→ بازگشت به نقشهٔ جلسات

جلسهٔ ۶ · نقشهٔ جلسات

دیدگاه‌های انتقادی نسبت به فروید

۲۲,۴۸۸ واژه · ۴۴ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه روال درس به نقد نظریه فروید تغییر می‌کند. آرمان ریداکشن به فیزیک، وضع علمی روان‌کاوی و معیارهای آزمون‌پذیری بررسی می‌شود. مقاومت بیمار، ابطال‌ناپذیری و ایرادهای فلسفی مشترک نیز مطرح است.

تغییر روال درس و دفاع از نظریه

خب، بگذارید من یک تغییراتی را در به اصطلاح روال درس‌هایی که می‌کردم را رسماً اعلام بکنم. تا حالا این‌جوری بود که شروع کردم که مثلاً در مورد نظرات Freud صحبت کردم و عادتم هم این است که وقتی در مورد تئوری‌های یک نفر صحبت می‌کنم، یک طوری صحبت می‌کنم که کاملاً حالت دفاع داشته باشه، یعنی شل و ول بحث نمی‌کنم.

انگار که مثلاً یک پیرو خیلی رسمی مثلاً آن آدم هستم و دارم سعی می‌کنم با تمام وجود مثلاً نظریاتش را ارائه بدهم. فکر می‌کنم این‌جوری خوب است دیگه، عادلانه است.

اینکه معمولاً خیلی‌ها این‌جوری عادت دارند که همین‌طور که دارند نظریات یک نفر را می‌گن، نقدش هم می‌کنند. یک جوری فکر می‌کنم که آدم‌هایی که گوش می‌دن، وقتی خود تئوری همراه با نقدش گفته می‌شه، ایرادهایی بهش گرفته می‌شه، تئوری را خوب نمی‌فهمن دیگه، برای‌شان جدی نمی‌شود.

خوب است آدم یک تئوری را حداقل یک مدت انگار باهاش زندگی کند. به نظر من تئوری Freud یک هماهنگی‌های درونی جالبی دارد. وقتی که شما این تئوری را مثلاً می‌شنوید، یک مدت تو ذهنتان هست و ایرادی هم کسی بهش نگرفته، فکر می‌کنم بهتر می‌فهمید. یک جور فضای فکری Freud را بهتر می‌فهمید.

من قصدم این بود که مثلاً کاری که می‌کنم اینجا این باشه که مثلاً Freud را بگم، بعد یک بخشی از کاربردهایی که دیدگاه Freud در مورد مسائل فرهنگی دارد را مطرح بکنم.

بعد شروع کنم ایرادها را مثلاً یک چیزهایی که تو این نظریه مشکلاتی که وجود دارد را بگم، بعد بروم سراغ مثلاً Jung حالا یا Lacan که سعی می‌کنند یک اشکال‌هایی را برطرف بکنن، یعنی تئوری‌ها را تغییراتی در آن می‌دهند یا یک چیزهایی به تئوری Freud اضافه می‌کنند.

بعد مثلاً تئوری که یک خورده کامل‌تر شد، از دیدگاه Lacan کسانی که استفاده کردن، این نقدهای فرهنگی را مطرح کردن بگویم و بعد بروم سراغ Jung و الی آخر. ولی جلسه قبل هم یک احساس بدی بهم دست داد که این‌قدر دارم چیزهایی می‌گویم که خودم قبول ندارم، بعد بیام یک نقدهایی بکنم که بعداً مثلاً به نظر خودم باز خیلی نقد جالبی نیست، صرفاً از دیدگاه Freud.

الان تصمیمم این است که در یکی دو جلسه از الان تا جلسات یکی دو جلسه آینده یک مقدار دیدگاه انتقادی که نسبت به Freud وجود دارد را بگویم و سعی کنم یک خورده دیدگاه‌هایی که در واقع برای تکمیل نظریه Freud مطرح شده را هم بعداً مطرح بکنم. یک دفعه بعد برویم سراغ نقدها که آنجا که می‌رسد دیگر چیزهایی که می‌گویم را قبول داشته باشم.

محدودیت چارچوب فرویدی

یعنی دچار این گرفتاری نشم که هی در مورد چیزهایی صحبت بکنم که خودم بهشان مثلاً آن دیدگاه خیلی علاقه‌مند نیستم. بعد تفکیک کردن اینکه حالا این حرفی که داریم می‌زنیم، این الان واقعاً خالص Freud هست یا نیست؟ این‌ها یک خورده فکر می‌کنم آدم من را دچار مشکل می‌کرد.

مثلاً فرض کنید اگر در مورد یک اثر ادبی داریم صحبت می‌کنیم، واقعاً این دیدگاه Freud هست یا نه، ناخالصی داره، مثلاً از کس‌های دیگر هم یک چیزهایی واردش شده.

من خودم عادت ندارم که در آن سنت Freud فکر بکنم، بنابراین یک مقدار سخت می‌شود که آدم بخواهد هی این محدودیت را برای خودش قائل بشود که تو همان چارچوب Freud فکر بکنه، صحبت بکنه، آن هم تا چندین جلسه آینده ممکن است طول بکشه.

به هر حال از این جلسه من یک مقدار شروع می‌کنم حرف‌هایی که در مورد نظریات Freud در واقع نقد کردم. یک راه این است که خیلی به اصطلاح از دیدگاه افراطی باز نقدها را مطرح بکنم و بعد به یک حالت تعادلی برسیم.

این‌جوری شما بیشتر اذیت می‌شوید. خوب است که یک خورده با جو علوم انسانی آشنا بشوید. من فکر می‌کنم اصولاً این دانشجوهای مثلاً رشته‌هایی مثل رشته‌های فنی عادت ندارند به مطالعه کردن تئوری‌های علوم انسانی.

اولین کتابی که برمی‌دارن، من این را واقعاً دیدم، یک کتاب از یک نفر برمی‌دارن، یک جوری احساس می‌کنند که این مثل کتاب درسی دیگر. کتاب درسی را شما چگونه می‌خونید؟ معمولاً چیزی که تو کتاب درسی نوشته، درست است. که مثلاً نظریات Freud را می‌خونن، یک دفعه علاقه‌مند می‌شوند به Freud، احساس می‌کنند که این چیزهایی که تو این کتاب هست دیگر واقعاً حقیقته، همه‌اش درست است.

و بعد مثلاً ممکن است بعد از چند سال با یک کتاب‌های دیگه‌ای آشنا بشن، ببینن که همه‌اش این چیزهایی که در مثلاً کتاب اول خواندن را نقد کرده، ببین کلاً فضای علوم انسانی این‌جوری است دیگر. شما باید عادت داشته باشید که نظریات را بخونید، سعی کنید حلاجی بکنید.

حالا من می‌توانم واقعاً یک دیدگاه کاملاً افراطی بگیرم، نمی‌خواهم این کار را بکنم و از دیدگاه کسانی این نظریه را نقد بکنم که به کل همه چیز Freud در واقع زیر سوال می‌برن و هیچ چیزی در واقع از تئوری‌ش را قبول ندارند.

حالا من یک مطالب را آن جلسه شروع می‌کنم و سعی می‌کنم در طی یکی دو جلسه آینده به یک حالت متعادلی برسیم. یعنی در واقع بخشی از نظریه Freud که به نظر من خیلی خوبه، مفیده و جالبه، آن‌ها را از در این حرف‌هایی که جلسات قبل زدم دربیارم.

مثلاً حالا من از دو جلسه قبل که در واقع این جلسات که دوباره شروع شد که در مورد تفسیر رویا از دیدگاه Freud صحبت کردم و جلسه قبل که درباره مکانیسم‌هایی که در خانواده در شکل‌گیری جنسیت وجود داره، انتهای جلسه قبل درباره دیدگاه Freud در مورد رابطه عاشقانه صحبت کردم.

قصد داشتم در مورد دیدگاه Freud در مورد دین هم صحبت بکنم به عنوان یکی از کاربردهایی که نظریه Freud دارد و خودش در واقع مطرح کرده. این را فعلاً صرف‌نظر کردم.

داروین و تنازع بقا در روان

خیلی خلاصه اگر بخواهم در مورد دیدگاه Freud در مورد دین بگم، یک کتابی دارد Freud تحت عنوان توتم و تابو و در آن کتاب احساس دینی را ارتباط می‌دهد باز به عقده ادیپ و یک تئوری فکر می‌کنم خیلی عجیبی دارد که خودش هم در نوشته‌هاش بعداً اشاره کرد بعد از اینکه این کتاب را نوشت که خیلی این را نباید جدی گرفت.

ولی اصولاً دیدگاهش این است که دین این‌جوری به وجود آمده که در جامعه ابتدایی بشر همیشه اینطوری بوده که یک به اصطلاح یک مرد در یک جامعه ابتدایی حالت قدرتمندتر از بقیه بوده و مثل همین گله‌های حیوانات که مثلاً گاو نرها که زندگی می‌کنن، آن نری که بیشتر از همه قدرت داره، ماده‌ها را تصاحب می‌کند.

مثلاً در این کلونی‌های حیوانات و این‌ها احتمالاً یک چنین چیزهایی را شنیدید یا دیدید. و بنابراین یک نر قدرتمند همه ماده‌ها را تحت تصاحب داشته و فرزندانش و نرهای جوان در واقع یک جوری محروم بودن از نظر جنسی و نهایتاً یک چیزی به وجود آمده. در یک جایی آن نرهای جوان خلاصه کاسه صبرشون لبریز شده و نر قدرتمند را که پدرشون در واقع بوده از بین بردن.

و این گناه اولیه یک جوری در واقع در ناخودآگاه این‌ها شکل گرفته برای اینکه گناهشون را جبران بکنند یک جوری شروع به تقدیس خاطره پدرشون کردن و این خاطره پدره که کم‌کم در مراسم قبیله‌ای تبدیل به یک تصویری از خداوند شد.

خیلی چیز عجیبیه. دیگر اینکه یک چنین ایده‌ای واقعاً از نظر تو مباحث انسان‌شناسی یک پایگاه تجربی پیدا بکند خیلی خب چیز غریبیه که در تمام دنیا یک چنین اتفاقی به طور فیزیکی افتاده یا در ذهن انسان‌ها این اتفاق افتاده.

و من می‌توانم اگر قرار اگر وارد این مرحله نشده بودیم که نقد بکنم، من می‌تونستم یک جوری باز با حالت دفاع از این نظریه هم حرف بزنم که اونقدرها هم مثلاً در ظاهر که به نظر می‌آید نامعقول نیست. ولی قصد ندارم این کار را بکنم.

ولی فکر می‌کنم به یک جایی رسیدیم که خیلی برای من سخت شده که مثلاً یک چیزهایی را که خیلی یک جورهایی دیگر به نظر خودم پرت به نظر می‌رسند را با یک حالت به اصطلاح دفاع کردن بیام مطرح بکنم.

بگذار برای اینکه خودم را راحت بکنم شروع بکنم یک مقدار در مورد Freud به حالت نقد صحبت بکنم. این انواع انتقادهایی که وجود دارد خب می‌تواند در جهت این باشه که بعضی از نظریه‌ها غلطن یا اینکه نظریه بخش‌هایی‌ش ناقصه، مثلاً یک چیزهایی به نظریه اضافه بکنیم که تکمیلش بکنیم.

و مثلاً کسانی که به عنوان نو فرویدی شناخته می‌شن، فرویدی‌های مثلاً جدید، این‌ها آدم‌هایی هستند که چیزهایی به نظریات Freud معمولاً اضافه کردن. من خیلی نمی‌خواهم فعلاً در مورد دیدگاه این آدم‌ها صحبت بکنم چون خیلی در واقع اگر نقدی در درشون وجود دارد خیلی ملایمه.

به نوعی پیرو فروید هستند ولی چیزهایی را در واقع در نظریه‌اش جزئی را اصلاح می‌کنند. روان‌کاوهای دیگه‌ای وجود دارند که به نوعی به نظر می‌رسد که به هر حال چارچوب بحث‌های فرویدی را حفظ کردن.

لکان و نمایندگی فروید

یعنی مثلاً اهمیت دادن به ناخودآگاه در دیدگاه این‌ها هم هست. ولی آن‌قدر با فروید فرق دارند که دیگر نمی‌شود این‌ها را فرویدی محسوب کرد. کارهایی که می‌کنند از نقض بخش‌هایی از نظریه فروید در واقع شروع می‌شود تا چیزهای خیلی زیادی به این نظریه اضافه کردن.

نمونه خیلی واضح یونگ هست که کلاً در یک جاهایی با فروید دیگر موافق نیست و یک بخشی شاید حجیم‌تر از خود نظریات فروید را هم خودش اضافه می‌کند.

ولی نهایتاً در چارچوب فرویدی به نظر می‌آید که باقی می‌ماند. مثل یک انشعابی از نظریات فروید به نظر می‌رسد. لکان که اصولاً ادعا داشت که فروید را بهتر از نو فرویدی‌ها می‌فهمد و در واقع نماینده اصلی واقعی فرویده. ولی باز اگر بخواهیم صادقانه برخورد بکنیم، لکان یک جوری یک شاخه‌ای از روان‌کاوی می‌تواند محسوب بشود که از دوره دوره‌های اول کار فروید منشعب شده.

یعنی خیلی به مثلاً فرض کنید سه‌گانه اید، ایگو و سوپر ایگو اهمیت نمی‌دهد و به نوعی وابسته است به خودش به نوشته‌های اولیه فروید. به هر حال این هم یک جوری تو چارچوب فرویدیه با یک تغییراتی. اریک فروم هم تا حدودی به عنوان یک روان‌کاو در قالب فرویدی شاید می‌گنجید. این‌ها کسانی هستند که نقد کردن، چیزهایی را ایرادهایی گرفتن، نقص‌هایی پیدا کردن، سعی کردن تکمیل بکنند.

دیدگاه‌های افراطی که فروید را نقد می‌کنند شعبه‌های دیگر روان‌شناسی هستند که اصول روان‌درمانی مخصوصاً که کلاً با فروید از اساس مخالفن. مثلاً حتی ارزش و اهمیتی به دیدگاه فروید در مورد ناخودآگاه و مکانیسم‌های ناخودآگاه و این‌ها نمی‌دن. نمونه‌اش، نمونه خیلی واضحش کسانی هستند که در مکتب رفتارگرایی هستند. من تو اولین جلسه‌ای که تشویق شد از این کتاب صحبت کردم و این نویسنده.

کتابیه به اسم افول امپراتوری فروید از آیسنک با همان دیدگاه رفتارگرایی و اینکه این کتاب اگر بخوانید نمونه به نظر من یک نقد افراطیه دیگر. افراطی از این نظر که هیچ ارزشی برای هیچ‌کدوم از دیدگاه‌های فروید از تئوری تا عمل قائل نیستند این‌ها. و این کتاب به نوعی حتی شخصیت خود فروید و طرفداراش را زیر سوال می‌برد.

یعنی مسئله صرفاً حتی بحث‌های این کتاب بحث‌های تئوریک و نمی‌دانم عملی روان‌کاوی نیست. معتقده که اینجا یک جور مثلاً شارلاتان‌بازی تو کاره که فروید این‌قدر اهمیت پیدا کرده. اصلاً چیزی نبوده که بخواهد این‌جوری بشود. مثلاً فصل اول کتاب اگر اشتباه نکنم با این توضیح شروع می‌شود که چطور به‌طور غیرعادی با مثلاً تهدید کردن یک چیزهای تاریخی از فروید یک قهرمان ساختن.

مثلاً معمولاً در کتاب‌های روان‌کاوی، روان‌کاوی‌هایی که در سنت فرویدیه تأکید می‌شود روی اینکه فروید مثلاً تک و تنها بود، همه باهاش مخالف بودن، مقاومت کردن و بعد مثلاً خلاصه حرف خودش را به کرسی نشوند و خلاصه یک دیدگاه مثلاً خیلی قهرمانی و حماسی که فروید یک چنین شخصیتی داشته. این چیزها را می‌برد زیر سوال که مثلاً بیوگرافی‌نویس‌هایی که بعداً اومدن یک جوری در واقع افراط کردن در ساختن یک چنین چیزی.

و نقدهایی وجود دارد که من می‌خواهم با این نقدها شروع بکنم، حرف زدن در مورد مثلاً ایرادهایی که می‌شود به در مورد فروید گرفت که نقدهایی از دیدگاه‌های فلسفی هستند. نمونه خیلی مشخصش نقدیه که پوپر در مورد روان‌کاوی دارد و بعداً یک فیلسوف مطرحی به اسم گرون‌بام ادامه داده این نقدها را.

من می‌خواهم از این نقدها شروع بکنم چون خیلی دور وای‌نمی‌ستن و نظریه روان‌کاوی را از یک فاصله خیلی زیادی نگاه می‌کنند و ایرادهای خیلی کلی می‌بینن، خیلی وارد جزئیات نمی‌شن. فکر می‌کنم خوب باشه که یک مقدار در مورد دیدگاه‌های این‌ها بحث بکنیم.

فقط می‌خواهم یک خلاصه خیلی در واقع جمع‌وجوری بگویم که کاری که فروید می‌خواست بکند حالا هرچند اصلاً یک چنین برنامه‌ای را اعلام نکرده هیچ‌وقت ولی به نوعی جا دادن روان‌کاوی در سنت علمی دوران خودش بود دیگر.

آرمان علمی و ریداکشن

یعنی سعی بکنیم که مدل علمی بسازیم. این مدل تا حد ممکن ریداکشن، قابل ریدیوس باشه به علوم شناخته‌شده‌ای مثل عصب‌شناسی و حتی فیزیک. سعی کنیم واژگانمون را واژگان علمی بکنیم.

از این دیدگاه‌های به‌اصطلاح روان‌کاوی عامیانه، مدل‌های روان‌کاوی عامیانه دوری بکنیم، به این‌ها اهمیت ندیم و تا حد ممکن مثلاً از یک فکت‌هایی که در مورد بیمار‌های روانی و چیزهای مسلمی که در واقع خود فروید بعضی‌هاشون را رسماً اعلام کرده استفاده بکنیم.

در دیدگاه فروید اگر یادتون باشه به همین دلایل مفهوم‌های مفهوم انرژی خیلی خیلی مفهوم اساسی‌ایه که در واقع همه‌چیز را سعی می‌کند به‌صورت جریان پیدا کردن انرژی در مثلاً سلسله اعصاب توضیح بده. در واقع یک جوری ریداکشن روان‌کاوی به عصب‌شناسیه.

در یک جاهایی با توجه به اینکه از مفهوم لذت جسمانی استفاده می‌کنه، باز یک جور ریداکشن به جسم دارد و این بارها تأکید کردم که به‌شدت به تحت تأثیر داروینیسمه و این ایده که در واقع مدل روان‌کاوی که ارائه می‌کند از در ادامه داروینیسم نشان به نوعی نشان بده که انسان جا بافته جدا بافته‌ای در سلسله موجودات زنده نیست.

اگر ما فکر می‌کنیم که مثلاً انسان یک تفاوت خیلی عمده‌ای با حیوانات داره، داروین یک راهی باز کرد که چطور مثلاً این انواع از هم تکامل به وجود اومدن و به انسان منتهی شده احتمالاً و فروید سعی می‌کند که بعضی از تفاوت‌هایی که از نظر فروید ظاهری هست را توجیه بکند که در واقع نهاد ما همان یک نهاد شبیه نهاد حیواناته، منتها ما مثلاً یک ایگو و سوپر ایگوی خود قوی‌تری داریم.

بنابراین اصل ذات انسانی یک جوری با حیوانات خیلی فاصله عمیقی ندارد. بعد دیگر تکرار نمی‌کنم سه‌گانه فرویدی، مفهوم اید، ایگو، سوپر ایگو هست، مفهوم لیبیدو هست و مفهوم خیلی اساسی عقده اودیپ و مراحل سه‌گانه رشد هست که عقده اودیپ در آن یک نقش اساسی بازی می‌کند.

این‌ها مجموعه چیزهایی‌ایه که تو مدل فرویدی. اگر یادتون باشه من یک جلسه قسمت عمده‌شو اختصاص دادم به یک بحث‌هایی تحت عنوان مکانیسم‌های دفاعی که ایگو چگونه در واقع در مقابل اید و سوپر ایگو عمل دفاعی را انجام می‌دهد. مثلاً یک سری مکانیسم‌هایی که فروید به همه‌شان تقریباً خود فروید اشاره کرده. بعداً نو فرویدی‌ها یک چند تا مکانیسم دیگر هم اضافه کردن.

این‌ها نمی‌خواهم وارد نقد این جزئیات بشویم. می‌خواهم همین کلیات را در واقع اینکه چیزی که می‌خواهیم نقد بکنیم در واقع این است. فروید یک آرمان‌هایی دارد اینکه ریداکشن انجام بده، در مدل علمی ارائه بده، تا حد ممکن ریداکشن در آن باشه، با داروینیسم سازگار باشه، یک جوری در واقع دیدگاه ماتریالیستی را حفظ بکند. یعنی مثلاً تو این مدل فرویدی شما هرگز از روح و نمی‌دانم چیزهای غیرمادی نمی‌شنوید.

این قاعده به‌اصطلاح ساختن مدل علمیه. این‌ها یک این‌ها آرمان‌هایی‌ایه که فروید داره، علمی بودن، ریداکشن انجام دادن. دو تا سؤال خیلی کلی وجود دارد دیگر که این‌ها در واقع سؤال‌هایی هستند که به نوعی وظیفه فیلسوف‌هاست که پاسخ بدن. اینکه اولاً این آرمان‌ها اصلاً آرمان‌های خوبی هستن؟ یعنی مثلاً برای یک دانشی مثل روان‌کاوی، این آرمان درستی‌ایه که سعی کنیم که این را ریدیوس کنیم به فیزیک؟

ریداکشن روان‌کاوی به فیزیک

تو قرن نوزدهم وقتی که فروید داشت دیدگاه خودش را مطرح می‌کرد، شروع نظریه‌شه، تقریباً هیچ شک و شبهه‌ای تو این نیست که دانش باید ریدیوس بشود به یک دانش پایه‌ای مثل فیزیک. ولی الان تو اوایل قرن بیست و یکم خیلی حرف هست در مورد اینکه اصولاً ریداکشن خوبه؟

یعنی ما مثلاً علوم انسانی را باید این‌طوری بهش نگاه بکنیم که سعی بکنیم که هی این را ریدیوس کنیم به دانش‌هایی که قبل از خودش هستند یا نه این خوب نیست؟

و یک یک مجموعه‌ای از بحث‌های فلسفی در واقع این هستند که آیا این آرمان‌های قرن نوزدهمی فروید برای بنیان‌گذاری علم روان‌کاوی، این‌ها اصلاً آرمان‌های خوبی بودن؟ این دیدگاه خوبی بود؟ الان چقدر ما مثلاً دور شدیم از این دیدگاه؟

اگر فروید الان زندگی می‌کرد باز همین کارها را انجام می‌داد؟ یعنی مثلاً با همین شور و شوق سعی می‌کرد که روان‌کاوی را به عصب‌شناسی یا به فیزیک ریدیوس بکنه؟ نکته دوم این است که اگر حالا به فرض بپذیریم که این آرمان‌ها خوب بودن، چقدر واقعاً نظریه فروید نظریه‌ای که این آرمان‌ها را ارضا می‌کنه؟ یعنی چقدر ریداکشن در آن واقعاً انجام شده؟

چقدر موفق بوده تو اینکه در مدل علمی بسازه؟ فلسفه‌ست که بحث می‌کنند که یعنی فلسفه علم یک رشته‌ای یک شاخه‌ای از فلسفه که این بحث را انجام می‌دهد دیگر. به چه چیزی می‌گوییم یک نظریه علمی؟ چه ضوابطی باید رعایت شده باشه تا نظریه را علمی بدونیم؟ و اگر ضوابطی وجود دارد ببینیم روان‌کاوی به معنی فرویدی علمی واقعاً؟

این‌ها بحث‌های خیلی کلیه دیگر. در واقع این مهم است برای خاطر اینکه فکر می‌کنم همیشه آن ایده‌های خیلی کلی آن چیزهای آرمانی که تو ذهن یک نظریه‌پرداز هست این‌ها در واقع کل نظریه را به یک سمتی هدایت می‌کنند. فروید واقعاً نظریه‌اش این‌جوری هست. خیلی حرف‌هایی که می‌زند به دلیل اینکه می‌خواهد در مثلاً آن دیسیپلین علمی که میل دارد قرار بگیرد.

یعنی برای خودش یک دیدگاهی دارد که چه حرف‌هایی مجاز زده بشود چه حرف‌هایی مجاز مجاز نیست در مورد روح صحبت بکند. باید حتماً همه دیدگاهش ماتریالیستی باشه. بنابراین سعی می‌کند که همه چیز را توضیح‌های جسمانی بده.

اگر مثلاً فرض کن به سه گانه رشد مثلاً دوران مقعدی و نمی‌دانم دهانی و مقعدی و جنسی قائل می‌شود به دلیل این است که دنبال جریان پیدا کردن مثلاً لیبیدو در جسم می‌گرده.

می‌خواهد ببیند به نظرش می‌آید که جسمه که لذت می‌برد و انسان به آن سمتی می‌رود که به اصطلاح بهش لذت بیشتری بده. پس مهم است که فکر می‌کنم از اینجا شروع بکنیم. خوب است که از اینجا شروع بکنیم. یعنی کلی‌ترین چیزهایی که در واقع نظریه فروید را هدایت کردن این گزاره‌ها را در موردش بحث بکنیم.

