در این جلسه ادعاهای تمدن مدرن دربارهٔ آزاداندیشی و گسست از سنت دینی جمعبندی میشود. انکار آخرت، پوزیتیویسم و فروپاشی بدیهیات سنتی مطرح است. دو واکنش به سنت و ریشههای ایدئولوژی مدرن دنبال میشود.
جمعبندی ادعاهای تمدن مدرن
من سعی میکنم جلسه این بحث را که قول داده بودم تمام میکنم به این معنا که به هر جایی رسیدیم تمام شده فرض میکنیم دیگر ادامه نمیدیم.
من یک یادآوری مختصری بکنم که به کجا رسیدیم در جلسه گذشته فکر میکنم که یک بخشی از این ادعاهایی که در واقع از طرف خود تمدن مدرن میشود که مثلاً چطور شده که وضعیت فعلی به وجود آمده سعی کردم مثلاً با یک حالت دفاع کردن مطرح کنم و یک بخشش موند که امروز در موردش صحبت میکنم به اضافه اینکه حرفهایی که تو جلسه قبل زده شد یک جوری یک بازتابهایی تو کیولیت داشت که یک مختصری من در مورد آن هم صحبت میکنم هرچند همه حرفهایی که تو کیولیت بوده متاسفانه فکر میکنم کامل نخوندم.
امروز سعی کردم بخوانم ولی فکر کنم بعضی از قسمتهاشو کامل نخوندم ولی خب به هر حال محتوای بحث یادم که چه بود. خب. بگذارید از بنابراین فعلاً بحث در مورد این است که چه اتفاقهایی چه جور تحلیلی در واقع نگاهی که خود غربیها و کسانی که تو تمدن مدرن هستند نگاه مثبتی که نسبت به این ماجراها دارند که خب خیلی برای خودش یک ایدئولوژی من واقعیتش این است که خب قرار نبوده به همه این چیزها اشاره کنم بیشتر یک جوری آن بحثهایی که به بحث ما بیشتر مربوطه را سعی کردم بگویم.
یعنی آن چیزی که به بحث ما مربوطه این است که یک جور به هر حال این تمدن غرب از آن سنت دینی که از انبیا باقی مانده بود در واقع دست کشیده و حالا من سعی کردم بگویم که به طور مشخص سبک زندگی مدرن در واقع فراموش کردن آخرته.
این را دو سه جلسه قبل در مورد این بحث کردم. و در دو جلسه اخیر، جلسه قبل و آن جلسه حالا قرار شد که یک خورده در مورد این مسئله بگوییم که آنها چگونه نگاه میکنند و بعد سعی کنیم بگوییم که واقعاً اتفاقهای مهمی که به معنای واقعی کلمه افتاده که این تغییرات را به وجود آورده چیست.
من یک چیزی قرار بود بگویم و یک چیزی هم در ایمیلها مطرح شده تو این دو تا را یک خورده در موردش صحبت میکنم. بگذارید اول از آن نکتهای که در ایمیلی مطرح شده و اطرافش هم بحث شد صحبت بکنیم. نکتهای که در ایمیلی بود این بود که آن ویژگی اصلی تحولات قرنهای اخیر در تمدن غرب گرایش پیدا کردن به آزاداندیشی.
در واقع غربیها پیروی از سنت را به یک معنا کنار گذاشتن و شروع کردن مثلاً همه چیز را ریوایز کردن و از نو بهش فکر کردن و این میل به آزاداندیشی و در واقع تقلید نکردن از سنت غرب را به این سمت برد که الان میبینیم.
یعنی نکته اصلی تحولات غرب گرایش به یک چیزی است که بهش میگوییم آزاداندیشی. و یک جوری این حس در ایمیل وجود داشت که مثلاً درست است که الان به وضعی رسیدیم که ممکن است اعتقادات دینی زیر سوال رفتن و این حرفها یا از نظر عملی میبینیم که خیلی مردم مقید به مسائل دینی نیستند ولی میشود امیدوار بود که در آینده این آزاداندیشی مثلاً به نتایج مثبتی برسد.
یعنی مردم و آها حرف این بود که اصولاً انبیا هم آمده بودند این نقطه مشترکه. شما اینجا داریم بیشتر در مورد افتراق بین دعوت انبیا و وضعیت فعلی جهان غرب صحبت میکنیم آنجا بحث اینجوری مطرح شده بود که اصلاً انبیا هم آمده بودند حالا اگر به آخرت دعوت میکردند اگر به توحید دعوت میکردند محتوای مهمی در بحثهای انبیا این بود که از این سنتهای مثلاً خرافی دست بکشید تعقل بکنید و بیاید مثلاً حقایق را قبول کنید.
بنابراین نقطه مشترک تحولات غرب و آن چیزی که تو دعوت انبیاست این است که هر دو تا به آزاداندیشی به نوعی و بر علیه سنتها دارند. بر علیه سنتگرایی اینها افکار تقلیدی داشتن دارند دعوت میکنند.
وقتی شما آزاداندیش شدید، مثلاً یک جوری انتظار باید داشته باشین که حقیقت را کشف کنید. من خیلی آدم نیستم، واقعاً چون همه را نخوندم، نمیتوانم ادعا بکنم که حالا دقیقاً چه پاسخهایی داده شد.
مثلاً یادمه اولین ایمیلی که در پاسخ آمد این بود که نکته اصلی آزاداندیشی نیست، مثلاً حقگراییه و سر همین چیزها بحث شد. بگذارید من یک نکاتی در مورد این موضوع بگویم. انواع ادعا وجود دارد که غربیها در واقع توجیه میکنند به عنوان یک تحول مثبت، این چند قرن اخیر کلاً مثبت بوده.
یعنی نگاه مثبتی نسبت به وضعیت فعلی خودشان هم دارند. من سعی کردم در جلساتی بگویم که نمیشود شما به در واقع دعوت انبیا معتقد باشی و نسبت به غرب و وضع موجودش هم نگاه مثبتی داشته باشی.
سعی کردم بگویم که این ایمان دینی، اینکه پیامبرانی را مثلاً خداوند فرستاد، شریعتی را نازل کرد، مردم را دعوت به اطاعت از این شریعت کرد، با اینکه الان ما دقیقاً میبینیم که هر چیزی که تو شریعت انگار روز به روز، اصلاً روند تحولات در غرب، مخصوصاً در قرن بیستم، مخصوصاً تو نیمه دوم قرن بیستم، اینجوری است که انگار پله به پله آن مسیری که آمده شده، هر چیزی که ازش نهی شده انجام میدن، هر چیزی که گفتن بکنید را نمیکنند.
یعنی یک جوری حتی یک نفر از دور نگاه کنه، ممکن است این توهم برایش پیش بیاید که برنامهریزی شدهست. یک کمیتهای آن پشت هست که دارد مثلاً مردم را گمراه میکند.
این هماهنگی نیروهای شر در جهان معمولاً یک چیزهایی تحت عنوان تئوری در واقع توهم توطئه به وجود میآورد که یک عده نشستن و از آن پشت دارند دستور میدهند که آقا مثلاً بروید همجنسگرایی را ترویج بکنید، یکی میگوید بروید مواد مخدر بین مردم پخش بکنید و کنترل میشود که انگار و معمولاً هم اینها را جالب نسبت میدهند به یهودیها که اصل شریعت و همه چیز در واقع از قوم یهود شروع شده.
یهودیها کلاً چیزن دیگه، موجودات مشکوک ایزوله، یک عده که خودشان را از بقیه جدا کنند و بروند در یک حصارهایی زندگی بکنن، آدمهایی که توهم توطئه دارن، خب این جایی که خودشان زندگی میکنند که چیزی نمیبینن، فکر میکنند آن تو یک خبریه، مثلاً اینان که همه چیزو پشت پردهان دیگه، خودشان خودشان را پشت پرده همیشه سالهای سال یهودیها با مسیحیها با هیچکس قاطی نمیشدن، اگر تو یک جایی زندگی میکردند همیشه محله جدا داشتن و حالا اینکه خودشان دوست داشتن یا اینها را بیرون میکردن، آن بحث جداست.
فکر کنم تفاهم جمعی وجود داشت که خودشان هم خیلی میل نداشتن قاطی بشوند با مردم تا مثلاً حدود دو قرن قبل که یهودیها به هر حال یک تحولات فکری توشون ایجاد شد که از در آن گتوهای خودشان به اصطلاح دراومدن.
خب، حالا این به هر حال این ادعا، این نکته، یکی از نکاتیه که از دهها نکتهایه که ایدئولوژی در واقع غربیه. آن ایدئولوژی که دفاع میکند و تمام این چیزهایی که در واقع تو غرب اتفاق افتاده را مثبت میبیند که اساس مثلاً روشناندیشیه. تحولی که در غرب به وجود اومده، استقلال، اهمیت دادن به تفکره. گاهی میگویند پروژه مثلاً مدرنیته در واقع اتکای به عقلانیته.
دیوانگی جهان مدرن
من واقعاً نمیتوانم این ادعاها را بگویم خندهام نگیره، برای خاطر اینکه ما در دنیایی زندگی میکنیم که دیوانگی به معنای از سر و روی این دنیا میباره. اصلاً شما به غرب که نگاه میکنید، همه چیز دیوانهواره. بعد ادعا این است که اینجا مثلاً ما رفتیم به سمت عقلانیت، مثلاً.
تمام رفتارهای آدمها را که نگاه میکنید، یک جور حالت بیعقلی دارد. حالا من واقعاً نمیخواهم وارد این چیزها بشوم. قبلاً فکر میکنم یک اشارههایی به این موضوعها کردم. این کل فعالیتی که بستر الان دارد انجام میده، بینهایت سردرگم و بیمعنیه. خودشان هم یک جوری به این بیمعنی بودن همه کارهای که دارند میکنن، خب واقعیتش این است که دارند تولید میکنند دیگر.
تولید میکنند که پول به دست بیارن. پول هم خودشان تعریف کردن. یعنی یک چیزی است که آدما، عین بازی کردنه دیگر. مثل این است که مثلاً همه مردم دنیا به شدت بیاید ببینید دارند گردو بازی میکنند. خیلی هم جدیان، مثلاً هی گردوها را میزنن، تکنیکهای جدید درست میکنن، آنها گردوهای همدیگر را میبرن و بعد مثلاً بگویند بله ما از وقتی رفتیم دنبال عقلانیت مثلاً.
ماها را به این سمت و سو کشوند که مثلاً تکنیکهای جدید به وجود آوردیم و اینها. یعنی هیچ، میگوید یک نکته خیلی جالب این است که عقل اصولاً یعنی دوراندیش بودن. یعنی عقلانیت از نظر عملی یعنی دوراندیشی.
یعنی من یک بار سعی کردم بگویم که اصلاً یک تعریف شما وقتی میخواهید بگویید یک نفر عاقل و عقلانی دارد عمل میکنه، ویژگیش این است که یعنی شما یک چیزی را به عنوان هدف اول انتخاب کنید، بعد یک راهی برای رسیدن به آن هدف پیدا کنید. استراتژی داشته باشید، بعد بروید دنبال مثلاً تاکتیک، نحوه پیاده کردنش.
یک مثال خوبی هم از یک استاد شطرنج زدم که فکر میکنم خیلی خوب نشان میدهد که آن آخرش را اول من باید یک چیزی تعیین بکنم، بعد دنبال این باشم که مثلاً یک جوری به آن را تحقق بدهم. الان شما از این غرب عقلانی از متفکرینش، از مردمش بپرسید که ۵۰ سال دیگر غرب به کجا میرسه؟
جهان مثلاً متمدن برنامهاش برای ۵۰ سال، برنامهای وجود ندارد. یعنی شما ۵۰ سال پیش اگر از مردم غرب میپرسیدید، سال ۲۰ و در واقع سالی تصور که از جهان داشتن، سفرهای فضایی، رفتن به کرات دیگه، به کامپیوتر که فکر نمیکردن، به موبایل فکر نمیکردن. ببینید هیچکس نمیدونه که این تمدن مثلاً از نظر تکنولوژی به چه سمتی دارد میرود.
سمتی وجود ندارد. هیچ ایدهای وجود ندارد. الان مثلاً فرض کنید آدمها نشسته باشن، بگویند الان دنیا را نگاه کنن، بگویند ما ارتباطات کم داریم. برویم سرمایهگذاری بکنیم روی ارتباطات. بگویند ما مثلاً فرض کنید سفرهای فضایی کم داریم. یک یک چیزی فکر کنند که میخواهیم به چه برسیم، بعد یک برنامهریزیای باشه. هیچ دولتی این کار را نمیکنه، هیچ سازمان بینالمللی هم این کار را نمیکند.
همه تکنولوژی قدم به قدم با سرمایههای شخصی دارد. یعنی الان چون مثلاً فرض کنید یک کشف فیزیکی شده، یک اختراعی شده، یک تکنولوژی به وجود اومده، الان من میتوانم یک محصولی را بدهم بازار. میدهم بازار، بعد میگیره، یک عده دیگر میان سرمایهگذاری میکنن، یک دفعه میبینیم مثلاً دنیایی که داشت میرفت به سمت سفرهای فضایی، یک دفعه رفت سمت مثلاً دنیای ارتباطات.
یک یک بار یک نفر برای من یک ایمیل خیلی خیلی جالبی فرستاد. واقعاً من معمولاً این ایمیلهای بامزهای که مردم میفرستن خیلی بامزه نیست، خیلی هم جالب نیست. خیلی وقتا متأسفانه وقتی زیادن عادت کردم نمیخونم. یک بار یک نفر برای من یک ایمیل فرستاد، فوقالعاده بود. نوشته بود که سال نمیدانم چند از دیدگاه مردم ۱۰۰ سال قبل.
سال مثلاً تا حدود ۱۹۰۰ از یک عده مردم پرسیده بودن که سال ۲۰ را چه جوری تخیل میکنید؟ مثلاً حالا من دقیقاً نمیدانم که چه سالی اتفاق افتاده، چند سال بعد را پرسیده بودن یادم نیست. یک سری نقاشی بود از اینکه مردم چه ایدهای داشتن که دنیا چه شکلیه و مثلاً مهمترین مثلاً فرض کنید یکی یک نقاشی کشیده بود که آدمها همه دارند پرواز میکنند.
مثلاً یک جوری یک چیزی مثل هواپیمای شخصی ولی خب مقصد دیگر حالا. ببینید هیچکدوم این آدمها اگر آرزوهای خودشان را کشیدن، هیچ شباهتی به جهانی که الان ما در آن زندگی میکنیم نداشت. هیچ برنامهریزیای وجود ندارد. جهان به هیچ سمت خاصی نمیره. همینجوری دارد میرود و نه ۵۰ سال دیگه، شما در مورد ۳۰ سال دیگر هم نمیتوانید حتی پیشبینی بکنید که جهان چه شکلیه.
مشکلات یا مثلاً تکنولوژیهای جدید چیان. همینطوری دانشمندا روی چیزهایی کار میکنند و تکنولوژی به وجود میآید و هرچه سود بیشتر دارد تولید میشود و وارد بازار میشود و یک چیزی و همیشه هم تبلیغ این است که پیشرفت کردیم دیگر. یعنی مثلاً همیشه خب بالاخره یک چیزی داریم که ۱۰ سال پیش نبوده.
اینکه چه سمتی داریم میریم، هیچ سمتی وجود ندارد ولی همیشه یک سمت به هر حال داریم در یک چیزی جلو میریم و من یک بار این را فکر میکنم در یک جلسهای هم نقد کردم.
یک بار من این جمله را یک ذره خواندم که نوشته بود که کلاً مثلاً در مورد سفر فضایی انسان به ماه نوشته بود حالا خلاصه این تلاشها در سال ۱۹۶۸ به نتیجه رسید و برای اولین بار انسان روی ماه قدم گذاشت و بشر به آرزوی دیرینه خودش رسید.
شما بروید کل ادبیات و متون که بشر تولید کرده از اول تاریخ تا مثلاً ۱۹۴۰ را جمع بکنید، ببینید جایی کسی آرزو داشته برود را ماه مثلاً راه بره، اصلاً نمیدانم این جزو آرزوهای بشر بوده.
یعنی بله؟ بله یک نفر رفت، یک بشری رفت. بشریت به آرزوی خودش اینکه مثلاً فرض کن اصلاً این جزو آرزوهای بشر نیست که مثلاً فرض کنید برود تو کرات دیگر خیلی خیلی دوست داشتن که اسرار مثلاً آسمانها را بدونن.
شما مثلاً فرض کنید کل این آسترولوژی اینکه انگار یک معانی پنهانی تو این آسمان هست برویم آنها را ولی اینکه پاشن بروند مثلاً را ماه راه بروند این واقعاً آرزوی کسی نیست.
هیچ ببین این به غیر از اینکه تبلیغاته من واقعاً جلسه قبل این را رسماً اعتراف کردم که یک جوری از بحث کردن تو سوره حج فاصله گرفتم برای اینکه فکر میکنم که یک نکته خیلی ضروری را میبینم تو بعضی از ایمیلهایی که باگگراها میخوانند که همان قدری که یک عدهای در دانشجوها الان بر این اختلافات سیاسی که هست مطلقاً سنتگرا هستند هرچه که از رادیو تلویزیون مثلاً جمهوری اسلامی ایران میشنون همه را باور میکنند.
یعنی دیفالتشون این است که با یک عده آدم انگار راستگو طرف هستند تبلیغات روشون اثر میگذارد. واقعاً طرف مقابل هم به نظر من همینقدر تحت تأثیر یک تبلیغات یک سنت دیگهست که خارج از ایران قرار دارد.
ایدئولوژی روشنفکری
من اصالت زیادی در این جریانهای به اصطلاح روشنفکری و اینها نمیبینم. یعنی به نظر من همانجوری که اینجا یک ایدئولوژی به وجود آمده که دقیقاً شما ویژگی ایدئولوژی که الان تو ایران هست این است که هر کاری که حکومت بکند هر اتفاقی که بیفتد احساسشون این است که خوب است.
شما مثلاً بگذارید من اینجوری بهتان بگویم همین حرفی که الان در مورد غرب زدم شما بیاید روزنامههای سال ۵۷ ۵۸ را یک سال مثلاً از بهمن ۵۷ تا بهمن ۵۸ را مطالعه کنید.
نه سیاست دولتی غیردولتی.
یا مثلاً میگویند که جهش علمی داشتیم. یا نمیدانم مثلاً اینها خیلی بامزهست. این جزو پیشرفتهای ایران اینها واقعاً برای من عجیبه که اصلاً چگونه این چیزها مطرح میشود.
