→ بازگشت به گذار به پارادایم سوم

جلسهٔ ۲ · گذار به پارادایم سوم

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

خدای ارسطویی یا خدای متشخص دینی

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این متن ادامۀ بحثِ گذر به پارادایمِ سوم است: از ادعای خودبسندگیِ طبیعت در خداناباوریِ علم‌گرا می‌آغازد، خدایِ ضروریِ فلسفی را از خدایِ متشخص جدا می‌کند، معنایِ تبیین و قانونِ بنیادی را می‌گشاید، فروپاشیِ روایتِ نیوتنی و ابزارگرایی را نشان می‌دهد، دوگانگیِ نسبیت و کوانتوم و پارادوکس‌های مرزی را طرح می‌کند، و با پیاده‌سازیِ فیزیکیِ قانون و فایدۀ نقدِ پارادایمِ دوم برای آیندۀ فیزیک می‌بندد — بی‌آنکه پارادایمِ سوم را از پیش روی میز بگذارد.

خودبسندگی طبیعت و ادعای خداناباوریِ علم‌گرا

جریانی در فضایِ معاصر با تکیه بر علم، باور به امرِ ماوراءطبیعی را غیرضروری می‌شمارد. هستۀ ادعا این است که علم پدیده‌ها را تبیین می‌کند، شکاف‌ها را پر می‌کند و به جایی می‌رسد که هر چه دیده می‌شود تبیینِ طبیعی دارد. در این تصویر «طبیعت یک‌طور خودبسنده است» و شناختِ قوانینِ حاکم بر آن نیاز به خدا یا معجزه را از دایرۀ توجیه بیرون می‌راند. آنچه پیشرفتِ علمی نامیده می‌شود، همزمان استدلالی علیه خداباوری عرضه می‌شود.

«خیلی خلاصه آن استدلال خداناباوری علم‌گرا را توضیح می‌دهم»: علم پدیده‌های طبیعی را تبیین کرده، پس دیگر جایی برای ماوراءطبیعت نمی‌ماند. این استدلال کمتر به‌صورتِ مانیفست و بیشتر در تکرارِ کتاب‌ها و گفتمانِ عمومی رسوب می‌کند. پرسشِ محوری اما این است: آیا آنچه علمِ جدید انجام می‌دهد واقعاً چنین تبیینی است، یا توصیفی فشرده و ابزاری است که از آن خودبسندگیِ متافیزیکی درنمی‌آید؟

پاسخِ این خوانش آن است که ادعایِ یادشده بیش از آنکه فقط نادرست باشد، بحث را به سمتی می‌برد که برای پیشرفتِ دانش زیان‌بار است. وقتی موفقیتِ محاسباتی با کشفِ نهاییِ قوانینِ خودبسنده یکی گرفته شود، هر شکاف یا تجدیدنظر یا به انکارِ علم تعبیر می‌شود یا به چسباندنِ خدا در جاهای خالی. در هر دو حالت، پرسشِ جدی دربارۀ محدودیت‌هایِ متد و پیش‌فرض‌هایِ پارادایم کنار گذاشته می‌شود. نقدِ این ادعا نه دفاعیِ صرفاً الهیاتی که دفاع از خودِ فهمِ علمی نیز هست.

عنوانِ گذر به پارادایمِ سوم در پس‌زمینۀ همین نقد می‌نشیند. اگر پارادایمِ فعلی از روزِ اول محدودیت داشته و به بحرانِ تبیین رسیده باشد، استفاده از آن برای اعلامِ پایانِ نیاز به خدا زودهنگام است. پیش از هر نتیجه‌گیریِ متافیزیکی باید روشن شود علم چه را تبیین می‌کند و چه را صرفاً توصیف و محاسبه. علاقۀ جدی به فیزیکِ بهتر در آینده، نه بدبینی به علم، انگیزۀ باز کردنِ این پرونده است.