زیر سوال ببریم یا اگر قبولشون می‌کنیم ببینیم که آیا آن آرمان‌ها تحقق پیدا کردن یا نه. فکر می‌کنم این مبدأ خوبی برای بحث کردن. اولین نکته برای یک مقدار بنابراین بحث‌هایی که امروز من می‌کنم شاید مثلاً در دیسیپلین فلسفه علم حساب بشوند. بحث‌های خیلی کلی داریم می‌کنیم. من تو این جلسه فکر نمی‌کنم زیاد مثلاً ریز بشویم در مورد خود جزئیات مدل فرویدی بحث بکنیم.

آرمان‌های روش‌شناختی

می‌خواهم ببینم اصلاً این آرمان‌ها هر کس دیگه‌ای هم که چنین آرمان‌هایی برای روان‌کاوی یا روان‌شناسی وضع می‌کند کار درستی دارد می‌کند. و بعد در ادامه‌اش اینکه آیا این آرمان‌ها تحقق پیدا کردن تو این مدل یا نه. این سوال اول این است. اصلاً ریداکشن کار خوبی است بفرمایید. توافق وجود دارد در اینکه مثلاً حق و خروج به توافق صحبت بکنیم یا نه.

مثلاً نظریه این بحث‌ها در مورد منظور این است مثلاً فرض کنید آیا نظریه علمی علمی بودن تعریف مشخصی داره؟ الان یعنی تو فلسفه علم توافقی وجود داره؟ نه. خب این مثل این است که من بیام روز اول در مورد فروید صحبت بکنم شما بگویید که آیا در مورد روان‌کاوی توافقی وجود داره؟ من می‌گویم نه پس شما بگویید که پس بحث نکن.

نه ما الان می‌گوییم که مثلاً این بنیان‌های فکری فروید الان در واقع بگذار من جوابتو این‌جوری بدهم. خود فروید به یک معنایی می‌گوید که من نظریه‌ام علمیه. خب؟ حالا من می‌خواهم بیام به آن معنایی که فروید می‌گوید واقعاً علمی هست یا نه. درست؟ این یک چیزی است که می‌شود.

من به عنوان نظریه‌پرداز دنبال این هستم که ریداکشن انجام بدهم و به یک معنایی فکر می‌کنم که ریداکشن انجام دادم. خب؟ حالا حداقل این بحث را می‌شود کرد که آیا واقعاً به نتیجه رسیدی؟ یعنی واقعاً آن ریداکشنی که می‌خواستی را انجام دادی یا نه؟ یا این شک و شبهه‌ها را حداقل ایجاد بکنیم. من فکر می‌کنم این بحث‌ها مفیده. فلسفه علم خیلی خیلی شاخه مفیدی از فلسفه‌ست.

ممکن است همه آدم‌ها در آن به توافق نمی‌رسن ولی واقعاً بحث‌های فلسفی همیشه این‌جوری است که هیچ‌وقت در عالم فلسفه آدم‌ها یک چیزی نمی‌گن. مثل مثلاً فرض کنید ریاضیات نیست که قضیه‌ای ثابت بشود همه قبول بکنند. ولی این‌طوری هم نیست که وقتی که مثلاً یک دورانی می‌گذره بگوییم که فلسفه به هیچ نتیجه‌ای نرسیده.

یک جوری به هر حال یک تو بحث‌های فلسفی مثلاً ببینید همین الان ممکن است شما تو ذهنتان روز اولی که من در مورد ریداکشن صحبت کردم اصلاً سوالی مطرح نیست که آیا ریداکشن خوب است یا بده.

به نظرتون بدیهی می‌رسد که علم همه چیز را ریدوس می‌کند. اصلاً در واقع علم این‌جوری ساخته می‌شود. یک دانش پایه‌ای فیزیک داریم که اساساً عبارت از این است که مدل‌های ریاضی برای پدیده‌های طبیعی ارائه می‌کند.

بعد مثلاً شیمی به نوعی در واقع روی فیزیک سوار می‌شود. بیوشیمی روی این، زیست‌شناسی مثلاً روی بیوشیمی و بعد مثلاً فرض کنید روان‌کاوی یا فیزیولوژی و آناتومی و این‌ها روی زیست‌شناسی، روان‌کاوی هم روی مثلاً داکشن، اسکیو، فیزیولوژی، آناتومی و بحث‌هایی که در مورد بدن انسان است. خب؟

به نظر می‌آید این خیلی چیز طبیعیه، یعنی دانش به طور طبیعی این کارها را دارد انجام می‌دهد و یک دفعه مثلاً فرض کنید خیلی جالب نیست، یعنی علمی به نظر نمیاد که اگر من بیام در یک جایی مثل شیمی یا بیوشیمی یک دفعه یک مفاهیمی خارج از حیطه فیزیک فیزیک معنی فیزیک ندارد مطرح بکنم. معمولاً به نظر می‌آید که این چیزها را رعایت می‌کنیم.

ریداکشن در علوم انسانی

حالا الان امروز این بحث خیلی مطرحه که واقعاً چقدر ما در به وجود آوردن نظریات علمی، مخصوصاً در جاهایی مثل علوم انسانی باید مواظب این باشیم که ریداکشن صورت می‌گیرد یا نمی‌گیره. چرا این سوال مطرح شده؟ برای خاطر اینکه فکر می‌کنم تلاش‌هایی مثل همین تلاش فروید برای اینکه یک جوری در واقع نظریه‌اش در این سطحِ مراتب دانش بگنجد خیلی موفق نبوده.

یعنی ما خیلی جاها الان تو علوم انسانی داریم که به نظر نمیاد دیگر کسی دغدغه این را داشته باشه که مثلاً همه چیز را روی مبنای فیزیک مثلاً بنا بکند یا چیزهایی که به فیزیک تکیه دادن روی آن‌ها بنا بکند. حالا بگذارید یک خورده بحث بکنیم.

من فکر می‌کنم این بحث‌ها پیش که برود متوجه می‌شوید که با وجود اینکه همه حرف‌هایی که گفته میشه، ببینید ممکن است توافق وجود نداشته باشه روی همه بحث‌ها، ولی حداقل این توافق وجود دارد که مثلاً ریدوس کردن همه چیز به فیزیک ابهام‌هایی در آن وجود دارد.

یعنی فلاسفه روی این لااقل به توافق رسیدن که چنین بدیهی هم نیست که می‌خواهیم ریداکشن انجام بدهیم. باید فکر کنیم که آیا این نظریه داریم می‌سازیم لازم است که ریداکشن انجام بشود یا نه. بگذارید یک خورده جلو برویم بعداً سوال کنیم. نکته اول این است که فروید در دوره‌ای دارد زندگی می‌کند که به نظر می‌آید که فیزیک تکلیفش باهاش حل شده.

یکی از دلایلی که الان ریداکشن خیلی مد نیست یا خیلی بدیهی به نظر نمی‌رسه که بیایم همه چیز را ریدوس کنیم مثلاً به فیزیک، این است که در زمان فروید واقعاً احساس همگانی این است که فیزیک که مشکلی ندارد. یعنی همه چیزش را نیوتن حل کرده دیگر. یعنی ما یک تئوری نیوتنی داریم که قواعد اساسی طبیعت را در واقع به ما می‌گوید.

بعد یک سری فرض کنید چیزهای دیگه‌ای مثل ترمودینامیک داریم که قواعد حرکت ذرات را که نیوتن تعیین کرده با استفاده از مکانیک آماری تبدیل می‌کنند به قواعد گلوبال در مورد حرارت و خیلی چیزهایی که دوست داریم بدونیم در مورد طبیعت. بنابراین اصولاً احساس اینکه ما در فیزیک دچار مشکل هستیم وجود ندارد در زمان فروید. فیزیک یک چیز روشنه.

بنابراین بیس خوبی است که همه چیز را روش بنا بکنیم. این اولین نکته‌ای که به نظر من خیلی تغییر کرده و الان این حرف را که آیا ریداکشن انجام بدهیم یا نه، تبدیل به سوال کرده که باید در موردش فکر بکنیم، چه تو علوم انسانی چه جاهای دیگر. این است که ما نمی‌دونیم که فیزیکی که در واقع زیربنای علم قرار باشه چقدر مطمئنه.

در زمان حیات فروید دو تا انقلاب بزرگ در فیزیک به وجود آمد که فروید شاهد هر دو تاش بود. یکی به وجود اومدن نسبیت انیشتین. نظریه نسبیت در واقع یک بخش بخشی از کاربردهای نظریه فروید رو، نظریه نیوتن را از بین برد. در واقع وقتی با سرعت اجسام با سرعت بالا حرکت می‌کنند دیگر تابع قواعد نیوتنی نیستند.

بنابراین قواعد نیوتن از آن صلابت و استحکام ایده‌آلی که داشتن کاملاً و تمام قرن هجدهم و نوزدهم واقعاً تحت تأثیر ایده‌های نیوتنیه، این را از دست داد. و بعد هم اواخر عمر فروید انقلاب کوانتومی پیش آمد که دیگر اصلاً به کل دیدگاه‌های نیوتنی، یعنی همه مفاهیم نیوتنی در مورد طبیعت را زیر سوال برد.

انقلاب کوانتومی و نسبیت

و انیشتین هم یک بار نسبیت خاص، یک بار نسبیت عام را دارد. یعنی دیگر الان از نظر نیوتن نه نظریات به اصطلاح دینامیکش باقی مونده، نه نیروی جاذبه‌ای وجود دارد در مثلاً دیدگاه‌های انیشتین. نه شما می‌توانید در مورد انرژی به آن شکلی که نیوتن صحبت می‌کرد صحبت بکنید.

مکانیک کوانتوم ریاضیاتش ریاضیات مختلطه، چیز خیلی خیلی شگفت‌انگیزیه و توصیفی که از دنیا دارد ارائه می‌دهد از نظر فلسفی بی‌نهایت شگفت‌انگیزه. بنابراین و نکته خیلی خیلی اساسی اینکه الان ما تو دورانی هستیم که ۸۰ سال تقریباً از ابداع مکانیک نیوتن، مکانیک کوانتوم گذشته و هنوز ما نتونستیم یک تصویری ایجاد بکنیم بین نسبیت و کوانتوم و به یک نظریه فیزیکی جدید برسیم. یعنی فیزیک چند پاره شده.

یک فیزیک نسبیتی داریم، که یک جاهایی از نسبیت استفاده می‌کنیم در مورد جاهایی که حرف از گرانش هست در ابعاد بزرگ در یک جاهایی از نظریه کوانتومی استفاده می‌کنیم ولی نمی‌توانیم اگر ابعاد در حد زیر اتمی باشند که مکانیک کوانتوم باید استفاده بشود و جاذبه را هم بخواهیم در آنجا حساب کنیم.

یعنی مسئله جاذبه در ابعاد زیر اتمی مسئله لاینحله یعنی ما نمی‌توانیم نظریه نسبیت عام را با نظریه کوانتوم تلفیق بکنیم ۸۰ ساله که این دو تا نظریه وجود دارند هر کدام تو حیطه‌های خودشان خوب دارند کار می‌کنند ولی از لحاظ تئوری ما نمی‌توانیم این‌ها را با همدیگر تلفیق بکنیم خیلی‌هاتون شاید این اصطلاح را شنیده باشید Theory of everything که فیزیکدان‌ها دنبال یک نظریه آرمانی تحت عنوان Theory of everything هستند می‌خواهند در واقع مسئله کوانتوم گراویتی را حل بکنند به نظر نمی‌آید کوانتوم گراویتی حل ساده‌ای داشته باشه.

یعنی فیزیکدان‌های بسیار برجسته‌ای هستند که احساسشون این است و دلایلی برای این احساس خودشان دارند که به نظر می‌آید که یک انقلاب خیلی خیلی بنیادی‌تری از نسبیت انیشتین و کوانتوم باید اتفاق بیفتد تا به Theory of everything برسیم یعنی بنیادهای فیزیک در یک حالت خیلی ثابت و پایداری نیستند شاید لازم مثلاً راجر پنروز فیزیکدان ریاضی فیزیکدان برجسته انگلیسی که همکار استیون هاوکینگ هم این دو تا خیلی از کارهایی که هاوکینگ کرده با همراه با پنروز دو نفری انجام دادن در مورد کیهان‌شناسی راجر پنروز مثلاً پیشنهاد ایده‌اش این است که مشکل اینکه نمی‌تونی کوانتوم نظریه کوانتوم را با نظریه نسبیت عام تلفیق بکنیم این است که احتمالاً کوانتوم گراویتی ریاضیات کامپیوتشنال ندارد ما عادت کردیم که از بخش‌هایی از ریاضیات استفاده بکنیم که کامپیوتشنال‌ان کامپیوتشنال یعنی چی؟

وضع فعلی فیزیک و مفاهیم تازه

کامپیوتشنال مثلاً یک چیزهایی مثل همه ریاضیاتی که شما می‌شناسید ریاضیات کامپیوتشناله بخشی از ریاضیات وجود دارد که نان کامپیوتشنال یعنی مسئله‌هایی مطرح‌ان تو ریاضیات که حل الگوریتمیک ندارند خب تورینگ در اولین بار یک مسئله‌ای را کشف کرد که مسئله الگوریتمیکی که قابل حل نیست حل نشدنیه به اصطلاح آن ایده عجیب اگر واقعاً حرف پنروز.

درست باشه یعنی ما قرار باشه برای رسیدن به یک تلفیقی از نظریه کوانتوم و نسبیت اصلاً نوع ریاضیاتمون را عوض بکنیم خب این خیلی خیلی احتمالاً تغییر بنیادیه ممکن است مفاهیمی مطرح بشوند که اصلاً تا به حال در فیزیک باهاشون کار نکردیم.

بنابراین در دوره زمانی فعلی قبول دارید دیگر به طور طبیعی سوال پیش می‌آید که اصلاً این همه زحمتی که داریم می‌کشیم که ریداکشن انجام بدهیم این کار خوبی است یا نه اگر مثلاً در دیدگاه فروید از مفهوم انرژی استفاده شد آن موقع ما از مفهوم نیروی جاذبه استفاده کرده بودیم در نظریات روانکاوی خودش.

یعنی به عنوان یک مسئله مفهوم تثبیت شده فیزیکی بیایم مثلاً این ترم گراویتی را وارد مثلاً قضیه روانکاوی کرده بودیم فرض کنید این اتفاق می‌افتاد خب بعد این مشکل پیش نمی‌اومد که از فیزیک تغییر می‌کند مفهوم گراویتی عوض می‌شود دیگر چیزی به اسم نیروی جاذبه در فیزیک نیوتون انیشتین وجود ندارد فیزیک نسبیتی. خب بعد تکلیف روانکاوی چه می‌شه؟

مثل اینکه من دارم زحمت می‌کشم کلی به خودم دردسر می‌دهم که یک نظریه سطح بالایی مثل روانکاوی سطح بالا منظورم در سلسله مراتب علم مثلاً کف را اگر فیزیک بگیریم همین‌طور نظریات شیمی مثلاً تو لول دوم قرار می‌گیرد بیوشیمی بعداً نمی‌دانم می‌رسیم به مسائل حیات و مسائل روانی و این‌ها یک چیزی در آن بالای هرم را داریم با زحمت خیلی زیادی ریدیوس می‌کنیم به یک نظریه‌ای آن پایین که اصلاً معلوم نیست درست باشه از ترم‌هایی داریم استفاده می‌کنیم مفاهیم را پیش می‌کشیم که معلوم نیست این‌ها درست باشند دقت می‌کنید؟

مثلاً یک جوری اگر قبول بکنید که این مفهوم اینکه روان انسانی ما یک مدلی داریم که خودش هی سعی می‌کند تو مینیمم انرژی نگه دارد اومدیم تو فیزیکی که در آینده بهش می‌رسیم اصلاً مفهوم انرژی به این معنایی که الان داریم نیست و این تمایل سیستم‌ها در قرار گرفتن تو مینیمم انرژی هم در آن نظریه فیزیکی خیلی مطرح نباشد قابل اتکا نباشد پس وقتی که فیزیک در شرایطی قرار گرفته که آن استحکام قرن نوزدهم را از دست داده طبیعی است که حالا مردم در ریدیوس کردن نظریه‌هاشون به نظریه‌های سطح لول پایین دچار شک و تردید می‌شوند دیگر این کاملاً طبیعی است درسته؟ حالا نکته دیگر چی؟ اینکه اصلاً چقدر ممکن است که ما بتوانیم مثلاً یک یک چیزی مثل نظریه روان‌کاوی را ردیوس بکنیم.

فرض کنید که فیزیک خودمان را همین الان شناختیم. همین امشب رفتید خانه شنیدید که مثلاً راجر پنروز یا مثلاً استیون هاوکینگ یک نفر تئوری آو اوریتینگ را ارائه کرد و تمام شد.

مثلاً یک جوری کوانتوم و گراویتی و همه چیز با همدیگر یعنی یک تئوری پیدا کردیم که هم تو ابعاد پایین هم سرعت‌های بالا هم در حضور جاذبه کار می‌کند و هیچ مشکلی هم دیگر در آن فیزیک نبود. به فرض محال. مطمئنم این اتفاق به این زودی‌ها نمی‌افته.

استیون هاوکینگ اگر اشتباه نکنم یک بار گفته بود که تا پایان قرن بیستم تئوری آو اوریتینگ کشف کشف می‌شود. الان هم از حرف خودش خیلی برنگشته. می‌گوید مثلاً چند سال دیگر بهش می‌رسیم. خیلی امیدوار.

ولی فکر نمی‌کنم کلاً جامعه فیزیک اینقدر امیدوار باشه که در نزدیکی کشف و وضعیت فیزیک در حال حاضر این‌جوری است که هر روز یک آدم‌هایی پیشنهادهایی می‌کنند در مورد کوانتوم گراویتی و هر دفعه نسبت به دفعه قبل پیشنهادها عجیب و غریب‌تر دارد می‌شود.

کوانتوم گراویتی و بحران مفاهیم

مثلاً اینکه اصلاً زمان وجود نداره، مکان وجود نداره، نمی‌دانم یکی می‌آید می‌گوید که یعنی چیزهایی را زیر سؤال می‌آید. ببینید دنبال چه هستن؟ احساس عمومی این است که همون‌طور که انیشتین مثلاً مفهوم هم‌زمانی را یک مفهومی که به نظر می‌آید یک چیز بدیهیه، زیر سؤال برد.

در واقع یک جوری نشان داد که ما یک ایده‌ی غلطی در مورد فضا و زمان داریم که فضا و زمان دو تا چیز مستقل هستند و می‌توانیم همیشه می‌توانیم بدون هیچ اشکالی از هم‌زمان بودن دو تا واقعه در جهان صحبت بکنیم.

خب این ایده از زمان خودش و اصلاً این ایده‌ی عجیبی مثل ثابت بودن سرعت نور که اندازه‌گیری سرعت نور ربطی به چیز نداره، ربطی به اینکه کسی که دارد اندازه‌گیری می‌کند در خلاف سرعت نور دارد حرکت می‌کند.

یعنی اگر من با سرعت نور بروم در جهت سرعت نور باشم باید صفر دربیارم آن چیزی را که دارم اندازه‌گیری می‌کنم سرعتشو. اگر در خلافش باشم باید دو برابر سرعت نور دربیارم. اگر خودم هم سرعتم سرعت نوره.

در حالی که انیشتین می‌گوید که در هر شرایطی سرعت نور را اندازه بگیرید حتماً همان درمی‌آد که همیشه درمی‌آد و تمام محاسبات بر اساس اینکه فرمول‌های نسبیت خاص این‌جوری درمی‌آد که سرعت نور ثابته.

همه در واقع احساس عمومی این است که ما یک فرضی در مورد یک فرض متافیزیکی در مورد جهان داریم. اسم من این که اصلاً زمان وجود داره، مکان وجود دارد.

این فرض‌هایی در این حد اساسی که هیچ‌کس در موردشون سؤالی مطرح نمی‌کند. و یکی از این‌هاست که باید اصلاً کلاً بذاریمش کنار تا اصلاً بتوانیم تئوری‌هامون را دوباره بیان بکنیم و یک تلفیق جدیدی از تئوری‌های فیزیکی به دست بیاریم.

در چنین شرایطی بنابراین قبول بکنیم که ریداکشن اصلاً شاید زمانی نیست، شاید انرژی وجود ندارد به آن معنا، قانون بقای انرژی شاید غلط است. من دلم نمی‌خواد بحث را فیزیکی بکنم ولی چون علاقه دارم. این موضوع دارک متر را شنیدید؟ اینکه قسمت عمده‌ای از به اصطلاح ماده جهان اصلاً ما نمی‌دونیم چیست و از این چیزهای شناخته شده ما نیست.

خب دو تا اپروچ وجود دارد. هر دوتاش به یک اندازه عجیب و غریب. اگر قبول بکنید که اصلاً چیزی به اسم دارک متر وجود دارد که خب آخه این چیه؟ یک چیزی در جهان وجود داره، عمده ماده جهان هم هست و هیچ ما تا به حال اصلاً نه چیزی دیدیم، نه شنیدیم. فقط محاسبات نشان می‌دهد که وجود دارد یک چنین چیزی.

بعد ایده‌ی دوم که این‌ها در اقلیت‌ان، اینکه می‌گویند که اصلاً محاسبات چون بر اساس فیزیک به اصطلاح نظریه نسبیت عامه که منجر می‌شود به اینکه دارک متر وجود داره، بنابراین نظریه نسبیت عام غلط است. یعنی دارک متری وجود ندارد.

در این سال و ایام شما نیاز دارید ریداکشن انجام بدهید به فیزیک. اومدیم قانون بقای انرژی غلط دراومد. خیلی چیزها فیزیک چندان پایه‌ی محکمی برای سایر علوم نیست. بگذریم. این موفقیت‌های فیزیک را نمی‌خوایم زیر سؤال ببریم ولی فیزیک از دیدگاه فلسفی فوق‌العاده دچار بحرانه.

تعبیر کپنهاگی و بحران فیزیک

از جمله اینکه ما تعبیری برای مکانیک کوانتوم هنوز نداریم. تعبیری که جالب مثلاً خوب باشه و همه پذیرفته باشند. یک تعبیر کپنهاگی هست که واقعاً من خودم شخصاً یک حساسیت ویژه‌ای دارم در موردش. بفرمایید.

به تمام شاخه‌های دانش که اگر سعی بکند یک نفر که هی مثلاً خودش را در واقع ریدوس بکند به یکی مثل فیزیک یا تئوری‌های نزدیک به فیزیک، بله این انتقاد وارده که خیلی معلوم نیست که کاری که داری انجام می‌دی درست.

دقیقاً الان به هیچ وجه به نظر نمی‌رسه که دیگر این حس در شاخه‌های علوم انسانی، شما نمی‌بینید دیگر این احساس را که بیایم مثلاً مثل وقتی می‌خواهیم نظریه‌مون علمی باشه، به این معنا علمی باشه که مثلاً از ترم‌های فیزیکی استفاده بکنیم، مدل‌هامون شبیه مدل‌های فیزیکی باشه، سعی کنیم قوانین روانی‌مون را یک جوری ربط بدهیم به قوانین فیزیک.

و هیچ‌جایی شما تو جامعه‌شناسی، یعنی الان ببینید دانش به اینجا رسیده و در فلسفه علم هم این‌جوری سعی می‌کنن، اصلاً الان شاید بتوانم بگویم که آن نظریه غالب در فلسفه علم در مورد reduction این است که نه تنها الان باید مجاز بدونیم که هر رشته‌ای، هر دیسیپلینی برای خودش قواعد خودش را داشته باشه و کار خودش را انجام بده، بلکه شاید mainstream به اصطلاح این است که در آینده هم لازم نیست که reduction انجام بشه،.

یعنی حتی اگر مثلاً فیزیک مبانی‌ش محکم شد، خیلی این یعنی اینکه دانش به صورت یک دیسیپلین‌های جدا از هم باشه که لزوماً در یک هرمی مثلاً را همدیگر سوار نمی‌شن، از نظر فیلسوف‌های علم مدرن خیلی اشکالی نداره، یعنی حتی به نوعی شاید تجویز می‌کنند که این‌جوری بهتر است.

چرا بهتره؟ من می‌خواهم در مورد این صحبت بکنم. ببینید وقتی شما می‌خواهید reduction انجام بدید، مثل اینکه یک غل و زنجیری به پاتون بستید دیگر. ببینید من می‌خواهم از یک چیزی مثلاً یک چیزی نظریه علمی دربیارم، خب؟

فرض کنید همین الان من یک موضوع جدیدی، مثلاً ساختن یک مدل برای روان را من مثل Freud هستم و می‌خواهم شروع بکنم کار انجام بدم، یک مدل به اصطلاح علمی برای روان بسازم.

خب، آزادتر نیستم که بیام از متد علمی استفاده بکنم به این معنا که مشاهدات زیادی انجام بدم، بعد بدون اینکه هیچ محدودیت ذهنی داشته باشم، سعی بکنم که یک مدلی بسازم که این مشاهدات را توجیه بکند. بدون اینکه وقتی دارم مدل می‌سازم، هی وسواس داشته باشم که این مدل من چقدر با از نظر متافیزیکی با چیزهایی که در فیزیک تثبیت شده می‌خونه یا نمی‌خونه.

