متنِ کاملِ پیادهشدهٔ این جلسه. از دورهٔ «روانکاوی و فرهنگ».
خوب، این هم از مؤلفههای خیلی ویژگیهای علاقه خاص و چیزهایی که در تفکر نیچه مطرح بود و، مخصوصاً در همان موسیقی در زایش تراژدی و عبایر تفکر نیچه خیلی پر رنگه. گفتم دو تا مسئله را در موردش صحبت بکنیم که موسیقی بود، یکی هم ایولاتی نخبهگرایی یا ضد توده و عوام بودن و یک جوی تمایل به.
اشرافیت به یک معنای خواستش صراحتاً که طرفدار طبقه اشراف نبوده، ولی یک حسی از همان نخبهگرایی و خودش دارد و هر دقیق ضدیت با آن تودهگرایی متدابل شده در قرن ۱۹ هم ایدههایی میشود خیلی دیگرین شد. من جلسهٔ قبل در مورد موسیقی صحبت کردم، فقط یادآوری بکنم که اساس این کاری که داریم انجام میدهیم این بود که دو جلسهٔ قبل و سه جلسهٔ قبل به یک تحلیل روانکاوانه را شروع کردیم. من در مورد این بحث کردم که یکی از مهمترین نکاتشهای نکته اصلی تحلیل روانکاوانه میشود این کناغز شدیدی که بین درون و، در واقع، بین وضعیت واقعی و وضعیت توهمیکه میشود در مورد خودش دارد وجود دارد که در درون، در واقع، یک جور یک حسهای.
زنانه و مردانگی سرکوبشدهٔ در واقعیت وجود دارد که توسط یک جور ستایش از قدرت و ضدیت با ضعف و هر چیزی که حس زنانه داشته باشد خودش را بروز میدهد. اینجا دو تا نکته هستم روی میخواهم تأکید بکنم که شما کلن وقتی اینگونه دارید نگاه میکنید دو تا ویژگیای داریم به نیچه نسبت میدهد از در روانکاوانه. یکی همین مسئله یک وجود یک سایه عظیمه که نیچه نمیخواهد با آن مواجهه بشود. خود این ویژگی این شما با یک متفکری یا هنرهنری مواجهه باشید که کلن دچار این مشکل پیزندگی خودش که واقعیتهای وجود خودش را نمیبیند و انکار میکند. این خودش یک تیپ روانکاوانه، یعنی یک سری آثار مشخص از خودش باقی میگذارد که با سایه بزرگ شدن و عظیم شدن سایه اینکه این مدام انگار ضعفهایی در بودی یک نفر باشد هی شدت بگیرد و هی این آدم انکار بکند و نمیبیند و برخلافش سر بکنی که یک جوری از خودش یک تصور واهٔ بسازد که جبران بکند. خود این مسئله به شدت آثار و نتایش در تفکر در اثر هنری اگر خلق بکند واقعی میگذاریم. در مورد نیچه آن نقطه دوم، در واقع، این است که من بحثم این بود. که آن چیزی که، در واقع، در درونش هست یک مردانگی سرکوب شده یک واقعیتهای زنانه تحت تأثیر محیط زنانه که در آن بزرگ شده به طرف تأثیر سلطه مادر و خواهرش به هر طریق که این ریشه هاش خیلی مهم نیست که به چه نسبت بدیم درون زنانه و بعد تخیلات و تصورات امیر، مثلاً فرمسونی مردانه ستایش از قدرت و حالتی دیونیزوس رسید اینها برال ویژگی دوم در بابا میشود که. حالا، آن شکاف عظیمیکه در درونی وجود دارد نیچه هست دلیلش چیست؟ آن سایه محتواش چیست؟ خود این سایه بزرگ داشتن شاید مهمتر از این باشد که محتواش آن سایه چیست؟ یعنی، من در فقه غم که صحبت میکردم برای درونی موسیقی. فکر میکنم نهایتاً به این نتیجه رسیدی که میشود، در واقع، یک جوری با همان تحلیل ابتدایی که در مورد نیچه کردیم این عشق به موسیقی و یک خود رفتار متناقض نیچه نسد نیچه نسد موسیقی را توجیه کرد اشنان آره من وارده خیلی جزئیات نشانم. فکر میکنم. خیلی پیچیده است نیچه با موسیقی کلن رابطه ساده و خیلی سرراستی نیست مثل ایدا را باز نبازی که بحث شروع بکنم شما آن ویژگیای که اولی که آنها من دارم روش تأکید میکنم و وقتی که به آن نگاه میکنی کلن انتظار دارد یک آدمیکه در این حد از خودش بیخبر بگذارید اول این را مجدد تأکید بکنم که اگر یک ویژگی روانی است یک آسیب، در واقع، روانی است که آدم ویژگیهایی داشته باشد ضعفهایی داشته باشد که نمیخواهد با آن مواجهه بشود روزومن همین ویژگیها ضعف ممکن است نباشد ممکن است به هر طریقی یک نفر خودش به دلیل فرهنگی که در آن دارد زندگی میکنه یک چیزی را زرخ حسهاب کند، به هر حال، در خودآگاهٔ آدم بخش امدهٔ از مثلاًً ویژگیهای واقعیش راه پیدا نمیکنه و اینها یک جوری، در واقع، در سایه قرار میگیرن و شروع میکنن به رشد کردن خوب، معمولاًً اینطوریک که اینها نقطههای منفی هستند نکته اولی که میخواستم روش تأکید بکنم. دوباره این است که این ویژگی در نینیچه بسیار بسیار پر رنگه، یعنی شما کمتر آدمیشاید پیدا بکنید که در این حد این تفاوت بین خودآگاهٔ و تصوری که از خودش ساخته به واقعیت زندگیاش و واقعیت آن روحی و احسهاسات واقعی خودش، در واقع، شما چند نفر متفکر و هنرمند و آدم میکنید اسم ببرید که در این حد این مسئله، در واقع، تبدیل به یک ویژگیای اساسی شده باشد که این شکاف وجودشان را، در واقع، در خودش ببرده به نظر میرسه که برال اگر. حالا، این تحلیلها را بپذیریم در مورد نیچه مسئله خیلی حاده و. بنابراین، باید انتظار داشته باشیم نقطه ای که میخواهم بگویم این است که اگر آثاری در تفکر یا احسهاسات و هنر یک آدمیکه چنین ویژگی دارد آثاری ظاهر میشود در مورد نیچه این آثار به شدت قوی و زیاد باشد. بنابراین، نیچه برای، مثلاً مطالعهٔ این که یک چنین شخصیتهایی چجور افکاری تولید میکنن و چه ویژگی پیدا میکنه تفکر آزمایشگاه خوبی است من میکنم. نیچه را مطالعه کنم با یک چنین دیدگاهٔ و فکر کنم که دارم این را مطالعهٔ میکنم که ببینم، مثلاً اگر این شکاف صد درجه برای آن حائل باشیم در حالت، مثلاً نزدیکی به ۹۹ درجه چه اتفاقی افتاده و بعدم بتوانم نتیجه بگیرم که همه آدمها خوب، یک ده درجه بیس درجه از اینجا شکافهای زندگیاشون هست چه آثاری از آن ظاهر میشود چطور میتوانم اینها را پیدا بکنم و الی آخر، یعنی یک، در واقع، جذابیت مطالعهٔ نیچه این میشود که شما تأثیر یک چنین وضعیت روانی حادی را در تفکر یک آدم مطالعه کنید. حالا، منوی چشمسته چه انتظاری دارید از این که من دقیقه اول که روی محتوای سایه نیچه صحبت کردم، مثلاً اینکه یک جوری است در واقعی ویژگیهای زنانه که سایه قرار دارند فا معلوم بود که چیزی که در سایه میرود اکثر اعمال طرف این است که در مقابلش هر چیزی که این ویژگیهای سایه را داشته باشد برای آن نفرت انگیزه و سرگ میکند. که در واقعی یک جوری به طور مداوم با حالت توهینآمیز و ابراز انزجار را اینها برخورد بکنید هر چیزی که بویک، مثلاً فرخونگی آنیما و حس زنان مثلاً. حالا، بیایید به خود این شکاف فکر بکنید بزرگ شدن این شکاف اصولاً اثر واضحی که دارد این است که من میخواهم از این نقطهٔ که دفعه قبل پیش آمد و در مورد صحبت کردم استفاده بکنم تحلیلی که من کردم در مورد این که در رفتار این که نسبت به مسئله زن یک تناقض میبیره میشود این که هر جا که دارد در مورد زن صحبت میکنه انگار با خودآگاهش برخورد میکنه شدیدن پولمیک، ولی بر یک جاهایی وقتی که فرم زبانش فرم شایرانو استعاره میبیره به نظر میآید که. حالا، یک ستایش آمیز نگیم، ولی لحن منفی در مورد زنانگی نیست کلن نقطه ای که من میخواهم بگویم این است که این نمونه خیلی ساده ای از اثری که شما باید انتظار داشته باشید از وجود همچنین شکافی در روانه فرق این که کلن در تفکرش در اثر هنریش به طور مدآن تناقض و پارادکس بگویید، یعنی خودآگاهٔ و ناخودآگاهٔ وقتی که هر دو تا با قدرت انگار دارند عمل میکنن آن هم به طور مداوم خودش را یکی میشون میده. بنابراین، شما با یک آدمیمواجهه هستید که بین رفتارش با گفتارش بین احسهاساتش با آن چیزی که، مثلاً در تفکرش میگذره فاصلههای زیادی هست. و این تجلی میکنه در اثر هنری، در تفکرش حتی به نظر میگیست خوب، ما انتظار داریم تفکر ترسید خودآگاهٔ انجام بشود، ولی وقتی فشار زیاده آن ناخودآگاه در همین تفکر به هر طریق خودش را نوعی، در واقع، ظاهر میکند. بنابراین، یک همشون آدمهای فلسفههایی به وجود میآورند تفکرهای به وجود میآورند یا هنرهایی که به نوعی آثار ضد و نقیض زد، یعنی انگار یک چیزی میگویند یک چیزی میخواهم بگویند، ولی آدمها وقتی که آن نوشته را میخوانند ممکن است اثر عکس، در واقع، روشون بگذارید ناخودآگاه، یعنی شما از هر که بپرسید، مثلاً ممکن است بگی که نیچه زن را، مثلاً فرشن تحریر گردید، ولی ممکن است وقتی که اصل نوشته را میخوانی تأثیری که در وجود یک نفر میگذارد خیلی این شکلی نباشد به دلیل یک سری تأثیرات و ناخودآگاهٔ که پیمت خودش را، در واقع، تحمیل کرده به من من میخواهم الان، در واقع، این را به عنوان یک مقدمه روش تأکید کردم. چون فکر میخوانم که یکی از مهمترین ویژگیهای تفکر نیشن حالت پارادوکسیکال کاری شد این که خیلی جاها به نظر میآید که حرفهای ضد و نقیض از آن نقل میشود و یا همین نقطه ای که من گفتم ممکن است همیشه یک چیزی دارد میگوید، ولی تأثیری که بر دیگران میگذارد ممکن است این چیزی نباشد که واقعاً دارد میگوید تأثیر برعکس بر دیگران بگذارد. حالا، من سعی میکنم همان بحث که از قبل شروع کردیم را بگویم بعد یک خود وارده دستایی بشم که به جای اینکه روی آن مسئله زنانگی و مردانگی ترکیز بکنم فقط همین شکاف بزرگ را سعی بکنم نشان دادم که چطور در تفکر ظاهر میکنه خودشان واقعاً نه ناخودآگاه رها که نمیکنه کلن جویی ممکن است، مثلاً فرض کنید پی دورههای، مثلاً همین رؤیاهها وقتی بهشون توجه نمیشود از آن جوش و خروش خودشان بی افتند، ولی دلیلش این است که رؤیا برای تأثیرگذاری