ارجاعات بیرونی این جلسه (۳۴)
متنِ کاملِ پیادهشدهٔ این جلسه در ادامه آمده است.
جواب به چند سوال و طرح چند نکته باقی مانده
وَأَنِ ٱسْتَغْفِرُوا۟ رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوٓا۟ إِلَيْهِ يُمَتِّعْكُم مَّتَٰعًا حَسَنًا إِلَىٰٓ أَجَلٍۢ مُّسَمًّۭى وَيُؤْتِ كُلَّ ذِى فَضْلٍۢ فَضْلَهُۥ ۖ وَإِن تَوَلَّوْا۟ فَإِنِّىٓ أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْمٍۢ كَبِيرٍ
و اينكه از پروردگارتان آمرزش بخواهيد، سپس به درگاه او توبه كنيد، [تا اينكه] شما را با بهرهمندى نيكويى تا زمانى معيّن بهرهمند سازد، و به هر شايسته نعمتى از كَرَم خود عطا كند، و اگر رويگردان شويد من از عذاب روزى بزرگ بر شما بيمناكم.
بگذارید من اول دو سه تا نکته که نوشته بودم دفعه قبل نگفتم را بگویم؛ گاهی اوقات یادداشتها را که نگاه میکنم حیفم میآید که بعضیشان را نگویم، به دلیل علاقه شخصی خودم.
یکی یک آیهای را میخواستم اشاره بکنم بهش که در مورد توبه است. برای من خیلی جالب است، یک نکتهای تویش هست، و در عین حال یک جوری به داستان هم ربط دارد. در ابتدای سوره هود، آیه سوم، این آیه هست:
"ان استغفروا ربکم"، از پروردگارتان طلب آمرزش کنید، "ثم توبوا الیه"، سپس برگردید به سمت پروردگار، "یمتعکم متاعا حسنا"، که متاع نیکویی به شما داده بشود، "الی اجل مسمی"، تا وقت معلومی، "و یوت کل ذی فضل فضله" به هر صاحب فضلی فضلش را بدهیم. مثل این که هر آدمی یک تواناییها و ویژگیهایی دارد که باید در دنیا بروز کند. تا وقتی که برنگردد و درست زندگی نکند این ویژگیهاش بروز نمیکند.
اولا بگذارید بر خلاف این که وقتی حرف از چیزهای عرفانی میشود، همهاش تصور سختی و بدبختی و اینهاست، اما در قرآن با یک حالت شگفتی میپرسد که: چرا استجابت نمیکنید دعوت رسول را که شما را دارد دعوت میکند به چیزی که شما را زنده میکند. شما مردهاید! مسأله زنده شدن است، میخواهیم یک چیز خوبی بهتان بدهیم.
لحن آیه را نگاه کنید: تا یک اجل مسمایی، بهتان متاعی میدهیم، و تازه فضیلتی را که نشناختید، اصلاً نمیدانید چه است، آن در واقع در وجودتان جلوه میکند. فضیلتهایتان را انگار دارید تحویل میگیرید. تا وقتی که یک راه دیگر میرفتید انگار آنها یک جوری کارهای دیگری میکردید. طرف مثلاً شاعر است، میرود فوتبالیست میشود. اگر توبه کنید، از نظر معنوی به راهی میروید که جلوه میکند آن ویژگیهای خاص خودش.
تقوای زنانه
نکتهی دیگری در مورد تقوا هست که من یادم رفت بگویم. من خیلی خب سعی میکنم چک کنم که اصلاً نمیشود قاطعانه این کار را کرد، ولی چقدر تصورات ما مردانه است. وقتی حرف از تقوا میشود، فکر میکنم تصور عمومی جایی است که به یک نکتهای در مورد زنها اشاره نمیشود. یک ویژگی در زنها وجود دارد، یک حس شدیدی که شاید بشود به آن گفت حس جلوه کردن. ربطی به انجام دادن یک کار ندارد، حس دیده شدن، حضور داشتن. معلوم است یعنی چه دیگر. این تقوای خاص زنانه است که این حس کنترل بشود. این نتیجه آن است که حداقل از خیلی وقت قبل همه در متون دینی به این اشاره میکنند که اگر مرد جلوه جلال خداست، زن جلوه جمال خداست. جمال یک چیزی است که باید جلوه کند. یک حس طبیعی جلوهگری در زنها هست که مردها واقعاً ندارند. حداقل اگر جلوهگری هم مردها میخواهند بکنند، یک کارهای عجیب و غریبی میخواهند بکنند، مثلاً ملق بزنند که یک کسی اینها را نگاه کند. اما زنها این حس را به طور طبیعیتری دارند. مثلاً مخصوصاً حکم ویژهای که در مورد زنها وجود دارد در مورد حجاب، که فکر میکنم اگر به مردها گفته میشد، به راحتی این کار را میکردند. زنها سختشان است که حجاب را رعایت کنند. شما در خیابانها که رد میشوید میبینید که یک چیز در حال انفجار است که، مثلاً امسال روسریها را یک جوری میگذارند که از پشت سرشان یک ذره مو بیاید بیرون، یک چیزی هست که میخواهد نفوذ کند به بیرون. مردها این حس را ندارند. شما به مردها حکم بدهید کلاه سرشان کنند، حکم نداده میگذارند. یک چیز جالب این است که حتی در جهان غرب، در محافل سیاسی حتی، تمام مردان کتوشلوار میپوشند، کراوات میزنند، یقه کامل بسته، دکمههای سرآستینها بسته؛ زنها هستند که این کار را نمیکنند. این حکم یک چیزی دارد دیگر، یک فرقی هست. این جلوهگری جسمانی یا فراتر از جسمانی زنها. این سخت بودن نشانه این است که به هر حال یک چیزی اینجا هست.
نکتهی خیلی مهم این است که قرار نیست زنها این کار را نکنند. قرار است، فطریش این است که زنها در مقابل یک مردی که ابراز عشق میکند، نهایتاً این کار را به طور قاطعانه انجام میدهد، رها میکند خودش را، این حس خوبی است، دلیل دارد که اصلاً این حس در وجود زنها حتی در جسمشان هست. ولی الان این جوری است که زنهایی از محدودهی این مقررات خارج میشوند و بدون این که در برابر عشقی قرار گرفته باشند، حتی بعضیشان به تصور این که این جوری میتوانند یک کسی را عاشق خودشان بکنند این کار را انجام میدهند، و آنهایی هم که مذهبیاند و معنای حکم حجاب را خوب نمیفهمند این چیز طبیعی فطری را در خودشان به کلی میکشند. یک جوری احساس شرم کلاً نسبت به جسمانیت خودشان پیدا میکنند.
حفظ تعادل لازم است. این حس جلوه کردن یک چیز خوبی است ولی قرار است که طبق یک قواعدی و در برابر یک چیز بزرگی انجام بشود، نه این که هر جایی و بدون مقررات و قانون. این یک ویژگی زنانه است و به تقوای زنانه مربوط میشود. مردها این مشکل را ندارند و حکمی هم در این مورد ندارند ولی رعایت میکنند، زنها در همه ادیان حکمهایی دارند ولی رعایت نمیکنند.
والد و بالغ
یک نکته دیگر که باز من نرسیدم اشاره بکنم، من در جلسات اولیه خیلی تأکید کردم روی این مفهوم والد و بالغ و این که شما وقتی وارد دین میشوید یک جوری باید در اطاعت از والد نباشد، یعنی این جوری نباشد که من یک حرفی را شنیدهام و دارم عمل میکنم. یک چیزی را بهش رسیدهام و دارم بهش عمل میکنم. آدمی که به بلوغ رسیده به چیزهایی که اعتقاد دارد واقعاً به یک معنایی رسیده. من این حرفها را در جلسات اولیه کلیتر زدهام. در عمل به مذهب یک جوری نیاز به تجربه دینی هست. برای این که عقاید دینیتان بالغانه بشود فقط با فکر کردن نمیشود پیش رفت. با زندگی کردن است که آدم به حقیقت میرسد. چیزی که میخواهم تأکید کنم این است که هیچ راهی نیست که آدم دیانت داشته باشد، به حقیقت و عرفان برسد، یک زندگی بالغانه داشته باشد، به غیر از این که به تجربیات عرفانی برسد. یک جوری شهوداً فرض کنید خدا را درک بکند. وگرنه نهایتش، یک آدمی که واقعاً به بلوغ نرسیده، به شهود درباره حقیقت نرسیده، حداکثرش این است که یک والد را رها میکند و به یک والد دیگری میچسبد. به یک والد ممکن است بهتر برسد. ولی نهایتاً دارد از یک سخنی که از بیرون میآید تبعیت میکند. موضوع این است که یک چیزی در درون ما باید بجوشد. از نظر دینی هیچ راهی جز این نیست.
یک نکتهای که باید بگویم این است که از بیرون شما نمیتوانید بفهمید که یک آدم مذهبی چقدر متکی به والد است یا چقدر متکی به بالغ. یک چیز خیلی خیلی درونی است. ممکن است شما الان یک آدمی را ببینید که خیلی خیلی استاندارد مطابق با آن چیزی که در تعالیم دینی گفته میشود دارد زندگی میکند ولی به شدت بالغانه است و یک چیزهای شهودی دارد. ممکن است این جزئیاتی که دارد رعایت میکند را دیگر کپی کرده، اما نود درصد دینش که مربوط به اعتقاد به خداست، اعتقاداتش کاملاً حسیاند. یعنی به یک جایی رسیده که یقینی یک چیزهایی را میفهمد. ولی ظاهرش کاملاً عرفی است. اصلاً مهم نیست. به شدت این مسأله والد و بالغ ربط دارد به این که آدم به تجربیات درونی برسد یا نه.
دسته آدمهای فی قلوبهم مرض
وَنَفْسٍۢ وَمَا سَوَّىٰهَا
سوگند به نفس و آن كس كه آن را درست كرد؛
وَقَدْ خَابَ مَن دَسَّىٰهَا
و هر كه آلودهاش ساخت، قطعاً درباخت.
