پاسخ به پرسشها: دانشکدهٔ فنی و دفاع از فروید
به گفتهٔ سخنران وضع دانشکدههای فنی در ایران بیمانند است؛ روانکاوی را برای تحلیل فرهنگ میآورد و کارش را بیان فروید میداند، نه دفاع.
در این جلسه روانکاوی بهعنوان نظریه رفتار و فرهنگ، نه رواندرمانی، معرفی میشود. چارچوب فروید از هیستری و ناخودآگاه تا اصل لذت و غریزه مرگ مرور میگردد. نهاد و ایگو و سوپرایگو و عقده ادیپ نیز مطرح است.
خب، من شروع میکنم. خب، حالا من شروع میکنم. این به یک معنایی این جلسه، جلسه دومه ولی به من گفتن که فرض بگیرم که یک عده کسانی که میان، جلسه اول نبودن. مطمئناً آن چیزهایی که جلسه اول گفتم را تکرار نمیکنم. ولی میتوانم حداقل بگویم که حدوداً چه چیزهایی گفتم، بدون اینکه وارد جزئیات بشوم.
چون فکر میکنم که بخش عمدهای از چیزهایی که جلسه اول گفتم، حالت مثلاً ایجاد انگیزه داشت. فرض میکنیم آدمهایی که اینجا هستند به اندازه کافی انگیزه دارند. اگر هم از تیتر مطالبی که الان میگویم در مورد مطالب جلسه قبل کسی خوشش اومد، میتواند برود گوش بده. برای آن فایلهای صوتیشون هست.
فکر میکنم خیلی نیاز به تکرار همهچیز نیست. منتها تقریباً این جلسه مستقل از جلسه قبله. یعنی آن یک بخش اصلی که از جلسه قبل احتیاج دارم را چون میخواهم یک خورده بیشتر در موردش صحبت بکنم، خودبهخود تکرار میکنم.
مستقل از اینکه شما آن جلسه را شنیده باشید یا نه. تو جلسه گذشته، بگذارید من خیلی مختصر بگویم که بحثهایی که کردم، یکیش این بود که اصولاً سعی کردم بگویم که چرا روانکاوی، با توجه به اینکه بیشتر شاید وقتی آدم از روانکاوی میشنوه، احساس میکند که مثلاً منظور رواندرمانیه.
یک عده آدم بیمار هستند که میروند پیش روانکاو و روانکاو بهشان دستورالعملهایی میدهد یا الان که معمولاً یک قرص، یک چیزی میگیرن، شوک الکتریکی میگیرند مثلاً و حالا خوب میشوند یا یک خورده بهتر میشوند.
اینکه من سعی کردم توضیح بدهم که چیزی که اینجا به عنوان روانکاوی در موردش داریم بحث میکنیم، هیچ ربطی به رواندرمانی ندارد. به همهچیز واقعاً کار داریم به غیر از آن جنبههای عملی درمان کردن از طریق روانکاوی. این مباحثی که من دارم میگویم در واقع پایههای نظری روانکاویه که خود فروید عنوانش فراروانشناسی را بهشان داده.
بنابراین بحثمون در مورد یک چنین چیزهایییه. که هدف اصلیش در واقع پیدا کردن یک مدلیه برای اینکه رفتارهای انسان را بفهمیم. بنابراین بدیهیه که شما اگر یک مدلی داشته باشید که رفتارهای انسان را بتوانید تحلیل بکنید، آنوقت همه فرایندهای فکری انسان را میتوانید تحلیل بکنید. از هنر گرفته تا علم، دین، هر چیزی که در فرهنگ وجود دارد قابل تحلیل میشود.
به اضافه اینکه روندهای اجتماعی قابل تحلیل میشوند به نوعی توسط روانکاوی. من هدفم در واقع بیشتر این است که یک مباحث خیلی پایهای روانکاوی را اینجا بگویم و بعد سعی کنم بهتان نشان بدهم که چگونه میشود از دیدگاههای روانکاوی استفاده کرد و یک تحلیلهای فرهنگی جالبی ارائه کرد.
مثلاً نقدهای هنری، تحلیلهای اجتماعی و الی آخر. یک نفر یک سوال کتبی آخر جلسه قبل به من داد. من هرچند فکر میکنم توضیحهایی که در تو داخل خود جلسه گفته بودم میبایست این سوال را برطرف بکنه، ولی از یک جهتی بدهم نمیآید مجدد این سوال را بگویم که چه بوده و جواب بدهم. حالا شاید هم چیزی که تو ذهنم بوده ترکیب دو تا از سوالهای کتبی حالا.
فرض کنید که یک چنین سوالی وجود دارد که اینجوری شروع شده بود که با توجه به اینکه اینجا یک دانشکده فنییه و ما هم آدمهای نرمالی هستیم، چرا بحثهای مثلاً روانکاوی باید اینجا مطرح بشه؟ یک قسمتش که ما آدمهای نرمال هستیم را بگذاریم کنار حالا.
ولی یک قسمت دومش را من فکر میکنم این سوال به هر حال جالب است دیگر که چرا در مثلاً یک دانشکده فنی بخواهیم این جلساتی داشته باشیم، آن هم نه یک جلسه، مثلاً یک چیزی مثل درس فشرده در مورد روانکاوی.
فرض میکنیم که همهمون آدمهای نرمالی هستیم و احتیاجی به رواندرمانی نداریم. اینجا هم من میگویم که اصلاً بحثم رواندرمانی نیست.
ولی یک نکته خیلی مهم که من دوست دارم در موردش در واقع تاکید بکنم این است که ما در ایران دانشکدههای فنی که خیلی خیلی عجیب و غریبی داریم که مشابهش در هیچ جای دنیا نیست.
فکر نمیکنم هیچ جای دنیا یک چنین فرهنگی وجود داشته باشه که مثلاً یک آزمون سراسری برگزار بشود بعد همه اولاً در دبیرستانها تقریباً همه آدمهایی که ضریب هوشیشون از یک حدی بالاتره در سطح خیلی خوبشون میروند رشته ریاضی فیزیک.
بعداً وقتی کنکور امتحان میدهند انگار یک تعهد اخلاقی دارند که حتماً رشتههای مهندسی را پر بکنند بعداً به رشتههای علوم پایه برسن و طبعاً در کنکوری روشی که ما کنکور را برگزار میکنیم کسانی که از رشته ریاضی فیزیک وارد دانشگاه میشوند اصولاً وارد نمیتوانند قانوناً وارد رشتههای علوم انسانی یا هنر یا جاهای دیگر بشوند.
ما یک کشور استثنایی هستیم که یک جمع عظیمی از باهوشترین آدمها را طبق یک قراردادی که معلوم نیست از کجا آمده در دانشکدههای فنی جمع میکنیم. بعد خب واقعیت این است که اصلاً رشتههای فنی در این حد احتیاج به آدمهای خلاق ندارد. هیچ جای دنیا هم یک چنین اتفاقی نمیافته که مثلاً آدمهای خیلی خیلی باهوش، خلاقترین آدمها را بفرستن تو دانشکدههای فنی برای اینکه مهندس بشوند.
مخصوصاً با وضعی که ما تو کشور خودمان از نظر فنی و سطح به اصطلاح صنعت خودمان داریم که این تشدید هم میشود. یعنی من فکر میکنم این سنت در آمریکا هم مثلاً به درد نمیخوره که همه آدمهای باهوش بروند تو صنعت با اینکه پیشرفتهترین صنعت دنیا را دارد چه برسد تو ایران.
یک نتیجه خب اولاً که واضح است که این خب اتفاق خوبی نیست که تو کشور ما افتاده و همینجور هم دارد ادامه پیدا میکند و به نظر میآید که کمکم اولیا و امور هم یک خورده در فکر این افتادن که یک کاری بکنند که به هر حال حداقل آدمهایی که میآیند فنی یک جوری توضیح بشوند.
مثلاً فکر میکنم این ایجاد یک دانشکده مدیریت اقتصاد در دانشگاه صنعتی شریف که خیلی هم متقاضی دارد نشاندهنده این است که یک مقدار به فکر این افتادن این پتانسیل زیادی که تو دانشکدههای فنی هست را به سمت رشتههای دیگهای مثل مدیریت یا اقتصاد مثلاً بفرستن برای اینکه آنجا هم یک خورده آباد بشود.
فکر من احساسم این است که بد نیست که کانالهایی هم وجود داشته باشه به سمت خیلی رشتههای دیگر که همهجا ما احتیاج به آدمهای خلاق داریم تو زمینههای علوم انسانی. الان در یک سال اخیر مرتب میشنوید که حرف از جنبش نرمافزاری و تولید علمه.
منظور اگر دقت بکنید بیشتر حتی در زمینههای علوم انسانی منظورشون هست تا تو زمینههایی مثل رشتههای فنی یا حتی علوم پایه. بنابراین من فکر میکنم که خیلی خوب است.
من در واقع ایده اینکه یک چنین جلساتی ایجاد بشود این است که سه تا از بچههایی که اینجا جزو برگزارکنندههای جلسات هستند اومدن تو مرکز تحقیقات با من صحبت کردن و گفتن که ما یک برنامههایی داریم مثلاً جلسههای دو جلسه، سه جلسه رشتههای مختلف را تو دانشکده معرفی میکنیم.
مثلاً برای اقتصاد گفتن که یک جلساتی تشکیل شده و یکی از آقایون آمده و در مورد اقتصاد صحبت کرده که خیلی خوب است. بچههای فنی حتی اگر نخوان تو رشتههای دیگر فعالیت بکنند خوب است یک خورده ایدههایی داشته باشند در زمینه تئوری اقتصاد.
و گفتن که حتی ایده اینکه در زمینههای دیگر علوم انسانی هم یک جلسههایی بگذاریم به عنوان معرفی رشتهها داریم. خب من هم حقیقتش با توجه به اینکه فکر میکنم یک اوضاع خوبی در ایران نیست که اینقدر آدم وارد رشتههای فنی میشود و معمولاً خب اکثریتشون اطلاعی از بقیه رشتهها شاید پیدا نکنن، من اصلاً تو دبیرستان پیدا نکردن، تو دانشگاه هم همینطور.
فکر کردم که بد نیست که برای من هم تو یک زمینه علوم انسانی که فکر میکنم جالب است بیام صحبت بکنم و خب طبیعی هم هست با توجه به علایق خودم روانکاوی هم آن چیزی است که به ذهنم میرسد.
مخصوصاً اینکه دفعه قبل توضیح دادم که روانکاو اگر یک روانکاو حرفهای بیاورید به طور طبیعی بحث را میبرد به سمت رشته تخصصی خودش و رواندرمانی و بنابراین شما باید آدمهای آنرمالی باشید که آن حرفها به دردتون بخوره.
ولی من صحبتهایی که میکنم با فرض نرمال بودن شماست. فرض اینکه میخواهید از تحلیل در واقع از روانکاوی برای تحلیل یک موضوعهایی که در فرهنگ وجود دارد استفاده بکنید نه تحلیل شخصیت آدمها یا درمان کسانی که وضعیت آنرمالی دارند.
حالا من به عنوان اینکه این بحث را تمام بکنم، واقعیت این است که ما در سالهای اخیر این را دیدیم که به هر حال بچههایی که میآیند تو دانشکدههای فنی همهشان مهندس نمیشن. یعنی بعد از یک شما مشاغل مدیریتی سطح بالای کشور ما را نگاه بکنید، اکثریت را مهندسها تشکیل میدهند.
کسانی که در واقع بدون اینکه درسی خوانده باشند تو زمینه مدیریت به هر حال کشیده میشوند به کارهای مدیریتی و اصلاً از دانش فنی خودشان به معنای واقعی کلمه در زندگی شغلیشون استفاده نمیکنند. من بارها آدمهایی دیدم که در وسط به اصطلاح تحصیلشان در دانشکدههای فنی و بعد از گرفتن لیسانس حتی رشتههای علوم انسانی رفتند.
مثلاً از همدورههای خود من دانشکده حقوق علوم سیاسی مثلاً یک نفر تغییر رشته داد و آنجا هم جزو شاگرد اولها همیشه بوده الان هم جزو آدمهای به اصطلاح برجسته پژوهش در وزارت امور خارجه است.
و همینطور به هر حال برخی از بچهها این جرئت را پیدا میکنند که بعد از اینکه اومدن یعنی آن سنت را رعایت کردند که تو کنکور باید هرچقدر که رتبهشون خوب است و آن هم یک ترتیبی در رشتههای فنی حتی وجود دارد.
حتماً باید مثلاً اول سعی کنند که برق بروند بعد نمیدانم الان کامپیوتر انگار یا مهندسی مکانیک و همینجور الی آخر. مثلاً حتی تو وقتی که آن سنت را میخواهند رعایت کنند یک جوری انگار کفر محسوب میشود اول بزنن متالورژی.
متالورژی مثلاً رشته آخر فنیه اگر یک نفر برود آنجا لابد چیز نداشته. یک اصطلاحی زمان ما بود حتماً شما هم این اصطلاح را شنیدید میگویند که رتبه طرف رتبهاش نباید هدر برود. یک رتبهای مثلاً برق را آورده برود مثلاً متالورژی رتبه خودش را هدر داده دیگر بنابراین حتماً باید به رشته برق برود و واقعاً معلوم نیست ما اینهمه مهندس برق مثلاً در یک برای چه لازم داریم.
واقعاً لازم نداریم. خیلیهاشون تاجر میشوند. من نمیدانم به هر حال فکر میکنم این سنت خوبی نیست. بنابراین من شخصاً خیلی خیلی استقبال کردم از این ایده و همچنان هم دارم سعی میکنم با این حرفها حمایت بکنم که خوب است بچههایی که میان تو دانشکدههای فنی از سایر رشتههای علوم و علوم انسانی، علوم پایه سعی کنند یک اطلاعاتی داشته باشند.
واقعاً ممکن است بعضیهاتون استعدادهای ویژهای در یک رشتههایی داشته باشید و بخواهید زندگی شغلی آیندهتون را از طریق دیگهای در واقع تحصیلاتتون را تو زمینههای دیگهای ادامه بدهید یا حتی اگر متخصص شدید در زمینههای فنی به هر حال یک زندگی فرهنگی جداگانهای هم ممکن است برای خودتان بتوانید دست و پا بکنید. این خیلی اتفاق خوبی است.
در دانشگاههای بزرگ دنیا معمولاً در همه رشتهها مخصوصاً تو رشتههای فنی و علوم پایه یک سری درسهای علوم انسانی میذارن به طور آزاد. دانشگاه در واقع همین برنامهای که الان اینجا دارد برگزار میشود خیلی رسمی مثلاً شما بروید تو Berkeley میبینید تو دانشگاه Berkeley یک دانشجویی که تو رشته علوم پایه یا مهندسی کار دارد درس میخونه میتواند یا در واقع اصلاً مجبوره یک جوری لازم است که یک سری واحدهای علوم انسانی بگیرد.
به اختیار خودش میتواند ادبیات بگیره، میتواند تو زمینههای زمینههای هنری بگیره، میتواند تو زمینههای جامعهشناسی، روانشناسی. اینها همهشان در واقع یک جوری تو دانشگاه Berkeley ارائه میشوند و آدمها میتوانند بروند در آن کورسهای فشردهای که یک رشته علوم انسانی را به طور فشرده معرفی میکنند شرکت کنند.
ما چون تو ایران در واقع یک حجمی از درسها را به معارف اسلامی و چیزهایی که به نظر میآید جنبههای دینی دارد از نظر به اصطلاح بعد از انقلاب فرهنگی لازم دونسته شده که این اطلاعات را به بچهها بدهیم دادیم دیگر وقت اینکه بخواهیم مثلاً به چیزهای دیگهای بپردازیم معمولاً تو دانشکدههای فنی نیست.
به نظر من این خیلی به هر حال ایده خوبی است که یک سری سخنرانیهای علوم انسانی اینجا داشته باشید و خیلی جدی بیاید شرکت بکنید و با بعضی از زمینهها آشنا بشوید و اگر دوست داشتید بعداً خودتان ادامه بدهید یا حتی ممکن است بخواهید که تحصیلاتتون را در زمینههای غیر از فنی ادامه بدهید.
این احساس کلی من این است که همه آدمهایی که میان تو دانشکده فنی از جمله خود من لزوماً به درد مثلاً مهندس شدن نمیخورن. من اگر به درد احساس میکردم به درد مهندس شدن میخورم میموندم تو رشتههای فنی. من بعد از لیسانس رفتم تو زمینههای علوم پایه درس خواندم و فکر میکنم که کار کاملاً درستی کردم.
یعنی اگر میموندم تو رشتههای مهندسی خیلی استعداد برای کار فنی نداشتم حالا. فکر میکنم هنوزم احساس میکنم که درست فکر میکردم. حالا این جواب آن سؤال بود که چرا در دانشکده فنی باید در مورد روانکاوی صحبت بکنیم و من فکر میکنم در مورد همه چیزهای دیگر هم باید روان مثلاً آدمهای دیگهای بیاورید در زمینههای دیگر هم صحبت بکنند این خیلی خوب است.
چرا و اگر تو یک سؤال دیگهای انگار بود که چرا در بحثهایی که جلسه اول کردیم من از فروید دفاع کردم؟ یک چنین سؤالی. و کلاً فکر میکنم اصل سؤال در واقع یک جوری اشکال دارد که من این کاری که من کردم اسمش دفاع کردن نیست.
من از نظر خودم سعی کردم و تو همین جلسه هم سعی میکنم که نظریه فروید را بیان بکنم. وقتی که آدم واقعاً تلاش میکند که خیلی خوب یک چیزی نظریه را بیان بکند شاید این احساس در واقع به وجود بیاید که آدم دارد دفاع میکند دیگر.
یعنی اگر من سعی بکنم و موفق بشوم که نظریه فروید معقول جلوه بدم، این احساس ممکن است به وجود بیاید که دارم دفاع میکنم.
من عادتم برخلاف خیلیها این است که به هیچوجه وقتی یک نظریه را میگم، همزمان نقدشو نمیگویم. فکر میکنم که این کار را خوبی نیست، یعنی مثلاً این جلسه تا حد ممکن سعی میکنم هیچ ایرادی به حرفهای Freud نگیرم و نهایت سعیامو میکنم که اونطوری که خودش بیان میکرد، خیلی در واقع پایههاشو بگویم و یک جوری معقول جلوه بکنم.
اگر بعداً به هر حال به طور طبیعی ما به مشکلاتی برخوردیم و به نظر آمد که این نظریه کافی نیست، کما اینکه تاریخ روانکاوی به این سمت رفته و آدمهای دیگری اومدن چیزهایی به این نظریه اضافه کردن یا حالا به طور کلی یا جزئی ردش کردن، فکر میکنم که خب به طور طبیعی اگر لازم شد این اتفاق میافتد.
تو همین کلاس هم اگر رفتیم جلو یک پدیدهای را دیدیم که این دیگر با حرفهای Freud توجیه نمیشه، خب بعداً یک توجیههای جدیدی میآریم، نظریه را در واقع تعمیم میدهیم یا یک قسمتهاییشو رد میکنیم.
به هر حال من امروز سعیام این است که مقدمات در واقع آن هسته اصلی نظریه Freud را با خیلی در واقع زدنش خیلی از شاخ و برگها سعی کنم بگویم که چه دارد میگوید و ممکن است باز تو این جلسه این احساس به وجود بیاید که دارم به نوعی دفاع میکنم از Freud.
خب، من جلسه قبل به غیر از اینکه همین یک توضیحاتی دادم که نظریه روانکاوی چطور میتواند در زمینههای دیگر ما کاربرد داشته باشه، مثلاً تو نقد هنری، در بحثهای مربوط به نظریه انتقادی مثل فمینیسم یا مخصوصاً خود نظریه Freud که حالا امروز مورد بحث ماست، در آثار دو نفر از آدمهای معاصر نظریه انتقادی، Deleuze و Guattari، یک سهم خیلی اساسیای دارند.