سوءتفاهمِ رایج این است که نقدِ پارادایمِ دوم انکارِ دستاوردهایِ محاسباتی یا تکنولوژیک است. چنین نیست. ماهواره و دارو و مهندسی همه بر مدل‌هایِ موفق تکیه دارند و این موفقیتِ عملی انکارشدنی نیست. آنچه انکار می‌شود انتقالِ خامِ این موفقیت به حکمِ فلسفیِ خودبسندگی و به بستنِ پروندهٔ شناخت است. مادام که نظریه‌ها عوض می‌شوند و تصویرِ جهان با آن‌ها عوض می‌شود، ادعایِ آنکه طبیعت یک‌بار برای همیشه تبیین شده و خدا از دایره بیرون رفته، بیش از ظرفیتِ خودِ علم سخن می‌گوید.

خدای ضروری در برابر خدای متشخص

یکی از راه‌های طفره آن است که گفته شود خداناباورِ علم‌گرا فقط با خدایِ متشخصِ دینی مخالف است و با خدایِ ارسطویی کاری ندارد. تمایز در ظاهر هوشمندانه می‌نماید؛ اما پرسشِ اصلی این است: «آیا اعتقاد به خدا ضروری است یا نیست». خدایِ فلسفی، از ارسطو تا حکمتِ اسلامی، دقیقاً به این دلیل طرح می‌شود که «طبیعت خودبسنده نیست»؛ «محرّک اول لازم است» و حرکت و نظم و وجودِ جهان قائم به امری ضروری است. «خدای فلسفه خدای ضروری است» و خدایِ غیرضروریِ ارسطویی در این سنت معنا ندارد.

پس وقتی ادعا می‌شود طبیعت خودبسنده است و علم این را نشان داده، معارضه نه فقط با الهیاتِ ادیان که با کلِ سنتِ خدایِ ضروری است. نمی‌توان گفت با فلسفه کاری نداریم و همزمان هستۀ ادعایِ فلسفیِ خداباوری را نقض کرد. خداناباورِ علم‌گرا، اگر جدی باشد، نمی‌تواند واجب‌الوجود را بپذیرد اما غیرضروری بداند؛ چون ضرورتْ ذاتِ آن مفهوم است.

این انحراف پیامدِ عملی هم دارد. وقتی بحث به فهرستِ تعارض‌هایِ ظاهریِ متون و یافته‌هایِ علمی کشیده شود، پرسشِ بنیادی‌ترِ ضرورت گم می‌شود. در حالی که در متونِ این جریان، تکرارِ همین ادعاست که علم طبیعت را خودبسنده کرده است. اگر این ادعا فرو بریزد، بخشِ بزرگی از هیاهویِ علم علیه دین تکیه‌گاهِ اصلی‌اش را از دست می‌دهد. دفاع از خدایِ ضروری نیز نباید به معنایِ انکارِ تمایزِ میانِ صورت‌هایِ خداباوری گرفته شود؛ نقدِ تصویرهایِ انسان‌وار مشروع است بی‌آنکه نتیجه شود علم هر قائم‌بودنی به امرِ متعالی را بی‌وجه کرده است.

نقطۀ تلاقیِ بحث همان‌جاست که دو قطبِ جعلی از هم جدا می‌شوند تا از پرسشِ ضرورت طفره رود. می‌توان پذیرفت که برخی تصویرهایِ دینی از خدا با یافته‌هایِ علمی در تنش‌اند، بی‌آنکه از این تنش نتیجه گرفت جهان قائم به هیچ امرِ متعالی نیست. آنچه پارادایمِ دوم عرضه می‌کند، حتی در بهترین روایتِ خودش، مدل‌هایی برای محاسبه است نه حکمِ نهایی دربارۀ هستی. پس ادعایِ غیرضروری‌شدنِ خدا نیازمندِ مقدمه‌ای است که علمِ ابزاری فراهم نمی‌کند.

شعارِ موفقیت و بحرانِ تبیین

علم نیز مانندِ سیاست گاه به جایِ تحققِ وعده، «سیاستمدار کارش تولید شعار است» را تکرار می‌کند: شعارِ یکپارچگی، شعارِ تبیینِ نهایی، شعارِ نزدیک‌بودنِ نظریۀ همه‌چیز. وقتی شعار محقق نمی‌شود، باید حسِ رضایت ساخت. در فیزیکِ بنیادی این رضایتِ مصنوعی خطرناک است، چون بن‌بست‌هایِ واقعی را می‌پوشاند و انگیزۀ بازنگریِ پیش‌فرض‌ها را می‌کشد.

