خلاصهٔ این جلسه و سپس متنِ کاملِ پیادهشدهٔ درسگفتار در ادامه آمده است.
واژهٔ «ساعت» و نسبت آن با مرگ و قیامت
در جلسه قبل بیشتر دربارهی شباهتهای بین به اصطلاح احوال قیامت و احوال مرگ صحبت کردم. مخصوصاً تأکید کردم که واژهٔ «ساعت» در قرآن به نظر میرسد در هر دو مورد استفاده میشود؛ یعنی گاهی به وضوح درباره قیامت، به معنای تحول کلی در جهان، به کار رفته و گاهی هم به گونهای است که بیشتر به مرگ انسانها اشاره دارد. من از نظر لغوی این واژه را بررسی کردم و شاید بهترین ترجمه برای «ساعت» با توجه به کاربردی که در قرآن دارد، این باشد که بگویم تقریباً همه آیههایی که «ساعت» در آنها آمده، به نوعی به معنای زمان وقوع یک رویداد مهم است.
فرض کنید «ساعت» مانند «وقت» به کار میرود؛ مثلاً میگوییم «وقتش نشده» یا «هنگامی که وقتش شود، دنیا اینگونه خواهد شد». «ساعت» در برخی جاهای قرآن با الفاظ خاصی به کار نرفته که معنای یک دوره کوتاه زمانی داشته باشد، بلکه به نظر میرسد مربوط به زمان یا دورهای کوتاه است. به نظرم اگر بخواهیم ترجمه کنیم، «ساعت» میتواند به معنای «وقت» یا «هنگام» باشد. از این نظر میگویم که در ترجمه باید سعی کنیم واژهای به کار ببریم که در همه کاربردها بتوان آن را با تغییر شکلهایی به کار برد. این کار سخت است، چون «ساعت» واژهای فارسی است که بتوان با آن جملات درست و معنیدار ساخت.
من روی واژهٔ خاص «ساعت» به عنوان اصطلاح قرآنی فقط در جلسه قبل صحبت کردم و مثالهای زیادی ندادم. حالا میخواهم چند آیه را بیان کنم که لزوماً در همه آنها مفهوم «ساعت» به معنای قیامت نیست، بلکه به شباهتهایی بین قیامت و مرگ اشاره دارد.
یکی از این آیات، آیه ۱۰۷ سوره یوسف است که میگوید: «آیا ایمن شدهاند که عذاب پوشاننده از جانب خدا بر آنها نازل نشود؟» این آیه ذهن آدم را بیشتر به این سمت میبرد که منظور، نزول عذاب یا مرگ است، نه قیامت. به نوعی به قوم میگوید: «آیا شما ایمن شدهاید که عذاب پوشاننده از جانب خدا بر شما نازل نشود؟» این آیه شبیه آیههایی است که درباره نزول عذاب برای قوم نوح یا قیامت صحبت میکنند.
أَفَأَمِنُوٓا۟ أَن تَأْتِيَهُمْ غَٰشِيَةٌۭ مِّنْ عَذَابِ ٱللَّهِ أَوْ تَأْتِيَهُمُ ٱلسَّاعَةُ بَغْتَةًۭ وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ
آيا ايمنند از اينكه عذاب فراگير خدا به آنان دررسد، يا قيامت -در حالى كه بىخبرند- بناگاه آنان را فرا رسد؟
همچنین آیه ۸۵ سوره حج را اگر در ترجمهها نگاه کنیم، میبینیم که همه ترجمهها اشاره دارند که مرگ آنها فرا خواهد رسید، نه اینکه قیامت به پا شود. این آیه به پیامبر دلداری میدهد که «ساعت میآید»، پس صبر کن. این دلداری به پیامبر است که روز قیامت خواهد آمد و دعوت به صبر است. بعد از اطمینان دادن به اینکه «ساعت» خواهد آمد، چقدر همه چیز آرام میشود.
به نظرم در اینجا شاید معنی نزدیکتری این باشد که «آن روز معهود فرا خواهد رسید».
آن روز معود برای پیامبر روز پیروزی است یا اینکه خود پیامبر خلاصه یک روزی از این دنیا میرود. مثل اینکه دارید میگویید مدت زیادی مبقطی هستی، سب کن. این خیلی معنیدارتر است تا گفتن اینکه مثلاً اگر من بگویم که یک روز قیامت برپا خواهد شد، پس تو سب کن. یک خورده معنایش خوب در نمیآید. بهتر است چند آیه دیگر را که لزوماً در مورد ساعت نیستند، بررسی کنیم. سوره انعام، آیه چهل و چهل و یک، در این دلایل دیگر، بعضی از آنها به نظرم جالب آمد. این آیات دقیقاً میگویند: «قول ارأیتکم آتاکم عذاب الله أو أتتکم الساعة» یا «الساعة تأتیکم»، میبینید که «آتاکم» یعنی بر شما آمده است عذاب الله یا «أتتکم الساعة» یعنی ساعت شما آمده است. «تدعون غیر الله» آیا غیر خدا را میخوانی اگر صادق هستی؟ این باز شبیه همان آیهای است که در سوره یوسف بود. یک جوری عذاب خدا را کنار ساعت گذاشته است و حالا به نظرم میآید که اینجا ترجمه کردنش به قیامت سختتر است؛ یعنی یک چیز نزدیکی است که محبوب به خودشان را ترجمه بکند.
یا با سوره اعراف، آیه ۱۸۲، پنج من آیه را به این دلیل میگویم که اینجا یادداشت کردم که یک چیزی شبیه همان کاربردی که برای ساعت در این آیات دیدید، اینجا هست. با «واجه اجل» یک چیز دیگری است که در واقع من علت یادداشت کردنش این است که یک آلترناتیو برای این حرف باشد که دقیقاً به مرگ اشاره میکند. «واجه اجل» برای امتها به کار میرود، برای چیزها به کار میرود، برای اشخاص هم به کار میرود. هر چیزی یک عجل دارد، یک مدت زمانی هست که وقتی به آن میرسیم، دیگر مثلاً عجل تمام میشود و کار تمام است. نگاه نمیکنید و شاید که عجلشان نزدیک شده است. عجل قطعاً منظور قیامت نیست ولی ساعت میتواند اشاره به هر دوی آنها باشد. ترجمهها گاهی مرگ میگیرند، گاهی قیامت میگویند، در حالی که من احساس نمیکنم اگر همیشه هم به معنای قیامت بگیریم، هیچ آیهای نیست.
یک مثالهایی هست؛ مثلاً شما در همین «غاموس» و قرآن، کتابی که واجهها را توضیح میدهد نگاه کنید، آنجا صراحت هم میگوید که گاهی به معنای مرگ است و بعد چند آیه مثال زده است، مثلاً همان آیه سوره یوسف. به نظر من هیچ جا نیست که یک جور صراحت داشته باشد که نتوانید قیامت ترجمه بکنید، ولی شاید نزدیکتر باشد به اینکه مثلاً یک چیز، یک وقتی موعدی نزدیکتر از قیامت هم در نظر بگیرد. مثل در واقع همان اصطلاحاتی که مرگ یک جور قیامت صغرا است و خود قیامت قیامت کبرا است. این در اصطلاحات عرف و نام هست که مرگ هم یک جور قیامت فردی دیگر است.
من دفعه قبل در واقع همین را سعی کردم بگویم که چه این مفهوم مشترک بودن مرگ و قیامت در واجه ساعت را قبول داشته باشید یا نداشته باشید، به دلالت خیلی واضحی احوال مرگ و احوال قیامت یک اشتراکاتی دارد که دلیلش هم یک نظام نمادین کلی است. سعی کردم بگویم که در جهان ما یک جور تناظری به اصطلاح حکمها بین عالم صغیر و عالم کبیر هست؛ یعنی انسان عالم صغیر است که هر چیزی در درون انسان هست انگار در بیرون یک متناظری دارد و برعکس. بنابراین مثلاً فرض کنید که قیامت صغرا و کبرا میگویند یا مرگ متناسبش در عالم خارج یک جوری تحول نهایی است که...
در جهان، وقتی بخواهیم دربارهی هر چیزی که در مرگ اتفاق میافتد صحبت کنیم، این موضوع یک تناسب یا تناظر دارد یا برعکس. فکر میکنم این دقیقاً همان چیزی است که من به آن علاقه دارم و میخواهم خیلی دقیقتر به جزئیات آن بپردازم. به نظر من، این نوع تناسبها نیازمند درک بسیار عمیقی هستند. این تناظر بین عالم صغیر و تبیر وجود دارد و ممکن است برای برخی افراد پیچیده و مبهم باشد، به خصوص اگر بخواهند خیلی دقیق و جزئینگرانه به آن بپردازند بدون اینکه حس درونی آن را داشته باشند. در استعارهها، تمثیلها و تشبیهها، انسانها باید یک فهم عمیق داشته باشند تا بتوانند این تناظرها را درک کنند. همانطور که فرض کنید هیچگاه نمیتوانید تفسیر رویا و تمثیلهای ناخودآگاه را با درست کردن یک دیکشنری به کسی آموزش دهید؛ آدم باید حس درونی آن را داشته باشد تا بداند این نما به این معناست یا نیست. شاید خیلی عمیقتر از این باشد که یک نفر بتواند برخی از تناظرهای تمثیلی در عالم را، مثلاً بین انسان و جهان، درک کند. این نیازمند یک درک بسیار عمیق است تا بفهمد کجاها باید تناظر وجود داشته باشد و کجاها نباید باشد. عالم صغیر ویژگیهای خاص خود را دارد. مثلاً اگر کسی به عالم صغیر نگاه کند، ما مو داریم؛ موی عالم کبیر کجاست؟
نسبیت، ناظرها و تجربهٔ مشترک جهان
مثلاً چه چیزی با اعضای انسان در آلم کبیره متناقض است؟
یعنی یک مقدار این که چگونه باید نگاه کنیم و کجا در عالم صغیر باید نگاه کنیم تا در عالم کبیر مشابه آن را ببینیم، خیلی چیز روشن و استانداردی نیست که مثلاً من بیایم و تبدیل هندسی معرفی کنم که هر طور یک به یک چیزی را از اینجا به آنجا ببرد. بنابراین، همانطور که گفتم، نیاز به یک جور فهم خاص دارد. دقیقاً عرفاندان یک نفر باید به این معنا برسد که این تناسخ از اینجا میآید، یعنی هر دو از یک منبع آمدهاند؛ زیرا اگر آن جای اصلی را که به اسماء و صفات خدا مربوط است، بفهمید، آن وقت شاید این تناسخ برایتان روشن شود که چرا وجود دارد و کجاها باید دنبال متناظر بگردید و با چه کیفیتی. به هر حال، یک نوع ذوق خاص عرفانی لازم است تا یک نفر وارد این بحثها شود.
من یک مقدار مشکل این را دارم که اگر خیلی وارد جزئیات شویم، ممکن است سؤالهای غیرمتعارف پیش بیاید. ولی با این حال، من دفعه قبلی مثالهایی زدم و شاید در همین جلسه هم چند مثال بگویم که چگونه میتوانیم این را درک کنیم که احوال قیامت با احوال مرگ انسان، یعنی قیامت صغرا و کبرا، شباهتهایی با هم دارند؛ نه اینکه همه چیزشان دقیقاً متناظر باشد.
من یک نکته را قبلاً گفتهام و آن این است که وقتی به جهان نگاه میکنیم، چیزهای معنیداری میبینیم؛ مثلاً اینکه جهان درون ما با جهان بیرون ما شباهتهایی دارد. فرض کنید اگر ما در این دنیایی که زندگی میکنیم، در عالم انسانی زن و مرد داریم، در آن عالم کبیر هم مثلاً ماه و خورشید وجود دارد که به نظر میرسد متناظر با نر و ماده هستند؛ یعنی ماه تمثیلی از زنانگی و خورشید تمثیلی از مردانگی است. خیلی چیزهای دیگر هم هست. یعنی شما تمام این عالم انسانی را که نگاه میکنید، انگار در عالم کبیر هم پدیدههای مشابه وجود دارد.
وقتی به درون خودمان نگاه میکنیم، چیزهای مشابهی میبینیم. من یک بار توضیح کلی دادهام و میخواهم الان همان را تکرار کنم که شاید اینگونه به یک معنا همه موجودات وقتی به جهان نگاه میکنند، یک چیزی میبینند؛ نه اینکه همین خورشید و ماه را ببینند. من به عنوان یک انسان وقتی به جهان نگاه میکنم، جهانی را میبینم که انگار برای من ساخته شده است. نیازهایی که در درون من هست، در بیرون پاسخگو هستند. اگر من مثلاً دهان دارم، بیرون غذایی هست؛ یک جور حالت ارتباط بین من و جهان خارج وجود دارد. این ارتباط بسیار کامل است، به طوری که من به عنوان یک موجود میتوانم فرض کنم انگار دنیا برای من ساخته شده است.
