→ بازگشت به نقشهٔ جلسات

جلسهٔ ۵۵ · نقشهٔ جلسات

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

دیدگاه‌های سیاسی‑اجتماعیِ یونگ

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این جلسه از ضرورتِ تصریحِ مدلِ انسان در تحلیلِ سیاسی آغاز می‌کند، روان‌کاوی را ظریف‌سازیِ جامعه‌شناسیِ متعارف می‌خواند، فرافکنیِ سایهٔ قومی را شرح می‌دهد، آمریکا و ایران را در دوقطبیِ سایه‌ای می‌سنجد، دشمنیِ منطقی را از دشمنیِ روان‌کاوانه جدا می‌کند، سپس به جوامعِ توده‌ای، اسطوره‌زداییِ مدرن، بازگشتِ ووتان و رومِ باستان، و سر بر آوردنِ جانورِ درونی در رویا و توده می‌رسد.

مدلِ انسان در تحلیلِ سیاسی‌اجتماعی

هر تحلیلِ سیاسی و اجتماعی، خواسته یا ناخواسته، مدلی از انسان را در پسِ خود دارد. حتی وقتی این مدل صریحاً برگزیده نشود، مفروضاتِ آن در نتایج رسوب می‌کند: انسان را موجودی صرفاً اقتصادی می‌بیند یا موجودی با لایه‌های ناخودآگاه، رفتارِ جمعی را به منافعِ طبقاتی فرو می‌کاهد یا به ساختارِ اسطوره‌ایِ یک قوم نیز راه می‌دهد. از این رو ضرورت دارد مدل را مشخص کنیم تا بحث‌ها روشن‌تر شوند و اختلاف‌ها بر سرِ مقدمهٔ پنهان نمانند. بدونِ این تصریح، دو خوانش از یک واقعه می‌توانند بی‌آنکه بدانند از دو انسان‌شناسی سخن می‌گویند، یکدیگر را نقض کنند. وضوحِ مدل، شرطِ مقایسهٔ منصفانهٔ تبیین‌هاست، نه تجملِ نظری.

تحلیل‌های متعارفِ جامعه‌شناختی اغلب می‌کوشند «همه جوامع را تو تئوری‌شون مشابه همدیگر در نظر بگیرند». مکانیسم‌های اقتصادی طبقه می‌سازند، طبقات درگیر می‌شوند، درگیری در سیاست بازتاب می‌یابد — و این اسکلت تقریباً برای هر جامعه‌ای تکرار می‌شود. فایدهٔ این ساده‌سازی روشن است: خطوطِ کلیِ قرنِ بیستمِ اروپا، جنگ‌ها و جابه‌جایی‌های قدرت تا حدی با آن توضیح‌پذیر می‌شوند. محدودیتش نیز روشن است: نمی‌گوید «چرا ملت آلمان شروع‌کننده جنگ‌ها بوده» و چرا رفتارهایی عجیب از خود نشان داده است. پاسخِ کلی به پرسشِ جزئی قانع‌کننده نیست و تاریخِ انضمامی را به نموداری بی‌چهره بدل می‌کند.

روان‌کاویِ اجتماعی در این تصویر نه رقیبِ آن تحلیل‌ها که ظریف‌سازیِ آن‌هاست. «تحلیل روان‌کاوانه یک جور به اصطلاح ریفاینمنت آن تئوری‌هاست»: تاریخ و جغرافیایِ یک جامعه را می‌کاود، شخصیتِ خاصِ آن ملت را می‌خواند، و همچنان مجاز می‌داند که تحلیلِ عرفیِ اقتصادی و طبقاتی نیز روی میز بماند. نباید روان‌کاوی را رقیبِ تحلیل‌های متعارف دانست؛ باید آن را تزریقی دانست که به مدلِ ساده عمق می‌دهد. مدلِ پایه هنوز پایه است؛ مرحلهٔ پیشرفته‌تر وقتی است که بتوان دربارهٔ چیزهایی سخن گفت که در مدلِ همگن‌ساز نمی‌گنجد. ظریف‌سازی یعنی افزودنِ درجهٔ آزادی، نه دور ریختنِ اسکلت.

