این بحث از تعریف سرمایهسالاری بهمثابه بازیِ افزایشِ سرمایهٔ اعتباری و دوگانۀ کارگر–مصرفکننده آغاز میکند، ادعاهای مثبت مدرنیته را یکبهیک میسنجد، و فاصلهٔ تاریخیِ علم و سرمایهسالاری را نشان میدهد. سپس انحراف دانش، نابودی فلسفه، هرمِ وارونۀ درآمد، افسونِ تازۀ بیفکری، و توهم آزادی در آموزش و فرهنگ بررسی میشود. پایان مسیر، انقیادِ نرمافزاریِ سیستم و نمونۀ مککارتیسم است: جایی که ادعای آزادی سیاسی در برابر تهدیدِ کوچک فرو میریزد.
سرمایهٔ اعتباری و دو عنوانِ کار و مصرف
سرمایهسالاری در این خوانش فقط نامِ بازار آزاد نیست؛ نظامی است که همۀ فعالیت اقتصادی را بهسوی افزایش سرمایه هدایت میکند. سرمایه مفهومی اعتباری است: تعلقِ کوهی از طلا به کسی قراردادی است، و ارزشِ خودِ طلا توافق جمعی. اگر فردا معلوم شود طلا زیانبار است، بازی بیارزش میشود؛ با اینهمه جهان در افزودنِ همان قرارداد میکوشد. این دیوانگیِ جمعی است: قاعدهای ساختهایم و آن را جدیتر از مرگ و زندگیِ آدمها پیش میبریم.
«نظام سرمایهسالار آحاد بشر را به دو عنوان نگاه میکند»: یا کار میکنند و سرمایه را میافزایند، یا مصرف میکنند. در سرمایهداریِ متأخر وجه مصرف بر وجه کار غالب شده است؛ هر انسان دهانی است که باید کالا در آن ریخت، و ملتی که بیشتر مصرف کند در عرصۀ سیاسی مهمتر شمرده میشود. نقد فرهنگِ ناشی از این نظام را نباید با برچسبِ فرهنگِ آمریکایی یا غربی محدود کرد؛ هر جامعهای که همین مسیر را برود همان آسیبها را میبیند.
نظریۀ انتقادی، از مکتب فرانکفورت تا نیچه و فوکو، بخشی از ابزار فهمِ همین فرهنگ است. هدفِ فوری یافتنِ راهحلِ سیاسیِ کامل نیست؛ فهمِ مکانیسمی است که آسیب میزند. تا وقتی بازی دیده نشود، اصلاحات جزئی همان قواعد را تقویت میکنند. آنچه در پی میآید، سنجشِ ادعاهای درخشانی است که معمولاً به پای همین نظام نوشته میشوند.
پیش از نقد، باید روشن کرد که انتقاد از یک بستهٔ فکری به معنای ردِ تکتکِ اجزا نیست. مالکیت خصوصی یا کارِ آزاد ممکن است جداگانه محل بحث باشند؛ آنچه محلِ حمله است هدایتِ همهچیز با افزایشِ سرمایه است، بیآنکه سرمایهگذاریهای ممنوع یا جهتدارِ اخلاقی در میان باشد.
ادعاهای درخشانِ مدرنیته و مغالطۀ بسته
مدافعانِ نظمِ لیبرالدموکراتیک اغلب چند نکتۀ مثبت را یکجا به سرمایهسالاری میبندند: پیشرفت دانش و تکنولوژی، خردباوری و روحیۀ نقادی، افسونزدایی، و انسانگرایی. برخی تا آنجا پیش میروند که پایانِ تاریخ را اعلام میکنند: دیگر مخالفی نمانده و کافی است چند کشورِ عقبمانده نیز همین را بپذیرند. موضوعِ این بحث تکذیبِ همان ادعاهای تکراری است.
