در این جلسه پایان بررسی سورهٔ مریم اعلام و ساختار سهقسمتی سوره مرور میشود. شباهت انبیا با رشد انسان، قوس نزول و صعود، و تناظر لاهیجی و سمنانی طرح میگردد. قیامت بهعنوان محتوای قسمت پایانی و تم تولد و حشر در سوره نیز بررسی میشود.
اعلام برنامه و پایان سوره مریم
خب، این چیزها را میخواهم اعلام کنم. و مثلاً اعلام برنامه ادامه جلسات و اینها. یکی اینکه هر به هر طریق ممکن من تصمیمم این است که سوره مریم و این بحث را تا آخر امسال حتماً تمومش کنم. حالا حتی اگر یکی دو جلسه تعطیلی بخوره و اینها، به هر حال تمومش میکنم. آنور آنور سال نمیذارم بمونه.
در واقع این چیزی که دارم اعلام میکنم نتیجه این است که من هم تصمیم گرفتم که تو این قسمت امریها را دیگر بیشتر از این بحث نکنم. یعنی مثلاً میشود اندازهی چیزهای جالبی از در فصوصالحکم گفت یا بعضی از این بحثهایی که این دو جلسهی اخیر انجام دادم را یک خورده بسط بدهیم.
ولی احساسم این است که یک خورده شاید دیگر بیش از اندازه این جلسات سوره مریم دارد طول میکشه و واقعیت این است که آن بحثها شاید جاش در سوره مریم نیست. در اینکه سوره مریم از یک جایی به بعد، غیر از دو قسمت اول و یک مقدار قسمت ابراهیمش، اشاره دارد میکند به یک چیزهای خیلی خلاصهای از بعضی از امریها.
وارد جزئیاتش نمیشود. حالا من فکر میکنم وقت داریم در یک جای دیگهای که مثلاً فرض کنید بعضی از داستانهای امریها خیلی باز شده، مثلاً فرض کنید داستان حضرت موسی تو سورههای دیگه، آنوقت یک خورده بیشتر وارد بحثها و جزئیات و این حرفها بشویم.
و همین و مهمتر اینکه من تصمیم گرفتم که در مورد قسمت آخر سوره که در مورد قیامت، خیلی وارد جزئیات نشم. برای اینکه بازم فکر میکنم که اینجا یک جور نگاه خاصی به قیامت هست. خیلی به آن جنبههای مثلاً سمبلیکی که معمولاً متن قرآن در مورد قیامت هست، اشاره مستقیم نمیشود. یک جوری در واقع در ادامهی همین بحثهای سوره، مسئله قیامت مطرحه.
حقیقتش جا دارد که وارد بحث بشویم ولی حالا من صرفنظر کردم. فکر میکنم یک چیز خیلی طولانی میشود اگر بخواهیم این بحثها را اینجا پیش بکشیم و من شخصاً شاید جاهای دیگر تو سورههای دیگر یا موضوع دیگهای باشه که قسمت دیگهای از متن قرآن احساس بهتری شاید داشته باشم برای اینکه بحث مربوط به قیامت و کلاً مطرح بکنم.
بحث طولانی میشود به دلیل اینکه اصلاً باید وارد این موضوع مثلاً بشویم که قیامت چه هست، چرا مثلاً فرض کنید بعضی از توابیر به طور خاص جنبه سمبلیک دارد و چگونه میشود مثلاً یک ارتباطی بین این آیهها با دنیایی که در آن زندگی میکنیم برقرار بکنیم و این حرفها.
دیگر من یک اشاره خیلی مختصری تو سوره روم کردم که اصولاً چیزهایی که در مورد قیامت گفته میشود به نوعی باطن همین دنیاست ولی فکر میکنم خیلی طول میکشه تا آدم بخواهد این مقدماتی را بچینه و وارد این بحثها بشود طوری که بحث حروم هم نشود. کلاً حس خوبی ندارم که الان این کار را بکنم.
در مورد اینکه امریها را یک خورده کوتاهتر بگم، واقعاً قصدم از اول که شروع کردم این بود که یک خورده این قسمت مربوط به امریها را طولانی بکنم ولی از اولش قصد نداشتم که وارد بحث قیامت بشوم.
بنابراین یک قسمتی از برنامهی اولیهی خودمو دارم کوتاه میکنم ولی این تیکه در حین اینکه بحث میکردم بارها فکر کردم که این قسمت را چه حجمی برایش در نظر بگیرم و به نتیجهی چیزی نرسیدم. یعنی هیچوقت به این نتیجه نرسیدم که اینجا بحث قیامت را خیلی باز بکنم. این یک نکته که در واقع در مورد کوتاه کردن جلسات.
یک نکته در مورد یک برنامهی دیگهای که فکر میکنم بد نیست که شروع بکنیم این است که من یک سخنرانیهایی مثل همان سخنرانی در مورد سوره روم را قصد دارم که از اول قرآن دیگر با همین ترتیبی که تو قرآن هست ادامه بدهیم برویم جلو. و حالا اینکه هر چند مدت یک بار برگزار بشود آن را میتوانیم یک جوری با هم توافق بکنیم.
مثلاً من احساسم این است که هر یکی دو ماه یک بار. بسته به طول مثلاً از سورهای که بهش میرسیم و احتمال اینکه با فرض اینکه کسانی که علاقهمندند دوست دارند که قبل از اینکه وارد آن جلسه بشوند خودشان یک مقدار سوره را خوانده باشند این کار را بکنیم.
یعنی یک جور ممکن است حالا چندین و چند سال طول بکشه از سالی چند تا سوره بیشتر در واقع بحث نشود ولی مثلاً ۵۰ تا سوره تقریباً حجم اکثر قرآنه دیگر. میرسیم به مثلاً جزء ۲۹ و ۳۰.
بنابراین اگر همینطوری هر یکی دو ماه یک بار هم این کار انجام بشود مثلاً در یک مدت حدود ۳، ۴ سال شاید این کار را با همه سورهها بتوانیم بکنیم که یک شمای کلی از موضوعهای سوره را در یک جلسه مطرح بکنیم.
این تصمیم اولاً نشانه این است که من خیلی میل ندارم دیگر اینجور بحث کردن را ادامه بدهم. یعنی برنامهمون این باشه که در این جلسهها در مورد سورهها بحث بکنیم. از اول هم خب برنامهمون اینجوری نبود.
از سوره نور در واقع شروع شد. این سوره مریم هم یک جوری معطوف به خواندن یک سوره است و خب همونطور که میبینید وسط همین سوره هی رفتیم و اومدیم و بحثهای حاشیهای دیگر مطرح کردیم. معنایش این نیست که دیگر هیچ سورهای را مفصل نخوان در موردش بحث بکنم ولی خب قرار برنامهی جلسات این نیست که به طور مداوم یک چنین کاری را در آن انجام بدهیم.
من در واقع سوره نور را به عنوان یک برنامه خاص برداشتم. میخواستم یک نمونهای از اینکه مثلاً یک سوره را چگونه میشود یک خورده در موردش حرف زد، اول و آخرش را چگونه به هم مربوط کرد و اینها بگویم.
حالا سوره مریم هم خوشبختانه موضوعش یک طوریه که به خیلی چیزهای دیگر مربوط شد و من کلاً راضیام از اینکه وسطش رفتیم در مورد مسیحیت بحث کردیم. به مناسبت حالا بحثهایی که تو خود این سوره بنابراین آن موضوع یک جوری جدای از بحثهای این جلسه میتواند به عنوان یک چیز مستمر ادامه داشته باشه که همه قرآن را از اول شروع بکنیم، سورههاشو بگوییم.
طبعاً هرچه سوره بزرگتر باشه در یک جلسه کمتر میشود در موردش حرف زد. و من در واقع حالا گفتم دو تا نکته هست که چگونه شد این تصمیم را گرفتم. یکیش اینکه معنایش این است بنا این نیست که ادامه جلسات به صورت سوره خواندن باشه.
بنابراین اگر بخواهد بحثها مثلاً موضوعی بشود یا یک طوری دیگهای پیش بره، حالا بحث بعدی که قرار است در مورد یهودیت باشه، طبعاً میل دارم که این روال کار سوره خواندن را یک جوری ادامه بدهم. آن هم اونطوریه که حالا یک سخنرانی مختصری بکنم.
شاید دیگر دلیل دیگهاش این است که یک ایدهای به ذهنم رسید که آن نقص این کار را که از نظر من ناقص صحبت کردن در مورد یک سوره ممکن است خیلی جالب نباشد و من کاملاً احساسم این است که در یک جلسه تقریباً هیچی نمیشود گفت را یک ایدهای به ذهنم رسید که یک جوری بپوشونم.
آن هم این است که آخر هر جلسهای یک مقدار زیادی سوال و ابهامهایی که وجود دارد و در موردش صحبت نشده، حداقل بهش اشاره بکنم.
بنابراین احساس بد خودم را که مثلاً خیلی چیزها را نگفتم را اینجوری از خودم بتوانم دور بکنم. بگویم خب دیگر موضوع را مطرح کردم. حالا بشینن خودشان فکر بکنند. مثلاً بله. حالا فکر میکنم بد نباشد حالا شروع بکنیم به اینکه یک چنین کاری را انجام بدهیم.
و یک موضوع دیگر هم اینکه من دو ساله قرار است یک سخنرانی در مورد آمریکا بکنم و دارم اعلام میکنم که آمادگی دارم که مثلاً تو اسفند ماه این سخنرانیها را انجام بدهم. بنابراین طرح مثلاً ادامه سوره مریم ممکن است با توجه به این حرفها سه، چهار، پنج جلسه بیشتر نشود و از نظر من مسئلهای نیست.
یعنی هر جوری شده و هر چقدر چیزی که رسیدم در مورد این سوره میگویم چون دیگر کلاً این احساسم که یک چیز عمدهای مانده که بخواهم در موردش صحبت بکنم را از دست دادم. یعنی اگر نخوام در مورد قیامت بحث بکنم، این تصمیمم این است که این کار را نکنم، خیلی وارد جزئیات نشم. بنابراین آن قسمت آخر سوره را خیلی وارد جزئیاتش نمیشم.
طبعاً این قسمت انبیا را هم که دیگر فکر میکنم که به اندازه کافی بحث کردم و حالا جای دیگر ممکن است در مورد مثلاً فرض کنید شاید در بحثهای مربوط به یهودیت مثلاً آخرش برگردیم در مورد داستان موسی در قرآن یک جلساتی بگذاریم به عنوان تکمیلی آن بحثها که خب این خودش یک موضوع مستقل جالبیه.
اتفاقاً داستان موسی در قرآن به عنوان یک موضوعی که بارها هر دفعه یک جوری در قرآن نقل شده فکر میکنم موضوع خوبی باشه به عنوان یک چیزی که دیگر در یک سوره نیست.
هرچند بحث کردن در موردش سخت میشود اینجوری ولی فکر میکنم شاید حالا در ادامه بحثهای یهودیت یک مقداری در مورد داستان موسی مثلاً موسی و فرعون حالا با یک شاید با یک اپروچ یک خورده خاصتر بحث بکنیم چون خود داستان موسی در قرآن یک بخشهاییاش در مورد زندگی خود موسیست، یک بخشهایی عمدهاش یک خورده سیاسیتره در مورد برخوردهای موسی با فرعونه و یک قسمتهایی هم که جنبه حاشیهای دارد مثلاً مثل برخورد موسی با خضر و چیزهای مختلفی که جاهای متعددی مثلاً به یک قطعههایی اشاره شده.
سوره قصص جاییه که بیشترین اشاره را به زندگی خود موسی داره، کمتر مسائل نبوت و مثلاً فرض کنید برخوردش با فرعون در آن مطرحه، کمتر نسبت به مثلاً فرض کنید یک جاهای دیگهای مثل سوره طه یا اعراف و اینها که یک خورده مفصلتره.
و حالا به هر حال بعضی جاها هم که خب آن جنبههای سیاسی چیزتره، زندگی کلاً زندگی از موسی از همه پیامبرها سیاسیتر بوده دیگر به هر حال در یک تمدن خیلی پیشرفتهای ظهور کرده و ماجراشم تشکیل شدن یک قوم دینی در دنیاست بنابراین مسئله به طور طبیعی جنبه سیاسی دارد.
خب اینها این قسمت اعلان برنامه بود دیگر من اولاً دارم میگویم که سوره مریم را یک جوری در واقع تمومش میکنم یک جوری و اینکه یک سری سخنرانیهای مربوط به سورهها را هم انجام میدهم سر همین جلسات.
نمیخواهم یک وقت جداگانهای برایش بگذارم یعنی هر مثلاً فرض کنید چهار پنج جلسه که این سخنرانیها میشود یا شش هفت جلسه که میشود یک جلسه یک در مورد یک سوره بحث میکنیم و نمیخواهم کار اضافه و وقت اضافه در این کار بگذارم ولی فکر میکنم که به هر حال یک جلساتیه که فقط از قبل تاریخش اعلام میشود همین الان هم میتوانیم یکیشو اعلام کنیم.
سوره بقره را سوره حمد را فعلاً به عنوان یک سوره بله یک جلسه برایش نمیذاریم. من کلاً از سورههای خیلی کوچیک میترسم. فکر میکنم خیلی بحث کردن در مورد سورههای کوچیک سخته. حالا شاید به عنوان نمونه یک سوره کوچیک و یک جلسه در موردش بحث کردیم که قانع بشوید که چرا سخته.
همین الان یک جلسه را میخوای اعلام کنی؟ برای مثلاً هفته دوم اسفند میشود یک ماه دیگر. خوب است برای سوره بقره. یا باشه برای بعد از آن. سخنرانی آمریکا بله. آمریکا دو جلسه است حداقل.
معمولاً وقتی میگویم یک جلسه سه چهار جلسه میشود. یعنی این دو اصلاً سخنرانی دو جلسهای. من فکر کنم تو این جلسات هم یک بار به این موضوع اشاره کردم که موضوع مربوط به دو سال قبل بوده.
دقیقاً همین موقعها دو سال قبل هم اینها را به اسفند اسفند دقیقاً همین موقع من به شما گفتم که میخواهم یک چنین سخنرانیای بکنم و حالا بگذار قبل از اینکه خود سخنرانی را بشنوید این ایدهای که بعداً تو مسیحیت من از قول یک کسی که کاملاً مدافع مسیحیته در واقع اومدم صحبت کردم ایدهاش تو سخنرانی آمریکا بود یعنی دو جلسه اینجوری است که یک جلسه من به طور کامل به عنوان یک آمریکایی مثلاً سخنرانی قرار بود بکنم و بعد یک جلسه دیگر هم آن حرفها را یک جوری نقد بکنم.
و خب خیلی چیزهایی که تو آن جلسات قرار بود گفته بشود همینجور چیز شده لو رفته در که از فرمتش گرفته تا محتواشو خیلی جاها خلاصه در موردش یک اشارههایی کردم.
