فروید و آرزوی یک فراروانشناسی علمی
به گفتهٔ سخنران، فروید مدلی تقلیلگرا، دترمینیستی و فیزیکالیستی میخواست و انگار کار داروین را تکمیل میکرد.
در این جلسه تئوری رویای فروید در چارچوب فراروانشناسی مطرح میشود. مدل ذهن، نهاد و سوپرایگو، واپسزنی و ناخودآگاه، و عقدهٔ الکترا مرور میگردد. تحقق آرزو در رویا، سانسور و تحریف، و نمادنامه در مقایسه با یونگ نیز بررسی میشود.
خب، الان چقدر فاصله افتاده با آخرین جلسه؟ آخرین جلسه که فروردین ماه یا اوایل اردیبهشت بود، بیشتر از ۶ ماه فاصله افتاده. من حالا اگر فاصله زیاد هم نبود، معمولاً اوایل جلسات یک یادآوری از مطالبی که گفتم میکردم.
حالا طبعاً با این فاصله زیاد باید خیلی سعی کنم که یک مباحث کلیای که گفتم را یادآوری بکنم تا وارد یک موضوع خاص بشویم. موضوع اصلی این جلسه در واقع تئوری رویای فروید. ما حالا بعداً میبینیم که به دلایلی تئوری رویا مهمتر از صرف مثلاً مطالعه کردن رویا یا تفسیر کردن رویاست.
یعنی کاربردهای دیگهای هم دارد. منتها حالا من طبق همین روال ابتدای جلسه میخواهم که یک یادآوری بکنم از مطالبی که گفتم.
در ضمن حالا آقای خدای محرری اینجا نیست، من هم نمیشناسمش که کیه ولی دوست دارم واقعاً ازش تشکر بکنم برای خاطر این پیادهسازی که دو جلسه اول را کرد که من خودم هم مجبور نشدم که گوش بدهم ببینم چه گفتم. از روی همان متنی که تهیه کرده بود خیلی سریع موضوعاتی که گفته بودم را برای خودم یادآوری کردم و حالا میخواهم یک خلاصهای ازشان بگویم.
بگذارید نکات کلیدی را میگویم دیگر. آن مباحثی که خیلی مهم هستند، منتها سعی میکنم حالا چیزهای مهمی که گفتم را یک جوری کاور بکنم. در مورد اینکه موضوع جلسات چیه، من قبلاً چند بار روی این تأکید کردم که در واقع در مورد آن چیزی میخواهیم اینجا بحث بکنیم که فروید اسمش را گذاشته فراروانشناسی، متاسایکولوژی.
نه روانکاوی به معنای متعارف که یک بخش عمدهاش تکنیکهای رواندرمانیه. در واقع فراروانشناسی را میشود گفت که یک بخشی از روانکاویه که سعی میکند که برای همه رفتارهای انسان یک تا حد ممکن یک مدل ارائه بده. در واقع به ما بگوید که فرایندهای روانی چگونه اتفاق میافتن. این فقط شامل رفتارهای ارادی ما نیست.
هر نوع فرایندی که رفتاری که انسان از خودش نشان میده، از جمله مثلاً فرض کنید رویا، رویای بخشی از رفتارهای به هر حال فعالیتهای روانی انسانه. بنابراین دنبال یک مدلی هستیم که تا حد ممکن بتواند این رفتارها را در واقع توجیه بکند.
و واضح است که چون فرهنگ اصولاً یک مجموعهای از فعالیتها و رفتارهای انسانیه که به نوعی ثبت شده، مثلاً به ارث میرسد به ما، ما در محیط فرهنگی زندگی میکنیم.
طبیعی است که شما اگر یک مدل خوبی داشته باشید که فعالیتهای ذهنی و روانی انسان را مدل بکنید، این به درد تحلیل فرهنگ میخورد دیگر. نه تنها به درد میخوره، به نظر میآید که ضرورت دارد که ما یک چنین مدلهایی داشته باشیم برای اینکه فعالیتهای فرهنگی بشر را تحلیل بکنیم.
مثلاً میخواین آثار هنری را تحلیل بکنید. خب خیلی مهم است که شما در واقع یک مدلی داشته باشید که اصلاً اثر هنری چگونه خلق میشه، از کجا بیرون میآید.
مثلاً به عنوان مثال این مباحثی که الان تحت عنوان نقد روانکاوانه مطرحه که حالا هر کدام از مکتبهای روانکاوان، روانکاوی برای خودشان یک مباحث نقدی دارن، در واقع نتیجه این است که شما مثلاً اگر معتقدید که یک بخش عمدهای از فعالیت هنرمند موقعی که دارد اثر هنری را خلق میکند از ناخودآگاهش سرچشمه میگیره، بنابراین شناختن مثلاً مکانیسمهای ناخودآگاه، مکانیسمهایی که وقتی که یک چیزی از ناخودآگاه میخواهد وارد خودآگاه بشه، چگونه طی یک فرایندی سانسور میشه، تحریف میشه، اینها خیلی مهم است که شما درک بکنید که عمیقاً آن چیزی که پشت اثر هنری واقعاً وجود دارد چیست.
بنابراین هدفمون کاملاً مشخصه دیگر. نمیخوایم اینجا هرکی از رواندرمانی بزنیم ولی میخواهیم این بحثهای نظری روانکاوی را در واقع اینجا در موردش صحبت بکنیم.
من قبلاً یک اشارهای کردم، مجدداً میخواهم به این اشاره بکنم که ما یک همه ما یک جور فراروانشناسی عامیانه داریم برای خودمان. یعنی شما اگر از مردم بپرسید که رفتارهای انسانی چگونه تولید میشن، به شما یک جوابی خلاصه همه ما یک چیزی تو ذهنمون هست که مثلاً بشر در واقع یک موجود مختار یک نیروی ارادهای دارد بعد یک مصالحی و هدفهایی برای خودش تو زندگی دارد و طبعاً رفتارهایی که نشان میدهد انتخابهایی که بین رفتارهای مختلف تو موقعیتهایی که قرار میگیرد میکند به دلیل اینکه میخواهد به اهداف خاصی برسد.
حالا اینجا اهداف صرفاً اهداف مثلاً متعالی نیستند ممکن است دور شدن از بعضی از ناراحتیها یا یک سری مسائل احساسی هم باعث بشود که ما یک رفتارهایی را صورت بدهیم.
اینها هم جزو اهدافان.
ما میخواهیم یک احساسهای بدی را نداشته باشیم، احساسهای خوب داشته باشیم. بنابراین شما کلاً یک مدلی تو ذهنتان هست در مورد اینکه چه جوری انسان به هر حال رفتار میکند. رفتارهای عمومی زندگیش از کجا سرچشمه میگیرد. نکتهای که هست این است که این فراروانشناسی عامیانه بیش از اندازهای که از لحاظ علمی قابل تحمل باشه روی آزادی و اختیار و خودآگاهی دارد تاکید میکند.
مثلاً شما نمیتوانید با یک چنین دیدگاههایی کوچکترین حرفی در مورد تولید رویاها بزنید. رویاها توسط ما با اختیار ما تولید نمیشن و فروید و سایر روانکاوا سعی میکنند که نشان بدن که چه مقدار حجمی از رفتارهایی که ما نشان میدهیم اصولاً تحت کنترل خودآگاهی به طور مستقیم نیست.
خیلی بیشتر از آن که ما فکر میکنیم و واقعاً این سه تا آدم از نظر تاریخی فروید، یونگ و لکان را اگر کنار همدیگر بگذارید و تئوریهاشون را مطالعه بکنید میبینید که این تاکید روی ناخودآگاهی سیر صعودی هم تازه دارد.
یعنی اگر فروید ناخودآگاهی را یک بخشی مثلاً از روان میدونست و اگر میخواست تمثیل تمثیلی به کار ببره از این تمثیل استفاده میکرد که روان مثل یک کوه یخه که ما یک بخشی از کوه یخ را میبینیم و یک چیز عمدهای از کوه یخ زیر اقیانوس قرار دارد که نمیبینیم و ناخودآگاهی در واقع یک جوری حجمش انگار بیش از خودآگاهیه. یعنی یک چیزی حدود ۹۰ درصد کوه یخ شاید دیده نمیشود.
شما اگر از یونگ بپرسید که ناخودآگاهی را میخواهد به اصطلاح با تمثیل بهتان بگوید میگوید یک عبارت معروفی از یونگ هست که میگوید که خودآگاهی مثل یک جزیرهای در اقیانوس ناخودآگاهیه.
دیگر این شدت به اصطلاح تاکید روی اینکه ناخودآگاهی چقدر نسبت به خودآگاهی بزرگتره اینقدر به اصطلاح با اغراق اینجا بیان شده و یونگ علاوه بر ناخودآگاه شخصی که بیشتر بحث فرویده به یک ناخودآگاه جمعی که اصلاً خارج از حیطه به اصطلاح تاریخ زندگی بشره.
یعنی فروید اصولاً معتقده که ناخودآگاهی توسط مثلاً خاطرات کودکی و یک سری خاطراتی که در بزرگسالی واپسزده میشوند شکل میگیرد. در حالی که یونگ یک جوری معتقده که بخش عمدهای از ناخودآگاهی انگار به ارث رسیده اصلاً ربطی به تاریخچه زندگی ما ندارد.
لکان شاید از این هم افراطیتره. لکان اصولاً این بخش خودآگاه آن قسمتی که ما بهش میگوییم من که در تئوری فراروانشناسی اصولاً به نظر میآید که ۱۰۰ درصد رفتارهای انسانی از آن من از آن بخش ارادی که تحت کنترل ماست بیرون میآید. لکان اصولاً معتقده که این من یک چیز تخیلیه اصلاً انگار وجود ندارد.
هیچ واقعیتی برای این بخشی که ما بهش میگوییم من به آن طوری که حالا حتی شاید یونگ مثلاً قائله قائل نیست. این است که تفاوت عمدهای تو دیدگاههای روانکاوانه با آن چیزهایی که ما بهش عادت داریم واقعاً وجود دارد. برای همین در برخورد اول یک مقدار روانکاوی آدمو از به اصطلاح پس میزند. خیلی راحت آدم نمیتواند باهاش کنار بیاید.
یکی از دلایلش این است. نکته خیلی عمده در مورد فراروانشناسی عامیانه این است که اساساً غیرعلمیه. یعنی شما هیچ ارتباطی بین این تصوراتی که از خودتان دارید و نحوه رفتارتون با چیزهایی که از دانش یاد میگیرید وجود ندارد. شما به عنوان مثال اگر در مورد خودتان دارید صحبت میکنید از یک مفاهیمی مثل اراده، آزادی، باور، عقیده، میل، نمیدانم اهداف، این چیزها صحبت میکنید.
در حالی که ما وقتی در مورد طبیعت به طور علمی صحبت میکنیم هیچ کدام از این واژهها را به کار نمیبریم. این واژگان روانشناسی عامیانه کاملاً یک واژگان خاصیه که ارتباطی با سایر شاخههای علم ندارد. و خب این دقیقاً معنی غیرعلمی بودنه دیگر.
اگر من میخواهم یک تئوری در یک مدل علمیای داشته باشم در مورد رفتار انسان باید سعی بکنم که این را در مدلهای علمی در نظریههای علمی دیگر در واقع جا بدهم یا بهشان ارتباط بدهم.
سعی کنم از واژگان علمی استفاده بکنند. این که کلاً به هر حال وقتی ما روانکاوی را داریم مدلهای روانکاوانه را مثلاً مدل فرویدی را داریم مطالعه میکنیم خیلی دور میشویم از تصورات عامیانهای که در مورد رفتار انسان داریم.
و این من همیشه این را به عنوان مقدمه چند بار تا حالا تکرار کردم برای اینکه فکر میکنم خیلی جاها حرفهای فروید باورش راحت نیست و نزدیک شدن به نظریه فروید با یک مقاومتی در آدم صورت میگیرد و فروید خودش این را بارها تأکید میکرد که روانکاوی در فرهنگ بشری دچار این حالت مقاومت میشود.
به دلیل اینکه با دقیقاً آن چیزهایی را که ما نمیخوایم باور بکنیم را دارد میگوید. به یک چیزهایی اگر این تئوری فروید را قبول بکنید که نقشی از خاطرات و احساسات ما هست که به دلایلی پذیرفتنی نیست و تمدن باعث میشود اینها رانده بشن، فراموش بشن، روانکاوی دارد آن چیزی را که ما در مقابلش مقاومت میکنیم، آن تصوری که از خودمان داریم وجود آن چیزی که از خودمان وجود دارد و نمیخوایم این را قبولش بکنیم را به ما یک طوری انگار تحمیل میکند.
بنابراین طبیعی است که ما در ارتباط برقرار کردن باهاش مشکل داشته باشیم. خب، یک ذره ببینید فروید از کاری که میخواهد بکند این است که یک فراروانشناسی علمی درست بکند.
من مدام روی این تأکید میکنم برای خاطر اینکه فکر میکنم بعداً که در مورد یونگ و لکان و اینها میخواهیم بحث بکنیم، خیلی مهم است که این نکته فرویدی که به اصطلاح فراموش شده را در نظرمون داشته باشیم. فروید شدیداً تمایل دارد به اینکه روانکاوی خودش را در سایر شاخههای علم جا بده.
اگر ممکن است در فیزیک، یعنی تقلیلگراست به این معنا که حتی اگر بتواند روانکاوی را ببره در فیزیک جا بده. اگر نه در بیولوژی یا حداقل عصبشناسی. حرفی نزنیم. از واژگانی استفاده نکنیم که اصولاً در شاخههای دیگر اصلاً استفاده نمیشود. شما اگر میخواهید در مورد رفتار انسان مطالعه بکنید، اینجوری نگاه کنید. فرض کنید فیزیکدانید. رفتارهایی که انسان انجام میدهد از نظر فیزیکی چه حساب میشن؟
اینها کار حساب میشوند به معنای فیزیکی. بنابراین کار ربط پیدا میکند به مفهوم انرژی. بنابراین طبیعی است که فروید میرود سراغ اینکه اگر میخواهم رفتار انسان را مدل بکنم، یک مدل علمی برایش ارائه بدم، باید ببینم که انرژی چگونه به وجود میآید و چگونه توضیح میشود که رفتارها ازش ظاهر میشوند. هر رفتار انسان خلاصه انرژی دارد صرف میکند.
درسته؟ این انرژی چگونه رفتارها را در واقع رفتارها را به وجود میآره؟ در اعصاب این انرژی الکتریکیه که پیامهایی پخش میشن، بعداً حالا دیگر تو فرآیندهایی که خیلی از نظر روانکاوی شاید مهم نباشه، این پیامها تبدیل میشوند به یک حرکاتی یا تبدیل میشوند به یک تصوراتی یا یک چیزهایی از حافظه را در واقع در ذهن ما میآرن.
همه اینها در واقع توسط انرژیای هست که در اعصاب جریان پیدا میکند. بنابراین واضح است که اگر میخواهیم یک مدل علمی ارائه بدهیم از نظر فروید باید روی مفهوم انرژی روانی تمرکز بکنیم و نحوه توزیع انرژی توسط اعصاب. این چیزی علمیه که ما در مورد رفتارها میدانیم.
بنابراین سعی کنیم که تئوریهای خودمان را با این پسزمینه در واقع یک جوری شکل بدهیم. خیلی مهم است که بدونیم که فضایی که فروید در آن اطلاعات مهمی که فروید داشته از عصبشناسی فروید آدمی که اصولاً قبل از اینکه وارد کار روانکاوی بشود سالها عصبشناسی کار کرده. بنابراین این بهش کمک میکند که یک ایدههای عصبشناسانه خوب داشته باشه برای توجیه کردن رفتار.
علاوه بر اینکه سعی میکنیم که مدل علمی ارائه بدیم، این مدل علمی ببینید شامل این است که من اینها را چون قبلاً دیگر مفصل در موردش بحث کردم فقط تیتروار میگویم. شامل این است که باید مدل تقلیلگرا باشه. به همین معنایی که گفتم. باید سعی کنیم که انسان را مثل سیستم فیزیکی تا حد ممکن بهش نگاه کنیم.
مثل یک ماشین بهش نگاه کنیم که یک جوری حالت دترمینستیک دارد. شما این را فراموش نکنید که اگر الان شبههای در مورد دترمینیسم وجود دارد بعد از به وجود اومدن نظریات کوانتومیه. در زمان فروید دیدگاههای علمی شدیداً دترمینستیکان. یعنی جهان یک جهان لاپلاسیه. بنابراین اصلاً حرف از آزادی و اختیار و اینها راحت نیست.
یعنی اگر میخواهید علم من نمیخواهم بگویم فروید در این حد مثلاً شجاعه که بخواهد مثلاً تئوریهای روانی خودش را روی یک چیزی مثل مدل لاپلاسی پیاده بکنه، یک مدل کاملاً دترمینستیک. ولی فضای فکریش این است که انگار تمایل دارد به اینکه تا حد ممکن دترمینستیک باشه. مثلاً یکی از استدلالهای سادهای که میشود برای از همین طریق برای وجود ناخودآگاه آورد این است.
مثلاً فرض کنید فروید اینجوری استدلال میکنیم که ما بارها میخواهیم یک کاری را بکنیم ولی کار دیگهای انجام میدیم، دچار لغزش میشیم، کارهای ناخواسته میکنیم. واژهای را میخواهیم به زبان بیاریم ولی یک واژه دیگر به زبانمون میآید. اگر دترمینستیک بخواهید فکر بکنید، خودآگاه ما که این کار را نکرده، ما چیز دیگهای را اراده کردیم.
پس یک چیز دیگهای در ما وجود دارد که وقتی مثلاً دچار لغزش میشیم، آن را باید عامل این بدونیم. نمیتوانیم بگوییم که این لغزش همینجوری به وجود آمد. چیزی همینجوری به وجود نمیاد. درسته؟ بنابراین اینکه باید به اصطلاح یک تصور ماشینی داشته باشیم تا حد ممکن جبرگرا باشیم، باید فیزیکالیست باشیم. یعنی باید سعی بکنیم که همهچیز را فیزیکی نگاه بکنیم.
اعتقاد به روح و چیزهای ماوراء طبیعی در دانش راهی نداشته، هنوزم به آن صورت ندارد. یعنی ما هنوزم آن پارادایم غالب علمیمون فیزیکالیستیه. بنابراین باید سعی بکنیم همهچیز را به آناتومی تا حد ممکن ردیوس بکنیم. جسم مهم است. اگر یک چیزهای روانی را داریم در موردش بحث میکنیم، بگوییم که این جایگاهش مثلاً تو این جسم کجاست.
حداکثر مثلاً برویم سراغ عصبشناسی. این خیلی شجاعت میخواهد برای خاطر اینکه فروید خودش هم میداند که در زمانی که زندگی میکند هنوز عصبشناسی خیلی دانش پیشرفتهای نیست، فیزیولوژی هنوز خیلی پیشرفت نکرده. ولی خب به هر حال تلاش خودش را دارد میکند دیگه، در حد مقدماتی یک کارهایی سعی کند انجام بده.
و یک نکته خیلی مهم این است که اصلاً ما در دانش، حداقل در زمان فروید تصوری از این وجود ندارد که توجیههای غایتشناسانه داشته باشیم. یعنی بگوییم که یک چیزی اتفاق میافتد برای اینکه میخواهد به یک هدفی برسد.
اینکه تمام فراروانشناسی عامیانه پر از غایتشناسیه. چرا این کار را کردی؟ برای اینکه میخواستم اونطوری بشود. ما در دانش یک چنین چیزی نداریم، نمیتوانیم این چیزها را اینجوری توجیه بکنیم.
