→ بازگشت به نقشهٔ جلسات

جلسهٔ ۵۳ · نقشهٔ جلسات

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

دیدگاه‌های سیاسی‑اجتماعیِ یونگ — مقدمه

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این جلسه از کتاب یونگ و سیاست و میراث تحلیل روان‌کاوانهٔ اجتماع آغاز می‌کند، سپس به اهمیت حضور جغرافیایی در فهم وقایع سیاسی می‌رسد: تفاوت پیام‌های داخل و خارج، حس غیرقابل‌انتقال تجربهٔ میدانی، و اشتباه محاسباتی کسانی که از جامعه فاصله گرفته‌اند. از عملیات مرصاد و تحلیل‌های راه دور به مقایسهٔ فوکو و ژیژک، تعریف تروریست، و هیجان رسانه‌ای انتخابات می‌رود و سرانجام به دعوت به تعمق سیاسی، نقد مارکسیستیِ تقلیل‌گر، و فرافکنی خویشتن بر رهبر در فضای سکولار اروپایی ختم می‌شود. رشتهٔ واحد این مسیر آن است که اطلاعات سیاسی فقط از خودآگاهی و خبر عبور نمی‌کند.

از تحلیل روان‌کاوانهٔ سیاست تا خطوط کلی یونگ

پس از بحث دربارهٔ یک هنرمند و سینماگر، مسیر بحث به سوی دیدگاه‌های سیاسی و اجتماعی یونگ باز می‌شود؛ کتابی با عنوان «یونگ و سیاست» که سال‌ها پیش به فارسی چاپ شده، نقطهٔ ارجاع این مسیر است. همان‌طور که دیدگاه‌های فروید به تحلیل‌های سیاسی و اجتماعی راه برد و کسانی چون اریک فروم و مارکوزه در مکتب فرانکفورت کوشیدند مارکسیسم و فرویدیسم را تلفیق کنند، یونگ نیز مقالاتی دارد که مستقیم به مسائل روز زمان خود می‌پردازد. تمایز مهم این است که یونگ به پیش‌بینی گرایش داشت و به پیش‌گویی جنگ بزرگ از سوی آلمان در سال‌های پیش از جنگ جهانی دوم بر پایهٔ داده‌های مراجعان و مردم آلمان افتخار می‌کرد. بارها به همان پیش‌گویی بازمی‌گشت و در معدود مقاله‌های سیاسی‌اش می‌کوشید از تئوری خودش برای خواندن زمانه استفاده کند.

خطوط کلی تئوری سیاسی او نه صرفاً نقل مقاله‌ها، بلکه شیوه‌ای است که با آن ناخودآگاه جمعی، نمادها و فرافکنی را بر تحولات اجتماعی می‌نشاند. نویسندهٔ آن کتاب، از شاگردان مستقیم یونگ، گاه در جاهایی که خود یونگ خاموش مانده تحلیلی می‌افزاید و کتاب را از صرف گلچین نقل‌قول فراتر می‌برد. برنامهٔ چند گفتار بعدی این است که خودِ این نگاه و روش کاربردش در سیاست فهمیده شود، نه آنکه فوری همهٔ وقایع معاصر در قالب یونگی بسته شود. فاصلهٔ میان خواندن مقالهٔ یونگ و دیدن سیاست روز، همان فاصله‌ای است که باید با صبر مفهومی پر شود. با این حال، حال و هوای زمانه وادار می‌کند پیش از ورود رسمی به آن خطوط، نمونه‌ای زنده از اهمیت حضور و فاصله مطرح شود؛ نمونه‌ای که هم به روان‌کاوی مربوط است و هم به فلسفهٔ حضور.

آن نمونه از تقابل محتوای نامه‌ها و بحث‌های فهرستی میان ساکنان داخل و خارج برمی‌خیزد. تفاوت موضوع و لحن، حتی وقتی هر دو طرف اخبار را می‌خوانند، چنان آشکار است که نمی‌توان آن را فقط به کمبود اطلاعات فروکاست. از افق یونگی، پرسش این است که آیا در درک مسئله‌ای سیاسی‌اجتماعی «خیلی اهمیت دارد» که انسان در همان محیط باشد، یا خواندن اخبار از راه دور کافی است. پاسخ از همان افق این است که بخش عمدهٔ تبادل اطلاعات میان فرد و جهان از مسیری می‌گذرد که از خودآگاهی عبور نمی‌کند. انسان در فضایی قرار می‌گیرد و چیزی را حس می‌کند بی‌آنکه بتواند فهرست فکت تجربی برای آن حس ارائه دهد.

