روانکاوی و فرهنگ
نقشهٔ جلسات ← جلسهٔ ۲۵
روانکاوی و فرهنگ · متنِ کاملِ جلسه

جلسهٔ ۲۵یونگ — رؤیا (۳)

متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ این جلسه. از دورهٔ «روانکاوی و فرهنگ».

۰:۰۰
۰:۰۰
ارجاعات بیرونی این جلسه (۴)
  1. رؤیا۶ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶, sec-۱۱ · مفاهیم بنیادی
  2. خودآگاه۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۳ · مفاهیم بنیادی
  3. روانکاوی۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۱ · مکتب‌ها و جریان‌ها
  4. کارل گوستاو یونگ۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · اشخاص و شخصیت‌ها

بازگشت به مسئلهٔ تعبیر رویا

درست است؛ قبل از اینکه دقیقاً ادامه بدهم، به دلایلی که توضیح دادم تصمیم گرفتم مسئلهٔ نظریه و شیوهٔ تعبیر رؤیا در روان‌کاوی یونگ را کمی مفصل‌تر بگویم. توضیح جلسهٔ قبل من این بود که این موضوع راه خیلی خوبی برای مقایسه کردن نظریهٔ یونگ و فروید است. برای خود من هم واقعاً همین‌طور بوده است: مقدار زیادی از اعتمادی که نسبت به ایده‌های یونگ پیدا کرده‌ام، از همین زمینهٔ تعبیر رؤیا آمده است. تجربهٔ شخصی من این است که این نوع نگاه کردن به رؤیا، یعنی نگاهی که یونگ دارد و شیوهٔ تعبیر او، در بسیاری موارد بهتر از شیوهٔ فرویدی کار می‌کند.

جلسهٔ قبلی از تمثیلی استفاده کردم و سعی کردم توضیح بدهم که این تفاوت کاملاً منطقی است. فروید بخش عمدهٔ تجربهٔ خود را با افراد بیمار، روان‌رنجور و کسانی که دچار اختلال‌های روانی بودند به دست آورد و رؤیاهای آنان را تحلیل کرد. در مقابل، یونگ به نوعی با رؤیاهای آدم‌های سالم‌تر هم سروکار داشت و افزون بر آن، با رؤیاها، اسطوره‌ها، نمادها و روایت‌هایی در گستره‌ای بسیار وسیع از جغرافیا و تاریخ مواجه شد. بنابراین طبیعی است که برای افرادی که دچار اختلال‌های روانی شدید نیستند، شیوهٔ یونگ در مورد رؤیا بهتر کار کند. از سوی دیگر، برای کسانی که دچار روان‌پریشی یا حالت‌های روانی شدیدند، شاید شیوهٔ فروید در تعبیر رؤیا تا حدودی بهتر از آدم‌های عادی کار کند.

نمی‌خواهم بگویم آنجا دقیقاً تنها قلمرویی است که شیوهٔ فروید خوب کار می‌کند. حرف من این است که نظریهٔ رؤیای فروید، در میان نظریه‌های او، شاید چندان نقطهٔ قوت نباشد؛ حتی شاید به یک معنا نقطهٔ ضعف باشد. برعکس، در نظریهٔ یونگ، همین بخش به نظر من نقطهٔ قوت است. البته جاهایی هم هست که فروید کاملاً نقطهٔ قوت دارد و شاید همان جاها در نظریهٔ یونگ به یک معنا ضعیف‌تر باشند. در نهایت ما باید دربارهٔ دو نظریه، دو مدل از روان انسان، داوری کنیم و ببینیم کدام بهتر کار می‌کند.

این داوری مقدار زیادی به تجربهٔ شخصی برمی‌گردد. یعنی نمی‌شود به سادگی آزمایشگاهی ترتیب داد که این دو نظریه را از نظر نتیجهٔ عملی با هم مقایسه کنیم. موضوع، مدل کردن روان انسان و پویایی روان است و قبول کنید که چنین مقایسه‌ای کار دشواری است. نمی‌شود یک آزمایشگاه کاملاً دقیق ساخت و گفت کدام نظریه واقعیت است. اگر مثلاً در نظریهٔ یونگ این امکان وجود داشته باشد که رؤیا به نحوی به حقایقی دربارهٔ آیندهٔ نزدیک، و در موارد خیلی خاص حتی آینده‌ای دورتر، اشاره کند و یک نفر چنین تجربه‌ای را در زندگی خودش ببیند، یعنی تعبیر یونگی به نتیجه برسد و بعد واقعاً در زندگی‌اش اتفاقی مطابق آن رخ دهد، طبیعتاً به نوعی یقین پیدا می‌کند که این نظریه نسبت به نظریه‌ای که اصولاً چنین نگاهی به رؤیا ندارد برتری دارد.

البته به هیچ وجه این‌طور نیست که فروید معتقد باشد رؤیا حالت پیش‌گویانه ندارد. در همان کتاب «تعبیر رؤیا» جاهایی اشاره به امکان و حتی نمونه‌هایی از رؤیاهای پیش‌گویانه وجود دارد، اما بسیار مختصر. از جمله در پاورقی‌ای که برای تعبیر خودش از رؤیای تزریق ایرما نوشته است، همان رؤیای اولی که فروید با دقت تحلیل کرده و من معتقدم نظریهٔ خود را ضمن تحلیل آن به دست آورده است، به رؤیای پیش‌گویانه اشاره می‌کند. اگر این جلسه نشد، در جلسات بعد به آن پاورقی اشاره می‌کنم، چون خیلی جالب است که دقیقاً در مورد همان رؤیای اصلی چنین نکته‌ای آمده است.

در هر حال تصمیم من برای اینکه کمی بیشتر دربارهٔ رؤیا صحبت کنیم، چند دلیل دارد. اول اینکه رؤیا موضوعی است که برای هر آدمی در زندگی شخصی خودش اهمیت دارد. من تقریباً قانع شده‌ام که در رؤیاها اطلاعات بسیار مفیدی دربارهٔ وضعیت روانی، و حتی دربارهٔ موقعیتی که انسان در زندگی‌اش در آن قرار گرفته، وجود دارد. افزون بر این، آدم می‌تواند نوعی راهنمایی از رؤیا بگیرد. امیدوارم در این جلسات به نوعی روشن شود که این ادعا چطور معنا دارد و چرا به درد ما می‌خورد.

دلیل دیگر این است که بحث رؤیا به هدف اصلی این جلسات هم مربوط می‌شود؛ یعنی اینکه با کمک روان‌کاوی نقد فرهنگی انجام بدهیم، مسائل هنری را بفهمیم و به طور کلی محصولات روان انسان را عمیق‌تر درک کنیم. این محصولات شامل آثار هنری، مسائل اجتماعی و هر چیزی می‌شود که در فرهنگ بشری پدید آمده است. بنابراین رؤیا فقط یک تجربهٔ خصوصی نیست؛ راهی است برای فهمیدن زبان نمادین روان، و همین زبان در فرهنگ، هنر و دین هم حضور دارد.

اگر قرار باشد در نقد فرهنگی از روان‌کاوی استفاده کنیم، باید زبان نمادین را بشناسیم. آثار هنری، آیین‌های دینی، اسطوره‌ها، افسانه‌ها، فیلم‌ها، ادبیات و حتی بعضی پدیده‌های اجتماعی غالباً به زبان مستقیم و گزارشی حرف نمی‌زنند. آن‌ها مثل رؤیا عمل می‌کنند: تصویری می‌سازند، داستانی می‌گویند، شخصیتی را جلو می‌آورند، شیئی را برجسته می‌کنند و معنا را در سطحی نمادین منتقل می‌کنند. بنابراین تمرین کردن با رؤیا، تمرین فهمیدن کل زبان ناخودآگاه در فرهنگ است.

از این جهت، بحث رؤیا فقط یک حاشیهٔ جالب نیست. اگر کسی نتواند بفهمد چرا در رؤیا پدر، مادر، حیوان، خانه، راه، آب، خون، مرگ یا کودک می‌تواند معنایی فراتر از ظاهر خودش داشته باشد، در تحلیل اسطوره و هنر هم دچار مشکل می‌شود. در فرهنگ هم همین نمادها با شکل‌های دیگر بازمی‌گردند. پس رؤیا کوچک‌ترین و شخصی‌ترین نمونهٔ همان زبان بزرگی است که در فرهنگ بشری کار می‌کند.

در اینجا مسئله دقیقاً از جنس مقایسهٔ دو فرمول ساده یا دو دستگاه فیزیکی نیست. اگر موضوع یک پدیدهٔ بیرونی و قابل اندازه‌گیری باشد، می‌شود شرایط را کنترل کرد، آزمایش را تکرار کرد و نتیجه گرفت کدام مدل بهتر است. اما روان انسان را نمی‌شود به همین سادگی در آزمایشگاه گذاشت. حتی وقتی از درمان حرف می‌زنیم، وضعیت زندگی، شخصیت، گذشته، رابطهٔ درمانی، زبان، باورها و هزار عامل دیگر دخالت دارند. بنابراین بخشی از داوری ما دربارهٔ فروید و یونگ از تجربهٔ پیوسته، از مواجهه با موارد مختلف، و از حس اینکه کدام دستگاه بهتر پدیده را روشن می‌کند به دست می‌آید.

برای خود من، رؤیا دقیقاً یکی از جاهایی بوده که این حس را ایجاد کرده است. وقتی بارها می‌بینید که نگاه یونگی به رؤیا، نه فقط در حد پیدا کردن یک کمپلکس شخصی، بلکه در سطح فهمیدن موقعیت کلی روان و حتی مسیر آیندهٔ فرد، بهتر عمل می‌کند، اعتماد آدم به این دستگاه بیشتر می‌شود. البته این اعتماد به معنای کنار گذاشتن کامل فروید نیست. همان‌طور که گفتم، در مورد بعضی افراد بیمار و در کار درمانی مشخص، فروید ابزارهایی دارد که هنوز هم اهمیت خود را حفظ می‌کنند.

به همین دلیل بود که پیشنهاد کردم اگر کسی تمایل دارد، این آزمایش را انجام بدهد: رؤیاها را با دو شیوهٔ مختلف، یعنی شیوهٔ فرویدی و شیوهٔ یونگی، بررسی کند و ببیند کدام تعبیر بهتر درمی‌آید. روشن است که بعضی رؤیاها مهم‌ترند. رؤیاهایی که در زندگی شخصی تکرار می‌شوند، رؤیاهای تکان‌دهنده، رؤیاهایی که انرژی بسیار زیادی دارند و به شدت در یاد آدم می‌مانند، همه رؤیاهای مهمی‌اند. همین انرژی زیاد، چه وحشتناک باشد و چه لذت‌بخش، نوعی تأکید بر اهمیت آن رؤیاست.

شاید از مهم‌ترین رؤیاها، رؤیاهایی باشند که کسی در کودکی دیده و هنوز در ذهنش مانده است. اینکه رؤیایی از کودکی در ذهن باقی مانده، خودش نشان می‌دهد که نیرویی داشته و اثری گذاشته است. ما در کودکی هزاران رؤیا دیده‌ایم و بسیاری از آن‌ها را همان لحظه یا در گذر زمان فراموش کرده‌ایم. پس اگر چند رؤیای کودکی هنوز باقی مانده‌اند، معمولاً باید آن‌ها را جدی گرفت.

در جلسه‌ای که پیش از امتحانات برگزار شد و مقدمهٔ بحث رؤیا را در آن گفتم، به یک نمونه از یونگ اشاره کردم. یونگ در کتاب «انسان و سمبول‌هایش» یا در نوشته‌ای نزدیک به همین بحث، رؤیای یکی از مراجعانش را نقل می‌کند؛ دختری بسیار افسرده که در کودکی رؤیایی دیده بود. رؤیا تقریباً این‌گونه بود: روی تخت دراز کشیده بود و موجودی شبیه غول برفی یا موجودی یخی وارد اتاق شد، دستش را روی شکم دختر گذاشت و تمام بدن او یخ زد.

یونگ می‌گوید وقتی این رؤیا را برای من تعریف کرد، برایم بسیار ناامیدکننده بود. کسی که در دوران بسیار کودکی چنین رؤیای دلسردکننده‌ای دیده، گویی سال‌ها پیش نشانهٔ سرنوشت روانی‌اش را دیده است. این رؤیا از نظر یونگ به عواملی اشاره می‌کرد که باعث افسردگی شدید می‌شوند. یخ زدن و حضور موجودی یخی در رؤیا، وضعیت روانی بسیار سرد، منجمد و افسرده‌ای را نشان می‌دهد. وقتی کسی در کودکی به چنین وضعیتی رسیده که این رؤیا را ببیند، افسردگی‌اش احتمالاً بسیار عمیق و مربوط به وقایع کودکی است؛ نه صرفاً مسئله‌ای سطحی که بعدها به سادگی با روان‌کاوی التیام پیدا کند.

یونگ در ادامهٔ آن حرف‌های ناامیدکننده می‌گوید که این دختر مدتی کوتاه پس از آنکه رؤیا را برای او تعریف کرد خودکشی کرد. شاید یونگ با نقل این رؤیا دارد خود را هم به نوعی تسلی می‌دهد؛ انگار می‌گوید او از آغاز رؤیایی دیده بود که نشان می‌داد نجات دادنش بسیار دشوار است. در هر حال، رؤیاهای کودکی که در یاد می‌مانند، معمولاً رؤیاهای مهمی هستند.

اگر بخواهید در این جریان از رؤیاهای خودتان استفاده کنید، می‌توانید رؤیایی را بدهید تا اگر مناسب دیدم درباره‌اش چیزی بگویم، یا خودتان آن را مطرح کنید. مطرح شدن رؤیا اشکالی ندارد، چون لازم نیست ما بدانیم رؤیا متعلق به چه کسی است. خود من هم نیازی ندارم بدانم رؤیا را چه کسی دیده است. فقط کافی است اطلاعات کلی داشته باشیم؛ مثلاً جنسیت فرد مهم است، چون معنای بعضی نمادها در رؤیای مرد و زن می‌تواند تفاوت‌هایی داشته باشد. شناخت کلی از اینکه فرد در همین فضای دانشجویی و دانشگاهی است هم تا حدی کفایت می‌کند. البته گاهی باید اطلاعاتی را محرمانه‌تر گرفت.

هفتهٔ قبل یک نفر لطف کرد و سه رؤیا را برای من ایمیل کرد. آن رؤیاها لزوماً مربوط به خودش نبودند؛ سه رؤیا از سه فرد مختلف بودند که او شنیده و برای من فرستاده بود. طبعاً این هم راهی برای مطرح کردن رؤیاست، ولی من تأکید می‌کنم بهتر است رؤیای خودتان را بفرستید. حتی می‌شود در یاهو یا هر سرویس دیگری یک حساب تازه و بی‌نام درست کرد، رؤیا را نوشت و فرستاد. این روش به من امکان می‌دهد اگر سؤال مهمی دربارهٔ موضوع رؤیا وجود دارد، از همان مسیر بپرسم. تقریباً محال است کسی مگر خیلی حرفه‌ای باشد و همهٔ نکاتی را که برای تعبیر مهم‌اند از همان بار اول بگوید. غالباً لازم می‌شود چند سؤال پرسیده شود: اوضاع زندگی چطور بوده، آن مکان چه بوده، آن شخص چه نسبتی داشته، یا احساسی که هنگام دیدن رؤیا وجود داشته چه بوده است.

