متنِ کاملِ پیادهشدهٔ این جلسه. از دورهٔ «روانکاوی و فرهنگ».
آیا روانکاوی کمک میکند که آثار یک فیلسوف را بهتر بفهمیم؛ درست همانگونه که کمک میکند آثار یک هنرمند را بهتر بفهمیم؟
در این مجموعه جلسات تلاش خواهیم نمود که آثار نیچه را از دیدگاه روانکاوی تحلیل نماییم و منبع اصلی ما در این کار کتاب سمینارهای یونگ در باب زرتشت نیچه است هرچند خود را به این کتاب محدود نخواهیم نمود.
بدیهی است که جنبههای ناخودآگاه در هنر (خلق هنری) به وضوح بیشتر است تا در فلسفه (تفکر منطقی). هنگامی که آثار هنری را تحت نقد روانکاوانه قرار میدهیم تلاش میکنیم: «جنبههای ناخودآگاهی را در احساساتی که هنرمند در اثر یک سلسله وقایع (عموما نامشخص) در زندگی خود به صورت خودآگاه بیان میکند، کشف نماییم.»
در مورد یک متفکر به نظر میرسد که سهم احساساتی که ممکن است تحت تاثیر ناخودآگاهی و تجارب زندگی باشد کمتر است. میتوان زندگی یک ریاضیدان را بررسی نمود و فهمید که چرا به فلان زمینه از ریاضیات علاقمند شده است. به عنوان مثال ریاضیدانی مانند فون نویمان عاشق پوکر بوده و در عین حال واضع نظریه بازیها هم هست. میتوان حدس زد که بین آن علاقمندی و این زمینه کاری ارتباط مشترکی بوده است. نظریه بازیها تعمیمی بر نظریه تصمیمگیری است (انتخاب سیاست). نکته مهم در نظریه بازیها این است که با یک محیط ناهوشمند و مرده سروکار نداریم بلکه مقابل ما بازیکنان هوشمند دیگری وجود دارند که تصمیم من متاثر از تصمیم آنان و موثر بر تصمیم آنان است. شبیه به بازی پوکر.
همچنین شاید بتوان فهمید که چرا فون نویمان اینقدر به بینهایتها علاقمند است و در هر زمینهای که کار کرده است سعی کرده است که این مفهوم را نیز بگنجاند.
حالا به فرض که اینها را هم فهمیدیم، چه ارزشی در فهم آثار آن ریاضیدان و صحت و سقم نظریات وی دارد؟ فهم این مسایل فقط به درد زندگینامهنویسی میخورد، و فهم بالاتری از نظریات یک ریاضیدان به ما نخواهد داد.
اما آیا در مورد فلسفه هم این گفته صادق است؟ آیا میتوان گفت که انگیزههای درونی یک فیلسوف ربطی به درست و غلط بودن نظریات وی ندارد؟ در اینجا نشان خواهیم داد که فاصله کرفتن از فلسفه و بررسی کردن روان یک فیلسوف در تحلیل نظرات وی مفید است. واقعیت این است که فلسفه کاهی به هنر نزدیکتر است تا علم. شاید یک فیلسوف فکر کند که دارد کاری منطقی انجام میدهد ولی در واقع اینطور نیست. همین الان هم در دنیا طیفی از فلاسفه وجود دارد که یک سر طیف شبیه دانشمندان هستند و یک سر دیگر بیشتر شبیه ادیبان هستند.
به این ترتیب این نوید وجود دارد که شاید با درک هسته ناخودآگاه یک فیلسوف بتوان وحدت بین آثار وی، یا روند تحول فکری وی در طول زمان را درک نمود. چیزی که بدون نقد روانکاوانه نمیتوانستیم به آن برسیم.
در کل فلسفه به دو شیوه قابل تفکیک است:
تفاوت دو شیوه از نظر متد و موضوعات مورد علاقه به قدری زیاد است که حتی گفتن اینکه این دو یک موضوع را دارند مورد تردید است. حتی زمینههای مشترک مورد علاقه نیز به قدری کم است که معمولا با یکدیگر تعارضی هم نخواهند داشت.