حضور در فضا، حس و حتی تحلیل‌هایی را منتقل می‌کند که با فهرست خبرها بازسازی‌شدنی نیست. کسی که شب را در فضای متشنج کوی دانشگاه گذرانده، حسی دارد که «قابل انتقال نیست به عالم»؛ عکس و خبر و گزارش، لایهٔ سطحی را می‌رسانند و عمق را نه. بیشترین چیزی که دربارهٔ آنچه در کشور می‌گذرد به ذهن می‌رسد گاه در خیابان می‌آید، نه پای خواندن مقالهٔ تحلیلی. حقیقت صحنه با ناظر ارتباطی پنهان برقرار می‌کند که از فکت ملموس فراتر می‌رود و گاه حتی جهت تحلیل را پیش از استدلال خودآگاه عوض می‌کند. همین منطق بعدها توضیح می‌دهد چرا محاسبات سیاسی از بیرون، حتی با نیت خیر و با داده‌های زیاد، اغلب خطا می‌شود.

حضور، ناخودآگاه و فضای پیش از واقعه

وقتی انسان در متن یک جریان است، نه فقط احساس خوشایند یا ناخوشایند، بلکه حس ورود کشور به مرحله‌ای نو نیز منتقل می‌شود. بسیاری در داخل چنین حسی دارند، در حالی که از بیرون ممکن است همان وقایع صرفاً تکرار الگوی قبلی به نظر برسد. واژهٔ کودتا، حتی اگر از نظر حقوقی یا نظامی دقیق نباشد، پیش از انتخابات در فضای محاوره‌ایِ برخی حلقه‌ها ظاهر می‌شود و به فضایی اشاره می‌کند که هنوز فکت تجربیِ کافی برای اثبات حرکت نظامی ندارد. قطع پیامک، خلوتی خیابان، یا مستقر بودن نیروها، هر کدام به‌تنهایی دلیل نظامی نیست؛ اما ترکیب حس‌ها فضایی می‌سازد که بعداً در ذهن با آن واژه گره می‌خورد. صبح روز رأی‌گیری در تاکسی، بحث از نگهداری یا نگه‌نداشتن کودتا چنان بدیهی طرح می‌شود که گویی واقعه مسلم است، در حالی که شواهد کلاسیک کودتای نظامی موجود نیست.

از دیدگاه یونگی می‌توان گفت فضای برخی اتفاق‌های آینده پیش از وقوع در ناخودآگاه جمع می‌شود. خبر قطع پیامک به خارج هم می‌رسد، اما آن خبر، احساسی را که از دیدن ادامهٔ قطع پس از پایان رأی‌گیری در محل می‌آید منتقل نمی‌کند. نگاه از تلویزیون به صحنه‌هایی که مردم آنجا نمی‌بینند نیز همان کیفیت حضور را ندارد. نتیجهٔ عملی این است که کسانی که خودخواسته یا ناخواسته از جامعه جدا شده‌اند، در محاسبات سیاسی معمولاً به‌شدت اشتباه می‌کنند. فاصله نه فقط اطلاعات را کم می‌کند، بلکه نوع پرسش را عوض می‌کند: ذهن دور به کمیت و بحث ریاضی و تقلب آماری می‌چسبد، در حالی که ذهن نزدیک با بافت و ریتم زندگی روزمره درگیر است.