احتیاج به توجه دارد وقتی شما به آن توجه میکنید، ولی خوب، راههای دیگر ای که ناخودآگاه خودش را ظاهر میکنه اینها راههای نیست. که احتیاج به توجه شما باشد، یعنی اینکه ناخودآگاه، مثلاً سر کند در اثر هنری خودش را ظاهر بکند، این واقعاً یک چیز نیست که فقط یک آلارم باشد برای آن آدمی که مثل یک حقیقتی که خودش را ظاهر میکند. یعنی در مورد رؤیا شاید وضعیت توجه نکردن یک خوددر شدت و زرف شدن ناخودآگاه حتی در رؤیا هم دست بر نمیدارد. به اران ممکن است فرقیانس، مثلاً ظاهر شدن رؤیاها کم بشود، ولی یک رویکهای خیلی خیلی شدیدی و تکاندهنده به وجود بیاید. بلی، در مورد سایر راههایی که ناخودآگاه خودشان نشان میدهند، فکر نمیکنم کلن اتفاقاً باید انتظار داشته باشیم که هیل این فشار برای ظاهر شدن بیشتر بشود. هر شکل که سایر دارد بزرگتر میشود، محتوایات ناخودآگاه که بهشان توجه نمیشود در موقع زیاد میشوند، در موقع خودشان بیشتر ظاهر میشوند. در شرایطی یک آدم ممکن است، مثلاً فرض کنید ویژگیهای زنانه به یک معنای مصفتی، مثلاً در یک مرد وجود داشته باشد و نخواهد این را بپذیرد. خیلی چیز دیگر، خیلی اینجا این موارد معمولاً نادر است. بیشتر آن چیزهایی که در واقع خارج از فرهنگ اتفاق میافتیم مهم است، یعنی اینجا گیهایی که به معنی واقعی کلمه آدم نمیخواهد با آن مواجهه شود، نه ترک تأثیر فرهنگ در حتی اثی را واقعیت، مثل اینکه ویژگی منفی به معنای کاملاً حقیقیش، یعنی در واقع، یک امثورای منی حقیقی میگویم به معنای یونگی، یعنی یک نکاتی ویژگیهایی در انسان که کاملاً زد رشد. طبیعی انسان است. در آدم ممکن است وجود داشته باشد، مثلاً فرض کنیم تنبالی، همونطور که آرزه یکی خوب، معلوم است در رشد کردن در هر مسیری مانع ایجاد میکند، یعنی نه فقط ممکن است یک آدمی کمبل حسنش این باشد که اگر آدمی منحرف و افکار بدی داشته باشد حتی دنبال آن کارها هم نمیبرد. بنابراین، کلن ضد حرکت کردن چه روبه بالا چه روبه پایین یا، مثلاً همونطور هرچی که فکر کنی که یک ویژگیهای اخلاقی که، مثلاً به نظر من، به گذور دروغ بر آدت به این که خود دروغ، در واقع، از این نظر زد رشد است که آدم همینطور به طور نرمال چند تا لایه پیدا میکند دیگر. رشد یک جوری قرار است که ما به یک جایی برسیم که آدت وحدت و یکپارچگی وجودمان پیدا بکند. خود دروغ گفتن اصلاً انگار عاملی است که میتواند آدم ضعفهای خودش را حتماً پیشش بدهد در مقابل دیگران و یک جوری. حالا، من نمیخواهم خیلی ویژگی خاصی را روش تحلیل بکنم. معمولاً در راست سایه ویژگیهای اصاسی زیرد رشد آدمیکه میروند اینجا و آدم اینجا نمیپذیره، مثلاً من یک بار مثالی برم در مورد خساست به شدت آدم خصیصیک، ولی نمیخواهد این را بپذیره و سعی میکند که، مثلاً یک جوی جبران بکند و هر حال این تلاش و در این ندیدن میتونی جمع فرهنگی هم داشته باشد یک بخشی از سایه میتونی اینگونه باشد که نتیجه یک جور فعالیت خودآگاهٔ است که تصیب فرهنگی است خوب، این بریم سراغمون مسئله اشرافیک و خود نیچه من یک بار در رمان زندگیاش که صحبت میکردم به این نقطه اشاره کردم که نسبت به، مثلاً شخص پادشاه و سلطنت او اینها هست چیزی داشت، مثلاً از این که قدرتشونو دارند از لسف میدن و این که اشراف میدونی شدن هست ناراحتی داشت من فکر کنم این نقل کردم که ایک از دوست داشت نقل کرده که وقتی که خبر شدید که چه اتفاقی افتاده گرده رفتن نمیدانم خوهٔ میکردم. مثلاً، به پادشاه و اینها گریهای کرده میدانید، به هر حال، اینها یک خورده چیزن دیگر نخواست زندگی نامیهستند و ممکن است بعضش بروغ باشد چیزی که ما مطمئن هستیم اینی که بالاخره خانواده نیچه در خدمت کلیسا هستند به طور. بنابراین، به طور غیر مستقیم در خدمت اشرافیت هستند و مستقیماً هم تا یک مدتی، در واقع، مدتی قابل ملاحظه مستقیم هم در خدمت اشراف که در، مثلاً نیچه بوده به عنوانی معلم. بنابراین، این یک واقعیتی است که در زندگی شخصی نیچه و خانوادهش وجود داشت این را قطعاً یک سری احسهاسات ایجاد میکند نسبت به این تبقیهٔ که، در واقع، محل ارتزاق، به اصطلاح خانواده است ویدیو ناخدالوهای یک حس مثبتی میتونی اینجا داریم منتقد شما این که نیستم به کسی متهم بکنید این که از دارد سیاسی گرایش به اشرافیگری و اینها داشته، یعنی ضدیت با انقلابهای تودهٔ و حمایت از آریستوکراسی و اینها این یک خود. فکر میکنم. زیاده ردید، یعنی ما در فعالیتهای سیاسی نیچه نمیتوانیم بگوییم که یک آدمی است که، در واقع، از اشرافیت به این معنایی دارد حمایت میکند یا اگر همین چنین نوع حمایتهایی باشد برای نیچه چیزی نیست که بخواهد از در سیاسی خیلی صراحتاً اعلام بکند آن چیزی که بیشتر ما در نیچه میبینیم و در تفکرش واضح است و به شدت اعلام میشود ضدیتش با عوامگرایی و این انقلابهای تودهٔ و این روشیده هاست که بعد از انقلاب آمریکاا و فرانسه در جدش، در واقع، در اروپا به شدت به وجود آمده بود دموکراسی و حکومت نمیدانند مردم و این چه طوره مردم به صورت یک، مثلاً گله گوزفند بی اهمیت و بی ارزش بیشتر نگاه میکند و. بنابراین، خیلی از این که یک چنین موژیداتی با احتماًلا رزالتهای ذاتی که دارند و اقعب افتادگیهای خاصی که دارند بیان، مثلاً بخوان حکومت بکنندد و میدانید خیلی حس خوبی روی این چیز ندارد بیشتر، در واقع، این چیز را به راحتی میشود. گفتی نخبگراست نه، مثلاً طرفدار اشرافیت به معنی سیاسی به عنوان اشرافیت به عنوان یک طبقه اجتماعی را، مثلاً همایت بکند منتظر خوب، خیلیها این نخبهگرایی را یک جور حس اشرافیتش میبینندد دیگراله نه در موالی میوچه کل به طور کل فکر میکنند که اینها آرزهای فرهنگی آلیستوکراسی هستند که آدمها، مثلاً به چنین تفکرهای کشیده میشوند، یعنی اینکه مردم بخواهم بیان طوله مردم حکومت بکنند این حال و با آن بارها این چیز را اعلام کرده دارد این که حس همایت از اشرافیت دارد یک نوشته خیلی قدیمینیچه دارد در باره دیوینا عنوان نیچه هست عنوان مواله کتاب مواله کتاه حکومت آتن یا ستیتا به فارسی هم ترجمه شده. فکر میکنم یا مطمئن نیستم، ولی چیزش هست در مجموع آثارش انگلیسیش در انترنت هست یادم رفته که عنوانش نیست بحثیک در باره حکومت ممنون آتیک میشود دقیقاً. فکر میکنم. پارگراف اولی و دوهمون مقاله با ستایش زیاد از دیوانانیها یاد میکند که اینها شرم نداشتن از، مثلاً این حالت اشتاقیگری و تحریر و بردهها، یعنی شما خیلی وقتا الان میشوندوید که میخواهند ارسطو را بگویند که متفکر و خوبی نبود و این حرفها اصلاً یک سری گمگاه از آن ندارون میکنند که بردار آدم حسهاب نمیکردن یونانیها رسما بردار آدم حسهاب نمیکردن و اصلاً یک آدم حسهاب نمیکردن، یعنی به عنوان یک سیتیزن حوییتی نداشتن بردار و نیچه در محوالش آن ابتداش این را به عنوان یک چیز ستایش آمیز از آن یاد میکنید و یونانیها انگار تاروخهای این شکلی که الان، مثلاً در اروپا مد شده و کنار گذاشته بیدن و خیلی صراحتاً از اینکه یک دادم نخبه و اشلاف و اینها باید حکومت بکنند از این حمایت میکنید و شما وقتی که به احسهاسات تند ستار شامیز نیچه نسبت به تبدیلونی نیویانی توجه بکنید و ببینید که اساس تبدیلونی نیویانی ایجادو آریسی و فرازی که. بنابراین، این حس در آدم به وجود میآید که واقعاً نیچه انگار حکومت ایدئال از مدارشی چنین حکومتهایی هرچند که خوب، در این شرایط خاص هیچوقت خیلی آدم سیاسی نبوده و در اسفل نظاره سیاسیش هم به این شدت، مثلاً بحثایی جو را مطرح نکرد خوب، بیاییم این است خود قرار شد. که من در مورد این بحث بکنم، یعنی قرار شد که من خیلی بکنید و در مورد این صحبت بکنید که با آن ایده طولی که من دستی جلس قبل مطرح کردم، یعنی همین مسئله شکاف بزرگ، در واقع، درونی نیچه و این که سایه، در واقع، یک جور نتیجه مختبا آن یک جور زنانگی که قرار دیده نشود و این را به عنوان، مثلاً نکته اصلی آلا روانکاوی نیچه در نظر گرفتیم قرار بکنید که فکر بکنید که های میشود با این مسئله تمامیو هشترافیت را توجیه کرد یا این را با عنوان مؤلفه مستقل قرار که وارد مدل فرامون بکنید خوب، چقدر با این حرفهایی که من جادم این قابل توجیهه، یعنی خیلی آدمها ممکن است که یک چنین خانوادههایی زندگی بکنند و بعد درست درش را فشن، یعنی خیلی نمیشود اینگونه بحث کرد که وقتی زمینهی خانواده بی برای گرایشی آماده است این را تصور بکنیم که، مثلاً کافی است و اعتراض به توجیه دیگر ندارد که این آدم چرا این گرایش را پیدا کرد شاید اکثریت آدمهای که در این گوران در شرایط مشابهٔ نیچه قرار داشتن همانطوری که موسیقی خیلی پیک زندگیاشون پررنگ نشد. همایل و اشرافیت هم جبه آن زمان اتفاقاً آدمها را میکشید به سمت این که همین تفکرها تودهٔ و دموکراسی و اینها را، در واقع، بپذیر شما یک آدمهای که مورد ستایش نیچه هم هندرمت در دورانی بودن مثل، مثلاً فرض کنید بیتوغن بالاخره در یک دوره آشق ناپل آن و انقلاب فرانسو اینها بوده. بنابراین، این که نیچه دارد در یک دوران مشابه زندگی میکند، ولی نسبت کلن انقلاب فرانسه احساس خوبی ندارد، در حالی که، مثلاً شما یک آدم قبل از نیچه پیگل به شدتتر تأثیر انقلاب فرانسه هست، یعنی روح آن زمانع