ما مثلاً یک برنامه الان هست با کمتراغ زیاد که مثلاً در ۱۹۴۲۰ پیشرفتهترین کشور خاورمیانه از نظر علمی داشتیم. خب ما سال ۵۷ پیشرفتهترین کشور خاورمیانه از نظر علمی بودیم. یعنی رسماً داریم پس اعتراف میکنیم که ۳۰ سال عقب رفتیم. حالا ۲۰ سال دیگر اگر کار کنیم مثلاً پیشرفت شاید پیشرفتهترین کشور خاورمیانه بشویم در بعد از ۲۰ ۳۰ سال.
چشمانداز نمیدانم ۲۰ سال تمومش. یعنی نمیدانم منظورم را میفهمید یا نه.
به هرچه رسیدیم همونو تبلیغ میکنیم و آدمهایی هم که در بست در اختیار این تبلیغاتن میپذیرن. یعنی الان خیلی جدی از این دفاع میکنند که پیشرفت علمی کردیم. نمیدانم میخواهند به بزرگترین همین دانشگاه صنعتی شریف فکر کنم بهترین دانشکده فنی دانشگاههای فنی خاورمیانه دیگر. حالا ما میخواهیم در واقع یک چیزی را انگار جبران بکنیم ولی اینها جزو چیز است.
یعنی برو برگرد ندارد که خیلی پیشرفت کردیم. عین همین وضعیت در مورد آدمهای مخالف سیاسی هم نسبت به غرب وجود دارد. غرب هم همین است. من هیچ تفاوتی ماهوی بین غرب با مثلاً فرض کنید سنت خودمان آن یک سنت دیگهست. این هم یک سنت من به این میگویم سنت جغرافیایی لوکاله. آن یک سنت تاریخیه.
قویتر هم هست. نامرییتر هم هست. خطرناکتر هم هست. یعنی واقعیتش این است که شما عین یک آدمی که حالا هرچه میخواهید اسمش را بگذارید که در بست مثلاً فرض کنید هرچه که از تبلیغات حکومتی میشنوه را باور میکند روش تأثیر میگذارد به نظر من اینها آدمهایی هستند که در بست در اختیار همان سنتی که از غرب میآید هستند و جنگ هم بیشتر بین همین دو تا سنتگراییه ولی دقیقاً آنهایی که طرفدار سنت غربن چون آنجا یک ایدئولوژی وجود دارد که میگوید یعنی رادیو رادیو تلویزیون صدا و سیمای آنها میگوید که ما اساس کارمون آزاد هستند اینها هستند. شما یک خورده در موردشون فکر کنید، هیچ کدام این چیزهایی که ادعا میشود تحت ایدئولوژی غرب واقعاً وجود ندارد.
نه عقلانیت وجود داره، نه آزاداندیشی وجود دارد. یعنی ببینید یک شما الان یک جوان غربی فکر میکنید چرا فکر میکنید؟ بیشتر از متوسط، بیشتر از یک اصلاً فرض کنید یک جوانی که الان در آلمان به دنیا آمده یا تو آمریکا که هیچوقت فکر نمیکردن، حالا نمیگویم اروپا. مثلاً یک موقعی فکر میکردند.
شما فکر میکنید میانگین متفکر بودن، آزاداندیش بودن یک آدم اروپایی با ایرانی من با احتمال خیلی بالا فکر میکنم اگر مطالعهای بشود ایرانیها، جوانان ایرانی میانگین آزاداندیشیشون، اینها بیشتر فکر میکنن، به سنتهای خودشان فکر میکنند. آنها غرق در سنت خودشان هستند. اگر سال ۶۰، نوجوان بودن، آن جوان بودن هیپیان. اگر سال ۷۰ بودن، احتمالاً به یک ارزشهای عجیبی علاقهمندند.
ما یک چیزی مده و آنها هم دنبالشن دیگر. آن موقع شما از را عکسهای غربیا میتوانید بفهمید چه سالیه. من راحت دهه ۸۰ و ۷۰ و ۶۰ و همه را هر عکسی را به من نشان بدهید من حالا یک خورده نه خیلی به تکنیک عکاسیش مجبوریم که بشه، ولی فقط آدمها رو، یعنی عکس هم یک خورده یک کاری بکنید که معلوم نشود که مثلاً از روی دستگاه و ایناش معلوم نشود که مال چه سال و ایامیه.
فقط از روی آدما، نقاشی هم نشان بدهید معلوم است دیگر. این مدل لباس و این از لباس یعنی کاملاً این حالت به اصطلاح اینکه مواد مخدر میاد، مواد مخدر مصرف میکنند. آزادی، انقلاب جنسی میشه، همهشان انقلاب جنسی.
اینها موج دیگه، یعنی یک چیزهایی ایجاد میشه، روش تبلیغ میشود و همه هم تابع هستند. برای همین شما مثلاً فرض کنید چطور ممکن است آدمهایی که تو آمریکا هستند فکر میکنند و این حکومتشون را تحمل میکنن؟ بوش میآید رئیسجمهور میشه، ریگان میآید رئیسجمهور میشه، به قول رورتی ۷۰، ۸۰ سال دستاوردهای مثلاً جنبشهای کارگری و لیبرالها را در آمریکا یک شبه از بین میبره، هیچ جوانی هم دیگر اعتراض نمیکند.
برای اینکه فکر نمیکنن، سرگرم یک چیزهای دیگهای هستند. الان به دنیا اومدن این سبک زندگیشون کاملاً اقتباسی دیگه، اینجوری نیست که رفته باشند مثلاً در مورد سبک زندگی خودشان خیلی فکر کرده باشند. الان سبک زندگی آمریکایی یک جوری در اروپا هم کمکم مد شده.
ببخشید من این یک بحثی را شروع کردم که الان همه این حرفهایی که میزنم خارج از چیزهایی بود که قرار بود بگویم. چون بحث دامنهداریه، فکر میکنم خیلی هم چیز مهمی است ولی خب دیگر حالا باید یک جوری جمعوجورش بکنم. بگذارید در مورد آزاداندیشی من یک نکاتی بگویم. یک نکته مهم همین که الان بهش اشاره کردم، آزاداندیشی واقعی وجود ندارد.
یعنی به شدت در غرب من یک سنتی به وجود آمده و مردم تابع آن سنت. این سنت میشود در واقع مثلاً فرض کنید مراجع روحانی از بین رفته، یک جوری مراجع علمی جایگزینش شدن. مثلاً شما اخبار گوش میدید، میگویند که دانشمندا گفتن اینجوری. دانشمندا گفتن اینجوری. و مردم به شدت این چیزها برایشان حجته دیگر.
همین دیروز اخبار گفته گوجهفرنگی سرطانزاست، امروز دارد میگوید ضدسرطانه و هیچکی نمیگوید که این مثلاً اعتراض بکند دیگر. خب لابد یک مثلاً آزمایشهای جدیدی، تکنولوژی پیشرفت کرده حالا به نتایج، یعنی این میدانیم که علم خیلی هم خطا میکنه، ولی یک جور روباور دیگه، یعنی محیطهای علمی کاملاً چیزن، مخترعن.
حتی اگر اشتباه بکنند هم اشتباهات، چون مثل همین که تو حوزه میگویند آقا شما از ما تقلید بکنید، اگر هم مثلاً فرض کنید ما اشتباه کردیم اشکال نداره، شما وظیفه تون عمل کردید، شما مثلاً یک روز ما گفتیم گوجهفرنگی نخورید، تا ۲۰ سال گفتن نخورید، خب نمیخورد، علمی از علم تبعیت کردید، فردا هم اگر معلوم شد باید گوجه بخورید، همان میخورید دیگر.
حالا بالاخره یک فضایی وجود دارد که علم مثلاً دانشمندا و البته در مورد انبوهی از مردم که آخر این جلسه بهش امیدوارم برسم، هنرمند در قرن بیستم یک جوری حالت در واقع جایگزینی دین برای توده مردم.
توده مردم بالاخره احتیاج دارند که از یک موجوداتی که اینها را یک جوری قبول دارند و مرجعیت دارند برایشان تبعیت بکنند و همین اتفاق در جهان غرب هم افتاده و میافتد. شما مثلاً فرض کنید امواج تودهای قرن، اوایل قرن بیستم، ناسیونالیسم، فاشیسم، تو کشورهای اروپا نگاه کنید، این مردم این چیزه، این نتیجه مثلاً روشنگری و عقلانیت مردم در اروپاست. نیستند، ناسیونالیسم، فاشیسم.
کشورهای اروپا را نگاه کنید، این مردم این چیزه، این نتیجه مثلاً روشنگری و عقلانیت مردم در اروپاست که مثل واقعاً گوسفند دنبال مثلاً فرض کنید یک رهبر عجیب و غریبی راه میافتن، میجنگن، کشته میدن، کشته میشن، برخلاف منافع و هستی خودشان مثلاً میروند وارد یک جنگهای عجیب و غریبی میشوند و کاملاً هم احساس میکنند که برحقان.
شما روند تحولات اروپا را که نگاه میکنید، آن آزاداندیشی و روشنگری و اینها یک حالتی به اصطلاح یک پوشش ظاهریه ولی زیرش واقعاً همان عدم عقلانیت و پیروی از سنتهای مدرن. این خیلی نکته مهمی است. من خیلی بامزهست که واژه مدرن مثلاً از نظر ریشه کلمه یعنی نو. این چه چیز نوییه که الان ۴۰۰، ۵۰۰ ساله شده؟
خب اگر یک چیزی ۴۰۰، ۵۰۰ ساله نوه، یعنی کلاً یک چیزی وجود داره، اینجا یک تناقضی وجود دارد که ما یک چیز نوی مربوط به ۵ قرن قبل داریم مثلاً. میگویند مدرنیست، دنیای مدرن، دوره مدرن از مثلاً ۵ قرن شروع شده و هنوزم مدرنه، مثلاً یک جوری نوعه.
پس این هم نوعه دیگه، دین هم از ۱۴۰۰ سال مثلاً اسلام بیشتر سابقه نداره، ۹ قرن. اگر ۵ قرن یک چیزی تازه میمونه، ۹ قرن هم میتواند تازه بمونه. حالا با ادعای الهی بودن که مسئلهست. ولی بگذارید من آن نکته اصلی که منتظر بودم یک نفر در ایمیلها جواب بده و من ندیدم، حالا شاید کسی اشاره کرده باشه را بگویم.
ببینید آن نکتهای که واقعاً ببخشید میشود ببخشید، یک لحظه. ببینید نکته اساسی که من قبلاً هم در موردش بحث کردم این است که یک تفکری در به وجود اومد، یک نوع نگاه جدیدی به وجود آمد که این واقعیه و نقطه ضعف غرب حساب میشود که بدون هیچ دلیلی یک تصوری دارند از اینکه با اندیشه میشود به حقیقت رسید.
این امیدواری اصلاً امیدواری واهیه که مثلاً فرض کنید ما اگر آزاداندیش بودیم، نشستیم خیلی فکر کردیم، نمیدانم پیشفرضهای خودمان را مثلاً بررسی کردیم و اینها به حقیقت میرسیم. نه، قبل از دوران مدرن یک چنین تصوری وجود ندارد. یعنی انبیا که با یک چنین تصوری، انبیا حرفشون این است که شما باید یک سبک زندگی خوبی داشته باشید تا حقیقت را ببینید.
حقیقت اندیشیدنی نیست، با دو تا چهار تا کردن، با خودآگاهی مثلاً در واقع یک جور وقتی تفکر منطقی ریاضی شما نمیتوانید به حقیقت برسید. این هیچوقت ادعای دین این نبوده. عرفان هم که به هر حال سابقه دارد در همه تمدنها، یک چنین چیزی را نمیپذیرفته.
این یک چیزی است که از یونان به نظر میآید تا حدودی شروع شد، مثلاً سقراط بانی یک چنین تفکریه که میشود با تفکر خالص، یعنی من بشینم، یک کاغذ جلوم بذارم، مثلاً پیشفرضهام را یک دستگاه اصل موضوعی بسازم، انگار دارم یک سری قضایا ثابت میکنم بعد حقیقت را تش کنم.
این کسی که فکر میکند با آزاداندیشی، یعنی هرجوری که میخوای زندگی کن، میخوای مثلاً همجنسگرا باش، میخوای دگر نمیدانم همجنسخواه باش یا دگرجنسخواه باش، میخوای نمیدانم هرچه دلت میخواهد بخور، هرچقدر میخوای لذت ببر، ولی اگر خوب بشینی فکر بکنی میتونی به حقیقت برسی، این اصلاً توهمه.
این کسی این توهمه که با اندیشه، حالا چه نوع آزادش، چه نوع غیرآزادش، شما میتوانید به هیچ امیدواریای نیست که آدمها بشینن فکر بکنند و هرجور دلشون میخواهد زندگی کنند. یعنی این جدایی بین سبک زندگی و حقیقت، رسیدن به حقیقت، جدایی بین عمل و اندیشه.
این یک چیز نوییه که شاید از یونان شروع شد، نه به این شدت، ولی کاملاً تو غرب جا افتاده و یک یک جوری حالت دیفالت هم پیدا کرده، یعنی همه شما ممکن است احساستون این باشه که بروم مثلاً یک سری کتاب فلسفی بخوانم ببینم حقایق چیست.
هیچوقت یک آدم نمیتواند جدا از زندگی خودش، جدا از اینکه چه جوری، و در واقع رسیدن به حقیقت، کشف حقیقت یک جور پیچیدگی بیشتری از این فقط فکر کردن دارد.
من گاهی با این دوستان خیلی فیلسوف خودم این حرف را میزنم که الان لا و حالا با کشفیات جدید مثلاً neuroscience که دیگر کاملاً اکسپریمنتال، ما میدانیم که یک بخشی از یک نیمکرهی یکی از مغزمون در واقع این تفکر منطقی را انجام میدهد.
و از این مثلاً حالا کسی اعتقاد دینی هم نداشته باشه، تکاملی فکر بکنی، اینکه این کل مغز یک در واقع بخش کوچیکیش قرار است ما را به شناخت برسونه، یک جوری به نظر به اصطلاح توهم بودنش واضح است.
یعنی آن ادعای این است که شما انگار همهی نه فقط مغزتون، همهی وجودتون انگار باید درگیر شناخت حقیقت باشه، نه فقط یک بخش، یک ماژولی در مغزتون که تفکر منطقی انجام میدهد.
و این متأسفانه یکی از آن سنگبناهای در واقع تفکر غربی به شدت هم فکر میکنم در همین دنیا رایج شده، برای خاطر اینکه شما آن تبلیغاتی که در واقع مدرسه میرید، همهجا یک جور سوق دادن به سمت تفکر خالص بدون توجه به اینکه شما هیچوقت مثلاً چیزی نمیشنوید از اینکه این دانشمندهایی که ازشان تعریف میکنن، اینها خب زندگیشون چه جوری بوده، اینها فقط آدمهایی بودن که فکر کردن.
موضوع این است که شما با تفکر خالص میتوانید ریاضیدان خوبی بشید، میتوانید فیزیکدان خوبی به معنای مدرن بشید، یعنی فیزیک نظری مثلاً الان که شبیه ریاضیات را یاد بگیرید. ولی واقعیتش این است که درک مثلاً حقایق کلی عالم اینشکلی میسر نیست. یعنی با تفکر، مثل این است که همانجوری که عرفا میگفتن، واقعیت این است که شما باید به یک جور صلاحیتهای انگار از نظر شناختی برسید.
عرفا حرفشون این است که شما باید انگار قلب شما مثل یک آینهست، باید این را پاکسازی بکنید، حقیقت در آن متجلی میشود. به شما الهام میشود. ویژگی قرنهای اخیر و که روز به روز هم شاید بدتر شده این وضعیت، ویژگی تمدن غرب و تفکر غربی این است که الهام، ناخودآگاه، همهی اینها، همهی آن چیزهایی که قبلاً مردم برایشان مهم بود و میدونستن اینها مهمه، کنار گذاشته شده.
ولی در دل همین تمدن غربی مثلاً حالا یک آدمی مثل یونگ میآد، ساز مخالف ممکن است بزنه، ولی خب خیلی با کل در واقع فرهنگ غربی سازگار نیست دیگر. میشود یک آدمی که نهایتاً گرایش پیدا میکند به شرق.
در واقع میشود یک آدمی در علیه تفکر غربی، نه در بستر آن سنت غربی. یک توهم دیگر این است که قبل از اینکه رنسانس بشه، قبل از اینکه تمدن مدرن به وجود بیاد، مردم آزاداندیش نبودن، اندیشه نمیکردن.
آزاداندیشی در قرون وسطی
شما بروید این ادعایی که الان تو غرب میبینید در مورد آزاداندیشی، بروید در دوران قرون وسطی. مخصوصاً در تمدن اسلام. خب همهجا دعوت به آزاداندیشی دیگر. مگه ابنسینا مثلاً فرض کنید آزاداندیش.
شما هر چیز عجیب و غریبی که در مثلاً فرض کنید قرون وسطی به بحث مطرح شده، میبینید قبلاً مطرح بوده. حالا یک دورهای حالا بعضیها حالا آن هم که شانتاژ زیادی روش وجود دارد که کلیسا از نظر شکلی یک فشارهایی به بعضی از دانشمندها مثلاً گالیله آورده، سایر مراحلی که قرون وسطی طی کرده و نمیدانم تمدن اسلام.
شما نظریه کوپرنیک از زمان یونان مطرح بوده، خورشید مرکزی، کسی نمیزد بکشه. به نظرشون میاومد نظریه معقولی نیست، نمیپذیرفتن. هرچه بگید، اینکه بدیهی بود که زمین مثلاً گرده. این که دیگر تقریباً هیچ آدم حسابی در از یونان، از ارسطو به بعد نمیبینید که معتقد باشه که زمین مسطحه. یعنی همهی حکما روی این اشتراک داشتن که زمین گرده.
خورشید مرکزی طرفدار زیادی نداشت برای اینکه برهان علیهش داشتن. یعنی یک آدم قرون وسطایی احساس میکرد که به شدت آزاداندیش. اینجوری نبود که فکر کند که مثلاً دارد از سنتهایی پیروی میکند. همانجوری که الان، الان این دوران پستمدرن را بگذارید کنار. اه، تو قرن نوزدهم همه دارند نیوتونی فکر میکنند.
ولی فکر نمیکنند که دارند از یک چیز مثلاً تحمیلشدهای، خب فکر میکنند حقیقت همونه دیگر. نمیدانم منظورم را میفهمید یا نه. یعنی خب در قرون وسطی همه فکر میکنند حقیقت همینیه که مثلاً ارسطو گفته. کسانی مثل گالیله مشکلش این است که خب بلد نیست واقعاً. یعنی گالیله مثل یک آدمی که درس نخونده، فیزیک ارسطویی بلد نیست، ستارهشناس.