عادت شده مکاتب را بهصورت بسته ببینیم: مجموعهای از گزارهها با یک نام. بحثهای فرقهای آنگاه چنین میشود که هر طرف انبوه نقد میآورد و بدیهای طرف مقابل را درشت میکند. مغالطه اینجاست که معلوم نمیشود اعتراض دقیقاً به کدام جزء است. ممکن است کسی با سودگراییِ بیمهار مخالف باشد و با بخشی از آزادیِ مدنی نه.
نظریۀ انتقادی درست بر همان ویژگیهای مثبتِ ادعایی انگشت میگذارد و میپرسد آیا واقعاً از آنِ این نظاماند و آیا به همان معنایی که تبلیغ میشود وجود دارند. کتابی که پس از شرح مدرنیته «انواع انتقادات به مدرنیسم را مطرح کرده است» بهخاطر همین جامعیت ستوده میشود: اصولِ عقاید را یکجا میآورد تا شعارِ پیشرفت بیرقیب نماند. نقد، جایگزینِ سادهلوحیِ هوادار و بدبینیِ توطئهگرِ صرف است.
تا بسته از هم باز نشود، هر دفاعی همان مغالطه را تکرار میکند: چون علم پیش رفته، پس بازیِ سرمایه مقدس است؛ چون کسی در خیابان شعار میدهد، پس آزادیم. جدا کردنِ رشتهها، شرطِ هر داوریِ جدی است و بخشهای بعد همین جداسازی را روی تاریخِ علم، فلسفه، خردباوری، افسون و آزادی اعمال میکنند.
دو قرن فاصله: علم پیش از سرمایهسالاری
این تصور که جهش علمی با حاکمیتِ بورژوازی یکی است، با زمانبندیِ تاریخی نمیخواند. «با دوران مدرنیسم آمیخته است» شعاری است که باید از هم شکافت. انقلاب علمی قرن هفدهم تقریباً دو قرن پیش از انقلاب فرانسه بهعنوان نقطۀ نمادینِ قدرت سیاسیِ سرمایهسالار رخ میدهد. علمِ آزادیخواهی را ساخت، نه برعکس.
قرون وسطی سراسر ستایشِ خرد و دانش نبودنِ مطلق نیست؛ طراحیِ آموزشِ گسترده یکی از خدماتِ بزرگِ همان دوره دانسته میشود. آموزشگاههای دینی و علمی درهم بودند و از دلشان کوپرنیک و گالیله و کپلر برآمدند. جهشِ قرنِ شانزدهم و هفدهم ربطِ ضروری به بورژوازی ندارد. درگیریها بیشتر با جزمِ طبیعیاتِ ارسطو بود تا با متنِ مقدس بهمعنای ساده.
دانشمندانِ نو بهتدریج از مدارسِ قدیم فاصله گرفتند و زیرِ چترِ اشراف و جوامعِ علمیِ سلطنتی جای گرفتند. دانش هنوز لوکس و نزدیک به فلسفه بود و به تکنولوژیِ سودآور گره نخورده بود. اسطورۀ یکپارچۀ دشمنیِ همیشگیِ دین با علم، در بسیاری موارد بزرگنمایی است؛ کوپرنیک نمونهای است که داستانش از محاکمۀ صرف پیچیدهتر است.
پس نمیتوان همۀ خیرِ چهار قرن اخیر را به سرمایهسالاری و همۀ شر را به کلیسا و اشراف نسبت داد. آنچه محلِ نقد است، از وقتی است که دانش زیر پوششِ سرمایه قرار گرفت و مسیرش کج شد: عایقهایی در برابرِ هر پیشرفتی که سودِ کوتاهمدت ندارد. تاریخِ پیش از آن، علیهِ بستهبندیِ تبلیغاتیِ امروز شهادت میدهد.
دانشِ سودمحور و فروافتادنِ فلسفه
وقتی سرمایه روی دانش سرمایهگذاری میکند، انتظارِ سود دارد. اشرافِ قدیم گاه دانشمند را برای فخر حمایت میکردند و در کتاب «در آن کتاب از آنها تشکر میشد»؛ اما لزوماً سفارشِ موضوع نمیدادند. امروز رشتهها به نوبت داغ میشوند چون به تولیدِ سرمایه نزدیکاند: ژنتیک، انفورماتیک، و هرچه بازار بخواهد.
