→ بازگشت به سورهٔ حج

جلسهٔ ۲۳ · سورهٔ حج

هنوززایی و مسئله شر، جسم و روح و فرض به‌هدررفتن، و روشن کردن موضع مخالف

خلاصهٔ این جلسه و سپس متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ درس‌گفتار در ادامه آمده است.

ارجاعات بیرونی این جلسه (۴)
  1. بلز پاسکال۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۱ · اشخاص و شخصیت‌ها
  2. حیات۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · مفاهیم بنیادی
  3. کورت گودل۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۰ · اشخاص و شخصیت‌ها
  4. باطل۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · مفاهیم بنیادی

انحراف‌های فکری، خیال دینی و بازگشت به متن سوره

قبل از اینکه دوباره بحث‌های مربوط به سورهٔ حج را ادامه بدهم، یک یادداشت دارم که سه، چهار هفته است آن را می‌نویسم و هر بار به هفتهٔ بعد منتقل می‌شود. فکر می‌کنم ضرورت ندارد مفصل درباره‌اش صحبت کنم، اما همین‌قدر لازم است نکته‌ای را بگویم. این نکته در واقع مربوط است به حرف‌هایی که دو جلسه قبل دربارهٔ نوعی از انحراف‌های فکری در محیط فرهنگی خودمان گفتم؛ چیزهایی که گاهی به اسم تشیع یا به اسم دین گفته می‌شود، در حالی که به معنای واقعی کلمه، ارتباطی با تشیع ندارد.

جلسهٔ قبل سعی کردم بگویم یک سلسله برداشت‌های عوامانه دربارهٔ مسائل دینی در محیط فرهنگی ما وجود دارد، و به نظر می‌رسد شاید در سال‌های اخیر این برداشت‌های عوامانه پررنگ‌تر هم شده‌اند. ممکن است کسی بگوید این‌ها ریشهٔ سیاسی دارد، و ممکن است گاهی بتوان برای بعضی از آن‌ها ریشهٔ سیاسی پیدا کرد. اما می‌خواهم یک پرانتز باز کنم: وقتی ارتباطات قوی می‌شود، باید انتظار داشته باشید بعضی از افکاری که پیش از این بلندگوی عمومی نداشتند، حالا بلندگو پیدا کنند.

مثلاً وقتی چیزی مثل سی‌دی «ظهور بسیار نزدیک است» را می‌بینید، روشن است که این تیپ آدم‌ها، با چنین افکار و عقاید عوامانه‌ای، شاید پنجاه سال قبل اصلاً تریبون و امکان ارتباط با میلیون‌ها نفر را نداشتند. دقت کنید که این فقط مربوط به وضعیت فرهنگی ما نیست. در همه جای دنیا همین وضعیت وجود دارد. گسترش ارتباطات، زیاد شدن رسانه‌ها، و نوعی آزادی عمل در رسانه‌ها باعث شده بسیاری از حرف‌هایی که قبلاً در پستوها زده می‌شد، از حرف‌های بی‌ادبانه و اخلاق‌های رذیلانه گرفته تا افکار غیرمنطقی و احمقانه‌ای که در جاهای مختلف دنیا وجود دارد، حالا آشکار شود و به سطح عمومی بیاید.

وقتی اطلاعات از منابع محدودتری در جامعه پخش می‌شد، طبعاً نوعی فیلتر وجود داشت. فکر کنید زمانی فقط یک ایستگاه رادیو در یک کشور بود؛ مدیری داشت، چند آدم باسواد آنجا بودند، و هر موسیقی یا هر گفتاری را پخش نمی‌کردند. امروز در شرایطی هستیم که هر کسی می‌تواند بنشیند، در کلاسی مثل این حرفی بزند، بعد فایلش را در اینترنت بارگذاری کند، و در اختیار تعداد بسیار زیادی از آدم‌ها قرار بدهد. لازم نیست آن آدم امکانات وسیعی داشته باشد. با امکانات خیلی ساده می‌شود خرافی‌ترین و مزخرف‌ترین حرف‌ها را تبدیل به سی‌دی کرد، در تیراژ میلیونی پخش کرد، یا در اینترنت گذاشت تا مردم ببینند.

بنابراین اینکه گسترش افکار عوامانه در کشورمان را الزاماً به این نسبت بدهیم که از منابع سیاسی بالا حمایت می‌شود، شاید ایدهٔ خیلی دقیقی نباشد. چنان‌که دربارهٔ همین سی‌دی هم دیدید که خیلی حمایت نشد؛ حتی با آن مخالفت هم شد. امکانات اضافه شده است. یک فرد می‌تواند به‌راحتی بنشیند، چیزی را تدوین کند، توضیح بدهد و پخش کند. اینکه پشت سر بعضی از این کارها مسائل سیاسی هست یا نیست، بحث جداگانه‌ای است؛ اما اصل این پدیده در سراسر دنیا به وجود آمده و روزبه‌روز هم بیشتر می‌شود.

تا چند سال دیگر شاید بتوانید همین حجم از حرف‌ها را، کمی فشرده‌تر و با خطای کمتر، با ایمیل برای همهٔ مردم دنیا بفرستید، بی‌آنکه مخاطب حتی زحمت زیادی برای پیدا کردن آن بکشد. همین امکان ارتباطی باعث می‌شود یک سلسله افکار، از هر نوعی، ناگهان در معرض دید عمومی قرار بگیرد. دربارهٔ همان بحث «ظهور بسیار نزدیک است» هم به نظر من همین مسئله مهم است. این حرف‌ها سال‌ها در محافل خصوصی و پشت درهای بسته گفته می‌شده است. همیشه کسانی بوده‌اند که از این جنس حرف‌ها بزنند. اما اینکه این حرف‌ها از محفل‌های خصوصی بیرون بیاید و تبدیل به موضوع عمومی شود، پدیدهٔ جدیدی است.

رمالی و جن‌گیری هم همیشه بوده است. همیشه در همین شهر، در پس‌کوچه‌ای، رمالی زندگی می‌کرده و عده‌ای مشتری داشته است. ولی این‌ها تیتر اول روزنامه‌ها نمی‌شد و تبدیل به مسئله‌ای نمی‌شد که همهٔ مردم درباره‌اش حرف بزنند و بدانند چه آدم‌هایی هستند، چه کارهایی کرده‌اند و چه کارهایی می‌خواهند بکنند. این روزها از این حرف‌ها زیاد شنیده‌اید و هنوز هم ادامه دارد.

در ارتباط با همین موضوع، جلسهٔ قبل سعی کردم بگویم ما ایرانی‌ها، در حالی که من شخصاً اعتقاد دارم تشیع اساساً شاخهٔ برحق و اصلی اسلام است، برداشتی از تشیع ساخته‌ایم که آنچه میان تودهٔ مردم در ایران به عنوان شیعه‌گری متداول شده، پر از اعوجاج است. رفتارها شبیه رفتار امامان نیست. عزاداری بی‌نهایت پررنگ است، نماز خواندن بی‌نهایت کم‌رنگ است. اگر مقایسه کنید که چه معاصی‌ای نزد امامان پررنگ بوده و اینجا چه معاصی‌ای پررنگ است، اختلاف‌های زیادی می‌بینید.

جلسهٔ قبل سعی کردم بگویم این نوع افکار خرافی نهایتاً برای مردمی که آن‌ها را دارند، نوعی قانع‌کنندگی ایجاد می‌کند: انگار خودشان را مهم‌ترین ملت دنیا می‌بینند. این یک بهرهٔ روانی دارد. برای همین است که این فکرها برایشان شیرین است و به‌راحتی نمی‌شود آن‌ها را از مردم گرفت. شما اگر امروز بیایید و همین حرف‌هایی را بزنید که من می‌زنم، حرف‌های دردناکی است. برای خیلی‌ها سخت است باور کنند که وقتی امام زمان ظهور می‌کند، ممکن است به جاهای مختلف برود و لزوماً ایران مرکز همهٔ ماجرا نباشد. برای ایرانی‌ها قبول این نکته آسان نیست، چون با تفکری زندگی می‌کنند که در آن، ما چون به امام زمان اعتقاد داریم، امام زمان هم به ما نوعی توجه ویژه دارد؛ انگار اگر ما در حرف‌های خودمان از امام زمان حمایت و تبلیغ کنیم، امام زمان هم می‌آید و به کمک ما می‌آید.

نکته‌ای که چند بار یادداشت کرده‌ام و هر بار گفتنش به تعویق افتاده، یک نکتهٔ کلی اخلاقی و روان‌شناسانه است. این نکته نه فقط دربارهٔ ملت ایران، بلکه دربارهٔ همهٔ ملت‌ها و همهٔ آدم‌ها به نوعی قابل طرح است و توضیح می‌دهد که چگونه چنین وضعیت‌هایی پدید می‌آید.

ما در علم اخلاق و در متون عرفانی با چیزی به نام «انانیت» روبه‌رو هستیم؛ چیزی که به عنوان بزرگ‌ترین سد راه رشد بشر معرفی می‌شود. انانیت یعنی چه؟ اگر بخواهیم «أنا» را به فارسی ترجمه کنیم، شاید بگوییم «منیت». اما «خودخواهی» و «خودبینی» دقیقاً همهٔ معنا را نمی‌رساند. منظور نوعی توجه بیش از اندازه به خود، یا خودبرتربینی است؛ همان حالتی که در فرعون دیده می‌شود، آنجا که می‌گوید: «أنا ربکم الأعلی». یعنی انسانی بخواهد خودش را از دیگران بالاتر بداند و دربارهٔ خودش چنین تصوری داشته باشد.

قبول دارید که چنین روحیه‌ای، اگر آدمی صراحتاً بگوید من از دیگران برترم، خیلی راحت آشکار نمی‌شود. به‌ندرت آدمی پیدا می‌کنید که صراحت داشته باشد و چنین احساسی را دربارهٔ خودش اعلام کند. معمولاً این احساس‌ها حالت پنهان دارند. آدم‌ها اصولاً اعتراف نمی‌کنند، و گاهی حتی خودشان هم باور ندارند که چنین روحیه‌ای در آن‌ها وجود دارد.

نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است: از یک طرف، وقتی متون اخلاقی و عرفانی را می‌خوانید، حرفشان این است که انانیت در همهٔ آدم‌ها هست و بزرگ‌ترین سد راه است؛ اگر این سد شکسته شود، آدم به اوج کمال می‌رسد. از طرف دیگر، در زندگی معمولی، آدم‌هایی که صریحاً بگویند من از دیگران برترم، بسیار کم‌اند. پس باید انتظار داشته باشیم این انانیت در لایه‌هایی ناخودآگاه‌تر و پنهان‌تر وجود داشته باشد.

اساس انانیت این است که من میان خودم و دیگری فرق بگذارم؛ برای خودم ارزشی بیش از واقعیت قائل شوم، مثبت‌های خودم را پررنگ کنم، منفی‌های خودم را کم‌رنگ کنم، و برعکس، دربارهٔ دیگران مثبت‌ها را کم‌رنگ و منفی‌ها را پررنگ ببینم. می‌توانید برای هر کسی درجه‌ای تعریف کنید که وقتی دربارهٔ خودش فکر می‌کند یا دربارهٔ دیگری داوری می‌کند، چقدر داوری‌اش تحت تأثیر این منیت قرار می‌گیرد.

اینکه ما در زندگی روزمره دائماً دنبال معیشت خودمان، کارهای خودمان و منافع خودمان هستیم، همه شاخ‌وبرگ همین توجه بیش از اندازه به خود است. عبارتی از ابوسعید ابوالخیر هست که بعید می‌دانم تا حالا در این جلسات نگفته باشم؛ چون به نظرم عبارت خیلی قشنگی است. مضمونش این است که عرفان در یکسان‌نگریستن است. من دوری از انانیت را همین می‌فهمم: میان خودم و دیگری فرق نگذارم. همان‌طور که به دیگران نگاه می‌کنم، به خودم هم همان‌گونه نگاه کنم.

آدمی که انانیت ندارد، نقاط مثبت وجود خودش را هم به‌راحتی می‌بیند و نقاط منفی خودش را هم می‌بیند؛ اما فرقی نمی‌گذارد. همان‌گونه که به بیرون نگاه می‌کند، به خودش هم نگاه می‌کند. یک بار کسی، نه در این جلسه، از من پرسید که برایش عجیب است چرا حضرت عیسی دربارهٔ خودش می‌گوید: «والسلام علیّ یوم ولدت و یوم أموت و یوم أبعث حیا»، در حالی که دربارهٔ حضرت یحیی خداوند همین را گفته است. از نظر من این اتفاقاً خیلی خوب است. برای حضرت عیسی فرقی نمی‌کند. وقتی به خودش نگاه می‌کند، همان‌گونه نگاه می‌کند که خداوند نگاه می‌کند.

آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ النَّازِعَاتِ، ۲۴)

فَقَالَ أَنَا۠ رَبُّكُمُ ٱلْأَعْلَىٰ

عربی

و گفت: «پروردگار بزرگتر شما منم!»

ترجمه فارسی فولادوند

اگر من با خودم تعارف داشته باشم و بگویم نه، مثلاً من نمی‌گویم که فرخنده و مبارک هستم، همین هم نشانهٔ انانیت است. یعنی هنوز مشکلی با خودم دارم و به شکلی مسموم دارم چیزی را حل می‌کنم. اگر واقعاً انانیتی وجود نداشته باشد، همان حرفی را که خداوند دربارهٔ حضرت عیسی می‌زند، حضرت عیسی هم دربارهٔ خودش می‌زند. دربارهٔ دیگران هم همین‌طور است. اگر خداوند نظر مثبتی دارد، او هم همان نظر را دارد. اینکه حضرت عیسی بگوید نه، من دربارهٔ خودم چنین چیزی نمی‌گویم، خودش می‌تواند نشانهٔ باقی‌مانده‌ای از مشکل باشد؛ یعنی هنوز فرق می‌کند که دربارهٔ خودش حرف می‌زند یا دربارهٔ دیگری. در حضرت عیسی این‌گونه نیست. کاملاً از همان زاویه‌ای نگاه می‌کند که گویی خداوند به جهان نگاه می‌کند.

