متنِ کاملِ پیادهشدهٔ این جلسه. از دورهٔ «روانکاوی و فرهنگ».
موسیقیِ من. جلسهٔ قبل کتاب *آناتومی قدرت* را معرفی کردم، گفتم که میخواهم یک خرده با مبانی روانکاوی در مورد بعضی از مطالبی که اینجا نوشته شده صحبت بکنم. خیلی قصد ندارم که در مورد مطالبِ کتاب صحبت بکنم؛ امیدوارم آن مقدمهای که در مورد این کتاب میگویم بهاندازهٔ کافی زمینه به وجود بیاورد. من شاید خواهینخواهی کتاب را خواندم. کتاب اصولاً در مورد تحلیلِ مفهومِ قدرت، منابعِ قدرت و اینطور چیزهاست طبعاً. بنابراین به مسائلِ سیاسیِ اجتماعی ربط دارد و نویسندههای اینطور کتابها معمولاً، در واقع، دارند سعی میکنند که یک پایهای برای تحلیلهای سیاسیِ اجتماعی به وجود بیاورند که بشود مثلاً جریانِ قدرت در جامعه را دید. من دفعهٔ قبل خیلی مقدماتی گفتم که قدرت را چه تعریف میکند و چه اقسامِ قدرت و چه چیزهایی را در نظر میگیرد. میخواهم مختصر تکرار بکنم و یک مطالبِ دیگر از روی کتاب را بگویم، بعد هم وارد بحثهای خودم میشوم. یادتان باشد گفتم که تعریفِ ساده… حالا من یادم نیست که در این کتاب دقیقاً تعریف آمده یا نه. تعریفِ خیلی متداولِ قدرت این است که یک فردِ قدرتمند… شما میتوانید قدرتش را اینطور، در واقع، بسنجید که میزانِ قدرتش را، که چقدر میتواند دیگران را وادار بکند که از خواستِ خودشان دست بردارند و متابعِ خواستِ این فرد عمل بکنند. واقعاً خب، به نظر میرسد تعریفِ بدی نیست؛ بهحسابِ تعریفِ عملیاتیِ خوبی است. از قدرتِ جسمانی گرفته، شما هر انواع و اقسامِ قدرت را میتوانید اینطور بسنجید: میزانِ اعمالِ مثلاً نفوذ، فرق در زندگی و کارِ دیگران. شاید بد نباشد تو ذهنمان این را هم در نظر بگیریم که اصولاً وقتی میگوییم قدرت، یک چیزی مثلِ مفهومِ انرژی، میزانِ مثلاً توانایی برای انجامِ کار، در نظر است؛ حتی اگر دیگری هم وجود نداشته باشد باز قدرت معنیِ خودش را دارد. یک فرد میتواند قدرتمند باشد یا قدرتمند نباشد. خیلی واضح است که در موردِ انسان، خب، قدرتِ جسمانی بهعنوانِ مقدماتیترین و سادهترین سطحِ قدرت مطرح است؛ یعنی انسانی که یک آدمی است که زور دارد، یک جوری صاحبِ قدرت است. بحثهای خیلی مفصلی میشود کرد در موردِ این که این منابع… قدرت و منابع واقعی کدام چیزهایی هستند؟ در این کتاب «به نام منابع قدرت»، سه تا موضوع هستند که یکیشان قدرت کیفردهنده هست، یکی قدرت پاداشدهنده هست و یکی هم قدرت شرطیکننده هست. اساسش این است که قدرت کیفردهنده که آن نوعِ به اصطلاح قدرتی است که ما خیلی با آن آشنا هستیم. شما یکی را وادار به انجامِ کاری میکنید؛ وادار میشود و کاری که میخواهید انجام میدهد، به دلیل این که اگر کاری که میخواهید انجام ندهد، مثلاً به کیفر میرسد. و قدرت پاداشدهنده هم واضح است: کارگر برای مثلاً کارفرمای خودش کار میکند، برای خاطر این که در پایان کار پاداشی دریافت میکند، مثلاً پول میگیرد یا هر چیزی بهعنوان پاداش. بنابراین اگر پاداشی در کار باشد، واضح است که کار صورت میدهد.
یک چیز دیگر هم که من دفعهٔ قبل در موردش بحث کردم، نمیخواهم دوباره آن بحث را تکرار بکنم، قدرت شرطیکننده هست که شما اصولاً خواست طرف مقابل را مستقیماً مورد حمله قرار میدهید. ایدئولوژی میسازید. مثلاً نظام سرمایهداری یک جور اخلاقی را تولید میکند که باعث بشود که مردم بیشتر کار کنند، که باعث دوامِ مثلاً نظام بشود. شما یک جور اخلاقی را تولید میکنید که به مردم مثلاً بگویید که چقدر کار کردن خوب است. ممکن است مردم به طور طبیعی نداشته باشند زیاد کار کنند، ولی اگر شما یک جور دین یا اخلاقی را که کار زیاد را توصیه میکند به وجود بیاورید و مردم را تحت چنین ایدئولوژیای آموزش بدهید و بار بیاورید، آن وقت آدمها همان وقت ممکن است بهشان خیلی پول ندهید یا تهدیدشان نکنید، اتوماتیک خیلی کار کنند. یا مثلاً فرض کنید این جملهٔ معروفی که مارکسیستها شاید از مارکس نقل میکنند، من یادم نیست که چه استنادی دارد، که میگویند دین افیون توده است. شما یک دینی به وجود بیاوری، مثلاً... حالا آنها منظورشان بیشتر مسیحیت بود، که به مردم بگویی که تو هر شرایطی که هستی سختی میکشی یا نمیکشی، این خاصِ خداست و نباید با شرایط موجود مبارزه بکنی. باید رضا به داده بگویی و در زمین از جبینت گره را بگشایی، حتی اخم هم نکنی موقعی که داری رضا به داده میگویی. خب، کارگر به دنیا آمده باید کارگر باشد، کشاورز، رعیت باید رعیت باشد. خودش را بکند، همه همینجوری احساس رضایت میکنند. ممکن است نیاز واقعی و خواست واقعیشان این نباشد که کارگر بمانند یا به کارهای سخت مثلاً، یک رعیت، بروند.
ولی یک عقیدهای، در واقع، اینها را وادار میکند اینطور که این کار را انجام دهند. بنابراین یک راه برای وادار کردن مردم که به خواست ما عمل بکنند این است که شما خواست خودتان را یکجوری با فریبکاری تبدیل بکنید به خواست آنها. مثلاً، فکر میکنم، آنتونیو گرامشی خیلی روی این نکته حساسیت داشت که دنیای مدرن سرمایهداری با استفاده از رسانهها یک کاری میکند که در ایدئولوژی اوریجینال مارکسیستی، با کمال میل و با رغبت، مثل این که خیلی واضح بود که وارد شدن ایتالیا تو جنگ جهانی دوم به نفع نظام سرمایهداری ایتالیا و سرمایهدارهای ایتالیا به ضرر کارگرها بود.
در واقع، سربازها کارگرها بودند که کشته میشدند. ولی شما وقتی وارد ایتالیا میشدید، میدید اشتیاق طبقهٔ پایین به جنگیدن به دلیل آن ایدئولوژی ناسیونالیستی که همراه با فاشیسم در ایتالیا تبلیغ میشد خیلی بیشتر بود. حتی یک آدم ممکن است جان خودش را با رغبت فدای یک عقیدهای بکند که عقیدهٔ ساختهشده توسط قدرتمندان است. من دفعهٔ قبل تأکید کردم که این قدرت شرطیکننده، در واقع، خیلی قسم مهمی از قدرت، هر چند از دید فلسفی ممکن است همتراز و همسنگ با آن دونهٔ قدرت حساب نشود،
ولی به نوعی، بههرحال مهم است. برای خاطر همین پدیدهای که ما الان با آن مواجه هستیم، یعنی ما الان در دنیای فرهنگ، رسانه، اطلاعات زندگی میکنیم و بیشترین نحوهٔ اعمال قدرت نظامهای قدرتمند از طریق شرطی کردن است. حتی بیشتر از یک چیزی که من بعد هم میخواهم، در واقع، بهش برسم. نقطهٔ مهمی این است که در این کتاب سعی میکنیم بگیریم که ما به تدریج از نحوههای اعمال قدرت کیفردهنده در طول تاریخ دور شدیم به سمت قدرتهای پاداشدهنده و شرطیکننده هستیم. مثلاً، یک برده واقعاً کار میکند به دلیل این که اگر کار نکند شلاق میخورد و یک کارگر کار میکند
برای این که دستمزد آخر ماه خودش را بگیرد و یک آدم مدرنِ کردی ممکن است کار کند به دلیل این که اصلاً برای خود این کاری هویت و حیثیتی قائل است. کار براش مثلاً مقبول است. ما این سیر را به نظر میرسد شما.
حالا ادعای این کتاب این است که این سیر بوده، دارد به نظر میرسد. بالاخره ادعایی که درست است این است که ما در جهانی به اصطلاح مدرن، هر چقدر که چیزی که بهش میگوییم تمدن پیشرفت کند، به نظر میرسد از میزان اعمال قدرت کیفردهنده کم شده، کمتر با اعمال زور مواجه هستیم، شده با همان پاداش و شرطیسازی. حالا منابع قدرت چیزهایی هستند؟
دیدید تو این کتاب سه تا منبع قدرت را مشخصاً در موردشان بحث میکند. من فکر میکنم اینجا جایی است که خیلی میشود، خب، بحث... یک، هرچند در مورد آن اقسام قدرت هم فکر میکنم رتبهبندیشان، کنار هم آوردنشان واقعاً بحث هست. سه تا منبع قدرتی که اینجا در نظر میگیرد یکی شخصیت است، یکی مالکیت است و یکی هم سازمان. که باز شاید به یک معنایی بشود گفت که اینها در طول تاریخ شاید اهمیتشان به تدریج از شخصیت و مالکیت به سمت سازمان آمده. باز ادعای این کتاب این است که امروز سازمان خیلی اهمیت پیدا کرده. شخصیت واضح است چطور میتواند منبع قدرت باشد.
حالا شخصیت را به معنای خیلی عام در نظر بگیرید. یک آدمی به دلیل شخصیت جذابی که دارد ممکن است خیلیها را مطیع خودش بکند، کاریزما داشته باشد، میتواند دانشهایی داشته باشد که با استفاده از این دانشها به هر حال یک عده بهش گرایش پیدا میکنند. با استفاده از دانش خودش ممکن است بتواند به یک نوع قدرتهای ثانوی دست پیدا کند. در این کتاب خیلی روی مفهوم دانش بهعنوان یک زیرمجموع شخصیت تأکید نمیکند و این بخش این کتاب فکر میکنم خیلی قابل توضیح دادن... خیلی واضح است که دانش قدرت میدهد، مخصوصاً در همین جهان امروز. مثلاً دولتها دنبال دانش هستند برای اینکه دانش تکنولوژی ایجاد میکند، این قدرت نظامی، اقتصادی، همه چیز را میتوانی...
در واقع، شما از درِ تکنولوژی بکشید. به هر حال اینکه فرد یک جور قدرت فردی وجود دارد. حالا به جای واژهٔ شخصیت از این استفاده بکنید: آدم ممکن است به دلائل مختلف قدرتمند باشد و بتواند دیگران را تابع خودش بکند. در طول تاریخ شخصیتهای قدرتمندی داشتید، پادشاهانی بودند که... حالا ممکن است زورمند، اکثراً زورمند هم بودند، ولی ممکن است حتی مسئله... قدرت جسمانیشان نبوده، یک جور قدرت متحدکننده داشتهاند، توانستهاند قدرتهای عظیم اجتماعی-سیاسی به وجود بیاورند. نوع دوم. در این کتاب سعی میکنیم توضیح بدهیم که شخصیت یک جور مناسبتی با قدرتی که فرد اعمال میکند دارد. سعی میکنید این منبر را یک جوری به...