این ظریف‌سازی پیامدِ روش‌شناختی دارد. اگر فقط طبقه و بازار را ببینیم، تفاوتِ واکنشِ دو ملت به بحرانِ مشابه را نمی‌فهمیم. اگر فقط روانِ فردی را ببینیم، ساختارِ قدرت و توزیعِ ثروت محو می‌شود. ترکیبِ آگاهانهٔ این دو لایه، همان چیزی است که تحلیل را از شعار جدا می‌کند. هدف نه روان‌شناسی‌کردنِ همه‌چیز است و نه انکارِ ناخودآگاه به نامِ واقع‌گراییِ اقتصادی. هدف، مدلی است که هم کلیات را نگه دارد و هم جزئیاتِ شخصیتیِ یک قوم را تاب بیاورد.

ناخودآگاهِ قومی و فرافکنیِ سایه

از دیدگاهِ یونگی، انسان‌ها و ملت‌ها پیوسته عناصرِ ناخودآگاهِ جمعی و قومی را به بیرون می‌افکنند. در تحلیلِ سیاسی‌اجتماعی «ناخودآگاه قومی خیلی مهمه»، چون وضعیتِ خاصِ یک ملت را با آن می‌توان مدل کرد. هر فرد سایه‌ای دارد و آن را بر موجودی بیرونی می‌افکند؛ ملت‌ها نیز چنین‌اند. یک قوم سایهٔ قومی دارد و آن را جایی می‌نشاند. ثباتِ رفتارِ یک ملت، در این خوانش، تا حدی از ثباتِ کهن‌الگوهایی می‌آید که در طولِ تاریخ و در پیوند با جغرافیا تصلب یافته‌اند. تغییرِ سطحیِ شعارها، آن تصلب را یک‌شبه آب نمی‌کند.

مسیرِ شناخت نیز وارونهٔ تصویرِ رایج است. تصویرِ رایج می‌گوید جهان بیرون است و ذهن چون آیینه‌ای پاک آن را بازمی‌تاباند. روان‌کاوی می‌گوید «شناخت یک مسیر برعکس از درون به بیرون داره»: آنچه در درون است، در بیرون جست‌وجو یا حتی اختراع می‌شود. اگر همهٔ زنانِ جهان ناپدید شوند، آنیما بر تنها زنِ باقی‌مانده فرافکنده می‌شود. آینه صاف نیست و نقش‌هایی از پیش روی آن نشسته است. جاهای خالی، با یا بدونِ مصداقِ بیرونیِ کامل، پر می‌شوند. از همین‌رو دو ناظرِ صادق می‌توانند از یک واقعه دو روایتِ ناسازگار بسازند، بی‌آنکه یکی لزوماً دروغ بگوید.

فرافکنیِ سایه آرامش‌بخش است، نه لزوماً رنج‌آور. آدمی یا قومی که دشمنی شبیه سایهٔ خود بیابد، از فشارِ درونی خلاص می‌شود. «این فرایند فرافکنی آرامش‌دهنده‌ست». دشمنِ بیرونیِ مناسب، بارِ تاریکیِ درونی را جابه‌جا می‌کند. از همین‌رو یافتنِ دشمن گاه حسِ خوشایند می‌آورد، هرچند عقلِ روزمره انتظارِ ناراحتی دارد. این منطق هم در روانِ فرد کار می‌کند و هم در روانِ جمع. سیاست‌مدارانی که دشمن می‌تراشند، اغلب روی همین نیازِ آرامش سوار می‌شوند، حتی اگر خود به زبانِ ناخودآگاه سخن نگویند.