اکیداً توصیه می‌کنم رؤیای افراد دیگر را نفرستید و روی رؤیای افراد دیگر کار نکنید، چون بعداً اگر سؤالی پیش بیاید باید بروید از آن فرد بپرسید و این روند خوب پیش نمی‌رود. من معمولاً این کار را نمی‌کنم که کسی بیاید و بگوید شخص دیگری رؤیایی دیده، حالا معنایش چیست. رؤیا متعلق به روان همان کسی است که آن را دیده و بدون دسترسی به او، کار تعبیر ناقص می‌ماند.

در مجموع می‌خواهم تأکید کنم که اگر این فعالیت را انجام بدهید، چه در کلاس چیزی مطرح شود و چه خودتان شخصاً با رؤیاها کار کنید، مفید است. برای زندگی خودتان اطلاعات مفیدی در رؤیا وجود دارد. برای من عجیب است که چرا برای همه بدیهی نیست که رؤیا چیز مهمی است. هیچ چیز طبیعی که در بدن ما اتفاق می‌افتد، هیچ سازوکار طبیعی، بیهوده و بی‌اهمیت نیست. اگر زخمی می‌شوید و دردتان می‌گیرد، همان درد هم فایده‌ای حیاتی دارد. هر کاری بدن انجام می‌دهد، به نوعی برای حیات مفید است. پس چطور می‌شود تصور کرد رؤیاها یک‌سری چیز پیش‌پاافتاده‌اند، در حالی که به شدت خود را به ما تحمیل می‌کنند و اثرگذارند؟

به همین دلیل من با بی‌اعتنایی به رؤیا مشکل دارم. ما وقتی تب می‌کنیم، آن را علامت می‌دانیم. وقتی درد داریم، می‌فهمیم بدن دارد چیزی را اعلام می‌کند. وقتی اشتها کم یا زیاد می‌شود، وقتی خواب مختل می‌شود، وقتی حافظه کار خاصی می‌کند، همهٔ این‌ها را پدیده‌هایی معنادار می‌دانیم. اما وقتی هر شب چند بار رؤیا می‌بینیم و بعضی رؤیاها چنان ما را تکان می‌دهند که سال‌ها در ذهن می‌مانند، چرا باید بگوییم این‌ها بی‌اهمیت‌اند؟ اگر روان چنین سازوکاری دارد، حتماً دلیلی دارد.

حتی اگر کسی تعبیر یونگی یا فرویدی را نپذیرد، باز نمی‌تواند انکار کند که رؤیاها از مواد روانی ما ساخته می‌شوند. ترس‌ها، خاطره‌ها، میل‌ها، تصویرها، بدن، روابط و مسائل حل‌نشدهٔ ما در رؤیا حضور پیدا می‌کنند. پس حداقل از این جهت، رؤیا سندی از وضعیت روان است. حال اگر یک قدم جلوتر برویم و بپذیریم ناخودآگاه فقط انباری از گذشته نیست، بلکه می‌تواند فعالانه چیزی را صورت‌بندی کند، اهمیت رؤیا چند برابر می‌شود.

به نظر می‌رسد همان‌طور که در گذشته مردم احساس می‌کردند در رؤیا چیزی شگفت‌انگیز و مهم وجود دارد، و بسیاری فرهنگ‌ها، مخصوصاً فرهنگ‌های مذهبی، به رؤیا نوعی تقدس می‌دادند، ما هم باید دست‌کم جدی بودن آن را بپذیریم.

یونگ یک بار نقل می‌کند که به یکی از قبایل آفریقایی سر زده بود. از افراد آن قبیله خواسته بود اگر رؤیایی دیدند برای او بیاورند و حتی جایزهٔ مالی هم گذاشته بود. برایش جالب بود که کسی نمی‌آمد رؤیایی تعریف کند. بعد از مدتی دید از راه دور کسی با هیجان می‌آید و می‌گوید من رؤیایی دیده‌ام. یونگ این ماجرا را برای این نقل می‌کند که نشان دهد این آدم‌ها برای رؤیا ارزش قائل‌اند؛ حاضر نیستند برای پول دروغ بگویند یا رؤیای کم‌اهمیتی را به شوخی تعریف کنند. رؤیا برایشان نوعی حرمت دارد. وقتی هم کسی آمد، رؤیایی بسیار عجیب و مهم آورده بود؛ رؤیایی که به نظرشان ارزش تعریف کردن داشت، نه چیزهای روزمره و بی‌اثر.

این نگاه با نگاه متداول مدرن فرق دارد. ما گاهی هر رؤیایی را فوری تعریف می‌کنیم، شوخی می‌کنیم، یا به عنوان چیز بی‌اهمیت کنار می‌گذاریم. اما در بعضی فرهنگ‌ها رؤیا به همان اندازهٔ آیین، نشانه و پیام اهمیت دارد. یونگ از این نمونه‌ها استفاده می‌کند تا نشان دهد احترام به رؤیا فقط یک علاقهٔ شخصی یا مد روز نیست؛ در بسیاری از فرهنگ‌ها، رؤیا از آغاز بخشی از زندگی معنوی و اجتماعی بوده است.

البته این به آن معنا نیست که هر رؤیایی باید مقدس تلقی شود یا هر تصویر خواب را فوری پیام آسمانی بدانیم. خود همان قبیله‌ها هم رؤیاهای معمولی را نمی‌آوردند. مسئله این است که رؤیای مهم را تشخیص می‌دادند: رؤیایی که انرژی دارد، اثر می‌گذارد، فراموش نمی‌شود و حس می‌کنید با چیزی بیش از اتفاق‌های معمولی سروکار دارد. ما هم باید همین تمایز را یاد بگیریم. نه هر رؤیا ارزش تحلیل طولانی دارد، نه هیچ رؤیایی را باید بی‌اهمیت دانست.

برای همین است که تأکید می‌کنم اگر کسی می‌خواهد رؤیایی را برای بحث مطرح کند، بهتر است رؤیای خودش باشد. رؤیای آدم دیگر را شنیدن و منتقل کردن، معمولاً خیلی از جزئیات مهم را از بین می‌برد. کسی که رؤیا را دیده باید بتواند بگوید هنگام رؤیا چه احساسی داشته، آدم‌های رؤیا برای او چه نسبتی دارند، مکان‌ها آشنا بوده‌اند یا نه، و در زندگی فعلی‌اش چه مسئله‌هایی فعال‌اند. بدون این اطلاعات، تعبیر بسیار ناقص می‌شود.

حتی اگر کسی نمی‌خواهد شناخته شود، راه‌های ساده‌ای برای ناشناس ماندن هست. می‌تواند حساب جداگانه‌ای بسازد، فقط متن رؤیا را بفرستد، و اگر لازم شد به پرسش‌های تکمیلی پاسخ بدهد. برای من دانستن نام فرد مهم نیست؛ مهم این است که رؤیا با حداقل اطلاعات لازم همراه باشد. جنسیت، سن تقریبی، وضعیت کلی زندگی و چند نسبت مهم معمولاً کافی است. اگر رؤیا مربوط به رابطه‌ای خانوادگی است، باید بدانیم آن رابطه در واقعیت چگونه است. اگر مربوط به مکان خاصی است، باید بدانیم آن مکان برای فرد چه معنایی دارد.

این محرمانه بودن از یک جهت دیگر هم مهم است. وقتی فرد مطمئن باشد که نام و هویتش مطرح نمی‌شود، راحت‌تر می‌تواند رؤیای واقعی را بگوید. بسیاری از رؤیاها شرم، ترس، میل، خشونت یا تصویرهایی دارند که فرد در حالت عادی دوست ندارد علنی کند. اگر بخواهیم رؤیا را جدی بگیریم، باید فضایی باشد که فرد بتواند متن را بدون سانسور و بدون زیبا کردن بیان کند. هرچه متن رؤیا دست‌کاری شود، تعبیر هم از واقعیت روانی دورتر می‌شود.

پیش از اینکه وارد بحث اصلی این جلسه بشوم، بد نیست چند نکته بگویم دربارهٔ اینکه چطور می‌شود رؤیاها را به دام انداخت. رؤیاها موجودات لغزنده‌ای هستند؛ به راحتی نمی‌توان آن‌ها را گرفت. بعضی آدم‌ها اصولاً زیاد رؤیا یادشان نمی‌ماند و بعضی‌ها خیلی کم. این را این‌گونه می‌گویم چون از نظر علمی تقریباً بدیهی است که ما هر شب رؤیا می‌بینیم. ممکن نیست سالم بخوابید و هیچ رؤیایی نبینید. حتی احتمالاً هر شب چند بار رؤیا می‌بینیم. آزمایش‌های علمی این را نشان داده‌اند.

ادامهٔ بازگشت به مسئلهٔ تعبیر رویا

حالت معروف به آر. ای. ام، یعنی مرحله‌ای از خواب که با رؤیا دیدن ارتباط دارد، در هر بار خواب چند بار اتفاق می‌افتد. مگر اینکه به شکل استثنایی وقتی کسی وارد آن حالت می‌شود او را از خواب بیدار کنند. این آزمایش را هم انجام داده‌اند و به نظر می‌رسد آزمایش آزاردهنده‌ای هم هست: اگر بالای سر کسی بنشینند، امواج الکتریکی مغز او را بررسی کنند و هر بار که کم‌کم وارد مرحلهٔ رؤیا می‌شود بیدارش کنند، در واقع نمی‌گذارند رؤیا ببیند. پس اصل رؤیا دیدن همگانی است؛ مسئله این است که ما رؤیاها را به یاد نمی‌آوریم.

گاهی صبح فقط یک رؤیا یادمان می‌ماند، در حالی که ممکن است همان شب چند رؤیای دیگر هم دیده باشیم. گاهی هم کسی از خواب بیدار می‌شود و سه یا چهار رؤیا را به یاد دارد. اینکه چطور می‌شود رؤیا را به یاد آورد، ضبط کرد و بعد روی آن کار کرد، چند نکتهٔ مهم دارد.

مهم‌ترین نکته، توجه کردن به رؤیاست. همین که کسی تصمیم می‌گیرد به رؤیاهای خودش توجه کند، معمولاً احتمال یادآوری آن‌ها بیشتر می‌شود. اگر بارها رؤیایی دیده شود و اطلاعاتی در آن باشد، ولی شما به آن توجه نکنید و چیزی از آن به خودآگاهی منتقل نشود، انگار آن سازوکار کم‌کم فعالیتش را کاهش می‌دهد. اما وقتی فرد تصمیم می‌گیرد به رؤیای خودش توجه کند، دوباره آن سازوکار فعال می‌شود.

یونگ، فروید و اعتبار تجربهٔ شخصی

یونگ با صراحت می‌گوید بارها به تجربه دریافته است که وقتی از مراجعان خود می‌خواست رؤیاهایشان را یادداشت کنند و بیاورند، معمولاً اولین رؤیایی که می‌آوردند عمیق‌ترین مسئلهٔ زندگی‌شان را نشان می‌داد. انگار در ناخودآگاهشان هیجانی به وجود می‌آمد که حالا کسی دارد حرفشان را گوش می‌دهد و همان شب اول حرف‌های افتاده و ماندهٔ خود را دوباره می‌آوردند.

این نکته از نظر عملی خیلی مهم است. اگر کسی تصمیم بگیرد از امشب رؤیاهایش را یادداشت کند، شاید همان رؤیای اولی که به یاد می‌آورد، اتفاقاً رؤیای بسیار مهمی باشد. چون ناخودآگاه احساس می‌کند راهی برای بیان باز شده است. مثل کسی که مدت‌ها حرفی نگفته و ناگهان متوجه می‌شود کسی قرار است گوش کند. این تشبیه البته شاعرانه است، اما از نظر تجربهٔ روان‌کاوانه معنایی دارد.

بنابراین اگر می‌خواهید با رؤیا کار کنید، یک دفتر کنار تخت بگذارید. لازم نیست متن را ادبی بنویسید. حتی چند کلمهٔ کلیدی هم گاهی کافی است تا بعداً کل رؤیا را بازگرداند. اما اگر هیچ ننویسید، رؤیا بسیار سریع از بین می‌رود. گاهی فقط باید نام اشخاص، مکان، احساس اصلی، چند تصویر عجیب و پایان رؤیا را ثبت کنید. بعد که کاملاً بیدار شدید، می‌توانید آن را مفصل‌تر بنویسید.

در ثبت رؤیا، ترتیب رخدادها هم مهم است. رؤیاها گاهی مثل داستان منظم نیستند، اما همان مقدار ترتیبی که به یاد می‌آید باید حفظ شود. اگر اول در خانه‌ای بودید، بعد ناگهان در خیابان، بعد کنار دریا، این جابه‌جایی‌ها را همان‌طور بنویسید. خود انتقال‌ها معنا دارند. گاهی تعبیر رؤیا فقط در نمادهای منفرد نیست، در حرکت رؤیا از یک فضا به فضای دیگر است. اگر بعداً با خودآگاهی متن را مرتب و منطقی کنید، ممکن است همین حرکت‌های مهم از بین بروند.

حتی جزئیات به ظاهر کوچک را هم اگر مانده‌اند، حذف نکنید. رنگ لباس، حالت نور، سن یک شخص، بسته یا باز بودن در، بالا یا پایین رفتن، کوچک یا بزرگ بودن یک شیء، همه ممکن است در تعبیر معنا پیدا کند. در لحظهٔ ثبت، شما هنوز نمی‌دانید کدام جزئیات مهم‌اند. پس بهتر است هرچه مانده، حتی اگر بی‌ربط به نظر می‌رسد، نوشته شود.

نکتهٔ مهم بعدی این است که رؤیا را باید ثبت کرد. به هیچ وجه نمی‌شود در مورد رؤیا به حافظه اعتماد کرد. اگر می‌خواهید این را تجربه کنید، حتماً تجربهٔ جالبی برایتان خواهد بود: صبح که از خواب بیدار می‌شوید، رؤیایی با جزئیات و وضوح در ذهن دارید؛ آن را یادداشت نمی‌کنید و چند ساعت بعد، حتی اگر سعی کنید، چیز زیادی یادتان نمی‌آید. در بعضی کتاب‌ها گفته‌اند رؤیا مثل گلی برفی است که وقتی آفتاب خودآگاهی طلوع می‌کند، زیر نور آن آب می‌شود. تعبیر زیبایی است.

یکی از دلایل عمدهٔ این پدیده همان چیزی است که فروید هم به آن اشاره می‌کند: میان خودآگاهی و ناخودآگاهی نوعی تضاد وجود دارد. خودآگاهی در برابر چیزی که از ناخودآگاه بیرون می‌آید مقاومت می‌کند. فروید معتقد بود حتی در زمان خواب هم نوعی سانسور از طرف خودآگاهی یا سازوکارهای روانی وجود دارد تا رؤیا از دست خودآگاهی در امان بماند. وقتی بیدار می‌شوید، خودآگاهی ممکن است نسبت به مفاهیم و حرف‌هایی که در رؤیا وجود داشته‌اند احساس خوبی نداشته باشد. بنابراین به دلیل تنش میان خودآگاهی و ناخودآگاهی، اطلاعات به طور طبیعی و بی‌دردسر از ناخودآگاه به خودآگاه منتقل نمی‌شوند.

ثبت نکردن رؤیا، رؤیا را در معرض نابودی قرار می‌دهد. ممکن است آن را به کلی فراموش کنید. اگر هم فراموش نکنید، با اطمینان می‌شود گفت که خودآگاهی بعد از مدتی چیزهایی را که در رؤیا بوده، به میل خودش تحریف می‌کند. این برای خود من بارها پیش آمده است: به یادداشت خودم دربارهٔ رؤیایی مراجعه می‌کنم و می‌بینم در ذهنم رؤیا را جور دیگری نگه داشته بودم. حتی یک بار کسی رؤیایی را همان روز برای من تعریف کرد، اما وقتی به خانه رفت، بخش مهمی از رؤیا تغییر کرده بود؛ مثلاً مکان رؤیا عوض شده بود و همین تغییر، معنای رؤیا را تغییر می‌داد.