ممکن است دچار این شبهه شوم که من در مرکز عالم واقع هستم؛ همانطور که قرنها مردم به معنای جغرافیایی و مکانی به این شبهه دچار بودند. یعنی به دنیا نگاه میکردند و احساس میکردند که زمین مرکز عالم است. من فکر میکنم که مثلاً سنگها هم وقتی به دنیا نگاه میکنند، احساس میکنند دنیا برای آنها ساخته شده است و شاید شما دچارین شبهه شوید که آنها هم در مرکز عالم هستند. یعنی آن چیزی که در جهان وجود دارد، این است که انگار...
خداوند هر چیزی را به میزانی ساخته است که آن موجود قادر به درک آن باشد. جهانی که هر موجود میبیند، بسیار متناسب با خودش است؛ انگار جهان برای همان موجود خاص ساخته شده است. شاید بتوان گفت که بین عالم بالا و عالم پایین، برای همه موجودات، یک «پنازور» یا حد وسطی وجود داشته باشد. به گونهای، مثلاً فرض کنید موجودات زنده به معنای موجوداتی هستند که به نوعی زندگی میکنند و همه موجودات در دنیا به اندازه شعور خودشان درکی دارند. در واقع، جهانی را که در بیرون از خودشان میبینند، به شکل یک حالت تمثیلی و با شباهتهایی ادراک میکنند.
یک نکته جالب که در فیزیک قرن بیستم پیش آمد، کشف نظریه نسبیت بود. نظریه نسبیت درباره ذرات فیزیکی بیان میکند که حرکتی که من انجام میدهم، معادل و مشابه حرکات دیگر ناظرها است. یعنی هر ناظری که در دنیا وجود دارد، به عنوان کسی که اندازهگیری میکند، جهانی را که میبیند و قوانینی را که به دست میآورد، ممکن است با دیگران متفاوت اندازهگیری کند، اما قوانین جهانی که به دست میآورد، برای همه ناظرها ثابت است. نظریه نسبیت میگوید که قوانین جهان باید به گونهای باشند که برای همه ناظرها ثابت به نظر برسند.
نمونههایی از آیات قیامت و احوال مرگ
این واقعاً پدیدهای عجیب است؛ معنای ناظر بودن این است که به دلیل نوع حرکت نسبی که نسبت به شما دارم، همه اندازهگیریهایی که انجام میدهم با اندازهگیریهایی که شما انجام میدهید متفاوت است. طولها، زمانها و چیزهای دیگر به شکل متفاوتی به دست میآیند. ساعت من ممکن است به گونهای کار کند و ساعت شما به گونهای دیگر. اما در نهایت، وقتی قوانین را مینویسیم، جهانی یکسان را میبینیم و قوانینی یکسان را به دست میآوریم. جهان به گونهای طراحی شده است که ناظرها به نتایج مشابهی درباره جهان میرسند و اختلافی در سطح قوانین مشاهده نمیشود.
این دقیقاً زمانی است که اگرچه اختلافاتی در سطح مشاهدات وجود دارد، اما در سطح قوانین اختلافی نیست. شاید بتوان گفت که قانون نسبیت به طور کلی فلسفهای است که در همه موجودات وجود دارد. شاید معنای این که همه جهان را یکسان میبینند و تجربه میکنند، این نیست که مثلاً سنگ هم همان مشاهدات من را انجام میدهد، بلکه انگار در یک سطح بالاتر، همان چیزی را میبیند که من میبینم.
دلیل این امر از نظر دینی این است که همه ما به نوعی با خداوند مواجه هستیم. به این معنا که همه تجربیاتی که داریم، انگار در خداوند زندگی میکنیم و تجربه میکنیم. عارف کسی است که میتواند مشاهدات خود را به اسما و صفات الهی نسبت دهد. بنابراین، چیزی که من میبینم، در واقع همه چیزهایی که میبینم، در تحلیلی به اسما و مراتب اسما بازمیگردد و انگار رابطهای بین این اسما و صفات وجود دارد که اینگونه جلوه کرده است.
موضوع این است که همه همین را میبینند؛ حتی سنگ هم به نوعی همین را میبیند، ستارهها هم رب خودشان را میبینند و رب آنها همان رب من است. فقط تفاوت این است که هر کسی به میزان وجودی خودش میتواند این اسما و صفات را درک کند و همه اسما و صفات را نمیبیند. نمیدانم، شاید این تخیلات وجود داشته باشد، اما لزوماً...
خداوند به آن معنایی که برای انسان تجلی میکند، با همه اسما و صفاتش، آنجا تجلی نمیکند، اما آن چیزی که میبینند، حالا در قم میتوان گفت که با همدیگر قابل تطبیق است. نهایتاً اگر برسند از این بخش، مرقله اسما و صفات هم بگذرند، مثلاً به خود اسم جامعه برسند، همه به یک چیز رسیدهاند. میخواهم بگویم که به هر حال این اتفاق نسبتاً عجیبی که شاید برای ما میافتد، این است که چیزهایی در عالم انسانی وجود دارد. آسمان بالای سرمان را که نگاه میکنیم، همچون چیزی مشابه، جوری انگار تنظیم شده است. این همان نکتهای است که عدهای احساس میکردند خداوند همه چیز را برای انسان خلق کرده است. هنوز هم خب، عدهای این باور را از طریق دینی دارند که انسان به یک معنایی در مرکز آفرینش قرار دارد، برای اینکه مثلاً فرض کنید احوال من جوری در آسمانها انگار بازتاب پیدا میکند. من وقتی به آسمان نگاه میکنم، خورشید میبینم، ماه میبینم؛ مثلاً فرض کنید در آن خودم که نگاه میکنم، جسم میبینم و مثلاً یک مرحله بالاتر از جسم، جوری معنوی، عالم معنوی میبینم. به عالمم که نگاه میکنم، زمین و آسمان را میبینم و اله آخر این تناظرها جوری به نظر میآید که انگار همه چیز تنظیم شده برای من. ولی استدلال خوبی نیست اگر کسی اینگونه استدلال کند که ما در مرکز عالمیم یا جهان برای ما خلق شده است، زیرا این منافات دارد با اینکه بقیه موجودات هم همین تجربههای مشابه را داشته باشند؛ آنها هم به زمین و آسمان خودشان نگاه کنند و ببینند که به نظر میرسد همه چیز برای آنها خلق شده است، همه چیز مثلاً مشابه آن چیزهایی که من دارم، این را در درون و بیرون خودم ببینم.
پس من این لحظه را گفتم که یک حقیقت کلی وجود دارد که همه موجودات، چون غرق در خداوند هستند و آن چیزی که با آن مواجهاند خداوند است، به نوعی همه یک تجربه را انجام میدهند. به شرط اینکه از آن مشاهدات سطح پایین مثل اندازهگیریهای فیزیکی گذر کنند و به یک سطح بالاتر بیایند؛ مثلاً مانند کاری که فیزیک انجام میدهد که از مشاهدات به قوانین بیرونی میرسد. آن قوانین ثابت هستند و به نظر وابسته نیستند، ولی خود مشاهدات وابسته به نظر است. شاید بتوان گفت همه موجودات در یک چنین قانون نسبیتی در واقع صدق میکنند. من نوشتم اصلاً یک موردی هست، جایی که در مورد قیامت است و همینطور بخوانیم، من یک چیزهایی که به ذهنم میرسد بگویم. مثلاً سوره قیامت، تکفیر خیلی فرق نمیکند؛ یک جاهایی در قرآن هست، مخصوصاً در جزوی که دو جزء آخر قرآن است که درباره قیامت و احوال قیامتی صحبت میکند. من در فقرم اینگونه شفاهی بدانیم که به جای خاصی اشاره کنم، یک چیزهایی گفتم.
مثلاً یک سوره را چند آیه پشت سر هم بخوانیم و سعی کنیم تناظرهایی پیدا کنیم؛ مثلاً سوره قیامت و سورههای بعدی مثل تکویر و انفطار و اینها همه یک مجموعهاند. ما سورههایی داریم که در این اواخر، احوال قیامت را بهواقع بیان میکنند. مثلاً در سوره قیامت میگوید: «فریضا برقل بسر و خسفل غمر». این شروع سوره است و میگوید، یعنی روز قیامت، اولین توصیفش این است که «فریضا برقل بسر». به نظر میرسد به یک چیزی در انسان اشاره دارد و «خسفل غمر» هم دربارهی چیزی است. من فکر میکنم که آدم انتظار دارد بگوید «فریضا کسفل شمس» و «خسفل غمر»؛ یعنی «بسر» با «شمس» یک نوع تناظر دارد. اولین توصیف دربارهی «بسر» در انسان است. آن روز روزی است که «برقل بسره» یعنی چشم برق میزند و «خسفل غمر» یعنی ما میدانیم که خورشید همان روز خاموش میشود، ولی اینجا از حالت انسانی به حالت طبیعی اشاره میکند. جمعه از شمس و بلغمر، اگر فرض کنیم، مثلاً من واقعاً نمیخواهم هیچ چیزی بگویم، اینجا خیلی این آیات طولانی نیست، برویم سوره دیگری هم نگاه کنیم: جمعه از شمس و بلغمر اصلاً از در طبیعی یعنی خورشید و ماه با هم جمع میشوند. فهمیدن اینکه اتفاق طبیعی که دارد به آن اشاره میشود دقیقاً چیست، کمی سخت است، ولی اتفاق درونیاش چه میتواند باشد؟ اگر شمس و غمر مثلاً به معنای نرینه و مادینه در عالم انسانی باشد، نماد این دو باشد، مثل این است که در مرگ اگر بخواهیم دنبال تناظر بگردیم، جمعه شمس و غمر مثل این است که در درون انسانها آن بخش مادینه و نرینه، مثلاً آن قسمت تفکر و آتش و اینها، با هم یکی میشود. مثل اینکه جنسیت منحل میشود در زمان مرگ، این اتفاق میافتد؛ دیگر جنسیت به معنای واقعی کلمه منحل میشود. یعنی انسان میمیرد و دیگر مرد و زن و اینها برایش معنی ندارد. جسم که متلاشی میشود، چیزی که از انسان باقی میماند، روح است که زن و مرد نیست. زنانگی و مردانگی بسیار این است که من خیلی به آن استناد زبانی دارم؛ این است که روح روی چه مرکبی سوار است. این مرکب که از بین برود، روح زن و مرد ندارد. پس در قیامت چه برداشتی داریم؟
بله، به نظر میرسد که برد مثلاً سورهای از قرآن مانند سوره شمس، کوثر، نازعات، انکدر، جبال و سور دیگر را برداشتهاند. در قرآن آیاتی وجود دارد که جبل (کوه) را معمولاً در تناظر با عالم انسانی و عالم بیرون قرار میدهند. جبل را به منابع «انیت» نسبت میدهند؛ انیت یعنی آن حس یا چیزی که به نوعی باعث ثبات میشود، زیرا کوه در زمین باعث ثبات است. منابع توصیفی که قرآن ارائه میدهد، مانند فرشتگان، این تعابیر تمثیلی و تعویلی آیات است؛ مثلاً وقتی موسی رفت و گفت: «خدایت را ببینم»، خداوند فرمود: «نمیتوانی مرا ببینی، اما کوه را ببین.» سپس میگوید وقتی خداوند در کوه تجلی کرد، کوه لرزید و شکست. عارفان و مفسران میگویند که این انیت موسی از بین رفت، نه اینکه آنجا کوهی وجود نداشت. معنای درونی این است که در اصل این واقعه، آن انیت یا منیت اصلاً وجود نداشته است و در واقع تجلی الهی باعث از بین رفتن آن میشود. این یک تفسیر عرفانی است که در برخی از تفسیرهای عرفانی قرآن میتوانید مشاهده کنید.
پرسش دربارهٔ تمثیل و قاعدهٔ خواندن قرآن
همچنین در قرآن توصیفی درباره قیامت آمده است؛ مثلاً میگوید: «وَعِزَّتِ الْجِبَالِ وَسُيِّرَتْ»، که توصیف قیامت است؛ یعنی کوهها حرکت میکنند، زمین صاف میشود، کوهها از بین میروند. این اتفاق با تعبیر جبل در مرگ مرتبط است؛ به این معنا که انیت انسان از بین میرود. اگر کسی برای خودش هویتهایی قائل باشد، هویتهایی که مرتبط با اسم و روابط بین انسانها است، مثلاً کسی خود را رئیس جمهور بداند، وقتی میمیرد دیگر نه رئیس جمهور است و نه چیز دیگری. منیت دارم به خاطر اینکه در جمع زندگی میکنم و نسبتی با جمع دارم؛ رابطهام که با جمع برقرار است، که وقتی این رابطه از بین برود، منیت هم دیگر به درد نمیخورد. اسمم را روی خودم گذاشتهام، به چیزی که دارم اشاره میکنم به عنوان خودم، و اسم خودم نوعی هویت من در مقابل دیگران است. وقتی دیگران نیستند، آن هویت هم نیست.