فلسفه تحلیلی به شدت خاستگاهی علمی، منطقی و ریاضیاتی دارد. یعنی فلاسفه تحلیلی علاقه داشتند که فلسفه را مانند علم بیان نمایند. مثلا فلسفه علم و روشن کردن مبادی دانش یکی از مهمترین مباحث در این نوع فلسفه است. از موارد دیگر میتوان فلسفه ذهن و فلسفه زبان را نام برد.
در این فلسفه در کل جهت گیری به سمت دقت هرچه بیشتر است (این دسته فلاسفه خود را وارثان ارسطو میدانند.) و به همین دلیل نقد روانکاوانه آن چندان مفید نیست.
خاستگاه فلسفه قارهای اساسا متفاوت است. شاید بتوان اینان را وارثان سنت عرفانی دانست. این فلاسفه شهود خود را ابراز میکنند بدون آنکه ارادهای داشته باشند مبنی بر ریختن این شهود در قالبهای منطقی و استدلالات قیاسی.
ارزش یک قضیه ریاضی همان فرمالیسمی است که اثبات شده. اما فلسفه تحلیلی به اندازه ریاضیات [غیر شخصی] نیست.
در مورد گرایشهای موجود در فلسفه ذهن میتوان تحلیلهای جامعهشناسانهای کرد مبنی بر اینکه پیدایش هوش مصنوعی در تغییر دادن جریانات اصلی فلسفه ذهن و دور کردن آن از جریانات سنتی چه نقشی داشته است. شاید بتوانید بگویید که مسایل اقتصادی در آن دخیل بوده است: در رشتهای جدید سرمایهگذاریهایی شده است و اگر یک فیلسوف بتواند خود را در آن زمینه وارد نماید نفع بیشتری خواهد برد.
قطعا چنین تحلیلهایی موجب خشم فیلسوفان خواهد شد. اما با همه اینها نقد ناخودآگاه فلاسفه تحلیلی هرگز همپای ارزش همین نوع نقد در مورد هنر یا فلسفه قارهای نخواهد بود. به عنوان مثال میتوان میشل فوکو را نقد روانکاوانه نمود و وحدت مین آثار وی از آثار آغازین تا آثار پایانی را درک نمود و حتی چیزهایی اضافهتر از آنچه در آثار وی بیان شده است را نیز کشف کرد. اما چنین نقدی در مورد مثلا جان سرل ارزش چندانی ایجاد نمیکند.
فلسفه قارهای نزدیکی زیادی با بسیاری از رشتههای علوم انسانی مانند جامعهشناسی، فلسفه سیاسی، و مخصوصا خود ادبیات دارد. خیلی از بحثهای کنونی که در فلسفه قارهای مطرح است ادامه بحثهایی هستند که از ادبیات شروع شده است. مثلا هرمنوتیک تاثیر زیادی بر فلسفه قارهای قرن بیشتم گذاشته است. هرمنوتیک به معنی دانش تفسیر متن است. تاثیر آن به این صورت بوده است که تمام دنیا به صورت یک متن فرض میشده و آن را با روشهای هرمنوتیکی نقد میکردند.
یا مثلا ساختارگرایی یکی از مهمترین سرشاخههایش در انسانشناسی بوده است. در هر حال فلسفه قارهای سرشاخههایی غیر از فلسفه تحلیلی داشته و حتی سبک آن نیز متفاوت بوده است.
آثاری که نیچه خلق کرده است شدیدا جنبه ادبی قویای دارند. ممکن است کسی پیدا شود که اساسا از عقاید وی خوشش نیاید ولی بینهایت از گفتار قاطعانه و ادیبانه نوشتارهای وی خوشش آید. فلاسفه قارهای ابایی ندارند از اینکه از ابزارهایی مانند استعاره، تهییج احساسات، بیان صریح احساسات شخصی، ... استفاده کنند.