یک نکتهای که مربوط به داستان میشود و نمیدانم که دفعه قبل اشاره کردم یا نه: شما به کل تقسیمبندی سهگانه اول سوره بقره که نگاه کنید، متقین ایمان به غیب دارند و دارند به یک سمت دیگری میروند و از جهان شهادت انگار فاصله میگیرند. کفار هستند که روی قلبشان مهر زدهاند. یادم میآید که دفعه قبل گفتم که این مهر زدن خیلی خوب است؛ اینها یک جاهایی دارند زندگی میکنند که لجنزار است، قلبشان حیف است، مهر و مومش میکنند که برایشان سالم بماند بعداً بخواهند شاید تحویلشان بدهند.
گروه سوم، فی قلوبهم مرض، بین ایمان و کفر هستند. کافر که نیستند، خودشان هم میگویند ما مومنیم. این توصیف چه آدمهایی است؟ آدمهایی نیستند که به آن معنایی که در قرآن هست، از لحاظ سیاسی منافقند. مثلاً سردسته منافقان مدینه عبدالله بن ابیّبود واقعا ایمان نیاورده بود، ولی چون پیغمبر آنجا مستقر شد، کاملاً به دروغ گفت که ایمان دارم. با مشرکین هم ممکن است رفت و آمد داشته باشد. اینها آن آدمهایی نیستند که اول این سوره بهشان اشاره میشود. آدمهایی که میدانند کافرند و فقط برای مردم ادای مومن بودن درمیآورند. آدمهایی هستند که یک جوری قبول دارند اعتقاد باید داشته باشند، ولی نمیبینند. مشکل شهودی دارند. اینها که دروغ میگویند ما ایمان داریم، برای این است که اصلاً نمیدانند ایمان چیست. نرسیدهاند به حالت ایمان آوردن. آخرش دو تا تمثیل خیلی جالب هست. آتش که روشن میشود یک چیزهایی میبینند، اما بعد خاموش میشود. قلبشان پذیرای ایمان نیست. یک نوری هم که به قلبشان میآید مثل رعد و برق است. ببینید این حس رعد و برق خیلی مهم است. اینها یک جوری حتی از ایمان میترسند، برای اینکه آمادگیاش را ندارند. یک لحظه مثلاً خودشان را در محضر خداوند احساس میکنند و بعد برمیگردند سر جای خودشان. مثل یک نوری که همراه با ترس میبینند. توصیفش این است که نور که میآید اینها از ترس چشمهایشان را میبندند، گوشهایشان را کیپ میکنند که مبادا بمیرند. حذر الموت. از ترس مرگ. اینها آدمهایی هستند که دارند یک تلاشهایی میکنند، مثل اکثریت آدمهای مذهبی و مومنین. ایمان به معنای واقعی مستقر نشده در قلبشان و هنوز آمادگیاش را ندارند که حس ایمان داشته باشند، ولی چون یک فعالیتهایی میکنند، گاهی میروند یک دعایی میخوانند، نمازی میخوانند، گاهی یک حالتهایی بهشان دست میدهد، مثل یک جرقه. بعضیها این را بد میفهمند. فکر میکنند منظورش منافقین است، چون میگوید "انهم لکاذبون"، دروغ گفتن به این معناست که کافرند و میگویند ما مومنیم. منافق هیچوقت در تنهاییش هم مثلاً نمیرود دعا کند، اما اینها این کار را میکنند. توسط والدشان، یا اینکه عقلشان بهشان یک چیزهایی میگوید که خدا هست و...، یک کارهایی میکنند، اما نمیگیرد دیگر، شعله در درونشان روشن نمیشود، برای اینکه یک مشکلی دارند. مشکلشان برای این است که کارهای خلاف ایمان هم میکنند. حتماً معاصی انجام دادهاند و میدهند که قلبشان مریض شده. توبه کردن یعنی همین که این چیز را آماده کنی. ببینید چند بار در قرآن این هست که "توبه کردند و ایمان آوردند"، توبه کردن یعنی سالم شدن، یک محیط خوب فراهم کردن برای اینکه یک چیزی در قلب مستقر بشود، وگرنه همیشه همین جرقه زدن و اینهاست. درباره همین آدمهاست که در قرآن میگوید اینها را سالی یکی دوبار امتحان میکنیم که توبه کنند اما نمیکنند. یک دفعه یک حالتهایی بهشان دست میدهد، رعد و برق شدید میشود، شعله بزرگ میشود، یک چیزهایی میبینند، اما...
زندگیشان را باید تغییر بدهند دیگر. یک چیزهایی مانع از این است که به حالت مستقر شدن ایمان برسند.
سؤال...
بگذارید من این را روشن کنم. همه چیز خوب است، حتی جهنم! خوب بودن به این معنا که، مثلا فرض کنید جهنم یک راهی است که آن آدمها آنجوری باید به سمت خدا برگردند. برگشتن به سمت خدا خوب است، طرف مثلا یک کاری کرده که با عذاب باید این راه را طی کند. همه چیز خوب است بنابراین این حرفی که من میزنم از یک حکم کلی میآید. در این مورد خاص، اگر مشکلی داری بگو.
قلب مهر و موم شده کافر
ببین این چیزی که من دارم میگویم همینطور شهودی میگویم. آدمی که معصیتکار است هرچقدر که دورتر میشود کرختتر میشود. کمتر میفهمد. اصلا به یک حالتهایی میرسد که خودشان هم حتی احساس میکنند که یک چیزهایی را که قبلا میفهمیدهاند حالا نمیفهمند. بعضیها آدمهای مغروری هستند و همیشه خودشان را توجیه میکنند که انگار یک چیز جدید دارند کشف میکنند و قبلا اشتباه میفهمیدهاند. اما این حس کرختی از نظر شناختی در این آدمها به وضوح وجود دارد. خیلی آدمها هستند که باهاشان که حرف میزنی میبینی هیچی نمیفهمند! و در دوران پستمدرن این را با افتخار میگویند دیگر. میگویند حقیقتی وجود ندارد. مثل آدمهای کور و کری میمانند که احساسشان این است که دیگرانی که میبینند اشتباه میکنند. قبول نمیکنند که یک چیزی در وجود من هست. من این را چند بار تا حالا گفتهام، در کل تمدن غرب این از یونان سرچشمه گرفته و در یک ناحیه از دنیا این فکر عجیب وجود داشته و حالا در همه جای دنیا پخش شده که ما میتوانیم حقیقت را با آن مقدار چیزی که تا چهارده پانزده سالگی در وجودمان رشد میکند کشف کنیم، بیان کنیم و دیگران را هم قانع کنیم. در سراسر دنیا همه مردم میدانستند که حقیقت چیزی است که با زندگی کردن باید به آن رسید. قوه شناخت باید رشد بکند. با این حواس پنجگانه و یک مقدار فکر کردن در قالب زبان، آن هم زمانی که اصلا اعتبار ندارد و واژهها و گرامر غلطی دارد که خودمان وضع کردهایم، نمیشود حقیقت را کشف و بیان کرد و مردم هم قانع بشوند و من یک کتاب بنویسم که تویش حقیقت باشد. حقیقت یک چیزی است رسیدنی و درونی، من باید قوای شناختم را رشد بدهم تا به آن برسم.
توصیفی که در قرآن از این آدمها میشود، که نمیبینند و نمیشنوند، مربوط به چشم و گوش که نیست. مربوط به چیزهای عادی نیست. مربوط به این است که آن جنبههای عمیقتر شناختی، دیدن، فهمیدن، حس کردن را دیگر ندارند. و بهتر است که ندارند. در محیطی زندگی میکنند که چیزهایی را میبینند که همان بهتر که رویشان اثر ندارد.
- اگر ببینند که دیگر این کارها را نمیکنند.
نه منظورم این است که حسهای شیطانی که در بعضی لحظههای زندگیشان وجود دارد، در اعماق وجودشان نفوذ نمیکند. یک سدی اینجا به وجود آمده. مثل این که راه به آن هسته اصلی وجودشان که چیز مقدسی است بسته شده. اینها در یک لجنزار دارند زندگی میکنند. خوب است که بعداً میتوانند پاکش کنند. در سوره شمس بعد از آن قسمها که میخورد، میگوید: "و نفس و ما سویها - ... - و قد خاب من دسها". یک گوهر گرانقیمتی است که بعضیها این را خاک میکنند. رویش یک چیزهایی میریزند. این از بین نمیرود. در درون ما یک چیز گرانقیمتی هست که باید حفظ بشود. و این تعطیل شدن شناخت به این کمک میکند. یک لحظه که این آدم به هوش میآید و ادراکات عمیقی پیدا میکند شکر میکند که آن مدت مثل خواب بود برای من. فرض کنید یک آدم بکشد. اگر یک آدم عارف، آدم بکشد که دود میشود میرود هوا. برای این که درک میکند دارد چه کار میکند. همان بهتر که نمیفهمد آن آدم که در دنیای پر از آلودگی دارد زندگی میکند، وگرنه فساد عمیقتر درشان نفوذ میکند. امیدوارم قانع شده باشید. به نفع ارزشهای بالقوه است که از بیرون به قلبشان چیزی وارد نشود. آن ندیدن و نشنیدن و اینها در باره چیزهای باطنی است.
سوره بقره با این سهگانه شروع میشود: آدمهایی که ایمان دارند، میدانند ایمان چه است، میگویند هم که ایمان داریم. آدمهایی که ایمان ندارند، نمیدانند هم ایمان چه است، اما خب میدانند که ایمان ندارند. یک چیزی هست که من ندارم. یک دسته سومی هم هست، که میخواهند ایمان داشته باشند ولی آمادگیش را ندارند. ایمان با زندگیشان تطبیق ندارد. یک چیزهایی در زندگیشان هست که باید کنار بگذارند. توبه کردن این است. کارهایی میکنند که نباید بکنند؛ جاهایی میروند که نباید بروند. تا این جوری هستند، این حالت جرقه زدن در قلبشان بیشتر ظاهر نمیشود. این تمثیلها را بخوانید، خیلی جالب است. من از آدمهای غیر مسلمان هم شنیدهام، نیست اول کتاب هم هست، یک حس عجیبی دارد. تمثیلهای خیلی قوی هستند. فکر میکنم یک نفر مسلمان شده بود و تعریف کرده بود که این تمثیلها چقدر رویش اثر گذاشته. دقیق یادم نیست.