دقت می‌کنید؟ یعنی وقتی شما دارید reduction انجام می‌دید، برای ساختن مدل خودتان دارید محدودیت‌هایی وضع می‌کنید. می‌گویید نه مثلاً باید حتماً در محدوده‌ی از مفاهیمی مثل انرژی استفاده بکنم، از قوانینی استفاده بکنم که به نوعی توجیه مثلاً فیزیکی داشته باشند و الی آخر. بنابراین اگر فکت‌های خیلی زیادی داشته باشید، درست؟

ممکن است نتونید یک چنین مدلی بسازید. مثل فکر کردن همراه با کلی محدودیته. در حالی که خب خیلی از رشته‌های علمی این‌جوری در واقع پیش می‌روند که من از متد علمی استفاده می‌کنم بدون اینکه زیاد مواظب باشم که حالا این قابل reduce هست در آینده یا الان قابل reduce هست، reduce کردن هست یا نیست.

قابل‌ریداکشن بودن فکت‌ها

یعنی سعی می‌کنم که مدل خودمو طوری بسازم که فکت‌های مرا متد علمی را در واقع به کار می‌برم. ببینید سؤال اساسی این است: علمی بودن یعنی چی؟ علمی بودن یعنی اینکه من در دیسیپلین‌های آشنای علم خودمو نگه دارم، ولو اینکه این دیسیپلین‌ها اصلاً درست هم باشند و فیزیک مثلاً یک شاخه کاملی از علم باشه.

علمی بودن این است یا نه، علمی بودن یعنی اینکه از متد علمی استفاده بکنم. یعنی بروم آزمایش بکنم، تجربه بکنم، فکت‌های زیادی در مورد مسائل روانی گیر بیارم و بعد سعی کنم مدلم را آن‌قدر در آن اجزا اضافه بکنم که همه این فکت‌ها را توجیه بکنم. دقت می‌کنید؟ در واقع ما به نوعی فکر می‌کنم الان در دورانی هستیم که دیسیپلین‌های زیادی هستند که سعی می‌کنند این را رعایت کنند.

مشاهدات بیشتری انجام بدن و مدل‌هایی بسازن که مشاهدات را توجیه می‌کند و خیلی هم وسواس ندارند که حالا مثلاً در جامعه‌شناسی این جامعه‌شناسی چگونه به فیزیک مثلاً reduce می‌شود. دقت می‌کنید؟

این چون ما نتونستیم در این هرم که داریم بالا می‌ریم بعضی جاها را reduction انجام بدیم، مثلاً فرض کنید روان‌کاوی یا خیلی چیزهای دیگر رو، بنابراین واضح است که از یک جایی هرم به بالا مدت‌هاست که کسی تلاشی انجام نمی‌دهد.

چون مثلاً این جامعه‌شناسی را بخواهیم به چیزی reduce بکنیم، باید به روان‌شناسی و مثلاً فرض کنید روان‌کاوی و اون‌جور چیزها باشه همراه با یک سری روان‌شناسی آماری. مثلاً یک جامعه‌ای از یک تعداد از این موجودات، مثلاً این موجودات انسانی، یک مدلی برای‌شان داریم، این‌ها حالا دور همدیگر جمع می‌شن، مثلاً جامعه چه ویژگی‌هایی پیدا می‌کند.

وقتی مدل نتونستیم در روان‌شناسی و روان‌کاوی reduction خوبی انجام بدیم، یعنی اینجا ارتباط قطع شده با کف هرم، طبیعی است که جامعه‌شناس اصلاً هیچ‌وقت دیگر دغدغه این را نداشته و ندارد که reduction انجام بده. وقتی جامعه‌شناس این چیز را نداره، گابون کاوه هم زیر می‌گوید که خب من چرا اینقدر خودمو محدود بکنم ها؟ کم‌کم خیلی از دیسیپلین‌ها هستند اصلاً این دغدغه را ندارند.

شما در Jung و Lacan مطلقاً این دغدغه‌ها را دیگر نمی‌بینید. Jung خدای جمع کردن فکت و مشاهدات روان تمام عمرشو صرف کرده، رویا جمع کرده، اسطوره‌ها را مطالعه کرده، هر چیز فرهنگی که از بشر باقی مونده، روان بشر تولید کرده را به عنوان مشاهده سعی کرده ازش ثبت بکند. تمام دنیا مسافرت می‌کرده، مثلاً می‌رفته آفریقا، رویاهای قبیله‌های آفریقایی را جمع می‌کرده، پول می‌داده که برایش رویا تعریف بکنند.

از صبح تا شب که مبادا مثلاً مشاهدات ما در مورد رویاهای آدم‌های اروپاییه، شاید آفریقایی‌ها یک جور دیگه‌ای خواب می‌بینند. این علم این هم هست دیگه، اینکه من تو خانه خودم بشینم، با فقط بگویم آقا من فیزیک بلدم، مثلاً تئوری‌ها را تا حالا بلدم، تو این مایه‌ها می‌خواهم یک مدل دربیارم با یک چارچوب که به نظر می‌آید از این نظر نظریه Freud فوق‌العاده از نظر علمی، اگر این را علم بدونیم که قرار است مشاهداتی انجام بدهیم و بعد مدل بسازیم، هرچه مشاهدات ما وسیع‌تر باشه، پایه مدل‌سازی ما در واقع قوی‌تره، Freud واقعاً به یک سری تجربه‌های شخصی خودش دارد جنایت می‌کند تو محدوده مطلب خودش.

فکت در فروید، یونگ و لکان

در حالی که Jung، Lacan هم همین‌جوریه. Lacan خیلی دغدغه فکت پیدا کردن نداره، دغدغه ریداکشن هم ندارد. خیلی آدم آزادیه از همه دغدغه‌های دیگه‌ای دارد. در واقع یک عامل سومی هم وجود دارد به نظر من در ارائه کردن نظریه که Lacan بیشتر آن دغدغه را دارد. بنابراین ببینید این یک نقص حالا محسوب می‌شود که Freud در بین چیزهایی که به اصطلاح علمی بودن می‌سازن، خیلی خیلی روی یک چیز دارد تأکید می‌کند.

اینکه همه‌اش سعی می‌کند که مدلش یک جوری شبیه مدل‌های علمی موجود دربیاد. از همان ترم‌ها استفاده بکند. در یک چیزی تو مایه مثلاً نظریات داروین و زیست‌شناسی و عصب‌شناسی، چقدر عصب‌شناسی زمان Freud واقعاً مورد می‌تونسته اتکا بهش بشه؟ چقدر در زمان Freud نوروساینس پیشرفت کرده بود که با این شجاعت هم بخواهد بیاید نظریات روان‌کاوی خودش را روی نوروساینس بیان بکنه، بنا بکند.

ما الان هم که ۱۰۰ و خورده‌ای سال گذشته، چه از مغز نمی‌دونیم؟ آدم وقتی که نمی‌تواند ریداکشن را انجام بده، خوب نیست که یک خورده، من می‌خواهم بگویم یعنی یک مقدار وضعیت در قرن نوزدهم حد این‌جوری بود که شاید بهتر بود که خود Freud هم وقت بیشتری برای مشاهدات بیشتر، یعنی فراهم کردن فکت‌های بیشتر می‌ذاشت تا اینکه نظریه‌پردازی خیلی خیلی در واقع زودرسی را انجام بده.

این ایرادیه که همه تقریباً به Freud می‌گیرند. اینکه Freud بی‌نهایت به تئوری‌پردازی علاقه داشت، بیش از مشاهده کردن و تجربه کردن. یعنی از معدود تجربه‌هایی که می‌کرد، یک ذهنی داشت که خیلی تمایل به انتظار داشت که فوری به اصطلاح به تئوری برسد.

خیلی از طرفدارهای Freud، یعنی در همین دیسیپلین‌های فرویدی، نوفرویدی هم این را قبول دارند که Freud خیلی با عجله انگار رفته سراغ نظریه‌پردازی و بدون اینکه فکت به اندازه کافی جمع‌آوری کرده باشه.

پس ببینید این یک نقطه خیلی اساسی که آیا لازم است ما این‌قدر دغدغه ریداکشن داشته باشیم؟ تو فلسفه علم، اصولاً شاید اکثریت با آدم‌هایی باشه که کلاً دیگر ایده ریداکشنیسی را قبول ندارند. الان. من نمی‌خواهم اتکا بکنم که الان مثلاً مد فلسفه چیه، برای اینکه ممکن است ۲۰ سال دیگر این مدشون عوض بشود.

من خودم شخصاً مد مورد علاقه من این است که ریداکشن خیلی چیز خوبی است و امیدوارم که به هر حال یک روزی دانش مثلاً همه‌چیز قابل ریداکشن باشه، مبناهای محکمی داشته باشه. و ولی قطعاً نمی‌شود الان این کار را انجام داد.

یعنی با وضعیت فعلی، نه فیزیک، با وضعیت فعلی نوروساینس، من نباید امیدوار باشم که بتوانم یک روان‌کاوی ایجاد بکنم که کاملاً مثلاً روی یک علم پایین رده لول پایین‌تر از خودش تکیه کرده باشه.

بنابراین وقتی نمی‌تونم، خوب است که یک خورده این جنبه به اصطلاح نظری علمی دادن را چیزشو به اصطلاح حرارت‌مونو تو آن زمین‌ها کمتر بکنم، یک خورده آنجا را آزادتر بذارم، بیشتر بروم سراغ اینکه فکت در واقع ایجاد بکنم. فکت‌های مشاهده انجام بدهم. این کاریه که بعد از Freud انجام شده دیگر.

به هر حال در همان دیسیپلینی که Freud ایجاد کرده، آدم‌هایی که بعداً اومدن، به غیر از Jung، نوفرویدی‌ها، همه آدم‌ها فکت‌های خیلی زیادی، خود Lacan مثلاً روی یک سری آزمایش‌ها و فکت‌هایی که یک روان‌شناس معروف فرانسوی ارائه کرده، یک بخش عمده‌ای از نظریه‌اش را روی آن فکت‌هایی که Freud بهشان دسترسی نداشته.

اگر الان ۱۰ تا فکت مثلاً، حالا ۱۰۰ هزار تا فکت قابل اتکا تو روان‌شناسی روان‌کاوی وجود داشته باشه، شاید فروید به ۱۰، ۱۲ تاش بیشتر دسترسی نداشته و بنابراین یک نظریه پردازی روی یک تعداد خیلی کمی فکت خیلی جالب نیست.

این نکته، یک نکته که اصلاً سوال این است که آیا ریداکشن اگر انجام می‌شد اصلاً خوب بود؟ یعنی مثلاً ریداکشن می‌شود مکانیک نیوتونی، در حالی که ما نمی‌دونیم درست است و سوال فلسفی کلی این است که اصلاً ریداکشن خوبه؟ بعضی‌ها می‌گویند نه، من شخصاً خیلی ریداکشن را می‌گویم دوست دارم ولی این هم خودش جای سواله، جای فکر کردن دارد.

واقعاً لازم است و امکانش هست که دانش‌ها را به همدیگر ریداکس بکنیم؟ بنابراین اینجا یک چیز خیلی اساسی وجود دارد. یک یک حسنی که در واقع نظریه فروید داشت که یک جوری به نظر می‌اومد که دنبال ریداکشنه، یک مقداری اصلاً کلاً اساساً زیر سوال می‌رود. به اضافه اینکه اگر نظریه فروید را الان جلوی یک نفر بگذارید بگویید این چقدر موفق بوده که به عصب‌شناسی یا چقدر واقعاً موفقه؟

ترم‌های جدیدی خود فروید مطرح می‌کند که لزوماً این‌ها ریداکشن به عصب‌شناسی ندارند. یعنی مثلاً ما از لحاظ فیزیولوژی یا عصب‌شناسی جایگاه مثلاً اید، سوپر ایگو، ایگو، طرح، طرز تعامل این‌ها با همدیگر را نمی‌شناسیم اگر هم ایده‌ها راست باشند.

دقت می‌کنید؟ بنابراین یک جوری ریداکشن ناقصه به یک نظریه ناقص فیزیکی که مورد قبول کسی نیست و کلاً این حسن نظریه فروید زیر سوال می‌رود و به نظر من این نکته خیلی مهم است.

خب بفرمایید. نه من نمی‌گویم یک چنین چیزی وجود دارد یعنی همین که سوالی که به چه چیزی به این می‌رسید که به این جواب می‌دهم اگر قائل بشوید که ریداکشن لازم نیست. اگر قائل بشین که ریداکشن لازم نیست، خب ببینید فلسفه الان در شرایطی که اینکه متد ثابتی وجود داشته باشه به عنوان متد علمی خیلی مورد توافق نیست.

ولی این‌جوری نیست که حداقل‌هایی برای متد علمی را مثلاً ما نشناسیم. می‌دونید؟ معمولاً اینکه مورد مثلاً فرض کن پوپر آخرین کسیه که یک ایده‌های کاملاً مشخصی دارد که متد علمی چیست و علم بودن یعنی چه. الان من به خیلی سریع به یک جایی می‌رسم که حرف‌های فروید در مورد حرف‌های پوپر در مورد نظریه علمی نبودن نظریه فروید به عنوان یک انتقاد را مطرح می‌کنم به طور خلاصه.

ولی این معنایش این نیست که مثلاً فرض کنید دیگر ما در مورد علم هیچی نمی‌دونیم و در مورد متد علمی هیچ چیزی در واقع یک یک آدم خیلی معروف و خیلی مهمی وجود دارد به اسم فایرابند که یک کتابی خیلی مهمی نوشته تحت عنوان ضد روش که به فارسی هم ترجمه شده.

این کتاب سعی می‌کند این را نشان بده که ما چیزی اسم متد علمی نداریم. یعنی یک چیزی نیست که من بتوانم بگویم الان همه دانشمندان در تمام دنیا دارند ازش استفاده می‌کنند.

حداقل‌های علمی بودن

ولی لازم نیست وارد این بحث‌ها بشویم. بگذارید پیش برویم. خب به هر حال ما یک حداقل‌هایی برای علمی بودن لازم داریم. لااقل فروید معتقد بود که یک حداقل‌هایی را دارد رعایت می‌کند. بنابراین باز می‌شود به همان سبک بحث کرد دیگر. آیا رسیدیم به آن چیزی که می‌خواستیم برسیم؟ یعنی فروید به معنای زمان خودش مثلاً نظریه علمی ارائه کرده، نکرده.

بگذارید من یک میان‌پرده‌ای بگویم در مورد فرض ماتریالیست بودن نظریات علمی. پیش‌فرض اینکه من حق ندارم مثلاً فرض کنید یونگ رسماً به عنوان احیاگر مفهوم روح در روان‌کاوی مطرحه بدون اینکه البته یعنی یونگ معتقد احساسش این نیست که دارد از یک چیز ماوراءالطبیعی صحبت می‌کند. ولی مفهومی در واقع در دیدگاه‌های یونگ هست که مشابه مفهوم روحه بدون ادعای اینکه این چیز متافیزیکی ماوراءالطبیعی باشه.

ما فرض به اصطلاح ماتریالیست از نظر فلسفی در علم یک پیش‌فرض متدولوژیکه. متدولوژیک به این معنا که مثل اینکه ما با همدیگر شرط می‌کنیم که در متد علمی که سراغ چیز غیرقابل مشاهده و یک چیزی که به اصطلاح در آزمایشگاه قابل دیدن نباشد و این‌ها نریم.

درست؟ یک چنین مفروضاتی به هر حال در علم هست دیگر و فروید به شدت مقید به این است که همه چیز را به اصطلاح ماتریالیستی نگاه بکند.

بگذارید من حالا می‌خواهم یک سوال مطرح بکنم. فرض کنید که ماتریالیست یا حالا امروز اصطلاحی که بیشتر مورد استفاده فیزیوکالیسمه. برای خاطر اینکه ماتریال حالا ماده یک تعریف مشخصی شاید ندارد. دانم آمده ما در دانش دیگر اصلاً کلمه matter را که به کار می‌بریم به یک چیز خاصی می‌گوییم.

انرژی مثلاً matter حساب نمی‌شود. بنابراین فیزیکالیست یعنی این ادعا که ما به هر حال همه چیز را می‌توانیم یک جوری به یک چیز فیزیکی که مورد قبول دانش فیزیکه ربط بدهیم. هر چیزی که در جهان وجود دارد و در محدوده علم قرار است مطرح بشود. خب این یک فرضه دیگر. این‌جوری نیست که دانش این را نشان داده.

من وقتی دارم به آن تو شیمی کار می‌کنم، آزمایش می‌کنم حق ندارم بگویم آقا اینجا یک چیزی وارد این آزمایش مرا خراب کرده. من یک تئوری‌ای دارم، یک آزمایش انجام دادم، نتیجه‌ای که گرفتم خلاف تئوری من دراومده. حق ندارم بگویم که اینجا یک چیز یک موجود ناشناخته‌ای آمد آزمایش مرا عمداً مثلاً خراب کرد یا یک موجودیه که اصلاً این قابل مدل کردن در فیزیک نیست.

دقت می‌کنید؟ این یک فرض متدولوژیکه. من به عنوان یک دانشمند حق ندارم تو آزمایش، تو تئوری خودم ترم‌هایی را وارد بکنم بعد بگویم که این‌ها اصلاً قابل شناختن نیستند. هیچ اثری هم تو هیچ آزمایشی از خودشان نشان نمی‌دن. ولی من اصلاً این ترم را اینجا دارم. دارک matter را می‌گویند که دارک matter یک چیزی است که قابل دیتکت کردن نیست.

ما در تئوری‌های فیزیک ما هنوز در این چیزهایی که می‌شناسیم نمی‌دونیم. مثلاً خب حدس‌هایی وجود دارد که مثلاً یک جور مثلاً ربطی به نوترینو دارد دارک matter. نمی‌گن دارک matter یک چیز ماوراءالطبیعه‌ایه که. matterئه خلاصه در محدوده دانش فیزیک می‌گنجه. ممکن است یک نفر بگوید این یک ذره جدیدیه که ما تا حالا مثلاً در زمین مشاهده نکردیمش.

ماده تاریک و دیتکت‌پذیری

الان در یک معدنی در انگلستان که عمیق‌ترین جاییه که حفاری شده در کره زمین، یک عده دنبال دارک matter می‌گردن. می‌خواهند دیتکتش بکنند. بنابراین موضوع این است که دیتکت می‌شود یا نه. من می‌توانم در آزمایشگاه نشونش بدهم یا نه. این یک فرض فیزیکیه دیگر. یعنی اگر یک نفر الان بیاید بگوید آقا اصلاً دارک matter وجود داره، هیچ‌ام دنبال دیتکت کردنش نگرد.

یک چیز عجیبیه، هیچ ربطی هم به فیزیک و این‌ها ندارد. هست دیگر و دخالت می‌کند. فقط مثلاً آن انحنای فضایی را که ماده ایجاد می‌کنه، این هم ایجاد می‌کند. این‌جوری که نمی‌شود در فیزیک، در دانش بحث کرد. ها؟ بحث علمی باید یک جوری باشه در مورد چیزهایی بحث بکند که هویتشون، مثلاً هویت فیزیکی باشه، قابل دیتکت کردن به یک طرق غیرمستقیم لااقل باشند.

یک آزمایشی هست که توشون خلاصه ظاهر می‌شود. درست؟ اگر من بگویم دارک matter را در هیچ آزمایشگاهی نمی‌شود ظاهر کرد و هیچی در آینده هم نمی‌شود ازش فهمید، خب آن یک چیزی مثل جن و پریه دیگر. ها؟ یعنی از که هیچ در دانش این را نمی‌پذیرن از شما. بگی که مثلاً فرض کنید این یک جور روحه، مثلاً ماوراءالطبیعه‌ایه. شاید هم باشه. ها؟

حالا نکته همین است. همه‌اش فراموش می‌شود که فرض ماتریالیستی یک فرض متدولوژیکه. شاید چیزهایی وجود دارند که اصلاً فیزیکی نیستند. خب؟ و شاید همان‌طوری که در سنت‌های قدیمی همه معتقد بودن، در روان انسان اصلاً یک چیزهای ماوراءالطبیعه غیرقابل دیتکت کردن وجود دارد. بنابراین اگر من که فرض ماتریالیستی‌ام در کار علمی متافیزیکی نیست. یعنی این‌جوری نیست که مثلاً من دانشمندم اگر فقط اگر ماتریالیست باشم.

یعنی واقعاً معتقد باشم چیزی وجود ندارد به غیر از ماده و انرژی و آن چیزهایی که در فیزیک هست. دقت می‌کنید؟ من دانشمندم اگر متد ماتریالیستی را رعایت بکنم. اگر شیمی‌ام، یا فیزیک‌دانم باید این فرض متدولوژیک را رعایت بکنم. ولو اینکه اعتقاد نداشته باشم. دقت می‌کنید؟

حق ندارم تو نظریه‌ای که می‌نویسم، ولو اینکه من فرض کنید معتقدم که خداوند وجود دارد و خداوند به هیچ وجه قابل دیتکت کردن در هیچ آزمایشگاه و هیچ چیز فیزیکی نیست. خب؟ من حق ندارم مثل نیوتن.

نیوتن در مورد در کتاب اصولش یک جایی نوشته رسماً که من همه این چیزهای مربوط به مثلاً منظومه شمسی را محاسبه کردم، ولی پایداری منظومه شمسی از نظر مکانیکی درنمی‌آد از تئوری من.

و این را دیگر خدا انجام می‌دهد. این چیزی است که از نظر علمی قابل این خلاف فرض متدولوژیک ماتریالیسمه. یعنی من حق ندارم بگویم که خب من نرسیدم پس شاید تئوری‌های من غلطه، شاید محاسبات من غلطن، شاید من موفق نشدم محاسبه رو، کما اینکه لاپلاس بعداً نشان داد که محاسبات مشکل داشته.

یعنی با همین تئوری نیوتن با محاسباتی که لاپلاس انجام می‌دهد پایداری منظومه شمسی هم درمی‌آد بدون اینکه هیچ چیزی لازم باشه اضافه و کم بکنیم. من حق ندارم هر جا کم آوردم، این فرض متدولوژیک ماتریالیست یعنی این. من وقتی که دارم کتاب علمی می‌نویسم، حق ندارم از مثلاً خداوند و از فرشته‌ها و از چیزهایی که فرمول نمی‌شود درشون نوشت استفاده بکنم.

نیوتن و دخالت خداوند

بگویم آقا هر مدت یک بار خداوند یک جوری این پایداری را دوباره، واقعاً نیوتنی‌ام این را می‌گفت. می‌گفت نیوتن خداوند جوریه وقتی می‌رود به سمت مثلاً ناپایداری ولی خداوند درستش می‌کند که همین‌جور بمونه.

این نظریه علمی حساب نمی‌شود دیگر متوجه هستید؟ ولی معنایش اگر من در تمام عمرم الان هر مقاله‌ای که نوشتم، هر کاری که کردم همیشه فرض متدولوژی این معنی این است که من به خداوند اعتقاد ندارم.

شاید مثلاً فرض کنید من اگر جای نیوتن باشم کاری که باید انجام بدهم این است. وقتی رسیدم پایداری را نتونستم نشان بدهم این را می‌گویم به عنوان این نتیجه که تئوری من پایداری را نشان نمی‌دهد یا من نتونستم از تئوری‌ام به دست بیارم. تمام شد. بعداً ممکن است بروم در به دوستان بگویم به نظر من این کار خداست.

ولی حق ندارم در کتاب اصولم بنویسم که این قسمتش مربوط به خداست. جدا شده دیگر محدوده این‌جور بحث‌های علمی با بحث‌های متافیزیکی که عوامل ماوراء طبیعی را در کار می‌آوردن. دقت می‌کنید منظورم چیه؟ ولی یک جوری فضا این‌طوریه که این فراموش می‌شود. خب شاید چیزی به اسم روح وجود دارد که اصلاً در فیزیک هم هیچ‌جایی اصلاً ظاهر نمی‌شود. فرض کنید خب؟

حالا شاید در روان‌کاوی بنابراین داریم عجله می‌کنیم که ریداکشن انجام می‌دهیم به فیزیک. دقت می‌کنید؟ یعنی شاید اصلاً روان‌کاوی هیچ تئوری فیزیکالی پیدا نکند هیچ‌وقت.

بنابراین من چیزی که می‌خواهم بگویم این است که اگر رفتیم در لایه اول فیزیک مثلاً ما فرض کنید موفق شدیم یک تئوری آو اِوری‌تینگی به دست بیاریم که هیچ عنصر ماوراء طبیعی در آن نیست، این نتیجه که نمی‌دهد که بالا ما موفقیت را به دست می‌آریم.

شاید از یک جایی به بعد در این هرم دانش موضوعات طوری می‌شوند که لازم باشه به یک چیزهای دیگه‌ای معتقد باشیم. متوجه هستید منظورم چیه؟ بفرمایید. بله. خب یعنی مثلاً ما آن چیزی که می‌توانیم مشخص بکنیم و وقت ما مثلاً می‌خواهم بگویم که دقیقاً چه کار می‌کنم، نه، آن‌جوری نیست. این موارد فیزیکالی نیست.