در حقیقت کل فلسفه یک طیف است که در یک سر آن فلسفه تحلیل قرار دارد که مثلا فرگه نماینده کامل آن است و در یک سر طیف فلسفه قارهای وجود دارد که مثلا نیچه نماینده این سر طیف است. حتی فیلسوفی مانند کیرکهگور در این طیف از نیچه هم آن طرفتر قرار میگیرد به نحوی که بدون دانستن زندگی شخصی وی نمیتوان اساسا به فهمی درست از آثار وی رسید.
بخشی از فلسفه قارهای کلا منتقد فلسفه تحلیلی است چه در نحوه نگاه و چه در نحوه بیان.
فلسفه پست مدرن از شاخههای فلسفه قارهای است که حتی برخی از آثار تولید شده در آن ممکن است فلسفی هم محسوب نشوند.
خلاصه اینکه تا به اینجا این شبهه را که آثار یک فیلسوف یا متفکر را نمیتوان نقد روانکاوانه کرد، رفع کردیم. برای کشف انگیزههای ناخودآگاه و منسجم کنندهای که در سایه آن به فهم بالاتری از آثار میرسیم بایستی حسهای عمیق ناخودآگاه فیلسوف را کشف کرد. موفقیت یک نقد خوب در چنین شرایطی قابل تصور است.
عدهای نگران هستند که نقد روانکاوانه، آثار یک هنرمند را بیارزش کرده و آن را فرو بریزد. مثلا همین نقدهای روانکاوانهای که بر آثار آقای اصغر فرهادی داشتیم ممکن است تحقیرآمیز به نظر آید. مثلا در لایه خودآگاه، آثار وی شامل است بر اخلاقیات نوین در دنیای پست مدرن و ما عموما برای این لایه از اثر ارزش قایلیم. هنگامی که این آثار نقد روانکاوانه میشوند و متوجه میشویم که در ناخودآگاه اثر عشق سرکوب شده نوجوانی محوریت دارد و از طرف دیگر وسواسی که نسبت به دروغ وجود دارد ناشی از پرسونای قویای است که خالق اثر دارد ممکن است برخی اظهار کنند که اثر بیارزش شده است.
بایستی به کسانی که چنین دیدگاهی دارند (برتری دادن لایه خودآگاه و زشت دانستن رو کردن لایه ناخودآگاه)، این هشدار را داد که چنین خطری در مورد نقد روانکاوانه فلسفه به مراتب بیشتر و خطرناکتر است. به عنوان مثال ممکن است کشف کنیم که فلسفه نیچه ناشی از برخی احساسات سخیف و برخی مشکلات خانوادگی وی در زندگی بوده است، و دلیل آنکه اکنون نیچه پرطرفدار شده است آن است که همه مردم همان جنونهایی را که زمانی فقط وی مبتلا بوده را مبتلا شدهاند. به نظر میرسد که با نقد روانکاوانه، کلا فلسفۀ یک فیلسوف آسیب میبیند.
ولی ممکن است کسی نظری خلاف این داشته باشد؛ مثلا یک رویا کاملا ناخودآگاه است و اگر یک فرد حتی خواب ببیند و بر اثر آن خواب یک کتاب بنویسد ارزشمند است.
مثلا فیلم شهر زیبا در لایه خودآگاهی بی مایه است ولی لایه ناخودآگاه آن به قدری جذاب است که میارزد آدم حتی چند ماه وقت بگذارد و اجزای آن را شناسایی نماید.
به همین شکل، یک فیلسوف هم میتواند آینهای باشد از زمانه خودش یا ویژگیهای بسیار عمیق از روان انسان. با این نگرش میبینیم که نقد روانکاوانه ارزشهایی را هم اضافه میکند.
در هر حال چون در بین هنرمندان و شعرا ادعایی نسبت به خودآگاه بودن اثر خود وجود ندارد، نه تنها در برابر نقد شدن روانکاوانه مقاومتی ندارند بلکه ممکن است حتی خوشحال شوند که لایههای پنهان آثارشان مکشوف گردد. ولی فلاسفه ممکن است که از این کار استقبالی نکنند.