پرسشِ عملی این است: «آیا این حرف‌ها فایده‌ای دارد». فایده دو لایه دارد. یکی مقابله با نتایجِ فلسفیِ گزافی که از پارادایمِ دوم برای غیرضروری‌خواندنِ خدا گرفته می‌شود. دیگری، و مهم‌تر برای خودِ علم، گشودنِ راهی به سویِ فیزیکِ بهتر از راهِ دیدنِ محدودیت‌ها. بدونِ این دیدن، احساسِ موفقیتِ کاذب جلویِ تغییرِ پارادایم را می‌گیرد.

برای آنکه «منظور از تبیین چیست» روشن شود، بهتر از تعریفِ لفظی نمونۀ موفق و ناموفق است. «از نظر من خیلی واضح است که تبیین چه بوده و قرار بوده چه باشد». تبیینِ خوب موضوع را روشن‌تر می‌کند و قدرتِ پیش‌بینی می‌دهد؛ تبیینِ اسطوره‌ای یا بد فقط مسئلۀ تازه می‌زاید. کسوف نمونۀ کلاسیکِ جایگزینیِ روایتِ طبیعی به‌جایِ خشمِ خدایان است. اما میانِ توصیفِ منظم و تبیینِ چراییِ قوانینِ بنیادین فاصله است.

نمونۀ بدِ تبیین آن است که علتی ناشناخته‌تر از معلول بیاورد یا هیچ قدرتِ پیش‌بینی و مقابله‌ای ندهد. نمونۀ خوب آن است که پس از شنیدنش احساس شود مسئله‌ای حل شده و بتوان رویدادهایِ بعدی را بهتر حدس زد. فیزیکِ کلاسیک در لایهٔ پدیده‌هایِ موضعی بارها چنین کرده است. مشکل از آنجا آغاز می‌شود که همان موفقیت به سطحِ قوانینِ بنیادی تعمیم داده شود و از آن حکمِ فلسفیِ تمامیتِ طبیعت گرفته شود. بدونِ این تفکیک، هر نقدی به لایه‌هایِ عمیق به انکارِ کلِ علم تعبیر می‌شود و گفت‌وگو قفل می‌ماند.

از کپلر تا نیوتن: توصیف فشرده و فروپاشیِ داستان

«کپلر به ما می‌گوید که این مدارها بیضی هستند»: فشرده‌سازیِ مشاهده است، هنوز تبیینِ نهایی نیست. نیوتن با نیرو و جرم و معادلۀ دیفرانسیل روایتی ساخت که قرن‌ها نمونۀ اعلیٰی تبیین شمرده شد. «امروز همۀ ما می‌دانیم که مدل نیوتن غلط بوده است» — نه فقط در جزئیاتِ عددی، که در تصویرِ جهان: نیرو میانِ اجرام، فضایِ اقلیدسی، زمانِ مستقل از مکان. پس بحران این نیست که علم کار نمی‌کند؛ بحران آن است که داستانِ هستی‌شناختی فرو می‌ریزد در حالی که قدرتِ محاسباتیِ نظریۀ جدید باقی می‌ماند.

اگر تبیین همان داستانِ واقعی باشد، جایگزینیِ نسبیت نشان می‌دهد تبیینِ قبلی تبیین نبوده است. اگر تبیین فقط فشرده‌سازی باشد، از آغاز نباید از آن خودبسندگیِ متافیزیکی گرفت. تمثیلِ جعبه و چرخ‌دنده همین را می‌گوید: پیش‌بینیِ خروجی صدقِ داستانِ درونی را تضمین نمی‌کند. پارادایمِ دوم از روزِ اول متهم بود که ابزار می‌سازد نه تبیین؛ پس از شکستِ فیزیکِ نیوتنی این اتهام سنگین‌تر شد.