یک ادعاهایی دارد میکند که کاملاً با علوم دوران، مثلاً فکر کنید یک آدمی بیاید تو قرن نوزدهم که اوج مثلاً شکوفایی فیزیک نیوتونیه، بیاید بر خلاف نتایج فیزیک نیوتونی بگوید من این مشاهداتی دارم و این را آن را هیچ دلیل مشخصی هرچه هم ازش سوال کنند نتونه تو آن کانتکست علمی آن دوران، تو آن پارادایم جوابی نداشته باشه.
خب این آدم مثلاً به جرم آزاداندیشی که محاکمه نمیشه، به جرم اینکه حرفهای بیربط دارد میزند و یک جوری مثلاً چیزهایی که دارد میگوید خارج از عرف و حالا ممکن است برای مثلاً بعضی از آدمها تو کلیسا خلاف یک اعتقاد مذهبی هم باشه. من فکر نمیکنم واقعاً خورشید مرکزی اینقدر برای کلیسا چیز بوده باشه.
یعنی شما نه خود گالیله، کپلر، همه آدمهایی که بعداً اومدن به شدت مذهبی بودن و خیلی احساس ناراحتی نمیکردن از اینکه فرض بکنند که خورشید در مرکز قرار گرفته. خیلی الان یک کتاب هست من ای کاش اگر نیاوردم اسمش را دقیق بهتان میگفتم. یک آدم خیلی خیلی معروفیه به اسم الکساندر کوری که یکی از دو سه تا مورخ علم بزرگه مثلاً شاید ۵۰ سال اخیر محسوب میشود.
یک کتابش به فارسی ترجمه شده خوب هم نسبتاً ترجمه شده. به اسم از نمیدانم جهان کراندار به جهان بیکران یک چنین محتوایی دارد اسم قطعاً این کلمات اینها نیست. فوقالعاده این کتاب خوندنیه. برای اینکه فضای فکری آن دوران را ببینید که چه جوری به مسائل نگاه میکنن، مشکلشون با گالیله مثلاً چیست.
خیلی کتاب دقیقیه ها. اینقدر از کتابهای این آدمیه که واقعاً با دقت زیاد تمام این متون علمی از یونان به بعد را خوانده. خیلی اشراف داره، خیلی آدم در واقع مهمی از نظر تاریخی و این کتابش هم به نظر من خیلی کتاب قشنگیه. هرچند ایده کلیای که دارد مطرح میکند از نظر من ممکن است قابل قبول نباشد.
یعنی یک جوری به آن هم در واقع انگار همین مسئله را میخواهد حل بکند. میخواهد بگوید آن مهمترین کلیدیترین نکتهای که ما وارد یک پارادایم جدید شدیم چیست و تصورش این است که این تخیل بیکران بودن عالم بعد از قرنها قبول کردن اینکه ما در یک چیز فضای محدود انگار داریم زندگی میکنیم، این خیلی مهم است.
چون خورشید مرکزی آنقدر مهم نیست که این اعتقاد به بیکرانگی مثلاً مهم است. به هر حال کتاب خیلی خوبی است. همه آدما، مسلمانها مخصوصاً به شدت احساس آزاداندیشی میکردند. همهچیز را ریوایز میکردند. یعنی شما هر جور اظهار عقیدهای تو دانشمندا مخصوصاً در فضای اسلامی ابوریحان بیرونی یعنی شما هرچه ارسطو گفته اینجا ریوایز شده.
هیچکس یعنی مطلقاً مزاحمتی اینجوری نبوده که یک مقدار در مورد عرفا و این چیزهای مزاحمتهای دینی گاهگاهداری فراهم شده برای اینکه احساس میکردند که ابنعربی نمیدانم سهروردی اینها دارند کفر میگویند. ولی شما در مسائل طبیعی میبینید که خیلی راحت برخورد میکنند. حالا یک نفر به کرانمندی معتقده، یکی به بیکرانی معتقده. تو قرون وسطی هم واقعاً این شایعهست.
اگر فکر کنیم که خیلی خیلی فضای چیزی وجود داشت، اختناقی وجود داشت که مثلاً یک حرفی زده بشود یا حرفی زده نشود. همیشه جوامع علمی در پارادایمی هستن، به نظرشون همان منطقی میرسد و غیر کسی غیر آن حرف بزند خیلی پذیرا نیستند تا اینکه چه اتفاقی بیفتد که آن پارادایم بشکنه.
حالا در مورد گالیله به بعد این اتفاق افتاد و یک دفعه آن پارادایم از بین رفت. برای من نکتهای که میخواهم بگویم این است که آن نه ما با آزاداندیشی به جایی میرسیم، چون اصلاً با اندیشه صرف به آن معنای غربیش به جایی نمیرسیم. نه آزاداندیشی یک چیز نوبریه که مثلاً در دنیای مدرن به وجود آمده باشه.
قطعاً یک اتفاقهای خوبی افتاده و کلاً ما تو این نظامهای مثلاً قضایی لطیفتری را داریم زندگی میکنیم، آدم نمیکشن. ولی اینکه اصلاً قدیما همه دانشمندا مقلد بودن، اصلاً اینجوری نیست. یعنی فیلسوفها در هر جامعهای آدمهایی وجود داشتن که کاملاً آزاداندیش بودن.
حالا در یک دورهای تو اروپا شاید بعضیهاشون مورد تعقیبهایی قرار گرفتن مثل مسئله مخصوصاً جوردانو برونو که مطلقاً باز حالا هم اگر یک کسی مثلاً به دلیل بیکران بودن اعتقادش به بیکران بودن عالم یا این چیزها مورد تحقیق قرار گرفته، اکثر آدمهایی که آن موقع به نوعی تعقیب شدن، مرتد شدن، نمیدانم بعضیهاشون را کشتن مثل برونو که دانشمند مهمی بوده که مهمترین دانشمندی بوده که توسط کلیسا کشته شده، اینها معمولاً اتهامهاشون مثلاً فرض کن جادوگری، اینکه به علوم خفیه و سحر و آن چیزها علاقه نشان دادن یا تو کتاباشون چیزی نوشتن، نه اینکه در مورد نمیدانم حالا تصور ارسطو از جهان ایرادی گرفته باشند.
همانطوری که شما الان در حوزه علمی قم که خب به هر حال یک حوزه سنتیه، اگر در همان محدوده که آنها یعنی یک آدمی مثل فرض کنید آقای صالحی نجفآبادی که درسخونده همونجاست، زبان آنجا را بلده، همه کتابهای فقهی را خونده، روایت میشناسه، حالا بیاید هرچقدر هم به اصطلاح علما عقیده شاذی را مطرح بکنه، شما هیچوقت نمیبینید باهاش برخورد غیرعلمی بشود.
تحمل و ارتداد در فقه
اصولاً اینجوری است که تحمل میکنند. یک آدمی میآید میگوید که مثلاً فرض کنید حکم ارتداد مرگ نیست، دلایل فقهی در همان روند مثلاً فرض کنید معقولی که آنها پذیرفتن میآورد. صرف ادعای همیشگی نیست. مثلاً اگر یک نفر برود تو حوزه علمی قم بگوید آقا چون تو حقوق بشر اینجوری نوشته، نباید مثلاً کسی که زنا کرده رجم بشه، خب این ممکن است بگویند این مرتد.
ولی یک آدمی بیاید تو همان کانتکست حوزوی، هرچه میخواهد بگوید. شما یک مورد نشان بدهید که فقها مثلاً گفتن که میگویند عقاید شاذ دارد طرف. حداکثر همین است. ممکن است یک جوری از جامعه علمی مثلاً حاشیهنشین بشود. خود آقای خمینی یک آدم کاملاً با عقاید فقهی شاذ بود.
یعنی هیچکی این حرفهایی که ایشان میزد، مخصوصاً تو زمینههای سیاسی را قبول نداشت. آن نجف هم که رفته بود برای خودش یک کلاً نسبت بهش بدبین بودن. این که مباحثی را دارد مطرح میکنه، مثل اینکه دارد یک ساز جدیدی میزند که تا حالا کسی این حرفها را نزده. یا به این شکل مثلاً مطرح نکرده.
به هر حال، این ویژگی در واقع سنتهای علمی، حالا نوع برخورد شدیده یا شدید نیست، اینکه قبلاً آزاداندیش نبودن، یک دفعه آزاداندیش شدن، اصلاً اینجوری نیست. پیشرفتهایی ممکن است صورت گرفته باشه ولی این یک چیز کلیدی خاصی نیست. اینکه الان مردم مثلاً فرهنگ غرب یک فرهنگیه که به مردم تعلیم میدهد که از سنتها پیروی نکنن، مطلقاً اینجوری نیست.
کاملاً همان سازوکارهایی که مردم را در یک چارچوبهایی حفظ میکند آنجا وجود دارد. اینها سازوکارهای حفظ قدرتن که تو هر جامعهای وجود دارند. و یک نکته دیگهای که من یادم نمیآید که بگم، بگذارید این را بگویم و سراغ آن نکتهای بروم که از جلسه قبل موند که قرار شد در مورد پوزیتیویسم یک بحثی بکنیم.
ببینید یک یک مجموعه صفات وجود دارد که اینها را نسبت میدهند به تمدن مدرن. حالا مثلاً آزاداندیشی ممکن است باشه، مهمتر از آن فردگرایی، انسانگرایی، نمیدانم شما هر کتابی را بخوانید یک چیزهایی لیست میکند که اینها ویژگیهای دنیای مدرن.
شما اگر یک خورده با روانکاوی به معنای مثلاً فرویدی و یونگیش آشنا باشید، حالا من تو دانشگاه تهران مدتها از این حرفها زدم، آنجا یک چیز وحشتناکی وجود دارد در روانکاوی که به شما میگوید که آن چیزی که شما مثلاً فرض کنید یک آدم از یک آدم بپرسید صفات ویژهاش چیه، معمولاً برعکس جواب میدهند. مکانیسمهایی وجود دارد که شما از یک آدم خسیس میشنوید که اتفاقاً تأکید میکند که من آدم بخشندهایام.
مکانیسمهایی وجود دارد که خودآگاهی برخلاف حقیقت، وقتی به خودش آدم نگاه میکنه، چون یکی از فانکشنهای خودآگاهی این است که در واقع یک جوری نقطه ضعف را بپوشونه، حالت جبرانی داشته باشه نسبت به واقعیت موجود، یک مکانیسمهای تحریف در واقع کاملاً چیزی وجود داره، سیستماتیکی وجود دارد که خودآگاهی سلفایمیج آدم را تحریف میکند.
آدمها در خودشان دقیقاً آن چیزی را که انگار ندارند میبینند و ادعا میکنند. این اکثر آدمها از جمله شماها احتمالاً یک چنین مشکلی دارند. یعنی یکی از آن حقایق یک ترسناکه، نتیجه حاصل از روانکاویه. شما یک لحظه بفهمید که همه آن چیزهای خوبیهایی که فکر میکنید دارید، دقیقاً آنهایی که ندارید، نه اینکه ندارید، آنهایی که نقطه ضعفهاتون هستند.
مثلاً یک آدمی که خیلی افتخار میکند که بخشنده است، یک دفعه متوجه بشود که نه، آدم خیلی خسیسیه. واقعاً این خیلی مکانیسم مهمی است. من دو سه بار تو آن جلسات سعی کردم اینجوری که خیلی به آدمها برنخوره این موضوع را بگویم. یونگ معتقده که یکی از نقاط حساسی که برای یک آدم ممکن است تو زندگیش پیش بیاد، به اصطلاح یونگی، مواجهه با شدو.
انگار در درون آدم یک چیزِ موجودِ وحشتناکی زندگی میکند که ما همیشه در چیزیم، انگار از مواجهه باهاش تا حالا اجتناب کردیم و اگر یک آدم، یونگ معتقد میگوید که اصلاً آدمها دچار تروما میشن، یعنی ممکن است ضربههای روانی شدیدی یک نفر بخوره اگر یک دفعه این اتفاق برایش بیفتد.
یک دفعه با آن اعماقِ سیاه وجود خودش که از خودش پنهان کرده مواجه، یک دفعه باهاش مواجه بشود. من واقعاً بارها این به نظرم رسیده که این خیلی موضوع خوبی برای سخنرانی مستقله.
یک لیست تهیه بکنیم از آن چیزهایی که غربیا در مورد تمدن خودشان میگویند و واقعاً من فکر میکنم در مورد هر کدومش مثلاً یک ربع، ۲۰ دقیقه، ۱۰ تا ۱۵ تا آدم جمع بکنه، حالا شاید تو یک یکی دو ساعت نگنجه، همهاش در عکسه.
یعنی اصلاً آن چیزی که وجود ندارد عقلانیته. یعنی به یک معنایی تمدنهای قبل از مدرن عقلانیتر. میگویم من همین چند وقت پیش داشتم یک مقاله میخوندم، دقیقاً این ویژگی نوشته بود در مورد تمدنِ غرب.
حالا یادم نیست دقیقاً موضوعش چه بود، موضوعش مدرنیسم بود، پستمدرنیسم بود، یادم نیست، مقاله از کی بوده و خیلی این آدم مهمیام بود. چند تا ویژگی نوشته بود که اینها حالا تو مقدمه مثلاً مطلب که اینها اتفاقایی که تو غرب افتاده. نوشته بود اِ اِ rational decision making تصمیمگیریِ عقلانی.
این چیزی است که در دنیای مدرن انگار به وجود، قبلاً نبود، الان به وجود، یعنی الان مثلاً مردم در غرب rational تصمیم میگیرند. من یاد این افتادم که پاسکال، این به بحث قرآنی ما مربوطه، پاسکال یک برهانِ rational decision making داشت که میگفت که مهم نیست که شما اثبات کرده باشید برای خودتون، مطمئن باشید که خدایی وجود دارد و جهانِ آخرتی هست.
فرض کنید ۱٪ احتمال دارد که یا اصلاً نمیدونید، ۵۰٪. تو این برهان مهم نیست، بگویید ۱٪ احتمال میدید که جهانِ آخرتی هست. خب، decision making شما اگر decision تئوری بلد باشید، خب باید یک جدول بکشید. بگویید من دو جور میتوانم زندگی کنم، با فرضِ اینکه آخرت هست، با فرضِ اینکه آخرت نیست.
بعد از اونور، حالا اگر آخرت باشه، با احتمال ۱٪، ضرری که میکنم بینهایته. اگر بد زندگی کرده باشم، برای اینکه تا ابد باید عذاب بکشم. و اگر انتخابِ درست کرده باشم، سودم هم بینهایته. آنور حالا هر سود و ضرری میخواهد یک عددی بهش میدی. آن اگر ۱٪ هم باشه، rational decision making به شما میگوید که پاسکال برهانش این بود.
که شما اگر ۵۰-۵۰ هم برایتان باشه، باید یک طوری زندگی بکنید، اگر عقلانی میخواهید تصمیم بگیرید، باید طوری زندگی بکنید که انگار آخرت وجود دارد. برای اینکه سود و زیانی که در این ستون وجود داره، نمیدانم اصلاً جدولهای decision making دیگر.
الان ما یک تئوریِ decision تئوری داریم که دقیقاً میشود همان برهانِ پاسکال را برایش یک جدول کشید و برهان کاملاً برهانِ دقیقیام هست. واقعاً فکر کنم آن میگفت ۵۰٪ و نمیگفت دین، میگفت که مسیحی بودن و مسیحی نبودن در قالبِ زبانِ به اصطلاح دینی خودش صحبت میکرد.
انکار آخرت در غرب
این برهانی که برهانِ معروفی که دارد. و الان بنابراین مردمِ غرب که الان من سعی کردم بگویم که انگار مطمئنن که جهانِ آخرتی نیست، اینجوری دارند زندگی میکنن، دقیقاً rational زندگی نمیکنند.
این یک یک چشماندازه، چون هر جایی غرب را نگاه کنید، از عقلانیت خبر نیست در وقتی که دارند عمل میکنند. یعنی همینجور به هر حال اِ به آن مدهای روزی که به وجود میآد، گرایشهایی که به وجود میآد، عمل میکنند بدون اینکه حالا از توده مردم گرفته تا آدمهای که در سطوح بالای تفکر هستند.
یک نقلقولی از انیشتین هست که دوبروی میگوید من تو یک مذاکره خصوصی با انیشتین گفتم که این نظریه خیلی نظریه جالبی بود ولی اصلاً هیچکی اصلاً ابراز تعجب کرده بود که کسی به این توجه نکرده. همه دنبال مکانیک کوانتوم اصلاً به معنای هایزنبرگیش هستند. که انیشتین یک سری تکون داد و گفت که چه میشود کرد که در دنیای فیزیکدانها این پدیده مد بیشتره، قویتر از بین خانوماست.
مثلاً اینها چطور مثلاً الان اینجور کفش و اینجور لباس و اینها مد میپوشن، حالا آن موقع که خانوما ظاهراً پیرو مد بودن، الان آقایون هم هستند. ولی فیزیکدانها هم همینجوریان. الان مثلاً مکانیک کوانتوم مده، همه دارند مکانیک کوانتوم کار میکنند. من یک خاطره شخصی عجیبیام که برای من آن موقع دوره دانشجویی خیلی این عجیب بود.
من فوقلیسانس را یک نظریه گرهها کار میکردم که یک نظریه یک چیزی تو توپولوژی بود که یک دفعه فیزیکدانها یک تکنیکهای خیلی خیلی قوی را وارد نظریه گرهها کرده بودن به اصطلاح امروزی، این اصطلاح آن موقع وجود نداشت. به اصطلاح میگوییم ترکونده بودن دیگر. یک دفعه نظریه گرهها از یک رکود مثلاً ۷۰، ۸۰ ساله یک دفعه واقعاً منفجر شده بود.
یک کمتر جایی در ریاضیات یک چنین اتفاقی افتاده بود. حالا من هم آن موقع پیرو مد بودم، رفته بودم را نظریه گرهها کار میکردم. بعد واقعاً دلم میخواست ببینم این نظریه گرهها خب مثلاً تهش به کجا میرسد این تحولات. خیلی از هرچه پیپر بود خوانده بودم و اینها.
یک پیپرهایی خوانده بودم از یک آدمی که حالا فکر کنم اسمش را نباید ببرم دیگر. یک فیزیکدانی بود که تو نظریه گرهها چند تا پیپر داشت. من با کمال شادی دیدم که یک دفعه تو کنفرانس ریاضی آن سال ایشان دعوت شده و پذیرفته دارد میآید ایران. پیپرهاشم خوب نمیفهمیدم. گفتم اصلاً میرم ازش سؤال میکنم.