بعد از نزول قرآن وجود انسان به چه درد میخورد؟
یک سوالی که دو جلسه قبل، بعد از جلسه، یک نفر پرسید که فکر میکنم سوال مهمی است. نمیخواهم دربارهاش بحث بکنم ولی میخواهم یک اشارهای بکنم. یک شبههای پیش آمد. فرض کنیم که این حرف درست باشد که انسان خلق شده - وقتی انسان خلق میشود انگار خدا در پایینترین سطح جسمانیت نمایندهای دارد - آخرش این است که اسماء الهی و مثلاً قرآن یک جوری نازل میشود به پایینترین سطح حیات و همه انگار خبر میشوند حداقل اگر هم نمیتوانند به معنای واقعی علم داشته باشند، این خبر در دنیا پخش میشود. سوال این است که پس وقتی قرآن نازل شد دیگر انسان برای چه زنده است؟ حیات بشر دیگر به چه درد میخورد؟ اگر هدف از خلقت انسان این بود که یک کتابی به صورت جسمانی ظهور پیدا بکند و انسان مثلاً کاتب کتاب در پایینترین سطح هستی بود، خب این کتاب هست دیگر، بگذارندش در یک موزهای و همه بیایند بخوانند! نمیدانم. یعنی یک جوری اگر منظور پخش شدن اخبار بوده، خب شده دیگر. میتوانند صدای یک نفر را ضبط کنند این اخبار را هر روز بخواند! مثلاً ملائکه. اینفورمیشن رسید دیگر، به صورت کتاب، کاملاً جسمانی، ظهور پیدا کرد. نوشتندش و تمام شد. این شبهه است دیگر.
چرا در عقاید عرفانی، حتی در فرقههای شرقی هم این دیده میشود که همیشه "اوتاد" وجود دارند؟ یک جوری مثل اعتقاد به این است که قرآن فقط کتاب شود کافی نیست. یک چیزی مثل معلم، نبی، که بتواند خبر بدهد. آدمهای خاصی همیشه وجود دارند که این فانکشن را انجام میدهند. انگار یک چیزهایی را به ملائکه تعلیم میدهند. آدمهای خاص وجود دارند. عرفا میگویند که همیشه اوتاد وجود دارند و یک جوری جهان قائم به انسانهای کامل است، برای این است که صرف ظهورش مثلا کتاب کافی نیست. خود انسان، همان طور که آدم این نقش را در برابر ملائکه ایفا میکند، انگار چیزی شبیه نبوت جریان دارد. قرآن به یک معنایی در قلب انسان نازل شده، و از اینجا است که به خیلی جاها وارد میشود. من نمیخواهم در این مورد بحث کنم اما میخواهم این را بگویم که یکی از دلایل واضح اعتقاد به وجود اوتاد، انسانهای کامل این است. شما ابن عربی را بخوانید که خیلی با سلسله مراتب خاص، همیشه باید چهل نفر باشند. اینها جزء ساختار جهان است. مثل حضرت عیسی که چه طور است که یک جای خاصی را در جهان اشغال کرده. ابن عربی کاملاً حرفهایش این طوری است، افرادی را اسم میبرد، حتی تعدادشان را میگوید، میگوید این تعداد از افراد همیشه در جهان هستند که همیشه یک کار خاصی را انجام میدهند. اینها نباشند یک چیزی به هم میخورد. من نمیدانم واقعاً، چیزی که فقط شنیدهام و خواندهام و درک نمیکنم را نمیگویم. فقط خواستم اشاره کنم که عرفا به غیر از این که فقط کتاب به وجود آمده باشد، یک حسی که انسان همیشه مثل خود حضرت آدم یک وظایف خاصی دارد و آدمهای خاصی هستند که این کارها را انجام میدهند در حرفهایشان بوده. شیعیان هم به همین دلیل معتقدند که یک شخصیت پیامبرگونه همیشه باید وجود داشته باشد. یک چیزی بیش از آنچه عرفا اعتقاد دارند که اوتاد باید باشند.
دفاع سروش از دموکراسی
در ضمن این سخنرانی سروش را کی خوانده؟ یک سخنرانی جالبی در پاریس کرده که در آینده هم احتمالا عکسالعملهایی را بهوجود میآورد. حرفهای عجیب و غریبی زده. مثلاً اینکه ولایت در تشیع، یک جوری ناقض خاتمیت پیامبر است. اصلاً رسماً به عنوان یک سنی صحبت کرده. اینطور به نظر میآید. و سطح استدلالهایش هم در حد کودکستان است. بخوانید، مثلاً این جوری است: دموکراسی چیز خوبی است، اگر معتقد باشیم که خاتمیت صورت نگرفته و هنوز امامی باقی است این ناقض دموکراسی است، پس! خیلی جالب است! یک چیزهای سیاسی با یک چیزهای مذهبی قاطی میشوند... اینقدر دموکراسی، لیبرال دموکراسی به معنای آمریکایی انقدر مقدس شده که ما به دین هم که داریم فکر میکنیم باید همیشه مواظب باشیم که عقاید دینیمان با آن تناقض پیدا نکند. یک خرده، چون میل ندارم بحثهای سیاسی بکنم، یک خرده فقط خواهش میکنم به دموکراسی فکر کنید. یک کتاب هست به اسم: «مدلهای دموکراسی». دموکراسی فقط این مدلی که الان در دنیا هست این نیست. مدلهای دیگری هم وجود دارد برای دموکراسی که میتوانند خیلی بهتر از این کار کنند. بگذارید من یک نکته کوچکی بگویم. وقتی میخواهیم ببینیم که دموکراسی کدام مدلش بهتر کار میکند، یک trade ای وجود دارد بین اینکه چقدر نظر آحاد مردم تکتک اعمال بشود، با اینکه چقدر این ضرر را میخواهید تحمل بکنید که میدان باز میشود برای عوامفریبی. شما از آدمهایی دارید سؤال میکنید که سیاست سرشان نمیشود، نمیدانند پشت پرده چه اتفاقی دارد میافتد، از دور دارند نگاه میکنند. هر چقدر که بیشتر بروید به سمت اینکه از آحاد مردم مستقیماً پرسیده بشود، این دقیقاً به درد یک جایی مثل آمریکا میخورد که با رسانهها میتوانند همه چیز را کنترل کنند. در یک کشوری که سرمایهدارها حاکمند، دو تا حزب وجود دارد که تقریباً هیچ فرقی با هم ندارند از لحاظ سیاستهای اقتصادی و... فرقشان در حد یک درصد است. همه هم احساس رضایت میکنند و رأی میدهند و احساس آزادی هم میکنند. این یک مدل است، مدلی است که به طور extreme میرود به سمت اینکه از کف هرم رأس را تعیین بکند. مدلهای دیگری هم هست، که یک جوری لایه لایه، یک هرمی بسازیم که آخرش آدمها یک خرده سوادی داشته باشند، بدانند که دارند به چه رأی میدهند، مسائل اقتصادی کشور چه است. مردم واقعاً چه میدانند؟ الان مثلاً آدمهایی که در انتخابات ما شرکت کردهاند، مردم واقعاً چه ایدهای دارند که کدام اینها بیاید چه میشود؟ شما هم که شرکت کردید و آدمهای آگاهی هستید نمیدانید که چه میشود، میدانید؟ اصلاً نمیشود راحت تشخیص داد که کدام بهتر است، برای اینکه زد و بند است. یک آدمی که مطلعتر باشد، که توسط کف تعیین بشود کم کم. اما نه اینکه من بیایم مستقیم از یک آدم معمولی بپرسم که تو میخواهی حکومت کاپیتالیستی باشد، نگاهت میکند، میگوید آره! میگوید دوست داری کمونیستی باشد؟ میگوید آره، آن هم بد نیست!! اصلاحطلبها این...
دفعه فکر کردند که مردم از اصلاحات خوششان میآید، این دفعه به یکی دیگر رای دادند! همه ماندهاند که خدایا! چرا این رای را دادند؟ چرا ندارد دیگر... مردم ایران همیشه انتخاباتشان اینجوری است، چون نمیخواهند به این رای بدهند، به آن رای میدهند. آن را نمیخواهند.
حرف از دموکراسی همیشه جوری زده میشود که انگار آخر و اول دموکراسی فقط همین چیز مزخرفی است که در آمریکا هست، با همین حکومتی که مردم نمیفهمند برایشان ضرر دارد یا سود دارد. هان؟ مالیات را مثلا نگاه میکنند ببینند چقدر پول دارند. نه دید فرهنگی دارند، نه دید جهانی دارند. آمریکاییها چیزی به عنوان جهان خارجی برایشان اصلا فکر میکنم در فرهنگشان مطرح نیست. مثلا جمهوریخواهها از دید آدمهای مذهبی آمریکا شهرتشان به این است که اینها مخالف همجنسگراییاند. این که بیرون آمریکا تاثیر این که بوش بیاید یا یک نفر دیگر چه بلایی سر بقیه مردم دنیا میآید اصلا در افکارشان نیست، چامسکی فقط اینجوری فکر میکند در آمریکا. همهاش از این حرفها میزند. یک ایده خیلی ساده: رئیسجمهور آمریکا که رسما دارد دنیا را اداره میکند، خوب ما هم رای بدهیم دیگر! بوش بشود یا یک نفر دیگر به من هم مربوط است من چرا رای ندهم؟! ایرانیها هم یک درصد مثلا رایشان اثر داشته باشد. سرنوشت فقط مردم آمریکا که نیست. مبصر همه دنیا هستند، در همه کار دخالت میکنند، خوب ما هم رای بدهیم دیگر. ایرانیها رای بدهند جمهوریخواهها رای میآورند!!! پارامترهایی که ایرانیها رای میدهند یک چیزهای مبهمی است.