پس باید در اولین فرصت ممکن رؤیا را ثبت کرد، به هر طریقی که ممکن است. به حافظه اعتماد نکنید، چون حافظه بعد از بیداری تحت تأثیر خودآگاهی رؤیا را تحریف می‌کند.

یک نکتهٔ بسیار مهم دیگر هم هست. وقتی آدم به طور ناگهانی از خواب بیدار می‌شود، احتمال اینکه رؤیا را به یاد بیاورد بسیار پایین است. اگر در حالی که خواب می‌بینید، ناگهان چراغ روشن شود یا صدایی شدید شما را از خواب بپراند و از حالت ناخودآگاه خیلی سریع وارد حالت خودآگاه شوید، احتمالاً حتی اگر رؤیای مهمی می‌دیدید، آن را خوب به یاد نمی‌آورید. شاید فقط خطوط کلی بماند و جزئیات از دست برود.

بعضی از آدم‌ها اصولاً می‌گویند خواب نمی‌بینند، یعنی رؤیاهایشان یادشان نمی‌ماند. ممکن است یکی از دلایلش این باشد که به طور طبیعی یک‌باره بیدار می‌شوند. از کسی که می‌گفت هیچ‌وقت خواب نمی‌بیند پرسیدم چگونه بیدار می‌شود؛ گفت تقریباً از جا می‌پرم و سریع بیدار می‌شوم. اینکه چرا کسی چنین بیدار می‌شود، خودش ممکن است به عادت‌های خواب، تجربه‌های کودکی یا وضعیت روانی او مربوط باشد. در هر حال، هرچه بیدار شدن تدریجی‌تر باشد، احتمال حفظ رؤیا بیشتر است.

اگر ساعت زنگ‌دار یا صدای بلندی بالای سرتان باشد و با وحشت از خواب بیدار شوید، احتمال اینکه رؤیا را با جزئیات به یاد بیاورید کم می‌شود. بنابراین بیدار شدن تدریجی یک نکتهٔ مهم است.

نکتهٔ دیگری که من خیلی روی آن تأکید می‌کنم، و به تجربه احساس می‌کنم در فهم معنای رؤیا مؤثر است، توجه به لحظه‌های انتقال از خواب به بیداری است. در لحظاتی که آدم از حالت ناخودآگاهی کامل به خودآگاهی کامل می‌رسد، تداعی‌هایی پدید می‌آید. نخستین افکار و چیزهایی که در آن حالت به ذهن می‌رسند، معمولاً با معنای رؤیا ارتباط دارند. انگار نمادها و مفاهیم رؤیا، پیش از آنکه کاملاً در خودآگاهی حل شوند، چیزهایی مرتبط با خود را به ذهن می‌آورند. بنابراین اگر آرام بیدار شوید و به نخستین تداعی‌ها توجه کنید، ممکن است چیزی دربارهٔ رؤیا بفهمید.

گاهی این تداعی‌های نخستین از خود متن رؤیا مهم‌تر می‌شوند. ممکن است رؤیا را دقیق به یاد نیاورید، اما در لحظهٔ بیداری نام کسی، مکانی، خاطره‌ای یا احساسی به ذهن بیاید. نباید آن را فوری کنار گذاشت. آن لحظه هنوز کاملاً زیر سلطهٔ منطق خودآگاه نیست و ممکن است پلی میان رؤیا و بیداری باشد. البته باید مراقب بود که بعداً خودآگاهی بر اساس میل خودش داستان نسازد. برای همین است که ثبت سریع، حتی ثبت همین تداعی‌های اولیه، اهمیت دارد.

نکتهٔ ظریف دیگر این است که هرچه بیشتر با رؤیا کار کنید، حافظهٔ رؤیا بهتر می‌شود. آدم‌هایی که می‌گویند هیچ رؤیایی یادشان نمی‌ماند، اگر چند هفته واقعاً تصمیم بگیرند هر صبح هرچه را یادشان هست بنویسند، معمولاً کم‌کم رؤیاهای بیشتری به یاد می‌آورند. این مثل تمرین یک عضله است. ناخودآگاه و خودآگاه انگار یاد می‌گیرند با هم وارد گفت‌وگو شوند.

از سوی دیگر، اگر بارها رؤیا را نادیده بگیرید، خیلی محتمل است که یادآوری رؤیا ضعیف‌تر شود. گویی روان به این نتیجه می‌رسد که این مسیر ارتباطی استفاده‌ای ندارد. پس توجه کردن به رؤیا فقط یک کار بعد از دیدن رؤیاست؛ خودش روی رؤیا دیدن و یادآوری رؤیا تأثیر می‌گذارد. این یکی از ساده‌ترین و عملی‌ترین نکته‌هاست: بخواهید رؤیا را به یاد بیاورید، آن را جدی بگیرید، و همان مقدار کمی را که مانده ثبت کنید.

از همین جا می‌شود فهمید چرا نخستین رؤیاهایی که پس از تصمیم جدی برای ثبت رؤیا می‌آیند، گاهی بسیار مهم‌اند. انگار ناخودآگاه فرصت را غنیمت می‌شمارد و مسئله‌ای را که مدت‌ها پشت در مانده بوده، مطرح می‌کند. این تجربه در کار یونگ تکرار شده بود و خود من هم آن را طبیعی می‌دانم. وقتی راه ارتباطی باز می‌شود، احتمال دارد پیام اول، پیام عمیقی باشد.

بنابراین اگر کسی این تمرین را شروع کرد و همان شب یا شب‌های اول رؤیایی روشن، سنگین یا غیرعادی دید، بهتر است آن را تصادفی و بی‌ارزش نداند. ممکن است همان رؤیا مدخل اصلی فهمیدن مسئله‌ای باشد که مدت‌ها در روان او فعال بوده است.

همین توجه اولیه، خود بخشی از کار روان‌کاوانه با رؤیاست و مسیر بعدی تعبیر را ممکن می‌کند و آن را جدی‌تر می‌سازد.

حتی نحوهٔ خوابیدن و بیدار شدن هم اهمیت دارد. اگر کسی همیشه با صدای بسیار بلند، اضطراب، دیر رسیدن، یا پریدن ناگهانی از تخت بیدار شود، طبیعی است که گذر آرام از ناخودآگاه به خودآگاه را از دست بدهد. برای کار با رؤیا، باید تا حد ممکن بیداری را آرام کرد. این به معنای وسواس نیست؛ فقط یعنی اگر واقعاً می‌خواهید رؤیا را نگه دارید، نباید آن را با یک شوک صبحگاهی از بین ببرید.

تا اینجا دربارهٔ به خاطر سپردن و ثبت کردن رؤیا گفتم. بعد باید دید چطور می‌شود روی رؤیا کار کرد. در دو جلسهٔ قبلی، یکی پیش از امتحانات و یکی جلسهٔ قبل، دربارهٔ چند مسئله صحبت کردم: یکی دربارهٔ کارکردهایی که رؤیا انجام می‌دهد و دیگری دربارهٔ نمادین بودن رؤیا. همهٔ این‌ها کاملاً در چارچوب دیدگاه یونگی است. فرض می‌کنم یادتان هست که فروید چگونه به رؤیا نگاه می‌کرد و چگونه آن را تعبیر می‌کرد. بدون اینکه بخواهم دوباره به تفصیل به آن‌ها برگردم، می‌خواهم نکته‌ای دربارهٔ تمایز بسیار مهم میان شیوهٔ کار فروید و یونگ بگویم و بعد کمی عملی‌تر وارد بحث تعبیر رؤیا بشوم.

اگر یادتان باشد، یک چیز بسیار روشن این است که همهٔ شیوه‌های تعبیر رؤیا، رؤیا را به عنوان نوعی متن نمادین می‌بینند. اگر رؤیا متن نمادین نبود، تعبیر رؤیا چندان معنایی نداشت. مسئله این است که رؤیا متنی است که محتوایش با صراحت و مستقیم در آن گفته نشده است. تعبیر رؤیا یعنی اینکه من این متن نمادین، که غالباً تصویری و داستانی است، را به گزاره‌هایی تبدیل کنم که در زبان خودآگاه معنا داشته باشند و بتوانند اطلاعاتی را منتقل کنند.

رؤیا معمولاً مثل داستانی است که در آن اتفاقاتی می‌افتد. کمتر رؤیایی هست که فقط یک تصویر ثابت باشد. البته حالت‌های استثنایی هم ممکن است وجود داشته باشد، اما غالب رؤیاها داستان دارند. با این حال، این داستان‌ها معمولاً کاملاً رئالیستی نیستند. یعنی همان‌طور که در عالم واقع اتفاق می‌افتد، در رؤیا رخ نمی‌دهند. حیوانات ممکن است حرف بزنند، مردگان ممکن است زنده باشند، اشخاص و مکان‌ها در هم ادغام شوند، یا رخدادهایی اتفاق بیفتد که در بیداری امکان ندارد. بنابراین رؤیا را باید متنی دانست که معمولاً داستان دارد و معمولاً نمادین است.

مرحلهٔ اساسی، و شاید مهم‌ترین مرحله، فهمیدن نمادهای این متن است. اگر حیوانی در رؤیا ظاهر شده، باید دید به چه چیزی اشاره می‌کند. اگر خودتان را در اتاقی دیده‌اید، یا در حال انجام کاری، باید دید آن اتاق، آن کار، ابزارها و اشیایی که در رؤیا آمده‌اند، به چه چیزهایی اشاره دارند. بخش عمدهٔ فهم رؤیا، درک همین نمادپردازی است.

می‌خواهم به تفاوت اساسی‌ای اشاره کنم که خود یونگ بسیار بر آن تأکید می‌کرد؛ یعنی نحوهٔ برخورد با نمادهای رؤیا. در نگاه فرویدی، روش اصلی تعبیر رؤیا این است که از خود کسی که رؤیا را دیده، خواسته می‌شود دربارهٔ نمادهای رؤیا تداعی کند. مثلاً اگر خود را در خانه‌ای ناآشنا دیده، پرسیده می‌شود این خانه تو را یاد چه چیزی می‌اندازد؟ چه جاهایی در کودکی یا در تجربه‌های زندگی‌ات شبیه آن بوده است؟ اگر حیوانی ظاهر شده، باید فرد بگوید آن حیوان برای او چه تداعی‌هایی دارد.

ادامهٔ یونگ، فروید و اعتبار تجربهٔ شخصی

یونگ نسبت به این استفاده از تداعی آزاد انتقاد دارد. او نمی‌گوید تداعی آزاد بی‌معناست؛ می‌گوید این روش برای پیدا کردن معنای خود رؤیا روش خوبی نیست. یونگ ماجرایی را نقل می‌کند که فکر می‌کنم در زندگی فکری خودش مهم بوده و شاید از همان جا نسبت به بحث‌های فروید دربارهٔ رؤیا تردید جدی پیدا کرده است. این تجربه مربوط به دورانی است که هنوز در حلقهٔ فرویدی‌ها بود و اختلافاتش کم‌کم به حدی می‌رسید که از آن حلقه بیرون بیاید.

یونگ می‌گوید یک بار در قطار نشسته بود. در حالت خواب و بیداری، به بیرون نگاه می‌کرد؛ تابلوهای راهنمای کنار ریل و بعضی منظره‌ها را می‌دید. همین تصاویر برایش تداعی‌هایی ایجاد کردند و کم‌کم او را به مسائل معناداری در روان خودش رساندند. او از این تجربه نتیجه گرفت که تعبیر رؤیا با استفاده از تداعی آزاد الزاماً ما را به معنای رؤیا نمی‌رساند. تداعی آزاد می‌تواند معنادار باشد و ما را به چیزهایی مهم در روان برساند، اما آن چیز لزوماً معنای خود رؤیا نیست.

به تعبیر یونگ، مهم نیست از رؤیا شروع کنید یا از چیز دیگری؛ حتی اگر از تابلوهای راهنمای کنار جاده شروع کنید و از فرد بخواهید بگوید این‌ها او را یاد چه می‌اندازند، اگر واقعاً تداعی آزاد انجام شود، ذهن به سمت مسائل مهم ناخودآگاه حرکت می‌کند. روان مثل یک دستگاه دینامیکی است؛ وقتی نقطهٔ شروعی به آن بدهید، معمولاً در مسیرهایی حرکت می‌کند که به جاذبه‌های روانی، یعنی همان کمپلکس‌ها، می‌رسد. نقطهٔ شروع می‌تواند نمادهای رؤیای همان فرد باشد، رؤیای فردی دیگر باشد، یا تابلوهای کنار جاده.

بنابراین، شیوهٔ فرویدی درست است که اثری دارد: با آن می‌توان کمپلکس‌های روانی فرد را کشف کرد. اما نمی‌توان گفت آنچه به آن می‌رسیم، حتماً معنای پنهان همان رؤیاست. یونگ با استفاده از تداعی آزاد در تعبیر رؤیا، به معنای دقیق کلمه، موافق نیست؛ هرچند ارزش درمانی آن را انکار نمی‌کند.

یونگ حتی می‌گوید وقتی شما از نمادهای رؤیا دور می‌شوید و به تداعی‌های آزاد می‌روید، ممکن است از خود رؤیا فرار کرده باشید. رؤیا تصویری خاص ساخته است؛ اگر بلافاصله از آن تصویر به هر چیزی که به ذهن می‌رسد برویم، دیگر با خود تصویر کار نمی‌کنیم. در تعبیر یونگی باید بارها به خود تصویر برگشت: چرا این خانه؟ چرا این حیوان؟ چرا این شخص؟ چرا این رنگ؟ چرا این حرکت؟ رؤیا چیزی را به شکل خاصی نشان داده و نباید عجله کنیم که از آن فاصله بگیریم.

در روش یونگی، به جای اینکه صرفاً از فرد بخواهیم هرچه به ذهنش می‌آید بگوید، نماد را گسترش می‌دهیم. یعنی نماد را در اسطوره‌ها، دین‌ها، افسانه‌ها، هنر و تجربهٔ عمومی بشر می‌گردیم و می‌بینیم چه معناهایی دارد. اگر مار در رؤیا ظاهر شده، فقط نمی‌پرسیم مار تو را یاد چه می‌اندازد؛ می‌پرسیم مار در فرهنگ‌ها، اسطوره‌ها، دین‌ها و روان انسان چه نقش‌هایی داشته است. از این راه، نماد در میدان گسترده‌تری معنا پیدا می‌کند.

به همین دلیل است که در کار فرویدی، ممکن است رؤیا بیشتر بهانه‌ای برای ورود به ناخودآگاه فرد باشد. رؤیا نقطهٔ شروع است، نه لزوماً متنی که باید خودش فهمیده شود. اما در کار یونگی، رؤیا خودش جدی‌تر گرفته می‌شود. متن رؤیا، ترکیب تصویرها، ترتیب رخدادها، حضور یا عدم حضور رؤیابین، احساس رؤیا و سطح نمادها، همه مهم‌اند. رؤیا مثل نامه‌ای است که باید خوانده شود، نه فقط مثل کلیدی برای باز کردن صندوقچهٔ کمپلکس‌ها.

البته این تفاوت به معنای ارزش‌داوری ساده نیست. اگر هدف درمان یک بیمار روان‌رنجور باشد، شاید رسیدن به کمپلکس‌ها بسیار مهم‌تر از فهمیدن ساختار کامل رؤیاست. در آنجا روش فرویدی می‌تواند کارآمد باشد. اما اگر با آدمی سالم‌تر سروکار داریم که می‌خواهد بفهمد رؤیا چه راهنمایی‌ای برای زندگی‌اش دارد، یا اگر می‌خواهیم زبان نمادین روان را بفهمیم، روش یونگی غنی‌تر به نظر می‌رسد.

