متنِ کاملِ پیادهشدهٔ این جلسه در ادامه آمده است.
این بحث از انکارِ رایجِ پیشفرض در فیزیک آغاز میکند: هر فرضی را میتوان زیر سؤال برد، پس گمان میرود فرضی در کار نیست. امکانِ بازنگری اما جایِ فهرست و ردهبندی را نمیگیرد. تصویرِ کسی که پس از تصادف حتی برخاستن به ذهنش نمیرسد نشان میدهد فکر داخلِ همان توانی میماند که بدن و جعبهابزار هنوز دارند، و همین محدودیت است که پیشنهادِ پنروز را از دستکاریِ یک فرمول به حمله به تعریفِ علم بدل میکند. تیغِ اوکام از آن پس به لایههای فرض اعمال میشود، تا روشن شود کوانتوم چرا سقفِ متافیزیک را زود جابهجا کرد و نیوتن چرا پیشتر فهم را فدایِ محاسبه کرده بود. تمثیلِ چراغهای زمین در پایان نشان میدهد مدلِ پیشبینِ کامل میتواند جهان را از دست بدهد، و روش به قدرت و کنترل بلغزد.
امکانِ بازنگری جایِ نبودِ فرض نمینشیند
فیزیکدان اگر بشنود از پیشفرضهای فیزیک سخن میرود، غالباً همان پاسخی را میدهد که در خیابان هم میتوان شنید: «ما پیش فرضی نداریم هر پیش فرضی هم داریم میتوانیم زیر سوال ببریم». فیلسوفِ تحلیلی نیز گاه با همان قاطعیت مدعی است که تعهدی به هیچ فرضی ندارد. امکانِ بازنگری اما نافیِ وجودِ پیشفرضِ جاری نیست. شیوۀ استدلال، برخورد با زبان، و عادتهای روزمرۀ کار، همگی بارِ فرضهای مشترکیاند حتی اگر در هیچ درسنامهای نوشته نشده باشند.
انگیزۀ این تأمل عملی است نه فقط متافیزیکی. ردهبندی و بازبینیِ فرضها میتواند به خودِ نظریهپردازیِ فیزیکی سود برساند، و برخی بنبستها شاید نتیجۀ آن باشد که این کار هرگز بهطور منظم انجام نشده است. جستوجو برای متنی منسجم که پیشفرضهای فیزیک را فهرست کند و مرتب کند، اغلب به چیزِ اندکی میرسد. پراکندگیِ آنچه پیدا میشود خود گواه است که فعالیت انجام نشده، نه اینکه چیزی برای نوشتن نباشد.
دهها و شاید صدها فرض در کار است، و تشخیصِ نامرئیترینها و سلسلهمراتبشان خود فعالیتی علمی است. بدونِ این نقشه، برای حلِ بحرانِ محلی ممکن است بیقاعده به بالاترین لایهها حمله شود. شناختِ فرض همیشه به معنای نابودیِ آن نیست. گاه فقط دانستنِ اینکه از چه چیزی استفاده میشود کافی است تا پرشِ نابجا متوقف شود.
عنوانِ «پیشفرضهای فلسفی» خود میتواند گمراهکننده باشد. بسیاری از فرضهای سنگین، متافیزیکِ بلندپروازانه نیستند بلکه قواعدِ عملیِ کارند. «این کلمه فلسفی شاید اینجا خیلی جای مناسبی نمیشودست»، چون قاعدهای مانند تیغِ اوکام یا عادت به ریاضیاتِ محاسبهپذیر بیش از آنکه مکتبِ فلسفی باشد ابزارِ روزانه است. کار این است که فرضها را نوشت، از هم جدا کرد، و رتبه داد: معرفتی، هستیشناختی، روششناختی. تا این سیاهه ساخته نشود، بحث از نداشتنِ فرض فقط نامرئیماندنِ فرض است.