اینها اصلاً از بحث عقده ادیپ Freud به شدت استفاده میکنند. در واقع یهجوری انگار محور همه بحثهایی که میکنند روی همین در واقع روانکاوی Freud و البته خب چون فرانسوی هستن، یک مقدار هم در واقع تحت تأثیر بحثهای Lacan. چیزهایی که دفعه قبل گفتم، یک توضیح در واقع شخصی تاریخی دادم که اولین برخوردم با روانکاوی چه بوده، سعی کردم بهتان بگویم که چرا روانکاوی یک خورده احتیاج به کلاس دارد.
اولین باری که آدم باهاش برخورد میکند اینقدر ممکن است غیرعادی به نظر برسد که دچار شوک بشود کسی که دارد مطالعه میکنه، به نظر بیاید که همه حرفهایی که دارد گفته میشود یک جوری چرند و پرند و من سعی کردم تا آخر جلسه این را توجیه بکنم که چرا یک خورده در واقع نظریه روانکاوی در ابتدا غیرعادی به نظر میرسد.
یکی از نکتههایی که گفتم، یک مثالهایی تو جلسه قبل ارائه کردم که دوباره تکرار نمیکنم. از موردهای حاد و بسیار عجیب در واقع کیسهای روانی و پدیدههایی که رواندرمانگرهایی مثل Freud اینها را در واقع باهاش مواجه شدن و مجبور شدن یک تئوری عجیبی در واقع اگر عجیب به نظر میرسه، تئوری عجیبی داشته باشند که چنین پدیدههای عجیبی را در آن توجیه بکنند.
ما چون اصولاً با آدمهای نرمال به نظر میرسد سروکار داریم، اگر نرمال تعریف دقیقی داشته باشه که فکر نمیکنم داشته باشه، چون با آدمهای نرمالی سروکار داریم، خب به نظر نمیآید تئوریهای عجیبی هم لازم داشته باشیم برای اینکه رفتار آدمها را توجیه بکنیم.
عموماً مردم تصورشون از رفتار آدمها این است که آدمها طبق یک معیارهای کاملاً خودآگاهی رفتار میکنند. یعنی تصمیمهایی که تو زندگیشون میگیرند بر اساس مثلاً نفع و ضرر یا یک سری معیارهای اخلاقی فکر میکنند و رفتار میکنند. نظریه روانکاوی همهاش در واقع دارد این را میگوید که اینجوری نیست.
یعنی واقعیت این نیست که ما توسط خودآگاهی خودمان تو زندگیمون همه تصمیمهامون را میگیریم و رفتارهای خودمان را در واقع تحت کنترل خودمان داریم. با مشاهدههای عجیب و غریبی که در واقع دارن، کمکم به این نتیجه رسیدن که یک بخش عمدهای از احساسات ما مخصوصاً عواطف ما و حتی تصمیمگیریها، خاطرات ما، اینها همه تحت تأثیر یک مکانیسمهایییه که داخل در قسمت خودآگاه، آن قسمت روشن ذهن نیست.
مربوط به یک بخشهایی میشود که خارج از در واقع کنترل ماست و به همین دلیل روانکاوی دانشیه که یک خورده نسبت بهش به اصطلاح خود Freudی مقاومت وجود دارد. آدمها دوست دارند که فکر بکنند که روی همه زندگی خودشون، افکار خودشون، احساسات خودشان به نوعی کنترل دارند.
و وقتی یکی میآید برایشان توضیح میدهد که اصلاً اینجوری نیست، کلی از احساسات و افکاری که به ذهنت میرسه، احساسهایی که داری، تصمیمهایی که تا حالا گرفتی، گرایشات، اینها همه در واقع به نوعی برمیگردد به یک زمینههایی که چندان روشون فکر نکردی و جزو خودآگاهیت نیست.
نمیشود این نظریه دلچسبی نیست. بنابراین طبیعی است که آدمها یک خورده به طور واقعی مقاومت نشان میدهند در مقابل فهمیدن و جذب کردن یک چنین اطلاعاتی که در روانکاوی هست.
من مثالها را تکرار نمیکنم. فقط دارم سعی میکنم که آن استراکچر بحثی که جلسه قبل گفتم و در واقع همه چیزهایی که من گفتم به نوعی آماده کردن ذهن شما بود که میخواهیم یک نظریه یک خورده غیرعادی را اینجا ارائه بدهیم.
سعی کردم توجیه بکنم که چرا این نظریه غیرعادی باید باشه و انتظار نباید داشته باشیم که نظریه خیلی نظریه عادیای باشه. فکر میکنم نظریه فروید در دیدگاه اول که آدم نگاه میکند واقعاً یک خورده عجیب و غریبه. این همه تأکید روی مثلاً مسائل جنسی یا چیزهای خیلی غیرعادی که ما معمولاً روش تأکید نمیکنیم ممکن است عجیب به نظر برسد.
خب قسمت اصلی بحث من که الان میخواهم در واقع واردش بشوم این است که میخواهم سعی کنم که خیلی خیلی مختصر واقعاً بدون اینکه وارد جزئیات بشم، بدون اینکه خیلی رعایت به یک معنای امانت را بکنم مثلاً سیر تاریخی همه فکرهای فروید را در نظر بگیرم، حداقل فکر میکنم سه واحد مثلاً درس میشود ارائه کرد که شما در مورد فروید اطلاعات اجمالی به دست بیاورید.
من چون قصدم این نیست که فروید را توضیح بدم، قصدم این است که یک پایهای بگذارم که بعداً یک بحثهایی در واقع با استفاده ازش بکنیم. در یک حد خیلی اجمالی میخواهم تو این جلسه نظریه فروید را فقط توضیح بدهم.
مبانیشو خیلی مختصر در واقع جلسه قبل گفتم و تو این جلسه هم مجدداً یک چیزهایی را تکرار میکنم، یک خورده عمیقتر بیان میکنم و بعد وارد یک مباحثی میشویم که اساسی و بعداً قرار است تو جلسات آینده ازشان استفاده بکنیم.
من طبق معمول فکر میکنم از نظر تاریخی از هر نظر نگاه بکنی نظریه فروید برمیگردد به تجربههای مشترکی که با یک آدمی به اسم Breuer داشته به عنوان حالا دستیار یا همکار که اینها روی بیمارایی که هیستریک بودن کار میکردند.
هیستری من فکر کنم جلسه قبل تعریف کردم. هر نوع اختلالات جسمانی که بدون در واقع عارضههای واقعی جسمانی به وجود میآد، آنهایی که دلایل روانی را دارد بهش بهش بهش میگویند هیستری.
مثلاً فرض کنید یک کسی یک دستش فلج میشود و آزمایشها نشان میدهد که هیچ نوع در واقع اتفاق خاصی از نظر جسمانی برایش نیفتاده. در واقع عامل روانی دارد. خیلی اتفاقهای عجیبی ممکن است از نظر جسمی برای آدمها بیفتد که اینها همه هیستری محسوب میشوند. حالا ممکن است خیلی خفیف یا خیلی شدید باشند.
به هر حال هر نوع معلولیت که علت جسمانی نداشته باشه را معمولاً در روان بحثهای رواندرمانی تحت عنوان هیستری طبقهبندی میکنند. فروید در یکی از دورههای کاریاش که منجر شد به این نظریاتی که ما تحت عنوان نظریه فروید میشناسیم با یک آدم معروفی به اسم Breuer کار میکرد و یک تجربه استثنایی که اینها به دست آوردن و گزارش کردن.
این گزارشهاشون را به فارسی من دفعه قبل آدرسش را فکر میکنم دادم که ترجمه شده در مورد بیمارای هیستریکشون بود که یک روش درمانی جدید در واقع ادعا کردن که برای هیستری پیدا کردن.
مشاهدهشون این بود که وقتی که بیمار هیستریک به نوعی به منشأ بیماری خودش، اتفاقی که تو زندگیش افتاده که باعث شده که این وضعیت این معلولیت برایش پیش بیاید را به خاطر میآورد به نوعی میشود گفت که به خاطر میآورد و بیانش میکنه، عوارض هیستری از بین میرود.
یعنی یک لحظه هیجانانگیز، مثلاً یک اتفاق خیلی بد، یک چیزی در زندگی این آدم اتفاق افتاده، یک هیجانی بهش دست داده و از آن لحظه به بعد یک یک عضو یا بخشی از مثلاً اعضای بدنش دچار فلج شده.
اینکه به خاطر آوردن یک خاطره میتواند باعث برطرف شدن یک معلولیت جسمی بشه، خب این اتفاق خیلی عجیبیه. من یک قطعهای از خود گزارش Breuer و فروید را برایتان میخوانم که دقیقاً این را بیان میکنند و روی قسمتش میخواهم تأکید بکنم.
میگویند که هر نشانه هیستریک فرد، هر نشانه هیستریک فرد بلافاصله و برای همیشه ناپدید میشد اگر موفق میشدیم خاطره رویدادی را از نو زنده کنیم که سبب خیزش آن هیجان شده بود.
بنابراین اینها در واقع بیشتر با استفاده از هیپنوتیزم بیمارا را میبردن به آن لحظهای که یک اتفاقی تو زندگیشون بوده که باعث هیستری شده و آن اتفاق اتفاقیه که در واقع تو ذهن اینها انگار دور انداخته شده.
انگار یک جوری تعمداً از خاطراتشون حذف شده. وقتی که اینها را وادار میکردند به نوعی این خاطره را به یاد بیارن وقتی که این باز ادامه همین گزارش، وقتی بیمار رویدادی را شرح میداد و آن هیجان را به زبان کلامی نقل میکرد، نشانه هیستری که از میان میرفت.
اینکه انگار بیمار را وادار میکردند که برگرده به یک خاطره بسیار بسیار تلخی که میل ندارد به یاد بیاورد و وقتی که آن را به یاد میآورد و بیان میکنه، یک دفعه خوب میشود. خب این یک حالت معجزهآسا دارد. خیلی واضح است که احتیاج به یک تئوری خوب داریم برای اینکه یک چنین پدیدهی عجیبی را توجیه بکنیم.
معمولاً این را به عنوان نقطه عظمت فروید در نظر میگیرند. توجیه کردن اینکه این پدیده چیه؟ چطور ممکن است که یک چنین اتفاق عجیبی بیفته؟ یک فرض جسمانی مثلاً توسط یک به یاد آوردن و بیان کردن یک خاطره کاملاً برطرف بشود.
این شیوه درمان را بروئر و فروید اسمش را تخلیه گذاشتن برای خاطر اینکه به نظر میآید که انگار یک چیزی در درون این آدم گیر کرده و وقتی که این بیان میشود و تخلیه میشه، همه چیز به حالت اول خودش برمیگردد.
و این فرضهایی که فروید در واقع به طور عمده مطرح کرده و بروئر خیلی دنبال نظریهپردازی برای ادامه کار در واقع نبوده. از اینجا فروید در واقع نظریهپردازی خودش را شروع میکند.
در واقع ابتدای نظریهپردازی فروید این است که ما برای توجیه کردن یک چنین پدیدهای لازم داریم که فرض کنیم که یک بخشی از ذهن ما که اسمش را ناخودآگاه میذاریم وجود دارد که دور از دسترس خودآگاهی ماست. ما نمیتوانیم به ناخودآگاه با به اصطلاح به طور کنترلشدهای دسترسی پیدا کنیم.
انگار یک بخشی از حافظه وجود دارد غیر از حافظهای که همیشه در واقع داریم و بهش دسترسی داریم، بخشی از حافظه وجود دارد که به طور عادی در دسترس ما نیست. مگر اینکه ما تحت یک فشاری یا یک جوری با یک مکانیسمی دسترسی پیدا کنیم به این بخشی از حافظه که انگار به طور تعمدی دور از دسترس ما قرار داده شده.
پس ما یک بخشی در واقع در ذهن ما وجود دارد که خودآگاه نیست، ما روش کنترل نداریم، بهش دسترسی نداریم.
فروید اسمش را میگذارد ناخودآگاه که در مقابل خودآگاه قرار میگیرد. یک لایه میانی ابتدای نظریهپردازیش تحت عنوان نیمهخودآگاه یا نیمههوشیار در نظر میگیرد که چون بعداً خیلی در موردش بحث نمیکنه، آنهایی که الان خیلی به فروید اعتقاد دارن، معمولاً حرفی از این نظریه سهگانه اولیه فروید نمیزنن.
همین فرض کنید فعلاً یک خودآگاه و ناخودآگاه داریم و عملی که در واقع انجام میشود این است که وقتی که یک خاطره، وقتی که یک اتفاقی که افتاده بیش از اندازه آزاردهنده است، غیرقابل تحمله، شرمآوره یا به هر حال انگار یک وضعیتی دارد که ما را از حالت طبیعی خارج میکند اگر به یادش بیاریم، اینها طی یک مکانیسم طبیعی رانده میشوند به آن بخش ناخودآگاه، وجود دارند ولی ما بهشان دسترسی نداریم به طور ارادی.
یعنی کسی که در واقع دچار مثلاً هیستری شده و یک خاطرهای را فراموش کرده، اینجوری نیست که تعمداً فراموش کرده باشه، خودش خواسته باشه. یک مکانیسم درونی وجود دارد که وقتی که یک خاطرهای بیش از اندازه هیجانهای نامطلوب ایجاد میکنه، این را از دسترس خودآگاه خارج میکند و بنابراین وضعیت متعادلی را به نوعی در واقع به وجود میآورد.
فروید اصطلاح این هیجانی که در خودآگاه پذیرفته شده نیست را مثل یک عامل منفی، مثل اینکه شما یک انرژیای دارید از آن کانالهای طبیعی خودش خارج شده، یک جریان آبی را در نظر بگیرید که یک بخش خروشانش چون در کانال مثلاً نمیگنجیده، خارجش کردن. این به هر چیزی ممکن است آسیب برسونه.
بنابراین این پدیدهای که فروید اسمش را از همان ابتدا واپسزنی میذاره، اینکه من یک خاطرهای را ذهن من به یک پستویی در واقع انگار دارد پرت میکند که از دسترس من خارج بشه، این پرتاب شدن یک هیجان یک خاطره هیجانانگیز به یک بخشی از ذهن که در کنترل نیست، میتواند آسیب برسونه به من.
اگر واقعاً این هیجان قابل در واقع از تو در ناخودآگاه قرار بگیرند و مدت زیادی آنجا بمونن، میتوانند به تدریج یک خاطره هیجانانگیز یا یک تودهای از خاطراتی که در واقع همهشان به ناخودآگاه رفتن، میتوانند آسیبهای حتی جسمانی به بار بیارن. یعنی نه به طور طبیعی نه تنها روی روان، روی رفتارها، روی تصمیمگیریهای انسان تأثیر میذارن، ممکن است باعث فلج عضوی بشوند.
در این حد ممکن است این انرژی، انرژی مخربی بشود که یک بخشهایی در واقع از بدن را مثلاً فلج بکند. این آغاز در واقع نظریه فرویده.
اینکه یک یک چیزی به اسم ناخودآگاه وجود دارد که مثل یک پستو، ما یک بخشی از خاطرات، بخشی از چیزها، امیال، چیزهایی را که نمیخوایم انگار در باهاشون مواجه بشویم اینها را در واقع به داخل آن میریزیم و این مکانیسم واپسزنی میتواند عواقب خیلی بدی داشته باشه.
فروید اصولاً آدمی بود که الان خب شهرت دارد به اینکه خیلی زیاد و سریع تعمیم میداد و هم از یک جاهایی حسن کارش مثلاً همین نگاه کنید ببینید همکارش با بروئر، بروئر اصولاً آدم نظریهپردازی نبود از یک پدیدهی خیلی جالبی که مشاهده کرده بود الهام نگرفت که این نظریهی خیلی بزرگی در واقع ایجاد بکند.
در حالی که فروید اصولاً ذاتاً آدمی بود که استعداد نظریهپردازی داشت، میل به تعمیم داشت و طبیعی است که همهی چیزهایی که میگفت را تا حد ممکن تعمیم میداد. بعضی از این تعمیمها واقعاً تعمیمهای جالبی بودن، بعضیها الان خب زیر سؤالن.
فروید به عنوان مثال خیلی سریع در واقع همهی حداقل بیماریهایی که جنبهی به اصطلاح نوروز دارند را حالا یک بخشی از بیماریهای روانی را که شامل هیستری میشدن را همهشان را در واقع عاملش را همین دونست و تمام در واقع روش درمانی خودش را هم بر مبنای همین پدیده بیان کرد. اینکه ما باید بتوانیم یک محتوایی در ناخودآگاه را دوباره هوشیار بکنیم تا وضعیت در واقع متعادل ذهنی به طرف برگرده.
و خب در طول مدت کار خودش، بیمارای مختلف با امراض مختلف، مثلاً با وسواس، حالتهای اضطرابی، اینها را سعی میکرد که با همین روش درمان بکند و بعداً همین ایدهها در تحلیلهایی که در زمینههای فرهنگی هم ارائه میکرد تا آخر عمرش همچنان در واقع این مکانیسم واپسزدن، به یاد آوردن به نوعی وجود دارد.
من قبل از اینکه ادامه بدم، برای خاطر اینکه خیلی زود در واقع فروید از این حالت اینکه اصولاً دارد در مورد بیماریها، در مورد هیستری یا حتی بیماریها تحلیل میکند خارج شد، یک چیزی را که جلسهی قبل گفتم را و چون مهم است دوباره یادآوری میکنم، سعی میکنم یک خورده عمیقترش بکنم.
شما وقتی که یک متفکری را میخواهید در موردش مطالعه بکنید، واقعاً باید نهایت سعی خودتان را بکنید که مبانی فکریشو به دست بیاورید. آن دورانی که زندگی میکرده تحت تأثیر چه ایدههایی بوده، چه ایدههای کلیای داشته، در چه چارچوبهای علمیای داشته سعی میکرده کار خودش را ارائه بده.
این نکتهای که فکر میکنم خیلی مهم است و معمولاً خیلی در واقع بهش توجه نمیشه، حداقل در کتابهای مقدماتی، که سعی کنیم واقعاً بفهمیم که فروید آن چارچوبی که دارد در آن کار میکند چیه، چه مبنا و پیشفرضهایی برای خودش در نظر گرفته.
فکر میکنم اگر اینها را خوب بفهمیم، بقیهی این نظریه را درک میکنیم که چرا به یک سمت خاصی در واقع نظریه کشیده شد.
من دفعهی قبل حداقل سه تا نکتهی خیلی مهم در تفکر آن مبانی فکر فروید را گفتم. یکی اینکه به شدت تحت تأثیر دانش به معنای همان زمان خودش، انتهای قرن نوزدهم قرار داشت. ساینس به این معنایی که حالا ما الان میشناسیم در اوج واقعاً قدرت خودش اواخر قرن نوزدهم قرار دارد.
یعنی مکانیک نیوتونی که از قرن هفدهم شروع شده بود، هیچوقت نقد نشده بود و همچنان در واقع همهچیز را توجیه میکرد. بنابراین به نظر میاومد ما همهی قوانین اصولی فیزیک و مکانیک را انگار میدانیم. و تحولی که قبل از فروید اتفاق افتاده بود این بود که نظریهی داروین ارائه شده بود. فروید یک شیفتگی خاصی نسبت به نظریهی داروین داشت.
نظریهی داروین به نظر میاومد که بعد از اینکه مثلاً مکانیک نیوتونی موفق شده که آسمانها را حداقل حرکات سیارات را به طور کامل توجیه بکنه، ولی مکانیک نیوتونی به نظر نمیاومد که کارهایی داشته باشه تو اینکه مثلاً یک پدیدهای مثل حیات یا وجود انسان را توجیه بکنه، به نظر میاومد که این نظریهی داروین یک پایهای در واقع پایهی علمیای قرار داده که توجیه میکند که چگونه حیات مثلاً به وجود آمده یا حالا حداقل اگر حیات را توجیه نکنه، توجیه میکند که چطور وقتی که حیات به وجود اومده، انواع به وجود. اومدن و انسان به وجود آمده.