کسی ممکن است بگوید «علم دارد کسوف و خسوف را تبیین می‌کند» و از این نتیجه بگیرد که همه‌چیز تبیینِ طبیعی دارد. تمایزِ لازم این است: قوانینِ غیربنیادی و پدیده‌هایِ موضعی می‌توانند تبیینِ خوب داشته باشند بی‌آنکه قوانینِ بنیادیِ مفروض هستی‌شناسیِ نهایی باشند. همپوشانیِ بحث با فلسفه و الهیات درست آنجا رخ می‌دهد که سخن از قوانینِ بنیادی است، نه از هر قاعدۀ مهندسی.

تاریخِ نجوم این مسیر را مرحله‌به‌مرحله نشان می‌دهد. مشاهده‌هایِ پراکنده نخست جمع می‌شوند، سپس در قاعده‌ای فشرده می‌نشینند، سپس روایتی دربارۀ نیرو و جرم بر آن سوار می‌شود که انگار جهان را از درون توضیح داده است. وقتی روایتِ درونی عوض می‌شود و قدرتِ محاسبه می‌ماند، روشن می‌شود که بخشِ بزرگِ آنچه تبیین نامیده می‌شد داستان بوده است. این تشخیص ضدِ علم نیست؛ دقیق‌تر دیدنِ کاری است که علم واقعاً می‌کند. تا این دقت نباشد، هم مؤمن می‌تواند هر شکاف را معجزه بخواند و هم خداناباور هر موفقیتِ محاسباتی را ختمِ متافیزیک.

ابزارگرایی، چندضلعی و توصیفِ فشرده

«هر چه نیوتن گفت غلط است» برای بسیاری دشوار است، چون نیوتن نمادِ عظمتِ علم شده است. توجیه می‌شود که نسبیت حالتِ خاصِ نیوتن است. اما تصویرِ جهان یکی نیست: در نسبیتِ عام، سیب رویِ ژئودزیکِ فضاـ‌زمانِ خمیده حرکت می‌کند؛ زمین نیرویی به آن وارد نمی‌کند. «این داستان‌ها را از علم بگذارید کنار»: ابزارگراییِ تند می‌گوید مدل‌هایِ ریاضی داستان‌هایی در ذهن‌اند که معتبر نیستند. اگر داستان‌ها کنار روند، آنچه می‌ماند توصیفِ فشرده‌تر است نه فهمِ نهاییِ علل.

«لاپلاس مشت زد روی میز» و شناختِ منظومۀ شمسی را تمام‌شده اعلام کرد؛ سپس اعوجاجِ عطارد و نظریۀ جدید اساسِ تصویر را برهم زد. فیزیکِ نیوتنیِ تاریخی نه با فروتنیِ تقریبی که با قاطعیتِ کشف عرضه شد. تمثیلِ نسبتِ محیط به قطر همین را تیز می‌کند: ادعایِ دقیقِ ۳٫۰۲ حتی اگر نزدیک باشد غلط است؛ گفتنِ حدوداً موضعِ دیگری است.

«چند ضلعی‌هایی این دایره را تقریب می‌زند»: هر بار نقطه‌ای بیرون پیدا می‌شود و ضلع‌ها زیاد می‌شوند؛ چندضلعیِ جدید قبلی را در خود دارد. با این حال ممکن است آنچه تقریب می‌زنیم اصلاً از جنسِ چندضلعی نباشد. «علم دارد توصیف فشرده انجام می‌دهد». «اصلاً شما فکر کنید که قوانین حاکم بر طبیعت ریاضی نیستند»: نزدیکیِ ریاضیات به پدیده‌ها یک چیز است و این‌همانیِ قوانینِ واقعی با صورتِ ریاضیِ امروز چیز دیگر. از توصیفِ نظم، خودبسندگیِ متافیزیکی درنمی‌آید.