«کارنپ» که یک فیلسوف تحلیلی و جزو پوزیتیوستهای منطقی است در مورد فلاسفه قارهای که در مورد مسایلی مانند هستی و وجود و ... فلسفهبافی میکنند، و به طور خاص مارتین هایگر، اظهار میکند که بحثهایی که اینان مطرح میکنند را نمیتوان درست یا غلط دانست بلکه این مباحث از اساس مهمل هستند و حداکثر کاری که یک فیلسوف قارهای انجام میدهد آن است که احساس خود را نسبت به جهان بیان کند، درست همانگونه که یک موسیقیدان این کار را انجام میدهد.
من به شخصه با کارنپ همدل هستم. مثلا وقتی که شوپنهاور یک فلسفه ناامید کننده تولید میکند به این علت است که مشخصا احساس ناامیدی میکند. من خودم این موضوع را ضعف فلسفه قارهای نمیدانم و تازه فلسفه قارهای را از فلسفه تحلیل بیشتر دوست دارم.
حتی میتوان به برخی از فلاسفه قارهای ایراد گرفت که چرا میخواهند به مباحث متافیزیکی که به نوعی بیان احساس در مورد جهان است فرم ریاضیاتی بدهند.
نیچه ظاهرا به طور کاملا آگاهانه در بحثهای فلسفی خود اصلا قالب منطقی را برنمیتابد. انگار کاملا آگاه است که محدودیت ارسطویی و اسپینوزایی (فرض گرفتن برخی اصول موضوعه و اثبات قضایا) امکان بیان احساسات را میگیرند.
بیان نیچه مطلقا هنری است و هیچ قیدی برای نزدیک شدن به استدلال منطقی ندارد. خودآگاهانه دیدگاههای یونانی (سقراطی) را نفی کرده و حتی از کشتن سقراط ابراز خوشحالی نیز کرده است!!!
حتی اگر آرای نیچه را کنار بگذاریم، همین سدشکنی وی و فاصله گرفتنش از فلسفه سنتی ارسطویی بسیار تاثیر گذار بوده است. قبل از نیچه هنوز فلاسفه مثلا کانت و هگل به دنبال ارائه کردن اصول و قضیه و نظام فکری و .. بودند.
البته چون این مباحث تاریخی است (از محتوای فلسفی خارج میشود) همواره میتوان کسانی را پیدا کرد که زودتر از نیچه از این سنت فکری دست شستهاند. مثلا فلسفه افلاطون نسبت به ارسطو کمتر تحلیلی بوده است یا مثلا ابن سینا یا سهروردی حتی در قالب داستان گویی فلسفه بافتهاند.
در این مقدمهای که تا به حال گفتیم نشان دادیم که چه میخواهیم بکنیم و نیز اثبات کردیم که نیچه برای مقصود ما کیس مناسبی است. حتی ساختار کتاب «چنین گفت زرتشت» یک ساختار اساطیری دارد.
از اینجا به بعد ابتدا مروری بر کل آثار نیچه میکنیم که اتفاقا نسبتا هم زیاد است و مطمئنا نمیتوان همه آنها را کاوید. انتظاری هم ندارم که آثار نیچه را خوانده باشید و برای همین در هر جلسه خودم جنبههای مهم آن اثر را گفته و بعد نقد میکنم. به این ترتیب حتی اجباری در مطالعه آثار نیچه نیست هرچند کسی که خودش این آثار را مطالعه کرده باشد یا اینکه بعدا مطالعه کند بهره بیشتری خواهد برد.
تا به اینجا در مورد امکان نقد روانکاوانه نیچه گفتیم. کمی هم به بیان اهمیت این فیلسوف خواهیم پرداخت.
