→ بازگشت به داستان آفرینش در قرآن

جلسهٔ ۳ · داستان آفرینش در قرآن

فساد و خونریزی در میان حیوانات و گیاهان، روش فهم واژگان قرآن، و نسبت زبان و معیشت

متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ این جلسه در ادامه آمده است.

ارجاعات بیرونی این جلسه (۶)
  1. قدرت۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۵ · مفاهیم بنیادی
  2. لودویگ ویتگنشتاین۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۸ · اشخاص و شخصیت‌ها
  3. محیی‌الدین ابن‌عربی۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۳ · اشخاص و شخصیت‌ها
  4. نظریهٔ تکامل۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · نظریه‌ها
  5. ژولیا کریستوا۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · اشخاص و شخصیت‌ها
  6. کارل پوپر۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · اشخاص و شخصیت‌ها

در داستان آفرینش، ملائکه به جعل انسان در زمین اعتراض می‌کنند، زیرا باعث فساد و خونریزی می‌شود. اما فساد و خونریزی مختص به انسان نیست. حیوانات هم خونریزی می‌کنند. حتی برای گیاه هم فساد معنی دارد. فساد را به معنای اخلاقی آن نگیرید. هر موجود زنده هنگام مرگ فاسد می‌شود. حیات اصولاً با فساد و تباهی همراه است. مثلاً در آیهٔ «ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ» منظور از ظهور فساد در زمین و دریا، فساد اخلاقی نیست، بلکه آلودگی به هر معنایی است. خونریزی در اینجا به معنی خونریزی به غیر حق نیست، چون مثلاً نمی‌گوید «يَسْفِكُ الدِّمَاءَ بِغَيْرِ الْحَقّ». ملائکه نمی‌گویند که آنجا اتفاقات به غیر حق می‌افتد، بلکه می‌گویند که خونریزی اتفاق می‌افتد. حرفی از «خونریزی به حق» یا «خونریزی به باطل» نیست. بنابراین اعتراض ملائکه عمومی بوده و به هر نوع خونریزی اشاره می‌کند.

آیه و ترجمه فولادوند
منبع آیه: قرآن، ترجمه فولادوند
(روم، ۴۱)

ظَهَرَ ٱلْفَسَادُ فِى ٱلْبَرِّ وَٱلْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِى ٱلنَّاسِ لِيُذِيقَهُم بَعْضَ ٱلَّذِى عَمِلُوا۟ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ

عربی

به سبب آنچه دستهاى مردم فراهم آورده، فساد در خشكى و دريا نمودار شده است، تا [سزاى‌] بعضى از آنچه را كه كرده‌اند به آنان بچشاند، باشد كه بازگردند.

ترجمه فارسی فولادوند

فساد و خونریزی در میان حیوانات و گیاهان، مساله شر و حیوانات

از آنجایی که فساد و خونریزی مختص انسان (کار اختصاصی انسان) نیست، می‌توان نتیجه گرفت که لحظه‌ای که دیالوگ بین خدا و فرشتگان صورت می‌گیرد، حیوانات هنوز روی زمین نیستند (گویی در آن لحظه هنوز در کرهٔ زمین حیاتی نیست). در غیر این صورت اگر آن‌ها قبل از این خلق شده باشند، قبلاً خونریزی و فساد کرده‌اند. در این دیالوگ هیچ اعتراضی به اینکه چرا حیوانات خونریزی می‌کنند، نیست. بنابراین در زمان دیالوگ، فساد و خونریزی در کرهٔ زمین نیست. در نتیجه حیوانات بر روی کرهٔ زمین نیستند (به خاطر جعل انسان بر روی زمین بوده که فساد و خونریزی در زمین به وجود آمده است. من از اینجا می‌خواهم این نتیجه را بگیرم که حیات در کرهٔ زمین به معنی انسان است و این آیه را هم داریم که «هرچه در زمین است را برای شما خلق کردیم». گویی بقیهٔ حیات چیزی در دنبالهٔ انسان است. حیوانات هم برای انسان خلق شدند. چه به این موضوع از زاویهٔ نظریهٔ تکامل نگاه کنیم یا با دیدگاه توراتی نگاه کنیم که همهٔ موجودات یکدفعه خلق شدند، در هر صورت حیوانات زائد بر وجود انسان هستند. قرار است که انسان در زمین خلق شود و بقیهٔ حیوانات حاشیه‌ای هستند و گویی اصلی نیستند. اساساً اگر انسان نباشد، حیوانات هم خلق نمی‌شوند. مثل اینکه خداوند انسان را خلق کرده و غذاهایی هم به عنوان توشهٔ راه برایش آماده کرده است که حیوانات و گیاهان هستند. یا می‌توان به صورت چیزی که الان در علم هست، بگوییم که مثلاً حیات به‌تدریج از یک چیز خیلی ساده شروع شده و در انتها به انسان ختم شده است. این موضوع اهمیت ندارد. مهم این است که به نظر من دیالوگ وقتی اتفاق می‌افتد که حداقل حیوانات در زمین نیستند و فساد و خونریزی در زمین نیست. بقیهٔ فساد و خونریزی هم که در زمین توسط حیوانات به وجود آمده، هم به خاطر انسان به وجود آمده است. ملائکه کاری به خونریزی حیوانات ندارند چون آن‌ها هم برای انسان خلق می‌شوند (لوازم جانبی انسان هستند). حتی شاید ملائکه اصلاً ندانند که همراه با انسان، حیواناتی هم خلق می‌شوند و آن‌ها هم خونریزی می‌کنند. حیوانات را می‌توان به شکلی اطرافیان انسان محسوب کرد که به دلیل حضور انسان به وجود آمده‌اند.

مسئلهٔ شر و حیوانات

موضوع وجود یا عدم وجود حیوانات در لحظه‌ای که دیالوگ بین خدا و فرشتگان صورت می‌گیرد، به محتوای اصلی داستان ارتباط زیادی ندارد. ممکن است کسی بگوید که لحظه‌ای که دیالوگ بین خدا و فرشتگان صورت می‌گیرد، حیوانات روی زمین هستند و فرشتگان می‌گویند که می‌خواهی دوباره فساد و خونریزی ایجاد شود (مثل موجودات قبلی‌ای که فساد می‌کردند). با اینکه نمی‌توان با قاطعیت این حرف را رد کرد، ولی به نظر من این تعبیر با متن سازگار نیست. در جهان حیوانات هم فساد و خونریزی وجود دارد و حیوانات بیش از آنچه تصور می‌کنیم به ما شبیه هستند. اینگونه نیست که حیوانات هیچ نوع شعور، آگاهی و اختیاری نداشته باشند. حیوانات در یک حدی اختیار دارند و می‌توانند در یک حدی طغیان هم بکنند. به نظر من این خیلی تصور عجیب و غلطی است و با فضای خود قرآن از حیوانات هم سازگار نیست. حیواناتی هستند که شکار می‌کنند و سپس با شکاری که از بین بردهاند، بازی می‌کنند و آن را نمیخورند؛ بلکه فقط شکار می‌کنند. مثلاً نهنگهای قاتل به شکل بیرحمانهای شکار می‌کنند و به همین دلیل به آن‌ها صفت «قاتل» را دادهاند. آن‌ها با فکها والیبال بازی می‌کنند. با دمشان فکها را به هوا پرت می‌کنند. گربه هم که موش را همیشه برای خوردن نمیکشد، بلکه شکار می‌کند. بسیاری از اظهارنظرهایی که در فرهنگ انسان‌ها در مورد حیوانات می‌شود، اشتباه است. این تصور که حیوانات نه شعور دارند، نه آگاهی دارند، نه اختیار دارند، و نه شباهتی به انسان دارند، اشتباه است. اگر به حرف‌های هدهد در قرآن گوش کنیم، متوجه میشویم که هدهد موجود آگاهی است. ما کمی حیوانات را دست کم میگیریم. به نظر من قابل قبول نیست که بگوییم حیوانات بودند، خونریزی میکردند، فساد میکردند، ولی آن فساد و خونریزی خیلی مهم نبود. به نظر من اصلاً بحث زیباییشناسی است. در اثر جعل انسان در زمین صحنههای زشتی به وجود می‌آید. در قرآن آمده است که فرشتگان می‌گویند: «قَالُوٓاْ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ ٱلدِّمَآءَ» و میبینیم که «فِيهَا» تکرار می‌شود. در صورتی که تکرار آن لازم نبود و میتوانست بگوید که «مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ». من از منظر ادبی اینطوری میفهمم که در اینجا ملائکه نسبت به زمین ابراز دلبستگی می‌کنند: «حیف است». مثل اینکه زمین بین همهٔ سیارات و اجرام آسمانی خیلی قشنگ است و چیزهای جالبی در آن وجود دارد. از لحاظ زیباییشناسی حیف است که در زمین به این خوبی فساد و خونریزی رخ بدهد.

آیه و ترجمه فولادوند
منبع آیه: قرآن، ترجمه فولادوند
(بقره، ۳۰)

وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَٰٓئِكَةِ إِنِّى جَاعِلٌۭ فِى ٱلْأَرْضِ خَلِيفَةًۭ ۖ قَالُوٓا۟ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ ٱلدِّمَآءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ ۖ قَالَ إِنِّىٓ أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ

عربی

و چون پروردگار تو به فرشتگان گفت: «من در زمين جانشينى خواهم گماشت»، [فرشتگان‌] گفتند: «آيا در آن كسى را مى‌گمارى كه در آن فساد انگيزد، و خونها بريزد؟ و حال آنكه ما با ستايش تو، [تو را] تنزيه مى‌كنيم؛ و به تقديست مى‌پردازيم.» فرمود: «من چيزى مى‌دانم كه شما نمى‌دانيد.»