مریم چی؟ چند جلسه؟ من میگویم که مریم را استیال گذاشتم که این برنامهها که اجرا بشود هرچقدر موند جفتش همزمان بشود این هم آمریکا خیلی اصراری ندارم. دارم آمریکا را میگویم که آن دفعه چون خصوصی به شما گفتم اصلاً کنسل شد. این دفعه میخواهم عمومی بگویم که فشارش هم شما هم من باشه که این جلسات را به زودی انجام بدهیم.
مثلاً و خودم و حقیقتش چه جوری کنسل شد؟ من ماجراش این بود که یک کتابی خواندم سلام از یک کتابی که خیلی علاقهمند بودم و به محض اینکه ترجمه شد خبر نداشتم. گاهی آدم میشنوه که یک کتابو یک نفر دارد ترجمه میکند مثلاً منتظرشه که دربیاد آخوب شد یک پرانتز باز کنم این کتاب ترجمه آقای کریستین سیار از عهد جدید در آمده.
چاپ فوقالعاده خوبی داره، ترجمه فوقالعاده خوبی است. برای آدمهایی که مثلاً عهد جدید را در اصطلاح نخوندن، دوست دارند بخونن، بهطور قطع این ترجمه برای خواندن فوقالعاده مناسبتره. من نمیدونستم که دارد این کار را میکند ولی زیرنویس، پانوشتهای خیلی جالبی هم دارد. فقط ترجمه سلیس و خوبش نیست. کتاب خیلی به نظر من کار باارزشیه.
اصولاً آقای کریستین سیار کارهای خوب دارد میکند. در مطالعات ادیان، ترجمه میکند متون مقدس را. بعضی از این قسمتهای چیز را ترجمه کرده، بهاصطلاح عهد قدیم، آپوکریفا را ترجمه کرده، آنهایی که مورد تأییده. در واقع تورات رسمی یهودیها نیست، در تورات مسیحیها نیست، در تورات کاتولیکها و ایشان قبلاً آنها را ترجمه کرده.
دو تا کتاب مستقل، بن سیرا و حکمت سلیمان و اینها را هم درآورده. حالا این هم که مدتی، من دو سال بود شنیده بودم که ایشان دارد ترجمه میکند. حتی یک جلسهای در نقد ترجمهاش هم در شهر کتاب برگزار شد، حدود دو سال قبل.
ولی اینقدر طول کشید که این کتاب چاپ بشود. در واقع آن موقع به نظر من آن موقع که آن جلسه برگزار شد، ترجمه انجام شده بود. حالا چرا اینقدر طول کشید که دربیاد نمیدانم.
سخنرانی آمریکا وکتاب بودریار
حالا من خلاصه ماجرای سخنرانی آمریکا این بود که این کتاب آمریکای بودریار چیز شد، چاپ شد.
من هم ناگهان بدون اینکه خبر داشته باشم کسی دارد ترجمه میکنه، دیدم و خیلی هم خب با علاقه خریدم، شروع کردم خواندن و همینطور که داشتم میخوندم، احساس کردم که یک سخنرانی مثلاً میل دارم بکنم در مورد آمریکا. کتاب خیلی خوبی است. نه، همین الان من توصیه میکنم که اگر کتاب را نخوندی، کتاب عجیب و غریبیه.
انتظار نداشته باشید در بودریار یک کتاب معمولی بخوانید که مثلاً یک چیزهای آمریکا را به شما معرفی بکند. یک چیزی شبیه سفرنامهست. سفرنامه آدم عجیب و غریبی مثل بودریار. جالبیاش به این است که ببینید به چه چیزهایی مثلاً توجه میکند. فکر کنم سفرنامه مشابه این کسی ندیده. کتابی هم هست که خیلی بحثبرانگیز بوده.
خیلی از طرفدارهای بودریار از این کتاب خوششون نیومد. به نظر من کتاب خیلی جالبیه. شاید به همین دلیل که به یک چیزهایی اشاره میکند که دیگران خیلی اشاره نکردن. فکر میکنم تحملم دارد که کتاب همین حالت را داشته باشه دیگر. همه حرفهاش یک جوری حرفهای نوعی باشه، از یک زاویه دید جدیدی به آمریکا نگاه بکند.
خلاصه این کتاب را که داشتم میخوندم، به نظرم رسید که سخنرانی بکنم. آن موقع بودریار زنده بود. بعد به هم که خورد، بودریار هم احساناً همان سال مرد، اگر اشتباه نکنم. در موقعی که قرار بود سخنرانی انجام بشود. بعدش من هم دیگر عید که شد، آن حالت اینکه مثلاً یک حالت اضطرار داشتم که یک چیزهایی تو ذهنم بود که بیام سخنرانی کنم.
خیلی سخنرانی کردنم اینجوری است. یک فکری به هم فشار میآد، سخنرانی که میکنم راحت میشم، از دستش. دیگر دیدم از دستش راحت شدم. بعد همینجوری به آقای عسگری گفتم که حالا وایسا یک کتاب دیگهای اگر یک روز خوندم، دوباره بهم فشار آورد، میآم سخنرانی میکنم. دو سال گذشته دیگر از این اتفاق نیفتاده.
من هم داغون شدم که همینجوری بهطور طبیعی این سخنرانی را انجام بدهم. اینکه میخواهم برام دارم شفاهاً اعلام میکنم که مجبور بشوم بیام این سخنرانی را بکنم. حالا به هر حال به عنوان یک کار عقبافتادهای که قرار بوده انجام بشه، این خودش همین که یک کار عقبافتاده دارم که انجام نشده، دارد من را اذیت میکند. نه، محتوای سخنرانی.
حالا به هر حال انشاءالله اگر قبل از عید، چه قبل از عید، اگر نه بعد از عید. به هر حال بین این دو تا جلسه بیشتر از، یعنی یک جوری نشود یکیش قبل از عید بیفته، یکی بعد از عید. برای اینکه بعداً ممکن است یک عده کاملاً آمریکایی بشن، فاصله زیاد بشود. من در جلسه اول اینقدر حرفهای آره، کاملاً یک هفته بیشتر آمریکایی نباشید.
دارم سعی میکنم، یعنی برنامهام این بود از اولش هم، الان هم امیدوارم که بعد از دو سال خیلی از ذهنم نرفته باشه که با تمام وجود از آمریکا دفاع کنم. الان هم که آقای اوباما آنجا سر کار آمده دیگه، واقعاً اوج دموکراسی و چیز را در آمریکا شما میبینید و طبعاً میشود از همین وقایع اخیر هم استفاده کرد.
آن قسمت اولش را یک خورده غلظتش را بیشتر کرد. خب، حالا شاید هم آقای اوباما یک دفعه اصلاً آمریکا را خوب کرد. ما چرا؟ اومدیم اصلاً سخنرانی اولی که انجام دادم، لازم نیست سخنرانی دومی بکنم. آمریکا واقعاً کشور خیلی خوبی شده. خب،
بسیار خب.
شباهت انبیا و رشد انسان
خب، بیایم من میخواهم بحثی که جلسه قبل کردم، دو جلسه آخر اگر اشتباه نکنم، دو جلسه در مورد آن ایدهی شباهت بین داستانهای انبیا و دوران مثلاً زندگی انسان، دوران رشد انسان بحث کردم.
و جلسه قبل آخرش یک اشارهای هم کردم به ایدهای از لادینی در مورد تطبیق دورهی مثلاً ولایت و نبوت و اینکه چطور همانطوری که مثلاً هم انبیا در دور به اصطلاح در سیر نزول مثلاً دایره هستی در قوس نزولش انبیا ظهور میکنن، در قوس صعودیش امامان ظهور میکنند و اینکه هر امامی در مقابله با یکی از انبیا قرار میگیرد و یک چنین بحثی. من آخر جلسه گفتم که یک ایدهی برای حرفهای شیطنتآمیزی هم تو ذهنم بود که نگفتم.
حالا میخواهم بگویم. بدون شیطنت میخواهم بگویم. شیطنتش اینجا بود که من اگر یادتون باشه در جلسات سوره در جلسات دوران مسیحیت گفتم که گاهی این وسوسهها را دارم که آدم یک سخنرانی بکند یا یک کتابی بنویسه و از قبل اعلام بکند که من مثلاً میخواهم چند تا بله کاملاً غلطم تو این کتابخونه و یا مثلاً نوشته بزنم برای اینکه مردم وقتی کتابو میخوانند یک چیزی مثل کتاب درسی نخونن.
من یک چیزی که واقعاً دیدم مثلاً در دوره دبیرستان که اکثر بچهها شاید اینجوری کتاب میخوانند. کتابهای غیر درسی هم که میشینن میخوانند حالا فلسفه باشه، تاریخ باشه، اینها یک جوری میخوانند انگار که همهاش درست است.
اینکه کتاب درسی را هم یک نفر اینجوری میخونه کار اشتباهیه چه برسد به کتاب غیر درسی. من واقعاً یک خاطرهای دارم از یکی از دوستای خیلی خوبم در دوره دبیرستان که یک تابستون نشست را یک کتاب خوانده بود، چنان دقیق خوانده بود و خط به خط و همهاش را مثلاً عین کتاب درسی حفظ کرده بود و نقل قول هم که میکرد، ما بهش یک چیزی میگفتیم، میگفت نه، این حرفی که میزنی غلطه، تو آن کتاب یک چیز دیگر نوشته.
حالا آن کتاب، یک کتابی بود یک نفر نوشته بود در مورد مسائل اجتماعی، علوم انسانی هم هر نفر، هر کسی یک چیزی میگوید دیگه، لزوماً توافقی وجود ندارد.
اینکه کلاً آدم یک متنو بخونه با یک چیزی مواجه بشود و این احساسو داشته باشه که از قبل رسماً اعلام شده باشه که در آن یک حرفهای غلطی زده میشه، کلاً خوب است آدم اینجوری در واقع متن بخونه. برای خاطر اینکه من چه بخواهم چه نخوام حتماً یک درصدی از حرفام غلط است.
یا مثلاً نوع نگاهم نگاه خوبی ممکن است نباشه، ممکن است زاویه دید من یک چیز جالبی نباشد. به این معنا که زاویه دید ممکن است جالب نباشه، حتی کتاب ریاضی هم هست. کتابهای ریاضی هم یک جوری مثلاً فرض کن یک چیزی را دارند مدل میکنند. اینکه آیا خوب است این چیز مدل بشود یا نشه، میدانید منظورم چیه؟
شما ممکن است یک سری اصول موضوع بذارید، همه حرفهایی که دارید میزنید بر اساس آن اصول موضوع درست باشه. ولی اینکه آیا این اصول موضوع که بعداً به هر حال با یک چیزی دارد مدل میشه، خوب ترتیب داده شده یا نشده، یعنی زاویه دید طرف، مثلاً درست است نسبت به مسائلی که دارد بهش فکر میکنه، اینها کاملاً حرفهاییه که یعنی جا دارد که آدم اینجوری فکر بکند.
معمولاً خواندن تاریخ ریاضیات، یعنی ریاضی را دارم میگویم به عنوان علمی که به نظر میرسد دیگر همهچیز درسته، یعنی آن فرضیههایی که در کتاب ریاضی ثابت میشوند قطعاً همهچیزش درسته، ولی باز یک چیزی از درست و غلطی در ریاضیات هم باقی میماند.
خواندن تاریخ ریاضیات همیشه این لطف و خوبی را دارد که آدم ببیند که این دیسکشنها چگونه در طول تاریخ تغییر کردن. میتونست یک چیزی غیر از این که الان تصویب شده، تصویب بشود. معمولاً اولین کسی که یک چیزی را تعریف کرده، نگاهش این نیست که الان مثلاً ما داریم.
یک تفاوتهایی داشته، بعداً حالا در طول زمان یک آدمهایی اومدن به نظرشون آمده که این مثلاً اینجوری باشه درست است یا غلط است. من یک بار یک صحبتی در یک جلسه مرکز تحقیقات بود در مورد معادلات Maxwell. گفت معادلات Maxwell اصلاً این نبوده که الان هست. در معادلات Maxwell یک یک نوع پتانسیلی هم وجود داشت که بعداً حذفش کردن. و این خیلی ماجرای تاریخی جالبیه.
این فرم معادلات Maxwell را اگر کسی دیده باشه، واقعاً یکی از زیباترین مجموع معادلات مثلاً فیزیکیه که وجود دارد. کسی که آنالیز برداری یاد گرفته باشه، از اینکه یک قوانینی الکترومغناطیس به طور کامل با چهار تا معادله به این زیبایی نوشته میشه، اگر تانسور بلد باشید، این تعداد معادلات به دو تا و یکی هم قابل تقلیله.
یعنی یک معادله مینویسید، معادله تانسوری و همه مثلاً معادلات Maxwell در آن جا میگیره، این خودش خیلی جالب است. اینشتین یک جایی گفته که علت اینکه رفت دنبال نسبیت، علت عمدهاش علاقه زیادش به معادلات Maxwell و اینکه یک جوری این معادلات رو، زیباییشو در واقع حفظ بکند.
یعنی سرعت نور تو این معادلات ظاهر میشود و اگر سرعت نور متغیر باشه، این معادلات تو هر چیزی برقرار نیستن، تو هر به اصطلاح چارچوبی برقرار نیستند. باید فرم معادله را تغییر بدهیم. معادلات اینقدر قشنگن که خوب است اینها را تو مثلاً فرمش را تو همهی چارچوبها همینشکلی مردم ببینن.
حالا من یک چیزی میخواستم اشاره بکنم، این است که یک روزی خود Maxwell از این آدمهایی بوده که خیلی خیلی فهمیدن متنهایی که نوشته سخته. اصلاً نویسنده خوبی نبوده. نوع توضیح دادن ایدههاش خیلی خیلی بده.
بعد در معادلات Maxwell هم معادلات پیچیدهای نوشته بود، در آن یک پتانسیلی هم در واقع وارد کرده بود که من الان اسم کسی که این کارو کرده یادم نیست ولی به تدریج بعد از چند دهه خلاصه انگلیسی شاید به سایت یادم نیست که آدم معروفیه ولی یادم نیست کی این کارو کرده معادلات ماکسول رو به این شکلی که الان در واقع هست نوشت.
یه جمله معروفی داره من توی یه سخنرانی از یه فیزیکدان معروفی این جمله رو نقل کرده بود که بعد از اینکه این فرم رو به این شکل درآورد و این پتانسیل رو حذف کرد به عنوان چیز زائدی که به درد نمیخوره یعنی معادلات رو میشه بدون اون پتانسیل هم در واقع یه جوری بیان کرد
یه عبارتی نوشته که که این آشغالها رو مثلاً دیگه دور ریختم و معادلات رو مثلاً به به این فرم قشنگ مثلاً میتونیم حالا دیگه میتونیم معادلات ماکسول رو این فرمی بنویسیم
با حذف کردن از اون آت و آشغالها یه اصطلاح این شکلی در مورد اون پتانسیل به کار برد. یه ۷۰ ۸۰ سالی گذشت تا فیزیکدانها کمکم شک کردن که اون پتانسیل انگار به درد میخوره و این معادلات ماکسول این فرمی خیلی چیز نیستن.