به اصطلاح یک روحیهای که در واقع تو نظریهی داروین بود، این بود که انسان را میگویند که انقلاب کوپرنیکی زمین را و جایگاه حضور انسان را از مرکز عالم یک جوری به حاشیه پرتاب کرد. ما دیگر این احساس که در وسط دنیا هستیم و همهچیز دارد دور ما میچرخه را از دست دادیم.
و به نظر داروین هم کاری که انجام داد این بود که یک شأن انسانی دیگر هم انگار از ما گرفت. اینکه ما اصلاً در کرهی زمین هم موجود زندهی خاصی هم حتی نیستیم، یعنی با حیوانات مثلاً در یک رده قرار میگیریم.
تصوری که مطلقاً وجود نداشت و کسی نمیتونست قبلش در واقع بپذیره یا توجیه بکند که چطور ممکن است یک انسان با این تنوع فعالیتهایی که داره، مخصوصاً با دیدگاههای دینیای که نسبت به انسان وجود داشت، این را بتوانیم با حیوانات حتی مقایسه بکنیم.
داروین به نوعی بنابراین دارد سعی میکند توجیه بکند که چطور انواع به وجود اومدن، چه جوری حتی انسان به عنوان یک موجود زنده در یکی از این شاخههای تکاملی به وجود آمد. بنابراین یک جوری انگار تمایز بین انسان با حیوانات و با کل طبیعت در نظریه داروین از بین رفته بود.
فروید به نوعی دارد سعی میکند این مهمترین نقطه در مورد نظریه فرویده که سعی میکند با معیارهای زمان خودش یک نظریه علمی ارائه بده مثل نظریه داروین که تفاوتهای ظاهری که دیده میشود در مورد تفاوتهای بین انسان و حیوان را یک جوری باز توسط یک قواعدی انگار اینها را توجیه بکند.
این باز ممکن است شما بگویید که ولی اینکه نظریه داروین تا حدودی توضیح میدهد که انواع اگر قبول بکنیم توضیح میدهد که انواع چه جوری به وجود اومدن ولی باز انسان خیلی متفاوت از حیوانها به نظر میرسد و تفاوتها دقیقاً در این است که ما به شدت موجودات متفکری هستیم دیگر. انسان حیوان ناطقه.
حالا ناطق را به معنای موجودی که فکر، زبان دارد و فکر میکند در واقع در نظر بگیرید. چون این واژهای که ما ناطق ترجمه میکنیم در یونانیاش در واقع هم معنی لوگوس هم به معنای کلام هست هم به معنای منطق هست.
هر دو تا این مفهومها را تو خودش دارد. بنابراین فروید دارد سعی میکند به نوعی یک نظریه علمی داشته باشه و همه فعالیتهای روانی ما را که به نظر ما تفاوتهای عمدهای در واقع بین ما و حیوانات ایجاد میکند را ردیوس بکند به زیستشناسی.
به نظر میآید که زیستشناسی تا حدودی خوبی روی پایهاش فیزیک و شیمی بنا شده. نظریه تکامل یک بخش عمدهای در واقع از تحول حداقل انواع را توضیح داده.
در زمان فروید همه این چیزها به نوعی مسلمان. میخواهم بگویم که اگر ایرادی تو کارش بعداً ممکن است الان شما واقعاً تصورتون این باشه که نه مکانیک نیوتنی کلاً بعداً رد شده.
بنابراین آن احساس عظیمی که نسبت به مکانیک نیوتنی وجود داشتن توهم بوده. نظریه تکامل هم واقعاً همینطور که پیشرفته در عین حالی که جزئیاتی ازش روشن میشود ولی هیچوقت این نظریه شستهرفته علمی به معنایی که نظریههای دیگر هستند نشده.
هرچند که همچنان در زیستشناسی به هر حال آن نظریه تکامل به عنوان تنها نظریهای که میتواند یک چیزهایی را توجیه بکند تأکید میکنند ولی خیلی نکات مبهم در نظریه تکامل داروین وجود داشته. هنوز هم بعد از اینکه علم ژنتیک به وجود آمده همچنان در واقع ما ابهامهای زیادی داریم.
ولی واقعاً فروید در دورانی زندگی میکند که این ابهامها خیلی در مورد مکانیک نیوتنی اصلاً وجود ندارد. در مورد نظریه تکامل هم یک شور و هیجانی وجود دارد که به هر حال نمیشود ایراد گرفت خیلی به فروید که تا این حد تحت تأثیر نظریه داروین قرار گرفته.
و بنابراین همه چیز به نظر خوب میرسد و حالا یک نفر انگار لازم است یک آدمی در حد نیوتن و داروین که بیاید و پدیدههای روانی را هم بهش یک مبنای زیستشناسانه و تا حد ممکن فیزیکی در واقع بده.
من در دفعه قبل تأکید کردم به عنوان یکی دیگر از یکی از سه تا نکته اصلی مبناهای فکری فروید اینکه فروید به معنای متعارف کلمهای که الان باهاش آشنا هستیم به شدت ریداکشنیسه.
سعی میکند که کل فرایندهای روانی را به حداقل ممکن است مثلاً فرایندها و قوانین زیستشناسی یا حالا به یک معنایی زیستشناسی ترکیبی از زیستشناسی و روانشناسی ریدوس بکند. تحلیلگراست.
بنابراین اینکه مثلاً فرض کنید یک عده تعجب میکنند که چرا اینقدر مثلاً تأکید دارد که همه انرژی روانی انرژی جنسیه، این روحیه ریداکشنیسی فرویده که میخواهد همه چیز را به یک چیز انگار برسونه و تا حد ممکن ساده بکند.
ممکن است بشود یک نظریهای داشت که خیلی پراکنده. ما معمولاً تو روانشناسی، روانکاوی یک ایدههای اینجوری داشتیم. انواع و اقسام پدیدههای پراکنده روانی که خیلی به نظر میآید واگراییاش زیاده را به چیزهای خیلی زیادی دیگهای نسبت میدادن و هیچوقت اینها انگار جمع نمیشد و به یک مبنای خیلی مشترک سادهای نمیرسید.
فروید سعی میکند همانطوری که نیوتن مثلاً یک مبنای سه تا قانون گفته و بعد همه چیز از در آن دراومده یا مثلاً داروین با واقعاً حداقل حرفهای ممکن یک نظریهای ارائه کرده که انواع را سعی کند توضیح بده، فروید هم سعی میکند که به یک چیز مینیمومی برسد و آن مینیموم تا جای ممکن ایدههاش باید فیزیکی و یا حداکثر مثلاً شیمیایی، حداکثر جنبه زیستشناسی داشته باشه.
مثلاً بشود با عصبشناسی با یک چیزی اینها را توجیه کرد. اینکه یک علم روانکاوی، روانشناسی داشته باشیم که مبنای زیستیاش معلوم نباشه، این برای فروید مطلوب نیست. این نکتهای که به نظر من خیلی خیلی زیاد ازش غفلت میکنند.
و من همینطور جلو میرم شما این را میبینید که خیلی حرفهایی که شاید عجیب به نظر برسد به دلیل این است که فروید میخواهد یک چنین نظریهای ارائه بده.
بعداً آدمها این تعهد را روانکاوهای بعدی که اومدن این تعهد را در واقع کنار گذاشتن و خیلی راحت گفتن که فروید مثلاً خیلی از چیزها را در نظر نگرفته و تئوریهایی دادن که اصلاً ریداکشنیسی نیست و به نظرشون میآید که فروید خیلی مثلاً بیمبالاتی کرده اگر بعضی از حرفها را زد و بعضی چیزها را در نظر نگرفته.
مثلاً حتی لکان که شاید نزدیکترین آدم به فروید هست بین روانکاوهای شاخصی که بعداً اومدن، اصلاً آدم نمیبینه تو کار این آدمها که یک شور ریداکشنیسی داشته باشند اونطوری که فروید داشت.
فروید میخواست یک کار علمی به معنای متعارف زمان خودش انجام بده نه اینکه فقط در واقع یک تئوری پراکنده و خیلی بزرگی ایجاد بکند که یک چیزهایی را توجیه بکند.
تمام دوران زندگی فروید شما بین این دو تا دو تا عامل میبینید که فروید دارد نوسان میکند و تقریباً هرچه که از دوره اول کارش به دورههای بعد میرود به نوعی این جنبه تقلیلگرا بودن خودش را مجبور میشود تا حدودی کنار بگذارد.
این شاید یک روند خیلی کلی در تاریخ روان نظریه فرویده که چند تا تحول مهم در آن اتفاق افتاده. ببینید دو تا شما وقتی که میخواهید یک تئوری بدهید دو تا نکته خیلی مهم وجود دارد دیگر.
اگر بخواهید تقلیلگرا باشید، یک نکته خیلی اساسی این است که چه محدودهای از مشاهدات را میخواهید بر اساس یک مبانیای توضیح بدهید. دقت میکنید؟ من همه چیزهای مثلاً همه پدیدههای روانی را میخواهم نهایتاً به مثلاً یک اصل یا دو اصل برسونم یا نه.
شما مثلاً وقتی که نیوتون وقتی کار خودش را دارد انجام میدهد خب به طور طبیعی از وقتی میخواهد حرکت یک پرتابهای را مطالعه بکند از مقاومت هوا صرفنظر میکنه، از خیلی جزئیات صرفنظر میکنه، یک چیزهایی را نگه میداره، یک پدیدههایی را به عنوان در واقع پدیدههای اصلی نگه میداره و بعد میآید یک نظریه میده، نظریه مینیمال میدهد که با یک اصول مینیمالی سعی میکند که آن مشاهدات را توجیه بکند.
فروید در واقع با یک مشاهدات خیلی خیلی کمی یک نظریه داده و بعد همینطور که در طول دوران زندگی خودش مشاهداتی را به دست آورده که دیگر قابلتوجه توسط نظریهاش نبودن، مجبور شده که یک بخشهایی از آن نظریه خودش را تغییر بده یا یک اصولی را اضافه بکند.
معروفترین اتفاق اینجوری که افتاده این است که تا دوره آخر کارش همه چیز را تحت عنوان اینکه در انسان یک اصل فقط برای رفتار وجود دارد آن هم اصل لذته، هر کنشی که انسان انجام میدهد به نوعی برای رسیدن به انگار بهینه کردن وضع لذت بردن خودش هست، این را در یک مقاله بسیار معروفی که عنوانش هست ماورای اصل لذت، اواخر عمرش کنار گذاشته و مجبور شده خودش میگوید که برای توجیه بعضی از پدیدهها مجبور هستیم که به این قائل بشویم که در کنار اصل لذت یک اصل دیگهای هم وجود دارد آن هم.
انگار اصل مثلاً تمایل به مرگ هست، اصل تمایل به نابودیه، یک جوری یک رفتارهای پرخاشگرانهای در واقع در انسان هست که اینها دیگر توجیه نمیشن توسط اصل لذت.
این ریداکشنیسم همیشه در واقع یک چنین وضعیتی دارد دیگر. هرچه مشاهدات را زیادتر بکنید، ریداکشنتون سختتر انجام میشود و بنابراین این به نظر من خیلی مهم است وقتی که فروید دارید میخوانید این را بدونید که حداقل فروید حداکثر سعی خودش را برای اینکه تقلیل بده و همه چیز را به مبانی زیستشناسی در واقع ریدیوس بکنه، این در نظریهاش هست.
و به دلیل باز وضعیت دوران خودش که الان مخصوصاً بعد از لکان خیلی روش تأکید میشود و کاملاً هم به نظر میآید درست است این است که به شدت فروید در واقع ایدههای مکانیکی دارد. ایدههای مکانیکی به معنای ایدههای مکانیسی داره، ایدههای اینکه انسان را به صورت یک ماشین نگاه میکند و به شدت به نحوه در واقع توزیع انرژی و انتقال انرژی در انسان اهمیت میدهد.
دلیل خیلی سادهای دارد برای خاطر اینکه شما وقتی که حرف از این میزنید که میخواهید رفتارها را توجیه بکنید، خب رفتارها مثل هر چیزی که در شما انسان را به عنوان یک موجود فیزیکی در نظر بگیرید وقتی عملی انجام میده، فکری به ذهنش میرسه، انرژیای دارد صرف میکند.
بنابراین توجیه رفتار یک جوری در واقع قابل ریدیوس کردنه به اینکه انرژی در وجود انسان چه جوری تولید میشود و به چه چیزهایی اختصاص پیدا میکند. اگر من بتوانم بفهمم که این کانالهای انرژی چه جوری در واقع رفتار میکنن، خیلی خوب میتوانم بفهمم که انسانها در واقع رفتارشون تحت چه قواعدی در واقع به وجود میآید.
در دورههای اولیهی کارش که خیلی خوشبین بود به اینکه بتواند مثلاً یک ریداکشن خیلی اساسی این شکلی انجام بده با توجه به اینکه حرفهای بود تو زمینه عصبشناسی یعنی آموزش کلاسیک عصبشناسی دیده بود و کار کرده بود تو زمینه عصبشناسی در کتاباش حتی چیز وجود دارد یک دیاگرامهایی وجود دارد در مورد نورونها که سعی میکند که توضیحهایی بده روی دیاگرام که چگونه مثلاً این خاطرهای که میخواهد فراموش بشود از نظر انرژتیک چگونه این در واقع این رفتار صورت میگیرد اینکه بعضی از مثلاً فرض کنید راههای عبور کردن این جریان الکتریکی. مسدود میشوند. بنابراین یک بخشهایی از ذهن ممکن است خارج از محدوده کنترل ما قرار بگیرد دسترسی ما قرار بگیرد و آن
دیاگرامها را اگر شما ببینید خیلی خیلی شبیه دیاگرامها همراه با توضیحاتشون به بحثهایی که الان تو نورال نتورک در مورد ترینینگ یک نورال نتورک هست و هرچند دیگر بعد از آن دورههای اول کارش این توضیحهای این شکلی را ادامه نداد یعنی اینقدر دیگر خوشبین نبود که بتواند پدیدههای روانی را تا این حد مثلاً توضیحهای دقیق عصبشناسانه بده ولی به نظر من روحیهشو کاملاً آدم میتواند بفهمه که چگونه دارد نگاه میکند و چقدر.
دارد سعی میکند که در واقع این ریداکشن را به کجاها برسونه به جایی که شما بتوانید با مطالعه کردن یک پدیدههای عصبی یک پدیدههای خیلی خیلی عمده روانی بیماریهای روانی یا حتی رفتارهای خاص انسان را توضیح بدهید من
دفعه قبل از این مقدمات استفاده. کردم و یک نکته خیلی خیلی مهم را به نظر خودم گفتم اینکه شما در تمام کارهای فروید این را میبینید که همهچیز همه پدیدههای روانی در نظر فروید باید محمل جسمانی داشته باشه یعنی مثلاً شما فرض کنید حالا به اصل لذت معتقدید میخواهید بگویید که همه رفتارهای انسان به نوعی برای رسیدن به ماکسیمم لذته که اصل جالبیه دیگر اگر بشود چنین اصلی را به عنوان مبنا قرار داد همهچیز را به این ردیوس کرد خیلی خوب است حداقل یک ایدهی خیلی جالبیه که ما به نوعی در واقع با یک اصل. سعی کنیم همهچیز را حالا توجیه بکنیم وقتی از اصل لذت را مبنا بگیرید شما مثلاً لذت از
غذا خوردن یک چیزی که از نظر فروید کاملاً قابل اصالت دارد به دلیل اینکه شما میتوانید میتوانید بگویید که این در واقع در چه مکانیسم جسمانی این لذت پدید میآید لذتهای جنسی همینجور میتوانید در واقع به مکانهایی که این لذتها در واقع توسط آنها به وجود میآیند اشاره بکنید میتوانید به جسم اشاره بکنید ولی لذت مثلاً فرض کنید یک کسی لذت را میبرد از یک چیز هنری شما کدام عضو بدن انسان هست.
که لذت هنری را میبرد نمیتوانید یک جایی از بدن انسان را بهش اشاره بکنید بگویید که اینجا مکانیه که مثلاً لذت هنری در آن اتفاق میافتد و همینطور خیلی چیزهای فرهنگی دیگر.
بنابراین از دیدگاه فروید اینها هیچکدوم نمیتوانند اصالت
داشته باشند ببینید مبنای فروید این است که میخواهد همهچیز را در واقع به زیستشناسی انگار تحویل بکند بنابراین چیزی که برایش مهم است پدیدههای جسمانی هستند وقتی که یک چیزی مبنای جسمانی مشخص ندارد تبدیل به یک پدیده فرعی میشود در دیدگاه فروید شما تمام پدیدههای فرهنگی مثل مثلاً فرض کنید هنر، دین، هر چیزی این شکلی را که نگاه بکنید که مبنای جسمانی مشخص ندارد اینها را فروید به عنوان یک نوع در واقع فرایندهای درجه دوم بهشان نگاه میکند که به اصطلاح خودش تثبیتشدهی یک سری.
لذتهایی هستند که آنها پایگاه جسمانی دارند و سعی میکند که توجیه بکند از نظر فروید توجیه لازم دارد که چرا ما از هنر لذت میبریم فروید یک نظریه
خیلی معروفی دارد که فکر میکنم به فارسی هم منبع به اندازه کافی برای خواندن کاراش وجود دارد که چه توضیح میدهد که ما چرا مثلاً از لطیفهها لذت میبریم چه مکانیسمی وجود دارد که ما این لطیفه را میشنویم و لذت میبریم همه اینها را باید یک جوری در واقع برسونه به سطح توضیحاتی که جنبه زیستشناسی داشته باشه نه یک چیزهای نمیخواد از. یک چیزهای معنوی استفاده.
بکند ببینید اینها فرضهای اساسی که تو ذهن فروید هست بنابراین اگر میخواهم اینها را یک جوری در واقع به طور سریع بیان بکنیم وقتی این نظریه را میخوانید ببینید که چارهای به غیر از این ندارد که یک سری چیزها را بپذیره و فرض
بکند مثلاً اهمیت فوقالعادهای که به غریزه جنسی میدهد از نظر فروید ببینید اصل لذت را در نظر بگیرید مهمترین چیز این است که ما در واقع چگونه لذت میبریم همهچیز اینجوری فرض کنید که این را قبول کردید که ما در واقع به سمت این میریم که لذت.
بیشتری تو زندگیمون ببریم این را به عنوان یک اصل بپذیرید. حالا این هم واقعاً توضیحهای فیزیکی و زیستشناسی داشته برایش که یک چنین چیزی در نظر بگیر. خب حالا بین همه لذتهای جسمانی که در واقع وجود دارد، از نظر فروید بیشترین هیجان، بیشترین لذت مربوط به غریزه جنسی میشود. بیشترین تأثیر را روی رفتار آدمها میگذارد.
به اضافه اینکه شما غریزه جنسی میبینید که یک ویژگیهای خاصی هم دارد که مثلاً فرض کنید یک اه غرایزی مثل خوردن یا خوابیدن، اینها این ویژگیها را ندارند. آن هم این است که شما مثلاً به هنر نگاه کنید، ببینید چه بخشی از هنر به مطالبی مربوط میشود که به نوعی در واقع به غریزه جنسی مربوط هستند.
شاید یک عمده هنر را بشود گفت در بیان عشق و در واقع به نوعی کشش بین زن و مرد، حالا میتواند بشود اگر عشق عرفانی را هم همانطوری که فروید نگاه میکنه، چون مبنای جسمانی نداره، تصعید شده همین عشقهای زمینی بگیرید، آنوقت میبینید که بخش عمدهای از فرهنگ به نظر میآید توسط غریزه جنسی دارد ایجاد میشود.
یعنی فقط مشاهده اینکه غریزه جنسی بیشترین لذت را دارد ایجاد میکند نیست. واقعاً ما مشاهده میکنیم که سهم عمدهای دارد در اینکه یک سری افکار مثلاً هنری به وجود بیاید و خیلی چیزهای دیگر. و بعد نکته دیگر را با توجه به آن ایده واپسزدن که ایده اساسی فرویده دقت بکنید. ما چقدر شرم میکنیم که در مورد مثلاً غذایی که خوردیم صحبت بکنیم.