آن سه نوع قدرت نسبت بود. نمیخواهم خیلی باز دوباره این بحث را بشکافم. نوع دوم قدرت، مالکیت. سادهترین شکلش پولدار بودن. واضح است که یک نفر اگر پول دارد، قدرت دارد. شما الان در جامعه، در جامعهٔ مدرن، سادهترین ابزار اعمال قدرت،
در واقع، از طریق ثروت است. شما وقتی که پول دارید، قدرت در واقع پاداشدهنده دارید، میتوانید به آدمها به ازای پولی که میدهید ازشان کار بکشید. هرچه بیشتر پول داشته باشید، به همان نسبت پاداشهای بزرگتری میتوانید بدهید و از مردم میتوانید انتظارات و توقعات بیشتری داشته باشید. بنابراین سرمایهدارها قدرتمند هستند. یکی از منابع قدرت در مثلاً زمانهٔ ما. و واضح دید ثروت در هر جامعه، ثروت یکی از مهمترین منابع قدرت در جامعهٔ سرمایهداری است. در آن جامعهٔ سرمایهداری، یک جور گیجگی؟ یکی ثروت در آن اهمیت خیلی خیلی زیادی دارد، یک جور اهمیت بیسیک و پایهای پیدا میکند. نه دیگر زورمند بودن شخصی. در حال یک جور گیجگی خواست در قرنهای اخیر برای ثروت به وجود آمده که همیشه تا حدودی بوده،
ولی در دوران مدرن بیشتر نمود پیدا کرده. خیلی واضح است که ثروت با پاداش دادن، در واقع، با آن نوع قدرت که یک جور به نظر میرسد که همهفهمی دارد. من همهٔ این را میگویم به نظر میرسد، چون فکر میکنم خیلی پیچیدگیهایی وجود دارد که خیلی اگر بخواهم واردش بشوم... بگذارید اشاره بکنم به مثلاً یک پیچیدگی که اینجا وجود دارد. منظور من این است که شما وقتی که مثلاً میپرسید از ثروت، و اینجا عنوان بهتر مالکیت را به کار میبریم، مالکیت نهایتاً چطور تثبیت میشود؟ مالکیت، فرض کنید، میتواند با...
امان قدرت پاداشدهنده ازش استفاده بکنید. خود مالکیت از کجا میآید؟ اصلاً فرض کنید پول چرا اصلاً ارزش دارد؟ اصولاً مالکیت به نظر میآید که خودش منشأش در یک جور توافق جمعی، در مثلاً یک جور سازماندهی اجتماعی و در یک نوع تحدیدهای کیفردهنده است. یعنی، اگر من مالکیت را به رسمیت نشناسم، بلایی سرتان ندارم. اگر کیفری نباشد، مالکیت اصلاً من میتوانم اموال شما را از آنِ خودم بگیرم. بنابراین یک جور سازماندهی، یک جور... در واقع، آن نوع قدرتهای دیگر، مالکیت را به وجود میآورند. ولی مالکیت میشود ابزار پاداش و تنبیه. کلاً اینجا در اینکه منشأ واقعی قدرت چیست، فکر میکنم بحثهای خیلی عمیقی میشود کرد.
ولی این کتابی که من دفعهٔ قبل تذکری هم که ازش کردم این است که اتفاقاً خوبیاش این است که به جای پرداختن به آن مبانی خیلی خیلی مثلاً فلسفیِ قدرت، یا مستقیم وارد این بشود که تعریفی از قدرت داشته باشد یا بحثی کرده باشد، وارد تحلیل سیاسی و اجتماعی شدنِ این حالت دینامیکِ قدرت میشود. برای همین کتاب جالبی است؛ یعنی، در عین حالی که یک جور ارجاع به حالتهای بحث فلسفی و عمیق در مورد قدرت در آن هست، ولی در یک حدی این را نگه داشته که کاربردی هم باشد. از این طرف هم میتوانید کتابهای فلسفی پیدا بکنید که بحثهای بسیار عمیق و از یک جهاتی بیفایده، یعنی بدون کاربرد، در مورد مفهوم قدرت از لحاظ فلسفی میکنند. من یک کتاب دیگر هم قبلاً معرفی کردم که آن هم همین ویژگی را دارد که در عین حالی که یک جوّ عمق فلسفی همچنان دارد،
ولی سعی کرده که وارد تحلیلهای سیاسی هم نزدیک بشود به تحلیل سیاست و جامعه. و آن یک کتابی است به اسم «قدرت» که انتشارات آشیان چاپ کرده. که نمیشناسمش، خواننده هم به اسم... حالا اگر دقت بکنید، پیدا بکنید در این سری کتابهای سیاسی-اجتماعی که آن انتشارات چاپ میکند، آن هم کتاب خیلی خوبی است، خیلی مختصر در مورد قدرت و این چیزها بحث میکند و با استفاده از آن نظریهٔ بازیها شروع میکند و اینکه چطور میشود حالا تحلیلهایی ارائه کرد در مورد قدرت در جامعه و سیاست و اینها. نوع سوم قدرت هم خیلی مهم است، آن هم مسئلهٔ سازمان است. سازماندهی قدرت به وجود میآورد.
در واقع، سازماندهی... شما میتوانید اینطور فرض بکنید که منبع قدرت نیست، به این دلیل که قدرتهای کوچک را میتواند تبدیل به قدرتهای بزرگ بکند، بلکه خودش ممکن است خودِ سازمان قدرت به وجود نیاورد، ولی قدرت را میتواند تشدید بکند. اگر سازماندهی مثلاً فرض... کنید یک قدرت نظامی. هر آدمی ممکن است برای خودش یک قدرتی را اشتباه بشود. یک مفهومی که اینجا بیشتر خیلی خوب تأکید شده این است که قدرت سازمان. در واقع، برمیگردد به میزان توانایی که آن سازمان دارد در مطیع کردن افراد داخل سازمان. چون هرچه اطاعت درونی را بتوانید بیشتر بکنید، طبعاً قدرت بیرونیتان بیشتر. بیشتر اطاعت بیرونی بیشتری حالا میتوانید به وجود بیاورید. باز اینجا طبیعی که از آن بحثها میشود کردید خلاص. این سازمان منشأش چیست؟
یک آدمی است که دیگران را سازماندهی کرده. ممکن است دلال کاریزماتیک توانسته باشد جاذبهای دارد شخصیتش که این کار کرده یا، حالا به هر طریقی، بگوییم پول دارد با استفاده از ثروتش سازمان را ایجاد کرده یا بالاخره این که خودش است. اصل قدرت به چه برمیگردد موضوع فلسفی جالبی است که قرار نیست به آن بپردازیم. بله. بههرحال مسئله این است که منشأ قدرت در جامعهٔ انسانی واقعاً چیست؟ چه چشماندازی؟ آیا اصل بر قدرت جسمانی است؟ به نظر میرسد آیا اصل بر بعضی قدرتهای اصلی است که الان یک نفر میتواند الان بگوید که اگر قدرت جسمانی باید طرف غذا بخورد تا قدرت جسمانی به دست بیاورد، پس باید پول داشته باشد که غذا بخورد.
ولی خب، واقعاً اینطور نیست. یک جوری به نظر میرسد که قدرت جسمانی اصالت دارد به این معنا که طرف میتواند بههرحال کار بکند، برود کار جسمانی انجام بدهد و کار جسمانی همچنان همیشه یک موقعی اصل بوده الان. بههرحال این قدرت جسمانی همچنان جایگاههای خودش را دارد. شما پیدا کردید. مهم نیست. انتشارات قدرت، انتشارات آشیان. همین کار که خب، نمیخواهم در مورد محتوای این کتاب بحث بکنم که مثلاً این تقسیمبندی شخصیت، مالکیت، سازمان شاید خوب است یا بد. فقط همین یک چیزی که اشاره کردم فکر میکنم، در دنیای مدرن نمیشود دانش و تکنولوژی را بهعنوان یک منبع مهم قدرت نادیده گرفت یا باید ببریدش در شخصیت بگویید که این.
بههرحال از یک فرق نشئت میگیرد. فکر میکنم الان جلوتر برویم روشن میشود که تکنولوژی منبع قدرت خیلی عظیمی است. در واقع، همانطور که سازمان میتواند یک تعداد آدم ضعیف را تبدیل به یک سازمان قَدَر بکند سازماندهی کند، خوب تکنولوژی هم مستقل از این. که کسی که در اختیارش دارد چه منابع قدرتی دارد خودش. در واقع، میتواند منبع قدرت باشد و تکنولوژی هم خیلی لازم است به این مدرن فکر بکنی. خودتان میتوانید کارهای جالبی بکنید. کارهایی باز کردهایی باید بزرگ میتوانید. باقی بود یک تکنولوژی، خواست بود یک تکنولوژی یک جا به بزرگ بیاید. تکنولوژی شامل رام کردن اسب هم بگیری، دانش است دیگر.
بههرحال مثلاً، یونانیها اسب نداشتند، ایرانیها اسب داشتند. ایرانیها میبردند این چیز معروف یونانی که با اهرم میشود یک جوری خُردَش کرد. زمین را مثلاً، تکانش داد. دنیا را میشود با یک اهرم تکان داد یا آدم با یک قدرت سادهای اهرمی در حوض کافی بزرگ باشد همچنین کاری میتوانید. حالا بیشتر شده میشود. خب، حالا در این دستهبندی بشینیم که... به نظر من، یک جوری به روان تحلیلی روانکاوانه حساب میشود در مورد قدرت. من میخواهم یک جوری تفکیک بکنم بین... در واقع، مفهوم قدرت به معنی مردانه و زنانه شده، یک جوری هویت جنسیتی که اینجا وجود دارد روشن بکنیم ببینیم که اگر...
اصلاً یک جوری بتوانیم این مفهوم جنسیت را وارد تحلیل قدرت بکنیم، کاری که طبعاً در این کتاب نباید انتظار داشته باشید انجام شده باشد، ممکن است به یک تحلیلهای جالبی نسبت به مفهوم قدرت برسیم. من سعی میکنم در این جلسه این کار را انجام بدهم. مقدمات را جلسهٔ قبل تا حدودی فراموش کردیم برای اینکه مفاهیم را خوب بفهمیم، چون الان یک دنیای پیشرفتهای که در قدرت منابع خیلی پیچیدهای ممکن است پیدا کرده باشد و یک چیزهایی خیلی واضح دیده نشود، برمیگردیم به دوران مثلاً غارنشینی، از ابتدای تمدن بشری. آنجایی چیزهای منابع قدرت خیلی ساده و واضح هستند و خیلی مشخص است که قدرت...
دست کیست و اینکه جنسیت آنجا قدرت را یک جوری دارد تعیین میکند خیلی واضح است. بعد میبینیم که در طول تاریخ این توازن و قواعد...