البته نمیخواهم بگویم که همه چیزهایی که هویت ما را تشکیل میدهند، کاملاً از بین میروند. ما معمولاً متوجه نیستیم که هویتمان چقدر وابسته به دیگران است. فکر میکنم بسیاری از مردم متوجه نیستند که هویتشان تا چه حد وابسته به دیگران است؛ یعنی من، تا حد زیادی، انعکاسی از چیزی در چشم دیگران هستم که برای من چنین هویتی میسازد و از ابتدا هم وجود نداشته است. هر بار که به این موضوع میرسم، میگویم که ژاک لاکان درباره این مسائل صحبت کرده است. بخشی از مباحث روانکاوی لاکان همین است که چگونه این شکل میگیرد؛ چیزی که ما به آن ایگو یا هر چیز دیگری میگوییم، چگونه شکل میگیرد. او معتقد است که مرحلهای به نام «مرحله آینهای» وجود دارد که انگار ما انعکاس وجود خودمان را در جایی میبینیم و سپس این هویت را برای خودمان میسازیم. جالب این است که در روانکاوی لاکان، این مرحله شروع یک انحراف است؛ یعنی مانند یک اشتباه است، نه اینکه چیزی درست و واقعی رخ دهد. این انعکاس در آینه، به معنای واقعی کلمه، در چشم مادر یا در چشم دیگران است؛ من دیگری به من نگاه میکند و من در این نگاه هویتی پیدا میکنم. این میتواند مانند نگاه کردن و بازتاب خودم در آینه باشد. به هر حال، این موضوع به این شکل است.
فرض کنید کوهها و صاف شدن سطح زمین که در برخی آیات آمده است. در سوره تکدیر گفته میشود «وعزل جبال» و «سویر» اشاره به زمین ندارد، اما در یکی دو جای دیگر چنین اشارهای وجود دارد. اینها هم به نوعی شاید با تمثیلی که عرفا درباره جبل و عرض در نظر میگیرند، سازگار باشد؛ یعنی با احوال مرگ نسبت داشته باشد. اگر دریاها تمثیل منبع عظیم باشند، حالا به قول روانکاوان ناخودآگاه جمعی ماست، از ال بهار و سجرت و از شمس و کورورت به همین شکل خیلی تناسب دارد؛ یعنی آن بخش خداگاهی، آن بخش خداگاهی که نتیجه تفکر است و خاموش میشود، و دریاها انگار همه جا را میگیرند. اگر دریا نشانه آن منبع معرفت عزلی باشد، فکر میکنم بعد از مرگ این خداگاهی خاموش میشود. چنین اتفاقی شاید تمثیل خوبی باشد برای اتفاقی که برای انسان میافتد.
راستش من خیلی میل ندارم که جز به جز این مسائل را پیش ببرم، چون شخصاً فکر میکنم هست و ندارم؛ فقط میدانم که عدهای هستند که هست را خوب درک میکنند، تمثیلها را خوب میفهمند و ارتباط بین مرگ با غیبت را میدانند. در همین حد که قرآن اشارههایی میکند، ما شباهتهایی میبینیم. البته باید خیلی احتیاط کرد که جلو نرویم و نتایج عجیب و غریب نگیریم.
علت این بحث هم این بود که در سوره حج به معنای واقعی کلمه ابهام وجود دارد. شاید یکی دو تا. اگر این کلمه «ساعت» اصولاً بیشتر به معنای قیامت بود تا مرگ به طور متعارف، و واجه ناس هم اینجا نیامده بود، این چیزهایی که اینجا توصیف میشود، همه درباره مرگ یک انسان هم در واقع درست است. مرگ انسان هم زلزلهای است، در جزئیات. در مرگ انسان هم اینگونه است که هر شیردهندهای چیزی که شیر میدهد رها میکند و هر کسی که باری برداشته، بار را زمین میگذارد. و ترم ناستوکارا و ماهون باستوکارا که اصلاً ما همین الان هم در عرف خودمان از حالت به استرال سکر زمان مرگ صحبت میکنیم.
الان که یک سفره علمی هم پیدا کردهایم، کسی بلده خوشی دم مرگ یک چیز دارد، مثل این واجههای ریایام، نمیدانم ایتیام آمریکاییها احتمالاً یک واجه مخفف هم برایش گذاشتهاند. خوشی در زمان مرگ، آزمایشهایی که روی مغز انجام میدهند، نشان میدهد که یک جور حالت خوشی زایدالوصف در آن لحظه آخر تجربه میشود. هورمونهایی که هورمونهای خیلی خوشحالکنندهای هستند، قدرتشان بالا میرود. مثلاً فرسون میگوید اشتباه است اگر فکر کنید وقتی یک شیر یا آهورو میگیرد، خیلی زجر میکشد. میگویند سریع به این حالت میرود. حیوانی که شکار میشود تا یک جایی میدود و فرار میکند، ولی لحظهای که دیگر کار تمام شده و قطعاً شکار شده است، به شدت این اتفاق در بدنش میافتد و یک حالی میکند.
یک نفر به من میگفت که در برنامه تلویزیونی زارنین این حرف را شنیده، من منبع دقیق نداد، ولی حرفش جالب بود. میگفت در هواپیماها یک چیزی به نام اکسیژن هست که اگر در حال سقوط باشید، اکسیژن را میگویند جلوی تنفستان بگذارید. میگفت این چیز ثابت شده است که اصلاً...
زیادهروی در تنفس اکسیژن باعث میشود که انسان به حالتی نزدیک شود که به آن آرامش مسموم میگویند. گفته میشود این موضوع هیچ ارتباطی با سقوط هواپیما ندارد و کمکی نمیکند، جز اینکه کار را راحتتر میکند. یعنی وقتی کار تمام شد و هواپیما سقوط کرد، حالتی مصنوعی به شما میدهد که مثلاً چند ثانیه قبل از برخورد به زمین، کمتر اذیت شوید. من نمیدانم، اما فکر میکنم حتماً در هواپیما فشار داخل کابین تغییراتی میکند؛ ولی در سقوط هواپیما، این مسائل شاید خیلی نظری درست باشد و آن هم نوعی آرامش مصنوعی ایجاد میکند. به هر حال، این سکون زمان مرگ دقیقاً وجود دارد و باید قبول کنیم که مواجهه با احوال قیامت نیز قطعاً این حالتها را ایجاد میکند. این حالتها به وضوح در آیات قرآن مشترک هستند؛ شاید بیشتر از هر جایی این موضوع دیده میشود که میتوان این آیات را به دو صورت خواند: هم برای مرگ و هم برای قیامت. در جاهای دیگر شاید فهم این موضوع سختتر باشد و نیاز به نمادپردازی داشته باشد تا بفهمیم برخی احوال قیامت شباهتهایی به احوال مرگ دارند. البته اگر درک درستی داشته باشیم، فکر میکنم معرفتهای آمیختهای درباره آن شباهتها وجود دارد که چه اتفاقی در زمان مرگ برای انسان میافتد و بالعکس، شاید از برخی احوال مرگ بتوان به برخی اتفاقهای قیامت رسید. اما این آیات بسیار ساده و واضح برای هر دو حالت قابل استفاده هستند. من این بحث را بیشتر از این نمیخواهم ادامه دهم و بهتر است به موسیقی بپردازم.
آغاز بخش دوم: آیات سورهٔ حج و استدلال بر بعث
قبلاً به طور کلی، قبل از اینکه وارد بحثهای خاص شویم، یادم نیست کجاها درباره اینکه میشود گفت یک چیز تمثیل است یا نه، صحبت کردهام. ببینید، در برخی جاهای قرآن آمده که مسئله به صورت تمثیل است؛ بنابراین قرآن به شما میگوید که بعضی موارد را به صورت تمثیل بخوانید. مثلاً در جایی گفته شده که دو مرد داریم: یکی باقی میماند و دیگری نمیماند، و این را برای شما بیان میکند. یا در مورد چیزی که برخی خیلی روی آن اصرار دارند، این است که در قرآن به صراحت دو مورد ذکر شده است؛ مثلاً بهشتی که به شما وعده داده شده، مانند «الجنة التي وعد المتقون»
۞ مَّثَلُ ٱلْجَنَّةِ ٱلَّتِى وُعِدَ ٱلْمُتَّقُونَ ۖ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُ ۖ أُكُلُهَا دَآئِمٌۭ وَظِلُّهَا ۚ تِلْكَ عُقْبَى ٱلَّذِينَ ٱتَّقَوا۟ ۖ وَّعُقْبَى ٱلْكَٰفِرِينَ ٱلنَّارُ
وصف بهشتى كه به پرهيزگاران وعده داده شده [اين است كه] از زير [درختان ] آن نهرها روان است. ميوه و سايهاش پايدار است. اين است فرجام كسانى كه پرهيزگارى كردهاند و فرجام كافران آتش [دوزخ ]است.
یعنی باغهایی که زیر آنها نهرها جاری است. بنابراین از آیات مربوط به توصیف بهشت و جهنم نمیتوانید استدلال کنید که واقعاً آنجا باغی به معنای همان باغی است که ما میبینیم؛ زیرا در قرآن دو بار به صراحت گفته شده که اینها مسئلهای تمثیلی است. اما اگر نگفته باشد، شما نمیتوانید بگویید که مسئله تمثیل است. مثلاً در زمین شماست، چرا این حرف را میزنید؟ مثلاً فردی میگوید آنچه درباره حضرت آدم و آفرینش انسان گفته شده، تمثیل است؛ خب باید دلایل خود را بیاورد. ممکن است کسی بگوید همه آنچه درباره قیامت گفته شده نیز تمثیل است؛ مثلاً ادعا کند که قیامت همان مرگ است و پس از مرگ انسانها، اتفاق خاصی نمیافتد. به این صورت که وارد صحرای محشر میشویم و پس از آن اتفاقی نمیافتد. حال اگر چنین ادعایی مطرح شود، باید دلیل مطمئنی برای آن بیاورد. تصور من این است که اصل بر این است که...
وقتی شما متنی را میخوانید، یک مسئلهای در فقه وجود دارد که به آن «حجیت زواهر» میگویند. یعنی ظاهری که شما از متن دریافت میکنید، حجت است. اگر بخواهید بگویید این ظاهر حجت نیست، باید دلیل داشته باشید؛ وگرنه من به همان چیزی که درک میکنم، عمل میکنم. من این آیه را میخوانم و به طور مطمئن متوجه میشوم که در آن به غیبت اشاره شده است. در منوی پریده کلی در آلم، حرف از شمس و قمر زده شده است. اگر بخواهید دقیق شوید و بگویید که این شمس و قمر، همان شمس و قمری که شما میگویید نیست، باید دلیل بیاورید. من به شدت معتقدم که الان همه میبینند که من مختصر میکنم، ولی از این نوع افراد خیلی گلایه دارم که هرچه دلشان میخواهد میگویند. اگر چیزی را خوششان نمیآید، میگویند این تمثیلی است؛ اگر خوششان بیاید، میگویند تمثیلی نیست. باید قاعده داشته باشید تا بتوانید چیزی را تمثیلی اعلام کنید. فکر میکنم قواعد صرفاً برای متون مقدس نیست؛ شما باید بگویید که مثلاً متون تحت چه شرایطی تمثیلی خوانده شوند و تحت چه شرایطی غیرتمثیلی. حالا میتوانید برای قرآن نشانههایی بیاورید؛ اگر به نظرتان میرسد، بگویید؛ ولی نباید دلخواه باشد.
ببینید، وقتی چیزی را تمثیلی گرفتید، دیگر داستان آدم را هم تمثیلی میخوانید. بعد راه باز میشود. اگر قاعده گذاشتید، اگر قاعده نگذارید، هر کسی هرچه دلش میخواهد درباره بقیه چیزها هم میگوید. اگر قاعده هم بگذارید، آن قاعده ممکن است شما را مجبور کند که داستان موسی را هم تمثیلی بخوانید. ممکن است بعداً بعضی از داستانهایی که نمیخواهید را هم مجبور شوید تمثیلی بخوانید. حداقل وقتی قاعده میگذارید، قاعده شما را مجبور میکند که همه جا آن قاعده را رعایت کنید.
فکر میکنم مشکلی که در تفسیر قرآن بوده و همزمان هست، این است که چندان قاعده را فیکس نمیکنند. وقتی که دارند مثلاً واجهها را چطور باید معنا کنند، کجا را تمثیلی بگیرند، کجا را نگیریم، کجا به شأن نزول مراجعه کنیم و کجا نکنیم، اینها باید از اول به نظر من یک چیز برایش گذاشته شود. مفسر باید تکلیف خودش را با چیزهای روشن مشخص کند و بعد هم همانطور سعی کند با یک متد مشخص تا آخر تفسیر کند.
اما به دلیل همین مسائل که من میگویم، تفسیر المیزان مقدمه خیلی جالبی دارد. یعنی علامه طباطبایی، فکر میکنم، همین را میگوید. البته نمیخواهم بگویم آداب، خیلی مقدمه مفصلی نوشته، ولی این احساس که با یک استراتژی تا آخر پیش برود را شما میدانید. در مقدمه گفته که کجاها مثلاً تفسیر آیه به آیه، یک آیه قرآن با آیه قرآن دارد میکند و توضیح داده که چگونه هدایت دارد و سعی میکند تفسیر کند. میتواند چه کار کند، ولی اینکه بارده خیلی جزئیات نشد. من مشکلی ندارم که بعضی جاها قرآن از تمثیل استفاده کرده است؛ یک جاهایی صراحتاً گفته، یک جایی ممکن است نگفته باشد، ولی از متن به استدلال سیاق آیات برمیآید که حالت تمثیلی دارد. شما باید بر آن جایی که صراحت وجود ندارد، دلیل بیاورید؛ وگرنه همه چیز همان است که میخوانیم.