به نظر نمیآید واپسزدنی در مورد غرایز قبل از غریزه جنسی جایی وجود داشته باشه. غریزه جنسیه که به طور خیلی خیلی مشخص چیزی است که انگار نباید وارد خودآگاه بشود. دقت میکنید؟ ببین کل این مبنای فکری یک تجربه اساسی، مشاهده اساسی فروید دارد که توسط آن مشاهده به یک پدیدهای تحت عنوان واپسزدنی ناخودآگاه رسیده.
از طرف دیگر یک مبانی فکریای دارد که مبانی فکری دوران خودش هستند و میخواهد یک نظریه در واقع تقلی گرایانه به مثلاً زیستشناسی برای روانکاوی به وجود بیاورد. همه اینها را روی همدیگر بذارید، به نظر من هیچ راهی برای فروید نمیمونه به غیر از اینکه در واقع غریزه اصلی و لذت جنسی، انرژی حاصل از غریزه جنسی، اینها را اصل بگیرد تو نظریه خودش.
همهچیز در واقع جور در میآید با اینکه یعنی آن ویژگیهایی که غریزه جنسی دارد از نظر فروید در واقع همان چیزاییه که انگار تو نظریهاش بهشان احتیاج دارد. ما نه در مورد واپسزدنی در مورد خوردن داریم، نه در مورد هیچ نوع لذت دیگهای، شرم و حیا و اینهمه در واقع پدیدههای عجیب و غریب فرهنگی در اطرافشون هست.
شما ببینید مثلاً فرض کنید در مورد غذا خوردن ما چقدر پدیدههای اجتماعی فرهنگی داریم. قواعد و قوانین داریم ولی عوضش در مورد غریزه جنسی ببینید چقدر آداب، سنن، ممنوعیتها، قوانین مختلف داریم از مطالعات انسانشناسی خیلی قدیم در واقع این برمیآد که همه اقوام به نوعی ممنوعیتهای جنسی را داشتن.
یعنی اصلاً یک ویژگی انسانه که باید توجیه بشود که چرا اصلاً این پدیده اطراف یک غریزه به وجود میآید. دقت میکنید؟ ببینید اینجا یک یک نکته مبهمی در واقع وجود دارد که روانکاو باید توضیح بده. چرا ما رفتارمون نسبت به مسائل جنسی اینجوری بوده هست و همیشه هم تحقیقات نشان میدهد که بوده.
که همیشه ممنوعیتهای زیادی وجود داشته، یک جور در واقع حالتهای تابو اطراف مسائل جنسی وجود داشته که اینها به هر حال تو نظریه روانکاوی فروید باید به نوعی توضیح داده بشود. من سعی کردم که این مبانی را یک خورده روشنتر بیان بکنم که اینها دفاع کردن از فروید نیست.
فکر کنم همین حرفها بود که جلسه قبل باعث شد که این احساس به وجود بیاید که من دارم خیلی قاطعانه دفاع میکنم. من دارم سعی میکنم که خوب بفهمیم. شما یک یک متفکر را باید بفهمید که از کجا شروع کرده، چه چیزهایی را فرض کرده. هر متفکری به هر حال یک چیزهایی را فرض میکند قبل از اینکه نظریه خودش را شروع بکند.
ممکن است حتی برای خودش هم کاملاً روشن نباشد که مفروضاتش چیست. فروید یک چنین مفروضاتی دارد که مطابق با در واقع دانش زمان خودش.
مطابق این حرفها پیش میرود و سعی میکند همین پدیدههایی را که به عنوان پدیدههای روانی در کلینیک در واقع دارد مشاهده میکنه، توجیه بکند و خیلی زود با همان ذهن نظریهپرداز خودش کار را از توجیه کردن یک سری پدیدههای مربوط به رواندرمانی فراتر میبرد و به در واقع توجیه کل رفتار انسان توسط نظریه خودش میرسد. بگذارید من چون در مورد اصل لذت صحبت کردم، بگذارید یک خورده عمیقتر اصل لذت را بگویم که در نظر فروید چه جوریه.
فقط واقعاً مسئله لذت بردن نیست.
آن چیزی که بیشتر فروید میشود گفت که از روز اولی که واقعاً نظریهاش را شروع کرده تا آخر به نوعی ثابت مانده این است که مکانیسمهای این واقعاً این ایده به نوعی از ایدههای کاملاً مکانیکی در واقع درمیاد که یک آدمی که دیدگاههای مکانیکی دارد و خوشش میآید اینجوری فکر بکنه، این ایده را در واقع به دست میاره.
که انگار همه فعالیتهای عصبی، همه فعالیتهای انسان، همه کارهایی که در سیستم عصبی انجام میشه، یک جوری در جهت رفتن به سمت آرامش. این لذت بردن یک خورده در واقع انگار یک ذره تأمینش بدهیم به اینکه چه دیگر فروید در نظرش هست.
ما جلوی انواع و اقسام اختشاشهایی که از درون و بیرون در واقع به سیستم عصبیمون وارد میشود را به طور خودکار سعی میکنیم بگیریم.
نه تنها با رفتارهای خودمون، اینکه کجا باشیم، کجا نباشیم، چه چیزی را بخوریم، چه چیزی را نخوریم، چه رفتارهایی را داشته باشیم، حتی اینکه چه افکاری داشته باشیم، در به نوعی آرامشبخش هست برای ما، اینها همه اینها در واقع انگار از یک قاعده کلی دارند تبعیت میکنند که این اگر انسان را به عنوان یک ماشین در نظر بگیرید، مثل انگار مثل هر سیستم فیزیکی دارد سعی میکند خودش را به یک مینیمم انرژی برسونه. جلوی اختشاش را بگیرد. انگار یک حالت تعادلی دارد.
حالا این حالت تعادل واقعاً چیزی که من دارم میگویم. فکر میکنم اگر ندیدم تو کارهای فروید که حرف از مثلاً یک نقطه تعادل برای انسان بزنه، ولی واقعاً شاید تلویحاً یک جاهایی اشاره به این میکند.
که انگار که ما یک وضعیت مینیمم پتانسیل، یک حالت تعادلی داریم که هر چیزی که ما را بخواهد از این حالت در واقع دور بکنه، ما یک مکانیسمهای درونی داریم که اصلاً لازم نیست کنترلشون بکنیم، آنها خود به خود سعی میکنند که ما را در حالت انرژی مینیممتری قرار بدن.
چه لذت بردن، چه دوری از درد، همه چیز در واقع به همین نوع، با همین ترتیب در واقع قابل توجیهه و یک مقدار در واقع دیدگاه فروید حتی نسبت به لذت بردن بیشتر اینجوری است.
انگار لذت بردن دوری از رنجه. یعنی مثلاً شما گرسنه نمیشید، به این دلیل از غذا خوردن لذت میبرید که از آن در واقع از حالت تعادل انگار خارج شدید و دوباره برمیگردید. اگر زیاد غذا بخورید بعداً بازم دچار مشکل میشوید.
مثل اینکه یک چیزی وجود داره، شما یک سیگنالهایی بهتان میرسه، اختشاشی در وجودتون هست در اثر گرسنگی و وقتی که غذا میخورید این اختشاش در واقع برطرف میشود. بنابراین بیش از اینکه لذت بردن یک چیز مستقلی در ذهن فروید باشه، مثل دوری کردن از درد، دوری کردن از اختشاش میماند.
تمام سیستم در واقع اعصاب ما مرتب دارند یک چیزهایی را از جهان خارج میگیرن، یک جوری در واقع تنظیم شدن که ما را در واقع به یک حالتی از آن حالت اختشاش دور کنن، به یک حالت نرمالی که بهش مثلاً عادت داریم و در آن راحت هستیم برسونن. برسونن.
این در واقع میل به آرامش در ارگانیسم زنده، این در واقع یک اصل کلیه که در میشود گفت از سراسر دوره کاری فروید، اگر اسمش را دیگر اصل لذت نداریم، این را در واقع تا آخرش حفظ میکند. که همیشه در واقع اینجوری به انسان نگاه میکند که میخواهد جلوی تحریکات، جلوی اختشاشهایی که از خارج در داخل بهش وارد میشود را بگیرد.
و راحت و آروم باشه. همین آن اصل دومی که مثلاً اصل میل به مرگ و فروپاشی هم همینجوری در واقع قابل توجیهه. در واقع انگار یک جوری اوج آرامش این است که اصلاً کلاً این سیستم انگار از همدیگر بپاشه.
دیگر هیچ اختشاشی از بیرون بهش وارد نمیشود. انگار حس و ادراک خودش را از دست بده. بنابراین یک جوری باز میل انگار به یک به نهایت آرامش رسیدنه. بنابراین فروید یک جمله معروفی دارد که خب خیلیها نسبت بهش معترضن، میگوید به نظر میرسد که هدف اصلی زندگی مرگه.
ما انگار یک جوری اگر همه چیز را خوب دقت بکنیم، اگر قبول بکنید که همه فعالیتهایی که داریم میکنیم به نوعی برای رسیدن به آرامشه، آرامش مطلق را انگار در مرگ، در تجزیه شدن و اینکه این سیستم عصبی اصلاً کلاً از بین برود میتوانیم پیدا بکنیم.
و بنابراین دو تا دو تا گرایش در واقع به وجود میآید. یکی اینکه حالا که این سیستم عصبی هست، این را آروم نگهش داریم، یکی یک گرایش دیگهای هست که اصلاً کلاً در وجود ما از نظر فروید هست که کل سیستم عصبی را اصلاً از بین ببره، خاموش کند این دستگاه را و اینجوری به آرامش برسد.
در واقع باز یک ریداکشن دیگهای هست که میشود آن دو تا اصل را تقریباً حالا با یک مصالحهای به یک اصل تبدیل کرد. خب اینها من سعی کردم که مبناهای فکر را بگویم که چرا حالا فروید، من دفعه قبل یک توضیحی مثلاً دادم که چرا با توجه به اینکه فروید فقط در واقع چیزهای زیستشناسی و جسمانی برایش معتبره، آن سهگانه معروف رشد فرویدی را ارائه کرده.
اینکه وقتی که میخواهد از رشد انسان صحبت بکند در دوران کودکی، میگوید به چه باید نگاه کنید الان با این مبنایی که فروید بگذارید نگاه کنید ببینید که چه جوری در واقع در هر سن و سالی از چه دارد بیشترین لذت را میبرد. دوره اول زندگی کودک مثلاً یک سال اول لذتها بیشتر دهانی هستند از خوردن در واقع به دست میآید لذت.
بعد از دفع مثلاً یکی تا دو سه سالگی اینجوری است و بعد که وارد دوره جنسی میشویم. و بنابراین فروید کلاً سه دوره، سه مرحله حالا قبل از بلوغ قائله برای اینکه رشد کودک را در واقع تو این مراحل ببینیم. این کاملاً با مبناهاش سازگاره دیگر.
اولاً دارد به نحوه انتقال منبع لذت در انسان نگاه میکند آن هم فقط در جسم. و دیگر قائل نیست به اینکه وقتی به مرحله جنسی رسیدیم مثلاً فرض کنید یک مرحله دینی، مرحله زیباییشناسانه چیز دیگهای وجود دارد چون آنها مبنای جسمانی ندارند. بنابراین کاملاً به نظر من با مبانی فروید منطقی به نظر میرسد که همینجوری نگاه کنید به رشد.
خب این خیلی یکی از آن بخشهای عجیبیه که هر کس دفعه اول به نظریه فروید نگاه کند خیلی تعجب میکند که این چه مثلاً توهینیه که به انسان دارد میشود که کل رشد مثلاً انسان به سه تا مرحله اینقدر چیپ و مثلاً بیمعنی در واقع ردیوس شده.
و همهاش هم حرف از این است که غیر از این چیز دیگهای هم نیست و هر نوع لذت دیگهای که میبریم به نوعی مثلاً تسبیح شدهی این لذتهاست. خب باز بگذارید من یک نکته خیلی کلی دیگر بگویم. فکر میکنم اینها این فهمیدن این مبناها مهم است برای درک کردن ایدههای اصلی خود فروید.
بعضی از اینها ممکن است در کارهای فروید رسماً ارائه نشدن ولی این حسش در واقع تو کارهاش وجود دارد. یک چیزی که مطمئناً هر کسی فروید بخونه باز میبیند که قاطعانه فروید در سراسر دوران کاریش چه جوری بهش متعهد بوده، اهمیت فوقالعاده قائل شدن برای سالهای اول زندگیه. که باز فکر میکنم یک خورده تعجبآوره دیگر.
شما میزان در واقع اهمیتی که فروید به سالهای اول کودکی میدهد یک جوری به نظر شاید حتی افراطی به نظر برسد. الان ما همه ما میدانیم که کودکی خیلی مهم است ولی فروید به نوعی همه بیماریهای روانی، همه رویاها، هر چیزی را که میخواهد تحلیل بکند تمام پدیدههایی که مربوط به واپسزنی هستند را به هر حال میرسونه به اتفاقهایی که در دوران کودکی افتاده.
یکی از ویژگیهای نظریه فروید که معمولاً اگر یک یک پاراگراف یک جایی در مورد فروید بخوانید احتمالاً اشارهای به این ویژگی شد. باز چرا اینجوری است واقعاً؟ چرا فروید لازم دارد که از اینقدر در واقع روی کودکی تاکید بکنه؟ آن پدیده واپسزدن را در نظر بگیرید.
دارد به شما میگوید که ناخودآگاه چه جوری اصلاً شکل میگیرد. هیجانهایی وجود داره، میلهایی وجود دارد که اینها توسط یک عاملها در واقع توسط خودآگاه پذیرفته نمیشن و یک جوری در واقع به یک پستوی ذهن ما میروند و فراموش میشوند. خب؟
وقتی حرف از چیزهایی که اگر ناخودآگاه آن چیزهایی که فراموش شده چه بخشی از زندگی ما هست که در همه ما در واقع فراموش شده؟ کودکی ماست که فراموش شده دیگر. بنابراین خیلی طبیعی است که شما فکر بکنید که ناخودآگاه تو کودکی بیشتر دارد شکل میگیرد. باز بقیه زندگی خودمان عموماً در واقع اطلاعات خوبی داریم. اگر سعی کنیم به اصطلاح فروید نیمههوشیارن.
ممکن است الان تو ذهن من نباشد ولی اگر یک خورده مثلاً به ذهنم فشار بیارم خیلی چیزها یادم میآید. واقعاً در دوران بزرگسالی پدیده واپسزنی در افراد خیلی کمی و به ندرت اتفاق میافتد. شما الان چقدر واقعاً وقایع در زندگی بزرگسالی خودتان به یاد میآرید که یعنی به یاد میآرید که در که به یاد نمیآریدشون.
چقدر واقعاً احساس میکنید که یک خاطراتی هست یک چنین اتفاق عجیبی برایتان افتاده. میدونید؟ خلاصه آدم یک چیزی تو زندگی خودش دارد دیگه، اشرافی دارد. واقعاً شما فکر میکنید مثلاً در یکی دو سال اخیر یک اتفاقی افتاده که شما مثلاً یک جوری عجیب و غریب فراموشش کردید. به نظر نمیآید این مکانیسم خیلی مکانیسم متداولی باشه.
فروید اولی که در واقع نظریه ناخودآگاه خودش را برای توجیه یک بیماریهای روانی خاص و نادر در واقع لازم داشت، خیلی طبیعی بود که به این فکر بکند که بله این آدمها یک اتفاقهای عجیب و غریبی در زندگیشون افتاده و بعد این اتفاقهای عجیب و غریب باعث شدن که هیجانهای غیرقابل تحملی به وجود بیاید و به ناخودآگاه رفتن و آن خاطرات ناخودآگاه که آنجا هستند دارند ایرادهایی به وجود میآرن، بیماری روانی به وجود میآرن.
ولی وقتی فروید از اینجا پاشو فراتر گذاشت و میخواهد توجیه همه رفتارهای انسان را با یک چنین مکانیسمهایی توجیه بکنه، آن وقت لازم دارد بگوید در تکتک ما یک چنین اتفاقهایی افتاده.
کجای زندگیست که ممکن است یک چنین اتفاقی، آن قسمتی که ما یادمون نمیآید دیگه، ها؟ هیچ چارهای به نظر من نیست. اگر شما بخواهید از ایده واپسرانی استفاده بکنید، این است که ببریدش در سالهای اولیه کودکی، همان ماههای ۳۰، ۴۰ ماه اولی که ما اصولاً خاطره روشنی ازش نداریم. نه تنها فروید اینجوری بیان نمیکند. فروید معتقده که اصلاً علت فراموشی آن دوران همین است.
و حالا نظریهای که در واقع دارد این است که یک لحظههایی کریتیکالی وجود دارد تو دوره کودکی که از آن به قبل را شده در واقع ما فراموشش کردیم. دقیقاً با مکانیسم واپسرانی. پس یک انبوهی در واقع از تمایلات و خاطرات کودکی در ناخودآگاه هست. در دوران بعد از کودکی هم به ناخودآگاه چیزهایی اضافه میشود.
ولی عمده ناخودآگاه انگار دارد تو سالهای اولیه کودکی شکل میگیرد. بنابراین باز من میخواهم بگویم با مبانی فروید اگر خوب بفهمید یک جوری الزام دارد که روی کودکی یک تأکید خاصی بکند.
من بدون اینکه وارد یک بحثهایی بشوم که فروید خودش بعداً از نظر تاریخی میخواهم یک جهش خیلی بزرگ بکنم، نظریه ابتدایی فروید و حتی نظریه رویاش را فعلاً بگذارم کنار، به یک جایی برسم که یک سهگانه معروف فرویدی را در واقع در موردش صحبت بکنم تا جای ممکن مختصر و بعد در مورد عقده ادیپ.
یکی از معروفترین اصطلاحات نظریه فروید عقده ادیپه که باز هم چیز عجیب و غریبیه. من فکر میکنم دارم سعی میکنم که یک جوری بحث را پیش ببرم که همه چیز کاملاً طبیعی جلوه کند.
خب، شما این مبناهای فرویدی را در نظر بگیرید. مثلاً این را در نظر بگیرید که فروید به هر حال انسان را همانطوری که نظریه داروین بیان میکنه، میخواهد به عنوان یک پدیده طبیعی مثل بقیه حیوانات در نظر بگیرد.
ولی در عین حال ما میبینیم که رفتارهای انسان یک جوری به دلیل اینکه ما در تمدنی تونستیم ایجاد بکنیم و خودآگاهی ما خیلی خیلی بسیافتهتر از خودآگاهی حیواناته، یک تفاوتهایی هم اینجا وجود دارد. ولی از نظر فروید مثل یک آدمی که با دیدگاه زیستشناختی دارد نگاه میکند به مسائل، آن چیزی که اصله این است که ما در نهاد خودمان یک حیوان هستیم.
که از حالا دیدگاه ابتدایی فروید، قبل از اینکه به مرحله قسمتهای آخر زندگیش برسه، که یک اصل را هم مثل اکثر حیوانات که شما میبینید، یک چیزی را هم بیشتر در واقع رعایت نمیکنیم. دنبال ادامه حیات هستیم، دنبال بقای نسل هستیم به طور غریزی و هر وقت هم که این غرایز را در واقع ارضا میکنیم، لذت میبریم.
بنابراین در یک اصل خیلی کلی میتوانیم بگوییم که طبیعت انگار وقتی که میخواهد موجودات زنده را هدایت بکند که مثلاً فرض کنید توالد و تناسل انجام بدن، خب در انجام عمل توالد و تناسل یک لذتی گذاشته که موجودات زنده بدون اینکه در واقع در اختیار خودشان باشه به آن سمت کشیده میشوند.