بیشتر آدمهای میکشه به سمتی که اینگونه باشند و نیچه، در واقع، یک جوری انگار دارد خلاف جریان شنا میکنه نسبت دادن فقط اینکه اینکه یک چنین خانواده بزرگ شده. فکر میکنم کافی نیست هستند که برای زمینه هاش را نشانید خوب، نمیدانم من یک خود منتظرم اگر کسی میدهٔ دارد بگیر اگر نه من اصراریها دارم. که اطمئن من یک چیزی دیگر من هست فکر میگردم که پودر این قصد کمک کردن به نرمیو حالان نرمیداشتن یک قصد آمیدیک اگر با این کاملیت سامانیتی که یکی کسی مسئله مثبتی نیست، مثلاً در یک مددی دشتر دشتر به باید، مثلاً که شما، مثلاً امنو یا کارباخی نشان خدمت دارند میان ریفت میدید یا تواهید برادر میدید قطعاً این که بسیاری دارید میدید قطعاً درست است، یعنی من قبلاً چند بار. فکر میکنم به مناسباتهای مختلف این را برای مورد این بحث کردم که این حس فقط تره هم حس حمایت از مردم زید این یک حس آنیمایی اگر یادتان باشد اولین بار در بحثی که در مورد هنرپیشه مخمل باف داشتیم این که یک جورون حسهای آنیمایی خیلی، مثلاً مخمل باف حتی در قل کاری مدتی به صورت احسهاس ترهم و علاقه و میل به کمک به مردمیضعیف و درمانده و از اینها به شدت یا، مثلاً این که معشوق ایدئال پیک خانه هر پیشه یک دختری که پیک یک چیز دارد زندگی میکن به شدت فقیر و ضعیفه و احتیاج به کمک دارد این که یک سپیتی ادرال از آنیما وجود دارد که مردا یک چنین احسهاساتی پیدا میکنند. نسبت به زنی که زنیستر باشد احسهاس قدیلتری پیدا میکنند و یا نسبت به این تمنی پیدا میکند به همه زنی افا میقرار تن اینگونه هست. بنابراین، صد درصد این درست است که، در واقع، عدم تمایل به کمک کردن و اهمیت دادن به طوده ی ضعیف مردم یک چنین حس، در واقع، آنیمایی پیش کمک کردن هست و این یک جوری اکشن نسبت به آن حسهای تره همیکه نیچه ازشون متنفره این همان چیزهایی که در نیچه وجود دارد من باز اصرار دارم که دقل کردن آن اصب در آخرین لحظه انگار انفجار همین حسهایی است که که انیغن در خودی نیچه وجود دارند و انفجار شدن و. بنابراین، یک تحریب اینگونه میشود کرد که گرایش به، مثلاً پیده مردم ندارد دارد یا حتی ضدیت دارد نفرت دارد به دلیل این که این حسها یک جور حسهای آنیمایی هست یک جور من از یک دیدی دیگر میخواهم به آن نگاه بکنم ببینید شما در مردم در مقابل اشرافیت یک جور تقابل زرف در مقابل قدرت را میتوانیم تشکیل بدیم، یعنی کلن نیچه طرفدار قدرت و قدرتمندان یک خصیلت، در واقع، نیچه و آن چیزی که در تفکرش خیلی باستاب دارد این است که یک ابرانسانهایی یک عبرمردهایی هستند اینها انگار آدمهای اصلی هستند اینها موجوداتی هستند که قدرتمند هم رهار شدن از ضعفهای، مثلاً بشری و اینهان که ارزش دارند آنهایی که، در واقع، در بند همان چیزهای دست و باگیر، مثلاً همان فرهنگ نمیدانند مسیری و هر چیزی نمیدن موجودات ضعیفی هستند یا موجودات منفوری هستند برامره یک جور این تقابل بین ضعف و قدرت هست. و ممکن است یک نفر این را هم بخواهد بگوید تقابل بین، مثلاً زنانگی و مردمیبودن خیلی. حالا، اصرار ندارم که اینجور نگاه و ضعف در مقابل قدرت را نسبت بدهم به محتوا سایی. نکتهای که میخواهم دوش تأکید بکنم این است که نیچه جدای از مسئله این که، حالا، مثلاً فرض کنید محتوا سایی شد چه، چطور تحلیل بکنید، میتوانید دیگر لرک بکنید که دچار ضعفهای خیلی شدیدی است. من میخواهم این پیون نکتهای که در مورد آن شکاف موجود در سایه به آن من روش تحکیف کردم و اشاره کردم، چون نیچه آدم، در واقع، به شدت رعیف است که خودش را به شدت قدرتمند و بوست دارد ببیند و یک چنین تخیلاتی را، در واقع، دارد تولید میکند و این دقیقاً حسش نسبت به آدمهای پوده مردم و اشراف هم باستا به همین مثل این که اشراف نماینده قدرت هم در این، این که من خیلی دوست ندارم کلمه اشراف را به کار ببرم به هر معنای کسی که قدرتمند باشد در یک جامعه اشرافی، مثلاً فرض کنید اشرافها در مقابل رعایتی که و آدمهای ضعیف این حالت را دارند. نتیجه این است که شما، طبعاً باید انتظار داشته باشید که یک جوری نسبت افراد قدرتمندتر به عنوان موجودات، مثلاً در تر یک حس مثبتی داشته باشید. دقیقاً این حس به دلیل این شکافی که در درون خود نیچه وجود دارد، آن انکار ضعفها اصرارم بود. این است که، حالا، آن ضعفها هرچی میخواهد باشد، آدمی که نقاط ضعف امیری دارد درونش، در واقع، یک جوری انگار دارد متلاشی میشود و همه اینها را، در واقع، از خودش پنهان کرده حتی اگر این ضعفها، مثلاً یک زنانیدهٔ سرکش شد و حسهای زنان و آنیمایی نباشد، صرف این که ضعف هستند، این میتواند یک چنین گرایشی را ایجاد بکند، یعنی نفرت از موجودات ضعیف و یک جوری تمایل به قدرتمند بودن و موجودات قدرتمندتری که در دیگران دیده میشوند. من میخواهم برگردم این مسئله را به یک نقطهای که قبلاً به آن اشاره کردم. میروم دو دو مساعد قطعی مربوط به زندگی نیچه و خانواده نیچه است. یادتان است که گفتم که یک تبهمی در خانواده نیچه وجود داشت که تبار اشرافی دارند. شما یک نحنه من میخواهم این را مثل یک آلات به استرالی چیز استعاری جالب، شما خانواده نیچه و خود نیچه را تصور بکنید که آدمهایی هستند که واقعاً از، مثلاً رعایان، ولی آن آرزوی اشراف بودن باعث شده که توهمی برای خودشان درست بکنند. تبادی که نمیدانم در لحظتان بوده و گم شده و محققینی که الان در این مورد تحقیق کردند اعلام میکنند. که این قطعاً غلط است؛ در آثار نیچه به این اشاره شده است. بنابراین، من میخواهم کمی این شکاف را به بیجهگی خانوادهای که، یعنی آدمی که در یک خانواده بزرگ شده که اصلاً با انکار وضعیت واقعی خودشان انگار سرگرم هستند و دارند زندگی میکنند، برگردانم. این ریجگی در خانواده نیچه، به نظر من، مهمتر از این است که در خدمت اشراف هستند یا نیستند. خانوادهای که برای خودش تبار اشرافی قائل شده، بکنید چند تا خانواده رعیت قیدام میکنید که چنین ریجگی داشته باشند، یعنی آن میلشان به اشرافیت با یک توهم، در واقع، انگار پر شده است. شاید بشود گفت که این است که نیچه توانایی این را دارد، انگار زمینه این را دارد که در این حد وجود خودش را از خودش پنهان بکند، ضعفهای خودش را پنهان بکند با توهم، مثل این که این را از خانواده خودش به ارث برده است. یعنی شما وقتی که به خانواده یا به موجودی فکر میکنید که جز تونده مرگون، جز عوام، جز رعایتی است، و برای خودش در توهمات خودش تبار اشرافی قائل است، یک جوری انگار این خانواده یک همنشین میتواند آدمی را در خودش بپردازد که موجیل بسیار ضعیفی باشد و خودش را بسیار قدرتمند فرض بکند. یعنی در واقع، این توانایی که این هم خیلی توانایی میخواهد که شما ضعفهای خودتان را نبینید، هر چقدر هم که بزرگ میشوند، مثلاً فرسانی با یک توهمات، یک شروع هیجانات اینها را بپوشانید تا عده مرگ که ما مطمئنیم که راست است و تقریباً مطمئنیم که دروغ است، تبار اشرافی وجود نداشته برانوآری. ما با یک خانوادهای که انگار در آن پیشینه یک توهمزایی برای پوشاندن ضعفها یک چنین چیزی قسمتی وجود دارد و نیچه یک جور حالت، در واقع، اغراق شده این است، یعنی همه زندگیاش انگار در این خلاصه میشود که ضعفهایی که در آن خودش هست و نبینید و برای خودش، در واقع، انگار یک جور چیز غایل بشود. اصلاً میبینید که اصحاب خودش را وارث حکمتی دیونیسوسی میبیند. دیگر ببینید اشرافیت از چه خارج شده؟ دیگر برای آدمیسیم نیچه این که از تبار نمیدانم یک خانواده اشرافی باشد ارزش حساب نمیشود. نسخه این که دارد تبار خودش را به دیونیزوس به یک چیز بسیار بسیار مهم یونانی شما وقتی که تفکر نیچه را مطالعه میکنی یونان اصف تلایی تبدیل بشودره و اوجه این تبدیل مفهوم دیونیزوسه و ایشان وارث، مثلاً فرض کنید آن تبار مقدسه دیونیزوسیک این که نهایتاً خودش را اصلاً با اول وارث میداند مبلغ حکمتی دیونیزوسی میداند و بعداً کم کم خودش خودش را دیونیزوس، مثلاً مجسم میداند این حس، در واقع، متوهم دودن، به نظر من، جالب است آن نقطه در مورد خانواده نیچه خیلی نقطه جالبی میشود فرضش کرد، به نظر من، که مهم ناله اینجور اصحاب نظرها خیلی نمیتواند، در واقع، شما میتوانید آن زنانگی درون و چیزی که محتوا سایر را بردر واقع، تشکیل میگرد و به زندگی خانوادگی نیچه در دوران بچه بر که در میان زنها بزرگ شده نسبت بدید و این توانایی که یک چنین شکاف امیغی را، در واقع، تا پایان عمرش تونسته تهم بولی بکند و همه چیز را انکار کرده این را هم میتوانید به یک توانایی و یک انگار عادت خانوادهٔ که در مورد رعیت بودن و اشراف بودن و خودشان بر رای توهماتی داشتن نسبت بدید اگر این ریشهها را در مورد یک متفکر در مورد یک آدمیکه داریم. تحمیلش میکنیم پیدان نکنیم هم هیچ اهمیتی ندارد من اصرار دارم که بگویم که الان اگر این دستی که من دارم میکنم ریشه این ویژگیهایی که در نیچه میبینیم در آثارش میبینیم پیدا نکنیم یا اشتباه بکنیم در مورد ریشه هاش ریشه هاش چیزهای دیگری باشد و اینها، مثلاً آمنای فرعی باشند ارتباط چندانی به تحلیلهایی که میکنیم ندارد منتها منها را با توجه به این که یکی دو درصد در مورد زندگی نیچه صحبت کردم و همین نقطه را یک