نمونهٔ تاریخی روشن، عملیات مرصاد است. تحلیل رهبری سازمانی که از بیرون به ایران یورش برد این بود که توده‌شان کم است اما در مسیر «جمعیتمون به طور بهمنی اضافه می‌شود» و چون به تهران برسند میلیونی خواهند شد. واقعیت روستاها و شهرها وارونه بود: نه جذب، که درگیری و نفرت. فاصله از فضای واقعی جامعه، نفرت را با محبوبیت اشتباه گرفت و سازمانی را که در نظر مردم با دشمن بیرونی گره خورده بود، پیشاهنگ رهایی پنداشت. کانال‌های دور از واقعیت که مدام از قیام کارگری در شهرها خبر می‌خوانند، در حالی که در محل حتی اعتصاب صنفی پایدار دیده نمی‌شود، همان الگوی تحریف فاصله‌اند: واژگان دههٔ کهنه، گفت‌وگوی بسته میان هم‌فکران دور از صحنه، و تکذیب هر صدای مخالف به‌عنوان مزدوری.

حتی دقیق‌ترین انعکاس خبری از خارج، آن لایهٔ ناخودآگاه را جایگزین نمی‌کند. حمایت برخی محافل چپ اروپایی از چهره‌ای به‌عنوان نمایندهٔ طبقهٔ کارگر ایران، با حس کسانی که در معادلات واقعی طبقاتی اینجا زندگی می‌کنند نمی‌خواند: «ما اینجا هستیم، ما هیچ‌چی چنین حسی نداریم». معادلات این‌جا معادلاتی نیست که فقط با برچسب‌های وارداتی بسته شود. سفارت و حضور میدانی دیپلمات‌ها و خبرنگاران دقیقاً برای همین اختراع شده‌اند: خبر دست اول از کف خیابان، نه تحلیل اتاق‌های دوردست. نبود چنین حضوری، سیاست‌های اشتباه را تغذیه می‌کند. رتبه‌بندی خبرگزاری‌ها بر پایهٔ سرعت و دقتِ نخستین اعلام نیز نشان می‌دهد نهادهای حرفه‌ای هنوز به حضور محلی امتیاز می‌دهند، حتی در عصر رسانهٔ جهانی.

فوکو در ایران، ژیژک از راه دور

مقالهٔ تحلیلی یک متفکر لاکانی معاصر دربارهٔ جنبش‌های اخیر ایران، فرصتی برای مقایسه است. آن مقاله از بیرون و بر پایهٔ اطلاعات خام اینترنتی و گزارش‌های جانبدار نوشته شده و کوشیده ادای میشل فوکو را درآورد؛ اما فوکو برای نوشتن دربارۀ انقلاب پنجاه‌وهفت به ایران آمد، هفته‌ها ماند و نظر اولیه‌اش عوض شد. کتابی که از آن مقالات فراهم آمده «کتاب خیلی مفیدیه برای خاطر اینکه هم در روند انقلاب ایران» بر بخشی از روشن‌فکری سکولار اثر گذاشت و در اروپا افق تازه‌ای گشود: انقلاب نه صرفاً ارتجاع در برابر سرمایه‌داری مدرن، بلکه پدیده‌ای با منطق معنایی دیگر. جناح چپ اروپایی پیش از آن انقلاب را ایستادگی ارتجاعی در برابر تکنوکراسی می‌خواند؛ فوکو راه دیگری باز کرد.

عنوان شناخته‌شدهٔ «ایران روح یک جهان بی‌روح» همان جابه‌جایی نگاه را خلاصه می‌کند: خروج از صرف مناسبات اقتصادی. نسل‌هایی که انقلاب را از فاصله می‌بینند اغلب می‌پرسند آیا می‌دانستید بعداً چه می‌شود؛ «شما میدونستید که آخه بعدش قرار است چه بشود و جواب صادقانه این است که نه». مقالات فوکو حامل همان فضایی است که در آن ندانستنِ مسیر بعدی با شرم همراه نبود، چون انگیزه از اخلاقی سادهٔ خوب و بد و پیوند عاطفی با رهبر و بیزاری از قدرت مستقر تغذیه می‌شد، نه از نقشهٔ مهندسی‌شدهٔ طبقات. نارضایتی اقتصادی در روایت فوکو محور نیست؛ دوگانه‌ای بسیار ساده‌تر از دوستی و دشمنیِ اخلاقی در کار است.

