→ بازگشت به سورهٔ حج

جلسهٔ ۱۴ · سورهٔ حج

اجازهٔ قتال، حدود قدرت و مسئلهٔ مرگ در شریعت

۱۶,۹۵۸ واژه · ۱۴ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه آیات حج و اذن جنگ در سورهٔ حج از درون مبانی متن بازخوانی می‌شود. خطاب «یا ایها الناس»، جامعهٔ دینی و مسائل سیاسی مطرح است. مجازات و اعدام در جهان‌بینی دینی در برابر پیشرفت حقوق مدرن بررسی می‌گردد.

مرور آیات حج و اذن جنگ

خب، جلسه گذشته طبق قراری که داشتیم من آیه های سوره حج که مربوط به خود مسئله حج بود، یعنی آیه «ان الذین کفروا و یصدون عن سبیل الله» تا آیه ای که اذن اجازه جنگ برای اولین بار ظاهراً صادر شده را خوندم، حدود دو صفحه از این سوره.

نکاتی که تو این آیات بود که الان می‌خواهم بیشتر در واقع دوباره تاکید بکنم، این بود که هم شروع و هم انتهای این مجموعه آیات یک مقدار خارج از مسئله در واقع تمرکز روی خود عبادت بود.

در واقع در وقتی وارد این مجموعه آیات میشیم، دارد در مورد حج صحبت می‌کند ولی در ابتدا بحث از این است که کسانی هستند که می‌خواهند مانع حج بشوند و در انتها هم نهایتاً به آیاتی میرسیم که به نوعی دارند حرف از مقابله کردن، دفاع کردن و جنگیدن با کسانی می‌زنند که در واقع همان کسانی هستند که جلوی راه خدا را می‌خواهند بگیرند.

خود متن آیات من سعی کردم بگویم به ترتیب چه مفاهیمی مطرح شده. به نظرم می‌آید که از نظر اینکه این مجموعه آیات شاید بزرگترین آیاتیه که به طور یکپارچه در مورد حج تو قرآن دارد صحبت می‌کند و دقیقاً به دلیل اینکه جزئیات شریعت اونطوری که تو سوره بقره هست اینجا نیست، از نظر درک کلی مفاهیم مربوط به حج شاید مهمترین آیات قرآن هستند.

اینکه تاکید روی چه چیزهایی هست، مثلاً فرض کنید تاکید روی مسئله توحید، مسئله زیارت، نمی‌دانم قربانی به منظور شکرگزاری در مقابل رزق چهارپایان و الی آخر.

این چیزهایی که من جلسه قبل چهار پنج مورد به ترتیب گفتم که تو این سوره بهش اشاره شده و از یک جایی به بعد بیشتر در واقع متمایل می‌شود به همان مسئله قربانی و با همان تصویر قربانی کردن شتر هم این مجموعه آیات تمام می‌شود که حالا من سعی کردم بگویم که این در واقع چگونه ارتباط پیدا می‌کند به آیات بعد از خودش.

الان دو تا برای ادامه بحث دو تا راه در واقع داریم. یکی اینکه هم فکر میکنم آماده این هستیم که وارد آن بخش بعدی سوره بشویم که در مورد مسئله جهاد و در واقع دفاع دارد صحبت می‌کند. هم اینکه می‌توانیم برگردیم عقب مقدمه را بخونیم.

من واقعاً جلسه گذشته ایده خیلی قطعی نداشتم که برای این جلسه چه کار بکنم ولی نهایتاً به این نتیجه رسیدم که این جلسه را برگردیم آیات قبل از این آیات را بخونیم و مجدداً هم به این مقدمه برمیگردیم. یعنی من احساسم این است که یک بار شاید کافی نباشد که آن مقدمه را بخونیم.

فعلاً با همین مقدار حرف هایی که زدیم در مورد خود حج، من میذارم که یک بار آن آیات ابتدایی سوره را یک مروری بکنیم. در واقع در مورد فضای کلی سوره یک بار دیگر یک خورده توضیح بدم، بعداً ادامه بدیم، باز مجدداً این کار را یک بار دیگر تا آخرش تکرار میکنیم.