نگاهِ متعادل همین‌جاست: موفقیتِ محاسباتیِ عظیم، بدونِ ادعایِ بسته‌شدنِ پروندهٔ شناخت. جهان منظم است و نظمش توصیف می‌شود؛ نمی‌دانیم قوانین چرا چنین‌اند و حتی نمی‌دانیم خودِ قوانین دقیقاً چه هستند. فرمول‌هایی برای محاسبه داریم که اغلب به‌اشتباه قانونِ طبیعت نام می‌گیرند، در حالی که آثارِ چیزی ژرف‌تر را فشرده بیان می‌کنند. اگر این فاصله جدی گرفته شود، نتیجه‌گیریِ خداناباورِ علم‌گرا از علم به‌دست نمی‌آید؛ آن نتیجه نیازمندِ تبیینِ نهاییِ عواملِ طبیعی است نه توصیفِ فشرده.

دوگانگی نسبیت و کوانتوم و پارادوکسِ مرز

وعدۀ یکپارچگیِ آسمان و زمین پس از نیوتن شکستِ دیگری خورد. پس از نسبیت و مکانیکِ کوانتومی دوباره دو رژیمِ موفق اما ناسازگار داریم. «این مسئلۀ کوانتوم گرویتی چیست»: صد سال است دو ستونِ اصلی با هم جمع نمی‌شوند و جامِ مقدسِ وحدت افق است نه دستاورد. ادعایِ خودبسندگیِ کامل بر پایۀ علمِ یکپارچه بر شالوده‌ای ترک‌خورده ایستاده است.

«یک مجموعه پارادوکس در مکانیک کوانتوم وجود دارد» با سابقه‌ای صدساله. معروف‌ترین‌شان گربۀ شرودینگر است: وصل‌کردنِ برهم‌نهیِ زیراتمی به زنده‌ماندن یا مردنِ گربه پیش از مشاهده، برهم‌نهیِ ماکروسکوپیِ بی‌معنا می‌سازد. مرگ در پزشکی فرایندی برگشت‌ناپذیر است؛ سوپرپوزیشنِ زنده و مرده با درکِ روزمره نمی‌خواند. «اگر کسی راه‌حلی برای گربۀ شرودینگر می‌داند بیاد مطرح کند». مسئلۀ مرزِ خرد و کلان همین است: مرزِ روشنی نیست که بگوید تا اینجا برهم‌نهی هست و از حیات به بعد نیست.

«واقعیت این است که ما به شعارهایی که می‌دادیم، به آرزوهایی که داشتیم نرسیدیم». آکادمی دوست دارد رضایتِ مصنوعی بسازد؛ تثبیت بر لذتِ دورانِ نیوتنی — به‌ویژه نزدِ کسانی که هنوز جهانِ لاپلاسی را فرض می‌گیرند — جلویِ پذیرشِ بحران را می‌گیرد. پنهان‌کردنِ بن‌بست با افسانۀ تمامیت برای پیشرفتِ فیزیک خطرناک است، جدای از دعوایِ خداباوری و خداناباوری.

حتی اگر روزی نظریه‌ای صوری نسبیت و کوانتوم را در یک چارچوب جمع کند، پرسشِ ابزارگرایانه باقی است: مدلِ وحدت‌یافته داستانِ نهایی است یا فشرده‌سازیِ موفق‌تر؟ و تا آن روز، تکیه بر علمِ یکپارچه برای اعلامِ پایانِ نیاز به خدا، تکیه بر چیزی است که هنوز وجود ندارد. پارادوکس‌هایِ مرزی نشان می‌دهند مشکل فقط نبودِ فرمولِ واحد نیست؛ درکِ مقیاس‌ها و مفهومِ مشاهده و مرزِ توصیف نیز ترک خورده است. باز کردنِ این ترک‌ها شرطِ هر پیشرفتِ جدی است، نه نشانۀ شکستِ اخلاقِ علمی.

قانون، پیاده‌سازی و نقدِ پارادایمِ دوم

عمیق‌تر از وحدتِ نظریه‌ها، خودِ مفهومِ قانون است. «این یکی از بزرگترین مشکلات فیزیک مدرن است»: قوانین چه هستند، کجا وجود دارند و چگونه بر جهان اثر می‌کنند. بحث مدتی داغ بود و سپس به حاشیه رفت، گویی قانون در آسمانِ افلاطونی است. نیوتن در کتابِ اصلی‌اش چرایی و چگونگیِ جاذبه را کنار گذاشت اما سال‌ها بعد درگیرِ همان بحث شد. میدانِ مغناطیسی ابتدا فرضیۀ ریاضی بود و بعد هویتِ فیزیکیِ واقعی شد.