رویاهای مهم، کودکی و انرژی روانی

این نکته را باز به تفاوت مواد خام و هدف‌های فروید و یونگ برمی‌گردانم. فروید به شدت درمانگرانه و پزشک‌وار نگاه می‌کند. برای او افراد مهم، بیماران روانی‌اند و آنچه بیش از همه می‌خواهد، کشف کمپلکس‌های روانی و عوامل عمیق ناخودآگاهی است که بیماری را ایجاد کرده‌اند. بنابراین او به رؤیا توجه می‌کند تا همان کمپلکس‌ها را پیدا کند. شیوهٔ تعبیر رؤیای فروید هم همین کار را می‌کند. یونگ هم قبول دارد که اگر فردی را از نقطه‌ای شروع کنید و او تداعی آزاد انجام دهد، به همان جاذبه‌های روانی و کمپلکس‌ها نزدیک می‌شود؛ جاهایی که انرژی عاطفی شدیدی ذخیره شده است.

رویاهای مهم، کودکی و انرژی روانی / سطح نمادپردازی و اهمیت رویا

پس من شخصاً موافقم که شیوهٔ تعبیر رؤیای فروید معنای واقعی رؤیا را درنمی‌آورد، اما کاری را که فروید می‌خواهد با رؤیا انجام بدهد، انجام می‌دهد. برای آدم بیمار، شروع کردن از نمادهای رؤیای خودش احتمالاً نقطهٔ شروع بهتری برای رسیدن سریع‌تر به کمپلکس‌های روانی است تا شروع کردن از تابلوهای کنار جاده. چون رؤیا به هر حال محتوای روانی و نمادهایی نزدیک به مسائل فرد دارد. بنابراین کشف فروید و شیوهٔ تعبیر رؤیای او برای کاری که می‌خواست انجام بدهد، بی‌ارزش نیست؛ فقط نباید آن را با معنای کامل رؤیا یکی گرفت.

در مقابل، یونگ هرچه پیش‌تر رفت، بیشتر معتقد شد که بسیاری از نمادها، نمادهای ثابت بشری‌اند و به تجربهٔ شخصی افراد محدود نیستند. بنابراین اگر شیری در رؤیا ظاهر شود، همیشه مهم‌ترین پرسش این نیست که شیر تو را یاد چه می‌اندازد. مگر اینکه شرایط خاصی وجود داشته باشد؛ مثلاً همین صبح شیر به کسی حمله کرده باشد و شب همان روز شیر را در خواب ببیند. در آن صورت تجربهٔ شخصی تازه می‌تواند نقش مهمی داشته باشد. اما اگر چنین وضع خاصی نباشد، ظاهر شدن حیوانی مثل شیر معمولاً معنایی دارد که تا حدی برای انسان‌ها ثابت است.

این ثبات به معنای مکانیکی بودن تعبیر نیست. نمی‌شود گفت هر وقت شیر آمد، معنایش همیشه یک جملهٔ آماده است. اما شیر به عنوان حیوانی قدرتمند، درنده، سلطنتی و خطرناک، در روان انسان‌ها مجموعه‌ای از تداعی‌های عمومی دارد. این تداعی‌ها فقط مال یک فرد نیستند. به همین دلیل یونگ از کهن‌الگوها و نمادهای جمعی حرف می‌زند. نمادها از تجربهٔ شخصی ساخته می‌شوند، اما در عین حال به لایه‌هایی از تجربهٔ مشترک بشر هم وصل‌اند.

همین جاست که باید میان نماد ثابت و تعبیر سطحی فرق گذاشت. کتاب‌های تجاری تعبیر خواب معمولاً نماد ثابت را به معنای نسخهٔ آماده می‌گیرند: اگر فلان چیز را دیدی، فلان اتفاق می‌افتد. یونگ چنین کاری نمی‌کند. او می‌گوید نماد میدان معنایی دارد، نه اینکه یک معادل مکانیکی داشته باشد. تعبیر باید با متن رؤیا، زندگی فرد، احساس رؤیا و سطح نماد ترکیب شود.

حتی در مواردی که نماد معنای عمومی دارد، زندگی شخصی فرد می‌تواند آن را تغییر دهد. اگر کسی با اسب زندگی کرده، از اسب افتاده، یا شغلش با اسب مرتبط بوده، رؤیای اسب برای او با رؤیای کسی که فقط تصویر اسب را در کتاب دیده فرق می‌کند. پس نه باید کاملاً شخصی‌سازی کرد و نه کاملاً کلی‌سازی. تعبیر خوب در مرز این دو حرکت می‌کند: نماد عمومی را می‌شناسد، اما زندگی فرد را هم فراموش نمی‌کند.

البته باز تأکید می‌کنم تقریباً هیچ چیزی نیست که در کار فروید هیچ اشاره‌ای به آن نباشد. فروید هم به نوعی نمادپردازی ثابت در رؤیا معتقد بود، مخصوصاً دربارهٔ نمادهای نرینه و مادینه. در «تعبیر رؤیا» فصل‌هایی دارد که معنای ثابت بعضی نمادها را می‌نویسد. او حتی دربارهٔ بعضی رؤیاهای مشخص هم معناهای نسبتاً ثابتی می‌دهد. مثالی که چند بار گفته‌ام این است که فروید می‌گوید اگر کسی خواب ببیند سوار قطاری شده، قطار از ایستگاه حرکت می‌کند و می‌رود، این رؤیا با احتمال خوبی می‌تواند به پایان زندگی اشاره کند. من این مثال را زیاد نقل می‌کنم، چون نشان می‌دهد فروید هم به رؤیاها و نمادهای ثابت و حتی به محتوای پیش‌گویانهٔ رؤیا بی‌اعتنا نیست.

بنابراین تفاوت اصلی فروید و یونگ در این نیست که یکی اصلاً نماد ثابت را می‌پذیرد و دیگری نمی‌پذیرد. تفاوت در میزان اهمیت دادن به تداعی آزاد و میزان اعتقاد به نمادهای عمومی و کهن‌الگویی است.

برای اینکه وارد کار عملی‌تر بشویم، می‌خواهم از چند رؤیای بسیار معروف شروع کنم؛ شاید از معروف‌ترین رؤیاهای جهان. این‌ها رؤیاهایی هستند که در داستان یوسف آمده‌اند. دو رؤیا، با اختلاف‌هایی، هم در قرآن و هم در تورات آمده‌اند: رؤیایی که خود یوسف در کودکی می‌بیند و رؤیایی که پادشاه می‌بیند. دو رؤیای دیگر هم در قرآن، در سورهٔ یوسف، در زندان نقل می‌شوند؛ رؤیای دو زندانی که یوسف آن‌ها را تعبیر می‌کند.

این چهار رؤیا متن‌های روشنی دارند و در خود متن دینی هم به نوعی تعبیر شده‌اند. از همین جهت نقطهٔ شروع خوبی‌اند. من قبلاً هم به این رؤیاها اشاره کرده‌ام، اما حالا می‌خواهم از آن‌ها چند قاعدهٔ عمومی برای برخورد با رؤیا بیرون بکشم.

ابتدا از رؤیای زندانی اول شروع می‌کنم. متن رؤیا بسیار ساده است: او در خواب می‌بیند که دارد برای پادشاه، یا برای کسی که پیش او کار می‌کرده، شراب می‌گیرد یا شراب آماده می‌کند. تعبیر یوسف، که در قرآن تقریباً بلافاصله می‌آید، این است که تو از زندان آزاد می‌شوی و دوباره به همان کار پیشینت برمی‌گردی.

این رؤیا از نظر متن رؤیا بسیار رئالیستی است. شخصی که شغلش ساقی بوده، می‌بیند دارد کاری را انجام می‌دهد که در زندگی واقعی‌اش انجام می‌داده است. اتفاق غیرعادی آشکاری در رؤیا نیست. انگار دانش‌آموزی خواب ببیند دارد مشق می‌نویسد، یا کسی که ساقی است خواب ببیند دارد آب انگور می‌گیرد و شراب آماده می‌کند. در چنین رؤیایی نمادپردازی خیلی دور از متن نیست. تعبیر هم تقریباً نزدیک به متن رؤیاست: تو دوباره همان کار را خواهی کرد.

رؤیای زندانی دوم متفاوت است. او نانواست و خواب می‌بیند روی سرش نان حمل می‌کند و پرنده‌ها از آن نان می‌خورند. این رؤیا به وضوح نمادین‌تر است. چقدر احتمال دارد کسی واقعاً نان روی سرش بگذارد و پرندگان بیایند از آن بخورند؟ حتی اگر در شرایطی عجیب ممکن باشد، این صحنه در مقام رؤیا به صورت نمادین خودش را نشان می‌دهد. یوسف این رؤیا را چنین تعبیر می‌کند که او اعدام خواهد شد، به دار یا صلیب آویخته می‌شود و پرندگان از سر او خواهند خورد.

در اینجا نان به معنای واقعی نان نیست. پرندگان هم در نهایت به نان نوک نمی‌زنند، بلکه به گوشت و سر او می‌زنند. پس تعبیر رؤیای دوم از متن ظاهری رؤیا فاصلهٔ بیشتری دارد. رؤیای دوم نسبت به رؤیای اول نمادین‌تر است و به همین دلیل معنایی که از آن درمی‌آید، از تصویر ظاهری دورتر است.

رؤیای سوم رؤیای پادشاه است. پادشاه در خواب می‌بیند هفت گاو چاق هستند و هفت گاو لاغر آن‌ها را می‌خورند. همچنین هفت خوشهٔ سبز و هفت خوشهٔ خشک می‌بیند. در این رؤیا پادشاه هیچ کاری انجام نمی‌دهد و اتفاقی هم برای خودش نمی‌افتد. او فقط شاهد است؛ مثل کسی که روی تپه‌ای ایستاده و رخدادی را تماشا می‌کند. شخصیت‌های اصلی رؤیا گاوها و خوشه‌های گندم‌اند، نه خود پادشاه.

این رؤیا از نظر نمادین بودن بسیار شدیدتر است. گاوها معمولاً همدیگر را نمی‌خورند. خوشه‌های گندم هم به آن معنا عمل نمی‌کنند. این رؤیا تقریباً هیچ صورت رئالیستی معمولی ندارد. تعبیر معروف آن هم این است که هفت سال فراوانی و هفت سال خشکسالی خواهد آمد و سال‌های خشکسالی محصول سال‌های فراوانی را خواهند خورد. در اینجا دیگر هیچ گاوی در عالم واقع قرار نیست گاوی را بخورد؛ همه چیز به صورت نمادین دربارهٔ سال‌ها، محصول، فراوانی و قحطی است.

رؤیای چهارم رؤیایی است که خود یوسف در کودکی می‌بیند: یازده ستاره، خورشید و ماه در برابر او سجده می‌کنند. این رؤیا هم کاملاً سوررئال و نمادین است. ستاره‌ها، خورشید و ماه در برابر انسان سجده نمی‌کنند. اما در این رؤیا، برخلاف رؤیای پادشاه، خود یوسف شخصیت اصلی است و رؤیا به نحوی به کل زندگی آیندهٔ او اشاره دارد؛ اینکه در آینده مقامی پیدا می‌کند و اعضای خانواده در برابرش قرار خواهند گرفت.

این چهار رؤیا چند نکتهٔ بسیار مهم را روشن می‌کنند. اول اینکه وقتی با متن رؤیا روبه‌رو می‌شویم، باید درجهٔ نمادین بودن آن را تشخیص دهیم. رؤیا ممکن است بسیار رئالیستی باشد؛ مثل رؤیای ساقی. ممکن است نمادین باشد اما هنوز رگه‌های رئالیستی داشته باشد؛ مثل رؤیای نانوا. ممکن است کاملاً نمادین و حتی غیرشخصی باشد؛ مثل رؤیای پادشاه. و ممکن است رؤیایی نمادین باشد که خود رؤیابین در آن شخصیت اصلی است؛ مثل رؤیای یوسف.

نکتهٔ دوم این است که معمولاً رؤیاها چنین‌اند که شخص رؤیابین در آن‌ها حضور دارد و شخصیت اصلی است، اما همیشه این‌طور نیست. رؤیای پادشاه نشان می‌دهد رؤیاهایی وجود دارند که در آن‌ها فرد فقط شاهد چیزی است. یونگ روی این مسئله تأکید می‌کند. چنین رؤیاهایی کمیاب‌اند، اما می‌توانند بسیار مهم باشند. کمتر کسی رؤیایی می‌بیند که خودش در آن حضور نداشته باشد و فقط مثل تماشاگر سینما یا تلویزیون شاهد رخدادی عجیب باشد.

رؤیای پادشاه از این نظر هم جالب است که رؤیا به زندگی خصوصی پادشاه مربوط نیست. در متن رؤیا نه همسر پادشاه هست، نه فرزندش، نه امور شخصی‌اش. رؤیا دربارهٔ وضعیتی عمومی است؛ دربارهٔ آیندهٔ سرزمین، فراوانی و قحطی. این یکی از دلایلی است که می‌شود گفت رؤیاها همیشه فقط از روان شخصی فرد حرف نمی‌زنند. گاهی رؤیا افقی جمعی‌تر یا عمومی‌تر دارد. در سنت‌های دینی هم به همین دلیل رؤیای پادشاه یا پیامبر فقط خواب خصوصی تلقی نمی‌شود، بلکه به سرنوشت جمعی مربوط می‌شود.

رؤیای یوسف هم از جهت دیگری مهم است. او در کودکی رؤیایی می‌بیند که گویی خطوط کلی زندگی آیندهٔ او را نشان می‌دهد. این ایده که کودک ممکن است رؤیایی ببیند که به مسیر آیندهٔ زندگی‌اش اشاره کند، در نگاه یونگی چندان عجیب نیست. چون از نظر یونگ، روان فقط انبار گذشته نیست؛ نوعی جهت‌مندی هم دارد. رؤیا گاهی می‌تواند نه فقط از علت‌های گذشته، بلکه از امکان‌های آینده حرف بزند.

در همین چهار رؤیا می‌شود طیفی از حضور رؤیابین را دید. در رؤیای ساقی، فرد خودش کاری انجام می‌دهد که به شغلش مربوط است. در رؤیای نانوا، فرد خودش هست، اما تصویر رؤیا نمادین‌تر شده است. در رؤیای پادشاه، خود پادشاه کنار رفته و فقط شاهد صحنه‌ای است. در رؤیای یوسف، خود او مرکز رؤیاست، اما نمادها آسمانی و بسیار بزرگ‌اند: خورشید، ماه و ستارگان. همین طیف برای ما آموزشی است؛ چون در تعبیر هر رؤیا باید بپرسیم رؤیابین کجای رؤیاست، چه می‌کند، چه بر او می‌گذرد، و آیا اصلاً در رؤیا حضور دارد یا فقط می‌بیند.

قاعدهٔ کلی این است: هرچه رؤیا نمادین‌تر باشد، تعبیر از متن ظاهری رؤیا دورتر می‌شود. اگر رؤیا رئالیستی باشد، ممکن است معنایش نزدیک به همان چیزی باشد که دیده شده است. ساقی خواب می‌بیند شراب آماده می‌کند و تعبیر این است که دوباره ساقی خواهد شد. اما وقتی نانوا خواب می‌بیند نان روی سرش است و پرنده‌ها آن را می‌خورند، تعبیر دیگر نان نیست؛ سر و بدن اوست. وقتی پادشاه گاوها و خوشه‌ها را می‌بیند، تعبیر اصلاً گاو و خوشه به معنای ظاهری نیست؛ سال‌های فراوانی و خشکسالی است.