در همان افق، انقلاب می‌تواند به‌عنوان یکی از نخستین جنبش‌هایی خوانده شود که فضای پست‌مدرن دارد: بازگشت معنا، نه صرفاً ارتجاع. آنچه بعداً در داخل رخ داد بحث جداست؛ آنچه فوکو دید جنبهٔ مثبتِ آن فوران معنا بود. تحلیل از راه دور که شعار بر بام‌ها و رنگ نمادین و شباهت لفظی برخی شعارها به سال پنجاه‌وهفت را کنار هم می‌چیند و نتیجهٔ کلانی می‌گیرد، بدون دو روز راه رفتن در تهران، همان خطای فاصله را تکرار می‌کند. حتی تشخیص لحن پیام‌ها — اینکه نویسنده‌ای از خارج است یا از داخل — گاهی از هم‌ذات‌پنداری با خطر جانی برمی‌آید: کسی که احتمال آسیب دیدن را حس می‌کند، واژه‌هایی چون شهادت را طور دیگر می‌شنود. خبر و فیلم فضای ذهنی حضور را نمی‌سازند.

جغرافیا فرافکنی آنیمایی را جابه‌جا می‌کند. تا وقتی انسان در نظامی نفس می‌کشد و از آن ارتزاق می‌کند، بخشی از جنبه‌های قدسی‌اش روی سردمدار همان نظام می‌نشیند؛ با مهاجرت، همان نیروها روی سردمدار میزبان می‌افتد و دشمن دیروز نگهبان امنیت امروز می‌شود. تعریف رایج در فرهنگ سیاسی آمریکا از تروریست نیز از همین ناخودآگاه می‌آید: «تروریست هم کسیه که می‌ترسونتشون»، نه کسی که بنا به معیار عام اخلاقی ترسناک است. چامسکی سال‌ها کوشیده این لایه را با منطق و مثال بشوید و نشان دهد هر معیار جهان‌شمول، خودِ قدرت‌های بزرگ را نیز دربرمی‌گیرد. اپوزیسیون دور از وطن گاه چنان حرف می‌زند که «اصلاً انگار که در مورد مریخ دارند صحبت می‌کنند»؛ سناریوی اشغال خیالی پایتخت با چند ده نفر، برای ناظر دور باورپذیر و برای ناظر نزدیک مضحک است. «هر چقدر هم اخبار را تایید بکنید یک چیزهایی را درک نمی‌کنید». ایرانی مقیم اروپا هر بار که بازمی‌گردد شگفت‌زده می‌شود که خطر مبالغه‌شده با واقعیت روزمره یکی نیست.

هیجان رسانه، حضور خیابان و فنر جمع‌شده

ناامنی واقعی را کسانی که در صحنه ایستاده‌اند زودتر می‌فهمند تا کسانی که فقط فیلم خبری می‌بینند. ایستادن در خیابان، حتی بدون شعار، «برای اینکه می‌دانم که اینجا یک چیزی می‌فهمم»؛ الهامی که ریشه و ربط وقایع را روشن‌تر از نشستن پای تحلیل‌های غریب می‌کند. نحوهٔ اعلام نتایج انتخابات — سرعت غیرعادی، فرم تازه، و حس ناسازگاری — خودبه‌خود ذهن را به سمت غیرطبیعی بودن می‌برد: وقتی «صحنه را می‌بینید خودبه‌خود احساس می‌کنید» احتمالی جدی در میان است، حتی اگر آمار از نظر فنی درست باشد. غرور رسانه‌ای در ایجاد شور، بدون شناخت ظرفیت جامعه، موجی ساخت که جمع‌کردنش دشوار شد. سطح حرفه‌ای‌تر رسانه توهم مهندسی افکار را آورد، بی‌آنکه ظرفیت انفجاری جامعه سنجیده شود.