فکر در مرزِ توانایی متوقف میشود
کسی که پس از تصادف زخمی افتاده و سرش ضربه خورده، آسمان را بالای خود میبیند و دیر میفهمد چه رخ داده است. انگشتِ پا را تکان میدهد تا بداند ستونِ فقرات نشکسته؛ دست را بالا میآورد تا اگر در چالهای باشد دیده شود. برخاستن حتی یک لحظه به فکر نمیرسد. نه چون آزموده و رد شده باشد، که چون توانِ بدن افقِ فکر را تنگ کرده است. مغز در حدِ همان حرکاتِ کوچک کار میکند، و ایستادن از میدانِ ممکن بیرون است.
اگر کسی در همان حال بگوید برخیز، چون برخاستن بارها تجربه شده، کوشش و سپس ناتوانی معنا دارد. اگر کاری بخواهند که در عمر هرگز نیامده، واکنشِ نخست شگفتی از معناست نه امتحانِ شکست. واژهای ناشنیده در بحران توضیح هم که بشود، وضعیت بغرنج میماند: عملِ بیسابقه در لحظۀ خطر فهمیده نمیشود. افقِ فکر همان افقِ قدرت است، و قدرتِ ازدسترفته فکرِ متناسب با خود را هم میبرد.
علم نیز «تو محدوده قدرت خودمان فکر میکنیم». الهام در حدِ ریاضیاتی میجهد که بلدیم. اگر راهحل در شاخهای باشد که نمیشناسیم، الهام از آن مسیر نمیآید و کشفِ یکبارۀ کلِ نظریه از بیرونِ توانِ مفهومی استثناست نه قاعده. جعبهابزار همان مرزِ تخیل است. آنچه در ابزار نیست، در مسئله هم به ذهن نمیرسد، و آنچه به ذهن نمیرسد هرگز آزموده هم نمیشود.
پس فهرستِ پیشفرضها باید هم فرضهای محتوایی را بگیرد و هم فرضهای ابزاری را: چه ریاضیاتی بلداست، چه هندسهای طبیعی مینماید، چه عملی اصلاً تصورپذیر نیست. محدودیتِ توانایی توضیح میدهد چرا پیشنهادهای رادیکال اغلب با بهت روبهرو میشوند نه با آزمون. وقتی ابزاری در دست نیست، حتی اگر استدلال قانع کند که ابزارِ دیگری لازم است، معلوم نیست از کجا باید شروع کرد. این همان پلی است که از بدنِ ازکارافتاده به ریاضیاتِ نانوشته میرود.
پنروز تعریفِ علم را هدف میگیرد
راجر پنروز، از فیزیکدانانِ برجستۀ قرنِ بیستم، در کتابی که ظاهراً به فلسفهٔ ذهن نزدیک است اما از موضعِ فیزیک نوشته شده، استدلال میکند ذهن انسان عناصری غیرالگوریتمی دارد. ریاضیاتِ فیزیکِ مدرن اما سراسر محاسبهپذیر است، و پروژههایی که با همان ریاضیات به نظریۀ نهایی میرسند اگر کامل شوند با وجودِ پدیدههای غیرالگوریتمی در تنش میافتند. نتیجه در این پیشنهاد این است که ریاضیاتِ فیزیک، اگر بخواهد به نظریۀ نهایی برسد، باید جایی برای عناصرِ غیرالگوریتمی باز کند.
غیرالگوریتمی بودن به معنای نبودِ الگوریتمِ خوب نیست. به معنایِ نبودِ رویۀ تصمیم است: مسائلی صوری وجود دارند که هیچ الگوریتمی نمیتواند پاسخِ آری یا نه بدهد. مسئلهٔ توقف نخستین نمونههای ساختگی را ساخت؛ بعدها در نظریۀ اعداد و در کاشیکاری مسائلِ ملموستری پیدا شد که همان خاصیت را دارند. با مربع میتوان صفحه را پوشاند، اما برای برخی مجموعههای شکل اثبات هست که نمیتوان الگوریتمی ساخت که بگوید مفروشکردن ممکن است یا نه.