بنابراین یک اصل راهنما در طبیعت وجود داره، آن هم لذت بردنه. شما غذایی که میخورید اگر لذتبخشه، خب میخورید. اگر ناراحتکنندهست، نمیخورید. بنابراین انگار طبیعت به شما یک دستور راهنمای کلی داده که چه چیزهایی برایتان خوبه، چه چیزهایی بده. درست؟ ذائقه شما وقتی که یک چیزی را میخورید خوشمزه است، خب ادامه میدید به خوردنش دیگر.
بنابراین لذت بردن یک هدایت در واقع کلی ناخودآگاه در طبیعته، هیچ لازم نیست فکر بکنید. بنابراین ما در از نظر فروید، این سهگانه فرویدی از اینجا شروع میشود. در نهاد انسان یک چیز حیوانمانندی وجود داره، نهاد ما، یک عنصری ناخودآگاهیه که دنبال لذت بردنه. و به هیچ نوع فرهنگی در آن وجود نداره، هیچ قانونی را نمیشناسه.
این چیزی است که فروید اسم نهاد را برایش گذاشته، اید.
اولین عنصر از آن عناصر سهگانهای که در ساختار در واقع روان انسان وجود داره، ما در اعماق وجود خودمان یک موجودی داریم که هیچ قاعده و قانونی را به رسمیت نمیشناسه، فقط و فقط در واقع چیزی هست، دنبال آرامش، دنبال لذت هست و خیلی خیلی طبیعی دارد رفتار میکند. عین یک حیوانی که هیچی نمیفهمه.
در واقع ما در فروید معتقده که ما در ابتدای زندگی، در دوران کودکی، مثل اینکه به طور خالص از همین تشکیل شدیم. کودک غذا میخورد برای اینکه لذت میبرد و هر چیزی را که میل دارد را با گریه کردن، اگر یک چیزی بهش تحمیل بکنید، گریه میکنه، نمیخواد و اصولاً شما به بچه نمیتوانید در واقع یک جوری قوانینی را یاد بدهید.
در سالهای اول زندگی اصلاً قانون برایش معنی ندارد. یک چیزهایی لذت میبره، خوشش میآد، یک چیزهایی را بدش میآید و همونجور دارد در واقع زندگی میکند. ببینید من یک عبارتی از خود فروید بخوانم که در توصیف همین اید نوشته. این یکی از بهترین کتابهای مختصر در مورد فرویده که متاسفانه فکر میکنم خیلی کمیابه.
از یک آدمی به اسم آنتونی ایستور. مدتهاست چاپش تمام شده و تجدید چاپ هم نشده. این کتاب را هم من دفعه قبل آوردم ولی یادم رفت بهتان معرفی بکنم. این کتابی به اسم ناخودآگاه از یک آدمی به اسم آنتونی ایستور. میشود ترمیم داد که همه کسانی که کتاب در مورد فروید مینویسن اسمشون آنتونیه. خب.
بگذارید این عبارتها از خود فرویده. میگوید اید شامل همه چیزهایی است که به ارث رسیدن، به هنگام تولد وجود دارند و در سرشت آدم فرو نشستن و از این را از همه مهمتر شامل غریزههاست که از سازمان بدنی فرد ریشه گرفتن و نخستین بروز و بیان خود را به صورت روانی در اینجا یعنی در نهاد مییابند.
اید همان نهاده. ترجمه فارسیش. آن هم به صورتهایی که بر ما نامعلوماند. یک مکانیسمی وجود دارد در انسان که ما اصلاً نمیشناسیمش. چرا لذت میبریم؟ این خیلی چیزها هست. ما بچه بدون اینکه فکر بکند کارهایی انجام میدهد. اینها همه در واقع آن بخشهایی هستند که به طور در واقع در ذهن خودآگاه ما لزوماً نمیآن.
ما ممکن است بعداً تصوراتی از این مکانیسمها پیدا بکنیم ولی آن مکانیسمها به طور ناخودآگاه کار میکنند. این بخش تیرهگون و دستنایافتنی شخصیت است و آن اندک چیزی را که از آن میدانیم از مطالعه خوابورزی و ساختمانیافتن ساختمانیافتن نشانههای نوروتیک آموختهایم.
قسمت اعظم آن خصلتی منفی دارد و فقط به صورت مباینتی که با اگو دارد، اگو قسمت دومیه که حالا توضیح میدهم چیه، قابل توصیف است. ما از راه قیاس به آن را میکنیم و نزدیک میشویم. اینکه یک جاییه که تاریکه. یعنی تیرهگون یک چیز تاریکه هم از نظر اینکه در ناخودآگاه در تاریکی قرار گرفته و هم شاید توصیف خوبی باشه از نظر غیر اخلاقی بودنش.
ما در نهاد خودمان از نظر فروید صددرصد غیر اخلاقی و غیرقانونی هستیم. چیزی تحت عنوان شرع و نمیدانم قانون و اینها به گوش اید نمیره. آن یک سری مکانیسمهاست به طور کاملاً اتوماتیک مثل حیوان در واقع دارد رفتار میکند. آن را هیولا هیولا به معنای شکلنپذیرفته، تمایز نیافته به هم آمیخته مینامیم.
هیولا به آن معنایی که در فلسفه یونان هست. دیگجوش دیگجوشیست که هیجانها در آن در غلیان غلیاناند. پر از انرژیهاییست که از غرایز آن میرسند. سازمان ندارد، اثر و اراده جمعی از آن بروز نمیکند بلکه فقط تلاش دارد که ارضای نیازهای غریزی فرد را صرف شود. یعنی اصل لذت را مراعات میکند. این ایده کلی فروید در مورد نهاد انسان.
چیزهای دیگر که که شبیه حیوانات، همه حیوانات در واقع به نوعی این نهاد را دارند مطابق با ساختار بدنی خودشان. چیزی که حالا فروید میخواهد توضیح بده که بقیه قسمتهای ذهن، قسمتهای خودآگاه اینها چه جوری در واقع سوار میشوند روی نهاد.
توضیح فروید این است که یک کودک که دارد مثلاً با همان نهاد خودش زندگی میکند به هر حال یک جایی متوجه یک چیزی میشود آن هم این است که در بیرون از من واقعیتهایی وجود دارد.
چیزهایی که مانع رسیدن من به لذت میشوند. درسته؟ چیزی به اسم آدمهای دیگهای وجود دارند که ممکن است با من در تضادم قرار بگیرند. نه اینکه کودک این چیزها را مثلاً دقیقاً بفهمه، مفاهیم را درک بکند.
به هر حال کودک متوجه این میشود که هر کاری دلش بخواهد نمیتواند بکند. یک چیزی از بیرون هست که ارادهاش را در واقع سرکوب میکند. کارهایی هست که ازش میخواهند که باید انجام بده. یک جاهایی وقتی که مثلاً فرض کنید یک غذایی میخواهد بهش نمیرسه.
یاد میگیرد که بعضی از چیزهایی که ازش لذت میبرد را بهتر است به تعویق بندازه. نهاد یک چنین چیزی اصلاً در مکانیسمهاش نیست. نهاد فقط ابراز این است که من از این لذت میبرم و این را میخواهم. بنابراین یک لایهای در واقع یک چیزی به نهاد به تدریج در کودک یک چیزی شکل میگیره، چیزی که فروید بهش اگو میگوید.
این انگار روی نهاد سوار میشود و نهاد را در مقابل واقعیت یک جوری خواستههاشو تنظیم میکند.
یعنی کاری که اگو انجام میدهد برای نهاد این است که به نهاد در واقع همین چیزی که ما در واقع به عنوان خودآگاه به عنوان من ازش یاد میکنیم. یک خودآگاهی پیدا میکند همین که من در واقع درک میکنم که یک نیازهایی دارم احتیاج مثل یک چیز به اصطلاح مدیریته. مدیریت نهاد چیزی در مدیریتی در مورد خواستهها و غریز خواستههای خودش ندارد.
مثلاً ممکن است همزمان چند تا خواسته دارد. چه جوری انتخاب کند که به ترتیب کدومش را در واقع ارضا بکند. نیاز به یک سازمان مدیریتی دارد که این در واقع ایگو که به تدریج شکل میگیرد در دوران کودکی. در اثر تضاد با واقعیت. من نمیتوانم چند تا چیز را با هم داشته باشم.
یک چیزی را که میخواهم نمیتوانم بهش برسم برای اینکه حالا ممکن است حتی وجود آدمهای خارج از خودش را درک نمیکند ولی یک بار کتک خورده به دلیل اینکه یک کاری کرده. باید مثلاً فروید روی یک چیزی خیلی تأکید میکند که یکی از مهمترین نکات زندگی کودک این است که باید یاد بگیرد که دفع خودش را کنترل بکند.
همه بچهها در واقع این مرحله را میگذرونن که باید انگار آموزش ببینن که در واقع دفع را به طور کنترل شده انجام بدن. و همه چیزهایی که در واقع یک سیستم کنترلکننده کمکم روی این نهاد سوار میشود که در ابتدا وجود ندارد. اینها در مجموع چیزی را در واقع به وجود میآرن که ما بهش میگوییم ایگو.
حالا میشود خود، من، یک چنین چیزهایی میشود ترجمه کرد. در مقابل نهاد. و اینها آن قسمتهای منطقی و خودآگاهانهایان که تو وجود همه ما هست. رفتارهای عاقلانهای که انجام میدهیم. از نظر فروید اینها در واقع به نوعی همچنان تابع اصل لذتان.
ولی در دارند اصل لذت را با اصل واقعیت یک جوری بینشون میانجیگری میکنند. من میخواهم لذت ببرم ولی باید به واقعیتها توجه بکنم برای اینکه لذت ببرم. واقعاً ممکن است یک لذت آنی ببرم ولی بعداً بلای سرم بیاید که همه اینها در واقع در مقابل این بهش نمیارزیده.
اینکه من یک ارزیابیهایی داشته باشم که چه جوری این کارها را انجام بدهم احتیاج به یک مرکز کنترلکننده دارد که این به تدریج در بچهها به وجود میآد، رشد میکند و تبدیل میشود به یک در انسان بالغ تبدیل میشود به یک قسمتی از ذهنش در ساختار روانیاش که ما همهمون در واقع بهش در واقع آن را در اختیار خودمان داریم.
اینکه حالا چقدر ازش استفاده میکنیم در آدمها فرق میکند و نسبت به این بخش از مکانیسمهای روانی خودمان آگاهی داریم. معمولاً خودمان را با این بخش یکی میگیریم. همین نکته این است که از نظر فروید اینجوری نیست. ما در درون خودمان فقط همین ایگو نیستیم. در واقع ایگو یک بخشیه که اصلاً از اول وجود ندارد.
بعداً به وجود میآید و ما در واقع از حداقل اینطوری که فروید تقسیمبندی میکند سه بخش در واقع در وجود در حیات روانی خودمان داریم. بخش سوم چیه؟ بخش سوم نتیجه در واقع تعاملیه که ما با آدمها بیشتر داریم، با فرهنگ داریم. معمولاً با پدر و مادر.
پدر و مادر ببینید ایگو یک واحد مستقل مستقلیه که در واقع تحت یک مکانیسمهای ذهنی یک فرایندهایی را در واقع به وجود میآورد که ما میتوانیم کنترل داشته باشیم روی مثلاً لذت بردن یا لذت نبردن. ولی یک چیز دیگر هم در زندگی کودک هست. اینکه از خارج بهش دستورالعملهایی داده میشود. نه اینکه ایگو خودش دستورالعمل میتواند تولید بکند. میتواند یک لذتی را به تعویق بندازه.
ولی ما غیر از اینها یک دستورالعملهایی از خارج دریافت میکنیم که کارها را چه جوری انجام بدهیم.
خودمان بهشان نرسیدیم. ایگو به نتیجه به این نتیجه نرسیده که این کار را بکنی یا نکنی. بلکه اینها نتیجه در واقع رفتاریه که از بیرون مشاهده میکنیم. چیزهایی که به ما بیشتر گفته میشود. پدر و مادر انگار دستورالعمل ایگو میتواند دستورالعمل تولید بکند برای نهاد.
ولی به غیر از چیزهایی که ایگو تولید میکند و حتی شاید زودتر از ایگو ما دستورالعملهایی را از خارج دریافت میکنیم. ما از پدر و مادرمون و از فرهنگی که در آن زندگی میکنیم آرمانهایی در واقع بهمون القا میشود. ممکن است این آرمانها جنبههای اخلاقی داشته باشن، دستورالعملهای مربوط به زندگی باشند یا هر چیز فرهنگی دیگهای.
به قول فروید یک آرمان برای ایگو تولید میشود. نه توسط خودش، توسط فرهنگ، توسط آن چیزی که در خارجش هست. در واقع این انعکاس فرهنگ، انعکاس در واقع دستورالعملهای پدر و مادر در درون خود فرد به اصطلاح روانکاوانه اینها این دستورالعملها درونی میشوند و در کنار فعالیت ایگو یک جایی را در واقع اشغال میکنند.
این را فروید بهش میگوید سوپر ایگو. بنابراین سه بخش در واقع به غیر از فعالیت مستقیم ایگو برای تنظیم روابط نهاد با جهان خارج، یک چیز دیگهای وجود دارد که خارج از فعالیت ایگو به وجود میآید. مستقیماً دستورالعملها، آرمانها و آن ایدههایی که از خارج وارد در واقع ذهن ما میشوند.
روشنه دیگر که این اینکه ببینید شما مثلاً خودتان الان در نظر بگیرید که یک عقایدی واقعاً دارم یک توضیحی میدهم که خیلی با ایده های فرویدی نزدیک نیست برای اینکه فروید اینها را خیلی خیلی عمیق تر و تو سنین پایین تر ولی فکر کنم اگر این را بفهمید میفهمید که فروید چه دارد میگوید.
شما الان یک عقایدی دارید چقدر از این عقاید را خودتان تولید کردید؟ خیلی کم در واقع بیشتر قواعد اخلاقی و قواعد اعتقاداتی که دارید به نوعی وجود داشتن. حداکثرش این است که شما دست به انتخاب زده باشید اگر خیلی خیلی آدم مثلاً روشن فکری باشه یک نفر اینکه در بین آن چیزهایی که در بیرون وجود دارد دستورالعمل هایی که در زندگی هست شما یکیشو انتخاب کردید.
اکثریت مردم حتی انتخاب هم نمیکنند. در واقع همان چیزی که پدر مادرشون میگویند همان میشوند بعد از یک مدت وارد مدرسه میشوند ممکن است آن چیزها را فراموش بکنند و آن چیزهایی که معلم میگوید آن بشوند. یک آرمانی توسط فرهنگ در ذهن شما ایجاد شده و شما به سمت آن میرید. بدون اینکه در درونتون این جوشیده باشه.
ممکن است یک نفر اگر تربیت نشود ایگوش به طور طبیعی یک دستورالعمل هایی را به هر حال پیدا بکند برای تنظیم روابط نهاد با جهان خارج. فعالیت اصلی ایگو این است. قرار است که بین نهاد واسطه ای باشه بین رفتارهایی که نهاد ازش میخواهد چیزهایی که نهاد ازش میخواهد و چیزهایی که موانعی که در خارج وجود دارد.
ولی ما به غیر از این کار خود ایگو بنابراین اصولا مکانیسمش این است که دستورالعمل تولید میکند به نوعی فرهنگ تولید میکند باید و نباید تولید میکند.
ولی در کنار ایگو چیز دیگر ای هست که عموما بزرگتر از آن چیزهایی که ایگو در واقع تولید میکند مجموعه ای از اطلاعات مجموعه ای از باید و نباید ها آرمان های اخلاقی آرمان های فرهنگی که از بیرون در واقع در درون ما انگار کپی میشوند.
در دورانی که شما بچه هستید چندان چیز ندارید کنترلی را اینکه اینها وارد ذهنتان دارند میشوند و اینها را راه بدهید یا الان ممکن است در سن بزرگسالی شما در مورد افکاری که بهتان گفته میشود بتوانید فکر کنید مثلا یک انگار از یک پست بازرسی داشته باشید که بعضی ها را راه ندید ولی وقتی بچه هستید همه چیز آن داخل کپی میشود.
عمیقا در واقع در ذهن شما یک آرمان هایی شکل میگیرد که چه باید چه جوری باید باشید. دقت میکنید این چیزی است که من آرمانی در وجودتون شکل میگیرد. بنابراین ایگو از یک جایی به بعد در واقع فقط وظیفه اش این نیست که بین نهاد و واقعیت واسطه بشود.
بین سه چیز واسطه میشود بین آن بین نهاد آن بخشی از حیوانی وجودش که دنبال ارضای غرایز و زندگی کردن در واقع به طور ایده آل با آرامش کامله بین محدودیت هایی که در واقعیت وجود دارد بنابراین بین لذت بردن و واقعیت و بین آن چیزی که بهش القا شده به عنوان اینکه تو باید اینجوری باشی.
اگر بگوییم فرق بین تجربه خود آدم با تجربه بقیه بین آن چیزی که تولید کردید خودتان تولید کردید و آن چیزی که کپی شده تو ذهنتان. بله همینجوری آن چیزی که کپی شده مثل در واقع به نوعی تجربه دیگرانه تجربه های تاریخیه. یک آرمان هایی در واقع به وجود آمده که مزاحم شما هستند.
ببینید این چه چیزی را توجیه میکنه؟ شما آدم هایی را مثلا فرض کنید در نظر بگیرید فرض کنید از فروید بپرسید که اگر همه چیز مبناش لذته و تنها چیزی که ایگو دارد انجام میدهد واسطه شدن بین نهاد با در واقع تنها مزاحمتی که برای لذت وجود دارد چیه؟
اینکه واقعیتی وجود دارد که ممکن است بعضی از راه ها به سمت لذت بسته باشه یا با خطراتی مواجه باشه و ایگو وظیفه اش این است که این را در واقع به نهاد هشدار بده که هر کاری نمیتونی بکنی. برای اینکه ما مثل اینکه یک سیستم محاسباتی که میخواهد لذت را بهینه بکند.
لذت را اینجوری نمیشود بهینه کرد. به طور گریدی در واقع الگوریتم گریدی کار نمیکند. یک الگوریتم دیگر ای توسط ایگو طراحی میشود برای لذت ماکسیمم. خب حالا چه جوری شما توجیه میکنید که یک آدم هایی همه زندگیشون ریاضت میکشن و هر بلایی که فکر میکنید سر خودشان میارن؟ برای اینکه یک آرمان هایی دارند که میخواهند بهش برسن دیگر.
بهشان گفته شده که اگر این کارها را بکنید مثلا فرض کنید در آن دنیا خیلی برایتان خوب میشود. این را ایگو تولید کرده. ایگوی یک فرد مثلا تولید کرده. بیاید فرض بکنید که چیزها یعنی کاملا فرویدی نگاه کنید. فرویدی بهش فروید به شدت ماتریالیست یعنی اصولا نسبت به دین و این چیزها همه اینها را در واقع اوهام میداند.
شما از این دیدگاه فروید نگاه کنید ببینید چاره ای ندارد به غیر از اینکه بگوید یک چیز دیگر ای وجود دارد. یک چیزهایی تو ذهن آدمها کپی میشود که آنها ممکن است همه چیز را تحت شعاع قرار بدن. قوی تر از نهاد ایگو در واقع بیشتر به سمت ارضای سوپر ایگو پیش برود تا نهاد خودش.
ممکن است نیازهای نهاد و سرکوب بکند به دلیل اینکه سوپر ایگو ازش یک آرمان دیگهای را خواست. بنابراین ایگو تبدیل میشود به یک مرکز مدیریتی که ببینید سه چیز دارد سعی میکند که تعادل برقرار بکند. خواستهای نهاد از یک طرف، خواستهای سوپر ایگو که در درونش دیگه، دیگر از یک جایی به بعد دیگر احساس نمیکند که اینها از بیرون بهش گفته شده.
واقعاً مثل یک عاملی که در درون خودش هست. سوپر ایگو یک چیز درونی شدهست وقتی که جزو در واقع جزو بخشهای روان خود منه. درست است از ولی از بیرون آمده. بین این و بین واقعیت. مثل اینکه من بین دو تا چیزی که در درون خودم هست و یک چیزی که واقعیت بیرونی هست، قرار است میانجیگری بکنم.