ترجمه فارسی فولادوند

امروزه تکنیکهای فیلمبرداری پیشرفت زیادی کرده و صحنههای شکار را با جزئیات زیاد فیلمبرداری می‌کنند. در یک برنامهٔ تلویزیونی صحنهٔ شکاری از کفتارها بود. به نظر من کفتار واقعاً موجود زشتی است. البته من فقط احساسات خودم را بیان می‌کنم. از صدای کفتار گرفته تا نحوهٔ راه رفتن و هیکل او، همه ناموزون هستند. کفتار برای من احساس بدی دارد. در برنامهٔ تلویزیونی نشان می‌داد که کفتارها یک گورخر تازه متولد شده را کمکم از مادرش جدا کردند. مادر خیلی تلاش می‌کرد که بچه گورخر را بگیرد، ولی کفتارها بچه گورخر را تکهپاره کردند. همهٔ این اتفاقات با جزئیات در تلویزیون نشان داده شد. من واقعاً احساس می‌کنم که چیزهای خیلی زشتی در زمین اتفاق می‌افتد که به موارد غیرانسانی ربط دارد. اینکه یک بچه سعی می‌کرد پیش مادرش برود و نمی‌گذاشتند. او را گاز گرفته بودند و تکه‌هایی را از او می‌کندند. صحنه‌های خیلی زشتی بود. من به نظرم ملائکه اگر به وجود انسان اعتراض می‌کنند، به چنین چیزی هم باید معترض باشند. پدیده‌هایی در کرهٔ زمین اتفاق می‌افتد که در جهان سیارات نیست. در جهان سیارات اجرام آسمانی نور می‌دهند و همه چیز روشن است. همه حرکت می‌کنند و همه چیز به نظر شاد و خوب و قشنگ می‌آید. اما در زمین یکدفعه فضا تغییر می‌کند. پر از ماجراهای زشت است. من به نظرم در عالم حیوانات خیلی اتفاق‌های بدی می‌افتد که این‌ها همدیگر را می‌خورند و تکهپاره می‌کنند. حتی کشتن همدیگر ممکن است برای خوردن هم نباشد. مثلاً شیر نر بچه‌های شیر نر دیگر را می‌کُشد. فقط می‌کُشد. جهت خوردن نیست بلکه برای این است که تا وقتی که بچه وجود دارد، شیر ماده آمادهٔ جفت‌گیری نیست. بنابراین هر چه بچه زودتر بمیرد، شیر ماده زودتر آمادهٔ جفت‌گیری می‌شود. چون او می‌خواهد جفت‌گیری کند، بچه‌ها را می‌کُشد. این چیز جالبی نیست. این شر است.

کفتار یکی از موجودات خیلی نادری است که بچه‌هایش همدیگر را می‌کُشند و گاهی حتی می‌خورند. یعنی مثلاً برادر-خواهر قوی‌تر بقیه را می‌کشد تا سهم بیشتری داشته باشد. او حتی برادر یا خواهر خودش را به چشم رقیب نگاه می‌کند و دستش برسد، می‌کُشد. این‌ها جالب نیست و جای اعتراض دارد. حداقل از زاویهٔ نگاه زیبایی‌شناسی و نه اخلاقی جای اعتراض دارد. این یک برداشت کاملاً عاطفی است. من احساس می‌کنم جهان حیوانات، جهان تمیزی نیست. شر به معنایی که ما احساس می‌کنیم، در آن وجود دارد. من به شر از نظر عاطفی توجه دارم و به تعریف فلسفی آن کاری ندارم. اگر چیزی در انسان مورد اعتراض فرشتگان است، در حیوانات هم هست.

در مورد گیاهان، وضعیت بهتر از حیوانات است. در گیاهان اصلاً خونی وجود ندارد و خونی ریخته نمی‌شود. ولی صحنه‌های زشت گیاهی هم داریم. مثلاً وقتی که گیاهان فاسد می‌شوند؛ گاهی اوقات واقعاً دلیل این فساد فعالیت‌های انسان است. اما مثلاً زمانی که دریا پر از جلبک‌ها شده و کثیف می‌شود را در نظر بگیرید. ارتباط این اتفاق به آلودگی‌های دریا توسط انسان از نظر علمی مشخص نیست. به نظر می‌آید که صحنه‌های خرابکاری توسط گیاهان هم انجام می‌شود. فکر می‌کنم که کرهٔ زمین خیلی تمیز و خوب بوده است و سیارهٔ قشنگی هم می‌باشد. از نظر فرشتگان حیف بوده که به چنین وضعیتی خراب شود و همه چیز هم مربوط به ظهور انسان در کرهٔ زمین است.

یکی از کارهای فیلسوفان مذهبی این است که صورت‌بندی‌های جدیدی از مسئلهٔ شر را جواب بدهند. اما مسئلهٔ شر به نظر من یک مسئلهٔ عاطفی است و نه یک مسئلهٔ فلسفی. تلاش برای تبدیل مسئلهٔ شر به یک مسئلهٔ فلسفی، به سؤال و جواب‌های بی‌ربطی منجر می‌شود. مثلاً اگر شر را به معنی خارج شدن از حد اعتدال تعریف کنیم، ما چیزی به این معنا در دنیای حیوانات نداریم. بنابراین به این معنا در دنیای حیوانات شر وجود ندارد. اما تعریف شر این نیست. مسئلهٔ شر یک مسئلهٔ عاطفی است و قابل صورت‌بندی فلسفی هم نیست. به نظر من صورت‌بندی‌های فلسفی موجود اشکال دارند. با اینکه جواب‌های به صورت‌مسئله‌های موجود درست هستند، ولی جواب‌های مسئلهٔ شر نیستند. مسئلهٔ شر این است: انسانی به خداوند معتقد است. سپس اتفاق خیلی بدی برایش می‌افتد و احساس بدی به او دست می‌دهد. احساس می‌کند که اگر خدا عادل بود، نباید اینقدر اتفاق‌های بد می‌افتاد؛ نباید اینقدر دچار رنج و ناامیدی بشود. مثلاً بچه‌های تازه متولدشده در شهر بم در زلزله بر زیر آوار لِه می‌شوند. این‌ها به نظر ما با عدالت سازگار نیست. این موضوع عاطفی است. به نظر من قابل صورتبندی هم نیست. این صورتبندی که فرض کنیم قانون‌هایی وجود دارد و شر این است که این قانون‌ها نقض شود، اشکال دارد. چه کسی می‌گوید شر این است که قانون‌ها نقض شوند؟ مثلاً قانون‌های فیزیکی اجرا می‌شود. وقتی که بَم می‌لرزد، بنا به این قوانین فیزیکی خانه‌ها سر مردم خراب می‌شود. آن‌ها هم که بدنشان مقاومت ندارد، لِه می‌شوند. با این نگاه شر به وجود نیامده است. قوانین فیزیک اجرا شده است. آیا یک نفر می‌تواند به مادری که پنج تا بچه‌اش را از دست داده و دارد ضجه می‌زند و احساس می‌کند که «خدا کجاست؟ چرا این بلا سر من آمد؟» بگوید که هیچ نگران نباش! همه طبق قوانین فیزیک بود. این قانع‌کننده نیست. سعی نکنید یک موضوع عاطفی را تبدیل به یک مسئلهٔ منطقی عقلانی کنید و بعد هم جوابش را بدهید. من می‌خواهم بگویم مسئلهٔ شر، مسئلهٔ فلسفی نیست و صورتبندی فلسفی درستی هم ندارد؛ بنابراین جواب‌هایش هم برای آدمی که در شرایط عاطفی است، جواب‌های قانع‌کننده‌ای نیست. شاید با داستان، با یک تمثیل قشنگ و یا با شعر بتوان به آن جواب داد و کسی را به اشتباهش قانع کرد. احساس را با استدلال نمی‌توان از بین برد.

تکامل و داستان آفرینش، درجه اطمینان ما نسبت به نظریه تکامل

در انتها، برای من تصور اینکه ابتدا حیوانات به وجود آمدند، زندگی کردند، بعد قرار شد که انسان بیاید، با محتوای دینی آیات قرآن هم سازگار نیست. اصل در کرهٔ زمین انسان است و اینگونه نیست که انسان می‌توانست به کرهٔ زمین نیاید. اگر جعل به معنای این است که انسان را می‌شود کرهٔ دیگری هم برد، پس گیاهان و حیوانات برای چه به وجود آمدند؟ به نظر من لحظه‌ای که قرار می‌شود که انسان در کرهٔ زمین بیاید، چیزهایی که برای انسان قرار است خلق بشوند، هم خلق می‌شوند.