رفتم بعد از سخنرانیش گفتم بله من روی این دارم کار میکنم، من مقالههای شما را خواندم و فلان و اینها. برگشت گفت من دیگر گفت برای چه را این چیزها کار میکنی؟ الان دیگر این چیزها مهم نیست. همه دارند در مورد بوزون کار میکنند. رفت. من گفتم من این چیزها را بوزون دارم.
من اصلاً مشکلم این است دارم که کار کردیم مثلاً مقاله. اینکه اصلاً فیزیکدانها الان شش ماه الان بوزون دارند کار میکنن، همه دارند بوزون کار میکنند. فردا یک دفعه یک مقاله دیگهای میآد، یک چیز جدیدی مطرح میشه، همه را آن کار میکنند. یعنی بله. بله این واقعیتش این جریانها. کامپیوتر ساینس از همهجا بدتره.
کامپیوتر ساینس شما یک دفعه مثلاً میبینی امسال سال این هست، عوض. نگاه کنید هرجا هر کنفرانسی میرید میبینید مسئله همین است. تا البته کامپیوتر، سابقه کامپیوتر ساینس را به یک جایی میرسونن و ول میکنند. فیزیکدانها را به یک جایی نمیرسونن و ول میکنند. یک اکسپریمنت جدیدی به وجود میآد، یک دفعه هیجان ایجاد میشه، همه میروند علاقهمند میشوند.
بگذارید حالا من خیلی بیش از اندازه در مورد این مسئله کوچک در واقع صحبت کردم. به هر حال شما میتوانید واقعاً من وسوسه این را دارم که یک بار این کار را بکنم. یکییکی این ادعاهایی که غرب در مورد خودش میکند را واقعاً بررسی بکنیم. ببینیم آزاداندیشان. مثلاً فردگرا هستند. میگویند که قبلاً جمعگرا بودن و فردگرا، درست برعکس.
یعنی مثلاً یونگ حرفش این است که این تودهایترین و مثلاً غیرفردیترین تمدنیه که تا حالا بشر به خودش دیده. که همه مثل اجزای یک ماشین دارند کار میکنند. و فردیتی واقعاً چیزی اصلاً یونگ میگوید خطر تمدن غرب این است که فردیت از بین رفته. توجه به فرد از بین رفته به یک معنایی.
بنابراین اکثر این چیزهایی که تو ایدئولوژی غربه و برای خودشان تبلیغ میکنند که ما پیشرفت کردیم و اینجوری شدیم و آنجوری شدیم، اینها بیشتر در واقع مثل همان عکسالعملهای خودآگاه در مقابل واقعیتهاست که دارد جبران میکند. اینها درست یک چیزی، الان شما مثلاً بروید به یک غربی بگویید که شما بیعقلترین تمدن تاریخ بشر هستی، ریاکشناش این است که تو چطور این حرف را داری میزنی؟
ما اتفاقاً عقلانیترین مثلاً سنگ بنای تمدن ما عقلانیته. حاضر نیست که چنین ادعای مزخرفی را گوش بده برای اینکه پر از این است که مثل اینکه شما به یک آدم خسیسی که کمکم برای خودش این را ساخته که من بخشندهترین موجود مثلاً زمینم، یک دفعه بروید سعی کنید این واقعیت را جلوش بگیرید که تو خسیسترین آدم دنیا هستی.
اصلاً اینقدر دور از ذهنه که یک جوری انگار نمیشود باهاش وارد یک چنین صحبتی شد. دیگر همه هویتش انگار در همان خودآگاهیاش گیر کرده. آها من این نکتهای که میخواهم به دو تا چیز از قرآن اشاره بکنم. یک چیزی در به هر حال یک ریاکشنی سنتها در غرب به وجود آمد.
یک دفعه مردم که تا یک قرنی انگار تو همان سنتهای دینی داشتن زندگی میکردن، از دانشمند گرفته تا عامی، همه در یک آرامش مثلاً بدون تفکری به نظر میآید داشتن زندگی میکردن، البته از دور اینجوری به نظر میآد، یک دفعه به شدت ریاکشن ایجاد شد. یعنی آدمها سنتهای دینی را بردن زیر سوال.
در ظرف چند قرن همه چیز انگار تغییر کرد. دانش گذشته، هر جور سنت عملی و علمی که در گذشته بود، اینجوری داشت. من تصورم این است که ریاکشن نشان دادن نسبت به سنت، من فکر میکنم شاید بیشترین چیزی است که من تو این جلسات گفتم. یعنی اگر یک مشخصه این جلسات داشته باشه، این است که من با سنتگرایی مخالفم.
با اینکه یک چیزی را تقلیدی قبول بکنید، کلاً میونهای ندارم. و در مورد هر جور سنتی میگویم که شما هر چیزی که هست را باید ریوایز بکنید. سنت دینی، اینکه تا حالا به ما چه گفتن، شما باید بروید ببینید سرچشمهاش چیه، مثلاً از همونجا ببینید اصلش چیست.
قطعاً من بارها این را سعی کردم بگویم که محال یک حقیقتی حتی اگر خداوند این را دقیقاً شما بدونید که یک چیزی رو، یک سنتی را در زمین به وجود آورده، محال این سوال را به دست کسی برسد بعد از چندین قرن. حتماً رنگ و بوی جغرافیا و تاریخ را میگیرد. بنابراین هی باید شما نسبت به آموزهای که میبینید حالت ریوایز کردن داشته باشید.
دو واکنش به سنت
حالا عقل چه میگه؟ ببینید دو تا ریاکشن وجود دارد. یکی اینکه من سنت به نظرم، در سنتی به دنیا میآم، به نظرم یک جنبههای نامعقولی داره، نسبت بهش ریاکشن نشان میدهم. یک ریاکشن این است که من کلاً زیر همه چیز میزنم. کل سنت، هر چه که به من گفتن را انگار میریزم دور.
ریاکشن به این معنا که انگار برعکس عمل میکند. نفرت دارم نسبت به چیزی که از گذشته. واقعاً چیزی که تو جهان غرب الان شما میبینید، یک جور ریاکشن معقول نسبت به گذشته بوده یا این حالت گسستن کامل از سنت؟ هر چیزی در گذشته بوده، حقیر بوده، همه چیز مزخرف بوده. مثلاً ما انگار یک دفعه یک اتفاق جدیدی افتاده.
ببینید من دو تا آیه از قرآن میخواهم برایتان بخوانم که به نظر من این دو نوع ریاکشن نسبت به سنت و ریاکشن معقول، آدمی که نمیپذیره، سنت به نظرش درست نیست، رد میکند و به یک چیز معقولی سعی میکند برسد.
یک برخوردی در قرآن هست بین حضرت ابراهیم با پدرش، تو سوره مریم. با پدرش با سعی میکند خیلی منطقی بگوید که خب این کارهایی که داری میکنی اشتباهست.
من لازم نمیبینم آیه را همهرو بخوانم. میگوید: مريم · ۴۳يَٰٓأَبَتِ إِنِّى قَدْ جَآءَنِى مِنَ ٱلْعِلْمِ مَا لَمْ يَأْتِكَ فَٱتَّبِعْنِىٓ أَهْدِكَ صِرَٰطًۭا سَوِيًّۭااى پدر، به راستى مرا از دانش [وحى، حقايقى به دست] آمده كه تو را نيامده است. پس، از من پيروى كن تا تو را به راهى راست هدايت نمايم، میگوید من یک دانشی دارم از من تبعیت کن من تو را مثلاً راهنمایی بکنم.
«لَا تَعْبُدِ الشَّیْطَانَ إِنَّ الشَّیْطَانَ کَانَ لِلرَّحْمَنِ عَصِیًّا» یک مکالمه خیلی آرام و مؤدبانهایست با، این مثل یک ریاکشن مؤدبانه نسبت به یک سنتیه که اتفاقاً خیلی غلط است.
حالا یک ریاکشن دیگر یک جایی در سوره احقاف هست که میگوید: الأحقاف · ۱۷وَٱلَّذِى قَالَ لِوَٰلِدَيْهِ أُفٍّۢ لَّكُمَآ أَتَعِدَانِنِىٓ أَنْ أُخْرَجَ وَقَدْ خَلَتِ ٱلْقُرُونُ مِن قَبْلِى وَهُمَا يَسْتَغِيثَانِ ٱللَّهَ وَيْلَكَ ءَامِنْ إِنَّ وَعْدَ ٱللَّهِ حَقٌّۭ فَيَقُولُ مَا هَٰذَآ إِلَّآ أَسَٰطِيرُ ٱلْأَوَّلِينَو آن كس كه به پدر و مادر خود گويد: «اف بر شما، آيا به من وعده مىدهيد كه زنده خواهم شد و حال آنكه پيش از من نسلها سپرى [و نابود] شدند.» و آن دو به [درگاه] خدا زارى مىكنند: «واى بر تو، ايمان بياور. وعده [و تهديد] خدا حق است.» و[لى پسر] پاسخ مىدهد: «اينها جز افسانههاى گذشتگان نيست.» میگوید دارید به من وعده میدید که من بعد از قرنها دوباره از این مثلاً قبرم بیرون میآم؟
«أُفٍّلَّکُمَا» مثلاً اف، چیز دیگه، یک جور بیان نفرت، شاید ما واژه مشخص فارسی مقابلش نداشته باشیم. مثلاً چه میشود گفت؟ چه میگویند مردم مثلاً «أُفٍّلَّکُمَا»؟ نه، نه. نه، آنقدر هم که بیادبانه نیست، ولی تحقیرآمیزه دیگر. تحقیرآمیزه «أُفٍّلَّکُمَا».
میگوید آیا به من وعده میدید که از مثلاً خارج میشم بعد از اینکه قرنها گذشته؟ «وَهُمَا یَسْتَغِیثَانِ اللَّهَ» میگوید آن دو تا پدر و مادرش دارند از استغاثه میکنند که این چرا اینجوری شده. «وَیْلَکَ آمِنْ» وای بر تو، ایمان بیار. «إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ» وعده خدا حقه.
«فَیَقُولُمَا هَذَا إِلَّا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ» این من همین این دو تا آیه را دارم میخوانم به این دلیل که به شدت عکسالعمل غرب در مقابله سنت که موجود این تیپی، این تیپی بوده همراه با این در واقع همراه با نفی این وعده آخرت.
مثل دقیقاً و مثل این است که شما یک بچهای را بهش خیلی غذاهای خوب ندید، هی بگویید که مثلاً فرض کن حالا اینجا نخور بعداً در آخرت بهت غذا میدهم.
این سختگیریهایی بکنید، سختگیریهای دینی. از یک حدی که بگذریم آدم اصلاً منفجر میشه، میخواهد زندگی بکند دیگر. زیر همه اعتقاداتش بزنه، جلوی به اصطلاح آن سنتی که مانع از زندگی دنیایی شده وایسته.
اتفاقی که تو غرب افتاد این بود که مردم دیگر انگار به سطوح اومدن که حالا به فکر آخرت باشیم و نمیدانم حالا یک معنویتی که آن هم خیلی بهش نمیرسیم و این افتادن در دنیاداری به اصطلاح دیگه، غرق شدن در این و عین همین چیزی که اینجا شما میبینید همراه با ریاکشن نسبت نسبت به گذشته.
میشود گفت واقعاً توهینی نیست که نسبت به قرون وسطی چیزی که قبلاً بوده نشده باشه توی، یک تمدن وقتی به طور عقلانی دارد رشد میکنه، خب طبیعی است که نسبت به در گذشته چیزهای خوب وجود داره، چیزهای بد وجود دارد.
چند بار این اتفاق افتاده که در علوم جدید یک چیزی، مثلاً تعبیر رویا که در سنت گذشته وجود داشته، مطلقاً به عنوان خرافه ترک شده، بعد از ۲۰۰ سال، ۳۰۰ سال که تغییر کردن، مسخره کردن، فهمیدن که نه چیز جالبی بوده. الان شیمیگری، همین کتاب یونگ به فارسی ترجمه شده، همین کتاب مختصرتر، خواندنیتری از تیتوس بورکارت.
من باز این هم واسه خاطر اینکه فکر میکنم تاریخ یک دورهای از علم را شما اگر ندونید، اگر بد نیست به نظر من. این کتاب نسبتاً مختصر، روشن و خیلی خیلی چیزش زیباست. خیلی خوب هم ترجمه شده به نظر من. کتابی به اسم شیمی دو نقطه یک چیزی.
درباره شیمیست، درباره علم شیمیست که اصلاً ببینید مسخرهست که مثلاً فرض کنید یک عده میگویند که قبلاً میگفتند چهار عنصر، بعد شده ۱۰۴ عنصر. اینکه اصلاً هیچ چیزی شما از شیمی به معنای قدیم، عناصر اربعه، هیچ چیزی تصوراتتون در مورد اینها درست نیست.
یعنی مثل اینکه یک دفعه این دانشمندا همه آن سنت اجدادی خودشان را گذاشتن کنار، چیزهای جالبی که آنجا بودن را نفی کردن و گفتن ما از اول میخواهیم یک چیزی بسازیم. این آزاداندیشی نیست، این ریاکشن اینطوری عقلانی نیست. نتیجه یک جور انگار فشارهای درونی انباشته شدهست که این بیشتر میخورد که غرب را ما اینجوری تحلیل بکنیم، نگیم که آدمها یک دفعه عقلشون سر جاشون آمد.
خب، خیلی وقت گرفت و من مثلاً الان در پاراگراف اول این چیزهایی که قرار است بگم، حالا تازه رسیدیم به اینجا که قرار بود در مورد پوزیتیویست یک خورده، حرف این بود که مثلاً فرض کنید الان چه توجیهی وجود دارد که ما بیشتر بحثمون این بود، چه توجیهی دارد که به یک دنیایی رسیدیم که مضامین علمی مثلاً، حالا نه اینکه اکثریت، ولی بالاخره به نظر میرسد که ادعاهای دینی از طرف آدمهای مثلاً دانشمند مطرح نمیشود.
تو این محیطهای علمی به نظر میرسد که یک جور حالا نمیخواهم بگویم مردم ملحدن، واقعاً این خودش یک دروغ درست نیست، ولی بالاخره شاید این فضا وجود داشته باشه که آدمهای متدین یک جوری همینطوری یک چیزهایی را پذیرفتن و اگر آدم مثلاً درست بشینه فکر بکنه، علم یا مثلاً فضای موجود گرایش به سمت الحاد دارد.
حالا فرض کنید یک چه شده که تا یک موقعی به نظرشون بدیهی بود که خدایی هست؟ ادعاهای دینی جزو بدیهیات بود. همه فلاسفه، همه دانشمندا مطلقاً اعتقاد داشتن. واقعاً شما تاریخ را بگردید ببینید یک نفر شاید آنجا پیدا کنید که مثلاً اعتقادات الحادی دارد. خیلی به ندرت. الان ممکن است یک نفر با همین تبلیغات در واقع نکته شاید همین است دیگر.
اینقدر این تصویر عجیب و غریبه که یک نفر فکر میکند اینها یا فکر نمیکردن، چون الان فکر میکند که الان به یک جایی رسیدیم که این چیزها واضح نیست، استدلالها هم کار نمیکنه، پس یا تحت فشار بودن که مثلاً مثل یک آدمی که در زندان دارد اعتراف میکند به اینکه و از ترس اینکه برود زندان میگوید که به عقاید دینی اعتقاد دارد یا تحت فشار همه اعتقاد داشتن، میترسیدن، یا هم آدم بودن سنتیگرایی بود.
چون تصور فعلی این است که حقایق دینی حقایق مسلمی نیستن، حقایق مشکوکیان، مثلاً معلوم نیست خدایی وجود داشته باشه، نداشته باشه و اینها.
فروپاشی بدیهیات سنتی
پس قدیما لابد مردم فکر میکردند. به هر حال یک چنین یک اتفاقی افتاده دیگر. یعنی یک چیزی که همیشه انگار بدیهی فرض میشده، مثلاً ممکن است دعوا بین شرک و توحید بوده، ولی تو اینکه اصلاً خدایی وجود دارد یا نداره، تقریباً بحثی وجود نداشته.
خیلی به ندرت کسی مثلاً یک جایی ثبت شده باشه که یک نفر مدعی این باشه که اصلاً جهان از هیچی به وجود آمده و مثلاً هیچ ایدهای نداشته باشه. ولی الان میبینید که یک آدمهایی هستن، کت و شلوار و کراوات و مقام دانشگاهی، استادن، پژوهشهای خودشان ممکن است خیلی آدمهای برجستهای هم باشن، رسماً هم به خدا اعتقاد ندارند.
بالاخره یک اتفاقی افتاده. این پدیده، پدیده جدیدیه. چگونه دفاع میکنن؟ میگویند که آن اتفاقی که افتاده این است. به اصطلاح از نظر فلسفی فرهنگ غرب رفته به سمت یک چیزی که بهش میگویند پوزیتیویست. حالا نه حالا ورژنهای خیلی افراطیش. یعنی اینکه ما باید شواهد واقعی ببینیم تا اعتقاد پیدا بکنیم. مثل فرض کن تئوریهای علمی.
من به یک تئوری علمی اعتقاد پیدا میکنم برای خاطر اینکه عملاً میتوانم آزمایش بکنم و یک چیزی در موردش بفهمم. بگذارید من بهتر بود این را اول ازتون میپرسیدم قبل از اینکه وارد بحث بشوم.
یک جمله نقلقول معروفی هست که من اصلاً نمیدانم از کیه. میگویند یک جراحی، نمیدانم تو چه تاریخی، چون تو کتابهای این را دیدم که از نوع کتابهایی نیستند که بخوان رفرنس بدن و این حرفها.
حتی این کتابهای متداول مثلاً فرض کنید پاپولار، نه آکادمیک. که یک جراح معروفی گفته که من به روح اعتقاد ندارم، وقتی اعتقاد پیدا میکنم که زیر چاقوی جراحی خودم ببینمش. من جراحی کردم، روحی ندیدم. چقدر این فکر، این حرف مسخره به نظر میرسه، نه؟ کاملاً مثل جوکه دیگر.
من مثلاً به روح اعتقاد ندارم، چون زیر مثلاً چاقوی جراحی خودم، اصلاً روح قرار نیست زیر چاقوی جراحی تو آشکار بشود. فکر کنم بیکنه. خیلی نه، یعنی جراحی این حرفو زده، بیکنه جراح نبوده. آها، نه، بیکنه نه. من چیز میکنم. بیکنه به حرفهای خیلی نامربوطی نظر دارد در واقع. خیلی بعیده. اگر هم بیکنه بوده، حالش خوب نبوده. خیلی جدی نگیرید.