حالا به تجربه‌ای اشاره کنم که برای من خیلی پررنگ شده و با بحث‌های چند جلسهٔ قبل هم ارتباط دارد. آدم‌هایی پیدا می‌شوند که به‌شدت احساس می‌کنید آدم‌های متواضعی‌اند. انگار هیچ منیتی ندارند. نمی‌دانم چطور دقیق بگویم. این تیپ آدم‌ها بسیار مطیع‌اند؛ اگر در اینجا به دنیا آمده باشند، مطیع سنت موجود در همین‌جا هستند. مخالفتی ندارند. هرچه شنیده‌اند همان را می‌گویند. اگر در جمع مشرکان، در روستایی که نوعی شرک وجود دارد، به دنیا آمده باشند، همان شرک را می‌پذیرند. بچه‌هایی که در آن فضا به دنیا می‌آیند و مطیع‌اند، همهٔ آن چیزها را می‌پذیرند. ممکن است در چنین آدم‌هایی حالت خودبرتربینی اصلاً دیده نشود.

در جامعهٔ خودمان هم رده‌ای از آدم‌ها وجود دارند که مثلاً نسبت به روحانیت کاملاً حالت اطاعت دارند. به نظر می‌آید آدم‌هایی افتاده و متواضع‌اند؛ هیچ از خودشان حرفی نمی‌زنند، فقط به جایی وصل شده‌اند و همان را به عنوان مرجع پذیرفته‌اند. بدتر از این هم وجود دارد. واقعیت این است که سنت‌های غربی هم چنین آدم‌هایی می‌سازند. آدم‌هایی را می‌بینید که صددرصد در اختیار مدهای روزند. وقتی به این آدم‌ها نگاه می‌کنید، چیزی شبیه هیتلر نمی‌بینید؛ آدمی که بخواهد خودش را برتر از همه بداند. برعکس، این‌ها خیلی گله‌وار دوست دارند در جمع باشند، اصلاً دوست ندارند تنها دیده شوند.

وقتی آدمی انگار برای خودش هیچ شخصیت مستقلی قائل نیست و فقط یک شخصیت جمعی دارد، وقتی فقط در جمع به خودش معنا می‌دهد، و ویژگی آن جمع پیروی از یک آدم یا یک تز است، ممکن است به نظر برسد که این آدم‌ها انانیت ندارند. من می‌خواهم همین شبهه را برطرف کنم. اگر این آدم‌ها انانیت ندارند، پس باید به اوج کمال رسیده باشند؛ چون گفته می‌شود انانیت بزرگ‌ترین مشکل راه بشر است. پس این تواضعی که در این آدم‌ها می‌بینید، این حالت «منم منم» نداشتنی که ظاهراً در آن‌ها هست، چرا حساب نمی‌شود؟ چرا به هیچ جایی نمی‌رسند؟ سراسر دنیا پر از آدم‌هایی است که تابع‌اند، سرشان را از اول زندگی پایین می‌اندازند، کارهایی را انجام می‌دهند، و تا آخر عمر هم ممکن است هیچ‌وقت نبینید که «من»ی گفته باشند.

تواضع ظاهری و تبدیل منیت به «ماییت»

نقطه دقیقاً همین‌جاست: یکی از دم‌دست‌ترین حالت‌های پنهان شدن انانیت این است که من خودم را به گروهی وابسته کنم و آن گروه را برترین گروه دنیا بدانم. در ظاهر، من خودم را هیچ حساب نمی‌کنم؛ اما در نهایت، این جمع را بهترین جمع دنیا می‌دانم. فقط یک مرحله جابه‌جایی رخ داده است: منیت تبدیل به ماییت شده است. همین باعث می‌شود قابل تحمل‌تر به نظر برسد. خیلی سخت است آدمی واقعاً هیتلر باشد و احساسش این باشد که برترین موجود روی زمین است. البته آدم‌هایی هستند که چنین احساسی دارند؛ همین حالا هم در همین شهر، در محله‌های پایین، ممکن است آدمی که از دید دیگران چندان ارزشی ندارد، لات محله باشد و احساس کند در دنیا از همه گردن‌کلفت‌تر است. ته ذهنش چنین تکبری وجود دارد.

اما شکل پنهان‌تر این است که آدم پیرو کسی یا همراه جمعی باشد، با این اعتقاد که آن جمع بهترین جمع دنیاست. این، یک مرحله پنهانی‌تر کردن همان حس برتری است.

در همان سی‌دی «ظهور بسیار نزدیک است» که دیدم، و همان‌طور که در جلسات قبل اشاره کردم، وسط آن خزعبلات حرف‌هایی زده می‌شد که این نکته را روشن می‌کرد. مثلاً روایت‌هایی نقل می‌کردند که نزدیک ظهور، جوانانی هدایت‌شده وجود دارند، و بعد جماعت‌هایی مثل بسیجی‌ها را نشان می‌دادند. من یک لحظه احساس کردم ممکن است یک بسیجی واقعاً این تصویر را ببیند و احساسش این باشد که آری، من جزو آن گروه نخبه‌ای هستم که تمام تاریخ منتظر ما بوده است. این ادعا که الان چنین جوانانی در ایران وجود دارند و این‌ها از نشانه‌های ظهورند، برای یک فرد می‌تواند حس بسیار عجیبی تولید کند.

در ظاهر، این حالت خیلی متکبرانه به نظر نمی‌رسد. شخص نمی‌گوید من به تنهایی برترین آدمم. می‌گوید ما جمعی هستیم که در تاریخ نقش ویژه‌ای داریم. ظاهراً همه خیلی متواضع‌اند، اما در عمق وجودشان احساسی از برتری نسبت به دیگران هست. خودشان را برترین موجودات روی زمین می‌دانند. من مرتب دارم روی این تأکید می‌کنم: الان در ایران جمعیت‌هایی هستند که خودشان را برترین موجودات روی زمین می‌دانند و این کشور را بهترین و بالاترین کشور روی زمین می‌شمارند. این خیلی عجیب است.

دلیلش هم یک سلسله اعتقاد است. طرف احساسش این نیست که به دلیل رشد معنوی‌ای که کرده، برتری پیدا کرده است؛ نه به دلیل اعمال خاص، نه اخلاق خاص، نه تقوای بیشتر. فقط همین که به جماعتی تعلق دارد یا به مرکزی وابسته است، انگار او را برترین موجود روی زمین می‌کند.

نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است که ما در تعلیمات مذهبی خودمان به‌درستی تعلیم می‌بینیم که از روحیات خودخواهانه و خودبرتربینانه دوری کنیم. یکی از دام‌هایی که جلو راه ماست این است که وقتی به این نتیجه می‌رسیم که خودبینی‌هایی داریم و باید آن‌ها را کنار بگذاریم، به جای اینکه واقعاً آن‌ها را بشکنیم، آن‌ها را در خودمان از میان نمی‌بریم، بلکه وارد حالت تعلق به یک گروه و مطیع شدن در یک جمع می‌شویم. نهایتاً همان انانیت تبدیل می‌شود به حس برتری برای آن جمع.

متأسفانه وقتی چنین اتفاقی می‌افتد، خیلی ثبات پیدا می‌کند. اگر آدمی را ببینم که خیلی «منم منم» دارد، احتمال بیشتری می‌دهم چند سال بعد این‌گونه نباشد. اما اگر ببینم آدمی در گروهی رفته و اصلاً متوجه نیست که منیتش تبدیل شده به اعتقاد به فضیلت آن گروه، این ریشه‌دارتر است. این صد بزرگ، به جای اینکه شکسته شود، کمی آن‌طرف‌تر گذاشته شده و شکل تازه‌ای پیدا کرده است. آدم‌هایی ظاهر خیلی موقر و متواضع دارند، ولی در عمق وجودشان احساس عجیبی از برتری نسبت به دیگران هست؛ بی‌آنکه کرامت واقعی به دست آورده باشند.

اگر کسی واقعاً از نظر تقوا، معنا، نماز، اخلاق و رشد معنوی به جایی رسیده باشد، آن کرامت واقعی است. اگر باتقواترین باشید، نوعی کرامت دارید و احساس کرامت هم اشکالی ندارد. اما بدون همهٔ این‌ها، فقط با ذهنیات و با اینکه من به چیزهایی عقیده دارم، آدم برای خودش کرامت ساختگی می‌سازد. این نتیجهٔ همان انانیتی است که حل نشده و فقط در وضعیتی تازه پنهان شده است.

این نکته در حرف‌های سه جلسهٔ اخیر، آخرین یادداشتی بود که می‌خواستم به آن اشاره کنم؛ چون فکر می‌کنم خطری اخلاقی است که آدم‌ها را تهدید می‌کند. حرف‌هایی که جلسهٔ قبل دربارهٔ ملت ایران زدم هم از همین‌جا قابل تحلیل است. وقتی یک ملت نوعی غرور و تکبر درونش نهادی شده باشد، حالا به دلیل امپراتوری چند هزار سال قبل یا هر چیز دیگری، طبیعی است که چنین انحراف‌هایی در عقایدش ظاهر شود و ممکن است به جاهای خیلی باریک هم کشیده شود.

من زیاد به این سؤال فکر می‌کنم که ملت ایران چرا این‌قدر بدبخت است. باید برایش جواب حسابی پیدا کرد. در یک زمینهٔ دینی، باید بتوان توضیح داد که این ملتی که صد سال برای سعادت خودش بارها انقلاب کرده و مبارزاتی انجام داده که کمتر ملتی چنین سابقه‌ای دارد، چرا به نتیجه نمی‌رسد؟ چرا همیشه وضعیت جامعهٔ ایران به‌هم‌ریخته است؟ چرا هر بار هم که کاری می‌کنند تا بهتر شود، در نهایت بدتر می‌شود؟

به نظر می‌رسد چیزی در اعماق وجود دارد. آیهٔ بسیار مهمی در قرآن هست که می‌گوید: «إن الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بأنفسهم». خداوند چیزی را برای قومی تغییر نمی‌دهد، مگر اینکه آن‌ها خودشان را تغییر بدهند. یک مشکل اینجا وجود دارد. مردم ایران انگار چیزی را در خود تغییر نمی‌دهند. هی می‌روند تلاش‌های ظاهری می‌کنند، یک حاکم را برمی‌دارند و یکی دیگر را جایش می‌گذارند، تغییراتی می‌دهند، و آخرش دوباره به وضعیتی می‌رسند که رضایت‌بخش نیست.

عده‌ای ممکن است احساس کنند مردم ایران همیشه دنبال راه‌حل سیاسی‌اند. اگر از اکثریت ناراضی‌ها بپرسید، فکر می‌کنند اگر این برود و آن بیاید، درست می‌شود. انگار این آیه را باور ندارند که خدا چیزی را برای یک قوم تغییر نمی‌دهد مگر آنکه خودشان را تغییر بدهند. وضعیتی که ما در طول تاریخ دائماً به آن می‌رسیم، چیزی است که انگار در وجود خودمان هست و در سیاست و جامعه تجربه می‌شود. البته ممکن است کسی بگوید من مخالف این نیستم که اصلاح سیاسی، برای زمینه‌سازی تغییر در مردم، لازم است. من هم مشکلی با این حرف ندارم. مهم این است که اصل ایده را قبول کنیم: ما مشکلی داریم و باید سراغ حل کردن آن برویم. نباید فکر کنیم مشکل فقط یک سلسله مسائل ظاهری سیاسی است.

به اندازهٔ کافی مسائل سیاسی و تغییرات و انواع و اقسام آن را امتحان کرده‌ایم و به جایی نرسیده‌ایم. احتمالاً اکثر شما می‌دانید که من نسبت به دموکراسی، دست‌کم این چیزی که به آن دموکراسی مستقل می‌گویند، شخصاً احساس خوبی ندارم. اگر بگویید لیبرال‌دموکراسی، احساسم بدتر هم می‌شود. اما حتی از این بحث‌ها هم که بگذریم، به نظر می‌رسد ایرانی‌ها صد سال است دنبال چیزی شبیه آن‌اند و به آن نمی‌رسند. در صد سال اخیر، شکست مدامی را در استقرار یک نظام مطلوب تجربه کرده‌اند: کمی نزدیک شده‌اند و دوباره دور شده‌اند.

غرور ملی و مسئلهٔ تغییر درون

بعضی‌ها این مسئله را به توطئه و خارج نسبت می‌دهند. می‌گویند ما نفت داریم و خارجی‌ها نمی‌گذارند اینجا کشور خوبی شود. این توجیه‌ها برای آدم راحت است؛ آدم می‌گوید تقصیر دیگران است. اما من به‌شدت معتقدم ملت ایران مشکلات عمیق فرهنگی و معنوی دارد که باید آن‌ها را حل کند. ممکن است زمینه‌ساز حلش یک سلسله تغییرات سیاسی باشد، اما صرفاً با اصلاح سیاسی به جای خوبی نمی‌رسیم.

من تعهد دارم که در این جلسات مستقیماً بحث سیاسی مطرح نکنم. بعضی‌ها گفتند آن دو جلسهٔ قبل هم زیادی سیاسی بود. من به‌شدت معتقدم حرف سیاسی نزده‌ام. وقتی مسئله‌ای سیاسی، بعد فرهنگی پیدا می‌کند، نمی‌شود دربارهٔ بعد فرهنگی آن حرف نزد. اگر رمالی و جن‌گیری از سیاست یا از هر جای دیگر وارد فرهنگ عمومی و تیتر روزنامه‌ها شد، دیگر فرق نمی‌کند از کجا آمده است. در نهایت، چیز عجیب و غریبی از اعماق خرافاتی که در کشور ما وجود داشته، کم‌کم رو آمده و مردم درباره‌اش حرف می‌زنند. در چنین وضعی من نه فقط حق دارم، بلکه وظیفهٔ خودم می‌دانم دربارهٔ بعضی از این چیزها صحبت کنم.