بازگشت شبانه به شهری که تا دیروز آرام می‌نمود و دیدن رقص و شعار و بستن مسیرها، همان شوک حضور است که خبر آن را نمی‌رساند. نفرت صریح بخشی از مردم از چهره‌ای سیاسی و امید به پایان کار او در پایان هفته، با اعلام ادامهٔ همان وضعیت، نمی‌تواند بی‌هزینه بماند: «آقای احمدی‌نژاد برحق یک معارضه» و «این بخشی از مردم واقعاً تو تهران، به‌شدت» از او بیزارند و این را آشکار می‌گویند. تشبیه درِ بازشده‌ای که دیگر با دو میلی‌متر بسته نمی‌شود، همان منطق فنر جمع‌شده است. هفتهٔ آخر با ابتکار صدا و سیما شور ساخت؛ تشویق به «شور ایجاد می‌شود در مردم» نتیجهٔ همان طراحی بود. دوم خرداد در مقیاسی کوچک‌تر و با نتیجهٔ موافق هیجان، آرام‌تر جمع شد؛ این بار پس از ده روز التهاب، «نتونستن، یعنی اصلاً واقعاً این اشتباه است که اگر کسی چیزی» نمی‌گفت هیچ اتفاقی نمی‌افتاد. بدون رهبری، خطر افسارگسیختگی بیشتر بود و تحلیل کنشگر معترض نیز این بود که کناره‌گیری کامل ممکن است اوضاع را بدتر کند.

«یک جریانی بود که ابهام وجود داشت» که آیا حرکت از کلیت نظام است یا از حلقه‌ای محدود؛ اعلامیه‌ها و موضع‌گیری‌ها بخشی از تلاش برای مهار همان ابهام و جلوگیری از کشیده‌شدن ماجرا به درگیری گسترده‌تر خوانده می‌شود. کسانی از خارج می‌پرسیدند مگر چهار سال پیش هم همین نبود؛ کسی که در التهاب اینجاست می‌داند ماجرا به آن سادگی تکرار تقویمی نیست. جمع‌بندی روان‌کاوانه این است که اطلاعات را «با ذهن خودآگاه‌مون نمی‌گیریم»؛ احساسات و لایه‌های عمیق‌تر بیرون از تفکر خودآگاه منتقل می‌شوند. وگرنه باید ادعا کرد داخل همیشه خبر صحیح‌تری دارد، که خلاف واقع است: گاه خارج فیلم و خبری می‌بیند که داخل ندارد، و باز حس میدان در داخل دقیق‌تر است. اپوزیسیونِ فاصله‌گرفته همان خطای مرصاد و همان خیال آمدن با چند هواپیما را در مقیاس‌های تازه تکرار می‌کند.

بحث با دریدا بر سر متافیزیک حضور نیز از همین‌جا رنگ می‌گیرد. نوشتار شأن خود را دارد، اما گفتار به‌طور طبیعی با حضور همراه است و حتی سکوتِ حاضر چیزی منتقل می‌کند که هزار صفحه نمی‌رساند. از افق روان‌کاوی، گرایش به حذف برتری حضور، دور شدن از حقیقت تجربه‌شده است؛ سنت فلسفی‌ای که گفتار را بر نوشتار ترجیح می‌داد از این زاویه دفاع‌پذیرتر می‌ماند. «برگردیم به بحث‌های کلی» فقط تغییرِ مسیرِ بحث است، نه نظریه‌ای دربارهٔ سیاسی‌شدن. سیاسی‌شدن ناگهانی باید به سیاسی‌شدن عمیق‌تر بدل شود، نه به مصرف خبر — اما آن حکم از این عبارت درنمی‌آید. دعوای منطقی و عاطفی بر سر نامیدن قربانی نیز نشان می‌دهد فاصلهٔ جغرافیایی چگونه خط‌کش اخلاقی را جابه‌جا می‌کند.

استعداد سیاسی، طبقه و فقرِ مبنا

موج اقبال به سیاست، کمبود بیس تحلیلی را عیان می‌کند: نشناختن آدم‌ها و جریان‌های تاریخ انقلاب، حدس‌های هفته‌به‌هفته بدون یادداشت و بازبینی خطا. کار خوب آن است که پیش‌بینی‌ها جایی نوشته شود و هر هفته با واقعیت سنجیده شود؛ معمولاً اشتباه درمی‌آید، چون سیاست پیچیده است و «آدم‌های خاصی استعدادهای سیاسی خاصی دارند». استعداد سیاسی بیشتر با پراگماتیسم و عمل مهندسی‌گونه هم‌خوان است تا با نظریه‌پردازی محض؛ سیاست از دیرباز عمل بوده نه فقط نظریه. بسیاری از تحلیل‌های مطبوعاتی از خبر فراتر نمی‌روند و به نهضت فکری روشنی وابسته‌اند؛ استقلال از مکاتب گاهی به سطحی‌ماندن می‌انجامد.