در واقع، چطور دارد به هم میخورد یا حفظ میشود و چه تأثیری روی مفهوم قدرت دارد و بر رفتارهای سیاسی اجتماعی آدمها این چیزها چطور تأثیر میزند. در واقع، کل موضوع فکر میکنم، میشود اینطور گفت که همانطور که من قول داده بودم فکر کنید که داریم بعد از این که از مفاهیمی مثل پرسونا و نمیتوانم سلف و همهٔ این چیزهایی که میشناختیم، این آرکتایپها را در تحلیل مفاهیم سیاسی-اجتماعی استفاده کردیم. این یک جور تحلیلهایی است که برمیگردد به آرکتایپ آنیما-آنیموس و جای این نوع تحلیل در آن کتاب یونگ و سیاست خالی است، یعنی من چیزی یادم نمیآید که نوشته باشد یک جور مفاهیم آنیما و آنیموس یا جنسیت را بهطور کلی استفاده کرده باشد. از الان هم میخواهم یک نکتهای را تأکید بکنم که خیلی انتظار نداشته باشید جلسهٔ یونگیِ خالصی داشته باشید، یعنی هی من مثلاً از مفاهیم آنیما و آنیموس بهمعنای یونگی استفاده بکنم، یک جایی صراحتاً مثلاً از فروید و یک جایی آخرِ کار ممکن است به لکان هم کار برسد، اشاره بکند. بیشتر میبینم که یک چیزی را بگویم، خیلی ترکیب ندارم این را.
حالا در جلسهٔ یونگی هستیم، در این حاله که من اگر لکان را بگذاریم کنم، کلاً آزادی اول دارم که از یونگ و فروید با همدیگر استفاده بکنم. فروید را قبلاً گفتیم، ولی لکان قرار است که استفاده نکنیم. در حد معرفیِ اصطلاح شاید یک اشارهای به لکان بکنیم، نه چیزی که برای فهم مطلب خیلی لازم باشد. حتی واقعیت این است اگر لکان خوانده بودیم، آنوقت در این جلسه شاید بیشتر اسم لکان میآمد تا یونگ. راستش را بکنیم، برای اینکه یک جورهایی مفاهیم لکانی با این چیزهایی که من دارم میگویم... نکتهٔ خیلی ساده این است که زندگی انسان فردی-اجتماعی بیشتر معطوف است به دقایقِ بهمعنای ادامهٔ حیاتی، یعنی فعالیتهای روزانه. حتی میخواهم بگویم در هرم مازلو، نیازهای فیزیولوژیکی که کف هرم قرار گرفتهاند، پایینترین سطح، مثل غذا خوردن، نیازهای اساسی، هنوز بیشترین وقت را از بشر دارند میگیرند. شما الان در دوران مدرن خود باید چنین چیزی...
در واقع، اصلاً طرف نیستید. من فکر میکنم که این معنایش نیست که غذا خوردن اهمیتش از درجهٔ زیستی برای ما کم شده، ولی موضوعی که شما میزان وقتی که میگذارید برای تهیهٔ غذا و خوردن ممکن است در ساعتی بسیار کم باشد و حتی وقتی دارید غذا میخورید ممکن است اخبار گوش بدهید، توجهی به غذا خوردن ندارید. ولی غذا خوردن، اعمال فیزیولوژیک ابتدایی انجام دادن، هرچه که در تاریخ به عقب برمیگردید، به یک دنیایی که من برید در یک جامعهٔ مثلاً قارنشی میشود. کار شد. تقریباً میشود گفت که فعالیت اصلیای که دارند انجام میدهند، حدا کردن غذاست دیگر. موسیقی گوش نمیدهند، سینما نمیروند، فرهنگی...
اصولاً موضوع ندارد که بخواهند وقت خودشان را بگذرانند. مسائل سیاسی اجتماعی ندارند، مثلاً در انتخابات شرکت کنند، مسائل و بحث انتخابات داشته باشند. واقعاً کاری که امروز میکنند شکارشان است. مثلاً یک مقدارش را ذخیره میکنند، بعد هم میروند فردا هم اگر غذا نداشته باشند باز شکار میکنند و هکذا الی آخر. زندگی به این شکل دارد میگذرد. من مجدداً هر دفعه که از این حرفها میزنم، یعنی در مورد دوران قدیم صحبت میکنم، خیلی دوست دارم که از رابرت فلاهرتی تشکر بکنم برای این دو تا فیلم مستندی که ساخت. بقایای این نوع زندگی کردن هنوز در اوائل قرن بیستم، بعد از اینکه سینما اختراع شد، یک جاهایی وجود داشت و خوشبختانه این آدم به ارحال این سختی را تحمل کرد و رفت زندگی اسکیموها را با وضعی که تراپی همجوری که من دارم توصیف میکنم، فیلمبرداری کرد. این فیلم بسیار بسیار جالب است. اینان مهفه شمالی. واقعاً وقتی شما این فیلم را میبینید، چندان فکر میکنم اشتباه نیست اگر این احساس برایتان دست بدهد که دارید یک چیزی از دو هزار سال قبل را میبینید. فکر نمیکنم منطقهٔ دو هزار سال قبل خیلی از قلاب ماهیگیری گرفته تا... واقعاً ابتدایی. ببینید همه چیز خیلی جالب. لباسها فقط پوست همان حیواناتی است که شکار شده و دقیقاً هم یک زندگی ممکنی بر...
شکار دارند. مرد از خانه میآید بیرون.
حالا هرچه فکر کنید چه کار ممکن است بکند، از نمیدانم شیر دریایی گرفته تا ماهیهای بزرگ، کارهایی از این چیزها. و زنها هم در خانه هستند منتظر. این فیلم دوم هم که شاید نسبت این فیلم زیباتری هم هست و اینقدر از تاریخ عقب برنمیگردیم. ولی یک چیز خیلی جالبی از نفرم خانواده فکر میکنم در آن ژرفتشدهٔ فیلمی به نام «مردی از آران». هر دوتای این فیلمها را خوشبختانه تلویزیون ایران پخش کرده. در همین مثلاً یکی دو سال اخیر، تابستان سال گذشته بود اگر اشتباه نکنم، که شبکهٔ چهار یک مجموعه فیلم مستند تاریخی معروف پخش میکرد که یک فیلم معروف فلاهرتی را آنجا غیر از این دو تا... را پخش کردن.
بههرحال این دو تا فیلم، فیلمهای خیلی معروفی هستند، خیلی مستند هستند و اینکه سندهای واقعاً جالبی هستند از نحوهٔ زندگی بشر. الآن شما برید در بین اسکیموها، فروشگاه دارند دیگر، ماهیِ مثلاً یخزده میخرند دیگر، میخورند دیگر. خیلی حالت بدوی بودند، یعنی مثلاً چند هزار سال قبل خودشان را بگیر، ندارند و هیچجای دنیا دیگر این اتفاق نمیافتد. مثلاً یک کارگردان معروف دیگر که از این طور فیلمها سعی میکند بسازد و دیگر خب، طبعاً آن حالت اول قرن را ندارد جایی که فیلمبرداری میکند. ولی خب، برای حالت نوستالژیکی نسبت به این نوع زندگیهای بدوی در بعضی از فیلمهایش هست. یک کارگردان آلمانی به اسم هرتسوک، مثلاً در مورد بومیان استرالیا مستند میسازد و معمولاً کارش این طور است که داستانی مستند است، مثلاً آدمها ممکن است واقعی باشند، ولی داستان سردن. حالا فرض کنید در دوران نانوک شمالی هستیم. واضح است که قدرت، مسئلهٔ بقای بشر است و بقا است. میخواهد غذا بخورد و قدرت دست مردی است که میتواند شکار انجام بدهد، شرایط سخت بیرون را تحمل بکند و به طور طبیعی این طور است که جامعه بر اساس قدرت مرد دارد ادامهٔ حیات میدهد. ولی زن چطور دارد ادامهٔ حیات میدهد در چنین دورانی؟ ادامهٔ حیات زن، در واقع، زن هم یک جور به نظر میرسد که قدرتی خاص دارد دیگر. زن میتوانید بگویید که قدرتش پیش یک جور جاذبهای است که برای مرد دارد.
حالا این که این جاذبه چیست؟ خب، جاذبه از غریزهٔ جنسی هست و از نظر این که تشکیل خانواده خودش میتواند منشأ قدرت باشد برای آن مردم زن. در واقع، این عرض را هم دارد. بنابراین زن، در واقع، تنوزهٔ بقایش را وابستگی به این پیدا میکند که انگار نظر مردی را جلب کند که بهش کمک بکند که به حیات ادامه بکند. این، در واقع، یک جورایی منشأ تشکیل خانواده هم هست. وقتی خانواده تشکیل میشود و مرد خانواده تن میدهد، در حالی که به نظر میرسد سود اصلی را زن دارد میبرد از تشکیل خانواده. چرا مرد به جای این که مثلاً زن را به زور تصرف بکند، در یک آیینی میآید به استرال قانونی یک زن خواستنی را بهعنوان همسر خودش. انتخاب میکند و تقبل میکند که مثلاً تغذیهاش بکند برای اینکه این خانواده.
حالا بقیه دارد از مسئلهٔ آتفی، آنها را فیلم ده داری کنار، فقط داریم از بودگاه قدرت بحث میکنیم. خود خانواده منشأ قدرت در مرد است. اینکه در جهان ددی، فرزندان مثلاً ذکور زیاد داشتند، یک منشأ اصلی برای قدرت اجتماعی است: یک مردی که مثلاً صد تا چیز دارد، پسر دارد. خب، مردی لشکری در اختیار دارد که ازش تبعیت میکند. بنابراین خیلی دارد میتواند غذا بده، میتواند زنهای متعددی داشته باشد، فرزندان متعددی را به وجود بیاورد و بعد اینها همینجور که دارند بزرگ میشوند منبع قدرت هستند دیگر. یک دفعه میبینید که یک چیزی مثل مثلاً قبایل مغول به وجود آمد. قبایل آنجا مأمنی متحد بشوند، همهٔ دنیا را یک جوری تسخیر کنید. قبایل زندگی را میدهید اصولاً از یک همچنین خانوادههای گستردهای که مثلاً نسلاندرنسل دارند تولید منسوب کنند به وجود میدانید.
بنابراین تشکیل خانواده از راز منبع جدیدی برای قدرت به وجود بیاید کاملاً قابل توجیه است. نقطهٔ اساسی این است که زن به هر حال نمیتواند مستقیمن در چنین جهانی اعمال قدرت بکند. مثلاً شکار انجام بده. من چیزی که دفعهٔ پیش سعی کردم توضیح بدهم نوع قدرت زن از نوع جذب کردن است. میتواند مثلاً عواطف دیگران را به خودش جذب کند، میتواند توجه مثلاً کسی را به خودش جذب کند، تعهد اخلاقی به وجود بیاورد. در این حالی که میتواند فرزندانی به روزت بیاورد که آنها به طور یک جورایی رابطهٔ زن با قدرت غیرمستقیمتر از مرد است. مرد مستقیمن انگار قدرت دارد اعمال میکند. زن میتواند مادر پسرانی باشد که قدرتمندند و آنها را،
در واقع، انگار قدرتشون را به خودش زمینه بکند. یک جوری غیرمستقیم است. میتواند مردی را به خودش علاقهمند بکند، خانوادهای تشکیل بدهد و آن زن، در واقع، یک جوری مرد یک جوری برای این زن کار بکند. زن نمیتواند مستقیماً با جذابیت خودش به شکار برود. مثلاً برود وسط جنگل بشیند، از حیوانات مثلاً بیان جذبش بشوند. اگر همین اتفاق بیفتد حیوانات هستند که این را میخورند، نه این حیوانها را. خلاصه ببینید آخرش برای اینکه شما غذا از طرف شکار به دست بیاورید باید یک خونی را بپذیرید که باید این قدرت را اعمال بکنیم. هر چقدر مقدماتش اینطور فراهم بکنیم، آخرش انگار به یک قدرت نابودکننده این نیاز هست.