«یک توپی را در حیاط می‌بینم»: هر تبیینی برای حرکتش — نخ، باد، شیب — به وجودِ چیزی متعهد می‌کند. گفتنِ اینکه طبقِ قانون حرکت می‌کند بدونِ پیاده‌سازیِ فیزیکی جادو است. نسبیتِ عام نیز فضاـ‌زمانِ خمیده را با ویژگی‌ها فرض می‌کند؛ پیاده‌سازی آثارِ جانبی دارد که فرمولِ انتزاعی حساب نکرده است. فیلسوفِ علمیِ خداناباور نیز گاه می‌گوید پذیرشِ قانون وجودشناسی می‌طلبد؛ مقاله‌ای با مضمونِ پیوندِ خدا و قانون همین تنش را ساده بیان می‌کند.

مجاز بودنِ نقد، «حتی اگر پارادایم سوم را ندانیم که چیست»، از دو جهت است. نخست ایستادن در برابرِ نتایجِ فلسفیِ گزاف برای غیرضروری‌خواندنِ خدا. دوم آیندۀ فیزیک: بدونِ آگاهی از پارادایم و پیش‌فرض‌هایِ اعلام‌نشده، انتظارِ انقلاب خام است. «این در جهت پیشرفت علم است». کارِ عملی: فهرستِ پیش‌فرض‌هایِ مکان و زمان و جسم و ریاضیات؛ گردآوردنِ سنت‌هایِ حاشیه‌ای و نام‌هایی که در کتابِ درسی نیستند؛ فضاهایی که پژوهشِ پراکنده هم‌دیگر را ببیند. انباشتِ این کار گاه به گسستِ گالیله‌وار و گاه به دستکاریِ انیشتینی می‌انجامد.

هم مقاومتِ دینی در برابرِ هر شکاف به‌عنوانِ اثباتِ ماوراءطبیعت و هم شعارِ علم‌گرایانۀ تمامیت می‌توانند جلویِ فعالیتِ علمی را بگیرند. ایدئولوژیِ بیرون از علم — دینی یا ضددینی — هرگاه متد را مقدس یا شیطانی کند آسیب می‌زند. آنچه می‌ماند برنامه‌ای فروتنانه است: پارادایمِ دوم را بهتر شناختن، ضعف‌ها را دیدن، بدیل‌ها را مستند کردن.

فهرست‌کردنِ پیش‌فرض‌ها خودِ کارِ علمیِ درجهٔ یک است، نه حاشیه‌نویسیِ فلسفی. دربارۀ مکان و زمان، دربارۀ جسم و میدان، دربارۀ نقشِ ریاضیات و دربارۀ اینکه قانون چیست و کجا اثر می‌کند، پیش‌فرض‌هایِ اعلام‌نشده‌ای در کار است که نسل‌ها بدیهی فرض شده‌اند. تا این‌ها رتبه‌بندی و آزمون نشوند، امید به گشودنِ بن‌بست‌هایی که دهه‌ها در تلفیقِ نظریه‌ها مانده‌اند کم است. گردآوردنِ کارهایِ پراکندهٔ کسانی که در حاشیهٔ جریانِ غالب اندیشیده‌اند نیز از تکرارِ بی‌حاصل می‌کاهد و افقِ بدیل را واقعی می‌کند.

این باز کردنِ پروندهٔ قانون ضدِ متافیزیک‌گریزیِ رایج در دانشکده‌هایِ فیزیک نیست؛ بلکه بازگرداندنِ پرسشی است که خودِ تاریخِ فیزیک جدی می‌گرفت و سپس فراموش کرد. وقتی نسل‌ها فقط معادله می‌نویسند و از تحققِ فیزیکیِ قانون سخن نمی‌گویند، قانون عملاً به امری ماورائی شبیه می‌شود حتی نزدِ کسانی که ماوراءطبیعت را رد می‌کنند. تناقض همین‌جاست: خداناباوریِ علم‌گرا از یک‌سو قانونِ طبیعی را بدیهی می‌گیرد و از سویِ دیگر هر قائم‌بودنی به امرِ فراتر را انکار می‌کند، بی‌آنکه بگوید قانونِ مجرد چگونه بر جسم اثر می‌گذارد.