تکامل و داستان آفرینش

به عنوان یک سؤال کلی ما چقدر باید نظریات علمی را در فهم قرآن دخالت داد؟ به نظر من بسته به میزان اطمینان ما از نظریات علمی و از چیزهایی که از متن می‌فهمیم دارد. مثلاً نمی‌توان گفت که مسطح نبودن کرهٔ زمین یک نظریه است. به هزار و یک دلیل به نظر می‌آید که یک حقیقت قطعی است. اما ما به بسیاری از علوم یقین صد درصدی نداریم و ممکن است به اینکه متن را درست می‌فهمیم یقین صددرصدی نداشته باشیم. اینکه چقدر به فهم مستقیم خودتان از طبیعت اعتماد می‌کنید و چقدر به توصیفی که از طبیعت در متون مقدس آمده اعتماد می‌کنید، بستگی به این دارد کدام قوی‌تر است. واقعاً نظریه‌های علمی ما قوت و ضعف دارند. فرض کنید که کسی واقعاً صددرصد به قرآن ایمان داشته باشد که هر چه در آن هست درست است. از طرف دیگر طبیعت را هم به‌صورت مستقیم مطالعه می‌کنیم. اگر از متن چیزی را با احتمال نود و خرده‌ای درصد بفهمیم و با یک تئوری، مثلاً فرض کنید تئوری تکامل که احتمال پایین‌تر از ۹۰ درصد برایش قائل هستیم، تناقضی پیدا شود، ترجیح ما برداشت ما از متن خواهد بود. اما اگر در متنی (مثلاً در تورات) نوشته شده باشد که زمین مسطح است، آن‌وقت نه‌تنها باید این گزاره را کنار گذاشت، بلکه باید یک توجیه خیلی اساسی هم برایش پیدا کرد. یا باید بگوییم که متن تحریف شده است و این جمله در آن نبوده است. یا باید بگوییم که مثلاً متن حالت تمثیلی دارد. در هر حال نباید برخورد جزئی داشت و یک قسمت خاص از متن را به‌شکلی متفاوت توجیه کرد. به‌عنوان مثال برای نزدیک شدن ذهن، کسی نمی‌تواند بگوید که به فیزیک کلاسیک معتقدم ولی فقط مشکل توضیح مدار عطارد را کنار می‌گذارم. انیشتین با آوردن یک نظریهٔ جدید (نظریهٔ نسبیت) آن را توجیه می‌کند ولی کسی نمی‌تواند بگوید که من این قسمت مربوط به عطاردش را به گونه‌ای دیگر توجیه می‌کنم، ولی هنوز به مکانیک کلاسیک اعتقاد دارم. باید نگاه سازگار و کلی داشت. باید بررسی کنید که کتاب مقدس را چگونه خواندید که چیزی را بد فهمیدید. یا اینکه اشتباه می‌کنید که این کتاب مقدس است. یا اینکه اشتباه می‌کنید که این کتاب مقدسی است که تحریف نشده است. یا اینکه همه چیز تمثیلی است و شما به اشتباه آن را واقعی فرض می‌کنید. باید ذهن را دوباره مرتب کرد تا کشف کرد که اشتباه از کجا آمده است. نه اینکه آن یک مورد را بگوییم که مهم نیست و بی‌خیال آن بشویم (مثلاً بگوییم که به یک آیه کاری نداریم).

نظریهٔ قبض و بسط شریعت دکتر سروش (که به نظر من افراطی است) علم و دانش روز را در اولویت (نسبت به برداشت ما از قرآن یا از متون مقدس) قرار می‌دهد. ایشان هیچوقت صریحاً این حرف را نمیزند، ولی از فضای بحثها و مثال‌ها اینگونه برمیآید که باید به قرآن یا هر متن مقدسی تحت نظریههای پذیرفتهشدهٔ علمی پرداخت. ایشان حرفشان این است که نمیتوانید این کار را نکنید و سعی می‌کند که استدلال کند که ذهن ما اساساً اینطور کار می‌کند که وقتی یک مجموعه از نظریات در ذهن ما هست، خودبهخود متن را طوری میفهمیم که با آن‌ها سازگار باشد.

درجهٔ اطمینان ما نسبت به نظریهٔ تکامل

ما درجهٔ اطمینان بالاتری نسبت به نظریات فیزیکی داریم تا نسبت به نظریهٔ تکامل. خصوصاً اعتراضها و سؤالهای زیادی به نظریهٔ تکامل وجود دارد. جالبترین اعتراضها، اعتراضهای کارل پوپر (فیلسوف علم) است. عدهای فکر می‌کنند که همهٔ معترضین به نظریهٔ تکامل به دلایل دینی به آن اعتراض دارند، چون در تورات صراحتاً حرفهایی آمده که با تکامل سازگار نیست. اما پوپر بهشدت آدم غیردینیای است. به عقیدهٔ پوپر، نظریهٔ تکامل «همانگویی» (Tautology) و خالی از محتوا بوده و در نتیجه علمی هم نیست.

فلسفهٔ علم بر مبنای فیزیک شکل گرفته است و صحبت از این می‌کند که چه چیزی علمی است و چه چیزی نیست. قدرت نقد پوپر در مورد تکامل، زیستشناسانی مانند ارنست مایر را به واکنش واداشته است که شاخهای جدید در فلسفهٔ علم راه بیندازند تا با استفاده از آن بتوانند مبانی علمی به تکامل بدهند. ارنست مایر کتاب معروفی با عنوان «Toward a New Philosophy of Biology» دارد و هدفش این است که یک «فلسفهٔ علم بیولوژی» درست کند. او به دنبال تعریفی جدید از علم و روش علمی است تا با استفاده از آن بتوان تکامل را علمی فرض کرد. پوپر کاملاً با مبنای متعارف علمی معتقد است که نظریهٔ تکامل یک نظریهٔ علمی نیست و همانگویی است. به عبارت دیگر انتخاب طبیعی مفهومی است که به شکلی نتیجهٔ خودش را در خودش دارد. همانند این است که من بگویم که چیزهایی که باید باشند، هستند.

البته بخشی از نظریهٔ تکامل تثبیت شده است. بخشی از نظریهٔ تکامل جمعآوری سنگوارهها و تعیین عمر سنگوارهها است. به نظر می‌آید که شواهد علمی زیادی وجود دارد که انسان بعد از بقیهٔ موجودات در زمین ظاهر می‌شود. یا اینکه موجوداتی بوده‌اند که کلاً منقرض شده‌اند و از بین رفته‌اند و ما اسکلت‌هایشان را پیدا می‌کنیم. یا اینکه شاخه‌ای از موجودات وجود دارند که از لحاظ زمانی بعد از بقیه ظاهر می‌شوند. مثلاً پستانداران بعد از خزندگان ظاهر می‌شوند. این‌ها تثبیت شده است، مگر اینکه کسی نسبت به نحوهٔ تعیین عمر این فسیل‌ها شک و شبهه‌ای داشته باشد. بعضی‌ها نسبت به این تخمین عمرها شک دارند، ولی حتی اگر اعداد دقیق نباشند، احتمالاً ترتیب آن‌ها درست است. یعنی حیواناتی بعد از حیوانات دیگر به وجود آمده‌اند. مثلاً پستانداران فسیل‌های جوان‌تری دارند. ما هیچ فسیل پستاندار خیلی قدیمی پیدا نکرده‌ایم. بعید است که یک‌دفعه کشف شود که این‌گونه نیست و ما این‌قدر در نحوهٔ تعیین عمرشان اشتباه داشته‌ایم که فسیل‌های جوان را با فسیل‌های قدیمی اشتباه گرفته‌ایم.

نحوهٔ فهمیدن معنی یک واژه در قرآن

شما وقتی واژه‌ای را در قرآن می‌بینید، به چند نکته باید توجه کنید: یکی اینکه ریشهٔ واژه چیست (از چه ریشه‌ای گرفته شده است). نکتهٔ دوم توجه به این موضوع است که به‌وضوح تعداد زیادی از واژه‌ها در قرآن به معنایی متفاوت از استعمال رایج آن توسط اعراب (پیش از اسلام) به کار رفته است. این نکته مخصوصاً دربارهٔ واژه‌ها و مفاهیم دینی که اصلاً وجود نداشتند، صادق است. این واژه‌ها در خود قرآن به وجود می‌آیند. یک مثال خیلی روشن آن که توشی‌هیکو ایزوتسو در کتابش می‌گوید اصولاً واژهٔ اسلام در زبان عرب به عنوان یک ریشه صرف نمی‌شد. آن‌ها یک یا دو واژه با این ریشه را داشتند، ولی قرآن به اشکال مختلف ریشه را صرف می‌کند و واژه را می‌سازد.
با استعمال واژهٔ اسلام در قرآن، این واژه به عنوان یک مفهوم دینی ساخته می‌شود. اعراب از واژهٔ مسلم استفاده می‌کردند، اما مسلم در قرآن مطلقاً به معنایی که عرب آن را به کار می‌برده نیست. ایزوتسو می‌گوید که برای اعراب، واژهٔ مسلم به‌شدت معنی منفی دارد و به آدمی که مال و اموالش را می‌توانید با زور از او بگیرید و در سرش بزنید. کسی که تسلیم زور می‌شود، در حالی که در قرآن، «مسلم» یکی از عالی‌ترین صفات اخلاقی انسان است. بنابراین در فهم معنای واژه‌ها باید به ریشهٔ واژه و کاربردهایش در قرآن نگاه کنیم. اما اگر واژه‌ای در قرآن کاربرد وسیعی ندارد، منطقی‌ترین روش این است که اول ببینیم این واژه در زبان عربی به چه معنا بوده است. چون وقتی خود قرآن واژه را با استعمال‌های کافی نمی‌سازد، احتمالاً آن را به همان معنایی به کار برده که عرب به کار می‌برده است. استثنا زمانی است که متن ناگهان واژه‌ای را در جایی به شکلی استعمال کند که با معنای رایج آن در فرهنگ عرب فوق‌العاده اختلاف داشته باشد. به عبارت دیگر، آن معنای عربی به استعمال آن نخورد. در اینجا همه می‌فهمند که واژه به آن معنای مرسومش استفاده نمی‌شود. شاید بتوان با کمک گرفتن از ریشهٔ واژه و آن یک استعمال، یک معنای خوب برای واژه پیدا کرد.