خب، بریم سراغ بخش دوم. بعد از...
توصیف اولیه قیامت که در سوره حجر آمده است، آیهای دارد که سپس دوباره با همین معنا تکرار میشود؛ در این آیه بیان میشود که انسانهایی هستند که بدون علم درباره خداوند بحث میکنند. پس از این آیه که انسانهای گمراهکننده معرفی میشوند و شیطان آنها را گمراه میکند، از آیه پنج به بعد، آیهای طولانی آمده است؛ آیه پنجم و آیات بعدی به نوعی استدلال برای قانع کردن ما درباره وجود قیامت و آخرت اختصاص دارد. من کمی میخواهم در موضوع این نوع برخورد قرآن در این آیات صحبت کنم. قرآن در این آیات به این شکل شروع میشود
یعنی اگر در مورد برانگیخته شدن پس از مرگ شک دارید، به اینجا نگاه کنید. قرآن به وضوح اعلام میکند که برای رفع شبهه و شک شما، اینجا را ببینید. مثلاً چیزهایی گفته میشود که حالت وجه استدلال را دارد؛ من دوست ندارم اصطلاح «شکزدایی» را به کار ببرم، اما این آیات به کسانی که در شک هستند میگوید
يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ إِن كُنتُمْ فِى رَيْبٍۢ مِّنَ ٱلْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَٰكُم مِّن تُرَابٍۢ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍۢ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍۢ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍۢ مُّخَلَّقَةٍۢ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍۢ لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ ۚ وَنُقِرُّ فِى ٱلْأَرْحَامِ مَا نَشَآءُ إِلَىٰٓ أَجَلٍۢ مُّسَمًّۭى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًۭا ثُمَّ لِتَبْلُغُوٓا۟ أَشُدَّكُمْ ۖ وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّىٰ وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَىٰٓ أَرْذَلِ ٱلْعُمُرِ لِكَيْلَا يَعْلَمَ مِنۢ بَعْدِ عِلْمٍۢ شَيْـًۭٔا ۚ وَتَرَى ٱلْأَرْضَ هَامِدَةًۭ فَإِذَآ أَنزَلْنَا عَلَيْهَا ٱلْمَآءَ ٱهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنۢبَتَتْ مِن كُلِّ زَوْجٍۭ بَهِيجٍۢ
اى مردم، اگر در باره برانگيخته شدن در شكّيد، پس [بدانيد] كه ما شما را از خاك آفريدهايم، سپس از نطفه، سپس از علقه، آنگاه از مضغه، داراى خلقت كامل و [احياناً] خلقت ناقص، تا [قدرت خود را] بر شما روشن گردانيم. و آنچه را اراده مىكنيم تا مدتى معين در رحمها قرار مىدهيم، آنگاه شما را [به صورت] كودك برون مىآوريم، سپس [حيات شما را ادامه مىدهيم] تا به حد رشدتان برسيد، و برخى از شما [زودرس] مىميرد، و برخى از شما به غايت پيرى مىرسد به گونهاى كه پس از دانستن [بسى چيزها] چيزى نمىداند. و زمين را خشكيده مىبينى و[لى] چون آب بر آن فرود آوريم به جنبش درمىآيد و نمو مىكند و از هر نوع [رستنيهاى] نيكو مىروياند.
در اینجا نشانههایی بیان میشود که ممکن است به معنای استدلال قیاسی مرسوم نباشد، اما به گونهای قرار است شما را به این نتیجه برساند که واقعاً بحثی وجود دارد. آنچه در درجه اول به آن اشاره میشود، این است که انسان، همه ما میدانیم که به نوعی از خاک آفریده شدهایم؛ «خلقناک من تراب»؛ نه اینکه تکتک ما مثلاً از گل ساخته شدهایم، بلکه اولین لحظهای که وجود انسان شکل میگیرد، نطفه است. نطفه چیز دیگری است؛ فرض کنید یک تکه جسم جامد است، یک چیز بیجان است و از آنجا وجود شما آغاز میشود. «من تراب ثم نطفة»؛ میتوانید اینگونه بگویید که قبل از اینکه لقاح صورت بگیرد، انسانها در واقع آن فرضیات را میپذیرند. خلاصه اینکه از اینها نطفه شکل میگیرد و سپس انسان از خاک آفریده شده است. این به این معناست که ما همه غذاهایی که میخوریم، خلاصه درختها خاک را تبدیل به چیزی میکنند، حال ممکن است حیوانات آنها را بخورند و نهایتاً تبدیل به چیزی شود که ما میخوریم و این مواد تبدیل به اجزای بدن ما میشود. منشأ خاکی داشتن انسان، یک چیز بسیار واضح است؛ اگر منظور این نباشد که انسانها را تکتک از گل خلق کردهاند، مثلاً به صورت یک مجسمه ساختهاند، همانطور که حضرت عیسی پرندهها را از گل خلق کرد و در آنها دمید، و در زمین از همین اجزای زمین ملات اولیه به وجود نیامده است.
اینها دیگر هیچ شکی نیست. این چیزهایی که دارید میشنوید، بدیهی است دیگر.
تمثیل جامعهٔ جنینی و ایمان به عالم بعد
اینها خلقناک و منترابه و تبدیل به نطفه شدهاند. اگر برای آدم چند هزار سال پیش بدیهی نبود، ما دیگر این را دیدهایم. این را حتی برای فیلمش هم داریم؛ میتوانید یک فیلم مثلاً جنینشناسی بگیرید یا عکسهایش را نگاه کنید، یکییکی مراحلش را. و این که جنین چگونه نوشته شده، چگونه رشد میکند و چه کار میکند، همه را دیگر بهواقع دیدهایم. حالا قدیمها مطمئن بودند، ولی شاید به این جزئیاتی که در قرآن آمده بود، نمیدانستند اینها دقیقاً یعنی چه. «خلقناک سمین، من علقت سمین، من مزغتن مخلقتن» و «قیل مخلقت لنو بایی نلکن» میگوید اینها خلقناک و منترابه است؛ میگوید از خاک خلق کردیم، بعد نطفه، بعد این نطفه تبدیل میشود مثلاً به یک مرحله جلوتر به علقه، بعد مزغه. حالا اینها اصلاً مهم نیست که معنایش چیست؛ یک چیزی دارد اشاره میکند به تطور جنین انسان در حالت جنینی، که از یک جای خیلی ریز شروع کرده و کمکم بزرگ شده است. «و نغر رو فل ارهامه ما نشا الى اجل مسممن سومن و خرج و کم تفرند سومن لطب لغوه شده من سایی کنم بگویم که این چرا تا حدودی یکجورایی قرار است که با نگاه کردن به این یک شکل زودایی صورت بگیرد.»
بگذارید من اینطور این بحث را پیش ببرم: بیایید فرض کنید که جنین یک چیز معمولاً خصوصی است. حالا گاهگاهی ممکن است دو، سه تا جنین هم در یک رحم جا بگیرند، ولی معمولاً ما در منحل جنینی در یک فضای خصوصی زندگی میکنیم. بیایید یک لحظه برای همنوع حالا یک سناریو در نظر بگیرید که تعداد جنینها، جنینهای زیادی در یک رحم مشترک زندگی میکنند و مثلاً به نوبت هم به دنیا میآیند. فکر کنید مثلاً یک چنین دستگاهی وجود دارد و این جنینها را میخورند، رشد میدهند. در نظر بگیرید که بتوانند با همین ارتباط بردار و کن برادر باشند. حالا شاید به عنوان یک جنین، چگونه به بقیه جنینها توضیح میدادید که بعد از این که از این رحم خارج شدید، این تازه شروع یک زندگی دیگر است، یک زندگی جدید. دارم میپرسم، فرض کنید ما هم دو، سه ماه هستیم، مثلاً تا حدودی داریم میتوانیم با همدیگر حرف بزنیم. یک جنینی ادعا میکند که «بابا این دوران نه ماهی که ما و اجدادمان اینجا زندگی کردیم، اینها چیز نیست؛ اینها تازه مرحله مقدماتی است. تازه ما آماده میشویم میرویم. وقتی که رفتیم از اینجا، یک زندگی جدیدی شروع میشود که اصل زندگی است، نه اینی که ما اینجا داریم تجربه میکنیم. این که چیزی نیست، تازه.»
چگونه میشود به جنینها فهماند که به چنین اولایی؟ یک سری جنین ملحد وجود دارند که مثلاً بلافاصله مسخره میکنند و میگویند هیچ کدام از اینهایی که رفتند تا الان برنگشتند که با ما خبری در مورد آن عالم عجیب و غریبی که تو میگویی بیاورند. اصلاً حرفهایی هم که داری میزنی خیلی عجیب و غریب است. یک جایی از خورشید است. یعنی چه؟ چگونه میشود جنینها را قانع کرد؟ رای به زنیتون میرسد؟ واقعاً اصلاً شما یک جنین پیامبر هستید، پیغامی آوردهاید به بقیه جنینها که یک زندگی خیلی خوشی هم دارند و در رحم خیلی خوش میگذرد و حسشان هم این است که به زودی هم میروند به مرحله بعد. همه جنینها تا وقتی اینجا هستند، بعد هم محو میشوند و هیچ وقت...
دیگر باز نمیگردند؛ هیچ آلمی غیر از این آلم دیده نشده و خبری هم از آن نگرفتهاند. شما هم که میگویید به شما جنینی هستید و به شما وحی شده، مردم نیستند که حرفهای شما درست باشد. چگونه واقعاً میشود به یک جنین نشانههای معرفی کرد و سرکوبش کرد و برایش توضیح داد؟ بنابراین این شواهد آلم از اینجا بیرون رفتن است. تازه مثلاً یک مرحله جدیدی از حیات را تجربه میکنید؛ سخت است خود توضیح دادنش.
دید جنینهای ملحد اگر نخواهند قبول کنند، نمیپذیرند. خب، یک دلیل؛ چگونه میشود به چنین موجودی نگاه کنید و این احساس به شما دست بدهد که واقعاً زندگیاش همین نیست که اینجا دارد تجربه میکند؟ باید به یک جنین نگاه کرد که دارد رشد میکند، دارد تکامل پیدا میکند و در اوج کمال که میرسد، از اینجا خارج میشود. خیلی از چیزهایی که اینجا به او داده میشود، به نظر میرسد اینجا خیلی به دردش نمیخورد؛ مثل این که مقدمهای است برای یک چیز دیگر.
مثلاً جنین چشم دارد ولی چشمش را باز نمیکند که چیزی را نگاه کند؛ نوری آنجا نیست. انگار اعضایی به او داده میشود و به طور مداوم هم در حال پیشرفت رشدش است و شاید بتواند حدس بزند که به دردش میخورد. من اگر حساب و کتابی داشته باشم، وقتی که یک جایی اینقدر مثلاً رحم و دمودستا و تشکیلاتش پیش رفته است و اینقدر همه هنگیهای جالب در آن وجود دارد، به ذهن یک جنینی برسد که احتمالاً این تازه یک چیز مقدماتی است.
یک جنین باهوش شاید از دیدن این سیر تکاملی که در جنین وجود دارد، این که از یک چیز خیلی کوچک شروع کرده، تطور وجود دارد آنجا و هی چیزهایی به او اضافه میشود و بعد انگار به یک اوجی که میرسد، تازه از این رحم خارج میشود، به نظر برسد که انگار اینها واقعاً مقدمه یک چیز است. بله، جنینها قانونگذار هستند، استدلال اگر من به یک جنین دقت کنم که اگر میبینی اینقدر حساب و کتاب در کار است، اینقدر خوب تغذیه میکنند، اینقدر این محیط برای زندگیات مناسبت دارد، این همه هنگیها را که میبینی، چگونه مثلاً فکر میکنی که همه این اعضای بدن و اینها هم که به تو دادهاند، واقعاً دست و پا و نمیدانم چشم و روده و اینها خیلی به درد جنین نمیخورد؟ دیگر که اینها همه چیزهای اضافه و الکی به تو دادهاند یا نه، اینها چیزهایی است که بعداً به دردت میخورد.
تجربهٔ جنینی، مرگ و روییدن زمین
اگر یک جنین خیلی خوب و باهوش باشد و حرف پیامبران خودش را بفهمد، شاید بتواند واقعاً به این یقین برسد که انگار یک چیز ناتمامی اینجا وجود دارد در عالم رحم. انگار این پیشرفت وقتی پیشرفت خودش را میبیند، به طور طبیعی با ترجب هماهنگی همه چیز، یک چیزی پرفکت بودن این محیطی که دارد پیش زندگی میکند، شاید بتواند به این نتیجه برسد که مثلاً اینها مقدمات یک چیزی است. اینگونه تداعی به نظرش برسد.