تمثیلِ میدانِ مغناطیسی نشان می‌دهد کنجکاوی دربارۀ هویتِ فیزیکیِ یک مفهومِ نخست صرفاً ریاضی، می‌تواند به کشفِ هویتِ واقعی بینجامد. همان منطق دربارۀ قانونِ جاذبه و دربارۀ فضاـ‌زمان و دربارۀ هر ساختارِ نظریِ دیگر قابلِ طرح است. اگر پیاده‌سازیِ فیزیکی جدی گرفته شود، آثارِ جانبیِ همان پیاده‌سازی ممکن است مسیرهایِ آزمایشیِ تازه‌ای بگشاید که در فرمولِ انتزاعی دیده نمی‌شود. این دقیقاً همان چیزی است که پیشرفتِ علم از آن تغذیه می‌کند، نه از تکرارِ شعارِ تمامیت.

در برابرِ کسانی که می‌گویند تا پارادایمِ سوم روی میز نباشد نقدِ پارادایمِ دوم نق‌زدن است، باید گفت تاریخِ علم پر از دوره‌هایی است که آگاهی از محدودیت پیش از ساختنِ بدیلِ کامل آمده است. انیشتین نیز نخست پیش‌فرض‌هایِ زمان و مکانِ مطلق را لرزاند و سپس نظریه‌ای ساخت؛ لرزاندنِ پیش‌فرض خود بخشی از کار بود. امروز نیز صد سال گیر کردن در تلفیقِ دو ستونِ اصلی، بدونِ بازنگریِ پیش‌فرض‌ها، نشانۀ وفاداری به متد نیست؛ نشانۀ عادت است.

سرانجام باید میانِ دو نوع مقاومت تفکیک کرد. مقاومتی که از ترسِ از دست رفتنِ تکیه‌گاهِ ایمانی هر شکافِ نظری را معجزه می‌خواند، به علم آسیب می‌زند. مقاومتی که از ترسِ از دست رفتنِ تکیه‌گاهِ ضدایمانی هر بحران را انکار می‌کند، نیز به علم آسیب می‌زند. راه میانه نه بی‌تفاوتیِ متافیزیکی است و نه شتابِ ایدئولوژیک؛ راه میانه سنجشِ دقیقِ آنچه علم واقعاً انجام می‌دهد و آنچه هنوز ادعا می‌کند اما تحویل نداده است. تنها در این سنجش است که هم بحثِ خدا از مغالطهٔ علم‌زدگی رها می‌شود و هم فیزیک از رضایتِ مصنوعی.

پیوندِ فصل‌ها همین‌جاست. اگر تبیین عمدتاً توصیفِ فشرده باشد، خودبسندگی از علم درنمی‌آید؛ اگر خدایِ فلسفی ضروری باشد، غیرضروری‌خواندنش با زبانِ علمِ ابزاری مغالطه است؛ اگر نسبیت و کوانتوم وحدت نیافته‌اند و قانون بدونِ پیاده‌سازی فهمیده نمی‌شود، تصویرِ علمِ تمام تبلیغ است. آیندۀ فیزیک با گشودنِ پیش‌فرض‌ها و پذیرشِ بحرانِ تبیین ساخته می‌شود — بحرانی که پنهان‌کردنش به کارِ خداناباوریِ علم‌گرا می‌آید و به کارِ خودِ علم نمی‌آید. نقدِ پارادایمِ دوم، در این معنا، خدمت به آیندهٔ شناخت است نه دشمنی با آن؛ و تا این خدمت انجام نشود، شعارِ خودبسندگیِ طبیعت همچنان هیجانِ فرهنگی می‌ماند نه استدلالِ پخته.

→ متنِ کاملِ این جلسه