در واقع یک چیزی که می‌توانیم مثلاً آره، تو یک جای دیگر صحبت می‌کنیم. این‌ها علمی حساب نمی‌شن. خب؟ اشکالی که وجود دارد این است. من چگونه می‌توانم تشخیص بدهم که پیشرفت دانش دارد ماتریالیسم را خلاصه تأیید می‌کند یا تکذیب می‌کنه؟ چون فضای کلی این است که به نظر می‌آید همین‌جور که دانش به اصطلاح دارد پیش می‌ره، ماتریالیسم دارد تأیید می‌شود. مثل اینکه من یک فرضی گذاشتم.

آها، حالا من می‌خواهم حرف من این است. اومدیم آن مثلاً الان فروید یک تلاش‌هایی کرد، ولی به این نرسید. شاید واقعاً این حیطه روان‌کاوی جاییه که عنصرهای ماوراء طبیعی در آن هستند. دقت می‌کنید؟ بله من همین را می‌خواهم بگویم. من می‌خواهم بگویم که این اگر من اومدم ماتریالیسم را فرض کردم، یک میان‌پرده بود دیگر.

من این جزو انتقادات نظریه فروید نبود. اگر من اومدم مثلاً فرض کن فیزیکالیسم را فرض کردم و هر کاری که کردم پدیده‌های روانی را نتونستم توجیه بکنم، آیا کلاً این فضا ایجاد می‌شود که ۱۰۰ سال دیگر گذشت، ۲۰۰ سال دیگر گذشت، دیگر ما به یک حیطه ای رسیدیم که ماتریالیسم جواب نمی‌ده؟

فضای علمی فعلی

من می‌خواهم بگویم اصلاً فضای علمی فعلی این‌جوری نیست. یعنی یک چیزی که جواب نمی‌ده، مثلاً من یک بار تو آن سخنرانی علم و دین که در دانشکده فنی کردم این را گفتم.

خب یک جوری می‌شود و بعضی‌ها خب ایده‌شون این است دیگه، عدم قطعیت هایزنبرگ. وقتی یک چیزی اتفاق می‌افتد که هیچ توجیه فیزیکالیستی نداره، دترمینیسیتی نداره، خب ما می‌توانیم فرض بکنیم که اینجا یک پدیده‌ی ماوراء فیزیک دارد اتفاق می‌افتد که قابل فرمول‌نویسی نیست.

ولی آیا واقعاً گرایش علمی این‌جوری است که اگر به یک جایی رفتیم، مثل دیگر از عدم قطعیت هایزنبرگ که واضح‌تر نمی‌شه، پدیده‌ایه که نه‌تنها ادعا می‌شود که توجیه فیزیکال نداره، الان نداره، ادعا می‌شود که در واقع ثابت شده از نظر فیزیکی که شما هیچ‌جوری نمی‌توانید مدل ریاضی ارائه بدید، مدل فیزیکی ارائه بدهید که این توجیه بشود.

این به معنای کشف یک چیز غیرفیزیکی گرفته نمی‌شود. اگر ببینید یک لحظه بعداً بگذار یک چیزی می‌گویم وارد یک چیزی می‌گویم که به‌طور طبیعی به پوپر برسیم. اگر پیشرفت علم تحت هیچ شرایطی در واقع نمی‌تواند ماتریالیسم را نقض بکنه، پس به هیچ‌وجه ماتریالیسم را تأیید هم نمی‌کند. می‌گوید کاملاً کلی اگر من نظریه‌ای داشته باشم نظریه‌ای دارم که هیچ‌وقت فرض ماتریالیسم در آن نقض نمی‌شود.

درست؟ دانش فرض متدولوژیک گذاشته پس می‌رود تا یک جایی که می‌رسد حالا اگر هم نه می‌گوییم ما هنوز نرسیدیم به منتظر باشید در آینده من پیش می‌رم. یک چیزی می‌دانیم که نمی‌توانیم مثلاً تو فرمول‌ها و آزمایش‌های خودمان واردش بکنیم. حرف من این است وقتی که پیشرفت علم امکان ندارد ماتریالیسم را نقض بکند درست؟

یعنی علم طوری تعریف شده که ماتریالیسم را نقض نمی‌کند. بنابراین هرچقدر هم که پیش برود هیچ تأییدی بر ماتریالیسم‌ها نیست. این از نظر منطقی این حرف درستی دیگر وقتی من یک نظریه دارم حالا بگذارید وارد بحث پوپر بشویم. پوپر می‌گوید که یک لحظه من خیلی دارم معطل می‌شم وارد اگر واقعاً سؤال این یک میان‌پرده بود. من یک بار دیگر خواستم این نص-نص را تکرار بکنم.

نص-نص که به نظرم خیلی مهم است که این آدم بدونه که وقتی شما فرض متدولوژیک ماتریالیسم را گذاشتید برخلاف این داوری عمومی کاملاً عوامانه‌ای که وجود دارد که دانش همین‌جوری که دارد پیش می‌رود ماتریالیسم دارد مثلاً تثبیت می‌شود مطلقاً این‌جوری نیست. چون نمی‌تواند ماتریالیسم را نقض بکند بنابراین تا هرجایی هم که پیش برود مطلقاً تأییدی بر ماتریالیسم نیست.

برای خاطر اینکه هرجایی که متوقف می‌شود مثل اینکه علم در یک مرزهایی که علم وقتی دارد پیش می‌رود چه چیزی ما داریم می‌فهمیم که آن جاهایی که می‌شد با متدولوژی ماتریالیسم توجیه کرد را می‌شود توجیه کرد. فهمیدید؟ این دارد ثابت می‌شود دیگر برای اینکه به جایی که می‌رسد که نمی‌شود توجیه فرض کنید که مواردی وجود دارند که ماورای طبیعت در آن دخالت دارد.

پس این‌ها را هیچ‌وقت علم بهشان نمی‌رسه. پس علم تو یک محدوده‌ای در واقع رشد می‌کند که ماتریالیسم کار می‌کند. چون این‌جوری تعریف شده. متدولوژیش این است که می‌گوید که تو اشکال که نداره، نه این یک دیسیپلینیه. در محدوده‌ای کار می‌کند که توسط ما فرض ماتریالیسم را رعایت بکند.

فرض متدولوژیک در ساینس

وقتی شما یک چیزی را فرض گرفتید فرض متدولوژیک، هیچ اشکالی نیست من مخالف نیستم. ما تو فیزیک همیشه این چهار تا را سعی می‌کنیم رعایت بکنیم. این یک اسمیه دیگر. ما می‌گوییم ساینس این است. درست؟

موضوع این است که پس این را قبول بکنیم که وقتی این فرض متدولوژیک را گذاشتید و دایره چیزهایی که فرض کنید که کل مفاهیمی که در عالم هست، کل پدیده‌های عالم به دو دسته تقسیم می‌شوند.

آن‌هایی که توجیه ماتریالیستی دارند، آن‌هایی که ندارند. فرض کنید ماتریالیسم غلط است یعنی همه‌چیز توجیه ماتریالیستی ندارد. ما دانش را طوری تعریف کردیم که تو آن محدوده‌ای که توجیه ماتریالیستی دارد پیش می‌رود. خب؟ پیش می‌رود. یک جاهایی نقطه‌های کوری باقی می‌مونن بهشان نمی‌رسه ولی ما نمی‌گیم آنجا خارج از محدوده ماتریالیسمه.

نمی‌گیم. وقتی که این‌جوری تعریف کردیم پیشرفت علم تو یک محدوده‌ای یک چیزهایی را روشن کردن این تأیید ماتریالیسم نیست. من نمی‌گویم چیز جدیدی گفتیم که. چیز علمی جدیدی نگفتیم. نه چیزی جدیدی گفتیم. اولاً این حرفی که دارید می‌زنید یک ایرادی دارد. ایراد خیلی واضح برای اینکه دارید دانش رو، دانستن را به معنای علم دانستن، دانستن علمی دارید می‌گیرید.

ولی یک نکته مهم این است. من این را نمی‌گویم. چیز جدیدی می‌گوییم یا نه. من می‌گویم وقتی که من حرف من این‌جوری است. دانش عبارت از چیزی است که محدوده‌های ماتریالیستی را روشن می‌کند. تعریفش این است. چه ماتریالیسم درست باشه چه غلط باشه. حیطه کار ماتریالیسم. خب پس پیشرفت دانش ربطی به این ندارد که ثابت می‌کند که ماتریالیسم درست است یا غلط است.

درحالی‌که دیدگاه عوامانه کلی این است که هی علم دارد پیش می‌رود و ما داریم می‌فهمیم که ماتریالیسم درست است. این ربطی به این ندارد که حرف جدید یا قدیمه. می‌فهمید؟ من یک چیز خیلی ساده‌ای به نظر من. خب، سؤال دارید؟ بله. بگذارید من یک خورده سریع‌تر این بحث را.

خب، پوپر اولین کسی بود که سعی کرد که مثلاً با دیدگاه خودش که به‌هرحال یک شرایط حداقلی برای علمی بودن هست، بگوید که خب روان‌کاوی یک شاخه جزو علم نمی‌تواند حساب بشود.

دیدگاه اساسی پوپر من نمی‌دانم چقدر شنیدید که معروف‌ترین فیلسوف علم شاید قرن بیستمه. می‌گوید که یک شرط خیلی ساده برای علم، نظریه علمی این است که ابطال‌پذیر باشه توسط نظریه باید توسط تست تجربی، آزمون‌های تجربی ابطال‌پذیر باشه.

نه اینکه ابطال‌پذیر به این معنا که غلط باشه. بشود تصور کرد یک نظریه علمیه اگر بشود تصور کرد که من یک آزمایشی انجام می‌دهم و این را ابطال می‌کنم. دقت می‌کنید؟ مثلاً اگر من مثلاً مکانیک نیوتون را در نظر بگیرید، خب مکانیک نیوتون می‌گوید که در یک چنین شرایطی اگر من یک گلوله‌ای را مثلاً پرت بکنم، یک چنین مسیری را می‌رود.

را کاغذ محاسبه می‌کنم بعد پرت می‌کنم، اگر نرفت ابطال شده دیگر. درست؟ کما اینکه انیشتین همین‌جوری در واقع نسبیتش را داد دیگر. مدار عطارد و یک سری پدیده‌ها، آزمایش مایکلسون-مورلی که در مورد سرعت نور بود، مخالف پیش‌بینی‌های نظریه نیوتون بود. بنابراین رفتن اصلاحش کردن. نظریه علمی باید پیش‌گویی‌هایی داشته باشه، به ما یک اطلاعاتی قرار داده دیگه، که از لحاظ از نظر تجربی قابل آزمون باشند.

اگر نه، نظریه فلسفیه.

اصل علیت و آزمون‌پذیری

مثلاً من می‌گویم هر علتی معلول، هر معلولی یک علتی دارد. آیا این قابل تست کردن هست؟ آره، من الان یک اتفاقی می‌افته، یک پدیده‌ای را مشاهده می‌کنم، علتش را نمی‌بینم، در آزمایشگاه نمی‌توانم دیتکت بکنم. آن قانون که زیر سوال نمیره. آن قانون می‌گوید که خب اینجا تو علتش را پیدا نکردی، بیشتر سعی کن.

هیچ آزمون تجربی در هیچ زمانی نیست که بتواند قاعده علت و معلول را بشکنه. دقت می‌کنید؟ به این معنا پوپر می‌گوید که نظریه روان‌کاوی فروید علمی نیست. برای اینکه نمی‌شود تصور کرد که یک اتفاقی بیفتد و این تست بشود از نظر علمی. پیش‌گویی‌ای ندارد روان‌کاوی که قابل آزمون تجربی باشه. مثلاً می‌گوید من خودم دارم این‌ها را میگم، پوپر و مثالاش چیست.

اِ، فروید می‌گوید که نظریه‌اش این است که رویاها تحقق آرزوها هستند. خب؟ خب اول آدم این را می‌شنوه، به نظرش می‌آید که پس رویاها باید همه شیرین باشند. آدم یک آرزوهایی داره، می‌خواهد بهشان برسه، بعد مثلاً رویا می‌بیند. بعد این سوال پیش می‌آید که کلی چیز وجود داره، رویاهای وحشتناک وجود دارد. آدم اصلاً از خواب می‌پره.

رویا قرار است محافظ خواب باشه، ولی گاهی رویا آدم را از خواب می‌پرونه. خب، بعد این نظریه نقض میشه؟ نه. آزمون تجربی‌ای وجود ندارد که این نظریه، چرا؟ برای خاطر اینکه خب می‌شود این‌جوری توجیه کرد، مثل همان علت و معلول دیگر.

یک آرزوی پنهانی‌ای وجود دارد که اِ، بگذارید من این توجیه را بگویم تو خود کتاب، چون این بحثش تو یک مبحثیه تو خود کتاب تفسیر رویای فروید و منه.

یک چیزی بگویم که از همه جالب‌تره. فروید می‌گوید من مشاهده کردم وقتی بیمارها را من با این نظریه رویای خودم آشنا می‌کنم، این‌ها یک جوری رویاهایی می‌بینند که رویای من را نقض می‌کند. چون نمی‌خوان این را بپذیرن، رویاهای وحشتناک و عجیب و غریبی می‌بینند که نظریه من را نقض می‌کند. دقت می‌کنید؟ بنابراین آرزوشون چیه؟ که نظریه من نقض بشود.

برای همین عمداً انگار رفتن یک رویایی ساختن که، این عیناً تو کتاب فروید، یکی از عوامل به اصطلاح اینکه چرا آدما، می‌گوید در مشاهدات من نشان می‌دهد که گاهی مردم این‌جوری رویاهای وحشتناک می‌بینند. ظاهراً خلاف میلشونه، ولی آرزوی دیگه‌ای هست. این مثل همان موضوع علت و معلوله دیگر. این مسائل روان‌کاوی این‌جوری نیست که من یک دیتکتور بگذارم این چیز رو، ما همین‌طوری می‌شود حرف زد دیگر.

پوپر به این معنا می‌گوید که شما هرچه بگویید می‌گنجه در روان‌کاوی، هر می‌گوید می‌گویند که اگر، این را این خیلی جالب است که خود فروید یک جایی این را گفته، که این ایراد را به روان‌کاوی می‌گیرند و سعی می‌کنند حالا من یک نکته‌هایی در مورد این می‌گویم. این واقعاً این‌جوری هست.

اگر من در مورد وضعیت روانی مراجعه‌کننده‌ای که مشکلات روانی داره، فروید یک چیزی بسازه که ریشه مشکلات روانی تو، مثلاً فرض کن عقده ادیپ فلان و این‌جوری شده، این‌طوری شده. مثلاً پارانویا، دچار پارانویا هستی، علتش سرکوبی همجنس تمایلات همجنس‌گرایانه این‌طور.

خب این نظریه فروید در مورد پارانویاست. شما به یک آدمی میاید رویاهاشو می‌پرسید، از تداعی آزاد استفاده می‌کنید، سعی می‌کنید که این را برسونید به اینکه کجا، در چه سنی تمایلات شدید همجنس‌گرایانه داشته که این سرکوب شده.

مقاومت بیمار و ابطال‌ناپذیری

اگر طرف بپذیره، که نظریه‌تون تایید شده. اگر بگوید نه، فروید می‌گوید دارد مقاومت می‌کند. تمام تاریخ روان‌کاوی همین است. بیمار اگر نتیجه‌ای که من گرفتم بپذیره، که خب بهتر، اگر نه دارد مقاومت می‌کند. رویای ایرما یادتونه مشکل چه بود؟ فروید به ایرما می‌گفت که دیگر مداوا شدی، ایرما نمی‌پذیرفت، داشت مقاومت می‌کرد.

فروید می‌گفت که این، و بعد می‌گفت من تو رویا این را مجازات کردم، احمقه مثلاً می‌گوید چرا حرف من را نمی‌پذیره. این چه جور نظریه علمیه که من هر کاری، هر چیزی پیش بیاد، یعنی جواب یس باشه یا نو باشه، این نظریه باهاش سازگاره.

چه آزمونی می‌شود طراحی کرد که بشود دیتکت کرد یک چیزی رو، دقت می‌کنید؟ درست است خب مثلاً فرض کنید به نظر می‌آید که این یک حکم علمیه، قابل تسته.

پارانویا نتیجه سرکوبی همجنس‌گراییه. یک فیلسوفی که حالا باهاش آشنا می‌شین گفته که این قابل تسته، به این معنا که اگر من یک همجنس‌گرایی پیدا بکنم که الان بالفعل همجنس‌گراست، همجنس‌گرایی‌ش سرکوب نشده ظاهراً، ولی باز پارانویا داره، این نقد می‌شود. ولی واقعاً اگر به صورت بگویید نقد نمی‌شود. می‌گوید این یک سرکوبی به اصطلاح همجنس‌گرایی دارد در تاریخ زندگی‌ش دیگر.

حالا بعداً دیگر مثلاً از یک جایی به بعد رفته همجنس‌گرا شده، این چه ربطی به، به ربط چیزی به فروید داره؟ این در پنج، می‌گوید این چیز تو کودکیه، در دو سالگی این مثلاً یک چیزایی، مثلاً قبل از دو سالگی که خیلی مهم است ما همه یادمون هم که نیست، ها؟ و هر چیزی آن در یک باکس تاریکی هست، هر چیزی می‌شود آنجا انداخت آنجا دیگر.

این چه جور نظریه علمیه که هیچ تست تجربی را جواب رد به این نظریه نمی‌دهد. من نمی‌توانم چیزی طراحی بکنم که فروید از نظرش برگرده. و الان یک قرن بیشتر از نظریات فروید می‌گذره.

این کتابو اگر شما بخونید، کتاب امپراتوری، اه، افول امپراتوری فرویدی، این مجموعه زیادی فکت‌ها در مورد کودکان، نمی‌دانم روان‌درمان، درمانی فرویدی که همه‌اش شکسته دیگر. یعنی مثلاً فرض کنید در بچه‌ها دوره اودیپی مشاهده نشده، مطالعات خیلی زیادی هم انجام گرفته.

ولی کسانی که به فروید ایمان دارن، مثل ایمان مذهبی از حرفشون دست برنمی‌دارن. این همه مطالعاتی در مورد کودکان شده، کجا مثلاً ما یک چیزهای اودیپی را در همه بچه‌ها از نظر اه، فروید در یک دورانی مسئله اودیپ باید برای‌شان حل بشود یا به طور غامض می‌مونه، خلاصه یک دوره بحرانی‌ای دارند که دارند مثلاً فرض کنید از مخالفت با پدر به سمت هم‌زادپنداری با پدر می‌روند پسرا.

کو؟ کجا مشاهدات در مورد بچه‌ها این را تایید کرده؟ هر فکتی که در علیه نظریه فروید شما بیارید، ایمان به نظریه فروید را می‌شود حفظ کرد. برای خاطر اینکه خب من می‌توانم بگویم خب اه، نظریه اود، اه، عقده اودیپ این‌طوری نیست که شما مثلاً بچه چند روز تو یک گوشه کز بکند و بعداً مثلاً تغییر جهت بده به سمت پدرش.

یا مثلاً از بچه بپرسید که تو الان احساس ترس از اخته‌گی می‌کنی، بچه مثلاً بگوید بله. هیچ چیزی وجود نداره، یعنی تستی وجود ندارد از نظر تجربی که من این را انجام بدم، بعد بگویم که بله این مثلاً.

عقده الکترا و حدود ادعا

مثلاً خیلی فروید جایی می‌گوید که من واقعاً اعتقاد دارم که مثلاً عقده الکترا و همین عقده اخته‌گی این‌ها در اثر مشاهده اه، بخش‌های جنسی مثلاً جنس مخالف به وجود می‌آید. واقعاً یک چنین چیزهایی را با صراحت گاهی می‌گوید. می‌شود این را دیگر به نظر می‌آید می‌شود تست کرد. ولی نظریه فروید خیلی انعطاف‌پذیره. یعنی مثلاً فرض کنید یک حرفایی می‌زند در مورد اینکه کلاً خیال‌پردازی مهم است.

لازم نیست واقعه اتفاق بیفتد. مثلاً اوایل نظریه‌اش این‌جوری بود که هر هیستری‌ای به یک سابقه‌ی مثلاً تجاوز یا ترومای جنسی برمی‌گردد. بعد از یک مدتی نظریه‌اش این شد که لزوم ندارد آن ترومای جنسی به طور فیزیکی اتفاق افتاده باشه.

می‌تواند خیال‌پردازانه باشه. می‌تواند طرف در خیال خودش یک بچه خواب دیده باشه یا در خیال‌پردازی کرده باشه که دچار یک مثلاً تجاوز جنسی شده یا یک اتفاق عجیبی جنسی برایش افتاده.

این کافیه برای هیستری. خب چه جوری می‌شود دیتکت کرد که حالا بچه‌ها دچار این تروما می‌شوند تو ذهن خودشان دارن؟ نمی‌شن. نمی‌شود این را تست کرد. بنابراین پوپر معتقده که چیزی که ابطال‌پذیر نیست، هیچ اطلاعاتی هم از ما نمی‌دهد. کلاً ایده‌ی پوپر ایده‌ی خیلی واضحیه.

اگه، اگر چیزی ابطال‌پذیر نیست، ببین پوپر یک حرف خیلی قشنگی دارد که الان با این تئوری‌های کامپلکسیتی و اه، کامپیوتشنال کامپلکس، اینکه ما قرار است یک اینفورمیشن تئوری، شما همه اگر دانشجوهای برق هستید، خود اینفورمیشن تئوری باید بلد باشید دیگر.

اصلاً در مخابرات خوندید. این ایده‌ی پوپر این است. می‌گوید هر چقدر که یک گزاره قابلیت نقدش بیشتر باشه، اینفورمیشن بیشتری به ما می‌دهد اگر درست باشه. اگر من بگویم که فردا ساعت ۹ صبح در لندن باران می‌بارد، این خیلی واضح قابل نقضه دیگر.

خب این اینفورمیشن خیلی وا، یک در واقع می‌شود قابل اندازه‌گیریه که چند بیت دارد به من اینفورمیشن می‌ده، خب؟ ولی اگر بگویم که فردا یک جایی در کره زمین وجود دارد که در آینده، مثلاً در آینده ۲۴ ساعت آینده یک جایی تو کره زمین خلاصه بارون می‌آید. نه، بگذارید مثال خود فروید، بگذارید مثال پوپر. می‌گوید که اه، آره، حالا همین‌جوری در نظر بگیرید.

یه، یک جایی در کره زمین وجود دارد که مثلاً در آن یک بارندگی صورت بگیرد. یا مثلاً یک گزاره دیگر. این‌ها با هم یک یا بشوند. چقدر قابلیت نقد این، یعنی چه آزمایشی دقیقی وجود دارد که من این را نقد بکنم.

نه به مکان خاصی، نه به زمان خاصی اشاره کرده. تازه به گذاره‌های دیگر هم ممکن است یا شده باشه که اگر یکی از آن‌ها درست باشن، این گذاره درست می‌شود.

اینفورمیشنی که دستمون دارد می‌دهد خیلی کمه دیگر. به این معنا وقتی که تست اصلاً یک نظریه تست‌بل تجربی نیست، هیچ چیزی در مورد آینده به من نمی‌گوید. یعنی هیچ پیشگویی‌ای در نظریه فروید نیست. همه چیز الستدی هست.

حالا بگذارید من در ادامه کار پوپر یک فیلسوف دیگر به اسم گرون‌بام که الان معروف‌ترین آدمی که صحبت کرده در واقع در مورد دیدگاه‌های فروید از نظر فلسفی گرون‌بام. من می‌خواهم یک خلاصه‌ای از این چیزهایی که این می‌گوید به نوعی معتقده که یک جور مثلاً تست‌بل بودن برای چیز وجود داره، نظریه فروید.

گرون‌بام و تست‌پذیری

حالا یعنی مثلاً فرض کنید در مورد همین مثالی که زدم از گرون‌بام که می‌گوید که این اگر مثلاً فرض کنید یک همجنس‌گرایی بالفعل پارانویا داشته باشه، نظریه نقد می‌شود. به نظر من که نقد نمی‌شود. یعنی همیشه راه فرار در روان‌کاوی هست. با توجه به آن ابهام‌هایی که در نظریه روان‌کاوی، در همه نظریات روان‌کاوی وجود دارد.

بگذار من بگویم که این گرون‌بام بیشتر در واقع باز معتقده که در واقع گرون‌بام می‌گوید که نمی‌شود از نظر فلسفی گفت که نظریه روان‌کاوی فروید نظریه علمی نیست مطلقاً. ولی می‌شود گفت یک نظریه علمی خیلی بدیه. یعنی آن معیارهایی که به طور طبیعی یک نظریه علمی خوب باید داشته باشه را ارضا نمی‌کند. تقریباً می‌شود گفت که ایده گرون‌بام این است.

این یک دیاگرامیه از مجموعه چیزهایی که در واقع مثلاً مشاهدات و چیزهایی که نهایتاً به نظریه‌پردازی فرویدی منجر می‌شود. مثلاً در معلوم است کاملاً، نه؟ بازه. مثلاً فرض کنید در قسمت این باکس‌های پایین، موفق شدن در درمان یا جواب مثبت منفی گرفتن یا خاطرات، اینتروسپکشن یا در این قسمت باکسی هست که در آن چیزهایی که ناخودآگاه، محتوای ناخودآگاه را می‌شود باهاش فهمید.