واژهٔ خلافت

ریشهٔ این واژه «خلف» است. خود واژهٔ «خلیفه» تنها دو جا به کار برده شده است و در نتیجه بعید است که معنای خیلی عجیبی داشته باشد. در مورد ریشهٔ واژه، اگر به تمام آیه‌هایی که ریشهٔ «خلف» در آن‌ها آمده نگاه کنید، به نظر می‌آید که خلافت به معنای «جانشین شدن» است؛ چیزی که پشت سر یک چیز دیگر ظاهر می‌شود. در آیهٔ «فَخَلَفَ مِن بَعدِهِم خَلفٌ»، از «خلف» برای اشاره به قوم‌هایی که پشت سر هم می‌آیند به کار برده شده است (البته اینجا از خود واژهٔ «خلیفه» استفاده نشده است). کلمهٔ «خلف» به معنای چیزی که جای دیگری را گرفته است می‌باشد. معنای «خلیفه» هم نمی‌تواند خیلی دور از این باشد، مخصوصاً با توجه به اینکه در مورد حضرت داوود به عنوان یک موجود خاص اشاره می‌شود که «تو را خلیفه قرار دادیم، پس حکم کن». اما قرآن همچنین می‌گوید «إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ»، یعنی حکم به دست خدا است. ولی در اینجا موجودی هست که او هم حکم می‌کند، پس باید به حق حکم کند؛ یعنی همان‌گونه حکم کند که اگر خداوند بود حکم می‌کرد، حکم خدا را جاری کند. در اینجا مفهوم جانشینی وجود دارد.

اعراب هم واژهٔ «خلیفه» را دقیقاً به معنای جانشین به کار می‌بردند؛ مثلاً به جانشین پیامبر خلیفه می‌گفتند. خلفا هم جمع خلیفه است و از همان بدو اسلام استفاده می‌شده است. ما این استعمال را به عنوان یک سند زبانشناسی خیلی معتبر داریم. مثلاً یک حاکم رفته و کسی جانشین او می‌شود. بنابراین خیلی بعید است کسی بتواند بگوید که این واژه معنی دیگری دارد. این واژه در قرآن زیاد بهکار نرفته که معنی جدیدی برایش ساخته شده باشد.

مفهوم جانشینی خداوند

به نظر می‌آید که انسان کارهایش را با ارادهٔ خودش انجام می‌دهد. در ظاهر ماجرا خدا دیده نمی‌شود. واقعیت اینگونه نیست که مثلاً ارادهٔ خدا برداشته شده و موجودی سر جای او نشسته باشد. اما در سطوحی اینطور به نظر می‌آید. مثل اینکه ارادهٔ خدا دیگر در کرهٔ زمین ظهور ندارد چون اتفاقهای بد می‌افتد. ما میدانیم که اتفاقهای بد نباید از سمت خداوند ساطع شود. اما حداقل در یک سطحی ما چیزهایی را میبینیم که به نظر می‌آید که خداوند در آن‌ها غایب است.
مثلاً به قول نیچه خدا مرده است. این احساس نیچه است که خداوند ظهور ندارد. به نظر من جانشین شدن یعنی سطحی وجود دارد که شما خدا را نمیبینید، بلکه بشر در آنجا کار می‌کند. بشر فرهنگ را به وجود می‌آورد. آیا می‌توان گفت که فرهنگ بشری (با آن همه گزارههای غلط و چرند) را خداوند به وجود آورده است؟ به یک معنایی خداوند آن‌ها را به وجود آورده و به یک معنایی ارادهٔ خدا را به طور ظاهری نمیبینید. اینجا جانشینی به معنای خلافت نیست که مثلاً حاکمی از دنیا رفته و حالا فرد دیگری جانشینش می‌شود، بلکه انگار حاکمی وجود دارد ولی غایب شده است. مثل یک دورهٔ غیبت است که حالا فرد دیگری در غیبتش جانشینیاش را می‌کند. سخن از ظاهر بودن و ظاهر نبودن خدا در کرهٔ زمین است. به نظر من واضح است که یک نوع غیبت یا یک طور در پرده بودن برای خدا در حال حاضر وجود دارد. خداوند در فرهنگ ما ظهور زیادی ندارد. یا مثلاً ما در کرهٔ زمین آثار دست بشر را میبینیم و ممکن است احساس بکنیم که این‌ها اصلاً ربطی به ارادهٔ خداوند ندارد (در یک نگاه عمیق ارتباط دارد ولی این ارتباط ظاهر نیست). افراد واقعاً باید به یک درک و شعور برسند تا ظهور خداوند را در همه جا ببینند. در اینجا خواهم به حرف جالبی از ابن عربی اشاره کنم. ابن عربی می‌گوید که «هیچ سخنی غیر از سخن خدا وجود ندارد. هر سخنی، سخن خدا است.» این دقیقاً عبارت ابن عربی است. یعنی حتی اگر شیطان هم سخن می‌گوید، آن سخن، سخن خدا است. فهمیدن این موضوع نیاز به یک درک عمیق دارد. اما خوشبختانه برای فهمیدن جنبه‌های زیادی از داستان آفرینش لازم نیست که ما وحدت وجود را بدانیم یا حتی درک خیلی عمیقی از توحید داشته باشیم.

در روی کرهٔ زمین چیزهایی هست که مشابه آن در بقیهٔ عالم نیست. در سایر نقاط عالم ما اراده و ظهور خداوند را همیشه می‌بینیم. آن چیزهایی که ما به آن می‌گوییم «قوانین فیزیکی» همه جا بدون اینکه کم و کاستی داشته باشند، اجرا می‌شود. ولی گویی کرهٔ زمین محیط خاصی است که انگار دچار غیبت خداوند شده است و در پردهٔ غیب قرار گرفته است. در عالم شهادت، یعنی عالم ظهور، انسان جانشینی می‌کند. به نظر می‌آید که انسان بر روی زمین کارهای خدایی می‌کند. این تعبیری سنتی از مفهوم خلافت است و به نظر من هم کاملاً درست است.

خلق انسان و تعلیم اسماء

پاسخ خداوند به این سؤال که «انسان چرا دارد خلق می‌شود؟» اشاره به یک ویژگی اصلی و ارزشمند انسان است. بنابراین ما با استفاده از این داستان می‌توانیم انسان را بهتر بشناسیم. انسان با بقیهٔ موجودات فرق دارد و ارزش‌هایی دارد. اما از این داستان در مورد انسان چه می‌فهمیم؟ مهم‌ترین نکتهٔ زندگی بشر و خلقت او این است که خداوند به انسان اسماء را یاد می‌دهد و تأکید می‌کند «وَ عَلَّمَ الْآدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها».

خلق انسان و تعلیم اسماء، معنی واژه اسم و اسماء در قرآن، اهمیت تعلیم اس

سپس قرار می‌شود که آدم ملائکه را به اسماء آگاه کند، ملائکه می‌گویند که «سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا إِلاّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلیمُ الْحَکیم». اگر اسماء را به معنای اسماء الهی بگیریم (که خیلی‌ها این گونه می‌گیرند)، ملائکه به وضوح اسم علیم و حکیم را خیلی خوب بلدند (چون می‌گویند که «إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلیمُ الْحَکیم»). آن‌ها خیلی خوب این دو اسم را استعمال می‌کنند و خیلی دقیق هم می‌دانند که معنی آن چیست. یعنی ملائکه به دانایی و حکمت خداوند علم دارند. کم‌ترین چیزی که می‌شود گفت این است که خداوند «همهٔ صفات الهی» را به بشر یاد داد. یعنی انسان همهٔ وجوه صفات و اسماء الهی را می‌فهمد و درک می‌کند.

آیه و ترجمه فولادوند
منبع آیه: قرآن، ترجمه فولادوند
(بقره، ۳۲)

قَالُوا۟ سُبْحَٰنَكَ لَا عِلْمَ لَنَآ إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَآ ۖ إِنَّكَ أَنتَ ٱلْعَلِيمُ ٱلْحَكِيمُ

عربی

گفتند: «منزهى تو! ما را جز آنچه [خود] به ما آموخته‌اى، هيچ دانشى نيست؛ تويى داناى حكيم.»

ترجمه فارسی فولادوند

در اینجا «دانستن یک اسم» همانند این نیست که شما بتوانید آن اسم را روی یک کاغذ بنویسید و حفظ کنید. علم داشتن بیش از دانستن به معنای اینکه اطلاعاتی در ذهن من باشد و این اسامی را بدانم، است. در متن دو واژه به کار برده می‌شود: یکی «تعلیم و علم داشتن» است، و دیگری واژهٔ «انباء» (یا خبر دادن) است. این امکان وجود دارد که به ملائکه اسماء را خبر داد و آدم این کار را می‌کند. خداوند از آدم نمی‌خواهد که اسماء را به ملائکه تعلیم دهد، بلکه فقط می‌گوید که به آن‌ها خبر بده. آدم اطلاعاتی را می‌دهد، مثل اینکه اسامی را برای ایشان می‌خواند. اما ملائکه امکان فهمیدن بعضی از اسماء الهی را ندارند (چون توضیح خلق انسان با آن شری که درست می‌شود این است که این موجود این ویژگی را دارد که اسماء الهی را یاد بگیرد). این حداقل چیزی است که می‌شود فرض کرد.

معنی واژهٔ اسم و اسماء در قرآن

منظور از اسم چیست؟ ما بر روی اشیاء و مفاهیم نام می‌گذاریم. به عبارت دیگر سمبلی اختراع می‌کنیم که به یک شیء یا مفهوم اشاره بکند. واژهٔ «اسم» در قرآن هم به همان معنی متعارف اسم و یا نام است. مثلاً در آیهٔ «أَسْماءً سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ» واژهٔ «اسم» به همان مفهوم «نام» آمده است.

یک تعبیر از اسماء این است که می‌توان آن را به این معنی فرض کنیم که چیزهایی در جهان وجود دارد که ارزش نامگذاری کردن دارند و انسان می‌تواند همهٔ اسم‌ها را یاد بگیرد. زبان انسان به گونه‌ای است که می‌توان همه چیز را در آن اسم‌گذاری کرد. همچنین انسان به همهٔ چیزهایی که قابل اسم‌گذاری هستند و وجود دارند می‌تواند اشراف علمی پیدا کند. انسان همهٔ اسماء را بلد است. اما تعبیر دیگر از «اسماء» این است که اسماء به معنای اسماء الهی است. در نگاه ابن عربی این دو تعبیر از اسماء فرقی ندارند چون همهٔ اسم‌ها اسم‌های خدا هستند. ابن عربی معتقد است که به معنای خیلی عمیق توحیدی، همهٔ اسامی‌ای که در جهان می‌بینیم، اسم‌های خدا هستند. در واقع چیزی غیر از خدا وجود ندارد. من نمی‌خواهم تأکیدی روی این بکنم که کدام تعبیر از معنی اسماء درست است. تعبیر دوم حداقل چیزی است که فهمیده می‌شود را فعلاً فرض بگیریم. یعنی حداقل انسان همهٔ اسماء الهی را می‌تواند درک کند و به آن علم پیدا کند.