یعنی الان تو این جلسه لزوماً همه جزئیاتی که تو مقدمه هست را در موردش بحث نمیکنیم ولی من سعی میکنم با استفاده از مقدمه در واقع یک بار دیگر در مورد فضای کلی این سوره صحبت بکنم و البته تو این جلسه تا حدودی زیادی ممکن است از در واقع دقت کردن و خواندن جزئیات خود سوره هم دور بشویم.

یعنی یک بحث هایی مطرح بکنم که بیشتر به همان فضای کلی مربوطه ولی لزوماً به تک تک مثلاً آیات اینجا مربوط نیست. خب، بگذارید از ابتدای سوره اگر نگاه بکنید، همان‌طوری که در اولین جلسه که بحث را شروع کردیم در موردش من صحبت و عرض کردم کلاً سوره حج با تصویر قیامت و تحولات کلی که در انتها در زمین جایی که ما داریم روش زندگی می‌کنیم پیش می‌آید شروع می‌شود.

من در همان جلسه اول تأکید کردم که یک جوری فضای کلی سوره حج انگار یک نگاه از راه خیلی دور به انسان جمعیت مردمی که کلاً تو قرآن بهشان ناس گفته می‌شود که ما یک واژه انسان وجود دارد که به همین تقریباً نزدیک به همین معنایی که ما می‌گوییم انسان به کار می‌رود و یک واژه ناس وجود دارد که بیشتر شبیه واژه مردمه مجموعه آدم‌هایی که با همدیگر روی زمین دارند زندگی می‌کنند.

در واقع دیدگاه کلی سوره این است که انگار به انسان به عنوان یک موجودی که در یک زیستگاه خاصی دارد زندگی می‌کند نگاه می‌کند. سعی کردم تو آن جلسه اول بگویم خود زمین و جغرافیا تو این سوره اهمیت دارد.

لزوماً شما لازم نیست وقتی در مورد ناس صحبت می‌کنید به جغرافیا هم خیلی اهمیت بدهید ولی اینجا به زمین اهمیت داده می‌شود به اضافه اینکه چون یک مسئله اساسی در واقع در این سوره مسئله حجه و حج هم یک عبادت جغرافیاییه.

یک نقطه خاصی از جغرافیای زمین وجود دارد که شما باید برای زیارت بروید از اطراف و اکناف در واقع تصویر کلی که از حج ما داریم حرکت مردم از سراسر زمین به سمت یک نقطه خاصه و تجمع تو این نقطه خاصه.

بنابراین کلاً از ابتدا که شروع می‌شود یک تصویری از قیامت هم که دارد صحبت می‌کند حرف از زلزله‌ست. یعنی شما در واقع تصویر زمین را آخرین لحظه‌هایی که مردم در زمین به این شکل فعلی خودشان دارند زندگی می‌کنند را می‌بینید. یک زلزله خیلی بزرگی که انگار همه چیز را دارد به هم می‌ریزه.

خطاب یا ایها الناس

بنابراین شاید کنار واژه ناس که به طور مداوم تو این سوره دارد تکرار می‌شود مثلاً در آیه اول یک ناس داریم، تو آیه دوم یک ناس داریم، تو آیه سوم باز هم ناس داریم و آیه پنجم دوباره یا ایها الناس داریم و این نمی‌شود شما این سوره را بخوانید از این تکرار زیادی این واژه یک جوری یک در واقع بهش دقت نکنید.

در کنار این واژه ناس در آیات اول واژه ارض نیامده ولی تصویر زمین در واقع وجود دارد. لزوماً اولاً هم‌راه با ناس شما یک جوری انگار واژه ارض را هم باید تو نظرتون باشه وقتی به کلیت مردم دارید نگاه می‌کنید ولی تأکید بیشتر در واقع این است که شما اولین تصویری که از سوره دارید می‌بینید تصویر مردم روی زمینیه که در حال لرزش و فروپاشیه.

این تصویر پایان در واقع زندگی انسان روی زمینه. و خیلی مهم است که در واقع این قطعه اول سوره از این اینجا تا قبل از آیاتی که مربوط به حجه را اگر نگاه بکنید من سعی کردم بگویم که آن قطعه دوم آغاز و پایان شبیه همدیگر دارد.