دموکراسی پس چیز خوبی است اما نه همینی که الان دارند میگویند. این به درد عوامفریبی میخورد. مثلا فاشیسم با دموکراسی سر کار آمد دیگر. اروپا نهایت دموکراسی بود در ایتالیا همه موافق فاشیسم بودند. کاپیتالیسم هم روی دموکراسی به همین معنای موجود سوار است. چهار تا کتاب بگذارند، بگویند مردم همه باید اینها را بخوانند ارزیابی بشوند بعد بیایند رای بدهند. بعد همه جا سوسیالیست میشود! یک خرده آدمها فهم داشته باشند نمیروند به کاپیتالیستها رای بدهند، به آدمهایی یک خرده از جنس خودشان رای میدهند. به هر حال این دموکراسی که الان در آمریکا هست به درد همان حکومت شبیه آمریکا میخورد دیگر. یک عده سرمایه دارند، رسانهها دستشان است، با یک مشت مردم... یک کتابی یک آمریکایی نوشته معروف است به فارسی هم ترجمه شده: "ملت گوسفند"! روی جلدش یک پرچم آمریکا هست به جای ستارههایش گوسفند کشیده. بیفکرترین آدمها از لحاظ سیاسی که واقعا تا نوک دماغشان را هم نمیبینند در دنیا آمریکاییها هستند. و اینها دارند کسی را تعیین میکنند که در سرنوشت من و شما هم دخالت میکند. رسما. میگوید. بگذریم. خلاصه دکتر سروش میگوید ولایت منتفی است چون با دموکراسی به همین معنای موجود مخالفت دارد. خیلی استدلالش از یک جهاتی با مزه است، که آدم از یک چیز سیاسی نتایج فلسفی یا عرفانی بگیرد. بگذریم.
آیا داستان آدم و حوا تمثیلی است؟
من امروز چیزی که میخواهم بگویم در مورد یک سوالی است که قبلاً مطرح کردم. اگر کسی ایدهای دارد. این که چقدر این داستان تمثیلی است. انتخابهایی که وجود دارد، یکی این است که این داستان فقط برای حضرت آدم حالا واقعی یا تمثیلی اتفاق افتاده. یعنی آزمایشی بوده که یک انسان، یک نفر آدم را گذاشتهاند در بهشت، چون ذریه این آدم از جنس خودش هستند معلوم میشود که آن کار را میکنند، ولی ما را آزمایش نکردهاند. تکتک ما آزمایش نشدیم. ولی نوع بشر یک بار یک نفر به عنوان نمونه آزمایش شد. این یک ایده.
ایده دیگر این که نه، همه ما آزمایش میشویم وقتی به دنیا میآییم. و بعد در هر دو مورد اینها میشود بحث کرد که چقدر این اتفاقات تمثیلی است. یعنی آیا واقعاً باغی وجود دارد، میوهای وجود دارد، از اینها میخورد، یا نه، اینها تمثیلیاند. اگر بگویید باغ وجود دارد بعد این سوال مطرح میشود که خوب، کجاست؟ اگر بگویید بهشت به معنای واقعی است شاید عدهای بگویند وقتی آدم وارد بهشت شد که دیگر بیرون نمیآید. جواب جالبی نیست اما بعضیها میگویند. نمیخواهم حرفهای قاطعانهای بزنم اما یک ایدهای بدهیم فقط.
یکی این که برای همه آدمها این اتفاق میافتد، نمونهبرداری نیست. و تمثیلی بودنش. یک آدم میتواند اعتقاد داشته باشد که بینابین، به طور واقعی این برای آدم اتفاق افتاده، یعنی وقتی حرف از جنت هست واقعاً باغی بوده، اما برای بقیه آدمها تمثیلی است. اگر کسی ایدهای دارد بگوید وگرنه من ایدهای بگویم.
-...
آفرین من بعداً میخواستم این را بگویم. خطاب "اهبطوا" به دو نفر نیست، به جمع است. همه انسانها انگار دارند از بهشت اخراج میشوند.
-سوال. این عالم ذر چیست؟
آهان. بله میگویند عالم ذر وجود دارد. من نمیدانم. در قرآن یک آیهای هست که به همه مردم خطاب شده که "ألست بربکم؟ قالوا بلی". این یک جوری تأیید میکند که اینجا که میآییم یک سوابقی داشتهایم. و من میخواهم یک جوری از این حمایت کنم که این اتفاق برای همه ما افتاده. یعنی همه ما بهشت را تجربه کردهایم، اخراج شدهایم... ممکن است یک نفر بگوید که انباء ملائکه برای همه نیست و مثلاً حضرت آدم چون پیامبر بوده نقش نبی را یک جوری بازی کرده، ولی در بهشت بودن، اخراج شدن، به زمین آمدن و مورد خطاب این آیات بودن برای همه هست. باید یک جوری توجیه کنیم که اینها چه جوری است و عالم ذر کجاست و ... این اسم عالم ذر، از یک واژه قرآنی هم دارد استفاده میشود که اشاره به سوره اعراف هم دارد که در واقع از آدم تعهد گرفته میشود که خداوند پروردگارش هست.
احساس موجودات نسبت به هستی خودشان
وَلَقَدْ مَكَّنَّٰكُمْ فِى ٱلْأَرْضِ وَجَعَلْنَا لَكُمْ فِيهَا مَعَٰيِشَ ۗ قَلِيلًۭا مَّا تَشْكُرُونَ
و قطعاً شما را در زمين قدرت عمل داديم، و براى شما در آن، وسايل معيشت نهاديم، [اما] چه كم سپاسگزارى مىكنيد.
خب بگذارید من مختصر میخواهم بگویم. اول یک موجود زنده خیلی ساده را در نظر بگیرید. چه جوری زندگی میکند؟ یک چیزهایی را در درون چک میکند دیگر. یک نوع آگاهی در درون اسفنج وجود دارد. سادهترین موجود زنده است که مثلاً گاهی در اثر یک اتفاقاتی که میافتد، میفهمد که باید حرکت کند. یک حسی دارد دیگر، هر چقدر هم ساده. در واقع در حیات در حد اسفنج هم این حس درونی و آگاهی وجود دارد. سیگنالهایی در درونشان احساس میکنند و چیزهایی که برای حیاتشان لازم است. شما معتقد نیستید که اینها مثل ماشینهای مکانیکی هستند... این را نسبت میدهند به دکارت، اما انقدر عجیب است که، اما من از یک جای نسبتاً معتبر میگویم. این که دقیقاً معتقد بود که حیوانات روح ندارند و مثل ماشین هستند، و این که وقتی با یک سنگ به یک سگ میزنیم که زوزه میکشد، این صدایی است که از در این سگ درمیآید. این صدای سگ است، چه طور به شیشه میزنیم جرینگ میکند، به دیوار میزنیم... یعنی دردی نیست. حیاتی آنجا نیست که دردی احساس بکند. همه موجودات حتی اسفنج حس راحتی و ناراحتی، این که یک چیزی برایشان مطلوب است یا نامطلوب است را دارند. یک چیزهایی در درونشان هست... به هر حال یک چیزی در درونشان ترشح میشود و... حتی یک درخت وقتی آب خورده با وقتی نخورده فرق دارد. وقتی نور دارد و ندارد در زندگیش تأثیر میگذارند. حتی یک کارهایی میکند. پس ماشینی ماشینی نیستند. اگر کسی ایده مخالفش را دارد و فکر میکند که موجودات زنده درک و احساس ندارند، مثل ماشین هستند؛ مثلاً درخت مثل یک کارخانه است. غذایی را میگیرد و تبدیل به چیزی میکند. هیچ احساسی هم ندارد که مثلاً کم آب باشد، پر آب باشد...
- این جوری نتیجه میشود که کامپیوتر هم حس دارد.
من نمیگویم که دارم استدلال میآورم. میگویم حس ما نسبت به موجودات زنده این جوری نیست. در قرآن، همه موجودات در یک حدی خلاصه یک شعوری دارند. شعور دارند به معنای این که چه چیزهایی برای هستیشان مفید است و...، همراه با یک حس. حتی سنگ، سیارات، ستارهها. چیزی است که به صراحت در قرآن ذکر میشود. حالا اگر بیایی بگویی همه موجودات حس دارند میگویند اینها حرفهای عرفانی است. اینها عین آیه قرآن است دیگر. به سیارات و ستارهها خطاب کردهاند که بیایید... چیزی که در زبان ستارهها و سیارهها معنا دارد، آمدن و رفتن و مثلاً نور دادن است. سادهاند و فانکشنهای سادهای دارند. من نمیخواهم در مورد به اصطلاح جمادات صحبت کنم. اما حداقل در مورد اسفنج، یک حسی تویش وجود دارد، حسی نسبت به راحت بودن، ناراحت بودن، شرایط خوب برای زندگیاش، شرایط بد. این که پا میشود با این زحمت زیاد از اینجا میرود یک ذره آنورتر، یک حسی درش وجود دارد. این جوری نیست که مثلاً مثل کامپیوتر برنامهریزی شده باشد و بدون هیچ احساسی این کار را بکند. من دارم یک تصور ایجاد میکنم استدلال نیست.
من میخواهم برگردم به این موضوع که همه این اتفاقها، به غیر از برای حضرت آدم که میتواند در اولین بار به دلیل واضحی واقعی باشد، برای همه ما تمثیلی است و به اتفاقاتی که داخل رحم میافتد اشاره میکند. یعنی این در بهشت بودن، قبل از تولد است. نه ماه قبل از تولد، یک اتفاقاتی داخل رحم میافتد که شما خیلی ازش خبر ندارید و اینها در واقع به نوعی اشاره به در بهشت بودن و اخراج شدن از بهشت دارد. من میخواهم سعی کنم توضیح بدهم که چهجوری.