ما نمیگیم این جسم افتاد چون میخواست مثلاً به زمین برسد. میگوییم در همان لحظهای که مثلاً آنجا قدیم در طبیعیات ارسطویی یک جسم به زمین میافتاد برای خاطر اینکه میل داشت برای اینکه از خاک بود و مرکز زمین جاییه که همه اجسامی که از خاک هستند انگار میخواهند به اصل خودشان برگردن.
بنابراین غایتی برای حرکت خودش دارد. چرا بارون میباره؟ مثلاً یک توجیه دینی این است که بارون میباره برای اینکه مثلاً فرض کنید کشتزارها سیراب بشوند. توجیه علمی این است که بارون میباره برای اینکه یک ابری آنجا هست، یک اتفاقهایی میافتد و بعد یک چیزهایی تبدیل به آب میشوند.
توجیه علمی فاعلیه، غایی نیست. به این نگاه نمیکنیم که بعداً قرار است چه اتفاقی بیفتد.
در واقع یهجوری ما باید سعی بکنیم که توجیههای کور داشته باشیم. در همین زمان چیزی از آینده وجود نداره، اطلاعاتی هم در اجسام وجود ندارد نسبت به آینده خودشون، میخواهیم با گذشتهشون که دترمینیسم این است دیگه، جهان لاپلاسی گذشتهست که آینده را میسازه.
نه اینکه ما فکر کنیم که بعداً چه میخواهد پیش بیاد، بعداً یک اتفاقی در دنیا بیفتد. و بهشدت من این را تو هر جلسه تأکید کردم، این جلسه هم مستثنا نیست که فروید تحت تأثیر داروینیسمه. بنابراین یهجوری انگار دارد کار داروین را تکمیل میکند.
یعنی این تمایل در آن وجود دارد که اگر داروین به نوعی مثلاً تئوری ارائه کرده که جالب است و تا حدودی سعی میکند نشان بده و به نظر میآید موفقه که نشان بده که مثلاً نوع انسانی و سایر انواع چگونه در یک روال طبیعی به وجود اومدن و یک مکانیسمهایی که این نتیجه یک مقدار وحشتناک را به وجود میاره که انسان هم یک حیوانیه بین بقیه حیوانات، در حالی که این با تصورات تاریخی بشر از خودش سازگار نبوده، خب حالا یک چیزی مانده دیگر.
فرض کنیم یک مکانیسمهایی که این احتمال را به وجود میاره لااقل که بشر هم در همان فرآیندهایی که حیوانات به وجود اومدن به وجود آمده و هیچ منشأ مقدسی نداره، ولی فعالیتهایی در بشر میبینیم که با فعالیتهای حیوان خیلی فرق میکند ظاهراً.
فروید یک جوری ته ذهنش انگار این هست که توجیه بکند که نه اینجوری هم نیست. اگر یک مدل خوبی ارائه بدهیم میبینیم که رفتارهای انسان هم به نوعی، نهاد انسان هم باز یک نهاد حیوانیه، فقط یک یک خورده پیچیده شده.
بنابراین یک جوری کار داروین رو، یعنی اگر یک مشکلی در کار داروین وجود دارد که یک نفر میتواند از داروین بپرسه که اگر این فرآیند بین حیوان و انسان مثلاً یک فرآیند مشترک اتفاق افتاده، پس چرا اینقدر رفتارهای انسان با حیوانهای دیگر فرق میکنه؟
زمین تا آسمون به نظر میآید این موجود اصلاً به یک عالم دیگهای واقعاً تعلق دارد و این احساسیه که همیشه بشر نسبت به خودش داشته، یک عالم حیوانی داریم و یک عالم انسانی، چگونه این را میتوانیم توجیه بکنیم؟
چرا اینقدر تفاوت وجود داره؟ فروید دارد به نوعی سعی میکند که بگوید آن تفاوت آنقدر که فکر میکنیم میدان جدید نیست. یعنی یک مدلی ارائه بده که نهاد آن چیز اصلی انسان، آن چیزی که واقعاً وجود داره، یک نهاد حیوانیه. بعد یک چیزایی، یک پیچیدگیهایی روش سوار میشود که یک سری فعالیتهای دیگر را به وجود میآورد.
حتی فعالیتهای هنری، اعتقادات دینی، اینها همه در مدل Freud ناشی از یک نهاد حیوانی میشوند. بنابراین از این جهت کاملاً واضح است که Freud به نوعی دارد انگار Darwinism را پیش میبرد. انگار یک یک مشکل بزرگی را دارد جلوی تئوری Darwin از بین میبرد. پس یک نکته خیلی خیلی مهم این است که Freud میخواهد یک مدل علمی ارائه بده که این ویژگیها را داشته باشه.
نکته دیگر که من بازم اکثر جلسات بهش اشارهای کردم این است که همیشه شما وقتی دارید یک مدل علمی ارائه میدید، یک مجموعه فکت دارید، یک مجموعه مشاهدات مورد تأیید دارید که آن مدل باید بتواند اینها را توجیه بکند. فکتهایی که Freud باهاش مواجهه هست، فکتهای عادی زندگی روزمره ما نیست.
Freud میخواهد که یک مدلی برای انسان داشته باشه که لااقل یک مجموعهای از بیماریهای روانی شناخته شده را توجیه بکند. یعنی ببینید من یک بار این مثالی زدم از اینکه شما مثلاً یک دستگاهی مثل تلویزیون وقتی شما دارید مطالعهاش میکنید، این را میگویم برای اینکه فکر میکنم مثلاً دانشجوهای یک عده دانشجو برقان، وگرنه مثال خیلی خوبش الان مطالعاتی که روی مغز دارد انجام میشود.
حالا بگذارید همین تلویزیون شما بر حسب اینکه فرض کنید نمیدونید تو تلویزیون چه میگذره، میخواهید یک مدلی ارائه بدهید از همین بیرون. خب؟ اگر همینجوری من بشینم این تلویزیون را سالها هم نگاه بکنم، ممکن است هیچ ایدهای به نظرم نرسه.
فکر کنم که این یک یک چیزی مثل سینماست که مثلاً یک عکسهایی هست، هر ۲۴ ثانیه یک بار مثلاً دارد پخش میشود از آن پشت و من این را میبینم. ولی اگر ایرادهای تلویزیون را ببینم که گاهی مثلاً تلویزیون یک ایرادی پیدا میکند و فقط یک خط سفید آن وسط دیده میشود.
گاهی یک خط عمودی دیده میشه، سفید. گاهی یک نقطه سفید دیده میشود. اینها دیگر واضح است که ۲۴ ساعت یک بار، یعنی چیزی شبیه سینما نیست.
درسته؟ یعنی وقتی ایرادهای یک سیستم را نگاه میکنید، باهاش مواجه میشید، هر مدلی دیگر نمیتواند توجیه بکند. ۱۰ تا مدل مختلف ممکن است من داشته باشم که کاری چیزی شبیه تلویزیون را توجیه بکند. ولی اگر یک مجموعه اشکالها، من باید بگویم که اجزایی باید تو مدلم باید داشته باشم که بگویم وقتی این خراب میشه، این اتفاق میافتد.
دقت میکنید؟ بنابراین ایرادهایی که رفتار بشر پیدا میکنه، مثلاً بیماریهایی مثل هیستری، اسکیزوفرنی، چیزایی، چیزهایی که Freud خیلی باهاش سروکار داشته، مخصوصاً هیستری، اینها چیزهایی هستند که تو ذهن Freud هستند. دنبال مدلهایی میگرده که این رفتارها را توجیه بکند. Freud به رویاها، حالا به هر دلیلی علاقهمنده. به هیپنوتیزم در جوانیاش علاقهمند بوده.
اینها همه خارج از زندگی عادی بشره. دقت میکنید؟ بنابراین فکتهایی که Freud دارد مطالعه میکنه، فکتهایی هستند که با فکتهای روزمره ما خیلی به اصطلاح سازگار نیستند، آشنا نیستند. طبیعی است که مدلی که میسازه ممکن است یک پیچیدگیهایی در آن باشه که شما در برخورد اول احساس نکنید که این چرا این حرفها را داره، چرا این چنین اجزایی را دارد وارد مدل خودش میکند.
اینها را لازم دارد برای خاطر اینکه مجموعه فکتهایی که دارد مطالعه میکند یک مقدار غیرعادی هستند. این خیلی به نظر من نکته مهمی است. نمیدونم، برای همین خیلی روش تأکید میکنم. همه آدمها اولین بار که روانکاوی را میبینن، ابتدا به ساکن اصلاً نمیفهمن این حرفها یعنی چه.
ولی اگر اول مثلاً یک مقدار با مشاهدات عجیب و غریبی که در رواندرمانگرا باهاش مواجه هستند، مثلاً یک من فکر میکنم اگر یک نفر بخواهد یک کتابی در مورد رواندرمانی یا نظریه Freud، Jung اینها بنویسه، خوب است یک فصل بگذارد اولش، یک مجموعه چیزهایی که تثبیت شدن و وجود دارند و ما احتمالاً از وجودشون آدمهای عادی بیخبرن را اول بیاره، این ذهن آدمها را به هم بریزه.
که این فرا روانشناسی عامیانه به هیچ دردی نمیخوره برای اینکه بگویید که این رویاها چگونه به وجود میآن، این بیماریها از کجا میآیند. وقتی که ذهنتان به هم ریخت، بعداً تشنه شدید، آنوقت میرید سراغ یک مدلها.
هرچقدر هم میخواهد این مدل عجیب و غریب باشه، لااقل میبینید که این بیماریها را مثلاً یک جوری، Freud واقعاً یکی از موفقیتهاش این است که مدلی که ارائه میکنه، بیماریهای روانی را تا یک حدود زیادی، بیماریهای روانی شناخته شده در زمان خودش را به همدیگر در یک مقولهبندی میکند.
یعنی میدانید بعضی از بیماریها را به همدیگر ربط میدهد. میگوید این نگتیو آن یکی بیماریه. مثلاً یک جوری بر اتفاق مثلاً حالت افراط که اتفاق میافتد میریم اونور، حالت تفریط میآییم اینور. اینکه ما مکانیسمهای تولید بیماریها را حتی میتوانیم درک بکنیم. چطوری یک آدم همجنسگرا میشود مثلاً، چه مشکلاتی، و بعد خب اینها قابل مطالعهست دیگر.
یک ایرادی برای خاطر اینکه فروید توسط مدل خودش یک چیزهایی را واقعاً به نوعی پیشگویی میکنه، بعداً اینها قابل، مثلاً فرض کنید فروید معتقد بوده که همه انواع هیستری یک جوری به یک ترومای جنسی در کودکی برمیگردن. واقعاً اینجوری نیست که ما نتونیم این را مطالعه بکنیم.
آدمهایی که هیستری دارند و خب به هر حال میشود الان آمارهای وجود دارد که تا حدودی نمیخواهم بگویم این فرق این تئوری فروید را تأیید میکند در مورد هیستری، ولی تا حدودی معقول جلوه میکند.
یعنی به نظر میآید که خیلیها یک چنین تروماهایی داشتن. سوالتون را بگویید. یک چیزی، مثالی که زدید، مثلاً بحث شناخت، مثلاً کسی که مثلاً نمیدونه این چیه، خانم، خب، اصلاً قبل از این را نکرده، یعنی وجود ندارد در موردش.
من این را رابطهاش را با آن چیزی که گفتید، فکر میکنم یک کم کم متوجه شدم. آن چیزی که در واقع ما داریم بهش نگاه میکنیم و آن عجیب بودن یک مثلاً برای ما من، من نمیفهمم که کجاش را نمیفهمید. هر مدل، هر مدل علمی میخواهد یک فکتهایی را توجیه بکند.
یعنی مثلاً اگر نیوتون دارد مثلاً مکانیک نیوتونی را مطرح میکنه، واقعاً مهمترین چیزی که میخواهد توجیه بکنه، قوانین کپلر. یعنی یک مشاهدات ستارهشناسی وجود داره، از روش یک قوانین کپلر درآورده. حالا ما میخواهیم یک ریداکشنی انجام بدیم، یک سری قوانین ساده بگذاریم تا برسیم به اینکه قوانین کپلر را بشود از یک قواعد سادهای به دست آورد.
خب؟
من اگر میخواهم مثلاً فرض کنید برای رفتار انسانی مدل ارائه بکنم، اول یک مجموعهای از تجربیات، فکتها، هر دانشی اینجوری، یک مجموعهای از فکتها را جمعآوری میکنم، بعد سعی میکنم مدلی ارائه بدهم که فیت بشود. اکثر این فکتها را حداقل توجیه بکند. و دو تا، دو تا اصلاً مدل علمی را چگونه با هم مقایسه میکنیم؟
مثلاً چرا اینشتین نظریهاش جانشین مکانیک نیوتونی میشه؟ برای خاطر اینکه این یک فکتی رو، همه فکتهایی که آن توجیه میکرد، این توجیه میکنه، یک فکتهایی را هم توجیه میکند که آن نمیکرد. مشاهداتی وجود دارد که، مشاهداتی وجود دارد که مکانیک نیوتونی اینها را توجیه نمیکند. مهم این است که شما از اول وقتی میخواهید این نظریه را بدید، فکتهاتون چیها هستند.
فروید با مجموعه فکتهایی سروکار دارد که ما سروکار نداریم. همه رواندرمانگرها، همه روانکاوها اینجوریان. در یک دنیایی زندگی میکنن، دنیای بیماریهای روانی. نه، مثالی که زدم، همینو میخواهم بگویم.
من اگر الان این، این را نگاه کنم، و حالا با یک اطلاعاتی مثلاً الکترونیکی هم داشته باشم، خب؟ خب واقعاً یکی از سادهترین چیزهایی که میتوانم در مورد سیستم تلویزیون بگویم این است که این یک چیزی است مثل سینماست.
خب؟ ولی بعداً میبینم که یک ایرادهایی در تلویزیون پیدا میشود که در سینما امکان ندارد پیدا بشود. توجیهی من ندارم برای اینکه چگونه ممکن است یک خط سفید وسطش بیفتد. دقت میکنید؟ آره، مثلاً ایرادهایی که در سینما اتفاق میافته، مثلاً پارگی، شما سینما را هم اینجوری نگاه کنید.
فکر کنید هیچی نمیدونید. یک راهنمایی خیلی خوبی بهتان اگر یک بار، یک بار جلوی چشمتون فیلم بسوزه، میفهمید که یک چیز قابل اشتعالی مثلاً آنجا هست. هر وقتی که من ایرادهای یک سیستم، خیلی خیلی راهنماییهای خوبی هستند برای اینکه من به اجزایی که نمیدانم در واقع یک جوری پی ببرم.
این فقط در مورد روان انسان نیست، کلاً اینجوری است. الان یک نمونه خیلی ساده، من بهتان بگویم که، من بهتان بگویم که در مثلاً نوروساینس اعتقاد دارند که یک بخشی از مغز هست که واژگان زبان در آن ذخیره میشود. خب؟ یعنی شما زبان مادریتون را که بلدید در یک جای خاصی از مغزتون ذخیره میشود.
و زبان بیگانه را که یاد میگیرید در لایه فیزیکی یک جای دیگهای اختصاص پیدا میکند.
سلولهای دیگهای هستند که آن زبان را انگار دارند فرا میگیرند. خب این خیلی تصور عجیبیه در مورد، فکر کنم همه شما در درجه اول اگر بخواهید میگویید خب ما لابد یک بخشهایی از مغزمون هست که باهاش زبان یاد میگیریم دیگر. حالا مثلاً اینکه واژگان جدا باشن، حتی گرامرش مثلاً اینجوری جدا باشه. چرا این نظریه وجود دارد و الان همه بهش معتقدن؟
برای اینکه آدمهایی هستن، آسیبهای مغزی دیدن، تصادف کردن، زبان مادریشون یادشون رفته، زبان دومشون یادشون نرفته. یعنی یک جایی از مغزشون دقیقاً آسیب دیده که به نظر میآید که آنجا دقیقاً جایی بود که زبان مادریشون قرار داشت. پس ایرادها به ما کمک میکنند که به اجزای سیستم و کارکرد اجزای سیستم یک اطلاعاتی به دست بیاریم.
این خیلی سادهست دیگر. من فکر کنم مهندسها، اصلاً مهندسها همینجوری خیلی چیزها را میفهمند دیگر. یک چیزهایی را قطع میکنند. میخواهم بروم تو خروجی که اتفاقهایی میافتد بعد کلی اطلاعات به دست بیارم. خب، نرفتم مثال مهندسی بزنم که راحت بشود. خب، یک مثال کوچیک در مورد خودت بگو.
من تعهدم این است که دیگر حداکثر مثلاً نیم الان نیم ساعت شروع کردم هنوز این مقدمات و ازش نگذشتم. این خیلی بده. برای آدمهایی که مثلاً سه تا سخنرانی قبلی را خیلی خوب گوش کردن، این قرار بود یادآوری خیلی سریع بکنم. خب، همان دیگر پس سؤال نکنید شما. خب، بگذارید بگویم که چیزی که فروید نهایتاً تاریخ روانکاوی را فعلاً بگذاریم کنار، آخرش به چه میرسیم؟
فروید اولاً به شدت روی به یک چنین مدلی از روان انسانی میرسد. مثل یک سیستمی که میخواهد خودش را تو مینیمم انرژی نگه دارد. یا به اصطلاح روانی مینیمم تنش. انگار یک سیگنالهایی هی مرتب ایجاد میشوند از درونش، بیرونش و میخواهد که لذت بردن مثل به قول حالا شاید یک اصطلاح خوبی باشه، رسیدن به یک حالت خلصه.
مثل یک حالتی که در آن انگار تمام اعصاب در یک حالتی ریلکس و خوبی قرار دارند. این چی؟ این چیزی است که این خیلی با تصورات علمی سازگاره دیگر. اینکه اکثر مثلاً سیستمها به طور طبیعی میخواهند در مینیمم پتانسیل قرار بگیرند.
بنابراین این ببینید این یک مدلیه که مبنای یک مدل علمیه.
ما یک سیستمی داریم در آن انرژیهایی تولید میشه، سیگنالهایی مثلاً ایجاد میشه، میرود تنشهایی به وجود میآید مثل اینکه مثل یک سیگنالهای درد ممکن است مثلاً به وجود بیاید. ما میخواهیم که همه دردها از بین برن، همه چیزها در نهایت مثلاً خوشی و خوبی باشه. مثل اینکه یک جوری به مینیمم تنش داریم میرسیم.
یک شبیه یک چیزی مثل مینیمم انرژی مثلاً در مینیمم انرژی بودن. و اینکه فروید به شدت روی تولید و جریان انرژی حالا نه اینکه نه که آن مدل را ارائه میده، انرژی چگونه تولید میشود و چگونه جریان پیدا میکند. اینکه ما چگونه در واقع به مینیمم تنش میرسیم، خودمان را مثلاً به ماکسیمم ارضا ارضای چیزهایی که میخواهیم در واقع برسونیم.
تأکیدشون روی جسمه. فوری میرود سراغ اینکه کدام بخش از لذات جسمانی هستند که از همه مهمترن. بنابراین اونجاست که بیشترین انرژی روانی معطوفش میشود. بلکه به نوعی اصلاً انرژی روانی انگار اینجوری تولید میشود. خب، در طول زندگی ما به جایی میرسیم که به نظر میرسد از یک جایی به بعد تا آخر عمرمون غرایز جنسی بیشترین لذت جسمانی را به ما میدهند.