بار در موردش حرف سردم که، به نظر من، خیلی جالب میآمد و جالب آد گفتم که الان، به هر حال، بد نیست که یک چیزهایی را از زندگیاش میدونیم نسبت بدیم به بخش روشن در مورد زندگی نیچه که از آن اطلاعات به همه که کافی داریم. بنابراین، خسلت نیچه که از ضعفها و توده مردم به طور کلی ابراز نفرت میکند یک چنین چیزی، در واقع، ستایش میکند. این را میتوانید برگردونید به همان مدلی که، در واقع، در نظر گرفتیم من تصورم این است که هیچ نیازی نیست که این دو تا مؤلفهٔ که همین در موردش داشتیم در این درست صحبت میکردیم و به عنوانی معلقههای مستقل در نظر بگیریم اینها با همان تحلیل کلی که در موردی نیچه داریم کاملاً سازگار هستندد بلکه حتی یک نفر میتواند اگر آنها را، در واقع، حذیرفته باشد پیشمینی بکند که یک چنین احسهاسات پی این آدم باید باشد همانطوری که شما گفتید محتوای، در واقع، سایه به زنانگی که قرار دیگر نشود، یعنی احسهاسات آنیمایی سرکوب شده با این مسئله افباد دارد و همان شکاف که اساسی، در واقع، زندگی نیچه است خودمانم به نوعی. حالا، ضعفها هرچی میخواهم باشند میتواند یک موجود ضعفهای شدیدی پیدا کرده و اینجا را میدر آنونه در مقابل خودت نسبت به آدمهای که در بیرون انواع افثامیضعفها دارند، مخصوصاً اگر وقت مشابه خودش روشته باشند مطنف دارد. حالا، بیایید یک لحظه یک خودی نیویگیتر نگاه کنیم. این سؤال را مطرح بکنیم که آیا نیچه اگر از طوله مردم از عوام بل بفرد در اینجور سب که این موضوع را برگرام دارد، از اینجور با اینکه برگرام ندارد، اینجور با اینکه برگرام ندارد. موسیقی فکر کن که قطعاً در مقابل عواطف، در مقابل زنان هستیم، تین تینی در مقابل فیلنگ را من همیشه تحلیل کردم که اصلاً شهرتا کار کرد و خودآگاهٔ هم که این دوتاش، در واقع، جنبههای جنسی دارند. ولی، درده ببینید درده به عنوان این موجودی که درست است که ممکن است قدرت دلنی داشته باشد، ولی در موضوع ضعفه دیگر این موجودی که که قدرتش هم در اختیار کسی دیگر از قدرتمند بودن به معنای، مثلاً یک بوندوزر که ما نسبت به آن احسهاس قدرتمند بودن نمیکنیم چون هیچ حس مردانه ای چیزی ندارد یک ماشینی که یک نفر سوارش میشود با آن کار میکند خیلی این حس برنگ درده مثل گولدوزره دیگر ممکن است خیلی موجود قوی باشد و یک نفر سوارش شده دارد از آن استفاده میکند. یا، مثلاً شما یک حیوان خیلی قدرتمند ببینی، آن حس را نسبت به یکی ندارد. باید قدرت این باشد که مستقل باشد، اراده آزاد داشته باشد. چیزی که نیچه ستایش میکند این است که یک موجودی قدرتمند باشد، به این معنا که اراده خودش را بتواند تحمیل بکند. این دقیقاً چیزی است که برده ندارد. برده یک موجودی است که تحت فرمان دیگری است. بنابراین، نشانهای از قدرت در او دیگر نمیشود، به آن مفهومی که برای یک مرد، مثلاً فرض کنیم، یا آن چیزی که نیچه درست ستایش میکند، چیست؟ چه چیزی را ستایش میکنی؟ دقیقاً این تحمیل قدرت، یک کسی که راه خودش را باز میکند. آن توصیفهایی که از دیونیسوس کرده، منگی یادتان باشد، اینها به هیچ وجه در یک موجودی که قدرت بدنی دارد ولی در دست و در اختیار دیگری است، وجود ندارد. این مثل یک کاملاً ماشین قدرتمند است که یک نفر از آن استفاده میکند. اینگونه در واقع نگاه میکنی، موجود بسیار ضعیف و ترحمانگیز فکر کنید اگر کارش انجام ندهد، هر روز شلاق بخورد و این موجودی که شما نصف بشود احساس ترحم پیدا میکنید این است. حالا، ضعیف و بیارزش زیاد باشد یعنی... حالا، اگر یک برده، مثلاً فرض کنید، از نظر جسمانی هم ضعیف باشد، بگیر خوب، مزاحم میشود. ضعفش، ولی حتی اگر قوی باشد از نظر جسمانی، این را چیزی نیست که ما به آن میگوییم قدرت. قدرت یعنی همان توانایی که یک نفر خواست خودش را، میل خودش را و اراده خودش را پیش ببرد و اگر لازم باشد تحمیل کند به جهان یا الان از جمله انسانهایی که اطرافش هستند. اشرافیت یک موجود، یک موجود پادشاه مریض را در نظر بگیرید که اصلاً فلج است، نمیتواند برود، نقص جسمانی دارد، ولی بسیار آدم قدرتمندی است به این معنا که همه خواستهای خودش را دیکته میکند، همه از او اطاعت میکنند و میتواند در ظرف چند ثانیه هزار تا از آن بردهای قدرتمند را سرشان را از بدنشان جدا بکند و نابودشان کند. این است که شما، در واقع، در او نشانههای از قدرتی که نیچه ستایش میکند میبینیم. قدرت به معنای این که آدم بتواند خواستهای خودش را عملی کند. اگر دقیقتر در آن قسمت آن ممکن است که از یک نگاه هرسان پسید را به نگاه هیتی بیشتر درخواست. دارد، در میتوانید میتوانید با قسمت را به یک بکی همگیز را نگهرس کنید و یک یک فرسشگیر را باید بخواست دارید؟ که لزوم ندارد که من دارم سعی کردم نشان بدم تا آن دو جلسه در که نیچه آن مسئله زنانگی، در واقع، درون خودش را انکار میکند و این درواقع مثل اینکه یک نقط ضعفایی در درونش هست شما، مثلاً فرض کنید به رابطه نیچه با خواهرش، مثلاً نگاه کنید یک حس یا رابطه میشود با مادرش کلن این که یک موجودی که که یک نقطه زرفایی فقط از در جسمانی از در روحی دارد که دیگران اینجا خواستای خودشان را به آن تحمیل میکنند این حسی است که در مورد زمینی میشود وجود دارد در این حال نقطهٔ که شما میگویید نقطه درستیک میشود، به هر حال، در حد، مثلاً فرض کنید اینکه کتابی منتشر کرده باشد و آنها شما میتوانید بگویید که از اراده خود، یعنی موجود ضعیف به این معنایی که. حالا، در یک اتاقه که نشسته و مثل یک کرمیمثلاً، خودش را کنار کشیده و هیچ کاری نمیکنید نیست. چندان اینطوری نیست که شما حس تونین باشد که نیچه، مثلاً مقابلت شدیدی در مقابل انتشار آثارش وجود دارد و جنگیده و اینها را چاپ کرده یک آدمیکه به طور خیلی خیلی تدیمیبه دلیل استعدادهای ذاتیی که داشته وارده، مثلاً که تأثیرات آکادمیکه درخشانی شده آدم کاملاً شناخت شده. بنابراین، مثلاً فرض کنی چاپ نکردن یک کتابی مثل زایش تراژدی سختر برای آدمیدر موزه نیچه یک کسی در آن مقام باشد و مقاله ننیسه کتاب ننیسه دارد یک جوری خلافی جریان اینگاه شنامیکنه من میخواهم بگویم پلن جوری است که جنگی وجود نداشته امال، مثلاً قدرتی وجود نداشته اگر نیچه مهم این است که میشود دارد افکار خودش را در خلوت خودش پولید میکند و اینها را، مثلاً یک جوری نگارش میکند تا اینجاش که اصلاً تضاهم و بیرون ندارد و خیلی راحت هم اینها در یک محیطی دارد زمینی میکند که دارد به چیز خودش میرسه دیگر، در واقع، منتشر میشوند جنگ وجود ندارد برنامه در این حد که تخیلات و ایده که آن را بیشتر بکنندد. و آن را بیشتر خرمیدند این روز همه نیست این که تصوری از این که دارد یک غولهای را میکشه و اینها را دارد یا حتی شاید در مورد انتشار کتاباشی چنین تخیلی داشته باشد، ولی واقعیت این است که به نظرمیمثل خیلی جنگی وجود ندارد آدم خاشیهٔ نبوده آدمیبوده که در مرکز فرهنر آلمان به دنیا آمده زندگی کرده و چون آدم بسیار باوشیک برالی خسلتهایی و این شکلی دارد، یعنی آدم عادی که نیست یا آدم در حد از در فعالیت فکری و ذهنی یا آدم نابغهای که در محیطی قرار گرفته و. فکر میکنم خیلی طبیعی کارش پیش رفته، یعنی نمرهاش عالی بودن رفته بهترین جا تأثیر کرده نظر همه استادها را جلب کرده در نمان ۲۵ سالگی استاد دانشگاه شده این هم موفقیتهایی که نتیجه پوش و نروغ فوقلاده اینیچه هست که مطمئنان در هر کاری وارد میشود، مثلاً فرستان اگر میشود همان زندگیاشو به عنوان یک فیلولوجیست ادامه میداد حتماً ما الان اسمشو به عنوان یک زبانشناسی برگستر قرنگوضدها میشنیدیم در حد دال زبانشناسایی که همان دو را زندگی میکنند. شاید سرامد همه هم میشود اینی که یک خورده من حسنم اینی که. حالا، این که خودش احسهاسش چه بیده قطعاً از هر راهٔ برای این که توهمیکه دارد کار بزرگ و رشادت آمیزی انجام میده استفاده میکرده، ولی به درخواه فکر نمیکنم خیلی چون ببینید آن محیطی که در زندگی کرد نتیجه از آن این شد که یک دوستانی داشت دوستانی که تا پایان عمرم با آن بایستادن حتی خیلی کارهای محبت به انتشارات کتابا آن آنها انجام میدادن، یعنی یک جوری خیلی روون به نظر میرسه که آن وقت آیا حاضر بود که، مثلاً واقعاً مبارزه بکند روی اینکه یک کتاب چاپ بکند، در حالی که، خطرناکه کسی باید هزار نفر را بره اصرار بکند یا، مثلاً یک کاری انجام بده تا یک کتابی که خلاف عرفه قرن نیزه هم دیگر جایی نیست که، یعنی شما به نزدیکای قرن ۲۰ رسیدید این که یک نفر خلاف آدت صحبت بکند نفر از استقاق در مقابلت وجود ندارد بلکه یک جوری شاید خوش آیندم هست. یعنی، که یک آدمیبیاید کل، مثلاً تمدان دشترگید و مسیحیت و، مثلاً فرض کنید با تحقیر بکند یا بگوید نمیدانم خدا مرده فضا فضایی نیست که خیلی به نظر درست است که این. حالا، در مقابلش مقامتهای انجام میشود شاید یکی رشادتی میشود پیزن بیدی خودش به خرج داده سرف نظر کردن از عنوان دانشگاهیش را بزند، یعنی این را میشود گفت که دلاخره میگوید یک جمله روحی شدیدی داشته که از یک چیز بزرگی سرف نظر کرده دیگر از یک موفقیت اجتماعی واقعهای که داشته سرخ نظر کنید. من فکر میکنم این نقطه خیلی مثبتی اتفاقی در زندگی نیچه است که مثل