یعنی از اول بنا را بر این دفعه قبل سعی کردم توضیح بدهم که شما اگر آیه اول آن قطعه را بردارید که می‌گوید «ان الذین کفروا و یصدون عن سبیل الله» از خود آیات مربوط به ابراهیم آن قطعه را شروع بکنید آن‌وقت شاید خیلی بدیهی نباشد آن پایان و رسیدن به مسئله جهاد.

ولی قبل از اینکه شما بحث در مورد خود حج و مناسکشو اصلاً ببینید مسئله اینکه یک عده مخالف مخالف در واقع با عبادت در زمین هستند را و راه خدا را در واقع سد می‌کنند در آن مجموعه آیات می‌آید و بعد طبیعی است که ختم می‌شود به مسئله جهاد.

من در این جلسه هم حالا بدون اینکه بخواهم خیلی وارد جزئیات بشوم اگر به این قطعه اول که سه صفحه مثلاً با این دست‌نوشته‌هایی که ما الان در اختیار داریم طول می‌کشه به این قطعه به عنوان یک قطعه مستقل نگاه کنید آغاز و پایان این قطعه با فاجعه‌ست.

یعنی تصویر کل نه که یک زلزله‌ای که مردم به شدت دچار هول و هراس می‌شوند طوری که هر زن حامله‌ای نه لزوماً انسان، هر موجودی در می‌گوید کل ذات حمل حمل‌ها همه موجودات زنده‌ای که آبستن هستند وضع حمل می‌کنند از شدت هول و ترنّاس سکارا و ما هم به سکارا و مردم را می‌بینی که حالت مستی دارند در حالی که مست نیستند و لکن عذاب الله شدید بنابراین از این تصویری که شما یک سوره‌ای را دارید می‌خوانید اولین آیه‌ای که می‌خوانید آیه هول‌انگیز یک واقعه‌ای در واقع تکان‌دهنده‌ایه که نشانه عذاب خداونده و تأثیر شدیدی که روی آدم‌ها گذاشته.

انسان‌هایی که در واقع تو این واقعه دارند شرکت می‌کنند. و وقتی که سوره را پایانش هم نزدیک می‌شود که شما شاید یکی از وحشتناک‌ترین توصیف‌ها از عذاب‌های جهنم را تو این سوره شاهد هستید.

می‌گوید یُعْرَفُ بِهِ مَا فِی بُطُونِهِمْ وَالْجُلُودُ وَلَهُمْ مَقَامِعُ مِنْ حَدِیدٍ الحج · ۲۲كُلَّمَآ أَرَادُوٓا۟ أَن يَخْرُجُوا۟ مِنْهَا مِنْ غَمٍّ أُعِيدُوا۟ فِيهَا وَذُوقُوا۟ عَذَابَ ٱلْحَرِيقِهر بار بخواهند از [شدت‌] غم، از آن بيرون روند در آن باز گردانيده مى‌شوند [كه هان‌] بچشيد عذاب آتش سوزان را. و تهدید مردم و درخواست اینکه تقوا را رعایت بکنند شروع می‌شود و با تصاویری از عذاب به پایان می‌رسد.

یک آیه در انتهاش که در مورد مؤمنین هست وجود دارد. من نمی‌خواهم دقیقاً بگویم که پای در واقع این‌جوری بگوییم پایانش با تصویر هول‌انگیز جهنم در مقابل تصویر دل‌انگیز بهشته و این تفاوت وحشتناکی که سرنوشت انسان‌ها بعد از این به اتمام رسیدن این دوران حیات دنیوی در واقع دچارش می‌شوند.

بله

پرسش و پاسخ

بفرمایید. بفرمایید. اینجا که هنوز محاکمه‌ای نشده که عذاب الهی شدید خب یعنی که لزوماً عذاب خدا اختصاص به بعد از محاکمه و آخرت که نداریم ما.

در ما در مورد نزول عذاب مثلاً فرض کنید اقوامی که نابود شدن، خب عذاب الهی برای‌شان نازل شد دیگر. محاکمه به معنای محاکمه قیامت که هنوز عذاب که اختصاص به جهنم و بهشت و این حرف‌ها ندارد. دنیا برای آدم‌هایی که تقوا ندارند با عذاب تمام می‌شود.