این پتانسیل یه جوری معنی فیزیکی داره که الان تو این معادلات دیده نمیشه. اینکه شما توی فیزیک حالا یا ریاضیات همیشه اینطوریه که گاهگداری میرید اون ایده اوریجینالی که آدمی که خودش نظریه رو شروع کرده نگاه میکنید میبینید یه چیزهایی تو این ایدههای اوریجینال بود که بعداً در طول زمان حذف شدن.
معمولاً هم این اتفاق بد به این دلیل میافته که یه عده آدمهایی که ریاضیدانهای درجه یکی نیستن ولی معلمهای درجه یکی هستند کتابهایی مینویسن که یه سادهسازیهایی توش انجام میشه که ظاهراً ممکنه ضرر نداشته باشه و خیلی هم خوششون میآد از اینکه این طرف این سادهسازیها رو انجام داده و نظریه پیچیدهای ریاضیدانها یا فیزیکدانها رو قابل دسترسی برای دانشجوها کرده.
معمولاً تو این سادهسازیها این احتمال اینکه یه ایده شهودی خیلی جالبی گم بشه وجود داره. برای همین کلاً این سنت بعضی جاها حداقل وجود داره فرانسویها بیشتر از مثلاً آمریکاییها دوست دارن که مقالهها و کتابهای اوریجینال بخونن. این نقش این شکلی رو توی آنالیز هوپیتال بازی کرده.
کسی که این قاعده هوپیتال ریاضیدان بزرگی نبوده ولی اولین کتاب درسی قشنگ مثلاً آنالیز که قابل فهم و قابل تدریس بوده رو نوشته. اینکه ریاضیدانهایی که خیلی بزرگ نیستن این کارو انجام میدن این همیشه خطرناکه یا فیزیکدانهایی که فیزیکدانهای درجه یک نیستن کتاب درسی مینویسن خیلی وقتها این اتفاق متأسفانه میافته که یه چیزهایی گم میشه این وسط توضیح دادن برای دانشجو
مثلاً یه جوری قشنگ توضیح دادن. به هر حال من این موضوع رو از کجا وارد این بحث شدم؟ چی؟ ریاضی خیلی کامل آره من داشتم توضیح میدادم که این چرا این ایده شیطنتآمیز یه جهت خوبه اونم
اینه که کلاً حتی کتابهای درسی رو به نظر من باید حتی یه ریاضی و فیزیک رو باید به این شکل خوند که چیزی بهتری مثلاً بوده حالا به این شکل نوشته شده
توش یه جوری ممکنه گزاره غلط نداشته باشه ولی اپروچ درست نباشه حتی کتابهای کلاسیک ریاضی و فیزیک رو میشه اینجوری خوند چه برسه دیگه کتابهایی که در مورد مسائل علوم انسانیان.
حالا به هر حال من از اون شیطنت صرفنظر کردم که خود زیاد روی یک آدم یه حرفی رو یه جوری بزنه و بعد بخواد مثلاً غیر از اون چیزی که عقیده داره مثلاً صحبت بکنه مگر اینکه از قبل اعلام کرده باشه. مثل همین سخنرانی کردن در مورد مسیحیت یا آمریکا
اشکال نداره که من بیام یه حرفی رو که قبول ندارم در واقع دیدگاه مخالف رو سعی کنم به بهترین وجه ممکن ارائه بدم بعداً بخوام نقدش بکنم. حالا کاری که من جلسه قبل کردم این بود که حالا بدون اینکه خیلی توضیح بدم دو تا ایده رو کنار همدیگه گفتم و نقدی هم در موردشون نگفتم که اینها تا چه حد درست یا غلطن.
سعی کردم که حالا یکیش رو یه خورده مفصلتر یکیش رو و در واقع اون قسمت شیطنتآمیز این بود که ایده لایجی رو هم به صورت یه خورده مفصلتر و با جانبداریانه مطرحش بکنم. همون کاری که در مورد اون ایده هفت اندام درونی مثلاً انجام دادم.
من اون توازنی بین تاریخ انبیا و مراحل رشد انسان رو جانبداریانه به این معنا که سعی کردم دلایل حتی غیردینی براش بیارم تا جایی که ممکنه سعی کردم که معقول جلوه بدمش و اینکه از در قرآنم سعی کنم این شواهدی بیارم که بی ربط نیست یعنی یک تطابقهایی را آدم میتواند واقعاً ببیند.
میشد این کار را به طور شیطنتآمیزی با ایده لاهیجی هم بکنم و طوری مثلاً بحث بکنم که انگار خیلی ارادت دارم نسبت به این ایده ولی این کار را نکردم. آن قسمت شیطنتآمیزی که حذف شد این بود که یک چنین کاری انجام بدهم.
احتیاط در تطبیق عرفانی
بگذارید من یک بار دیگر ایده، میخواهم در واقع به عنوان آخرین بحثی که در مورد تاریخ انبیا و اینها میکنم، یک مقدار مختصری نه خیلی زیاد، مثلاً یک ۲۰ دقیقهای در مورد این دو تا ایده و مقایسهشون صحبت بکنم به دلیل اینکه فکر میکنم اینجا یک نکته خوبی هست که اینقدر من توصیه میکنم که مثلاً بروید سراغ ایدههایی که عرفا در مورد قرآن دارند، معمولاً چیزهای خیلی جالبی در بحثهای عرفا پیدا میکنید ولی همیشه این خطر وجود دارد که آدم ناآگاهانه برخورد نکند و مثلاً یک چیزی را خیلی علاقهمند بشه، یک تطبیقهایی که چندان مثلاً تطبیقهای جالبی نیست را ملاک بگیرد و یک چیزی را به قرآن نسبت بده که شاید نسبت دادنش درست نباشد.
من مدام این را تکرار میکنم که حرفهای عرفا معمولاً حرفهای قشنگیه، حرفهای خوبیه، تا حدودی زیادی حرفهای درستیه ولی تو آن نسبت دادنش به قرآن خیلی به نظرم باید احتیاط کرد. خیلی جاها حرفهای درست میزنند ولی به جاهای غلطی در واقع نسبتش میدهند.
من مجدداً میخواهم بحث لاهیجی را خیلی مختصر بگویم و یک مقایسهای بکنم با آن بحثهایی که از سمنانی در واقع نقل کردم و به معنای واقعی کلمه آن بحث توازنی بین تاریخ انبیا و مراحل رشد انسان را به نظرم ایدههای معقول و خوبی میآید و خوب میتواند به آدم ایده بده که گاهی بعضی از داستانها را یک چیزی بیشتری ازش بفهمیم یا از همانطوری که سمنانی مدنظرش هست از داستانهای قرآن استفاده بکنیم، چیزی بیشتری در مورد خودمان بفهمیم.
و فکر میکنم به اندازه کافی توجیهات معقولی تونستم بیارم که چرا این توازن باید وجود داشته باشه و دور از ذهن نیست هرچند که توازن کامل نیست، در واقع یک جور تشابه وجود دارد و اینکه کجا حالا اینها را ما بگوییم که شباهت برقراره یا برقرار نیست، دیگر کاملاً برمیگردد به قضاوتهای شخصی کسی که دارد این کار را انجام میدهد.
واقعاً نمیشود قاعدهای گفت که کجا مثلاً یک بخشی از یک داستان را به این معنا، معنای سمبلیک بکنیم یا نکنیم. بگذارید آن ایده لاهیجی را یک بار دیگر خیلی مختصر تکرار بکنم و این دو تا را با همدیگر مقایسهای بکنم به عنوان یک ایدهای که من خودم خیلی نسبت بهش چیزی ندارم.
حالا در واقع آن نکته شیطنتآمیزی که اصلاً نگفتم را در واقع بگویم. الان هم خیلی از شیطنتآمیزی کم کردم. حتی همین امروز داشتم میاومدم وقت نداشتم که این مقدمه را بگویم.
میخواستم یک خورده چیزتر در واقع یک چیزی بگویم بعداً بگم، بلافاصله نقدش بکنم. خیلی شیطنتآمیزش این بود که اصلاً تو یک جلسه بگم، بروم و بعداً هفته بعد بیام بگویم که چیزی نبوده و اصلاً خیلی ایده جالبی نیست، نقدش بکنم. حالا بگذریم.
قوس نزول و صعود و آخرالزمان
ایده ایده لاهیجی به یک معنایی این بود که مفهوم ولایت را به عنوان باطن نبوت در نظر بگیرد و میگوید که آن چیزی که تو باطن نبوت هست، انبیا همهشان در عین حالی که انبیا، نبی هستند، ولی هم هستند و در قوس نزول نبوت و نبوت ظهور دارد و ولایت یک جورهایی انگار پشت سرش قرار دارد و در قوس صعودی یعنی بعد از اینکه قوس نزول، اینکه عرفای قوس نزول و صعود قائلند ولی کلاً هستی که یک چیز واضحیه که منظورشون چیست. مثل اینکه عین این آیه قرآن که میگوید خداوند مثلاً مخلوقات را انگار میفرسته و دوباره جمعشون میکند.
یک مرحله خلقت داریم که تا یک جایی انگار یک چیزی دارد منبسط میشود و بعد از یک جایی به بعد انگار دوره قیامت، آخرت آغاز میشود.
دوره حالا به یک معنایی شاید بشود گفت دوره آخرالزمان که این مخلوقات انگار دارند آن سیر که از خداوند جدا شدن، حالا دارند دوباره به سمت خداوند برمیگردن که دیگر آن نهایت سیر، یک نقطه عطفش برپا شدن قیامته و اینکه خیلی چیزهایی که تو این دوره حالت باطن دارد آنجا ظاهر میشود این را ما میدانیم این جزو معارف بدیهی قرآنه که ما یک دوره دنیا داریم و یک دوره آخرت داریم و ویژگی آخرت این است که چیزهایی که اینجا پنهانه حقایقی که اینجا پشت صحنه
است اینجا به طور کامل آشکار میشود انگار در دنیا این ویژگی. وجود دارد که یک پردههایی وجود دارد حجابهایی وجود دارد که بعضی از حقایق را پنهان میکنند همه آدمها به همه حقایق دسترسی ندارند ولی آخرت این ویژگی را دارد که این چیزهایی که پنهان بودن آشکار میشوند یکی از صفات قیامت مثلاً این است که یوم تبلی السرائر چیزهایی که رازها آشکار میشوند حالا این تعبیر را به یک معنایی اگر به جای دنیا و آخرت قوس صعود نزول و صعود بگوییم مثل اینکه این جمع شدن بساط خلقت و حرکت کردن به سمت قیامت و دوباره برگشتن به سمت خداوند یک چیز دارد یک به اصطلاح مبدئی دارد قبل از. اینکه قیامت برپا
بشود یعنی اینجوری نیست که خلقت همینجور در قوس نزوله و ناگهان در انتهاش قیامت برپا میشود یک حالت برگشتی در جهان وجود دارد و بعد از در یک مرحلهای از این قوس برگشت این نقطه اصل وجود دارد که قیامت برپا میشود این تصوریه که آن بخش اول که به طور بدیهی اینکه یک دنیا و آخرتی داریم و در آخرت ویژگیاش این است که باطنها آشکار میشود که جزو بدیهیات قرآنیه و این اینکه یک رفت و برگشتی هم در خلقت وجود دارد همینطور حالا اینکه این را چگونه در نظر بگیریم اینکه این قوس نزول تا کجاست. و قوس صعود از کجا شروع میشود این یک چیزی است که شاید نتونیم مستقیماً از قرآن یک عبارت
خیلی صریحی پیدا بکنیم که بگویید معنایش همین است که عرفا میگویند عرفا در خلقت انسان ظهور پیامبر اسلام را انتهای قوس نزول میدانند ایده لاهیجی این است تا جایی که انبیا دارند ظهور میکنند هنوز انگار آن جهان دارد به اصطلاح به خلقت دارد به مرحله نهاییش میرسد مثلاً ظهور حضرت مسیح حالا با آن تعبیری که مسیحیها دارند من هم تا حدودی ازش دفاع کردم که به نوعی انسان کامل به معنای تکمیلی مسیح این و ابن عربی هم این درو دارد اینکه تا.
مسیح به دنیا نیاد که اصلاً خلقت به معنای تکمیلیاش کامل نشده هنوز یک چیزی مانده که از اول قرار بوده خلق بشود و هنوز خلق نشده یعنی انسان کامل به معنای آن
ترکیبی که از مسیح هست و تا قرآن هم نازل نشود میشود فرض کرد که هنوز یک چیزی انگار خداوند حالا اینجوری فرض بکنید حالا با مسامحه اگر صحبت بکنیم مثل اینکه خداوند ایدههایی برای خلقت دارد چیزهایی میخواهد خلق بکند که اینها به تدریج ظاهر میشوند و حالا من بارها روی این تاکید کردم که حالا یکی از ایدههای جالب عرفا این است که این ترکیب ظهور یک.
جوری برعکس آن ترکیبیه که ایدهها انگار آن بالا مرتب شدن یعنی مثلاً انسان خلقتش از نظر ایده مقدمه بر حیواناته انسان قرار است مثلاً در کره زمین به عنوان خلیفه ظاهر بشود گذاشته بشود حیوانات فرع یا گیاهان اینها فرع بر وجود انسانن برای انسان خلق میشوند ولی
از نظر ظهور آنها زودتر ظاهر میشوند انسان انگار آخرین موجودیه که وارد زمین میشود خیلی جاها از این ایده استفادههای جالبی میکنند یا در مورد انبیا هم همینطوره یعنی نبی اول به یک معنا پیامبر اسلامه یا به قول مسیحیها مسیحه.
حالا یعنی آن که آخر ظهور کرده ایده اصلی انگار اونه که در انتها ظاهر میشود ولی من سردمه و دارم به شما هم فکر میکنم اینکه چقدر مثلاً میگویم درو ببندید ولی احساس کردم که مشکل باز بودن در نیست ولی فکر میکنم خیلی صدا زیاد میشود من مشکل خودمو راحت میتوانم حل بکنم ولی مشکل شما را نمیدانم چگونه حل کنم خیلی هم صدا ندارم خب چون همه چیز خلق شدن آدمها خلق شد بعد در نهایت خداوند هم خلق شد آها خب و با همان تورات و قرآن، یهودیها اینجوری است.
اگر بحث، اگر ایدههای عرفان اسلامی را با تورات قاطی بکنیم شاید این دربیاد. قرآن هم میشه، در واقع، به نفسِ ما، به دستِ ما. اینجوری است. در واقع میشود. تو اولِ سوره نساء یک آیهای هست که میگوید شاید برعکسِ این فهمیده میشود یا تو سوره اعراف هم همینطور که، خب، خرجِ من نفسِ واحده، نفسِ واحده بیشترِ اینجوریه، مؤنث باشه یا مذکر.