اینکه اشتباهٔ کرد یک جایی هایتون یاد داشته کنیدم که مثل اینکه شیطان دارد من را منحرف میکنه بالاخره این شیطان زندگی خودش را اگر بشود اسمشو شیطان بوده اینجا یک جوری اراده خودش را به کار برده و یک چیزی دل کنده دیگر که خیلی راحت نبود. در آن فشار چیزی که در درونش بوده باعث شده که این کار انجامه و در آن سوالی که پرسیدید این از در من سوال خوبی بود جالب است که با این فکر بکنیم که این چه واقعاً چقدر آدمیکه دارد قدرت خودش را بکانه و تحمیل میکند یا به نظر میرسه که همه تواناییهای نیچه همیتواناییهای ذهنیشن که در خلوت همین تخیلاتی تولید میکنه میمیویسه و خیلی روون جاری میشود به سمت اجتماع بگذارید من یک نقطهٔ در مورد مسئله زرف و قدرت بکنم یک خود یونگی نگاه کنیم به این مسئله که اگر ما بخواهیم برای دشت سلسل مراتب غایل بشیم آدمها زیر آدمها هدید یا، مثلاً جامعه را نگاه نکنید یا سلسل مراتب، مثلاً قرار داده ای که جامعه هم شما واقعاً یک انسان را بخواهید به امکیازی بدید که چقدر بالاست یا پایینه چطور امکیاز دهید میکنید اگر یونگی نگاه کنید میگوید خوب، دیگر مایی میان خیلی روشنده رشت یافته چقدر رشت یافته هست. میتوانیم بین صف تا صد من به آدمها امکاز بدم، مثلاً فرض کنید از بیگاهٔ رونگی شاید این عرفهای، مثلاً فرض کنید هندی اینها اشراف هستندد از در یونگ غربیها اروپاییهای نرمه جز به عوام نفهم و دوستانها، مثلاً حسهاب میشوند، برای اینکه آن مسیر رشد را تیک نکرد اصلاً فرض کنید نفرون شد و. حالا، هم فرویدی میشود حرف زدن یونگی خیلی، ولی این حرفی که دارم میزنم چون اساسا آن میاری که یک رشد واقعی برای انسان وجود دارد و اینها حرفهایی که دارم میگویم کاملاً دیگر یونگی. خوب، شما با میار رشد اگر به یک آدمیمثل اینچه نگاه کنی تقریباً نظر نمری صف میگوید هیچی یک آدمیکاملاً عرب افتاده در حد میماری، یعنی حتی نسبت آن خیله مردمیکه تحضیر میکند یک صفتر دیگر اصلاً مشکلاًت روانی دارد، یعنی گسیختگی اگر میار کمال یک پارچه شدن حسی انسانه که خودآگاه و ناخودآگاه اصلاً با همین متحد بشوند نیچه آن راره تیف چیز قرار دارد رشد. قرار دارد یک آدمیکه در حدی گسیختگی در روانش وجود دارد که مطلقاً نمیشود چیزی با میارای انگیرش رشدی نسبت دارد. حالا، یک خودی اگر این واقعه را به پذیری آن وقت خیلی بامزه میشود که نیچه درواقع آن سر تیت، یعنی در عوج عوامیت قرار گرفته و از عوام مختلفته از موجودات و میخواهم میگویم یونگ شاید میتونست یونگ تحلیل بکند که یک آدمیکه در نهایت عدم رشد قرار گرفته، یعنی در نهایت ضعف قرار دارد این وقت نسبت هر موجودی که در بیرونی بیرونی که به نظرش میآید که این موجودی ناقص و زعیبیک احسهاس نفرت بیدار میکند، در واقع، یک بخشی از سایه نیچه همین است که موجود عوامی که دیده به معنی واقعی کلمه شما میتوانید بگویید که نیچه کاملاً جزو عوامه به دلیل اینکه رشت نکرد یونگی وقتی نگاه میکنید میتوانید یک دهک پایینه رشت را بگویید اینها آدمها عوام هستند اگر از این مرحله بلاتر نگاه دهک بالا را بگویید اینها جزو خواستن، مثلاً دهک پاری میگوید قصه هم جز آمیترین آدم هست. یعنی، درکش از هستی درکش از هر چیزی که در بیرون خودش میگوید خیلی ضعیفه وقتی احسهاسات آنیمایی خودش را سرکوب کرده میگوید همین که، مثلاً یک مردی که از زنهای رازی نفرت میکند شاند از نگاه یونگی همه این دار نشاندهنده یک جور نفهم بیدن و نادانی و اینی که رشت نکرده و واقعیتها را نمیداند وقتی اینگونه نگاه میکنی خوب، به نظر میده که خیلی منطقیک دیگر دقیقاً یک آدم صفری که که خودش را، در واقع، یک جوری صد میبیند با معیارهای خودش را ببینید من مجدد این را تأکید میکنم مشکلی نیچه دیگر مثل خیلیها این است که معیارهای خودش را طوری میچینن توهمات و تخیلات خودشان در مورد جهان طوری، در واقع، قرار میدن که امتیاز صد بتوانند به خودشان بگویند آن توانایی که نیچه به معنای واقعی کلمه ندارد اینی که واقعیت وجود خودشان بگیرند خوب، چقدر. حالا، شما اینگونه میخواهم درست است خود پیش ببرن چقدر نیچه نماینده خودی برای جهان اورپاییک اگر از یونگ بپرسید خیلی یونگ کل اروپا را همه دنبال و، مخصوصاً دنیای مدرن را عقب افتاده و عوام میدینه برای همینی که روز بروز میبینید یک جور ارایت بیشتری نسبت به تمندون، مثلاً توهن شرق یا کلن تمندونهای باسفرنیتر پیدا میفنید چون به نظرش میداد که تمندون به یک مسیری رفته که جلوی رشد. آدمها را میگیره نظام. حالا، سرمایدانی بعد از گوشنگری ایدئولوژیهایی که به وجود آمده روز به روز بیشتر آدمها دارند عقب افتاده میشوند و از مسیر رشد خودشان خارج میشوند. بنابراین، نیچه به عنوان یک آدم خیلی از در یونگی خیلی عقب افتاده که به شدت آن نیچهگیی که یونگوش اسرار دارد که جهان مدرن جهان اروپایی انگار بزرگترین نقطه زردشی این است که واقعیت خودشان انکار میکند، در واقع، غرب از در یونگ دقیقاً یک تمدنیک که در عوض وحشیگری به معمولی در درونش قرار دارد و احسهاسی تمدن میکند فرهنگی برای خودش برست کرده که آن واقعیت آنگونه خودش نبینه این که به طور مداوم یونگ چیزی که میدیدیم این است بود که به طور مداوم غرب دارد در جهت فروپاشی تمدن پیش میده در جهت فروپاشی انسان و انسانیت دارد پیش میده و هر روز صداش برای این که فرهنر خودش اعلام بکند به عنوان آن برترین فرهنر تاریخ بشر انگار دارد بلندتر میشود. بنابراین، میشود نمانده خیلی خوبی برای تمدن غربه آدمیکه دوچار همان فروپاشیهای درونی خودش هست و صدای خیلی بلندی هم دارد، یعنی در واقع، در همان نوزه تمدن غرب نراری رفته انکار واقعیت خودش اگر تمدن غرب یکی از بزرگترین ویژگیهاش این است که واقعیت خودشان نمیخواهد ببیند و انکار میکند نیچه اوج این ریجگی را، در واقع، دارد. بنابراین، من میخواهم نمیگویم که نیچه سخنگوی خوبی برای تمدن غرب بیده و هست بلکه شاید یک خود پیشگامیدیگر، یعنی انگار از نیزان فروپاشی که نیچه دوشارش هست از غرب نیضدها هم فراتر بیشتر، مثلاً به فروپاشی دوران پس موده شما یونگی نگاه کنید پست مدرنیست دوران پست مدرنیته ادامه فروپاشی که در دوران مدرن به وجود آمد در همان سراشیدی که تمنیان غرب داشت میرفت به یک جایی پایینتر از آن جایی که در غرب نیضد همان رسیده به نظر میدانید نیچه از این گرد همه انگیزی با غرب نیست. دوم دارد تا با غرب نیضد همان برای غرب نیضد همان خودش زیادی که و همینم از که شد هفتار سال میگذره و در مرکز توجه کم کم قرار میگیرد و هرچی که بیشتر در دوران پست مدرنی داریم پیش میگوییم آن حالت انکار از آنها حالت انکار حقائقی که پیمینیچه هست بیشتر به مذاق آدمها قرن ۲۰ همان ۲۳ همان خوش میداد آدمها قرن ۱۹ همان، یعنی شما یک لحظه یونگی که نگاه بکنی واقعاً اردشهای وجود دارد و واقعاً حواهٔ و قابل کشف وجود دارد و نیچه هیچ کدام اینها را نمیبیند و همه اینها را انکار میکند وجودشان را انکار میکند شما اگر دوران مدر نگاه کنی دوران مدر، مثلاً به هنر مدر نگاه کنی اگر میخواهٔ یک تمایز بین هنر مدر با هنر پست مدر بذاری هنر مدر به دوران مدرن دورانی که، مثلاً فرض کنید یک آدمیمثل تیس ایلیون. حالا، به عنوان یک هنرهنری شاخص دوران مدرن وقتی از، مثلاً این شعر بسیار بسیار معروفشی مثل سرود ملی مدرنیست. میشود از آن یاد کرد شعر بلندی دارد به اسم ویست لند فکر کنم به فارسی ترجمه شده تا که عنوان سرزمین هرد یک نفر هم اینجور ترجمه کرده خراباباد چون به این توضیح کرده که ویسلند این لندش همان لندیک که مکانها میگویند، مثلاً جوین لند که ما مشابه آن، مثلاً اگر بخواهیم حسفند مکانه آباد را میگذاریم، ولی خودشهای چیز شده راجعه خوبی در نگه من به خراباباد دارم میبیند سرزمین هر ترجمه معروف ویسلند شما، مثلاً به روحی تیس الیوت که نگاه میکنی که کاملاً یک هنرمند مدرنه به فروپاشی جهان فروپاشی جهان را، مثلاً دا را گزارش میدهد گسیختگی در آن خودش را گزارش میدهد و حسرت میخورد از این که چرا دنیا اینگونه است و من اینگونهم گران پست مدرن گرانیک که هنرمند همین چیزها را ممکن است گزارش شده، ولی حسهات هم نمیخورد یک جوری من یادم است که یک جای خواندم یا یک من ابهامام دارد به اینجا میگیس من یادم است. که میگویم از خودمه یا یک جای خواندم که به طور کمسیلی اگر بخواهید به هنرمند پست مدرن، مثلاً نگاه بکنید کسی که در ویرانها دارد میرخص و شادی میکند و دیگر حس بدی هم ندارد از این که اصلاً جهان را نمیشونداس و نمیبیند نیچه آدمی است که هیچ حقیقتی را انگار نمیبیند هیچ ارزشی را نمیبیند، ولی من یک خورده بگذارید آدمهای که خود نیچه خواندن قطعاً چیز دارند اعتراض دارند که اینگونه نیست، ولی من یک خورده در مورد همیشتر توضیح دارم و به نوع این انگار این سلیپاشی را توجیه برای آن دارد به جوریالا من بگذارید وارده همین بحث بشم بحث نیهیویست بودن یا نیهیویست نبودن این چیز میگویند که نیچه با دوران پست مودر غرابت دارد به دلیل این که آن نیهیویستی که در آن روش تأکید داشت چیزی است که دوران پست مودر جذابیت پیدا کرده از در فکر بگذارید این که نیچه نیهیویست هست. اول از این موضع صحبت میکنند که نیچه.