من میخواهم اینطور اصرار کنم، نه اینکه زمان زیادی بگذارم و اصرار کنم اینطور که این را بپذیرید که نوع قدرت مرد با آن چیزی که فروید بهعنوان غریزهٔ مرگ و تخریب میگوید یک جوری تناسب دارد و زن با زندگی و حیات. زن انگار یک جوری تألیف میکند، یک چیزهایی را گرد میآورد و مرد است که مثلاً، اگر قرار است سر یک حیوانی از بدنش جدا بشود، از نوع تخریب مرد یک جوری انگار چیز دارد و در خوردن، عمل فیزیولوژیک خوردن، فروید این حرف را میزند، دقت بکنید که حتی خوردن که از نوع حیات است مثلاً، یک چیزی دارد جذب برمیشود.
ولی با خرد کردن و دندان زدن و جویدن و تخریب کردن یک چیزی مقدماتش همراه است؛ یعنی این که فروید سعی میکرد در آخر عمرش بگوید که همه جا شما این غریزهٔ مرگ و زندگی را کنار همدیگر میبینید. هر عملی انگار یک بخش تخریب و یک بخش بازسازی دارد به نوعی. من این حرف را هم فکر کنم حرف تکراریای است که در زبان فارسی مرگ و مرد از یک ریشهاند. در دنیای خشن بدون تکنولوژی، بدون قانون، مرد است که اعمال قدرت میکند. قدرت دست مرد است به طور درجهٔ اول و زن باید یک جوری، باید هر فنّی انگار، زندگی خودش را ادامه بدهد. همین الان هم وقتی جنگ میشود، مردها وضعیتشان نسبت به زن فرق میکند؛ یعنی آمادگی روانی و جسمانی بیشتری برای درگیر شدن در جنگ میبینند.
بههرحال اینها ویژگیهای ذاتی مرد و زن است که انگار هر کدامشان برای زن، به دلیل اصولاً اینکه وظیفهٔ بارداری به عهدهاش است، جسم و روانش یک جوری این مسئلهٔ قدرتمند شدن را انگار به حالت درجهٔ دوم برایش تبدیل کرده. حداقلش این است که زن به دلیل بارداری دوران ناتوانی مفصلی دارد که احتیاج به مراقبت دارد. برای امنیت خودش احتیاج دارد به این که کسی باشد که ازش حمایت بکند. برای این، در حالی که مرد اصولاً از روانی لازم نیست که این حالت به وجود آمده باشد که کوچکترین احتیاجی احساس بکند که یک زمانی پیدا میکند به این که کسی ازش مراقبت بکند. اصولاً یک موجود مستقل است. خب، برای ما شروع تاریخ بشری خیلی طبیعی است که با یک جور کلمهٔ مردسالاری را به کار نبریم؛ مثلاً پدرسالاری یک جور، مردسالاری به معنای عامش، نه به معنای فرهنگیش. آن زمان فرهنگی به آن صورت وجود ندارد. مردها قدرت را در دست دارند، زنها یک جوری تابع قدرت مرد هستند؛ یعنی باید به چیزهایی که مرد میخواهد، به خواستهای مرد عمل بکنند تا مثلاً بتوانند اعلام حیات بگویند. تقریباً شمای کلیِ زندگی بدوی که همین الان هم هرچه از جغرافیا یا مناطقی بروید که تمدن در سیطره دارد، احتمالاً بیشتر چیز شده این را میبینید.
خب، این مرورِ دورانی است که یک جور قدرت جسمانی اهمیت اساسی دارد. تکنولوژی مهمیست، بگذارید خیلی خلاصه بگویم، مهمترین تحولاتی که فکر میکنم در تاریخ تمدن وجود دارد، فکر میکنم به درستی این نقاط عطف را به زنها نسبت میدهند که یکیاش را میگویند اختراع کشاورزی و دامداری است که یک مرحلهٔ مهم در ساده شدن زندگی و کم شدن خشونت زندگی نسبت به دورهٔ مثلاً شکار، چیدن یا جمعآوریِ میوهها در جنگل و این حرفهاست. و همراه با کشاورزی، سکنا پیدا کردن، به اصطلاح شهرنشین شدن، که این هم به وضوح با خصلتهای زنانه هماهنگی دارد. این که اصولاً به نظر میرسد که پایهگذار این به اصطلاح پایهٔ تمدن، میگویم که شهرنشینی را مثلاً شروع کردند، زنها بودند.
اصولاً سکون با خصلتهای زنانه سازگار است. این مردها اصولاً زندگی کولیوار شاید برایشان نه تنها سخت نباشد، جذابیت داشته باشد. زن به خصوص باز به دلیل مسئلهٔ بارداری و اینها نیاز به آشیانه و سکون و خانه و منزل و اینها دارد. و مردها اصولاً وقتی خانواده تشکیل میدهند، تابع یک چنین چیزهایی میشوند و یک جایی مستقر میشوند و طبعاً همین خصوصیت زنانه، در واقع، یک جوری بشر را به سمت تشکیل شهر و این چیزها هدایت میدهد. حالا وقتی وارد این دوره میشویم، یک اتفاق مهمی که دارد میافتد این است که امنیت بیشتری در یک محیط شهری وجود دارد. یعنی ببینید یک زن در یک دوران خشن، حالا میتواند در یک دوران مدرن وقتی جنگ میشود همین اتفاق بیفتد، وقتی خشونت غالب میشود، زن برای حفاظت از جان خودش، برای این که کسی بهش تعرض نکند، احتیاج به حامی دارد. هرچه که شما متمدنتر میشوید. نیاز زن به مرد در حفظ امنیتش طبعاً کمتر میشود. این اتفاق اولیهای که میافتد در دوران کشاورزی، دامداری و شهرنشینی این است که اصولاً آن تنظیم بقا سادهتر میشود.
بنابراین زنها کمکم دارند سهم بیشتری میتوانند در اقتصاد مثلاً خانواده ببندند. شهر هم به همین ترتیب این اتفاق میافتد یعنی زن میتواند منبع ثروت هم باشد، میتواند پارچههایی ببافد مثلاً معاوضه بکند، جنس قضا بگیرد وقتی که مبادله به وجود بیاید. حالا زن میتواند از این چیزهای سادهای که میتواند انجام بده قضا به دست بیاورد و در واقع یک جور منبع قوّت و رشدی بشود. حالت آن حدیدههای سانگیهای که در ایجاد تمدن وجود دارد این است که شما وقتی که انسانها را یک جمعیتی به وجود میآید و اینها کنار همدیگر زندگی میکنند، خب سازماندهی اجتماعی به وجود میآید. قراردادهای اجتماعی به وجود میآید که این قراردادها به شما در مورد ثروت، در مورد توجیه خودت به نوعی چیزهایی را اجبار میکنند. قراردادهای اجتماعی میگویند که مثلاً قراردادهای اجتماعی به وجود میآید، نیروهای امنیتی به وجود میآیند که این قراردادها را کمکم یک تمدن معمولاً همراه نیروی نظامی است، نیروی نظامی قوانین را به زور اجرا میکند.
حالا اگر بگویند که مثلاً تعرض به یک زن قانوناً خلاف است، لازم نیست مردی ازش حمایت بکند، سازمانی وجود دارد که ازش حمایت میکند. شما الان، من میخواهم الان میگویم خیلی واضح است دیگر، شما الان در جامعه یک دختر چقدر مثلاً رابطهاش به پدر یا شوهرش برای اینکه امنیتش تضمین بشود؟ دیگر شیفت جامعه مدرن همان کسی که امنیت زن را تضمین میکند امنیت مرد را هم تضمین میکند. یعنی اگر مثلاً مرد هم از خودشان در واقع عموماً دفع نمیکنند، در مقابل دیگران هم شکایت میکنند. مثلاً دادگستری آنجا یک قوانین و مقرراتی هست و یک تشکیلاتی هست که حقوق همهٔ شهروندان وقتی میگویند حقوق شهروندان این است، میگویند حقوق زن یا مرد مثلاً در مقابل دزد، در مقابل دزدی یا تعرض به یک خانواده. اگر قبلاً مرد رأساً اقدام میکرد، اگر مثلاً تلفن میزند به صد و ده یکی بیاید، آنهایی که مسئول تأمین امنیت هستند به طور ابتدایی... اصلاً آن اول که شهرنشینی، در واقع، شروع میشود، یک سازمانهای اجتماعیای به وجود میآیند. بنابراین منابع قدرت از حالت فردی خارج میشود. حالا مردهایی که دیگر در محیط متمدّن زندگی میکنند، دیگر آن آزادیِ عمل و اینکه قدرت خودشان را اعمال بکنند از دست میدهند. در ازای اینکه تمدن امنیتشان را تأمین میکند و خیلی چیزها را تأمین میکند، یک چیزی از آن آزادیِ مرد در اعمالِ قدرت از بین میرود. یعنی محدودیتهای قانونی را باید بپذیرد. در واقع، یک جوری است؛ مثلاً یک مرد غارنشینی که با خانوادهٔ خودش زندگی میکرد و قدرتمند بود و هیچ کسی نبود که قدرتش را به او تحمیل بکند، به غیر از شاید نیروهای طبیعی که وادارش میکردند یک کاری را انجام بدهد که نمیخواهد.
حالا در شهر، همهٔ آدمها وقتی دارند زندگی میکنند، آن سازمانِ تخصیصیافته که تمدن بر اساسش، در واقع، پایهریزی شده، ممکن است مثلاً یک سلطنتی وجود داشته باشد، یک قوانینی وضع کرده، اینها به همهٔ افراد جامعه، از جمله مردان، تحمیل میشود. بنابراین مردی که در یک تمدن زندگی میکند، در یک شهر زندگی میکند، به نوعی از بعضی از آزادیِ عمل و جاهایی که میتوانسته اعمالِ قدرت بکند، صرفنظر میکند. من این توضیح را دارم میدهم برای اینکه از الان روشن باشد که سازماندهیِ مثلاً شهری، تمدن، یک جوری با استعارات فرویدی و لکانی اصطکاککننده است برای من. یعنی هرچه که بیشتر قدرت میرود در لایههای مثلاً قانون و سازمان، مرد بهعنوان یک موجودِ یک واحدِ مثلاً جسمانی و روانی، موجود زنده، از قدرت فردی خودش کمتر میتواند استفاده بکند. اصطکاککننده به این معنای کلی که این اعمال قدرت، میزانِ مثلاً نفوذ ارادهاش در زندگیاش دارد تهدید میشود، تا محضورِ یک تهدید، با این جینی محدود میشود، تا محضورِ یک سری قدرتهایی که خارجی هستند، قدرتی که قانون، در واقع، وضع کرده. پس من دارم سعی میکنم بگویم که تمدن یک جوری مرد را محدود میکند، زن را یک جور از وضعیت اولیهٔ خودش درمیآورد، یعنی به نوعی روشهای اعمال قدرت برای زن به وجود میآورد که... حالا ممکن است شما، در واقع، چیزی که ببینید این است که در طول تاریخ، تمدن نهایتاً ما را به طور تحریف... خطی به سمتی میرویم که نحوههای اعمال قدرت به چیزهایی دارند تبدیل میشوند که دیگر نسبت به زن و مرد حالت تقارن دارند؛ یعنی مثلاً شما فرض کنید در اینکه پول به وجود میآید، ثروت.