نه، این حرف مسخرهست دیگر اصلاً. یک جوری مثل این است که من بگویم مثلاً من به هوا اعتقاد ندارم، شرط بگذارم. بگویم من به هوا اعتقاد ندارم مگر اینکه مثلاً فرض کن هوا را ببینم. بعد دودم بهش نشان بدی، بگوید اینکه هوا این دوده. دودو من قبول دارم، میبینمش.
این مثل این است که من هیچ نمیخواهم قبول بکنم، یک مکانیسمی طراحی کنم که اتفاقاً آنجوری به دام نمیافته. من مثلاً فرض کنید وجود میکروبها را نمیپذیرم، مثلاً فرض کن من ماهیگیرم حالا این حرفو دارم، مگر اینکه در تور ماهی من میکروب بیفتد. خب نمیافته. سوراخ تور ماهی تو میکروبها را شکار نمیکند.
این اینکه من یک شرط بذارم، بگویم من به فلان چیز اعتقاد پیدا نمیکنم، شرطم این است که تو فلان تور بیفتد و اتفاقاً هم آن تور دقیقاً همان از آن نوع تورهایی که آن در آن نمیافته.
این پوزیتیویسم، اصولاً یک چنین حالا یک خورده به اصطلاح بدون اینکه کلمه از تیغ جراحی و تور گفته باشیم، خب ما میدانیم که به آن معنایی که مثلاً یک تئوری علمی را میشود تست کرد، یک ایده فلسفی را نمیشود تست کرد.
خب بنابراین تو هیچ اعتقادی به هیچ چیز فلسفی نمیتونی پیدا بکنی اگر واقعاً بخوای مثلاً در یک آزمایش تجربی تستش کنی. اینکه من به خداوند اعتقاد پیدا نمیکنم و اینکه مثلاً خدا در آزمایشگاه آشکار نمیشه، خدا در نمیدانم فلان شیوهای که علم را میتوانم بپذیرم، خودش را آشکار نمیکند.
این ماهیتاً از همان نوعه. کی به تو حق داده که محدودیت بذاری در شیوه کشف مثلاً فرض کن یک موجود؟ اینکه من باید برام یک چیزی محسوس باشه، من به چیزهایی که محسوسن اعتقاد پیدا میکنم، نه به چیزهایی که نامحسوسن. از این دایره محسوسات هم میرود اگر با دستگاههای آزمایشی هم بتوانم دیتکت بکنم بهش اعتقاد پیدا میکنم وگرنه اعتقاد پیدا نمیکنم.
این دقیقاً این نوع حرفها کار را به اینجا رسونده که خب حالا مثلاً کوارک هم دیتکت نمیشود پس نباید بهش اعتقاد پیدا بکنیم. واقعاً این مشکلی به وجود آمده دیگر و یک ریاکشنهای جالبی هم فیزیکدانها در مقابل این موضوع دارند. مثلاً استرینگ تئوری که هیچ پایگاه اکسپریمنتال ندارد چطور اینقدر مورد توجه فیزیکدانهاست؟
جواب دارند برای این حرف و جوابشون یک جوری عدول کردن از پوزیتیویسم. مثلاً واینبرگ که فیزیکدان خیلی بزرگیه میگوید آن هماهنگی و مثلاً زیبایی خود نظریه سازگاری درونیش نشانه درست بودنش. این عدول از پوزیتیویسم.
یعنی من یک نظریه دارم هیچجور با اکسپریمنت هم درگیر نمیشود شاید تا ۱۰۰ سال دیگر هم امید نداشته باشم که بخشهاییشو چک بکنم ولی حالا دارم میگویم که سازگاری درونی هم ملاک خوبی است برای اینکه یک جملهای هاوکینگ دارد در مورد نظریه ام.
یک نفر اینجا میداند نظریه ام چیه؟ حالا بقیه نمیدونن اشکال ندارد. یک فیزیکدان هم میدانم اینجا نشسته. نظریه ام یک نظریه خیلی خیلی هیجانانگیزه در فیزیک مدرنه که یک دفعه مثلاً یک مجموعه نظریهها نشان داده شد که اینها حالتهای انگار خاص یک نظریه جالبی هستند.
هاوکینگ یک جایی میگوید که احتمالاً این حرف بامزه را شنیدید که یک عده از مخالفین داروینیسم میگویند که وقتی ازشان میپرسن که این فسیلها چیان؟
اگر کتاب مقدس راست میگوید که مثلاً طبق محاسبات شما ۶ هزار سال پیش همهچیز به وجود آمد و انسان هم نمیدانم اول همراه با حیوانات به وجود آمد و از چند روز و این حرفها خیلی لیترال اگر به کتاب مقدس بخوانید میشود حساب کرد که پیدایش جهان چند هزار سال قبل بوده.
خیلی عمر کوتاهی دارد جهان. و بعد میگویند که خب این فسیلها چیان با این چیز پیدا میکنید؟ حیوانات عجیب و غریبی که این واقعاً یک نفر این جواب را داده.
یک آدمی که به اصطلاح جزو کشیشهای یک کلیسایی در آمریکاست میگوید خداوند این فسیلها را در زیر زمین قرار داده که ایمان ما را آزمایش کند. میخواهیم ببینیم و به نظرمون برسد که این مثلاً عمر زمین بیشتر از اونی که تو کتاب مقدس میشود محاسبه کرد، بعد ببینیم حالا خالص ما ایمان داریم یا نداریم.
بعد هاوکینگ یک اشارهای به این موضوع، من این را گفتم برای اینکه هاوکینگ در یک متنی میگوید که میگوید اینکه ما این کشف نظریه ام را اینکه یک دفعه این تئوریهایی که داشتیم میدادیم این انقدر خوب با همدیگر جفتوجور شدن تو این نظریه زیبایی مثل نظریه ام اگر این هماهنگیهای جالبی که اینجا وجود دارد را شاهدی بر اینکه این نظریه ام یک حقیقتی را دارد بیان میکند نگیریم، مثل همان آدمی هستیم که آن فسیلها را میگوید که آنجا برای چیز گذاشتن، برای آزمایش ما گذاشتن.
میخواهد خب این غیر پوزیتیویسم.
پوزیتیویسم و فیزیک
یعنی اینکه من یک سری نظریههای هماهنگ، من نمیخواهم بگویم به نظر من درست است ها، اتفاقاً فیزیکدانها به نظرم حس الانشون درست است. گاهی یک نظریه یک جور سازگاریهای درونی در آن از نظر ریاضی به وجود میآید که آدم حس میکند آن ایدههایی که پشتش هست درست است.
وقتی محاسبات خوب پیش میرود شما حس میکنید که یک چیزی لااقل نزدیک به حقیقت را دارید کشف میکنید و اینها غیر پوزیتیویستان. برای اینکه من عین همین حرفها را میتوانم بگویم من با دیدگاههای توحیدی یک جهان خیلی خیلی که همهچیز از اخلاق تا طبیعت، همهچیز با همدیگر جور در میآید را تو ذهنم نقش میبنده، خب بنابراین این نشانه درستی این تئوری.
پس من میخواهم بگویم پوزیتیویسم یک ادعای نامعقول مثل همان ادعای آن جراح هست. کی به تو حق داده که بگی من شناختمو اینجوری به دست میآرم و از راههای دیگه، ما راههای دیگر شناخت داریم. استدلال عقلی داریم. حالا پوزیتیویسم خیلی چیز منسوخشدهای از نظر فلسفی.
یعنی من یک بار این را نقل کردم و واقعاً حتماً برای شما پیش آمده گاهی یک حسی داری نسبت به حالا یک عقیدهای، نسبت به یک آدمی، نسبت به یک اثر هنری، یک نفر با یک جمله خیلی خیلی فشرده و قشنگ آن احساس شما را به بهترین وجه بیان میکند و آدم احساس میکند که سبک شده. یک بار یک مصاحبه جان سرل دارد.
واقعاً هم نسبت به پوزیتیویسم یک احساسی داشتم که سرل خیلی خیلی خوب این را بیان کرد و تو مصاحبهاش گفته، گفته آدم الان که به پوزیتیویستهای منطقی نگاه میکنه، آن آدمهای افراطی حلقه وین و آنهایی که خیلی دیگر افراط میکردند نگاه میکنه، باورش نمیشود که این آدمهای عاقلی بودن، مثلاً یک جوری یک کلمات خوبی به کار برده که مثلاً سالم بودن و این حرفها را میزدن.
یعنی در یک فضایی قرار گرفته بودن، واقعاً پرت و پلا داشتن میگفتند ولی به شدت احساس میکردند که حرفهاشون درست است. شما من بگذارید وارد بحث فلسفی پوزیتیویست نشم، چیزی که فکر میکنم خیلی الان همینجوری که سرل میگوید دیگه، یک جوری آدمها اصلاً دچار شگفتی میشوند که چه جوری یک موقعی این حتی تو میناستریم فلسفه بوده.
که برسد حالا بخواهد مثلاً به عنوان یک چیزی مطرح بشود. به عنوان یک نظریه مطرح بشود. شما سوالتون رفع شد دیگر انشاءالله. بله خب خدا. نشده بود هم من نمیذاشتم سوالتون. خواستم اطمینان قلبی پیدا کنم. خیلی خب. من کلاً ایدهام این بود که یک چند چند تا از این ادعاهای غرب در مورد خودش را مطرح بکنم، در موردش بحث بکنم.
هیچ، من بارها این را تاکید کردم، الان هم میکنم که هیچ اتفاق خاصی نیفتاده که شما بتوانید بگویید که مثلاً اینجوری شد که مردم برایشان یک چیزهایی زیر سوال رفت، نمیدانم حالا قبلاً سنتی فکر میکردند. اتفاق مثبتی نیفتاده، نه اینکه مخصوصاً به این آیه چند بار اشاره کردم که تو همین سوره حج میگوید که بدون کتاب مبین هیچ کتابی وجود ندارد.
شما بگویید مثلاً این کتاب دراومد، یک دفعه مردم گرایش به الحاد پیدا کردن یا دانشمندان گرایش به الحاد پیدا کردن. نه میتوانید بگویید اصول نیوتون عواقب الحادی داره، نه نظریه داروین عواقب الحادی دارد. هیچ چیزی وجود نداره، مشاهدهای که شما بگویید این به طور منطقی مثلاً مردم نشستن فکر کردن دیدن که مثلاً فرض کنید عقاید دینیشون غلط است.
شاید تنها چیزی که ممکن است کسی ادعا بکند این است که برخی از چیزهایی که در کتاب مقدس به نظر میاومد که نوشته شده، کانفلیکت پیدا کرده با بعضی از دیدگاههای حداقل در جهان غرب شاید این اتفاق افتاده باشه ولی این مطلقاً اگر شما یک آدمهای معقول بخوان، یک بار این است که شما منتظر بهانهای که یک اتفاقی بیفتد که بهانه بکنید و بزنید زیر همه چیز.
یک بار این است که معقول میخواهید رفتار بکنید. خب میتوانید بگویید آن کتاب درست ضبط نشده، میتوانید مثلاً فرض کنید من ممکن است یک ایرادی در نظر فقه های شیعه میبینم و خب به این نتیجه میرسم اینها اشتباه دارند میکنند. یا فلان چیز را بد میفهمند. یا مثلاً حالا ۱۰ تا نقطه مثبت در دین میبینم، یک جاش اصلاً نمیفهمم، شاید اینجا یک اشکالی وجود دارد.
خب این را میذارم حالا ببینم بعداً تکلیفش چه میشود. من دارم بد میفهمم، تحریف تو کتاب اتفاق افتاده. معقول این است که اورال من ببینم که مثلاً عقاید دینی، شما یک جایی یک چیزی پیدا بکنید در فیزیک یا یک چیز دیگر که در مورد اعتقاد به وجود خدا شبهه علمی به وجود آمده باشه.
مطلقاً چیزی وجود ندارد. بفرمایید. داروینیسم را آدم تو افکار عمومی اینکه چه جوری مطرح شد، من یک بار یکی دو بار به این اشاره کردم که بله داروینیسم نه زمانی به وجود آمد که یک شوری وجود داشت که میخواستن انگار یک چیزی را بزنن در سر کلیسا و قال قضیه را بکنند.
و الا اصلاً اینکه شما مکانیسمهای به وجود اومدن موجودات زنده را کشف بکنید، این با هیچ چیز دینی به طور واقعی کلمه در تضاد نیست. یعنی اینکه بگویید که مثلاً همانجوری که وقتی که همونقدر لااقل این را قبول بکنید، همونقدر در تضاده که مثلاً مکانیسمهای اینکه نیوتون برای گردش سیارات کشف کرد بگویید که تضاد دارد.
اینکه من ببین اینکه چه جوری اتفاقی افتاده یک مکانیسمهایی کشف بکنم، این مطلقاً به اینکه خداوند این کار را کرده یا نکرده ربط ندارد. نمیدانم من بگذارید وارد بحثش نشم دیگر.
من دوست دارم وارد بحث بشمها ولی واقعاً شما هم دوست دارید. من یک لحظه ایشان خیلی دیر اومد، فکر کردم نگهبان آمده. هنوزم با اینکه دیدم نیومده، آن ترس اینکه هر لحظه ممکن است نگهبان بیاید تو دلم مانده.
ببینید من تأکیدم روی این بود که ممکن است جریانهای اجتماعی به هر حال پیش آمده که به این سمت رفتیم.
ریاکشنهایی نسبت به من نهایتاً حرفم این است آدمها آخرت را ول کردن. مثل اینکه آدمی که خسته شده باشه و هیچ چیز معقولی در آن نبود. آن لحظهای که مثلاً پروتستانتیسم به وجود اومد، مردم را دعوت کرد که بیاید همین تو زمین بهشت بسازید، اینجوری نبود که خارج از کانتکست دینی باشه.
ولی همان شوق سرمایهداری به وجود اومد، این شور و هیجان تولید و تکنولوژی و اینا، مردم مشغول ساختن همین دنیای خودشان به یک معنایی شدن، هرچند ممکن است به زندگی خوبی نرسیده باشند. ولی یک چیزی فراموش شد. بدون اینکه بگویید که از لحاظ فلسفی مثلاً فرض کنید اتفاق خاصی افتاده باشه. اتفاقها این اتفاقها همه از نوع منفیه.
شک در اصول علمی
یعنی مثلاً فرض کنید در بعضی از اصول شک ایجاد کردن. شاید علیت در کار نباشه، شاید نمیدانم فلانطور نباشد. حداکثر این است که شاید آن چیزهایی که ما بهش اعتقاد داشتیم، اثباتهامون درست نبود. این خیلی فرق میکند با این. کسی نیومد آخرت را به عنوان یک میگویم نهایت این را بگوید که استدلالهایی وجود داشته، این استدلالها در آن یک خدشههایی پیدا شه.
کسی بر علیه آخرت برگهای که را نکرد که بگذارد استدلال بر علیه خداوند بکند. فکر کنید اصلاً خداوند جهان را از یک جایی اصلاً آن بیگبنگ، بعد نفس نداده، تکامل، همهچیز طبق قوانینی که جهان داشته اتفاق افتاده. خب این چه مشکلی داره؟ اعتقاد داشتن به اینکه مثلاً مردم به خداوند معتقد باشن، معتقد باشند دخالت مستقیم هم نمیکند در جهان.
مثلاً فرض کنید که من یک ذره برای اینکه بحث جمع بشود واقعاً شاید دارم حرفهایی میزنم که خودم من معتقدم، بارها هم این را گفتم که یک سابتکستی در علم وجود دارد که الحادی. حتی تو علم تجربی. و اگر وقت بود واقعاً میشد.
ولی خود این نشان دادنش، من در همین جلسات روی این تأکید کردم که یک تصوری از قانون وجود دارد و اینکه اگر من قانون را گفتم، همهچیز دیگر اتوماتیک دارد انجام میشود و دیگر اکسپلنیشن کامله.
ممکن است بگویید این جزو علم نیست، کدام دانش این هست؟ ولی واقعاً این فضا در علم وجود دارد. مثل همین حسی که شما دارید. وقتی مکانیسم مثلاً به وجود اومدن موجودات زنده به وجود اومد، انگار حل شده یک مسئله.
در حالی که هیچی از نظر فلسفی چیزی حل نشده. مثل من یک بار این مثال را زدم، مثل اینکه یک آدمی از یک پلههایی آمده پایین و من میپرسم که این از کجا، مثلاً متحیرم که این از کجا آمد اینجا. بعد یک نفر با دیافاِحقبهجانب و نگاه عاقلاندرسفی مثلاً بیاید بگوید احمق، این از آن پله دومی آمد پایین.
خب که چی؟ ما تو عالم میبینیم که این خواهش از کجا اومد، حالا دیدیم از پله آمد پایین. اینکه خب بله راست هم دارد میگه، این واقعاً از آخرین کاری که کردیم بود که از آن پله اومد، مثلاً پله دوم آمد را پله اول، تا اینجا که دیدیم.
ولی سؤال این است که این از کجا آمد دیگر. جهان از کجا اومد؟ همراه با قوانینش از کجا اومد؟ حالا مثلاً فرض کنید به هر حال یک جهانی با یک قوانینی وجود دارد که این امکان را میدهد که در بستری مثلاً موجودات زندهی جالبی به وجود بیاید. چه حل میشه؟ اینکه بالاخره من حداکثر میفهمم که یک لایه اونورتر یک قوانینی وجود دارند که باعث شدن اینجوری بشود.
ولی خب خود آن قوانین هم موجوداتی انگار هستی، اه اصلاً ببینید حرف از عقلانیته دیگر. من حرفم این است که بر خود معقول نیست. الان شما اصلاً بیاید بگویید کتاب مقدس کلاً، کتاب مقدس که خیلی واضح است یک آدم عقلانی بدون اینکه تناقضی با علم پیدا بکند میتواند از روش شواهد تاریخی بفهمه که خیلی مستند نیست.
یا حداقل در مورد کتاب مقدس و تورات و انجیل و اینها که واضح است اینها قرنها بعد جمعآوری شدن. یعنی شما همانطوری که مثلاً شعر عمر خیام را بررسی میکنید میگویید که اکثر شعرا جعلیه، کتاب مقدس خب نهایتش این است که شما سندیّت کتاب مقدس را علم هم میتونست ببره زیر سوال ببره.