و حالا ما در آلمی هستیم که مجدداً داریم یک تجربه شبیه دورانی را میکنیم. اگر در دوران جنینی حرف پیامبران را باور نکردیم، پیامبرانی که در جنینها آمده بودند در این سناریوهایی که من گفتم، اگر در حالت جنینی نفهمیدیم که به دنیا میآیید و واردید آلمی دیگر میشوید، یک بار این اشتباه را کرده باشید، دوباره حالا...
شما وارد مرحلهای دیگر از زندگی شدهاید و باز هم همان اتفاقات در حال رخ دادن است. وارد دوران تولد شدید، سپس بزرگ شدید، دوران نوجوانی فرا رسید و چیزهایی به شما افزوده شد. دوران جوانی آمد و به همین ترتیب که به میانسالی نزدیک میشوید، به وضوح چیزهایی در وجود شما شکل میگیرد که پیش میروید و به تواناییهایی میرسید که قبلاً نداشتید. این روند ادامه همان رشد است. من یک بار آن مرحله رشد را دیدم و باورم نشد که این چیزهایی که میبینم، به نوعی به یک جهانبینی منتقل میشوم. اگر یک بار این اشتباه را کردید و دوران جنینی را نفهمیدید، دیگر این اشتباه را تکرار نکنید.
در اینجا واقعاً پیامبرانی آمدهاند، نه اینکه آمده بودند؛ اینجا افیاء یک ایمان نداشتید، اینجا افیاء به ایمان به چیزی دارید، ولی خیلی شبیه همان تجربه را تکرار میکنید. تجربه رشد و تطور را دوباره تکرار میکنید. خیلی چیزها در وجودتان هست که به نظر میرسد الان شاید خیلی به دردتان نمیخورد؛ احساساتی مانند عذاب وجدان و چیزهایی که در کانتکست روانکاوی به آنها حالتهای جبرانی ناخودآگاه میگویند. شما کارهای اشتباهی انجام میدهید، از درون آسیب میبینید، کابوس میبینید و دچار احساسات بد میشوید.
اگر این جهان به این منظمی و کاملی است، قرار نیست شما فقط یک راه را طی کنید؛ مثلاً از طریق روانی به چیزهایی برسید. این چیزهای بیخود چیست؟ اگر قرار بود همینجا فقط بخورم، بخوابم، بمیرم و تیزیه شوم و اتفاق دیگری نیفتد، این همه مکانیزمهای جبرانی روان ما برای چه است؟ چرا عذاب میکشیم و نمیگذاریم به خوبی از زندگی لذت ببریم؟ یعنی اگر شما غرق در لذتهای مادی شوید، انگار چیزی در درونتان با آن مخالفت میکند.
اگر همه چیز را فقط در این عالم جسمانی ببینید، واقعاً رشد تقریباً تا دوره نوجوانی تمام میشود و بیشترین لذت هم شاید در همان دوره جسمانی است. دقیقاً بعد از آن چه اتفاقی میافتد؟
به نظر میرسد که تاجر از دوره نوجوانی و جوانی تا میانسالی، مراحل رشد و پختگی روانی را طی میکند. اگر کسی واقعاً در مسیر رشد قرار گرفته باشد، حتماً افرادی هستند که بخواهند هر کسی اعتقاد داشته باشد که نمونههای جالبی از رشد وجود دارد. این افراد تا آخرین دم که در حدات هستند، در حال رشدند. اینگونه نیست که رشد جسمانی متوقف شود و رشد مکانیسمهای روانی نیز متوقف شود. اجازه دهید روشن کنم؛ ببینید، استدلالی که در اینجا مطرح است، چیزی است که به ما حسی از اطمینان نسبت به وجود عالم دیگر میدهد. ما یک عالمی را به معنای واقعی کلمه، عالم زندگی کردن در رحم، قبل از اینکه به این دنیا بیاییم، تجربه کردهایم و این تجربه بسیار عجیب بوده است اگر الان به آن فکر کنیم؛ یعنی بدون اینکه از عالم بعد خبر داشته باشیم، آنجا زندگی کردیم و زندگی بسیار کامل و خوبی بود و مدام رشد کردیم و آماده شدیم تا وارد جهان دیگر شویم. و اینجا هم وارد جهانی شدیم؛ نمیدانیم دقیقاً از چه نظر وارد شدیم. اینجا نیز میبینیم که یک اندکی خلاصی بیداریم. آنجا این موجودات به حدی میرسیدند، بزرگ میشدند و خارج میشدند از رحم. اگر من این را میتوانستم مشاهده کنم، اینجا هم چیزی به نام مرگ وجود دارد که به معنای خروج از این دنیاست، از این عالم، و کمی با عالم قبلی تفاوت دارد البته. ولی اینکه هر دو مسیر، مسیرهای رشد هستند و هر دو به نوعی به نابودی منجر میشوند، درست است. فقط نابودی آنجا یک نوع خروج است، در حالی که اینجا اینگونه نیست که یک نفر ناگهان ناپدید شود؛ بلکه مثلاً میمیرد، دفن میشود و تجزیه میشود، درست است؟
من این تفاوت فیلم تو زینتون را کنار تجزیه شدن و خروج میگذارم. من حس میکنم که ما به تجربهای مشابه تجربه جنینی دقیقاً این حالت را داریم؛ مثل اینکه آنجا اگر آگاه نشدیم که بعد از این دوران جنگی باید عالم دیگری وجود داشته باشد، در این تکرار تجربه به این معنا، در این دنیا به نظر میرسد که خوب است این دفعه بفهمیم که این زندگی یک چیز مقدماتی است. اگر ما در عالم درست حسابی داریم زندگی میکنیم، آنجا مقدماتی نیست که صبات وجود داشته باشیم؛ یعنی اگر من الان وارد دنیایی شوم، مثلاً با همین وضعیتی که دارم و صبات را تجربه کنم، میتوانم فکر کنم که دیگر چیزی بعد از این نیست. ولی وقتی تحول را دارم تجربه میکنم، به همین جو پیش میروم، به سمتی، یک چیزی، و از آخرش یک دفعه کات میشود. بیشتر به نظرم میرسد که هم مثل همان حالت جنینی، انگار من آماده شدهام برای اینکه بروم به یک فاز بعدی. برای اینکه وگرنه همه این تجربهها و تطورهایی جوری به نظر میرسد پوچ و بیخود است. بگیرید چیزی که در این آیات به آن اشاره میشود، فقط هم اینجا نیست؛ خیلی جاها وقتی حرف از دجال و غیبت است، به این نکته اشاره میشود، یادآوری این است که ما تجربه مشابهی را در دوران جنگی انسان از سر خودش میگذرانیم؛ یعنی جایی از یک چیز خیلی کوچک شروع کرده، بزرگ شده، بزرگتر شده و به جایی که رسیده، کات شده و یک مرحله جدیدی شروع شده و دوباره دارد این تجربه را در این عالمی که الان هستیم تکرار میکند. از یک مرحله مقدماتی میگوید که «و نغیر رو فیل ارهام ما نشا الى اجل مسمع اینن»؛ ما آنجا یک اجل مسمع برای خودمان میبینیم. «سو من نخرج کم تفلم» حالا وارد این دنیا که میشوید، یک تفلی هستید. «سو من لطب لغو اشد لکم» و به اوج، مثلاً بلوغ جسمانی خودتان میرسید. «و من کن من یوت وفا و من کن من یورد دو الى ارزل الامر لکه الام من بعد علم» شاید و بعضی هم تا پیری، یک ده در میانه از این دنیا میروند، یک ده تا پیری. ولی موضوع این است که همه به نوعی در واقع این تطور را دارند احساس میکنند. چه تفاوت عمدهای هست که یک نفر ممکن است ادعا کند که اینجا با دوران جنینی یک تفاوت عمده وجود دارد؟ این است که اینجا یک جور نابودی را ما مشاهده میکنیم، به اضافه اینکه ممکن است یک نفر بگوید که این رشد تا مثلاً فرض کنید جوانی یا میانسالی ما میبینیم، بعد یک نزول وجود دارد. در حالی که این اشکال، اشکال جدی نیست؛ به یک معنایی برای اینکه مثلاً فرض کنید شدت گرفتن مکانیسمهای روانی را یک جوری به مثلاً یک عارف در نظر بگیریم، اینطور نیست که تا یک جایی به یک تکاملی برسد و نزول بکند. به نوعی انگار این رشدش تا آخر زندگیاش در حال ادامه پیدا کردن است، ولی اینکه از نظر جسمانی سقوط دارد میکند، ولی آن چیزی که جدیتر است این است که ما آنجا در عالم جمعی خروج را میدیدیم؛ یک چیز درستهای انگار از آنجا یک وقت غیب میشود، ولی اینجا به این شکل نیست. ما متلاشی شدن را داریم میبینیم. متلاشی شدن ممکن است به نظر برسد که یک چیزی شبیه یک پایانی است که دیگر آغازی ندارد. من میخواهم بگویم که این آیه...
شباهت، احتمال و استدلال بر حقانیت عالم
بعد، همین موضوع را جواب میدهد و میگوید: «و ترال ارزه حامده»؛ یعنی در همین دنیایی که شما زندگی میکنید، میبینید که زمینی وجود دارد. خداوند میفرماید: «فعلاً أنزلنا علیه الماء احتَضَرَت وربت وأنبَت من کل زوجٍ بهید». منظور این است که این پدیده که یک چیز، مثلاً یک گیاه، یک دوره زندگی کرده، کاملاً از بین میرود و دوباره وقتی باران میآید، انگار دوباره جان میگیرد و از خاک بیرون میآید. یعنی این متلاشی شدن و دوباره زنده شدن را ما در این دنیا همه الان داریم میبینیم. نظام این جهان اینگونه است که این متلاشی شده، اما انگار مهم نیست؛ یک دانهای وجود دارد، یک بذری هست که اینها میروند در دل خاک و دوباره در شرایط مشخصی جوانه میزنند.
این موضوع را قبلاً هم گفته بودم که انسان را دقیقاً مثل این میدانند که دارند کشاورزی میکنند؛ جسم را در خاک میگذارند و خاک میپوشانند و روزی یک اتفاقی پیش میآید که این میتواند دوباره سر برآورد و از خاک بیرون بیاید. ما در عالمی زندگی میکنیم که در عالم جنینی ما مشاهده نکرده بودیم که موجوداتی مثلاً هستند که متلاشی میشوند و دوباره شکل میگیرند؛ به نوعی چیزی مشابه آنها ساخته میشود. در این عالم، عالمی که دیدهاید، متلاشی شدن به معنای پایان نیست. یک بذر میتواند دوباره از زمین، از زمینی که هیچ چیزی در آن نیست، دوباره انگار یک گیاه زنده شود.
بنابراین اگر اختلافی وجود دارد بین این دو حالت، جنینی و این عالم، در پایان آن است که در اینجا یک جور متلاشی شدن وجود دارد و آنجا وجود ندارد. اما موضوع این است که متلاشی شدن به همین دلیلی که پایان آیه میگوید، در این دنیا دقیقاً ما شاهد هستیم که چیزهایی متلاشی شده و دوباره شکل میگیرند. پس نباید اشکال مهمی به نظر ما وارد شود. در نهایت، نگاه کردن به این دو دوره زندگی کنار هم باید آدم را به این احساس برساند که در هر دو مورد، یک مسیری هست که همیشه ادامه دارد و به جایی میرسیم که در هر دو حالت، نوعی محو شدن در آن مسیر وجود دارد و دوباره سر برآوردن و وارد دنیایی دیگر شدن نیز هست.
ما یک عالمی داریم که در واقع خارج از محدوده چیزهایی است که در جسم خودمان تجربه میکنیم؛ کارهایی انجام میدهیم، احساسات درونی داریم و یک جو شهودی نسبت به خودمان داریم که به نظر نمیرسد دقیقاً به جسم ما یا به «من» واقعی وابسته باشد. تصور اینکه اینها همراه با متلاشی شدن جسم همه از بین میروند، خیلی چیز درستی نمیشود. نکته این است که یادآوری تجربه جنینی، تجربهای که یک بار همه ما در واقع در یک دنیایی زندگی کردهایم که آخرش نمیدانستیم چه میشود، و در واقع یک بار این تجربه را داریم که جایی شروع به رشد کردیم، به مرحلهای رسیدیم، از آنجا بیرون آمدیم و وارد جهانی دیگر شدیم.
حداقل وقتی که شما کل این موضوع را با آمار و احتمالات حساب کنید، اگر من یک بار یک تجربه کرده باشم، احتمالاً دوباره مشابه آن را دارم انجام میدهم. ذهن من باید متمایل باشد به این که این تجربه هم به نتیجهای مشابه همان میرسد؛ یعنی من یک بار در عالم جنینی تجربهای مشابه این چیزی که در این دنیا داریم، داشتهام.