هرچند که آدم‌های با تقوا هم در بله. در رابطه با همه آدم‌ها دارد صحبت می‌کند. بله یا می‌گوید یا ایها الناس و می‌گوید که یا ای مردم تقوا داشته باشید برای اینکه یک چنین بلایی مثلاً فرض کنید در انتها انگار قرار است که باهاش مواجه بشود.

بله. ولی دعوت یا ایها الناس تقوا ربکم در ابتداش یعنی اینکه تقوا داشته باشید یعنی انگار این بلا سرتون نمی‌آید دیگر. ای مردم تقوا داشته باشید برای اینکه یک چنین بلایی در پیشه. اگر تقوا هم داشته باشم همان بلا سرم بیاید که دیگر یعنی چی؟ به من دارد دعوت می‌کند که تقوا داشته باشید برای اینکه چه تقوا داشته باشید چه نداشته باشید خلاصه مثلاً پوستتون کنده می‌شود.

فکر کنم وقتی شروع می‌شود که یا ایها الناس تقوا ربکم یعنی این تقوا دقیقاً شما را در مقابل این عذاب محافظت می‌کند و توصیف کلی و ترنّاس سکارا و ما هم به سکارا در واقع نشان‌دهنده این است که جمیع عموم مردم ناس تقوا ندارن، نخواهند داشت.

اکثریت قاطع یعنی شما وقتی به مردم نگاه می‌کنید آن چیزی که می‌بینید این است که دچار این هول و هراس شدن. به هر حال آیه به وضوح معنایش این است که اگر تقوا داشته باشید نجات پیدا می‌کنید. تقوا داشته باشید برای اینکه یک چنین عذاب و یک چنین صحنه‌های هولناکی در پیشه.

خب انتها هم که در مورد جهنم و البته در مورد بهشت صحبت می‌کند در مورد تفاوت وحشتناکی که بعداً پیش می‌آید. الان ما هنوز جهان به پایان خودش نرسیده. داریم زندگی می‌کنیم. و ظاهراً تفاوت عمده‌ای جهان انگار عکس‌العمل خیلی خاصی در مقابل تقوا داشتن و تقوا نداشتن به ما نشان نمی‌دهد.

ولی این‌جوری نخواهد موند.

هول ابتدا و انتهای قطعه

یعنی در پایان جهان و بعد از اینکه داوری شد، تفاوت بین انسان‌های با تقوا و انسان‌های بی‌تقوا از زمین تا آسمونه. و همان انتهای در من یک خورده بگذارید شاید حرفی که دارم را تشریح بکنم. ابتدا و انتهای این قطعه هول‌انگیزه. من گفتم که در انتهاش عذابه.

خب اتفاقاً اگر فقط و فقط جهنم وجود داشت، این‌قدر هول‌انگیز نبود. یعنی وقتی که من این تصاویر جهنم را کنار تصاویر بهشت می‌بینم بیشتر دچار یک چیزی می‌شم. در واقع روی من تأثیر می‌گذارد. اینکه این وضع می‌تواند فرق بکند آینده من در آن جهان. در اصل اینکه تو این دنیا چگونه زندگی کرده باشند.

آن چیزی که آدم را دچار هول و هراس می‌کند و باعث می‌شود که مثلاً یک جوری در واقع بیشتر مواظب خودش باشه این است که سرنوشت‌های خیلی خیلی متفاوتی در انتظار آدم‌ها در آن دنیا هست.

این به هر حال ابتدا و انتهای این قطعه این حالت تهدید کردن، این حالت در واقع تشویق به تقوا به دلیل اینکه از ممکن است در واقع عذابی در پیش باشه و دچار عذاب بشویم در تو این قطعه هست. باز این ویژگی در واقع این مقدمه‌ست دیگر که این‌جوری در واقع دارد نگاه می‌کند. خب چه چیزی متن مقدمه چه چیزی را دارد می‌گه؟

متن مقدمه این است که انسان‌ها در زمین دارند زندگی می‌کنند. شما من حالا یک خورده مفصل‌تر هم یادآوری می‌کنم. فقط یک لحظه یادتون بیفتد که ما در واقع در جهان‌بینی قرآنی انسان‌ها را در چه موقعیتی در زمین داریم می‌بینیم. ما همان موجوداتی هستیم که هبوط کردیم.