حالا این پول دست مرد باشد یا زن باشد، به یک میزان قدرت خرید و استخدام دیگران دارد. بنابراین قدرت دیگر الان برایتان هیچ فرقی نمیکند که یک پولی را دست زن ببینید یا دست مرد ببینید؛ مثلاً ارزشش فرق نمیکند. در بازار بگویند آقای سکر اگر زن بیاورد اینقدر میخریم، مرد بیاورد اینقدر؛ این یک چیز کاملاً ارزشگذاریشدهٔ فیکس است که تراست سازمانی انگار دارد ارزشگذاری میشود و هر کسی دستش باشد به همان مقدار به او قدرت خرید و قدرت استخدام و قدرت به معنای کلی میدهد. چنین چیزی اصلاً در دوران بعد از آن وجود ندارد. زن نیزه دستش بگیرد همچنان ضعیفه نهایتش.
یک موجود ضعیف نیزه دارد؛ یعنی نیزه فرق میکند دست زن باشد یا دست یک مرد. مثلاً مرد دو برابر هیکل زن باشد قدرتش مثلاً چند برابر. هرچه به دوران بدوی بروی، به این نکته دقیق میشوی که همانجوری که نیازهای بشر در دوران بدوی در این کف هرم مازلو، در طبقهٔ فیزیولوژی که اصولاً بشر اینطور است، از نظر تاریخی در دوران کودکی، دوران جسمانیت کودک، میدانید شما چقدر این احساس را دارید که خیلی با جسمش یکی است دیگر؛ نزدیک است به این معنا که شما یک آدم مثلاً میانسال شاید خیلی بهسادگی اگر بلایی سر جسمش بیاید احساس کنید که این بلایی که سر جسم... من میدانم من یک چیزی هستم، این جسم من است. یعنی به کودک شما خیلی نمیتوانید بگویید که آقا گریه نکن ناراحت نباش، این جسمت بود که آسیب دید، حالا این جسم من هم دیگر من همین جسمم. کودک بیشتر این احساس جسمیبودن را دارد. کلاً تاریخ بشر هم اینطور است؛ مثل اینکه در آن لایههای اولیهٔ خودش، مثل دوران کودکی، که در جسمانیت نخ اصلی را دارد، آدمها با جسم خودشان دارند کار میکنند، با جسم خودشان را تضعیف میکنند و یکجوری آن چیزهایی که لایههای فرهنگی و سطح بالاتر همینطور نشده به وجود نگه میدارند. خب، این مقدمهٔ تاریخی با...
بعد برای خاطر اینکه نکته...
در واقع، یکجوری روشن است که پیشرفت تمدن همراه با به وجود آمدن مکانیسمهای جدیدی از قدرت که روز به روز به نظر میرسد که نقش زن و مرد را در تعامل با قدرت دارد بیشتر به سمت یکسانی میدهد، هرچند به طور کامل این کار را نمیکند. یعنی همیشه نه. در واقع، اتفاقاتی که رخ میدهد روانیِ خاصی در مرد و زن وجود دارد که مثلاً یک جایی به مرد برتری میدهد، یا اگر مثلاً محیطی تمدن آشفته بشود و روانی نیز زیر سؤال برود، هر جا مراجعه بگویید باز یک جوری چیزی که در مرد هست میتواند آرامشبخش باشد.
ولی اصولاً ما در شرایط نرمال به طور مداوم داریم میرویم به سمتی، یک جهانی که جهان نرمتر است و زن به نوعی میتواند در آن اعمال قدرت بکند تا مسابقهای با مرد. تنازع بقا به معنای واقعی که اصلاً شما ممکن است در طول زندگیتان خیلی احساس نکنید که در حال تنازع بقا هستید، احساس اینکه باید غذا گیر بیاورید، مگر اینکه اتفاقی دچار سانحهٔ هوایی بشوید، سقوط بکنید در بیابانی، بعد اینجا مثلاً دوباره تبدیل بشوید به موجودات بدوی که باید یک چیزی برای خوردن گیر بیاوریم. ما در شرایط روزمرهٔ همان اصولاً همچنین احساسی نداریم. تکنولوژی، سنتی شدن، اینها به نوعی زندگی را ملایم کرد
و نرم کرد و همینطور که این اتفاق دارد میافتد، قوانین هم بیشتر به این سمت میروند که هم محیط را نرم بکنند، هم به طور مدام به نظر میرسد که قوانین هم نرم میشود. فضایی که من به یک نکتهای که فوکو روش تأکید کرده در این کتابی که در زمان زندان نوشته، چیزی که فوکو میگوید این است که خیلی معروف است با اینکه این مجازاتها نرم شدهاند و مثلاً قدیم میگرفتند آدمها را شکنجه میکردند و میکشتند و سرشان را از بدنشان جدا میکردند، الان اصلاً این چیزها را نمیبینیم. ایدهٔ فوکو این است که اتفاقی که افتاده
این است که یک جوری خشونت نسبت به جسم دارد برطرف میشود و اعمال خشونت نسبت به روح.
حالا به هر معنی که میخواهید دیگر جاری دارد و ایدهٔ فوکو مثلاً این است که زندان یک جوری مثل شکنجهٔ روحی میماند. جسم طرف شما اصلاً کاری نداری، ولی محدودیتی که برایش ایجاد میکنید، آزاری بهش میرسانید، آزادیاش را میگیرید و به نظر میرسد جسمش. سالم؛ هیچ کاری با جسمش نکردید. ولی ممکن است یک آدم در شرط زندان، از شلاق خوردن راحتتر باشد. دو سال حبس کشیدن سختتر است؛ شلاق بخورد و کتکش کنده باشد، در پی زندگی خودش برود. اینکه بگوییم مجازاتها مثلاً دارند از بین میروند یا نرم میشوند، از دیدگاه فقه این است که ما یک جوری هی مرتب داریم مجازاتهای جسمانی را کم میکنیم. معنایش این نیست که مجازاتها دارند ساده میشوند. بحث بکنیم که آدمها چطور عملواکنش در مقابل مجازات جسمانی یا روانی از خودشان نشان میدهند. خب، هرچه که.
بنابراین تکنولوژی پیشرفت میکند، علم باعث میشود که غذا به راحتی به دست بیاید، فراوان باشد، سازماندهی اجتماعی، توزیع کالاها در جامعه پیشرفت میکند. شما الان هر جایی دارید زندگی میکنید، در کوچه مثلاً محل زندگیتان، در اکثر تا سرِ شیب آبون بروید یک سوپرمارکت هست که همه جور احتیاجات فیزیولوژیک شما را میتواند برطرف بکند. هر جور غذا بخواهی اینجا هست. خیلی چیزهایی که نیاز دارید برای زندگی ساده را میتوانید از فروشگاه تهیه بکنید. خب، اینها پدیدههایی هستند که طبعاً باعث میشوند که ما در دنیای آرامتر و نرمتری زندگی بکنیم. اگر در دوران باستانی، زن اصلاً نمیتوانست از محدودهٔ غار یا...
حالا شاید خودش خیلی دور بشود، در آنکه امنیت وجود نداشت اصولاً این مسئله در جهان فیلمها وجود نداشت. یک کاری بکنند برای خاطر اینکه یک جور سیستم نظارتی وجود دارد که آن آدمها را بالاخره پیدا میکند. یعنی، در رفتن مثلاً از دست قانون ساده نیست. دقت بکنید که همهٔ این چیزها به نظر میرسد که یک جور پس زده شده. یک من بازی نخواهم آنها وارد این بحث بشوم. همان قدرت جسمانی و قدرتهای فردی که وجود داشت دارند پس زده میشوند و در سازمانها شکل میگیرند و اعمال میشوند دوباره به همان افرادی که به نوعی تشکیلدهندهٔ پارادوکسیکال جامعه...
متمدن این است که قدرت میرود در نهادها. افراد انسان نیستند. شما نمیتوانید بگویید در جامعهٔ آمریکا کی قدرتمند است. به نظر میرسد که نهادهای قدرت وجود دارند واقعاً که طبق قانونی دارند عمل میکنند. خیلی شخصیت آدمی که آن پست را اشغال میکند اهمیت اساسی ندارد در رفتاری. که در آن پوزیشن دارد انجام میدهد، به نظر میرسد که آن قرارداد، آن توافق اجتماعیِ کلیای که صورت گرفته، بر اساس آن سازماندهیای که صورت گرفته، مبنای واقعی قدرت شده. خب، این از یک جهتی بیمعنی است در اینکه خلاصیِ قدرت، خلاصیِ مردم: همه سازمان که یکی در انحصار قدرت ندارد.
ولی به نظر میرسد هرچه که تمدن دارد پیش میرود، دارد میرود به سمتی که انگار همان یک موجودِ انحصارگر قدرت دستش است و این بازی مضرات و خوبیهایی دارد. همینطور هرقدر که داریم جلو میآییم، حالت به اصطلاح اختگانگی پیدا میکند این قدرتِ کیفر دادن. آن چیزی که دست مرد بود دیگر اصلاً دست مرد نیست، ممکن است در دست نیروی پلیس باشد، ولی حتی آن پلیس هم خودش دیگر قدرت ندارد. قوانین یک چیز دیگر هستند. انگار قدرت یک توافق جمعی صورت گرفته و اینها جنبههای جالبی دارند و خیلی خوباند. از یک جهتی، نرمگرایی، اصالت نرم، خیلی پدیدهٔ خوبی است از این لحاظ.
بشر اگر قوانین خوب باشند، نرمها خوب تنظیم شده باشند، از طرف دیگر تأثیرهای روانی هم روی آحاد مردم دارد میگذارد. من دارم سعی میکنم بگویم که این تصرفِ تمدن، تأثیرات روانیاش چه چیزهایی بوده. تا اینجا من همهاش دارم سعی میکنم بگویم که چطور از این حالت عدم تعادل کامل جنسیتی، قدرت دارد تبدیل میشود به یک حالتی که تنها دارد به سمتی میرود که قدرت حالت متقارن تقریباً دارد پیدا میکند بین زن و مرد. خب، نظام سرمایهداری هم اینجا تکلیفش روشن است که در چه جهتی دارد حرکت میکند. نظام سرمایهداری تکلیف فراروان دارد روی...
در واقع، ثروت همچنان منبع اصلی قدرت است و اصولاً تولید ثروت، تولید ثروت انبوه، تولید کالا از یک طرف در نرم شدن جهان خیلی کمک کرده. شما از خود بپرسید که نمیدانیم چه چیزی، چه پدیدهای، چه پدیدهٔ تاریخی باعث شد که تمدن دستآخر به جایی برسد که این سهولتها به وجود بیاید. قطعاً نظام سرمایهداری نقطهٔ عطف است. به وجود آمدن نظام سرمایهداری صنعتی مخصوصاً نقطهٔ عطف این که از آن حالت به اصطلاح نظام اشرافی و فئودالی درآمد و در شهر بارِ دوران سرمایهداری شد. این یک جوری باعث شد که همهٔ مردم منابع ثروت و قدرت و اصلاً چیزهای لازم برای زندگیشان در دستشان... نظام سرمایهداری از یک طرف دقیقاً روی همان جنبههای اعتباری ثروت هم تأکیم دارد؛ پول در نظام سرمایهداری و همه چیزهایی که...
حالا این مدام ممکن است کارت اعتباری، چیزهای اعتباری که جایگزین ثروت میشوند در نظام سرمایهداری. خیلی مالکیت در نظام سرمایهداری یا به این معنای غربیش نقش اصلی را بازی میکند. میشود مبانی نظام سرمایهداری را ما میتوانیم مسئول این بدانیم که جذب عوامل مُعسِر در این است که شما کمتر از قدرت کیفر دهنده استفاده بکنید و بیشتر از قدرت پاداش دهنده. برای خاطر اینکه مالکیت و ثروت دقیقاً همان چیزی است که خیلی مناسبت دارد با پاداش دادن، در حالی که کیفر دادن خب، خیلی با ثروت چندان نسبتی ندارد. برای فیالمثل دادن اینها.