لذتهای روحانی و اینها را از ذهنتان دور بکنید. ما داریم یک مدل فیزیکالیستی میدهیم. بنابراین اگر از این لذت صحبت میکنیم، آن مدل اساسی ما، مدلمون که مثل یک سیستم در نظر میگیریم انسانه، نتیجهاش این است که انسان دنبال لذته و دوری از درد. خب، در مینیمم تنش دیگر.
بیشترین لذت، کمترین درد را مثل یک سیستم فیزیکی دارد دنبال یک چنین چیزی میرود. لازم هم نیست اصلاً هرکی از این بزند که اختیار دارد یا ندارد. ها؟ میتواند سیستم کاملاً جبری حرکت بکند و یک توهمی از اختیار هم در آن باشه. خب، حالا بیشترین لذت از کجاست؟ از چیزهای جنسی.
بنابراین از نظر فروید اصلاً مبدأ اصلی در واقع تولید انرژی روانی میشود انرژی انرژی جنسی، چیزی که بهش میگی لیبیدو. و بیشترین فعالیت انسان انگار یک جوری در جهت رفتن به سمت لذات جنسیه. این یکی از این چیزهای عجیب و غریب تئوری فرویده که معمولاً آدمها واکنش واکنش خوبی نسبت بهش نشان نمیدن.
ولی خب در کاری که دارد میکند منطقی به نظر میرسد.
و نتیجهاش این است که ما نهاد بشر، واقعیت روان بشر، آن چیزی است که خود فروید بهش میگوید نهاد اید. یک مثل اینکه در درون خودتان یک موجودی را تصور بکنید که صرفاً در جهت لذت دارد حرکت میکند. کاملاً یک تصور حیوانیه دیگر. اصلاً چیزی انسانی در آن نیست. بعداً چه اتفاقی میافته؟ ما یک سیستم عصبی و مغز خیلی پیچیده و هوشمندی داریم.
این حیوون ممکن است بارها بخواهد یک لذتهایی ببره و موفق نشود و باز دوباره امتحان کنه، به اصطلاح سرش به سنگ بخوره و درس نگیره. انسان اینجوری نیست. سیستم عصبی که در واقع ما داریم، وقتی اید از دوران کودکی شروع میکند حرکت میکنه، دنبال دوری از درد و رسیدن به لذت میره، هر بار یک درسهایی میگیرد.
اگر من این لذت را الان ببرم، بعداً یک بلایی سرم میآید. بنابراین این را یک جوری در واقع کنترل بکنم که دیگر دنبال این نرم. این را به تعویق بندازم. پس ما یک سیستم پیچیدهای پیدا میکنیم کمکم که هدفش همان ماکسیمم کردن لذته، ولی نه دیگر اینکه به طور لحظهای تصمیم بگیریم.
مثل اینکه از تجربیات گذشته خودمان کمکم یک در واقع یک سیستم لذتی ولی نه دیگر اینکه به طور لحظهای تصمیم بگیریم. مثل اینکه از تجربیات گذشته خودمان کمکم یک در واقع یک سیستم مدیریت در ما شکل میگیرد. مدیریتی که این لذت بردن را دارد کنترل میکند. این چیزی است که آن جزء دوم روان ماست که بهش میگوییم ایگو.
آن چیزی است که ما بهش میگوییم من، آن قسمتی که به نظرمون میآید روش کنترل داریم. و فقط هم این نیست. یک بخش دیگهای در روان ما ایجاد میشود که بهش میگوییم سوپر ایگو. این مجموعه دستورالعملهایی که ما تجربه نکردیم، ایگوی ما اینها را تولید نکرده، اینها از قبل وجود داشتن.
تحت تأثیر پدر و مادر و فرهنگی که در آن زندگی میکنیم، انگار تو ذهن ما کپی شده. بنابراین اید علاوه بر اینکه دستورات ایگو را در واقع به نوعی دارد اجرا میکنه، خود این ایگو علاوه بر اصل لذت، یک مجموعه محدودیتهای فرهنگی هم انگار بهش تحمیل شده.
اینها در قالب کلام به ما معمولاً عرضه میشوند.
ممکن است در قالب کلام هم لزوماً نباشد ولی از فرهنگ در واقع به ما به ارث میرسند. نکته خیلی مهم در این مدل فرویدی این است که در واقع نهاد همان اید، آن چیز لذتطلبه. ولی کلی ممکن است این نهاد به دلیل انباشتهای از چیزهای فرهنگی که تو ذهن آدم منتقل میشه، یک وضعیت پیچیدهای پیدا کند.
ممکن است شما آدمی را ببینید که تمام عمرش رفتارهایی میکند که فقط باعث رنجش میشود ولی این کارها را میکند. برای خاطر اینکه انگار یک دستورالعملی را از طفولیت در ذهنش کپی کرده.
مثل فرض کنید شما چگونه میخواهید توجیه بکنید که اگر فروید چگونه توجیه میکند که اگر نهاد ما یک نهاد لذتطلبه، مثلاً این آدمهایی که ریاضت میکشن، تمام عمرشون دارند ریاضت میکشن، دارند خودشان را به رنج میندازن.
برای چه این کار را میکنن؟ برای خاطر اینکه از سوپر ایگوشون بهشان گفته که این کار خوب است. باید اینطوری رفتار بکنیم و این انگار یک جوری کپی شده و این تا آخر عمرش دارد از یک دستورالعملی تبعیت میکند که با خواستههای اید هماهنگ نیست. اصولاً ایگو و سوپر ایگو، اید را محدود میکنند.
یعنی همیشه اینجوری است. اید الان میخواهد یک کاری انجام بده، لذت ببره ولی ایگو نمیذاره، سوپر ایگو نمیذاره. یک چیزی اینجا وجود داره، یک نکته خیلی مهم که مدل فرویدی یک مدل پر از تنشه. یعنی یک اید هست که مبدأ اصلی انرژی، آن تعیین میکند که خلاصه انرژیها را راه میندازه. درست؟
مثل یک کانال آبی که اید مسئول این است که این انرژیشو در واقع تأمین بکند و بعد این ورها را که مثل تو سیستم عصبی ما این انرژی توزیع بشه، کارهای مختلف انجام بدهیم. خب؟ یک یک چیزی به اسم واقعیت وجود دارد که اید باهاش در واقع میخواهد یک لذتی ببره ولی مثلاً به دلایلی نمیتواند.
فرض کنید اصلاً هیچ سوپر ایگویی هم نیست. آدمهای دیگر یا شرایط طبیعی مانع یک لذتی میشوند. درست؟ و از یک طرف محدودیتهای اخلاقی و فرهنگی وجود دارد. اید میخواهد یک کارهایی بکند ولی این کارها، مثلاً فرض کنید یک یک مثال خیلی کلاسیک فرویدی این که از نظر فروید همه آدمها میل به آمیزش با محارم دارند ولی در همه فرهنگها این نهی شده.
بنابراین این باید این کار را که میل دارد انجام بده یا فکر میکند برایش لذتبخشه، ولی یک جوری این میل خودش را واپس بزند. خب؟ پس درون ما یک جنگی وجود دارد بین واقعیت از یک طرف، سوپر ایگو از یک طرف و نهاد از یک طرف که اید این وسط حالت کنترلکننده دارد دیگر.
تصمیم میگیرد که اینجا دستور سوپر ایگو را گوش بکنه، به واقعیت توجه بکند یا نکند یا نه، اجازه بده که اید هر کاری دلش میخواهد بکند. خب؟ من چند چند تا نکته خاص نظریه فروید را با این مدلی که در واقع از فروید سعی کردم توصیف بکنم، فقط بهشان اشاره میکنم. یکی یک نکته تو این نظریه فروید تأکید زیاد روی کودکیه.
دو سه سال، دو سال اول زندگی مهم است. سالی سالهایی که انگار شخصیت و همهچیز انسان دارد در آن شکل میگیرد. این جزء باورهای عجیبیه که معمولاً آدمها، آدمها فکر میکنند که شخصیتشون در مثلاً بزرگسالی شکل گرفته. مثلاً مطالعه کردن در حالی که فروید منشهای روانی را نتیجه سالهای اول کودکی بیشتر میداند.
سالهایی که ناخودآگاه دارد شکل میگیره، چون ناخودآگاه خیلی خیلی مهمه، بنابراین شما چقدر، شما اینجوری فکر بکنید اگر محتویات ناخودآگاه از میلهایی که واپس زده شدن، هر میلی که اید دارد توسط ایگو سد میشود یا توسط واقعیت به نوعی سد میشه، اینها به یک جایی به اصطلاح تبعید میشوند که یک منبع به اصطلاح ناخودآگاهه.
خاطراتی که ما بهش دسترسی نداریم، میلهایی که در خودمان سرکوب کردیم و نمیخوایم حتی قبول بکنیم که آن میلها در ما وجود دارد. هیچ آدمی میل ندارد که قبول بکند مثلاً میل به آمیزش با محارم خودش دارد. قطعاً یک چیز ممنوعیه که توسط سوپر ایگو حالا به هر طریقی یا توسط واقعیت عقب زده شده.
از نظر فروید کودکی واضح است که خیلی مهم است برای اینکه به نظر میآید که عمده چیزهایی که واپس زده میشوند عمده این تعلیمات و این شکلگیری ایگو در سالهای اول شکل میگیرد. ما از یک جایی به بعد دیگر کمتر چیزی را لازم میشود به ناخودآگاه بفرستیم.
موارد خاصی تو زندگی باید پیش بیاید که دچار مثلاً یک ضربه روانی بشویم و یک چیزی را از به اصطلاح از مکانیسم واپسزنی استفاده بکنیم و سعی کنیم که تو ذهنمون نادیده بگیریم. بیشتر محتویات ناخودآگاه در کودکی دارند شکل میگیرند.
و عقده ادیپ چیزی که معمولاً نظریه فروید را باهاش میشناسن که هر پسری نسبت به مادر خودش میل دارد نه سوپر ایگو واقعیت جلوی این میل را میگیرد پدر جلوی این میل را میگیرد بنابراین هر پسری نسبت با پدر خودش یک حس رقابت نهفتهای دارد و این عقده ادیپ یک در دخترها هم به شکل دیگهای در واقع وجود دارد میل به پدر دارند و به هر حال مادر را مثل یک مانعی در راه رسیدن به پدر میبینند.
ببینید وقتی که اگر اید را خوب بفهمید یعنی چه فکر کنم اینها خیلی ساده میشود دیگر. اید که عقل و نمیدانم درایتی ندارد به هر چیزی میل دارد. اینکه نمیدانم ممنوع و هیچچیز نکته به نکته خیلی مهم این است که هیچ عنصر اخلاقی تو نهاد بشر نیست. مطلقاً.
اخلاق یک چیزی است که یا از سوپر ایگو میآید یا یک سری چیزهایی که خود ایگو بعداً میسازه. بنابراین نهاد بشر کاملاً غیر اخلاقی. نمونه خیلی واضح یعنی یک چیزی که از نظر فروید این را تایید میکند این است که ما وقتی که به خواب میریم ایگوی ما تعطیل میشود هر چیز مزخرفی را ممکن است تو خواب ببینیم.
ممکن است پدرمون را تو خواب بکشیم ممکن است با مادر خودمان همبستر بشویم و هر خطای اخلاقی در واقع در رویا به وجود میآید. یک جمله معروفی هست که من خیلی این جمله را دوست دارم از سنت توماس یک جایی تو خاطراتش نوشته احتمالاً یک روز صبحی که خدا را شکر که انسان مسئول رویاهای خودش نیست.
نیچه میدیده در خواب مخصوصاً این نیست بوده دیگر خودش از خیلی مواهب عادی به اصطلاح زندگی بشر محروم کرده بود بنابراین نتیجهاش این بود که احتمالاً تو خوابش چیزهایی که خیلی عجیب و غریب میدید و خوشحال بود از اینکه مسئول اینهم چیزهایی نیست. بله. در مورد آن توهمها، قرار بود صحبت بکنیم.
خب.
وقتی که اسم آن میگویند عقده الکترا. خب. خب من میل ندارم. خب. علتش این است که عقده الکترا مبهمه تو نظریه فروید. من هم عمداً از عقده اصلاً تئوری فروید فکر کنم خودش هم کاملاً صراحتاً در مقالاتش این را ذکر میکند که بیشتر در واقع وضعیت روانی مردها را به توجیه میکند نسبت به زنها یک مقدار مشکل دارد.
مثلاً سیر رشد جنسی زنها چیزهای مشابه عقده ادیپ میگوید که اصطلاحاً بهش میگویند عقده الکترا ولی خیلی خوب نیست دیگر. خیلی اونطوری که عقده ادیپ مثلاً شهرت پیدا کرده عقده الکترا خیلی ازش استفاده نمیشود. کمتر. من میخواهم بگویم که ضعیفتره نسبت به توجیهی که نسبت به مردها دارد.
و چیز دیگهای که من بهش اشاره کردم حالا بعداً ممکن است به بعضی از این چیزهایی که الان مختصر گفتم و الان دارم شکل ذکر میکنم برگردیم. یک نکته دیگر آن مراحل سهگانه رشد.
شما اگر تئوری فروید را قبول بکنید در مورد اینکه یک انرژی روانی هست و بعد این مثلاً فرض کنید باعث همه رفتارهای بشر میشود و این برمیگردد به اینکه مراکز لذت را در واقع شناسایی بکنیم قبل از اینکه انسان به تو حیات جسمانی خودش به جایی برسد که لذت جنسی اصلاً معنی پیدا بکند بنابراین لیبیدو در جای دیگهای متمرکز.
فروید این را به عنوان مشاهدات تجربی میگوید که اولین منشأ لذت دهانه بعد یک که آن مرحلهای که کودک در ابتدای تولدش فقط از خوردن و از دهان لذت میبرد مرحله دهانیه بعد وارد یک مرحلهای میشویم که از دفع بیشترین لذت را میبرد بهش میگوید مرحله مقعدی و نهایتاً وارد مرحله جنسی میشویم.
بنابراین مراحل سهگانه کاملاً واضح است که یک چیزی یا باید بگوییم از لحظه اول ما مثلاً لیبیدو متمرکز تو جنسیه در حالی که اینطوری نیست به نظر میآید که کودک در ابتدای تولدش اصلاً هیچ توجهی به هیچ چیز اعضای جنسی خودش ندارد و طول میکشه چند سال تا این اتفاق بیفتد.
بنابراین این نتیجه واضح این مدلیه که فروید دارد ارائه میدهد که این مراحل مشابه این داشته باشه. حالا ممکن است یک نفر بیاید بگوید که این سهگانه نیست، چهارگانه است یا جور دیگهای نگاه بکند ولی به هر حال این در تئوری فروید در اثر مشاهده در واقع به وجود آمده که این مراحل باید این شکلی باشند و کلی هم در تقسیمبندی منشهای انسانی به این قسمت از تئوری رشد فروید اشاره میشود.
باز این برخورنده است دیگر. شما میخواهید نظریه رشد ارائه بدید، نظریه رشدتون محدود میشود به مرحله دهانی و مقعدی و بعد هم جنسی. در حالی که ما دوست داریم که در مورد خودمان بشنویم که مثلاً همینطور در تمام طول دوران حیاتمون داریم هی رشد میکنیم و مثلاً به این مراحل روحی خیلی جالبی میرسیم.
و من یک جلسه آخر در مورد مکانیسمهای دفاعی ایگو صحبت کردم که چون اگر بخواهم اشاره هم بکنم مفصله، فقط اشاره میکنم که در موردش صحبت کردم دیگر. بسته فکر میکنم نزدیک ۴۵ دقیقه صحبت. نه، نمیشود. خب این سخنرانیها هست، میتوانید گوش بدهید. همه کتابهایی که در مورد فرویده معمولاً یک اشارهای بهشان میکند.
حالا بیایم آن چیزی که این جلسه میخواهم در موردش صحبت بکنم که میتوانم چند دقیقه به تأخیر بندازم که این از وجود پروژکتورها یک استفادهای بشود. خب این متأسفانه این من میخواهم یک چیزی فکر میکنم قبلاً در جلسات صحبت کردم که یک شاید اسم برده باشم این فیلم را متأسفانه هیچکدوم این نرمافزارهایی که این را هست پخش نمیکند متأسفانه.
یک فیلم خیلی معروفیه که تلویزیون هم چند بار تا حالا پخش کرده تحت عنوان معجزهگر، The Miracle Worker. درباره زندگی هلن کلر. فیلم جالبیه، نه حالا خیلی جالب ولی فکر میکنم که نکتههای جالبی در آن هست در مورد اینکه مثلاً تئوری یک چیزی در واقع با مدل فرویدی سعی بکنیم که یک پدیدهی عجیبی را توجیه بکنیم.
ولی دلیل اینکه میل داشتم نشان بدهم برای خاطر این است که هلن کلر را اونطوری که این هنرپیشه او که نقششو بازی کرده ببینید در فیلم. و بعد مثل اینکه یک تصوری از مدل فرویدی پیدا میکنید اگر روش من یک توضیحاتی بدهم. حالا بگذارید بگذاریم اگر امکانش بود شاید آخر جلسه در موردش صحبت کنیم.
شما دارید نرمافزار را بله باشه. خیلی هم عجله نکنید. من وارد این موضوع چند دقیقه طول میکشه فکر میکنم یک چیزی اینساعت. یک دو دقیقه فکر میکنم. بله. بگذارید من مقدمه نظریه رویای فروید را میگویم و اگر درست شد همین اول در موردش صحبت میکنیم، اگر نه بگذاریم برای آخر.
ببینید این که همه ما شب میخوابیم و یک چیزهای عجیب و غریبی تو خواب میبینیم که معمولاً هم فکر کنم همه آدمها یک جور کنجکاوان که بدونن این از کجا میآید و معنایش چیست. از اوایل تاریخ بشر رویاها یک جوری مقدس بودن، اهمیت داشتن. این احساس وجود داشت که مثلاً رویاها یک الهامهای ماوراء طبیعی هستند که در مورد آینده هستند.
در تاریخ مثلاً بعضی از اقوام میخونیم در اسطورههاشون که اصلاً چطور شد که این آدمها به اینجا اومدن. مثلاً آن فرد مقدسی که معمولاً تو هر قبیلهای بود، یک شب خواب دید که یک اسطوره چیز معروفیه در مورد تاریخ زندگی یک سرخپوستهایی در شمال آمریکا که در گرینلند یا ایسلند زندگی میکردند ظاهراً و بعد دچار سرمازدگی یعنی دچار یک یخبندان خیلی طولانی شده بودن طوری که دیگر نمیتونستن آنجا زندگی کنند.
جادوگر قبیله، آن فرد مقدس قبیله خواب دید که یک جور قایقهایی ساختن و در یک جهتی رفتن و به یک جای خیلی خوبی رسیدن و اینقدر این رویا برایشان مثلاً معنی داشت و مقدس بود که همین کار را کردن و به یک جای سرسبزی مثلاً رسیدن و آنجا زندگی کردن.
این یکی از اسطورههای سرخپوستها مثلاً در مورد اینکه یک گروهی از خواب و خوراک که چگونه محل زندگی فعلی خودشان را کشف کردن فقط با رویا. در کتابهای مقدس نمونهای از رویاهایی هست که الهامهای الهی هستن، رویاهایی که آینده را برایشان پیشگویی میکنند. در داستان یوسف پادشاه رویایی میبیند که ۱۵ سال کشاورزی آن منطقه را مثلاً در رویا به نوعی به این سال میکند.
و همه ما از قدیم میدانیم که به نوعی رویاها یک ویژگی دارن، نمادین هستند. یعنی اگر چیزی هم میخواهند ببینن کمتر پیش میآید که نشان بدن که یک قایقی مثلاً فرض کن بساز و از آن طرف برو. یک استثناست. رویاها معمولاً در هم و برهم و پر از نمادها هستند.