در چند دهه اخیر نیچه فیلسوف مهمی شده است، خصوصا پس از جریان فلسفه پست مدرن. چون قسمتی از پست مدرنیسم نقد مدرنیته است که نیچه یکی از پیشگامان این کار بوده است. و هنر وی این وبده که این کار را در زمانی انجام داده است که مدرنیته در اوج قدرت خود قرار داشته است.
انتقاد از مدرنیته پس از جنگهای جهانی و در جریان جنگ سرد خیلی طبیعی بود (از دهه ۶۰ میلادی) و هنری محسوب نمیشود. ولی در زمان نیچه علم در اوج شکوفایی است، مدتها از انقلاب صنعتی گذشته است و همه مشکلات در حال حل شدن است. از نظر نقد مدرنیته نیچه واقعا پیشگام است. مثلا مارکس با اینکه منتقد است ولی بیشتر منتقد سرمایهداری است تا مدرنیسم و علم و دانش و فن.
نسبت به نیچه بدبینیهایی وجود دارد که از آنجا ناشی میشود که فاشیستها از عقاید وی برای پیشبرد منافع خود سو استفاده میکردند. بعدها که مه نژادپرستی از آثار نیچه کنار رفت جنبههای مثبت آثار وی بارزتر شد. من به چنین بحثهایی که از حوزه فلسفه خارج میشود علاقهای ندارم؛ همانطور که به بحث در مورد اتهامات مشابهی که به هایدگر زده میشود علاقهای ندارم. چون در هر حال هرکسی میتواند هر عقیدهای را به نفع خود تصاحب کند.
در هر حال نیچه پس از گذشت حدود ۱۵۰ سال همچنان تر و تازه است.
نیچه در ایران به طور خاص سرنوشت دیگری یافته است. اقبال به نیچه در ایران غیر منتظره بوده است. بخشی از این اقبال بی تردید به زمت داریوش آشوری برای ترجمه آثار وی برمیگردد. بی تردید اگر سه ترجمه در تاریخ ترجمه ایران را بخواهیم ممتاز کنیم یکی همین ترجمه است. خود این کتاب در زبان فارسی دارای ارزش ادبی است. کتاب «فراسوی نیک و بد» را نیز همین مترجم به همین سبک ترجمه نموده است.
در هر حال وجود چنین ترجمه فاخری، یکی دیگر از دلایل انتخاب نیچه به عنوان موضوع بحث در این جلسات بوده است.
روند جلسات آینده به این صورت خواهد بود که از آثار متقدم شروع کرده، در هر جلسه مفاهیم آن را بیان کرده و کم کم نقد روانکاوانه را وارد میکنیم. ورود نقد روانکاوانه بایستی در جایی صورت بگیرد که ابهامهایی جدی و واقعی رخ دهد.
شاید شناخته شدهترین ایدۀ نیچه «ابر مرد» باشد تا مثلا ایدهای مانند «بازگشت جاودانه» که چندان شناخته شده و محبوب نیست. من خودم میل دارم عقاید دیگری از نیچه را بیان نمایم:
نیچه همچنین معروف است که دشمنی عجیبی با زنان دارد و حتی جملات بسیار رکیکی در مورد زنان گفته است.
همچنین کتابی دارد به نام «فراسوی نیک و بد» که نام کتاب خود به قدر کافی بیان کننده محتوا هست: اینکه خوب و بد چگونه در ذهن انسان شکل میگیرد.
در نگاهی سطحی ممکن است تصور شود که نیچه از اساس با اخلاقیات مخالف است و میخواهد یک زندگی غیر اخلاقی را به وجود آورد، در حالی که به نظر میرسد که وی در حال ریختن پایههای یک اخلاق نوین است. یعنی آثار نیچه هم جنبههای نفی دارد و هم جنبههای اثباتی.
از این نظر نیچه مغایر با فروید است. نقدی جدی که بر فروید وارد آمده بود این بود که همه نظریات وی منفی است و هیچ الگویی از کمال ارائه نمیکند. اما نیچه چنین الگویی را ارائه مینماید.
قدرت و اراده، هسته مرکزی آرای نیچه است. ابرمرد به نهایت توانایی در متجلی کردن اراده و قدرت رسیده است.