مثلاً لغزش‌های زبانی یا گزارش‌هایی در مورد رویا یا بیماری‌های روانی و الی آخر، تداعی آزاد. این‌ها داده‌هاست دیگر. این‌ها این جاییه که فلوهای به اصطلاح داده‌هاست که ما قرار است روش نظریه‌پردازی بکنیم.

هر نظریه علمی به نوعی باید یک مجموعه داده‌هایی داشته باشه، داده‌های تجربی بیان، تبدیل بشوند مثلاً به اینترپرتشن. این‌ها شما هر اینترپرتشن اینجا در این باکس‌ها یعنی اینکه شما الان یک فرض کنید رویا را اینترپرت می‌کنید.

تفسیرش می‌کنید. بعد یک چیزی به اسم کانستراکشنه. شما کل وضعیت یک بیمار را از روی همه فکت‌هایی که جمع کردید یک یک چیزی برایش کانستراکت می‌کنید. یعنی یک یک آدم روایتی پیدا می‌کند در روایت فرویدی. این چرا؟ زندگیش چگونه شده؟ چه اتفاق‌هایی افتاده که نهایتاً منجر به این شده؟ مثلاً منجر به بیماری شده یا حالا هر چیزی دیگر. دقت می‌کنید؟

بعد در آن لول بالاتر خود نظریه‌پردازی فرویدی وجود دارد دیگر. اینکه دیگر در مورد آ، نه در مورد واقعه خاصی، نه در مورد آدم خاصی، در مورد کل مکانیسم‌های روانی. گرون‌بام می‌خواهد بگوید که اینجا یک علامت‌هایی روی این فلش‌ها هست. این‌ها همه این فلش‌ها به اصطلاح پرابلم، چیزن، مسئله‌دارن. مثلاً همه‌شان این فلش‌هایی که از پایین به بالا می‌آیند مسئله شماره یک را دارند.

که مشکلی دارند. همین مشکلاتی که الان داشتم در موردشون صحبت می‌کردم را خیلی دقیق دارد بحث می‌کند. چرا فکت‌ها در روان‌کاوی طوری نیستند که بتوانیم باهاشون مثلاً نظریه را دقیقاً نقد بکنیم؟ یک جوری مثل دقیق کردن حرف‌هایی که پوپر دارد می‌زند. خیلی مفصل کتاب دارد گرون‌بام در مورد روان‌کاوی فروید. مثلاً پرابلم یک تلقین‌پذیریه.

که می‌گوید که تحت عنوان ترنسفرنس، خود فروید هم به مفهوم تلقین‌پذیری اشاره کرده و در واقع باهاش آشنا بوده. این عبارتی که اینجا نقد شده از خود فرویده. که پدیده ترنسفرنس را دارد توصیف می‌کند. اینکه در واقع بیمار به نوعی به پدر رو، این دکتر رو، کسی که روان‌درمانگره را جای پدر خودش اتوریته بهش می‌دهد و بعد روی تابعش می‌شود.

انتقال و اتوریته درمانگر

بنابراین دیگر این مشکل وجود دارد که کار به جایی می‌رسد که روان‌درمانگر هر چه بگوید طرف می‌پذیره. برای خاطر اینکه یک جوری انگار جانشین والدش شده، سیطره پیدا کرده بعد بیمار.

اصولاً هم آدم‌هایی که بیماری‌های روانی‌ان، یک خورده مشکلات شخصیتی تزلزل‌هایی دارن، به راحتی تلقین‌پذیرن. یعنی در واقع ببینید این تلقین‌پذیری این است که الان من شما قبل از اینکه بیاید تو این جلسات بشینید اگر چیزی از فروید نمی‌دونستید هیچ در درون خودتان اید نمی‌دیدید.

ولی وقتی من می‌گویم نگاه می‌کنید می‌بینید. کم‌کم مثلاً آدم هر چیزی من مثلاً در روان‌کاوی بگویم مثل چیز فیزیکال آزمایشگاهی نیست که من بگویم آقا اینجا مثلاً این آب را بجوشونی در این درجه جوش می‌آد، جوشیدن یعنی اید. من دارم در مورد یک چیزهای درونی مبهمی صحبت می‌کنم.

ما درون‌نگری ما تحت تأثیر تلقینه. یعنی من وقتی به شما یک واقعیت‌هایی را القا می‌کنم، تئوری‌هایی بهتان می‌گم، اگر بپذیرید این تئوری‌ها رو، به نظرتون معقول بیاد، کم‌کم بعضی از اجزا را که در درون خودتان نمی‌بینید بهشان توجه می‌کنید.

ممکن است تئوری درست باشه و شما را دارد متوجه واقعیتی در درونتون می‌کنه، ممکن است هم هست کاذب باشه و دارد در واقع برای شما یک چیز تخیلی به وجود می‌آورد.

ما آن درون‌نگری ما شامل یک مجموعه تخیلات و یک مجموعه واقعیت‌هاست. این‌جوری نیست که آدم در مورد چیزی که در درون خودش می‌بیند خیلی بتواند با اطمینان و قاطعیت صحبت بکند. بنابراین این چیزی که فروید همه‌اش نگرانش بود، Placebo effect یعنی Placebo یعنی چه می‌گن؟ داروهای گول‌زنک.

که شما ممکن است یک آدمی تب داشته باشه، بهش یک دارو بدهید بگویید این خیلی عالیه، فوق‌العاده‌ست، این را بخوری خوب می‌شود و یارو می‌خورد تبش قطع می‌شود. این یک پدیده‌ایه دیگر تو پزشکی واقعاً. الان مخالفین هومیوپاتی، هومیوپاتی یک شاخه‌ای به اصطلاح غیر استاندارد پزشکیه که یک جوری در واقع تقریباً دارویی به بیمار داده نمی‌شود.

یعنی به نظر می‌آید دارو آن‌قدر رقیق می‌شه، رقیق می‌شود که هیچی ازش انگار باقی نمی‌مونه. بنابراین از نظر علمی نباید اثر بگذارد. ولی معتقدن که نتایج خیلی خیلی خوبی گرفتن و این به اصطلاح پزشکی ارتدوکس، پزشکی متداول دانشگاهی معتقدن که روش درمان هومیوپاتی در واقع این‌ها Placebo می‌دهند. یعنی تلقین می‌کنند به طرف که تو این را بخوری خوب می‌شی و یارو خوب می‌شود.

حالا ممکن است بیماری‌های جلدی داشته باشه، بیماری‌های خیلی واضح فیزیکی داشته باشه ولی واقعاً خوب بشود و این در واقع یک جوری کل روان‌درمانی فرویدی ممکن است تأثیر تلقین باشه و خود فروید نگران این بود برای این همیشه تأکید می‌کرد که یک در واقع تکنیک‌هایی دارد فروید در روش‌های برخورد با بیمار که بیمار دچار Transference نشود. این یکی از مفهوم‌های عمده‌ی شیوه‌ی درمان فرویده.

بنابراین خود فروید هم آشنا با این مفهوم هست که ما انسان‌ها تحت تلقین قرار می‌گیریم. بنابراین همه‌ی ما ممکن است در واقع تحت تلقین دچار اشتباه بشویم. تمام این چیزهایی که از پایین می‌آد، همه‌ی این باکس‌ها پرابلم یک را دارند. یعنی خاطره‌ای که یک نفر تعریف می‌کند ممکن است بارها و بارها پیش آمده باشه برای همه‌ی شما.

حافظه و خطای یادآوری

فکر می‌کنید که یک اتفاقی این‌جوری افتاده ولی وقتی که در آدم‌هایی که فکر می‌کنید اینجا بودن تعریف می‌کنید آن‌جوری آن‌جوری که شما تو خاطرتون مانده نیست. بنابراین ما ذهنمون اصولاً خاطرات را تغییر شکل می‌ده، مخصوصاً اگر تحت تلقین قرار بگیریم. مثلاً یک بیمار روانی ممکن است تحت تلقین فروید واقعاً احساس کند که در دوران کودکی‌ش به مادرش میل جنسی داشته و دشمن پدرش بوده.

بعداً شما از پدر مادرش می‌پرسید می‌گویید نه اصلاً این همیشه روابط خیلی دوستانه بوده. آن‌ها این‌جور آثاری و ممکن است برای این یک خاطراتی که مثلاً یک بار دست به مثلاً یک کاری زده که پدرشو بکشه حتی. یک کاری کرده. واقعاً تو ذهنش به عنوان یک خاطره می‌آید. ولی بعد از پدر مادرش می‌پرسید اصلاً یک چنین اتفاقی تو زندگیش نیفتاده.

با اطمینان می‌شد گفت این کار نکرده. بنابراین تلقین می‌تواند خاطرات را از بین ببره، می‌تواند ریپورت رویاها را دچار اشکال بکند. بنابراین ما فکت‌های روانی که قرار است باهاشون به اصطلاح آن تئوری کلی خودمان را بسازیم دچار یک اختلال اساسی‌ست که در همه‌ی فکت‌ها وجود دارد.

یا مثلاً بگذارید پرابلم شماره دو من می‌خواهم همه‌چیز را پس نگم. یعنی واقعاً روی این ایده‌های گرومبام خیلی تأکید نکنیم برای اینکه می‌توانید همین مثلاً چیز را نگاه کنید یا این از روی مقاله‌ای من تو اینترنت استفاده کردم.

یا مثلاً همین گرومبام Argument این‌ها را سرچ بکنید کلی مطلب می‌توانید پیدا بکنید. اگر کسی علاقه داشته باشه، یک اشاره‌ای خیلی مختصری بکنم. مثلاً این تالی Argument که این اصطلاحی که گرومبام به کار می‌برد می‌گوید که در واقع از تئوری فروید این‌جوری برمی‌آد که اگر این خیلی دقیق یک مجموعه‌ای از استنتاجات دارد که اگر درمان توسط درمان یک بیمار، بیمار روانی توسط روش‌های فرویدی انجام نشه، یعنی آن ایده‌ی اختی صورت نگیره، ریشه بیماری پیدا نشود و آن عنصر واپس‌رفته در ناخودآگاه به خودآگاهی نیاد، هر نوع درمان دیگه‌ای که انجام بشه،

همیشه درمان موقته. درمان همیشه نشانه‌های بیماری بعد یک مدت دوباره برمی‌گردد. درست؟ دیگر در واقع این استنتاج را این‌جوری گرام‌بام می‌گوید از حرف‌های فروید می‌شود این‌جوری نتیجه گرفت که اگر درمانی هست حتماً از طریق سایکوآنالیز انجام شده.

اگر سایکوآنالیز نباشد پس هیچ درمانی انجام نمی‌شود. خب به نظر می‌آید که حالا اگر شیوه‌های درمانی دیگه‌ای مثل رفتارگرایی موفق بشوند یک آدمی را به‌طور کامل درمان بکنن، نظر این دیدگاه فروید نقض می‌شود دیگه، درسته؟

ولی واقعیت این است که این اتفاق نمی‌افته. در واقع شما باز هم می‌توانید بگویید که اولاً هر وقت که بیماری درمان شد به‌طور کامل، اگر بیمارای فروید درمان نشن، که این‌طوری که تو این کتاب ادعا می‌کند آیسنک، بی‌رحمانه می‌گوید که فروید یک دانه بیمار را هم درمان نکرده و همه بیماراش مثلاً یک جوری بعداً تا آخر عمر دچار مشکلات روانی بودن.

می‌گوید اگر فروید خودش موفق نشود کسی را درمان بکنه، خب این که مشکلی نیست. فروید نمی‌گوید که من با سایکوآنالیز هر کسی را درمان می‌کنم، موفق می‌شم. به بیمار می‌گوید که باز هم بیا، ان‌شاءالله به نتیجه می‌رسیم.

معیار موفقیت درمان

یعنی من تا حالا موفق نشدم ولی ممکن است در آینده موفق بشوم و به‌طور کامل درمان بشوم. اگر دیسیپلین دیگه‌ای بیاد، یک روش دیگه‌ای درمان را انجام بده و طرف تا آخر عمرش هم در دوباره عود نکند نشانگانش، این هم باز این نظریه را نقض نمی‌کند. چون می‌شود گفت که مثلاً یک خورده دیگر زندگی می‌موند، دوباره این اتفاق می‌افتاد یا در اثر تلقینه.

رفتارگراها بهش تلقین کردن و همان تلقین باعث شده که این دیگر فکر می‌کند بیمار نیست. بنابراین بیمار بودن، نبودن، این ادعایی که فروید می‌کند قابل دیتکت کردن نیست. باز اینجا مثلاً فرض کنید ساکسس آف تراپی، این پرابلم در آن وجود داره، چه برای اینترپریتیشن، چه برای به‌دست آوردن مثلاً یک اینترونشن مورد خاص یا کانستراکشن که از روش انجام می‌شود.

همین‌طور الی آخر. مثلاً سومین، این چیزی که اسمش را گذاشته به‌اصطلاح، همین بحثی که الان کردم، یک اس و نو دیگر. شما یک اس بگوید بهتان نو بگه، در واقع یک جوری همیشه قابل توجیه الی آخر. بگذارید این چیزهایی می‌خواهم بگویم که فکر می‌کنم اگه، اگر وقت موند بگذارید این را ادامه بدهم.

من احساسم این است که همین چیزی که درست کردم در اینکه خودتان از مطالعه بکنید یا اگر علاقه‌مندید ادامه بدهید کافیه. خیلی همین، فکر می‌کنم مهم‌ترین نکته‌اش که همه‌جا در واقع یک پرابلم وجود دارد این است که تلقین می‌تواند تمام فکت‌های روان‌درمانی تحت‌تأثیر قرار بده و خود فروید هم این را تأیید کرده. بنابراین هیچ نقض قاطعی برای تئوری پیدا نمی‌شود. بنابراین یک جوری باز آن تست‌بل بودن تئوری زیر سؤاله.

حالا، بگذارید من به یک چیزهای خیلی اساسی‌تری اشاره بکنم که بعداً به دردتون می‌خورد. تمام دوران کودکی، شما هر بچه‌ای را مشاهده بکنید، یک چیز فوق‌العاده‌ای در کودک می‌بینید که به هیچ وجه در تئوری‌های فروید اهمیتی بهش داده نمی‌شود و از در تمام طول تاریخ این اصلی‌ترین ویژگی انسان بوده.

اینکه از بدو تولد کودک نسبت به زبان حساسه و در زندگی روانی انسان شاید بتوانیم بگوییم مهم‌ترین نقش را زبان پیدا می‌کند و شگفت‌انگیزترین پدیده مربوط به بشر، پدیده زبانه.

شما هر مدلی از روان‌کاوی می‌خواهید داشته باشید، باید در مورد زبان یک چیزی در آن باشه. به‌عنوان مهم‌ترین ویژگی روانی انسان که انسان را فاصله عمیقی بین انسان با حیوانات می‌ندازه. ببینید، نمونه نقضی که به‌وجود می‌آید در نظریه‌پردازی این است.

وقتی من از اول خودمو انگار مکلف کردم که یک چیزی در تأیید نظریه داروین بگویم و یک جوری مثلاً انسان را در این شاخه‌های تکامل شبیه حیوانات بکنم، بنابراین قائل می‌شم به اینکه ذات انسان مثلاً این تشکیل شده. دقت می‌کنید؟ یعنی یک چیزهایی تو ذهن من هست، مثل اینکه آرزوهایی. من به نظریه علمی نباید از قبل هدفی برای خودش تعیین کرده باشه.

من می‌خواهم یک نظریه علمی بگویم که شبیه فلان نظریه دربیاد یا فلان نتیجه را تو خودش داشته باشه. دانشمند این است که خب من می‌رم فکت‌ها را مطالعه می‌کنم، هرچه شد. نظریه من ممکن است به یک جای دیگه‌ای برسد. اینکه در تمام نظریه فروید، حرفی از آن مهم‌ترین ویژگی که تفاوت اصلی انسان، اصلاً در قدیم می‌گفتند که انسان حیوان ناطقه.

یونانی‌ها تعریف می‌خواستن بکنند انسان رو، نطق را در واقع، تفکر همراه با کلام را ویژگی خاص انسان می‌دونستن که انسان را از حیوان جدا می‌کند.

نطق و مدل فرویدی روان

شما کل نظریه فروید را به‌عنوان یک مدلی برای روان انسان نگاه وقتی می‌آید اصلاً زبان در آن ظاهر نمی‌شود. لکان این نقش را می‌خواهد به اصطلاح از بین ببره. شاید بگوییم ایده اصلی لکان این است که روان در روان‌کاوی باید شامل بحث عمده‌ای از روان‌کاوی باید شامل بحث در مورد زبان باشه. نمی‌شود من زبان را نادیده بگیرم.

بنابراین ببینید نظریه‌پردازی فروید دقیقاً مثل همان این بحثی که الان در مورد ماتریالیسم و این‌ها می‌کردم. مثل اینکه من فرض کردم داروینیسم را. می‌خواهم بگویم که انسان با حیوان فرق زیادی ندارد.

تا هر جایی که می‌توانم یک مدلی بسازم که خیلی انسان فرق با حیوان ندارد پیش می‌رم. زبان را هم می‌گویم بی‌خیالش دیگر آن بیرون موند. خیلی انگار مقید نیستم اصلاً بحث بکنم در مورد یک چیزی که تو این مدل نمی‌گنجه.

در این مدل نمی‌گنجه که اگر کودک در ابتدای تولدش ایده خالصه، چرا همان لحظه تولد نسبت به زبان حساسیت نشان می‌ده؟ الان آزمایش‌های کاملاً مشخصی وجود دارند که در بدو تولد کودک نسبت به زبان مادری خودش حساسه. در حالی که نسبت به زبان اگر بچه‌ای تو ایران متولد می‌شه، شما این نوار صحبت کردن به زبان فارسی را بذارید، بچه گوش می‌دهد با دقت.

یک جوری انگار دارد با این زبان اصلاً چیز آشنایی می‌دهد. در حالی که نسبت به زبان‌های بیگانه این مقدار، مثل اینکه زبان را از قبل می‌شناسه. الان دیدگاه چامسکی به نوعی مثلاً زبان را ذاتی می‌دانند. بخش عمده‌ای از زبان را ژنتیک اصلاً می‌دانند. یعنی انگار انسان باهاش متولد می‌شود. پس اگر بشر در ابتدای تولدش ایده خالصه، زبان دیگر چه کار است؟

باید دوره‌ای بگذره، ایگو، سوپر ایگو ایجاد بشود. زبان یک جوری به آن سوپر ایگو بیشتر، برای ایگو، به تفکر و داده‌های مثلاً زبانی آنجا باید ایجاد بشوند دیگر. ما باید یک دوره‌ای در ابتدا داشته باشیم، خلأ زبان باشه. و نیست این‌جوری واقعاً. نکته دیگر. من دارم به فکت‌هایی اشاره می‌کنم که فکت‌های خیلی آشنا، لازم نیست برویم حرف مردم را مطالعه بکنیم.

فکت‌های آشنایی ما داریم که با تو نظریه‌های فروید نمی‌گنجه. بگذارید فکت دوم. همه ما فکر می‌کنم این ایده را در مورد انسان‌ها داریم که انسان یک جوری دنبال از ابتدای زندگی بشر بیشتر از هر چیزی شما تو بچه‌ها این را می‌بینید که دنبال رشد کردنن.

رشد شاید اصلی‌ترین مفهوم زندگی انسان باشه. در کودکی این میل مثلاً اینکه دختر بچه‌ها می‌روند لباس‌های مادرشون را می‌پوشن، اصلاً این شوق بزرگ شدن.

بزرگ شدن از لحاظ فیزیکی، جزو بزرگ‌ها. این میل به رشد کردن در تمام لحظه‌های زندگی انگار از اول تا آخر زندگی انسان، میل به آن چیزی که ما بهش کمال‌جویی می‌گوییم. اگر نقصی تو وجود خودش می‌بینه، سعی کند آن را برطرف بکند.

اگر نمی‌تونه، تئوری‌های ذهنی خودش را یک جوری بسازه که آن چیزی که من ندارم خوب نیست. ببینید تمام رفتارهای بشر انگار با این قابل توجیه‌ان که من همیشه یک جوری یا می‌رم دنبال اینکه خودم را کامل بکنم، یا اگر نمی‌تونم، می‌گویم آن مثلاً به درد نمی‌خوره.

کمال‌جویی و مفهوم رشد

و این حس کمال‌جویی را انگار تو خودم یک جوری می‌خواهم حفظ بکنم. خب؟ این در تمام دوران، یعنی مفهوم رشد، اصولاً در تمام سنین جاریه. همیشه انگار بشر دارد هی وارد این مراحل جدیدی می‌شود. این من نمی‌خواهم از تئوری‌های عرفانی و دینی و این‌ها حرف بزنم که مثلاً یک چیز خیلی چیزهای خیلی عمیقی در مورد رشد می‌گن، از جمله در تئوری‌های یونگ.

لازم نیست به آن چیزهایی که یونگ می‌گوید معتقد باشیم. الان ما یک چیزی تحت عنوان روان‌شناسی رشد داریم که دیگر تو همه دانشگاه‌ها دارد تدریس می‌شود دیگر. اینکه بشر وقتی که مثلاً یک سری نیازهای فیزیولوژیک داره، بعد از این، مثلاً وقتی این نیازها رفع شد، به یک هرم رشد وجود داره، یک هرم نیازها وجود دارد که انسان همین‌جور هی نیازهای سطح بالاتر پیدا می‌کند.

و بیشترین مثلاً نیاز بشر به ارضا شدن مثلاً چه می‌گن؟ رسیدن به یک حالت شکوفا شدن کل روانه. مثل اینکه حالا یک نفر این را در رسیدن به یک مقام علمی می‌بینه، یکی ممکن است فعالیت‌های اجتماعی را هدف خودش تو زندگی خودش قرار داده باشه. اینکه انسان‌ها اصولاً دچار مشکل می‌شن، احساس بدبختی می‌کنند و نیاز دارند که هی در واقع تو این هرم نیازها بالاتر بروند.

این یک مفهوم بدیهی روان‌شناسیه که دیگر لازم نیست مهم نیست شما تو چه مکتبی باشی. اینکه یک روان‌شناسی رشد وجود دارد. رشد بشر تو این ۵ سالگیش به مرحله آخر خودش نمی‌رسه.

ما اصلاً شما قبل از اینکه وارد حیطه ایده‌های فروید بشید، مطلقاً محاله یک نفری چنین ایده‌ای داشته باشه که من رشد من مثلاً اساس رشد من تو دو سالگی، سه سالگی، پنج سالگی تمام شده، بقیه عمر من مثلاً یک جوری من وارد یک مرحله‌ای شدم و همان ادامه دادم.

شما اگر به این که بشر نمی‌دانم کمال‌گراست، بشر دچار نمی‌دانم مثلاً دنبال یک آرمان‌هایی‌ایه، فروید همه این‌ها را به شما می‌گوید که این‌ها تصعید پیدا کردن همان نیاز جنسی‌ایه. نیاز همان نیازهای فیزیولوژیک‌ان. آن نیازهای بقیه ساختگی‌ان.

چه جوری می‌شود این را تیک‌تک کرد که این‌جوری درست است یا غلطه؟ ها؟ همین‌جوری حرفه دیگر. من بگویم که مثلاً فرض کن با پایه همه نیازها مثلاً خوردنه، بعد بگویم که مثلاً جنسی‌شم این‌جوری است.

همان خوردن حالا یک جوری مثلاً تغییر شکل پیدا کرده. می‌شود مگه به همین راحتی این حرفو زد؟ هیچ‌کدوم با شهود ما که جور درنمیاد. این حرف علمیه واقعاً. من می‌خواهم بگویم این مراحل رشد فروید این جزو دانش حساب می‌شه؟ می‌شود نقدش کرد؟ شما بروید بهش بگویید که آقا من اصلاً نه به غذا توجه دارم، نه به مسائل جنسی، من فقط مثلاً دنبال آرمان‌های اجتماعی هستم.

تو دلش می‌گوید خب این خودش مرا مسخره کرده. حقونه. مثلاً نرسیدی به یک چیزهای جنسی، داشتی نرسیدی، این تصعید شده به این شکل. حالا کی می‌تواند بگوید که نه؟ کی می‌تواند بگوید که نه من نیازهام واقعیه مثلاً؟

بنابراین یک فرض‌هایی که اینکه ببینید فروید دو تا دو تا نقص عمده‌اش در حیطه، تو قالب چارچوب‌های روان‌کاوی این ایرادهای آن ایرادهای فلسفی که من گفتم به عنوان می‌گیرند یا پوپر به نوعی به همه دیسیپلین‌ها به لکان و یونگ هم می‌شود این ایرادها را گرفت.

ایرادهای فلسفی مشترک

ولی ایرادهایی که یونگ، لکان، آدم‌هایی که در این حیطه زندگی کردن ایرادهایی که می‌گیرند این است که نقص‌هایی وجود دارد. مثلاً روان‌کاوی فرویدی فاقد مفهوم کمال و رشده. یعنی نمی‌شود در مورد بشر صحبت کرد، در مورد رشد صحبت نکرد.

در مورد این آرزوی مثلاً به جای بالایی رسیدن صحبت نکرد. و این را مثلاً یک جوری فقط همه چیز رشد یک جایی متوقف می‌شه، بقیه‌اش مثلاً یک حالت تخیلی دارد.