کهن‌الگو برای تصلب «آرکیتایپ موجود، موجودیت تاریخی طولانی‌مدت لازم دارد». قومی با صدها بار تکرارِ یک الگو زیرِ نیروی ناخودآگاه، انرژی و هویتِ بیشتری در آن الگو می‌اندوزد. ملتی با تاریخِ کوتاه‌تر کهن‌الگوهای ساده‌تر و کم‌عمق‌تری دارد؛ این ضعفِ تحلیلی نیست، محدودیتِ مادهٔ تاریخی است. با این حال، حتی ملت‌های جوان می‌توانند در بحران‌ها الگوهای مهاجرانِ خود را بازفعال کنند و رفتاری از خود نشان دهند که با عمرِ رسمیِ دولت‌شان نمی‌خواند.

آمریکا: تاریخِ روشن، سایه، و گروگان‌گیری

ایالاتِ متحده از یک سو برای مطالعه بسیار مناسب است: تاریخش روشن است، از روزهای نخست مکتوب و روزنامه‌ای دارد، و ابهامِ اسطوره‌ایِ اقوامِ کهن را ندارد. از سوی دیگر، عمرِ ملت‌بودنش کوتاه است؛ بسیاری شکل‌گیریِ مفهومِ ملت در آمریکا را به جنگ‌های داخلیِ نسبتاً متأخر نسبت می‌دهند. مهاجران کهن‌الگوهای قومیِ خود را آوردند، اما تصلبِ چند‌هزارسالهٔ یک قومِ کهن را نداشتند. با این حال، رفتارهای جمعیِ آمریکا در قرنِ بیستم مادهٔ غنی برای خوانشِ سایه فراهم می‌کند. شفافیتِ آرشیو، کارِ تحلیل را آسان و توهمِ بی‌اسطوره‌گی را خطرناک می‌کند.

گروگان‌گیریِ سفارت در ایران، از منظرِ آمریکایی، ضربه‌ای به خودانگارهٔ تمدن‌ساز بود. آمریکایی‌ها خود را بانیِ دموکراسیِ مدرن، نهادگرایی و نظمِ حقوقیِ بین‌المللی می‌بینند؛ سازمانِ ملل و گفتمانِ حقوقِ بشر در این خودانگاره وزن دارند. «گروگان‌گیری یعنی زیر تمام این بازی‌ها زدن». حتی میانجی‌ها و دوستانِ اولیه پس از انقلاب کنار رفتند: «میانجی‌گری بکنن، ایران قبول نکرد». «سفارت آمریکا مصونیت سیاسی دارند» و حداکثر در عرفِ بین‌الملل اخراج ممکن است، نه گروگان‌گیری. جهان شگفت‌زده بود و رفتار را خارج از قواعدِ تمدن خواند. هزینهٔ دیپلماتیکِ این رخداد فقط برای ایران نبود؛ نقشهٔ ذهنیِ دوست و دشمن را در مقیاسِ جهانی جابه‌جا کرد.

همین رفتار، در خوانشِ روان‌کاوانه، تصویرِ تروریست یا بومیِ یاغی را برای ذهنِ آمریکایی ملموس‌تر کرد. «تصویر جدید تروریست» به آنچه «آمریکایی‌ها لازم دارند» نزدیک شد: جایی برای نشاندنِ سایه. ویتنام پیش‌تر همان نقش را تا حدی بازی کرده بود؛ شکست در برابرِ مردمانی که در روایتِ رسمی کوچک و عقب‌مانده شمرده می‌شدند، آمریکایی‌ها را موقتاً آرام و محتاط کرد و انتخابِ چهره‌ای ملایم‌تر در سیاست را ممکن ساخت. رفتارهای پس از انقلابِ ایران دوباره استیصال را بازگرداند و زمینهٔ انتخابِ چهره‌ای بزن‌بهادر را فراهم کرد که وعدهٔ بازگرداندنِ حیثیت می‌داد. چرخش از کشاورزِ آرام به هفت‌تیرکشِ سینمایی، فقط سلیقهٔ انتخاباتی نیست؛ نشانهٔ جابه‌جاییِ نیازِ روانیِ جمع است.