و ایگو کارش این است. یک لحظه اجازه بدهید من ببینم که سوال جواب بدهم یا یک چیزهایی بگویم بعداً سوال جواب بدهم. من واقعاً بد میشود اگر امروز در مورد عقده ادیپ صحبت نکنم.
اجازه بدهید من یک ۱۰ دقیقه یک ربع صحبت بکنم بعداً در مورد سوال کنید. حالا بیاید من میخواهم بگویم چرا باز عقده ادیپ چیست و چرا در واقع ضروریه که یک چنین چیزی در نظریه فروید وارد بشود.
شما کودک را حالا با همین این از نظر تاریخی من دارم یک تقلبی میکنم برای اینکه عقده ادیپ را قبل از اینکه این مفهوم نهاد را معرفی بکند فروید معرفی کرده ولی تقلب واقعی نیست به دلیل اینکه درست است که این مفهوم سهگانه فرویدی بعد از عقده ادیپ مطرح شده ولی مفهوم اید همیشه تو ذهن فروید بوده.
یعنی آن تصور از اینکه نهاد ما در واقع یک بخش در واقع آن قسمت ناخودآگاه ما یک جنبه حیوانی و معطوف به لذت داره، این همیشه در واقع در از اولین جایی که نظریه فروید شروع میشود تا آخرش همیشه وجود دارد. بنابراین اسمش نیست ولی خود تصور هست. بیاید حالا همین تصوری که از یک کودک به عنوان اید داریم قبل از اینکه ایگویی حتی روش سوار بشود.
یک موجودی که هر چیزی که لذتبخش برایش میخواهد و از هر چیزی که برایش رنجآوره میخواهد دوری بکند و چیزی به غیر از این در واقع یک مجموعهای از غرایز، مجموعهای از خواستها، لذتهایی که این را به سمت خودش میکشن و مزاحمتهایی که از بیرون هست و سعی میکند ازشان فرار بکند.
این کل تصوریه که فروید از سال مثلاً اول تولد یک کودک دارد. باز این را کنار این قرار بدهید که کمکم تمایلات اصلی و لذتهای اصلی از لذتهای دهانی که مزاحمت خاصی از جهان خارج برایش نیست، به هر حال هر پدر و مادری معمولاً دیگر به بچهشون غذا میدهند.
البته اینجا ممکن است یک اختلالاتی پیش بیاید ولی به هر حال از مراحل دهانی میگذره، میرسد به مرحلهای که از دفع لذت میبرد. اینجا هم خیلی مسئله خاصی پیش نمیآید. پیش میآید ها، مسئله اساسی جای دیگهست. مسئله اساسی جاییه که کودک بنا به نظر فروید در ۴، ۵ سالگی وارد مرحلهای میشود که کمکم از نظر جسمانی منبع اصلی لذت به قسمت جنسیش میرود. خب؟
خب. حالا شما یک پسر در واقع یک کودک را یک پسر را در نظر بگیرید. معمولاً نظریههای فروید در مورد مردها بهتر قابل بیانه. خود فروید هم منکر این نبود که به هر حال نظریهاش یک مقدار در مورد زنها کمتر کار میکند.
و الان هم میدانید اگر شاید شنیده باشید که فمینیستها معمولاً دشمنهای قسمخورده فروید هستند و معتقدن که اصولاً فروید یک نظریه مردسالارانه را بیان کرده و همه چیز را به نوعی در واقع مرد را واقعاً یک خورده اینجوری هست که مرد را اصل میگیرد و زن یک چیزی که بیشترین تمایلش این است که مثلاً فرض کنید کمبودی را که نسبت به مرد دارد میخواهد جبران بکند. حالا بگذریم.
من فعلاً فرض کنید که یک یک کودک که در دوره اول زندگیش در واقع وارد مرحله دهانی شده و مادرش در واقع اینجا به اندازه کافی بهش غذا داده، بعد وارد مراحل مرحله بعدی مرحله دفعی شده و حالا وارد مرحله جنسی شده. اولین آبجکتی که برای در واقع لذت جنسی بهش معطوف میشود مادر. از نظر فروید این جزو بدیهیاته.
اولین آبجکت که از جنس مخالفه و پسر میتواند در واقع بهش علاقه جنسی به همان معنای کودکانهاش پیدا بکند و ببینید شما خیلی تئوری فکر بکنید. یک لذتی در وجود کودک به وجود آمده. این از نظر آزمایشگاهی واقعاً از نظر مشاهده واضح که در سنین چهار پنج سالگی کم کم مناطق جنسی لذت بخش میشوند برای کودک.
خب بنابراین هرچند هنوز بالغ نشده ولی به نوعی با لذت جنسی انگار دارد آشنا میشود و یک جوری غرایز جنسیش دارند به وجود میان.
بنابراین اینکه جنس مخالفی وجود دارد اینها در آگاهیش نیست ولی انگار آن نهاد یک چیزی را دارد درک میکند. اولین ابژه جنسی برای یک کودک چه دختر چه پسر مادره. فرق نمیکند. یعنی در اول در یک حالت ابهامی اصلاً خیلی مشخص نیست جنسیت هنوز انگار معنا ندارد.
حالا اگر در مورد پسر در نظر بگیرید فرض کنید که یعنی فروید فرضش این است که بدون اینکه هیچ شک و شبههای وجود داشته باشه یک پسر در دوران کودکی خودش نسبت به مادر خودش به عنوان ابژه جنسی تمایلی پیدا میکند.
این خیلی چیزها خیلی حالا به اصطلاح اگزجرهاش نکنید یک شکل خاصی در حد کودکانه لذتی وجود دارد غرایزی وجود دارد و اینها به هر حال وقتی که شما یک مثلاً غریزه خوردن دارید آبجکتش مثلاً شیر مادر را پیدا میکنید بدون اینکه فکر بکنید انگار یک چیزی در جهان خارج باید آن را ارضا بکند سراغ مثلاً مادر میرید غذا میخورید و همینجور در واقع هر بار که یک مشکلی پیش میآید یک یک چیزی برای لذت بردن هست آبجکتی در واقع برایش پیدا میشود دیگر یک نوع رفتار یا یک چیزی که در واقع. ارضا کنندهست.
بنا بنابراین به محض اینکه از نظر فروید غریزه جنسی شروع میکند به در واقع جنبش و اولین آن به اصطلاح زمینههای لذت جنسی در بدن یک کودک به وجود میآید آبجکتی پیدا میکند و این آبجکت به طور طبیعی مادره. چه در مورد دختر چه در مورد پسر. ابتدائاً آبجکت جنسی مادره.
در مورد پسر در نظر بگیرید فرض کنید که مثل اینکه یک عشق حالا نه چندان با معنی و واقعی متعارفی بین کودک و مادر وجود دارد که کم کم یک بخشیش انگار دارد جنبه جنسی پیدا میکند. به همان معنای کودکانهاش. واقعاً یعنی اصلاً خیلی در ناخودآگاه اصلاً چیز نکنید به اصطلاح با عشق جنسی به معنای بعد از بلوغش مقایسه نکنید.
به هر حال یک لذتی هست و یک غریزهای هست که این را به سمت یک چیزی دارد میکشه. کودک بزرگترین مانع در واقع اینجا پیش میآید. تا قبلش هیچوقت اینجوری نبوده که ممنوعیت بزرگی وقتی که آبجکتی را پیدا میکرد ممنوع باشه استفاده کردن ازش. اینجا حالا برای اولین بار میلی در کودک به وجود آمده که انگار وقتش نیست و آبجکت درست حسابی هم برایش وجود ندارد.
آن آبجکتی که این میخواهد آن آبجکت در واقع متعلق به پدره نه متعلق به این کودک. دقت میکنید؟ پس اولین تعارض اساسی زندگی در انسان اینجوری به وجود میآید. آبجکتی دارد آبجکتی برای غریزه جنسیش وجود دارد ولی نباید ازش استفاده بکند. نباید بهش توجه بکند.
چرا؟ برای اینکه موجودی هست که مانع این است. دیگری وجود دارد. من یک خورده دارم از الفاظ لکان استفاده میکنم ولی واقعاً لکان سعی میکند که فروید را توضیح بده این خیلی یک کسی دیگر یک پدری وجود دارد که آن در واقع انگار این مادر را تصاحب کرده.
بنابراین این مال مانع در واقع رسیدن لذت به من میشود و مانع از این در واقع یکی شدن من با این آبجکت میشود. خب؟ این یک چیز دیگر. این از فرضیاتی که کردیم یک چنین چیزی برمیاد.
اگر لذتی در واقع لذت جنسی را قبول بکنید که چهار پنج سالگی زمینهاش به وجود آمده و اینکه همه زندگی کودک در واقع خلاصه میشود به نوعی تو آن موقع تو مادر اینکه به عنوان آبجکت مادر را یک پسر را اگر در نظر بگیرید آبجکت جنسیش مادره و کسی که چیزی که مانع استفاده از این رسیدن به این آبجکته پدره.
بنابراین کودک در ناخودآگاهش چه چیزی شکل میگیره؟ اولین تعارض بزرگ زندگی خودش را دارد تجربه میکند. چیزی میخواهد که ممنوعه. چطور ممنوع شده؟ توسط پدر. بنابراین اولین لحظه ناخوشایند بزرگ در زندگی کودک لحظهایه که پدر را در مقابل خودش میبیند و آن چیزی در واقع در آن به وجود میآید که فروید بهش میگوید عقده ادیپ.
حس مخالفت با پدر یا به قول یک خورده دقیقتر حس پدرکشی. اینکه برای مانع بزرگ زندگی کودک انگار در یک سن خیلی پایینی تبدیل میشود به پدر که مانع رسیدنش به مادر به عنوان آبجکت جنسی.
بنابراین فروید این را به عنوان آن لحظه حساس زندگی کودک حالا فعلاً فرض کنید پسره در نظر میگیرد که جایی که در واقع احساس مخالفت و عناد در مقابل پدر پیدا میکند اینها همه به یک معنای خیلی کودکانه و ناخودآگاهیه اصلاً فقط هست مثلاً فرض کنید به همان معنایی که یک کودک ممکن است از یک شیء خاصی که یک بار دیدید مثلاً فرض کنید بچهها سرشون بخوره به یک جایی نسبت به آن مثلاً برمیگردن میزننش.
مثلاً یک احساس اینجوری به هر حال اینکه یک آسیبی دیدن دیگر. اینکه از در اعماق وجود یک پسر حس مخالفت با پدر به وجود میآید و اینجا در واقع با این نیروی خیلی بزرگتر از خودش مواجه میشود که مانع، اولین مانع بزرگ زندگیشه که انگار نهاد را از رسیدن به مهمترین چیزی که الان میخواهد این هم دقت بکنید که غریزه جنسی از نظر فروید این خواسته جنسی خیلی خیلی عمیقتر و خیلی خیلی قویتر از خواستهای دیگر.
بنابراین یک خواست بزرگ در کودک هست ولی اولین بار این خواست با این شدت وجود دارد ولی نمیتواند بهش برسد به دلیل وجود پدر. این آن چیزی است که در واقع مبنای چیزی است که فروید اسمش را عقده ادیپ گذاشته.
احساس پدرکشی برای تصاحب مادر. هرچند در یک کودک اینها ممکن است معنای واقعی نداشته باشه ولی حس به طور عمیقی مثلاً از نظر فروید در ناخودآگاه وجود دارد. و بنابراین کودک یک پسر احساس تهدید میکند از جانب پدر.
مثل اینکه یک موجودی هست که دشمنی به وجود آمده دیگر. وقتی که من اگر من احساس بدی نسبت به یک موجودی داشته باشم ناخودآگاه این را فرافکنی میکنم. احساس میکنم که آن هم دشمن منه.
بنابراین انگار در برای اولین بار در زندگیش انسان این را دارد تجربه میکند که با یک موجود انسانی دیگهای در یک مخاصمهای قرار گرفته و چون آن خیلی بزرگتره و در واقع غولی در مقابل کودک، احساس کودک احساس ترس، احساس تهدید شدید از طرف یک موجود بیرونیه و مخصوصاً به دلیل نوع این احساسهایی که وجود داره، تمایلی که وجود دارد که تمایل جنسیه در پسر به صورت ترس از اختهگی بروز میکند.
این آن نکتهای که فروید روش خیلی تأکید دارد. یک چیزی در پسر به وجود میآید که فروید اسمش را میگذارد عقده اختهگی. که ممکن است که من اصلاً به دلیلی به دلیل این وضعیتی که پیش آمده از طرف پدر در واقع به طور کل از لذت جنسی به طور کامل محروم بشود.
اینها فکر نیستن، اینها حسهای ناخودآگاه هستند که در کودک وجود دارند. نتیجه این فرایند، نتیجه این فرایند این است که کودک در اثر این تهدید آبجکت جنسی خودش را رها میکند و به سمت پدر کشیده میشود.
خودش را با پدر همانندسازی میکند برای اینکه از این تهدید رهایی پیدا بکند و خودش را در واقع انگار از این اردویی که در مقابل پدر قرار داشت ترجیح میدهد که به آن اردویی برود که در کنار پدره و همین این حرکت کلاً این جدا شدن از مادر آن حرکت مهمی است که یک پسر در سن کودکی باید انجام بده.
باید خودش را با پدر همانندسازی بکند به اصطلاح وارد یک پروسهای بشود که تبدیل به یک مرد بشه، مرد واقعی. و در این پروسه است که بعداً وقتی به دوران بلوغ میرسد آبجکت جنسی خودش را از زنهای دیگر در واقع انتخاب میکند.
و اصلاً یکی از توضیحاتی که فروید با این تئوری خودش میدهد این است که شما اگر در یک خانوادهای پدر غایب باشه، مرده باشه یا حضور جدیای نداشته باشه، غایب به معنای حضور فیزیکی نداشته باشه یا بعضی از پدرها ممکن است حضور فیزیکی داشته باشند ولی تو خانواده نقشی ندارند.
این از نظر فروید این مهمترین عامل گرایشات همجنسبازانه در مردهاست در دوران بعد از بلوغ. چرا؟ به دلیل اینکه در واقع پسر از همانندسازی خودش با مادر هیچوقت در واقع این پروسه را طی نمیکند.
وقتی که در واقع با مادر در ابتدای خودش یکسان با مادر خودش میگیرد و همه زندگیش در مادر در واقع خلاصه میشه، هیچوقت این فرایند به وجود نمیآید که پدری باشه و این در واقع خودش را با پدر همانندسازی بکند و بعداً در واقع تبدیلی به من وقتی گرایش همجنسبازانه میگویم از نظر روانکاوانه یعنی مثلاً اینکه یک مرد نقش زن را بخواهد در روابط جنسی با بازی بکند. یعنی همجنسبازانه به معنای مفعول بودن. درست؟
این در واقع دلیلش این است که این حرکت، این سیر در واقع پسر از یک جنسیت مؤنث به سمت جنسیت مذکر طی نشده و فروید معتقد بود که مهمترین عامل انحراف همجنسگرایانه از نظر خانوادگی عدم در واقع وجود پدر غایب در خانواده است و هرچند آن موقع خیلی این در واقع شواهدی نداشت ولی واقعاً الان به نظر میرسد که شواهد خوبی داریم برای اینکه یکی از مهمترین عوامل انحراف همجنسگرایی این هست یعنی ارتباط ضعیف با پدر و عدم همانندسازی با پدر میتواند باعث این انحراف بشود.
بعد چون عقده ادیپ یک خورده در واقع بخش خیلی عجیب معمولاً همه آدمهایی که میخواهند به فرویدی بعد بیراهی بگویند با عنوان یک چیز خیلی وحشتناکی که فروید گفته که این مثلاً میگویند که این دیگر چه روی آدمیه که یک احساس میکند که بچهها همه نمیدانم احساس جنسی نسبت به مادرشون دارند و بعد نمیدانم پدرشون میخواهند بکشن و احساس میکنند که پدرشون میخواهد اینها را اخته بکند و اینها همه یک چیزهای عجیب و غریبیه.
من سعی کردم که بگویم که از کجا آمده لااقل. اگر درست و غلطش را فعلاً کار نداریم من دارم سعی میکنم که نظریه فروید را بیان بکنم تا جای ممکن یک طوری که معقول به نظر بیاید و که عقده ادیپ چگونه پیدا میشود.
چرا اسمش ادیپه اسم این عقده؟ برای افسانه معروف یونانی که نمیدانم چند درصدتون شنیدید افسانه شاه ادیپ که ادیپ شهریار در واقع که آنجا داستان این است که ادیپ در یک جایی مثلاً یک شاهزادهای در یک جایی دارد زندگی میکند.
من دقیقاً نمیدانم که اینجا شاهزاده است. خب بگذریم. بهش این را میگویند پیشگوها در یونان به اصطلاح چیز وجود داشت دیگر پیشگوهایی وجود داشتن که در اسطورهها خیلی نقش دارند. بهش میگویند که تو سرنوشتت این است که پدرتو میکشی و با مادرت همبستر میشی. ادیپ از ترس اینکه این کار را بکند از سرزمین خودش میرود.
میرود و طی یک جریانی در راه با مردی روبرو میشود که با همدیگر نزاع میکنند و آن مرد را میکشه و بعد به شهری وارد میشود و با زنی ازدواج میکند و همبستر میشود و بعداً میفهمد که این مرد این مردی که کشته پدرش بوده و آن زنی که باهاش همبستر شده مادرش بوده و ماجرا این بود که این پیشگویی از اول که چون وجود داشت پدرش این را از سرزمین خودش بیرون فرستاده بود که این اتفاق. نیفته و حالا این دوباره به هر حال دست سرنوشت این را به همینجا برگردوند که این اتفاق افتاد.
چیزی که فروید میگوید این است که در واقع این حس پدرکشی و همبستری با ما این یک چیز خیلی عمیقی در ناخودآگاه ماست که واپس زده شده هیچکدام ما در واقع این چنین چیزی را در خودآگاه خودمان احساس نمیکنیم ولی از آن چیز چیزهای اساسی که در ته ذهن ما وجود دارد و این ماجراست که اساسیترین واپسزنی ذهن ماست که انگار اصلاً عامل فراموشی دوران کودکیه.
مثل اینکه از یک ضربه خاصی در واقع عبور میکنیم به یک جایی میرسیم و قبل از آن را دیگر به خاطر نمیآریم. خب من فعلاً حالا بحثم را اینجا تمام میکنم.
سعی میکنم جلسه آینده برای اینکه نهایت سعیام این است که بحثهای تئوری کم باشه بحثهای کاربردی یک خورده بکنیم میرم سراغ بحث در مورد رویا و خیالپردازی و کاربرد اینها در خواندن متون. چون هر متن ادبی هر فیلم هر چیزی اثر هنری را حتی نقاشی را میتوانید با مبنای فرویدی چیزی در موردش بگویید.
من سعی میکنم که بهتان نشان بدهم که گاهی چیزهای خیلی خیلی خوب جالبی میشود گفت. یعنی از اینکه یک نویسنده یک هنرمند چه میخواسته بگوید خودش فکر میکند چه گفته ولی واقعاً در اثر هنری چه چیزهایی در واقع پیدا میشود که از آن انگیزههای ناخودآگاه سرچشمه میگیرد. اصولاً نقد روانکاوانه اساسش این است پیدا کردن محتواهای ناخودآگاه در آثار هنری که هنرمندها به وجود میآرن.
خب حالا
چون سوال هست من یک چند تا سوال جواب میدهم دیگر تمام میشود. شما به سوال بگویید جان. کودک و بالغ و بله خب خیلی شبیه که حالا واقعاً آن اصطلاح کودک والد و بالغ از اریک برنه و به نظر میآید که خب حالا اگر هم خودش رسماً اعلام نکند که از سهگانه فرویدی گرفته ولی دقیقاً میشود مپش کرد.