به نظر می‌آید که این یک چیز فوق‌العاده‌ایه که باید در موردش مطالعه بشود. می‌شود در مورد روان‌کاوی بشر صحبت کرد، مدل در مورد انسان ارائه کرد و واضح‌ترین مؤلفه وجود انسان که زبانه این را اصلاً کلاً در تمام تئوری شما می‌بینید که هیچ حرفی در مورد زبان نیست. این‌ها یک خورده ایرادهای سطح پایین‌ترن، نه؟

به نقص‌های تئوری دارند اشاره می‌کنند. در واقع یونگ نمی‌گوید که اساس همه حرف‌های فروید غلط است. لکان هم این حرف لکان که اصلاً خودش را پیرو فروید می‌داند رسماً. می‌گوید که من می‌خواهم فروید واقعی را من دارم ارائه می‌کنم.

ولی به هر حال لکان منکر این نیست که دارد عنصر زبان را وارد تئوری می‌کند و یونگ به وضوح در مورد این حرف می‌زند که مثلاً یک یک فرایند اساسی در بشر وجود داره، فرایند فردانیت که اگر بشر به آنجا نرسه، مدام مثلاً ناخودآگاهش در واقع یک پیام‌هایی بهش می‌دهد.

این‌ها در همان دیسیپلین فرویدی دارند به نقص‌هایی اشاره می‌کنند. بعد این نکته‌ها را گفتم برای اینکه ببینید چقدر چیزهای واضحی وجود داره، فکت‌های واضحی که لازم نیست برویم از روان‌شناس‌ها بپرسیم که شما آزمایش کردید یا نکردید.

همه ما یک چیزهایی را در روان خودمان می‌بینیم و این‌ها در تئوری‌های فروید نمی‌گنجه. و مدام در واقع این‌ها توجیه می‌شوند دیگر. شما اگر در مورد رشد بگید، برای‌تان توجیه می‌کند که اصلاً جنسیت نیاز زبان را می‌گوید خب این مثلاً فرض کنید شروع حساسیت نسبت به سوپر ایگو و مثلاً واقعیت تئوری بهتان ارائه نمی‌دهد ولی یک جوری خلاصه این تئوری تئوری، من می‌خواهم این را بگویم تئوری روان‌کاوی فروید فرمش، ابهام‌هاش در اندازه‌ایه که هر چیزی در آن می‌گنجه.

واقعاً نمی‌شود مثلاً با اینکه شما بگویید آقا زبان را تو در موردش حرف نزنید نقدش کرد. الان من این حرفی که زدم نمی‌توانید نقد بکنید بگویید که اگر ای ابتدای کار بشر در ابتدای تولد ای خالص بشر، پس چرا انسان به زبان حساس به این حد تلاش برای چیز داره، تکلم دارد.

فروید بهتان می‌گوید چه می‌گه؟ می‌گوید این یک جوری آن تلاش برای تکلم چون از شبیه به اصطلاح دفع کردنه این آغاز مثلاً مراحل رشد ماقبل بشر. مثلاً فرض کن یک جوری حرف زدن خب لکان مثلاً یک صحبتی جالبی دارد در مورد اینکه انگار کودک در یک مراحلی سر و صدا درآوردن از خودش و بالا آوردن از معده چندان تمایزی برایش ندارد.

مثلاً گاهی مثلاً می‌خواهد برود این کار را بکند آن کار را می‌کند و این‌ها همه به دفع کردن مثلاً مربوطن و این‌ها شروع آغاز مرحله ماقبل‌ان و اگر حساسیتی نسبت به زبان وجود دارد نشان می‌دهد که خب آن اوایل خب این‌ها حرف‌ها را می‌شود زد دیگر.

زبان و مرحله ماقبل

من می‌خواهم این حرف‌ها را بزنم که ببینید آن‌قدر بحث‌ها دلیل نیست که چیزهای تست‌بل وجود داشته باشه که من بتوانم بگویم که الان این تئوری نقد شد یا نشد. همه چیز در آن می‌گنجید. خب. نظریه پوپر از علم الان ممکن است شما قبول نداشته باشید که پوپر حرف آخر را مثلاً در فلسفه علم زده.

چیزی که قبول ندارند این است که خب تست‌بل بودن مثلاً ابطال‌پذیری با استفاده از تست تجربی مثلاً یگانه چیز علمی نیست. ملاک‌های دیگه‌ای هم هست و دیسیپلین‌های دیگر ممکن است حساسیتش فرق بکند. ولی این‌جوری نیست که یعنی ببینید موضوع این است که فروید معتقده دارد یک نظریه علمی می‌گوید به این معنا که چیزهایی پیش‌گویی می‌کند این‌ها درستن، غلطن و به معنای علمیه، مثل اینکه آزمایشگاهیه.

معتقده که وقتی شما می‌گویید که فکتی هست، فروید این‌قدر تاکید می‌کند که من فلان پیش‌گویی را کردم درست دراومد، اگر فکت‌هایی هست که درست درمیاد، پس باید یک فکت‌هایی هم باشه که غلط دربیاد. نکته این است که اگر شما هیچ چیز تست‌بل تجربی نباشه، هیچ آزمون تجربی‌ای نباشد که نقض می‌کنه، باعث همان حرف. پس هیچ آزمون تجربی‌ای فروید را تایید نمی‌کند.

ولی فروید معتقده که تایید می‌کند. فروید معتقده که لاف این را می‌زند که من کلی چیز گفتم، همان درست دراومد. یعنی من می‌خواهم بگویم یعنی آن چیزی که فروید می‌گوید بهش رسیدم و یک حداقل معیار علمی بودنه، تجربی بودنه، مثل دیسیپلین‌هایی مثل فیزیک، عصب‌شناسی. من تو عصب‌شناسی یک تئوری می‌دم، می‌گویم این‌جوری کار می‌کنه، بینایی به این اعصاب ربط داره، خب باید بشود تستش کرد دیگر.

به یک معنایی پس باید بگوید که اگر یک نفر می‌گوید که فروید جزو دانش حساب می‌شود نظریه‌اش، بگوید که خب به هر حال محدوده دانش چیه؟ باید یک نظریه فلسفی داشته باشه. حالا پوپری نیست چیه؟ چرا؟ چه را حل می‌کند آخه؟ نه نکته ببین تو همین حرف‌هایی که من زدم، ببین این نکته همین است.

شما آن چیز به اصطلاح بحثی که گرون‌بام می‌کند این است که شما کجا می‌توانید بگویید که نه دیگه، از کجا می‌دانید درمان کرده آخه؟ از کجا می‌توانید این ادعا را بکنید؟ من این چیز ولی نشانگان برمی‌گردد یا برنمی‌گرده؟ درمان کامل شده، کجا بود این؟ این را نگاه کنید ببینید در ساکسس آف تراپی مسئله یک و دو علامت زده شده. شما چگونه می‌توانید بگویید به ساکسس رسیدید؟

در حالی که طرف ممکن است در اثر تلقین این اتفاق برایش افتاده باشه. که همان مثل پلاسیبو هم هست. ترنس‌فنس شاید این کار را کرده. چرا تئوری‌ها درستن؟ نه ولی تئوری فروید این نیست که تلقین کار می‌کند. تئوری فروید این است که من با آن شیوه تخلیه درمان را انجام می‌دهم.

شما از کجا می‌توانید به این دو تا فرق تجربی بذارید؟ نمی‌توانید. بنابراین اصولا ببینید چیزی که نقد تجربی نداره، تایید تجربی هم ندارد. پوپر همه حرفش این است دیگر. اگر شما هیچ چیزی نمی‌توانید تستی نمی‌شود مثل علت و معلول، با هیچ تجربه‌ای نقض نمی‌شه، پس هیچ‌وقت نمی‌توانید بگویید که یک تجربه دارد آن قانون را نشان می‌دهد.

تخلیه و ترفندهای گرون‌بام

دقت می‌کنید؟ یکی از ترفندهای گرون‌بام را بخوانید کاراشو، یکی از چیزهاش همین است. می‌گوید که شما بیاید همان تخلیه فرویدی را نگاه کنید. فرض کنید واقعاً آن گزارش فروید و بروئر درست باشه، یک هیستوری داشته طرف، رفته، تخلیه انجام شده، خوب شده. مادام‌العمر هم خوب شده. شما از کجا می‌توانید تشخیص بدهید که این تخلیه این کار را کرده؟

شاید همزمان با آن عامل‌های دیگه‌ای هم بودن و آن‌ها مهم‌تر از این بودن. من یادم می‌افتد که مثلاً یک بیمارایی که می‌شدن، همه می‌گفتند که اگر این‌ها خوب شدن، یک مقدار بی‌نظمی‌هایی هستش. و بله.

فکر کنم من بگذارید این صحبت‌هایی که داریم می‌کنیم تمام بشود. اینکه به طور آماری شما می‌خواهید بگویید که یک جوری تست‌بله که مثلاً اگر با یک چنین تست‌هایی می‌شود تشخیص داد به طور آماری.

این‌جوری هر چیزی را می‌شود در واقع علمی دونست دیگر. ببینید نه شما مشکل، موضوع این است که ادعای فروید این نیست. فروید ادعا می‌کند که الان این تست شد، این نظریه من درست دراومد. نکته این است که وقتی نمی‌شود نقد قاطعی کرد به دلیل ابهام‌هایی که تو فکت وجود داره، نمی‌شود ادعا کرد تئوری تایید شده.

به یک معنایی شما دارید یک دیسیپلین علمی را مثلاً این‌جوری تعمیم می‌دید، راحت‌تر می‌گیرید، بعد می‌گویید نظریه تو این. آن چیزی که شما دارید می‌گویید مثلاً پوپر بهش می‌گوید شبه‌علم. از یک جایی به بعد دیگر علم نمی‌دونه. و اینکه خیلی چیزهای دیگر هم هستند در این حد ممکن است تست‌بل باشند. یک چیزهایی حالا گاهی در می‌آید گاهی در نمیاد. خب نکته بعدی، نکته سوم.

این نام پرده را که بگذاریم کنار، نکته سوم در مورد علمی بودن و اینکه اصلاً تست‌های تجربی وجود دارد یا نداره، سوالتون جدیه بپرسید. نه. خب پوپر حرفش این نیست که الان بشه، بشود در خیال تصور کرد که من یک تستی انجام می‌دهم و بعد این نقد می‌شود تئوری باطل می‌شود. این کافیه. خب فلسفه علمی، علم نمی‌گوید پوپر نمی‌گوید من یک حرف علمی دارم میزنم.

از جمله این علمی نیست این حرف. این‌ها جز پوپر فیلسوفه دیگر. در هیچ دیسیپلین علمی این جمله نمی‌گنجه، نه فیزیکه نه شیمی. خب بیاید حالا این‌جوری نگاه کنید. بیاید فرض کنید این چیزی که من می‌گویم را دقت کنید، من با این بعداً خودم کار دارم. فرض کنید که مثلاً من یک تئوری گفتم، id، ego، super ego، این خیلی خوب در آمد.

یعنی به طور روزمره من تونستم رفتار آدم‌ها را خیلی خوب با این درک بکنم. به نظر من این‌جوری هست. یعنی اگر id، ego و super ego را تبدیل بکنید به آن سگانه‌ای که الان شهرت دارد به کودک، بالغ و والد، به نظر من این مدل، این را اریک بروند گفته، شباهت زیادی به id، ego و super ego دارد.

ولی اینکه اریک بروند مدل‌سازی نمی‌خواد بکنه، فقط می‌گوید الان شما یک آدم را که می‌بینید، یک سری تمایلات کودکانه در آن مونده، یک سری دستورالعمل‌هایی را انگار والد تو ذهنش کپی کرده، یک سری هم خودش مثلاً تولید کرده، دانایی‌ها، مثلاً این گزاره‌ها، دستورالعمل‌هایی که خودش بهش رسیده و انسان مثلاً متعالی اونه که آن super egoش در حد حداقل باشه، یعنی چیزهای دستورالعمل‌ها و فکت‌های تست نشده که خودش بهش نرسیده تو ذهنش حداقل باشه، خودش مستقلاً مثلاً به واقعیت‌ها رسیده، معیارهای اخلاقی خودش را شناخته و الی آخر.

سوپرایگو و استقلال

و کودک هم تحت کنترل این بالغ باشه. رفتار کودکانه اش به حداقل برسد. اگر کتاب‌های اریک بروند یا این کتاب‌های معروف وضعیت آخر، دو تا کتابه، نویسنده‌ای به اسم هریس، این‌ها را خوانده باشید می‌بینید چقدر این مدل کمک می‌کند ما یک چیزهایی را بفهمیم در مورد آدم‌ها. وضعیت رفتارهای خودمان را می‌کنیم. این مدل اصولاً مدل خوبی است.

من خودم شخصاً خیلی به این مدل علاقه‌مندم. خب؟ من حرفم این است. اومدیم یک تئوری دادن، مثل فرض کنید اصلاً آن والد، بالغ و کودک، اصلاً همان تئوری id، super ego و ego. واقعاً نیست، تفاوت‌هایی دارند. فرض کنید عین همان. آن نظریه فروید خیلی کاربرد عملی خوبی در توجیه رفتار انسان‌ها داشت. آیا این به این معنیه که آن مدل درسته؟

اگر من یک مدل علمی بسازم، اصلاً یک علمی نبودن این‌ها را بگذارید کنار. من در دانش اگر یک مدلی بسازم، بگویم که روان انسان این است و بعد این کاربردهایی پیدا کنه، یک فکت‌هایی را توجیه بکنه، فکت‌های تجربی هم باشن، هیچ مشکلی هم تو تست کردنش نباشه، این معنایش این است که این مدل درسته؟

نه. اگر مثلاً فرض کنید که مکانیک نیوتونی یک عالم فکت را توجیه کرد، ولی این معنایش این است که آن مدل نیوتونی کلاً درست است دیگه، مشکلی ندارد.

مفاهیمش مفاهیم درستی هستند. و می‌بینید نه. مدل دیگه‌ای هم ممکن است آن فکت‌ها را توجیه بکند. مدل ممکن است ۱۰۰ تا مدل باشند که آن فکت‌ها را توجیه می‌کنند. دقت می‌کنید؟ من می‌خواهم بگویم حتی تست تجربی وجود داشته باشه، من نمی‌توانم اگر فکت‌های تجربی هم بیارم از تجربه‌هایی که می‌کنم به این نتیجه برسم که آن مدل قطعاً درسته، مگر اینکه هیچ مدل رقیبی وجود نداشته باشه.

بگذارید من الان این مثال را این‌جوری بگویم. ما یک مدل دیگه‌ای هم داریم که مدل قدیمی که در مورد رفتار انسان خیلی کارهایی داشته، قرن‌ها مردم انسان را این‌جوری نگاه کردن.

در وجود بشر یک نیروی نفس هست، نیروهای نفسانی، تمایلات حیوانی و یک نیروی عقل هست. ها؟ عقل انسان به من می‌گوید که چه درسته، چه غلط است. نفس انسان آن چیزی است که درست و غلط حالیش نیست، فقط دنبال لذت‌های حیوانی و جسمانی و این‌جور چیزاست.

و فرض کنید من به این مدل مثل آن مدل سگانه‌ای که در عرفان ما هست، نفس اماره، نفس لوامه و نفس مطمئنه که در واقع همان نشانه عقله، یک نفس لوامه‌ای هم می‌گویند که شبیه به والد یا سوپر ایگو خب فرض کنید این مدل این هم یک سه‌گانه است دیگر خیلی هم شبیه اونه ولی در این مدل سه‌گانه آن نفس به اصطلاح مطمئنه است که ذات انسان را تشکیل می‌دهد نفس اماره یک چیزی است که باید ما مثلاً بذاریمش کنار تو این مدل کودک والد بالغ هم حرف از این نیست که تو کودکی آن‌ها یک چیزاییه که را این مدل سوار شده دقت می‌کنید؟

اولویت اید و سوءبرداشت

من می‌خواهم اشتباه نگیرید که اگر اید، سوپر ایگو و ایگو مدل خوبی است اولویت اید که از آن فکت‌هایی که این را تایید می‌کنند همه چیزهایی که فروید گفته را که تایید نمی‌کنند اساس حرف فروید این است که این چگونه شکل گرفته اول اید بوده روش ایگو و سوپر ایگو سوار شدن مدلش این است نه فقط آن چیزی که توسط فکت اگر تاییدی وجود دارد که ما می‌توانیم رفتار انسان را با سه گانه مثلاً سه نوع نفس یا والد، بالغ، کودک توجیه بکنیم این فکت‌ها به من نمی‌گوید کدام اول بوده بعداً کدام یکی آمده فرایند تولید مدل را نمی‌گوید در حالی که مدل فرویدی اساسش این است که اید اوله بعد ایگو می‌آید بعد همه ما ایدیم در واقع آن‌ها زایدن متوجه هستید چه می‌گم؟

بنابراین آدم باید همیشه وقتی تئوری را به فرض اینکه تست تجربی هم می‌کند مواظب این باشه چه بخشی از تئوری دارد تست می‌شود حداکثر فکت‌هایی که مثلاً اگر قبول بکنید حرف مرا که این مدل سه‌گانه چه به آن معنای سه تا نفس چه به معنای والد، بالغ، کودک و چه به معنای فرویدیش مدل خوبی برای توجیه رفتار انسان است آن چیزی که به کار می‌آید صرف این سه‌گانگیه نه اولویت اید تئوری فروید فقط تئوری سه‌گانه بودن نیست تئوری این است که ذات ما یک ذات حیوانیه در واقع مثل اینکه من می‌گویم نفس اماره اصله یک چیزی هم حالا مثلاً توسط تمدن ایجاد شده سوار شده یک چیزهایی هم به یک دلایلی مثلاً دفاعی این‌ها سوار کردن.

این اساساً این سه‌گانه دید ما نسبت به این مدل تغییر می‌کند اگر اید را اول بدونیم یا ذات بشر را معادل با ایگو بدونیم همین سه‌گانه فروید را بگیرید ما همه‌مون خودمان را معادل ایگوی خودمان فرض می‌کنیم فروید به ما می‌گوید که این شهود شما غلط است اصل شما ایده.

من ببینید من را خودم می‌دانم همین ایگو را وقتی که در واقع من وقتی می‌گویم من منظورم در واقع آن بخش خودآگاه خودمه دیگر فروید تغییرش می‌کند می‌گوید که این من حتی ببینید می‌توانم بگویم اید من یعنی.

آن اید یک چیزی است که انگار من اصل نه من ایگو هست یک چیزی هم دارم به اسم اید انگار همه ما یک جوری خودمان را با ایگو معادل می‌دانیم در حالی که فروید به ما می‌گوید که نه شما معادل در واقع اصل شما ذات شما ایده و مثل اینکه یک توهمه که خودتان را با ایگو معادل می‌بینید لکان به اینکه در نئوفرویدی‌ها روی ایگو خیلی تاکید می‌کنند اشکال وارد می‌کند می‌گوید که این تئوری فروید را نقض می‌کند برای اینکه فروید می‌خواهد که بگوید که اصل انسان نسبت به ناخودآگاهش سالمه چون بله من می‌خواهم بگویم که این چیزی که ما می‌خواهیم بگوییم نظم می‌کند.

این شهود درونی ما تئوری فروید را نقض می‌کند چون اینتروسپکشن که یکی از این راه‌هایی که من می‌توانم باهاش دیتا بیارم این راه آخره اینتروسپکشن تحت تاثیر تلقینه تحت تاثیر فرهنگه.

بنابراین هیچ‌وقت من نمی‌توانم بگویم که چون ما خودمان را معادل با ایگو می‌دانیم پس ما اصلمون ایگوئه نه من نمی‌توانم این را بگویم من چیزی که می‌خواهم بگویم این است که موفقیت این سه‌گانه فرویدی ربطی به این ندارد که آن اولویت‌هاش و آن حرف‌های دیگه‌ای که می‌زند.

درست باشه تئوری‌های دیگر هم هست که در آن سه‌گانه دارند جور دیگر این‌ها را مرتب می‌کنند و ارزش‌گذاری می‌کنند و نتایج همان نتایج را هم که من می‌خواهم بگیرم را می‌گیرم اینکه همیشه مواظب این باشید فکت‌هایی که یک تئوری را تایید می‌کنند حتی تو فیزیک تو شیمی کل من یک مدل می‌دهم هزار تا اجزا دارد اینکه یک چیزی را این نتیجه می‌دهد من باید بروم ببینم این نتیجه واقعاً مثل این است که من یک باکس می‌ذارم اینجا در آن یک تئوریه این یک عالمه گزاره درست تولید می‌کند بعد من مدعی می‌شم که پس هرچه تو این باکس درست است هم درست است چون نتایج درستی تولید کرده ممکن است کلی آن تو گزاره‌های چرند و پرت باشه که در این تولید این گزاره‌های درستی که از باکس در اومدن دخالت نکردن فعلاً دقت می‌کنید؟

نکته اصلاً نکته چیز اساسی در مدل‌سازی علمیه که صرفاً من از تو مثلاً خلاصه باکس نیوتونی یک چیزهایی حالا تولید کرد فهمیدیم دیگر بعد از ۲۰۰ سال که یک می‌گویم چقدر چند صفحه کتاب نوشته شد با استفاده از این همه فکت‌هاش درست بود ولی آخرش اجزای غلط باعث شدن که یک فکت غلط تولید پیش‌بینی غلط بکند که نقص بشود.

موفقیت مدل و صدق تئوری

پس موفقیت‌هایی دارد تئوری فروید که لزوماً موفقیت‌هاش معنی‌اش این نیست که کل تئوری درست بوده. همه این روان‌در روان‌کاوهای فرویدی اینجوری‌ان. اصلاً این چقدر مثلاً قشنگ این بیماری‌های روانی رده‌بندی می‌شه، چقدر آنجا چیز جالبی می‌رسد یا تجربه، ولی فرض کنید تجربه واقعاً تایید می‌کند. اگر یک خورده آسون بگیریم مثل حرفی که ایشان می‌زنه، خلاصه یک تایید تجربی و غیر نقد تجربی آماری به نوعی وجود دارد دیگر.

ولی من می‌خواهم بگویم اصلاً معنی‌اش این نیست که این نظریه فروید درست است. هیچ نظریه‌ای تایید شدن یک سری نتایجش به معنی تایید شدن خودش نیست. خب، بگذارید من بحث‌های یک سری این‌ها بحث‌هایی بود که وارد تئوری‌های فروید نشدن. حرف‌هایی که می‌شود از دور وایساد و گفت که آن همه مثلاً داد و فریاد علمی و این‌ها دچار این مشکلات هست.

و یک مقدار هم می‌خواهم ادامه بدهم. یک ذره وارد جزئیات. مثلاً فرض کنید نقد فمینیستی که اصولاً تئوری‌های فروید را مردسالارانه می‌دانند. یعنی مؤلفه‌های مردسالارانه در تئوری هست که زن‌ها را نمی‌شود باهاش خیلی خوب شناخت مثلاً. یعنی یک مقدار چیزهای جزئی در مورد همین سه‌گانه این‌ها را یک خورده جلسه آینده می‌گویم.

ولی می‌خواهم قبل از اینکه خیلی چیز بشه، خیلی در انتقادات شدیداللحن پیش بریم، سعی کنم که آن چیزهای جالب نظریه فروید را که حداقل من خودم احساس می‌کنم که خیلی خوبن را برای خودمان نگه داریم. لازم نیست مثلاً سه‌گانه را به این فرم تولید فرویدی نگه داریم یا به مراحل سه‌گانه رشد. ببینید من به مراحل سه‌گانه رشد فرویدی یک جوری سمپاتی دارم حقیقتش.

حالا می‌گویم به چه عنوان. ولی اینکه در مرحله سوم متوقف می‌شود و ادامه پیدا نمی‌کنه، این هم باید قبول بکنیم. اگر من کودک‌ها را یک مشاهداتی کردم دیدم یک تفکیکی از نظر مثلاً حالت‌های دهانی و مقعدی و نمی‌دانم جنسی توشون وجود دارد و این‌ها با یک ترتیبی تقریباً دارند ظاهر می‌شن، خب این معنی‌اش این است که این را هم قبول بکنم که همین سه تا مرحله کار را تمام می‌کند.

مراحل دهانی و مقعدی

با تمام داده‌های تجربی و شهود و اینتروسپکشن و همه چیز من مخالفه و هیچ دلیل تجربی هم برایش نیست. به غیر از اینکه فروید به نوعی می‌خواهد بگوید که لذت‌های جسمانی هرچه هست باید به اینجا مثلاً تحلیل بشود. یعنی از یکی از آن مفروضات ریداکشن و ماتریالیسم و داروینیسم و این‌ها دراومده که این باید همین‌جا تمام بشود. نه از روی داده‌های تجربی.

درست؟ ولی من فکر می‌کنم که یک به اصطلاح اینسایت خوبی در مورد دوران اولیه کودک در فروید وجود دارد. حالا مثلاً زبان را لکان اضافه می‌کنه، چیز خوبی درمیاد. من احساسم این است که لکان و هم برخلاف این آدم‌هایی که اگر یونگی‌ان دیگر فروید بنابراین به درد نمی‌خوره، فرویدی‌ها که اصلاً یونگ را دانشمند حساب نمی‌کنن، اصلاً یونگ بیشتر شبیه رمال به نظرشون می‌آید.