مثلاً اگر قرار است که رویا یک چیزی بگوید که مثلاً هفت سال قحطی پیش میآید این را اینطوری نمیگوید که هفت سال قحطی.
هفت تا گاو مثلاً لاغر هستند که هفت تا گاو فربه را میخورن. به این معنا که هفت سال خوب است و بعد هفت سال چیز پیش میآید. این بله صداش را باز کنید، این خیلی مهم است. اما به این به رفتار این دختر نگاه کنید.
هلن کلر یک آدمیه که طبق خب این واقعیت تاریخی اینکه گوشش کر بوده، چشمش نمیدیده و بنابراین ارتباطش با عالم خارج خیلی خیلی خیلی ضعیفه. من یک ذره به رفتار این بچه دقت کن.
داستان به طور مختصر این است که یک خانمی که اینجا اصطلاحاً همان کسی که عینک زده، یک کسیه که میآرنش به عنوان معلم سر خانه که یک چیزی به هلن کلر خواسته یاد بده. تا آن موقع این هیچی، هیچ انگار هیچ آموزشی ندیده. انگار هیچ آموزشی تا آن لحظه ندیده و حالا قرار است زبان یاد بگیرد.
برای اینکه اینها یک سیستم زبانی دارند که فقط با لمس کار میکند و این خانم آمده که خودش هم چشمش تا حدودی نابیناست، این سیستم را بلده و میخواهد به هلن کلر یاد بده. شما غذا خوردن این را نگاه کنید. به دلیل حالت ترحم شدیدی که مادرش نسبت بهش داشته، هیچ محدودیتی در زندگی این دختر نبوده.
مثلاً اگر میخواهد غذا بخوره دور میز میچرخه، هر جایی دستشو میتواند تو بشقاب هر کسی ببره و ازش غذا بخوره و هیچکس اعتراضی بهش نمیکند. این حسی که در آن خانواده هست این است که خب این خیلی قابل ترحمه دیگه، درست؟ حالا من دلم میخواهد که من احساسم اینه، این احساس را میخواهم بهتان بگم، مثل یک عید مجسمه.
با هیچ واقعیتی به آن صورت مواجه نشده، سوپر ایگویی نداشته، بنابراین اصلاً انگار ایگو در آن به آن صورت شکل نگرفته یا خیلی ضعیفه. رفتارهاش همینطوریه دیگه، هر کاری که میخواد، اگر میخواهد غذا بخوره از هر جایی که دلش خواست، هر وقت که دلش خواست، خوابیدنش، هر چیزی. خب، این فیلم کاملاً مشخص محتواش دیگر.
این نمیخواد این را تحمل بکند و مرتب حرفی که میزند سعی میکند این را به قبولونه که تا وقتی اینجوری باهاش رفتار میکنید این هیچ چیزی یاد نمیگیره.
درست؟ آخر این فیلم همه این فیلم یک فیلم متوسطه ولی یک صحنه در این فیلم فوقالعادهست. به نظر من در حد شاهکاره. جایی که نهایتاً هلن کلر یک چیزی یاد میگیرد.
بگذارید این صحنهها را نگاه کنید، صحنههایی که این دارد بهش واژهها را یاد میدهد. چیزهای مختلف را لمس میکند و بهش میگوید که علامتش چیست. حروف را در واقع بهش یاد داده. این سیستم سیستم یادگیری زبانشون اینجوری است که هر حرفی یک علامتی دارد.
زیر دست مثلاً یک نفر یک علامتی را اینجوری میذارن و هر کدومش در واقع یک حرف را دارند بهش نشان میدهند. مثل یاد دادن املاست در واقع. چیزی نمیشنوه، چیزی هم نمیبینه. فقط با دست قرار است که نمادها را یاد بگیرد. سکانسهایی تو این فیلم هست ولی بعداً میبینیم که دارد برای یک سگ یک چیزی را هجی میکند.
چه چیزی را اصلاً نمیفهمه هلن کلر؟ اینکه یک عالمی در خارجش وجود دارد. آن چیزی که هنوز نفهمیده تا این سن، این است که در یک چیزی، یک واقعیتی وجود دارد بیرون خودش. یک موجودی تو خودشه. میدانید یعنی سیگنال. اتفاقهایی که میافتد را هیچ تعبیری برایشان ندارد.
فقط مثل یه، ببینید آن حالت بیشعور بودن اید که تو نظریه فروید هست، حداقل تو این فیلم هلن کلر دارد اینجوری توصیف میشود. هلن کلر زندگینامهای از خودش به جا گذاشته. من نمیخواهم بگویم این فیلم منطبق بر زندگینامه است ولی اصلاً واقعیتش را بگذارید کنار.
من این تصوری که از این آدم تو این فیلم هست به نظر من منطبق با آن چیزی که فروید در واقع میگه، تا حدودی منطبقه. حالا بعداً باز یک بار دیگر حداقل در مورد این فیلم صحبت میکنیم. به یک دلیل دیگر.
چون که این صحنه فوقالعادهایه که چون این خواسته به هلن کلر آموزشش را به این نتیجه رسیده بود که دیگر تو این خانه هیچکس نمیتواند چیزی یاد بده، هلن کلر را مدتی با خودش تو یک کلبه با اجازه پدر و مادرش تنها باهاش بود که دیسیپلین بهش یاد داد، فشار آورد بهش، واژهها را بهش یاد داد.
حالا این اولین شبیه که دیگر برگشتن خانه. طبیعی است که چه اتفاقی میافتد که در آن میافتد. این دوباره برمیگردد میخواهد همان لحظه غذا خوردن سگ را خودش را در واقع تکرار کند. این بهش یاد داده که باید پیشبند بزنه، با قاشق و چنگال غذا بخوره. تو آن کلبه این کار را میکرده.
ولی الان به جایی رسیده که میخواهد در واقع به قول این معلمش دارد آزمایش میکند میبیند میتواند دوباره آن کار را. این دوباره برمیگردد میخواهد همان لحظه غذا خوردن سگ را خودش را در واقع تکرار کند. این بهش یاد داده که باید پیشبند بزنه، با قاشق و چنگال غذا بخوره.
تو آن کلبه این کار را میکرده. ولی الان به جایی رسیده که میخواهد در واقع به قول این معلمش دارد آزمایش میکند میبیند میتواند دوباره آن کار را. Case right, I'm right and you're wrong. Has it never occurred to you? که در واقع این فروید قطعاً از این صحنه هم خوشش میآید. You don't want a vacation. You might be controversially wrong.
Oh, she's not here. کاری که تو صورتش میکند یعنی مادرشو هر وقت که میخواهد این کار را میکند. یعنی علامتیه که میدهد و مادرش این هم بهش میگوید که مادر اینجا نیست دیگر. که دوباره با هم تنها شه. خب بگذارید یک چیز دیگهای که در این قبلاً گفته شده لازم است بدونید، ببخشید من این را نگهش میدارم.
اینکه قبل از اینکه در چند ماهگی یا مثلاً نمیدانم دقیقاً از چه موقعی بیماریای گرفته و کور و کچل شده، مادرزاد نیست. تو آن دوره کوتاهی که میشنیده و میدیده یک چیزی مثل اکثر بچهها حالا یا بابا، مامان، یک چیزی اسم آب را انگار میدونسته. بنابراین اینجا این آب چیز مهمی است.
یک چیزی قبلاً در فیلم مادرش یک بار میگوید که میگوید این قبل از اینکه این اتفاق برایش بیفتد یک چیزی برای آب داشت. مثلاً میگفت او برای وقتی که آب میخواست. It has a name. W A T. صحنه خیلی جالبیه.
صحنه خیلی جالبیه. خب خیلی ممنون که درستش کردید. ببینید قبل از اینکه این اتفاق بیفته، قبل از اینکه این به اصطلاح کلمه آب رو ببینه، بفهمه این اتفاق براش بیفته، اصلاً دنیای خارج براش از هم جدا نشده.
مثل اینکه واقعیتی رو هنوز کشف نکرده و این اولین باره که حالا فرویدی نگاه بکنید چه اتفاقی، مثل اینکه یه ایدِ خالصه که تا حالا به اندازه کافی تحت فشار سوپر ایگو نبوده، تحت فشار واقعیت قرار نگرفته و اینجا اولین جاییه تو عمرش که در اثر به اصطلاح فشار واقعیت به نوعی واقعیت رو کشف میکنه.
دنیا براش از هم مجزا میشه. اید یه چیزیه تو خودش، من میخوام اینو اصلاً نشون دادم که این مفهوم رو بفهمید. اید چیزی نیست که واقعیت رو درک بکنه. مثل یه کرمی که فرض کنید یه بهش میشه با سیگنال الکتریکی یاد داد که مستقیم راه بره. ها؟ میره، هر وقت که کج رفت سیگنال بهش بزنید، یه جوری یاد میگیره، یاد
میگیره که، ولی نمیفهمه که این یه سیگنال بود، جهانی وجود داره، چیزی نمیفهمه. همینطوری فقط چون میخواد از درد دور بشه، یه رفتاری رو از خودش نشون میده. و این این مورد خاص هلن کلر به دلیل اینکه تمام عمرشو انگار توی این حالت گذرونده و خیلی دیر بهش فشاری اومده که ایگوش در واقع شکل بگیره، واقعیت رو درک کنه،
یه تحلیل فرویدی از این چیزیه که تا حدودی به نظر میآد یه واقعیته. حالا دراماتایز شده یعنی مطمئناً شاید یه همچین صحنهای واقعاً وجود نداشته ولی به هر حال اینجوری ساختنش و این صحنه خیلی صحنه جالبیه. بله. در مورد این فیلم این چیزی که داره یاد میگیره این اید که یاد میگیره، یعنی کل کل سیستم که یادگیری توش اتفاق میافته،
در واقع ایگوئه که یه جوری با جهان خارج انگار مواجه میشه، نه اید. موضوع اینه که این دختر دارای ایگو رشد یافته نیست. چرا؟ برای خاطر اینکه همیشه در واقع انگار اید به اندازه، من دارم کاملاً توی چارچوب فرویدی تحلیل میکنم.
تو چارچوب فرویدی اینجوریه که این یه ایدِ که به اندازه کافی از طرف واقعیت و سوپر ایگو این این معلم نقش سوپر ایگو رو در واقع فشاریه که یعنی اینکه هر کاری نباید بکنی،
محدودیت که میذاره این انگار یه جوری بیدار میشه. دقت میکنید؟ پس به وجود اومدن ایگو صرفاً یه اتفاق فیزیولوژیک تو این مغز و این حرفها نیست. در اثر یه جوری ترین باید بشه تا به یه هوشیاری برسه.
حالا من اینو بیشتر از هر چیزی برای اینکه تصور فرویدی از اید شبیه این چیزیه که تو این فیلم این دختر رو نشون میده. یه جوری یه موجود کور و کر که فقط و فقط با امیال لحظهای خودش داره زندگی میکنه، حتی دارد زندگی میکند.
حتی به آن صورت اینجوری نیست که خیلی به فکر آینده باشه و این باعث شده که اصلاً دنیا را کشف نکند. این خیلی مهم است. به معنای واقعی کلمه اصلاً آگاهی در آن وجود ندارد دیگر. خودآگاهی وجود ندارد. وقتی دنیا را کشف نمیکنه، خودش را هم در واقع کشف نکرده. یک چیز در یک شرایط کاملاً انگار وحدتی با دنیا دارد زندگی میکنه، بدون آگاهی.
خب بگذریم. خب بیاید ببینید که اگر این مدل فرویدی را خوب فهمیده باشید، باید بتوانید در مورد رویا حالا یک به اصطلاح یک چه میگن؟ یک تئوری بدید، یک نظریهای بسازید. خب این تعهدات فروید این است که اگر ما در وجودمون یک چیزی هست، یک فعالیت روانی هست، این یک جوری از لحاظ بیولوژیک باید اهمیت داشته باشه.
مثلاً اگر تمایل جنسی داریم از لحاظ بیولوژیک برای خاطر اینکه تولید مثل در نظریه داروین در واقع مهمترین چیزی است که به بقای نوع کمک میکند. پس یک جوری باید اولاً رویای کارکرد بیولوژیک داشته باشه. ثانیاً باید در این مدلی که در واقع ساختیم به نوعی جا بگیرد دیگر. فروید اول این کتاب، من این کتاب را معرفی بکنم.
کتاب، ببینید شاید از نظر خیلیها مهمترین کتاب فرویده. یک بار قبلاً به فارسی ترجمه شده بود، سالها تجدید چاپ نشد. اخیراً که چند سال قبل یک نفر دیگر ترجمه مجدد داده ازش که خیلی ترجمه بهتری نسبت به ترجمه قبله. نه اینکه خیلی ترجمه خوبی است ولی به هر حال کتاب الان کاملاً قابل خوندنه.
ترجمه قبلی مربوط به مثلاً آن حدود ۴۰ سال قبل میشد که یک نفر مجموعهای از کارهای فروید را به فارسی ترجمه کرد. آقای هاشمی، رضی، یادم نیست که حالا کتاب را دارم اکثراً ولی اسم مترجم یادم نیست.
این کتابیه که سال ۱۹۰۰ دقیقاً نوشته شده، منتشر شده و خود فروید همیشه به این کتابش شاید بیشتر از هر کار دیگهاش افتخار میکرد و معتقد بود که راز اصلاً رویا را به طور کامل تو این کتاب کشف کرده و بیان کرده و شیوه تفسیر کردن.
اولین جملههایی که تو این کتاب هست، حالا یک بخشهایی از این کتاب میخواهم نقل بکنم، این است که میگوید روشی روانشناس در صفحاتی که در پی میآید، این اولین عبارت این کتابه.
نشان خواهم داد که روشی روانشناختی هست که تفسیر رویاها را ممکن میسازد و اگر این بیشیره به کار گرفته شود، هر رویایی خود را به مثابه ساختاری روانی آشکار میکند که معنایی دارد و نیز اینکه میتوان آن را در نقطهای مشخص در فعالیتهای ذهنی عالم بیداری گنجاند.
فروید تعهدش این است که میخواهد نشان بده تو این کتاب که رویا معنی دارد و قابل تفسیریه و همانطوری که اینجا میگوید ارزش به اصطلاح روانشناختی روانشناسانه دارد. یعنی یک چیزی حرفهایی در مورد آدمها در رویا ما میتوانیم یاد بگیریم. اگر یک بیمار روانی رویایی برای شما نقل بکنه، رویاهاش را تحلیل بکنید، عمیقاً ممکن است با علت بیماری روانیش مثلاً آشنا بشوید. خب.
اگر نظریه، نظریه فروید باید به چه تئوری منجر بشه؟ خوابیدن باید یک کارکرد بیولوژیک داشته باشه. چه کارکردی برای بیولوژیک در رویا میشه؟ کسی، خوابیدن که کارکرد بیولوژیک داره، ها؟ ما میخواهیم استراحت بکنیم دیگر. به دلایل بیولوژیک بدن ما لازم است یک سری اسیدهایی به وجود میان، احتیاج به استراحت پیدا میکنیم و این در خواب اتفاق میافتد.
رویا از نظر فروید، بارها روی این تاکید میکند که رویا محافظ خوابه. به یک معنایی. یعنی رویا باعث میشود که خواب تا حدی، تا جایی که مثلاً بدن بهش نیاز دارد ادامه پیدا بکند. چطور؟ این مثالهایی که برای همه شما احتمالاً پیش اومده، این به اصطلاح آن فکتیه که فروید را در واقع به این نتیجه رسونده.
که شما مثلاً فرض کنید ساعت زنگ میذارید ولی به اندازه کافی نخوابیدید، نمیخواید بیدار بشوید. آن زنگ ساعت یک جوری وارد رویاتون میشود. مثلاً تبدیل میشود به یک ساعتی که تو خوابتون دارد زنگ میزند و مربوط به یکی از دیگر است و تو رویا فکر میکنید که این چرا ساعت خودش را خاموش نمیکند. یا تو رویا پا میشوید و ساعت را خاموش میکنید و میبینید این ساعته خرابه، هرچه میزنید خاموش نمیشود.
بعد طولش میدید، مثلاً زیر یک بالش قایمش میکنید، میبینید بازم صداش میآید. ممکن است نیم ساعت در خواب کلنجار بروید تا اینکه این متوجه بشوید که بابا این ساعته، خلاصه بیدار بشوید و این ساعت در بیرون دارد زنگ میزند و هنوز هیچ کاری باهاش نکردید.
از یک کسی در رویای یک کسی را نقل میکند که تو دانشجوی پزشکی بود، میخواست صبح باید حتماً میرفت بیمارستان، سپرده بود به صافکونش که بیدارش بکند.
وقتی که صافکونش در زد و گفت که آقای مثلاً فلان بیدار شید، باید بروید بیمارستان، در خواب خودش دید که در بیمارستان هست و روی یک تختی در بیمارستان دراز کشیده و پیش خودش فکر کرد که خب من که تو بیمارستان هستم و خوابش را ادامه داد.
به راحتی. پس این تجربهها نشان میدهند که خواب در یک شرایطی که نزدیک به بیداریه، فانکشن خودش را دارد نشان میدهد دیگر. باعث میشود که شما بیدار نشید. این را فروید به نوعی تعمیم میدهد به تمام علت همه رویاها.
خواب که میگویم به معنی رویا. رویا باعث ادامه پیدا کردن خواب میشود. خود فروید خیلی به این موضوع اهمیت میدهد و خیلی از آدمهایی که تابع فروید هستند، از جمله آقای جونز، کتاب تعبیر خوابم به طرز عجیبی به فارسی ترجمه شده. یک کتابیه که در مورد خوابه و نه در مورد تعبیر خواب.
اسمش را اینجوری گذاشتن. معمولاً این اسمها را عوض میکنند که خواننده بیشتر، مشتری بیشتر پیدا بکنند. این جونزی که از مهمترین شارحان فرویده، مهمترین بیوگرافی فروید را نوشته و این کتابش میگویم به طرز عجیبی به فارسی ترجمه شده، چون حالا انگیزه چه بوده، چون واقعاً هم کتاب به شدت کتاب علمیه. هیچ ربطی به تعبیر خواب ندارد.
در مورد خود خوابه بیشتر و نظریههای مختلفی که در مورد خواب هست. نسبت به فروید هم دیدگاه انتقادی دارد ولی در دو تا فصل اولش شرح خوبی از نظریه فروید با کنجکاوی زیاد. این خودش تو این کتاب هم میگوید آدمی که آثار فروید را بارها و بارها خوانده. مثلاً نمیدانم یک جایی اشاره میکند که چند بار این کتاب را خوانده.
و به همه این اخطار را میکند که فکر نکنید اگر یک بار این کتاب را بخوانید کافیه. هر فکر کنم عبارتش این است. میگوید هر یک سال یا دو سال یک بار باید این کتاب را بخوانید. تقریباً حالت یک کتاب مقدس دارد. کسی که با این دقت میخونه خب طبیعی است که شرحی که از کتاب.