بههرحال عوامل عمومیای هستند که ما را از یک دنیاهای قدیمی، دنیایی که مثلاً در آن دردداری وجود داشت و کیفر در آن نقش اساسی بازی میکرد، وارد دولتهای لطیفی کردند که پاداش دادن و سازمان دادن در آن منابع اصلی لذت حسابی شدند. خب، اینها چه رابطهٔ مشخصی با قضیهٔ زن و مردم دارند؟
اینجا خود مسئلهٔ یونگی است دیگر. روان آدمها، آنیما آنیموس، اینها از دیدگاه... حالا یونگ، خود یونگ منشأ مثلاً چند میلیون ساله دارد بر بستر فرایند مثلاً تکامل حیات. همانطور که جسم، جسم حیوانات مثلاً شکلهای مختلف پیدا کرده، همراه با این تشکیل جسم یک جور مکانیسمهای روانی هم به وجود آمده که همانقدر که تغییر شکل دادن انسان، تغییر شکل دادن جسم انسان به نظر کار غیرممکن و سختی میآید، با دستکاری کردن ژنها ممکن است بشود تغییراتی به وجود آورد. به همین ترتیب از این نگاه یونگی که الان اینجا مهم است این است که مکانیزمهای روانی انسان هم ثبات دارند. چه مشکلی پیش میآید؟
مشکلی که همیشه این انواع مختلف هر جا که نگاه میکند سر بر میآورد بیانش بکند این است که به نظر میرسد که ویژگیهای روانی انسان با یک جور زندگی بدویتر و آن مکانیزمهای قدیمیتر هماهنگ است و این شتابی که در تغییرات... یک نکتهٔ خیلی سادهای که در واقع اینجا وجود دارد این است که وقتی مرد از آن حالت اعمال قدرت و صلابت مردانهای که داشته در دوران قدیم دور میشود، وارد یک زندگی اینشکلی... میشود این نوع زندگیِ فعلیِ مردانه با مکانیسمهای روانیاش خیلی هماهنگ نیست. جهان مدرن با جنسیتِ مردانه هماهنگ نیست. از آن بَر، زن، مکانیسمهای روانیاش درش رگ و ریشه پیدا کرده و شکل گرفته که آن فانکشنهای قدیمیِ خودش را خوب تولید میکرد و خوب اعمال میکرد. در دنیای مدرن که میتواند بهاصطلاح خودش مستقیمن همپای مرد قدرت را به دست بیاورد، این هم باز با مکانیسمهای روانیاش خیلی سازگار نیست.
در واقع، طوری که نگاه میکنی نیست این که زنِ مدرن در بیرون از خودش دنبال یک منبع قدرت میگردد که پیدا نمیکند. بنابراین فکر میکند این مردها همه مردهای عُقدهای شدهاند. بنابراین یک جور احساس نارضایتی دارد. مرد هم خودش احساس نارضایتی میکند از مناسباتش با قدرت، برای خاطر این که محروم شده از آن نوعِ بهاصطلاح زندگیِ مردانهای که برایش یک جور... در واقع، اینجا خلق شده. و از آن طرف زنی را هم پیدا نمیکند که آن ویژگیهایی را داشته باشد که متناسب با این است. یعنی، دیگر در این سازماندهیِ جدید، مثلاً جهان سرمایهداری، مرد و زن فانکشنهای طبیعیِ خودشان را که در قدیم داشتند ندارند. یک جوری در وضعیت... پوزیشنهای متقارنی از حیثِ اجتماعی، مشابه از حیثِ اجتماعی قرار میگیرند. یعنی، شما الان واقعاً نحوهٔ مسئولیتپذیریِ زن و مرد را در جامعه که نگاه میکنی تقریباً فرقی ندارند. نقشِ اجتماعیِ همهشان... تحصیل برایشان اجباری است، میروند مدرسه، بر حسب این که میگویی چه دوست دارند، در رشتههایی که محدودیت وجود ندارد میروند، تحصیل میشوند، مشاغل همینطور. اگر زنها الان برتری نداشته باشند در دستیافتن به مشاغلِ اجتماعی، که بعضی جاها به دلایلی سعی میکنند که بیشتر...
در واقع، زن مثلاً استخدام بکنند بر این که فکر میکنند تبعیضهای جنسیتی وجود دارد که باید برطرف داشته. الان در دنیای جدید مرد بودن از حیثِ اشغالِ پوزیشنهای اجتماعی چندان تفاوتی ندارد و اگر هم تفاوتی وجود دارد در حال از بین رفتن به طور مداوم است. ما میبینیم که دنیا به این سمت میرود که حضور اجتماعیِ مرد و زن یکی مشابه هم میشود. خب، از آن وقت من بارها این نکته را... در واقع، یک جوری بهش اشاره کردم از آن بَر شما وقتی که... در رابطهٔ خانوادگی نگاه میکنید مرد و زن بهطور مستقل کار میکنند، معیشت خانواده را تأمین میکنند.
بنابراین زن دیگر اصولاً این حالت درجهدومِ مثلث قدرت را ندارد. بنابراین آن فانکشنهای زنانهای را که در طبیعتش نیاز ندارد؛ ببینید الان زنها بهاصطلاح خیلی زنانه رفتار نمیکنند. خب، چرا باید رفتار زنانه بکنند؟ چرا باید مثلاً، فرض کنید اگر یک بخشی از رفتار زنانه مثلاً رفتارهایی که نظر مردها را به خودشان جلب بکنند، چرا زن باید چنین رفتاری بکند؟ قبلاً نیاز داشته به این رفتار. درست است؟ یعنی ادامهٔ حیاتش ممکن بود منوط به این باشد که یک مردی ازش حمایت بکند. خب، حالا که نیاز ندارد، نیاز واقعی وجود ندارد در زندگی زن که باعث بشود آنجور رفتارهایی که قبلاً میکرده را دوباره انجام بدهد. یک چیز دیگر اینکه در قدیم آموزش میدیدند بر اینکه زن باشی و مرد بر اینکه مرد باشی. الان که برعکس است، آموزش میبینند که یکسان رفتار بکنند.
بنابراین جوهر باید باشد. اگر الان شما یک زنی را ببینید که خیلی رفتارهای بهاصطلاح غریزی مثلاً زنانه دارد، به نظر میآید که دربابِ خب، اُبسِت (obsolete) چون یک چیزهای غریزیِ خیلی ثابت و پایهای دارد. اصلاً خب، طبعاً شما هر چقدر هم شرایط اجتماعی و آموزشی و فرهنگی و اینها را تنظیم بکنید، یک چیزهایی باز از درون مرد و زن میجوشد که تفاوت به ایشان ایجاد میکند. ولی نکته این است که جامعه، آموزش، فرهنگ در این سمت عمل نمیکند و خلافش عمل میکند. بنابراین ما در جامعهای داریم زندگی میکنیم که هم زنانگی را از زن میگیرد و هم یک جور رفتار مردانه را از مرد میگیرد و یک جورهایی اینها را با هم مشابه میکند. خب، یک چیزی در دنیا گم شده. نظر یک خرده، یک مفهوم لکانی.
در واقع، شاید لکانی یک چیزی را روی یک چیزی ترکید میکند. یک اصطلاحی دارد: phallocentrism یعنی مثلاً نرینهمرکزی. همه دنبال... تمام جهان انگار به دنبال این چیزی میگردند که لکان اسمش را گذاشته phallus. یک چیزی در این دنیای مدرن شده گم شده. مرد آن ویژگی را که باید داشته باشد ندارد. صلابت مردانهای که باید در مرد وجود داشته باشد. این مسئله برای مرد، مسئلهٔ قدرت جسمانی و اعمال قدرت جسمانی و این حرفها نیست. یک چیزی تحت عنوان مردانگی وجود داشت که در شرایط بدوی به طور طبیعی به وجود میآمد. مرد، موجود با صلابتی میشد. اگر نه، آنهایی که با صلابت نبودند، مرده بودند. قبلاً آنی که میماند، یک جوری موجودی بود که از ذرهٔ جسمانیِ ارزانی که بتواند خودش را اداره بکند، استقلال مثلاً، فرض کنید در زندگیاش یک جایی رسیده بود. در خلاصه، یک چیزی داشت، یک صلابتی در آن مثلاً دیده میشود. این چیزی است که مرد میخواهد بهش برسد. زن به طور غریزی دنبال همین در بیرون میگردد و اگر پیدا نکند، در حال مثل این که یک چیزی است. شما یونگی اگر نگاه کنید، این چیزی که لکان اسمش را میگذارد فالوس.
حالا من دوست دارم مثلاً واژهٔ صلابت را به کار بکنم. صلابت یک جور آن چیزی که انگار منشأ واقعی قدرت است. زن به دنبال این است که یک چنین چیزی را در خارج از خودش پیدا بکند. یعنی آنیما، آنیموس زن انگار دنبال این است که میخواهد پروژکتش کند روی یک چنین مردی، مردی که این گیشگیار داشته باشد. دنیای مدرن، دنیایی که این چیز در آن گم شده. اگر اینقدر مثلاً فرض کن لکان تأکید میکند که همه به دنبالش هستند، دلیلش در واقع یک جوری انگار فقدان این است، این چیزی که حالا اسمش را میخواهید بگذارید قدرت، منشأ قدرت و صلابت. یک جوری توضیح داده شده در سازمانها، در چیزهایی که دستیاش آدم دیگری نیست هنوز.
البته ثروت چیزی است که مثلاً فرض کنید به مرد صلابت میدهد. شأن اجتماعی به مرد همین حالت صلابت را میدهد. ولی این سلسلهٔ مناطقی که اصلاً صلابت باید داشته باشد در یک مرد، یک جوری انگار قد کشید از در شخصیتی یک چیزی که باید... یعنی ممکن است شما بگویید که خب، یک مرد قدرتمند در این سرمایهداری. ولی در زندگی خانوادگی و یک زندگی اتاق خصوصی ایجاد میشود یک چیز روانی. باید این آدم، یک آدم سرمایهدار ممکن است در ذاتش حتی، باش برخورد میکند یک موجود ترسو و خیلی زبونی باشد و ممکن است از دور که زندگیاش نگاه میکند خیلی چیز باشد، خیلی موجود مناسبقی باشد برای پروژکت شدن آنیما آنیموس.
ولی لحظه که باش میآید نزدیک، زندگی میکند، میبیند تا این سلفت مندم شد. چون افراد مامانش را گوش کرده، بسه را از من چون خودش موجود... مستقلی نیست، میدانید منظورم چیست. یک چیزی در دنیا، به دلیل همین نرم شدن دنیا و همین چیزهایی که سعی کردم به منشأهایش اشاره بکنم، از دین رفته. بنابراین نباید انتظار داشته باشید که آدمها طبیعی رفتار بکنند. انتظار داشته باشید چه چیز غیرطبیعیای در این دنیا به وجود بیاید؟ در یک دنیایی که با یک چنین فقدانی مواجه است، چه اتفاقی، چه اتفاقهایی باید بیفتد؟ اگر بهعنوان صورت مسئله پیش رویتان باید بکنید که چه چیزی، چه جور رفتارهایی در چنین جهانی ببینید. خب، اولاً مرد دلیل فقدانش، مرد دلیل فقدان است. مثلاً، فرض کنید صلابت مردانه میخواهد یک جوری...