در قرآن واژهٔ «کلمه» هم آمده ولی به معنی متعارف آن استعمال نشده است (برخلاف واژهٔ «اسم» که به معنی متعارفش استفاده شده است). واژهٔ کلمه فعلاً ربطی به بحث ما ندارد و فهمیدن مفهومش در قرآن خیلی سخت است. فهم اینکه کلمه به چه چیزی گفته می‌شود دیدگاه عارفانه‌ای می‌خواهد. ما کلمات تشریعی و کلمات تکوینی داریم. واژهٔ کلمه در مورد حضرت عیسی هم به کار برده شده که هیچ شباهتی به درک ما از واژهٔ کلمه ندارد. در اینجا وارد معنی واژهٔ «کلمه» نمی‌شویم چون به بحث فعلی ما ارتباط پیدا نمی‌کند.

اهمیت تعلیم اسماء

از متن برمی‌آید که ملائکه قدرت یادگیری همهٔ اسماء را ندارند. همچنین به نظر می‌آید که یا اصلاً موجود دیگری این قدرت را ندارد و یا لااقل موجودات کمی هستند که چنین قابلیتی را دارند. موجوداتی که چنین توانایی را دارند، موجودات خاصی هستند. ممکن است قبل از انسان یا بعد از انسان موجوداتی با این توانایی خلق شده باشند و یا همین الان هم چنین موجودات خاصی وجود داشته باشند. در هر صورت برتری خاص انسان نسبت به حداقل ملائکه این است که ملائکه قدرت درک همهٔ اسماء الهی را ندارند. اینکه ملائکه نمی‌توانند اسماء را بفهمند از جوابشان پیدا است که به خدا می‌گویند که «تو ما را تعلیم ندادی». از این پاسخ ملائکه برمی‌آید که خودشان فکر می‌کنند که می‌توانند اسماء را یاد بگیرند در حالی که بعداً وقتی که خداوند به آدم امر می‌کند، فقط امر می‌کند که به آن‌ها «خبر بده». خبر دادن معادل «تعلیم» نیست. به‌وضوح معنی این نکته این است که اسماء قابل تعلیم به ملائکه نیست. ملائکه قدرت درک همهٔ اسماء را ندارند. به‌طور خلاصه، این چند آیه که «وَ عَلَّمَ الْآدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها» تا جایی که این اسماء تعلیم داده می‌شوند و ملائکه و خداوند دیالوگی دارند، قسمت خیلی اساسی داستان است. نکتهٔ اصلی خلقت انسان را اینجا باید یافت.

این داستان ویژگی اصلی انسان و چیزی که به انسان ارزش می‌دهد را بیان می‌کند. به صراحت گفته می‌شود که ارزش انسان به احاطه و جامعیت علمی‌اش است. جامعیت علمی او هم به زبان ربط دارد. می‌خواهم روی این تأکید کنم که اینجا فقط مسئلهٔ علم نیست؛ مسئله یاد گرفتن اسماء است. اسماء واژه‌ای مربوط به زبان است. گویی به وضوح به قدرت زبانی بشر اشاره می‌شود که می‌تواند اسماء را یاد بگیرد و بعد می‌تواند این اسماء را در زبانی که یاد گرفته به دیگران خبر بدهد.

اسم و قدرت نمایش سمبلیک

ما می‌توانیم بر روی چیزی و یا حقیقتی که درک می‌کنیم، نام بگذاریم. ممکن است موجودی حقیقتی را درک کند، ولی نامی روی آن نگذارد. مثلاً حیوانات خیلی چیزها را درک و احساس می‌کنند، ولی زبان پیچیده‌ای ندارند که روی هر چیزی که می‌فهمند نام بگذارند و سپس آن‌ها را در گزاره‌هایی بیان کنند (خبر بدهند). بنابراین فقط دانش نیست. تنها این نیست که انسان چیزهایی را درک کند. بلکه دانش انسان قدرت نمایش هم دارد و به صورت سمبلیک (نمادین) قابل بیان است. در اینجا زبان اهمیت پیدا می‌کند.

چیزی که در مورد انسان گفته می‌شود فقط حس کردن و فهمیدن و علم داشتن نیست. بلکه علم داشتنی است که به سطح نام‌گذاری هم می‌رسد. به عبارت دیگر به سطح زبان می‌رسد. برداشت من این است که آن چیزی که در مورد بشر گفته می‌شود صرفاً یک علم خاموش نیست. علمی است که می‌تواند به زبان بیاید. اما زبان یعنی چه؟ زبان مجموعه‌ای از نمادها و سمبل‌ها است که ما با استفاده از آن چیزهایی را که درک می‌کنیم بیان می‌کنیم. با استفاده از آن می‌توانیم دیگران را آگاه کنیم. کاری که بشر در مورد ملائکه انجام می‌دهد و به آن‌ها خبر می‌دهد، از همین جنس است. بشر می‌تواند درک کند و می‌تواند درک خودش را بیان کند.

در آیهٔ اول سورهٔ الرحمن می‌گوید «الرَّحْمَنُ، عَلَّمَ الْقُرْآنَ، خَلَقَ الْإِنْسَانَ، عَلَّمَهُ الْبَيَانَ» مسئله صرفاً تعلیم دادن نیست؛ چیزی که انسان تعلیم می‌بیند بیان کردن است. ویژگی بارز انسان صرف دانستن نیست. دانستن این است که ممکن است موجودی خیلی چیزها را بداند ولی واجد یک ویژگی نباشند که بتواند آن‌ها را بیان کند و به دیگران اطلاع بدهد. ویژگی انسان فقط دانایی نیست؛ انسان دانایی است که توانایی بیان آن را هم دارد. در قرآن تأکید روی تعلیم اسماء است. آدم «اسم» یاد می‌گیرد؛ گویی دارد زبان یاد می‌گیرد. او یک زبان پیچیده را یاد می‌گیرد که می‌تواند با آن همهٔ آنچه را که درک می‌کند بیان کند. به نظر من این قسمت داستان حاوی یکی از مهم‌ترین نکات در مورد انسان است و آن هم اشاره به زبان انسان است. اشاره کردن به جامعیت علمی انسان و ماهیت علم او که در یک زبان قابل بیان است. این واقعیتی در مورد انسان است.

از نکات بیان‌شده این را نتیجه می‌گیرم که ویژگی خاص انسان این است که علی‌رغم یکسری فسادها و خونریزی‌ها و زشتی‌هایی که اطرافش می‌گذرد، همچنان این موجود قابلیتی را دارد که می‌شود او را تا حدودی در کرهٔ زمین آزاد گذاشت. انسان قابلیت خیلی کمیابی دارد. او جامعیت علمی دارد و می‌تواند همه چیز را یاد بگیرد و علاوه بر این همه چیز را به صورت اسم یاد بگیرد.

زبان بشر قدرت این را دارد که برای اشاره به یک چیز، سمبل اختراع کند. حتی او می‌تواند برای چیزی که وجود هم ندارد، وجودی را فرض کند و برایش اسم بگذارد. مثلاً در آیهٔ «أَسْماءً سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ» اشاره به همین نکته دارد. امروزه در فلسفه به این توانایی ذهن انسان «قدرت نمایش Representation» می‌گویند. انسان می‌تواند بازنمایی کند و برای چیزی که هست، یک سمبل بگذارد و آن را بازنمایی کند. زبان این کار را انجام می‌دهد. مثل اینکه یک ردهٔ دیگری از جهان وجود دارد: یک جهان موجود داریم، و یک جهان بازنمایی‌شده هم داریم.

داستان آفرینش انسان را تعریف می‌کند. اولین و مهم‌ترین چیزی که در این داستان هست، اشاره به این نکته است که ارزش انسان به یادگیری اسماء است. تأکید من روی اسم به این دلیل است که اهمیت مسئلهٔ زبان انسان را نشان می‌دهد. موضوع تنها دانش خالی نیست. آیات نمی‌گویند که آدم فقط می‌تواند صفات خدا را درک کند. بلکه تأکید روی اسم و نام‌گذاری و انتقال این نام‌ها در حد خبر به ملائکه است. بین دانش خالی و بیان کردن آن تفاوت است. ممکن است موجودی چیزی و یا واقعیتی را احساس کند، ولی نتواند آن را بیان کند. حیوانات اینگونه هستند. خود ما انسان‌ها گاهی اوقات زبانمان کم می‌آورد. حسی داریم که نمی‌توانیم بیان کنیم. نکتهٔ خاص بشر این است که یک طور جامعی می‌تواند علم پیدا کند و می‌تواند علم به چیزی که حس می‌کند را بیان کند. انسان زبان پیچیده‌ای دارد که هم قابلیت علمی بالایی دارد، و هم می‌تواند آن علم خودش را در آن بیان کند.

من تأکید خیلی زیادی روی واژهٔ «كُلَّهَا» دارم. مسئله این است که زبان بشر جامعیت دارد. یک جامعیتی که خیلی در این جهان کمیاب است. در قرآن همهٔ موجودات زبان دارند. در جهانی که قرآن توصیف می‌کند هیچ موجودی نیست که زبان نداشته باشد و حداقل چیزهایی را نتواند بیان کند. ولی موضوع این است که موجودات ممکن است که زبان‌های خیلی ساده‌ای داشته باشند. حتی ملائکه به نظر می‌آید که زبان ساده‌ای دارند.