لکان را هم همین‌جور. فرویدی‌ها کلاً هیچ کدام این آدم‌های نهضت‌های غیر آن دیسیپلین فرویدی را که انجمن خودشان تایید می‌کند اصلاً چیز حساب دانشمند واقعاً حساب نمی‌کنند.

کاملاً این چیز بدیهیه که من این را واقعاً از روان‌کاوهایی که تو ایران می‌شناسم این را شنیدم. لکان شیاده. اسم لکان را نباید بیاریم. قطعاً آن شیاده. یونگی‌ام که اصلاً هیچی اصلاً. به آخرش هم واقعاً احساسشون این است که اصلاً رماله.

می‌شنون که یک روان‌کاو باشه. به هر حال من احساسم این است که این نظریه‌ها، این‌جور نظریه بعدی کنار همراه با نظریه فروید با یک حک و اصلاح‌هایی، نه یک مقدار زیاد تعصب نداشته باشیم، یک چیزهایی از فروید را انعطاف داشته باشیم که این‌ها غلطن، بگذاریم کنار، یک چیزهایی جایگزین بکنیم، را همدیگر روان‌کاوی که یک دیدگاه خوبی در مورد انسان نزدیک شده.

و من می‌خواهم سعی کنم که به جای اینکه حالا فروید کامل بکوبیم و بگذاریم کنار، خیلی زودتر بروم سراغ اینکه چه چیزهایی‌اش واقعاً خوب می‌ماند. مثلاً من به نظرم مکانیسم‌های دفاعی فروید خیلی ارزشمنده. رده‌بندی‌ای که دارد انواع مثلاً مکانیسم‌های دفاعی، ولو اینکه باز محک‌زنی، محک علمی نمی‌شه، محک تجربی نمی‌شود زد این مکانیسم‌ها رو، ولی جالبن.

اصولاً حالا بگذارید من بحث‌ها رو، من الان از دیدگاه یک آدمی نشستم صحبت کردم که مثلاً یک جوری بحث‌های فلسفه علم به این معنای متداول را انگار قبول دارم.

باز همیشه حرف‌های من شاید بکنید که بعداً من مقید نیستم به اینکه اگر مثلاً فرض کنید پوپر این حرفو زده من نقل می‌کنم حرفشو. حقایقی در آن هست. لزوماً این‌جوری نیست که من مثلاً من خیلی در قید این نیستم که روانکاوی جزو دیسیپلین علم حساب بشود یا نشود.

من این‌جوری تغییری به اصطلاح نمی‌کنم که من بیشتر احساسم این است که اصلاً فروید اشتباه کرد که رفت سراغ ریداکشن و علمی بودن و ادامه دادن کار داروین. همان بهتر بود که بیشتر مشاهده می‌کرد و سعی می‌کرد که مدل خودش را بسازه. و یونگ از این نظر برای من خیلی قابل احترامه که بیشتر زمان عمر خودش را به مشاهده کردن گذرونده تا نظریه‌پردازی.

فکت‌های یونگ در برابر مدل

نمی‌توانید بگویید مدل یونگی برای روان انسانی مدل جامعی ارائه نکرده. ولی آن‌قدر فکت و دلایل و چیزهای جالب آورده که به هر حال یک من مجدداً می‌خواهم این خطر را دوباره یادآوری کنم. این خطر آخری که گفتم که یک باکسی نتایج خوبی بده آدم احساس کند که هرچه تو آن باکس هست درسته، اینکه در همه علوم این وجود دارد.

یک بار دیگر می‌خواهم این خطر جدی را در روانکاوی چون خیلی جدیه یادآوری بکنم که یک جوری ما وقتی که پیش‌فرض‌هایی داریم برای مدل‌سازی خودمان و یک پیش‌فرض‌های ذهنی‌ای داریم. حالا متدولوژیک یا متافیزیکی فرق نمی‌کند.

در اینکه چه چیزی فکت هست یا نیست تأثیر می‌گذارد. یعنی الان من می‌توانم یونگ یونگ را ببینید کارش این‌جوری است. می‌گوید به اندازه کافی من مشاهده‌گر انجام دادم که رویاها حالت پیش‌گویانه دارند در مورد آینده.

فرض کنیم که به وضوح با قواعد فیزیکی نمی‌خونه که آدم تو خواب یک چیزی ببیند که یک چیزی در آینده را مثلاً تو از زمان آینده که اتفاق نیفتاده یک اینفورمیشنی مثلاً به زمان حال برسد. خب؟ از نظر فیزیکی در از زمان نمی‌شود به عقب برگشت مثلاً. خب؟ فرض کنیم من اصلاً هیچ ایده‌ای ندارم که این چگونه با فیزیک قابل هماهنگه.

ولی به عنوان فکت این را پذیرفتم. مرا به تجربه هزاران بار مشاهده کردم که آدم‌هایی رویاهایی دیدن که در کودکی رویایی طرف دیده که کل زندگیش مثلاً یک جوری پیداست که این چه جور آدمی می‌شود. یعنی یک مثلاً حضرت یوسف در کودکی رویایی دید پدرش بهش گفت که تو تعبیر احادیث یاد می‌گیری و مثلاً به یک چنین جایی می‌رسی.

حالا این خیلی حالت‌های مذهبی دارد. ولی اینکه من یک چیزی در مورد آینده نزدیک و مثلاً در رویا اطلاعاتی بهم برسه، یونگ می‌گوید من این را به عنوان فکت پذیرفتم. آن‌قدر مشاهدات این را تأیید کرده که این را پذیرفتم. ببینید شما نمی‌توانید به آدم‌های فرویدی این را بگویید. برای خاطر اینکه مثل اینکه این حسشو ندارند دیگر.

نباید یک چنین چیزی وجود داشته باشه. من می‌خواهم بگویم ذهنیت آدم تو اینکه چه چیزی فکته، چه چیزی نیست، تأثیر می‌گذارد. یعنی آدم‌هایی که اصلاً مقیدن می‌خواهند فیزیک را خیلی قبول دارند و معتقدن که مثلاً فرض کنید در زمان هم نمی‌شه، نباید اینفورمیشنی، نباید اینفورمیشنی از ذهنیت من، ذهنیتی که از قبل ساختم به من می‌گوید که نباید یک چنین خوابی وجود داشته باشه.

اگر هم به وجود اومد، به دیدم یک جوری می‌گویم بی‌خیالش می‌شم دیگر. یعنی فکت‌ها رو، دایره فکت‌ها را طوری در واقع تعیین می‌کنم که ذهنیتهام خیلی به هم نریزه. به نظر من این مهم‌ترین بلایی که سر نظریه فرویدی آمده. یعنی نرفت فروید مثلاً خیلی دنبال فکت‌های عجیب و غریب بگرده.

روان انسانی ویژگی‌هایی از خودش نشان می‌دهد که به اندازه کافی قابل مشاهده است. نمی‌شود گفت همه این آدم‌ها، خب ببینید رویا را شما می‌توانید بگویید این آدم دروغ گفته دیگر. یک چنین رویایی ندیده. هزاران نفر بیان تأیید بکنند که آقا ما تو خواب یک چیزهایی از آینده را دیدیم. شما می‌توانید بگویید که این‌ها همه دارند دروغ می‌گویند.

ابهام فکت‌های روان‌کاوی

بنابراین روانکاوی هم که فکت‌هاش طوری نیست که کسی بتواند مثلاً یک مانیتور وصل بکند به مغز طرف، خوابشو ثبت بکند بگوید که اینا، این خوابو دید. بنابراین این دقیقاً به دلیل این ابهاماتی که وجود دارد در داده‌های روانکاوی، این چیزهایی که شماره خورده اینجا یک، دو، سه، اینجا هم می‌بینید همه‌شان یک خوردن، همه یک دانه دو خوردن، سه خوردن، تمام این فکت‌ها پرابلم دارند.

بنابراین می‌شود فکت‌ها را انکار کرد. یونگ به نظر من ویژگی‌اش این است و برای همینم می‌گویم مثل رمبلاست. آن از فکت‌هایی صحبت می‌کند که یک جوری مثل چیزهای خرافی می‌مونن دیگر. اینکه در رویا بشه، بله. این اعتقادش این است که در رویاهایی مثلاً خب می‌گوید که من ۱۰۰ هزار رویا را در طول زندگیم تفسیر کردم.

یعنی یادداشت کردم، برام آوردن، بیمارها و اطراف و اکناف دنیا و مثلاً تو این رویاها به وضوح نمادهای کیمیاگری، مفاهیم کیمیاگری تو رویای آدم‌هایی که اصلاً نمی‌دونن ما الان چه می‌دانیم کیمیاگری چیست. ولی یک چیز عناصری که در کتاب‌های کیمیاگری می‌نویسن، تو این رویاها ظاهر شده. از اسطوره‌های یونانی، شخصیت‌های اسطوره‌های یونانی در آدم‌هایی که در آفریقا زندگی می‌کنند.

یک مرد آفریقایی مثلاً یک تمثال یونانی را در رویا دیده، یونگ ازش خواسته که این چیزی که می‌بیند را بکش، آن هم کشیده. این همان چیزی است که در اسطوره‌های یونانی داستانی در موردش داریم، یک مردی که برای مجازات به چرخ بسته شد. این ویژگی کار یونگ که در فروید نیست، یعنی یک خورده پیش‌فرض‌ها را ببین، وقتی آدم یونگ، فروید خیلی پیش‌فرض دارد.

می‌خواهم این کار را بکنم، می‌خواهم ریداکشن انجام بدم، می‌خواهم با داروینیسم سازگار بشه، نمی‌خواهم این‌جوری باشه، مثل اینکه از قبل مثل رفته یک لباس سفارش داده که همه چیزاشو خیلی سخت‌گیرانه دارد می‌گوید.

می‌خواهم یک چنین تئوری‌ای داشته باشم و این نتیجه‌اش این است که پس این فکت‌ها که خیلی نمی‌خونن این‌ها نیستن، آن دارد دروغ می‌گه، آن آدم به اندازه کافی هماتورش مثلاً آن‌قدر نیست که من این را بپذیرم و الی آخر.

یونگ پیش‌فرض ندارد تقریباً، هرچه شد. رفته مثلاً دنیا را گشته و سعی کرده که تئوری‌هایی، در واقع اصلاً کلاً در بقیه تئوری‌پردازی هم زیاد ندارد. تئوری‌هاش خیلی محدودتر از فرویده.

فروید خیلی در ابتدای کار به نظر وزن سنگینی می‌خواسته بزنه، یک دفعه یک مدل بده، همه چیزو توجیه کند و این خیلی نکته مهمی است که ما همیشه در معرض این آسیب هستیم که فکت‌هایی که با ذهنیت‌های ما سازگار نیست را انکار کنیم.

و خیلی چیزها تو زندگی بشر هست، جزو روان، مثلاً فروید تو نظریه زبان در نظریه‌اش کاری ندارد. بگذارید من برای حسن ختام اشاره بکنم که چقدر تلقین و صحبت کردن در مورد روان‌کاوی مهم است. من یک فیلمی اینجا نشان دادم، همه‌تون بودید آن روزی که فیلم معجزه‌گر بودیم.

در مورد زندگی هلن کلر. و گفتم که این فیلم خوب است برای خاطر اینکه یک تصویری از اید مثلاً می‌توانید در آن ببینید و گفتم که ببینید این آخر ایگوی این طرف در اثر فشار سوپر ایگوئه که تجلی پیدا می‌کند.

خب؟ یک چنین توجیهی کردم. فکر کنم همه‌تون هیچ‌کی اعتراض نکرد. همه یک جوری به نظر می‌اومد که قانع شدید که اینجا واقعاً این فیلم این‌جوری نشان می‌دهد که در زندگی هلن کلر یک نفر خلاصه پیدا شد که به این آدم خیلی فشار آورد، مثل اینکه با واقعیت را بهش تحمیل کرد، یک کسی که نقش والدی را که بازی نمی‌شد را بازی کرد و این نهایتاً ایگو به وجود آمد در آن.

هلن کلر و فشار واقعیت

تئوری فروید این را توجیه می‌کرد دیگه، ها؟ به نظر می‌اومد خیلی خوب توجیه دارد می‌کنه، مثل یک فکتی که تئوری را دارد تایید می‌کند. هیچ‌کدوم شما نپرسیدید که نکته کلیدی آنجا یاد گرفتن زبان بود. نکته کلیدی این بود که قبلاً هم این به دختر فشار آورده بود، پدر و مادرش هم شاید یک کارهایی کرده بودن.

نکته این بود که یک واژه‌ای را که قبلاً در مادرش توضیح می‌دهد که در قبل از اینکه کور و کر بشه، این را انگار داشت یاد می‌گرفت را یاد آورد.

زبان بود که این را وارد حیطه خودآگاهی کرد، انگار ایگوشو بیدار کرد. ببینید، من می‌خواهم بگویم روان‌کاوی این‌جوری است دیگر. شما یک تئوری داری، به نظر می‌آید این را توجیه، یک جوری توجیه می‌کنی و یک نکته‌های خیلی اساسی را هم بی‌خیال می‌شی.

تو تئوری فرویدی زبان مهم نیست، فرویدی که نگاه می‌کنید، آن نکته اصلی را نمی‌بینید. می‌توانید بگویید آقا آن نکته اصلیش این نبود، آن فشاری که آن یارو آورد باعث شد که این اتفاق برایش بیفتد. ولی زندگی هلن کلر چیزی را که تایید می‌کنه، اهمیت رابطه بین سوپر ایگو، زبان و ایگوئه. زبان اینجا یک نقش خیلی مهمی در آگاهی انسان بازی می‌کند.

من این را الان گفتم، گفتم حسن ختام، می‌توانید واقعاً اینکه ما چه داریم می‌بینیم، خیلی به ذهنیت‌های ما ربط دارد. تو مسائل فیزیک، ممکن است این‌جوری نباشد. ولی تو اینتروسپکشن، در تحلیل کردن رفتارهای انسان‌ها، اینکه من چگونه دارم نگاه می‌کنم، خیلی راحت آدم یک چیزهایی رو، انعطاف‌پذیره دیگه، من از کجا می‌توانم بگویم الان کدام عنصر مهم‌تر از آن یکیه؟

این خطریه که در روان‌کاوی وجود داره، اصلاً فکت‌ها را نبینید. چون با ذهنیت ما سازگار نیست. تو فیزیک نمی‌شود دستگاه اگر عقربه‌اش تکون خورد من مثلاً بگویم خب این هیچی، باد زد مثلاً، دوباره انجام می‌دم، خلاصه می‌بینم اینجا یک چیزی دیفکت دارد می‌شود. ولی روان‌کاوی این‌جوری نیست، آزمایش‌های قابل تکرار وجود نداره، یک آزادی عملی داریم که چه داریم می‌بینیم.

بنابراین واضح‌ترین چیز آن ماجرا را هیچ‌کدوم فکر نمی‌کنم تا حالا هم زیاد مشکلی داشتید که آنجا زبان، اصلاً این زبان یاد گرفتی، آن لحظه‌ای بود که آن اگر زندگی هلن کلر چیزی را نشان می‌دهد این است که خودآگاهی با یادگیری زبان یکی هست. در یک لحظه انگار آدم به این، بنابراین زبان با ایگو و طبعاً با سوپر ایگو ارتباط خیلی نزدیکی دارد.

نمی‌دونم، این چیزی که باید بگویم و گفتم یا نه، که تو روان‌کاوی یک خطری وجود دارد که آدم فکت‌ها را نمی‌بینه، به میل خودش توجیه می‌کنه، تفسیرهایی می‌کنه، این مرحله اینترپرتِیشِن (interpretation) خیلی انعطاف‌پذیره. تمام آن ایده‌های گرون‌بام را حالا وقت تمام شده، حالا شاید فکر نمی‌کنم لازم باشه یک جلسه بگذاریم در موردش صحبت کنیم، من فکر می‌کنم این را یک جایی بذارید، این ۲۰۰، ۳۰۰ کی بیشتر نیست.

منابع و دیسکاشن

اگر کسی دیسکاشن (discussion) را برداره نگاه کند و اگر همین تیترها را سرچ بکنید، تو صفحه‌ای که مسئول اینترنت یک چیزهایی را ازش کپی کردن، تقریباً همه‌اش هست، اونجاست، پیدا می‌کنید و چیزهای دیگر هم در مورد گرون‌بام هست. کتابش هم شاید تو کتابخونه‌ها بتوانید پیدا کنید. اگر علاقه‌مند شدید این ابهام‌هایی که مطرح می‌کنم را دقیق ببینید.

به هر حال، تمام این داده‌ها روشون یک سری چیزها وجود داره، یعنی فکت‌های روان‌کاوی همه‌اش وقتی می‌خواهد اینترپرتِیشِن (interpretation) انجام بشه، کلی در واقع ما امکان عقب‌جلو کردن داریم. حالا بگذارید من سعی می‌کنم بعداً تو جلسه‌های آینده چیزهای خوب نظری فروید را به نظر من که مفیدند را دربیارم. مثلاً من سه‌گانه اش مفیده ولی نه لزوماً با آن ترتیبی که آن می‌گوید.

ولی از نظر عملی مثلاً برای حرف زدن در مورد رفتار انسان خیلی جالب است. بفرمایید. این کتاب اصول امپراتوری فروید چون یک نقد همه‌جانبه‌ی بی‌رحمانه است، من به این حرف‌ها علاقه ندارم، ولی مثلاً یکی از چیزهایی که این می‌گه، همین تعریف‌های تاریخی‌ه. تداعی آزاد را قبلاً روان‌کاوی انگلیسی به کرات انجام داده بود، کتاب در موردش نوشته بود، بنابراین کار فروید نیست.

این که این سعی می‌کند بگوید که هیچ چیز اوریجینالی در نظریه فروید نیست، بلکه خیلی از چیزهایی که گفته سابقه داشته، مخصوصاً مفهوم ناخودآگاه و همین تداعی آزاد، این تکنیک تداعی آزاد، این‌ها همه سوابق خیلی روشن اساسی‌ای دارند.

این‌جوری نیست که یک نفر گفته باشه. مثلاً موضوع ناخودآگاه، این‌طوری که تو این کتاب نقل می‌کنه، مثلاً در چند دو دهه قبل از فروید، در یک دوره‌ی خاصی در اثر انتشار یک کتابی، این موضوع بحث مثلاً همه‌ی آدم‌ها بوده در آلمان.

یعنی این‌جوری نیست که فروید هم نشنیده باشه این حرف‌ها را. کلاً این‌جور چیزها اگر می‌خواهید که اوریجینال بودن، اوریجینال نبودن، تو این کتاب خیلی اطلاعات هست در مورد این چیزها. من به این چیزها علاقه‌ای ندارم، اوریجیناله، نیست، خلاصه‌ این نظریه است، می‌خواهد همه‌اش کپی‌کاری باشه. نظریه را می‌خواهم در موردش بحث بکنم. ببینید، مدل به این شکلی که فروید دارد نیست واقعاً.

نه اینکه نمی‌توانم بگویم نیست، آخه واقعاً، ولی شاید این ایراد هم تو همین کتاب هست، که خلاصه کجا، چرا این با قبلی‌های خودش فرق داره؟

اصلاً ناخودآگاه که بوده، مدل برای روان که می‌دادن از چند هزار سال قبل، خلاصه همین نفس مطمئن، در مورد نفس و عقل و خلاصه یک چیزهایی می‌گفتند دیگر. چرا این علمی‌ام که، چه معیاری وجود دارد که یک دفعه می‌گویند که فروید یک کار اساسی‌ای کرده؟

این که شیادی وجود داره، مثلاً این‌ها شالاتان‌هایی که در فرویدی‌ها هستن، همین است دیگه، می‌خواهند بگویند که این‌ها زیادی بزرگش کردن، اتفاق خاصی نیفتاده. ولی این که خود بی‌انصافی‌ه، یعنی مثلاً ناخودآگاه وجود داشته، ولی مکانیسم‌های دفاعی که شما از ناخودآگاهتون، مدل‌تون استفاده بکنید به این شکل، من نمی‌دونم، فکر می‌کنم وجود نداشته.

که سعی کنید یک مدلی بدهید که مثلاً بشود باهاش بیماری‌های روانی را رده‌بندی کرد. یک مقدار این مغرضانه است، آدم بگوید فروید نه، یک جریان مهمی را شروع کرده.

یهودی‌بودن فروید و روایت آغاز

مثلاً یک یک نفر می‌تواند بگوید چون یهودی بوده، باز هم سعی می‌کردند مثلاً کار خودشان را کردن، این را مثلاً تبدیل کردن به شروع روان‌کاوی. ولی خب، شاید سوال بشود.

می‌خواهم بگویم که این، این چیزی که می‌گویید که تکراری رو، ببینید ما تو همه‌ی تئوری‌ها، همیشه یک شرایط مرزی داریم، یعنی هر کسی که حرف می‌زنه، به صورت بدیهی‌تری بیشتر به دست که با این مشاهدات نرمال حداقل، یک تئوری را مشاهده می‌کند.

مثلاً نیوتون هم می‌گوید این‌ها با تئوری مشاهده می‌کند و بعد، چی‌چی تئوری مشاهدات من یعنی چی؟ یعنی مثلاً ما آن قبلاً پدیده‌هایی که می‌کردیم، تئوری نیوتون، نیوتون، بدون آن‌ها وجود نداشت، که تئوری‌اش را می‌خواست بگوید یاد، دیگر همه‌ی این حرف‌ها برای همان تجربه می‌شود.

یعنی ما تا حالا هر چیزی را مشاهده کردیم، تو این نه. نیوتون مطمئناً این را نمی‌گوید و تا قرن نوزدهم هم این‌جوری نگاه نمی‌کردن. نیوتون حقیقت را کشف کرده بود. کلاً همین اساس اینکه ما کلاً همه چیز را نمی‌بینیم با تجربه‌های خودمان قرار می‌دیم، قرار می‌دهیم که این بدیهیه. یعنی ولی این ایده‌ها مدرنن.

اینکه مثلاً هر دانشی یک حوزه‌ی مثلاً چیزی داره، حوزه‌ی مشاهداتی داره، مرزهایی داره، واقعاً این حرفو خیلی در مورد فیزیک مدرن‌ان. یعنی وقتی که نسبیت انیشتین اومد، برای چنین ضربه‌ی هولناکی به ذهن ساینتیست‌ها وارد شد که مهم‌ترین نظریه‌ی علمی که مطلق، حقیقت مطلق را در مورد عالم نیوتن بیان کرده بود، این‌جوری، چون تمام دو قرن این‌جوری مردم نگاه می‌کردند.

چیزی در فیزیک نمونده بود که مشغولی باشه که قرار باشه بعداً مرزهایی تعیین بشه، بگوییم آن سرعت بالا، ساب‌اتمیک، اصلاً این حرف‌ها نبود. یعنی وقتی که نیوتن می‌گوید نیروی جاذبه، معتقده واقعاً اینجا نیرویی وجود داره، این‌ها را به هم می‌گوید نیرویی دارند وارد می‌کنن، نه اینکه من یک مدلی ساختم که یک سری، ببین این مدرنه که فیزیک عبارت است از یک نظام فرمالی که آزمایشات ما را مثلاً پیش‌بینی می‌کنه، نتیجه‌اش را.

کاملاً دیدگاه مدرنیه. از قرن بیستم به وجود آمده. ولی ذهنیت فرویدی در قبل از اینکه یک چنین اتفاقی بیفته، همین الان اگر به این حرف تو این، می‌توانیم بگوییم که الان به نتیجه رسیدیم که آن زمان هم این مشاهده شد، همه این را فهمیده‌ان.

کلاً ما گفتیم، حالا می‌گوییم واقعاً دیدگاه فروید این‌جوریه، دارند خوب می‌بینند. یعنی دارند پیش‌داوری می‌کنند. نه پیش، پیش‌پس‌داوریه. شما بعد از ۱۹۰۵ به بعد چه تغییری در دیدگاه‌های فروید نسبت به چیز ایجاد شده؟ این تئوریش ایجاد شده؟ دوم اینکه، این قرار و مدار آن زمانه‌ست که الان این‌ها داره، مثلاً دارد ما را به وجود می‌آورد.

این دیگر نیاز ندارد که هر دو آخه واقعاً این‌جوری هم نیست که مثلاً در دیسیپلین‌های علمی بلافاصله بعد از اتفاقی که اتفاقاتی که افتاد، همین الانش، من فکر نمی‌کنم به اندازه‌ی کافی آن ضربه‌ی هولناک را همه فهمیده باشند که چقدر هولناک بوده. یعنی هنوزم وقتی که در مورد نظریات علمی صحبت می‌کنن، احساس اکثریت این است که دارند در مورد جهان صحبت می‌کنند.

پست‌مدرن چیست دیگه؟ نه، من می‌گویم بالاخره این تفکرات نه، دیگر من می‌خواهم اگر فروید مثلاً فرض کن تحت تأثیر انقلاب کوانتومی قرار نگرفته در سال ۱۹۲۸، خیلی عجیب نیست.

تأخیر پذیرش انقلاب کوانتومی

هنوزم به نظر من اکثریت مردم تحت تأثیر قرار نگرفته‌ان. همین‌جوری چیزهایی شنیدن، متوجه نیستند که اوضاع چقدر مثلاً خرابه. واقعاً فکر نمی‌کنم، یعنی انتظاری هم نمی‌ره که فروید مثلاً بیاید یک دفعه بر اساس اتفاق‌هایی که تو فیزیک افتاده، خب به نظر من هرچقدر فروید به‌طور خطی می‌شود گفت که آن روحیه ریداکشنیسمش هرچه که جلوتر می‌رود کم‌رنگ‌تر می‌شود.