لقبِ شیطانِ بزرگ و ایستادگیِ ده‌هاساله نیز دوقطبی‌ای ساخت که در افکارِ جهانی بازتاب یافت. این دوقطبی فقط تبلیغاتِ داخلی نیست؛ ماده‌ای است که در دو سویِ فرافکنی تغذیه می‌شود. تحلیلِ اقتصادیِ تحریم به‌تنهایی پایداریِ نفرت و نمادپردازی را توضیح نمی‌دهد؛ لایهٔ سایه‌ای لازم است. وقتی دو طرف یکدیگر را به قالبِ اهریمنی می‌ریزند، مذاکرهٔ صرفاً محاسباتی دشوار می‌شود، چون موضوع از منافع به هویت منتقل شده است.

جنگِ ویتنام و سپس ماجرایِ ایران، در این افق، دو نقطهٔ عطفِ روانی‌اند نه فقط دو بحرانِ سیاستِ خارجی. پیش از ایران، «ویتنام سرخپوست»های کوچکِ روایتِ آمریکایی بودند؛ شکست در برابرِ دشمنی که کوچک شمرده می‌شد اعتمادِ تمدنی را لرزاند. انتخابِ «کارتر» به‌عنوانِ چهره‌ای آرام‌تر نشانِ همان تحولِ روانی بود، و بازگشتِ استیصال زمینهٔ آن شد که «ریگان را انتخاب کردن». در ماجرایِ ایران، نقضِ قواعدِ سفارت و مصونیت، خودانگارهٔ قانون‌گذاریِ جهان را جریحه‌دار کرد. انتخاب‌های سیاسیِ بعدی را نمی‌توان فقط با نرخِ تورم یا ترازِ تجاری فهمید؛ باید دید کدام تصویرِ درونی دوباره طالبِ مصداق شده است. از همین‌جا راه به سایهٔ درونیِ خودِ آمریکا باز می‌شود: دشمنی که بیرون نشانده می‌شود، ریشه‌ای در خانه نیز دارد.

سایهٔ درونیِ آمریکا و جهان‌خواریِ ایرانی

سایهٔ آمریکایی فقط در دشمنِ بیرونی نمی‌نشیند؛ در رابطه با سیاه‌پوست و سرخ‌پوست نیز بازتاب دارد. فرهنگِ غالبِ آمریکایی، در بخش‌هایی، به‌سویِ الگوهایی می‌رود که خود زمانی آن‌ها را عقب می‌نامید. گفته شده که «در درون هر آمریکایی یک سرخ پوست» زندگی می‌کند: فرافکنیِ سایه متقابل است؛ وقتی چیزی را بیرون می‌افکنید، انعکاسش را نیز به درون می‌گیرید. سیاه‌پوست و سرخ‌پوست در این بحث نه موضوعِ قوم‌نگاریِ صرف که محلِ رسوبِ سایهٔ تمدنِ مهاجرند. موسیقی، بدن، خشونتِ مشروع و مرزِ تمدن و بربریت، همگی میدانِ این انعکاس‌اند. پس از دویست سال، غلبهٔ پاره‌هایی از فرهنگِ سیاه بر ذائقهٔ عمومی، برای ناظرِ روان‌کاوانه نشانهٔ جذبِ آنچه رانده شده نیز هست، نه فقط مدِ بازار.

در سویِ ایرانی، پتانسیلِ جهان‌خواری و دعویِ مدیریتِ جهان — حتی در قالبِ انتظارِ ظهور و گرفتنِ دنیا — ماده‌ای درونی برای دشمنی با قدرتی جهانی می‌سازد. قومی که در ناخودآگاهِ خود کاندیدایِ بلعیدنِ جهان است، با موجودی که خود را مدیرِ جهان می‌داند به‌طورِ ساختاری گیر می‌کند. این به معنای تأییدِ مضمونِ تبلیغاتی نیست؛ به معنای آن است که فرافکنیِ دوطرفه دو قطب را پایدار می‌کند. هر طرف در دیگری چیزی می‌بیند که از پس‌زدنِ آن در خود آسوده می‌شود.