خلقت انسان و به وجود آمدن لایهٔ تشریع

با خلقت انسان یک اتفاق مهم برای اولین بار افتاده است. موجودی وارد جهان می‌شود که می‌تواند خلقت را در زبانش بیان کند. گویی هستی زبان باز کرده و چیزهایی که وجود داشته ولی به طور زبانی بیان نمی‌شده‌اند، حال بیان می‌شوند. انسان حتی می‌تواند در مورد چیزهایی که می‌بیند و درک می‌کند، شعر بگوید. قبل از انسان موجودات دیگری هم بوده‌اند، ولی خیلی بیانگر نبوده‌اند یا بیانشان ضعیف بوده است. گویی هستی به معنای جامعی توسط انسان زبان باز می‌کند. گویی یک حیطهٔ جدید زبانی و یک لایهٔ جدید از هستی تولید می‌شود. اسم این لایه را می‌توان لایهٔ تشریع گذاشت. لایهٔ تشریع جایی است که همه چیزها در قالب زبان بیان می‌شوند. خداوند در محدودهٔ زبان تجلی می‌کند.

انسان به عنوان هم‌صحبت خداوند

موجود کوچکی که ما به آن انسان می‌گوییم، نقش مهمی را در جهان بازی می‌کند. گویی با حضور او لایه‌ای به هستی اضافه می‌شود. لایه‌ای که هستی را می‌توان در آن بازتاب داد. اصلاً جهان جدیدی دارد به وجود می‌آید. شعر معروفی از مولوی هست که می‌گوید «کاشکی هستی زبانی داشتی / تا ز هستان پرده‌ها برداشتی». این زبانِ هستی، خودِ ما هستیم! اما به دلیل اینکه ما کارمان را خوب انجام نمی‌دهیم (کاری که برایش خلق شدیم)، آرزو می‌کنیم که ای کاش در جای دیگری هستی زبان باز می‌کرد. هستی زبان باز کرده است. وجودِ انسان در دنیا، همان زبان باز کردنِ هستی است. چیزی است که تا آن لحظه وجود نداشته است. ملائکه نمی‌توانستند دربارهٔ جهان و در مورد خدا خوب حرف بزنند. مثلاً وقتی که داستانِ آفرینش در قرآن را می‌خوانیم، می‌بینیم که ملائکه خوب با خدا حرف نمی‌زنند. خداوند می‌گوید که من می‌خواهم انسان را خلق کنم. جوابی که ملائکه می‌دهند خیلی جوابِ معقولی نیست: «می‌خواهی کسی را خلق کنی که فساد کند؟ ما خودمان که هستیم». یک انسانِ عاقل اینگونه مقابلِ خدا حرف نمی‌زند. ملائکه طوری صحبت می‌کنند که گویی چیزی هست که خدا نمی‌داند. بعد هم که اسماء به آن‌ها اِنباء می‌شود، باز هم در جواب می‌گویند که ما چیزهایی که تو می‌دانی را نمی‌دانیم. کاملاً هم در حال تسبیح و تقدیس هستند! «إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ»، «نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ»، «سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ». حرف‌هایی که می‌زنند به یک معنایی درست هستند ولی احساسی هستند. مکالمهٔ ملائکه با خدا در شروعِ داستان نشان می‌دهد که گویی خدا هم‌صحبتی در جهان ندارد. کسی که لایقِ صحبت کردن با خدا باشد، نیست. من نمی‌خواهم توهینی به ملائکه بکنم. خیلی موجوداتِ خوبی هستند و خیلی به ما خدمت می‌کنند. ما نباید حرفِ بدی در موردشان بزنیم. فقط به عنوان تمثیل، شما یک غلامِ زیبارویِ مطیع که خیلی هم صاحبِ خودش را دوست دارد و خیلی هم دوست‌داشتنی است و کارها را خوب و درست انجام می‌دهد، را در نظر بگیرید. روزی مولای این غلام به او می‌گوید که تو نظرت در مورد فلان کار چیست؟ شروع می‌کند یک مشت چرند و پرند به عنوان نظراتِ خودش می‌گوید، چنانچه لازم است که مولا به غلام بگوید که خیلی خوب! بس است. برو فلان جا را جارو بزن. دیالوگ بین خداوند و فرشته‌ها اینگونه است. فرشته‌ها موجوداتی نیستند که هم‌صحبت خدا بشوند. آن‌ها فرمان می‌گیرند و فرمان‌ها را با دقت و به‌خوبی اجرا می‌کنند. در حال مدح و ستایش پروردگار هستند. خیلی موجودات خوب و دوست‌داشتنی هستند ولی حرف نمی‌توانند بزنند.

آیه و ترجمه فولادوند
منبع آیه: قرآن، ترجمه فولادوند
۱. (بقره، ۳۰)

وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَٰٓئِكَةِ إِنِّى جَاعِلٌۭ فِى ٱلْأَرْضِ خَلِيفَةًۭ ۖ قَالُوٓا۟ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ ٱلدِّمَآءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ ۖ قَالَ إِنِّىٓ أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ

عربی

و چون پروردگار تو به فرشتگان گفت: «من در زمين جانشينى خواهم گماشت»، [فرشتگان‌] گفتند: «آيا در آن كسى را مى‌گمارى كه در آن فساد انگيزد، و خونها بريزد؟ و حال آنكه ما با ستايش تو، [تو را] تنزيه مى‌كنيم؛ و به تقديست مى‌پردازيم.» فرمود: «من چيزى مى‌دانم كه شما نمى‌دانيد.»

ترجمه فارسی فولادوند
۲. (بقره، ۳۲)

قَالُوا۟ سُبْحَٰنَكَ لَا عِلْمَ لَنَآ إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَآ ۖ إِنَّكَ أَنتَ ٱلْعَلِيمُ ٱلْحَكِيمُ

عربی

گفتند: «منزهى تو! ما را جز آنچه [خود] به ما آموخته‌اى، هيچ دانشى نيست؛ تويى داناى حكيم.»

ترجمه فارسی فولادوند

گویی مقدمهٔ داستان دارد این ایده را پایه‌ریزی می‌کند که ببینید که خداوند کسی را ندارد. ملائکه که از همه باشعورتر هستند و زبانشان از همه پیچیده‌تر و بهتر است، این گونه هستند. یک روزی که خداوند می‌خواهد نظرشان را بپرسد، صاحب‌نظر نیستند. در مقابل نگاه کنید به جاهایی که بشر در اوج خودش در قرآن صحبت می‌کند. مثلاً ابراهیم می‌گوید «رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ» خداوند لذت می‌برد از اینکه حضرت ابراهیم چقدر قشنگ حرف می‌زند. چقدر پیچیده! چقدر جالب! ببینید که در قرآن چقدر دعاها و کلام انسان‌ها است. دلیلش این است که بشر خوب صحبت می‌کند. خوب بیان می‌کند. احساس خودش را خیلی خوب بیان می‌کند، در حالی که ملائکه احساسی دارند که بیان نمی‌شود زیرا خداوند می‌گوید که من آن چیزهایی که می‌گویید و «آن چیزهایی که پنهان می‌کنید» را می‌دانم. به عبارت دیگر گویی همه چیز را نگفته‌اند. چیزی در دلشان بوده است. در عوض، یکی از صمیمانه‌ترین حرف‌هایی که بشر با خدا زده در اول سورهٔ مریم آمده که حضرت زکریا از خداوند فرزند می‌خواهد. حضرت زکریا می‌گوید «رَبِّ إِنِّي وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّي وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْبًا وَلَمْ أَكُنْ بِدُعَائِكَ رَبِّ شَقِيًّا». چقدر زیبا است. یک بیان عاطفی است. احساس خودش را به قشنگ‌ترین صورت ممکن بیان می‌کند. بشر آن موجود سخنگوی دنیا است. مقدمهٔ شروع داستان این است که گویی سخنگوی خوبی در جهان نیست و خداوند یک موجود جامع و کامل از نظر زبان را خلق می‌کند.

آیه و ترجمه فولادوند
منبع آیه: قرآن، ترجمه فولادوند
۱. (ابراهیم، ۳۷)

رَّبَّنَآ إِنِّىٓ أَسْكَنتُ مِن ذُرِّيَّتِى بِوَادٍ غَيْرِ ذِى زَرْعٍ عِندَ بَيْتِكَ ٱلْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِيُقِيمُوا۟ ٱلصَّلَوٰةَ فَٱجْعَلْ أَفْـِٔدَةًۭ مِّنَ ٱلنَّاسِ تَهْوِىٓ إِلَيْهِمْ وَٱرْزُقْهُم مِّنَ ٱلثَّمَرَٰتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ

عربی

پروردگارا، من [يكى از] فرزندانم را در درّه‌اى بى‌كشت، نزد خانه محترم تو، سكونت دادم. پروردگارا، تا نماز را به پا دارند، پس دلهاى برخى از مردم را به سوى آنان گرايش ده و آنان را از محصولات [مورد نيازشان‌] روزى ده، باشد كه سپاسگزارى كنند.

ترجمه فارسی فولادوند
۲. (مریم، ۴)

قَالَ رَبِّ إِنِّى وَهَنَ ٱلْعَظْمُ مِنِّى وَٱشْتَعَلَ ٱلرَّأْسُ شَيْبًۭا وَلَمْ أَكُنۢ بِدُعَآئِكَ رَبِّ شَقِيًّۭا

عربی

گفت: «پروردگارا، من استخوانم سست گرديده و [موى‌] سرم از پيرى سپيد گشته، و -اى پروردگار من- هرگز در دعاى تو نااميد نبوده‌ام.»