دوران موقتی را داریم در حالت انگار یک چیزی شبیه حالا تبعید اسمش را بگذاریم هرچه می‌خواهیم بگذاریم. در حالت هبوط تو این زمین داریم زندگی می‌کنیم و قرار است دوباره به بهشت برگردیم. برنامه این بود دیگر. ما از بهشت رانده شدیم. انسان خلق نشده بود برای اینکه عذاب بشود. خلق نشده بود برای اینکه سختی بکشه.

ولی یک انگار نقطه ضعفی وجود داشت که نمی‌شد انسان در بهشت ساکن و ابدی باشه و این نقطه ضعف انسان را به یک دوره جدیدی از زندگی خودش رسوند. آن هم زندگی کردن موقت در زمینه و به یک معنایی قرار است ما دوباره برگردیم به همان حالت برنامه این است که برگردیم به بهشت.

به یک وضعیتی که هیچ سختی‌ای در واقع آنجا نباشد. پس ما در دوران موقتی هستیم که در زمین داریم زندگی می‌کنیم. حالا واقعیت این است که همه بازگشت به بهشت را نمی‌توانند انجام بدن. به آن در واقع چیزهایی که ازشان خواسته شده، هدایتی که قول داده شده، برای انسان‌ها فرستاده شده، انسان‌ها از هدایت پیروی نمی‌کنند.

بنابراین آن‌هایی که پیروی نمی‌کنند به بهشت برنمی‌گردن. حالا اینکه چه اتفاق‌هایی بعداً می‌افته، آن اصلاً موضوع این سوره نیست. ولی چیزی که تو این سوره ما داریم در واقع نگاه می‌کنیم، از راه دور داریم به این وضعیت موقتی زندگی بشر در این دنیا نگاه می‌کنیم.

خداوند چیزهایی از بشر در دوران موقت حیاتش در زمین خواسته و شیطانی هم هست که گمراه‌کننده‌ست و آن هم از انسان برای نابودی انسان نقشه‌هایی دارد و حرف‌هایی دارد و چیزهایی می‌گوید و به نظر می‌آید از همین ابتدای سوره و همین بحثی که الان مطرح شد، اینکه انگار اکثریت مردم هم آن حرف‌ها را بیشتر انگار گوش می‌دهند.

جاذبه‌هایی وجود دارد که جذب آن در واقع حرف‌های گمراه‌کننده می‌شود. چیزی که در ابتدای اگر این تهدیدهای اول و آخر را بگذارید کنار، متن این قطعه در واقع بیان کردن وضعیت زندگی آدم‌ها در قسمت عمده‌ش بیان زندگی آدم‌ها در زمینه. اینکه یک عده غافل از این سرنوشت نهایی خودشان هستن، خداوند را نمی‌بینن، یک عده می‌بینند و یک عده هم حالت بینابین دارند.

بگذارید من یک خورده در مورد این وضعیت بشر در دوران حیاتش در زمین یک خورده مفصل سریع‌تر صحبت بکنم و یک بحث‌هایی که حالا من بهش با اشاره در جلسات قبلی چیزهایی در واقع گفتم سعی می‌کنم که یک خورده مفصل‌تر در مورد یکی دو تا نکته‌ای که قبلاً اشاره کردم بهش تو این جلسه صحبت بکنم.

ببینید بگذارید یک یک نکته‌ای من قبلاً گفتم و الان هم می‌خواهم مجدداً تکرار بکنم. خیلی خیلی مهم است که آدم چه در مورد مسائل دینی، چه در مورد مسائل علمی یا هر چیزی که دارد فکر می‌کند دچار این وضعیت نشود که شک و تردیدهایی اگر وجود دارد مانع از این بشود که آن دیدگاه مشخصی را که قرار است درک بکند را عمیق درک بکند.

ببینید ما همه‌مون تقریباً این نقطه ضعف را داریم که اگر نسبت به درستی و غلطی یک چیزی شک داشته باشیم خوب انگار نمی‌توانیم جدی بشینیم فکر بکنیم. مثلاً فرض کنید من اگر تا حدودی مثلاً به یک نظریه علمی اعتقاد داشته باشم ولی در عین حال شک هم داشته باشم.