مثلاً همین بحث جن و جن‌گیری باعث شد عبدالعلی بازرگان مقالهٔ مفصلی دربارهٔ جن در قرآن بنویسد. چند نفر این مقاله را دیده‌اند؟ بعضی سایت‌ها به آن لینک داده بودند. ایشان دقیقاً با این نگرانی که ممکن است بحث‌های جن‌گیری و رمالی، وقتی وارد سطح عمومی جامعه می‌شود، روی ایمان مردم اثر منفی بگذارد، مقاله‌ای مفصل دربارهٔ جن در قرآن نوشت.

من چند لحظه فکر کردم که دربارهٔ این مقاله در این کلاس صحبت بکنم یا نه، و به این نتیجه رسیدم بهتر است واردش نشوم. ایشان در آن مقاله به نوعی تلاش می‌کند بگوید از آیات قرآن الزاماً نتیجه نمی‌شود که جن موجودیتی فیزیکی به معنای موجود زندهٔ مستقل دارد. مقاله را بخوانید. بالاخره عبدالعلی بازرگان، چه حرفش درست باشد چه غلط، حرف بی‌حساب نمی‌زند. مقاله خواندنی است.

ایشان با مبانی عددی، ریشه‌شناسی و بررسی مجموعهٔ آیات مربوط به جن وارد بحث می‌شود. محتوای مدعایش این است که «جن» واژه‌ای است به معنای پنهان. مثلاً همان‌طور که جنین را چون پنهان است و دیده نمی‌شود «جنین» می‌گویند، این واژه از همان ریشه گرفته شده است. حتی آیاتی را مثال می‌آورد که در قرآن از واژهٔ «أجنة» دربارهٔ جنین‌هایی که در شکم مادران‌اند استفاده شده است؛ «أجنة فی بطون أمهاتکم». می‌خواهد بگوید وقتی در قرآن سخن از جن و انس می‌آید، شاید «انس» به معنای آدم‌هایی باشد که با هم انس گرفته‌اند و در جمع زندگی می‌کنند، و «جن» به کسانی اشاره کند که در بیابان‌ها یا پراکندگی زندگی می‌کنند و با دیگران انس ندارند. یعنی ایده‌ای از این جنس دارد.

به هر حال، مقالهٔ مفصلی است و بد نیست نگاهی به آن بکنید. شأن نزول این مقاله هم همین بحث‌های اخیر است: از بس در روزنامه و مجله و فضای عمومی دربارهٔ جن و جن‌گیری حرف زده شد، ایشان هم مقاله‌ای اختصاصی دربارهٔ جن منتشر کرد.

حالا برگردیم به بحث‌هایی که از جلسهٔ قبل داشتیم. می‌خواهم کمی آیات را جلو ببرم. هم موضوعی که مطرح شد و هم نکته‌ای که آخر جلسهٔ قبل گفته شد، نیاز به توضیح بیشتری دارد. بحث دربارهٔ این است که چرا باید به بعث و زندگی پس از مرگ اعتقاد داشته باشیم. دارم دربارهٔ آیات پنجم، ششم و هفتم صحبت می‌کنم؛ بحثی که به نوعی تا انتهای قطعهٔ اول سوره ادامه پیدا می‌کند.

سؤال: اگر کسی واقعاً پیرو اهل بیت باشد، آیا نمی‌تواند از همین جهت نوعی احساس برتری داشته باشد؟ یعنی معیار برتری، پیروی از آن‌ها نیست؟

بله، اهل بیت و پیروی از آنان مسئلهٔ مهمی است. اما نکته این است که اول باید ثابت کنیم پیرو اهل بیت هستیم. من که مسلمانم و در یک منطقهٔ اسلامی به دنیا آمده‌ام، نمی‌توانم بدون اینکه خیلی به اسلام عمل کرده باشم، احساس برتری بکنم. اگر واقعاً کسی شبیه پیامبر اسلام باشد، موجود برتری است و اشکالی هم ندارد که احساس کرامت کند. اما فقط با حرف اینکه من به پیامبر اعتقاد دارم، نمی‌شود احساس برتری کرد.

طرفداری ما از اهل بیت، در بسیاری موارد، بیشتر شبیه بهانه‌ای است برای اینکه چیزی را در وجود خودمان تصفیه کنیم. مردم ایران کجا شبیه اهل بیت رفتار می‌کنند؟ کدام‌یک از این آیین‌هایی که برگزار می‌کنند، همان آیین‌هایی است که اهل بیت برگزار می‌کردند؟ اخلاقشان کجا شبیه اخلاق اهل بیت است؟

امامان چه چیزی به ما آموزش می‌دهند تا خودمان را با آن بسنجیم و ببینیم کجا قرار داریم؟ نماز خودتان را نگاه کنید. من فکر می‌کنم این ملاک خیلی خوبی است. اگر خیلی خوب نماز می‌خوانید، یعنی حالت نمازتان پر از حس پرستش است، واقعاً نماز را اقامه می‌کنید، در برابر خداوند می‌ایستید، حواستان جز به خدا نیست، و با کمال لذت خدا را ستایش می‌کنید. مهم‌ترین ستون خیمهٔ دین نماز است.

وضع نماز ما چگونه است؟ مردم ایران چقدر نمازخوان‌اند؟ در مساجد، افراد واقعاً خوب نماز می‌خوانند؟ اگر خوب نماز نمی‌خوانند، هیچ چیز نیستند. اگر از صبح تا شب در عزاداری امام حسین و هر چیز دیگری هم بنشینند، بدون اعتقاد واقعی به توحید، بدون نماز، و بدون آن ستون اصلی، کارشان ارزشی ندارد. اما همین تظاهرات ظاهری دارد به مردم حس غرور و برتری می‌دهد.

به واقعیت جامعه نگاه نمی‌کنند: چقدر دروغ می‌گویند؟ چقدر کلاه‌برداری می‌کنند؟ شما می‌توانید از نظر هنجارهای اخلاقی کار آماری کنید و وضعیت مردم ایران را با کشور دیگری در بعضی مسائل اخلاقی مقایسه کنید. شاید در بعضی جاها وضع خوب باشد، اما در خیلی جاها بد است. دروغ گفتن و غیبت کردن در جامعهٔ ما رواج دارد. چیزهای زیادی هست که با معیارهای اخلاقی دینی سازگار نیست.

یک نکته را بگویم و این بحث را ببندم. چیزی که احتمالاً چهل، پنجاه سال قبل هم بوده، ولی در سال‌های اخیر خیلی واضح‌تر شده، این است که برای بخش بزرگی از مردم ایران، کلاه گذاشتن سر دولت کار بدی نیست؛ حتی افتخار هم هست. می‌روند تقلب می‌کنند، پولی را از جایی که مال دولت است برمی‌دارند، بعد تعریف می‌کنند که من چه کار کردم. در چند کشور دنیا فکر می‌کنید قبح این مسئله ریخته باشد؟ آن پول مال همه است. دولت، در اینجا، شخص حقیقی مستقل از مردم نیست که من بتوانم بروم از او چیزی بردارم.

شاید دولت به شکلی رفتار کرده که این شبهه پیش آمده، اما بالاخره آن پول بیت‌المال است. نمی‌دانم چه کسی این جملهٔ زیبا را گفته که مشکل کشور ما این است که مسئولان فرق بیت‌المال را با مال‌البیت نمی‌فهمند. در هر حال، شما می‌توانید مجموعه‌ای از شاخص‌های اخلاقی را در ایران بسنجید و ببینید در بعضی از آن‌ها وضعیت به‌شدت بد است. آن وقت این احساس برتری زیر سؤال می‌رود.

به‌هم‌ریختگی‌ای که در این جامعه می‌بینید، زمانی شاید بیشتر در لایه‌های اجتماعی و سیاسی بود. شاید اگر از حدی پایین‌تر می‌آمدید و وارد خانواده‌ها می‌شدید، وضعیت اخلاقی بد نبود. اما الان این به‌هم‌ریختگی به واحد خانواده هم به‌شدت سرایت کرده و در اخلاق فردی مردم هم آشوب دیده می‌شود. شاید روزی می‌شد گفت مردم خودشان آدم‌های بدی نیستند و فقط رفتار اجتماعی‌شان بد است؛ اما امروز در اخلاق فردی هم اختلال‌ها آشکار شده است.

چیزی یادم آمد که بد نیست بگویم و بعد این بحث را تمام کنم. حدود سال ۱۳۶۸ یا ۱۳۶۹، مجلهٔ «اطلاعات سیاسی اقتصادی» که آن موقع چون مجله کم بود خیلی خوانده می‌شد و هنوز هم چاپ می‌شود، سرمقاله‌ای روشن از محمدعلی اسلامی ندوشن چاپ کرد. چند نفر اسم ایشان را شنیده‌اند؟ خوب است که بعضی‌ها شنیده‌اند. ایشان در ادبیات دبیرستان هم مقاله و متن دارند؛ و از نظر ادبیات هم آدم مهمی است.

هشدار قدیمی دربارهٔ سقوط اخلاق ملی

ایشان سرمقاله‌ای نوشت که واقعاً دوست دارم هرجا موردش پیش می‌آید به آن اشاره کنم. مضمون سرمقاله این بود که نوعی اختلال در اخلاق ملی ما مشاهده می‌شود. ما قبلاً این‌گونه نبودیم و حالا این‌طور شده‌ایم. بعد مثال‌هایی می‌زد؛ مثال‌های واضحی از اینکه رفتارها و اخلاق ملت ایران تغییر کرده است. آن زمان، یعنی در اواخر دههٔ شصت، فکر می‌کنم این تغییرات خیلی کمتر از امروز دیده می‌شد. ایشان در همان مقاله درخواست کرده بود از متفکران و اهل فرهنگ که سمیناری یا کنفرانسی تشکیل بدهند، دور هم جمع شوند و ببینند مشکل چیست: چرا مردم این‌گونه شده‌اند؟ چرا اخلاق ملت ایران این‌قدر افت کرده است؟

ملتی که مثلاً شهرت داشت به مهمان‌نوازی، مهربانی با همدیگر، رعایت حق همسایه و چیزهایی از این دست، واقعاً در برخی لایه‌ها چنین ویژگی‌هایی داشت. همین شهر تهران را اگر پنجاه، شصت سال قبل نگاه می‌کردید، آدابی می‌دیدید. ممکن بود مشکلات اخلاقی نهادی‌شدهٔ قدیمی هم وجود داشته باشد، اما رفتارهای جالبی هم مردم ایران داشتند که اگر خارجی‌ای به اینجا می‌آمد، تحت تأثیر قرار می‌گرفت.

روزبه‌روز این وضع بدتر شده است. اسلامی ندوشن در اواخر دههٔ شصت احساس می‌کرد مسئله دارد تبدیل به بحران می‌شود و دعوت کرده بود که اهل فرهنگ دور هم جمع شوند و فکر کنند منشأ آن چیست. یادم هست مثال می‌زد که مردم وقتی ماشین‌هایشان به هم می‌خورد، راحت دست به یقه می‌شوند و با هم کتک‌کاری می‌کنند. در حالی که قدیم این‌گونه نبود. حتی بیمه هم به این راحتی پول نمی‌داد، اما مردم این‌قدر مسئله را به دعوا تبدیل نمی‌کردند. الان پول را هم از بیمه می‌گیرند، ولی به هم فحش می‌دهند و دست به یقه می‌شوند.

برای من همیشه این یاد مانده که یک نفر، زمانی که اوضاع هنوز این‌قدر بحرانی نشده بود، به مردم و روشنفکران و اهل فرهنگ هشدار داده بود و گفته بود دور هم جمع شویم و راه‌حلی پیدا کنیم. از همان زمان که آن سرمقاله را خواندم، همیشه به این فکر کرده‌ام که چه اتفاقی در جامعهٔ ایران می‌افتد که ما در سراشیبی سقوط اخلاقی قرار گرفته‌ایم. امروز می‌گویند گروه‌های مرجع در ایران از بین رفته‌اند. این حرف مهمی است. هر جامعه‌ای دست‌کم به یک گروه مرجع نیاز دارد؛ منظور از گروه مرجع هم اصطلاح جامعه‌شناختی است، نه مرجع تقلید به معنای فقهی.

حضار: پس یعنی مشکل، فقط سیاسی نیست و باید داخل ساختار روانی و فرهنگی جامعه را هم باز کرد؟

بله، اما اجازه بدهید دیگر وارد این بحث نشویم و برگردیم به بحث اصلی. موضوع جلسات دیگری در دانشگاه بوده و نمی‌دانم اینجا چگونه می‌توانم خلاصه‌اش کنم. اجمالاً می‌شود گفت ما در طول زندگی‌مان نوعی نسخهٔ رشد روانی داریم؛ یا آن را درست اجرا می‌کنیم یا اغلب اجرا نمی‌کنیم. درست مثل اینکه اندام‌های درون ما باید شکل بگیرند و رشد کنند، در ساحت روان هم چیزی باید شکل بگیرد.

اگر بخواهم همین‌جا خیلی کوتاه بگویم، مشکل فقط این نیست که مردم قانون بد دارند یا ساختار سیاسی بد است. مشکل این است که آدم‌ها در زندگی روزمره، در روابط خانوادگی، در معامله، در رانندگی، در نسبتشان با پول عمومی، و در نسبتشان با حقیقت، عادت‌هایی پیدا کرده‌اند که آن عادت‌ها هر نظام سیاسی‌ای را خراب می‌کند. یک جامعه اگر گروه مرجع داشته باشد، یعنی کسانی باشند که مردم، حتی وقتی با آن‌ها موافق نیستند، به آن‌ها نوعی اعتبار اخلاقی و فکری بدهند، هنوز امکان اصلاح دارد. وقتی هیچ گروه مرجعی باقی نماند، هر کسی در گروه خودش می‌رود، حرف خودش را می‌زند، و دیگر معیار مشترکی برای شرم، قبح، صداقت، تقوا یا ادب عمومی باقی نمی‌ماند.

آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ الرَّعۡدِ، ۱۱)

لَهُۥ مُعَقِّبَٰتٌۭ مِّنۢ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِۦ يَحْفَظُونَهُۥ مِنْ أَمْرِ ٱللَّهِ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ يُغَيِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ ۗ وَإِذَآ أَرَادَ ٱللَّهُ بِقَوْمٍۢ سُوٓءًۭا فَلَا مَرَدَّ لَهُۥ ۚ وَمَا لَهُم مِّن دُونِهِۦ مِن وَالٍ

عربی

براى او فرشتگانى است كه پى در پى او را به فرمان خدا از پيش رو و از پشت سرش پاسدارى مى‌كنند. در حقيقت، خدا حال قومى را تغيير نمى‌دهد تا آنان حال خود را تغيير دهند. و چون خدا براى قومى آسيبى بخواهد، هيچ برگشتى براى آن نيست، و غير از او حمايتگرى براى آنان نخواهد بود.

ترجمه فارسی فولادوند

این دقیقاً به همان بحث قبلی دربارهٔ انانیت جمعی مربوط است. اگر گروه مرجع از بین برود، آدم‌ها به جای اینکه با معیارهای حقیقی خودشان را بسنجند، خودشان را با گروه‌های کوچک‌تری تعریف می‌کنند: این گروه من است، این جمع من است، این جناح من است، این ملت من است، این آیین ظاهری من است. بعد هرچه در آن گروه هست تقدیس می‌شود و هرچه بیرون آن است تحقیر می‌شود. این دیگر تقوا نیست؛ این فقط شکل تازه‌ای از همان منیت است، منتها در لباس «ما».

برای همین من نسبت به راه‌حل‌های صرفاً سیاسی تردید دارم. کسی که سر دولت کلاه می‌گذارد و فکر می‌کند کار خوبی کرده، اگر فردا نظام سیاسی دیگری هم بیاید، باز با همان اخلاق زندگی می‌کند. کسی که دروغ را طبیعی می‌داند، غیبت را طبیعی می‌داند، حق دیگری را نادیده می‌گیرد، و بعد با چند شعار دینی یا ملی خودش را ممتاز می‌داند، با تغییر ظاهری ساختار به آدم دیگری تبدیل نمی‌شود. آیهٔ «إن الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بأنفسهم» دقیقاً همین را می‌گوید: تا چیزی در خود قوم تغییر نکند، صورت بیرونی زندگی‌شان هم واقعاً تغییر نمی‌کند.

حضار: آیا این به این معناست که اصلاً نباید دنبال اصلاح سیاسی رفت؟

نه، من چنین چیزی نمی‌گویم. ممکن است اصلاح سیاسی لازم باشد، و حتی ممکن است زمینهٔ رشد اخلاقی و فرهنگی را فراهم کند. اما اگر کسی گمان کند فقط با عوض کردن شکل حکومت، مشکل عمیق ملت حل می‌شود، به نظر من خطا می‌کند. من می‌گویم مسئلهٔ سیاست در ایران، از ریشه‌های اخلاقی و فرهنگی جدا نیست. اگر آن ریشه‌ها دیده نشود، هر اصلاح ظاهری دوباره در همان خاک قبلی رشد می‌کند و همان میوه‌های تلخ را می‌دهد.

از این جهت، وقتی می‌گویم حرف سیاسی نمی‌زنم، منظورم این نیست که واقعیت‌های اجتماعی و فرهنگی‌ای را که به سیاست وصل شده‌اند نادیده بگیرم. اگر موضوعی مثل رمالی، جن‌گیری، خرافه، یا احساس برتری ملی و مذهبی وارد فرهنگ عمومی شده، دیگر نمی‌شود گفت چون منشأ سیاسی هم دارد، درباره‌اش حرف نزنیم. این‌ها دیگر بخشی از روان جمعی شده‌اند. باید درباره‌شان فکر کرد، چون اگر فکر نکنیم، همان‌ها به شکل‌های تازه‌تری بازتولید می‌شوند.

پرسش دربارهٔ دو محور در استدلال جنینی

حضار: در بحث قبل، انگار دو محور وجود داشت. یکی اینکه انسان یک‌سری پتانسیل‌ها دارد که شاید هرگز استفاده نشود یا به وقتی که باید برسد، نرسد. محور دیگر این بود که اعمال اختیاری ما آثار و نتایجی دارند. شاید لفظ‌ها فرق کند، اما این دو جنبه انگار با هم تفاوت دارند. جنبهٔ اول استقلال بیشتری دارد، چون ویژگی زندگی ما در اینجاست و به عمل اختیاری مربوط نیست. در جنین هم رشد مکانیکی‌تر و جسمانی‌تر است؛ از قبل برنامه‌ریزی شده و اختیار در آن نقشی ندارد. اما در دنیا با پدیدهٔ جدیدی روبه‌رو می‌شویم: اعمالی که انجام می‌دهیم و باید به خود ما برگردد.

دقیقاً. در دورهٔ جنینی، ما با نوعی رشد مکانیکی‌تر و جسمانی روبه‌رو هستیم که از قبل برنامه‌ریزی شده و اجرا می‌شود؛ اختیار در آن نقشی ندارد. بعد که وارد این دنیا می‌شویم، پدیدهٔ تازه‌ای داریم. بخشی از ماجرا ادامهٔ همان رشد است که در جنین هم می‌شود دید، و بخشی دیگر مربوط به اعمالی است که انجام می‌دهیم و باید به خودمان برگردد. این بخش دوم، یعنی نسبت عمل با حقیقت آدمی، در این دنیا شکل خاصی پیدا می‌کند.

چشم، پا و جهان مناسب برای ظهور استعدادها

من اگر بخواهم دقیق‌تر تفکیک کنم، می‌شود گفت در زندگی جنینی، آدمی با ساختاری روبه‌روست که دارد او را برای محیطی دیگر آماده می‌کند. چشم، گوش، پا، دست، دستگاه تنفس، دستگاه گوارش و چیزهای دیگر، همه دارند ساخته می‌شوند؛ اما بسیاری از آن‌ها در همان محیط فعلی کار اصلی خودشان را انجام نمی‌دهند. این یک وجه است: وجود استعدادهایی که محیط فعلی، محیط ظهور کامل آن‌ها نیست.

وجه دوم در زندگی دنیایی ما پررنگ‌تر می‌شود: ما عمل می‌کنیم. عمل‌های ما، فقط حرکت‌های مکانیکی بدن نیستند؛ معنایی دارند، باطنی دارند، و به خود ما برمی‌گردند. اگر من ظلمی می‌کنم، در ظاهر شاید فقط یک حرکت اجتماعی یا اقتصادی انجام داده باشم، اما در باطن چیزی در وجود من شکل می‌گیرد. اگر خیری انجام می‌دهم، همین‌طور. این چیزی است که در مثال جنین به آن صورت وجود ندارد. آنجا اختیار و مسئولیت اخلاقی نداریم؛ اینجا داریم.

بنابراین وقتی از تشابه زندگی دنیا با زندگی جنینی حرف می‌زنم، منظورم این نیست که همهٔ ابعاد این دو عین هم‌اند. تشابه در این است که در هر دو جا، آدمی در محیطی محدود زندگی می‌کند و نشانه‌هایی هست که انگار این محیط، محیط نهایی نیست. اما در دنیا یک عنصر تازه هم هست: اختیار، عمل، مسئولیت، و پنهان ماندن حقیقت اعمال تا زمانی دیگر.

سؤال: در آن آیه‌ای که گفتید «فبصرک الیوم حدید»، آیا خطاب آیه حتماً به همهٔ انسان‌هاست؟ شاید خطاب به پیامبر باشد یا در سیاق خاصی آمده باشد.

ممکن است حق با شما باشد که باید سیاق آیه را دقیق‌تر دید. من الان ادعا نمی‌کنم که استفاده‌ام از آیه، از نظر تفسیری کاملاً قطعی است. در ذهنم مانده بود که این آیه را در چنین معنایی شنیده‌ام؛ شاید در گفتاری یا جایی. اگر بعداً خودم به سوره مراجعه کنم، ممکن است ببینم سیاقش بیشتر به انسان به طور کلی می‌خورد، یا شاید به مخاطب خاصی. اما حتی اگر استفاده از این آیه کنار گذاشته شود، اصل استدلال من به آن وابسته نیست.

من از آیه برای روشن کردن یک حس استفاده می‌کنم: اینکه در قیامت، پرده‌ای از برابر دید برداشته می‌شود. اگر آیه خطاب به انسان به طور کلی باشد، بهتر با بحث می‌نشیند. اگر هم خطاب خاصی داشته باشد، باز اصل بحث این است که قرآن دربارهٔ جهان دیگر، از کشف پرده‌ها، آشکار شدن سرائر، و روشن شدن چیزهایی سخن می‌گوید که در این دنیا پنهان بوده‌اند.

حضار: شاید اگر کسی پاک‌تر شود، همین‌جا هم بتواند حقیقت اعمال را ببیند. پس شاید جهان دیگر لازم نباشد؛ مشکل از تیرگی وجود ماست، نه از ساختار جهان.

این حرف تا حدی درست است و تا حدی کافی نیست. من قبول دارم که هرچه آدم پاک‌تر شود، بعضی حجاب‌ها برایش نازک‌تر می‌شود. حتی در تجربهٔ معمولی هم می‌بینید آدمی که گرفتار یک گناه یا یک تعصب است، چیزهایی را نمی‌فهمد؛ وقتی از آن گناه یا تعصب فاصله می‌گیرد، دیدش روشن‌تر می‌شود. اما این کافی نیست که بگوییم پس ساختار جهان، ساختار پوشیدگی نیست.

ساختار جهان فعلی به گونه‌ای است که حقایق در آن به تمامی ظاهر نمی‌شوند. آدم پاک‌تر ممکن است بیشتر بفهمد، اما باز در جهانی زندگی می‌کند که ظاهر و باطن از هم جداست. عمل بد به صورت حقیقت خودش در برابر همه آشکار نیست. اگر کسی مال یتیم را می‌خورد، همهٔ ما نمی‌بینیم که دارد آتش می‌خورد. حتی خودش هم نمی‌بیند. ممکن است پیامبری یا ولی‌ای، به اذن خدا، چیزی از حقیقت آن را بفهمد؛ اما ساختار عمومی جهان این نیست که هر حقیقتی در همان لحظه ظاهر شود.

از این جهت، جهان دیگر فقط جبران ضعف فردی ما نیست؛ ظهور مرحله‌ای دیگر از خود حقیقت است. آنجا جهان، جهان کشف است؛ اینجا جهان ستر است. اینجا حتی اگر من بهتر شوم، باز در جهانی هستم که بسیاری از چیزها در آن به صورت راز، سرّ، باطن و پتانسیل باقی می‌ماند.

نکته‌ای هم دربارهٔ آیه‌ای که به آن اشاره کردم هست. کسی گفت شاید آن آیه خطاب به پیامبر باشد یا شاید خطاب به انسان به طور کلی. اگر خطاب به انسان به طور کلی باشد، حرف من روشن‌تر درمی‌آید. من دقیقاً یادم نیست که در تفاسیر چگونه آمده، ولی اگر کلی باشد، بهتر به بحث ما می‌خورد. در هر حال، استفادهٔ من از آن آیه، نقطهٔ اصلی استدلال نیست. نکتهٔ اصلی این است که قرآن می‌گوید در قیامت پرده‌ای کنار می‌رود و بصر آدم حدید می‌شود؛ دید انسان تیز و روشن می‌شود.

حضار: شاید مشکل در همین دنیاست؛ یعنی هر کسی هر قدر پاکیزه‌تر شود، پرده‌ها برایش نازک‌تر می‌شود. در نگاه شیعهٔ رایج، معصومان یا پیامبران و امامان می‌توانند باطن اعمال خودشان یا دیگران را ببینند، یا اعمال بر آنان عرضه می‌شود. پس شاید مسئله فقط اخلاقی باشد: اگر آدم پاک شود، همین‌جا هم می‌بیند.

ببینید، این بحثی که می‌کنید تا حدی از مسیر اصلی استدلال بیرون می‌رود، ولی بد نیست روشنش کنم. اگر بگویید من به دیدگاه رایج شیعه معتقدم که پیامبران و امامان علم مطلق دارند، یعنی هرچه خداوند می‌داند این‌ها هم می‌دانند، من با این دیدگاه موافق نیستم. به نظر من، این حرف مخالف قرآن است. قرآن چند بار با صراحت می‌گوید علم قیامت فقط نزد خداست، یا می‌گوید هیچ‌کس نمی‌داند در چه زمینی می‌میرد. خیلی از این علم‌ها علم‌های الهی‌اند.

پیامبران و امامان، اگر چیزی از غیب می‌دانند، به اذن خداوند است. مثل این است که پرده‌ای وجود دارد و خداوند اگر بخواهد، پرده را برای آن‌ها کنار می‌زند. این‌طور نیست که هرچه بخواهند و هر وقت بخواهند بدانند. خداوند ستار است؛ بر کارهای بد آدم‌ها و بر درون انسان‌ها پرده‌هایی کشیده شده است. اگر خداوند درون کسی را برای پیامبری آشکار کند، آن آشکار شدن برای من و شما به همان شکل رخ نمی‌دهد.

اما اصل حرف من این است: ما در دنیایی پر از پوشیدگی‌ها و حجاب‌ها زندگی می‌کنیم. حقایق در این دنیا به‌تمامی آشکار نیستند. ظاهر و باطن داریم، سر داریم، اسراری داریم. چیزهایی در ظاهر دیده می‌شود و چیزهایی پشت پرده است. مثلاً خوردن مال یتیم، در حقیقت، خوردن آتش است؛ اما آن آدمی که می‌خورد، چنین چیزی حس نمی‌کند، و من هم که نگاه می‌کنم، آتش را نمی‌بینم. دنیا، دنیایی است که حقیقت در آن پنهان است. ممکن است من با نیرویی خارق‌العاده یا با معنویتی خاص، چیزی را درک کنم، اما آن ظهور کامل که باید داشته باشد، اینجا رخ نمی‌دهد.