یعنی یک زندگی همراه با دگرگونی را تجربه کردن، پایانش یک نوع مرگ بود؛ یک نوع نابود شدن و نیست شدن. از آن آلام پرتاب شدم به آلام بزرگتری و حالا دوباره یک چیز شبیه آن را هم تجربه میکنم که میتواند برای من در واقع این حس را به وجود بیاورد که این هم در واقع بعد از این که از این آلام پرتاب شدم بیرون، این بار به شکل و صورت دیگری، مثلاً مردن و تجزیه شدن، راه برای ورود به آلام دیگری باز است. زیرا همان دگرگونیها، همان مراحل رشد و همان مراحل دگرگونی را حالا من واجه رشد و روزون خودم را در این آلام هم دارم تجربه میکنم. و آن چیزی که به ما باید بگویم، این فقط یک نوع مشابهت است که بیشتر به ما اینگونه القا میکند که احتمال خوبی وجود دارد که اتفاقی به این شکل بیفتد، نه این که مطمئن باشیم این اتفاق میافتد. میدانید منظورم چیست؟
ممکن است من بگویم آری، اینجا خیلی شبیه عالم جنین است، از خیلی جهات. خب، شاید پایانش آنطور بود، اما دلیل ندارد که من بگویم این هم پایانش حتماً همانطور است. بار دیگر، عالم جنین فقط ذهنم تمایل پیدا میکند که به احتمال خوبی اینجا هم میتواند چنین باشد. این چیزی است که بعداً میآید و میگوید: «زالکه به انالله و بالحق». یعنی خداوند... ببینید، شما وقتی جنین را در نظر میگیرید، مثلاً یک سری ابزارهایی دارد که اصلاً استفاده نمیشوند. اگر اینها به هیچ دردی نمیخوردند، جنین از رودهاش استفاده نمیکرد، از دهانش غذا نمیخورد. اگر چنین چیزی واقعاً آنجا هست و بیاستفاده است، یک جنین با آن میتواند، اگر بداند که عالم مبنایش حق است و از نفرم میخواهم بیان، اگر به خداوند اعتقاد داشته باشد، جنین و این که خداوند همه چیز را مثلاً با یک اهدافی دارد پیش میبرد، دوستان، تناقض میشود از این که یک سری دست و پا و دهان و روده دارد و اینها به هیچ دردی نمیخورند. اینها را میتوان به راحتی نشانه گرفت که در عالمی دیگر اینها باید جایی به درد بخورند، برای اینکه «انالله و بالحق» چیزهای اضافه من دارم که به درد نمیخورند. من اولینبار به نوعی اعتقاد پیدا میکنم که حتماً اینها جای دیگری به درد میخورند. تا نه ماه آدمهایی را دیدم که هم رفتند. بدانید که این رودهها و ششهایشان یا عالم عذاب وجود داشت که اصلاً به درد نمیخورد در این عالم. کاری که ما در واقع انجام میدهیم این است که شناختهایی پیدا میکنیم و اعمالی انجام میدهیم و اینها آثاری دارد که به وضوح میبینید خیلی از آدمها، حالا به معنای کارهای خوب، به دیگران کمک میکنند، هیچ نتیجه نمیگیرند، اثری به آنها نمیرسد. مثلاً فرض کنید متنتب نیست، خیلی چیزها انجام میدهند، کارهای معنویاتی که در این عالم آثاری ندارد، در واقع ممکن است خیلی دچار عذاب و رنج هم بشوند. شما با یک استدلال مشابه و استدلال جنینی، این که این اعمالی که آدمها انجام میدهند، رفتارهایی که میکنند، آن چیزی که در واقع در این دنیا، مثلاً فرض کنید دگرگونیهایی که برایشان پیش میآید، اینها ناتمام به نظر میرسد. در این عالم ما احساس نمیکنیم که یک چیزی این عالم بسته شده و همه چیز مثلاً تمام شده است. وقتی به این جهان نگاه میکنیم، انگار خیلی از نتایج به ما نمیرسد، حواله میشود انگار به یک آینده. اینگونه نیست که من الان اگر مثلاً زندگی میکنم، به همه چیز احساس کنم که همه کارهایی که کردم، همه رفتارهایی که از من سر زده، چیزهایی که به من رسیده، اینها برایم مبنای کاملاً توجیهشدهای باشد، یعنی بتوانم به اینها نگاه کنم و بگویم که به حق خودم رسیدهام. نمیدانم منظورم را روشن دادم یا نه. همانطور که یک جنین ممکن است چیزهایی در رشد جسمانی خودش مشاهده کند که ناتمام به نظر میرسند، و این با مبنای حق داشتن جهان و اعتقاد به خداوند برای آن جنین، اگر معتقد به خداوند باشد، در آن سناریو سازگار نیست که یک عالم چیز بیخود اینجا ببینیم، خیلی چیزها هم در واقع تو...
این دنیا است که این حالت باز بودن، بسته نشدن و کامل نبودن را آدم احساس میکند، مخصوصاً در مورد رفتارهایی که انسانها انجام میدهند. ذالک به «ان الله و الحق» فکر میکنم؛ این بخشی است که ذهن ما از آن تمایل دارد چیزی را بپذیرد، بلکه به نوعی حالت استدلال دارد که در هر دو مورد میتوان به این نتیجه رسید که اینجا چون چیزی ناتمام وجود دارد و عالم اساسش بر حق و تمامیت است، من باید به این معتقد باشم که این عالم پایان کار نیست. نه فقط شباهتی وجود دارد، بلکه میخواهم بگویم اینجا یک نوع استدلال هست. ذالک به «ان الله و الحق» و «انه یحیی الموتی» و «انه اله کل شیء» نقدی است که من در عالمی دارم زندگی میکنم که مبنایش حق است و یک قدرتی وجود دارد که در همه عالم میبینم، قدرت عظیمی که این همه کار بزرگ انجام میدهد. بنابراین ایمان پیدا میکنم به «انه یحیی الموتی» که این موجوداتی که میمیرند، زنده میشوند و در واقع این زندگی دوم ما مقدمهای برای زندگی سوم است. احساس میکنم این احساس و فکر، اگر بخواهیم به صورت استدلال بیان کنیم، شباهت این دو دنیا و مفهوم دگرگونی در هر دو دنیا است. یک بار آن تجربه را کردیم، بار دوم است که داریم این تجربه را انجام میدهیم و اساساً نقطه اصلی استدلال این است که حق در عالم حاکم است؛ بنابراین این حالت ناتمامی که زندگی ما در این دنیا دارد، به نوعی در واقع نباید اینگونه باشد.
مسئلهٔ شر در تمثیل جنین
بعد میگوید: «و ان ساعت آتیتون لا رعی و فیها و ان لا هیب اصلا من فلقو»؛ این از آن آیات است که اگر کلمه «ساعت» را به معنی مرگ بگیریم، راحتتر میشویم. میگوید: «و ان ده ساعت آتی هم تو لا رعی بفیه ها»؛ یعنی هیچ شکی نیست که ساعت میآید. «و ان الله یب اصوم انفل قبور»؛ اگر اینگونه بود که همه شما میمیرید و هیچ رعی بیدار نیست. «و ان الله یب اصوم انفل قبور»؛ این آیه کجاست؟ «لا رعی و فیاد مرک رعی» بیوجود ندارد. بعد هم میگوید: «و ان لا های عباس و منفل»؛ خوب بود کسانی که مردند هم زنده میشوند. پس اینجا میگویم این حالت شباهتی که به این مفهوم ساعت دارد، ولی قیامت هم اگر ترجمه کنیم، این است که کل عالم به پایانی میرسد و بعد همه از قبرها برانگیخته میشوند، کاملاً درست است. باز از اینجاهایی که هر دو جور ترجمه کنیم، مفهوم ساعت را درست داریم.
حالا یک نکته در مورد این سناریویی که من درباره جنین گفتم، وجود دارد که واقعاً جای فکر کردن دارد؛ اینکه در دوران جنینی اگر انسان احتیاج داشت به این که ایمان پیدا کند به اینکه عالمی دیگر هست بعد از این دوران جنینی، یا نه، چگونه میشد به چنین ایمانی رسید و چگونه میشد جنینهای دیگر را قانع کرد؟ آنها هم برای خودشان استدلالهای خودشان را داشتند. مطمئناً یکی از استدلالهایی که احتمالاً جنینها میتوانستند جنینهای ملحد را قانع کنند، دقیقاً همان استدلالی است که الآن هم وجود دارد و انسانهای ملحد میکنند؛ اینکه کسی از این سفری که شما میگویید برنگشته که به ما از آن عالم خبر بدهد. این مسئله بودن، مبنای همه است.
مسئله را اینگونه میتوان زیر سؤال برد که ما جنین ناقص و خلقه هم داریم و همه جنینها ممکن است در یک جامعه جنینی یا در یک سناریوی خاص، برخی از جنینها دچار مشکلاتی شوند یا برخی ناقص و خلقه باشند. به نظر من، این نکته را در عالم جنینی نیز میتوان دید؛ یعنی مبنای حق داشتن جهان غالباً اینگونه است که به شرور و چیزهای بد اشاره میکند. در این دنیا به نظر میرسد اتفاقاتی رخ میدهد که شاید به همین دلیل است که به این نکته اشاره میشود. در عالم جنینی هم، من پاسخ مسئله شر را اینگونه میدانم که در آن عالم نیز موجودات مخلوق و غیرمخلوق وجود داشتند؛ برخی خوب و درست خلق شده بودند و برخی غیرمخلوق بودند. به گونهای که میتوان گفت در آنجا هم این وضعیت وجود داشت؛ یعنی گاهی مثلاً یک جنین ممکن بود از مسیر تکامل طبیعی خود منحرف شود و به شکلی بد رشد کند.
بنابراین اگر بخواهیم این شباهت را استفاده کنیم، آنگاه اینکه برخی از انسانها به نوعی بدی در زندگی خود دارند، حق بودن همه چیز را زیر سؤال نمیبرد و شباهت بین این دو عالم را نیز نفی نمیکند. من به این دلیل این موضوع را مطرح کردم تا توجیه کنم چرا عبارت «مخلوق» و «غیرمخلوق» در اینجا آمده است. شاید این بیان، در برابر استدلالهایی که ممکن است مطرح شود، مثلاً اگر فرض کنیم عالم جنینی کاملاً بینقص بود و هیچ جنینی مشکلی نداشت، میتوانستیم این را به عنوان تفاوت بزرگ بین این عالم و آن عالم در نظر بگیریم؛ اما چنین نیست، زیرا در واقع مسئله شر در عالم جنینی نیز وجود داشته است.
اگر قرار باشد مسئله شر را پاسخ دهیم، باید گفت مسئله شر برای ما از نظر فلسفی و دینی حل شده است. مسئله شر در این عالم، توازی و شباهت این عالم با عالم جنینی را از بین نمیبرد. در آنجا نیز حالتهای غیرعادی از خلقت قابل مشاهده است. یکی از استدلالهایی که معمولاً مطرح میشود و مانع از پذیرش آن میگردد، این است که انسانها به چیزی مانند آخرت معتقد باشند. تصور زندگی پس از مرگ شاید مشکل اصلی باشد؛ یعنی اینکه عالم چگونه است، چگونه از قبر برمیخیزیم و چگونه در یک عالم جدید تجربه میکنیم. واقعیت این است که این تصور، با قرآن در تعارض است. اگر کسی فکر کند که ماجرا این است که روزی فرا میرسد که موجوداتی که در خاک رفتهاند، همانگونه که بودند، در همین زمین با همین آب و هوا زنده میشوند و همه چیز به همان شکل باقی میماند و زندگی ادامه مییابد، این با قرآن در تعارض است.
قرآن میگوید که عالم آخرت غیر از این است؛ مثلاً در آیات مختلف، از جمله «مثال الجنة التي وعد المتقون»، بیان میکند که آنچه درباره آخرت گفته میشود، به صورت تمثیل است. قرآن به صراحت میگوید که عالم آخرت «عرض غیر العرض» است؛ یعنی کاملاً متفاوت از این عالم است. خورشید، ماه و دیگر عناصر آن عالم دگرگونی بسیار بیشتری دارند و بیشتر از آن است که صرفاً شکل کره زمین باشد.
نمیدانم زمین صاف شود یا نه، اما شاید اگر بخواهیم به زبان روزمره خودمان صحبت کنیم، ممکن است قوانین هستی و فیزیک تغییر کنند؛ یعنی تحولی بزرگ در عالم اتفاق بیفتد. فکر میکنم این تحول بسیار بزرگتر از تفاوت بین زندگی این دنیای ما و زندگی جنینی است. وقتی در جنین هستیم، عالم بعدی وجود دارد که ما فقط وارد آن میشویم، همانطور که از جغرافیای ما عبور میکنیم. این بار کل عالم تبدیل به چیزی دیگر میشود که ما در آن زندگی میکنیم. توصیف قرآن از آخرت اینگونه به ذهن آدم میآید که همه چیز نظم دارد؛ مثلاً فرشتگان، ستارگان، نظم عالم به هم میخورد و نظم نوینی در جهان ایجاد میشود. شبیه همان چیزی که انسانها میخواهند ایجاد کنند.