مستقیماً هم با نسخهشناسی، خب این چه ربطی به دین داره؟ شما آدم معقولی هستی و حالا یک چنین چیزهایی دارید میبینید. شما حداکثر میگویید که این کتاب مقدس خیلی معتبر نیست. ایمان خودم را مبتنی بر این نمیتوانم بکنم. چه ربطی به وجود خدا به عنوان مسئله فلسفی داره؟ به آنجا چه خدشهای وارد شده؟ من میخواهم بگویم ریاکشن معقول نیست.
یعنی به وجود اومدن مثلاً فهمیدن اینکه منظومه شمسی چگونه کار میکند با یک قانون جاذبه فرضی میشود یک محاسباتی انجام داد که این مدارها را حساب کرد، این به کجای اعتقادات دینی کار داشت؟ کاری نداشت. نهایتش این است که خداوند با انگشتش نمیچرخونه، یک جوری جالبتری دارد میچرخونه، مثلاً خیلی حسابشدهتر دارد کار میکند.
عقلی وجود ندارد تو این ریاکشن، من حرفم این است. ممکن است بگویید ریاکشن نسبت به کتاب مقدس، من قبول دارم. حالا اگر خیلی یک نفر فکر کند که کلمه به کلمه کتاب مقدس را این عقل با کتاب مقدس بدون علم هم درگیر بود. مثلاً شما نیوتون نه به دلیل کشفیات علمی خودش، به دلیل اینکه آدم عاقلی بود، تثلیث را قبول نداشت.
یعنی مسلم شده که نیوتون پنهان میکرد ولی تثلیث را قبول نداشت. بنابراین کتاب مقدس را یک بخشهاییشو قبول نداشت. خب این چه ربطی دارد به الحاد؟ اتفاقاً خوب است دیگه، شما یک جایی از کتاب مقدس نامعقول را بریزید دور به یک ایمان معقولتر و بهتری برسید. مثلاً تثلیث معقول نیست، بریزیدش دور. کلیسا را بگذارید کنار.
چرا دین باید زیر سوال بره؟ این اینکه مثلاً الان یک عده با حکومت جمهوری اسلامی مثلاً به جاهای بدی رسیدن، مخالفن. چه ربطی دارد به اینکه یعنی من الان به نظر شما ریاکشن معقولیه اگر بعد از اینکه این رژیم از بین رفت همه مردم یهو بولهد بشن؟ بگذارید من ببخشید یک یادآوری که افتادم، یک دیالوگی که خودم شنیدم.
یک راننده تاکسی، یک پیرمرد و پیرزنی را سوار کرده بود. آن موقعی که هنوز دو نفر جلو سوار میکردند. اینها تازه از کربلا داشتند میاومدن، داشتن میرفتن کربلا، خیلی هم شاد و شنگول بودن. اینها داشتن میرفتن. آن هم نامرد شروع کرد که شما پولتون را دور نریزید، کجا دارید میرید و مثلاً نمیدونم، اینها از این کارا هیچ خبری نیست و فلان و این حرفا، همهاش دروغه.
از این چیزها گفت. بعد هر چیزش هم این بود که اگر اینها راه آخوندا را ببینید چه کار دارند میکنن، دزدی کردن، پدر مردم را درآوردن. خب؟ بعد آخرش آنها آن بیچاره پیرمرد و پیرزن هر مدت یک بار میگفتند نه آقا اینجوری هم مثلاً نیست.
خلاصه یک خدایی هست، فلان، ما کاری به این حکومت نداریم. یک جای خلاصه گفت، گفت آن خلاصهاش هم دروغه، آن هم همینا میگفتند. ببینید این من میخواهم بگویم این نوع ریاکشن در حد همان راننده تاکسیه. که من بیام بگویم که آقا مثلاً یک عده آخوند بودن، کارهای بدی کردن، پس خدا وجود ندارد چون آن هم اینها میگفتند.
اگر یک آدمی اعتقادش به خدا برای این است که آخوندا دارند میگن، آن همان فرق نمیکند که آن آدم اعتقاد داشته باشه یا نداشته باشه. این اعتقادیه که از بین میرود. نه یک آدمی مثلاً خودش به خدا اعتقاد داره، حالا ممکن است آخوندا بگویند یا نگن. اصلاً اگر الان آخوندا بیان جمع بشوند بگویند مثلاً خدا وجود نداره، مثلاً مردم باید کافر بشن؟
آقا گفت اینها فهمیدن که خدا وجود ندارد. اینکه آدمی که به حرف، بله اگر این است که اعتقاد دینی یعنی گوش کردن مثلاً حرف روحانیون کلیسا، این یا مثلاً همان کتاب مقدس، این به طور عقلانی زیر سوال میرود ولی واقعیتش این است که عقلانی نیست. این ریاکشنها، ریاکشنهای احساسی نامعقوله.
من وقتی که یه، الان شما این نظریه علمی را که ایراد پیدا میکنه، کلش را که با فحش و فلاکت نمیندازید دور. مثلاً نیوتون پدر سوخته مثلاً ۲۰۰ سال ما را گول زد، گفت جاذبه وجود دارد. نه، میگوید خب آن ضربه، یک اشتباهاتی داشت، حالا این را درستش کن. مثلاً این نظریه بهتر بیاید.
شما میتوانید هرجور کانفلیکتهای بین علم یا هر معرفتی با دین پیدا شد، اگر به نظرتون دین پایههای فلسفیش محکمه، هنوزم میتوانید معتقد باشید بهش، کاری به کتاب مقدس و اینها ندارید. اگر بر علیه مبانیش مشکلی، خاصی پیش نیومده، خب میتوانید یک چیزاییش را کم و زیاد بکنید، به یک چیز معقولتری برسید.
ببینید من، تاکیدم روی این بود که اینها یک جور جذب شدن در همین زندگی دنیایی، فراموشی کردن آن دعوتی که به آخرت، که دعوت سنگینی هست. یعنی شما به هر حال یک آدمهایی اومدن به شما را به یک چیز نادیدهای دعوت کردن که شواهد محسوسی مثلاً برایش ندارید. اکثر آدمها هم از این حد پذیرفتن شواهد محسوس از نظر شناختی به معنای واقعی کلمه فراتر نمیرن تو زندگیشون.
بنابراین، به هر حال سخت هم میگذشت و ریاکشن نامعقول این است که آن محدودیتهایی که یک چیزهایی گناهه، این کار را نکنید، را این نخورید، شریعت را در واقع یک جوری زیرش بزنیم، آزاد زندگی کنیم، میگوییم این واقعیتی که از نظر عملی جاذبه داشته و پیشاومده این است. حالا توجیهات منطقی و فلسفی و اینها ممکن است یک جورهایی بافته شده باشه ولی واقعیتش این است که هیچکدومشون جدی نیست.
من فکر میکنم این بحثهای دامنهداریه و حالا جمع کردنش در یک جلسه کار درستی نباشد ولی بگذارید این کار را همینجوری حالا شاید این باعث بشود که بعداً مستقلن یک بحثهایی تو این زمینهها بکنیم. ببینید این، حالا من در مورد این مسئله در واقع نفی زندگی کردن طوری که انگار آخرتی وجود نداره، واقعیت اتفاقی که در غرب الان افتاده این است.
حتی دینداران یک جوری بعد از پروتستانتیسم انگار وجود آخرت برایشان یک چیزه، یک جور در یه، هی بهشان میگویند تو دنیا خوب زندگی کن، مثلاً آخرت هم درست است. در حالی که واقعاً دعوت انبیا اینجوری نیست. یعنی شریعت راه طبیعی مثلاً معیشت در دنیا نیست. گاهی قرار است نخوری، مثلاً یک چیزهایی قرار است نخوری که خوردنیان، ممکن است خوشمزه هم باشند.
یک کارهایی را قرار است نکنی که ممکن است لذتبخش باشند. اتفاقاً شریعت محدود کردن یک سری لذتهاست، جلوی یک سری راههایی که ممکن است در زندگی آسان، زندگی را آسانتر بکنند. حتماً در بحثهایی که در مورد یهودیت داشتن، روی این خیلی تاکید کردن که یهودیها به شدت شریعتشون اینها را متمایز کرده بود از آدمهای همزمان خودشون، برای اینکه غیرارادی زندگی میکردند.
یعنی سنتهای یک خورده فراتر از حیات روزمره داشتن. ختنه کردن، دیگر نمیدانم انواع و اقسام عبادتها و خوردنها، نخوردنها، قربانی کردنها و این یک جور در واقع تعلیمیه که انبیا آوردن که شما را از این زندگی حیات مادی و طبیعی جدا کنند اتفاقاً.
نه اینکه جلوی غرق شدن شما را بگیرن، روزه بگیرید، حج برید، همه اینها غیر زندگی کردن و حیات به معنای متعارفش. من یک تمثیلی که به نظرم میرسد که شاید گفتنش بد نباشد این است که خب دقیقاً این تمثیل، تمثیل خیلی جدی و خوبی است که زندگی ما نسبت به زندگی آخرتمون مثل زندگی جنین نسبت به این دنیاست.
شما فکر کنید جنینها یک ایدئولوژی بتونن بست بدن، اگر زندگی جمعی داشتن حتماً این کار را میکردند که در مورد اینکه چگونه با آسایش بیشتری میشود در جنین زندگی کرد، یک راههایی کشف میکردند. مثلاً فرض کنید بگویند که این راه را اگر نمیدانم دو دور اونوری بپیچونی، مثلاً یک رفاهی به وجود میآید.
نمیدانم اونجا، حالا فکر کن واقعاً اگر میتونستن ارتباط برقرار میکردن، ولی آدمها چگونه میتوانند کشف کنن؟ که اونوری واینست، اینوری وایسا. بعد مثلاً فرض کن ممکن است در جنین از سر و ته شدن یک آسایشی به فکر این نبودن که موقع به دنیا اومدن باید مثلاً برای اینکه زنده بمونن برای آن دنیاشون لازم است که اونوری باشند.
این اگر شما آخرت را حذف کنین عین این است که یک جنینی این را نادیده بگیرد که قرار است به دنیا بیاید. به فکر این باشه چه جوری راحتتر به دنیا بیاد، به فکر این باشه که مثلاً فرض مثلاً یک کار بیهودهای که همه جنینها چون نتونستن با هم ارتباط برقرار بکنند میکنند این است که هی این اعضایی که تکمیل میشود را هی آزمایش میکنند.
مثلاً به طور مداوم مایع داخل جنین را میخورن وارد دستگاه گوارششون میکنند و پس میدهند. این کار کاملاً بیهودهست. وقتی به دنیا میان این کاری که دارند انجام میدهند به دردشون میخورد. یعنی دستگاه گوارششون در جنین که خب یک فیلسوف پنجماهه در جنین میتواند ظهور بکند و ثابت کند بهشان که این کاملاً کار مزخرفی میکند.
چرا این کار را میکنید؟ که این را میخورید و پس میدید. اعضای علمی هم برایشان محاصره میکند که این به هیچ دردتون نمیخوره. خب شریعت اینجوری است. شریعت یعنی شما یک کاری میکنید به هیچ دردتون نمیخوره تو این دنیا. تو آن دنیا به دردتون میخورد.
انبیا اومدن دقیقاً ما مثل موجوداتی که تو جنین هستیم و داریم یک دورهای را طی میکنیم که انگار تازه به دنیا بیایم به ما یک آموزشهایی میدهند که ما آماده بشویم برای آن به دنیا اومدن. آماده بشویم برای زندگی واقعی که بعد از مرگ در واقع شروع میشود. این را اگر حذف کنید ببینید من واقعاً این را حالا خصوصی گفتم.
دارم میخواهم یک بار هم در جمعی به عنوان آدم مذهبی سوءچ وقت وارد این بحث اینشکلی نشید که یک عده وارد بحث میشوند که اگر نمیدانم آخرت هم نباشد دین بهترین شیوه زندگی در این دنیاست. مثلاً میخواهید از حکم اعدام دفاع کنید به دلیل آثار اجتماعی مثبتی که دارد. اصلاً این کار را نکنید.
به نظر من اصلاً اگر آخرت نیست و اگر اعتقاد به آخرت را بگذارید کنار همه شریعت و دین و اینها را بگذارید کنار همه چیز محتواش این است که ما داریم برای زندگی دیگر خودمان را آماده میکنیم. دقیقاً غربیها بحثشون اینجوری است که مثلاً حالا آخرت را که نمیدونیم آن را چون نمیدونیم انگار فرض نکنیم حالا بیاید با همدیگر بحث کنیم.
خب میخواهم بحث نمیکنیم. ما میگوییم که دو تا چیز وجود دارد. اگر آخرت بله من از نظر من اگر آخرتی نیست نه اینکه اگر خدایی نیست. اگر آخرت نیست اعدام به نظر من حکم خوبی نیست. اعدام نکنید. الان به دنیایی رسیدیم میشود در آن آدمها را نکشت.
خیلی کارهای دیگر هم نکنید. اگر خدایی نیست که اصلاً مطلقاً شما چه جوری میخواهید به خودتان اجازه بدهید این موجود زنده را بکشید؟ نه حیوانات را بخورید نه من فتواها میگویم. گیاهها را هم حالا میتوانید میوههاشو حالا اجازه بگیرید.
سنت و حلال کردن کشتن
این ساقه و ساقه اجازه میگرفتن. از موجودات زندهای که میکشتن یک جوری در یک سنتها و مراسمی اجازه میگرفتن. مثلاً حلال میکردند برای خودشان.
در واقع حس میکردند که انگار کار خوبی نمیکنند. خب اگر اعتقاد به خدا نباشد به نظر من خیلی کارها. اصلاً من نمیفهمم چه جوری میشود از احکام شرعی که دفاع کند با فرض اینکه آخرت را فرض نکنید. این غلط است. این افراش درستی نیست.
یعنی سفت یک نفر باید وایسته بگوید آقا دین آمده پیام اصلیش این است که این دوران زندگی ما تو این دنیا مثل جنین در رحمه. بنابراین یک عالمه کارهایی که آنجا دارد انجام میشود که جنین در رحم انجام میدهد در جهت به دنیا اومدنشه. دستشو تکون میده، پاشو تکون میده، لگد میزنه، نمیدانم به شکم مادرش هی چیزها را میخورد و پس میدهد.
اینها همه دستگاه برای اینکه دستگاه گوارشی که در آینده قرار است غذا بخوره آماده بشود. برای این است که نمیدانم دستی که قرار است بعداً پایی که قرار است راه برود. قرار نیست کسی در جنین راه برود. قرار نیست کسی غذا بخوره. همه چیز آنجا از همان بند ناف میآید و خیلی هم زندگی مرفه و با آسایشیه.
فکر کنم اگر اونوری هم وایستن بهتر هم هست. کلاً دین با این فرض که دارد شما را برای یک زندگی ابدی که به قول قرآن میگوید که انالآخرت هی الحیوان. اصلاً این زندگی آن زندگیه. به شما دارد میگوید که دقیقاً شما محدودتر از اونی هستید که جنین در رحمه. یعنی انگار هنوز زندگیتون شروع نشده.
این دو تا مرحله که مقدماتی و پیشمقدماتی دارید تا وارد زندگی اصلیتون بشوید. پیام دینم همینه، چگونه زندگی کنید که آن اعضایی که انگار بعداً قرار است کار بکنن، که شاید اصلاً به درد این دنیاتون نخورن، آنها به کار بیفتن. چگونه راحت به آن دنیا بروید. از سر برید، از پا نرید، مثلاً خفه میشوید.
یک چیزایی، آموزشهایی اینشکلیه. حالا یک نفر بیاید بگوید که دقیقاً غرب آن فرض وجود آخرت را گذاشته کنار و احساس میکند که خیلی معقول دارد زندگی میکند به یک معنایی. من به این معنا هم قبول ندارم الان غرب دارد معقول زندگی میکند. لااقل به نظرشون میآید مثلاً این شریعت یهودیت چه چیز مزخرفی بوده.
این چه کارهای عجیب و غریبی بود میکردند. دردناک بود، محرومیت میکشیدن. بعضی از شریعتها با حیات طبیعی خب بهطور اصلاً اکثر احکام شریعت از حیات طبیعی یک جوری فراتر رفتن. بنابراین تمام ماجرا اصلاً همین است و هیچ بحثی ما نداریم. یک یک بحث فرعی ممکن است باشه.
مثلاً یک نفر ممکن است همانجوری که شما یک مسئله ریاضی نظرتون را جلب میکنه، ممکن است من از را تفنن بیام وارد این بحث بشوم. مثلاً گاهی فرضاً با یک دوستی که اعتقادات مارکسیستی داره، ممکن است بحث بکنم در مورد این سؤال درونگروهی آنها که آیا در مارکسیسم ذاتاً خشونت تو آثار خود مارکس وجود داشته یا نه؟ یعنی ما مارکسیسم بدون خشونت داریم یا نداریم؟
ممکن است من وارد این بحث بشم، خیلی هم جدی بحث بکنم به عنوان یک بحث درونگروهی یک کسی دیگر. ولی برای خودم خب خیلی جدی نیست. من مارکسیست نیستم. خیلی برای من حیاتی نیست. اگر ثابت بشود که خشونت، الان یک عده دفاع میکنند که نه، شما مجموعه آثار مارکس را که بخونی، مارکس دعوت به خشونت نمیکرده.
منظورش از انقلاب هم این نبوده بزنید بکشید و این حرفها. دیکتاتوری پرولتاریا، منظور دیکتاتوری به معنای مثلاً استالینیست نیست. حالا یک عده هم مخالفین مارکسیسم یا بعضی از خود مارکسیستهایی که دفاع از ورژن روسیش میکردن، شاید بخوان بگویند که نه، مارکس هم نظرش همین بوده.
حالا من ممکن است با یک آدمی وارد یک چنین دعوایی بشم، با یک چنین بحثی بشم، تحت این عنوان که خب حالا اگر آخرت نبود، بیاید فرض کنیم آخرت نیست. حالا بهترین زندگی مثلاً دنیایی را چگونه میشود ساخت؟ حالا دموکراسی خوبه، بده. ممکن است آدمی یک چنین بحثی بکند ولی برای من تفننه.
برای به نظر من جدیش این است که خلاصه اول تکلیف این را روشن بکنیم که به خدا و آخرت اعتقاد داریم یا نداریم. بابا اول تکلیف این دوران زندگی موقتی که بعدش تازه زندگی اصلی قرار است شروع بشود یا نه، این تا تکلیفش روشن نشده، در مورد چه داریم بحث میکنیم؟ شما دموکراسی دموکراسی واقعاً خارج یک خورده از این بحثهاست. این نظامات اجتماعی دورن.