از مثلاً جونز یک مقدار ابراز ناراحتی میکند که چرا فروید اینقدر روی این موضوع تاکید میکند. برای اینکه به نظر میآید بعداً در شیوههای تفسیر رویاش خیلی از این استفاده نمیکند. ولی واقعاً نکته مهمی است. حالا بگذریم. این بله. روی اینکه رویا محافظ خوابه و یک کارکرد بیولوژیک خیلی خاص دارد. چرا رویا میبینیم؟
برای اینکه از خواب مجبور نشیم که بیدار بشویم مثلاً. یک خورده عجیب به نظر میرسد دیگر. بله. و این بله. شما دقیقاً این را قبول دارید؟ من دو سال روانکاوی کار کردم. بعد دو سال خودم هم روانکاوی شدم. شما دو سال روانکاوی کار کردی یعنی چی؟ یعنی یک مشاوره رفتم که روانکاوی. به عنوان مراجعه کردید به روانکاو؟
آها. خب. و بعد؟ بعد خب با مسائل روانکاوی آشنا شدم به اصطلاحات، یک معنی جدید. مثل وودی آلن. وودی آلن معمولاً تو فیلم باشین چیز هست، این روانکاوی رفته استاده. روانکاوی یک چیزی بهش میگه، میگوید نه اینکه اینجوری نیست. بعد الان هم میخواهم یک ذره توضیح بدهم که چرا به چنین چیزی فکر میکنم.
من این از نظر خودم اینجا واقعاً، واقعاً خودم میترسم، این واقعیت علمی باشه دیگر. خب، بگویید داریم. من رویا میبینم که بیدار نشم. خب، بله. فروید کاملاً به این معتقده. حالا من شاید تو همین جلسه اصلاً لزومی ندارد من به یک چیزایی، من همهش سعی میکنم که یک جوری وارد نظریه فروید بشوم که لازم نباشد همهچیز را بگویم دیگر.
میخواهیم مستقیم انگار برویم به یک هدفی داریم این چیزها را میخونیم. به بیماریها مثلاً اهمیت ندادم. به رویاها مثلاً از جهت تفسیر اهمیت میدهم. دو تا این تو این کتاب اتفاقاً یک چیزی را خیلی تاکید میکند که مفیده. اینکه در این کتاب دو تا چیز وجود دارد. یکی یک نظریه خواب وجود داره، نظریه رویا وجود دارد.
چرا ما رویا میبینیم؟ چه جوری رویا میبینیم؟ و یک نظریه وجود دارد در مورد تفسیر رویا. که رویا را که میبینیم چه جوری بفهمیم معنایش چیست. و معتقدم که خیلیا اصلاً این دو تا را از همدیگر خیلی جدا نکردن و خیلی مهم است که وقتی این کتاب را میخونیم متوجه باشیم که دو چیز تو این کتاب دارد توضیح داده میشود.
خب، بگذارید یک کتاب دیگر هم حالا کتابها را که با همدیگر معرفی بکنم. این هم یک کتابیه، به جلدش نگاه نکنید که خیلی مبتذله و طوری طراحی شده که آدمهای مثلاً چیز، اسمش هم گذاشتن دنیای خواب و خیال. اسم این کتاب، این کتاب خیلی خوبی است. از یه، کتاب خیلی کلاسیکیه.
از یک آدمی به اسم گوتیل، میدونید، دهه ۵۰ نوشته شده. در اوج شکوفایی فرویدیسم و اسم کتاب هم اسم خیلی چیزیه، هندبوکه. اسمش هست Handbook of Dream Analysis. کتاب کامله. و واقعاً کتاب، هیچ کتابی در بازار ایران پیدا نمیکنید که تفسیر رویا باشه، علمی باشه و فرویدی باشه، خالص. این شاید تنها کتابیه که تقریباً میشود گفت بهطور خالص فرویدیه.
فقط یک سری عناصر نئوفرویدی واردش شده. یعنی اصلاً تو ۲۰ سالی که بعد از فروید پیشرفت کرده، خب یک چیزهایی دیگر. خود فروید جالب است که این کتاب از ۱۹۰۰ تا ۱۹۳۰ که تجدید چاپ میشده، این ترجمه این حسن را دارد که تمام یادداشتهای بعدی فروید را در آن آورده. فروید برای هر چاپی یک چیزهایی اضافه میکرده.
مثلاً تا خود ۱۹۳۰ هم این کار را ادامه داده. به هر حال این کتاب را میگویم به جلدش نگاه نکنید. مال انتشارات عجیب و غریبی هم هست. انتشارات پیک فرهنگ. نه، کتاب خیلی خوبی است. و یک کتابی که من فراموش کردم با خودم بیارم، یک کتابیه از یک مجموعهای از نمادهای رویا را در آن سعی کرده جمع میکند.
از یک آدمی به اسم چتوین که اسم کتاب هست فرهنگ تعبیر خواب یا همینطوری فقط تعبیر خواب که انتشارات مروارید چاپ کرده. این کتاب خیلی خوبی است. من شدیداً توصیه میکنم. نیمهفرویدیه. بخوانید ولی چیزهای خیلی زیادی میشود یاد گرفت. مثل این کتابهایی که مثل دیکشنری میمونن. اگر این چیز را تو خواب دیدید معنایش این است.
ولی واقعاً کتاب پایه علمی دارد. بعضی جاها توضیحهای مثلاً دو سه صفحهای در مورد یک نماد میدهد و یک بخشی مثلاً تئوری یونگ را توضیح میدهد. اینجوری نیست که فقط همینطوری مثل دیکشنری، یک مجموعهای از دیکشنریهای مبتذل در بازار هست که اگر این چیز را دیدید این خوب است. مثلاً میگویند این خوشطالع است. اگر سوسن مثلاً در خوابتون دیدید خوشطالع است.
اگر نمیدانم گنجشک دیدید احتمالاً مسافرت میرید. از این به هر حال یک دو تا چیز در تفسیر رویا در دنیا وجود دارد. یکی همان یک روند نسبتاً مبتذلی هست که مثل فالگیری بیشتر و یک تئوریهای علمی هم وجود دارد که از فروید شروع شده و بعداً بقیه ادامه دادن. خب.
بیاید حالا برویم سراغ اینکه مدل فرویدی را تو نظر بیاورید بگویید که رویا چه جوری باید به اصطلاح بفهمیم که رویا چه جوری شکل میگیرد و چه دنبال چه باید تو رویا بگردیم. شما مثل این سیستمی که از یک سهگانه اید، ایگو و سوپرایگو، مثل این است که وقتی میخوابید ایگو و سوپرایگو تقریباً خاموش میشوند دیگه، ها؟ اینها را تعطیلش میکنید.
پس اید باقی میماند. ناخودآگاه، آن بخشی که ما بهش دسترسی نداریم رویا را تولید میکند. ما با ارادهمون هیچ کاری نمیکنیم. هیچ کنترلی هم روی روند خوابیدن خودمان نداریم. پس اگر دترمینستیک فکر بکنید رویا را کی دارد ایجاد میکنه؟ آن بخش ناخودآگاه که در دسترس ما نیست. پس اید عامل مستقیمتریه در تولید رویا.
اید چه میخواد؟ اید واضح است که هر چیزی که شما در بیداری احتمالاً دوست داشتید و بهش نرسیدید و دچار واپسزدگی شد، اینها را تو خواب سعی میکند به دست بیاورد دیگر. پس محتوای رویاها عموماً تو مدل فرویدی باید اینجوری باشند. مجموعهای از آرزوهای به اصطلاح واپسزدهی شما باید به یک نحوی در رویاها تحقق پیدا بکند.
مثلاً فرض کنید همان مثال نمونه خیلی ساده خود فروید مثال میزند میگوید من یک رویایی هست که هر وقت بخواهم تقریباً میتوانم برای خودم ایجاد کنم. کافیه که یک غذایی که تشنگی ایجاد میکند بخورم و بخوابم.
در خواب وقتی تشنهام میشه، همیشه خواب میبینم که دارم یک جرعههای خیلی بزرگی از آب زلال را مینوشم تا اینکه به هر حال به یک جایی برسم که دیگر بدنم متوجه بشود که این فایده ندارد و بیدار بشوم و واقعاً آب بخورم.
مثل اینکه این واضح است دیگه، یک آرزوییه که تحقق پیدا میکند. بس، این شعار فرویده که هر رویا، این عین جملهایه که فروید تو این کتاب نهایتاً بعد از چند فصل مینویسه.
هر رویا، هرشو من دارم اضافه میکنم، ولی منظورش همین است که هر رویایی تحقق تغییر شکلیافتهی یک آرزوی واپسزده یا فروخوردهست. و باید اینجوری باشه دیگر. اگر مدل فروید را قبول کرده باشید، رویا باید این باشه. رویا باید یک آرزویی باشه، یک چیزی، اید سراغ چه میره؟ سراغ احکام اخلاقی که نمیره. اید سراغ آن چیزهایی میرود که آرزو، مثل اینکه میلها، لذتهایی که بهش نرسیده.
یعنی وقتی شما میخوابید، اید فعال دنبال لذته دیگر. لذت را چگونه میبره؟ با خود خوابیدن یک لذته، رویا هم یک لذت جداگانهست. لذتی که با یک تصاویری، اگر دوست داشته یک نفر، مثلاً فرض کنید، سر دوستش را از بدنش جدا بکند و به دلایل اخلاقی و تمدن اجازه نده، در خواب میبیند که چه کار میکنه؟
سر دوستشو از کلش مثلاً جدا میکند. من دارم میخواهم روی این تأکید بکنم، چرا تحقق تغییر شکلیافتهست رویا؟ شما فرض کنید، بنا را نظریه فروید را قبول بکنید که در درون هر مردی نسبت به پدر خودش یک حس خصومتآمیزی دارد به دلیل عقدهی اودیپ. بنابراین یک جوری آرزوی مرگ پدر ممکن است در نهاد هر شخصی باشه.
واضح است که اگر شما در رویا این آرزو اینجوری تحقق پیدا کند که مثلاً یک چاقویی را برداشتید دارید سر پدرتون را میبرید، به دلیل وحشتناک بودن از خواب بیدار میشوید. درست؟
پس رویا، پس مکانیسم رویا اینجوری است. آرزو را به طوری تغییر شکل میدهد که خواب به هم نخوره، چون آن جزو نیازهاییایه که در واقع اید متوجه هست که این را لازمش داره، ولی به آرزوی خودش هم برسد.
پس شما خواب میبینید که پدرتون مرده، سرش را کسی دیگهای از بدنش جدا کرده. مهم نیست که، مهم این است که از نظر فروید به آن چیزی که میخواستید رسیدید، ولی در یک قالب یک خورده کمتر وحشتناک.
طوری که اگر مثلاً تحمل این را ندارید که خیلی صحنهی بدی را در خواب ببینید در مورد مرگ پدرتون، خب یک صحنهی سوگواری میبینید که ای وای مثلاً پدرتون مرده.
و فروید میگوید بله همین است که دخترا خیلیها تو خواب میبینند که مادرشون فوت کرده و به هر حال یک خواب کلاسیکی در مورد دختراست که مرگ و هر رویایی در مورد مرگ نزدیکان و مرگ اشخاص از نظر فروید معنایش همین است. در نهاد شما آرزوی مرگ این طرف هست.
مخصوصاً اگر با سوگواری همراه باشه در خواب، یعنی خیلی ناراحت بشوید. این بیشتر نشانهی این است که این اتفاق واقعاً افتاده که اصلاً در نهادتون یک چنین آرزویی هست. خب، این تئوری مختصر تئوری فرویده. بگذارید من خیلی احساس کمبود وقت میکنم. بگذارید یک خورده جلو بروم شاید سوالها برطرف شد.
پس ایگو، پس نهاد از خواب بودن ایگو، تعطیل بودنش استفاده میکنه، به آرزوهاش میرسد طوری که ایگو خیلی تحریک نشود. این توجیه این است که چرا رویاها سمبولیکان. شما به وضوح آرزوهای جنسی خودتان را در خواب نمیبینید، ولی رویاهایی میبینید که به نوعی محتوای جنسی دارند ولی به طور سمبولیک. رویاها همراه با تحریفان.
در واقع فروید ایدهاش اینه، دو تا باکس وجود دارد که رویا رو، اید در باکس اول اینگونه رویا را تولید میکنه، یک آرزویی به وجود میآید که میخواهد تحقق پیدا کنه، بعد میرود در یک باکس تحریف و سانسور که این را تغییر شکلش میدهد و نهایتاً تبدیل به آن چیزی میکند که ما بهش میگوییم رویا.
و هدف از تفسیر رویا این است که این باکس دوم را در واقع یک جوری به عقب برگردونیم. ببینیم، این اصطلاح باز فرویدیه که تو این کتاب مرتب تکرار میشود. ما یک محتوای آشکار داریم، آن چیزی که شما تو خواب دیدید، یک محتوای نهان داریم، آن آرزویی که این خواب را در واقع به وجود آورده، که خود آرزو ممکن است در خواب واضح نباشد.
شما اگر ببینید که در یک مجلس سوگواری پدرتون شرکت کردید، ممکن است احساس نباشد که آرزوی مرگ پدرتون دارید، میگویید که من یک چنین چیزی تو خواب دیدم. بنابراین یک مکانیسمی فروید سعی میکند تو این کتاب، مکانیسمی، یک شیوهای را به وجود بیاورد که بشود این تحریفها را در واقع کنار زد و آن محتوای واقعی رویا را کشف کرد.
اینطوری به عمیقترین خواستههای ناخودآگاه که مثلاً در مورد بیمارها باعث بیماریشون شده، در مورد آدمها باعث یک رفتارهای نامتناسبی ممکن است در بعضی از لحظههای زندگیشون بشه، به آن عمق آن به اصطلاح چیزهایی که در نهاد انسان هست، فروید اینجوری میگوید که میشود پی برد.
و یادتون باشه که فروید یک شیوهی اساسی در درمان بیماریها، درمان ناهنجاریهای روانی فکر میکند که کشف کرده که اگر خاطرهی واپسزدهشده به یاد آورده بشه، همه مشکلات حل میشود. و معتقده که در مورد بیمارای هیستریک خودش این را تجربه کرده که اصلاً استارت نظریههای فروید با این تجربهی عجیب که آدمهایی بودن دچار فلج عضوی بودن، ولی جنبهی روانی داشت.
هیستری یعنی و وقتی که اینها در حالت هیپنوتیزم به خاطراتی از دوران مثلاً از آن لحظههایی که توشون برای اولین بار این بیماری تجلی پیدا کرد، به خاطرههایی برگشتن و آنها را به یاد آوردن، یکدفعه همهی نشانههای بیماری را از دست دادن. این را فروید از اینجا اصلاً شروع کرده نظریهی خودش را.
بنابراین رویا، خاطرههایی را میتونی میشود ازش با استفاده ازش زنده کرد که مفیده زنده شدنشون. من به طور خلاصه دیگر بعضی چیزها را نمیگم، معمولاً یادم میرود علامت بزنم بعد نمیفهمم هیچی گفتم و چه نگفتم.
خب با تئوری با مدل فرویدی باید این را از الان در واقع تو ذهنتان داشته باشید که فروید قطعاً به این نتیجه میرسد که اغلب این آرزوهایی که در رویا باعث بروز رویا میشوند جنسیان و مربوط به خاطرات خیلی دور کودکی میشوند.
که در واقع آن عاملها، آن آرزوهایی که رویا را در واقع به وجود میآرن، آرزوهای خیلی خیلی عمیق و قدیمی هستند. ولی حالا کار به این سادگی هم نیست، اینجوری نیست که راحت شما بفهمید که کدام آرزوهای مثلاً دوران کودکی.
فروید میگوید اگر یک رویا را خیلی خیلی عمیق و خوب تحلیل بکنید، نهایتاً به یک چنین چیزی میرسید، ولی دیدنش ممکن است اصلاً راحت نباشد. من میخواهم یک مجموعهای از نقلقولها را از در این کتاب برایتان بخوانم. اولین نقلقول در مورد من واقعیتش این است که میل دارم شما را تشویق بکنم که این کتاب را بخوانید.
دیگر برای همین این کار را میکنم. میتوانم همین حرفهایی، یعنی این چیزهایی که میخوانم چندان به چیزهایی که گفتم اضافه نمیکند. فقط خواندن متنهای کلاسیک اصولاً عادت خوبی است. اگر آدم وارد یک مطالعاتی میشود به جای اینکه برود ببیند دیگران مثلاً چه گفتن، خوب است مستقیماً برود آثار، اگر در دسترس هست، آثار خود آن شخص را بخونه.
این یک جملهست از در این کتاب که هر رویایی اگر آماده شده باشیم در اینکه دریابیم، هر رویایی معنایی دارد و از لحاظ روانی دارای ارزش است. و این را عمداً میخوانم برای اینکه فروید معتقد نیست که رویا چیزی در مورد آینده به ما میگوید. فروید یک چیزی در مورد شما بهتان میگوید.
در مورد در واقع به قول، در مورد گذشته دارد چیزی بهتان میگه، نه در مورد آینده. نقلقول بعدی بگذارید از روی ترجمهای که اینجا هست. بگذارید این جونز یک چیزهای خوبی نوشته در کتابش، خلاصهای از خط سیر آرزو که میخواهد منجر به رویا بشود. میل دارم چون این کتاب ممکن است گیرتون نیاد، میل دارم که این را برایتان بخوانم.
وضعیت خط سیر آرزو به این منوال است. این نظریه ساخت رویای فروید را دارد به طور خلاصه سعی میکند بگوید. میگوید یا بقایای افکار ناشی از فعالیت زندگی روزانه به حال خود رها میشوند. ببینید، دارد به این دقت میکند که این آرزوها هرچه که اید ازش دارد رویا را تولید میکنه، باید انرژی داشته باشند.
یک آرزوی ۳۰ سال قبل شما که الان چگونه یک دفعه بیدار شده، انرژی پیدا کرده. باز این قطعه ارزش دارد برای خاطر اینکه از مدل به اصطلاح انرژتیک فروید آن حساسیت را دارد در واقع منتقل میکند.
میگوید یا بقایای افکار همین روزند که اینها هنوز انرژی داشتن، مثل اینکه یک کاری را ناتمام گذاشتی و وقتی میخوابید آن هنوز انگار آن در ذهنتان یک انرژیای دارد که میتواند فعالیت بکند.
به حال خود رها میشوند و نمیتوان انرژی عاطفی متراکم در فکر را از این افکار خارج ساخت، بنابراین یک چیزی ایجاد میکنند و یا فعالیت ساعات بیداری و طول روز موجب میشود تا آرزوی ناآگاه جنبش دارد و یا اینکه این دو رویداد همزمان اتفاق میافتد.
فروید معتقد است که خیلی از رویاهایی که ما میبینیم، باز یک جمله الان من نقل میکنم، رسماً میگوید که هر رویایی حتماً یک عناصری از ۲۴ ساعت قبل و از روز را تو خودش دارد. ولی اینجوری نیست که چون مثلاً مردم معمولاً میگویند که بله من در فلان فیلمی که داشتم میدیدم، مثلاً یک گربه سفید بود، بعد شب که خوابیدم خواب گربه سفید دیدم.
بنابراین این علتش این بود دیگه، چون فیلمه در آن گربه سفید داشت، گربه سفید دیدم. فروید اصلاً حسش اینجوری نیست. میگوید آن گربه سفید اینجوری فکر بکن، یک چیزی را در اعماق وجود شما انگار به رزونانس درآورده. یک خواستهها و امیال پنهانی توسط دیدن یا واقعهای که در روز اتفاق افتاده، انرژی پیدا کرده و حالا در رویا دارد ظاهر میشود.
منحصراً فروید معتقد است که همه رویاها، مرکز اصلیشون اینجوریان. یک خواست ناخودآگاهی که به جنبش دراومده توسط وقایع روزانه. ممکن است موادی که رویا ازش استفاده میکند از مواد روزانه، آنهایی که دم دستشه و هنوز انرژی دارن، طبعاً استفاده میکند. ولی این معنایش این نیست که به همین سادگی، به قول فروید یک اصطلاحی دارد چند بار تو کتابش مینویسه، میگوید رویاهای معصومانه نداریم.