ویژگی جهان بعد این است که سرّی در آن باقی نمی‌ماند؛ «سرائر» آشکار می‌شوند. اگر فسادی در وجود کسی هست، آشکار می‌شود. پوشیدگی از میان می‌رود. ساختار این جهان بر اساس ظهور کامل حق نیست. آدمی که کار بسیار زشتی کرده، حقیقت آن عمل نه برای خودش و نه برای دیگران به تمامی آشکار نمی‌شود. انگار همه چیز به صورت پتانسیل ذخیره می‌شود. بعضی کارهایی که انجام می‌دهید، آثارشان را می‌بینید و بعضی را نمی‌بینید. حتی ممکن است عملی انجام بدهید که بعد از مرگ شما آثارش تازه ظاهر شود. اگر مرگ پایان شما باشد، آن آثار دیگر راهی ندارند که در وجود شما اثر بگذارند.

این را می‌شود با جنین مقایسه کرد. پای جنین در رحم هست و تکان هم می‌خورد؛ مثل آدم‌هایی که در حالت بی‌وزنی راه می‌روند، حرکاتی با پای خودش انجام می‌دهد. اما اگر بخواهید برای جنین توضیح بدهید که اصل این پا برای این نیست که در رحم تکان بخورد، بلکه برای این است که در جهانی با زمین سفت قدم بردارد، توضیحش آسان نیست. ما هم چیزهایی درونی داریم که انگار راه استفادهٔ کاملشان در این دنیا نیست.

بینش‌هایی داریم که اینجا خوب کار نمی‌کند. مشکل فقط این نیست که من و شما ضعیفیم؛ مشکل، ساختار این جهان هم هست. بصر ما در این دنیا، به دلیل همین ساختار، حدید نیست. آیه برای من از این جهت مهم است که می‌گوید وقتی قیامت می‌شود، بصر شما حدید می‌شود. انگار همان چشمی که داشتید، حالا در جهانی قرار می‌گیرد که می‌تواند درست ببیند؛ مثل چشم جنین که در رحم شاید محرک‌هایی دریافت کند، اما دیدنش هیچ شباهتی به دیدن پس از تولد ندارد.

در این دنیا حقیقت را مبهم می‌بینیم. استدلال‌های عقلی هم اگر برای ما اقامه شود، باز به معنای واقعی کلمه حقیقت‌ها را روشن و بی‌پرده نمی‌بینیم. همیشه هاله‌ای از ابهام هست. البته هر قدر آدم از نظر اخلاقی و معنوی مشکلاتش را کمتر کند، دیدش هم تیزتر می‌شود. این را قبول دارم. هر جا من دیده‌ام که دیدم تیزتر شده، مشکل از خودم بوده؛ هر جا مانعی در خودم کم شده، دیدم بهتر شده است. اما از این نمی‌شود نتیجه گرفت که ساختار جهان دیگر لازم نیست. همین پیشرفت‌های نسبی نشان می‌دهد که وسیله‌ای در درون ما هست، اما اینجا کند و ضعیف کار می‌کند؛ مثل پای جنین که در رحم هست، اما کار اصلی‌اش در جهانی دیگر است.

اگر بخواهم از مثال چشم دقیق‌تر استفاده کنم، می‌شود گفت چشم جنین در رحم به تدریج شکل می‌گیرد. شاید نور و تاریکی‌ای را هم به نحوی بسیار محدود حس کند. اما هیچ‌کس نمی‌گوید این چشم برای همان مقدار ادراک مبهم ساخته شده است. چشم وقتی وارد جهان بعد از تولد می‌شود، تازه معنای خودش را پیدا می‌کند. همان چشم است، اما محیط عوض شده و امکان کارکرد اصلی آن پیدا شده است.

در مورد بصر انسان هم می‌توان چنین چیزی گفت. ما نوعی بینش داریم؛ اما در این دنیا حقایق را با پرده، با ابهام و با فاصله می‌بینیم. گاهی عقل ما چیزی را می‌فهمد، اما شهود ما همراهش نیست. گاهی می‌دانیم کاری بد است، اما بدی‌اش را نمی‌بینیم. گاهی می‌دانیم ظلمی سنگین است، اما سنگینی‌اش در جهان ظاهر نمی‌شود. این یعنی در ما ابزاری هست که می‌تواند ببیند، اما جهان فعلی، جهان بروز کامل آن نیست.

سؤال: اگر مشکل از خود ماست و هرجا خودمان را اصلاح کنیم، دیدمان بهتر می‌شود، چرا نگوییم همین دنیا محل کامل شدن دید است؟

چون حتی اگر دید من بهتر شود، هنوز حقیقت به صورت عینی و عمومی ظاهر نشده است. فرض کنید من بفهمم یک عمل بد، حقیقتاً بد است. این فهم برای من رخ داده، اما خود آن عمل در جهان بیرونی به حقیقت خودش تبدیل نشده است. آن کسی که عمل را انجام داده، شاید نفهمد؛ دیگران هم شاید نفهمند. جهان بعد، از نظر قرآن، جهانی است که در آن نه فقط فهم فردی بهتر می‌شود، بلکه خود حقایق آشکار می‌شوند. این فرق مهمی است.

در دنیا، حق و باطل درهم آمیخته‌اند. ممکن است آدم بد، ظاهر خوب داشته باشد؛ آدم خوب، شکست ظاهری بخورد؛ عمل زشت، سود موقت بدهد؛ عمل خوب، نتیجهٔ فوری ندهد. اگر این دنیا پایان همه چیز باشد، این اختلاط بی‌معنا می‌ماند. اما اگر جهانی باشد که در آن پرده‌ها کنار می‌رود، آن وقت این اختلاط موقت قابل فهم می‌شود.

حالا دوباره به همان نکته برگردیم. وقتی با مرگ مواجه می‌شویم، مثل جنینی هستیم که با خروج از رحم مواجه می‌شود. سؤال این است که آیا اینجا چیزی ناتمام وجود دارد یا نه. من می‌خواهم بگویم همان‌طور که جنین از اوضاع رحم می‌توانست بفهمد برای زندگی دیگری آماده می‌شود، ما هم در این زندگی نشانه‌هایی می‌بینیم که به زندگی دیگری اشاره می‌کند.

اساس استدلال دربارهٔ جنین این است که او ساختاری بی‌نهایت منظم و مرتب می‌بیند که رشدش را تحمیل می‌کند و او را به وضعیتی می‌رساند. این وضعیت همراه با رشدها و نزول‌هایی است. دفعهٔ قبل تأکید کردم که همان‌قدر که اعضای جنین رشد می‌کنند، فعالیت جفت کم‌کم کاهش می‌یابد؛ اواخر، انگار روزبه‌روز فعالیتش کمتر می‌شود، چون بدن کامل شده و دیگر آن مقدار مواد غذایی لازم نیست. ما در این دنیا هم با وضعیتی مشابه مواجهیم.

یک آدمی را در نظر بگیرید که به دنیا آمده، با جسمی پیچیده و نظامی ظریف. زندگی کرده، جسمش رشد کرده و به حالت نهایی رسیده است. بعد می‌بینید در نیمهٔ دوم عمر، جسم رو به نزول می‌رود؛ تا جایی که قرآن می‌گوید بعضی‌ها به «أرذل العمر» می‌رسند. حالا آدم دیگری را در نظر بگیرید که در مسیر رشد است، مثل یک پیامبر نوجوان، با رشد معنوی کامل، و در همان میانه می‌میرد. آیا نسبت به این پدیده هیچ حس ناتمامی ندارید؟

اگر مرگ پایان همه چیز باشد، این سیستم چه کرده است؟ موجود عظیمی را با پیچیدگی‌های شگفت در رحم ساخته، به دنیا آورده، بعد با مکانیسم‌های پیچیدهٔ طبیعت و بدن و روان، او را رشد داده، و ناگهان در پانزده‌سالگی، در اوج شکوفایی، همه چیز تمام شده است. آیا این سیستم دیوانه‌وار کار نمی‌کند؟ آیا این همان فرض عجیب نیست که بگوییم جنین به مرحلهٔ تولد می‌رسد و بعد نابود می‌شود؟

من می‌خواهم مخاطب را قانع کنم که اگر جهان کامل و هدفمند است، اگر حق و حقیقتی پشت این ساختار عظیم وجود دارد، مرگ نمی‌تواند پایان این فرایند باشد. این مثل کارخانه‌ای عظیم نیست که محصول پیچیدهٔ خود را بسازد و بعد بی‌دلیل دور بیندازد. اگر موجودی با پتانسیل عظیم در میانهٔ راه از بین برود، شما باید توضیح بدهید که این چگونه با کمال و هدفمندی سیستم سازگار است.

این نکته را هم فراموش نکنید که آیه فقط دربارهٔ مرگ ناگهانی یا زودرس حرف نمی‌زند. دربارهٔ کسی هم حرف می‌زند که به «أرذل العمر» می‌رسد. یعنی اگر کسی وسط راه هم نرود و همهٔ مسیر طبیعی عمر را طی کند، باز پایان جسمانی‌اش پایان باشکوهی نیست. کودک به دنیا می‌آید، رشد می‌کند، به بلوغ می‌رسد، علم پیدا می‌کند، قدرت پیدا می‌کند، و بعد ممکن است به جایی برسد که پس از علم، چیزی نداند. این خود، اگر پایان نهایی باشد، مسئله‌ساز است.

گاهی ما فقط به مرگ زودرس فکر می‌کنیم و می‌گوییم ناتمام ماندن آن روشن است. اما قرآن انگار می‌گوید حتی عمر طولانی هم اگر فقط به فرسودگی و فراموشی ختم شود، به تنهایی کافی نیست. خود این مسیر جسمانی، اگر ادامه‌ای در ساحت دیگری نداشته باشد، معنای کامل پیدا نمی‌کند. مثل این است که یک فرایند عظیم، انسان را به نقطه‌ای برساند و بعد او را به عقب برگرداند؛ به جایی که دیگر همان دانایی و توانایی را هم ندارد.

به همین دلیل است که من می‌گویم آیه از خیلی دور نگاه می‌کند. وارد جزئیات اخلاقی و اعمال آدم‌ها نشده است. هنوز نگفته این آدم خوب بود یا بد بود. فقط می‌گوید ساختار زندگی را ببینید: خاک، نطفه، علقه، مضغه، رحم، تولد، کودکی، بلوغ، مرگ یا أرذل العمر. همین نگاه کلی، اگر به جهان بعدی ختم نشود، نوعی عبث بودن را نشان می‌دهد. نه به معنای اینکه بتوانیم همهٔ جزئیات را فرمول کنیم، بلکه به معنای اینکه حس عقلانی و شهودی ما نسبت به یک نظام هدفمند، این پایان را کافی نمی‌بیند.

سؤال: آیا این استدلال فقط برای کسی کار می‌کند که از قبل خدا و هدفمندی جهان را قبول کرده باشد؟

تا حد زیادی بله. باید دقت کنیم که قرآن معمولاً با مخاطبی حرف می‌زند که دست‌کم می‌تواند نظم و حکمت جهان را ببیند یا بپذیرد. اگر کسی از اساس بگوید جهان هیچ کمالی ندارد، هیچ هدفی ندارد، هیچ حسابی در کار نیست، و همه چیز تصادفی و بی‌معناست، این استدلال برای او شکل دیگری پیدا می‌کند. اما اگر کسی قبول کند که جهان ساختاری عظیم، منظم و حق‌مدار دارد، آن وقت باید با این پرسش روبه‌رو شود که چنین ساختاری چرا باید انسان را به نقطه‌ای برساند و بی‌ادامه رها کند.

من دارم در همین کانتکست حرف می‌زنم. فرض ما این است که مخاطب، کمال و حقانیت کلی جهان را می‌بیند یا دست‌کم می‌تواند ببیند. در چنین فضایی، مرگِ بی‌ادامه، مخصوصاً پس از رشد و شکوفایی، مثل نابود شدن محصول پیش از مصرف یا پیش از رسیدن به مقصد است. اینجا است که جهان بعدی، نه فقط یک عقیدهٔ نقلی، بلکه توضیحی برای خود ساختار زندگی می‌شود.

حضار: اما اگر جنینی سقط شود یا مرده به دنیا بیاید، چه؟ آنجا هم پتانسیل‌هایی هست که به فعلیت نمی‌رسد. شاید اینجا هم پتانسیل‌هایی از بین برود. پس نمی‌شود از وجود پتانسیل، ضرورت جهان دیگر را نتیجه گرفت.

ببینید، در مورد جنین سقط‌شده یا مرده‌زاده، مسئله سخت می‌شود. این یک نقض در مکانیسم‌هاست و احتیاج به توضیح دارد؛ مثل مسئلهٔ شر. اگر همهٔ جنین‌ها سقط می‌شدند، استدلال دربارهٔ تولد کار نمی‌کرد. اما وقتی یک ساختار کلی پیچیده و منظم وجود دارد، و گاهی نقصی هم رخ می‌دهد، آن نقص را باید جداگانه توضیح داد. آن نقص اصل ساختار را از میان نمی‌برد.

در خود آیه هم عبارتی هست که من مطمئن نیستم معنایش را کاملاً درست می‌فهمم، اما در بسیاری از تفاسیر چیزی نوشته‌اند که به همین معنا نزدیک است: «مخلقة وغیر مخلقة». شاید این اشاره‌ای باشد به اینکه در مراحل جنینی، گاهی نقص‌هایی در خلقت پدید می‌آید. این یعنی سیستم اصولاً خوب و دقیق کار می‌کند، اما ممکن است نقص‌هایی هم وجود داشته باشد. این نقص‌ها حس کلی را از بین نمی‌برد.

هنوززایی، نقص‌ها و مسئلهٔ شر

به هر حال، وجود باگ‌ها و اختلال‌ها هم در جنین و هم در جهان هست. مسئلهٔ شر همیشه وجود دارد و شاید بزرگ‌ترین مسئلهٔ فلسفی در بحث توحید همین باشد: اگر خداوند همه چیز را در دست دارد، چرا شر وجود دارد؟ قرآن، به نظر من، با مبانی روشنی در داستان آفرینش سعی می‌کند به این پاسخ بدهد. مسئلهٔ شر به وجود شیطان و اختیاری که به او داده شده تا خرابکاری‌هایی بکند برمی‌گردد. خیلی از چیزها را می‌توان به همان حادثه‌ای برگرداند که برای انسان رخ داد. قرآن به نوعی مسئلهٔ شر را در داستان آفرینش پاسخ می‌دهد.