ترجمه فارسی فولادوند

قرآن و خلقت انسان

در ادامه توضیح خواهم داد که قرآن حقیقتی در جهان هست که قبل از ظهور انسان هم بوده است. با خلق انسان، قرآن به مرحلهٔ بیان می‌رسد و به صورت زبانی ظاهر می‌شود. حقیقت قرآن در جهان وجود داشته اما با خلق انسان تبدیل به یک کتاب می‌شود و در قالب زبان بیان می‌شود. مجددا به آیه‌های اول سورهٔ الرحمن دقت کنید که می‌گوید: «الرَّحْمَنُ، عَلَّمَ الْقُرْآنَ»؛ قرآن را تعلیم کرد. در ادامه آیه می‌آید که «خَلَقَ الْإِنْسَانَ». در اینجا خلقت انسان بعد از تعلیم قرآن آمده است. این یعنی قرآن چیزی نیست که به بشر تعلق داشته باشد. قرآن حقیقتی در جهان است. گویی قرآن حقیقتی معادل با خود جهان هستی است. قرآن چیزی است که همهٔ موجودات از آن تبعیت می‌کنند. شما کلمهٔ قرآن را که در خود قرآن جستجو کنید، می‌بینید که گاهی با تعبیرهای عجیبی آمده است. مثلاً آمده است که «إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کَانَ مَشْهُودًا». منظور از «قُرْآنَ الْفَجْر» چیست؟ من اینگونه می‌فهمم که تعلیم قرآن چیزی است که در همهٔ هستی سرایت دارد. گویی همهٔ موجودات بخش‌هایی از قرآن را می‌دانند، ولی با انسان است که قرآن به مرحلهٔ بیان می‌رسد و تبدیل به یک کتاب می‌شود. منظور من از اینکه همهٔ موجودات بخش‌هایی از قرآن را می‌دانند این است که همهٔ موجودات بعضی از چیزها، مثلاً حقایق مهمی مربوط به صفات خداوند هستند، را می‌دانند. هر کسی چیزهایی را می‌داند ولی بشر به شکل جامعی می‌تواند خداشناسی کند. با بشر است که قرآن بیان می‌شود.

ترکیب آیه‌های اول سورهٔ الرحمن «الرَّحْمَنُ، عَلَّمَ الْقُرْآنَ، خَلَقَ الْإِنْسَانَ، عَلَّمَهُ الْبَيَانَ» نشان می‌دهد که قرآن قبل از انسان هم بوده است. انسان بعداً خلق می‌شود و سپس به انسان بیان تعلیم داده می‌شود. حقیقت اصلی‌ای که در داستان آفرینش در مورد خلقت انسان گفته می‌شود هم همین است. آن ویژگی اصلی انسان این هست که همه چیز را می‌تواند بیان بکند. یک زبان خیلی خوب و نامتناهی دارد که می‌تواند همهٔ حقایق را بیان کند. اصلی‌ترین چیزی هم که قرار است با این زبان بیان شود، همین قرآن است. قرآن تجلی خداوند در زبان بشر به صورت یک کتاب است. این موضوع اهمیت زبان انسان را نشان می‌دهد.

اهمیت زبان

از آنجایی‌که خلقت بشر با مسئلهٔ زبان پیوند خورده است، یک نتیجهٔ خیلی مهم بحث این است که اگر ما بخواهیم انسان‌شناسی و یا روان‌شناسی داشته باشیم، مرکز بحث باید رابطهٔ بین انسان و زبان باشد. مثلاً برای شناخت انسان توجه به فیزیولوژی یا آناتومی او مرکز بحث نباید باشد؛ بلکه زبان بشر مهمتر است. مهمترین حقیقتی که در روانشناسی انسان باید در موردش بحث شود این است که انسان دسترسی به یک زبان ویژه دارد. در روانشناسی فروید اصلاً حرفی از زبان نیست. در روانشناسی یونگ هم بحثی از زبان نیست. با اینکه من ارادت خاصی به یونگ دارم، ولی توجه به زبان بهشدت جایش در نظریهٔ یونگ خالی است.

ژاک لاکان، فیلسوف و روانکاو فرانسوی، تئوری فروید را برداشته و با مرکز قرار دادن زبان یک روانشناسی و یک روانکاوی بهوجود آورده است. لاکان در ایران و در دنیا خیلی ناشناخته است چون کتاب نمینوشته و بیشتر سخنرانی میکرده است. حدود ۳۰ سال هر هفته یک یا دو جلسه سخنرانی کرده است. چه کسی حوصله دارد که همهٔ این سخنرانیها را گوش کند؟ ایشان بینهایت زبان پیچیدهای هم دارد. در زبان فارسی چند کتاب از ایشان هست که اگر بخوانید، متوجه میشوید که چه حرف‌های اساسی و مهمی میزند. ولی ایشان بر مبنای نظریهٔ فروید صحبت می‌کند. من اطلاع ندارم که از پیروان یونگ هم کسی در مورد زبان بحث اساسی کرده باشد. لاکان شاگردی به نام ژولیا کریستوا دارد. ایشان یک فیلسوف زن واقعاً فوقالعاده است. به نظر من کارهای ژاک لاکان ایرادهای مردسالارانهای دارد که کریستوا سعی کرده آن‌ها را رفع کند و این خیلی جالب است. اما خواندن مقالاتش سخت است. ایشان مقالهٔ معروفی در مورد زبان دارند. من از این دو نفر اسم بردم چون آدمهای مهمی هستند (ژاک لاکان اهمیت بیشتری دارد. کریستوا تبصرههایی به نظریهٔ لاکان داده که جالب هستند).

زبانشناسی در حال حاضر

یکی از ویژگیهای قرن بیستم این بوده است که یکدفعه زبان در مرکز همهٔ بحثها قرار گرفته است. زبانشناسی مستقلاً بهعنوان یک علم پیشرفتهای زیادی کرده است. علاوه بر زبانشناسی، در فلسفه هم توجه به فلسفهٔ زبان زیاد شده و به زبان اهمیت داده می‌شود (مخصوصاً در فلسفهٔ ویتگنشتاین). ویتگنشتاین که خیلیها او را مهمترین فیلسوف قرن بیستم می‌دانند، تقریباً فقط در مورد زبان بحث می‌کند. بعد از ویتگنشتاین هم فیلسوفان زیادی در همه جای دنیا به بررسیِ زبان گرایش دارند. گویی بشر کشف جدیدی انجام داده که داشتن اطلاعات در مورد زبان و درک آن خیلی اهمیت دارد.

یک تصور ابتدایی از زبان این است که ما افکاری داریم که آن‌ها را در قالب زبان بیان می‌کنیم. اینکه زبان خیلی مهم نیست. یک رسانهٔ خیلی بیگناه و معصوم است که در اختیار ماست و ما هر چه بخواهیم با استفاده از آن میگوییم. بعضی از فلاسفه به این اعتقاد رسیدند که برعکس است. زبان تعیین می‌کند که ما چگونه فکر کنیم؛ چون ما با زبان فکر می‌کنیم. زبان هم چیزی نیست که ما به وجود آورده باشیم؛ چیزی است که بیرون وجود دارد. بنابراین ما در قالبهای خاصی میتوانیم فکر کنیم. حرف‌های زیادی در مورد اینکه زبان تا چه حد روی تفکر ما و نگاه ما به دنیا تأثیر میگذارد، وجود دارد. حتی بعضیها معتقدند که حقیقت نسبی و کاملاً وابسته به زبان است.

زبان و معیشت

من میخواهم نکتهٔ مهمی از ویتگنشتاین دوم بگویم. ویتگنشتاین دو فلسفه دارد. ویتگنشتاین متقدم که حرفهایی را زده است. سپس او همهٔ حرف‌های خودش را در دور بعد فلسفهٔ خودش نقض کرده است. ویتگنشتاین ابتدا کتاب خیلی کوچکی نوشته به اسم «رسالهٔ منطقی-فلسفی» و احساسش این بوده که فلسفه تمام شده است. فلسفه همین بود که من گفتم. او واقعاً به چنین احساسی رسید. او در اواخر کتابش می‌گوید که چیزهایی را که به دقت نمی‌شود گفت، نباید گفت. مثل اینکه کارش وظیفهای بوده که تا آخرش رفته و تمام کرده است. ایشان مدت خیلی طولانی از دانشگاه بیرون رفته و باغبانی و کارهای متفرقه انجام میداده است. تا یکدفعه احساس کرده که کارش ناقص بوده و فلسفهٔ جدیدی به وجود آورده است. ایشان کتاب معروفی به اسم «پژوهشهای فلسفی» دارد. در این فلسفهٔ دومش، فلسفهٔ اولش را رد می‌کند. این نکتهٔ خیلی جالبی است که هر دوتا ویتگنشتاین الان طرفدار دارند. یعنی عدهای همچنان طرفدار فلسفهٔ رساله هستند و یک عده هم طرفدار فلسفهٔ دومش. اکثریت قاطع طرفدار حرف‌های نوع دوم ویتگنشتاین هستند.

نکتهٔ مهمی که از ویتگنشتاین دوم میخواهم بگویم این است: جملهٔ معروفی دارد که می‌گوید «زبان، نتیجهٔ معیشت است.» من می‌خواهم کمی توضیح بدهم که «زبان، نتیجهٔ معیشت است» به چه معنی است. یک جملهٔ دیگر هم هست که می‌گوید «اگر شیر سخن می‌گفت، ما هم سخنش را نمی‌فهمیدیم». اینکه زبان نتیجهٔ معیشت است، یعنی چه؟ اگر شیر سخن بگوید ما نمی‌فهمیم، یعنی چه؟ از نظر ویتگنشتاین هر موجودی برای ادامهٔ حیاتش، در زندگیاش تجربه‌هایی دارد. با توجه به اینکه این معیشتش چگونه است، بعضی از این تجربه‌ها ارزش این را دارند که نامی به آن‌ها داده شود. همهٔ تجربه‌ها اینگونه نیستند. خود ما انسان‌ها به هر چیزی که می‌بینیم، نام نمی‌دهیم. مثلاً من برای مجموعه صندلی‌هایی که این طرف کلاس هستند، اسم ندارم. من فقط می‌گویم مجموعهٔ صندلی‌هایی که این طرف، سمت چپ کلاس هستند.