در زندگیِ روزمره نیز کسی که مدام می‌خواهد شاخِ دیگران را بشکند، معمولاً خود شاخ دارد. «آن آدمی که آرومه و دست به خنجر نداره» کمتر در پیِ شکستنِ شاخ است و کمتر هم تهدید را جدی می‌گیرد. این الگو در مقیاسِ ملت‌ها نیز تا حدی صدق می‌کند. از همین‌رو دوقطبیِ ایران و آمریکا می‌تواند پایدار بماند حتی وقتی دشمنِ منطقی‌ترِ دیگری در صحنه باشد: ملتِ آمریکا گاه نفرتِ درونیِ بیشتری نسبت به ایران نشان می‌دهد تا نسبت به دشمنی که فقط از بیرون خطر است. شدتِ احساس، نه اندازهٔ تهدیدِ عینی، نشانهٔ فرافکنی است.

دشمن‌تراشی البته تکنیکِ حکومت‌ها نیز هست — «دشمن‌تراشی یک تکنیکه»: خطری بیرونی برای بسیجِ درونی. اما تکنیک وقتی می‌گیرد که با کهن‌الگوی قومی بچسبد. در ناخودآگاهِ مذهبیِ ایرانی، تصویرِ کربلا — تقابل با دشمنِ قدرتمند و جائر — ماده‌ای آماده است. پس از انقلاب و بازگشت به لایه‌های دینی، نشاندنِ این الگو بر شاه و سپس بر آمریکا طبیعی‌تر از آن بود که فقط با مهندسیِ تبلیغاتی توضیح داده شود. اگر مسیرِ انقلاب مارکسیستیِ محض می‌بود، جایِ سایه شاید طورِ دیگری پر می‌شد. تاریخِ انضمامیِ انقلاب، قالبِ مذهبیِ آماده را فعال کرد، نه اینکه از هیچ بسازد.

دشمنیِ منطقی در برابر دشمنیِ روان‌کاوانه

همهٔ دشمنی‌ها نیاز به تحلیلِ سایه‌ای ندارند. «موضوع آمریکای لاتین در مقابل آمریکا» نمونه‌ای است که عمدتاً منطقی می‌ماند: آمریکا آمریکای لاتین را زمانی چون حیاطِ خلوتِ خود می‌نگریست و غارت می‌کرد. مردمِ معقولِ آن سامان ضدِ آمریکا بودن‌شان را از گرسنگی و سلطه می‌گیرند، نه لزوماً از فرافکنیِ کهن‌الگو. «تحلیل روان‌کاوانه یک چیزی لازم‌تون می‌شه» وقتی «مسئله را از حالت منطقی‌اش خارج بکنید». «اگر یک نفر الان تو خیابون بهتان حمله بکنه»، دفاع غریزه و عقل است، نه لزوماً تحلیلِ سایه. سوءاستفاده از روان‌کاوی آنجاست که ستمِ عینی را به نمادِ درونی فرو بکاهد و مسئولیت را محو کند.

ایرانِ پس از انقلاب در برابرِ غرب و تمدنِ غربی، در این تمایز، بیشتر به سمتی می‌رود که پرسشِ روان‌کاوانه را برمی‌انگیزد: موضع‌گیریِ فراگیر، نمادپردازیِ شیطانی، و پایداریِ دشمنی فراتر از محاسبهِ صرفِ منافع. این به معنای انکارِ عواملِ سیاسی و اقتصادی نیست؛ به معنای آن است که لایهٔ اضافیِ ناخودآگاهِ قومی اینجا روشن‌گر است. کاربردِ مفهومِ کهن‌الگوی سایه در روابطِ سیاسی‌اجتماعی همیشه باید با احتیاط باشد: رفتارِ انسان‌ها هرگز به‌طورِ خالص ناخودآگاه نیست و عواملِ خودآگاه همواره حضور دارند. احتیاط یعنی فرضیه ساختن و با شواهدِ تاریخی آزمودن، نه برچسب‌زدنِ دلبخواه.