جامعۀ فیزیک از این پیشنهاد استقبالِ سردی کرد، و دلیلش فقط لجاجت نیست. علمِ رایج با پیشبینی و ابطالِ آزمایشی تعریف شده است. مدلی که محاسبه و پیشبینیِ دقیق ندهد، از تعریفِ متداولِ فعالیتِ علمی بیرون میماند. پنروز به فیزیکدان میگوید پروژههایی مانند نظریۀ ریسمان را نباید تا انتها دنبال کرد، «برای اینکه کوانتوم گراویتی اگر به دام بیفته همه چیز تموم شده» و جایی برای پدیدههای غیرالگوریتمی نمیماند. حتی اگر استدلال قانع کند، ابزارِ جایگزین در دست نیست: ریاضیاتِ غیرمحاسبهپذیر را تاریخِ ریاضی کم پرورده و مثالهای سادهاش اندکاند.
پس «پنروز داره نه فقط یکی از پیش فرزهای فیزیک انگار داره یک پیشفرض اولیه کل علمو زیر سؤال میبرد». فرضِ محاسبهپذیری در هیچ کتابی بهعنوان اصل نوشته نشده، اما عمل همان است: با همان ریاضیاتی مدل میسازیم که بلداست، و ته ذهن این است که همه چیز را میتوان با آن به دام انداخت. پیشفرضها نامرئیاند و رده دارند: فرضهای یک نظریه، فرضهای فیزیک، فرضهای علم، و فرضهای معرفت بهطور کلی. معرفتِ کلی حتی از علمِ تجربی وسیعتر است و یکی از فرضهایش این است که جهان نظم دارد و ذهن توانِ درکِ آن را. حمله به بالاترین لایه وقتی لایههای پایینتر هنوز آزموده نشدهاند پرهزینه است، و گرانترین حملهها همانهاییاند که تعریفِ علم را عوض میکنند تا بنبستِ محلی تحملپذیر شود.
تیغِ اوکام برای لایهها، نه فقط برای ذرهها
تیغِ اوکام میگوید مدل را با حداقلِ عناصر بساز و آنچه کارکرد ندارد وارد نکن. مدلی با چهار عنصر و سه قاعده که همۀ آزمایشها را پیشبینی کند بر مدلی با پنج عنصر و شش قاعده برتری دارد. تعدادِ ذراتِ بنیادی همان است که اثر یا مدل لازم دارد؛ نامبردنِ ذرهای تازه بیآنکه کاری از آن برآید ممنوع است. مادهٔ تاریک فقط وقتی رواست که مشاهده یا بنبستِ مدل آن را ناگزیر کند. «چیز جدیدی اضافه نکن مگر اینکه لازم بشود».
همان روح را میتوان به لایههای فرض برد. اگر مشکلی با جابهجاییِ فرضی نزدیک به فرمولها حلشدنی است، حق نیست کلِ علم یا معرفت را زیر و رو کرد. شکارِ مگس با تانک همین خطاست: قضیۀ سنگینِ توپولوژی برای مسئلهای که با حسابِ ساده بسته میشود. حداقلِ تغییر در دانش قاعدهای عملی است نه فقط زیباییشناختی. دست زدن به سقف برای حلِ مسئلهای در طبقۀ همکف، همان اسراف است که تیغ برای ذرهها قدغن میکند.
فاصلۀ میانِ آزمایشِ مایکلسون–مورلی و نسبیتِ خاص پر از نظریههایی است که کتابهای درسی معمولاً نمیگویند. یکی از محبوبترینها انقباض در جهتِ حرکت در اتر بود: اجسام در حرکت در اتر کوتاه میشوند، به همان نسبت که سرعتِ نور در آن جهت کم شده پنداشته میشود، و زمانها برابر از آب درمیآیند. محبوبیتش از آن بود که قاعدۀ حداقلِ دستکاری را رعایت میکرد، «بدون اینکه همه فیزیکو به هم بریزه یک کاری انجام داده». با اینهمه غلط بود. قاعده را رعایت کرد و همچنان خطا ماند. کمینهبودنِ تغییر ضمانتِ صدق نیست؛ فقط میگوید از کجا باید شروع کرد.