یعنی مقالات اولش که همه‌اش عصب‌شناسی و این‌ها داره، از یک جایی به بعد اصلاً ندارد. لکان اتفاقاً به همین به دلایلی به همان مقاله‌های اول خیلی علاقه‌منده. ولی من نمی‌خواهم این تأثیر تزلزل فیزیک نبوده.

فکر می‌کنم تأثیر بیشتر، بیشتر تأثیری این بوده که از اینکه بتواند یک نظریه‌ی جامع مثلاً بر اساس عصب‌شناسی بده، ناامید شده و دیگر بیشتر مثلاً رفته سراغ همین که فکت‌های بیماری‌ها و این‌ها را در موردش بحث بکند.

خب حالا راجع به زبان صحبت کردیم. راجع به زبان. آها خب، صحبتی که نکردم، همین‌طوری یک بحثی، گفتم که چیزی هست که تو تئوری، یک چیز به، ممکن است مهم‌ترین مؤلفه‌ی روان بشر همیشه زبان دونسته می‌شده و این تو تئوری اصلاً نیامده. خب این یک مشکل عمده‌ایه دیگر.

زبان، اگر تو تئوری‌های روان‌شناسی، زبان را محور قرار بدیم، اصلاً نمی‌تونیم، به هر حال، حیوانات هم مثلاً زبان دارند. اینکه ما از نظر زبان یک تفاوت تقریباً بی‌نهایتی با حیوانات داریم، فکر می‌کنم مورد تأیید دانشه. یعنی اینکه این نوع زبان فرمالی که ما داریم با این دامنه‌اش در حیوانات وجود نداره، ولو اینکه حالا معتقد باشی که آن‌ها یک نوع زبان‌های ارتباطی به هم دیگر دارند.

خب؟ این اصلاً مهم نیست که این واقعیت درست باشه یا نه. لااقل در زمان فروید و تا الان، این به عنوان یک فکت پذیرفته شده است. بنابراین یک فکتیه، یک فکت مورد پذیرش همگان، گاهی فکت‌های مورد پذیرش همگان غلط در می‌آیند. شاید مثلاً ثابت بشود که الان یک طوطی‌ای هست که خیلی حرف می‌زنه، نمی‌دانم می‌شناسیدش یا نه.

در سرچ کنید در اینترنت، اسمش الکس دیگر تقریباً دارد حرف می‌زند دیگر از اینکه مثلاً یک چیزهایی تو دیوار به اصطلاح بگوید کاملاً دراومده. می‌شماره نیازهای خودش را می‌گه، تشنه‌شه، آب می‌خواهد. کم‌کم به حرف آمده و پدیده‌ایه برای خودش. یعنی الان چندین و چند ساله زبان‌شناس‌ها این را به عنوان یک چیز خیلی عجیب و روزبه‌روز هم دارد پیشرفت می‌کند.

من پارسال در یکی از همین روزنامه‌های مثلاً اطلاعات، این‌جوری که روزنامه‌های خیلی جدی هم نیستن، تصادفاً دیدم که یک خبری چاپ کرده بود که که یک طوطی مفهوم صفر را هم فهمیده.

خواندم دیدم آره، Alex در آزمایشاتی که اصلاً یک سال و سه چهار ماه قبل رسماً اعلام شد که علاوه بر اینکه می‌شماره، پایه‌ی عددی، می‌شماره یعنی اینکه ببینید، اصلاً من یک سیب می‌ذارم ازش، یک سینی پر از مکعب‌های آبی، سبز، شکل‌های دیگه، دایره‌هایی مثلاً قرمز، سبز، همین‌جور رنگ‌های مختلف با شکل‌های مختلف جلوش می‌گیرن، می‌گویند چند تا مکعب آبی در آن وجود داره؟ این نگاهی می‌کنه، می‌گوید ۴.

مفهوم صفر در زبان کودک

هرچه بپرسید می‌شماره جواب می‌دهد. و اینکه اگر وجود نداشته باشه بگوید هیچی، صفر، این را هم فهمیده. از نظر زبان‌شناسی بچه‌ها تو سن، فکر کنم سه چهار سال می‌فهمند مفهوم صفر را. حالا اینکه یک و دو و این‌ها خیلی راحت‌تره دیگر. صفر که هیچی نیست، نه یک عدد بهش نسبت بدم، به شرط کلی هزارها سال طول کشید که به اینجا رسیدیم. خلاصه این یک ویژگی‌های خاصی دارد.

ممکن است بعداً معلوم بشود که این‌ها حیوانات خیلی بیشتر از اون‌چیزی که ما مثلاً فکر می‌کردیم می‌توانند زبان یاد بگیرند یا بلدن، اصلاً به ما نمی‌گن. ولی مهم این است که الان برای ما یک فکته دیگر.

از نظر دانش، من فکت‌های تثبیت‌شده رو، ببین یا Freud باید بگوید که من این فکت را اصلاً قبول ندارم، یک اظهارنظری باید بکنی یا اینکه نه، اگر قبول داره، بگوید که مثلاً تو تئوری من چه نقشی داره، ندارد.

می‌فهمید؟ این که می‌گویم که تا فقط می‌گوید یک چیز غیرزبانیه و وقتی زبان اصلاً وجود نداره، نه نه، اگر وجود نداره، خب در هر حال یک چیزی هست. اصلاً ببین یک چیز خیلی واضح است. من یک تفاوت ویژگی بسیار عمده انسان را همین‌طوری وقتی که نگاه می‌کنم، زبانشه. زبان فوق‌العاده پیچیده و انعطاف‌پذیری که هر چیزی در آن می‌گنجه.

ما واقعاً درباره همه چیز می‌توانیم حرف بزنیم. اگر تا حالا واژه نداشتیم، یک واژه نسبت می‌دیم، یک جوری به هر حال همه زبان‌ها هم یک جوری ثابت شده تقریباً که همه زبان‌های بشری با هم معادلن. هیچ‌چیزی نیست که در یک زبان بشود گفت، در یک زبان دیگر قابل ترجمه نباشد. فوقش این است که از عبارتی به جای واژه استفاده می‌کنند.

این پدیده‌ی عجیب و غریب که الان تقریباً توافق عمومی از نظر زبان‌شناسی وجود دارد که یک جوری ارثیه انگار. یک جور ذات بشره زبان داشتن. مشاهدات بچه‌ها هم نشان می‌دهد که از بدو تولد زبان درشون مستتر است. بی‌نهایت با دقت گوش می‌دهند. مثل اینکه این از بدو تولد یادگیری زبان را از همان لحظه اول دارند.

اصلاً مهم نیست حالا این‌ها را بگذار کنار. کجای تئوری Freud در مورد زبان حرفی زده شده؟ به عنوان یک ویژگی مهم. ما همین مدل مدلی ارائه بدهیم که روان انسان را یک جوری توجیه بکند. چطور یک چیزی به این بزرگی در آن نیست؟ من به نظر من تئوری‌های Jung و Lacan هم به همان مقداری که تئوری‌های Freud علمی نیستن، یک جورهایی علمی نیستند.

به نظر من مهم نیست خیلی. یعنی این شرایط علمی، من حرفی که داشتم می‌زدم باز گفتم دیگه، با از این دیدگاه که آن می‌گوید که من یک چیزی علمی ساختم، مثلاً یک نظریه ساختم خیلی متفاوته با حرف‌هایی که قدما می‌زدن.

به نظر من همون‌جور همان نظمی که من احترام قائلم برای مثلاً فرض کن توصیف رفتار انسان‌ها بر اساس نفس‌های سه‌گانه، همون‌قدر هم برای Id و Ego احترام قائلم، واقعاً هم احترام قائلم. به نظر من این حرف هر حرفی که می‌زنین قرار نیست از نظر تجربی testable باشه. یعنی این اینکه همه چیز باید تو دیسیپلین علم بره، برای من از نظر من اهمیت ندارد.

علمی‌کردن اجباری نظریه

من در واقع چیزی که به نظر من بده این است که هی Freud می‌خواهد به زور این را مثلاً یک جوری تو دیسیپلین‌های علمی بگنجونه. این برای من از نظر من مسئله‌ست. نه اینکه خود تئوری از نظر من مشکلی داشته باشه. Popper هم که نمی‌گوید که این تئوری بی‌ارزشه، می‌گوید علمی نیست. به قول همین‌شون سوال کرد، Popper خب فلسفه از نظر Popper فیلسوفه.

نمی‌گوید که فلسفه چون علمی نیست بی‌ارزشه. سوال سر اینه، آیا این علمیه؟ که مثلاً دارد اگر علمی نیست، باید این می‌دانم چی‌یه. فروید یک کلیدی تو ذهنش که دارد این کار را می‌کنه، آن کار را نمی‌کند. ایراد اینجاست. اصلاً نباید برود دنبال این که یک نظریه تست‌بل بسازه با این ابهام‌هایی که وجود دارد. ببین حرف فلسفه علم الان همین است.

باید ببینیم موضوع چیه، متد علمی یک خورده انعطاف داشته باشه. اینکه من یک متد بگیرم، هر چیزی تو این گنجید، اصلاً بگویم که خب، شد. خب چه جوری می‌شود در مورد رویاهای تئوری علمی ساخت؟ نمی‌شود دیگر. رویا را که آدم با هم دیگر نمی‌بینیم. آزمایشی نیست که مثلاً من بیام مردم چیز کنم، به اصطلاح همه انجام بدن، دور همه یک خوابی ببینم مثلاً.

خلاصه برمی‌گردد به اینکه من باید با زبان بیانش بکنم، اینتروسپکشن داشته باشم، از مموری استفاده بکنم. چیزی درون منه، دارم می‌گویم دیگر. بنابراین معنی ندارد که من آن سخت‌گیری که تو فیزیک در مورد تست‌بل بودن می‌آم می‌کنم، تو اینجا هم داشته باشم.

خب الان به این دلایلی که الان تو فلسفه علم مثلاً می‌گویند که این را ایراد می‌دانند که تا یک تاریخی همه علوم می‌خواستن یک جوری از نظر متدولوژی شبیه فیزیک کنند.

و اگر نمی‌شد، می‌گفتند خب این علم نیست. معنی ندارد. یک خورده آزادی اول بدهیم. به هر حال فروید دارد یک کاری می‌کند دیگر. یک چیزهایی، حالا فکت‌های به قول ایشان آماری داره، این فکت‌ها را دارد مثلاً کنار هم می‌ذاره، سعی می‌کند مدل‌سازی بکند.

کیمیاگری و ناخودآگاه یونگ

به همین دلیل یونگ هم کاراش مجازه، رمال هم نیست. یعنی آن فرویدی‌هایی که می‌گویند این رماله، انگار که خودشان رمالی‌ان. اگر آن رماله، شما هم رمالید دیگر. به هر حال از را یونگ هم رفته یک سری رویا را تحلیل کرده، خب این هست دیگر. چنین واقعیتی را دیده. میل هم نداشته که آدم بگوید آقا یونگ مثلاً با کسی قرارداد داشته که مثلاً این را بگوید.

یونگ واقعاً چیز نیست، یعنی اصلاً این‌جوری نیست که پیش‌فرض‌هایی داشته باشه بخواد، نه من از این چیزش خیلی خوشم می‌آید. حالا من، من نسبت به یونگ یک سمپاتی‌ای دارم نسبت به کار علمی‌اش. واقعاً همیشه هم این را ابراز می‌کنم که مهم نیست که به چه نتایجی رسیده. یک روحیه جالبی داشته. داشته برای یک حسی دارد که انگار برای کشف واقعیت داشت خودش واقعاً حاضر بود بمیره.

یک حس عجیبی داشت. تمام دنیا را برود. یک بار در خاطراتش یک جایی می‌نویسه که برای کشف ضمیر ناخودآگاه متوسل به این کار شد. این‌قدر دیگر از کنجکاوی داشت می‌مرد دیگر. واقعاً احساسش این‌جوری بود.

به تمام مثلاً کتاب‌فروشی‌های، اه، کتاب‌های عتیقه و این‌ها را جمع می‌کردم در این اتریش و آلمان و همه جا سفارش می‌کردم که اگر مثلاً کتاب کیمیاگری گیر آورد، آن موقعی که حس کرده بود که در کیمیاگری ممکن است یک فکت‌هایی در مورد ضمیر ناخودآگاه باشه، همه این‌ها را مثلاً تمام کتاب‌های کیمیاگری را خوانده.

خودش یک کتاب معروف، به فارسی هم ترجمه شده، ۷۰۰ صفحه است فکر می‌کنم، تحت عنوان روان‌شناسی و کیمیاگری نوشته. که سعی می‌کند بگوید که چیزهایی در کیمیاگری هست که از ضمیر ناخودآگاه بشر آمده بود و هنوز هم این چیزها در روان بشر هست.

حالا بگذریم. من بعداً در مورد یونگ می‌خواهم صحبت می‌کنم. در خاطراتش می‌گوید که دیگر به یک جایی رسیده بودم که تصمیم گرفت که خب، اینکه شب بخوابه و یک خواب‌هایی ببیند و صبح پاشه مثلاً بنویسه، تحلیل بکنه، دیگر برایش کم بود دیگر.

شب یک خواب می‌دید، گاهی هم یادش نمی‌موند. اینکه در طول روز بتواند ناخودآگاه را خودش فعال کند. شروع کرد یک کارهایی انجام دادن که در طول روز وارد یک چیزی شبیه خواب بشود.

یعنی کلاً مثلاً تمرین بکند که ذهنش را مطلقاً از هر قید و بندی آزاد بکند که همه جور تخیلات عجیب و غریب تو ذهنش بیاید.

بعد بعضی از، بعد قلم دست می‌گرفت، به خودش را به این حالت می‌رسوند و دیگر بدون اینکه فکر بکنه، این چیزهایی که می‌دید و حرف‌هایی که می‌زد و مثل اینکه داشت در، در واقع یاد، مثل اینکه یاد گرفته باشه، رویا می‌بیند در حالی که دارد می‌نویسه و ساعت‌ها این کار را در روز بکند به اختیار خودش.

در این جمله‌اش برای من خیلی جالب است. در خاطراتش می‌نویسه که وقتی که داشتم این کار را می‌کردم، شروع می‌کردم، احساس می‌کردم که احتمال دارد که کلاً دیگر از این حالت نتونم خارج بشوم.

یعنی بروم به اصطلاح نظارت خودآگاه خودم را حذف کنم، بگذارم ناخودآگاه در طول روزم فعال باشه و ممکن است دیگر بروم مثل دیوونه‌ها دیگر. دیوونه‌ها یک چنین حالتی می‌رسن، در روز هم انگار تو خوابن دیگر.

واقعیت و خیال و این‌ها را دیگر نمی‌توانند. می‌گوید که من فکر می‌کردم اینو، ولی دیگر چاره‌ای نبود دیگه، کردم. واقعاً به نظرم اگر مثلاً یک جایی بود، یک کتابی بود، فکر می‌کرد اگر برود آنجا می‌کشنش، ولی می‌رفت. دیگر چاره‌ای نداشت. یک حالت عجیبی داشت از نظر کنجکاوی و اینکه همه چیز رو، مثلاً فکت جمع بکنه، ببیند واقعاً و تئوری‌هاش نتیجه مطالعه خیلی خیلی زیاده.

محال فروید می‌تونست به چنین چیزهایی برسد.

ارجاعات این جلسه

بازبینی ناتمام

متن کامل این جلسه خوانده شده است؛ ارجاع‌هایی که شاهدِ روشن یا مدخلِ متناظر نداشتند فعلاً نیامده‌اند. ارجاعات فقط برای جلسه‌ها و موضوع‌هایی آمده که بازبینی شده‌اند.

مرجع‌ها و شاهدها

زیگموند فروید۴ شاهداز متن جلسه‌ها
کارل گوستاو یونگ۲ شاهداز متن جلسه‌ها
هانس آیزنک۲ شاهداز متن جلسه‌ها
ژاک لکان۲ شاهداز متن جلسه‌ها
کارل پوپر۲ شاهداز متن جلسه‌ها
ماتریالیسم۲ شاهداز متن جلسه‌ها
آیزاک نیوتون۲ شاهداز متن جلسه‌ها
فیزیک۲ شاهداز متن جلسه‌ها
رؤیا۲ شاهداز متن جلسه‌ها
نوام چامسکی۱ شاهداز متن جلسه‌ها
داروینیسم۱ شاهداز متن جلسه‌ها
آلبرت اینشتین۱ شاهداز متن جلسه‌ها
اریک برن۱ شاهداز متن جلسه‌ها
فلسفه۱ شاهداز متن جلسه‌ها
فمینیسم۱ شاهداز متن جلسه‌ها
علم۱ شاهداز متن جلسه‌ها
عرفان۱ شاهداز متن جلسه‌ها
خودآگاه۱ شاهداز متن جلسه‌ها
کودک۱ شاهداز متن جلسه‌ها
پیر-سیمون لاپلاس۱ شاهداز متن جلسه‌ها
ناخودآگاه۱ شاهداز متن جلسه‌ها
نماد۱ شاهداز متن جلسه‌ها
اسطوره۱ شاهداز متن جلسه‌ها
فیزیکالیسم۱ شاهداز متن جلسه‌ها
مکانیک کوانتوم۱ شاهداز متن جلسه‌ها
ریداکشن۱ شاهداز خلاصهٔ جلسه‌ها
نظریه نسبیت۱ شاهداز خلاصهٔ جلسه‌ها
یوسف۱ شاهداز متن جلسه‌ها
زبان۱ شاهداز متن جلسه‌ها

مسیر موضوع

موضوع: زیگموند فرویدبازبینی‌شده در همهٔ جلسه‌ها
  1. فروید؛ خاستگاهِ دو مکتبِ دیگر و مدلی که هنوز جانشین ندارد

    به گفتهٔ سخنران روان‌کاوی سه مکتبِ اصلی دارد که فرویدی‌ها نامِ آن را فقط از آنِ خود می‌دانند و یونگی‌ها هم تقریباً فروید و لکان را چندان به رسمیت نمی‌شناسند، هرچند احترامِ فروید را حفظ می‌کنند؛ فروید خاستگاهِ دو مکتبِ دیگر است و به نظرِ او هنوز مدلی در حدِ مدلِ فروید نداریم، هرچند دیدگاه‌هایش ممکن است ناقص یا نادرست باشند.

  2. چرا فروید همه‌چیز را به جسم برمی‌گرداند: داروین و آرمانِ تقلیل

    داروین الگو، نه مبنا؛ و تقلیلی که فروید می‌کوشید، به گفتهٔ سخنران در زمانِ او معقول بود و با مشاهدهٔ بیشتر دشوارتر می‌شود.

    چارلز داروین ·بدون مقصدنظریهٔ داروین ·بدون مقصدداروینیسمفلسفهزیگموند فرویدعلمکلیسا ·بدون مقصدماتریالیسمنظریهٔ تکامل ·بدون مقصدفیزیکالیسمفیزیکمکانیک کوانتومریداکشننظریه نسبیت
  3. مرزِ دفاع: توجیه و بیان، نه تأیید

    توجیه و بیانِ فروید، نه تأییدِ او: سخنران سه‌گانه را از ضعیف‌ترین جاهای نظریه می‌داند و ایرادِ منتقدان دربارهٔ نبودِ شخصیتِ سالم را نقل می‌کند؛ و سوءاستفاده از نظریه را نقدِ آن نمی‌شمارد.

    کارل گوستاو یونگزیگموند فرویدفریدریش نیچه ·بدون مقصدنظریهٔ تکامل ·بدون مقصدآیزاک نیوتونروانکاوی ·بدون مقصد
  4. از هیستری تا اید: ناخودآگاه

    به روایتِ سخنران، فروید ناخودآگاه را برای توجیهِ درمانِ هیستری فرض کرد، جایی که خاطره‌های آزاردهنده به آن واپس رانده می‌شوند؛ اید «تقریباً انگار» جای آن را می‌گیرد، ولی با آن یکی نیست.

  5. جانشینان، یونگ و لکان در نسبت با فروید

    به گفتهٔ سخنران، روان‌کاویِ فرویدیِ آمریکا برخلافِ دیدِ فروید به ایگو بها داد، یونگ مشاهدهٔ بالینیِ بسیار بیشتری داشت و لکان زبان را محور کرد؛ اما نخستین مدلِ طبقه‌بندیِ انحراف و نوروز را فروید داد.

  6. رویا: آرزوی واپس‌زده، سانسور و روشِ تفسیر

    به روایت سخنران، رویا «به یک معنایی» محافظ خواب است و تحققِ تغییرشکل‌یافتهٔ آرزوی واپس‌زده، و با شبکهٔ تداعی‌های خودِ بیننده تفسیر می‌شود؛ جلسهٔ پنجم همین روش را بر رویای ایرما نشان می‌دهد.

    کارل گوستاو یونگزیگموند فرویدتفسیر رویا ·بدون مقصدنمادروانکاوی ·بدون مقصدرؤیا
  7. محکِ علم: ابطال‌پذیریِ پوپر و فکت به‌مثابه توافق

    به تقریر سخنران، به محک پوپر روان‌کاوی ابطال‌پذیرِ تجربی نیست و در این معنا علم حساب نمی‌شود؛ اما به روایت او از پوپر منشأ تئوری مهم نیست و فکتْ توافق مجامع علمی است ــ توافقی که به گفتهٔ خودِ سخنران در روان‌کاوی نیست.

    کارل پوپرکلیسا ·بدون مقصدفیزیکروانکاوی ·بدون مقصد
  8. محور عمودی: رشد، فردانیت و نقصِ آن در فروید

    به گفتهٔ سخنران رشد در نظریهٔ فروید به همان سه مرحلهٔ کودکی محدود است؛ یونگ رشد و فردانیت را هستهٔ روان می‌داند و همین نقدِ عمودی، از نگاه سخنران، ایراد اساسی فروید است.

    کارل گوستاو یونگاریک فروم ·بدون مقصدزیگموند فرویدعرفانروانکاوی ·بدون مقصد
  9. فروید در نقد جامعه: مارکس، فرانکفورت، فروم و مارکوزه

    به گفتهٔ سخنران تلفیق فروید و مارکس از آن رو پیش آمد که پیش‌بینی‌های مارکس به نظر تحقق‌نیافته آمد ــ فرانکفورت، فروم و مارکوزه؛ و کاربردهای عقدهٔ ادیپ در کار دلوز و گتاری، هرچند به گفتهٔ او جالب‌اند، به مبانی فروید ربطی ندارند.

    اریک فروم ·بدون مقصدمکتب فرانکفورت ·بدون مقصدزیگموند فرویدهربرت مارکوزه ·بدون مقصدکارل مارکس ·بدون مقصدناخودآگاهقدرت ·بدون مقصدروانکاوی ·بدون مقصدسرمایه‌داری ·بدون مقصد
  10. روشنگری و فرهنگ غرب در خوانش فرویدی: سوپرایگو، اید و کودک

    به گفتهٔ سخنران با سه‌گانهٔ فرویدی می‌توان روشنگری را گریز از سوپرایگو و آزادشدنِ کودک خواند و شکستش را توجیه کرد؛ اما خودش به تمام این «نگاه فرویدی» معتقد نیست و در انسان خطی متعادل به سوی رشد می‌بیند.

    آمریکا ·بدون مقصدعقل ·بدون مقصدکارل گوستاو یونگاریک فروم ·بدون مقصدزیگموند فرویدفریدریش نیچه ·بدون مقصدغرب ·بدون مقصدیورگن هابرماس ·بدون مقصدحقیقت ·بدون مقصدهنر ·بدون مقصدکلیسا ·بدون مقصدکودکپست‌مدرنیسم ·بدون مقصدروشنگری ·بدون مقصدسرمایه‌داری ·بدون مقصد
  11. فروید در نقدِ هنر، سینما و فرهنگ عامه

    به گفتهٔ سخنران نقد هنری از جاافتاده‌ترین کاربردهای روان‌کاوی است و پدیدآمدن داستان و فیلم به رؤیا می‌ماند؛ اما فرضِ یک مؤلفِ واحد در سینما غالباً برقرار نیست و در فرهنگ نخبه‌گرا باید انتظار کمتری از آن داشت؛ و در نقد فیلم‌ها تصریح می‌کند که «در موضوع فروید» نشسته و خود را به نگاه فرویدی محدود کرده است.

    آمریکا ·بدون مقصدزیگموند فرویدهنر ·بدون مقصدتفسیر رویا ·بدون مقصدخودآگاهمرد ·بدون مقصدمرگ ·بدون مقصدناخودآگاهروانکاوی ·بدون مقصدروشنگری ·بدون مقصدرؤیا
  12. گذار به یونگ: تیپولوژی و کارکردهای ذهنِ خودآگاه

    پس از آخرین جلسهٔ فرویدی سخنران به تیپولوژی یونگ می‌رسد ــ تقابل تفکر و احساس و حس و شهود ــ که «به نظر می‌رسد» از کار اصلی یونگ نیست؛ حسنش را سعهٔ صدر می‌داند و بخشی از شرحش را صریحاً از خودش می‌خواند.