من قبلاً یک مثال زدم بگذارید آن مثال را تکرار بکنم. یک مثال تاریخی جالب است از یک آدمی هست به اسم فولکرسون. این یک ریاضی‌دان بزرگ در نظریه لینیر پروگرامی آن چیزها کار کرده. و یک حدسی وجود داشت به اسم حدس برگ که من حالا نمی‌خواهم وارد جزئیات بشوم.

این آدم فکر می‌کنم شاید ۱۵، ۲۰ سال به این حدس فکر می‌کرد. آدم خیلی مهمی هم هست و خیلی کارهای علمی خوبی انجام داده. در زمینه برنامه‌ریزی خطی و این‌ها خیلی خیلی آدم شاخصی. خیلی قضیه به اسمش شده. به این حدس فکر می‌کرد و خیلی هم به حلش نزدیک شده بود.

یک چیز داشت خودش بعداً در یک مصاحبه‌ای گفته که یک لمی مانده بود که ثابت نمی‌شد. یعنی یک یک راه حلی برای این حل در واقع قضیه تو ذهنش بود و یک لمی را هنوز حل نکرده بود و گاه‌گداری مثلاً برمی‌گشت فکر می‌کرد نمی‌تونست حلش بکند.

خودش می‌گوید که آن روزی که اعلام کردن و من شنیدم که لوواست یا ریاضی‌دان دیگه‌ای کلاً آن حدس را ثابت کرده شبش رفتم این لم را حلش کردم و یک اثبات، اصلاً دو تا اثباتش ربطی هم به همدیگر ندارد. ببینید تا وقتی که یک آدم، ببینید من وقتی می‌شینم، شما یک بار ببینید مثلاً همین مسئله در کارهای علمی این شکلی پیش می‌آید.

اگر من الان یک مسئله بگذارم جلو شما بگویم قضیه زیر را ثابت کنید ممکن است بشینید ثابتش بکنید. ولی اگر بگویم این معلوم نیست درست است یا غلطه، شاید درسته، شاید غلطه، بعد شما می‌شینید می‌خواهید ثابت بکنید به نظرتون می‌آید غلط است. می‌رید مثال نقض درست سازید. به نظرتون می‌آید نه نمی‌شود انگار درست است.

دوباره سعی می‌کنید که ثابتش بکنید. آخرش مثلاً حالا ممکن است جلسه امتحان تمام بشود هیچ کاری نکرده باشید و اگر واقعاً مسئله واقعی باشه شاید هیچ‌وقت به نتیجه نرسید. بگذارید من باز مثال‌های دیگر بزنم. یک مثال خیلی بامزه یک آدم یک مدل تئوریست خیلی خیلی بزرگ وجود دارد به اسم چانگ.

همه کسانی که منطق و مدل تئوری می‌خونن، آن کتاب درسی چانگ را دیدن، آدم خیلی خیلی بزرگیه. این شاگرد تارسکی بوده. تارسکی یکی از بزرگترین منطق‌دان‌های قرن بیستم. یک داستانی که من نمی‌دانم کی نقل کرده، فکر می‌کنم تارسکی نقل کرده این است که چانگ یک دانشجویی بوده، خب یک دانشجوی چینی در برکلی، رفته پیش تارسکی و احتمالاً باید حدس بزنید که یک چینی چگونه هم حرف می‌زند.

تارسکی هم آدم خیلی بزرگیه، خیلی حوصله نداره، مراجعه‌کننده زیاد داره، همه دانشجوها دوست دارند باهاش تز بگیرند. رفته پیش تارسکی و مثلاً حالا به زبان چینی، انگلیسی گفته که من می‌خواهم با شما تز بگیرم.

تارسکی هم کلاً نه اینکه حالا این آدم چون چینیه و نمی‌شناسه و این‌ها، روال کارش ظاهراً این بوده که خب اگر یک نفر بخواهد باهاش یک تستی می‌کند ببیند اگر یک بار این است که یک استاد، همین الان هم منطق این است که شما این کار را بکنید دیگر.