مکانیکِ کوانتوم مثالِ تلخی است: دهها سال است فرمولها بهکار میروند بیآنکه سرمایهگذاریِ جدی روی فهمِ معنایشان بشود. تعبیرهای مسکنوار جای پرسشِ عمیق را میگیرند چون سیستم فقط به کاربرد صنعتی نیاز دارد. هنوز مکانیکِ نیوتنی در آموزشِ عمومی محور است، نه چون درستتر است، چون تکنولوژیِ روزمره هنوز بر آن میچرخد. آموزشْ همان را میدهد که به دردِ نظام بخورد.
در رأسِ هرم معرفتی، فلسفه تقریباً نابود شده است. «راس هرم که فلسفه بود، نابود شد» توصیفِ وضعی است که در آن پرسشهای بنیادین یا به حاشیه رفتهاند یا به بازیِ مقالهنویسیِ ایرادگیر بدل شدهاند. علومِ اجتماعی بهاندازهای پول میگیرند که به کنترل و حکومت مربوط باشند، نه بهاندازهای که حقیقتِ انسان را بجویند.
ارزشگذاری مشاغل با دستمزد، همان وارونگی را نشان میدهد. «مبتذلتر هستند، درآمد بیشتری دارند»؛ فوتبالیست و هنرپیشۀ سطحی از دانشمند و فیلسوف جلو میافتند. نظامی که دم از خردباوری میزند، هرمِ درآمدش ضدِ خرد است. اگر روزی بیشترین پاداش به دانشِ عمیق میرسید، آهنگِ پیشرفتِ واقعی جز این میبود که امروز میبینیم.
خردباوریِ رسمی و تراژدیِ فراموششده
روحیۀ نقادیِ روشنگری انکارشدنی نیست: بازبینیِ سنت و حلاجیِ دوباره. اما مدرنیته را یکیگرفتن با فرهنگِ سرمایهسالار، دستکم بهعنوان فرضِ کار، روشن میکند که این خردباوری کجا بهکارِ سیستم آمده است. پیش از دوران مدرن، تقریباً همۀ فرهنگها میفهمیدند «زندگی بشر یک سِرشت تراژیک دارد»: عمر کوتاه است و مرگ حتمی.
از این فهم برمیآمد که سراسر عمر را صرفِ زراندوزی کردن دیوانگی است. ادیان و مکاتبِ عرفانی بهدنبالِ جوهرِ شادی و رشد بودند، نه افزودنِ بیپایانِ قراردادِ پولی. تصورِ آدمی که فقط انباشت میکند و میمیرد، در آن افق نامعقول بود. خردِ قدیم، دوراندیشی نسبت به مرگ بود؛ خردِ جدید اغلب تکنیکِ بازیِ سرمایه است.
قراردادِ عجیبِ گفتوگوی مدرن این است که با زبانِ شبهریاضی و گوشدادن برای ایراد، همدلی از برهان رخت بربسته است. هیچ استدلالِ فلسفیِ روزمره با معیارِ دقتِ مطلق به نتیجه نمیرسد؛ نتیجه، فلسفهای است که در چرخۀ مقاله و ردّیه میچرخد. سطحِ دقت را آنقدر بالا میبرند که هیچچیز ثابت نمیشود و هر کس هرچه بخواهد میکند.
تمثیلِ کودکِ استدلالگر که شکلات میخورد و شیر را رد میکند، نشان میدهد این دقتِ مخرب به چه کارِ آزادیِ مصرف میآید. برای زیانِ چیزی که بازار میفروشد، برهانِ قاطع نمیتوان آورد؛ پس قیدِ اخلاقی فرومیریزد. خردباوریِ رسمی، در عمل، سپرِ مشروعیت برای بیقیدی است نه راه به حقیقت.