ولی در مورد اخلاق شخصی، رفتار شخصی، تبعیت کردن از شریعت یا نکردن، همه اینها به نظر من وابستهست به اینکه شما بپذیرید که این زندگی مقدماتی و ما احتیاج به یک ترینینگ برای یک دنیای دیگهای داریم یا نداریم. شریعت اساسش در واقع یک چنین فرضیه. بذاریدش کنار، به نظر من یک جوری بحث کردن در مورد شریعت غیرقابل دفاع ممکن است بعضی از جوانبش لااقل بدون دفاع باشه.
من این حرفهای خوبی قرار بود بزنم ولی فکر میکنم دیگر بگذارید حداقل یک اشارهای بهش بکنم. یک مثل اینکه این را حالا بدون اینکه وارد بحث بشم، فکر کنید دارم بهتان یک چیز میدم، سرنخ میدهم که یک چیزی چیز جالبی را میتوانید دنبالش باشید که بخوانید.
یک بحثهایی در به اصطلاح دیدگاههای پستمدرن هست، مخصوصاً بیشتر از هر کسی میشل فوکو در این مورد بحث کرده. در مورد رابطه قدرت و دانش، پاور و نالج. یک مفهومی هم دارد به اسم اپیستمه. من اینها را دارم میگویم که شما اگر خواستید مثلاً سرچ بکنید، همه اینها احتمالاً اپیستمه احتمالاً مدخل تو ویکیپدیا دارد.
بنابراین اینجا هم خب میتوانید بروید یک مراجع خوب پیدا کنید. آثار میشل فوکو هم خوب ترجمه شده به فارسی. یعنی تقریباً به غیر از یک اثر کموبیش غیرقابل ترجمه که یک بخشهاییش ترجمه شد، تاریخ جنسیت، فکر میکنم بقیه آثارش عموماً ترجمه شده. یک کتاب خیلی مهمش نظم اشیاء، مخفیام در آن.
کتابهای قدیمیترش هم این که حالا به طور افراطی شاید میشل فوکو یک اعتقاداتی دارد که لااقل نقطه خوبی برای شکستن یک چیزی تو ذهن شما تو ذهن غربی شده شما که شما فکر میکنید که غربی نیست و آن هم به نظر من همین محور قرار دادن این بحث رابطه قدرت و دانش شما هم سوالتون ربط شد.
باور کنید ربط شد. بله این خیلی چون مرجع میتوانم بدهم میتوانم فاکتورش بدهم. این بحث سر این است که شما واقعاً وقتی قانع میشوید یک چیزی را میپذیرید چقدرش مثلاً من دارم یک چیزی میکنم میتوانم در یک حد یک خورده عامیانهاش میکنم.
بابا این مفهوم مفاهیمی که میشل فوکو مطرح میکند به نظر من مفاهیم عمیقی هستند ولی مثل همه اظهار نظرهای پستمدرن افراطیان دیگر یعنی حالت اکستریم دارند. یک دفعه یک چیزی میخواهند بگویند که خیلی بامعنی نیست مثلاً پستمدرنها میتوانند بگویند کاملاً بیمعناست.
یک جوری همه چیز را از ریشه درآوردن اینها یک جوریه حداقل تو ادبیات فرانسوی یک حس اینجوری دارند که یک حرف اکستریم انگار بیشتر مورد پسند قرار میگیرد.
پستمدرن و افراط
حالا برای خودشان لااقل جالبتره. حالا به هر حال پستمدرنها به یک چیزهایی نگاه میکنند و یک چیزهایی میبینند شاید زیادی افراطی اظهار نظر بکنند ولی آدمها را به فکر میندازن که یک واقعیتی بالاخره در حرفاشون هست.
اینکه مثلاً فرض کنید حالا من دارم اینجوری بیان خیلی ساده میگویم. شما وقتی عقیدهای را میپذیرید چیزی به نظرتون حقیقت میرسد یک نالج پیدا میکنید چقدرش واقعاً توسط منطق و استدلال و ایناست چقدرش ناشی از قدرتیه که پشت آن ابراز عقیده وجود دارد. یعنی مثلاً شما اینکه کلیسا حاکم بود حرفاش منطقی بود یا نه زور دستشون بود؟
حکومت دستشون بود. الان ساینس اینقدر محترم شده به دلیل این است که اصلاً هیچ مبانیاش مشکلی نداره؟ خیلی مبانی قرصی دارد یا نه وصله به منابع قدرته؟ اینکه مخلوطی از حداقل این را میشود گفت مخلوطی از قدرت و منطق و چیز عقاید آدمها را شکل میدهد.
میناستریمها میناستریمهای فکری چه در یک جامعه چه در یک فرهنگ به طور کلی یا حتی در یک شاخه از علم تحت تأثیر اینن که وصل میشوند به منابع قدرت مورد حمایت از طرف اینها در ناخودآگاه ما اینکه یک سخنی به یک منبع قدرتی وصلی یا نیست روی منطقی جلوه کردنش پذیرفته شدن و به شدت تأثیر میگذارد.
ممکن است یک آدمی خیلی منطقی، خیلی مستقل از این مراحل گذشته باشه خیلی تحت تأثیر این من حرفهای فوکو را نمیزنمها. حرفهای فوکو خیلی اکستریمتر از این است که من دارم میگویم. من دارم آن چیزی که به نظر من واضح است و فوکو حالا با هزار جور شواهد تاریخی دارد سعی میکند در کتاباش نشان بده.
این یکی از پروژههای مهمی است که فوکو تقریباً تو همه آثارش دارد. نشان دادن اینکه آن چیزی که در یک زمانی مثلاً به قول خودش اپیستمه است اینجوری نیست که مشکل منطقی ندارد. اینجوری است که یک مخلوطی از ابراز قدرت و از شدن به منابع قدرت با حالا یک یک جور استدلالهایی که بیشتر شاید به نظر ظاهری برسد وجود دارد.
پشتش هست. اینکه قدرتهای مسلط مفاهیم جدید خلق میکنن، پارادایمهای جدید به وجود میآرن و آدمها هم تحت تأثیر این نظریهها قرار میگیرند. شما وقتی که یک اعتقادی برایتان عدم امنیت ایجاد بکند گرایش ندارید که بپذیریدش.
اگر شما مثلاً یک حکومتی بیاید هر جور مخالفت سیاسی را سرکوب بکند بالاخره یک توده بزرگی از مردم ممکن است تحت تأثیر این شرایط عدم امنیت شما الان مثلاً فرض کنید تو یک حکومت دیکتاتوری اگر همان حرفهای دیکتاتور را بزنید امنید. اگر حرفهای خلاف دیکتاتور بزنید زندگیتون برباد.
بنابراین در شرایط بایاسشدهای دارید فکر میکنید و اینجوری نیست فکر کنید که میشود تو یک چنین شرایطی واقعاً اینکه این حالا منطقی هست یا نیست را به راحتی دید. چگونه مثلاً فرض کنید افکار احمقانه هیتلر اینقدر طرفدار پیدا میکنه؟ بیشتر با آن تیراندازهایی که میان تو خیابون و مثلاً فرض کنید آدمها را کتک میزنن، حرفش پیش میرود تا اینکه مزخرفاتی که دارد میگوید منطق پشتش باشه.
بالاخره وقتی آدمها میبینند که اگر به این عقیده وصل بشن، زندگیشون به خطر نمیافته، بلکه ممکن است در به یک جایی هم برسن، هرچه بیشتر مثلاً عقاید را بپذیرن، این فکر نکنید در حکومت دیکتاتوری آدمهایی که ابراز ارادت میکنن، اینها واقعاً دارند ادا درمیارن. خیلیهاشون نمیفهمن و به نظرشون واقعاً میرسد که عقاید را میپذیرن. من خیلی بحث حرف فک آوردم پایین.
فقط میخواهم میخواستم به این اشاره بکنم که این تحول از دنیای قدیم به دنیای جدید واقعاً یک جور تغییرات در همین اپیستمه است. یعنی یک روزی عقاید دینی با آن نظام فئودالی در اروپا با همدیگر قدرت را تشکیل میدادن، با همدیگر به یک چیزی رسیده بودن، یک حالت استیبلی رسیده بودن و هم به اشراف و فئودالا، هم به دین یک جوری انگار با آن شیوه تولید آن زمان، همهچیز هماهنگ شده بود.
و یک دفعه این شیوه تولید شکست، یعنی وارد به طور، نه خیلی ناگهانی، بالاخره یک جهشی اتفاق افتاد از نظر اقتصادی، وارد دوران سرمایهداری شدیم و کلیسا به عنوان ایدئولوژی در واقع، دین به عنوان ایدئولوژی آن دوران، خودش را نتونست هماهنگ بکند. و این دوران جدید ایدئولوژی خودش را به وجود آورد.
مدرنیسم، یک ایدئولوژی در واقع یک جایگزینی برای دین در دنیای مدرن. از علم استفاده میکند برای معقول جلوه دادن ادعاهای خودش. بالاخره ما در دورانی داریم زندگی میکنیم که یک جور پارادایمها، یک جور دانشها و نالجهای جدیدی که وصل به منابع قدرت فعلی هستند و آن چیزهایی که به نفع نظام موجود هست را دارند میگویند را در واقع به نظرمون معقول جلوه میکنند.
حرفهایی که کاملاً ۵۰۰ سال قبل دیوانگی محض حساب میشد، الان معقول به نظر میآد، در حالی که همونطور یک حرفی که بدیهی ۵۰۰ سال قبل ممکن است الان نامعقول، این نامعقول جلوه کردن یا بدیهی جلوه کردن یک مقدار برمیگردد به آن مراکز دانش، مراکز قدرت. که از چه انگار چه با مراکز قدرت مستقر شده چه جور دانشی هماهنگی دارد.
من به شدت بحث را ساده کردم. ولی واقعاً این موضوعی که تا دلتون بخواهد برایش مرجع به زبان فارسی و انگلیسی دیگر. اصلش هم فرانسهست. ولی به هرش هیچچیز مبهمی از تو آثار فوکو باقی نمونده که یا حداقل به انگلیسی به خوبی ترجمه نشده باشه. از مصاحبههاش گرفته، همهچیز موجوده.
همهم تو اینجور چیزها تو اینترنت فری میتوانید اگر اینترنت کار کند. کار نمیکند. بهشت اینترنتی مرکز تحقیقات هم متأسفانه از دو سه هفته قبل تبدیل به جهنم شده. نه به جایی میتوانید نصب بشید، ایمیلتون هم نمیتوانید چک کنید. قبلاً سرش پست میدادیم که بله شما فیلتر دارید ما فیلتر نداریم. خب، اما خیلی چیزهای دیگر اینجا مانده.
تو میگویم تا این نگهبان نیامده اگر اشکال ندارد شما این جلسه آخره، من یک چیزهای دیگر هم بگویم. ببینید من یک چیز مشخص برام این است که از ابتدای این جزو ایدئولوژی مدرنیسمه که این وضعیت فعلیه، مثلاً فرض کنید کسانی که با تفکرات الحادی دارن، این وضعیت فعلی موجود در دنیا را برمیگردونن به ۳۰۰، ۴۰۰ سال قبل.
ولی وقتی تاریخ را میخونید، میبینید که مثلاً گالیله، کوپرنیک، کپلر، گالیله، اینها مطلقاً خارج از تفکر دینیشون، مطلقاً این آدمها به شدت نیوتون به شدت مذهبیان. کپلر وحشت، یعنی باورتون نمیشود که اصلاً آدمهای مذهبی اصلاً وجود ندارند. اینقدر مذهبی و مثلاً زندگی خودشان را وقف مثلاً فرض کنید احساسشون این است که وقف خدا کردن. نیوتون که اصلاً اواخر عمرش رفت درویشنشین شده بود.
خیلیهاشون پاسکال، همهی این شخصیتها از یک جایی دکارت، اینها همه بالاخره به شدت ایدئولوژی دینی دارند. تا نوزدهم که مطلقاً اینجوری است. فقط یک آدمهایی که ساینتیست نیستن، یک جرقههای الحادی در اطراف انقلاب فرانسه هست. مثلاً لاپلاس یکی از معدود آدمهایی که ساینتیست مهمی است و عقاید الحادی به نظر میآید دارد که بعد از انقلاب فرانسه، بالاخره آدم بعد انقلاب فرانسه است.
ولی خب این هم خیلی چیز لوکالیه، خیلی اینجوری نیست که اتفاق خاصی بیفتد. واقعیت این است که ۱۰۰، ۱۵۰ سال حداکثر اینجور عقاید غیردینی و حتی آن ایدئولوژیهایی که تاریخنویسیهایی که کلیسا را متهم به مبارزه با علم و این چیزها میکنن، حداکثر ۱۲۰، ۳۰ سال سابقه دارند.
ریشه ایدئولوژی مدرن
من یکی دو بار تو آن سخنرانی دانشگاه تهران هم که مال خیلی وقت قبله، ریفرنس هم دادم که اینها از کی این حرفها دقیقاً در انگلستان و بعداً تو بقیه جاهای دنیا هستند. من میخواهم بگویم که پدیدهای که دارید بهشان واردید، یک مقدار به نظر میرسد که غیرواقعیه. نه این کنجکاوی، یک کنجکاوی بینالمللی وجود دارد و یک عالم تئوریپردازی که ما چگونه مثلاً وارد دنیای مدرن شدیم.
جهانبینی از دوران مثلاً فرض کن قرون وسطی وارد یک دورانی شد که بهش میگویند دوران مدرن، حالا یک عده میگویند وارد دوران جدید، یعنی دوران پستمدرن. بعضیها قبول دارند که اصلاً چیزی به اسم دوران پستمدرن وجود داره، بعضیها قبول ندارند. فرانسویها قبول دارن، آلمانیها مثلاً، یک عدهای قبول ندارند. و هابرماس نماینده مهم متفکرین معاصره که اصلاً چیزی تحت عنوان پستمدرنیسم را خیلی به رسمیت نمیشناسه.
میگوید این ادامه همان پروژه مدرنیسمه. در واقع پروژه مدرنیسم در ذهن بعضیها طوری تعریف شده به عنوان یک پروژه که خب یک بخشیش این است که خودش را زیر سوال ببره. بنابراین چرا میگوییم که از مدرنیسم خارج شدیم؟ در ذات مدرنیسم این بوده که در ذات مدرنیته این بوده که میشود مبانی خودش را آدم ببره زیر سوال.
پس اینکه فضای جدید پستمدرن اصلاً یعنی چی؟ من یک نکتهای میخواهم بگم، میخواهم بگویم یک کنجکاوی دیگهای میشود برای آدمهای متدین وجود داشته باشه که آن وارد شدن به دوران مدرن، به غیر از حالا آن مسائل اجتماعی، در این ۱۲۰، ۳۰ سال اخیر چرا رفته به سمتی که گرایشهای غیردینی و گاهاً الحادی به وجود اومد؟
من میخواهم بگویم تا نیمه قرن نوزدهم هم هنوز شما خیلی آثار اینشکلی نمیبینید. آیا این در بطن آن حرکت وجود داشت و کمکم اثر خودش را گذاشت؟ یا یک اتفاقهای خاص تاریخی یا تصفیات علمی مثل مثلاً نظریه داروین، چیزی بعداً به وجود اومد؟ یک من میخواهم بگویم دو تا سوال میتواند وجود داشته باشه.
یکی اینکه چگونه وارد دوران مدرن شدیم؟ سوال خیلی خیلی بررسیشدهایه، هزار جور ابراز عقیده، اصلاً دنیانگاری مدرن چیه؟ سازوکارهاش چیان؟ با دنیای قدیم چه اختلافی داره؟ چه مکانیسمهایی ما را وارد این کرد؟ حالا تحلیلهای اقتصادی و اجتماعی میتوانیم بکنیم یا تحلیلهای فرهنگی. و من میخواهم بگویم یک سوال دوم این است که آیا تو بطن این حرکت به سمت دنیای مدرن، الحاد وجود داشت؟
دیده نمیشد، کمکم را اومد؟ یا اینکه نه، یک پدیدهی مثلاً جدیدی. مثلاً بیاخلاقی، این در واقع آزادی اخلاقی که الان در غرب به وجود اومده، این تو ذات مدرنیسم بوده یا نه یک اتفاق جدیدیه که مثلاً باید بگوییم تو ۱۰۰ سال اخیر افتاده؟ وقایع قرن بیستم ادامه منطقی مدرنیسمان یا نه؟
نمیدانم منظورم، میشود این دو تا سوال را از همدیگر تفکیک کرد. من شخصاً فکر میکنم در ذات تحولات مدرن یک سابتکستهای الحادی وجود داشته، حتی در ساینس و همیشه هم این را گفتم ولی هیچوقت من بحث دقیقی نکردم. یعنی که نه جاش اینجاست، نه جاش اونجاست، یک جوری احتیاج به جلسات سومی دارد که خب من میگویم چه کار کنم، نمیکنم، جلسات سوم نمیذارم.
و هر دفعه هم میگم، البته یک چیزی میگمها، اینجوری نیست که هیچی نگم. فقط، حالا در مورد قانون صحبت میکنم، یک بار ممکن است در مورد یک چیزی تو یک جلساتی یادمه در مورد نکات دیگهای صحبت کردم. من میخواهم در مورد این شکسته شدن آن حریمهای اخلاقی، مخصوصاً یک نکته فقط بگم، یک چیزی اضافه کنم به این حرفها.
به نظر میآید که بشر یک جوری برگشته اصلاً به دوران ماقبل پیامبران دیگر. از لباس پوشیدنش که لباس نمیپوشن گرفته تا هر جور مثلاً روابط آزاد مثلاً جنسی، خوردن هر چیزی، چه میدانم اصلاً یک جور حتی شما شور مشرکانه هم در جهان نمیدانم چقدر این را حس کردی ولی اگر یک خورده در جریان فرهنگ روز باشی فکر میکنم این خیلی محسوسه که تو ۲۰، ۳۰ سال اخیر اصلاً گرایش به عقاید مشرکانه قدیمی.
اگر این کتابِ راوی داوینچی، نه فیلمِ راوی داوینچی را کسی خوانده باشه، اصلاً این حس آنجا هست. یک جاذبهای دارد آیینهای مشرکانه برای آدمهای امروزی. اصلاً انگار یک جوری از نظر اخلاقی رفتیم دوباره به آن نقاط خیلی دورِ تاریخ بشر.
قدیما هم مردم خیلی آزاد زندگی میکردند در فرهنگهای بدوی. ولی اینها را در لوای به هر حال یک جور رنگ و لعاب مدرن. یک من میخواهم فقط یک اشارهای بکنم به یک تحلیل به نظر من خیلی خیلی جالبی که یونگ در یک مقالهی نه چندان مهمش بعد از سفرش به آمریکا بهش اشاره کرده.