حالا به هر حال من فکر میکنم که در موردِ نوعِ انسان، شما نمیتوانید این حرف را بزنید. فرقِ بینِ جنس و نوع و منطق، که این حرفهایی که اینها میزنن، در موردِ نوع فکر میکنم صادقه. یعنی مثلاً اگر اینجوری که بخواهیم این را به غیرِ نوع، غیرِ انواع، نوع در حکمت و فلسفهی قدیم یک تمایزهایی داره، یک چیزیه، یک خودِ واقعیت دارد.
و اینجوری نیست که اعتباری باشه. اگر شما این حرفی که میزنید درست باشه، آخرین آدمی که به دنیا میآد، آن اصلِ خلقتِ، اگر ترتیبی زمانی را بخواهیم حتی برای افراد هم در نظر بگیریم، یک جوری ممکن است.
یک خورده خطرناکه به هر حال از این ایدههای عرفانی استفادههای چیز کردن، همینجوری یک مثلِ یک قاعدهی کلی گفتن و بعد مثلِ همین خطرناک بودنِ اینکه این ایدهی مقایسه کردنِ تاریخِ انبیا و رشدِ انسان، اگر زیادهروی بشه، ممکن است چیزهای خندهداری از در آن دربیاد.
من نمیدانم. من هیچوقت سعی نکردم زیادهروی کنم ولی فکر میکنم اگر بشینن، خیلی راحت میشود از در قرآن یک ایدههای خیلی خندهدار درآورد که مثلاً از داستانِ انبیا، یک چیزی حالا خودمان نتیجه بگیریم یا برعکس.
مثلاً نمیدونم، حالا من هیچوقت فکر نکردم ولی حتماً تعبیرهای سمبلیک، یعنی یک چیزهایی را زیادی جلو رفتن، واردِ جزئیات شدن اصلاً لوس میکند مسئله را. حالا من اینجا این حرف، خیلی به نظرِ من چیز نیست که، اصولاً بحث بکنیم که زن، نمیدونم، هدفِ خلقتِ یا مرد. فکر میکنم انسان یک جوری مطرحه، نه آدم، افراد و چیز.
در موردِ انبیا هم به آن دلایلی که عرفا میگن، از نظرِ مثلاً ابنِ عربی میگوید از نظرِ اینکه هر کدام چه اسمی در آن غلبه داره، آنوقت یک جوری معنی پیدا میکند که انبیا را با همدیگر مقایسه بکنیم.
بگویید مثلاً آن نبیای که جامعیت دارد و مثلاً فرض کنید در مقابلِ اسمِ الله، اون، اه، در واقع، در واقعِ مظهرِ انسانِ کامله، آنوقت حالا در ظهور، مثلاً ظهورش عقب میافتد.
حالا من نمیخوام، خلاصه عرفا خیلیهاشون این ایده را در موردِ خلقتِ انسان حداقل دارند. انگار در ظهورِ از خلقتِ آدم تا ظهورِ پیامبرِ اسلام، این یک قوسِ نزوله، یک چیزی تمام میشود و بعد قوسِ صعود شروع میشود.
خودِ اینکه روش بحث هست دیگه، اینکه به اصطلاح آن انتها را کجا در نظر بگیریم، مثلاً فرض کنید ظهورِ پیامبرِ اسلام بگیریم یا نه، فکر میکنم خیلیها این حرف را دارند.
بعد اینکه چطور این را توجیه بکنیم که قوسِ، در قوسِ صعود، اولیا ظهور میکنند و اینها متناظر با آن قوسِ نزول، هر پیامبری که بوده، اینجا مثلاً یک ردیفِ چیز دارد. خب، این ایدهی لایهجینه دیگر. من یک جوری گفتم و واردِ جزئیاتش نشدم.
بیاید فرض کنیم این ایده درست باشه. حالا چگونه میخواهیم بگوییم که کدام انبیا هستن؟ ۱۲۴ هزار پیامبر، ۱۲۴ هزار ولی در مقابلشون ظهور میکنه؟ یا یک جوری لایهجین میخواهد بگوید که ۱۲ مثلاً امامی که شیعهی امامیه قبول دارند در مقابلِ ۱۲ نبیِ خاصِ، آن انبیا را از کجا میخواهد بیاره؟
و بعد توی، ببینید آن ایدهی، من میخوام، اه، فرقِ بینِ اون، این دو تا ایدهای که جلسهی قبل گفتم را سعی کنم نشان بدهم. تو ذهنِ خودم، ممکن است یک نفر بیاید و بگوید که اصلاً من ایدهی لایهجین را خیلی بهتر میفهمم، حتی از ایدهی سمنانی. و خیلی هم همهچیزش را یک ذره معقول و خیلی هم به قرآن مثلاً یک جاهایی تطبیق میکند.
فکر میکنم نکتهی خیلی مهم این است که من برای توجیهِ این چیزی که سمنانی میگه، یاد برود و رفتن یک جورهایی تطبیق. فکر کنم نکته خیلی مهم این است که من برای توجیه این چیزی که سمنانی میگوید دلایل حتی خارج از قرآن و خارج از محدوده دین سعی کردم بیارم و مثلاً سعی کردم بگویم که مستقل از بحثهایی که تو عرفان اسلامی هست شباهت بین رشد انسان و تاریخ بشر را مثلاً آدمهایی مثل Hegel هم حتی بهش اشاره کردن.
کسانی که بحث به اصطلاح فلسفه تاریخ میکنند هم یک جوری شهوداً احساس کردن که میشود این حرفها را زد. یعنی بشر تاریخ بشر یک دوران کودکی داره، دوران بلوغ داره، دوران مثلاً میانسالی دارد.
حتی یک جامعه خاص دوران کودکی و بلوغ و میانسالی انگار دارد ممکن است چند قرن طول بکشه. یعنی یک ملت که به وجود میآید یک جوری اول انگار یک دوران کودکی دارد حالا اینها یک خورده مسامحه آمیزتر میشود ولی تاریخ بشر یک خورده واضحتره. نکتهای که از اول نکته اول این است که چقدر ایده لاهیجی را به همان خوبی میفهمید.
واقعاً من شخصاً به آن خوبی که آنجا میفهمم ایده لاهیجی را نمیفهمم. ببین من نمیخواهم هرچه در علیه لاهیجی بزنم. همیشه این خطر وجود دارد که یک نفر عارف میخواهد باشه، مفسر میخواهد باشه، فقیه یا هر چیز دیگهای. برای خاطر اینکه یک چیزی را نتیجه بگیرد یک مقدماتی را ساخته نه اینکه این را شهود کرده و بعداً گفته.
میدونی منظورم چیه؟ من در مورد لاهیجی آدم معتبریه و نمیخواهم بگویم که اینجا این موضوع وجود دارد و شاید این مثال خوبی برای نقد کردن نباشد. این ایدههای ساختگی وجود دارند که متون مثلاً تفسیری که گاهی طرف چون میخواهد که به آن نتیجه برسد سعی میکند که این ایده را بگیرد. اینکه ولایت باطنی نبوت خیلی از عرفا این را گفتن.
ولی اینکه در قوس نزول صعود این چیزهای باطنی ظهور بکنند من نمیدانم این واقعاً از کجا درمیاد زمین. از شباهت بین مثلاً فرض کنید آخرت و دنیا که آنجا چیزهایی که باطن هستند آشکار میشوند. آنجا چیزهایی که باطن هستند آشکار میشوند ولی نه اینکه این چیز قسمتهای ظاهری حذف بشوند مثلاً یک جوری.
اینکه یک چیزی باطن نبوته بعداً نبوت از بین میرود ولی این باطنه یک جوری باقی میماند و تناظری برقرار میشود بین آن چیزهایی که آنجا هست و اینجا هست این به نظر من این ایده را نمیفهمم. میتونستم جلسه قبل تظاهر بکنم که این را هم به همان خوبی مثلاً مثل ایده سمنانی مثلاً سعی بکنم که یک جوری ارائهاش بدهم.
ولی واقعیت این است که من این ایده را خیلی خوب نمیفهمم. ممکن است این ایده اصلاً ایده خیلی اصیلی نباشد. یعنی ایراد از من نیست که نمیفهمم. یا ایراد از لاهیجی نیست که خوب بیان نکرده. شاید اصلاً ایده ایده خوبی نیست. ایده درستی نیست. شاید هم ایده درستی که ما نمیفهمیم. حالا فرض کنید درست است.
یعنی خود ایده را اینکه ولایت یک جوری مثلاً در مقابل نبوت قرار میگیرد. اینکه ولایت ادامه پیدا میکند یک بحث جداستها. که همه عرفا قبول دارند که ولایت ختم نمیشه، نبوت که ختم میشود. ولایت به آن معنی که ختم نمیشود. ولایت یک چیزی است که باید در جهان باشه.
فرق میکند با اینکه من بیام اولیاء را بعد از دوران که نبوت ختم میشود متناظر بخواهم قرار بدهم با انبیاء. این ایده لاهیجیه. این چیزی که من دارم سعی میکنم نقدش بکنم. اعلام پیدا کردن ولایت را فکر کنم هیچکس نیست که قبول نکرده باشه بین عرفا این حالا مشکلی که وجود دارد.
برای خاطر اینکه انسان از روی آثار تکوینی در واقع دارد نبوت و ولایت که در واقع آن چیزی که این که مثلاً ولایت باطن نبوته این یک چیزی است که همه قبول دارند و اینکه این چیزی نیست که از جهان بخواهید حذف بکنیدش. نمیشود جا کل زمین وجود داشته باشه، خلیفهای در آن وجود نداشته باشه.
برای خاطر اینکه اصلاً خداوند میگوید که من اراده کردم که خلیفهای در زمین بگذارم بنابراین یک جوری خالی بودن زمین از یک خلافت الهی یک جوری به نظر میرسد که خلاف آن ارادهای که خداوند انجام داده و اعلامش کرده. اینها اصلاً بحث لاهیجی نیست. آن چیزی که هسته مرکزی بحث لاهیجی هست برای من این است که دارد سعی میکند که تناظری بین انبیاء و اولیاء قرار بده.
بیاید حالا فرض کنیم که این را پذیرفتیم. خب؟ این قسمت ولی یک نکته این است که خود این ایده از کجا آمده و چقدر ما میتوانیم به طور معقول این را در واقع دو تا. یک درسی که به شخصیت لایجی مثلاً اعتماد بکنی و بگی حتماً یک چیز عمیقی را شروع کرده که دارد این را میگه، من چقدر میتوانم توضیح بکنم قرآنی، عرفانی یا غیر عرفانی.
من برای آن بحث هفت نبی درونی که سمنانی میگه، سعی کردم همه جور دلیل بیارم. البته خارج از این هم فکر میکنم شباهت تاریخ بهش یک بیانی ازش نسبت به ارائه بدهم. حالا چقدر قانعکننده بود نمیدانم. برای خودم قانعکننده بود. آن قسمت آخرش که شیطنت هم کرده بود، آخر قانعکننده بود که گفت.
ولی این قسمت من نمیدانم واقعاً برای من ایدهای در هیچ سطحی نمیتواند داشته باشه که خیلی قانعکننده باشه که چگونه میشود اولیاء را از پیامبر را در مقابل انبیاء قرار داد. حالا بیایم فرض کنیم که این قسمتش را یک جورهایی پذیرفتیم. حالا چگونه میخواهیم آن تراز را برقرار بکنیم؟ ۱۲ نفر را از کجا میخوای پیدا بکنی؟
اگر این ایده را بپذیری، من فکر میکنم، اتفاقاً بیشتر زیدی خوشحال میشوند. چون ۵ تا پیامبر اولوالعزم داریم، اینها هم ۵ تا امام دارن، میگویند خب این ۵ تا مقابل آن ۵ تا. منتها ایرادش این است که در این دیاگرامی که اینجا کشیده، من دفعه قبل هم نشونتون دادم، زیدی اینجوری ضرر میکند. پیامبر دقیقاً این بالاست.
بنابراین نقطه وحدت بین انبیاء و اولیاء است. بنابراین مال زیدی میشود ۴ تا. یک دانه کم میارن. ۴ تا. ماجرای ادامه هم مشکل پیدا میکند. ماجرای زیدی. چون در ادامه داشته باشه این مسئله درسته؟ منظورت چیه؟ من نمیتوانم. مگه قرار نبود که ولایت ادامه داشته باشه؟ خب یک نفر غایبه. زیدی هم ولایت دارد. بله.
خب این مشکل زیدی میتوانند اینجوری حل بکنند که به اولوالعزم ما آدم را هم اضافه کنند. مثل همان کاری که اینجا کرده. من نمیدانم این دیاگرام را شاید یک زیدی کشیده. آدم، نوح، ابراهیم، موسی، عیسی، پیامبر، بعد هم ۵ تا امام میشود اینجا جا داد. و امام آخر معادل مقابل حضرت آدم قرار میگیره، بد نیست دیگر.
اسماعیل هم که حالا یک جورهایی ۷ تا، ۷ تا را با آن ۷ تایی که مثلاً فرض کن سنانی میگوید شاید اینجوری بتونن جور کنن، باز این مشکل را دارند که پیامبر اونور، حالا یکی به آن حرف. آدم هم آنجا تو آن ۷ تا هست، بنابراین این اضافه کردن آدم هم ممکن است. خب بعد اینکه دارای تمیز شوخی میشه، ناراحت نیستند. من فکر میکنم همینجوریه دیگر.
یعنی وقتی که من ایدهی خیلی دقیقی ندارم که یک تناظر میخواهم برقرار بکنم، یک خورده چنین چیزی میشود. حالا نمیدانم آن قسمت شیطنتآمیزش این بود، من اگر میخواستم شیطنت بکنم در قبل، میخواستم بگویم که جایی که قرآن سلسله انبیاء را در واقع دارد بیان میکنه، بیشتر از هر سورهای که مثلاً سلسله انبیاء مطرحه و وراثتشون اصلاً مطرح شده، سوره مریم.
تو سوره مریم ۱۲ تا اسم نبی با یک دانه هم البته مریمهاست که اینها میشوند متناظر با ۱۲ تا امام و حضرت فاطمه. حضرت پیامبر هم آن وسط میماند. ببین چقدر خوب اینها با همدیگر فیت میشوند. خیلی مثلاً آخه خب پی جاهای دیگر هم سلسله انبیاء هست، مثلاً ۶ تا، ۸ تا.
این حالت اختیاری که پیدا میکنه، اتفاقاً این شکل هم همینجوریه. نوشته علی امامان دیگر امام دوازدهم. برای خاطر اینکه اگر امامان میگویند بنویسه، سوال پیش میآید که اینها غیر از معادلشون کیا هستن؟ دیگر. یک ۴، ۵ تا اینجا نوشته معروفها را. اینجا هم نوشته یک دانه کف نقطه گذاشته امامان دیگر. اینجور ایدهها یک خورده به نظر من خطرناکن.
یعنی من بیام عقیدهی خودم را به اینکه ۱۲ تا امام وجود دارد را بگیرم، بعد بروم یک جوری خلاصه یک جا ۱۲ تا پیامبر پیدا میکنم دیگر. حالا اینجا که سوره مریم خیلی خوبه، ۱۲ تا پیامبر به غیر از حضرت رسول هست، با یک حضرت مریم هم هست، کلاً ۱۴ معصوم در میآید. این شکلی.