افسونِ تازه بهجای افسونزدایی
ادعا این است که جهانِ مدرن افسونزدایی شده و از سحرِ سنت رهیده است. واقعیتِ توصیفشده خلافِ این است: افسونهای تازه. به آدم میگویند به مرگ فکر نکن، دنبال شغل و افزایش سرمایه باش؛ زندگی همین است. کسی که نپرسد این زندگی چیست، مسخ شده است. طبیعیترین کار، اندیشیدن به مرگ و معناست؛ منعِ آن، سحرِ جمعی است.
روایتِ گفتوگویی با کسی از فرهنگِ اروپایی که از بحثِ مرگ و زندگی میانِ ایرانیان درشگفت است، همین فاصله را نشان میدهد: «شما چرا اینقدر در مورد مسایل فلسفی بحث میکنید». اعتمادِ خام به اینکه دانشمندان اگر چیزی بود میگفتند، جای تفکرِ شخصی نشسته است. این اعتماد، خود افسون است.
افسونزداییِ واقعی باید سحرِ سرمایه و سحرِ پیشرفت را هم بشکند؛ نه فقط مناسکِ قدیم را. وقتی مناسکِ قدیم شکسته شود و مناسکِ مصرف جایش بنشیند، فقط قبله عوض شده است. شیفتگی به تصویر و کالا کمتر از افسونِ کهن نیست؛ فقط زبانش علمینماست.
پس یکی از ارکانِ دفاع از مدرنیته، دستکم به این معنا، دروغ است. جهانِ جدید پر از تابوهای نانوشته است: از فکرِ مرگ تا پرسش از خودِ بازیِ اقتصادی. تابوهایی که چون رسمیِ دینی نیستند، نامرئیتر و از همینرو قویترند.
توهم آزادی و آموزشِ اجباری
بزرگترین ادعا آزادی است: سیاسی، فردی، هرچه بخواهی مگر آنکه به دیگری آسیب بزنی. کسی از بیرون مینویسد «اینجا هر کس هر کاری دلش میخواهد میکند» و آن را آزادی مینامد. تعریفِ منفیِ آزادی — نبودِ مانعِ بیرونیِ آشکار — جای پرسش از انقیادِ درونی و ساختاری را میگیرد.
هژمونی فرهنگی، از رسانه تا آموزش، ابزارِ استیلای نرم است. مردم ممکن است با رضایت علیه منافع خود عمل کنند؛ پرچم و ملتِ موهوم جای نان شب را بگیرد. این آزادیِ حسشده، تا حد زیادی زادۀ همان نظام است، نه لازمهٔ منطقیِ هر اقتصاد. آزادیِ سیاسیِ شعاری نیز اغلب کلکِ سیاستِ قدرتهای بزرگ است: دوستانِ قصاب حمایت میشوند و دشمنان به نامِ آزادی کوبیده میشوند.
آموزشِ عمومی نمونۀ روشن است. از ششسالگی در سراسر جهان اجبار به آموزشگاه؛ محتوای بابِ میلِ کودک نیست. مدیر میگوید درس نخوانی حمّال میشوی: یعنی «یک شغلهایی برای خودش دارد» نظام اقتصادی، و آموزشگاه آدم را برای اشغالِ همان شغلها میسازد. عاقل بچه را از این مسیر بیرون نمیکشد چون بیرونماندن تنبیهِ مادامالعمر است.
شکست و نمره، بیآنکه همیشه کتک باشد، همان انقیاد را میسازد. مسیر زندگی از کودکی تا شغل تا حد زیادی برنامهریزی شده است. سیستم آنقدر قوی است که به قانونِ سرکوبگرِ دائمی نیاز ندارد؛ پاداش و تنبیهِ روزمره کافی است. احساسِ آزادی با راه رفتن روی ریلِ ازپیشکشیدهشده جمع میشود.