نیهیلیسممیست چرا؟ برای این که شما دقیق، مثلاً این مسئله نیهیلیسم پی اصل این شبکه نگاه بکنید، مثلاً یک آدمیکه خیلی دقیق این کار را انجام داده و شاید به شو گفتید که یک نیچه شناس معتبر خیلی خیلی معروفی که شاید اصلاً مرکز توجهش در نیچه شناسیش مفهوم نیهیلیسممه کتابی از قسمت فریدرش نیچه در آقایی بر زنگی و تفکر جانی.
واتیمو نشد پرسش شاپ کرده پرجامیبدی هم ندارد، یعنی اینگونه نیست که خیلی آدم ازید کشه وقتی دارد میخواند، به نظر من، خوب، واتیمو آدمی است که مقالههای مهمیهم نوشته و آدمی است که در بحث در باری پست مدرنیسم هم آدم خیلی معتبری، یعنی خیلیها شاید واتیمو را نه به عنوانی آدمی است که نیچهها را خیلی خوب، میشونداسه یا در مدرنیشی کتاب نوشته به عنوان آدمیکه مقالههای در باره پست مدرنیت نوشته میشوندسن واتیمو مرجع خیلی خوبی است که شما در باره این مفهوم نیهیلیسم در آثار نیچه مطالعه بکنید چه میتوانیم بگوییم؟ نیچه به چه معنایی؟ چه چیزی در باره نیهیلیسم میگوید؟ نیچه حرفش این است که کاشفه محلیسم جهان مدرن، یعنی حرف از بیعتباری ارزشها در جهان مدرن میزند بگذارید من جمله از خود نیچه بخوانم اولا اینجور عبارت اینن از نیچه است وقتی در باره مفهوم نیچه مفهوم نیهیلیسم با امالی مفهوم فلسفی دارد حرف میزند میگوید نیهیلیسم میگویندی انکار اساسی ارزش معنا و اشتیاق آدمییا تمدانی که همه ارزشها معناها و اشتیاق ارزشها و اشتیاق منکره ارزش براشون قائل نیست. این یک جور، در واقع، حسف نیهیلیسمیک یا یک اصطلاح یک عبارت جالبی دارد که میگوید خودکشی خودکشی، در واقع، نتیجه میگیرد در آدم نیهیلیسم، یعنی کی اوجش نیهیلیسم یا آدمی خودشان میکشد کسی که برای زندگی دیگر ارزش قایل است خوب، . حالا، همین الان یک خورده نگاه کنید خوندید اگر یک خورده شنیدید افکار نیچه را نیچه یک جور در سطحش زندگی چیز میگوید سکیده. بنابراین، همینجا میشود گفت که نیچه نیهیدیست نیست پس این همه افکار نیهیدیستی که نیچه دارد چیست همه حقائق را انکار میکند همه ارزشهای اخلاقی را انکار میکند حرف نیچه این است که ما در دورانی قرار گرفتیم که، مثلاً فرض کنیم مبانی ارزشهای اخلاقی تمدن اولا در مورد تمدن و بشر و اینها که نیچه نیست خیلیها صحبت میکند، یعنی همین تبدیل اروپایی دیگر کلنگی نیست که چیز دیگری من نظر، یعنی همیشه این را بگذارید تبدیل غرب هستند لازم نیست. که نیچه بگوید انسان غربی بگوید انسان اروپایی یا تبدیل غربی همین را در مرکز توجه اکثر متفکرهای غربی انسان در همان مناه غربی شد ممکن است برای آدمهای که میروند از غرب زندگی میخواهند خیلی برفرنده باشد، مثلاً ارزشهای دینی مسیح اینها دوشار فروپاشی شده. بنابراین، دیگر موجودی که دنیایی مدرن دارد زندگی میکند نمیتواند به چسبد به این ارزشهای اخلاقی که از قبل نمیدهد حرف نیچه در مورد نهٔ بیسیم دوران مدرن این است دوران مدرن خواسته یا ناخواسته به جایی رسیده که دیگر نه ارزشهای اخلاقیی که به ارزش رسیده بود امکان دوام دارد ما با یک موجودی مواجهه هستیم که نمیتواند اعتقاد به خدا داشته باشد نمیتواند اعتقاد به آخرت داشته باشد نمیتواند، مثلاً تعد تأثیر پیشرفتهای علم نیچه آدم این که معتقد، مثلاً دانش در شرحانی دانش ساینس به معنی متعارفش شرایطی را به وجود آورده که آدمها دیگر نمیتوانند اعتقاداتی به معنی قبلی خودشان حفظ کنند این که خدا مرده دیگر اعتقاد، در واقع، به خدا مرده. حالا، میخواهد خدا وجود داشته باشد این گزاره فلسفه معنیچه نیست. که خدا وجود داری یا ندارد نمیشود به خدا به آن معنایی که معتقد بودیم معتقد باشیم نمیتوانیم اخلاق مسیحی را حفظ بکنیم نمیتوانیم حقائقی را که تاها را فرض میکردیم همیشه چیزهایی به اصلاً مسجل و واضحی هستند را حفظ بکنیم به یک جایی رسیدیم که همه این نادشار فروپاشی شد نیچه دارد اعلام میکند که دنیای غرب به نیفیریسم رسیده ممکن است متوجه نیست، ولی مثل اینکه دارد در مورد یک واقعه ای که صداش یک زوپ و زبر، مثلاً ما داریم که میگویند یکی داشت گزگی میکرد یک نفر آمد من خیلی نمیدانم، ولی یک ورژنی که من شنیدم اینی میگی که، مثلاً به طرف میگویند که دارد یک غفل را باز میکند و این است یا یک شیطان را دارد عرقه میکند میگویند چه کار داری میکنی؟ یک دارد میالوم میزنم میگویم این برای صدای بیا این صداش فردا در میده از این صبح آمدید، مثلاً اینجا خالی شده و آنینا نیچه حالت اینجا رسمند میگوید میدانم در دنیا آینده حرف میزند مثل اینکه اولین کسی که فهمیده که جهان غرب از درون دوچا را فروپاشی شده و این را جرعت این را دارد که این را میبیند و میگوید، برای اینکه بره همونی که بلندوی پست مدرنیست. پست مدرنا اینجا همان دنیا بعدی زندگی دارند میکنن برای امیدواری که نیچه مثل یک پیشگون و پیانبر دارند نگاه میکنند یا آدمیکه یک قرن زودتر این را دید که دنیا به چنین سمتی داری میرود شما در قرن ۱۹ نمیتوانید بگویید همین فلی پاشی همه میارای اخلاقی بلی الان واقعاً این خیلی واضح دارد که قرن ۲۴ و فلی پاشی میارای اخلاقی شده خوب، اگر نیچه معتقد باشد که هیچ راه فراری نیست مثل اینکه یک میارایی گذاشته بودی اینها دشار فروپاشی شدن و قابل ترمین هم نیستند پس نیچه نیهیسته، ولی اگر نیچه این حرف را نزنه و آنایی که میگویند نیچه نینیهیلیست نیست، در واقع، حرفشون همین است و درست است این حرف به اعتباری این است که نیچه نیهلیستیست برای این نیچه حرفش از این است که شاگی کنیم این نیارای احمقانه، مثلاً باستانی مزخرفی که، مثلاً مسیحیت ساخته بودون اینها هم متلاشی شده صداشم فرده در میان و ابرانسان میتواند در آینده دنیا خودش را بسازه این خرابهها را صاف کنیم. و ارزشهای جدید را بسازیم، حرف از حقائق به معنای جدیدی بزنیم. برنامه هر فرد نیچه ظاهراً نیست که شما خودش نیهیسته و به هیچ ارزشی اعتقاد ندارد. آن حرف او خودش را به عنوان یک آدمی که این فروپاشی را دیده و دوست دارد که این فروپاشی را اعلام بکند و مردم هم بگیرند که، مثلاً نترسید، بگذارید همین چیز نابود بشود، این ارزشها را بگذارید کنار و... حالا، یک انسان ترازموویی، مثلاً به وجود بیاید، باید ارزشهای بردر و خودش هم به نوعی به نظر میرسد که در جهت یک چنین ارزشگذاریهای جدیدی قدمی بردارد. دیگر، مثلاً شخصیت زرکشت و ابرانسان آنها را توضیح میکند. خوب، اینگونه که نگاه کنید میشود اصلاً این هیلیست نیست دیگر، مثل پیامبر یک دین جدیدی. من اصلاً نکتهای که میخواهم بگویم همین است. من میخواهم بگویم نیچه نیهٔ نیستی به این معنا که به معنای آن چیزی که واقعاً تجربه کرده در زندگیاش بیاعتباری آن ارزشهاست.