ما معمولاً گرایش طبیعی داریم که رؤیا را به صورت رئالیستی تعبیر کنیم. اگر کسی خواب ببیند مرده است، نگران می‌شود که خودش خواهد مرد. اگر خواب ببیند کسی دیگر مرده، نگران آن شخص می‌شود. شاید صدقه بدهد یا بترسد که حادثه‌ای رخ می‌دهد. اما این گرایش به تعبیر رئالیستی، غالباً اشتباه است؛ مگر در موارد خاصی که خود متن رؤیا و شرایط زندگی فرد چنین احتمالی را تقویت کند.

این گرایش رئالیستی شاید از اینجا می‌آید که ما در بیداری با جهان واقعی سروکار داریم و زبانمان به اشیاء واقعی اشاره می‌کند. اگر می‌گوییم مرگ، منظورمان مرگ است؛ اگر می‌گوییم دزدی، منظورمان دزدی است. اما رؤیا با زبان دیگری کار می‌کند. مرگ در رؤیا ممکن است پایان یک مرحله، تغییر، جدا شدن از چیزی، یا مرگ یک حالت روانی باشد. دزدی ممکن است از دست رفتن انرژی، احساس محرومیت، تجاوز به حریم، یا تصاحب چیزی از روان باشد. بنابراین باید از ظاهر عبور کرد، اما نه با بی‌دقتی؛ باید دید رؤیا چه سطحی از نمادپردازی دارد.

البته گاهی رؤیاها بسیار نزدیک به واقعیت‌اند و نباید با زور آن‌ها را نمادین کرد. اگر کسی روزی تمام وقت درگیر کاری بوده و شب خواب ادامهٔ همان کار را می‌بیند، شاید رؤیا فقط ادامهٔ ذهنی همان درگیری باشد. اما اگر همان رؤیا عناصری عجیب، احساس شدید، جابه‌جایی‌های نامعمول یا نمادهای برجسته دارد، دیگر باید آن را جدی‌تر دید. تعبیر رؤیا همیشه به ظرافت نیاز دارد؛ نه همه چیز را باید مستقیم گرفت، نه همه چیز را باید پیچیده کرد.

رؤیای ساقی دقیقاً نمونهٔ حالتی است که تعبیر از متن خیلی دور نمی‌شود. او می‌بیند همان کاری را می‌کند که در بیداری می‌کرده، و تعبیر هم این است که دوباره به همان کار بازمی‌گردد. اما رؤیای نانوا به محض اینکه تصویر غیرعادی دارد، تعبیرش فاصله می‌گیرد. نان روی سر، پرنده‌هایی که می‌خورند، و صحنهٔ غیرمعمول، همه نشان می‌دهند که با نماد طرفیم. رؤیای پادشاه از این هم دورتر است؛ آنجا اصلاً گندم و گاو در معنای ظاهری خود باقی نمی‌مانند.

سطح نمادپردازی و اهمیت رویا

پس یک قاعدهٔ عملی این است: هرجا رؤیا از زندگی معمولی فاصله می‌گیرد، باید آماده باشیم که تعبیر هم از ظاهر فاصله بگیرد. این فاصله ممکن است کم باشد، مثل رؤیای نانوا، یا بسیار زیاد، مثل رؤیای پادشاه. اما در هر حال، خود سطح عجیب بودن متن، به ما می‌گوید چقدر باید دنبال معنای نمادین بگردیم.

رؤیایی که بسیار عجیب و غریب است، آدم‌های ناشناس و موجودات غیرعادی دارد، یا داستانی در آن اتفاق می‌افتد که در عالم واقع نمی‌تواند رخ دهد، معمولاً باید نمادین تعبیر شود. حتی ممکن است فضا کاملاً رئالیستی باشد، اما خود رخداد سوررئال باشد. مثلاً اگر کسی خواب ببیند دوستش کیف او را دزدیده، نباید فوراً کیفش را پنهان کند و منتظر دزدی واقعی باشد. باید دید دزدی در این رؤیا نماد چیست، آن دوست نماد چیست، کیف نماد چیست و احساس رؤیابین چه بوده است.

گاهی هم برعکس، خود فضا غیرواقعی است اما رخدادها نسبتاً عادی‌اند. مثلاً کسی در شهری ناشناخته یا در خانه‌ای که هیچ‌وقت ندیده، با آدم‌های واقعی زندگی خودش روبه‌رو می‌شود و اتفاق‌های معمولی می‌افتد. اینجا باید دید آن فضای غریب چه معنایی دارد. آیا فرد در وضعیتی روانی است که محیط آشنای زندگی برایش ناآشنا شده؟ آیا وارد مرحله‌ای تازه شده؟ آیا آدم‌های واقعی در بافتی نمادین قرار گرفته‌اند؟ همین جابه‌جایی‌ها در تعبیر مهم‌اند.

بنابراین پرسش اول همیشه این نیست که «این شیء یعنی چه؟» گاهی پرسش اول این است که «این صحنه چقدر می‌تواند در واقعیت رخ دهد؟» و «برای این فرد خاص چقدر عادی یا غیرعادی است؟» اگر کسی که هر روز رانندگی می‌کند خواب ببیند پشت فرمان است، یک معنا دارد؛ اگر کسی که هرگز رانندگی نکرده خود را پشت فرمان هواپیما ببیند، معنای دیگری دارد. سطح رئالیستی بودن رؤیا را باید هم با جهان عمومی و هم با زندگی فرد سنجید.

به طور کلی، هرچه سطح نمادین بودن رؤیا بیشتر باشد، احتمالاً رؤیا به مسائل عمیق‌تری در روان مربوط است. رؤیایی که کاملاً رئالیستی است کمتر احتمال دارد به مسئله‌ای بسیار عظیم در عمق زندگی اشاره کند، هرچند باز هم ممکن است مهم باشد. اما رؤیایی که نمادهای عمیق و ساختار غیرعادی دارد، معمولاً با وقایع روانی عمیق‌تر ارتباط پیدا می‌کند.

در عین حال، تشخیص رئالیستی یا نمادین بودن رؤیا همیشه با خود متن رؤیا به تنهایی ممکن نیست. باید زندگی رؤیابین را هم بدانیم. اگر کسی که رانندهٔ کامیون است خواب ببیند پشت فرمان کامیون خودش نشسته، این رؤیا با رؤیای کسی که اصلاً رانندگی بلد نیست و خود را پشت فرمان کامیون یا هواپیما می‌بیند فرق دارد. برای خلبان، نشستن در کابین هواپیما می‌تواند رئالیستی باشد؛ برای کسی که خلبان نیست، رؤیایی که در آن هواپیما می‌راند به شکل دیگری تعبیر می‌شود.

همین طور اگر کسی خواب ببیند پدرش مادرش را کتک می‌زند، باید دانست روابط واقعی پدر و مادر چگونه است. آیا در زندگی واقعی چنین خشونتی وجود داشته؟ آیا پدر و مادر رابطه‌ای پرتنش دارند؟ یا برعکس، رابطهٔ آن‌ها آرام و خوب است و رؤیا صحنه‌ای کاملاً بی‌سابقه نشان می‌دهد؟ این اطلاعات تعیین می‌کند که آیا پدر و مادر در رؤیا همان پدر و مادر واقعی‌اند، یا باید نمادین فهمیده شوند.

مثالی که قبلاً هم زدم این بود که زنی خواب دیده بچه‌ای دارد که او را فراموش کرده، به او نرسیده و بعد از مدتی یادش می‌افتد و می‌ترسد بچه از گرسنگی مرده باشد. اینکه این زن در واقع بچه دارد یا ندارد، اینکه فضای رؤیا خانهٔ خودش است یا نه، و اینکه آدم‌های رؤیا واقعی‌اند یا نه، همه تعیین می‌کند کودک رؤیا را باید کودک واقعی گرفت یا کودک نمادین. اگر نمادین است، باز باید دید در چه سطحی نمادین است: شاید کودک نماد یک پروژه، یک امکان درونی، بخشی از روان یا چیزی باشد که نیازمند مراقبت است.

همین مثال نشان می‌دهد چرا تعبیر بدون اطلاعات زمینه‌ای خطرناک است. اگر زن واقعاً کودکی دارد و این روزها نگران مراقبت از اوست، رؤیا می‌تواند به اضطراب مادرانه مربوط باشد. اگر اصلاً کودک ندارد، کودک احتمالاً نمادی از چیزی درونی است: شاید خلاقیت، رابطه‌ای تازه، جنبه‌ای از خود، یا امکانی که رها شده است. اگر فضای رؤیا خانهٔ کودکی زن باشد، معنا عوض می‌شود. اگر خانهٔ فعلی او باشد، باز معنا عوض می‌شود. اگر در رؤیا احساس گناه شدید داشته باشد، یک جور باید تعبیر کرد؛ اگر بی‌تفاوت باشد، جور دیگر.

برای همین من اصرار دارم وقتی کسی رؤیایی می‌فرستد، باید آماده باشد به چند سؤال پاسخ بدهد. تعبیر رؤیا از روی متن خام، بدون زمینه، ممکن است خیلی ناقص باشد. در عین حال، نباید همه چیز را هم صرفاً شخصی کرد؛ چون نمادها سطح عمومی و جمعی هم دارند. هنر تعبیر، پیدا کردن نسبت میان متن رؤیا، زندگی فرد و معنای عمومی نماد است.

ادامهٔ سطح نمادپردازی و اهمیت رویا

سطح‌های تعبیر را باید خیلی جدی گرفت. یک پدر در رؤیا ممکن است فقط پدر واقعی باشد. ممکن است پدر به معنای اقتدار خانوادگی باشد. ممکن است به سنت، قانون، نظم اجتماعی یا فرهنگ پدرانه اشاره کند. ممکن است در رؤیایی خاص، چنان بزرگ و غول‌آسا ظاهر شود که دیگر به تصویر خداگونه نزدیک شود. اگر همهٔ این سطوح را با هم قاطی کنیم، تعبیر خراب می‌شود. باید دید متن رؤیا و زندگی فرد کدام سطح را فعال کرده است.

همین دربارهٔ مادر، کودک، حیوان، خانه، آب، آتش و بسیاری نمادهای دیگر هم صادق است. خانه می‌تواند خانهٔ واقعی باشد، بدن باشد، روان باشد، خانواده باشد، یا حتی جهان درونی فرد. آب می‌تواند آب واقعی باشد، احساسات باشد، ناخودآگاه باشد، تولد و پاکی باشد، یا خطر غرق شدن. هیچ نمادی را نباید به یک معنای ثابت و تک‌خطی تقلیل داد.

تعبیر نمادین مراتب و سطوح دارد. پدر در رؤیا می‌تواند پدر واقعی شما باشد، اگر ماجرا واقعاً به خانوادهٔ شما مربوط باشد. می‌تواند نماد سنت اجتماعی و فرهنگی جامعه باشد. در سطحی عمیق‌تر هم می‌تواند نماد خدا یا تصویر پدرانهٔ بسیار بزرگ باشد. یونگ مثالی دارد از دختری که خواب دیده پدرش موجودی غول‌آساست و او را در مرغزاری گرفته و می‌چرخاند، در حالی که باد می‌وزد. این دیگر پدر روزمرهٔ خانه نیست. این پدر ابعاد فراتر از طبیعی پیدا کرده و به همان معنایی نزدیک می‌شود که یونگ از تصویر خدا یا موجود قدرتمند در روان انسان حرف می‌زند.

البته این بحث ما را به مسئلهٔ دین و خدا می‌برد و من نمی‌خواهم خیلی واردش شوم، اما به هر حال در روان‌کاوی، مخصوصاً در یونگ، تصویر پدر می‌تواند در سطوح مختلفی ظاهر شود: از پدر واقعی تا قانون، سنت، جامعه، اقتدار و تصویر خداگونه.

سؤال: آیا این حرف که پدر می‌تواند در رؤیا به خدا یا تصویر خداگونه تبدیل شود، همان حرف فروید نیست که خدا فرافکنی پدر است؟ و نسبت یونگ با دین چه می‌شود؟

پاسخ این است که مسئله پیچیده است. یونگ به معنایی که فروید دربارهٔ دین حرف می‌زند، همان حرف را نمی‌زند. فروید بیشتر دین را به فرافکنی پدر، نیاز کودکانه و سازوکارهای روانی نسبت می‌دهد. یونگ در مجموع نظریهٔ دیگری دارد. او لزوماً وارد تک‌تک اجزای نظریهٔ فروید نمی‌شود تا آن‌ها را رد کند. گاهی نظریهٔ جدیدی می‌آورد که منسجم‌تر است و بهتر کار می‌کند؛ همان‌طور که اینشتین لازم نبود جزءبه‌جزء فرمول‌های نیوتون را رد کند، بلکه نظریه‌ای آورد که در قلمروی وسیع‌تر بهتر کار می‌کرد.

دربارهٔ مذهبی بودن یا نبودن یونگ هم باید با احتیاط حرف زد. در بخش عمده‌ای از زندگی‌اش، مخصوصاً تا حدودی در میانهٔ عمر، به نظر نمی‌رسد به معنای متعارف مذهبی باشد. من از یونگ متن‌هایی دیده‌ام که در آن‌ها صریحاً نوعی موضع ماتریالیستی یا دست‌کم غیرمذهبی اعلام می‌کند. از سوی دیگر، هرچه سنش بالاتر می‌رود، به مفاهیم دینی، بودیسم، هندویسم و نمادهای مذهبی نزدیک‌تر می‌شود. در اواخر عمر گاهی طوری حرف می‌زند که انگار با نوعی پذیرش دینی یا دست‌کم با احترام عمیق به دین سخن می‌گوید. اما من جایی ندیده‌ام که بتوانم با قطعیت بگویم او صریحاً اعلام کرده که به خدا به معنای مشخصی ایمان آورده است.

چیزی که در سراسر زندگی یونگ ثابت است، احترام او به دین به عنوان پدیده‌ای روانی و فرهنگی است. حتی در اوج موضع غیرمذهبی هم می‌گوید دین چیزی شبیه ایدئولوژی نیست که به آسانی کنار گذاشته شود. دین به طور طبیعی نیازهای بسیار عمیق روانی بشر را پاسخ می‌دهد. نمادهای مذهبی، مناسک و شعائر، مجموعه‌ای از رفتارها و تصاویرند که تسلی‌بخش‌اند و کمبودهای عمیق روان انسان را جبران می‌کنند.

در نگاه یونگ، دین یک خطای سادهٔ فکری نیست که با چند استدلال علمی از بین برود. اگر چنین بود، با رشد علم و آموزش، دین باید به سادگی محو می‌شد. اما دین در شکل‌های مختلف بازمی‌گردد، چون به سطحی از روان مربوط است که فقط با استدلال منطقی اداره نمی‌شود. انسان نیاز به نماد، آیین، تکرار، روایت، تصویر بزرگ، معنا و اتصال به چیزی فراتر از من روزمره دارد. اگر دین سنتی کنار برود، این نیاز در شکل‌های دیگری سر بلند می‌کند.

به همین دلیل یونگ نسبت به نمادزدایی جهان مدرن بدبین است. او می‌گوید علم جدید و ایدئولوژی‌های جدید ذهن بشر را از نماد تهی می‌کنند. نتیجه این نیست که انسان کاملاً عقلانی و آرام می‌شود؛ نتیجه ممکن است این باشد که انرژی‌های ناخودآگاه راه‌های خطرناک‌تری پیدا کنند. جنگ‌های بزرگ قرن بیستم برای یونگ نمونه‌ای از همین فاجعه بودند: جمعیت‌هایی که دین سنتی و نمادهای قدیمی را از دست داده‌اند، در ایدئولوژی‌های سیاسی، نژادی یا ملی شور شبه‌دینی پیدا می‌کنند.