اینشتین لایۀ بالاتری را لمس کرد: مدلِ نیوتونیِ فضا و زمان. انگیزهاش حفظِ زیبایی و ثباتِ معادلاتِ میدانِ الکترومغناطیسی بود: «معادلات ماکسول نگه داریم اینقدر اینها زیبا هستن واقعاً». نسبیت فضا را محورهای جدا و زمان را محورِ مستقل نگذاشت و آنها را در فضا–زمان درهم تافت. «نسبیت خاص خیلی دیر جا افتاد»، دقیقاً چون رادیکال مینمود و شهودِ جداگانۀ فضا و زمان را میشکست. وقتی مشاهداتی را پوشاند که رقیبان نمیپوشاندند، پذیرفته شد. تا آن لحظه، دست زدنِ فیتزجرالد به لایۀ پایینتر همان قاعدهای را پیروی میکرد که جامعه میپسندید.
روندِ کلیِ پیشرفت گاه شل کردنِ ساختارِ ریاضی است تا مشاهدۀ تازه جا بگیرد: از هندسۀ اقلیدسی به خمیده، از آنجا به ساختارهای بازتر. «اگر من یک هندسه اقلیدسی خیلی ساده رو برداشتم پیچیدش کردم»، ادامه همان منطق است که ممکن است به هندسۀ ناجابهجایی یا فضاهای توپولوژیک برسد. هر شلکردنی «قدرت محاسبم از دست میدم». موفقیتِ واقعی میتواند گاهی تقویتِ ساختار با فرضی دقیقتر در لایۀ مناسب باشد، نه فقط بازتر کردنِ بیپایانِ فضا. نظریۀ ریسمان یا هندسههای ناجابهجایی هر کدام فرضی را عوض میکنند؛ بدونِ متنی که سلسلهمراتب را بنویسد، این عوضکردنها بینقشه میمانند.
کوانتوم سقف را جابهجا کرد تا نفهمیدن مجاز شود
مکانیکِ کوانتومی از همان آغاز غریب بود، از وقتی «هایزنبرگ هنوز شرودینگر هم پیدا نشده بود». آزمایش میگفت الکترون به چپ میرود یا به راست، و تنها پیشبینی این بود که چهل احتمال به یک سو است و شصت به سوی دیگر. طبیعی بود نظریه یکسره خطا خوانده شود: جوانی معادلهای نوشته، چیزی را توجیه کرده، و در عوض قطعیت را از جهان گرفته است. نظریه زنده نماند چون لایۀ پایین ترمیم شد. زنده ماند چون یکی از بالاترین فرضهای متافیزیکی بشر زیر سؤال رفت: موجبیت.
تعبیرِ کپنهاگی سالها حسِّ بستهشدنِ مسئله را داد. آن تعبیر در واقع تعبیر نیست: بهجای نهادنِ مابهازای بیرونی برای نمادها میگوید «تعبیری وجود ندارد». هشتاد سال بخشی از رشد قفل شد، چون حس این بود که مشکل حل شده است. از دهۀ هشتاد بهتدریج فیزیکدانان، نه فقط فیلسوفان، تعبیرهای بدیل ساختند، و در چاپِ تازۀ کتابِ درسیِ واینبرگ تصریح شد که تعبیرِ کپنهاگی دیگر پذیرفتنیِ بیچونوچرا نیست. این کار میتوانست زودتر آغاز شود اگر حسِّ حلشدگی با یک پرشِ سطحِ بالا قفل نمیشد.
نقطۀ عطفِ دوم این بود که فهم از نو تعریف شد تا نفهمیدن تحملپذیر گردد. «یک تئوری دادیم که نمیفهمیم و خودمان رو مجاز دونستیم که نفهمیم». شعارِ «کسی کوانتوم مکانیک نمیفهمم» اگر بهجای برنامۀ پژوهشی بنشیند، تحقیق را منجمد میکند. در مکانیکِ نیوتونی دستکم این حس بود که جرم و نیرو و شتاب مابهازای بیرونی دارند و فرمول دربارۀ جهان حرف میزند. در کوانتوم همان سطرها ابزارِ محاسبهاند و خطبهخط متناظرِ روشن در خارج ندارند. ابزارانگاری همین را به روش بدل میکند: پارامتر همان است که دستگاه میخواند؛ جرم همان عددِ ترازوست؛ از جهانِ خارج خبری نباید خواست.