و اینکه با خودآگاهیش دارد زور میزند که... حالا، مثلاً فرض کنی یک کار پرامرانو بکند، این خیلی جدید نیست. این منظورم چیست؟ یک بار شما واقعیت وجود نیچه این است که همه ارزشها برای آن بیارزش باشد، این واقعیت دارد. این چیزی نیست که نیچه نشسته باشد، مثلاً سعی کرده باشد که اینگونه بشود. نیچه آدمی است که در قرن ۱۹ هم قبل از، مثلاً فرض کنیم که به قرن ۲۱ هم برسیم که این طیف آدمها خیلی شادی زیاد شده باشند به معنای واقعی کلمه، دیگر هیچ کداممان ارزشهای اخلاقی که به آن تعلیم دادهاند برای آن ارزشمند نیستند، هیچ کداممان حقایقی که همه به آن باور دارند، بهشان باور ندارند. در درون خودش کاملاً به این حالت رسیده که فروپاشی همین چیزها را انگار حس کرده. انسانی شده که هیچ کدام این ارزشها دیگر برای آن ارزش نیست. این چیزی است که به معنای واقعی کنهاش برای آن اتفاق افتاده، دوست ندارد این باشد و دارد تلاش میکند که ارزشها را به یک پایههای دیگری، مثلاً محکم بکند. درست است؟ واقعیت این است که آن پایههای محکمی برای آن چیزی که میخواهد بگوید نمیتواند فراهم بکند. نتیجهاش چیست؟ نتیجهاش این است که آدمهایی که نیچه میخوانند، تأثیر واقعی که از مطالعهٔ نیچه میگیرند، میشود نیهویستشدن یا شدن و به خودآگاهی میرسند نسبت به نیهیویسم خودشان و به این شادی نیچه هر در قل تسکینشان میدهد که خوب است این فروپاشی را، مثلاً جشن بگیریم یا ممکن است در آسانه نیهیویس شدن همین حسهایی اینگونه بیاورند و نیچه که تلنگوری بهشان میزند، نیهیویسم میشود. چون آن چیز توهمی که میسازد به عنوان ارزشهای جایگزین در دل مردم، مردم آنقدر، در واقع، نیچه نیستند که آن توهمات در دلشان بنشیند. در واقع، استدلالشان چیست؟ این که به ارزشهای جدید میخواهد ایجاد بکند که آدمهایی هم اصلاً که رسماً میگویند نیچه نیهویست هستند. کدومشون واقعاً دارند راست میگویند یک جوری اگر شما خودآگاهٔ نیچه را ملات و قضاوت قرار بدید نیچه ننیهیلیست نیست، ولی واقعیت تفکر نیچه نفکر نیچه به یک معنای شاید بشود که آن آدمیکه نیچه را نیچه نیچه میداند و تأثیر نیچه نیچه میپذیره امیختر بره انگار تأثیر میگیره از نیچه واقعیت تفکر نیچه و وجود نیچه دارد انگار به آن منتقد میشود من شما چه انتظاری دارید از یک آدمیکه آن شکافه انیخی وجودش هست که همش خلا آن چیزی که میگوید با واقعیت خودش تعارض داشته باشد تأثیبی که میگذارد با چیزی که دارد میگوید، مثلاً فرض کنید ممکن است یک نفر ستها استدلال از آثار نیچه بیاورد که نیچه زرد فاشیسی، ولی به نخری تأثیری که میگذارد این است که فاشیسم را سابورت میکنه هیچ کس نمیکنه بگیر که این تأثیر را نیچه نزداشته، یعنی این که هیتلر که مثل بایبل، مثلاً فرض کن کتاب نیچه میخونه این دیگر این که چیز نیست. که تبلیغات واقعیت این است که با نوع تفکر نگاهٔ هیتلر و فاشیسم این کتابها سازگار بودن. بنابراین، اولا این یک نمونه از ست ها نمونهٔ که میشود آبو که میشود یک چیزی میگوید و این واقعیت آن چیزی که در آثارش هست و تأثیر میگذارد خلاف آنه نمونه خود روشنش، به نظر من، در مورد نیهیلیسمتی اولا درصد اگر حجم آثاری میشود نگاه کنید درصدی که متعلق به شروع پاشیدنه خیلی بیشتر از آن قسمت ساختنج نکته دوم این است که اینها قسمت قدیک برای این واقعیتی که تجربه کردن اینطوری که ایشان برنامه اشاره کردن یک چیز آدمیکه انگار در اماق نیهیلیسم واقعاً روته خورده برای آن خیلی خوب، دارد گزارش میکند که نیهیلیسم چیست در همان معنای اروپاییش مثل این که اگر در غرب آن موانی را پذیرفتیم و اینگونه در این زندگی میکنیم این آثار را، در واقع، از خودش داریم و این که. حالا، میخواهد با تخیل خودش، مثلاً با ساختن یک موجود تخیلی مثل ابرانسان و اینهایی حرفی مصطفی بزنید این به دل اکثر آدمها نمیشینه و تأثیره چون تخیلی است و واقعی نیست. مثل این که، مثلاً شاید نیچه میگوید که ما به دوران نیهیلیسم و از اینجا که رسیدیم یک قرن دیگر یا دو قرن دیگر این نیهیلیسمم صدا در میآید و آن متوجه میشوند و بعد عبرانسان زاده میشود واقعیتی که اتفاق افتاده میخواند در دسمت اولش درست بود، ولی دسمت دومش عبرانسانی زاده نشد این یک تخیلی است که میشود مطابق با ویژگیهای روانی خودش. حالا، برای خودش یک چیزی انگار برای دستاویز خیالی برای رهایی از نیهیلیسمم این واقعیت ندارد و واقعیت پیدا نکرده و نمیخوره این است اصولاً موجودات که اگر بشود گفت درخششی اندیشه نیچه دارد اینی که در اعماغ آن، در واقع، نیهیویسم اروپایی نفوس کرده و دارد گزارششون کند و چیزی که میسازه کاملاً ببینیم من چیزی که میخواهم بگویم این است اولا اینکه من انتظارم از تحلیلی که کردم این است که هر جا که نیچه هیچی دیگر دارد تبلیغ میکند احتماًلا در بطنش یک چیز دیگر ببینند، یعنی اگر یک چیزی دارد میشازه در درونش انگار یک چیزی دیگر هست. تأثیر واقعهای که میگذارد ۱۸۰ درجه آن رار باشد برانی که نیچه اصلاً بر اصلاًیی روانیش همین شکاف و بزرگی بین خودآگاه و ناخودآگاه میشود، یعنی تفکری که ایجاد میکند یک چیزی هستی که ایجاد میکند یک چیزی دیگر چون خودش هم همین جایی که خودش آدمی است که خودآگاهیش با ناخودآگاهیش فاصله زیادی پیدا کرده برعکس هم دیگر نکته دیگر که، به نظر من، مهم است بباشد من ساعت نمیدانم چند هشت و بگذارید من. حالا، یک ساعت و بیست و سه دقیقه صحبت کنم بگذارید نه در حال یک ساعت و نینش بکنم یک نقطه آخر بگویم آنچهها جلس آنگه بیشتر در موردش بخش کرد این که چنین تعارض و تناغازی که اصلنشه ببینم که این که به همین تعارض و تناغازهای آسال خود شهرت دارد و هم برای من این است که بینی شما یک چنین آدمهای بین مفصلینش اختلاف ایجاد میشود یکی یک بخشی از آثا را نگاه میکند یکی یک بخشی دیگر از آثا را نگاه میکند. و برال با هم دیگر، مثلاً اینگونه این از یک جایی شاهد مثال میآورد و از یک جایی دیگر میآورد و به نظر میرسه که تفاهمها ممکن نرسه کلن این که در آثار نیچه تنالوزا و تناوزای از پارادوکسیکالکال حرف میزند و خیلی نمونش منمون چیزی که در دست قبل در مورد اظهار نظر در مورد زن یک جاهایی پامرن منفی یک جاهایی به نظر میرسه مصبته علاوه هر کسی میتونی گوشه را بگیر و از یک موضعی، مثلاً فرض کنید یکی فردا ممکن است بیاید بگیر این چه هستند فمینیست یا حتی درقص سعی کند همانطوری که میبینید که دارند سعی میکنند که فلسفه نیچه با فیمنیسم، مثلاً یک جوری چیز دارد همه هنگی دارد اولا من انتظار این را داشتن اولا این مورد نیهیدیسمو که گفتم به عنوان مثالی از یک، در واقع، محل اختلاف در مورد نیچه که میشود با استفاده از چیز دوباره حلش کرده، یعنی شما با دیگر روانکاوانه میتوانید این را توجیه بکنید که چ را اینگونه است چ را اعلام میکنه نیهیلیسمت نیست. ولی انگار نیهیلیسم تأثیری هم که میگذارد یک تأثیر نیهیلیسمی است. من این را امروز غصت همین بود که این مسئله را مطرح بکنم و غصت همین بود که مثلاً در قل یک ساعت، یک ساعت در ادامه یک بحث کلی بکنم که شما اصولاً وقتی با دیگران روانکاوان نگاه میکنید و قرار است به تحلیلی خود بیشتر از آن چیزی که بدون روانکاوی به آن میرسید برسید، میخواستم را همین تأکید بکنم. جلسه قبلم گفتم من وقتی مدلی در مورد انسان دارم که دو سه لایه حد در اول در رویدیر انسان میبینم که اینها با هم دیگر تعارض دارند، آن وقت براحتی میتوانم تشخیص بدهم که تعارضهای درونی اثر چطور ایجاد شده و گیج نشوند، دچار بخت و حیرت نشوند، بلکه اصلاً انتظاری آدمی که نگاه روانکاوانه نگاه میکند به اثر هنری یا به هر اصدری از انسان این است که تعارضهایی ببیند. این که من انتظار داشته باشم اگر نیچه با فریاد بلند، مثلاً قدرت را برسکتایش میکند، ولی درونش بردن یک آثار شدید زفت ببینم، یعنی جملههایی پیدا بکنم، عبارتهایی یا یک فرازهایی که انگار یک موجود بسیار ضعیف و ناتوان در سری خورده اینها را نوشته و تورید کرده، ترجمه نمیکنم. اگر با تمام موجود بر علی که زنها، مثلاً این چیزی بنویسد و بعد یک جایی از آثارش مکات مثبتی ببینم، ترجمه نمیکنم یا اگر مثلاً فرصتون همین توروزی که در مورد محیلیس هست فریادش گذر از نیهیلیسمم باشد، ولی عملاً تأثیری که میگذارد به آن چیزی که در آثارش هست توصیف نیهیلیسمم و تبلیغ نیهیلیسمم از آد درگیات ترجمه نمیکنند، بلکه اگر خلافش را ببینم باید ترجمه بکنم. کلن انتظار دارم که از آدمها حرفهای ضد نشنوم اگر درون رشتلافتی نداشته باشند، اگر به یک پارچگی نرسیده باشد در آنشان که خوب، انتظار نداریم که در متفکرین و هنرمندهای معاصر خیلی یک پارچگی را ببینیم. بنابراین تصور ابتداییون