یونگ می‌گوید همان‌طور که سیر تکامل جسمانی در میلیون‌ها سال اندام‌هایی را پدید آورده و شما نمی‌توانید یک‌شبه تصمیم بگیرید گوش انسان را بردارید و چیز دیگری جای آن بگذارید، دین هم در طول قرن‌ها و اعصار شکل گرفته است. اگر می‌بینید مسیحیت، اسلام، بودیسم و ادیان بزرگ دیگر شیوع پیدا کرده‌اند، این شیوع نشانهٔ آن است که آن‌ها چیزی عمیق را پوشش می‌دهند. نمی‌شود به سادگی گفت دین را کنار می‌گذاریم و مسئله تمام می‌شود.

یونگ معتقد بود اگر با مذهب مبارزه شود و نمادپردازی دینی از بین برود، انسان به سراغ ایدئولوژی‌های تازه‌ای می‌رود که همان نیاز را به شکلی خطرناک‌تر پاسخ می‌دهند؛ مثلاً ناسیونالیسم، کمونیسم یا شکل‌های دیگر ایدئولوژی جمعی. او در مقاله‌ای معروف گردهمایی‌های کمونیستی را با شعائر دینی مقایسه می‌کند: مردم در میدان یا مکان مقدس‌گونه‌ای جمع می‌شوند، پرچم‌هایی را که نمادند بالا می‌برند، شعارهای ثابت می‌دهند، روح جمعی پیدا می‌کنند و تخلیه می‌شوند. یعنی اگر مسیحیت یا دین سنتی را کنار گذاشتید، الزاماً مناسک و نمادها را کنار نگذاشته‌اید؛ فقط شکل دیگری از آن‌ها ساخته‌اید.

تفاوت از نظر یونگ این است که ادیان در طول صدها و هزاران سال شکل گرفته‌اند و عمیقاً با نیازهای روانی انسان سازگار شده‌اند، اما ایدئولوژی‌های جدید، ساختگی و ناگهانی‌اند و معلوم نیست بتوانند امنیت روانی ایجاد کنند. به همین دلیل است که او دین را چیزی قابل احترام می‌داند، حتی اگر به معنای اعتقادیِ ساده مؤمن نباشد.

در عین حال، به نظر من اصلاً مهم نیست که یونگ شخصاً مذهبی بوده یا نه. حرف‌های او را باید مستقل از اعتقادات شخصی‌اش بررسی کرد. همان‌طور که در کلاس فیزیک از کسی نمی‌پرسید آیا اینشتین خدا را قبول داشته یا نه تا ببینید نظریهٔ نسبیت را بپذیرید یا نه، در اینجا هم لازم نیست ابتدا تکلیف اعتقادات شخصی یونگ را روشن کنیم. ما با تکنیک‌ها، مفاهیم و شیوه‌های تحلیل او کار داریم.

حتی می‌شود گفت یونگ از جهتی آخرین سنگری است که اگر کسی بخواهد دین را به نفع مذهب ساده‌انگارانه اثبات کند، باید از آن عبور کند. چرا؟ چون بسیاری از پدیده‌های عجیب و غریبی که ممکن است به نفع مذهب تلقی شوند، در نظریهٔ یونگ تعبیر روان‌شناختی و حتی ماتریالیستی پیدا می‌کنند. اگر رؤیایی پیش‌گویانه ببینید و بعد اتفاقی بیفتد، یونگ می‌گوید این لزوماً چیزی را به معنای دینی اثبات نمی‌کند؛ ممکن است برای آن توضیحی روانی و طبیعی وجود داشته باشد. بنابراین پدیده‌هایی که آدم مذهبی شاید از آن‌ها برای اثبات امر ماورایی استفاده کند، در نظریهٔ یونگ می‌توانند توضیح دیگری پیدا کنند.

از همین جهت، برچسب زدن به یونگ به عنوان آدمی صرفاً مذهبی یا متعصب، ساده‌سازی است. بعضی‌ها وقتی می‌بینند یونگ دربارهٔ رؤیا، پیش‌آگاهی، هم‌زمانی، نمادهای دینی یا تجربه‌های شبیه مکاشفه حرف می‌زند، فوراً خیال می‌کنند او دارد از دین به معنای متداول دفاع می‌کند. اما می‌شود برعکس هم دید: او بسیاری از چیزهایی را که پیش‌تر فقط در قلمرو مذهب فهمیده می‌شدند، وارد دستگاه روان‌شناختی می‌کند. بنابراین نه می‌شود او را به سادگی واعظ دینی دانست، نه می‌شود اهمیت دین در دستگاه او را حذف کرد.

در نهایت، مهم‌ترین نکته برای ما این است که نظریهٔ یونگ دربارهٔ نماد و رؤیا، مستقل از اعتقاد شخصی او به کار ما می‌آید. اگر بخواهیم بعداً دربارهٔ دین، اسطوره یا آیین تحلیل روان‌کاوانه انجام بدهیم، ناچار باید این مسئله را دقیق‌تر باز کنیم. اما در این مرحله، مسئلهٔ اصلی فهمیدن ابزارهاست.

نمونه‌های قرآنی و مسئلهٔ تعبیر

پس اینکه یونگ دربارهٔ رؤیا، نماد، دین و پدیده‌های عجیب حرف می‌زند، به این معنا نیست که باید او را در معنای سادهٔ کلمه مذهبی دانست. مسئلهٔ ما هم این نیست. ما می‌خواهیم تکنیک‌ها و مفاهیم روان‌کاوی را بفهمیم و بعد یاد بگیریم چگونه می‌شود آن‌ها را در نقد فرهنگی به کار برد. فقط وقتی می‌خواهیم همین مفاهیم را دربارهٔ شعائر دینی یا خود دین به کار ببریم، شاید مسئلهٔ سازگاری نظریهٔ یونگ با دین دوباره مطرح شود.

این تأکید را از آن جهت تکرار می‌کنم که در بحث‌های نظری، گاهی خیلی زود بحث به شخصیت و اعتقادات صاحب نظریه کشیده می‌شود. کسی می‌پرسد یونگ مذهبی بود یا نبود، فروید ملحد بود یا نبود، لکان چه اعتقادی داشت، و بعد خیال می‌کند تکلیف نظریه روشن شده است. در حالی که ما فعلاً با یک دستگاه مفهومی و یک روش کار داریم. ممکن است کسی از نظر شخصی اعتقاداتی داشته باشد که ما نمی‌پسندیم، اما ابزار نظری او همچنان مفید باشد. برعکس، ممکن است کسی از نظر اعتقادی به ما نزدیک باشد، اما نظریه‌اش برای تحلیل رؤیا و فرهنگ چندان کار نکند.

در مورد یونگ، حتی اگر بپذیریم که در اواخر عمر به مفاهیم دینی نزدیک شده، باز باید دید این نزدیکی دقیقاً به چه معناست. او معمولاً دین را به عنوان واقعیت روانی، نمادین و فرهنگی می‌فهمد. یعنی وقتی از خدا، روح، آیین یا تجربهٔ دینی حرف می‌زند، الزاماً مثل یک متکلم رسمی یا دیندار سنتی حرف نمی‌زند. او می‌پرسد این تصاویر در روان انسان چه کار می‌کنند، چه نیازی را پاسخ می‌دهند، و چرا در فرهنگ‌های گوناگون دوباره و دوباره ظاهر می‌شوند.

پس پرسش اصلی این نیست که آیا خود یونگ در پایان عمر دقیقاً به چه چیزی ایمان داشت. پرسش اصلی این است که نظریهٔ او دربارهٔ نماد و ناخودآگاه چطور می‌تواند رؤیا، آیین، اسطوره و فرهنگ را روشن کند. اگر این روش کار کند، مستقل از اعتقادات شخصی او ارزش دارد. اگر کار نکند، مذهبی یا غیرمذهبی بودن او هم کمکی به آن نمی‌کند.

حضار: پرسشی مطرح می‌شود دربارهٔ اینکه اگر شعائر و نمادهای دینی باعث می‌شوند انسان کمتر فکر کند یا از خودآگاهی فاصله بگیرد، آیا این چیز بدی نیست؟ همچنین بحث به تاریخ دین، پدرسالاری، مادر سالاری، مسیحیت، ایدئولوژی و نقش اجتماعی دین کشیده می‌شود.

پاسخ من این است که باید توجه کنید وقتی از منظر یونگ حرف می‌زنیم، بسیاری از پیش‌فرض‌های رایج دانشگاهی و غربی را باید کنار بگذاریم. یونگ دقیقاً در خلاف جریان اصلی تمدن غرب شنا می‌کند. تمدن غرب از یونان تا روشنگری و علم جدید، به خودآگاهی، تفکر، تحلیل عقلانی و زبان مفهومی اصالت داده است. از دید یونگ، این یک‌جانبه‌گرایی خطرناک است. او نمی‌گوید خودآگاهی بد است؛ می‌گوید روان سالم نیازمند تعادل میان خودآگاهی و ناخودآگاهی است. اگر فقط خودآگاهی و تفکر عقلانی را مقدس کنیم، بخش‌های عمیق‌تر روان را سرکوب می‌کنیم.

در فضای آکادمیک معمولاً فرض بر این است که هرچه عقلانی‌تر، تحلیلی‌تر و خودآگاهانه‌تر باشد، بهتر است. یونگ دقیقاً به همین فرض اعتراض دارد. او می‌گوید خودآگاهی بشر مدرن بیش از اندازه رشد کرده و از ریشه‌های ناخودآگاه جدا شده است. این جدا شدن ممکن است در ظاهر به علم، تکنولوژی و قدرت عملی منجر شود، اما از نظر روانی انسان را فقیر و یک‌سویه می‌کند. انسان فقط موجودی نیست که با مفاهیم و فرمول‌ها زندگی کند؛ با تصویر، رؤیا، آیین، عاطفه و نماد هم زندگی می‌کند.

برای همین است که یونگ به فرهنگ‌های کهن و شرقی علاقه دارد. او نمی‌گوید باید به گذشته برگردیم و علم را کنار بگذاریم؛ اما می‌گوید آن فرهنگ‌ها چیزهایی را حفظ کرده بودند که غرب مدرن از دست داده است. در آن فرهنگ‌ها، رؤیا، نماد، آیین، بدن، طبیعت و امر مقدس هنوز از زندگی جدا نشده بودند. در غرب جدید، بسیاری از این‌ها یا خرافه شمرده شدند یا به حاشیه رفتند. نتیجه از نظر یونگ، انسانی است که از نظر تکنیکی قدرتمندتر است، اما از نظر روانی کم‌ریشه‌تر.

از همین جاست که فهم یونگ برای ما دشوار می‌شود. ما در نظام آموزشی‌ای بزرگ شده‌ایم که تفکر خودآگاه، استدلال، علم، روش و زبان قراردادی را معیار اصلی می‌داند. یونگ می‌گوید این‌ها کافی نیستند. در فرهنگ‌های شرقی، در عرفان، در دین‌های باستانی و در سنت‌های نمادین، راه‌های دیگری برای تماس با حقیقت روانی وجود داشته است؛ راه‌هایی که از تکرار ذکر، آیین، تصویر، اسطوره، خواب و نماد می‌گذرند.

وقتی در آیینی دینی ذکر تکرار می‌شود، از منظر روان‌شناختی یکی از کارکردهایش این است که فرد را از حالت معمول خودآگاهی بیرون می‌آورد. در عرفان هم همین را می‌بینید: حقیقت الزاماً با فکر کردن مفهومی به دست نمی‌آید. گاهی باید آینهٔ ذهن را از افکار عادی پاک کرد تا چیزی دیگر بازتاب پیدا کند. یونگ هم به شکلی روان‌کاوانه به همین موضوع نزدیک می‌شود. برای او رها شدن موقت از خودآگاهی، همیشه چیز بدی نیست؛ می‌تواند راهی باشد برای تماس با لایه‌های عمیق‌تر روان.

تکرار ذکر، حرکت‌های آیینی، موسیقی، سکوت، مراقبه و حتی بعضی شکل‌های نماز یا نیایش، همگی می‌توانند ساختار معمول خودآگاهی را شل کنند. در دیدگاه عقل‌گرایانهٔ خام، این ممکن است خطرناک یا بی‌فایده به نظر برسد؛ اما از نظر یونگ، خودآگاهی همیشه مرکز همهٔ حقیقت نیست. اگر کسی تمام زندگی را فقط در سطح خودآگاه و تحلیلی بگذراند، ارتباطش با بخش‌های عمیق‌تر خود را از دست می‌دهد. آیین‌ها می‌توانند راهی کنترل‌شده و فرهنگی برای تماس با آن بخش‌ها باشند.

البته هر آیینی می‌تواند فاسد، تهی یا ابزار سلطه شود. این را نباید انکار کرد. اما از این واقعیت نمی‌شود نتیجه گرفت که خود آیین بی‌ارزش است. همان‌طور که از سوءاستفاده از علم نمی‌شود نتیجه گرفت علم بی‌ارزش است، از سوءاستفاده از دین یا آیین هم نمی‌شود نتیجه گرفت که همهٔ نمادها و شعائر بی‌معنا هستند. یونگ دقیقاً می‌خواهد کارکرد عمیق آن‌ها را بفهمد.

بنابراین اگر شما با این پیش‌فرض شروع کنید که هر چیزی که باعث شود من کمتر فکر کنم بد است، این دقیقاً همان پیش‌فرض مدرن غربی است که یونگ با آن مسئله دارد. از دید او، زندگی فقط تفکر خودآگاه نیست. انسان فقط با زبان قراردادی و منطق رسمی زندگی نمی‌کند. بخش عظیمی از روان ما ناخودآگاه است و نماد، آیین و رؤیا راه‌هایی برای ارتباط با آن بخش‌اند.

یونگ با صراحت می‌گوید غربی‌ها باید از شرقی‌ها چیز یاد بگیرند. او حتی گاهی فرهنگ غرب را به شدت منحرف می‌داند، چون از معنویت، نماد، آیین و نیازهای عمیق روانی فاصله گرفته است. علم و تکنولوژی زندگی مادی را بالا برده‌اند، اما به تنهایی نیازهای عمیق روان انسان را پاسخ نمی‌دهند. از همین رو، تمدن غرب ممکن است از بیرون پیشرفته به نظر برسد، اما از درون گرفتار فقر نمادین و روانی باشد.

در مورد نکات تاریخی‌ای که در سؤال مطرح شد هم باید احتیاط کرد. مثلاً این تصور که در تاریخ بشر دوره‌های روشن مادر سالاری داشته‌ایم، امروز دیگر چندان پذیرفته نیست. حتی سیمون دوبووار، که طبعاً باید از چنین ایده‌ای استقبال می‌کرد، در «جنس دوم» اشاره می‌کند که بسیاری از پژوهش‌های مربوط به مادر سالاری آن‌قدر ضعیف‌اند که فقط به کار خنده می‌آیند. یا مثلاً نمی‌شود منشأ مسیحیت را مستقیماً به نیازهای امپراتوری روم یا فرهنگ هلنیستی نسبت داد. مسیحیت در آغاز، در بستر فرهنگ یهودی شکل گرفت. البته بعداً وقتی وارد جهان رومی و هلنیستی شد و پس از چند قرن در امپراتوری روم مستقر شد، تغییرات زیادی کرد. مسیحیت قرن چهارم با مسیحیت قرن اول فرق دارد، اما این تفاوت تاریخی را نباید با منشأ اولیه یکی گرفت.