همان نیست برای خاطر اینکه آن در واقع یک جوری ابعاد اجتماعی دارد این خیلی درونی این در واقع به آن ساختارهای خیلی عمیق ذهن انسان دارد روان انسان دارد نگاه میکند در حالی که آن یک خورده به رفتارهای بیرونی دارد نگاه میکند.
ولی اگر هم حتی مستقیم از فروید نگرفته باشه که من فکر نمیکنم جایی رسماً گفته باشه که اینها همونه. من منکر این است که اینها دقیقاً از آنجا آمده ولی قابل مپ کردن هست با یک اختلافهای جزئی. واقعاً بحث کردن در مورد اینکه این چه فرمی دارد خیلی خیلی در واقع فرم بسیار ابتدایی از کشش جنسیه.
اصلاً شباهتی ممکن است به این کشش به معنای مثلاً فرض کنید به یک معنایی ممکن است معنایش به تساهل کردن به معنای اینکه مادر در اختیار کودک باشه. کودک به هر حال مواجهه با این مسئله هست که مادر همه وقت خودش را صرف کودک نمیکند. غایب میشود. این برای بچهها تو سالهای اول زندگی غایب شدن مادر کلاً یک چیز دیگه، یک حالت عادی نیست.
اینکه چه فرمی دارد و چه شکلی داره، چقدر در واقع حالت به اصطلاح چیزی که ما بتوانیم اسمش را جنسی بذاریم، تو این مراحل بسیار ابتداییه دیگر. خیلی مهم نیست که واقعاً ما چه درکی داشته باشیم که در ابتدا این چه فرمه. چون ببینید آنقدر در واقع مبهم و کلیه که حتی فروید این حالت را بین دختر و مادر هم در نظر میگیرد.
بنابراین خب یعنی چه در تربیتش استفاده کرد؟ یعنی مثلاً یک کاری بکنیم که عقده ادیپ پیش نیاد؟ بله ممکن است واقعاً بررسی کردن یک چنین پدیدههایی اگر باورتون بشود که اینها وجود دارند و مهمان و عمومیان مثلاً در همه انسانها اگر نظریه فروید را بپذیرید آنوقت ممکن است نتایجی در زمینه نحوه رفتار با کودک بتوانید بگیرید دیگر.
اینکه مثلاً این حالتها تشدید نشود به بیماری در سنین به هر حال فروید تمام بیمارای خودش را به نوعی این چیزها را توشون پیدا میکرده. اگر حالا اگر وجود نداشتن هم پیدا میکرده. به هر حال این بحث به این است که نظریه فروید را چقدر جدی بگیرید.
به هر حال فروید یعنی به یک معنایی عامل همه بیماریهای روانی را همین چیزهای به اصطلاح ضربههای دوران کودکی میداند که خوب چیز نشدن، به اصطلاح پشت سر گذاشته نشدن. آن مراحل سهگانه گاهی یک به اصطلاح فیکساسیونی در یک مرحله به وجود میآید که بعداً باعث اختلالاتی میشود یا همین مرحله ادیپی که در واقع مهمترین مرحله زندگی کودکه از نظر فروید، ممکن است دچار اختلالاتی بشود.
به هر حال این به طور کلی این ایدهتون درست است که هر چقدر بیشتر در مورد این چیزها بدونیم، آنوقت میتوانیم در واقع یک دستورالعملهایی هم داشته باشیم در مورد اینکه کودک سالم را چطوری میشود پرورش داد. این گفتم مثلاً تو حیوان هم هست. ولی سوپر ایگو را نمیشود ازش توجیهش کرد. یعنی حداقل توجیهش که نمیشود کرد.
حقیقت این است که ببین واقعیت این است که ایگو در حیوانات بسیار ضعیفه. نسبت به ایگوی ما. آنها پیچیدگیهای در واقع ما را ندارند. بنابراین آن مرکز کنترلکنندهشون خیلی کمتر فعالیت میکند. ما اصولاً حداقل دیدگاهمون نسبت به حیوانات این است که خیلی نسبت به ما غریزیتر رفتار میکنند. کمتر جایی هست. مثلاً شما به غریزه جنسی تو حیوانات نگاه کنید.
دوره دارد. اصلاً مثل انسان نیست که از دوران کودکی به تدریج رشد بکند و بعد در تمام مدت عمر به طور یکنواخت تقریباً وجود داشته باشه. حیوانات مثلاً سالی یک بار از یک سنی سالی یک بار مثلاً احساس جنسی بهشان دست میدهد و ممنوعیتهایی هم وجود ندارد برایشان. ما بله. این اصلاً قابل، این در این حیوان کاملاً قابل دیدنه.
ولی خیلی ضعیف. آنقدر ضعیف که باعث به وجود اومدن چیزی به اسم تمدن و فرهنگ نشود. در آن حیوان. شما اگر جایی تمدن و فرهنگ داشته باشید، آن وقت میتوانید سوپرایگو داشته باشید. در واقع سوپرایگو نتیجه قدرت ایگو در انسانهاست که رفته به سمت تمدن به وجود آوردن، فرهنگ به وجود آوردن و بنابراین آرمانهایی به وجود آمده.
در حیوانات به نه، چنین چیزهایی ما نمیبینیم. یعنی بله. مبحث این سوپرایگو را میشود کجا گرفت؟ از اول که تمدن نداشته. حالا اگر نظر اینجوری هم باشه اینطوری میخواهم. از اول مبحث این وجود نداشته. انسان همان حیوان بوده. فقط چیزی که بوده ایگو بوده. حالا این چگونه این سوپرایگو را میخواد؟
وقتی شما ایگو رشد یافته است، بنابراین قواعد زیادی تولید میکند. کمکم یعنی چند تا انسان در کنار همدیگر کلی قاعده به وجود میآرن. مخصوصاً با توجه به غریزه خاص وضعیت خاص غریزه جنسی در انسان، ما احتیاج به ممنوعیتها و قوانین زیادی داریم. مثلاً خیلیها در واقع مبدأ قانون را به نوعی تحریم زنا با محارم میدانند.
این در حیوانات به این شکل وجود ندارد خیلی. ببین حیوانات در شرایط شبیه انسان چیزی مثل عقده اودیپ پیدا نمیکنند. به این دلیل در واقع نظریه این عقده اودیپ برای فروید خیلی مهم است. برای اینکه در واقع یک تفاوت عمدهای را در واقع نشان میدهد که چگونه ما یک ایگوی خیلی رشد یافتهتر از حیوانات به دست میآریم.
بنابراین تمدن میسازیم. فقط مسئله عقده اودیپ نیست، ولی اودیپ یکی از شاید مهمترین مبناییایه که باعث میشود که ما یک جوری در واقع یک ایگوی خیلی خیلی رشد یافتهتر داشته باشیم. شما وقتی موجوداتی با ایگوی رشد یافتهتر، ما مغزمون کارهایی بسیار بیشتری از حیوانات دارد. بنابراین گنجایش بیشتری برای تولید دستورالعملها و کنترل بیشتر در اختیارمون هست به دلیل ساختار بدنیمون.
هیچکدوم حیوانات اینچنین ویژگیای ندارند. چیزی که فروید بهش دقت نمیکند و جواب واقعی شما باید اینجوری داده بشه، منتها من دارم من الان دارم نظریه فروید را میگم، مثلاً دارم با مبنای فرویدی همه حرفها را میزنم. ممکن است هیچکدوم از چیزهایی که گفتم را قبول نداشته باشم.
ولی فکر میکنم که حالا یک لحظه از قالب فرویدی خارج بشیم، نکته اصلی زبانه. زبانه که فرهنگ و تمدن را برای انسان به عنوان یک چیز موجود خاص به وجود آورده، پیشرفته بودن زبان. ما از یکی از مشکلات نظریه تکامل داروین این است. یک گپ بسیار بزرگ بین سیستم زبانی انسان با حیوانات دیگر وجود دارد. مثلاً با میمونها.
اصلاً آنقدر در واقع ما ساختار حنجره و نمیدانم وضعیت آن بخش مربوط به زبان و مغزمون پیشرفتهتر از حیوانات دیگهست که جزو مشکلات نظریه داروین این را حساب میکنند که چگونه میشود این گپ را توضیح داد.
هیچ چیز واسطهای بین موجوداتی نیستند که یکدفعه یعنی واقعاً به نظر میرسد که یکباره یک موجودی به وجود آمده که میتواند حرف بزنه، میتواند نمادها را در واقع یک جور خاصی استفاده بکند.
حیوانات زبان دارند به یک معنای خیلی محدودتری، واقعاً اونطوری که ما میفهمیم. بنابراین جواب واقعی شما خارج از نظریه فروید، مثلاً با استفاده از حرفهای لکان این است که ما در واقع یک ویژگی خیلی خاص داریم، آن هم در واقع زبانه که باهاش فرهنگ را به وجود میآریم.
ولی در مبنای فرویدی هم به هر حال قابل توجیه به این شکل یک خورده ضعیفتر که ما چون پیشرفتهترین ایگو را داریم به دلیل اینکه غریزه جنسیمون یک وضعیت خاصی داره، عقده اودیپ، پدیده انسانی و خیلی چیزهای دیگه، ایگوهای پیشرفته نهایتاً جامعههایی میسازن با قوانین و مقرراتی که عموم همه باید رعایت بکنند.
مثل قانونهای منع زنا با محارم که از نظر اصلاً فروید یک نوشته معروفی دارد در مورد همین مسئله. این قوانین پایهایترین قوانینیان که در بدویترین فرهنگهای مطالعه شده همیشه دیده شدن. به هر حال یک محدودیتهایی از نظر ازدواج، از نظر روابط وجود دارد. بعد سؤال خوبی است. من فکر میکنم این در واقع یکی از نقطههایی که فروید باید یک توضیح عمیقی بده.
توضیح چون فروید هیچ تعلق خاطری، هیچ چیز نظر خاصی به زبان نداره، نظریهاش یک جاهایی یک مشکلاتی دارد. لکان به یک یک کلمه اگر یادم بخواهد بگه، یک جمله بخواهد بگه، لکان کسیه که سعی میکند که نظریه فروید را با زبان در واقع با اهمیت دادن و مرکز قرار دادن زبان یک بار دیگر تولید بکنه، بازسازی بکند.
در مورد تفاوتهای کمتر دخترها هم میتواند بله. ولی همه توضیحهای فروید در مورد دخترها یک خورده ضعیفتر از توضیحاتش در مورد فر، بگذار یک جمله بسیار معروفی فروید دارد در اواخر عمرش در نامهای نوشته که من خب این روانکاوی را که بس دادم، احساس میکنم که بالاخره فهمیدم که مردها مثلاً چگونه رفتار میکنند و چه میخوان، اما نفهمیدم که زنان، زنها چه میخوان؟
What do women want؟ این جمله معروفیه که شما هزار جور مثلاً مقاله میتوانید در موردش ببینید. الان اینکه یک یک جوری زنها احساس میکنند که تغییرآمیزه، مثل اینکه اینها در قالب هیچ تئوریای نگنجیدن. خلاصه ما نفهمیدیم اینها چه میخواهند. ولی واقعاً جنس زن تو تئوری فروید کمتر تو قالب تئوری فروید میگنجه. نه، ولی به هر حال فروید توضیحات خودش را دارد.
تو این کتاب «ایستو» شما میتوانید یک فصلی در مورد مسائل جنسی از دید لکان و این کتاب فرقش با آن یکی کتاب این است که این لکان و فروید را با همدیگر سعی میکند در موارد خاصی بررسی بکند. در مورد نحوه شکلگیری جنسیت مرد و زن جداگانه یک سکشنهایی دارد که توضیح میدهد.
ولی توضیحات در مورد مردها خیلی قویتر به نظر میآیند تا در مورد زنها. نه، نه اینکه موجودات انسانی تو نظریه فروید حرف نمیزنن. دقیقاً سوپرایگو از دستورالعملهایی که از خارج توسط زبان به طور عمده به ما میرسد شکل میگیرد. ولی سوپرایگو الان وقتی من متولد میشم یک چیزی در خارج وجود دارد در فرهنگ.
من همچنان به عنوان یک موجود انسانی ایگوی خودمو دارم که یک جاهایی دارد کار خودش را انجام میدهد. ولی اگر من اولین انسان بودم میشدم یک آدمی که سوپرایگو مثلاً ندارد از دید فروید. چیزی فرض کنید یک بچهای همینطوری دارد برای خودش بزرگ میشود اگر بشود یک چنین چیزی اصلاً فرض کرد. بنابراین فرهنگی در آن القا نمیشود.
هرچه که تولید میکند خودش تولید میکند. ولی کمکم که تمدن پیش میرود کمکم آن دستورالعملها منتقل میشود توسط زبان تو فرهنگ جایگزین میشود و بعداً من به عنوان یک آدمی که حالا تو قرن مثلاً بیستم به دنیا اومدم وقتی که کودک هستم علاوه بر چیزهایی که در درونم هست یک چیزی هم در بیرون به من تحمیل میشود در واقع.
بله اینها برآیند همان دستورالعملهای ایگوئه. یعنی سوپرایگو از آسمون نیامده از نظر فروید. یک چیزی است که در بیرون به هر حال به تدریج به وجود آمده ولی الان دیگر هست. یعنی عین یک موجود خارجیه. عین یک مجموعه دستورالعمل خارجیه. چرا؟ چرا آن اوایل از این حرفها؟
اولاً زمانی که این سهگانه را میگوید زمانی که دیگر آن بحثهای اینشکلی را یک خورده کنار گذاشته. یعنی آن امیدواری شدیدش از اینکه اصلاً همهچیز را انگار دارد ردیوس میکند به عصبشناسی را ندارد. یک خورده متأخره. بعد از تو قرن اوایل قرن بیستم اگر اشتباه نکنم این سهگانه را معرفی کرده.
تو کارهای قبل از اواخر قرن نوزدهمشه که خیلی حرفهای عصبشناسانه میزند. ولی تو همان بحثهای عصبشناسانه که هنوز آن سهگانه نیست به هر حال توضیحاتی دارد که چگونه بعضی از چیزها مثلاً راههای عصبی سد میشوند. مثل اینکه یک ممنوعیتهایی دارد به وجود میآید دیگر.
اساس ایگو یک جوری به برخوردن به کارهایی که نباید کرد، کارهایی که باید کرد در اثر تجربیات وقتی که مثلاً شما یک کار لذتبخشی میکنید ولی مجازات میشوید کمکم انگار یاد میگیرید مثل شرطی شدن. حالا این مفهوم شرطی شدن هم آن موقع وجود نداشته.
انگار یک کانالهای عصبی، یک دستورات دیگر صادر نمیشن و انرژیها جاهای دیگهای منتقل میشوند. ولی به هر حال بله فروید من فکر نمیکنم موقعی که این سهگانه را میداد خیلی دیگر تو بند این بود که بخواهد توضیحهای عصبشناسانه بکند. یعنی آن توضیحها از طریق انرژی توضیح بده. ولی واقعاً مبناهای انرژتیکش کارهای اولیهاش به نظر میآید هست.
نه اصلاً نظریه فروید از اینجا شروع شد که بیماریهای مثلاً نوروز یا هیستری را اینجوری موجب بکند که اینها نتیجهی واپسزده شدن یک سری خاطرات نامطلوبن. بنابراین معنایش این نیست که هر چیزی که در ناخودآگاه بیماریزاست. ولی یک چیزهایی ولی زمینههای بیماری در این چیزها هست. یعنی یکی از ایرادهایی که به فروید میگیرند بعدها گرفتن این است که در نظریهی فروید همهی آدمها مریضن.
آدم سالم اصلاً نداریم. تقریباً درست. یعنی همه چون تقریباً مکانیسم فرستادن به ناخودآگاه از نظر فروید یک جوری این واپسزنی مکانیسمیه که ممکن است به یک چیز به اصطلاح بیماری واقعی که بروز خاصی داشته باشه، زندگی را مختل بکنه، منجر نشود. ولی یک جوری این زمینهی همهی بیماریهاست.
بنابراین مثلاً حتی عقدهی ادیپ فرآیندیه که تو همهی آدمها دارد اتفاق میافتد و زمینهای برای بیماری دارد فراهم میکند برای اینکه به پر شدن ناخودآگاه از یک سری چیزهای واپسزده خطرناکه تو دیدگاه فروید. ولی واقعاً این معنایش این نیست که هر چیزی به ناخودآگاه برود عامل یک بیماریه.
بیماری به معنای عملی و واقعی که بروز پیدا بکند. ولی عامل یک مشکلی میتواند باشه در این اصطلاحات اول ناخودآگاه، نیمهخودآگاه و خودآگاه بوده. بعداً تبدیل شده به سهگانهی اید، ایگو و سوپرایگو. این را اگر میشد مپ کرد خب فروید دیگر اصطلاح جدید به کار نمیبرد. یک تعیین دو تا نقطهی عطف تو این نظریات فروید هست.
یکی جاییه که این سهگانه به وجود میآید. دیگر با مفهوم ناخودآگاه به آن معنای اولیهاش کار نمیکند یا مفهوم خودآگاه. جای خودآگاه میگوید ایگو، جای ناخودآگاه به یک معنایی تقریباً انگار دارد میگوید اید، ولی دیگر تصورش از اید چیزی غیر از ناخودآگاهست.
پر از غرایز و یک شور و انرژیئه در حالی که ناخودآگاه تو اوایل انگار یک پستوییئه در قسمتی از حافظهست که یک چیزهایی را آدم میندازه در آن.
درست؟ من یک خورده من میخواهم بگویم این اصطلاحات وقتی ابداع کرد دیگر آن زبان اولیهاش را خیلی به کار نمیبره. شما هم انتظار نداشته باشید که این را بگوییم که معادل با آن هست یا نیست. ناخودآگاه جمعی اصلاً تو این نظریهی فروید به آن معنا نیست.
نظریهی یونگه که در واقع این را وارد میکند. فروید به آن معنای یونگی به ناخودآگاه جمعی اعتقادی ندارد. یعنی یک بخشی از مثلاً نمادها و اینها که به یک معنایی انگار به ارث رسیدن. هفت و رک شد این بحث. خب، برعکس جلسهی قبل من آدمیام که کلاً راحت از این اظهار نظرها میکنم که جلسهی قبل خیلی سوالات عجیب و غریب بود، سوالات بدی کردید.
این جلسهی سوالات خیلی خوب بود. جلسهی قبل خیلی ناامیدکننده بود. آن جلسهی من نفهمیدم که این یک چیزهایی گفته بودم، سوالها هیچ ارتباطی به چیزهایی که من گفته بودم نداشت. این دفعه جداً سوالاتتون خیلی خوب بود. ممنون، ممنون از سوالاتتون.
متن کامل این جلسه خوانده شده است؛ ارجاعهایی که شاهدِ روشن یا مدخلِ متناظر نداشتند فعلاً نیامدهاند. ارجاعات فقط برای جلسهها و موضوعهایی آمده که بازبینی شدهاند.
به گفتهٔ سخنران وضع دانشکدههای فنی در ایران بیمانند است؛ روانکاوی را برای تحلیل فرهنگ میآورد و کارش را بیان فروید میداند، نه دفاع.
به روایت سخنران، درمانِ هیستری با بازآوردن خاطره فروید را به فرضِ ناخودآگاه رساند: بخشی از ذهن دور از دسترس خودآگاهی.
به گفتهٔ سخنران، فروید میخواست با معیارهای زمانه ــ نیوتن و داروین ــ نظریهای علمی و کمینه برای روان بسازد.
به روایت سخنران، فروید «به شدت ریداکشنیست» بود و روان را به زیستشناسی برمیگرداند؛ هنر و دین در این نگاه درجهدوماند.
به نظر سخنران، مبانی فروید او را به اصلگرفتنِ لذت جنسی، دیدنِ لذت چون دوری از آشفتگی و تأکید بر کودکی میرساند.
به روایت سخنران: اید حیوانیِ لذتجو، ایگو که خودآگاهِ میانجی است، و سوپرایگو که انعکاسِ فرهنگ در درون فرد است.