اما من از ابتدا گفتم نمی‌خواهم وارد بحث شر شوم. اینجا هم خود آیه انگار به مسئلهٔ شر اشاره می‌کند، ولی آن را کنار می‌گذارد. ما آن مسیر اصلی را داریم: سیستم حیات دارد خوب کار می‌کند، هرچند ممکن است اختلال‌هایی هم داشته باشد. اگر نقصی در جنین یا در همین دنیا ببینید، اصل استدلال از میان نمی‌رود؛ همان‌طور که مسئلهٔ شر، با اینکه باید توضیح داده شود، اصل مشاهدهٔ نظم و هدفمندی جهان را نفی نمی‌کند.

حضار: اما اگر یک جنین مرده به دنیا بیاید، انگار بدنش و آن همه ساختار جسمانی به هدر رفته است. آیا همین برای نقد تشبیه کافی نیست؟

شما دارید فرض می‌کنید که آن جسم کاملاً نابود شده و هیچ نسبتی با ادامهٔ وجود آن موجود ندارد. این خودش بحثی جداست. من الان نمی‌خواهم وارد این شوم که دربارهٔ جنین مرده یا سقط‌شده در جهان بعدی چه رخ می‌دهد. ممکن است کسی بگوید همان هم ادامه‌ای دارد. ممکن است کسی بگوید آن نقص، از جنس شرور و اختلال‌هایی است که باید جداگانه توضیح داده شود. اما در هر دو صورت، این مثال، جریان اصلی استدلال را از بین نمی‌برد.

من دارم به ساختار غالب نگاه می‌کنم. اگر در رحم، چشم و پا و ریه و دستگاه گوارش ساخته می‌شود، و در بیشتر موارد کودک به دنیا می‌آید و این اعضا در جهان بیرون معنای خود را پیدا می‌کنند، این یک نشانهٔ قوی است. اینکه گاهی نقصی رخ می‌دهد، یعنی باید مسئلهٔ نقص را حل کنیم؛ نه اینکه بگوییم پس اصل نشانه هیچ ارزشی ندارد.

در همین دنیا هم همین‌طور است. ممکن است کسی در پانزده‌سالگی بمیرد، کسی در کودکی بمیرد، کسی در پیری به فراموشی برسد. این‌ها همه مسئله‌اند. اما اگر کل ساختار زندگی را ببینید، می‌بینید این ساختار مرتباً چیزی را می‌سازد، پرورش می‌دهد، پیچیده‌تر می‌کند، و به سوی نوعی فعلیت می‌برد. اگر همهٔ این‌ها بدون ادامه باشد، خود ساختار زیر سؤال می‌رود.

حضار: یعنی شما می‌گویید اگر همهٔ موارد مثل جنین سقط‌شده بودند، استدلال از بین می‌رفت، اما چون موارد استثنایی‌اند، فقط مسئلهٔ شر را ایجاد می‌کنند؟

تقریباً همین است. اگر همهٔ جنین‌ها سقط می‌شدند، دیگر نمی‌توانستید از اعضای جنین نتیجه بگیرید که جهانی بیرون هست که این اعضا در آن کار کنند. اما وقتی ساختار عمومی چنین است که جنین به دنیا می‌آید و اعضایش در جهان بیرون معنا پیدا می‌کند، موارد نقص، مسئلهٔ دیگری‌اند. در بحث دنیا و آخرت هم من همین را می‌گویم. اگر بنا بود هیچ رشدی، هیچ جهت‌داری و هیچ پتانسیلی دیده نشود، بحث فرق می‌کرد. اما ما رشد، جهت‌داری، پتانسیل و ناتمامی را می‌بینیم؛ حالا در کنار آن، مسئلهٔ شر و نقص هم داریم.

اینکه در آیه گفته می‌شود «مخلقة وغیر مخلقة»، اگر آن‌طور که برخی مفسران گفته‌اند اشاره‌ای به شکل‌گرفتن کامل و ناقص باشد، خیلی جالب است. گویی قرآن همان‌جا هم می‌گوید در این مسیر، نقص‌هایی ممکن است باشد؛ اما بحث اصلی را روی مسیر عمومی می‌گذارد، نه روی توضیح همهٔ نقص‌ها. ما هم همین کار را می‌کنیم: فعلاً به جریان اصلی نگاه می‌کنیم، نه به همهٔ مسئله‌های فرعی‌ای که باید در جای خودش بحث شود.

حضار: شاید اگر کسی به حد کمال رسیده باشد و بعد بمیرد، دیگر ناتمام نیست. مثلاً پیامبری که به کمال رسیده، اگر بمیرد، محصول نهایی سیستم بوده و تمام شده است. پس مرگ او نقص سیستم نیست؛ شاید فقط مرگ کسانی که به کمال نرسیده‌اند مسئله باشد.

به نظر من دقیقاً برعکس است. اگر پیامبری به کمال رسیده باشد و بعد نابود شود، این بزرگ‌ترین باگ سیستم است. شما انگار می‌خواهید از اینکه یک نفر به کمال رسیده، برای پوشاندن باگ‌های دیگر استفاده کنید؛ بگویید یک نفر محصول نهایی شد، بقیه به کمال نرسیدند، به جهنم. اما از نظر من، نابود شدن همان پیامبر، اگر جهان دیگری وجود نداشته باشد، از همه مشکل‌زاتر است. اگر موجودی به اوج کمال رسیده و بعد هیچ ادامه‌ای برای او نیست، این یعنی سیستم محصول برتر خود را نابود کرده است.

این شبیه همان جنینی است که به اوج رشد جنینی رسیده و درست در لحظهٔ تولد نابود می‌شود. این مشکل را باید حل کرد. من نمی‌فهمم چگونه می‌شود گفت اینجا مسئله‌ای وجود ندارد. اگر پیامبر را محصول نهایی سیستم بدانیم، نابودی او بدون جهان دیگر، نه تنها مشکل را کم نمی‌کند، بلکه آن را شدیدتر می‌کند.

حضار: شاید این فقط یک مسئلهٔ سخت باشد؛ مثل مسئلهٔ جنین سقط‌شده. یعنی نمی‌گوییم راه‌حلش حتماً جهان دیگر است، اما می‌گوییم مسئله‌ای سخت است و شاید راه‌حل‌های دیگری داشته باشد.

اگر منظورتان این است که این یک مسئلهٔ سخت است و باید توضیح داده شود، من با این موافقم. اما باید در یک چارچوب مشخص حرف بزنیم. وقتی داریم این استدلال را انجام می‌دهیم، فرض این است که جهانی هدفمند و کامل داریم؛ جهانی که حق و حقیقتی پشت آن است. در این چارچوب، باید بگویید اگر مرگ پایان همه چیز باشد، ناتمام ماندن این فرایند چگونه توجیه می‌شود.

ممکن است کسی بگوید راه‌حل تناسخ است؛ یعنی آدمی که به کمال نرسیده، دوباره به دنیا می‌آید و راهش را ادامه می‌دهد. این یک موضع دیگر است و می‌شود درباره‌اش جداگانه بحث کرد. من شخصاً هیچ‌وقت به موضوع تناسخ علاقهٔ زیادی پیدا نکرده‌ام و برایم خیلی جدی نشده که بنشینم مفصل درباره‌اش فکر کنم. اما می‌دانم این روزها برای عده‌ای این حرف‌ها جذاب است. اگر لازم باشد، می‌شود درباره‌اش صحبت کرد. نکته این است که اصل استدلال فقط می‌گوید مرگ نمی‌تواند پایان زندگی باشد؛ برای رد تناسخ، استدلال‌های دیگری لازم است.

در این بحث، من از مخاطب می‌خواهم موضع خودش را روشن کند. اگر از موضع کسی حرف می‌زنید که جهان را کامل و هدفمند می‌داند، پس باید پیامدهای آن موضع را هم بپذیرید. اگر از موضع کسی حرف می‌زنید که می‌گوید جهان اصلاً کامل نیست و هیچ حکمت و هدفی در آن نیست، آن بحث دیگری است. نمی‌شود در یک جمله از فرض کمال جهان استفاده کرد و در جملهٔ بعد، وقتی به مشکل رسیدیم، بگوییم شاید سیستم همین‌طور بی‌هدف باگ دارد و تمام.

برای همین، وقتی در بحث می‌گویید «این مثل جنین سقط‌شده است»، باید روشن کنید منظورتان چیست. اگر می‌خواهید بگویید این هم از موارد شر و نقص است و باید توضیح داده شود، حرف قابل فهمی است. اما اگر می‌خواهید بگویید چون موارد نقص وجود دارد، پس اصل استدلال دربارهٔ ناتمامی بی‌ارزش است، این دیگر نتیجه نمی‌دهد.

دربارهٔ پیامبر هم همین‌طور است. من نمی‌توانم بپذیرم که اگر پیامبری به کمال رسید و بعد نابود شد، این اشکالی ندارد. اگر او به کمال رسیده، تازه ارزش وجودی‌اش بیشتر است. نابودی چنین موجودی، اگر واقعاً نابودی نهایی باشد، از نابودی یک موجود نارس هم عجیب‌تر است. در مثال جنین هم اگر جنینی به کامل‌ترین مرحلهٔ جنینی برسد و درست در آستانهٔ تولد نابود شود، این از نابود شدن یک تودهٔ بسیار ابتدایی، برای حس ما، مسئله‌دارتر است. چون هرچه ساختار کامل‌تر شده، انتظار ادامه و ظهور آن بیشتر شده است.

حضار: شاید کسی بگوید پیامبر در همین دنیا مأموریتش را انجام داده و تمام شده است.

باز هم اگر جهان بعدی نباشد، معنای «تمام شدن» چیست؟ اگر منظور این است که یک کار اجتماعی کرده و دیگر تمام، این نگاه خیلی سطحی است. پیامبر فقط یک ابزار اجتماعی نیست که پیامی را رسانده باشد و بعد نابود شود. اگر انسان به کمال معنوی رسیده، خود وجود او ارزش دارد، نه فقط کارکرد بیرونی‌اش. اگر وجود او پس از رسیدن به کمال هیچ ادامه‌ای نداشته باشد، این با همان حس کمال و حقانیت جهان جور درنمی‌آید.

مرگ پیامبر و بزرگ‌ترین صورت ناتمامی

من نمی‌خواهم ادعا کنم این استدلال به صورت فرمال و ریاضی، همه را مجبور می‌کند جهان بعدی را بپذیرند. اما می‌گویم اگر از درون جهان‌بینی قرآنی، و حتی از درون یک نگاه حکیمانه به جهان نگاه کنید، مرگِ بی‌ادامه، هم در مورد نارس‌ها مسئله است و هم در مورد کامل‌ها؛ و شاید در مورد کامل‌ها شدیدتر.

یک نکتهٔ روش‌شناختی هم اینجا مهم است. وقتی می‌خواهید مخالفت کنید، باید معلوم باشد از چه موضعی مخالفت می‌کنید. گاهی آدم در بحث، یک جمله را از موضع کسی می‌گوید که جهان را حق و هدفمند می‌داند، جملهٔ بعد را از موضع کسی می‌گوید که جهان را پر از باگ و بی‌توضیح می‌داند، و جملهٔ سوم را از موضع کسی می‌گوید که اصلاً مسئله برایش مهم نیست. این بحث را مبهم می‌کند.

روشن کردن موضع مخالف در بحث

من از شما نمی‌پرسم اعتقاد شخصی‌تان چیست. ممکن است خود من هم در حال بازی کردن نقش باشم و همهٔ این حرف‌ها را برای روشن شدن بحث بزنم. مهم این است که در خود بحث، موضع را ثابت نگه داریم. اگر دارید از طرف کسی حرف می‌زنید که می‌خواهد استدلال من را نقض کند، باید تا آخر از همان موضع دفاع کنید. اگر می‌گویید «این جهان کامل نیست»، بسیار خوب؛ آن وقت دیگر نمی‌توانید از کمال جهان برای نقد من استفاده کنید. اگر می‌گویید «جهان کامل است»، باید پاسخ بدهید چرا این همه فرایند رشد، اگر مرگ پایان است، بی‌نتیجه می‌ماند.

در بحث امروز، یک لحظه احساس کردم مخالفت خوب پیش نمی‌رود؛ چون طرف مقابل بخشی از حرف من را قبول می‌کند و بعد می‌خواهد همان را علیه من به کار ببرد. انتظار من این بود که تا پای جان از موضع مخالف دفاع شود. این شوخی نیست؛ در بحث فکری، اگر قرار است نقضی پیدا شود، باید واقعاً از زاویهٔ مخالف جلو رفت. اگر وسط کار بگویید «بله، این بخش را قبول دارم»، بعد از همان قبول‌شده‌ها استفاده کنید، دیگر معلوم نمی‌شود مخالفت دقیقاً کجاست.

فرض کنید کسی می‌گوید جنین سقط‌شده نمونه‌ای است که نشان می‌دهد پتانسیل‌ها همیشه به فعلیت نمی‌رسند. من می‌گویم بسیار خوب، این مسئلهٔ سختی است. اما حالا باید بگویید این مسئلهٔ سخت را چگونه در چارچوب خودتان می‌فهمید. آیا می‌گویید کل سیستم بی‌حساب است؟ اگر چنین است، بحث توحیدی ما از اساس عوض می‌شود. آیا می‌گویید این نقص از جنس مسئلهٔ شر است؟ اگر چنین است، باید بپذیرید که مسئلهٔ شر، اصل جریان غالب نظم را از بین نمی‌برد. آیا می‌گویید جنین مرده هم ادامه‌ای دارد؟ آن هم بحث دیگری است. هر کدام از این موضع‌ها نتیجهٔ خاص خود را دارد.