تمایزِ منطقی و روان‌کاوانه همچنین معیارِ اولویت می‌دهد. آنجا که سلطه و غارت عیان است، نخست باید همان را نام برد. آنجا که رفتار از تناسبِ تهدید خارج می‌شود، یا نفرت پایدارتر از منافع است، یا دشمنِ نمادین بر دشمنِ عینی می‌چربد، لایهٔ ناخودآگاه وارد می‌شود. این ترتیب از انکارِ هیچ‌کدام نیست؛ از جلوگیری از فروکاستنِ همهٔ سیاست به رؤیای جمعی است. تحلیلِ خوب می‌داند کجا ابزار عوض کند.

در جنگِ ایران و عراق نیز لایه‌ها درهم می‌روند: تهدیدِ مرزی واقعی است، اما شدتِ بسیج و زبانِ نمادین می‌تواند از صرفِ دفاع فراتر رود. خوانشِ روان‌کاوانه جایگزینِ روایتِ نظامی نیست؛ مکملی است برای فهمِ اینکه چرا برخی دشمنی‌ها پس از پایانِ عقلانیتِ ظاهری‌شان زنده می‌مانند. همین مکمل‌بودن، جایگاهِ درستِ این ابزار را حفظ می‌کند.

جوامعِ توده‌ای، تورمِ روانی، و شوکِ قرنِ بیستم

یونگ در خوانشِ تاریخِ اروپا از چند قرنِ اخیر از پدیده‌ای به نام «جوامع توده‌ای» و «انسان توده‌ای» سخن می‌گوید. مفهومِ «تورم روانی» — آماسیدنِ خودآگاه با انرژیِ کهن‌الگویی — در همین افق می‌نشیند. فردِ متورم خود را بزرگ‌تر از آنچه هست می‌پندارد و مسئولیتِ سایه را به بیرون پرتاب می‌کند. نسلِ یونگ و اطرافیانش درگیرِ توجیهِ جنگ‌های جهانی و ظهورِ فاشیسم در قلبِ اروپایی بودند که خود را متمدن می‌دانست. پرسش این بود: «این‌همه بی‌عقلی در قرن بیستم از کجا اومده»؟ بنیان‌گذارانِ تمدنِ عقل‌گرا چگونه به چنین بی‌عقلی‌ای رسیدند؟

پاسخِ این خطِ فکری به اسطوره‌زداییِ مدرن گره می‌خورد. مدرنیسم بخش‌هایی از دین و اسطوره را خرافه خواند و اعلام کرد وارد «جهان فارغ از اسطوره» می‌شود؛ دین‌زدایی و اسطوره‌زدایی شعارِ رسمی شد. اما انسانِ چندین‌هزارساله فرهنگش را مطابقِ نیازهایِ ناخودآگاه شکل داده است. «چهره‌ای مثل مسیح خلق کرده» — فارغ از اینکه وحی و پسرخدا بودن را بپذیریم یا نه — چهره‌ای که قرن‌ها گرفته و آرامش بخشیده است. فرهنگ‌هایی که آرامش می‌بخشند، با درونِ غیرمنطقیِ انسان سازگارند؛ دور ریختن‌شان بدونِ جایگزین، خلأ می‌سازد نه روشناییِ محض.