با این حال جامعۀ فیزیک همچنان چنان سخن میگوید که گویی دربارۀ جهان حرف میزند. مهبانگ و سیاهچاله در احساسِ رایج حفرههای کاغذ نیستند. نپتون از اختلالِ مدارِ اورانوس محاسبه شد و سپس دیده شد؛ سیاهچاله نیز از نظریه به اثرِ رصدی میرسد. فیزیک از این راه دربارۀ جهان حرف میزند، نه فقط دربارۀ مدل. تنش همینجا میماند: روش مجاز دانسته نفهمیم، و زبان همچنان از آغاز و انجامِ جهان میگوید. این تنش را با انکارِ جهانِ خارج در بستهبندیِ تازه حل نمیکنند، چون آن انکار حرفِ کهن است و حق نبود برای بنبستِ فهمِ کوانتوم به بالاترین لایه پرید.
تا لایهٔ پایین زنده است، سقف را نمیتوان کند
اگر سلسلهمراتب نوشته باشد، «به خودم نباید به این راحتی حق بدم که اصل موجبیت و مثلاً زیر سؤال ببرم»؛ نمیتوان آن را فقط برای آنکه مشکلی در نظریه پیش آمده کنار گذاشت. موجبیت و واقعگرایی تقدسِ آیینی ندارند؛ وزنشان از آن است که لایههای پایینتر هنوز تمام نشدهاند. «بالاترین سطح پیش فرضهای ما رو زیر سؤال بردن و حق نداشتن این کارو بکنن»، در حالی که هنوز دانسته نیست دستکاریِ فرضهای نزدیکتر کافی است یا نه. پرش به سقف در این حال کمتر شبیه عمقِ فلسفی است و بیشتر شبیه تنبلی یا فرار از کارِ میانی.
داخلِ خودِ کوانتوم نیز لایهبندی ممکن است. دستکاریِ یکی از اصولِ موضوعۀ فون نویمان نزدیکترین و سبکترین آزمون است. نهادنِ «یک وریبل جدید بگذاریم» که بعدها با دستگاهی اندازهگیری شود و قطعیت را به پدیدۀ احتمالی برگرداند، یک پله سنگینتر است، چون موجودِ تازهای وارد مدل میکند. هیچکدام از اینها هنوز بهطور منظم، با نقشهای از اولویت، تمام نشدهاند. تا آن مطالعه انجام نشده، نفیِ موجبیت راهحل نیست؛ میانبر است.
زمان نیز از همین فرضهای بررسینشده است. تصورِ رایج این است که جهان فقط در یک اکنونِ نقطهای وجود دارد، آینده نیست و گذشته رفته است. میتوان بهجای آن حال را ستبر گرفت: رویدادهایی که در آینده قطعیشدنشان بالا رفته، مانند امری واقعی بر حال اثر بگذارند، و «زمان هستی در یک بازهای وجود داره». این دست زدن به فرضی دربارۀ زمان است، نه به فهم بهطور کلی و نه به موجبیت. دهها تلاشِ دیگر نیز از همین جنساند: پیوستگیِ مکان، نقطههای بیبعد، هندسۀ ناجابهجایی، فضاهای توپولوژیکِ پیچیدهتر.