همین است. که برای مطالعه مثلاً آثاری آدم یا فیلسوف یا یک متفکر یا یک هنرمند میشین پر از اینها، پر از تعارضهای درونی داریم. نقطه خیلی مهم این که چیزی که من میل داشتم بیشتر در مورد شبک بکنم فراموش با دیدگاه روانکاوانی که نگاه میکنید چقدر این استدلال احمقانه به نظر میرسد که یک نفر دیگر که نیچه نیهیلیست نیست و مدرکش این باشد که بیا در فرانفراز و فرانفران کتابش گفته من نیهیلیست نیستم، گفته من به ارزشهای اعتقاد دارم. ببینید این که هنوز خط اصلی تفکر انگار در جهانی باز من اشاره میکنم به همان مفهوم و مقفول فروید که گفت در مقابل روانکاوی مقابلت وجود دارد اگر هیچ وقت جان نمیافتد بعد از بیش از صد سال که از روانکاوی و این بحثها گذشته و همه این به مهمانی علم تذیرفتن و میخوانند و لذت میبرند از جمله مساوی فرست کنید آقای واتیمو، ولی واقعاً وقتی که دارند فکر میکنند. براشون نیچه، یعنی خودآگاهٔ نیچه این مدرکه بگیر. من این را میارم جلای کسانی که میگویند نیچه نیهٔ بیسته میگذارند. میگویند ببینید شما خوب، همه آثارشو مطالعه نکردید. در کتاب فراموشتفتی صد و ده، پاراگراف دوم گفته من نیهٔ بیست نیستم. تمام شد. انگار اگر یک آدم بگی من فراموشتفتی هستم یا فراموشتفتی نیستم یا اگر آدم بگی من به این اعتقاد دارم به آن اعتقاد ندارم بگی من این ارزشهایی را برای جهان آینده متصور هستم تمام شد از این هیلیسم اعبال کردن اینکه گفت انگار گفتن و فکر کردن همانو، مثلاً شدن همان این دقیقاً ضد تفکر روانکاوان است، یعنی من میگویم خوب، بله یک چه اتفاقاً باید بگی من هیلیسم نیستم برای اینم جز آن چیزها سیلیسمیهمه چیز هست میخواهد بگی من نیستم این میشود اصولاً یک آدمی است که هرچه هست و انگار اینگونه دارد انکار میده بخش نه. حالا، واقعاً هرچه هست. و این دیگر یک خود اقرابان نیست یک بخش عمده ای از وجود خودش را انکار میکند براروی این اصلاً این که میشود در یک جاهایی نمیدانم سعی کرده خیلی هم سعی کرده اصلاً یک درصدی از آثارشو اختصاص داده به اینکه یک عمرمردی بسازه یک ارزشهای را تسبیت بکند این را از در من معنیش نیست که نیچه نینیهیلیست نیست نیچه، در واقع، نیهیست و. بنابراین، همین هم از این تأثیرات نیهیستی گذاشته و کتابهایی وجود دارد که، مثلاً فرض کنید اصلاً یک کتابی وجود دارد به اسم هیچ انگار تمام ایار در موردی نیچه یادم نیست که کی نوشته، ولی به زبان فارسی ترجمه شده من محافظم من با این نویسنده ما آن قسمتهایی که نیچه میدانم نیهیلیسمیسم را حضر کنیم آن قسمتهایی نیهیلیسمیشو برداری این واقعیتر و زنده تره، در واقع، نیهیلیسم زندگی تجربه شده اینی چه هست و آن قسمتهای اول مرد و ارزشهای دو تا قرن آینده و فلان آنها آن را تخیلات ضعیف نیچه هست. که تأثیری هم به طور نرمال از خودشان باقی نذاشتن و نمیگذارند و نمیتونستن بگذارند برانی که اصلاً با واقعیتها سازگار نیست آن چیزی که من میگویم دوست داشتن وقت بگذارم و دیگرسه باید انشاره این کار میکنم این است که این در مورد نیچه این تعارضها شکافهایی که که انیچههایی بوجود دارد به دلیل شدت آن شکافی که در ویدیو خودش هست خیلی واضح است و من سر میخواستم بکنم در ساینده انشاله این کار را میکنم که از نیچه استفاده بکنیم سر کنیم این را به عنوان یک ویژگیای که اساسی تفکر و بشک ببینیم شواهد این که دیگران همیشه کافا در آثارشون هست یک چیزی میگویند، ولی یک اثری بیگه میگذارند بله به معنی یونگی بگوییم یونگی مصدیر روشت خیلی روشت یک جایی نه یونگی شما این را گفتن که خیلی دارم یونگی الان حرف میگذارم وقتی خیلی جاها خیلی یونگی حرف نمیزنن ممکن است با تئوریهای فروید خواهید از روانکاوی هم بشود یک حرفهایی را بدونین که همه این مبانی را به پذیری میزنند، ولی وقتی، مثلاً از نقش رشد. انسان به معنای یونگی صحبت میکنیم این حرف تقریب در غالب یک آدمیکه این چیزها را پذیرفته معنی داریم، یعنی اگر من بگویم که رشد وجود دارد و میار رشد یک پاشگی در این انسانه و انسانی که به فرایند فردانیت مسیر رشده و این، یعنی که همه اوامل خودآگاه ناخودآگاه یکی میشوند آدمیکه من توصیفم را داشت این است که خودآگاهٔ و ناخودآگاهیش در مکسیموم درجه جدایی اصلاً میگوید اصلاً تا اینکه آخرم پاره میشود روانش و به گسیختگی میرسه این آدم کف رشد ممکن بشنه، یعنی نمره صفر اصلاً باید به آن بده و این کاملاًی نمرایی که دارم میدن یونگیر یک نفر ممکن است حتی به رشد معتقد باشد، ولی میاراش، مثلاً میارای یونگی نباشد، مثلاً شما دوید از مازلو و عنوان یک آدم دیگری که نخشه رشد برای بشر پرسیم کرده بخواهد به نیچه نمرای بده ممکن است نمرای قبولی بده یا نمرای صف نده بشود، برای اینکه به یک چیزهایی که از در موضوع مهم است رسیده برای این را تأکید کردم. که کاملاً این قسمت دستگیمگی خالصی در بعضیها میگویند نمیشود مثلاً.
لاکانیها رسما میگویند که یک نفر باید یک کسی را حتماً روانکاوی بکند اصلاً میگویند اگر یک کسی میخواهد روانکاو بشود اینی آدمهای هستند قبلاً از لاکان خلق است گرفتن اینها دیگران روانکاوی میکنند و بعد، مثلاً اعلام میکنند که این آدم، مثلاً روانکاویش تمام شد میتواند. حالا، خودش روانکاو باشد و روانکاوی بکند. بنابراین، بعضیها خوب، ممکن است حتی یونگیها محترک باشند که حتماً یک کمک با یک نفر بکند خودش یک نفر نمیکنه همانطوری که خود یک آدم در مقابل تعدیل رؤیاه خودش ممکن است در درانش مقاومتی وجود داشته باشد چون، به هر حال، فرایند تعدیل رؤیاه یک فرایند خودآگاهه و رؤیاه یک آدم کش محتوایاتی وجود دارد که خودآگاهٔ در مقابلش مقاومتی کند به همان دلیلی که ما یک فرایندایی در وجودمون هسته رؤیاه خودمان را فراموش میکنیم به همان معناه ممکن است یک انحرافی که درک رؤیاه خودمانم پیش بید، ولی در بر در یک حد مختصر و مفید که فکر کنم. کسی ممکن است این بیست که میشود روانکاوی کند آدم خودش سرکنه بشوند و قطعاً یک آدمیاز بیرون یک آدم با ترجیل میتواند کمک کن اگر من گفتم یک عده است که قبول ندارند که بدیم یک آدمیاز بیرون امکانش است من گفت یک عده هم شاید بگویند که امکانش است، ولی تصویر میشود یا بهتر انجام میشود یا یک کسی از بیرون خودت بکند چیزی مثل مکتب لکامینا در آن نیست واقعاً، یعنی یک خود فروید بیشتر روانکاویل با صورت دانش غابل آمدتن میبیند، یعنی کتاب بنویسه، شما متعلق بکنید، با خودتان را راست داشتید و سعی بکنید، لازمیاست خودتان را روانکاوی کرده باشید، ولی اصول را روانکاوی مثل یک دانش، در پیم کنید و بعد میکنید به کار بگویید. فرار خیلی این حالتی که، میخواهد به صورت یک حکمت عملی نفرم به روانکاوی نگاه بکنید، اینجور نگاه نمیکرد، دوست نداشت میتوانید نگاه کنید. شاید در بعضی از رفتاراش چیزهای مشابه هست. مختبه لاکان را آدم بکنیم بگیریم الان هم. فکر میکنم روانکاوهای فرادی آنگونه برخورد میکنند دانش آکادمیککه میروند کفاواری میخوانند تأثیر میکنند امتحان میدن مدرکتون میگیرن میروند روانکاوی میکنند کسی هم بهشون نمیده که خودت، مثلاً سیر و سبر که روانکاوانه داشتی به نظر میآید که در محسن فرویدی همیشون درستهایی نبوده، ولی خود فروید یک خود این حالت نسبت به شاگردان و اطرافیان خودت عملاً یک نردار این حالتی که دوست داشته باشد روانکاویشان بکند اینها را داشته در آن مختلفی میکنیم هر کسی که پرویدوی زنه اینکه هر کسی نمیتواند روانکاویرون بپهمه و یاد بگیره یک جوری این است که دراصل یک آدم باید به حدی از شناخت خودش رسیده باشد مثل اینکه. حالا، بگویید روانکاوی شده باشد با ناخودآگاه خودش مواجهه شده باشد تا بیتونه واقعاً روانکاویرون عمیق درک کند و شاید به همین دلیلی که وارثای فروید خیلی زیاد منحرف شدن شاید برای همینی که لاکانی چنین میارایی بذاشته، برای اینکه هر کسی نتونه وارد بشود، برای اینکه احسهاس میکرد که فرویدو کاملاً زرخ مدتی ۳۰ سالی زیر و دو کردن و ما اگر به سایی، مثلاً خواهست. کنیم یک چه روانکاری واقعی باشد این شما یک خود سخت بگیرد. هر کسی نگاهد. این به نظر لاکان جانشینهای رسمیفروید، کسانی که به اصلاً روان کاردی آمریکاایی را رهبری میکردند و انجمن روان کاردی فرویدی را، در واقع، یک جوری انجمن روان کاردی را دستراتونشان داشتند، این آدمهای بودند که از نظر لاکان هیچی از فروید ندارندد. برای این که اصلاً توانایی فرمشون ندارند خودشان آدمهای هستند که اسیب و خودآگاهٔ هستند ناخودآگاهٔ را نشناختم به منابع داغی در حال سوال شما، به نظر من، جوابش اینی که قد در اقل اینشو گفت که دیدیدی عالم با تجربه بیدید خیلی کمک، ولی شاید مقدماتشو برای هر آدم میتواند یاد بگیره.