بدون اینکه خیلی حالا وارد بحثهای مبناییش بشوم و یونگ هم تو آن مقاله خیلی این کار را نکرده، یک مقالهی نسبتاً پاپیولاریه که فکر کنم برای یک ژورنالی در آمریکا حتی نوشته. الان به نظرم میآید که حتی مقالهی مقالهی یونگ نیست. یک مقالهایه که یک ژورنال آمریکایی چاپ کرده که یک بخشی از حرفهای یونگ توشه.
یعنی دربارهی یونگ یک یونگ رفته آمریکا، خب مصاحبه کرده، یک حرفهایی زده. این مقالهای که من دارم میگم، یک مقالهایه که در مورد همین عقاید یونگه و در آن نقلقولهایی ازش شده.
آنجا یونگ یک یک عبارتی میگوید که میگوید تو آمریکا اتفاقی که افتاده این است که انگار فرهنگ سیاه، فرهنگ سیاهپوستا که یک جوری از نظر تاریخی انگار به یک دوران بدویتری تعلق داشته، یعنی ما مثلاً فرض کن یک فرهنگ پیچیدهی چند هزار سالهی هند و اروپایی داریم و تو آفریقا یک جوری مثل چند هزار سال قبل این تمدنه دیگر.
انگار این مراحل طی نشده. حالا آن آدمها را از آدمهای سیاهپوست و از دلِ آفریقا، از یک جغرافیایی که انگار از نظر تاریخی هم واقعاً اصلاً فاز دارد.
این قارهها که از همدیگر جدا بودن، فقط جدایی واقعاً یک جدایی تاریخی هم اتفاق افتاده. یعنی بعضی از تمدنها انگار در شرایطی موندن که یک سری تمدنهای دیگر ۵۰ سال قبل داشتن. یونگ میگوید که این یک قانونه از نظر روانشناسی که دو تا فرهنگ که در کنار همدیگر قرار میگیرن، آن فرهنگ پیچیدهتر و به یک معنای پیشرفتهتر به سمت آن فرهنگ بدویتر نشست میکند.
یعنی از نظر میگوید عین قانون ظروف مرتبطه. که اگر یک ظرفی آب در آن زیاد باشه، یکی در سطح پایینتر باشه، با هم ارتباط پیدا میکند. اونی که سطحش بالاتره میآید یک جوری پایین انگار خودش را با این هماهنگ میکند. یک اتفاقی این شکلیه.
یونگ و فرهنگ آمریکا
یعنی یک نشست فرهنگی به نظر یونگ در آمریکا داشته اتفاق میافتاده. فکر میکنم یونگ این حرف را شاید وقتی زده که مثلاً موسیقی سیاهپوستا تازه در آمریکا مورد توجه قرار گرفته بود، نه مثل الان. ولی بالاخره این روند از مثلاً دههی ۲۰ میلادی ظاهراً شروع شد. فکر میکنم خب طبعاً یونگ یونگ نه در دههی ۲۰ میلادی رفته آمریکا، دههی ۳۰ اگر اشتباه نکنم رفته.
من مطمئن نیستم. به هر حال یک نشانههایی از این ایده که انگار فرهنگ پیچیدهی به یک معنای پیشرفتهی مسیحی در آمریکا دارد تحت تأثیر آن فرهنگ بدویتر سیاهپوستا قرار میگیرد. این را شما در هنر اروپایی هم حتی تو آن دوران میبینید. مثلاً پیکاسو که مجسمههای بدوی میساخت.
یعنی مواجههشون با فرهنگ بدوی، آن فرهنگ بدوی برایشان جاذبه داشت. حالا بیاید فرض کنید که چنین چیزی هست. این را ما در روابط فردی هم به نظرم خیلی واضح میبینیم. خیلی سخته یک آدمی که مثلاً فرض کنید دینداره، خیلی مشکله که برود یک آدمی را که مسائل مشکلات اخلاقی دارد را هدایت بکنیم. ولی برعکسش خیلی راحت اتفاق میافتد.
شما به محض اینکه یک آدمی که یک اخلاقهای خوبی ممکن است با یک آدمی که اخلاقهای خوبی ندارد همنشین میشه، انگار از آنور راحتتر سرایت میکند دیگر. یعنی آدمها همنشین بد سریعتر انگار اثر خودشان را میذارن تا همنشین خوب. این از نظر یونگ مثل این میماند که آب مثلاً سربالا سختتر میرود تا پایین را راحت میرود.
مثل اینکه آن فرهنگهای ابتدایی مثل همان حالتهای بیشکل و در پتانسیل پایینتر هستند دیگر. اینها سخت میشود شکل داد آورد بالا ولی عوضش یک چیز سطح بالا به راحتی ولش کنی انگار خودش میآید پایین. یک حس ایدهای اینجوری در دیدگاه یونگ هست. من از اول اصولاً این در مورد روابط بین آدمها و روابط بین فرهنگها تا حدودی درست است.
حالا اگر این را بپذیرید، این سقوط اخلاقی که الان در غرب ازش حرف میزنن، یک توجیه خوب پیدا میکند. وقتی که ما وارد قرن بیستم شدیم، یک اتفاق مهمی که افتاد این بود که ارتباطات به شدت روز به روز واقعاً یک چیزی که به طور مداوم روز به روز بیشتر شده، وسایل ارتباط جمعی و ارتباط بین آدماست، ارتباط بین فرهنگهاست.
تا اینکه رسیدیم به یک جایی که به دهکده جهانی رسیدیم. چه انتظاری دارید که اگر همه ظروف را به همدیگر مرتبط بکنید، این قانون یک جوری باعث میشود که آن پیکهای فرهنگی به سمت پایین نشست بکند. یعنی اگر شما مثلاً یک فرهنگ یک هنرهای متعالی ساختی، اینها تحت تأثیر در واقع بیشتر هنرهای سطح پایینتر پاپولار قرار بگیرند.
آنها از بین برن، اینها در واقع جایگزینشون بشوند. من مخصوصاً حالا به عنوان آخرین نقطهای که اینجا یادداشت کردم که بهش اشاره بکنم، میل دارم یک خورده نظرتون را به این جلب بکنم که یکی از مهمترین اتفاقهای قرن بیستم، من کاری به منشأ مدرنیسم و اینکه نمیدانم این وضعیتهای اخلاقی و فرهنگی آیا ۵۰۰ سال قبل هم زمینه داشتن یا نداشتن، ندارم.
یک اتفاق واقعی که جلوی چشم همه ما در قرن بیستم افتاد، این بود که هنرهای پاپولار به وجود اومد، مخصوصاً سینما. که دقیقاً آدمها انگار با یک تعداد آدمی که از نظر اخلاقی در یک وضعیت غیرمتعارفی بودن همنشین شدن. یعنی شما مثلاً فرض کنید وقتی نیمه اول قرن بیستم مطبوعات مثلاً آمریکا را نگاه کنید، پر از گزارش از رسواییهای اخلاقی داخل هالیووده.
یک موقع مثلاً فکر کنید آنجا یک جامعهای از مثلاً هنرمندا به وجود آمد که اینها منشأشون نه در هنر اروپایی بود، اینها بیشتر منشأشون در هنر کافهها و نمایشهای نمیدانم از دکسر برادوی بود. که حالا یک جوری از نظر هنری سطح پایین بودن.
خب، جلسه به طور با سر و عوامل خارجی دارد درگیر میشود. ولی من یک چند تا جمله فقط بگم، تمام کنم. این میخواهم نظرتون را جلب بکنم به تأثیر خیلی خیلی شدیدی که هنرمندها در فرهنگسازی تو قرن بیستم داشتن. این یک پدیدهای به معنای واقعی کلمه خیلی متأخر.
یعنی اولاً هنرمندها توسط هیچ منبعی گزینش نمیشن، به غیر از اینکه بتونن مثلاً آثار هنری که بفروشه با مکانیسمهای کاپیتالیستی، یک آدمی که میتواند یک چیزی تولید بکند که فروش خوبی داره، جذب مثلاً فرض کنید هالیوود، جذب موسیقی پاپولار و الی آخر میشود.
این بحثهایی که من دارم میکنم، اگر میخواهید رفرنس برایش پیدا بکنید، مثلاً در آدمهای مکتب فرانکفورت در آلمان، خیلی مفصل از این بحثها را مطرح کردن علیه هنر پاپولار.
من نمیخواهم بگویم که بحثهاشون خیلی بحثهای خوبی بود ولی بالاخره این چیزها را برایشان روشن بود که این هنر پاپولار یک جوری هنر سرمایهداری و مضره مثلاً. این اتفاقی که در قرن بیستم افتاد، این بود که انگار هنرمندها بیشتر از ساینتیستها. یعنی قرن بیستم شاید ساینتیستها پررنگترن.
فرهنگساز تو قرن بیستم فرهنگسازترین قشر در جامعه غربی و دنیا هنرمندا هستند مخصوصاً خوانندهها و فیلمسازا. حالا هنرپیشهها یعنی کل مونیت سینما و موسیقی پاپولار. سینما از دهه ۲۰ و ۳۰ از همان بدو تولد تأثیر قاطع خودش را گذاشت، موسیقی پاپولار هم بعد از جنگ. یعنی مثلاً یک پدیدهای مثل شما یک سالهایی دوران الویس پریسلی.
واقعاً وقتی به دنیا نگاه میکنید انگار مهمترین پدیدهای که تو دنیا ظهور کرده یک آدمی به اسم الویس پریسلی. حالا این چیه، چه میگه، نمیدانم از کجا اومده، صلاحیتش برای اینکه این مقدار برد پیدا بکند در دنیا از کجا کسب شده، اینها همه توسط مکانیسمهای سرمایهداری و طبعاً از نظر فرهنگی و اخلاقی دیکتهنشده و بررسینشده.
یعنی مردم الان این را میخوان، خب بگذارید این مثلاً یک چنین چیزی پیش بیاید. اینکه هنری که لایه به لایه این حصارهای اخلاقی را در دنیای غرب و تو دنیا شکست، هنرمندا این کار را کردن. یعنی شما هر پدیدهای را نگاه میکنید که یک خورده شگفتانگیزه میبینید مثلاً از یک فیلم شروع شده.
یک فیلمی ساخته شده، پرفروش شده، رفتن، یک جریانی ایجاد شده، مثلاً برهنگی، بهطور آزاد در مورد مسائل نمیدانم جنسی اظهار نظر کردن. همه اینها یک جوری منشأش در یک سازوکارهای سرمایهداریه که هنر را در واقع به یک سمت دیگهای برده.
این مثل این است که شما یک دقیقاً مثل اینکه آدما، شما اگر این را یک جوری بپذیرید که اکثر هنرمندایی که خیلی هم مشغول شدن از نظر اخلاقی بهشدت بیصلاحیت بودن.
جزو آدمهایی بودن که همیشه از نرم جوامع خودشان بهشدت از نظر اخلاقی پایینتر بودن. اینها مثل این است که همه آدمها در دنیا از طریق هنر با این آدمها همنشین شدن. یعنی احساسات این آدما، احساساتی که خیلی از نظر اخلاقی احساسات متعالی که چه عرض کنم، نیمهمتعالی یا متعارفی نبود، اینها به مردم منتقل شد.
الان ممکن است ما تو دورانی زندگی میکنیم که سینما آن تأثیر وحشتناک اولیهشو ندارد. مردم بیش از اینکه فکر کنید تحت تأثیر مثلاً یک فیلم قرار میگرفتن.
داستان تعزیه و پایان
من بگذارید یک یک بار دیگر بیاید من تمام کنم. من یک بار این داستانو شنیدم، داستان ظاهراً واقعیه، یعنی تو کتابهای معتبری نقل شده. در تعزیه نظر شما چقدر چیزه، تأثیرگذاره؟ یعنی زیاد. زیاد. الان مثلاً جوانای امروز بروند تعزیه را نگاه کنند فکر کنم تأثیر نمیذاره.
واقعاً این فکر میکنم الان مردم میروند مثل اینکه پارک رفتن، خیلی روشون اثر احساسی نمیذاره. یک سرباز هندی در زمان جنگ جهانی دوم که تو تهران اشغال شده بود و خب انگلیسیها سربازای هندی آورده بودن، موقع تماشای تعزیه به سمت شمر یا یک کسی که تیراندازی کرد.
ببینید نمایش الان یک جوری ما نسبت بهش خنثی، اینقدر دیدیم، حالت خنثی پیدا کرده. یک روزی اینجوری نبوده، یعنی مردم هر چیزی میدیدن تقلید میکردند. بهشدت تأثیر میذاشت. من یک آمار خیلی جالبی وجود دارد از کلیسا رفتن مردم در اوایل مثلاً ۱۹۰۰ و در دهه ۳۰، بعد سینما.
که یک آماری وجود دارد که در حقیقت کنار هم که میذارید این احساس به وجود میآید که دقیقاً مردم به جای کلیسا میروند سینما. یک آمریکاییه فکر کنم آمار اینجوری است که در آمریکا بهطور متوسط در دهه ۳۰ هر آمریکایی هفتهای یک بار رفته سینما. یعنی به مثل اینکه به جای حالا ممکن است همه نرفتن ولی آمار اینقدر بالاست، یعنی دهه ۳۰ خیلی قدیمیها، سینماش صامته.
اینقدر این پدیده پدیدهای بوده که تأثیرگذار بوده. خب من بگذارید یک چیز تاریخی دیگر. اولین باری که فیلمو بردن در این قبیله سیاهپوست در آفریقا نمایش دادن، یک عده فرار کردن از ترس و بقیه هم که نشسته بودن مثلاً چشماشونو بستن یا دستشونو گذاشتن جلوی چشماشون. چون حسشون این بود که این سحره.
شما میدانند چیزی اینجا نیست ولی دارد یک چیزی اینجا ظاهر میشود که من اینجا مثلاً درخت نیست ولی درخت اینجا دارد به نظرم میرسد. ما تأثیرهای بهشدت قوی اینجور پدیدههای هنری جدید را تو خودمان دیگر نمیبینیم. فکر میکنم چون از بچگی کرخت شدیم دیگه، از بچگی دیدیم. شما تلویزیون دو ساله بودید، هنوز نمیفهمیدید فرق سحر رو، همهچیز سحرآمیز بود، تلویزیون نگاه کردید.
من یک بار این را بهش یادآوری، اینجا در دانشگاه تهران اشاره کردم. یک پدیدهی خیلی جالب برام این است که آدمهایی الان وجود دارن، یکی دو نسل مثلاً، آدمهای بالای ۶۰، ۷۰ سال، اصلاً نمیتوانند کارتون نگاه کنند. ارتباط برقرار نمیکنن، چون از بچگی ندیدن. ما راحت از بچگی دیدیم. خب واقعیت این است که خیلی چیز غیرعادیه دیگر.
مثلاً اینکه بمببمب منفجر میشه، ولی حداکثر لباسهای شخصیاش کارتون. خب این، بچهها میخندن به جای بمب و اینها اصلاً، یک مثل این قراردادهایی که از یک روزی که برای ما طبیعی، همهچیز طبیعی بود، با ما گذاشته شده و ما آن قراردادها را بهراحتی میفهمیم. نه معقوله، نه هیچی.
و بالاخره من میخواهم بگویم یک پدیدهای که الان وجود دارد که نتیجهی سرمایهداری هست، ولی بالاخره این تفکیک کردن این مسئله به نظرم خیلی مهم است. که شما نقش هنر را در این روند، اگر قبول داشته باشید که الحاد، عقاید تحت تأثیر سطح زندگیان، یعنی شما وقتی اخلاقتون، رفتارهای اخلاقیتون دچار اغتشاش بشه، نمیتوانید عقاید درست را در خودتان در واقع به وجود بیاورید و حس بکنید.
خیلی جالب که همه آن پنجره بهش نگاه میکنند. ولی به هر حال من دوست داشتم که آخرین جلسه این نکته را یادآوری بکنم که این یک پدیدهی جدایی از حالا صرف، این شتاب فوقالعادهی بعد از مثلاً جنگ جهانی دوم، نتیجهی این پاپولار شدن یک سری هنرها و ابراز شدن یک سری احساسهایی که احساسهای از نظر اخلاقی به هیچ وجه استاندارد و اینها نبودن.
یعنی هنرمند هرچه تجربیات خیلی خیلی خصوصی خودش هم روی پرده ظاهر کرد و همه هم فکر میکنند که همان مثلاً یک چیزی، وقتی یک چیزی روی پرده انگار ظاهر میشود دیگر طبیعی است. حالا میشود تقلید کرد. خب میزان تقلیدی که مردم از هنرمندها کردن به نظر من الان شاید یک خورده دیگر به یک حالت کرختی ما رسیدیم.
یک روزی فوقالعاده بود. یعنی اگر Elvis Presley این لباس را میپوشید، دیگر همان آن لباس را میپوشید. الان یک مقدار ترویج زیاد شده و این پدیده من هنوزم گاهبهگاهی نمایشهای اجراهای زندهی Beatles را مثلاً میبینم، نمیتوانم شگفتزده نشم که اینهمه شور و هیجان و جیغ و داد و غش کردن و اینها خیلی طبیعی است.
الان تقریباً دیگر اینجوری غش نمیکنند. یعنی گذشتیم از آن پیک تأثیرات فوقالعادهی این آثار هنری پاپولار روی مردم. ولی این موج ایجاد شد دیگر یعنی آن سبک زندگی هالیوودی، سبک زندگی خوانندههایی که همه مواد مخدر مصرف میکردند، اینها کاملاً یک چیزهایی در واقع سدهای اخلاقی را شکست.
خب ببخشید من دیگر تمام میکنم. فقط چون ممکن است دیگر شما را نبینم و بروم حج، چیز هم قول میدهم که شما را دعا کنم هم بهشدت التماس دعا دارم. بله اتفاقاً حرفی که زدید، من مطمئنم که بعضی از حرفهایی که میزنم درست نیست. یک بار
یک دو ماه قبل یک نفر که من نمیشناختمش، مرا دید که مثلاً از دور این جلسات را گوش میکرد و خب خیلی هم ابراز علاقه میکرد. بعد برگشت به من گفت که آقای دکتر، این حرفهایی که شما میزنید مستقیماً وارد مغز من میشود یا مغز من میشود. واقعاً تشویق هستم.
من مطمئنم که درصدی از این حرفهایی که میزنم غلطن. اصلاً خب همهش که درست نیست، ناقصن، اشتباهن. خب من واقعاً یک دست خواهش میکنم یک فیلترهایی بگذارید. این مستقیم وارد نشه، یک خورده بررسیشون بکنید. به هر حال بعضیهاش درسته، بعضیهاش غلط است. ولی به هر حال برای حرفهایی که زدن و درست نیست، حلالیت میطلبم.