اعدادِ مختلط نیز که بر نظریۀ کوانتوم تحمیل شدهاند همین دوگانگی را دارند. شاید ریاضیات حقیقتی را میگوید که شهودِ حقیقیمقدار نمیدید. شاید هم از شهودِ بازبینینشدۀ فضا و زمان گریختهایم و اکنون در پیچیدگیِ مختلط پناه گرفتهایم. دکارت مکان را محور کرد و ابزارِ محاسبه داد، در حالی که در فلسفۀ قدیم مکان نسبتِ میانِ اشیاء بود نه ظرفی که در آنیم. آن شهودِ محوری خود غیربدهی بود و فقط چون محاسبه میداد جا افتاد. پیش از اعلامِ اینکه فهم ممکن نیست، صد پیشنهاد دربارۀ مکان و زمان هنوز روی میز است.
از نیوتن فهم فدای محاسبه شد
نقطۀ عطفِ نفهمیدن را نباید از کوانتوم حساب کرد. «ما از نیوتان شروع کردیم به نفهمیدن»، چون قانونِ جاذبه فرمول داد بیآنکه بگوید جاذبه چیست. سیچهل سال پس از نیوتن بحث شد که دو جسم چگونه از فاصلۀ دور در خلأ یکدیگر را میکشند. لایبنیتس با فرضِ اتر تبیین میکرد و نظریههای دیگری هم ساخته شد. سپس محاسبات چنان جواب داد که اصلِ پرسش از میان رفت. شورِ کشفِ محاسباتی بر فهم پیشی گرفت و فرمولها را با شادی نوشتند و نپتون را یافتند و پرسشِ چیستی را کنار گذاشتند.
فاینمن در برابرِ این عادت مقاومت میکند و میپرسد چرا نیرو با عکسِ مجذورِ فاصله متناسب است. چشمهای از ذرات را در نظر میگیرد که روی سطحِ کرهای پیش میروند؛ تراکم با عکسِ مجذورِ شعاع کم میشود، چون سطحِ کره با مربعِ شعاع بزرگ میشود. این هنوز تبیینِ کاملِ چیستیِ جاذبه نیست، اما دستکم نمیگذارد فرمول جایِ پرسش بنشیند. سیچهل سال بحثِ اتر و تبیین، و سپس مرگِ سؤال به دستِ موفقیتِ محاسبه، همان نقطۀ عطف است: از جایی فهم فدایِ قدرتِ پیشبینی شد.
نسبیت همان تصویر را صریحتر بههم میزند. «نظریه نسبیات نمیگه که اینجا هیچ نیرویی داره وارد میشود» به سیب. سیارات را طناب نمیکشد و زمین سیب را نمیرباید؛ هندسۀ فضا–زمان مسیر را میسازد. تصورِ جهان عوض شد، چنانکه روزی تصورِ نیوتونی واقع مینمود. اینکه یکبار مدل شکست دلیلِ آن نیست که جهان شناختناپذیر است، بلکه دلیل است که مدلِ بهتری با مجموعۀ بزرگتری از مشاهدهپذیرها ساخته شود. اعلامِ پایانِ فهم، وقتی فرضهای ریاضی و زمانی و هندسی هنوز بازند، شتابزدگی است.
فرضِ عجیبتر این است که قوانینِ طبیعت ریاضیاند. این پیشفرضی است که از دکارت و نیوتن قدرت گرفت، نه بداهتِ ابدی. پنروز خود میگوید ایمان دارد قوانین ریاضیاند و دلیلِ خاصی برای این ایمان ندارد. اگر این فرض سست شود، راه برای توصیفهایی باز میشود که نظمِ ریاضیِ ظاهر، رویۀ سیستمی با قواعدِ دیگر باشد. دست زدن به این لایه هنوز به معنای دست کشیدن از فهم نیست. به معنای آن است که ریاضیبودنِ قانون را هم در سیاهۀ فرضها بنویسند، نه در فهرستِ بدیهیات.