در پارادایم مارکسیستی تکلیف روشن است: ریشه را در زیربنای اقتصادی بجو. انقلاب پنجاه‌وهفت را باید به تحول اقتصادی گره زد؛ هر چهره را نمایندهٔ طبقه‌ای دانست. ضعف این قالب وقتی آشکار می‌شود که برچسب «نماینده طبقه کارگر» با هیچ واژه و سیاستِ آشکارا کارگری در گفتار آن چهره نخواند. تحلیل طبقهٔ متوسط جدید و افول طبقهٔ متوسط در دههٔ شصت — کارمندی که دیگر با پس‌انداز خانه و ماشین نمی‌خرد — نمونه‌ای است که مارکسیسم گاهی خوب روشن می‌کند. احتکار جنگ و پیدایش تعزیرات حکومتی نشان می‌دهد چگونه مسئله‌ای اقتصادی‌اجتماعی نهاد حقوقی تازه می‌زاید: شرع کلاسیک برای مجازات محتکرِ ارزاق عمومی در شرایط جنگ ابزار آماده نداشت و حکومت تعزیر را گسترش داد. شکل‌گیری دوبارهٔ طبقهٔ متوسط در دهه‌های بعد، اقبال به برخی چهره‌ها را تا حدی توضیح می‌دهد.

با این حال همهٔ تحولات با اقتصاد بسته نمی‌شوند. انقلاب ایران از افق روان‌کاوانه گاه بهتر فهمیده می‌شود تا از صرف زیربنا. مبانی مارکسیستی در برخی تحولات اجتماعی خوب جواب می‌دهد و در برخی نه؛ انکار هیچ‌کدام به سود تحلیل نیست. واژگان کهنهٔ کانال‌های دور، جهان دوقطبی ازمیان‌رفته را نمی‌بینند: «این آمریکا، آمریکای مثلاً دهه ۷۰ نیست». نقش آمریکا، آمدن چهره‌های تازه در سیاست جهان، و تحول دولت‌ها در ایران با واژگان ده سال پیش تمام نمی‌شود. نقد مارکسیستی جدیدتر از گذار از دولت سرمایه‌داران به دولت سرمایه حرف می‌زند؛ این واژگان نو است و باید جدیش گرفت، بی‌آنکه همه چیز را در آن قالب حبس کرد. «در مورد مسائل روز به هر حال یک صحبت‌هایی کردم» تا نشان دهد جاذبهٔ خبر روز چگونه بحث مبنایی را به تأخیر می‌اندازد؛ راه درست، کم کردن سهم خبر و افزودن تاریخ و فلسفهٔ سیاسی و آشنایی با اسلوب‌هایی است که «تحلیل‌های با اسلوب و با متدولوژی خوبی می‌کنن»، حتی اگر نتیجه یا دادهٔشان خطا باشد.

فاشیسم، فرافکنی خویشتن و مقاومت فرهنگ

عمیق‌ترین لایه‌های تحول سیاسی را یونگ در اسطوره و ناخودآگاه جمعی می‌جوید. ظهور فاشیسم در آلمان فقط بحران اقتصادی نیست؛ بیدار شدن تصویری اسطوره‌ای در فرهنگ توتنی و فرافکنی آن بر رهبری خاص است. یونگ از رویاهای آلمانی‌ها نشانه‌های آن شخصیت را می‌خواند و بستر اقتصادی را شرط می‌داند نه علت تام. بسیج طبقات گوناگون پشت رهبری که عقل روزمره توجیهش نمی‌کند، حس تسخیرشدگی می‌آورد: کشیده‌شدن به سویی بدون دیدن مقصد. خودِ رهبر نیز می‌تواند ابزار نیروهای فراتر از ارادهٔ شخصی‌اش دیده شود. تقلیل همه چیز به انگیزهٔ اقتصادی خودآگاه، همان مقاومتی است که روان‌کاوی نام می‌نهد.