من برای اینکه برای چیزی نام انتخاب کنم، باید از آن درک داشته باشم. هر چیزی قابلیت این را ندارد که من نامی برای آن بگویم و به آن اشاره کنم. مثلاً یک شیر خیلی چیزها را نمی‌فهمد. اصلاً در زندگیاش نیست که بفهمد. همانطور که ملائکه یک چیزهایی را نمی‌فهمند. ساختار وجودی یک موجود است که تعیین می‌کند که چه تجربه‌هایی در زندگی کسب می‌کند. ما روی تجربه‌های مهم خودمان از زندگی نام می‌گذاریم. هر چقدر تجربه حیاتی‌تر باشد، انتخاب نامی برای آن محتملتر خواهد بود. من بعید می‌دانم زبانی وجود داشته باشد که در آن معادل کلمهٔ «مادر» وجود نداشته باشد. در حیات انسان مادر یکی از مهمترین نقش‌ها را بازی می‌کند. در زندگی بشر مفهوم مادر حتماً وجود دارد و بشر تجربهاش می‌کند (حداقل در آن دوره که در رحم هست، تجربهاش می‌کند). به هر حال مادر آنقدر مهم است که در همهٔ زبان‌ها نام بگیرد.

زبان به معیشت وابسته است. مثلاً اگر یک شیر سخن بگوید، چه می‌گوید؟ مثلاً فرض کنید که شیری بیاید بگوید «بویف دو پا تیزک» (من این کلمات را خودم الکی می‌سازم). این کلمهٔ «بویف» در زبان این شیر یعنی یک بویی که توسط باد می‌آید. آیا برای ما انسان‌ها مهم است که اسم خاصی روی بوهایی که می‌شنویم، بگذاریم؟ آن بوهایی که در جهت باد هستند؟ یا بوهایی که در فضا پراکنده هستند. برای ما مهم نیست، ولی برای شیر مهم است. «دو پا تیزک» هم یک نوع حیوان است که ممکن است آهو یا خیلی حیوانات دیگر را شامل بشود؛ حیواناتی که طور خاصی می‌دوند که راحت می‌شود شکارشان کرد. ما انسان‌ها جانوران را بر اساس شکل و قیافه‌شان نام‌گذاری می‌کنیم؛ شیر این کار را نمی‌کند. شیر همهٔ حیوانات را به‌عنوان طعمه نگاه می‌کند، بنابراین به نوع دویدنشان احتمالاً توجه بیشتری دارد تا اینکه قیافه‌شان چطور باشد. برای او مثلاً رنگشان آنقدر اهمیت ندارد؛ اصلاً رنگ را ممکن است تشخیص ندهد. دیگر اینکه ما انسان‌ها به دلیل اینکه بینایی خوبی داریم، بین انواع غذاها فرق می‌گذاریم، اما شیر ندارد. شیر بیشتر با بو کار می‌کند. در مورد شکار هم به اینکه این‌ها چطور می‌دوند، آیا راحت می‌شود آن‌ها را گرفت و احتمالاً به مزه‌شان کار دارد. چرا برای شیر مهم است که بو در جهت باد می‌آید؟ معنی‌اش این است که طعمه بوی من را نمی‌فهمد اما من بوی او را می‌فهمم. پس «بویف دو پا تیزک» در زبان شیری یعنی اینکه یک شیری به یک شیر دیگر می‌گوید که یک شکار خیلی خوبی اینجا هست؛ می‌آیی برویم که شکارش کنیم؟ آیا می‌دانید که شیرها هنگام شکار معمولاً در جهتی به طعمه نزدیک می‌شوند که باد بویشان را به سمت طعمه نبرد؟ و الا طعمه قاعدتاً می‌فهمد و فرار می‌کند. این مفاهیم اصلاً در زبان ما جایی ندارند، برای اینکه به معیشت ما مربوط نیستند. ما از روی بوی حیوانات، شکار را شناسایی نمی‌کنیم و برای ما هم مهم نیست که آن‌ها چطوری می‌دوند، ولی برای شیر مهم است. شیر دیگر هم مثلاً جواب شیر اول را مثلاً می‌گوید «بوشه». واژهٔ «بوش» اشاره به یک نوع خستگی عضلانی است که در شیر به وجود می‌آید، یا احساسی که وقتی خورده باشد و خیلی خوابیده باشد به وجود می‌آید. شیر دوم می‌گوید که من این‌گونه هستم و حوصلهٔ شکار ندارم. ما در تجربهٔ زندگی‌مان حالتی که مثلاً چیز زیادی بخوریم و بعد خیلی بخوابیم و حالت خاصی در عضلاتمان ایجاد بشود را نداریم؛ بنابراین نامی هم برایش نداریم. این یک «تجربهٔ شیرانه» است. هر موجودی تجربه‌های زندگی خودش را نام‌گذاری می‌کند و یک زبانی دارد که به درد معیشتش می‌خورد.

در قرآن هم وقتی حیوانات صحبت می‌کنند، زبانشان به معیشتشان ربط دارد. مورچه وقتی صحبت می‌کند حرف از لِه شدن است؛ برای اینکه در زندگی مورچه مهم‌ترین چیز لِه شدن یا له نشدن است. یعنی اگر مورچه‌ها یک کلمه یا یک واژه داشته باشند، این است که لِه شدم، دارم لِه میشوم. یا مثلاً موقع خداحافظی به همدیگر می‌گویند له نشوی. هدهد وقتی صحبت می‌کند و خبر می‌آورد که آنجا موجوداتی هستند که خدا را نمی‌پرستند، می‌گوید که آنجا آدم‌هایی هستند که خدایی که دانه‌ها را در دل زمین پنهان کرده، را نمی‌پرستند. از دید خودش نگاه می‌کند. هدهد خدا را از دانه‌هایی که می‌خورد شناخته است. رزق و روزی‌اش دانه است. در داستان آفرینش، معیشت ملائکه را هم می‌بینید. از حرف زدن موجودات بفهمید که این‌ها چه موجوداتی هستند و چه چیزهایی را می‌فهمند. ملائکه می‌گویند «نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ» یعنی موجوداتی هستند که مدام در حال تسبیح و ستایش پروردگار هستند و زبانشان پر از تسبیح است. مرتباً آن اسامی الهی را که بلدند می‌گویند.

آیه و ترجمه فولادوند
منبع آیه: قرآن، ترجمه فولادوند
(بقره، ۳۰)

وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَٰٓئِكَةِ إِنِّى جَاعِلٌۭ فِى ٱلْأَرْضِ خَلِيفَةًۭ ۖ قَالُوٓا۟ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ ٱلدِّمَآءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ ۖ قَالَ إِنِّىٓ أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ

عربی

و چون پروردگار تو به فرشتگان گفت: «من در زمين جانشينى خواهم گماشت»، [فرشتگان‌] گفتند: «آيا در آن كسى را مى‌گمارى كه در آن فساد انگيزد، و خونها بريزد؟ و حال آنكه ما با ستايش تو، [تو را] تنزيه مى‌كنيم؛ و به تقديست مى‌پردازيم.» فرمود: «من چيزى مى‌دانم كه شما نمى‌دانيد.»

ترجمه فارسی فولادوند

از این حرف ویتگنشتاین شما نتیجه بگیرید که بشر موجودی است که به دلیل معیشت پیچیده‌اش، زبان پیچیده‌ای دارد. بشر فیزیولوژی، بیولوژی و نحوهٔ حیات خیلی پیچیده‌ای دارد. به همین دلیل است که زبان خیلی آزاد و پیچیده‌ای پیدا کرده است. ما هم روی تجربه‌های زندگی خودمان برحسب اهمیتشان نام می‌گذاریم و چیزی را که تا حالا تجربه نکرده‌ایم نمی‌دانیم. ملائکه تجربه‌های کمی دارند و برای همین با بعضی از صفات و ویژگی‌های خداوند نمی‌توانند آشنا بشوند زیرا این تجربه‌ها جزء زندگی و هستی‌شان نیست. من فکر نمی‌کنم ملائکه بفهمند تواب یعنی چه، برای اینکه گناه نمی‌کنند و توبه هم نمی‌کنند. اسم تواب را می‌فهمند و ممکن است که کاربرد واژه را هم یاد بگیرند، ولی آن را درک نمی‌کنند برای اینکه چیزی مشابه‌اش را در زندگی خودشان تجربه نکرده‌اند. وقتی از یک واژه صحبت می‌کنیم، هر واژه هم سنس دارد و رفرنس دارد. علم داشتن یعنی رفرنس را درک کردن. سنس یعنی من یک واژه را می‌توانم توسط واژه‌های دیگر را تعریف کنم، مثل دیکشنری که شما معنی‌اش را بفهمید. ولی این اصلاً معنی‌اش این نیست که شما آن واژه را واقعاً درک می‌کنید. ملائکه به معنای سنس می‌توانند اسامی خداوند را یاد بگیرند؛ خبرش به آن‌ها می‌رسد، مثل یک لیست از اسامی که می‌توانند آن‌ها را حفظ کنند، ولی اصلاً معنی‌اش را واقعاً نمی‌فهمند. آن‌ها پیش از ظهور انسان، حتی اسم تواب را هم نشنیده بودند. با بشر است که ملائکه این اسامی را می‌شنوند.