تناظر لاهیجی و سمنانی
اینکه یک من میخواهم بگویم ایدهی لاهیجی فرقش با ایدهی سمنانی. من هم میفهمم که این مسئله تناظر اصلاً پایهی عقلیاش کجاست. شهود ممکن است مثل ابنعربی تو خواب دیده باشه.
ابنعربی بعضی چیزها را میگوید مثلاً انبیاء را من تو خواب دیدم یا با روحشون ارتباط داشتم، اینجوری به من اینجوری گفتن. که یکیش هم این است که اسحاق بوده، اسماعیل نبوده، این را خب بهش گفتن.
دروغ گفتن. بله ولی به هر حال در مشاهدات عرفانی هم احتمال خطا وجود دارد در نبوت که بله که که اشراف میدونی دیگر نه میگوید این را ولی جدیداً مثلاً که بله من واقعاً در مورد این موضوع اشراف اصلاً یادم نیست ولی این خیلی جاها میگوید که در چیزهایی که در مورد انبیا میگوید در ارتباط با ارواح انبیا یک چنین چیزی را من کسب کردم.
خب نفس سریع که نیست دیگر یک خورده غیر از ابن عربی هم یک عده این اشتباه را کردن که ابن عربی در محیط مسیحی زندگی کرده به هر حال خب پس از نوع به حساب میآید خب به نظر میآید بله من که سعی کردم بگویم که از نظر من صراحت هم در آن وجود دارد یعنی این صراحت یعنی اینکه من آن قسمت از سوره را سوره صافات را اصلاً نمیتوانم دیگر بخوانم غیر از اینکه اسماعیل را اسحاق به دنبال هم دیگر هستند و تولد اسحاق بعد از در واقع اسماعیل و اسماعیل این کسی که قربانی میشود. ولی به هر حال این ابهام بین مسلمانها بوده و ابن عربی هم طرف این را
گرفته که بدون علتیه که میگویند که اسحاق به هر حال تو مشاهدات عرفانی قطعاً خطا وجود دارد فقط در انبیا هست که ابزارهای مشاهده و اینها یک جوری از خطا اصلاً پاک میشوند و بله نویز نویز دیگر ندارد یا حالا برای ارور کارکشن انجام میشود اینجا اگر اشتباهی هم اتفاق میفته یا در بحث که اصلاً اشتباه نیست.
و این یک ایده لاجی از نظر من نمیفهمم این تناظر از کجا میآید و اگر هم بیاید اصلاً نمیفهمم که چگونه میشود تشخیص داد که ۱۲ امام حرفمونه ۵ ۱۲۴ هزار تا ولی را چه را متناظر چه باید بکنیم؟
بیاید فرض کنیم که یک نفر خیلی قبول کرد آدم خیلی خوبی بود و همه حرفها را قبول کرد و حتی قبول کرد که سوره مریم هم باطنش این است که دارد به مثلاً اولیای خدا اشاره میکند برای همین ۱۲ تا پیغمبر و یک دانه حضرت مریم توشه. ولی این تناظر را بنویسید من این را نوشتم.
برای اینکه میخواستم ببینم چقدر میتوانم شیطنت بکنم چه چیزی در میآید از در این تناظر؟ اگر مثلاً بنویسم اولاً چگونه میخواهم بنویسم تناظر رو؟ تو همین تناظر سوره مریم را نگاه کنید. من اولین ترتیب پیغمبرهایی که دارد اینجا ذکر میشود را یا ترتیب تاریخیش کدومشو ملاک قرار بدم؟ ترتیب تاریخیشو ملاک قرار بدهم.
حضرت عیسی همانطوری که اینجا نوشته حضرت عیسی ما فکر کنم لاهیجی اصلاً این را اشاره کرده که از عیسی مقابله از مریم علی قرار میگیرد. از بقیه چیزها چه در میاد؟ حضرت مریم تو مقابله فاطمه قرار میگیرد که خب میشود تا اینجا که عالیه خیلی خوب است.
بعد حضرت یحیی مقابل امام حسن قرار میگیرد و حضرت زکریا مقابل امام حسین. باید برعکس باشه دیگر ها؟ خوب است اگر یحیی مقابل امام حسین باشه که مثلاً پیامبرش شهیده. بعد همینجوری بیاید پایین ببینید چه در میآید از در این تناظر. میخواهم آخه اگر من یک تناظری بین مثلاً فرض کنید سلسله انبیا و رشد انسان برقرار میکنم چیزهای قشنگی از در آن در میآید.
وقتی آدم معادل میشود با مثلاً لطیفه نمیدانم غالیه یا حضرت نوح با دوران مثلاً کودکی معادل میشود این یک جوری در این تطبیق کردن ظرافتهایی وجود دارد که آنها هم شهوداً خوب در میآید یعنی معنایش. ولی از در این چیزها من نمیدانم خود لاهیجی چه میخواهد در بیاورد از این تناظرها.
۱۲ تا پیغمبر از کجا؟ ظاهراً لاهیجی هیچ ایدهای که از سوره مریم استفاده بکنند نداشته. حالا من دارم این را اضافه میکنم. یادگیری تو قرآن فکر نمیکنم بشود راحت ۱۲ قرار میشود یک جور شما ۱۲ تا جور یا اگر اسماعیلی باشی یک هفتایی را جور کنی دیگر. بعد اومدیم آن هفت تا، پنج تا، ۱۲ تا را جور کردیم.
این تناظره چیزی در میآید از توش؟ اگر در نیاد من میخواهم بگویم اگر در یعنی از در این تناظر شما ببینید وقتی که یک تئوری میگویید تئوری وقتی که همینجوری جلو میرید اگر همه چیزو جور جور در بیاورید چیزهای نتایج قشنگی هم علاقه مند میشوید دیگر. من یک تئوری بگویم که مبانیش که چندان ایده شهودی ندارد.
جلو هم که میرم به غیر از اینکه این اول ۱۲ و این حرفها یک جوری در میآید اگر تهری بگویم که موامیش که چندان ایده شهوری نبارد جلا هم که میرم بگر از اینکه اول دوازده و این حرف هایی در زیارتی و درمی ها که آن هم را را کنید که اگر اسماعیلی بودم هم میتونستم شیطان...
برای اسماعیلی هم میتوانم شیطان اصلا انجام بدهم برام یک جایی یک هفته پیغمبر یک جانب هفته یک چیز اضافه بکنم و مثلا ایده این شکلی بگویم برای زیریم کمی الان این کار کردم سل به داهه داشتم میاومدم ایده را نداشتم که یک نفر را از کجا جور بکنم از آدم اولاد عزمیست جور میشود دیگر خالص پنج تا پیغم من آمده برای اسمایلی هم یک دونی چم آگاردی که الان فکر کنم هزو یاگود یک چیزی را یک یکی از یک جایی داریم جامعه پنگ این قایم حرف اسمه نور خوب یک نفر که در دستگیران این را همه. را به 12 تا حرف دهده کرده که در این حرف 12 تا حرف نه
و همه تا حرف نه بله 12 12 7 7 و کار ندارد که هفتا بله من این چیزی سیطان از آمیز نیست دیگر یکی خطری دیدید دارد اینجا من کن دوست دارم یکی دید را بهش برسن خود اجله بکنند یعنی واقعا این محصول که میتوانم پید کارکردن با قرآن واقعا این مشکلی که در طور تاریخ بودید داشته این است که اکثر این آدم ها در فرقه های بابس ببینن به یک اقاید خاصی که خیلی دوست باشند این را تو قرآن ببینن و هیچ بروید.
میسی من میخواهم بگویم چیزی که میخواهم عرضش که اش کنیم بحث را بکنم یا حتی شیطان تامیز غیر شیطان تامیزش این است که یک خودت به تحصیل از این که
بعضی از چیزهایی که در حتی ایده های ارفانی هست چه تهوری تو طرف به این منظور ساخته اینجا من فکر میکنم اینجوری است من فکر میکنم تهوری داهیجی یک جورهایی یک چیز شروعی در آن هست ولی معمولا این مشکلات یعنی آدم هستی تهوری دارد که هزاری ساختگی نباشد و هشتیزی دیفرشش باشه که بردیدیات کامل از ساختگیه مایی میدهد که تهوریتون تحییل میشود یا نه.
یعنی جورده که میری تنابرا خوب برقرار میشود من واقعا فکر میکنم هرکی که چیز دارد میزند هرکی که سمیانی دارد میزند نه هفت داشت من الان دارم در آن مورد هم میخواهم مجدد این انتقاد را فکر میکنم آنجا وارده من غانه نمیشم شاید آن دلیل شهیده ارخانیش
هفت و لطیفه در آن انسان را میبیند چیزی که تمر استفاده که من کردم و استفاده که کردم مراهل زهور انبیا و رشد فردی انسان تاریخ انسان به عنوانی موجود و تاریخ فرد یک تناظری میگویید دارد ولی اینکه آنجا هفت را لکیفه میگویید دارد و آنجا هفت را پیرن بر.
معادلی میشود من چیزی که استفاده میکنم این است که آدم و نوح و این مراهر سیگ انبیادر در تاریخ حتما یک استفاده یک اشاره به نزدیکیدن لوت و ابراهیم مثلا که آن کشوره معمیدار باشه ولی علاقه چه توجیه دارید که از این هفته پیغمبر را سمنانی دابود میدید واقعا در قرآن دابود در کنر آن شیشتا خیلی موجودات خاصی هستید در قرآن ولی
دابود آن محساب چه کار میفرد سلیمان هم پس یک لکیشه سلیمانی هم درست کنید سلیمان از دابود کچیدگر میشود و بعد بیگران هم هستند سرمون هم به جور سرکنید دیگر داود از کجا.
من نمیفهم داود از کجا میآید ممکن است این شریط، من انکار نمیکنم شاید این شریط خیلی اندیگی واقعا وجود دارد داود یک جوری با یکی از مراحل رشته انسان یک تشبیل خاص میداره ولی من هفته بودن چه واقعا نمیفهم چیزی نمیفهمه آن نمیگویم هیچ چیزی هم در جلسه آیت قرآن در مورد اینکه آن هفته با من هفته باشند تو حالتهای من نبود یک چیزهای خوبی هم میشود فهمید.
یعنی در واقع ایدههای قشنگی میشود جای برای فهمیدن داستان انبیا و برعکس از داستانهای انبیا برای رشد فردی انسان در حد یک جور تناظر تقریبی نه یک تناظر خیلی دقیق. ایده خیلی قشنگیه ولی اینکه اینور را هفت تاش بکنیم، آنور را هفت تاش بکنیم، اسم بگذاریم و اینها ممکن است درست باشه وقتی یک چیزی یکی نمیفهمند.
ممکن است هم داستان درست نباشد. شاید بشود لطیفه. شاید اگر مثلاً فرض کنید آقای سمنانی یک خورده عارف بزرگتری بود و مشاهده دقیقتری در مورد درون خودش میکرد، شاید ۱۲ تا میدید یا ۱۰۰ تا میدید.
شاید به اندازه پیامبرانی که در قرآن اسمشون آمده میدید و مثلاً یک چیزهایی هم در مورد بعضی از پیامبران میفهمید که الان صالح و لوط و نمیدانم خیلیها نیستند ولی مثلاً داوود به عنوان یک پیامبر خاص تو آن هفت تا هست، به نظر میآید دلبخواه.
خلاصه اینکه این جلسه را برای نیم ساعت مثلاً وقت صرف کردم که یک نقد دیگر از آن دو تا ایده عرفانی که جلسات قبل گفتم بهش اشاره کردم ارائه بدهم.
فکر میکنم در همین حد آموزنده هست و اینکه ایده لاهیجی را به نظر من ایدهای نیست که خیلی بشود روش حساب کرد. من حداقل فکر میکنم که ایده برای من قابل فهم نیست و از این تناظر هم چیزی به نظر من درنمیاد.
برای خاطر اینکه اونورش انبیا را نام نمیبره که کدومها هستند و از تناظرش هم مثلاً از زکریا نمیدانم معادل امام حسین بشود. من چیزی نمیفهمم. در حالی که آنجا از تناظر آدم و نوح و مثلاً مراحل کودکی انسان چیزی میفهمیم. حتی برای مثلاً فرض کن سیل سیلابی که در زمان نوح راه افتاد، یک چیز جالبی فکر میکنم آدم درک میکند و برای من اینجوری بوده.
یعنی این ایدهای که شنیدم از سمنانی برای من اینشکلی بود که یک چیزهایی از تاریخ انبیا میدیدم خیلی جالب مثلاً تطبیق میکرد و فکتهایی مثلاً توجیه میشد، بعضی از چیزها را آدم میتونست بهتر بفهمه. حالا این دو تا را با هم مقایسه کردم.
در عین حال این هم اشاره کردم که من آن هفت تا بودن ایده سمنانی را هم نمیفهمم و داوود را نمیدانم آن وسط دارد چه کار میکند و ممکن است حرفهای هر دو تا اینها کاملاً درست باشه.
من نمیفهمم. به هر حال تا وقتی که من شواهد شهودی یا متنی کافی نداشته باشم برای این تئوریها، اینها تئوریان دیگر. نمیتوانم بهشان خیلی وفادار باشم. فقط آن ایده سمنانی را فکر میکنم ایده قشنگیه در حد تناظر نه تعدادشون.
بفرمایید. مسئله نزول. مسئله نزول. از فاطمه تو سوره. خب. شما ۱۲ تا چیز میخواهید. اگر از فاطمه، ۱۴ تا معصوم دارید دیگر. ۱۲ تا به غیر از پیغمبر، ۱۲ تا امام و یک دانه از فاطمه.
خب؟ سوره مریم ۱۲ تا پیغمبر با یک دانه از مریم هست. خیلی خوب است دیگر. خیلی بحثبرانگیزه که این را به لاهیجی گزارش بدین که بنویسه. بگوید خلاصه یک جایی پیدا کردم که ۱۲ تا جور شد با یک دانه اتفاقاً مثلاً چیز هم جور شد. آن یک دانه معصوم دیگر هم که حالا شاید هم این تناظر یک روزی یک نفر آمد اثباتش کرد.
من چیزی نمیفهمم. نه از تناظرش میفهمم، نه از اینکه کدومها متناظر کدام یکی میشوند چیزی درمیاد. خب مگه این هست؟ این غرض، این غرض قبل از فاطمه نبوت مگه خود نبوت نبود؟ خب. به هر حال، این را نمیکنم. و از فاطمهام امام. همونقدر که از مریم آنور هست، از فاطمهام اینور همانجوری هست.
خلاصه دیگر حالا میتوانید این ایده را ادامه بدهید.
من یک خورده همیشه این احساس خطر را میکنم، سعی کردم که حالا این احساس خطر را بهتان منتقل بکنم که در ایدههای عرفا هم اشتباه وجود داره، هم اینکه به هر حال چیزی که نفهمیدید، ببینید من الان واقعاً دارم بهتان میگویم که شاید ایده لایجی ایده خیلی جالب و قشنگی باشه، من نمیفهمم.