این را دیدم، حالا بعد هم رفتم این خوابو دیدم، اصلاً این هیچ چیز مهمی نیست. اصلاً اینجوری نیست. یعنی هر جزئیاتی هم که تو خواب ظاهر میشن، اینها همه یک ممکن است به یک چیزهای خیلی عمیقی در واقع وصل شده باشه. بعد آرزوی ناآگاه به بقایای افکار روز پیوند شده و آنها انتقال داده میشوند.
این واقعه در جریان روز یا در جریان روز به وقوع میپیوندد و یا تا برقراری حالت خواب کامل دیده نمیشود. به این ترتیب آرزویی ایجاد میشود که به افکار پیشین انتقال مییابد. و بعد توضیح میدهد که این وقتی که دارد رویا تولید میشه، چگونه به سانسور برمیخوره و الی آخر. من چون طولانیه نمیخونم برایتان. بعد کدام کتاب؟
شاید نه. کامل نخوندم. برای اینکه پر از رویاست دیگر. مثلاً وقتی یک فصل یک چیزهایی میگه، این رویاهایی به یک دلایلی، من این کتابو خیلی دیرتر از اینکه با تئوری رویای فروید آشنا شده بودم، همیشه میل دارم یک بار وقت بکنم همه را بخونم، ولی واقعاً همهشان نخوندم. بعضی جاها را جا میندازم. چندین بار شاید یک مروری کردم، ولی هیچوقت همهجاشو نخوندم.
چطور؟ حالا چرا سوال کردید؟ خب بپرسید، من نمیدانم. باشه حالا بگذرید. شما جلسه را به هم نریزید. خب، بگذارید من چیزهای مهمتر، بگذارید یک چند تا نقلقول در مورد اینکه تأکیدی که فروید خیلی روی این تأکید دارد و جونز ایراد میگیرد که با اینکه اینهمه تأکید دارد ولی خیلی در کتابش این را رعایت نمیکند که تجربههای کودکی واقعاً عامل اصلی رویا هستند.
این جمله از فروید که هرچه تحلیل یک رویا عمیقتر شود، انسان بیشتر به رندهپای تجربههای کودکی که نقشی در میان سرچشمههای محتوای پنهان آن رویا بازی کردن برمیخوره.
بنابراین در تحلیلهای عمیقی که شما این را ممکن است ببینید، ممکن است لازم نشود هر رویا را تا این عمق پیش برد. یادداشتهای من طبیعتاً مجموعهی بزرگیست از رویاهای بیماران که تحلیل آنها به تأثیرات مبهم یا به کلی فراموششدهی دوران کودکی راه برده.
تأثیراتی که غالباً به سه سال اول زندگیشان بازمیگشت. اینها چیزهایییه که میگوید من تجربه کردم. و یک نقلقول جالب دیگر که رویاها اغلب چنین به نظر میرسد که دارای بیش از یک معنا هستند. نه تنها همانطور که مثالهای ما نشان دادهاند، ممکن است رویاها دارای چند تحقق آرزو در کنار یکدیگر باشند.
ممکن است یک رویا اینجوری نیست که همیشه یک آرزوی مرکزی یا تنهایی آرزو هست. ممکن است مجموعهای از آرزوها در یک رویا دارد به نوعی برآورده میشود. بلکه ممکن است یک رشته معانی یا تحقق آرزو روی هم قرار گیرند و آخری تحقق آرزویی باشد از اوایل کودکی.
بنابراین اینکه فروید تأکید دارد که خلاصه یک چیزی در کودکی رویا وصل میشه، ولی لزوماً اینجوری نیست که همهی محتواش از یک جای خاصی آمده باشه. یک نقلقول دیگر برای اینکه یک ایدهی خیلی مهم در مورد، من کمکم دارم وارد تفسیر رویا میشم. اینها نظریههای تولید رویاست که مهماند برای فهمیدن تئوری تفسیر رویای فروید، ولی اصل این کتاب بیشتر روشهای تحلیلیه.
یک نقلقول در مورد خود محتوای رویا میگوید که تجربهی من این است که هر رویایی به خود رویا میبیند.
کارسازند و من هیچ استثنایی در این مورد نیافتم. رویاها یکسره خودخواهانه اند. خودخواهانه به این معنا که شما در رویا مثلاً نباید انتظار داشته باشید که وضعیت کشاورزی کشور خودتان را ببینید. یا یک کشور دیگر ای مثلاً یک چیزی که بهتان ربطی ندارد.
مثلاً من تو رویا ببینم که یک واقعه بدی برای یک نفر اتفاق میفته بروم بهش بگویم که من خواب دیدم مثلاً تو خورد زمین. اگر من خواب دیدم که آن خورد زمین مربوط به خود من میشود. این خودخواهانه بودن شاید بیشتر در واقع به این هر اید کاری به دیگران ندارد در حالت رویا به خودش.
اگر من دیدم که یک کسی خورد زمین آن یک موجودی حالا به طور نمادین ممکن است تو رویای من یک معنی داشته باشه یا واقعاً من نسبت بهش یک سوء نیتی دارم و الی آخر. اینجوری باید به رویاها نگاه کنیم.
تمام شخصیت هایی که تو رویا ظاهر میشوند اگر من یک شخصیت را به صورت شیطانی در رویا میبینم این معنایش این نیست که بروم بهش بگویم تو آدم مثلاً شیطانی هستی. شاید تاثیری که روی من گذاشته اینجوری است. میدونید؟ نه اینکه یک آدم را در رویا قیافشو مثلاً تغییر میدهم ناخودآگاه من تغییر میدهد اینها همه در درون من.
همه شخصیت هایی که تو رویا ظاهر میشوند یا عوامل مختلفی در درون خود من هستند که به یک شکلی ظاهر شدن یا اگر آدم های بیرونی هم واقعاً ظاهر میشوند رابطه من با آن آدمه که دارد ظاهر میشود نه واقعاً خود آن آدم.
من دسترسی به عالم اید دسترسی به عالم خارج و من و واقعی کلمه ندارد نیازهای خودش را و تاثیرات جهان خارج روی خودش را دارد تبدیل میکند به یک داستان تحت عنوان رویا. این به نظر من نکته خیلی مهمی است. چون مثلاً شما تو آثار ادبی معمولاً این اتفاق میفته شخصیت نویسنده اجزای مختلف شخصیت نویسنده به صورت شخصیت های داستان ظاهر میشوند.
یعنی مثلاً فرض کن چیزهایی که من خیلی وقتا در یک داستان یک نمونه شخصیت قهرمان هست این مثل آن چیزی که نویسنده دوست داشته اینجوری باشه. بعد یک شخصیتی مثلاً خیلی عوضی هست آن چیزی است که تقریباً فکر میکند که خودش هست یا حالا آگاهانه یا ناآگاهانه و همینطور الی آخر.
شخصیت های مختلف آدم هایی که در اطرافش هستند بر حسب تاثیری که روی این آدم گذاشتن ممکن است تو رویا در داستان ظاهر بشوند. نه اینکه واقعاً این اطلاعاتی که هست واقعاً آن آدمه. ممکن است به دلیل رابطه بدی که بین من و آن وجود داشته اینجوری انعکاس پیدا کرده در داستان.
بنابراین این خیلی مهم است که ما این را بفهمیم که خود شخصیت رویایی ممکن است به چند پاره بشود و در رویا ظاهر بشود. حالا یک موردی از مواردی که این اتفاق میتواند بیفتد را بعداً الان بهش اشاره میکنم. رویاها زبان تصویری دارند.
با نقل و قول های جالبی از در این کتاب میشود گفت بنابراین این چیز بدیهیه دیگر یعنی کمتر با کلام سروکار دارند کمتر با منطق سروکار دارند.
فروید تاکید میکند روی اینکه بیشترین چیزی که در رویا به اصطلاح مهم است نه قیاسه نه تناقض در رویا معنی دارد شما چیزهای متضاد و متناقض ممکن است در آن واحد در رویا ببینید. ولی رویا از تشبیه زیاد استفاده میکند. از این همانی.
یک چیزی را میگذارد مثلاً شبیه یک چیز دیگر است شما باید بفهمید که این جای آن قرار گرفته. تکنیک اصلی تفسیر رویا انگار کشف شباهت هاست. این چه چیزی را تداعی میکنه؟ حالا یک خورده جلوتر برویم. یک چیز مهمی فروید میگوید نه خیلی مهم ولی جالب است که میگوید رویا اصولاً با ناخودآگاه با مفاهیمی مثل تناقض و سلب آشنا نیست.
شما هیچ وقت در رویا چیزی سلب نمیشود. اینجوری نیست که مثلاً فرض کنید که مثل علامت نقیض ندارد دیگر رویا رویا علامت نه این یک چیز منطقیه تو ذهن خودآگاه ما چیزها میتوانند نقض بشوند. یعنی من یک چیزی مفهومی را تصور بکنم که مثلاً فرض کن این چیزی که آن نیست و این خودش تبدیل به یک مفهوم میشود.
ناخودآگاه ما به چنین اپراتوری دسترسی ندارد. بنابراین فروید میگوید اگر یک نفر آمد برای شما یک رویایی تفسیر کرد تعریف کرد و در رویای خودش از نفی استفاده کرد بدونید که این در واقع یک مثل یک گزارش اشتباه است.
مثلاً حالا من این را آخرش به عنوان چهارمین نحوه سانسور بهش اشاره میکنم. میگوید یک نفر آمد پیش من و گفت که من یک رویایی دیدم که رفتم یک جایی که آن یک زنی آنجا بود مادر من نبود.
میگوید پس یعنی مادرش بوده. اگر در گزارش رویا الان در این کتاب گوتیک یک مثالی هست میگوید خب رویا این چه دیده؟ میگوید برای شما تعریف میکند که حالا رفتم یک جایی در یک خانه ای خانه من نبود.
پس یعنی خانه خودش بوده. دقت میکنید؟ حالا چرا اینها شیوه تحریف رویاست. بگذار حالا که گفتم این آخرین چیزی است که فروید تو این کتاب بهش اشاره میکند در آن مورد به اصطلاح آن ما آن باکس تحریف را باید خوب بشناسیم که بتوانیم رویا را تفسیر بکنیم دیگر ها؟
چه جوری تغییر شکل پیدا میکند خواسته تا تبدیل به متن رویا میشود. آخرین چیزی که میگوید در واقع اشاره میکند که یک باکس کوچیکی بعداً هم هست. شما اول صبح که پا میشوید اگر رویای خودتان را ثبت بکنید، پس فرداش اگر دوباره بخواهید رویا را به یاد بیارید، چیزهایی میگید، با نهایتاً این میخواهید این را امتحان کنید.
یک رویا را در اول صبح که دیدید ثبت کنید، بعد یکی دو روز ثبت کنید، دوباره یک بار دیگر بیاید رویا را یادآوری بکنید. میبینید که ظرف زمانی که گذشته، تغییر شکلهایی ذهنتان تو رویا داده. دقیقاً آن جاهایی را که خوشش نمیآید را انگار حذف کرده.
اینکه آن خانه من نبود، اینکه آن زن مادر من نبود، مثل اینکه حالا یک اتفاقی افتاده که دوست، ذهن خودآگاه ما، ببین وقتی من بیدار میشم، خلاصه این ایگوی من فعال میشود دیگه، بنابراین محتوای، محتوای رویا به یک معنایی همیشه با ایگو در تضاده.
مثل اینکه همیشه تو رویا یک محتوای وا پسزدهای وجود دارد. بنابراین فوری ایگو اگر بهش فرصت بدید، اولین کاری که معمولاً اتفاق میافتد این است که رویاها ذوب میشوند.
شما اگر اولین فرصت ممکن ثبتشون نکنید، اصلاً به کلی یادتون میرود. یک رویایی دیدید، صبح پا شدید، خیلی هم روتون تأثیر گذاشته، ساعت ۹ صبح که فکر میکنید هیچی یادتون نمیآید از اینکه دیشب چه تو خواب دیدید.
و اگر ثبتش کرده باشید، نهایتاً تا شب، و این یک موردیه که از دانشجوها یک شب به من که عادت داشت که رویاهای خودش را ثبت میکرد. بعد خب بلافاصله بعد اینکه از خواب بیدار میشم، میرم به اصطلاح فرش، رویا را ثبت میکنم.
شب به من گفت که یک چنین رویایی دیدم. بعد یک خورده من باهاش صحبت کردم، فرداش به من زنگ زد، خب رفتم گوش کردم، آن همان نبود، دستشویی بود که این اتفاق در آن افتاد.
و یک یک تحریف خیلی خیلی اساسی اصلاً ذهنش، چیزی که ثبت کرده بود و حتی به من فکر میکنم گفت که من صبحش یک بار دیگر گوش کردم این را. ولی تا شب که داشت برای من تعریف میکرد، یک تغییر خیلی اساسی ذهنش در رویا داده. این را فروید بهش میگوید تجدید نظر ثانوی.
این اصلاً در خواب اتفاق نمیافته، تو بیداری اتفاق میافتد. مثل یک باکس سوم میماند که ایگوی ما رسماً این کار را انجام میدهد. حالا در خود رویا چه اتفاقهایی میافته؟ چند تا مکانیسم مهم وجود دارد. یکی باشه. مکانیسم اول، مکانیسم تراکمه. اینکه شما وقتی که رویا میبینید، یک حجم عظیمی از چیزها ممکن است به طور متراکم ظاهر بشوند.
آدمها را همدیگر میافتن گاهی تو رویا. یک نفرو تو رویا دیدید که یک چیزی بین عموتون با فلان دوستتون بوده مثلاً. در خود محتوای رویا معمولاً اینجوری است که در واقع فروید اینطوری میگوید که اگر معمولاً اینشکلیه، رویا ممکن است دو خط باشه.
ولی وقتی تفسیرش میکنید با شیوه فرویدی، ممکن است اگر بخواهید بنویسید که معنی رویا چیست و چه از در محتوای درونیاش، ممکن است یک چیز خیلی بزرگ و وسیعی باشه و یک ساعت لازم بشود که آدم در موردش حرف بزند تا به زبان بتواند بیاورد که معنایش چیست. بنابراین رویاها به شدت متراکم شدن. و این یک مکانیسم. مکانیسم دوم اینکه رویاها از جابهجایی استفاده میکنند.
یعنی چون قرار است که چیزهایی را استفاده نکنن که خیلی برای ایگو ناخوشایند باشه. مثلاً باز یک مثال فرویدی، اگر خصومتی بین من با یک نفر باشه و من میل دارم که این از بین بره، اید من یک جوری خصومت دارد و تو رویا میخواهد آن را از بین ببره، ممکن است اگر از اقوام من باشه یا از دوستان نزدیکی من باشه و مستقیماً این کار در رویا صورت بگیره، ایگو در واقع تحریک بشود و خواب به هم بخوره.
درست؟ رویا، آن باکس دوم کارش این است که یک کاری بکند که ایگو تحریک نشه، بیدار نشه، از خواب وحشت نکند. بنابراین از چه مکانیسمی استفاده میکنه؟
یک کسی که شبیه آن آدمه، بعضی از ویژگیهای آن آدم را دارد. من در رویا ممکن است مثلاً بکشمش، یک بلایی سرش بیارم. بنابراین نزدیکان خودمو اگر مستقیماً نخوام باهاشون یک کاری بکنم، میتوانم این تغییر و وظیفه کسی که رویا را تفسیر میکند این است که شخصیتهای عجیب و غریبی که تو رویا ظاهر میشوند را مثلاً کشف بکند که این جای چه چیزی در واقع، جای چه آدمی قرار گرفته.
ممکن است پدر مستقیماً تو رویا ظاهر نشه، ولی یک آدمی شبیه پدرتون ظاهر بشود. اگر رویا جنبه منفی نسبت به پدرتون داشته باشه و الی آخر. بنابراین هم رویا تراکم استفاده میکند.
یک مثالی از خود فروید این است که میگوید یک بار تو رویا دیده که در استخری هست، یک عده آدم دور هستند و یک نفر دارد این را از آب میآورد بیرون. دستشو گرفته دارد از استخر میآورد بیرون.
میگوید من تو این تحلیلی که روی رویاهای خودم داشتم، در مورد این رویا خیلی زود متوجه به این شدم که اولاً دو تا تابلوی نقاشی که دیده اینجا تو این رویا وجود دارند.
که تابلوها را ذکر میکند که چه تابلوهایی هستن، اصلاً کجا هستند. و یک خاطرهای از یک چیزی در دوران کودکیش که یک روزی مثلاً استخر رفته و یک اتفاقی اینجوری افتاده. میگوید منظورش این است که آن خاطره با آن تابلوها یک جوری که همه با همدیگر متراکم شدن و این رویا را ساختن.
و در این رویا آن شخصیتی که واقعاً تو کودکی داشت این اتفاق برایش میافتاد و از استخر میاومد بیرون، حالا خود فرویده که جای آن را گرفته. پس آن مکانیسمها در واقع عبارتند از فشرده کردن، چیزها را روی همدیگر انداختن، خلاصه کردن، به اضافه جابهجا کردن بعضی چیزها به جای همه اینها در ما وقتی بدونیم که جهتش چیه، تا حدودی میتوانیم تشخیص بدهیم.
جهت اینها این است که آن آرزوهای به اصطلاح خطرناکی که نمیخوایم باهاش مواجه بشویم خیلی تو ذوقمون نزنه. بنابراین تحریف به یک دلیلی دارد انجام میشود. و مهمترین مکانیسم سمبولیسم که همه ما میدانیم که رویاها به شدت از سمبل استفاده میکنند.
بنابراین مهمترین کاری که در یک کسی که تفسیر رویا را انجام میدهد باید بدونه این است که با سمبولیسم رویا آشنا باشه. فروید معتقده که سمبلها شخصیان، تا حدودی زیادی شخصیان. یعنی شما نمیتوانید یک کتاب بنویسید که در آن بگویید که این یعنی این، اگر تو رویا دیدید. هر آدمی بنا به تجربههای خودش ممکن است از سمبلهای مخصوص خودش استفاده بکند.
چه جوری پس میشود رویا را تفسیر کرد با توجه به سمبولیسم؟ حالا من خیلی میل داشتم اگر وقت بود یک بخشی از این کتاب را کامل میشد اینجا بخوانم. یک فصلی این کتاب دارد تحت عنوان تحلیلی از رویای نمونه. رویایی هست که شهرت دارد تو تاریخ روانکاوی به اسم رویای ایرما.
فروید در تمام این فصل که کوتاه نیست و طبعاً نمیشود اینجا خوند، از صفحه ۱۰۰ تقریباً شروع میشود تا ۲۵ صفحه است. اتفاقهایی که روز قبل برایش افتاده را مینویسه. زمینههایی که آدمهایی که بعداً تو رویا ظاهر میشوند را شرح میدهد که اینها کی بودن، چه نوع روابطی باهاش داشتن.
رویا را به طور کامل متنشو خیلی طولانی شرح میدهد و بعد یک متن خیلی طولانی در تفسیر این رویا دارد. تمام اجزای رویا را سعی میکند که تفسیر بکند. این نمونه کاملی از یک تفسیر فرویدیه. شما تو آن کتاب گتی هم میتوانید خیلی تفسیرها، تفسیرهای کوتاه پیدا بکنید که معمولاً به آن نکته اساسی اشاره میکند.
تو این کتاب فروید چند تا رویا را خیلی طولانی تفسیر میکند. معمولاً آن رویاهای طولانی اسم دارند. مثلاً رویای گیاهشناسی. رویا را نقل میکند و بعد فکر میکنم رویای ایرما همه فوت و فنهای فروید کم و بیش در آن هست.