این تمایز در تاریخ ادیان خیلی مهم است. یک دین ممکن است در آغاز به شکل جنبشی کوچک، حتی اعتراضی یا حاشیه‌ای، پدید بیاید؛ اما بعد از چند قرن وارد ساختار قدرت شود و کاملاً تغییر شکل بدهد. اگر امروز ببینیم اخلاق مسیحی یا یک نهاد دینی برای کنترل اجتماعی به کار می‌رود، نمی‌توانیم فوراً نتیجه بگیریم که منشأ آن هم دقیقاً همین کارکرد بوده است. باید تاریخ تحول را دید. همین دربارهٔ اسلام، یهودیت، بودیسم و دیگر سنت‌ها هم صادق است. آنچه در یک دوره کارکردی دارد، الزاماً منشأ اولیهٔ آن نیست.

در بحث‌های فرهنگی خیلی رایج است که کسی از وضعیت امروزی یک ایدئولوژی یا دین نتیجه بگیرد که از ابتدا برای همان وضعیت ساخته شده بوده است. این خطای تاریخی است. شکل نهایی، نتیجهٔ قرن‌ها تغییر، تفسیر، قدرت، مقاومت، ترجمه و انتقال فرهنگی است. اگر بخواهیم روان‌کاوانه یا تاریخی تحلیل کنیم، باید این لایه‌ها را از هم جدا کنیم.

همین طور دربارهٔ ایدئولوژی‌ها باید گفت هر ایدئولوژی می‌تواند به چیز وحشتناکی تبدیل شود. مارکسیسم از نظر فکری یکی از قوی‌ترین ایدئولوژی‌های تاریخ جدید است و مارکس بدون شک از بزرگ‌ترین متفکران اجتماعی بوده است. اما شکل‌های سیاسی و حکومتی مارکسیسم می‌توانند به فجایع تبدیل شوند. این دربارهٔ دین هم صادق است و دربارهٔ ایدئولوژی‌های دیگر هم. بحث این نیست که هر ایدئولوژی چون می‌تواند منحرف شود، بی‌ارزش است؛ بحث این است که باید سطح روانی، اجتماعی و تاریخی آن را جداگانه فهمید.

در مورد بودیسم هم اگر فقط از زاویهٔ تحرک اجتماعی نگاه کنیم و بگوییم چون آدم‌ها را به انقلاب یا مبارزهٔ اجتماعی وادار نمی‌کند پس بد است، این نگاه خیلی محدود است. بودایی‌ها دنبال چیز دیگری‌اند: رشد فردی، رهایی از رنج، تحول درونی. یونگ به بودیسم و هندویسم علاقه دارد چون در آن‌ها مفهوم پیشرفت در زندگی، صرفاً پیشرفت اقتصادی یا اجتماعی نیست؛ پیشرفت روانی و معنوی است. از دید او، فرهنگ غرب این معنای پیشرفت را تا حد زیادی از دست داده است.

این نکته نشان می‌دهد معیار خوب بودن یک فرهنگ یا دین فقط میزان حرکت اجتماعی یا سیاسی آن نیست. اگر کسی با نگاه کاملاً اجتماعی به همه چیز بنگرد، ممکن است بگوید فرهنگی که مردم را به انقلاب و تغییر ساختار اجتماعی وادار نمی‌کند، منفعل است. اما از دید یونگ، مسئلهٔ اصلی گاهی رشد درونی و تعادل روانی است. شاید یک سنت دینی در سطح سیاسی محافظه‌کار به نظر برسد، اما در سطح روانی ابزارهایی عمیق برای مواجهه با رنج، مرگ، میل، اضطراب و خودخواهی داشته باشد.

باز هم این به معنای دفاع ساده از هر سنت دینی نیست. هر سنتی می‌تواند سرکوبگر شود، خرافه بسازد یا با قدرت پیوند بخورد. اما اگر فقط با معیار سیاست و جامعه به آن نگاه کنیم، بخش روانی و نمادین آن را از دست می‌دهیم. یونگ دقیقاً می‌خواهد همین بخش را جدی بگیرد.

در همین بحث ایدئولوژی هم باید دقت کرد. مارکسیسم، مثلاً، از نظر فکری یکی از قوی‌ترین دستگاه‌های تحلیل اجتماعی در تاریخ جدید است و مارکس بی‌تردید متفکری بسیار بزرگ بود. اما همین دستگاه وقتی به ایدئولوژی حکومتی و حزبی تبدیل می‌شود، می‌تواند به شکل‌های وحشتناک برسد. از این نمی‌شود نتیجه گرفت که تمام قدرت تحلیلی مارکس بی‌ارزش است؛ همان‌طور که از فساد تاریخی دین نمی‌شود نتیجه گرفت تمام کارکرد نمادین و روانی دین بی‌ارزش است. باید سطح‌ها را جدا کرد.

بخش زیادی از سوءتفاهم از اینجا می‌آید که ما می‌خواهیم همه چیز را با یک معیار بسنجیم. اگر معیارمان فقط آزادی سیاسی باشد، یک نتیجه می‌گیریم؛ اگر معیارمان رشد درونی باشد، نتیجهٔ دیگری. اگر معیارمان قدرت تحلیلی باشد، باز نتیجهٔ دیگری. یونگ مدام ما را مجبور می‌کند که از معیار صرفاً عقلانی و اجتماعی فاصله بگیریم و بپرسیم این پدیده برای روان انسان چه می‌کند.

پس باز تأکید می‌کنم: اگر می‌خواهیم یونگ را بفهمیم، باید موقتاً از پیش‌فرض‌های غربی و آکادمیک خودمان فاصله بگیریم. نباید تصور کنیم تفکر مفهومی و خودآگاه تنها راه شناخت است. از دید یونگ، رؤیا، نماد، آیین، اسطوره و دین همه زبان‌هایی‌اند که روان از طریق آن‌ها با خودش حرف می‌زند.

سؤال: ممکن است رؤیا از نظر متن کاملاً رئالیستی باشد، یعنی آدم‌ها و اتفاق‌ها واقعی به نظر برسند، اما خود رؤیابین احساس کند فضای رؤیا غیرواقعی یا ناآشناست. این را چگونه باید فهمید؟

پاسخ این است که این نکته جالب است، اما کمی با بحث فعلی فرق دارد. من الآن دربارهٔ متن رؤیا حرف می‌زنم: اینکه خود تصویرها و رخدادهای رؤیا چقدر رئالیستی یا نمادین‌اند. شما دارید از کیفیت ذهنی و احساسی رؤیا حرف می‌زنید؛ اینکه همه چیز در متن رؤیا واقعی است، اما احساس رؤیابین نسبت به آن واقعیت، عادی نیست. این ممکن است اتفاق بیفتد، هرچند من خیلی کم با چنین نمونه‌ای روبه‌رو شده‌ام. اگر رؤیای خاصی در این زمینه باشد، می‌تواند آن‌قدر جالب باشد که جداگانه به آن اشاره کنیم.

اما در قواعد کلی فعلاً موضوع من این است که وقتی متن رؤیا را می‌بینیم، تشخیص دهیم تصویرها و رخدادها چقدر نمادین‌اند. اینکه رؤیابین نسبت به همان متن چه احساسی دارد، بحث بسیار مهم دیگری است.

ادامهٔ نمونه‌های قرآنی و مسئلهٔ تعبیر

به بیان دیگر، ممکن است متن رؤیا رئالیستی باشد اما کیفیت تجربهٔ رؤیا عجیب باشد. این کیفیت را باید یادداشت کرد، اما نباید آن را با سطح نمادین بودن متن یکی گرفت. وقتی می‌گویم رؤیا رئالیستی یا نمادین است، دربارهٔ تصویرها و رخدادها حرف می‌زنم. وقتی شما می‌گویید همه چیز واقعی بود اما حس می‌کردم واقعی نیست، دربارهٔ لحن درونی رؤیا حرف می‌زنید. این هم برای تعبیر مهم است، اما مسئلهٔ دیگری است.

ادامهٔ نمونه‌های قرآنی و مسئلهٔ تعبیر

اگر کسی چنین رؤیایی داشته باشد، لازم است دقیق‌تر بداند این حس غیرواقعی بودن از کجا می‌آمد. آیا مکان آشنا بود ولی نور و فضا عجیب بود؟ آیا آدم‌ها واقعی بودند ولی رفتارشان سرد یا مصنوعی بود؟ آیا خود فرد در رؤیا حس می‌کرد تماشاگر است؟ این جزئیات می‌تواند معنا داشته باشد، ولی فعلاً برای ساختن قواعد کلی، باید بحث متن رؤیا را جدا نگه داریم.

رویا، دین و امکان سازگاری با یونگ

احساس آدم هنگام رؤیا دیدن بسیار مهم است. اگر کسی رؤیایی تعریف کند، باید از او پرسید در آن لحظه چه احساسی داشته است: ترسیده؟ خوشحال بوده؟ بی‌تفاوت بوده؟ احساس گناه داشته؟ آرام بوده؟ این احساس در نحوهٔ برخورد با رؤیا تأثیر می‌گذارد.

مثال ساده‌ای که قبلاً هم به آن اشاره کرده‌ام مربوط به ظاهر شدن بیماری‌ها در خواب است. ممکن است کسی در رؤیا ببیند شکمش پاره شده و از آن خون می‌آید. اگر در رؤیا کاملاً خونسرد باشد و نترسد، این احتمال وجود دارد که رؤیا به بیماری یا مسئله‌ای جسمانی اشاره کند. اما اگر همین صحنه را ببیند و چنان بترسد که انگار وحشتناک‌ترین تجربهٔ عمرش است، آن‌وقت احتمالاً باید آن را نمادین تعبیر کرد. پس خود صحنه به تنهایی کافی نیست؛ احساس رؤیابین هم در تعبیر نقش دارد.

این مثال نشان می‌دهد که حتی ترسیدن یا نترسیدن می‌تواند جهت تعبیر را عوض کند. اگر کسی صحنه‌ای واقعاً ترسناک می‌بیند اما در رؤیا کاملاً آرام است، شاید رؤیا دارد چیزی را به صورت گزارش یا نشانهٔ جسمانی نشان می‌دهد. اما اگر همان تصویر با وحشت شدید همراه باشد، احتمالاً تصویر، بار روانی و نمادین دارد. بنابراین وقتی از کسی رؤیایی می‌شنوید، پرسیدن «چه احساسی داشتی؟» پرسشی فرعی نیست؛ یکی از پرسش‌های اصلی است.

گاهی هم احساس رؤیا با متن ظاهری آن تناقض دارد. ممکن است در رؤیا اتفاقی ظاهراً خوب رخ دهد، اما فرد احساس اضطراب کند. یا اتفاقی ظاهراً خطرناک رخ دهد، ولی فرد احساس آزادی کند. همین تناقض‌ها بسیار مهم‌اند. رؤیا ممکن است از طریق همین تفاوت میان ظاهر و احساس، معنای خودش را منتقل کند.

همین‌طور اگر کسی در رؤیا ببیند کاری انجام می‌دهد، احساس او تعیین‌کننده است. اگر در رؤیا هنگام انجام آن کار احساس بدی دارد، شاید رؤیا دارد هشدار می‌دهد که این کار را نکن. اما اگر احساس خوبی دارد و رؤیا حالتی تأییدکننده و مبارک دارد، شاید رؤیا دارد می‌گوید این کار را انجام بده. بنابراین احساس رؤیابین می‌تواند معنای رؤیا را به سمت‌های متفاوتی ببرد.

برای نمونه، ممکن است کسی خواب ببیند وارد جایی می‌شود، درسی را می‌خواند، یا کاری تازه را شروع می‌کند. اگر در رؤیا اضطراب، تهوع، سنگینی یا حس اشتباه بودن دارد، آن صحنه می‌تواند هشدار باشد. اما اگر در همان صحنه احساس سبکی، شادی یا آرامش دارد، ممکن است معنای کاملاً متفاوتی پیدا کند. بنابراین تعبیر رؤیا فقط ترجمهٔ نمادها نیست؛ خواندن کیفیت عاطفی رؤیاست.

به همین علت، وقتی رؤیا را یادداشت می‌کنید، فقط ننویسید چه دیدید؛ بنویسید چه حسی داشتید. ترس، شادی، شرم، گناه، تعجب، بی‌تفاوتی، آرامش، لذت، تهوع یا حس تقدس، همه می‌توانند در تعبیر مؤثر باشند. گاهی همین یک کلمهٔ احساسی، مسیر تعبیر را از ریشه عوض می‌کند.

پس باید دو نکته را جدا کنیم: یکی سطح نمادین بودن متن رؤیا، و دیگری احساس و کیفیت ذهنی رؤیابین هنگام رؤیا. هر دو مهم‌اند، اما بحث فعلی ما بیشتر دربارهٔ متن رؤیا و سطح نمادین بودن آن است.

در عمل، وقتی کسی رؤیایی را برای تعبیر می‌آورد، من ترجیح می‌دهم این چند پرسش را مرحله‌به‌مرحله جلو ببرم. نخست متن رؤیا را تا حد ممکن دقیق می‌گیرم: چه کسی بود؟ کجا بود؟ چه اتفاقی افتاد؟ پایان رؤیا چه شد؟ بعد می‌پرسم خود رؤیابین در رؤیا حضور داشت یا فقط شاهد بود. بعد سطح رئالیستی یا نمادین بودن رؤیا را بررسی می‌کنم. بعد تازه احساس‌ها را می‌پرسم: ترس، شادی، بی‌تفاوتی، شرم، میل، آرامش یا هر حالت دیگر. سپس به زندگی واقعی فرد نگاه می‌کنم تا ببینم آدم‌ها و مکان‌ها واقعی‌اند یا نمادین.

این ترتیب کمک می‌کند تعبیر از هم نپاشد. اگر از همان ابتدا سراغ معنای نماد برویم، ممکن است شتاب‌زده شویم. اگر فقط احساس‌ها را بگیریم و متن را رها کنیم، ممکن است از ساختار رؤیا دور شویم. اگر فقط زندگی شخصی را ببینیم و معنای جمعی نماد را فراموش کنیم، تعبیر خیلی محدود می‌شود. اگر فقط نماد جمعی را ببینیم و زندگی فرد را نادیده بگیریم، تعبیر کلیشه‌ای می‌شود. کار درست این است که همهٔ این سطح‌ها را در کنار هم نگه داریم.

برای نمونه، اگر کسی در خواب پرنده‌ای ببیند، پرنده می‌تواند در سطحی به آزادی، روح، پرواز، پیام، خیال یا چیزی آسمانی اشاره کند. اما اگر این فرد پرنده‌ای خاص داشته، یا از پرنده می‌ترسد، یا همان روز با پرنده‌ای برخورد کرده، این زمینهٔ شخصی هم مهم می‌شود. اگر پرنده در رؤیا روی سر کسی نشسته، معنایی دارد؛ اگر از بدن مرده‌ای می‌خورد، معنایی دیگر؛ اگر راه را نشان می‌دهد، معنایی دیگر. بنابراین تعبیر نماد، همیشه در متن رؤیا ساخته می‌شود.

این همان چیزی است که در رؤیای نانوا می‌بینیم. پرنده‌ها در آن رؤیا صرفاً نماد لطیف روح یا آزادی نیستند؛ پرنده‌هایی‌اند که چیزی را از روی سر او می‌خورند. متن رؤیا جهت تعبیر را تعیین می‌کند. اگر همان پرنده‌ها در رؤیای دیگری راهی را نشان می‌دادند، معنای دیگری پیدا می‌کردند. پس حتی نمادهای ثابت هم در متن‌های مختلف زنده و متغیرند.