مسیح در این نقشه نمایندهٔ خوبی‌ها و انتهایِ رشد — یعنی نمایندهٔ دقیقِ خودِ برتر — عمل می‌کند. در سویِ مقابل، ابلیس جایِ سایه است: می‌توان هر چیزِ منفیِ درونی را با خیالِ راحت به او نسبت داد. ادیانِ دیگر نیز، هر یک به شیوه‌ای، نقشهٔ ناخودآگاه را بازمی‌تابانند. از این‌رو تخریبِ ناگهانیِ این دستگاهِ فرافکنیِ فرهنگی، بدونِ جایگزینِ هم‌ارز، خطرناک است. عقلِ ابزاری می‌تواند نهاد بسازد، اما به‌آسانی جایِ آیینِ کهن را در تنظیمِ هیجانِ جمعی پر نمی‌کند.

اروپا پس از شوکِ جنگ‌ها ناچار شد در خود بازنگری کند: آیا پیشرفتِ فنی و حقوقی کافی است، یا لایهٔ تاریکِ روانِ جمعی نیز باید به رسمیت شناخته شود؟ روان‌کاویِ فرهنگی پاسخی به این بازنگری است، نه نوستالژیِ ارتجاعی. می‌گوید تمدن بدونِ مراقبه‌ای بر سایه، تمدنِ شکننده‌ای است. شکنندگی درست آنجا آشکار می‌شود که توده به حرکت درمی‌آید و فردِ جدا از آیین، در هیجانِ جمع حل می‌شود.

ووتان، بازگشتِ ماقبل‌مسیحیت، و ملی‌گراییِ اساطیری

وقتی تصویرِ آرامش‌بخشِ مسیح کنار گذاشته شود و جایگزینی درخور ننشیند، توده‌ها ممکن است خودِ برتر را بر قهرمانانی از لایه‌های عجیب فرافکنند. در آلمان، خدایی کهن به نامِ ووتان از اسطوره‌های پیشامسیحی «جانشین تصویر مسیح شد». حزبِ نازی و شخصیتِ هیتلر با رفتارهایی منطبق می‌شد که به آن خدایِ جنگاورِ بدوی نسبت داده می‌شد. مسیحیت هزار سال آن لایه را پوشانده بود؛ علم و منطقِ مدرن نیز مسیحیت را کنار زد و گمان کرد لایه‌های کهن‌تر خودبه‌خود می‌میرند. آنچه رخ داد «برگشتن به ماقبل مسیحیت» بود: دیوانگی‌ای که از سلبِ فرهنگِ آرامش‌دهنده بدونِ جایگزین برخاست. بشر اصولاً فقط با منطقِ صرف زندگی نمی‌کند؛ احساساتِ ژرف از اعماقِ فرهنگی تغذیه می‌شوند.

نشانه‌های خودآگاه نیز هست: «جنبش دین آلمانی» که می‌خواست دینِ ملیِ آلمانی جایگزینِ مسیحیت شود. خدایِ بازیابی‌شده «اصولاً جنگاور بود» و خود را با نیرویِ جنگاوری تعریف می‌کرد، هرچند الهام‌بخشِ شعر نیز بود. شعارِ بیداری — «آلمان بیدار شو» — با تصویرِ خواب و جانورِ درونی که دوباره برمی‌خیزد هم‌خوان است. بیداری در این شعار، بیداریِ عقلِ انتقادی نیست؛ بیداریِ نیرویِ اسطوره‌ایِ خفته است. زبانِ سیاستِ توده‌ای اغلب از همین خزانه وام می‌گیرد.

در ایتالیا، «ملی‌گرایی ایتالیا یک جور بازگشت به روم باستان بود» و «موسولینی تمام مدت داشت حرف همین را می‌زد»: شکوه و اقتدارِ روم. سدی که مسیحیت میانِ ملت‌ها بسته بود شکست و هر کس به جنگلِ اساطیریِ پیش از اتحادِ مسیحی بازگشت. اتحادِ نمادینِ پیشین جای خود را به رقابتِ خدایانِ قومی داد. تاریخِ سیاسیِ قرنِ بیستم، در این خوانش، فقط تاریخِ پیمان‌ها و تسلیحات نیست؛ تاریخِ جانشینیِ تصاویرِ مقدس نیز هست.