وقتی دانش زیر فرمان سود باشد، پرسشهای بنیادین عقب میمانند و فرمولهای کاربردی جلو. مکانیک کوانتوم نمونه است: سالهاست به کار میرود بی آنکه سرمایه روی فهم معنایش گذاشته شود. آموزش عمومی نیز همان را بازتولید میکند که صنعت میخواهد، نه آنچه حقیقت میطلبد. فلسفه که رأس هرم معرفت بود تقریبا نابود شده و جای آن را تخصصهای سودآور گرفته است.
ارزشگذاری مشاغل با دستمزد، همان وارونگی را عیان میکند. «هرچه که مبتذلتر هستند، درآمد بیشتری دارند» و این در نظامی رخ میدهد که دم از خردباوری میزند. «ذات سرمایهسالاری بیخردی است» نه چون تکنیک ندارد، چون غایت را با قرارداد پولی عوضی گرفته است. پیش از مدرن، فرهنگها میدانستند «زندگی بشر یک سرشت تراژیک دارد» و زراندوزی صرف را دیوانگی میخواندند.
افسونزدایی ادعایی نیز جای خود را به افسون تازه داده است: منع فکر مرگ، تشویق مصرف، و اعتماد خام به اینکه دانشمندان اگر چیزی بود میگفتند. «شما چرا اینقدر در مورد مسایل فلسفی بحث میکنید» بیان همان فاصله است میان زیستن بیپرسش و زیستن با پرسش. آزادی حسشده نیز اغلب روی ریل آموزش اجباری و شغلهای ازپیشتعیینشده حرکت میکند: «یک شغلهایی برای خودش دارد» نظام اقتصادی، و آموزشگاه آدم را برای همان میسازد.
در بزنگاه تهدید، نقاب آزادی سیاسی میافتد. دوران مککارتیسم نشان داد سیستم امنیتی گسترده چگونه مخالف را منکوب میکند. «چارلی چاپلین از آمریکا اخراج شد» و فیلمها برای تطهیر و لجنمالکردن اتحادیهها ساخته شد. «این معنیاش این نیست که آزادی سیاسی بد است»؛ آزادی سیاسی خوب است، و حکومت باید آنقدر مردمی باشد که بتواند آن را بدهد. اصرارِ بیرونی بر آزادی برای فروپاشیِ رقیب است، نه انکارِ خودِ آزادی. ادعای بزرگ آزادی، در نهایت، همان انقیادی را فاش میکند که از کودکی با پاداش و تنبیه ساخته شده است.
هر نظامی که از تعالی سخن بگوید ناچار است قید کلامی بگذارد؛ سرمایهسالاری به سوی حداقل قید اخلاقی میرود چون هر عقیده پایدار جایی با سود درگیر میشود. برتریاش در بیفرهنگی اخلاقی است نه در رشد انسان. نظارت سختافزاری نیز بیشتر شده، اما خطر اصلی جهتدهی نرم است: القای اینکه این تنها وضع ممکن است و تخیل بدیل، تهدید.
زنان، قیدِ نرم و مککارتیسم
نمونۀ دیگرِ هژمونی: کارِ زنان. در جهانِ قدیم، کارِ سنگینِ بدنی بیشتر بر دوش مرد بود و کارنکردنِ زن بهمعنای محرومیتِ تحقیرآمیز فهمیده نمیشد؛ گاه خدمتِ مرد به خانواده بود. امروز اگر زن کار نکند ناراضی است و دوست دارد کار کند. این دگرگونیِ حس، طبیعیِ محض نیست؛ با نیازِ سیستم به نیروی کار و مصرفِ بیشتر همخوان شده است.
هر نظامی که از تعالی سخن بگوید — دینی یا غیر آن — ناچار است قیدهای کلامی بگذارد: بکن و نکن. سرمایهسالاری ضدِ عقیدهمندیِ پایدار است چون هر مجموعۀ اخلاقی جایی با سود درگیر میشود. از همینرو بهسوی حداقلِ قیدِ نرمافزاری میرود و شعار میدهد که ما آزادیم و دیگران نه. برتریاش در بیفرهنگیِ اخلاقی است، نه در رشدِ انسان.