شاید اگر بخواهم با عرف روزمره خودمان بگویم، برخی از قوانین فیزیک تغییر میکنند. فرض کنید جهان کاملاً چیز دیگری است. این تغییرات به گونهای است که مسئله برخواستن از قبر، این حرکت معکوس که اکنون در طبیعت وجود ندارد، اتفاق میافتد. طبیعت تغییراتی میکند که این تغییرات معکوس میشود؛ یعنی برعکس آنچه که چیزی خاک شده است، دوباره میتواند تبدیل به موجودی زنده شود. و در آن دنیا، سوباسی (احتمالاً منظور «سبحانی» یا «سبحان» است) وجود دارد. اگر عالم را همینطور که تصور میکنیم در نظر بگیریم، سوباسی در آن کمی معنا دارد. در روی زمین نمیتوانیم تصور دقیقی از احوال آن عالم داشته باشیم، همانطور که در جنین نمیتوانیم از دنیای دیگر تصوری داشته باشیم، مگر اینکه جنین بسیار باهوش و عارفی باشد که مثلاً از اینکه دست دارد، از اینکه پا دارد، از اینکه چشمی دارد که هنوز استفاده نکرده، سرنخی به دست بیاورد که قرار است چگونه زندگی کند.
محدودیت تصور ما از عالم آخرت
فکر میکنم عرفا وقتی به درون خودشان نگاه میکنند، شاخکهایی در میآورند؛ مراحل باطنی وجودشان تغییر میکند و احساسی به آنها دست میدهد که اینها کجا هستند، مثلاً دنیایی که باید در آن باشند چگونه است و اینها به چه دردشان میخورد. برخی از آن اندامهای لطیف درونی خودشان را مشاهده میکنند و شاید بتوانند بگویند که باید عالم چگونه باشد تا این اندامها سر جای خود قرار بگیرند و کار کنند. این نکتهای است که به نظرم آمد و بد نیست به آن اشاره شود؛ اینکه در دوران جنگ، یکی از مشکلاتی که وجود دارد، عدم تصوری است که ما از عالم بعدی داریم و این به اصطلاح یک نوع حالت استبداد به ما میدهد.
ما زنده شدن این حرکت معکوس را در مورد انسانها ندیدهایم، هرچند چیز بسیار شبیه به آن را در مورد گیاهان دیدهایم، اما تصوری از آن عالم نداریم. ممکن است برای ما سؤال پیش بیاید که چگونه ممکن است، همانطور که قرآن مرتب میگوید، خدا چگونه چیزی را که پوسیده دوباره زنده میکند. حتی پیامبران از خداوند سؤال میکنند که چگونه مردار را زنده میکنید. فرض کنیم یک جنین بتواند سؤال کند که اصلاً چگونه ممکن است ما به دنیای دیگر برویم و بدون جفت زندگی کنیم. زندگی جنینی به شدت وابسته به جفت است؛ شاید تصور اینکه بتوان بدون جفت زندگی کرد، برای ما بیمانی باشد. تصور اینکه بتوان بدون جسم زندگی کرد، به نظر میرسد بیمانی باشد. منظور از بیمانی چیست؟ جسم...
نداشته باشد. من نمیخواهم بگویم که از این عقیده که در عالم بعدی جسم وجود ندارد، به نظر من از قرآن برمیآید؛ زیرا وقتی میگویید که از قبرها برمیخیزید، یک چیز جسمانی وجود دارد. ولی من شک دارم که از توصیف قرآن به این نتیجه برسیم که جسم به همین معنایی است که اگر فیزیک خیلی تغییر کند و طبیعت تغییرات اساسی داشته باشد، ممکن است این نباشد. این دلیلی است که شما ممکن است نداشته باشید.
ممکن است این حالت را داشته باشید. من نمیخواهم بگویم که... به هر حال، برای یک جنین، ناباوری نسبت به جهان دیگر میتواند این دلیل را داشته باشد که اصلاً فکر کنید همه زندگیاش وابسته به جفت است و شما دارید به او میگویید که بدون جفت زندگی میکند در آن عالم. این موضوع از بین میرود.
جفت را میدانی چیست؟ همه چیز جنین به آن وابسته است؛ نفس میکشد و همه چیز مستقیماً از مادرش، در واقع با واسطه جفت، منتقل میشود. اکنون ما به خیلی چیزها در این عالم عادت کردهایم و وابسته شدهایم، به گونهای که تصور نمیکنیم این تغییرات ممکن است اتفاق بیفتد. این موضوع به نظر من کفرآمیز است. با تفسیر مهد قرآن، یک نفر فکر کند که آخرت یعنی این که مثلاً همین آدمها همینطور از دنیا بروند؛ دنیا هم همینطور است؛ مثلاً زمین صاف شده، کوه دیگر وجود ندارد و فقط یک سری بقایا هست، و جایی هم مثلاً زغال ریختهاند و آتش روشن کردهاند. این تصور اصلاً با قرآن جور در نمیآید. همه اینها ناشی از این است که تحول اساسی در جهان اتفاق نمیافتد. میبینید آسمان هم دیگر این شکلی نیست، زمین هم اینگونه که هست نیست. قرآن فقط میگوید آمد عالم دلال عرض غیر العرض؛ یعنی وقتی زمین را میبینید انگار زمین نیست، بلکه غیر زمین است. حالا این چیست که اینگونه شده، معلوم نیست؛ یک عالم ورحال با قواعد و قوانین دیگر است. فرض کنید تجربه زندگی در این دنیا چقدر غنیتر از تجربه زندگی در عالم جنینی است؛ از نظر شناخت، آزادی عمل، رفتار و این حرفها. همینطور در مورد آن دنیا نسبت به این دنیا، قرآن میگوید: «إنّ الآخرة هی الحیات»؛ یعنی اصلاً حیات آنجاست. وقتی ما منتقل میشویم به عالم آخرت، تازه میفهمیم که چیزی که در اینجا زندگی کردیم و میگفتیم زندگی و حیات داریم، اصلاً حساب نمیشود در مقابل آن چیزی که آنجا به ما داده میشود. شدت و میزان، در واقع کمال یافتن مفهوم حیات و زندگی آنجا بسیار فراتر از اینجاست. در آن عالم دیگر با قوارهای دیگر تجربه میشود. اگر همین عالم باقی بماند، من نمیفهمم چگونه با همین اجسام، در همین زمین و با همین اوضاع زندگی کنیم؛ فقط مثلاً درخت دلنه (دانه) خود بیشتر باشد و بعد بگوییم که این حیوان نسبت به آن یعنی... اصلاً اگر بگویند آخرت حیوان است، یعنی این که زندگی کرده بیخود گفتهاند زندگی؛ آن زندگی است. معنایش این است که آن که در آخرت زندگی میکند، نه این که شما دارید، اصلاً حیات نیست در مقابل آن. با کمی بیشتر شدن درخت فکر نمیکنم آیه خیلی جور در بیاید که بتوانیم بگوییم آنجا تجربه فوقالعادهای دارد اتفاق میافتد. یک نکته اساسی در انکار آن دنیا این است که ما همانطور که در عالم جنینی به چیزهایی وابستهایم و تصوری از زندگی داریم، زندگی دیگر را نمیتوانیم تصور کنیم. همین الان هم ممکن است نسبت به آن جهان در چنین وضعیتی باشیم که تصوری از آن عالم نداشته باشیم. نکته اساسی این است که دوران جنینی ما به یک نوعی اختیار نداریم؛ برای همین همه کارها را درست انجام میدهیم. انجام همه کارهای درست احتیاج به اختیار ندارد. برای همین جنینها پیامبر ندارند، چون جایی نیست که کاری باید بکنند؛ کاری انجام میدهند. همه جنینها با دستشان، دست در رحم، به دردشان نمیخورد، ولی به طور مداوم از یک جایی به بعد با دستهایشان کارهایی انجام میدهند که...
لازم است را انجام میدهند تا مثلاً اعضای بدنشان شکل بگیرد. لازم است که کمی انگشتان و دستهایشان را حرکت دهند تا رودههایشان، فرض کنید وقتی شکل گرفت، به طور مداوم کار کند و برایشان فایدهای داشته باشد و در آن لحظه اثر واقعی ببینند. مایع داخل جنین را به طور مداوم میخورند، داخل رحم را و پس میدهند و همینطور هر کار دیگری که فکر کنید. یعنی جنین بهطور کامل زندگی میکند؛ دستورالعملهایی که باید انجام دهد به او داده شده و همه آن کارها را به خوبی انجام میدهد. در واقع، همه رفتارهایی که از جنین سر میزند، با رشدش متناسب است.
فرق بین این دنیا با عالم جنینی این است که ما در چنین وضعیتی نیستیم. یعنی مثلاً فرض کنید اگر قرار باشد مراحل تکاملی را طی کنیم تا اندامهای درونی ما رشد کنند و در آن عالم بعداً به درد ما بخورد، ما چون نمیفهمیم که آنها به چه دردی میخورند، آن کارهایی را که باید انجام دهیم تا آنها رشد کنند، انجام نمیدهیم. شما اینطور فکر کنید که این جسم ما حتی ممکن است کارهایی که برای رشد جسمانی خودمان لازم است را هم انجام ندهیم. مثلاً فرض کنید حالا میگویند سیگار نکشید، ورزش کنید؛ مردم هم میشنوند ولی انجام نمیدهند. یعنی حتی به جسم خودشان لطمه میزنند و به نهایت رشدی که در جسمانی میتوانند برسند، نمیرسند.
ما در وضعیتی هستیم که دیگر احتیاج به گوش کردن به یک سری پیامهای بیرونی داریم، تا از جسممان گرفته تا آن اندامهای داخلی را بشناسیم. نمیدانیم که ما یک جور اندامهای داخلی داریم که ممکن است در زندگی عادی این دنیا خیلی به چشم نیاید که اینها به چه درد میخورند، ولی در آن دنیا اینها لازم است. مثلاً همانطور که یک دست در جنین برای زندگی کردن لازم است، مثلاً یک جنین کافر اگر اختیار داشت، ممکن بود یکی از انگشتان خود را قطع کند و بگوید این به چه دردی میخورد؟ بعد وقتی به دنیا میآمد میدید که مثلاً انگشت ندارد، مثلاً انگشت شستش هم قطع شده و دیگر هیچ کاری نمیتواند انجام دهد.
اختیار، شریعت و رشد اندامهای باطنی
ما دقیقاً در این دنیا همین کار را میکنیم. من میخندم چون اکثر شما انگاشت ندارید. دقیقاً نخندید، واقعاً مشکل همین است. شما وارد آن دنیا میشوید و آدمی هستید که چیزهایی که باید داشته باشید را ندارید، چون برای این کارهایی که باید میکردید تا چیزهایی رشد کند، انجام ندادید. ببینید، آقایی، من نمیدانم شما چقدر میترسید. من مثلاً از این آقا خیلی میترسم که میگوید کسی که در این دنیا کر باشد، در آن دنیا هم کر است. منظورم از کر این بود که در این دنیا چشم ظاهری نیست؛ یعنی کسی که حقایق را در این عالم نمیبیند. من الآن در این دنیا هستم، خدا را نمیبینم، آخرت را نمیبینم، مثلاً حق را مشاهده نمیکنم.
خب، این دارد آیا به من میگوید که انگار یک چشم باطنی وجود دارد؟ به من واقعاً کلمه میگوید، ممکن است بگویید که در کجای بدن قرار گرفته، ولی یک جور مکانیسمهای روانی و شناختی میتواند در این عالم به وجود بیاید، اگر من یک کارهایی بکنم که رشد کند، طوری که من حقایق را ببینم و اگر در این عالم طوری زندگی کنم که...
من ندیدم این حقایق را با اطمینان بیان کنند. این آیه به شما میگوید که در آن دنیا چیزی بدتر از این نیست که چشم نداشته باشید و اینگونه محشور شوید؛ یعنی تمام چیزها همین است. تفاوت این عالم با عالم زندگی جنینی این است که ما تخطیم میکنیم از اینکه رفتارهای متناسب با رشد خودمان را انجام دهیم. تمام اینها در واقع نزول پیام انبیاء، به وجود آمدن شریعت و این حرفها است که به ما یاد میدهند در این دنیا چگونه زندگی کنیم. در آن نسخههایی بر ما پیچیده شده که اینگونه زندگی کنیم تا آن زندگی معنوی که باید به آن برسیم و در این دنیا داشته باشیم، برای زندگی آن دنیا آماده شویم.
ما دقیقاً کاری که میکنیم کندن انگشتانمان، کور کردن چشم و گوش است. مثلاً وقتی قرآن میگوید که اینها چشمشان پرده دارد، گوششان نمیشنود، قلبشان نمیفهمد، اینها واقعاً به من و شما نشان میدهد که این اتفاقها افتاده است. یعنی این آدمها اینگونه محشور میشوند؛ نه دیگر گوش دارند، نه چشم دارند. حالا اینکه در آن دنیا به نوعی فرض کنید اینها به آنها مجدداً اعطا شود، من خیلی قواعدش را نمیدانم، ولی بلاخره در زمان محشور شدن این چیزها را ندارند.