علت دشمی نیچه با اخلاق مسیحی نیز نه ناشی از مشکلات وی با مبانی دینی مسیحیت است. بلکه به این علت است که اخلاق مسیحی نمونه کامل حمایت از ضعفایی است که بزرگترین سد در راه قدرتمندان هستند. نیچه رسما طرفدار قدرتمندان در مقابل ضعفا است.
نیچه حتی با دموکراسی محالف است. زیرا دموکراسی ابزاری ایجاد میکند که انسانهایی که پست هستند خود به تصمیمگیریهیا بزرگان تحمیل نمایند. نیچه شدیدا نخبهگرا بوده است.
احساس نیچه این بوده است که پیشرفت علمی در قرن ۱۹ بشر را به جایی رسانده است که میتواند قیهای سنتی را شکسته و به دوره جدیدی برسد و باز هم احساس نیچه این است که وی پیامبر این دوران جدید است (نام زرتشت را برگزیده).
نیچه بیشتر از آنکه خود را هم ارز فلاسفه بداند هم ارز پیامبران میداند. مثلا «چنین گفت زرتشت» بیشتر از آنکه شبیه کتابهای فلسفی باشد شبیه کتابهایی مانند قرآن و انجیل است: قهرمانی ظهور کرده است، به میان مردم میرود، معجزاتی بروز میدهد. احتمالا «زرتشت» را به خاطر آنکه در اروپا ناشناختهتر بوده انتخاب کرده است.
یا مثلا سبک گفتن جملات قصار خصوصا در کتابهای متاخر وی یک سبک منسوخ بوده است که دقیقا سبک پیامبران و عرفا بوده است.
حتی به نظر میرسد که با تلاش برای از بین بردن اخلاقیات سنتی یک رسالت اخلاقی برای خود متصور بوده است.
«خدا مرده است!» حس نیچه این است که در قرن ۱۹ دین دیگر کارکرد خود را ندارد و این موضوع ربطی به وجود یا عدم خدا ندارد بلکه زنده بودن یا مرگ خدا برای وی مهم است. پس باید کسی این رسالت را بر عهده بگیرد که دین جدیدی را برای این دنیای جدید فراهم کند.
حسّ بدون خدا زیستن، الزام بر اینکه بدون افکار سنتی-دینی زندگی کنیم یکی از مبادی تفکرات نیچه است.
دشمنی نیچه را با همه سنتهایی که از گذشته به ارث رسیده است در آثارش میتوان دید. به همان صورتی که با اخلاق مسیحی دشمن است با سنن یونانی نیز دشمنی میکند. بیشتر آثار نیچه نفی است که اتفاقا بیشتر علاقمندان به نیچه نیز به همین بخش از آثار وی علاقه دارند.
نیچه یک سابقه آکادمیک غیرفلسفی دارد: یک زبانشناس دوران باستان. در سن پایین به دلیل نبوغ فراوان دکترای خود را گرفته و در سن سالگی در آلمان، که سنتهای آکادمیک سفت و سختی داشته است، استاد دانشگاه شده است.
زندگی علمی نیچه به این صورت بوده است که خیلی زود از مطالعات آکادمیک خود به فلسفه سوییچ میکند. از همان رساله دکترا و اولین کتاب خود (زایش تراژدی) قضاوتهایی ارزشی دارد و بیطرفیِ آکادمیک یک زبانشناس را ندارد. در مطالعه دو سنت موجود در یونان نسبت به یکی سمپاتی دارد و دیگری را در مقابل آن میکوبد:
سنگ بنای تفکر نیچه مخالفت با فرهنگ آپولونی است و طرفداری کردن از فرهنگی است که در آن زیستن نسبت به تحلیل کردن اولویت دارد.
حتی ترجیح میدهد که به رغم موفقیتهای چشمگیر از فضای آکادمیک خارج شده و بخش فراموششدۀ فرهنگ یونان را احیا نماید.