شاید آن داغون آنجا خیلی مهم است که باید حتماً باشه، من نمیفهمم. تا نمیفهمم خب میگویم نمیفهمم دیگر. یک آیه قرآن که میگوید لا الإسراء · ۳۶وَلَا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِۦ عِلْمٌ ۚ إِنَّ ٱلسَّمْعَ وَٱلْبَصَرَ وَٱلْفُؤَادَ كُلُّ أُو۟لَٰٓئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْـُٔولًۭاو چيزى را كه بدان علم ندارى دنبال مكن، زيرا گوش و چشم و قلب، همه مورد پرسش واقع خواهند شد. و همیشه رعایت بکنید. یعنی چیزی که خودتان علم بهش ندارید دنبالش راه نیفتید.
حالا یک روز شاید من اومدم گفتم که اصلاً بیا من دقیقاً فهمیدم لایجی چه میشه، این تناقضها هم اینجوریه، معنایش هم اینه، خیلی هم چیز قشنگی دراومد. حالا به هر حال نمیدانم. من در ته ذهنم میذارم استفاده نمیکنم. ولی در مورد ایده استنادی یک چیزی میفهمم، میدانم به نظرم درست میآید. حالا ازش میشود استفاده کرد.
خب این قسمتهای شیطنتآمیزی که شیطنتش حذف شده. برمیگردیم من میخواهم سوره مریم را ادامه بدم، وارد آن قسمت سوم بشیم، یک خورده چند جلسهای صحبت بکنیم و حالا بقیه موضوعاتی که اینجا میمونه، در واقع اینکه یا باید خیلی مفصل بحث کرد یا مختصر که حالا من تصمیم گرفتم که اینجا مختصر بحث کنم.
وارد به اصطلاح موضوع قیامت و اینها به طور خیلی جدی نمیشیم. خب، بگذارید من مجدد بگویم که سوره مریم را از اول فکر کنم جلسات اولم که صحبت میکردیم سه قسمت میکردم، نمیدانم.
فکر میکنم اصلاً اولش هم سه قسمت کردم. یعنی قسمت اول داستان دو تا داستان مربوط به تولد یحیی و زکریا، یحیی و حضرت عیسی، بعد قسمت سلسله انبیا، بعد هم آن قسمت آخریه که در واقع درباره احوال قیامتی.
ساختار سهقسمتی سوره مریم
تقریباً از نظر طول هم حالا قسمت اول اصلاً سه صفحه است، قسمت بعدیش حدود دو صفحه و قسمت بعدی هم باز حدود دو صفحه. تقریباً قسمتها از یک از نظر طول هم نسبتاً متعادله.
از یک جهت هم قسمت دوم با قسمت اول میشود یک قسمت بزرگ در نظر گرفت که به هر حال به سلسله انبیا دارد اشاره میشه، منتها نقش مربوط به یحیی و عیسی یک ویژگی خاصی دارد که در آن مفهوم تولد و نقش پدر و مادر در تولد فکر میکنم خیلی پررنگه و بعداً وقتی قسمت دوم اضافه میشه، یک جوری ما میفهمیم که آن دو تا تولد در پایان سلسله انبیا بودن و حالا داریم سلسله انبیا را مرور میکنیم. اگر قسمت دوم نبود، خب طبعاً کسی قسمت اول را به عنوان اشارهای به سلسله انبیا نمیگرفت.
خب، هر دو تا قسمت این ویژگی را دارند که داخل قسمت اول، هر دوتاشون انگار برای اینکه ذهن آدم را آماده بکنند برای دیدن صحنههایی که تو قسمت سوم هست، هر دوتاشون با قیامت ختم میشوند.
یعنی این ویژگی را من قبلاً یک بار بهش اشاره کردم که شما قسمت اول را که میخوانید تمام میشه، به حرف از این میشود که حضرت عیسی مريم · ۳۴ذَٰلِكَ عِيسَى ٱبْنُ مَرْيَمَ ۚ قَوْلَ ٱلْحَقِّ ٱلَّذِى فِيهِ يَمْتَرُونَاين است [ماجراى] عيسى پسر مريم، [همان] گفتار درستى كه در آن شك مىكنند.، یک مختصری در این به این اشاره میشود که عدهای اومدن و حضرت عیسی را فرزند خدا میدانند و این عبارت گفته میشود که مثلاً مريم · ۳۷فَٱخْتَلَفَ ٱلْأَحْزَابُ مِنۢ بَيْنِهِمْ ۖ فَوَيْلٌۭ لِّلَّذِينَ كَفَرُوا۟ مِن مَّشْهَدِ يَوْمٍ عَظِيمٍاما دستهها[ى گوناگون] از ميان آنها به اختلاف پرداختند، پس واى بر كسانى كه كافر شدند از مشاهده روزى دهشتناك.، اشاره به قیامت میشود و یک مختصرهایی در واقع آیههایی میآید که حالت این آدمها را شما در روز قیامت، و انذرهم مريم · ۳۹وَأَنذِرْهُمْ يَوْمَ ٱلْحَسْرَةِ إِذْ قُضِىَ ٱلْأَمْرُ وَهُمْ فِى غَفْلَةٍۢ وَهُمْ لَا يُؤْمِنُونَو آنان را از روز حسرت بيم ده، آنگاه كه داورى انجام گيرد، و حال آنكه آنها [اكنون] در غفلتند و سر ايمان آوردن ندارند.، مريم · ۴۰إِنَّا نَحْنُ نَرِثُ ٱلْأَرْضَ وَمَنْ عَلَيْهَا وَإِلَيْنَا يُرْجَعُونَماييم كه زمين را با هر كه در آن است، به ميراث مىبريم و [همه] به سوى ما بازگردانيده مىشوند..
این انتهای قسمت اوله که در واقع یک ذکری از قیامت دارد میشود. قسمت دوم هم از ذکر حضرت ابراهیم که شروع میشود تا انتهای اینکه حضرت نوح و ادریس سر از نو آدم صحبت میشود مجدداً انتهای این قسمت هم عین همان انتهای این قسمت. یک آدمهایی حالا اومدن تخلف کردن.
آدمهایی اومدن برداشت اشتباهی در مورد حضرت عیسی مطرح کردن. اینجا هم آدمهایی اومدن که فخلف من بعدهم خلف اضاعوا الصلاه و اتبعوا الشهوات. بعد از آن سلسله انبیا کسانی اومدن که نماز را ضایع کردن و از شهوات خودشان تبعیت کردن ف سوف یلقون غیا. بعد دوباره حرف از بهشت و جهنم میشود.
مجدد یک تصویرهای مختصری ارائه میشود در انتهای این قسمت که حالا آنهایی که عمل صالح انجام دادن در جنت هستند و من میل دارم فرض بکنم که با همین تصویر در واقع این قسمت تمام میشود و یک چیزی در سوره دو تا آیه هست که وسط به عنوان بین قسمت دوم و سوم میآید که که تو کدام قسمت حسابش بکنیم که اشاره به زمان در واقع میآید سلسله انبیا را مرور میکنیم و این حرفها را میزنیم از حضرت عیسی و یحیی که در اول ازشان حرف زده میشود میریم حضرت ابراهیم و موسی آن سلسله را میبینیم.
اول و آخرش را هی مدام انگار داریم مرور میکنیم نهایتاً به خود پیامبر در این سوره به این شکل اشاره میشود که یک دو تا تک جمله از قول فرشتههای وحی که خود پیامبر گفته میشود که خیلی جمله بامعنیه.
من نمیدانم واقعاً برای شما چقدر این جمله هیجانانگیزه. من فکر میکنم وقتی این سوره را دارم میخوانم هر دفعه که به اینجا میرسم برای من خیلی جالب است. برای خاطر اینکه از آن آیه هایی هست که کاملاً همه چیز انگار مثل جمله معترضه میشود. روال طبیعی سوره انگار برداشته میشود یک چیزی حالا به خود از پیامبر دارد گفته میشود.
نه یک بار این موضوع را همان اوایل که گفتم این مثل حالتیه که شما قرار است تماشای یک فیلمی هستید که وقتی چراغها را روشن میکنند ببینید یک سالن سینماست، آپاراته، چه جوری دارد پخش میشود. شما کل این سوره را که میخونید، انبیا را که دارید مشاهده میکنید در واقع دارید از مکالمه بین فرشته و پیامبر ما دارید استفاده میکنید، دارید میبینید.
و حرف از این است که در واقع حرف از این است که این سلسله انبیا اومدن و رفتن و بعدش یک فترتی به وجود آمد و مجدداً تأکید میکنم که لحن سوره اینجوری است که بیش از هر کسی فخلف من بعدهم خلف اضاعوا الصلاه به مسیحیها دارد اشاره میکند. بیشتر از هر کسی.
کسانی که تو آن دوره فترت اومدن و نماز یعنی چه جوری بگویم بهترین مثالن برای آدمهایی که اضاعوا الصلاه کردن. حالا من بعداً برایتان از قرآن و اتبعوا الشهوات کردن. این تعبیر قرآن در مورد مسیحیها این هم هست. جاهای دیگر هم تو قرآن گفته میشود که اینها انحرافاشون برمیگردد به اینکه از شهوات خودشان تبعیت کردن.
بنابراین مثل اینکه شما سلسله انبیا را دیدید، دوره بعدش هم میبینید که بعد از اینکه این سلسله انبیا تمام شد تو آن دوران فترت پیش آمد دورهایه که در واقع در آن خلافهایی صورت گرفته، آن دستورالعملهایی که انبیا آورده بودن خوب رعایت نشده. مثل اینکه شما همه این چیزها را دیدید حالا یک دفعه الان دیگر تو دورهای هستیم که فترت تمام شده دیگر.
یعنی الان دارد برمیگردد و موضوع این دو تا آیه در واقع همین است که انگار به نوعی این پدیده یک مقدار عجیبه که چطور شده که ۶۰۰ سال دنیا خالی از نبوت میماند. همین الان انگار جوابشو فرشتهها دارند میگویند. به پیامبر میگویند و ما نتنزل الا بامر ربک.
ما همینطوری که نمیآییم. خداوند باید به ما امر بکند تا ما مثلاً ظاهر بشویم. مريم · ۶۴وَمَا نَتَنَزَّلُ إِلَّا بِأَمْرِ رَبِّكَ ۖ لَهُۥ مَا بَيْنَ أَيْدِينَا وَمَا خَلْفَنَا وَمَا بَيْنَ ذَٰلِكَ ۚ وَمَا كَانَ رَبُّكَ نَسِيًّۭاو [ما فرشتگان] جز به فرمان پروردگارت نازل نمىشويم. آنچه پيش روى ما و آنچه پشت سر ما و آنچه ميان اين دو است، [همه] به او اختصاص دارد، و پروردگارت هرگز فراموشكار نبوده است.. خدا فراموش نکرده. اینجوری نیست که این فترت اینجوری پیش آمده که خدا یادش رفته مثلاً انبیا را بفرسته. یک دوره فترتی حالا لازم بوده بین حضرت عیسی تا ظهور حضرت رسول که انگار آن سوالی که تو ذهن آدم شاید پیش میآید که این سلسله انبیا همینجوری پشت هم.
شما سوره را میخونید، دارد هر پیامبری میآد، بعدش یک جانشینی داشت، یک نفر باهاش بود، بعدش بود، همینجوری حضرت زکریا را اصلاً از اول سوره اینجوری شروع شد که از زکریا نگرانی این است که سنش بالا رفته، کسی بعدش نیست.
چطور شد که بعد از حضرت عیسی هیچی نیومد؟ این سوره خود به خود این سوال را تو ذهن ما هم ایجاد میکند دیگر و این جوابش را ملائکه دارند به پیامبر میدهند که ما به این امر خدا بوده که اینجوری بشود و خداوند فراموش نکرده. که انسانها را مثلاً نبی نمیکشت.
که ما به امر خدا میاومدیم و به امر خدا نمیاومدیم، حالا دوباره اومدیم. که این دقیقاً سلسله انبیا اینجوری کات میشود و همین زمان حال که همین الان فرشتهها دوباره اومدن و دوباره دارند با پیغمبر حرف میزنند. آخه این خیلی جالب است دیگر و این قطع شدن ناگهانی آن روال سوره با یک مکالمهای که تو زمان حال دارد اتفاق میافتد.
مثل همان دیدن آفات و آن از انگار آدم یک لحظه از خواب و رویا بیدار بشود ببیند که این وصله که در واقع این حرفهایی که زده شد کی دارد میگه؟ به کی دارد میگه؟ چگونه این قرآن در واقع مجدد این ذکر که دارد نازل میشود مرتب در خود سوره میگوید که وصل کل کتاب مثلاً ابراهیم.
که اینها این ماجرای قدیمی قرآن ذکره دیگر. اینجا جاییه که اینها دارند ثبت میشوند. مثل اینکه برای ابد دیگر ما این صحنههایی که دارد روایت میشود را میتوانیم ببینیم. چگونه داریم میبینیم؟ از طریق همین در واقع وحی مجددی که دارد انجام میشود.
بنابراین یک حالت بشارتآمیزی از اتصال دوباره زمین و آسمان و اومدن ملائکه و بعد از یک دورانی که نمیاومدن هست و این توجیه اینکه در واقع این یک چیزی بوده که به امر خداوند انجام شده. و آیه بعد هم مريم · ۶۵رَّبُّ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا فَٱعْبُدْهُ وَٱصْطَبِرْ لِعِبَٰدَتِهِۦ ۚ هَلْ تَعْلَمُ لَهُۥ سَمِيًّۭاپروردگار آسمانها و زمين و آنچه ميان آن دو است. پس او را بپرست و در پرستش او شكيبا باش. آيا براى او همنامى مىشناسى؟. این دو تا عبارت عبارتهایی هستند که همین الان ملائکه دارند در حین وحی کردن به پیغمبر میگویند.
و این یک جوری روال سوره را میشکنه و وارد قسمت سوم میشویم. حالا این را ابتدای سوره قسمت سوم میخواهید بگیرید یا انتهای قسمت دوم شاید مناسبت باشه که هیچکدوم نگیریم یا اول سوره قسمت سوم بگیریم. اگر میخواهید به یکیش الحاق بکنید.
از این به بعد شما دیگر انگار تو زمان حال دارید زندگی میکنید. معمولاً حرفهایی که میشنوید حرفهایی که همین کفار مثلاً قریش دارند میگویند. آنهایی که مکه زندگی میکنند. بعضی از این حرفهایی که نقل میشود حرفهای همین زمان حاله. درست است ممکن است قبلاً هم کسانی گفته باشند ولی فضای سوره از به اصطلاح مرور کردن تاریخ یک جوری تبدیل میشود به جریانهای زمان حال.
حالا دارد فطرت برطرف شده و پیغمبر دارد وحی میشود. مثلاً فرض کنید میگوید که و اذا تتلی علیهم آیاتنا. وقتی که آیات ما را میخونی این ارتباطی که قطع شده بود حالا دوباره برقرار شده. حالا آیات ما را میخونی دوباره این را دارند چند هر دفعه که انبیا میاومدن شما در انتهای قسمت میدیدید که حرفهای چند میزدن.