از یک جایی، این موجود زنده که دارد شکل میگیرد - نمیدانم از چند روزگی یا از همان لحظه صفر - مثل همه اشیا، جایی که همه موجوداتی که در عالم هستند، یک احساسی نسبت به هستی خودشان دارند. هنوز آنقدر پیچیده نشدهاند که بتوانند چیزهای بیشتری بفهمند. همینجور که این بچه دارد رشد میکند، چیزی که الان ما میدانیم از نظر علمی این است که مرتبا یک اعضایی یا ارگانهایی به بچه اضافه میشود، و چیزی که شاید ندانید این است که مثل یک کارخانه ماشین، مرتبا این اعضا را چک میکنند. موتورش را چک میکنند... میخواهند تحویل مشتری بدهند دیگر. یعنی مثلا فرض کنید اگر یک غدهای تشکیل میشود که هورمونی است، یک ترشحات ابتدایی حداقل به طور اتوماتیک انجام میدهد. یا مثلا دست حرکت میکند. همه ارگانهای حرکتی یک حرکتهایی را خیلی آرام انجام میدهند، مثل اینکه دارند تحویلش میدهند دیگر، این دستت، این غده هیپوفیزت. فکر میکنم این را بگویم دیگر کاملا معلوم میشود که در درون رحم چقدر کارهای غیر ضروری صورت میگیرد. در هنگام تولد، در درون هر نوزاد دختر تازه متولد شده، هزاران تخمک وجود دارد. در درون قسمت جنسی پسر تعداد زیادی سلولهای جنسی وجود دارد. یعنی حتی جنسیتشان چک شده. همه غدهها ترشح میکنند، همه فانکشنهایی که این جسم میتواند انجام بدهد وقتی آن غدهها به وجود میآید همهشان به طور آزمایشی فعالیت میکند.
تجربه اسماء الهی در درون رحم مادر
و من توضیحی که میخواهم بدهم این است که همه آن stateها که معادل با اسماء الهی هستند، داخل رحم اتفاق میافتد. یک مدل خیلی سادهای را من گفتم که فرض کنید همه چیز تحت تأثیر هورمونهاست. این مدل خیلی واقعی نیست چون الان حدس خیلیها این است که به غیر از فعل و انفعالات شیمیایی در بدن، که روی ادراکهای ما اثر میگذارد و به غیر از stateهای مغز که خیلیها معتقد بودند همه ادراک ما را میسازد، الان عدهای معتقدند که motor system یعنی قسمتهای حرکتی بدن هم در ادراکات ما نقش دارند. یعنی ما حسهای درونیمان یک جوری با وضعیت حرکتی بدن و خیلی چیزهای دیگر در ارتباط است. من یک مدل خیلی ساده ساختم برای این که اگر مثلا از stateها صحبت کنیم، همه تصورشان این است که این state یک چیز الکترومغناطیسی است، در مغز است و Neural network است و بنابراین به طور پیوسته stateهای پیوستهای به وجود میآید، در حالی که این جوری نیست ظاهراً. من میخواهم این جوری بگویم که اولین احساس یک موجود انسانی که دارد شکل میگیرد، حس مشترک با همه جهان است. حس هستی. این حس را همه موجودات حتی ستارهها هم دارند. همهشان به علت فانکشنهایی که دارند و ویژگیهایی که دارند حسهایی دارند.
من هیچوقت از ستارهها و سیارهها مثل یک گلولههای خیلی سادهای که همین طور رفت و آمد میکنند حرف نمیزنم برای این که در قرآن شما میبینید که قسم میخورد به رب شعری. پروردگار ستاره شعری. یک کاری رویش انجام شده دیگر نه؟ اگر همین طور یک توده گاز و سنگ است که هیچ پیچیدگی ندارد و هیچی تویش نیست. ما واقعاً نمیدانیم تویش چه است. اینهمه فعالیتهای الکتریکی و مغناطیسی، اینها واقعاً ممکن است در فانکشنهای جهان یک کار مهمی انجام بدهند. خیلی ساده برخورد نکنید. بشر یک حسی دارد مثل دکارت، من فقط شعور دارم، این سگ هم حتی هیچی نمیفهمد. یک جوری انحصاری کردن همه چیز به خودمان. فقط ماییم که میفهمیم. فقط ما موجودات هوشمند و ذیشعور هستیم - کاملاً این حرف را میزنند دیگر - حالا من نمیدانم هوشمند یعنی چه اما این که شعور و درک و احساس فقط ما انسانها داریم. بقیه، یک چیزکی فقط حیوانات میفهمند و بقیه هم هیچی. در قرآن واقعاً این طور نیست. یعنی همه موجوداتی که در آسمان هستند هم به نظر میآید که شعور دارند شاید هم خیلی شعور داشته باشند. اما حداقل شعور را همهشان دارند. این حس بودن، در همه موجوداتی که خلق میشوند وجود دارد. اگر نباشد یعنی اینها هیچ ارتباطی با خدا ندارند، در حالی که اینطور نیست. در دنیا نسبت به خداوند این که سجده میکنند. این یک چیز واقعی است، به غیر از این نمیشود قرآن را فهمید مگر این که حرفهای خیلی عجیب و غریب بزنیم.
من ایدهام این است که این داستان تمثیلی است از شکلگیری انسان، قبل از این که کار ارادی انجام بدهد. همه چیز به طور کاملاً perfect انجام میشود، stateها به وجود میآید. یعنی مثلاً فرض کن اولین باری که آدرنالین ترشح میشود حس خوف به وجود میآید. آن موجودی که در رحم است نمیداند که در عالم خارج چیزهای متنوعی هست و ترشح هورمون چیست و این حس خوف چیست و آدرنالین یعنی چه. تنها یک چیز در برابر خودش میبیند و این حس ترس را میکند. بنابراین صفتی که آنجا کشف میشود یک اسم از اسماء خداست. من با شیمیایی مثال میزنم برای ساده کردن بحث. مثلاً وقتی غدهای که حس صمیمیت ایجاد میکند ترشح کند، از نظر آن موجودی که در داخل رحم است که فقط یک چیز وجود دارد و آن هم خداست، کثرتی وجود ندارد، در وحدت است. بنابراین رحمانیت خداوند را کشف میکند. میفهمد که در جهان رحمانیت وجود دارد، چون انعکاس آن را در خودش میبیند. مگر ما به غیر از این که انعکاس چیزها را در خودمان ببینیم چیزی میفهمیم؟ این یک ارتباط خیلی خیلی سطح بالاست دیگر. یعنی بدون استفاده از حواس، بدون استفاده از جهان خارج. همه آن stateها یکی یکی چک میشوند، و هر کدام از آن stateها معادل اسمی از اسماء خداوند هستند. بعد وارد کلمات مثلاً میشویم، stateهایی که پیچیدهتر، و ترکیبی از اسماء هستند، حالتهای پیچیدهتر که اینها معادل با مثلاً قرار گرفتن در مقابل کلمات هستند و الی آخر. این تجربه بودن در بهشت است. جایی که همه چیز خوب است. هیچ مشکلی وجود ندارد و هیچ موجودی هم به جز خدا در برابر او نیست. الان که من این را میگویم شما فکر میکنید که آن بچه دارد اشتباه میکند، در حالی که شما اشتباه میکنید! واقعیت را آن دارد میفهمد. یک چیزی وجود دارد آن هم خدا است. حالا عواملی که باعث میشود این اتفاقها میافتد، مثلاً آن غده چه جوری کار میکند، این که مهم نیست. آن چیزی که بشر درک میکند این است که حضور خدا را میفهمد و با اسماء و صفات الهی آشنا میشود. هنوز اوهامی وجود ندارد، هنوز کذبی در عالمش وجود ندارد، همه چیز درست است. همه چیزهایی که حس میکند چیزهای واقعی هستند و به چیزهای واقعی دارند اشاره میکنند.
سؤال...
قبول دارم ابهام دارد، نمیخواهم وارد بحث بشوم. ببینید، مثلاً این آیه را چه میفهمید ازش؟ "و بیده ملکوت کل شیء". ملکوت شیء چه است؟ مثلاً اتمها؟! یک خرده این را بگذارید کنار. موجوداتی که هستند، همهشان ملکوت دارند؛ مخلوقات خاصی خداوند دارد، به تحقق مادیشان فعلاً فکر نکنید. ستاره شعرا یک چیزی است، معنایی دارد. یک تکه سنگ ممکن است جزئی از کره زمین باشد، بدون کره زمین شاید معنایی ندارد، هیچ حسی هم تویش نیست، مثلاً. نمیدانم. اما عالم اینجوری نیست که یک سری اتم هستند. حالا اگر بگوییم هر چیزی حس دارد، پس هر اتم حس دارد یا نه؟ به آن ویژگیهایی که مربوط به تحقق مادی میشود نگاه نکنید؛ مخلوقات خداوند، کلمات الهی، همه چیزهایی هستند که ملکوت دارند، معنا دارند. ستارهها هستند، کره زمین هست. اینکه هر جزئی از کره زمین را هم بگیرم مخلوقی است که خداوند جداگانه خلق کرده. واقعاً آیا لازم است که دنیا را اینجوری نگاه کنم؟ شما برای این دنیا را اینجوری میبینید که اتمی نگاه میکنید؛ یعنی به آن تحقق مادی فکر میکنید، در حالی که موجودات یک جوری یک خرده گسستهتر به نظر میآید هستند.
-...