چراغهای زمین، و علم بهمثابه قدرت
موجوداتی را فرض کنید که «از آسمان به کره زمین داریم نگاه میکنیم» و فقط نورِ چراغها را میبینند. پس از چندی دورۀ بیستوچهارساعته را کشف میکنند، سپس دورۀ هفتگی را: آخرِ هفته چراغها بهسوی مراکزِ تفریح میروند و میانۀ هفته بهسوی کار. ترافیکِ برخی روزها، و هر سیزدهروز یکبار خاموشیِ ناگهانی که بعدها عید نام میگیرد، به مدل افزوده میشود. اگر ساکنان دقیقتر و ماشینوارتر بودند، مدلِ ریاضی میتوانست تقریباً کامل شود. با اینهمه هیچچیز از آنچه در زمین میگذرد فهمیده نشده است: نه انسان، نه تعطیل، نه تفریح.
مدلی که برای همین نورها ساخته شود نیروهایی دورهای اختراع میکند که مردم را آخرِ هفته بهسوی مراکزِ فراغت میکشند، هر نیرو را با ضریبِ ثابتی مستقل، و دینامیکی جدا برای محلِ کار. معادلات پیچیده میشوند و پیشبینی خوب از آب درمیآید، در حالی که پشتِ پرده هیچیک از آن نیروها نیست. تنظیمِ ظریف در فیزیکِ امروز همین شکل را دارد: مجموعهای از ضرایبِ مستقل که اگر معادلات را اثاثیۀ واقعیت بگیریم عظیم مینماید. «یک چیز مسخره مثل مالتی وس نیست» راهحلِ این دشواری. راهحل تجدیدنظر است: شاید جهان برای کاری تراش خورده و ریاضیات سایه است، سوراخها و پنجرههایی که از آنها چیزی بیرون میزند، نه خودِ قاعده.
ابزارانگاری همینجا وسوسه میشود که از اندازهگیری فرمول بنویسد و پرسش از چیستیِ جرم را کنار بگذارد. فهمِ کهن این بود که ذهن آینهای شود و طبیعت در آن بنشیند، چنانکه «میتوانم همه جهان رو در درون خودم انعکاس بدم». این خود فرضی بسیار بلند است و شاید وضوحِ حس برای آن کافی نباشد. اما فرودآمدن از آن فرض به نوشتنِ صرفِ عدد، فهم را حذف میکند نه اینکه آن را بازتعریف کند. شهود و صورتبندی دو قطباند؛ غلبۀ محاسبه بر شهود یک مکتب در برابرِ مکتبِ دیگر نیست، تحولی است که از گالیله و دکارت در روش نشسته است.
از جایی تمایل این شد که «مدل ریاضی بسازم برای اینکه این مدل ریاضی به من پریکشن میده»، و پیشبینی فناوری بدهد. روشِ علم از آن پس «برای شناخت نیست برای قدرت برای کنترل کردن این طبیعته». ارسطو طبیعت را برای فهم میخواند، نه برای پیشبینی. آزمایش ورودی میگذارد و خروجی میخواند، و مدلِ ریاضی همان اعداد را روی کاغذ بازتولید میکند؛ اگر خورد میماند و اگر نخورد عوض میشود. این روش از روزِ نخست برای کشفِ حقیقتِ یگانه ضعیف بود، چون مدلهای متعدد به یک داده میخورند. برای پیشبینی و کنترل اما نیرومند است، و ماهیتِ علمِ جدید تا حدِ زیادی همان نیرومندی است.
جوکِ گشتن زیرِ چراغ همین روش را تصویر میکند. انگشتر پشتِ دیوارِ گورستان گم شده، و جستوجو زیرِ تیرِ برق است چون «اینجا چراغ روشنه میبینم اونجا رو هیچ نمیبینم». فیزیک نیز آنجا میگردد که ابزار بلد است، نه لزوماً آنجا که چیز گم شده است. علومِ داده اگر افقِ مدل را از معادلاتِ دیفرانسیلِ آشنا بازتر کند، شاید برخاستن را دوباره به فکر بیاورد. اگر فقط همان چراغ را پرنورتر کند، جوک تکرار میشود. امید به تحولی در حدِ انقلابِ گالیله وقتی معنا دارد که فرضهای اساسی جابهجا شوند، نه وقتی که پیشبینی دقیقتر شود و فهم همانقدر غایب بماند.
→ متنِ کاملِ این جلسه