حالا اینکه در واقع چون آثار عمل را خداوند میبخشد، یعنی خداوند بخشش میکند به این معنی که اثر عمل را به گونهای از بین ببرد، چون خداوند میگوید من این کار را میکنم. خب، کارهای بدی که کردهاند باعث شده که این اتفاقهای بد برایشان بیفتد، اما از طرف خداوند از بین میرود یا دوباره انگشتانشان، چشم و گوششان ممکن است پس گرفته شود. ولی بالاخره در موقع محشور شدن اکثر آدمها به منوی واقعی کردن ناقص و کور و کر محشور میشوند.
این مراحل رشد در این عالم طی نشده است، چون این دنیا و آن دنیا است که یک مقدار به ما اختیار دادهاند. آن قسمت جنینی، قسمت آخر است. این چند سالی که اختیار داشتیم، فکر میکنم تا بیشترین حد ممکن، بلاهایی که میشد بیشتر سر خودشان آوردهاند، از هر لحاظ جسمانی، روانی و همه چیز. در واقع به یک وضعیت غیرمتعارفی رسیدهاند.
من قبلاً در جلسات قبل روی این موضوع تأکید کردهام که بحث بین کسانی که دیندار هستند و در مورد دستورالعمل اینکه در این دنیا چگونه باید زندگی کنیم، با آدمی که دیندار نیست، بدون وارد کردن مسئله آخرت، از در من بیمانیه است. یعنی اساس دین آماده کردن ما برای زندگی آخرتی است. من قبلاً این را گفتهام و دوباره هم تأکید میکنم.
آدم دینداری که سعی میکند قوانین شریعت را به گونهای توجیه کند که بهترین شیوه زندگی در این دنیاست، مثلاً وضو گرفتن باعث میشود که انسان دستش پاک شود. نمیدانم، شاید جنبه بهداشتی دارد. من نمیخواهم بگویم که این چیزهایی که در شریعت هست آثار دنیوی ندارد، ولی اساس همه شریعت آماده کردن انسان برای آخرت است و مبنای این رفتارها به نوعی این است که ما برای دنیای دیگر خودمان را آماده میکنیم.
شریعت، آخرت و نقد توجیههای صرفاً دنیوی
بنابراین من هر چقدر هم سعی کنم از این حرفها بزنم، میبینیم که بهداشت، بعضیها میگویند بله، در زمان پیامبر مسلمانها از همه بهداشت بهتر رعایت میکردند. خب، الان...
طرف جواب شما را میدهد که الان ما بهداشت را اینگونه بار میدهیم. بحث میشود که بخواهد بگوید مثلاً فرض کنید بله، بهترین نوع حکومت یا سیستم سیاسی همان است که در زمان پیامبر بوده است. همه توجیهها برای این است که ثابت کنیم شیوه زندگی دیندارانه، منهای آخرت، اگر نباشد بهترین شیوه است. به نظر من اینگونه نیست. من خودم شخصاً مخالف این هستم که اگر آخرتی نبود، این بهترین شیوه زندگی بود. انسانها فرض کنید شریعت خودمان را نگوییم، بلکه کارهای یهودیها را ببینید؛ شنبه آنطور عمل میکنند، نمیدانم هزار تا رفتار عجیب و غریب انجام میدهند که هیچکدام به نظر نمیرسد به درد چیزی بخورد. اینکه تصور کنیم اگر مرگ پایان بود، این بهترین شیوه زندگی بود، به نظر من غلط است. همه بحثهای دینداران با غیر دینداران در مورد سبک زندگی باید مبنایش این باشد که ما به آخرت معتقدیم. ما گوش درونی، یک چیز دیگر را گوش میدهیم، یک گوش دیگر را تربیت میکنیم، یک چشم دیگر را تربیت میکنیم. روزه میگیریم که این دهان را ببندیم تا دهان دیگر باز شود، نه اینکه مثلاً بگویند روزه برای سلامتی خیلی خوب است. شاید خوب باشد، من نمیگویم خوب نیست، ولی مثلاً ممکن است با همان استدلالی که روزه برای سلامتی خوب است، یک نفر به شما ثابت کند که بالای چهارده ساعتش خوب نیست. مثلاً میگویم شما استدلال پزشکی بیاورید، طرف دیگر میگوید خب من به تو ثابت میکنم که اگر در تمام طول سال دوبار غذا بخوری با این فاصله، آن چیزهایی که تو میگویی بهینهسازی میشود، آن خوبیهایی که تو میگویی، و بعد بیا درستش کن. یا آدمی اصلاً اعتقاد ندارد. من واقعاً یک نفر میشناختم که خیلی کتاب خوانده بود، خیلی به او تأثیر گذاشته بود در مورد فواید روزه، که نمیدانم این مواد شیمیایی در طول سال تولید میشود وقتی روزه میگیریم، نمیدانم اینها دوباره جذب میشود و بعد هم میشود و از این حرفها. خیلی هیجانزده شده بود. خب واقعاً به نظر من میشود همان پارامترهایی که در کتابها نوشته شده است، فواید روزه را با یک جور شبهروزه متفاوت که مثلاً تعداد روزهها، ساعتها، فرم آن را تنظیم کند، نشان داد که بهتر میشود. آن کارهایی که نباید از این نظر انجام شود چیست؟ دیگر نزنید این حرفها که کتاب است هم نکنید. من که میگویم خوب است، من نمیخواهم بگویم همه این کارهایی که ما میکنیم ممکن است فواید دنیوی هم داشته باشد، ولی اصلاً محدود کردن خودمان و استدلال کردن با فواید دنیوی خلاف اساس اعتقادات ماست. بخواهیم مباحث را بازتأسیس کنیم؟
با زندگی جنینی که من بررسی کردم، باید بگویم که بارها به معنای واقعی آن توجه کردهام. باید قبول کنیم که اگر این تناسخ را بپذیریم، حتی از من میپرسید، من جواب روشن میدهم. در پایان دوران جنینی حتماً اختیار، حتی به مقدار خیلی کم، باید وجود داشته باشد. یعنی مثل این است که کمکم جنین اینگونه میشود؛ واقعاً در یک لحظه مشخص نیست که وقتی به دنیا میآید تازه چیزی پیدا میکند، بلکه به تدریج تغییر میکند. قوای شناختیاش تا حدود زیادی در جنین شکل گرفته است. حتی پدیده بسیار عجیبی که مشاهده شده این است که جنین در واقع در روزها و ماههای آخر، دقیقاً در دوران جنینی، شاید هم ماههای آخر، در به اصطلاح حالت REM یعنی حالت حرکات سریع چشم قرار دارد که نشانه خواب دیدن است. حال سؤال این است که چه چیزی میبیند؟ جنینی که چشمهایش باز نشده، خواب دیدن برایش چه معنایی دارد؟ من میخواهم بگویم که همه اینها به تدریج در آن اواخر شکل میگیرد. بنابراین نتیجه این است که در پایان دوران جنینی چیزی وجود دارد، چیزی شبیه اختیار وجود دارد. و آن نقطهای که شما میگویید، به نظر من دقیقاً مشخص نیست. یعنی آن اتفاق قبل از تولد، اصلاً انسان موجودیتی به آن معنا ندارد. مثلاً فرض کنید قبل از دوران جنینی موجودیتی ندارد. همه آن چیزهایی که درباره انسان قبل از تولد گفته میشود به دوران جنینی برمیگردد. شهادت انسان در تعلیم اسما و شهادت و ربوبیت خداوند هم در همان مرحله معنا دارد. بنابراین نوعی اختیار در پایان وجود دارد. ممکن است شما بگویید که در ماههای اول که فقط در حالت نطفه و علقه است، هیچ چیزی تحت اختیار نیست، ولی مثلاً وقتی مغز شکل میگیرد، سیستم عصبی شکل میگیرد و کامل میشود، اینها در لحظه تولید کامل نمیشوند. ما تمام ابزارهای شناختی و ابزارهایی که مربوط به اراده است را در ماههای آخر داریم. وقتی اینها کامل شد، همزمان به نظر میرسد شکلی از اختیار به وجود میآید. این با توجیه و حرفهایی که قبلاً گفتم، جواب من است. بله، این اختیار ممکن است خیلی محدود باشد. من به چیزی قبل از دوران جنینی اعتقادی ندارم، شخصاً. اینکه عالم ارواح و اینها وجود دارد، برای من کمی عجیب و غریب است. نمیگویم ممکن نیست، ولی از آن آیات به نظر من چنین چیزی برداشت نمیشود که مستقیماً باید به آن اعتقاد داشته باشیم. اینکه مثلاً ارواح وجود دارند و بعداً فرض کنیم به جنین اضافه میشوند، ممکن است چنین چیزی باشد، ولی دلیل روشنی برای اعتقاد به اینکه ارواح اول خلق میشوند و عالم ارواح وجود دارد، ندارم. مثلاً ارواح همه در یک عالمی زندگی میکنند و آن آیه معنایش این است. من از قرآن دقیقاً این را نمیفهمم، ولی ممکن است اینگونه باشد. بگویم اعتقاد ندارم، نه اینکه به خلاف آن معتقدم. فهمیدن اینکه هیچ شعوری ندارد، جمعی ندارد، بله، مردمی که شعور دارند، در جوامع که شعور دارند، میبینیم سیستم ادراکیشان کار میکند. نه، این فقط یک حدس است.
یعنی واقعاً از این اجزای پشت سر من، خدا هم برده است. آخه چه استبدادی وجود دارد که من در خدای خودم هستم؟ میدانید، من میگویم که بچهها نباید آنقدر تحت استبداد باشند... این مشکلی که شما دارید این است که احتمالاً برای حیوانات هم شعور قائل نیستید، برای سنگ و خاک هم شعور قائل نیستید. این خلاف چیزی است که در قرآن آمده است. شما چون دنبال شعوری شبیه همان شعوری که الان دارید میگردید، در موجودات دقیق نمیبینید و فکر میکنید که زی شعور نیستند. قرآن به صراحت به ما میگوید که همه موجودات زی شعور هستند، از ستارهها و سیارهها گرفته تا چیزهای بسیار کوچک و موذیانه.
خب، اجازه دهید جلسه را ادامه دهیم. زمان ما کم است و من این را میبینم و میدانم که وقت زیادی دارم. نمیدانم چقدر حرفهایم را قابل قبول میدانید، ولی فکر میکنم که جنین به طور بدیهی مثل هر موجود زنده و غیرزنده، در حد خودش یک نوع شعور دارد. شما دنبال چیزی مشابه منطق میگردید؛ منطق لزوماً شعور و تفکر آگاهانهای که ما فکر میکنیم نیست. جنین تجربههایی دارد، انجام میدهد، آنجا لذت میبرد. لذت بردن یک نوع شعور است. چیزی است که احساس میکند.
من یک بار، در اولین جلسه که خواستم بگویم که در جنین خیلی اتفاقها میافتد، فکر میکنم بحث را با این شروع کردم که تصور شما از یک اسفنج چیست؟ اسفنج به نظر میآید که فقط یک تکه چیز است، مثلاً مثل یک تکه بدون اسکاج که یک جایی افتاده، نه تکان میخورد، نه هیچ کاری میکند، فقط تغذیه میکند، لذت میبرد، رشد میکند، تولید مثل میکند. همه اینها برایش همراه با یک حس است. ممکن است خیلی ضعیف و محدود باشد، ولی همه موجودات زنده به وضوح احساس دارند و چیزهایی را درک میکنند.
بلاخره اسفنج از بیرون سیگنالهایی میگیرد. همان یک ذره حرکتی که سالی یک سانتیمتر انجام میدهد، بر اساس یک سری فرآیندهایی است که سیستم عصبی ندارد، ولی سیستم یک سلول هم حتی برای خودش بلاخره یک سری پردازشها دارد. جنین به وضوح حس دارد و لذت میبرد از رشد کردن خودش.
حالا که فهمیدیم دنیا جنینی خیلی دنیای شلوغی است، یعنی همه چیز کارایی دارد، از یک جایی به بعد بسیار فعال است و همه اینها فکر میکنم همراه با لذت برایش و همراه با یک نوع ادراک است، ولی ادراک در سطح پایینتر از آن ادراک آگاهانهای که ما داریم. بنابراین آن شهادت دادن به خداوند یا مثلاً تعلیم اسما هم به نظر من، سعی کردم حتی یک بار بگویم که تعلیم اسما میتواند چگونه اتفاق بیفتد. مثلاً یعنی اسما در جنین چگونه است؟ اگر تعلیم اسما در دوران جنینی صورت میگیرد و داستان آدم در جنین تکرار میشود، مکانیزم آن چگونه میتواند باشد؟ به نظر خودم توضیحات واضحی هستند.
پرسش دربارهٔ اختیار جنین، عالم ذر و شعور موجودات
به هر حال فکر میکنم نباید دنبال این نوع شعور بگردید؛ دنبال یک شعور سادهتر باید باشید. ببخشید که دیر شد.