ما حداقل وجود خودمان را که درک میکنیم. بدیهیترین احساس برای من این است که وجود دارم. ولی اینکه این سیگنال وجود دارد از طرف خداوند میآید را ممکن است درک نکنم. برای اینکه گرفتار یک عالمی هستم که تویش غرق شدهام. عالمی که معناها را دیگر درست نمیفهمم. یعنی یک جوری با نگاه کردن به این تحققهای مادی یک چیزهایی را فراموش کردهام. از اتفاقهای یک خرده اصیلتری که در درونمان میگذرد غافل شدهام. عرفان همین است که شما در هر لحظه بفهمید که این سیگنال وجود از کجا دارد میآید. از طرف خداوند میآید در همه موجودات. این مفهوم قائم بودن به خداوند به این معنی است که اینجوری نیست که شما دیگر خلق شدهاید و مستقل هستید. در هر لحظهای دارید این را دریافت میکنید. این را موجودات به غیر از انسان که دچار مشکلاتی است، شهوداً درک میکنند. اصلاً چیزی به غیر از خدا را درک نمیکنند. همه حالاتشان هم در واقع توسط خداوند خلق میشود. در مورد ما هم همین طور است، ولی ما این را نمیبینیم. برای اینکه ما داریم به جهانی نگاه میکنیم که فاقد معنی است. معنیهایش را درست نمیفهمیم. و همه توضیحی که من دادم برای این است که این را درک بکنید. وقتی عرفا مثلاً میگویند که «بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند»، یعنی چه؟ اینکه خبر از تجلی صفاتم دادند یعنی چه؟ اینکه اسماء و صفات خداوند در عرفا تجلی میکند یعنی چه؟ به نظر من یعنی اینکه مثل آن بچهای که در رحم است، یک خرده واسطهها را میگذارید کنار و مستقیماً درک کنید که این رحمتی که دارید احساس میکنید از طرف خداوند است. بتوانید درک کنید که این حالتهای درونیتان ممکن است یک واسطههایی خورده باشد ولی خداوند اینها را خلق کرده. خداوند همه ویژگیهای ما را ایجاد کرده. ما غرق در واسطهها هستیم. ما غرق در این هستیم که بفهمیم این stateها چه جوری به وجود میآید. ولی از نظر کسی که نمیداند چه جوری به وجود میآید ولی به خود حس فقط توجه میکند، همه چیزهایی که درک و احساس میکند مستقیماً جلوه خداست. فقط کافی است یاد بگیریم که پشت این چیزهای ظاهری یک خرده آن طرفترش را هم ببینیم.
حالا این حرفهایی که میزنم را قاطعانه نمیگویم، مثل یک جوری احتمال دادن است. اینکه قبل از تشکیل نطفه چیزی وجود ندارد، یک وجود ماقبل و ... نمیدانم. حتی اگر هم چیزی وجود دارد، من احساسم این است که وقایع این داستان با اتفاقهایی که برای جنین در رحم مادر میافتد یک جوری همخوانی دارد. بگذارین من یک فکتهایی درباره وضعیت جنین بگویم.
الان میدانید که دوربین میگذارند و ساعتها فیلم میگیرند از بچه درون رحم. بیچاره حالا چه احساسی بهش دست میدهد... من یک مستند دیدم واقعاً یک خرده تکاندهنده بود. یک خرده عجیب است، یک خرده با تصوری که ما داریم خیلی فرق دارد، و من شگفتزده شدم. یک چیز مهم این که ما در حالت رویا، یک state ای وجود دارد که بهش میگویند REM (Rapid Eye Movement). انسان وقتی دارد خواب میبیند، چشمش مرتب اینور آنور میرود. یعنی انگار شما واقعاً دارید با چشمتان یک چیزهایی میبینید و چشم دارد یک چیزهایی را تعقیب میکند. به طور متوالی، چند ماه جنین این کار را میکند. جنین در رحم مرتب دارد یک چیزهایی را نگاه میکند. چشمش بسته است - وقتی که چشم پیدا میکند - اما مرتب دارد مثل این که دارد خواب میبیند چشمش تکان میخورد و عکسالعمل نشان میدهد. تمام مدت دارد تکان میخورد بر خلاف تصور من. و حرکتهای عجیبی هم انجام میدهد ها! در آن فیلم مستند میگفت که شبیه حرکات زبان اشاره است. مدام. با دستش انگار دارد علامت میدهد. این است که حیات یک خرده پیچیدهتر از چیزی که تصور میشد در رحم وجود دارد. هر چیزی که به وجود میآید، به طور آزمایشی انگار همه چیزها دارند چک میشوند و بعد هم در یک حالت خلسهای مثل خواب قرار میگیرد و مدتها در این حالت میماند. و این که آزمایشها به وضوح این را نشان داده که بچهای که در فرانسه متولد میشود در همان لحظههایی که به دنیا میآید وقتی نوار به زبان فرانسه برایش میگذارند، ساکت میشود و گوش میدهد، اما به زبانهای دیگر عکسالعمل نشان نمیدهد. این معنایش این است که جنین گوش میدهد به صدا، به صدای مادرش، و صداهایی که از بیرون منتقل میشود. و اصلاً نسبت به زبان مادری خودش یک حسی دارد.
من همه اینها را دارم میگویم چون یک تصور قدیمی وجود دارد که خیلیها میگویند بچه که به دنیا میآید یک لوح سفید است، و از اینجا تربیت را باید شروع کرد. یعنی از آن جایی که ما میبینیمش. از آن جایی که جلوی چشم من نیست که حساب نیست. به دنیا آمدن، خیلی جالب است دیگر، ما سن خودمان را از لحظه تولد حساب میکنیم، یعنی آن نه ماه هیچی. برای این که بقیه مردم ثبتش نکردهاند. در حالی که در قرآن این جوری نیست. به وضوح، جایی که حرف از چهل سالگی میزند، بعد از این است که میگوید نه ماه شما را مادرتان حمل میکند، و بعد به چهل سالگی میرسید. این نه ماه را دارد حساب میکند. چهل سالگی شما، سی و هشت سال و خردهای است، سالش هم قمری است، این را فراموش نکنید. چهل سالگی سن مهمی است در قرآن بهش اشاره میشود.
بگذارید از چیزهایی که در قرآن هست و به نظر میآید اشاره میکند به این که داستان آدم و حوا در مورد سایر ما، در مورد حوادث داخل رحم صدق میکند، بگویم. یکی در سوره بقره و یکی در سوره اعراف. در سوره بقره حرف از این است که انسان را آفریدیم، ملائکه اعتراض کردند، اسماء را یاد دادیم و یاد داد. در سوره اعراف اینها نمیآید. درست است؟ از کجا شروع میشود؟ از آن جایی که دستور سجده دادیم شروع میشود. قبول دارید که دو تا داستان بر هم منطبقاند، فقط یک جاهایش را ممکن است سریع رد شده باشد. آن چیزی که در سوره اعراف سریع رد میشود چه است؟ میگوید: "و لقد مکناکم فی الارض و جعلنا لکم معایش قلیلا ما تشکرون. و لقد خلقناکم ثم صورناکم ثم قلنا للملائکه ...". یعنی همه آن داستان اسماء و اینها در یک واژه "صورناکم" است. یعنی شکل گرفتن انسان، خلق شدن و شکل گرفتنش تا این جایی میرسد که گفتیم سجده کنید. یعنی آن مرحله تعلیم اسماء و آن وقایع تجربه آدم، با این صوره که منطبق میشود خلاصه میشود در "صورناکم". چیزی که در قرآن مرتب تأکید شده که ما شما را در رحم "شکل میدهیم". در قرآن خیلی اشاره به وقایع قبل از تولد میشود و اهمیت زیادی داده میشود. این یک نشانه.
-...
من دارم به صورت یک احتمال، که به نظرم احتمال معقولی است، میگویم که وقایعی که جنین در رحم تجربه میکند، با تعلیم اسماء جور در میآید. ما چه جوری جهان را درک میکنیم؟ من جهان را طوری درک میکنم که در من انعکاس پیدا میکند. ذهن انسان، ویژگی همه موجودات این است که بازنمایی انجام میدهند. ما در یک حالتی قرار میگیریم که چیزی را در درون خودمان بازنمایی میکنیم. من رحمت خدا را چه جوری میتوانم درک کنم؟ وقتی با تمام وجود در حالتی قرار بگیرم که انعکاس رحمت خداست. همه این حالتها اول به وجود میآید بعد ما به دنیا میآییم. بنابراین احتمال معقولی است اگر بگوییم وقتی ما در رحم هستیم واقعاً انگار دارم در بهشت زندگی میکنیم. آن چیزهایی هم که میبینیم، چشممان دنبالشان هست، چیزهایی شبیه درخت و این چیزهاست. ما هنوز در عالم معنا هستیم و به عالم اجسام نیامدهایم. هر چیزی یک حقیقت در طبقات بالای هرم دارد. درخت نه به معنای جسمش، درخت به معنای واقعی کلمه، معنایی که به صورت درخت متجلی شده. ما این جوری زندگی کردیم، بعد احتمالاً یک حرکت اشتباه انجام دادیم که ما را متوجه جسمانیت کرد. مثلاً احتمالاً جنین پایش را قبلاً حرکت نداده زیاد، بعد پایش را کمی دراز میکند، به چیزی میخورد و متوجه میشود که ای وای! این چه است؟ بعد دیگر سقوط میکند. هبوط به زمین یعنی به دنیا آمدن. در واقع رحم زمین نیست.
الان بدیهی است، یعنی همه قبول دارند که لااقل در مورد زبان، بچه تازه متولد شده یک لوح سفید نیست. به قول چامسکی، میگوید زبانآموزی مثل این است که انگار یک سری پارامتر در ذهن وجود دارد که اینها باید ست بشوند. خیلی حرف جالبی است. تجربههای عملی نشان میدهند. مثلا انگار همه آدمها میدانند که دو جور زبان وجود دارد. یا فعل-آخر است، یا فعل-اول. برای اینکه یک جمله، دو جمله که میشنوند، درکش میکنند. این جوری نیست که هزار تا جمله لازم باشد بشنوند تا مثلا استقرایی الگوهای جمله را درک کنند. چامسکی شهرت ابتداییاش به خاطر این حرف بود. بعداً حرفهای مهم زیادی زد، از جمله در مورد دموکراسی آمریکا مرتب حرف میزند. در مورد زبانشناسی استدلال معروفی دارد که به فارسی بهش میگویند "استدلال فقر محرک". اینکه اصولاً از نظر زبانآموزی مطلقاً این مقدار اطلاعات و محرکی که به بچه داده میشود برای آموزش زبان کافی نیست. در حالی که بچهها تا حد زیادی ساختار را درک میکنند و فقط واژه میخواهند تا بهشان بدهی بگذارند تویش. شنیدهاید؟ بچههای کر و لال در نیکاراگوئه مدرسه نداشتند. وقتی انقلاب شد، اینها را برای اولین بار در مدرسه جمع کردند. فقط کنار هم یک مدت نگهداری کردندشان، چون هنوز برنامه درسی درستی نداشتند. بعد از مدتی اینها برای خودشان یک زبان اشاره درست کردند، که معروف شد در دنیا، خیلی غنی و خوب بود. انگار یک چیزی در درونشان میجوشید، فقط کافی بود یکی مثل خودشان ببینند که بخواهند ارتباط برقرار کنند باهاش. به هر حال اینکه ما چیزی را نمیدانیم - نوزادی که به دنیا میآید واقعاً چه میداند؟ - دانستن یک معنای عمیقتری دارد. ولی اینکه تجربیاتی دارد، آمادگیهایی برای یادگیری پیدا کرده، لوح سفید نیست. لوح سفید، صد سال هم برایش نوار بگذاری زبان را یاد نمیگیرد. ما یک استعداد ویژه برای آموزش زبان داریم. این را تقریباً همه قبول دارند، کمتر کسی هست در زبانشناسی که این قسمت استدلال چامسکی را قبول نکند. من این چیزهایی که دارم میگویم، اشاره کنم که نه این قسمت تطبیقش با این داستان، اینکه وقایع داخل رحم مهم هستند و شکلگیری انسان، زبان با بدن و شکلگیری بدن ارتباط دارد، اینها حرفهایی است که "کریسدوا" (؟) زده. جمله معروفی دارد که زبان در بدن است. بدن و زبان جداییناپذیرند.