انقیادِ سختافزاری — نظارت، مرز، ردیابی — نیز بیشتر شده؛ اما خطر اصلی همان جهتدهیِ نرم است. تخیلِ بدیل دشمنِ سیستم است؛ تاریخنگاریای که نشان دهد چیزها همیشه چنین نبودهاند، همان کارِ رهاییبخشی است که در سنتِ نقدِ قدرت و دانش دنبال میشود. سیستم میگوید این تنها وضعِ ممکن است.
و وقتی تهدیدِ کوچک حس شود، نقابِ آزادی سیاسی میافتد. دوران مککارتیسم: کمیتۀ فعالیتهای ضدآمریکایی، بازجویی از هزاران نفر، اجبار به لو دادن، اخراج. «چارلی چاپلین از آمریکا اخراج شد» چون دلش برای کارگر میسوخت. فیلمهایی برای تطهیر ساخته شد؛ اتحادیهها لجنمال شدند. «آزادی سیاسی بد است» را کسی نمیگوید؛ در عمل، آزادیِ مخالفِ سیستم است که بد شمرده میشود. ادعای بزرگِ آزادی، در بزنگاه، همان انقیادی را فاش میکند که آموزش و مصرف از کودکی ساختهاند.
تاریخ دو قرن فاصله میان جهش علمی و انقلاب سیاسی بورژوازی را نباید فراموش کرد. علم آزادیخواهی را پیش برد نه برعکس؛ و بسیاری از دانشمندان زیر چتر اشراف و جوامع سلطنتی زیستند. «در آن کتاب از آنها تشکر میشد» اما سفارش موضوع به سبک امروز نبود. منحرفشدن مسیر دانش از وقتی شدت گرفت که سرمایه تعیین کرد کدام پرسش ارزش هزینه دارد.
خردباوری رسمی، با بالا بردن دقت تا حدی که هیچ برهان عملی بسته نشود، در عمل سپر بیقیدی مصرف شد. کودک استدلالگر شکلات را میخورد و شیر را رد میکند چون هیچ چیز به معیار مطلق ثابت نمیشود. مفاهیم اخلاقی و حتی زیانهای آشکار بازار، در این زبان، همیشه قابل خدشهاند. نتیجه، فلسفهای است که در چرخه ایراد و مقاله میچرخد و از زندگی جدا مانده است.
هژمونی فرهنگی از آموزشگاه تا رسانه، رضایت علیه منافع خود را ممکن میکند. مردم ممکن است برای پرچم و ملت موهوم جان بدهند در حالی که سرمایه سود میبرد. آزادی سیاسی شعاری نیز اغلب ابزار سیاست قدرتهای بزرگ است: دوست قصاب حمایت میشود و دشمن به نام آزادی کوبیده میشود. نظارت و ردیابی بیشتر شده؛ اما مهمتر، مسیر زندگی از کودکی تا شغل از پیش کشیده شده است.
کار زنان مثال دیگری از دگرگونی حس است. در جهان قدیم کار سنگین بدنی بیشتر بر دوش مرد بود و کارنکردن زن لزوما محرومیت تحقیرآمیز نبود. امروز نارضایتی از کارنکردن، با نیاز سیستم به نیروی کار و مصرف بیشتر همخوان شده است. طبیعی محض خواندن این دگرگونی، نادیدهگرفتن هژمونی است.
در نهایت، سرمایهسالاری موفقترین نظام در ساختن انقیاد نرم است چون حداقل قید اخلاقی را دارد و شعار آزادی میدهد. نظامهای تعالیخواه ناچارند بکن و نکن بگویند؛ این نظام با پاداش و تنبیه روزمره راه را تعیین میکند. مککارتیسم یادآوری میکند که وقتی تهدید کوچک حس شود، همان شعار کنار میرود و بازجویی و اخراج و تعهدنامه جای آزادی مینشیند. فهم این مکانیسم، گام نخست هر مقاومتی است که نخواهد در بازی سرمایه حل شود.
→ متنِ کاملِ این جلسه