برای بحث نمادها، من کتابی آورده‌ام که می‌توانم معرفی کنم. چند کتاب در بازار کتاب بوده، بعضی شاید هنوز باشد و بعضی نباشد، که مجموعه‌ای از نمادهای رؤیا و معانی آن‌ها را آورده‌اند. بیشتر این کتاب‌ها کاملاً انحرافی و تجاری‌اند؛ از همان کتاب‌هایی که مثلاً می‌گویند اگر عنکبوت دیدید فلان می‌شود، اگر سفر دیدید بهمان می‌شود، و از این دست حرف‌ها. اما چند کتاب هست که چنین نیستند؛ یعنی در فضای روان‌کاوی یا روان‌شناسی نوشته شده‌اند، نه صرفاً برای فروش بیشتر.

یکی از کتاب‌هایی که می‌شود به آن اعتماد نسبی داشت، کتابی است از پاملا بال که در فارسی با عنوان «ده هزار تعبیر خواب» منتشر شده است؛ ناشرش کتاب‌سرای تندیس بوده است. فکر می‌کردم شاید عنوان اصلی‌اش چیز دیگری باشد، اما ظاهراً عنوان اصلی هم نزدیک به همین است: «ده هزار رؤیای تفسیرشده». البته واقعاً ده هزار رؤیای کامل در کتاب نیست؛ بیشتر مدخل‌های نمادین دارد. در میان کتاب‌هایی که در ایران چاپ شده، این کتاب مدخل‌های زیادی دارد و از این نظر مفید است.

این کتاب را نباید مثل کتاب‌های بازاری تعبیر خواب خواند؛ یعنی نباید خیال کرد هر مدخل یک جواب قطعی می‌دهد. ارزشش در این است که شما را با میدان معنایی نماد آشنا می‌کند. وقتی می‌بینید برای یک نماد چند سطح آورده، متوجه می‌شوید که نماد فقط یک معنی ندارد. یک معنی ممکن است طبیعی و روزمره باشد، یک معنی روانی‌تر و شخصی‌تر، و یک معنی عمیق‌تر یا معنوی‌تر. همین عادت دادن ذهن به چندسطحی دیدن نماد، برای تعبیر رؤیا مفید است.

البته هیچ کتابی جای تحلیل خود رؤیا را نمی‌گیرد. اگر در کتابی نوشته باشد فلان حیوان یا فلان شیء معنای خاصی دارد، شما باز باید ببینید آن حیوان یا شیء در متن رؤیای شما چگونه آمده است. آیا تهدید می‌کند یا کمک می‌کند؟ آیا زنده است یا مرده؟ آیا با شما حرف می‌زند؟ آیا شما از آن می‌ترسید یا دوستش دارید؟ نماد در متن زنده می‌شود، نه در فرهنگ لغت.

نکتهٔ مهمی که می‌خواستم دربارهٔ آن بگویم این است که در این کتاب سطح‌های تعبیر یک نماد تا حدی رعایت شده است. برای هر مدخل معمولاً سه سطح می‌آورد. در مقدمه هم توضیح می‌دهد که این سه سطح به نوعی از معنای طبیعی‌تر و روزمره‌تر شروع می‌کنند و به معنای عمیق‌تر و گاهی معنوی‌تر می‌رسند. بنابراین از این جهت کتاب خوبی است. نظریهٔ زیادی ندارد، اما برای مراجعه به نمادها و دیدن چند سطح معنایی می‌تواند مفید باشد.

کتاب دیگری هم هست که قبلاً معرفی کرده‌ام: «خواب و تعبیر خواب» از ارنست اَپلی. نسخه‌ای که من دارم از نشر میتراست، اما فکر می‌کنم بعداً ناشر دیگری آن را چاپ کرده و الآن هم چاپش تمام شده باشد. این کتاب کوچک‌تر است و نمادهایش کمتر است، اما خیلی معتبرتر و قابل اعتمادتر است. یکی از خوبی‌هایش این است که فقط دیکشنری خشک نمادها نیست؛ موضوعی پیش می‌رود. مثلاً فصلی دربارهٔ خوردنی‌ها دارد، فصلی دربارهٔ حیوانات، و بعد توضیح می‌دهد حیوانات چگونه در خواب ظاهر می‌شوند و چرا هر حیوان می‌تواند معنای خاصی داشته باشد.

این نوع برخورد آموزشی بسیار بهتر از فهرست‌های مکانیکی است. وقتی کتاب می‌گوید حیوانات در رؤیا چه جایگاهی دارند، بعد دربارهٔ انواع حیوانات حرف می‌زند و توضیح می‌دهد چرا موش، اسب، مار، سگ یا پرنده می‌تواند معنایی خاص پیدا کند، خواننده کم‌کم یاد می‌گیرد خود نماد را بفهمد. هدف این نیست که شما فقط حفظ کنید فلان چیز یعنی فلان. هدف این است که بفهمید روان چگونه شباهت‌ها، کیفیت‌ها و تجربه‌های بدنی و فرهنگی را به نماد تبدیل می‌کند.

در جلسهٔ بعد اگر فرصت شود، احتمالاً از همین کتاب نمونه‌هایی می‌خوانم. چون برای آموزش، کتابی مناسب است: هم مختصر است، هم خیلی تجاری نیست، هم تلاش می‌کند نشان دهد چرا یک نماد چنین معنایی می‌گیرد. این «چرا» برای ما مهم‌تر از خود فهرست معناهاست. اگر چرا را بفهمیم، می‌توانیم با رؤیاهای تازه هم کار کنیم.

این کتاب تلاش می‌کند توضیح بدهد چرا یک نماد باید چنین معنایی داشته باشد. مثلاً اگر موش در رؤیا ظاهر می‌شود، چرا از نظر روانی می‌تواند به مفهومی خاص اشاره کند؟ چه شباهت‌ها و نسبت‌هایی وجود دارد که این نماد چنین معنایی می‌گیرد؟ از این جهت، کتاب آموزشی خوبی است. بسیاری از کتاب‌های تعبیر خواب فقط می‌گویند فلان چیز یعنی فلان؛ اما این کتاب سعی می‌کند راه فهمیدن معنا را هم نشان دهد.

احتمالاً جلسهٔ آینده بخش‌هایی از این کتاب را می‌خوانم، چون برای کاری که می‌خواهیم انجام بدهیم مناسب است. تا اینجا بحث را به جایی رسانده‌ایم که وقتی متن رؤیا را می‌گیریم، باید بفهمیم رؤیا چقدر نمادین است، رؤیابین چقدر در آن حضور دارد، و بعد مهم‌ترین مرحله این است که نمادها را معنا کنیم. جلسهٔ آینده احتمالاً دقیق‌تر دربارهٔ همین نمادها و سطح‌های تعبیرشان صحبت می‌کنیم.

من مخصوصاً می‌خواهم روی این کار کنیم که چرا یک نماد معنای خاصی می‌گیرد. حفظ کردن فهرست معناها کمکی نمی‌کند. اگر بدانیم چرا موش، مار، اسب، خانه، آب، آتش، خون، کودک یا راه می‌توانند معناهای خاصی داشته باشند، آن وقت در مواجهه با رؤیاهای تازه هم دستمان بازتر است. هدف این نیست که از کتاب جواب آماده برداریم؛ هدف این است که چشممان به منطق نمادین عادت کند.

این منطق نمادین در رؤیا همیشه با بدن و تجربهٔ زیسته هم ارتباط دارد. مثلاً حیوانات فقط مفاهیم انتزاعی نیستند؛ بدن، حرکت، صدا، ترس، اهلی بودن یا وحشی بودن، نزدیکی یا دوری، همه در معنایشان دخالت دارد. خانه فقط یک مفهوم ذهنی نیست؛ جایی است که بدن در آن زندگی می‌کند، پنهان می‌شود، امن یا ناامن می‌شود. آب فقط واژه نیست؛ چیزی است که غرق می‌کند، پاک می‌کند، سیراب می‌کند، می‌زاید یا می‌برد. این کیفیت‌های ملموس، پایهٔ نمادپردازی‌اند.

به همین دلیل، بهترین کتاب‌های نماد آن‌هایی نیستند که فقط معادل می‌دهند، بلکه آن‌هایی‌اند که نشان می‌دهند چرا یک تصویر چنین بار روانی پیدا می‌کند. اگر این «چرا» را بفهمیم، می‌توانیم از رؤیا به اسطوره و از اسطوره به هنر برویم. در همهٔ این‌ها، روان با تصویرهای ملموس حرف می‌زند.

به هر حال، جلسه شاید کمی پراکنده شد، ولی بی‌نتیجه نبود. بخشی از بحث، در واقع توضیح نسبت یونگ با دین، نماد و ناخودآگاه بود. باز خواهش می‌کنم درگیر این نشویم که فروید، یونگ یا لکان شخصاً مذهبی بوده‌اند یا نه. ما به این کار نداریم. هدف این جلسات این است که اجمالاً بفهمیم در روان‌کاوی چه اتفاق‌هایی افتاده و چگونه می‌شود این مفاهیم را به کار برد.

من فکر می‌کنم روان‌کاوی به یک دیسیپلین بسیار مهم در فرهنگ بشری تبدیل شده است. مهم این است که بتوانیم آن را در جاهایی به کار ببریم؛ مثلاً در نقد فرهنگی، در تحلیل آثار هنری، یا حتی اگر خواستیم دربارهٔ خود دین چیزی روان‌کاوانه بگوییم. اما اینکه برای فهم رؤیاها لازم باشد بدانیم یونگ شخصاً چه اعتقادات دینی داشته، به نظر من اهمیت اصلی ندارد. همان‌قدر که در فیزیک، پذیرش یا نپذیرفتن نظریهٔ نسبیت را به اعتقاد شخصی اینشتین دربارهٔ خدا وابسته نمی‌کنیم، اینجا هم نباید فهم تکنیک‌ها و مفاهیم یونگ را به اعتقادات شخصی او وابسته کنیم.

ممکن است کسی از نظر دینی با یونگ موافق نباشد، یا اصلاً دین‌دار باشد و از بعضی توضیح‌های روان‌شناختی او دربارهٔ دین خوشش نیاید. ممکن است کسی هم کاملاً غیرمذهبی باشد و باز از احترام یونگ به دین ناراحت شود. اما این‌ها نباید مانع فهم نظریه شود. ما اول باید بفهمیم یونگ چه می‌گوید: ناخودآگاه جمعی، کهن‌الگو، نماد، رؤیا، آیین، جبران و تعادل روانی. بعد اگر خواستیم، می‌توانیم دربارهٔ نسبت این مفاهیم با دین یا بی‌دینی بحث کنیم.

برای کار فرهنگی، همین مفاهیم بسیار مهم‌اند. وقتی می‌خواهیم فیلم، اسطوره، شعر، آیین یا حتی ایدئولوژی سیاسی را تحلیل کنیم، ناچار با نماد و ناخودآگاه جمعی سروکار داریم. اگر فقط به معنای ظاهری یا به تحلیل اجتماعی بسنده کنیم، بخشی از نیروهای پنهان فرهنگ را نمی‌بینیم. روان‌کاوی، مخصوصاً در شکل یونگی، کمک می‌کند این لایه‌ها را ببینیم.

اگر سؤال را دقیق‌تر کنیم، شاید این باشد: آیا اعتقاد داشتن به یک دین به معنای واقعی کلمه با پذیرفتن حرف‌های یونگ تضاد دارد یا نه؟ جواب دادن به این سؤال ساده نیست. شاید در جلسه‌ای دیگر، اگر بحث به نمادهای دینی برسد، بتوانیم مفصل‌تر درباره‌اش صحبت کنیم. حتی می‌شود گفت یونگ از جهتی بیشتر شبیه منتقد خطرناک دین است تا مدافع سادهٔ آن؛ چون بسیاری از پدیده‌هایی را که ممکن است مذهبی تلقی شوند، در چارچوب روان‌شناختی توضیح می‌دهد. اما در عین حال، نسبت به دین، نماد و آیین احترام عمیق دارد و معتقد است حذف آن‌ها از زندگی انسان فاجعه‌بار است.

برای جلسهٔ آینده احتمالاً یک جلسهٔ کامل دربارهٔ نماد صحبت می‌کنیم. اگر رؤیای خاصی مطرح شود، مخصوصاً رؤیایی که بتواند سطح‌های نمادین بودن یا نقش احساس رؤیابین را روشن کند، می‌شود از آن استفاده کرد. فعلاً مهم‌ترین نکته‌ها این است: رؤیا را جدی بگیرید، آن را بلافاصله ثبت کنید، به تداعی‌های لحظهٔ بیداری توجه کنید، درجهٔ نمادین بودن متن رؤیا را بسنجید، حضور یا عدم حضور خود رؤیابین را در نظر بگیرید، و احساس رؤیابین را فراموش نکنید. بعد از این‌ها می‌شود وارد تعبیر نمادها شد.

در واقع می‌شود گفت تا اینجا هنوز به اصل کار تعبیر وارد نشده‌ایم؛ فقط مقدمات را آماده کرده‌ایم. اول باید رؤیا را از دست فراموشی نجات داد. بعد باید متن رؤیا را درست نوشت. بعد باید سطح رئالیستی یا نمادین بودن آن را دید. بعد باید جایگاه رؤیابین را تشخیص داد. بعد باید احساس‌ها و تداعی‌های نخستین را اضافه کرد. تازه پس از این مراحل می‌رسیم به اینکه نمادها چه معنایی دارند. اگر این مقدمات رعایت نشود، تعبیر رؤیا خیلی زود به حدس‌های بی‌پایه یا کلیشه‌های بازاری تبدیل می‌شود.

هدف ما هم این نیست که تعبیر خواب عامیانه ارائه کنیم. هدف این است که یاد بگیریم چگونه با متن نمادین روبه‌رو شویم. این مهارت در رؤیا شروع می‌شود، اما به هنر، دین، فرهنگ و حتی زندگی اجتماعی گسترش پیدا می‌کند. به همین دلیل، بحث رؤیا در این جلسات جایگاه مرکزی پیدا کرده است.

این مسیر، هم برای زندگی شخصی مفید است و هم برای کار اصلی ما در این جلسات: فهمیدن اینکه روان انسان چگونه در رؤیا، هنر، دین، اسطوره و فرهنگ سخن می‌گوید.

بنابراین بحث امروز را می‌شود این‌طور خلاصه کرد که رؤیا از یک طرف تجربه‌ای کاملاً شخصی است و از طرف دیگر، دریچه‌ای به زبان عمومی روان. برای کار شخصی، رؤیا می‌تواند وضعیت روانی، تعارض‌ها، هشدارها و امکان‌های آیندهٔ فرد را نشان دهد. برای کار فرهنگی، رؤیا به ما یاد می‌دهد چگونه با نماد، تصویر و روایت غیرمستقیم روبه‌رو شویم. همین مهارت بعداً در فهمیدن هنر، آیین، اسطوره و حتی ایدئولوژی به کار می‌آید.

ادامهٔ رویا، دین و امکان سازگاری با یونگ

به همین دلیل، بحث رؤیا را ادامه می‌دهیم، نه به عنوان موضوعی حاشیه‌ای، بلکه به عنوان یکی از بهترین راه‌ها برای فهمیدن تفاوت فروید و یونگ و برای ورود به نقد فرهنگی روان‌کاوانه. در جلسهٔ بعد، اگر فرصت باشد، نمادها را دقیق‌تر می‌خوانیم، از نمونه‌های کتاب استفاده می‌کنیم، و سعی می‌کنیم ببینیم از متن رؤیا چگونه می‌توان به تعبیر منظم و مسئولانه رسید؛ تعبیری که نه به دام تعبیر خواب بازاری بیفتد و نه رؤیا را به بهانه‌ای برای حدس‌های بی‌پایه تبدیل کند.

روانکاوی و فرهنگ·آرشیوِ درس‌گفتارها