با اینکه وقتی دارد این را تو کتابش مینویسه، اول کتابه و هنوز مکانیسمها را نگفته، ولی استفاده میکند از دیدگاههایی که دارد نسبت به تحریف رویا. من شدیداً میخواهم توصیه بکنم که این فصل را حتماً بخوانید.
خیلی خوب است یاد بگیرید که تو هر موضوعی وارد میشوید کتابهای کلاسیک را بخوانید. یعنی به دست دومها اکتفا نکنید. معمولاً مثلاً همان کتاب جونز به نظر من جونز در حد خودش یک چیزی از تفسیر رویای فروید فهمیده، ممکن است همه چیزو نفهمیده باشه.
به نظر من جایی که اعتراض میکند نتیجه این است که یک چیزهایی را درست درک نکرده. یعنی مثلاً میگوید که من نمیفهمم که چرا اینقدر فروید روی تئوری محافظ خواب بودن رویا دارد تأکید میکند. در حالی که فروید کاملاً فکر میکنم از خودش بپرسید میبینید خیلی کشف مهمی میداند و تمام محتوای این کتاب هم یک جوری به آن ربط میده، هرچند مرتب.
یا اینکه جونز اعتراضش این است که چرا با اینکه فروید به نوعی معتقده که همه رویاها به رویاهای کودکانه به خواستهای کودکانه برمیگردن، ولی هیچوقت در کتابش میگوید من این بارها با دقت نگاه کردم و هیچوقت به رویاهای کودکانه نمیرسونه. بنابراین به نظر آن یک نقصی در تئوری فرویده.
در حالی که فروید هر نوع مثلاً میل جنسی سرکوب شده خب برمیگردد به کودکی دیگر. محتوای ناخودآگاه کلاً همه چیزهایی که ما میخواهیم تو ناخودآگاه ما هست به نوعی نتیجه واپسزده شدن یک چیزی در کودکی هستند. لزومی ندارد من تکتک اینها را بروم پیدا بکنم.
مثلاً اگر نمیخواهم وارد این بحث بشوم ولی شما هر جایی به وضوح از فروید میتوانید رد پای کودکی را ببینید. ضرورت ندارد که همیشه رویا را ببرم به یک خاطره خیلی مشخص در کودکی ببرم. خب بگذارید من اصول شیره تفسیر رویا را با همین رویا خیلی میل داشتم این رویا را متنش را بخوانم برایتان. ببینید اولین کاری که میکند وقایع روز گذشته را ذکر میکند.
یعنی شما اگر بروید پیش فروید یک رویا تعریف بکنید براش، اولین کار این است که وقایع روز گذشته را ازتون میپرسه. چیزهایی که به نظرتون میآید به رویا ربط دارد. نه حالا اینکه صبح پاشدید چه صبحونه خوردید و این کارای روزمرهتون را انجام دادید.
حتماً چیزهای محرکهایی تو روز گذشته هست که یک چیزی را تحریک کرده و تو رویا ظاهر شدن. تمام آدمهایی که متن رویا را که تعریف میکنید، همه آدمهایی که تو رویا هستن، همه اشیایی که تو رویا هستن، فروید سعی میکند در نهایت دقت از شما بخواهد که تداعیهای خودتان را بگویید.
شما را یاد چه چیزهای دیگهای میندازن. اگر یک آدمی تو رویا دیدید، چه چیز این شما را یاد چه زمانی میندازه؟
چه دورانی باهاش آشنا شدید؟ باید اطلاعات بدهید به فروید. اینجوری نیست که بگوید که اینها یک سری سمبل هستند برود تو کتاب خودش نگاه کند بگوید این سمبلها یعنی این. اگر سمبلهایی در رویاتون هست، اگر از یک چاقویی استفاده کردید ازتون مثلاً میپرسه که این چاقو شبیه چه چاقوییه که تو زندگی دیدید؟
ممکن است بیشتر از اینکه آن چاقو در آن رویا مهم باشه، هویت داشته باشه، مهم باشه که این را کجا دیدید؟ از کجا اومده؟ چرا مثلاً تو ذهنتان مونده؟ بنابراین یک شبکهای از تداعیها را فروید دنبال میکند که برسد به یک مفاهیمی که احتمالاً به آرزوهای ناخودآگاه شما ربط دارد و این تکنیک اصلی در واقع تفسیر فرویدیه.
و تمام مدت هم دنبال این تعریفها میگرده دیگر. دنبال معنی نمادها میگرده، دنبال این میگرده که بفهمه که این چیزهای متراکم شده چگونه از هم باز میشوند. یک عبارت معروف فروید دارد میگوید هر وقت تو تفسیر رویا به اینجا رسیدید که این یا آن، جاش بگذارید این و آن. هر دو تا.
یا یعنی یک نفر بهتان گفت که یک کسی را دیدم، شاید یک عمو بود یا شاید فلانی بود یا فلانی بود، سه نفر هم گفت هر سه تا. هر سه تا را تو تفسیر رویاتون همینجور ادامه بدهید در شبکه تداعیهاتون بروید جلو. و فروید مدام خاطرات را سعی میکند زنده بکند.
چه وقایعی در دوران کودکی یا نزدیک اتفاق افتادن که به نوعی با این رویا، دیدن یک تابلوی نقاشی، رفتن در یک مکان خاص، اینها همه ممکن است روی مکانی که رویا به اصطلاح دیده شده، همه اینها تأثیر بگذارد. و نهایتاً فروید دنبال چیه؟
که دنبال آن آرزوی ناخودآگاهی که این رویا را باعث شده، آن هسته مرکزیشو ساخته. من هنوز ۱۰ دقیقه یک ربع وقت دارم. بگذارید خیلی کلیات این رویا را بگویم. شدیداً باز تأکید میکنم که این رویا را همهتون میتوانید فصل کتاب را که ۲۵ صفحه بیشتر نیست بخوانید.
فکر میکنم اصول کار فروید را در واقع یاد میگیرید. رویا این است که ایرما یکی از بیمارای فرویده.
یک زنی از آشنایان فروید که مدتی تحت درمان بوده به دلیل عوارض هیستری و بعداً فروید سعی کرده قانعش بکند که درمان تمام شده. حالا آن مقاومت میکرده، دور شده و نهایتاً یک روز قبل، روزی که بعداً شبش رویا این رویا ظاهر میشود برای فروید، یکی از دوستانش اتو رانک، آن هم روانکاو همکار معروف فرویده، میآید و از پیش آن ایرما آمده.
فروید حال ایرما را میپرسه. رانک با یک لحنی بهش جواب میدهد که میگوید خوب است ولی نه اونقدرها. و یک مقدار لحناش شماتتآمیز دارد. انگار که تو نتونستی این را خوبش بکنی. هنوز عوارض هیستری در آن مانده در حالی که فروید به شدت تأکید کرده بود که درمان تمام شده و مثلاً میتونی بری و دیگر مشکلی نداری.
خود ایرما نمیپذیرفته و رانک هم اینجا یک جوری برخورد میکند که مثلاً فروید نتونسته کار خودش را درست انجام بده. بنابراین یک احساس گناهی در فروید به وجود میآید. رویای فروید اینجوری است که خیلی دارم خلاصه میگویم. این رویا را خیلی مفصل نقل کرده. خود متن رویا یک صفحه و نیمه.
در جلسه مهمانی که تو خانه مثلاً فروید تشکیل شده، ایرما هم هست. فروید از ایرما حالش را میپرسه. ایرما میگوید که خیلی درد میکشم. مثلاً تو ناحیه معدهام احساس درد میکنم. فروید میبرتش جلوی پنجره آزمایشش میکند و متوجه میشود که یک مثلاً عوارضی تو گلوش هست. بعد استاد فروید که آنجا حضور دارد آن هم میآید. فروید مثلاً ازش میخواهد که بیاید آزمایش کند.
یکی دیگر از دوستانش هم میآید و اینها متوجه میشوند که این بیماری جسمانی دارد. این دیگر هیستری هیستری نیست. این عوارض مثلاً درد و اینها که میکشه نتیجه یک چیز جسمانیشه. تو این رویا ا اتورانک ظاهر میشود و فکر میکنم یک حرف احمقانهای میزند.
کاملاً احمقانه. فروید تفسیرش این است. میگوید من با انگار ناخودآگاه من با این رویا اولاً احساس گناه خودش را از بین برد. میگوید که اینکه من تقصیر من نیست که آن درد میکشه. ما یک مرض دیگهای داریم.
من هیستریشو درمان کردم. رویا دارد این آرزو را تحقق میبخشه که درمان فروید کامل بوده و بیخود شما تحقیرش میکنید. مشکل آن یک مشکل جدید به اصطلاح جسمانیه.
ثانیاً به قول خودش انتقام خودش را از اتورانک هم گرفت. این اتورانک یک چیز کاملاً بیربط و احمقانهای تو این رویا گفت که مثلاً یک چیز بیربط بود.
به اضافه چیزهای دیگهای که حالا با ا ا یک حجم زیادی از اطلاعاتی که مربوط به زندگی خود فروید میشود اینجا وجود دارد که چطور حتی نسبت به استاد خودش مثلاً اینجا یک حس انتقامجویی انگار وجود دارد و الی آخر.
در این کتاب و در کتاب گوتیم کلی رویای تفسیر شده هست. اینها نمونههای خوبی هستند از اینکه همیشه در واقع میشود رویا را به یک چیز برگردوند، به یک آرزوهای پنهان برگردوند که سرکوب شده هستند.
یکی از تکنیکهایی که حالا جزو این چهار تا تکنیک اصلی کتاب نیست و در تحریف رویا به نوعی دخالت داره، چیزی است که فروید بهش دراماتایز کردن میگوید. شما خودتان را نمیبینید که به عنوان شخصیت اصلی رویا. مثلاً تو رویا میبینید که دارید فیلمی تماشا میکنید. آن تو یک نفر پدر خودش را میکشه. دقت میکنید؟
یا مثلاً فرض کنید ا اصلاً تو رویای شما یک شخصیت مجهولی ظاهر میشود و یک سری کارا میکند. فروید میگوید این یک نوع سانسوره. وقتی من نمیتوانم به خودم نسبت بدهم یک کار را ولی دوست دارم که آن چیز را در رویا ببینم. آن عمل را در رویا ببینم ممکن است به صورت یک نمایش، یک فیلم یا تو رویا ببینید که یک که دارید خواب میبینید.
گاهی تو رویا آدم یک چیزهایی دارد میبیند و انگار آگاهه که این رویاست. این به نوعی یک جور محافظت کردن در مقابل ایگوئه دیگر. من دارم خواب میبینم که این اتفاقهای بد دارد میافتد بنابراین خیلی مهم نیست.
اتفاقاً اینجور جاها به جای اینکه فکر کنید که رویا مهم نیست، من یک فیلم در خواب دیدم یا یک نمایش دیدم، یک کس دیگهای این کار را کرد، اتفاقاً این رویا احتمالاً خیلی مهمن. برای خاطر اینکه خیلی سانسور شدن. خیلی به یک محتوای خیلی عمیقی انگار ربط داشتن که قابل تحمل نبود، بنابراین به شکلی دراماتایز شدن.
نهایتاً در این کتاب چیزی که میتوانید پیدا کنید، من واقعاً میل ندارم بیشتر از یک جلسه در مورد این کتاب صحبت بکنم، در مورد این موضوع صحبت بکنم.
یک فصل خیلی جالب تو این کتاب پیدا میکنید که اولین باریه که در واقع فروید اینجا سعی میکند که یک مجموعهای از نمادهای استاندارد را ردیف بکند. نه مثل اینکه خوشطالع است یا بدطالع است. و در واقع یک دیکشنری خیلی کوچیک در خود این کتاب هست. و یک مجموعهای از رویاهای نمونهوار که همه آدمها میبینند.
اینجوری نیست که، درست است هر رویایی از نظر فروید پر از نمادها و اطلاعات شخصیه. ولی مثلاً فرض کنید رویای پرواز، رویای مرگ عزیزان، رویای امتحان، رویاهایی که بعداً نئوفرویدیها روش خیلی تأکید داشتن که مربوط میشود به خاطرات مربوط به تولد، اینجا تو این کتاب البته این ولی یک رویای نمونهای که زیاد در موردش بحث میکنه، رویای مربوط به ا من الان اولین رویای نمونهای که رویای عریان بودن در جمع.
اینها رویاهایی که مثلاً فروید میگوید همه آدمها تو زندگیشون احتمالاً دیدن. و ویژگیهاشم میگوید و سعی میکند که بگوید که چه خاطراتی در واقع طبیعی است که به این بگذره برسد. چه چیزی در کودکی همه ما مشترکه که این رویا را تولید میکنه؟ مثلاً تقریباً تفسیر فروید به یک چنین چیزی میرسد.
و در مورد نمادها کاملاً طبیعی است که انتظار داشته باشید که اکثریت نمادها معنی جنسی دارند از نظر فروید. برای خاطر اینکه واپسزده، چیزهای واپسزده شده در ناخودآگاه ما عموماً ویژگیهای جنسی دارند. کلاه به مثابه نماد جنسی مرد، کوچولو به مثابه اندام جنسی، زیر چیزی رفتن نمادهای نماز آموزشی که اینسی اینها رویاهای ملحقی هم دارند که این نمادها در آن آمده و تفسیر میشوند.
اندامهای جنسی بازنمایی شده به وسیله ساختمانها، پلکانها و چاهها، رویاهای اختهگی در کودکان، نمادگرایی ادراری، ببخشید، فروید اینجوریه، بازنمایی اندام نرینه به وسیله اشخاص، بازنمایی اندام مادینه به وسیله چشمانداز، رویاهای مربوط به پلکان و الی آخر. خیلی مفصل نیست ولی ایدههای تفسیر به اصطلاح سمبلیک فرویدی تو این کتاب هست و تو این کتاب هم اگر مجموعهی رویاهای آن کتاب گوتیک را بخوانید کلی نماد تفسیر شده است.
خیلی زیاد و آن کتاب کترین هم که من معرفی میکردم بخشهای بخشهایی از آن کتاب تفسیرها با ایدههای فرویدی کاملاً همخوانی دارند ولی نه کاملاً. این یک مجموعهای از اطلاعات بود که من در مورد تفسیر رویای فرویدی سعی کردم بهتان بدهم.
حالا خیلی چیزها را وقت نشد بگویم. مخصوصاً فکر میکنم این جلسه من میل داشتم تعداد رویاهایی که مثلاً بگویم و بعد تفسیرش را از روی این کتاب یا کتابهای دیگر بهتان بگویم بیشتر باشه. حالا شاید جلسات آینده به یک مناسبتهایی این کار را کردیم.
خب حالا اگر سوال هست من ۵ دقیقه دیگر وقت هست. گفتن تا ۸ و ۲۰ دقیقه. اگر سوالی هست بپرسید. شما یک سوالی داشتید که من نه. ببخشید شما. اسم من نفرام. رویکردی دارد که استفاده از اولش که میشه، اینجوری است. بله. ناخودآگاه اصولاً محتوای ناخودآگاه بیشتر در سه سال دو سه سال اول زندگی شکل میگیرد. اینجوری است که سه سال اول زندگی، بله.
آنوقت بعد نمیدانم گفتید که مثلاً درگیر آن مسئله مثلاً جنسی و اینها، مثلاً تو سه سال اول نظر اینقدر خیلی فعال نیست. خب، یک وقتی میگویید سه سالگی شکل میگیره، یک ذره با هم قابلفهم نیست. خب، برای خاطر اینکه شما مشاهدات فروید را ندارید دیگر.
فروید معتقده، اینکه این الان از نظر همه روانکاوها اینکه فعالیت جنسی در تقریباً از بدو تولد وجود دارد. بله. متوجه یک حالت کودکانه دارد دیگر. یعنی مثلاً لذت جنسی اصلاً در اعضای جنسی متمرکز نیست. یک جوری در بدن انگار پخش شده. اصلاً دهان، همین تئوری که فروید میگه، خب حداقل طرفدارهای فروید همچنان از این تئوری کاملاً دفاع میکنند.
و خیلی زود در واقع به یک جایی میرسیم که لذت جنسی به این معنای گنگی معنی پیدا میکند. و همین که از نظر فروید عقدهی ادیپ به وجود میآید. و اصلاً فروید تا حدودی فراموشی دوران اول زندگی را به عهدهی ادیپ رفت میداند. یعنی چنان مثلاً یک تروما، یک ضربهی روانی بزرگیه که همهچیز فراموش میشود.
کل انگار زندگی در و همونجاست منبع اصلی آرزوهای پنهان همونجاست. بعداً وقتی ایگو شکل میگیرد کمتر دیگر وابستگیهای مثلاً بزرگی در زندگی به وجود میآید. چون بچه معقولتر رفتار میکند. ایدش در واقع کنترل میشود. این تا آخرش ثابت میماند. یعنی فروید معتقده که تا آخرش ثابت میماند. اصلاً نهاد بشر از نظر فروید اید.
آنها یک چیزهایی انگار روش سوار شده. عقل سرکوب پیچیدهتر رفتارهاش عوض میشود. رفتار، اید کار خودش را میکند. ممکن است شما بتوانید با محدودیتهای مثلاً ایگو و سوپرایگو رفتارهای کاملاً عجیب و غریبی از خودتان نشان بدهید که هیچجمله لذتطلبانه نداشته باشه. ولی اید، مثل اینکه اید را خودتان را کاملاً خفه کنید. خب.
ولی اینجوری نیست که ایدتون عوض شد. از نظر فروید اصلاً اینجوری نیست. اید یک چیز کاملاً بیس حیات انسانه و همیشه هم همان رفتار امیال خودش را دارد. و نهایتاً هرچقدر پس بزنید تو رویاها خودشان نشان میدهند. یک جای دیگهای فوران میکند. مثلاً مثل یک کوه آتشفشانی که سعی کنید جلوش را بگیرید و نهایتاً طرف مثلاً دچار جنون میشود.
واقعاً من اصلاً من تصدیق نمیفهمم. مثلاً شاید الان تصدیق میکند که فقط در خواب که رویا، اید که دارد کار میکنه، بقیه خاموش نه. برای خاطر اینکه محدودیتهای سوپرایگو و ایگو تو آن باکس دوم تأثیر میگذارد. آنها هستند که سانسور را در واقع به نوعی به یعنی اید با توجه به محدودیتهای اخلاقی، محدودیتهای ایگوئه که رویا را به وجود میآورد.
بنابراین به قول بگذارید فروید فروید میگوید که عموماً خودش یک جایی در کتابش میگوید که اصولاً همیشه اینجوری است ولی بعداً تو یادداشتهاش اضافه کرده که مثلاً یک نمونهای از رویاهایی که اینجوری نیست هم در انتهای کتاب آورده که باکس دوم خلاق نیست. مثل اینکه رویا توسط باکس اول خلق میشه، باکس دوم فقط دارد یک تغییراتی که در آن میدهد.
مثل اینکه باکس دوم جایی نیست که رویا خلق میشه، تغییری مثل اینکه رنگ رنگش بزنی، تغییر شکلش بدی. رویا را اید دارد به وجود میاره ولی به هر حال از آن باکس دوم میگذره. ما کل باکس و رویامون باکسیه که شامل این دو تا باکسه. بنابراین به خروجیش که نگاه میکنید پس در آن ایگو سوپر ایگو هم دخالت دارد.
نمیتوانید بگویید اید به وجود آورد، به وجودش آورد. بله. نه دیگر. تا اینجا مستعدی میخواهد برود و میخواهد بیاید. بله که با این حال کلاس خوبی است. اگر سر وقت شروع بکنیم دو ساعت زمان کاملاً درست است. یک پاسخی که یکم برامون تا وقت اینها در مورد رویاهای پرواز.