همین دربارهٔ انسان کامل یا پیامبر هم هست. اگر کسی بگوید پیامبر در همین دنیا به کمال رسید و تمام شد، من می‌پرسم «تمام شد» یعنی چه؟ آیا کمال برای نابود شدن است؟ اگر کسی بگوید ارزش پیامبر در اثر اجتماعی اوست، من می‌گویم این نگاه، خود انسان را ابزار کرده است. اگر کسی بگوید پیامبر به کمال رسید و بعد به هیچ تبدیل شد، این از نظر من بزرگ‌ترین سؤال است. پس باید معلوم کنیم از کدام موضع حرف می‌زنیم.

در مثال جنین، یک نکتهٔ کلیدی این است که بعضی از پتانسیل‌ها اصلاً در رحم امکان تحقق کامل ندارند. پا برای راه رفتن ساخته می‌شود، اما رحم جای راه رفتن نیست. ریه برای تنفس ساخته می‌شود، اما جنین در رحم مثل انسان بیرون از رحم نفس نمی‌کشد. چشم برای دیدن جهان روشن بیرون ساخته می‌شود، اما آنجا محیط دیدن نیست. این‌ها فقط رشد نمی‌کنند که در همان‌جا مصرف شوند؛ دارند برای محیط دیگری آماده می‌شوند.

در زندگی دنیا هم من می‌خواهم همین را بگویم. ما استعدادهایی داریم که در اینجا کاملاً معنا پیدا نمی‌کنند. فقط بحث این نیست که من به دلیل گناه یا ضعف خودم از آن‌ها استفاده نکرده‌ام. البته این هم هست. اما علاوه بر آن، خود جهان فعلی ظرفیت ظهور کامل برخی از این استعدادها را ندارد. حقیقت اعمال در اینجا آشکار نمی‌شود. باطن آدم‌ها در اینجا به تمامی دیده نمی‌شود. آثار کامل بعضی اعمال حتی در زمان حیات فاعلشان رخ نمی‌دهد.

فکر کنید کسی کاری انجام می‌دهد که بعد از مرگش آثارش آشکار می‌شود. اگر مرگ پایان او باشد، آن آثار دیگر چگونه به او برمی‌گردد؟ در حالی که از نظر دینی، عمل از عامل جدا نیست. آدم کاری می‌کند و آن کار، در حقیقت، به خودش برمی‌گردد. اما در دنیا گاهی این برگشت آشکار نمی‌شود. این هم نشانه‌ای است از اینکه ساختار عمل و نتیجهٔ عمل، به جهانی نیاز دارد که در آن پنهانی‌ها آشکار شود.

از این جهت، تشبیه به جنین فقط دربارهٔ اعضای جسمانی نیست. دربارهٔ کل ساختار وجودی ماست. ما در اینجا چیزهایی داریم که کارکرد نهایی‌شان را نمی‌بینیم؛ همان‌طور که جنین اگر آگاهی داشت، شاید می‌دید اعضایی دارد که در آن محیط، به شکل کامل به کار نمی‌آیند. اگر او فقط رحم را جهان بداند، خیلی از آن اعضا اضافی یا ناقص به نظر می‌رسد. اما وقتی تولد رخ می‌دهد، معلوم می‌شود همهٔ آن‌ها برای جهانی دیگر آماده شده بودند.

در بحث جنین مرده، یک پیش‌فرض دیگر هم بود: اینکه جسم به‌کلی به هدر می‌رود. من مطمئن نیستم بتوانیم این را به این سادگی بگوییم. اگر کسی جهان بعدی را قبول داشته باشد، ممکن است بگوید حتی آن جنین هم ادامه‌ای دارد و آنچه در او شکل گرفته، بی‌ارتباط با ادامهٔ وجودش نیست. اگر کسی جهان بعدی را قبول ندارد، طبعاً می‌گوید همه چیز تمام شده است. اما این دقیقاً همان محل نزاع است.

بنابراین نمی‌شود در نقد استدلال، فرض کنیم که در مورد جنین سقط‌شده قطعاً هیچ ادامه‌ای نیست و بعد از همین نتیجه بگیریم که پتانسیل‌ها ممکن است به کلی هدر بروند. این پیش‌فرضی است که خودش نیاز به بحث دارد. من نمی‌گویم همین‌جا جواب کاملش را دارم؛ فقط می‌گویم نباید چیزی را که محل اختلاف است، بی‌سر‌وصدا مفروض بگیریم.

جسم، روح و فرض به‌هدررفتن

اگر از نگاه قرآنی نگاه کنیم، اصل وجود انسان با مرگ جسمانی تمام نمی‌شود. آن وقت حتی مواردی مثل سقط یا مرگ زودرس هم باید در افق بزرگ‌تری دیده شوند. اما اگر کسی از قبل بگوید فقط همین جسم است و وقتی از بین رفت همه چیز تمام است، آن دیگر موضع مادی است و باید کل بحث را از ابتدا با او پیش برد؛ از نظم، حق، هدفمندی و معنای آفرینش.

من می‌فهمم که برای بعضی از شما، چون ذهن‌های فرمال و ریاضی دارید، این نوع استدلال کمی غیرعادی به نظر می‌رسد. ممکن است انتظار داشته باشید که همه چیز به صورت گزاره‌های دقیق، مقدمات مشخص و نتیجهٔ الزامی دربیاید. من نمی‌گویم این کار بی‌ارزش است. اما گاهی در قرآن با نوع دیگری از استدلال روبه‌رو هستیم؛ استدلالی که شما را وادار می‌کند چیزی را ببینید.

قرآن وقتی از جنین حرف می‌زند، فقط یک مقدمهٔ منطقی خشک نمی‌سازد. تصویری می‌سازد. می‌گوید به خودتان نگاه کنید: از خاک، از نطفه، از علقه، از مضغه، از رحم، از کودکی، از بلوغ، از مرگ یا پیری. این تصویر، اگر درست دیده شود، در آدم حس ایجاد می‌کند. حس می‌کنید این مسیر نمی‌تواند همین‌جا بی‌ادامه بماند. شاید اگر بخواهید آن را کاملاً فرمال کنید، بخشی از قدرتش از بین برود.

مثال جنین هم همین‌طور است. اگر به جنین بگویید تو پا داری، پس حتماً زمینی بیرون از رحم هست، شاید از نظر صوری بگوید این نتیجه لازم نیست. اما اگر کل وضعیت جنین را ببیند، رشد مداوم اعضا را ببیند، محدودیت محیط را ببیند، و ببیند برخی اعضا در آن محیط کارکرد کامل ندارند، آن وقت احتمال جهان بیرون برایش بسیار قوی می‌شود. این استدلال، بیش از آنکه با فشار صوری جلو برود، با مشاهدهٔ ساختار جلو می‌رود.

من فکر می‌کنم آیات سورهٔ حج هم چنین کاری می‌کنند. بحث فقط این نیست که یک گزارهٔ منطقی بدهند. می‌خواهند آدم را به دیدن ساختار حیات و مرگ وادار کنند. وقتی این ساختار دیده شود، بعث دیگر یک ادعای دور و عجیب نیست؛ ادامهٔ معقول همان چیزی است که همین حالا در خودتان دیده‌اید.

پس اگر بخواهم تا اینجا حرف را جمع کنم، چند نکته داریم. اول، آیه به مراحل تحول انسان اشاره می‌کند و نشان می‌دهد زندگی ما از آغاز، یک مسیر ثابت و بی‌تحول نبوده است. دوم، این مسیر یک‌بار ما را از عالمی به عالم دیگر آورده است؛ از رحم به دنیا. سوم، در همان عالم اول، چیزهایی در ما ساخته شد که معنایشان در عالم دوم روشن شد. چهارم، در این عالم دوم هم چیزهایی در ما و در اعمال ما هست که معنایشان کامل در همین‌جا روشن نمی‌شود.

پنجم، اگر مرگ پایان همه چیز باشد، هم مرگ زودرس مسئله می‌شود و هم پیری و فرسودگی. حتی عمر طبیعی هم اگر به «أرذل العمر» و سپس نابودی ختم شود، پایان قانع‌کننده‌ای برای چنین نظام پیچیده‌ای نیست. ششم، وجود نقص‌ها و شرور، اصل این مشاهده را از بین نمی‌برد؛ بلکه مسئلهٔ دیگری است که باید در جای خودش حل شود. هفتم، جهان بعدی هم فقط ادامهٔ مکانیکی رشد نیست؛ محل آشکار شدن حقیقت اعمال و سرائر هم هست.

این مجموعه، به نظر من، استدلال قرآنی را قوی می‌کند. شاید از نظر فرمال، کسی بتواند دربارهٔ هر مقدمه‌اش بحث کند. اشکالی ندارد. اما از نظر مشاهدهٔ کلی، تصویر نیرومندی است: یک‌بار چنین گذری را تجربه کرده‌ایم، اکنون هم در جهانی هستیم که نشانه‌های گذر دیگری را در خودش دارد.

واقعیت این است که من قبل از جلسه هم فکر کردم که اصلاً وارد این بخش بشوم یا نه. از یک طرف، استدلالی که اینجا در آیات هست، به نظرم مهم و زیباست. از طرف دیگر، بیان کردنش آسان نیست؛ چون دقیقاً از جنس استدلال‌هایی نیست که ما معمولاً در فضای آموزشی و دانشگاهی عادت کرده‌ایم بشنویم. اگر جایی کتاب یا مقالهٔ خوبی می‌شناختم که این نوع برخورد قرآن را خوب توضیح داده باشد، ترجیح می‌دادم بگویم بروید همان را بخوانید یا لینکی معرفی کنم. اما چنین چیزی دم دستم نبود.

برای همین احساس کردم اگر این قسمت را رد کنیم و جلو برویم، به سوره جفا کرده‌ایم. آیه از جنین شروع می‌کند، و به نظر من همین شروع کردن از جنین، استدلال را بسیار قوی می‌کند. اگر فقط می‌گفت «مرگ پایان نیست»، شاید ما آن را یک گزارهٔ نقلی می‌شنیدیم. اما وقتی آدم را برمی‌گرداند به تجربه‌ای که خودش یک بار داشته، یعنی بودن در رحم و وارد شدن به جهانی دیگر، یک نوع اطمینان متفاوت ایجاد می‌کند.

البته شاید همین غیرعادی بودن باعث شد جلسه امروز به جلسه‌ای استثنایی تبدیل شود؛ جلسه‌ای که چند نفر بیشتر از معمول سؤال کردند و بحث از شکل بیان خطی بیرون آمد. این به نظرم اشکالی ندارد. گاهی چنین سؤال‌هایی کمک می‌کند معلوم شود دقیقاً کجای استدلال ابهام دارد، کجا تشبیه بیش از اندازه کشیده می‌شود، و کجا باید مرز میان مشاهده، استدلال، مسئلهٔ شر و بحث اعمال را جدا کرد.

من ادعا نمی‌کنم همهٔ چیزی که گفتم، به طور کامل و بی‌کم‌وکاست با متن آیه منطبق است. سعی من این بود که حداکثر ارتباط را با متن حفظ کنم. چیزی که مطمئن‌تر می‌شود گفت این است که آیه روی تحول، مرحله‌مندی، اجل، تولد، بلوغ، مرگ و أرذل العمر تأکید دارد. از همین مجموعه می‌شود این حس را گرفت که زندگی انسان، اگر فقط در همین قوس جسمانی خلاصه شود، پایان رضایت‌بخشی ندارد. این همان چیزی است که می‌خواستم برجسته کنم.

حضار: اگر قرار است جهان دیگری باشد تا کامل شویم، پس کسانی که وارد جهنم می‌شوند چه؟ آن‌ها که کامل نشده‌اند. قرآن می‌گوید بعضی‌ها در جهان بعدی هم دچار عذاب‌اند. پس آیا باز هم ناتمامی باقی نمی‌ماند؟

این بحث دیگر بحث قرآنی دربارهٔ بهشت و جهنم است و کمی از استدلال فعلی جداست. تصور کلی‌ای که قرآن از کل آفرینش، دنیا و آخرت می‌دهد، همان «إنا لله وإنا إلیه راجعون» است. من در بحث سورهٔ مریم هم مختصر توضیح دادم که این رجعت به خداوند، برای بعضی‌ها تبدیل به عذاب می‌شود و برای بعضی‌ها تبدیل به بهشت. به هر حال، «إنا إلیه راجعون» به نوعی استمرار دارد.

پرسش دربارهٔ بهشت، جهنم و کامل شدن در

این‌طور نیست که آدم‌ها با ورود به آخرت، ناگهان همگی به علم مطلق برسند یا همهٔ مراتب تمام شود. حتی در بهشت هم مراتب و درجات وجود دارد. در جهنم هم آدم‌ها حقیقت‌هایی را می‌بینند، اما این دیدن لزوماً به معنای کمال مطلوب نیست. رجعت به خداوند یعنی مواجه شدن با حقیقت، اما این مواجهه برای هر کسی یکسان نیست. برای کسی که خود را در مسیر حق ساخته، به صورت نعمت و قرب و روشنایی ظاهر می‌شود؛ برای کسی که با حقیقت دشمنی کرده، به صورت عذاب.

پس اینکه بگوییم جهان دیگر هست تا همه چیز به معنای یکسان و یکدست کامل شود، تعبیر دقیقی نیست. جهان دیگر برای ظهور حقیقت است؛ برای اینکه پتانسیل‌ها و اعمال و باطن‌ها در افقی دیگر معنا پیدا کنند. این ظهور ممکن است برای کسی کمال‌بخش و نعمت باشد، و برای دیگری عذاب و حسرت.

در همین آیات سورهٔ حج، تا اینجا هنوز وارد بحث اعمال نشده‌ایم. آیه بیشتر روی تحول و مراحل رشد تأکید دارد. اما بلافاصله بعد از این، تقسیم‌بندی‌هایی می‌آید و آدم‌ها از نظر نحوهٔ مواجهه با حق از هم جدا می‌شوند. به همین دلیل است که گفتم ادامهٔ آیات، شاید ادامهٔ همین استدلال باشد؛ یعنی ابتدا می‌گوید اصل ساختار حیات و مرگ را ببینید، بعد نشان می‌دهد انسان‌ها در برابر حق چه وضعیت‌های متفاوتی پیدا می‌کنند.