من در حد یک ایده خام که به نظرم قابل تأمل است صحبت کردم. فکر میکنم در مورد آدم این اتفاقات نیفتاده، که به نظر میآید یک خلقت خاص داشته. اما ما همه بهشت را در رحم مادر تجربه کردهایم، جایی که ارادهای نداشتهایم، و همه چیز Perfect بوده. و بچه چقدر غذا میخورد داخل رحم با دهانش! مایع داخل رحم را مرتب میخورد، دفع میکند. میگویند دستگاه گوارشیاش دارد کار میکند. در خواب دارد میبیند که میوه میخورد!
چرا بهشت را ترک میکنیم؟
وَٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ وَكَذَّبُوا۟ بِـَٔايَٰتِنَآ أُو۟لَٰٓئِكَ أَصْحَٰبُ ٱلنَّارِ ۖ هُمْ فِيهَا خَٰلِدُونَ
و[لى] كسانى كه كفر ورزيدند و نشانههاى ما را دروغ انگاشتند، آنانند كه اهل آتشند؛ و در آن ماندگار خواهند بود.»
فرض کنید حالا که میدانیم در جهان رحم، در بهشتیم و خبری از آزادی و اختیار و اینها نیست و آگاهی به اینکه جهان چه است و عالم کثرت نداریم. توصیف من را در نظر بگیرید؛ فرض کنید به شما این اختیار را بدهند که تا ابد همینجور خوش و خرم آنجا زندگی کنید، همیشه غذا برایتان فراهم باشد، جنین اینجوری است دیگر، و هیچوقت هم آگاه نشوید که این جهان چه است. چیز دیگری هست یا نه. به آگاهی نرسید. مثل اینکه تا ابد شما را در یک کپسول گذاشته باشند، در همان خوشی و سرمستی بمانید. حالا که شما آگاهی را دارید، حاضرید در آن حالت باشید؟ مثل کرمی که در پیله است خیلی هم خوش است. من احساسم این است که آدمها اگر همه چیز را هم میدانستند و میشد بهشان گفت، با اینکه ریسک دارد این نوع بودن و آگاه بودن، ما روحیهمان اینجوری است که میگوییم به جهنم! بگذار بریم ببینیم چه است! این حس که ناآگاه باشیم و لذت ببریم انگار با ذات بشر زیاد جور نیست. اینکه میگوید به همه جهان امانت را عرضه کردیم، هیچکس نپذیرفت و همه در همان حالت باقی ماندند، ما فقط یک خل و چلی در وجودمان هست که ... همین الان هم از آدمها بپرسید که خوب هم همه چیز را میفهمند، میگویند نه، همینجوری، حتی خطر جهنم وجود دارد، شیطان وجود دارد، میگویند بگذار برویم ببینیم چه است، سعی میکنیم خوب زندگی کنیم. بشر خیلی هم به خودش همیشه امیدوار است! من کاربد نمیکنم، میروم زندگی میکنم... مثل بچهها دیگر. بچهها همهشان میخواهند آدمهای خوبی بشوند و هیچ شکی هم نیست. هیچ آدم جنایتکاری در دوسالگی احتمال نمیدهد که تبدیل به یک موجود عوضی بشود. همه فکر میکنند خیلی خوبند خیلی خوب هم میمانند.
من میخواهم این حس که یعنی چه که ما بین همه موجودات این ریسک را کردیم، یک چیزی در ذاتمان هست ما را میکشد به سمت این کار. بهشت جاودان رفتن یعنی انسان وارد بهشت میشود و همه چیز را میداند. توانایی اینکه خودش را در آن حالت خوشی و سرمستی نگه دارد و مرتکب معصیت نشود. خودش را حفظ کند در برابر اشکالی که ممکن است به وجود بیاید در زندگی دنیایی. ما در واقع مشابه چیزهایی که در این داستان هست را شخصاً تجربه کردیم.
خلاقیت جسم زن در هنگام بارداری
یک نکته دیگر. آخرین نکته درباره مردسالاری در این دوره! الان اگر به شما بگویند فضیلت اساسی زن دارد نسبت به مرد که انسان را زن در درون خودش خلق میکند، خلقت جسم انسان در درون زن انجام میشود. یک بار یک نفر در کلاس این حرف را زد. من یکبار مقایسه کردم این تولد کودک در زن را با شعر. این را به هرکس بگویی حتی به خود زنها، میگویند که خوب شعر ارادی است، شاعر یک فضیلتی دارد که میتواند شعر بگوید. اما این یک چیز طبیعی است، همینجوری میشود دیگر، زن هم که هیچ نقشی ندارد. بنابراین هیچ فضیلتی حساب نمیشود، به همین راحتی. تصور عمومی که درباره شعر وجود دارد، یعنی میزان اراده و اختیاری که یک شاعر در گفتن شعر دارد، تصور کاملاً غلطی است. برای آدمی که شاعر است شعر میآید. حس شاعر از نظر position فیزیکی و روانی باعث میشود که آن شعر بیاید، و وقتی آمد هم به هر حال فعالیتی که انجام میدهد مؤثر است در شکلگیری شعر.
واقعا بدیهی نیست که حالت روانی زن موقعی که باردار است - لااقل تنظیم بودن هورمونهای خود بدن زن - جسم زن موقع بارداری با هزار جور سیگنال با جنین در ارتباط است. انگار وقتی جنین یک چیزی لازم دارد از بدن زن برمیدارد. یک سیگنالی میآید و جسم زن این کار را انجام میدهد. اینها اتوماتیک نیست. روحیه زن روی هورمونهایی که در بدنش هست اثر دارد. مثلا آدمهایی که همیشه استرس دارند، همیشه جسمشان پر از هورمونهای آدرنالین و یک سری چیزهای چرند و پرند است که روی جنین اثر میگذارد. زن واقعا دارد آن بچه را میسازد، حداقل به همان اندازه که شاعر دارد شعر را میسازد. حضرت مریم بچهاش عیسی میشود، برای خاطر این است که خودش کارش درست است. یعنی یک محیط perfect وجود دارد در جسم حضرت مریم برای این که کودک با بهترین ویژگیها به وجود بیاید. هر زنی که نمیتواند یک بچه به این جالبی به وجود بیاورد! تازه در مورد حضرت مریم دقت کنید که هیچ مردی وجود ندارد، تنهایی دارد این کار را میکند، این را میسازد. این یک فضیلت زنانه است، موجودی که متولد میشود به شدت به ویژگیهای زن بستگی دارد، ولی به مرد زیاد بستگی ندارد. مثلا این که بچه عقبافتاده میشود یا نه. شما همهتان میدانید که در ساخته شدن کودک میلیاردها کد وجود دارد که اینها باید با دقت خوانده بشوند و از روی این، اعضای کودک به وجود بیاید. هر نوع اختلال و نامیزان بودن جسم زن که مربوط به روحیهاش میشود - چرا جسم مثلا هورمونهایش کم و زیاد است؟ به خاطر وضعیت روانی انسان - هر وضعیتی که در روح و روان زن میگذرد روی خوانده شدن این کدها و کودک تأثیر میگذارد. این که کدها درست خوانده بشود، و این که چقدر یک موجود کامل و خوب به وجود بیاید. مثلا این که چقدر زن موقع بارداری جسم خودش را در اختیار کودک میگذارد. در اولین بارداری عموما زنها یک جور مقاومت دارند. واقعا یک موجودی در درون زن به وجود میآید و شروع میکند جسم زن را خوردن. این حس خارج شدن اوضاع از کنترل. شما - مردها - هیچوقت جسمتان از کنترلتان خارج نمیشود. ما گاهی از نظر ذهنی عدم تعادل پیدا میکنیم، ولی یک حس خیلی خاص است که هم جسم و هم روح در زن باردار متلاطم میشود. احساس این که یک موجودی دارد از جسمش استفاده میکند. چقدر یک زن به راحتی - میدانید درصد عقبافتادگی چقدر در کودک اول بالاتر است! - هنوز این حس بارداری وجود ندارد. ترسهایی هست. یک زن اگر خودش را عقب بکشد. همه زنها موقع بارداری احساس خطر میکنند، خطر مرگ. هرچقدر هم پزشکی پیشرفت میکند، ولی این حس زنها از بین نمیرود. حسی که انگار مرد دارد تهدیدشان میکند. یک ترسهای موهومی پیش میآید. حضرت مریم از هیچکدام اینها نترسید. بنابراین همه چیز به خوبی و خوشی اتفاق افتاد. ولی همه زنها اینجوری نیستند، آن ترسها یک اختلالاتی در جنین ایجاد میکند. مثلا یک جایی جنین نامه مینویسد کلسیم کم دارم، این نمیدهد!! میترسد یک بلایی سرش.
بیایید. بگذریم. خلاصه این نه ماه به ویژگیهای مادر و این که چقدر جسم خودش را در اختیار کودک قرار میدهد، چقدر عکسالعملهای درستی در مقابل این حسها مادر انجام بدهد. اگر حس موهومی بهش دست بدهد، حضرت مریم همه این حسها را میفهمد ولی میداند که در برابرش باید چه کار بکند. بگذریم.