فروید از آغاز هشدار داده بود که فرهنگ در برابر روان‌کاوی مقاومت می‌کند، چون خودآگاهی نمی‌خواهد بپذیرد چیزی بیرون از اختیارش هست؛ خودآگاهی تمامیت‌خواه است. یونگ می‌افزاید که دوران مدرن این گرایش را تشدید کرده و عامل بسیاری از بی‌عقلی‌ها و جنگ‌ها شده است. کار فرهنگ‌های معنوی آن است که انسان را از آسیب‌های ناخودآگاه حفظ کند. مذهب امکان می‌دهد بخش مرکزی ناخودآگاه — خویشتن — بر تصویری بیرونی فرافکنده شود: مسیح تاریخی باشد یا برساخته، مهم این است که «خویشتنتون را باهاش می‌توانید متحد فرض بکنید». با کنار گذاشتن دین، همان فرافکنی روی رهبر سیاسی می‌نشیند و انرژی قدسی راهی هیتلر می‌شود؛ فاجعه از جابه‌جایی موضوع فرافکنی می‌آید نه از ناپدید شدن نیاز.

سکولاریسم اروپایی با تضعیف آیین‌هایی که مابه‌ازای نیازهای عمیق بودند، ملت‌ها را به ساختن قهرمان واداشت. فضای دیوانه‌وار فاشیسم را از دور نمی‌توان حس کرد؛ فیلم‌ها و روایت‌های پس از جنگ مقاومت را درشت‌نمایی و سازش فراگیر را پنهان می‌کنند. جنبش مقاومت در برخی کشورها کوچک بود و فضای رسمی‌تر، سازش؛ با این حال حافظهٔ فرهنگی بعداً قهرمانی را پررنگ کرد. فیلم‌هایی نزدیک به پایان جنگ که شور نوجوانان برای سربازی و مادرانی که پسر را به وطن می‌سپارند نشان می‌دهند، خلاف تصویر سرنیزهٔ محض‌اند. قبول ناخودآگاه ترسناک است و انکارش ترسناک‌تر؛ مدرنیسم به یک معنا انکار ناخودآگاه است و از همین‌رو عقیم می‌ماند. نزدیکِ ماجرا بودن «مسائل خطای زیادی ایجاد می‌شود» اگر فقط با خشم و سایه حرف زده شود؛ تحلیل سایه برای جلسات بعد می‌ماند. تحولات بزرگ از اختلاف شخصی چند نفر در بالای قدرت عمیق‌ترند: به فرهنگ، اقتصاد و زیربناهایی برمی‌گردند که جامعه بر آن‌ها ایستاده است. فاصله گرفتن از موضوع روز برای رسیدن به مبانی، شرط فهم همان روز است. توصیهٔ عملی نیز همین است: اگر ساعت‌ها صرف پیگیری خبر می‌شود، بخشی از آن باید به تاریخ همان سرزمین و به پرسش «سیاست چیست» داده شود، تا اختلاف‌های بالا نه چون دعوای خانوادگی که چون نشانهٔ جابه‌جایی در زیربناهای فرهنگی و اقتصادی دیده شوند. بدون این عقب‌نشینی مفهومی، حتی حضور میدانی هم به خشم خام و تکرار شایعه فرو می‌کاهد؛ با آن، هم یونگ و هم اقتصاد سیاسی ابزار می‌مانند نه بت. فهم سیاسی از ترکیب حضور، حافظهٔ تاریخی و روش‌های متکثر تحلیل ساخته می‌شود، نه از یکی به‌تنهایی. خبرِ روز جاذبه دارد، اما بدون عقب‌نشینی به تاریخ و به مبانی روان و اقتصاد و نماد، همان خبر فقط هیجان می‌سازد. فاصله گرفتن از موضوعِ داغ برای رسیدن به یونگ و به نقد مارکسیستی و به آیین و فرافکنی، در نهایت همان موضوع داغ را روشن‌تر می‌کند، نه کم‌اهمیت‌تر. حضور بدون مفهوم کور است؛ مفهوم بدون حضور توخالی. تحلیل سیاسیِ جدی هر دو را می‌خواهد، و این گفتار دقیقاً بر همین دو لنگه ایستاده است. از مرصاد تا فاشیسم اروپایی، یک درس تکرار می‌شود: دوری از صحنه، حتی با خبرِ زیاد، محاسبه‌های خطرناک می‌سازد. نزدیک بودن هم کافی نیست مگر با روش و حافظه.

→ متنِ کاملِ این جلسه