در واقع، یک جور مکانیسم جبرانی باید حالا وجود داشته باشد. مرد چطور میتواند این را جبران بکند؟ یکیاش با رو آوردن به خشونت، به یک معنای کاملاً... حالا سریع نسبت به دیگران، یا خشونت جنسی و هر چیز دیگر. یا مثلاً، مردی که احساس میکند یک چیزی از او گرفته شده، من قبلاً این حرف را زدم که شما سؤال کردید چرا این سکس و خشونت امتزاج بارز فرهنگ جهان جدید است؟
برای خاطر این که مرد اینها راههای سردستیِ سادهای است که میتواند با این طور آن قدرت ازدسترفتهٔ خودش را اعمال بکند. ولی آیا این دردی را دوا میکند؟ از مردانگیاش چیزی کم نمیکند؟ سکس، خب، همچنان آن جنبهٔ فیزیولوژیک مردانگیاش را اعمال بکند یا به طور فیزیکی و جسمانی برود خودش را خیلی خشن بکند و اعمال قدرت جسمانی بکند، در حالی که یک موجود زبون در یک ساختار اجتماعی است که همه جور آزادیهای واقعی را ممکن است از او گرفته باشند و یک جوری قدرت دست این نیست، تحت کنترل نیروهای امنیتی و هزار چیز دیگر. از طور زندگیشان میکند یعنی امنیت خودشان را فراموش نمیکند، بلکه سازمان دیگر دارد فراموش میکند. اینها نتیجهشان سادهتر از این چه کار میتواند بکند؟
این چیزی که میخواهم روش تأکید بکنم این است: سادهترین راه برای جبران چیست؟ در درک آدم یک جوری کنار میآید بهعنوان واقعیت کلام، با یک جور بسط دادن، یک جور خودآگاهیهایی ممکن است بشود، یک جور ایجاد فرهنگ. راحتتر از اعمال قدرت و زیرورو کردن این است که شما با ایجاد فرهنگ سعی کنید که این کمبود را جبران میکنید. چه فرهنگی؟ این کمدی را زیر و رو میکنید چیزی که من اسمش را میگذارم مردسالاریِ به معنای فرهنگی، یعنی یک جور ستایش کردن از یک چیزهایی، یعنی مرد چون یک مردی که واقعاً دیگر
حالا در پوزیشن مردانهٔ واقعی خودش نیست، با اقراری کردن، با عرضهگذاری مثلاً، به جمعههای مرورانه مثل اینکه به طور تخیلی دارد عرضههای ازدسترفتهٔ خودش را تصمیم و همهاش تأکیدم این است که این چیزی که ما میشنویم مردسالاری بیشتر جنبهٔ فرهنگی دارد یعنی، آن چیزی که در گذشته پدرسالاری یا مردسالاریِ معنای واقعیِ اجتماعیاش بود، هرچه که دارد کمرنگتر میشود یک چیزی میرود در فرهنگ جایگزینش بشود و نقطه این است که زن هم اکسالهمنشِ این مثل اینطور اکسالهمنشِ مردان هست. زنِ اکسالهمنش در مقابل فقدان این موجودیت در دنیا چه میکند؟ زن یک اکسالهمنشِ غیر.
در واقع، طبیعی که انجام میدهد این است که خودش به دنبال قدرت است یعنی، اگر در بیرون پیدا نکند مثل یکی، یک زنی که هیچ مردی پیدا نمیشود که امنیتش را حفظ بکند خب، باید خودش امنیت خودش را حفظ کند دیگر. حالا میتواند یا نمیتواند تا جایی ممکن. در واقع، زن به جای پیدا کردن یک مرد. من میخواهم از این چیزی که در جلسهٔ قبل گفتم استفاده بکنم روند طبیعی ارتباط زن با فالوس یا. حالا هر چیزی میخواهد اسمش را بگذارید مردانگی، قدرت، چه میدانم آن چیزی که من سعی کردم توصیف بکنم که از بین رفته یعنی، در افراد دیگر دیده نمیشود تصدیقشده یک جوری.
در نظام اجتماعی منشأ قدرت اگر زن بتواند خودش را، آنیموس خودش را، یک چنین موجودی پروژکت بکند و بعد یک رابطهٔ عاطفی مثلاً، برقرار بشود یک زندگی خانوادگیای تشکیل بشود یک زندگی خانوادگیای به تولید کودک و این چیزها منجر بشود در این روند رابطهٔ عاشقانه و زندگی صمیمانهٔ زن و مرد یک اتفاقی که میافتد این است که واقعاً زن ویژگیهای آن فالوس را در خودش جذب میکند یعنی، به یک حالت تعادل زن و مرد با هم نیست آن چیزی که نتیجهٔ زندگی طبیعی مرد و زن با هم نیست.
من میخواهم از این استدلال جلسهٔ قبل استفاده بکنم اتفاقی که برای زن در دوران مدرن افتاده آن چیزی است که یونگ اسمش را میگذارد توربان روانی یعنی، مثل اینکه زن به طور مسنونی میخواهد خودش را با آنیموس خودش یکی بکند. اتفاقی که باید در روانِ طبیعی بیفتد، مثل آن فرایند فردانیت، یک اتفاق روانی باید بیفتد در جسم و روح زن تا اینکه آن ویژگیهای آنیموس به طور طبیعی درش ظاهر بشود. برای خودشان دارند سعی میکنند که انگار یک جوری کپی بکنند و مطابقت کنند رفتارهای هنجاری را. مثل همه انواع تروماهای روانی، یک جورایی به حالت پایدار میرسد، به حالت وضعیت طبیعی.
پیدا نمیکند، نمیشود انگار در وجود یک زن. ببینید من اتفاقاً دفعهٔ قبل روی این خیلی صحبت نکردم، الان فکر میکنم، چون یک نفر همان سؤال را کرد که یک چنین چیزی به طور محسوسی یا طبیعی... ببینید با آنیما و آنیموس خیلی خوب میشود این را توصیف کرد: وقتی که یک زن به من آنیموس خود را پروجکت میکند و یک جوری روابط واقعی مثلاً آشفتهای با این مرد پیدا میکند، زندگی میکند و یک جوری در طول چند سال، حداقل در قم، به زندگی آتی محافظهکارانهای دارد. شما بهراحتی میتوانید نشان بدهید که از زیستشناختی، از فیزیولوژیک، نوع تعداد هورمونی بدن زن به تغییراتی میکند، یک ویژگی.
من میخواهم بگویم این طبیعی بودن یا غیرطبیعی بودن زن، یک ویژگیهای جدیدی در جسمش حتی ظاهر میشود: بارداری، تولد و کودک، تغییرات واقعی که قابل دیتکت کردن در حد مثلاً، درست داده نمیدانم ترشحات و هورمونها و اینهاست. در زن شما میبینیم این جا گرفتن آن ویژگیهای آنیموس در وجود زن و به تعادل رسیدن زن بهعنوان یک انسان. این اتفاقی که واقعاً دارد میافتد برایش اینطور نیست که بر اساس یک تخیلاتی یا بر اساس یک برنامهریزیهایی مثلاً یک رفتارهایی را آموزش دیده باشد و کپی کرده باشد و دارد عادت میشود.
ولی واقعیت این است که وقتی این اتفاق نمیافتد، این زن همان حالت خام زنانهٔ خودش را دارد از نظر روانی و جسمانی، و فقط در اصل یک فرهنگ یا خاص اجتماعی که دارد سعی میکند در پوزیشنهای مردانه رفتارهای مردانه نشان بدهد. این یک جور مثل عادتها بوده. این شکلی نیست که الان بگوییم که زنها به کمال رسیدهاند، برای اینکه الانهایی که زن هستند روابط فانکشنهای مردانه را زنها چون این یک حالتی که الان همجنسگراها میزنند به این که اصلاً مردی که رفتارهای زنانه هم دارد یک جوری کمالیافته هست و زن هم همینجوری وقتی رفتارهای مردانه ازش سر میزند یک جوری به کمال رسیده؛ به این که دوجنسیتی شده. و از قدیم هم همیشه کمال انسان را رسیدن به همین حالت دوجنسی میدانستند. این حقیقتی است که یونگ، برداشتِ آنیما و آنیموس را جزو مراحل به کمال رسیدن واقعی انسانی میداند؛ یعنی مرد باید بُعدهای زنانهٔ خودش را بشناسد و فانکشنهای زنانهاش را. از این نوع تروما که اسمش را گذاشته تروما روانی، حقیقت ندارد که در طبیعت اتفاق نمیافتد.
من این بحث را اینطور پیش بردم که یک چیزی را که قبلاً نگفتم را سر کنم، بیشتر تأکید بکنم. من این بحث را اینطور پیش بردم که یک چیزی را که قبلاً نگفتم را سر کنم، آن را تأکید بکنم. آن هم این است که وقتی حرف از مردسالاری میزنیم، مردسالاری معنایش این نیست که مردان مثلاً، دارند... معنایش این نیست که همه چیز مردانه شده و مردانگی مثلاً زیاد شده. اتفاقاً درست برعکس. هر چقدر که شما خانوادههایی را بررسی بکنید که یا پدر در آن حضور ندارد یا فقدان معنوی بگذارید؛ یعنی یک جوری مِیسِر نیست، پدر قدرتمند، پدری که در خانواده نقش بازی میکند. هر چقدر خانواده در آن غیبت پدر جدیتر باشد، این آنِسوی مردانه در آن کمتر ظاهر بشود، دخترها بیشتر رفتارهای پسرانه پیدا میکنند و پسرها رفتارهای دخترانه. فروید دقیقاً به همین نکته اشاره میکرد که منشأ همجنسگرایی غیبت پدر، فقدان پدر است.