این یک ایده مردسالارانه است که چیزهایی که در طبیعتند اتوماتیک هستند، هیچ ارزشی ندارند، طبق یک قوانین سادهای دارند صورت میگیرند. عوضش هر چیزی که در ذهن میگذرد، مثلا شعر گفتن، ریاضیات حل کردن، اینها همه ارادی و مفیدند. اما ذهن هم با فیزیک کار میکند دیگر، بنابراین آن چیزهایی که در ذهن من میگذرد هم طبق قوانین فیزیکی جلو میرود. من میخواهم بگویم چیز ذهنی اولا همهجا وجود دارد، در بارداری زن هم عکسالعملهای روح زن موثر است، حداقل به اندازهای که شاعر وقتی دارد شعر میگوید.
خب . من می خواهم دیگر این جلسه داستان را تمام کنم. کلیاتش را گفتیم. من می خواهم اشاره کنم که این با داستان های دیگر قرآن فرق دارد. هرجوری بگیریم، تمثیلی یا نه، یک داستان فلسفی است. دارد وضعیت و جایگاه انسان در جهان هستی، مساله شر و ... را توضیح می دهد. من می خواهم یک مقایسه ای بکنم بین فلسفه ای که با داستان مطرح می شود با فلسفه ای که به صورت گزاره نوشته می شود. من واقعا دارم می گویم با این داستان می شود زندگی کرد؛ باید زندگی کرد. شما وقتی این داستان را بدانید، حستان نسبت به جهان عوض می شود. وقتی روی زمین دارید راه می ر وید، نسبت به زمین و جایگاهتان حس دیگری دارید. این آیه که می گوید: "و لکم فی الارض مستقر و متاع الی حین"، این حس این که من قبلا یک جای دیگری بودم . حس این که ما یک دوره زندگی را پیش از این داشته ایم، این هم دوره دوم، یک دوره دیگر هم وجود دارد. این تاکیدی که روی موقت بودن هست. متاع . یعنی در این دنیا هم خوشی هایی هست، چیزهایی را در اختیارتان گذاشته ایم . ولی همان طور که دوره اول موقت بود، این هم یک مرحله موقتی است. تمام نکته این است که در زمین که هستیم هدایت را پیدا کنیم. آخرین آیه که ختم می کند، می گوید: هبوط کنید همه تان، و هروقت از طرف من هدایتی آمد، هرکس از هدایت من پیروی کند دیگر نه ترسی برش هست و نه محزون می شود. و بعد دوباره بر می گردد به این که یک عده کافرند. بعد به چه برمی گردد، تقارنش با اول سوره، که مومنین است، بعد دوباره یک جمله در باره کافران گفته می شود و می رود سراغ الذین فی قلوبهم مرض. اول سوره این جوری شروع می شود که کسانی که "علی هدی من ربهم" را می گوید، بعد "و الذین کفرو ا و کذبوا بایاتنا اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون "، بعد می رود سراغ بنی اسرائیل که نمونه کامل "الذین فی قلوبهم مرض" هستند. کسانی که ایمان آورده اند، ولی نه به آن معنایی که باید بیاورند. دنبال موسی راه میفتند و معجزات را می بینند، لحظه ایکه معجزه را می بینند رعد و برقی در قلبشان می زند ولی بعد دوباره فراموش می کنند. این سوره به شدت بیش از هر سوره دیگری در احوال "الذین فی قلوبهم مرض" است. آدم هایی که داخل جماعت مومنین هستند ولی ایمان ندارند.
خب. هنوز می شود بحث هایی کرد ولی من نمی خواهم ادامه بدهم.
تاثیر قرآن
من خیلی وقت قبل حرف از این زدم که آن تاثیری که قرآن روی آدم میگذارد سه سطح است. دوتایش را گفتم، یکیش را گفتم، بعدا میگویم اما هیچوقت نگفتم. خودم هم نمیخواهم از زبان خودم بگویم. این کی کتابی است از "جواد ملکی تبریزی" از عرفای معاصر که یک شیوه جدیدی هم در بیان عرفانی دارد. من میخواهم این متنی که در قسمت "مراقبات ماه رمضان" درباره خواندن قرآن هست را بخوانم برایتان. این سطح سومی است که یک خرده سطحش بالاتر است که قرآن نهایتا چه جوری میتواند در زندگی ما تاثیر بگذارد. آن یکیش این بود که تجربه ما را نسبت به جهان عوض میکند. یعنی مثلا من وقتی قرآن میخوانم، اگر ایمان داشته باشم همراه پیامبران انگار دارم بهشت را میبینم، دوزخ را میبینم. هرچه ایمانم قویتر باشد، بیشتر این از حالت صرف دانستن و چیز ذهنی درمیآید و بیشتر به تجربه نزدیک میشود. دقیق یادم نیست سطح یک و دویی که آنجا گفتم چه بود. سومیاش چیزی است که اینجا دارد توصیف میکند آقای تبریزی، میگوید:
"ولی چون قاری به حقیقت قرآن و عظمت آن واقف شود، به ناچار برای او مرادهای خداوندی برحسب مقام او در دین تجلی خواهد نمود، و چون از این چشمه جامی بنوشد او را مست میکند، و چون از تجلیات آثار الهی مست شود دل او به اختلاف آیات و آثار متاثر میشود و برای او به حسب هر معنی حال و وجدی حاصل میشود زیرا او میبیند که مورد خطاب هر آیه خود اوست یا در حق او نازل شده است و او مخصوص به آن آیه است بنابراین دل او به حزن یا سرور، بیم یا امید، توکل یا تسلیم، به توحید یا رضا متصل میگردد. و به حسب حال خود به وسیله پناه بردن و استغفار و اعتراف و توبه و دعا و شکر و تسلیم و تهلیل و تکبیر، به حسب احوال حاصله در تاثراتی که او پیدا کرده است جواب آیات را میدهد".
یعنی برای یک آدمی که از یک حدی می گذرد، می گوید که وقتی دارد آیات را می خواند مثل این است که یک مکالمه ای صورت گرفته. زمان را یک لحظه فراموش کنید، مثل این است که خداوند می گوید، و این می شنود . می گوید یا ایها الذین آمنوا این کار را بکنید، این آدم چون مخاطب قرار گرفته جواب هم می دهد، با گفتن شکر و تسبیح و ... . شما در خواندن بعضی سوره ها مخصوصا در سوره الرحمن توصیه شده که وقتی به ترجیع بند "فبای ءالاء ربکما تکذبان" می رسید بگویید "لا من شیء من ءالاء ربی اکذب" . آقای تبریزی مدام می گوید که دعاهایی که از معصومین به ما رسیده "قرآن صاعد" هستند. قرآن نازل شده، این حرف هایی است که در برابرش به آسمان رفته.
"و از سعادتی که در آن آیه برای بندگان شایسته خدا مذکور است شاد میشود و از بدبختی خود به خداوند پناه میبرد. و چون امید بر او غالب شود برای رسیدن به مقام اعلی عارفین تشویق میگردد و از خدا میخواهد که او را به آنها ملحق نماید. و چون این تاثرات برای او تکمیل شود به ناچار از برکات وحی و نفحات پروردگار آنچه باعث ارتقاء اوست برای او حاصل میشود. تا به جایی میرسد که گویی خدا با او صحبت میکند و مخاطب آیه اوست. و گویا مشاهده مینماید که خداوند از عتاب خود او را منظور داشته و به انعام و احسان خویش با او مناجات مینماید."
انگار یک جوری در غالب پیغمبر قرار میگیرد که دارد بهش وحی میشود. در این حد میشود پیش رفت. من یک انسانم، خداوند دارد سخن میگوید و من میشنوم. این که این سخن قدیمی است، سخن خداوند است دیگر. از ازل تا ابد این سخن هست. وقتی این آدم نزدیک شده باشد به شخصیت پیغمبر، مورد خطابها هم قرار میگیرد.
و حال او حالت تعظیم و شنوایی و فهم و حیا خواهد بود. سپس اگر توفیق با او مساعدت کند که شکر این نعمت را چنان که شایسته است به جا آورد، و این عنایت را استقبال کند، خدای تعالی بر انعام او میافزاید و مقام اعلی دیگری به او عطا میفرماید. و حالت او حالت کسی است که گوینده را در سخن و کلمات مینگرد. یعنی به روایتی از امام جعفر صادق: همانا خداوند در کلام خود برای بندگان خویش تجلی فرموده است ولکن نمیبینند. منحصراً به گوینده مینگرند،... و برای قاری نظری نه به خواندن، نه به خویشتن و نه به سائر احوال باقی نمیماند.
حالت کامل قرآن خواندن این است که انگار فقط دارد خداوند را در حال تجلی میبیند. این حالتی که دارد توصیف میکند دقیقاً همان حالت برگشتن به بهشت است. انگار کلمات، به طور تمثیلی اگر کلمات طیب درختها، شجرههای طیبه هستند، این یک جوری گشت و گذار در بین آن درختان و میوه خوردن و... است، تجربه بهشت. قرآن یک جوری با کلمه و شجره طیبه و اینها ارتباط دارد.
این اوج تجربه قرآن خواندن است که انگار معانی دارند مستقیماً به شخص منتقل میشوند و حتی فعل خواندن برایش جلوه نمیکند. مثل تماشا کردن یک چیز خیلی زیبا و برگشتن به حس بیخودی. تمام دنیا پر از این است که مردم سعی میکنند به حس بیخودی و از خود درآمدن برسند. با هر وسیلهای. خودشان را از کوه پرت میکنند، کش به خودشان میبندند، که برای چند لحظه از خودشان در بیایند. فیلمهای هیجانانگیز... انگار همه لذت انسان در این است که از خودش بیخود بشود، توجه به خود و سنگینی که بودنشان دارد، "بار هستی"شان را. هستی، توجه به خود انگار یک باری است روی دوش آدم. هر چه آدم کمتر بهش توجه بکند، بیشتر متوجه چیزی باشد که دارد بهش میرسد، یک خرده سبکتر و راحتتر میشود.