حضار: پس آخرت فقط ادامهٔ طبیعی رشد نیست؛ داوری و آشکار شدن اعمال هم هست؟

دقیقاً. اگر فقط ادامهٔ رشد طبیعی بود، بحث ناقص می‌ماند. دنیا با جنین از یک جهت شبیه است، اما از جهت اختیار و عمل، تفاوت دارد. ما در دنیا فقط رشد جسمانی و روانی نمی‌کنیم؛ انتخاب می‌کنیم، ظلم می‌کنیم، احسان می‌کنیم، کفر می‌ورزیم، ایمان می‌آوریم، و این‌ها باطن پیدا می‌کنند. جهان بعدی هم محل ادامهٔ ظهور استعدادهاست و هم محل آشکار شدن حقیقت اعمال.

برای همین است که تشبیه جنین را نباید ساده‌لوحانه گرفت. نمی‌گویم دنیا رحم است و آخرت فقط تولد است، به همان سادگی. می‌گویم قرآن با یادآوری جنین، ما را به تجربه‌ای نزدیک می‌کند: یک بار در جهانی محدود بودیم و نمی‌فهمیدیم برای چه آماده می‌شویم؛ بعد بیرون آمدیم و فهمیدیم بسیاری از چیزهایی که در آنجا ساخته می‌شد، برای اینجا بود. حالا در این دنیا نیز چیزهایی در ما ساخته می‌شود، و اعمالی انجام می‌دهیم، که ظهور کاملشان اینجا نیست.

یک نکتهٔ حاشیه‌ای هم بگویم. یکی از دوستان، از معدود کسانی است که ایمیل‌هایش را معمولاً می‌خوانم؛ چون تجربه کرده‌ام در ایمیل‌هایی که به آن فهرست می‌گذارد، گاهی نکات خیلی جالبی هست. یک بار ایدهٔ خیلی خوبی گفت دربارهٔ اینکه چرا بحث‌ها در مناظره‌های ایمیلی به ابتذال کشیده می‌شود.

نکته‌اش این بود که آدم‌ها وقتی با هم بحث می‌کنند، ناچارند اشتراکات را ملاک قرار بدهند. یعنی من وقتی با کسی بحث می‌کنم، مرتب مجبورم گزاره‌هایی را وارد بحث کنم که خیلی بدیهی‌اند و مطمئنم طرف مقابل هم قبول دارد. چون بحث باید از نقطهٔ مشترک شروع شود. اما همین باعث می‌شود بحث مبتذل شود. چون چیزهای مشترکی که همه کم‌وبیش قبول دارند، خیلی وقت‌ها سطح پایین و ساده‌اند. بحث از جایی شروع می‌شود، چند ایمیل رد و بدل می‌شود، و آخرش آدم‌ها دربارهٔ چیزهایی حرف می‌زنند که درست و غلط بودنشان دیگر چندان جان ندارد؛ خیلی ساده و مبتذل شده است. این ایده به نظرم خوب بود، هرچند امروز بحث ما کمی متفاوت است.

یک نکتهٔ دیگر هم بگویم. من با دقیق‌تر شدن مشکل ندارم، اما همیشه این ابهام وجود دارد که انگار دقیق‌تر شدن یعنی رفتن به سمت فرمال شدن؛ یعنی حرف را ریاضی‌وار و صوری بیان کردن. این تصور غلطی است که از آموزش‌هایی که دیده‌ایم در ما ایجاد شده: اینکه دقیق‌ترین فکر، فرمال‌ترین نوع حرف زدن است.

من قبلاً در گفتاری دربارهٔ نتایج فلسفی قضیهٔ گودل سعی کردم این نکته را بگویم. قضیهٔ گودل، به یک معنا، نقدی است بر این تصور که فرمال شدن و صوری صحبت کردن همیشه دقیق‌ترین و بهترین راه ارتباط با حقیقت است. استدلال قوی فقط استدلالی نیست که روی کاغذ بشود آن را به کامپیوتر داد و چک کرد. استدلال قوی گاهی شما را به مشاهده‌ای بسیار نیرومند می‌رساند.

قدرت استدلالی که اینجا هست، به نظرم در همین است که از جنین شروع می‌شود و توازی میان زندگی این دنیا و زندگی اولیه‌ای که یک بار از آن خارج شده‌ایم برقرار می‌کند. ممکن است از نظر فرمال، این تشبیه هیچ ارزش مستقیمی نداشته باشد. اگر بخواهید اصل موضوعی کنید و استدلال را به زبان صوری بنویسید، اینکه جنینی وجود داشته شاید مستقیم کمکی به ساختار صوری استدلال نکند. اما از نظر ایجاد حس و شهود، بسیار قوی است.

وقتی واقعاً حس می‌کنم زندگی قبلی‌ای داشته‌ام، در شرایطی که اصلاً نمی‌دانستم چه خبر است، و بعد وارد دنیای دیگری شده‌ام، حالا اگر در این دنیا هم نشانه‌هایی شبیه همان زندگی جنینی ببینم، و امکان تغییر بزرگی را ببینم که انگار ما را به جهان دیگری منتقل می‌کند، این می‌تواند برای من بسیار اطمینان‌بخش باشد. استدلال فرمال ممکن است چنین حسی ایجاد نکند.

حالا برگردیم به خود آیه. چیزی که در آیه به طور کلی گفته می‌شود این است که نگاه کنید: شما از خاک آفریده شدید، سپس از نطفه، سپس از علقه، سپس از مضغه، «مخلقة وغیر مخلقة»، بعد در رحم‌ها قرار می‌گیرید تا زمانی معین، سپس به صورت طفل بیرون آورده می‌شوید، بعد به مرحلهٔ بلوغ و شدت می‌رسید، و بعضی از شما می‌میرید و بعضی به «أرذل العمر» بازگردانده می‌شوید تا پس از دانستن، چیزی ندانید.

بیشترین تأکید آیه روی چیست؟ روی این است که این دوره، دوره‌ای پر از تحول بود. شما از چیزی به چیز دیگری تبدیل می‌شدید. مراحلی را طی می‌کردید، تا مدت محدودی هم قرار داشتید؛ اجلی برای آن دوره بود. اگر وارد بحث اینکه نطفه چیست، علقه چیست و مضغه چیست نشویم، اصل حرف این است که شما در حرکت بودید، در حالت تطور و تکامل بودید، و به جایی می‌رسیدید. اکنون در این دنیا هم همین حرف‌ها دوباره دربارهٔ شما گفته می‌شود. شما به دنیا می‌آیید و شروع می‌کنید به تحول پیدا کردن.

اگر من به حقیقت و کمالی که در کل این سیستم وجود دارد اعتقاد داشته باشم، وقتی می‌بینم حرکت‌ها و تحول‌هایی رخ می‌دهد، احساس می‌کنم محصولی در حال تولید شدن است؛ چیزی دارد به جایی می‌رسد. اما آیه می‌گوید آدم در این دنیا می‌آید، جسمش در سنی به اوج می‌رسد، بعد عده‌ای می‌میرند، و عده‌ای هم که ناگهان از دنیا نمی‌روند، نهایتاً به کجا می‌رسند؟ یک پیرمرد آلزایمری را نگاه کنید. اگر این پایان کار باشد و هیچ چیز دیگری نباشد، آیا برای شما مشکل ایجاد نمی‌کند؟ از رحم شروع شد، کودکی به وجود آمد، وارد دنیا شد، رشد کرد، و آخرش شد موجودی که به «أرذل العمر» رسیده، از آن طفلی که به دنیا آمده بود هم ناتوان‌تر شده، و حالا می‌میرد. این سیستم چه چیزی تولید کرده است؟

اگر واقعاً آخر این سیستم همین باشد که یا موجودات در میانهٔ راه از بین می‌روند، یا اگر زیاد عمر کنند به جایی می‌رسند که دیگر قوت و دانایی ندارند، حتی اگر پیامبر باشند، آخرش ضعف جسمانی، کم‌سو شدن چشم، از کار افتادن مشاعر، یا رسیدن به وضعیتی مثل آلزایمر است؛ آن وقت این جهان چه دارد تولید می‌کند؟ آیه دقیقاً همین را می‌گوید: «لکیلا یعلم من بعد علم شیئا». پس از دانستن، چیزی نمی‌داند.

این تصویر، اگر جهان بعدی‌ای وجود نداشته باشد، پرسش‌برانگیز است. مثل درختی است که میوه‌های بسیار عالی می‌دهد، اما هیچ موجودی نیست که آن میوه‌ها را بخورد؛ میوه‌ها روی درخت می‌مانند، می‌افتند، می‌پوسند یا خشک می‌شوند و از بین می‌روند. آیا احساس نمی‌کنید چیزی کم است؟

آیهٔ پنجم سورهٔ حج و تأکید بر تحول

به نظر من، آنچه در این آیه بر آن تأکید می‌شود، همین تکاملی است که در جنین رخ می‌دهد و بعد انگار ادامه‌اش در این دنیا باید به جایی برسد. اما واقعیت ظاهری این است که آدم‌ها یا در میانهٔ راه می‌میرند، یا اگر به پایان عمر برسند، پایانشان پایان متکاملی نیست. پایان عمر انسان‌ها نوعی «أرذل العمر» است. این خود پرسش ایجاد می‌کند که این سیستم چه چیزی می‌خواهد تولید کند.

اگر بخواهید خیلی از دور نگاه کنید، حتی دربارهٔ گیاهان و حیوانات هم چنین پرسشی ممکن است پیش بیاید. دربارهٔ گیاهان شاید بگویید چرخهٔ رشد و تولیدمثل دارند. دربارهٔ حیوانات هم من واقعاً با احترام یاد می‌کنم و فکر نمی‌کنم تصور رایج ما دربارهٔ زندگی حیوانات خیلی درست باشد. خیلی‌ها فکر می‌کنند حیوان روح ندارد یا هیچ چیز مهمی در زندگی‌اش نیست. من چنین تصوری ندارم. به نظر من دربارهٔ حیوانات هم می‌تواند همین حس وجود داشته باشد که نباید همه چیز این‌گونه تمام شود.

البته بعضی‌ها این را غیرعادی نمی‌دانند. اما من می‌گویم اگر از دور به سیستم نگاه کنید، همان پرسپکتیو دوری که سوره نسبت به انسان‌ها دارد، اینجا هم حفظ می‌شود. وقتی به زندگی انسان نگاه می‌کند، می‌بیند انسان‌ها در مراحل میانی رشدشان می‌میرند، یا اگر به مراحل نهایی برسند، به جای خوبی نمی‌رسند. پایان، پایان متکاملی نیست. اگر بگوییم جسم به وضعیت بدی رسید، اما چیزی در جایی دیگر به کمال رسیده و باقی مانده است، یعنی به جهان بعدی اعتقاد داشته باشیم، آن وقت می‌شود گفت تکامل به نحوی ادامه پیدا می‌کند. اما اگر مرگ پایان همه چیز باشد، به نظر می‌رسد سیستم به مقصد مناسبی نمی‌رود. انتهایش کمال نیست؛ بیشتر شبیه سقوط است.

من نمی‌دانم کسانی که به کمال و حقیقتی در جهان اعتقاد دارند، چگونه بدون جهان بعدی این را توجیه می‌کنند. البته عده‌ای اصلاً چنین احساسی ندارند؛ احساسشان این نیست که ما در جهانی بسیار حساب‌شده زندگی می‌کنیم. اما اگر کسی چنین حسی داشته باشد، همان‌قدر که نابود شدن جنین در آستانهٔ تولد عبث به نظر می‌رسد، کل این سیستمی هم که در دنیا می‌بینیم، اگر ادامه‌ای نداشته باشد، عبث به نظر می‌آید. آدم‌ها زندگی می‌کنند، رشد می‌کنند، عده‌ای می‌میرند، عده‌ای هم آخرش به پیری و ناتوانی می‌رسند. اگر جهان بعدی وجود نداشته باشد، این سیستم چه چیزی تولید می‌کند؟

فکر می‌کنم در جلسهٔ آینده ادامهٔ این بحث را بگویم. فعلاً شاید فقط مقدمه‌اش گفته شد. احساس من این است که آن تقسیم‌بندی سه‌گانه‌ای که بعد از این آیات می‌آید، به نوعی ادامهٔ همین استدلال است. وقتی می‌گوید خداوند حق است، و بعد سه قسم زندگی را نشان می‌دهد، انگار همان چیزی است که من می‌گویم. در قرآن، ناتمامی انسان بیشتر با اعمال سنجیده می‌شود: اینکه آدم‌ها کار خوب می‌کنند یا کار بد. اما تا اینجا، وقتی از جنین و مراحل رشد صحبت می‌کند، هنوز وارد محتوای اعمال نشده است. فعلاً اصلاً کار ندارد که مردم کار خوب می‌کنند یا کار بد. فقط از دور نگاه می‌کند و می‌پرسد این سیستم چه می‌کند و به کجا می‌رسد.

به ذهن من می‌آید که در جلسهٔ آینده می‌شود نشان داد این بخش، علاوه بر اینکه خودش تصویرسازی مستقلی است، ادامهٔ نوعی استدلال هم حساب می‌شود. من واقعاً از اینکه سؤال کردید ممنونم. نصف وقت را خودم به حرف‌های دیگر زدم و نصفش را شما سؤال کردید، اما همین سؤال‌ها باعث شد بعضی نکات دقیق‌تر شود.

بعضی از حرف‌هایی که می‌زنیم ممکن است شبیه استدلال به سود تناسخ به نظر برسد. یعنی کسی بگوید اگر نتیجه این است که مرگ نمی‌تواند پایان زندگی باشد، پس شاید زندگی مثل مارپیچ تکرار شود و دوباره از نو شروع کنیم. برای رد تناسخ احتمالاً استدلال‌های دیگری لازم است. همان‌طور که گفتم، شخصاً هیچ‌وقت خیلی به موضوع تناسخ علاقه پیدا نکرده‌ام که برایم مسئلهٔ اصلی شود، اما می‌دانم این‌گونه چیزها گاهی مد می‌شود و برای عده‌ای جالب است. اگر لازم باشد، بعداً می‌شود درباره‌اش حرف زد.