در واقع، اگر دنیای جدید پر از تمایلات همجنسگرایانه هست برای این است که آن عنصر ندارد که... خانوادهها اصولاً غیبش زده، به جوری کمرنگ شده. آن چیزی که باعث زن شدن دختر و مرد شدن پسر میشود، خانوادهها به این سمت رفتند که منشأ درآمد ممکن است زن باشد یا بیشتر از مرد درآمد داشته باشد. عملاً در خانواده نقش مرد به شدت تضعیف شده است. بنابراین بچههایی که به این نام که... در خانوادههایی بزرگ میشوند تمایلات، در واقع، جنسیتی چیز ندارند. استریت چه میشود؟ مستقیم چه میگویند؟ چه ترجمه میکنند؟ بله؟ بَدیم مثلاً، آره. الا، یعنی حمید الان شما فکر میکنم، میتوانیم در یک خانواده دیتکت بکنم در کل جمعیت بشر همین اتفاق. دارد مییابد و وقتی یک زنی نمیتواند آنیموسش را بیرون، در واقع، پروژکت بکند و خودش مشغولِ در واقع، یک جور رفتارهای مردانه هست، خب، اسیر فرهنگ مردسالار است. مثل اینکه عرضِ مرد بودن شده هدفش. انگار من مثلاً، اینکه دارد میگوید که من اینطوری که هستم خوب نیستم، باید طور دیگری باشم. چطور باید باشم؟
این چیزی که مثلاً، فقدانش احساس میشود و در فرهنگ بهصورت جبرانی پروژکت شده و ستایش شده از مثلاً، . بنابراین این پدیدهها، پدیدههای مثلاً، همجنسگرایی، مردسالاری، چون میدانم همهٔ این چیزها را شما میتوانید تحتِ در واقع، این مسئله، این که ما وارد دنیایی شدیم که یک چیزِ مردانهیِ در واقع، غایبش داده یا تضعیف شده و منشأ قدرتِ در واقع، در سازمان و نمیدانم جاهای دور از دسترسِ انسان به نظر میرسد قرار گرفتیم. بفرمایید این مسئله که در این مدت کنید، کنید به این مسئله که در این مدت کنید؟
من این را سوش کردم، بعد اینکه من همهٔ این مسئله کنم، من را یک تنها مشکل میکنم. اصلاً این میگوید سادهترین توجیه شدهایم. ولی توجیهات خودشان دیدنِ مادر، خودشان دیده دیده طبیعی است که یک جور گرایش اینطور داشته باشیم. ولی مسئله عمیقتر از این است. من فکر کنم در جلسه سعی کردم یک خرده عمیقتر دید. نه منظوریتون نیستی قدرت جنسی هم. من میخواهم دیگرم. در توضیحی که دادم این است که آن تصوری که سعی کردم به شما بدهم از زندگی انسان در شرایط بدوی، از این جهت مهم است که خیلی از سازوکارهای روانی انسان نکته این است که در آنجور شرایط قدرت زن
یک جور حالتی در اینطور دوم دارد غیرمستقیم است. یعنی، مردی را به خودش جزم میکند، خرسندانی تولید میکند، بالاخره آن کسی که امنیت را دارد ایجاد میکند مرد است. این کسی که دارد شکار میکند مرد است. یعنی، مرد یک جور قدرتِ انگار کَشی بهصورت طبیعی وجود دارد و زن از این قدرت دارد استفاده میکند بهصورت غیرمستقیم. قدرت در خیلی هم دارد قدرتی را به تجربه وجود دارد بودید چون قبلش به دیگر نهیبده ندارید آره.
ولی پس مثلاً، چیست؟ چیز مثل مذکر کلیشه اصلاً یک ساگیرداری اصلاً با رجون مده این چه تصوری به قدرت دارد من خیلی نمیتوانم که ارتباط سوالتون با موضوعی که ما داریم سوال میکنیم شده. خب، میخواهید بگویید که دین بهعنوانِ مثلاً، فرض کنید یک منبعِ قدرتی مثلاً، خب، . حالا قدرتِ دین ربط به انسان ندارد، دینی که منشأ انسانی ندارد که شما در معادلاتِ اجتماعی براش قدرت محاسبه نمیکنید. دین وقتی قدرتمنده بهعنوانِ این قدرتِ اجتماعی که ما در این بحثهای سیاسی-اجتماعی میکنیم، که تبدیل به نهادِ اجتماعی میشود، قد قدرت پیدا میکند مثلاً، در تمامِ قرون و بَستادِ دین.
در واقع، قدرت اصلاً دستِ نهادهای دینی بود. نمیگوییم دین قدرت دارد، میگوییم که نهادِ دینی قدرت دارد به دلیلِ سازماندهیای که بر اساسِ دین میکند. بههرحال نهاد میشود و ایجادِ قدرت میکند و چرا دین بهشدت قدرت ایجاد کرد و میکند؟ برایِ خاطرِ این که آن قدرتِ شرطیکننده را بهشدت در اختیار دارید؛ یعنی، شما ایدئولوژیاید دیگر، شما به شما جهانبینی میدهد که طوری عمل میکنید که باید عمل بکنید. مثلاً، کلیسا نه لازم بود نصابِ اکثریتِ آدمهایی که تابعش بودند، نه اعمالِ قدرتِ کیفردهنده میکرد و آن صورت نه پاداشدهنده.
ولی وعدهٔ پاداش و کیفردهنده یعنی، کاملاً بهطورِ ذهنی همه را کنترل میکند. اگر باور داشته باشید دین را، آن وقت طورِ خاصی رفتار میکنید. وقتی استاندارد رفتار کردهاید، میشود شما را سازماندهی کرد. این اتفاقیست که همهجا که دین تبدیل به نهاد و قدرتِ اجتماعی شده، منطقش این است که حرفی که شما زدهاید، خب، آن بحثیست که من نمیخواهم واردش بشوم که مثلاً، اگر نگاهِ دینی بخواهید داشته باشید بگویید مثلاً، برگردید از لِحاظِ فلسفی اینکه منشأ قدرت خارج از انسان قرار دارد و این حرفها، که ربط به این طریقه که من دارم، من دارم سعی میکنم از یک
لِوِلِ پایینتر بروم در تحلیل کردنِ محتوایِ قدرت، در یک حدی نگهش داریم که مسئلهٔ اجتماعی را همه الان بتوانیم روزمره مثلاً، در موردش صحبت کنیم. بده باز، من یک نکتهٔ مهم، یک نکتهٔ خیلی مهم این است که هم قبلاً دو جلسه در این مورد مستقیمن صحبت کردند که چه موقعی که در موردِ مقالهٔ زنِ اروپایی صحبت میکردند، که چه عواملی، چه عواملِ متعددی از دیدگاهِ یونگی میشود پیدا کرد که نهادِ خانواده تضعیف شد در دنیایِ مدرن. خب، . میخواهم بگویم که تضعیف نهاد خانواده چه ارتباطی دارد با آن پدیدهای که یونگ سعی میکند توجیهش بکند. حد دقیقاً در آن کتابی که من به شما معرفی کردم، من ندیدم که یک چنین رویکردی از یونگ نقل بشود. حالا میخواهم بهش اشاره بکنم. یونگ یک چیزی را که میخواهد توجیه بکند این است که چرا اینقدر مردم در قرن بیستم سیاسی شدهاند، چرا اینقدر توجه دارند به مسائل سیاسی-اجتماعی. قبلاً اینطور نبوده. تمام قدرت مرد جذب میشود، یعنی همهٔ یکمایهٔ زندگیشان انگار یک جوری تواناییهایشان سازمان داده میشود در جهت حفظ خانواده. اولاً در خانوادهٔ سالم، قدرتمند میشود مرد، و بعد این که یک جوری هدفی برای قدرت خودش دارد که در آدممردها خیلی واضح میشود این را دید که وقتی خانواده دارند، اهل و عیال دارند، یک جوری کارشان، زندگیشان معطوف است به خانوادهشان. هر چقدر که خانوادهٔ بهتری باشد، روابط بهتری باشد، برقرار باشد، این حالت شما بیشتر است. هر چقدر که خانوادهٔ شما تضعیف بشود، این انرژیها و قدرتی که از مردان متصاعد میشود، طبعاً به بیرون از خانواده منتقل میشود. یعنی اصلاً من فکر میکنم که یک رابطهٔ دیالکتیکی وجود دارد بین تقویت جامعه، به وجود آمدن یک پرمفهومی مثل نجات بشریت، چیزهایی که کلاً انسانها الان احساس میکنند زندگی خودشان را برای سلف جامعهٔ بشری میکنند. یک چیزی بیرون از فرد و خانواده وجود دارد که اینکار، ما داریم براش کار میکنیم. همان نظام مجهولی که همه چیز را اینکار در خودش دارد حل میکند. تاریخ بشری میرود به سمت اینکه نظام اجتماعی قدرتمندتر بشود، ظرافت بیشتری پیدا بکند. و از یک طرف، هرچه نظام قویتر بشود، اینطور خانواده بیشتر منکوب میشود. و من میخواهم بگویم از این دارد یک فیدبک مثبت وجود دارد. هرچه خانواده اصلاً گسیختهتر باشد، یعنی بالا رفتن در هرم سربت، مثلاً، بشود یا به طور دیوانهواری جذب قدرت گرفتن در جنبشهای سیاسی بشود، آدمهایی که از یک خانوادهٔ بهاصطلاح طبیعی برخوردارند، این حالت شیفتگی نسبت به قدرت اجتماعی-سیاسی کمتر توشان دیده میشود. و در همهٔ آدمها بهصورت اپیدمیک هم فکر میدانم سقوط خانواده، متلاشیشدن خانواده. اپیدمی، چون باید انتظار داشته باشید که این تبدیل بشود به یک جور اپیدمی.
در واقع، قدرتنمایی و قدرتطلبیِ سیاسی-اجتماعی هم یکی از پدیدههایی است که فکر میکنم یک توجه یونگیِ درست و حسابی برایش وجود دارد، با همان استفاده از مفاهیم جنسیتی که چرا دنیا به همهشان سمتِ راست… خب. من فکر میکنم جلسه را تمام کنیم. هیف هم میگفت که اولاً از این مفاهیم آنیما و آنیموس و جنسیت و اینطور چیزها در نقشهٔ سیاسی استفاده نکنیم. سیاست به نظرم هم بهشدت جنسیتی است، یعنی یک جور وارد سیاست شدن اصلاً ممکن است با یک جور عدمتعادلهای جنسیتی، آدمها جذب سیاست بشوند به طور کاملاً مخرب و پیدیوانگیها و دیوانبازیهای سیاسی-اجتماعی شما.
خیلی وقتها میتوانید ردِّ این کمکاریهای مربوط به خانواده را ببینید. به اضافه اینکه من خیلی این فرصت را مغتنم میشمردم که یک جوری به این نکته اشاره بکنم که مردسالاری نتیجهٔ تقویت مردانگی نیست، نتیجهٔ تضعیف مردانگی است. یعنی آن چیزی که حدیدهٔ امروز درون و بیرون میبینیم اینطور نیست که بگوییم که مردها مثلاً حاکم شدند، مردها فرار… نشان برعکس است. یک جوری دوست دارد که یک فیلمی ببیند که در آن از یک چنین موجودی دارد سفارش میشود، یک شعری بخواند که یک چنین چیزی در آن هست.
خلاصه اینکه همهٔ اینها دنبال گمشده هستند و من همیشه روی این نقطه نهایتاً، من تحلیلهای اینشکلی که میگویم روی این نقطه تأکید میکنم که از این حرفها دستورعملهای عملی درنیاورید. که… حالا خب، چیز. اکثر چیزهایی که من سعی کردم بهش اشاره بکنم، قبول بکنید که روانرانههای طبیعی است این تمدنی، چنین چیزهایی با خودش آورده، تکنولوژی چنین چیزهایی با خودش آورده و معنی این حرفها نیست که خب، برگردیم مثلاً در غار زندگی بکنیم. من اولاً تأکیدم روی این است که آگاهی به این که چه آسیبهایی در اثر سرمایهداری، پیشرفت تکنولوژی و اینطور چیزها ایجاد… تمدنهای پیچیدهتر آسیبهایی که میبینید میآید و مکانیزمهایش را بشناسی، آن وقت ممکن است بتوانیم یک پادزهرهای فرهنگی برایش درست بکنیم. اصلاً یونگ میگفت که یک چیزی شبیه دورهٔ سربازی، آموزش سربازی برای مردها بگذاریم.
واقعاً این پیشنهاد باقیش بود. میگفت که همه را ببرید یک خرده شکار، مثل اینکه بگویم ببرید تو چیزی... شبیه میگفت که یک باستازی از آینهای تشرف باستانی داشته باشیم و شکلی مدرن بشویم. این خیلی نکتهٔ مهمی است. اگر من منشأ آسیبی را بشناسم، ممکن است بتوانم آقای راهحلهایی ارائه کنم. حالا ممکن است خیلی عملی نباشد یا مسیجی ندهد، قرار میشود بهش فکر کنم. من ترکیدم آن این است که مخالفت با سرمایهداری و تبدیل آن، اینها منیش برگشتن به بارنشی نیست که این پیشدقتا این آسیبها را هم. در واقع، به باره بود سپاسگزارم.