ادامه دارد دیگر. حالا آن پیغمبر آمده باز آیات ما را میخونی اینها یک حرفهایی چند میزنند. این به هر حال این تقسیمبندی این سه قسمت با این میانپرده کوتاهی که از کلام در واقع ملائکه هست و بشارت وصل شدن مجدد انسان به مبدأ وحی و وحی جدیدی که دارد نازل میشه، تمام شدن دوران فطرت، که سلسله انبیا در واقع با حضرت عیسی تمام نشد و یک بار دیگر انگار از یک جای دیگهای دارد شروع میشه، اینها به هر حال نکاتیه که تا اینجا وجود دارد.
من چیز خاصی را نمیخواهم در مورد آن سه چهار تا آیهای که انتهای قسمت دوم هست که به تخلف آن آدمها و اینکه اگر توبه بکنن، آنهایی که توبه میکنند و عمل صالح انجام میدهند یک توصیفی از بهشته، فعلاً نمیخواهم اشارهای بهش بکنم.
میخواهم یک جوری مقدمات وارد شدن به قسمت سوم را فراهم بکنم. نکته اولی که گفتم این است که در انتهای هر دو قسمت اشاره به قیامت هست. بنابراین یک جوری تو ذهن ما انگار حک میشود که به هر حال ذهنمون آمادگی این را دارد که صحنههای مربوط به قیامت را ببینیم.
ولی مناسبت در واقع قسمت سوم با قسمت اول و دوم یک چیز خیلی فکر میکنم واضحتریه. یعنی به یک یک معنایی غیر از آن فرمی که اینجا در واقع ما را دارد آماده میکند برای اینکه قسمت سوم را بشنویم، میگوید خود قسمت سوم از لحاظ محتوا چرا در انتهای این سوره دارد ذکر میشه؟
فکر میکنم در واقع یک جوری توضیح سادهای وجود دارد برایش که از در خود همان متن قسمت سوم میتوانید بفهمید که چه ارتباط محتوایی بین ذکر قیامت با این ماجراهای دو قسمت اول هست. من قبلاً به این نکته اشاره کردم. یادم نیست که اصلاً این موضوع را قبلاً گفتم تو این جلسات اول یا نه.
قیامت به عنوان محتوای اصلی
یک نکته خیلی مهم این است که اصولاً تو قرآن نباید بپرسید که چرا در مورد قیامت دارد حرف زده میشود. یعنی دیفالت این است که و همیشه در مورد قیامت به هر طریق ممکن اشاره به قیامت میشود و بنابراین که در سوره مثلاً به یک ترکیبی از احوال قیامت دارد گفته میشه، این اصولاً چیزی نیست که خیلی بخواهیم زحمت بکشیم و در موردش مثلاً توجیه بیاریم.
برای خاطر اینکه جزء محتوا، مثل توحیده دیگر. یعنی تذکر دادن قیامت جزء اهداف اصلی قرآنه. یعنی بقیه چیزها یک جوری نسبت به این فرعی حساب میشوند. یعنی من هیچوقت نمیتوانم سؤال بکنم که چرا اینجا به توحید اشاره شد؟ چرا به اسماء الهی؟ اصلاً اینقدر همه چیز گفته میشود برای اینکه همان آخر یک آیهای یک دفعه به دو تا از اسماء الهی به توحید اشارهای بشود.
اینها جزء اصل قرآنه. توحید و قیامت چیزی نیست که من بخواهم برایش توجیه بیارم. اگر بگوییم یک چیزی هم این بهانهای شد و این حرفو زد، کافیه واقعاً. یعنی کلاً من یک خورده مشکل دارم با اینکه یک نفر بگوید که اینجا وسط این آیات چطوری یک آیهای در مورد قیامت اشاره کرده.
همانجوری که به خدا هر جایی که ممکن باشه، وسط داستان سوره یوسف یک دفعه مثلاً قطع میشه، میگوید که میگوید مثلاً ما اینطوری کردیم و ما همیشه قادریم که هر کاری میخواهیم انجام بدهیم. اصلاً قرار همه داستان را دارید میخونید، یک چنین چیزهایی را بفهمید دیگر.
یعنی جایی که مثلاً یوسف را انداختن تو چاه، خدا این را از چاه درآورد، برد تو قصر و از آنجا یکی از بزرگان مصر. این اتفاق، خب این بلافاصله یک چنین چیزی، یک چنین آیهای آنجا هست و مدام تو سوره یوسف که من سوره یوسف به این دلیل دارم مثال میزنم، نه به این دلیل که قبلاً در موردش بحث کردم.
به این دلیل که از نظر انسجامِ روال به اصطلاح روایت کردن، یکی از خطیترین و سادهترین روایتهای قرآنه. یعنی داستان از اول مثلاً شروع بچگی، صحبت میکند تا آخر داستان بدون اینکه تقدیم و تأخیر زمانی در آن ایجاد بکند.
وقتی این داستان به این روانی را با یک چنین عبارتهایی در مورد توحید مثلاً قطع میکند و هیچکس هم نمیپُرسه که این چه وضعشه، وسط این داستان چرا یک چنین قطعی پیش اومد؟
برای اینکه احتیاجی به توجیه ندارد. تو همان موقع که من بحث میکردم، این را هیچ لازم نبود توجیه بکنم. این داستان برای چه گفته داره؟ داستان رمان نیست که مثلاً من دارم میخونم، وسطش مثلاً قطع شد.
داستان را داریم میخونیم برای اینکه ما این چیزها را ببینیم. قرار است داستان را بخوانید و آن نوعِ اعتدالِ خاصی که یوسف با خدا و خدا با یوسف دارد و دخالتهایی که خدا تو زندگی یوسف میکند را به عنوانِ به اصطلاح ربوبیتِ خاصه در مورد یوسف، این را ببینید.
یک جاهایی هم میبینید برعکس، یوسف برمیگردد یک چیزهایی به خدا میگوید. یعنی این روالِ روایتِ داستان با یک جملهای از یوسف که در خلوتی چیزی به خدا میگه، به یک معنایی وصل میشود.
بفرمایید. نه اصلاً دارد به این معنا که ندارن، ولی نداشتن هم شما درامتون کامله. گاهی این جملهها مثلاً دراماتیکش اینجوری است که روی ریتم تأثیر خیلی خوبی میگذارد. ریتم را کنترل میکنند.
فضای بین قسمتهای داستان را مثلاً یک جوری، مثل من تو آن جلسات هم فکر میکنم به این اشاره کردم. اینها مثل میاننویس در سینمای صامته. که میشود باهاشون ریتم را کنترل کرد. بعضیها فکر میکنند که من همان موقع فکر کنم این را گفتم که الان شما شاید تصورتون این باشه که میاننویسها یک چیزهای زائدی بوده که چون نمیتونستن کلام داشته باشن، اینها را دیگر اجباراً میآوردن.
در حالی که کلی تو آن ۲۰ سال اول تکنیک ابداع کرده بودن که گاهی یک جاهای زائدی که خیلی هم احتیاج نبود حرفی زده بشه، میاننویس را میآوردن یا گاهی به تأخیر میانداختن. برای اینکه باهاش ریتم را کنترل بکنند.
تو سوره یوسف از این میاننویسها به شدت برای کنترل ریتم استفاده شده و خیلی از کارها را این تأکید کرده.
ولی بعضیهاشون به وضوح اگر حذف بکنید، هیچ آسیبی به روایت نمیخوره. یعنی اینها یک جور نسبت به روایت حالتِ زاید دارند. و موضوع این است که تو قرآن اینها زاید نیستند. برای خاطر اینکه من دارم برای فعلاً یک فکری میکنم. خب، اینها کسانی که از رادیو گوش میکردن، بعضی از این چیزها را تصویریه، مشکل پیدا کردن.
خب، من به هر حال حرفم این است که در مورد اینکه یک سوره با احوال قیامت شروع بشه، با احوال قیامت ختم بشه، یا گاهی وسط یک داستان یا یک چیزی یک دربارهاش بحث بشود و یک جملهی کوتاهی حتی در مورد قیامت بیاد، اینها اصلاً چیزی نیست که خیلی بخواهیم گوش به اصطلاح بحث خاصی بکنیم که چرا این اتفاق افتاده.
توحید دربارهی خدا حرف زدن و دربارهی قیامت حرف زدن جزو اهداف اصلی قرآنه. بنابراین هر جایی شما انتظار داشته باشید که اگر مناسبتی وجود دارد به نوعی این چیزها را بگوید. بنابراین در یک حدی میخواهم بگویم که توجیه کردن مثل آن توجیهی که چرا اینجا حرف از اسماعیل زده شده نیست.
اینجا خیلی ولی مناسبت خاصی که اینجا وجود دارد چیه؟ خب این یک بحثیه. یعنی چه زاویهی دید خاصی نسبت به قیامت وجود دارد در اینجا؟ هر جایی که دربارهی قیامت صحبت میشه، همونطور که وقتی دربارهی خداوند صحبت میشه، اسمهای خاصی میآید. مثل اینکه از یک جنبهی خاصی داریم نگاه میکنیم به حضور خداوند در یک ماجرایی.
دربارهی قیامت هم اینجا به هر حال هر جایی که دربارهی قیامت صحبت میشه، یک جور ممکن است یک دیدگاه خاص وجود داشته باشه. چیزی که اینجا هست یک نکتهی خیلی بدیهیش این است که شما در آن قیامت چیه؟ قیامت یک جوری شما همهی قیامت از آن جهتی که ما بهش میگوییم حشر در نظر بگیرید.
حشر یعنی تمام آدمها که به طور متوالی در طول زمان ظاهر شدن و تو این صورت به شدت به این هوالی آدمها که یکی میآید بعدش یکی دیگر میآید که مثلاً ارث میبرد و یک چیزی را ادامه میدهد. اصولاً آدمها متولد میشوند از همدیگر.
بنابراین طول مثلاً چندین قرن، هزاره مثلاً طول میکشه تا این همهی آدمهایی که خداوند اینها را در واقع خلق کرده اینها دارند ظاهر میشوند. ولی یک روز قیامتی هست که روز حشره و همهی اینها با همدیگر جمع میشوند و خب خیلی خیلی روز جالبیه دیگر. اگر کسی آن روز به بهشت بره، خیلی روز جالبیه.
نه از آن جهت که یعنی همهی آدمها همدیگر را میبینند. یعنی شما در همزمان میشوید. زمان یک جوری به انتهای خودش انگار میرسد. و نمیشود گفت روز قیامت روز جالبیه برای اینکه اگر آدم جهنمیه، یعنی کدام اینها مزه ندارد. غیر از اینها به بهشت رفتن اینکه همهی آدمها همدیگر را ببینن جالب است دیگر.
من گاهگداری هم در به اصطلاح در ادامهی بعضی از چیزهایی که تو قرآن میخونم، گاهی خب یک اشارههای خاصی به این نکتهی به اصطلاح این جنبهی حشر پیدا کردن همهی آدمها. کلاً آدمهای خیلی قدیمی را مثلاً دیدن جالب است دیگر. مثلاً از چه نظر جالبه؟ شما تصورش بکنید که بگذارید من یک یک جنبهی جالبشو بهتان بگویم.
شما به فکر کنید از آدمهایی که در روز قیامت میاد، شغلشون را سوال کنید. یک آدم که کشاورزه، در همهی دورهها کشاورز وجود دارد. حالا حداقل تا الان که ما زندگی میکنیم همیشه کشاورز وجود داشته. و اگر از یک نفر بپرسن روز قیامت بگویند تو چیکاره بودی؟ بگی من کشاورز بودم، خیلی کار معنیداریه دیگر.
چیز خیلی واضح و همیشه هم بوده و اینکه یک چیزی را میکاره، درو میکنه، غذا در واقع دارد تولید میکنه، یک چیز کار. حالا فکر کنید از یک آدم خیلی قدیمی از رونالدینیو بپرسه که تو از دنیا چیکاره بودی؟ بگی من فوتبالیست بودم. خیلی هم ازم خوب بود. بعد بگویم که خب یعنی چه فوتبالیست بودم؟
بعد بگی مثلاً بله یک چیزی توپبازی بوده، توپو من میزدم، اصلاً میاومد تو دروازه و برای این چند میلیارد مثلاً میگرفتم و اینها. اصلاً یک جوری شما شغلهای کلاً طول تاریخ را نگاه بکنید. اینکه آدمها بعضیا واقعاً شغلهایی دارند که فقط در زمان خودش میشود دید، این معنیدار بوده. در دوران قدیم هم همینطور شغلها وجود داشته.
و خیلی چیزهای قدیمی و جدید برای قاطی شدن. امروز به حشر از اینکه تاریخ در واقع در یک لحظه همهی آدمها با همدیگر در یک عقاید عجیب و غریب را نگاه کنید. حالا توحید ممکن است یک عقیدهای که در تمام تاریخ وجود داشته. ولی مثلاً فرض کنید فیزیکدانهای قدیم با فیزیکدانهای جدید، اطبای قدیم با اطبای جدید بشینن بحث بکنند.
چقدر حرفهای جالب میگویند و میشنون و چقدر با همدیگر فیزیکشون مثلاً پزشکیشون فرق دارد و من شخصاً معتقدم که این دانشی که ما الان داریم خیلی چیز خندهداریه. یعنی یک روزی در روز حشر خیلی پزشکی پزشکی که هیچی، فیزیک مثلاً مدرن هم یک جورهایی باعث خنده یک آدم میشود فکر میکنم.
این فرضیهای که تو ساینس به وجود آمده و الان مثلاً عقایدی که وجود دارد یک جورهایی یک چیزهای خندهداری در آن هست و همین الان هم یک خورده خنده هم میگیرد آدم. حالا فیزیک کمتر مثلاً زیستشناسی یا پزشکی که خیلی زیاد. تقریباً پزشکی هیچ چیزی درمان نمیکند ولی خیلی رشته موفقیه. بگذریم.
به هر حال اینقدر دیدگاههای علمی که وجود داشته با چیزهایی که الان در موضوعهای تقریباً واحد نوع نگاه آدمها با همدیگر فرق میکند متوجهاش نیستیم دیگر. آدم از در یک زمانی تو دوره خودش غرقه از اینکه شغلهای عجیب و غریب خندهدار به وجود اومده، دانشهای خندهدار به وجود آمده که همه هم بهش احترام میذارن و خیلی چیزهای دیگر.
اینها در روز حشر یک چیز جالبی جالبیاش این است همه آدمها جمع میشوند و این چیزها یک جوری اگر یادشون مانده باشه که تو آن دنیا چه کار میکردند و مثلاً چه شغلی داشتن، چه افکاری داشتن اینها خیلی جالب است. به هر حال یکی از چیزهایی که اینجا به طور طبیعی، حالا ما وارد بحث نگاه به قیامت میشویم و تو همان تصاویر اولیه میبینید.