رویای پرواز تفسیر فرویدیش، تفسیر فرویدیش این است که شما همه بچههاتون تو کودکی به نوعی پرواز کردید. یعنی شما یک تجربهای از پرواز دارید. در دست و گردن هم شدی، بالا پایین انداختنتون و این چیزی است که در رویا مدام برمیگردد. شما رویای پرواز میبینید. ولی الان نظریه فروید تو تفسیر رویا خیلی طرفدار ندارد.
الان فکر کنم عموماً رویای پرواز را دلیلش چیز دیگهای میدانند. جدیده. بستگی به شکل رویای پرواز دارد. بیوزنی مثلاً. بله. بیوزنی. کاملاً بستگی به شکل یعنی این چند تا چیز میتواند باشه که مدام تکرار میشود. مثلاً حاصل خستگی و تنبلی. نه، پرواز ناخودآگاه به صورت پرواز.
پروازهایی که اینجوریان که شما یک مسیری را به راحتی مثلاً، مثلاً که دستتون تکون میدید، طی میکنید، آدمهای این رویا را مرتب میبینند که یک جوری انگار میل دارند که به آرزوهای خودشان بدون زحمت برسن. مثلاً در طول زندگی خودشان روزایی که خیلی کار میکنند و خستهن و دیگر مثلاً دیگر کمکم ناامید شدن، یک رویا میبینند که دارند برای خودشان پر میزنند و خیلی مثلاً لذتبخش.
مثل پرواز کردن یعنی به طور ذهنی و رویایی یک مسافتی را طی کردن بدون زحمت زیاد. پس مثلاً رویاهای پرواز در دوره بلوغ جنسی ظاهر میشوند به دلایل جسمانی. بعضی از رویاها محرکهای جسمانی هستند. مثلاً در رویا اگر یک جایی خوابیدید بارون بیاید مثلاً پتوتون خیس بشه، تو خوابتون هم یک چیزی میبینید دیگر.
معمولاً به همان دلیلی که ساعت زنگ میزند اینجوری میبینید. گاهی اوقات تغییرات مثلاً دوران بلوغ و اینها باعث میشود که رویای تکراری پرواز معمولاً به صورت اینکه مثلاً زیر پای یک نفر خالی میشود و بعد خیلی آروم مثلاً حرکت میکند و اونجور چیزها.
و به اضافه که یکی مثلاً بیوزنی ناخودآگاه مثلاً میخواهیم به این مثلاً یک بلند پروازی آدمهایی که بلند پروازن و مثلاً یک چیزهایی خیلی خیلی دور را هدف خودشان قرار دادن، با گذار اینجور رویاها میبینند.
به جای اینکه راه بروند مثلاً قدرت پرواز دارند. اینها چیزاییه که در الان در به اصطلاح متون روانکاوی تفسیر رویا کموبیش رویای پرواز، این که یک چیز خیلی نمونه و کلاسیک بگذار از اتاق.
این را من نداشتم. بذارمش در آن کنم. آره، ساعت باز. من این را به این دلیل میذارم تو یک جایی هرچند که آدم اگر همینو ببینن هم خوب است چون بعداً من اگر جلسات پیدا پیدا بکند یک جای دیگر میتوانم. چشم. که در مورد تفسیر دیگهای روانکاوی آن را از روی پاک کنید.
متن کامل این جلسه خوانده شده است؛ ارجاعهایی که شاهدِ روشن یا مدخلِ متناظر نداشتند فعلاً نیامدهاند. ارجاعات فقط برای جلسهها و موضوعهایی آمده که بازبینی شدهاند.
به گفتهٔ سخنران، فروید مدلی تقلیلگرا، دترمینیستی و فیزیکالیستی میخواست و انگار کار داروین را تکمیل میکرد.
به گفتهٔ سخنران، تأکید بر ناخودآگاه از فروید (تمثیل کوه یخ) به یونگ (جزیره) و لکان («من» تخیلی) بیشتر میشود.
در تقریر سخنران از فروید: اید لذتطلب، ایگوی مدیر، سوپرایگوی برگرفته از فرهنگ، و ناخودآگاهی که از میلهای سدشده پر میشود.
در تقریر سخنران، رویا نزد فروید کارکرد زیستی دارد: خواب را حفظ میکند و آرزویی واپسزده را در شکلی تغییریافته برمیآورد.
به گفتهٔ سخنران، تفسیر فرویدی یعنی برگرداندن تحریف رویا با دنبال کردن تداعیهای شخصی بیننده، از محتوای آشکار تا آرزوی نهان.
به گفتهٔ سخنران، مدل فروید غریب مینماید چون برای توجیه فکتهای غیرعادیِ بیماری روانی ساخته شده، نه زندگی روزمره.
نشان خواهم داد که روشی روانشناختی هست که تفسیر رویاها را ممکن میسازد
فروید تعهدش این است که میخواهد نشان بده تو این کتاب که رویا معنی دارد و قابل تفسیریه
و یک نظریه وجود دارد در مورد تفسیر رویا. که رویا را که میبینیم چه جوری بفهمیم معنایش چیست
معتقدم که خیلیا اصلاً این دو تا را از همدیگر خیلی جدا نکردن
هدف از تفسیر رویا این است که این باکس دوم را در واقع یک جوری به عقب برگردونیم
ما یک محتوای آشکار داریم، آن چیزی که شما تو خواب دیدید، یک محتوای نهان داریم، آن آرزویی که این خواب را در واقع به وجود آورده
مهمترین کاری که در یک کسی که تفسیر رویا را انجام میدهد باید بدونه این است که با سمبولیسم رویا آشنا باشه
فروید معتقده که سمبلها شخصیان، تا حدودی زیادی شخصیان
یک شبکهای از تداعیها را فروید دنبال میکند که برسد به یک مفاهیمی که احتمالاً به آرزوهای ناخودآگاه شما ربط دارد و این تکنیک اصلی در واقع تفسیر فرویدیه
اینجوری نیست که بگوید که اینها یک سری سمبل هستند برود تو کتاب خودش نگاه کند بگوید این سمبلها یعنی این
هر وقت تو تفسیر رویا به اینجا رسیدید که این یا آن، جاش بگذارید این و آن
رویای پرواز تفسیر فرویدیش، تفسیر فرویدیش این است که شما همه بچههاتون تو کودکی به نوعی پرواز کردید
ولی الان نظریه فروید تو تفسیر رویا خیلی طرفدار ندارد. الان فکر کنم عموماً رویای پرواز را دلیلش چیز دیگهای میدانند
هیچ عنصر اخلاقی تو نهاد بشر نیست. مطلقاً
ما وقتی که به خواب میریم ایگوی ما تعطیل میشود هر چیز مزخرفی را ممکن است تو خواب ببینیم
هر خطای اخلاقی در واقع در رویا به وجود میآید
از اوایل تاریخ بشر رویاها یک جوری مقدس بودن، اهمیت داشتن. این احساس وجود داشت که مثلاً رویاها یک الهامهای ماوراء طبیعی هستند که در مورد آینده هستند
رویاها معمولاً در هم و برهم و پر از نمادها هستند
رویا از نظر فروید، بارها روی این تاکید میکند که رویا محافظ خوابه. به یک معنایی
هر رویا، هرشو من دارم اضافه میکنم، ولی منظورش همین است که هر رویایی تحقق تغییر شکلیافتهی یک آرزوی واپسزده یا فروخوردهست
آرزو را به طوری تغییر شکل میدهد که خواب به هم نخوره
فروید معتقد نیست که رویا چیزی در مورد آینده به ما میگوید
در مورد گذشته دارد چیزی بهتان میگه، نه در مورد آینده
کارسازند و من هیچ استثنایی در این مورد نیافتم. رویاها یکسره خودخواهانه اند
همه شخصیت هایی که تو رویا ظاهر میشوند یا عوامل مختلفی در درون خود من هستند که به یک شکلی ظاهر شدن
یکی از استدلالهای سادهای که میشود برای از همین طریق برای وجود ناخودآگاه آورد این است
اگر دترمینستیک بخواهید فکر بکنید، خودآگاه ما که این کار را نکرده، ما چیز دیگهای را اراده کردیم
هر میلی که اید دارد توسط ایگو سد میشود یا توسط واقعیت به نوعی سد میشه، اینها به یک جایی به اصطلاح تبعید میشوند که یک منبع به اصطلاح ناخودآگاهه
عمده این تعلیمات و این شکلگیری ایگو در سالهای اول شکل میگیرد
وقتی میخوابید ایگو و سوپرایگو تقریباً خاموش میشوند دیگه
ناخودآگاه، آن بخشی که ما بهش دسترسی نداریم رویا را تولید میکند
رویا اصولاً با ناخودآگاه با مفاهیمی مثل تناقض و سلب آشنا نیست
ناخودآگاه ما به چنین اپراتوری دسترسی ندارد
روان مثل یک کوه یخه که ما یک بخشی از کوه یخ را میبینیم و یک چیز عمدهای از کوه یخ زیر اقیانوس قرار دارد که نمیبینیم
فروید، یونگ و لکان را اگر کنار همدیگر بگذارید و تئوریهاشون را مطالعه بکنید میبینید که این تاکید روی ناخودآگاهی سیر صعودی هم تازه دارد
Freud واقعاً یکی از موفقیتهاش این است که مدلی که ارائه میکنه، بیماریهای روانی را تا یک حدود زیادی، بیماریهای روانی شناخته شده در زمان خودش را به همدیگر در یک مقولهبندی میکند
نمیخواهم بگویم این فرق این تئوری فروید را تأیید میکند در مورد هیستری، ولی تا حدودی معقول جلوه میکند
علتش این است که عقده الکترا مبهمه تو نظریه فروید
بیشتر در واقع وضعیت روانی مردها را به توجیه میکند نسبت به زنها یک مقدار مشکل دارد
من میخواهم بگویم که ضعیفتره نسبت به توجیهی که نسبت به مردها دارد
به نظر میآید که ضرورت دارد که ما یک چنین مدلهایی داشته باشیم برای اینکه فعالیتهای فرهنگی بشر را تحلیل بکنیم
ممکن است در قالب کلام هم لزوماً نباشد ولی از فرهنگ در واقع به ما به ارث میرسند
برای خاطر اینکه از سوپر ایگوشون بهشان گفته که این کار خوب است
تا حد ممکن جبرگرا باشیم، باید فیزیکالیست باشیم. یعنی باید سعی بکنیم که همهچیز را فیزیکی نگاه بکنیم
یعنی ما هنوزم آن پارادایم غالب علمیمون فیزیکالیستیه
لذتهای روحانی و اینها را از ذهنتان دور بکنید. ما داریم یک مدل فیزیکالیستی میدهیم
از نظر فروید اصلاً مبدأ اصلی در واقع تولید انرژی روانی میشود انرژی انرژی جنسی، چیزی که بهش میگی لیبیدو
فراروانشناسی را میشود گفت که یک بخشی از روانکاویه که سعی میکند که برای همه رفتارهای انسان یک تا حد ممکن یک مدل ارائه بده
نه روانکاوی به معنای متعارف که یک بخش عمدهاش تکنیکهای رواندرمانیه
همه آدمها اولین بار که روانکاوی را میبینن، ابتدا به ساکن اصلاً نمیفهمن این حرفها یعنی چه
اینها را لازم دارد برای خاطر اینکه مجموعه فکتهایی که دارد مطالعه میکند یک مقدار غیرعادی هستند
بیماریهایی مثل هیستری، اسکیزوفرنی، چیزایی، چیزهایی که Freud خیلی باهاش سروکار داشته، مخصوصاً هیستری
Freud به رویاها، حالا به هر دلیلی علاقهمنده. به هیپنوتیزم در جوانیاش علاقهمند بوده
آنجا قدیم در طبیعیات ارسطویی یک جسم به زمین میافتاد برای خاطر اینکه میل داشت برای اینکه از خاک بود
حداقل در زمان فروید تصوری از این وجود ندارد که توجیههای غایتشناسانه داشته باشیم
آنجا قدیم در طبیعیات ارسطویی یک جسم به زمین میافتاد برای خاطر اینکه میل داشت برای اینکه از خاک بود
یک عبارت معروفی از یونگ هست که میگوید که خودآگاهی مثل یک جزیرهای در اقیانوس ناخودآگاهیه
در حالی که یونگ یک جوری معتقده که بخش عمدهای از ناخودآگاهی انگار به ارث رسیده اصلاً ربطی به تاریخچه زندگی ما ندارد
اگر ما در وجودمون یک چیزی هست، یک فعالیت روانی هست، این یک جوری از لحاظ بیولوژیک باید اهمیت داشته باشه
تولید مثل در نظریه داروین در واقع مهمترین چیزی است که به بقای نوع کمک میکند. پس یک جوری باید اولاً رویای کارکرد بیولوژیک داشته باشه
فروید تحت تأثیر داروینیسمه. بنابراین یهجوری انگار دارد کار داروین را تکمیل میکند
نهاد انسان هم باز یک نهاد حیوانیه، فقط یک یک خورده پیچیده شده
چرا اینشتین نظریهاش جانشین مکانیک نیوتونی میشه؟ برای خاطر اینکه این یک فکتی رو، همه فکتهایی که آن توجیه میکرد، این توجیه میکنه، یک فکتهایی را هم توجیه میکند که آن نمیکرد
این واژگان روانشناسی عامیانه کاملاً یک واژگان خاصیه که ارتباطی با سایر شاخههای علم ندارد
لکان شاید از این هم افراطیتره
لکان اصولاً معتقده که این من یک چیز تخیلیه اصلاً انگار وجود ندارد
در زمان فروید دیدگاههای علمی شدیداً دترمینستیکان. یعنی جهان یک جهان لاپلاسیه
من نمیخواهم بگویم فروید در این حد مثلاً شجاعه که بخواهد مثلاً تئوریهای روانی خودش را روی یک چیزی مثل مدل لاپلاسی پیاده بکنه
هر رویایی در مورد مرگ نزدیکان و مرگ اشخاص از نظر فروید معنایش همین است. در نهاد شما آرزوی مرگ این طرف هست
اولین باریه که در واقع فروید اینجا سعی میکند که یک مجموعهای از نمادهای استاندارد را ردیف بکند
کاملاً طبیعی است که انتظار داشته باشید که اکثریت نمادها معنی جنسی دارند از نظر فروید
اگر نیوتون دارد مثلاً مکانیک نیوتونی را مطرح میکنه، واقعاً مهمترین چیزی که میخواهد توجیه بکنه، قوانین کپلر
اگر ممکن است در فیزیک، یعنی تقلیلگراست به این معنا که حتی اگر بتواند روانکاوی را ببره در فیزیک جا بده. اگر نه در بیولوژی یا حداقل عصبشناسی
اینها کار حساب میشوند به معنای فیزیکی. بنابراین کار ربط پیدا میکند به مفهوم انرژی
نهاد بشر، واقعیت روان بشر، آن چیزی است که خود فروید بهش میگوید نهاد اید
یک مثل اینکه در درون خودتان یک موجودی را تصور بکنید که صرفاً در جهت لذت دارد حرکت میکند
این چیزی است که آن جزء دوم روان ماست که بهش میگوییم ایگو
یک بخش دیگهای در روان ما ایجاد میشود که بهش میگوییم سوپر ایگو
در داستان یوسف پادشاه رویایی میبیند
در کتابهای مقدس نمونهای از رویاهایی هست که الهامهای الهی هستن، رویاهایی که آینده را برایشان پیشگویی میکنند
هفت تا گاو مثلاً لاغر هستند که هفت تا گاو فربه را میخورن
به گفتهٔ سخنران روانکاوی سه مکتبِ اصلی دارد که فرویدیها نامِ آن را فقط از آنِ خود میدانند و یونگیها هم تقریباً فروید و لکان را چندان به رسمیت نمیشناسند، هرچند احترامِ فروید را حفظ میکنند؛ فروید خاستگاهِ دو مکتبِ دیگر است و به نظرِ او هنوز مدلی در حدِ مدلِ فروید نداریم، هرچند دیدگاههایش ممکن است ناقص یا نادرست باشند.
داروین الگو، نه مبنا؛ و تقلیلی که فروید میکوشید، به گفتهٔ سخنران در زمانِ او معقول بود و با مشاهدهٔ بیشتر دشوارتر میشود.
توجیه و بیانِ فروید، نه تأییدِ او: سخنران سهگانه را از ضعیفترین جاهای نظریه میداند و ایرادِ منتقدان دربارهٔ نبودِ شخصیتِ سالم را نقل میکند؛ و سوءاستفاده از نظریه را نقدِ آن نمیشمارد.
به روایتِ سخنران، فروید ناخودآگاه را برای توجیهِ درمانِ هیستری فرض کرد، جایی که خاطرههای آزاردهنده به آن واپس رانده میشوند؛ اید «تقریباً انگار» جای آن را میگیرد، ولی با آن یکی نیست.
به گفتهٔ سخنران، روانکاویِ فرویدیِ آمریکا برخلافِ دیدِ فروید به ایگو بها داد، یونگ مشاهدهٔ بالینیِ بسیار بیشتری داشت و لکان زبان را محور کرد؛ اما نخستین مدلِ طبقهبندیِ انحراف و نوروز را فروید داد.
به روایت سخنران، رویا «به یک معنایی» محافظ خواب است و تحققِ تغییرشکلیافتهٔ آرزوی واپسزده، و با شبکهٔ تداعیهای خودِ بیننده تفسیر میشود؛ جلسهٔ پنجم همین روش را بر رویای ایرما نشان میدهد.
به تقریر سخنران، به محک پوپر روانکاوی ابطالپذیرِ تجربی نیست و در این معنا علم حساب نمیشود؛ اما به روایت او از پوپر منشأ تئوری مهم نیست و فکتْ توافق مجامع علمی است ــ توافقی که به گفتهٔ خودِ سخنران در روانکاوی نیست.
به گفتهٔ سخنران رشد در نظریهٔ فروید به همان سه مرحلهٔ کودکی محدود است؛ یونگ رشد و فردانیت را هستهٔ روان میداند و همین نقدِ عمودی، از نگاه سخنران، ایراد اساسی فروید است.
به گفتهٔ سخنران تلفیق فروید و مارکس از آن رو پیش آمد که پیشبینیهای مارکس به نظر تحققنیافته آمد ــ فرانکفورت، فروم و مارکوزه؛ و کاربردهای عقدهٔ ادیپ در کار دلوز و گتاری، هرچند به گفتهٔ او جالباند، به مبانی فروید ربطی ندارند.
به گفتهٔ سخنران با سهگانهٔ فرویدی میتوان روشنگری را گریز از سوپرایگو و آزادشدنِ کودک خواند و شکستش را توجیه کرد؛ اما خودش به تمام این «نگاه فرویدی» معتقد نیست و در انسان خطی متعادل به سوی رشد میبیند.
به گفتهٔ سخنران نقد هنری از جاافتادهترین کاربردهای روانکاوی است و پدیدآمدن داستان و فیلم به رؤیا میماند؛ اما فرضِ یک مؤلفِ واحد در سینما غالباً برقرار نیست و در فرهنگ نخبهگرا باید انتظار کمتری از آن داشت؛ و در نقد فیلمها تصریح میکند که «در موضوع فروید» نشسته و خود را به نگاه فرویدی محدود کرده است.
پس از آخرین جلسهٔ فرویدی سخنران به تیپولوژی یونگ میرسد ــ تقابل تفکر و احساس و حس و شهود ــ که «به نظر میرسد» از کار اصلی یونگ نیست؛ حسنش را سعهٔ صدر میداند و بخشی از شرحش را صریحاً از خودش میخواند.