یونگ در دفاع از تحلیلش می‌گوید کهن‌الگوها معمولاً وجهِ مثبت و منفی دارند و انتظارِ گذاری متعادل‌تر می‌رفت؛ اما آنچه آمد کشتار و جنونِ جمعی بود. «توجیهات روان‌کاوی معمولاً در صدد این نیست که خطوط کلی تحولات را در واقع توجیه بکند» — آن خطوط ممکن است تبیینِ منطقی و اقتصادی داشته باشند. روان‌کاوی جزئیاتی را روشن می‌کند که چرا در آلمان سخن از ووتان شد و چرا دیو از نو زاده شد. جزئیات، نه جایگزینِ کلان‌روایت، بلکه کلیدِ فهمِ شکلِ خاصِ فاجعه‌اند.

جانورِ درونی در رویا و تودهٔ جنبان

یونگ از تحلیلِ رویاهای بیمارانش می‌گوید و از بازگشتِ «جانور درونی» در خواب‌های مردمِ آلمان: حتی وقتی اسطوره‌ها را نمی‌دانستند، «از اعماق وجودشون یک چیزی دارد به حس جنگ‌آوری» و وحشی‌گری سر برمی‌آورد. این نشانهٔ پیش‌آگاهیِ فرهنگی است، نه پیش‌گوییِ جادویی. رؤیا مادهٔ خامِ ناخودآگاه را پیش از آنکه سیاستِ رسمی زبانش را بیابد نشان می‌دهد. از این‌رو تحلیلِ فرهنگیِ جدی نمی‌تواند فقط بیانیه و آمار را بخواند؛ باید به تصاویرِ شبانه و هنرِ توده‌ای نیز گوش بسپارد.

توده در چنین وضعی «یک گله‌ای که یک نفر به این‌ها تکانی می‌کند» می‌شود؛ در ایتالیا نیز این الگو به وضوح دیده می‌شود. فردِ جدا از آیین و اسطورهِ تنظیم‌گر، در هیجانِ جمع حل می‌شود و مسئولیتِ اخلاقی‌اش رقیق می‌گردد. رهبرِ کاریزماتیک جایِ تصویرِ مقدسِ فروپاشیده را می‌گیرد، بی‌آنکه لزوماً عمقِ اخلاقیِ آن تصویر را داشته باشد. نتیجه، اطاعتی است که از ایمانِ سنتی نیرومندتر و از عقلِ نقاد ضعیف‌تر است.

این هشدار به معنای دفاع از هر دینِ تاریخی به‌عنوانِ حقیقتِ نهایی نیست. به معنای آن است که کارکردِ روانیِ دستگاه‌های معنا را نمی‌توان با فرمانِ عقلِ ابزاری لغو کرد. اگر لغو شوند، جای خالی پر می‌شود — گاه با چیزی بدتر. مدرنیته‌ای که این را نفهمد، در اوجِ پیشرفتِ فنی در معرضِ بدوی‌ترین بازگشت‌هاست. تاریخِ اروپا در نیمهٔ نخستِ قرنِ بیستم نمونهٔ تلخِ همین درس است.

از همین‌رو نباید انتظار داشت روان‌کاویِ سیاسی جایِ اقتصاد و دیپلماسی را بگیرد. خطوطِ کلیِ جنگ و صلح اغلب تبیینِ مادی دارند؛ آنچه روان‌کاوی اضافه می‌کند، شکلِ خاصِ خشونت، انتخابِ دشمنِ نمادین، و زبانِ اسطوره‌ایِ بسیج است. وقتی رویاهای یک نسل از جانورِ جنگاور پر می‌شود، سیاستِ رسمی دیر یا زود همان تصاویر را در خیابان بازمی‌یابد. پیشگیریِ فرهنگی، اگر اصلاً ممکن باشد، از انکارِ اسطوره نمی‌آید؛ از بازشناسیِ سایه و یافتنِ مجراهای امن‌تر برای تخلیهٔ آن می‌آید.

→ متنِ کاملِ این جلسه