مثلاً این واژه «فَوَجَدَ نَحْشُرُهُمْ نَحْشُرُهُمْ مِنَ الشَّیَاطِینِ» اینکه همه انسان، همه موجودات آدمها و شیاطین، همه موجوداتی که در طول تاریخ به تدریج ظاهر شدن و همزمان نبودن، در آن آنجا همزمان میشوند.
در واقع این سوره از یک جهت مثل این است که شما حالا به طور خاص سوره انبیا، ظهور قبل از اینکه داستان ابراهیم شروع بشود تو دوره تو آن قسمت اول، اصولاً ظهور یک آدم از یک آدم دیگر را دارید میبینید. توالی ظهور انسان، حالا در زمان دارد اتفاق میافتد. بعد هم سلسله انبیا را میبینید.
بعد هم اشاره میشود مثلاً «فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ» که یعنی اختلاف به معنای جانشین شدن و ضمن اینکه مربوط به انبیا باشه که کلاً جریان تولد انسانها مثل یک رودخانهای همینجور ادامه دارد دیگر و آن روز حشر مثل دریاییه که خلاصه اینها همه دارند بهش میریزن.
اینکه در ادامه شما وقتی که جریان ظهور آدمها را دارید میبینید، خیلی مناسبت دارد که تهش را ببینید، جایی که همه با هم دیگر جمع شدن. و یکی از زوایای دید خاص قیامت تو این سوره، اشاره کردن به این حالت جمع شدن آدمهاست.
همهجا لزوماً وقتی به بهشت و جهنم دارد اشاره میکند یا به قیامت، این واژه حشر وجود ندارد و این به اصطلاح نکته خاص از نظر جمع شدن آدمهایی که در زمانهای مختلف بودن در یک جا وجود ندارد ولی تو این سوره وجود دارد. برای خاطر اینکه با این نوع در واقع محتوایی که تو قسمت دو قسمت اول وجود داشته، این خیلی هماهنگی دارد.
حشر و تم تولد در سوره
که شما در واقع قیامت را از این دیدگاه نگاه بکنید که روز حشره. روزی که همه آدمها یکزمان جمع میشوند. و نکته دوم، دو تا نکته خاصی که به وضوح در همین ابتدا شما میبینید که چه جوری در واقع این قسمت سوم را وصل میکند به دو قسمت اول، اینه، این عبارت اولی که در واقع در شروع قسمت سوم هست.
اینکه مريم · ۶۶وَيَقُولُ ٱلْإِنسَٰنُ أَءِذَا مَا مِتُّ لَسَوْفَ أُخْرَجُ حَيًّاو انسان مىگويد: «آيا وقتى بميرم، راستى زنده [از قبر] بيرون آورده مىشوم؟» و انسان میگوید که آیا وقتی من مردم به زودی دوباره از زنده خارج میشم مثلاً از قبر خارج میشم.
اولها مريم · ۶۷أَوَلَا يَذْكُرُ ٱلْإِنسَٰنُ أَنَّا خَلَقْنَٰهُ مِن قَبْلُ وَلَمْ يَكُ شَيْـًۭٔاآيا انسان به ياد نمىآورد كه ما او را قبلاً آفريدهايم و حال آنكه چيزى نبوده است؟ شَیْئًا» این عبارت نهایتاً در مورد حضرت یحیی در سوال و جواب با زکریا بود.
وقتی زکریا پرسید که من پیرم و زن همسرم نازاست، جواب آمد که خداوند میگوید که بر برای من راحته «و خَلَقْتُکَ مِنْ قَبْلُ وَلَمْ تَکُ شَیْئًا» عین همین عبارت است. بنابراین اینکه این یک لینکی به آنجا دارد دیگر به وضوح از این لفظ در واقع مشخصه.
در واقع نکته خیلی سادهای که وجود دارد که یک جوری واجب میکند که در انتهای این سوره بحث در مورد قیامت بشه، این است که کلاً این سوره آن چیزی که بیشتر از همه، تمی که از اول تا آخر یک جوری در واقع روش تأکیده، مسئله تولده دیگر. قسمت اول مخصوصاً تماماً اختصاص دارد به پدیده تولد. اصولاً علما انگار از یک جا حالا دارند ظاهر میشن، متولد میشوند.
از یک انسانی، انسان دیگر متولد میشود. جهان میتونست اینجوری نباشد. میتونست این سیر زمانی وجود داشته باشه یا نداشته باشه. از اول همه آدمها را یک دفعه به وجود بیارن. نمیشد در واقع. حالا ولی اینکه از همدیگر متولد نشن همانجوری شیوه بهوجود اومدن انسانها به این شکل نباشد.
از همینجوری که بچهها میگویند شاید میشود آدمها از یک بُعد دیگر مثلاً دربیان. بههرحال اینکه تولد یک پدیدهایه در این عالم که انسانها از همدیگر متولد میشوند و در این سوره اینکه چگونه آدمها یک آدم دیگهای را انگار دارد متولد میکند و مسئله و میراثی را در دارد برایش باقی میذاره، این تمیه که در قسمت اول و دوم وجود دارد.
تو قسمت اول میشود گفت اصلاً کلاً موضوع سوره با تولد در واقع شروع میشود. یک جور شرح اینکه تولد چگونه صورت میگیرد و زن و مرد هرکدوم چه نقشی در تولد دارند. خب قیامت چیزی نیست بهغیر از تولد مجدد دیگه، تولد دوباره. یعنی ما دوباره انگار به دنیا میآییم.
یک بار تو این دنیا به دنیا میآییم، میمیریم و یک بار دیگر متولد میشویم. بنابراین اگر یک سورهای، متنی شما دارید درمورد تولد بحث میکنید، تولد انسان، بهوجود اومدن انسان که از هیچ بهوجود میآد، خب یک بار دیگر هم قیامت چیزی نیست بهغیر از اینکه یک بار دیگر ما دوباره متولد میشیم، یک بار دیگر در این عالم ظاهر میشویم.
دفعه اول در انتهاش یک مرگی وجود دارد و در دفعه دوم قرار نیست دیگر مرگی وجود داشته باشه. اینکه قیامت تولد مجدد انسانه و این سوره درمورد تولد دارد بحث میکنه، خب خیلی مناسبت دارد که شما درمورد بحث قیامت را از این دیدگاه در انتهای این سوره مطرح بکنید و شروع قسمت سوم دقیقاً همین است.
در واقع میگوید که ناباوری قسمت سوم یک جوری آدمها را مثل خیلی جاهای دیگر قرآن درمورد قیامت، این درمورد خدا تو قرآن استدلال زیاد برهان و حجت که خدا وجود داره، شما نمیبینید. ولی درمورد قیامت میبینید. درمورد قیامت، درمورد توحید تو قرآن خب خیلی جاها استدلال میشه، ولی درمورد وجود قیامت شک و شبهههایی که وجود داره، تو قرآن مدام این ابهامزدایی میکند.
فقط شرح اینکه در قیامت چه اتفاقی میافتد نیست. خیلی حالتهای استدلالی و قانع کردن تو قرآن وجود دارد که این چیز عجیبیست. و یکی از استدلالها همین است که در شروع این سوره میبینید که در شروع این قسمت میبینید که این ناباوریای که وجود دارد که آیا میشود ما دوباره بمیریم دوباره زنده بشیم؟ خب جواب خیلی بدیهیای دارد. اصلاً هیچی نبودیم. یعنی تولد چیز عجیبتریه یا تولد مجدد؟
یعنی اینکه شما فرض کنید این دنیا را اصلاً ندید. یک آدمی همین الان از برای اولینبار این دنیا را دارد نگاه میکند. شما یک موجودی، انسان را بهش نشان بدهید و ازش همینجوری سوال بکنید، فلبداهه که این را من از اول درست بکنم، اصلاً یک از هیچی، این را درستش بکنم سختتره یا مثلاً یک دو تا کار روش بکنم دوباره درستش بکنم؟
خب معلوم است خب از اول درست کردنش واضح است که سختتره دیگر. یک جوری باید طراحیش بکنی، معماریش بکنی، کلی مثلاً ایده داشته باشی، نه باید اینجوری جورش بکنی با یک مکانیسمی. و خیلی بدیهیه که بعد از اینکه یک چیزی را ساختی اگر خراب شد دوباره از نو ساختنش همهچیزش وجود دارد دیگر.
الان ژنهای ما، همهچیزش در واقع یک بار وقتی ساخته شد، دوباره مثلاً از روش بازسازی کردن این کار خیلی سادهست. الان مثلاً در این دوران مدرن که با ژنتیک آشنا شدیم، واقعاً این خیلی چیز بدیهیه دیگر. شما یکی از این یک دانه استخوان یک نفر مانده باشه یک جا ژنشو بردار، دوباره از نو مثلاً بازسازی خیلی راحتتر از ساختنه.
و آن چیزی است که در واقع شما وقتی یک سورهای با تم تولد را در واقع دارید، خب این خیلی جای مناسبیه برای اینکه این را در درمورد قیامت بحثش بکنید دیگر.
قیامت به مثابه تولد مجدد
قیامت چیزی نیست بهغیر از اینکه دوباره ما متولد میشویم با یک مکانیسم جدید و بازسازی میشویم در واقع. اینکه تا این را نمیبینید این اتفاق میافته، مشکلیه که برای یک عده ناباوری بهوجود میآورد دیگر. ها؟ ما این پدیده تولد را دیدیم، پدیده تولد مجدد را ندیدیم.
و در واقع مشکل اصلی برای باور کردن قیامت این است که ما اگر بیش از اندازه به حس و تجربه در واقع در ادراکات خودمان اعتماد بکنیم، این مرضی که در واقع همه انسانها میتوانند دچارش بشن، این حسگرایی به معنای اینکه تا چیزی محسوس نباشد باورش نمیکنم، تا چیزی را نبینم باور، این یک جور بیماریایه که در واقع گیر کردن انسان در پایینترین مراحل شناختیشه.
یک جور سادهترین نوع شناختی که همه انسانها بهش دسترسی دارن، شناخت حسیه و قرار است که ما در مراحل رشد شناختی میشود یک مقدار از این چیزهای دیگر هم داریم استفاده میکنیم. از حس گذاره که درنمیاد. نه بگویید بله اشکال ندارد. یا مثلاً این اعتقاد را مثلاً وجود چیزی غیرمادی در انسان نباید باشه که این سوالها ازش بیاید.
حالا باز هم یکی از آن معادی مثلاً معنادار هستش. در حالی که این سوال میتواند باشه که حالا نمیشود حالا این مادی و غیرمادیاش از کجا میاد؟ چه ربطی دارد به این موضوع؟ من میتوانم فقط به چیزهای مادی معتقد باشم، باز به نظرم معادی معقول بیاید. بله. ولی اگر به چیز غیرمادی معتقد باشید، دیگر نمیشود که معادی نامعقول باشه.
چرا؟ چون اصلاً لازم نیست مثلاً که جسم و غیره. نه اصلاً قیامت این برنامهای که در قرآن گفته میشه، شما به روح میتوانید معتقد باشید، به یک چنین چیزی معتقد نباشید. به حشر معتقد نباشید، به بهشت و جهنم معتقد نباشید. بگویید من به باقی موندن روح بعد از مثلاً مرگ معتقدم، ولی این معنی اعتقاد به قیامت که نیست.
ولی قیامت ویژگیهاش چیه؟ حشر ما معتقد به حشریم، همه عالمها انگار یک جا جمع میشوند. معتقد به این هستیم که یک جوری حالت جسمانی دارند. حالا سر اینکه یک اختلافهایی وجود دارد که این جسمانیت به همان معنایی که ما جسمانی هستیم هست یا نه، به هر حال یک جوری انگار بدنی وجود دارد.
مجازات و پاداش دادن و اینها وجود دارد. اینها اصلاً از غیرمادی بودن روح به هیچوجه درنمیاد. نتیجه نمیشود. ولی اگر کسی به این معتقد باشه، تو اینجور مسئلهها باشه، دیگر دانش تو این سوال میشود که این چه جوری این اتفاق میافتد. چرا؟ میشود. بر اساس ابراهیم پیش آمد که چه جوری این اتفاق میافتد. کیفیتش این انکارش نیست دیگر.
نه انکارش نیست، کیفیتش عجیبه. اینجا هم حرف از کیفیتش نیست. اینکه عجیب نیست اینکه شما مثلاً حرف مثلاً اینجوری نیست که یک نفر ممکن است قیامت باشه که اصلاً این چیچیه؟ مگه میشود اینجور چیزی؟ خیلی این کار سختیه، اصلاً امکان ندارد. به دلیل تو خودت میگی ما شما را خلق کردیم، از هیچی خلق کردیم.
ساختیم بدون اینکه سابقهای داشته باشید. بنابراین دوباره درست کردنش دیگر معلوم است از راهتتره. این یک استدلال عقلیه برای اثبات امکان. و اینکه دشواریای وجود ندارد. یعنی یک مکانیسمی وجود دارد که آدمها متولد میشن، از هیچی متولد میشوند. شما اصلاً وجود ندارید و بعد متولد میشوید. اینکه بعد از تولدتون یکبار دیگر متولد بشوید بعد از مرگ، یعنی بازسازی بشید، واضح است که این کار سادهتریه.
حتی آنها روی صحبتشون اصلاً این نیستش که ممکنه، اینها ممکن نیست. مسئلهشون این است که متوجه چطوری نمیشن یا اینها متوجه چطوری نه به دلیل اینکه به نظرشون دشوار میاد، حالت انکار دارند. میگویند مگه میگوید اولاً که از میگوید و یقول الانسان ائذا ما مت، آن حالت انکار دارد دیگر.
لست اخرج حیا. یعنی میمیرن و دوباره زنده میشوند. حرف از این است که تو یک بار اصلاً نبودی، زنده شدی. بنابراین اینکه یک بار بمیری و زنده بشی که این یک چیز سادهتریه. بازسازی سادهتر از تولد بدون سابقه است در واقع.
این نکته این است که اینجا قیامت به این دلیل با محتوای این سوره هماهنگه که شما قیامت را در واقع به صورت تولد مجدد، تولد دوباره انسان بهش نگاه بکنید.
و تا یک حشر، هر دو تای این جنبهها که همین در شروع قسمت سوم روش تأکید میشود با محتوای این سوره هماهنگه. بنابراین این شکلیه که اولاً میگویم وارد شدن به بحث قیامت توجیه نمیخواد، برای اینکه جزو مسائل اساسی قرآنه.
ولی اینکه چه جوری دارد وصل میشود به محتوای سوره، خب یک مقدار دقت میخواهد دیگر. ما از این جنبه داریم به قیامت نگاه میکنیم که در ادامه بحث تولد و سیر ظاهر شدن انسانها در طول زمان دورهای میاد، زمانی میآید که انسانها مجدداً تولد پیدا میکنند و همه با هم. این سیر زمانیای که وجود ندارد. این چیزی است که تو ابتدای قسمت سوم داریم روش تأکید میکنیم. روی مجدد، تولد مجدد و حشر.