به روایت سخنران، عقدهٔ ادیپ حسِ پدرکشی برای تصاحب مادر است که در ناخودآگاه واپس زده میشود؛ نامش از افسانهٔ یونانی میآید.
برن و یونگ در نسبت با فروید، زبان بهعنوان پاسخِ خودِ سخنران، و اینکه به گفتهٔ او توصیفِ «همه بیمارند» از نظریهٔ فروید «تقریباً درست» است.
من از نظر خودم سعی کردم و تو همین جلسه هم سعی میکنم که نظریه فروید را بیان بکنم
من عادتم برخلاف خیلیها این است که به هیچوجه وقتی یک نظریه را میگم، همزمان نقدشو نمیگویم
تو همین کلاس هم اگر رفتیم جلو یک پدیدهای را دیدیم که این دیگر با حرفهای Freud توجیه نمیشه، خب بعداً یک توجیههای جدیدی میآریم، نظریه را در واقع تعمیم میدهیم یا یک قسمتهاییشو رد میکنیم
فکر میکنم نظریه فروید در دیدگاه اول که آدم نگاه میکند واقعاً یک خورده عجیب و غریبه. این همه تأکید روی مثلاً مسائل جنسی
نظریه فروید برمیگردد به تجربههای مشترکی که با یک آدمی به اسم Breuer داشته
هر نشانه هیستریک فرد بلافاصله و برای همیشه ناپدید میشد اگر موفق میشدیم خاطره رویدادی را از نو زنده کنیم
فروید اصولاً آدمی بود که الان خب شهرت دارد به اینکه خیلی زیاد و سریع تعمیم میداد
بعضی از این تعمیمها واقعاً تعمیمهای جالبی بودن، بعضیها الان خب زیر سؤالن
به نظر من هیچ راهی برای فروید نمیمونه به غیر از اینکه در واقع غریزه اصلی و لذت جنسی، انرژی حاصل از غریزه جنسی، اینها را اصل بگیرد تو نظریه خودش
من سعی کردم که این مبانی را یک خورده روشنتر بیان بکنم که اینها دفاع کردن از فروید نیست
بنابراین بیش از اینکه لذت بردن یک چیز مستقلی در ذهن فروید باشه، مثل دوری کردن از درد، دوری کردن از اختشاش میماند
فکر میکنم اگر ندیدم تو کارهای فروید که حرف از مثلاً یک نقطه تعادل برای انسان بزنه، ولی واقعاً شاید تلویحاً یک جاهایی اشاره به این میکند
بنابراین کاملاً به نظر من با مبانی فروید منطقی به نظر میرسد که همینجوری نگاه کنید به رشد
فروید کلاً سه دوره، سه مرحله حالا قبل از بلوغ قائله برای اینکه رشد کودک را در واقع تو این مراحل ببینیم
بگذارید این عبارتها از خود فرویده. میگوید اید شامل همه چیزهایی است که به ارث رسیدن، به هنگام تولد وجود دارند
ما در نهاد خودمان از نظر فروید صددرصد غیر اخلاقی و غیرقانونی هستیم
این آن چیزی است که در واقع مبنای چیزی است که فروید اسمش را عقده ادیپ گذاشته. احساس پدرکشی برای تصاحب مادر
هرچند در یک کودک اینها ممکن است معنای واقعی نداشته باشه ولی حس به طور عمیقی مثلاً از نظر فروید در ناخودآگاه وجود دارد
کودک در اثر این تهدید آبجکت جنسی خودش را رها میکند و به سمت پدر کشیده میشود. خودش را با پدر همانندسازی میکند
اگر درست و غلطش را فعلاً کار نداریم من دارم سعی میکنم که نظریه فروید را بیان بکنم تا جای ممکن یک طوری که معقول به نظر بیاید
یکی از ایرادهایی که به فروید میگیرند بعدها گرفتن این است که در نظریهی فروید همهی آدمها مریضن. آدم سالم اصلاً نداریم. تقریباً درست
ولی واقعاً این معنایش این نیست که هر چیزی به ناخودآگاه برود عامل یک بیماریه
ابتدای نظریهپردازی فروید این است که ما برای توجیه کردن یک چنین پدیدهای لازم داریم که فرض کنیم که یک بخشی از ذهن ما که اسمش را ناخودآگاه میذاریم وجود دارد که دور از دسترس خودآگاهی ماست
اینها طی یک مکانیسم طبیعی رانده میشوند به آن بخش ناخودآگاه، وجود دارند ولی ما بهشان دسترسی نداریم به طور ارادی
بنابراین خیلی طبیعی است که شما فکر بکنید که ناخودآگاه تو کودکی بیشتر دارد شکل میگیرد
فروید معتقده که اصلاً علت فراموشی آن دوران همین است
این حس پدرکشی و همبستری با ما این یک چیز خیلی عمیقی در ناخودآگاه ماست که واپس زده شده
این ماجراست که اساسیترین واپسزنی ذهن ماست که انگار اصلاً عامل فراموشی دوران کودکیه
جای خودآگاه میگوید ایگو، جای ناخودآگاه به یک معنایی تقریباً انگار دارد میگوید اید، ولی دیگر تصورش از اید چیزی غیر از ناخودآگاهست. پر از غرایز و یک شور و انرژیئه در حالی که ناخودآگاه تو اوایل انگار یک پستوییئه
فروید یک شیفتگی خاصی نسبت به نظریهی داروین داشت
به نظر میاومد که این نظریهی داروین یک پایهای در واقع پایهی علمیای قرار داده
فروید یک شیفتگی خاصی نسبت به نظریهی داروین داشت
فروید به نوعی دارد سعی میکند این مهمترین نقطه در مورد نظریه فرویده که سعی میکند با معیارهای زمان خودش یک نظریه علمی ارائه بده مثل نظریه داروین
فروید به هر حال انسان را همانطوری که نظریه داروین بیان میکنه، میخواهد به عنوان یک پدیده طبیعی مثل بقیه حیوانات در نظر بگیرد
از هنر گرفته تا علم، دین، هر چیزی که در فرهنگ وجود دارد قابل تحلیل میشود
شما تمام پدیدههای فرهنگی مثل مثلاً فرض کنید هنر، دین، هر چیزی این شکلی را که نگاه بکنید که مبنای جسمانی مشخص ندارد اینها را فروید به عنوان یک نوع در واقع فرایندهای درجه دوم بهشان نگاه میکند
در واقع این انعکاس فرهنگ، انعکاس در واقع دستورالعملهای پدر و مادر در درون خود فرد
به قول فروید یک آرمان برای ایگو تولید میشود. نه توسط خودش، توسط فرهنگ
این را فروید بهش میگوید سوپر ایگو
مثلاً حتی لکان که شاید نزدیکترین آدم به فروید هست بین روانکاوهای شاخصی که بعداً اومدن، اصلاً آدم نمیبینه تو کار این آدمها که یک شور ریداکشنیسی داشته باشند اونطوری که فروید داشت
من یک خورده دارم از الفاظ لکان استفاده میکنم ولی واقعاً لکان سعی میکند که فروید را توضیح بده
لکان کسیه که سعی میکند که نظریه فروید را با زبان در واقع با اهمیت دادن و مرکز قرار دادن زبان یک بار دیگر تولید بکنه، بازسازی بکند
چون فروید هیچ تعلق خاطری، هیچ چیز نظر خاصی به زبان نداره، نظریهاش یک جاهایی یک مشکلاتی دارد
فروید به معنای متعارف کلمهای که الان باهاش آشنا هستیم به شدت ریداکشنیسه
که همه انرژی روانی انرژی جنسیه، این روحیه ریداکشنیسی فرویده که میخواهد همه چیز را به یک چیز انگار برسونه و تا حد ممکن ساده بکند
فروید به معنای متعارف کلمهای که الان باهاش آشنا هستیم به شدت ریداکشنیسه
این ریداکشنیسم همیشه در واقع یک چنین وضعیتی دارد دیگر. هرچه مشاهدات را زیادتر بکنید، ریداکشنتون سختتر انجام میشود
این را در یک مقاله بسیار معروفی که عنوانش هست ماورای اصل لذت، اواخر عمرش کنار گذاشته
در دورههای اولیهی کارش که خیلی خوشبین بود به اینکه بتواند مثلاً یک ریداکشن خیلی اساسی این شکلی انجام بده
یک دیاگرامهایی وجود دارد در مورد نورونها
یعنی اینقدر دیگر خوشبین نبود که بتواند پدیدههای روانی را تا این حد مثلاً توضیحهای دقیق عصبشناسانه بده
یک کسی لذت را میبرد از یک چیز هنری شما کدام عضو بدن انسان هست. که لذت هنری را میبرد
اصولاً نقد روانکاوانه اساسش این است پیدا کردن محتواهای ناخودآگاه در آثار هنری که هنرمندها به وجود میآرن
چون هر متن ادبی هر فیلم هر چیزی اثر هنری را حتی نقاشی را میتوانید با مبنای فرویدی چیزی در موردش بگویید
فروید اسمش را میگذارد ناخودآگاه که در مقابل خودآگاه قرار میگیرد
یک لایه میانی ابتدای نظریهپردازیش تحت عنوان نیمهخودآگاه یا نیمههوشیار در نظر میگیرد که چون بعداً خیلی در موردش بحث نمیکنه
همین چیزی که ما در واقع به عنوان خودآگاه به عنوان من ازش یاد میکنیم
از نظر فروید اینها در واقع به نوعی همچنان تابع اصل لذتان. ولی در دارند اصل لذت را با اصل واقعیت یک جوری بینشون میانجیگری میکنند
نظریه تکامل هم واقعاً همینطور که پیشرفته در عین حالی که جزئیاتی ازش روشن میشود ولی هیچوقت این نظریه شستهرفته علمی به معنایی که نظریههای دیگر هستند نشده
در مورد نظریه تکامل هم یک شور و هیجانی وجود دارد که به هر حال نمیشود ایراد گرفت خیلی به فروید
هرچند که همچنان در زیستشناسی به هر حال آن نظریه تکامل به عنوان تنها نظریهای که میتواند یک چیزهایی را توجیه بکند تأکید میکنند
ما از یکی از مشکلات نظریه تکامل داروین این است. یک گپ بسیار بزرگ بین سیستم زبانی انسان با حیوانات دیگر وجود دارد
چیزی که اینجا به عنوان روانکاوی در موردش داریم بحث میکنیم، هیچ ربطی به رواندرمانی ندارد
این مباحثی که من دارم میگویم در واقع پایههای نظری روانکاویه که خود فروید عنوانش فراروانشناسی را بهشان داده
نظریه روانکاوی همهاش در واقع دارد این را میگوید که اینجوری نیست
به همین دلیل روانکاوی دانشیه که یک خورده نسبت بهش به اصطلاح خود Freudی مقاومت وجود دارد
یعنی من فکر میکنم این سنت در آمریکا هم مثلاً به درد نمیخوره که همه آدمهای باهوش بروند تو صنعت با اینکه پیشرفتهترین صنعت دنیا را دارد چه برسد تو ایران
نظریهی یونگه که در واقع این را وارد میکند. فروید به آن معنای یونگی به ناخودآگاه جمعی اعتقادی ندارد
انقلاب کوپرنیکی زمین را و جایگاه حضور انسان را از مرکز عالم یک جوری به حاشیه پرتاب کرد
به نظر داروین هم کاری که انجام داد این بود که یک شأن انسانی دیگر هم انگار از ما گرفت
یک جوری انگار تمایز بین انسان با حیوانات و با کل طبیعت در نظریه داروین از بین رفته بود
آن اصطلاح کودک والد و بالغ از اریک برنه و به نظر میآید که خب حالا اگر هم خودش رسماً اعلام نکند که از سهگانه فرویدی گرفته ولی دقیقاً میشود مپش کرد
همان نیست برای خاطر اینکه آن در واقع یک جوری ابعاد اجتماعی دارد
آن اصطلاح کودک والد و بالغ از اریک برنه و به نظر میآید که خب حالا اگر هم خودش رسماً اعلام نکند که از سهگانه فرویدی گرفته ولی دقیقاً میشود مپش کرد
شاید یک عمده هنر را بشود گفت در بیان عشق و در واقع به نوعی کشش بین زن و مرد، حالا میتواند بشود اگر عشق عرفانی را هم همانطوری که فروید نگاه میکنه، چون مبنای جسمانی نداره، تصعید شده همین عشقهای زمینی بگیرید
آنوقت میبینید که بخش عمدهای از فرهنگ به نظر میآید توسط غریزه جنسی دارد ایجاد میشود
فمینیستها معمولاً دشمنهای قسمخورده فروید هستند و معتقدن که اصولاً فروید یک نظریه مردسالارانه را بیان کرده
خود فروید هم منکر این نبود که به هر حال نظریهاش یک مقدار در مورد زنها کمتر کار میکند
ما در ایران دانشکدههای فنی که خیلی خیلی عجیب و غریبی داریم که مشابهش در هیچ جای دنیا نیست
ما یک کشور استثنایی هستیم که یک جمع عظیمی از باهوشترین آدمها را طبق یک قراردادی که معلوم نیست از کجا آمده در دانشکدههای فنی جمع میکنیم
چرا در دانشکده فنی فرض میکنیم که همهمون آدمهای نرمالی هستیم و احتیاجی به رواندرمانی نداریم. اینجا هم من میگویم که اصلاً بحثم رواندرمانی نیست
فروید یک جمله معروفی دارد که خب خیلیها نسبت بهش معترضن، میگوید به نظر میرسد که هدف اصلی زندگی مرگه
آرامش مطلق را انگار در مرگ، در تجزیه شدن و اینکه این سیستم عصبی اصلاً کلاً از بین برود میتوانیم پیدا بکنیم
فروید به شدت ماتریالیست یعنی اصولا نسبت به دین و این چیزها همه اینها را در واقع اوهام میداند
شما از این دیدگاه فروید نگاه کنید ببینید چاره ای ندارد به غیر از اینکه بگوید یک چیز دیگر ای وجود دارد
فروید سعی میکند همانطوری که نیوتن مثلاً یک مبنای سه تا قانون گفته و بعد همه چیز از در آن دراومده یا مثلاً داروین با واقعاً حداقل حرفهای ممکن یک نظریهای ارائه کرده
وقتی که نیوتون وقتی کار خودش را دارد انجام میدهد خب به طور طبیعی از وقتی میخواهد حرکت یک پرتابهای را مطالعه بکند از مقاومت هوا صرفنظر میکنه
یعنی مکانیک نیوتونی که از قرن هفدهم شروع شده بود، هیچوقت نقد نشده بود و همچنان در واقع همهچیز را توجیه میکرد
یعنی مکانیک نیوتونی که از قرن هفدهم شروع شده بود، هیچوقت نقد نشده بود و همچنان در واقع همهچیز را توجیه میکرد
پیشگوهایی وجود داشتن که در اسطورهها خیلی نقش دارند
بهش میگویند که تو سرنوشتت این است که پدرتو میکشی و با مادرت همبستر میشی
من دقیقاً نمیدانم که اینجا شاهزاده است
طبیعت انگار وقتی که میخواهد موجودات زنده را هدایت بکند که مثلاً فرض کنید توالد و تناسل انجام بدن، خب در انجام عمل توالد و تناسل یک لذتی گذاشته
یک لحظه از قالب فرویدی خارج بشیم، نکته اصلی زبانه. زبانه که فرهنگ و تمدن را برای انسان به عنوان یک چیز موجود خاص به وجود آورده، پیشرفته بودن زبان
ممکن است هیچکدوم از چیزهایی که گفتم را قبول نداشته باشم
بنابراین جواب واقعی شما خارج از نظریه فروید، مثلاً با استفاده از حرفهای لکان
همه فعالیتهای روانی ما را که به نظر ما تفاوتهای عمدهای در واقع بین ما و حیوانات ایجاد میکند را ردیوس بکند به زیستشناسی
به نظر میآید که زیستشناسی تا حدودی خوبی روی پایهاش فیزیک و شیمی بنا شده
به گفتهٔ سخنران روانکاوی سه مکتبِ اصلی دارد که فرویدیها نامِ آن را فقط از آنِ خود میدانند و یونگیها هم تقریباً فروید و لکان را چندان به رسمیت نمیشناسند، هرچند احترامِ فروید را حفظ میکنند؛ فروید خاستگاهِ دو مکتبِ دیگر است و به نظرِ او هنوز مدلی در حدِ مدلِ فروید نداریم، هرچند دیدگاههایش ممکن است ناقص یا نادرست باشند.
داروین الگو، نه مبنا؛ و تقلیلی که فروید میکوشید، به گفتهٔ سخنران در زمانِ او معقول بود و با مشاهدهٔ بیشتر دشوارتر میشود.
توجیه و بیانِ فروید، نه تأییدِ او: سخنران سهگانه را از ضعیفترین جاهای نظریه میداند و ایرادِ منتقدان دربارهٔ نبودِ شخصیتِ سالم را نقل میکند؛ و سوءاستفاده از نظریه را نقدِ آن نمیشمارد.
به روایتِ سخنران، فروید ناخودآگاه را برای توجیهِ درمانِ هیستری فرض کرد، جایی که خاطرههای آزاردهنده به آن واپس رانده میشوند؛ اید «تقریباً انگار» جای آن را میگیرد، ولی با آن یکی نیست.
به گفتهٔ سخنران، روانکاویِ فرویدیِ آمریکا برخلافِ دیدِ فروید به ایگو بها داد، یونگ مشاهدهٔ بالینیِ بسیار بیشتری داشت و لکان زبان را محور کرد؛ اما نخستین مدلِ طبقهبندیِ انحراف و نوروز را فروید داد.
به روایت سخنران، رویا «به یک معنایی» محافظ خواب است و تحققِ تغییرشکلیافتهٔ آرزوی واپسزده، و با شبکهٔ تداعیهای خودِ بیننده تفسیر میشود؛ جلسهٔ پنجم همین روش را بر رویای ایرما نشان میدهد.
به تقریر سخنران، به محک پوپر روانکاوی ابطالپذیرِ تجربی نیست و در این معنا علم حساب نمیشود؛ اما به روایت او از پوپر منشأ تئوری مهم نیست و فکتْ توافق مجامع علمی است ــ توافقی که به گفتهٔ خودِ سخنران در روانکاوی نیست.
به گفتهٔ سخنران رشد در نظریهٔ فروید به همان سه مرحلهٔ کودکی محدود است؛ یونگ رشد و فردانیت را هستهٔ روان میداند و همین نقدِ عمودی، از نگاه سخنران، ایراد اساسی فروید است.
به گفتهٔ سخنران تلفیق فروید و مارکس از آن رو پیش آمد که پیشبینیهای مارکس به نظر تحققنیافته آمد ــ فرانکفورت، فروم و مارکوزه؛ و کاربردهای عقدهٔ ادیپ در کار دلوز و گتاری، هرچند به گفتهٔ او جالباند، به مبانی فروید ربطی ندارند.
به گفتهٔ سخنران با سهگانهٔ فرویدی میتوان روشنگری را گریز از سوپرایگو و آزادشدنِ کودک خواند و شکستش را توجیه کرد؛ اما خودش به تمام این «نگاه فرویدی» معتقد نیست و در انسان خطی متعادل به سوی رشد میبیند.
به گفتهٔ سخنران نقد هنری از جاافتادهترین کاربردهای روانکاوی است و پدیدآمدن داستان و فیلم به رؤیا میماند؛ اما فرضِ یک مؤلفِ واحد در سینما غالباً برقرار نیست و در فرهنگ نخبهگرا باید انتظار کمتری از آن داشت؛ و در نقد فیلمها تصریح میکند که «در موضوع فروید» نشسته و خود را به نگاه فرویدی محدود کرده است.
پس از آخرین جلسهٔ فرویدی سخنران به تیپولوژی یونگ میرسد ــ تقابل تفکر و احساس و حس و شهود ــ که «به نظر میرسد» از کار اصلی یونگ نیست؛ حسنش را سعهٔ صدر میداند و بخشی از شرحش را صریحاً از خودش میخواند.