یک استاد یا دانشجو را می‌شناسه، بهش اعتماد داره، قبول می‌کند. گاهی ممکن است خود استاد اصلاً پیش‌قدم بشود به یک دانشجو پیشنهاد کند بیا با من تز بگیر. این ناشناس خب چه کار می‌کنه؟ یک مسئله‌ای چیزی بهش می‌دهد ببیند مثلاً چند نفر حلاج دیگر. تارسکی به نظرم می‌آید این‌جوری گفته که دو تا مسئله به چانگ داده.

گفته برو را این‌ها فکر کن، دو هفته دیگر بیا با هم یک جلسه بگذاریم ببینم مثلاً چه به ذهنت می‌رسه، چه ایده‌ای داری. چانگ رفته و دو هفته مثلاً تمام وقت را این مسئله‌ها فکر کرده و آمده به تارسکی و در نهایت مثلاً ناراحتی گفته که گفته یکیشو نتونستم حل کنم. و تارسکی هم خب تعجب کرده.

خوانده دیده واقعاً دو تا اوپن پرابلم مهم است مثلاً منطق و مدل تئوری و این‌ها به چانگ داده چون یکیشو حل کرده، یکیش هم مثلاً نصفه حل کرده و ناراحته.

چون نمی‌دونست این‌ها اوپن پرابلم‌ان، یک جوری به عنوان اینکه این‌ها مثلاً کانجکچر بودن، چون فکر می‌کرد درست است رفته تا این ثبات قدم موقع فکر کردن که من اگر مطمئن باشم یک چیزی درست است و راه برای اثباتش هست، دیگر اصلاً ذهنم برنمی‌گرده، شک نمی‌کنم.

تا تهش می‌رم دیگر حالا خلاصه هرچه بشود یک راهی پیدا می‌کنم. باز یک داستان خیلی بامزه در مورد یک ریاضی‌دان معروفی آمار‌دانی به اسم دانسیگه که می‌گویند که این‌قدر دانشجوی چیزی بوده، دانشجوی منزوی بوده، کلاس نمی‌رفته و با کسی هم خیلی صحبت نمی‌کرده.

واقعاً یک روزی می‌گویند رفته در کلاس آمار، اصلاً دانشجوی ریاضی بوده، علاقه خاصی هم به آمار نداشته، کلاس آمار هم نمی‌رفته. یک روز رفته در جلسه دیده استاد دو تا مسئله نوشته روی تخته و فکر کرده این‌ها هوم‌ورک‌ان. این‌ها را یادداشت کرده و بعد هم دیگر خب خیلی کلاس نیومده، تحویل داده. مثلاً به عنوان هوم‌ورک.

می‌گویند آخر ترم استاد اعلامیه زده که این آدم به من مراجعه کنه، این هم رفته این‌جوری که تو کی هستی، این‌ها را چی، خوانده دیده مثلاً هوم‌ورک‌ها را حل کرده دیگه، دو تا مسئله باز آمار را تونسته حل کند. شما وقتی مطمئنید یک چیزی درسته، در فکر کردن بهش ثبات قدم دارید، تا آخرش می‌رید.

یک جوری افکارتون را ادامه می‌دید. وقتی که شک و تردید دارید، این کار را انجام نمی‌دید. هی مثلاً فرض کنید تا می‌خواهید یک خورده فکر بکنید، بروید جلو، یک چیزی انگار جلوتون را می‌گیرد. یک قدم بیشتر برنمی‌دارید. قرآن را دارید می‌خونید، در عین حال یک شک‌هایی هم مثلاً فرض کنید تو ذهنتان هست.

تا خوب همین که یک خورده تردید داشته باشید، خوب نمی‌فهمید. اگر یک فکری به ذهنتان برسه، تا می‌خواهید مثلاً یک خورده عمیق‌تر یک چیزی را بفهمید، یک اشکال‌هایی هم باعث می‌شود که انگار یک افکار مخالفی این بیاید و نهایتاً به آن چیزی که باید بخواهید باید برسید، نمی‌رسید.

من، اِ، چیزی که می‌خواهم روش تأکید بکنم این است. سعی کنید وقتی به مسائل مذهبی و دینی دارید فکر می‌کنید و در مورد هر چیزی، در مورد یک نظریه علمی، در مورد یک مسئله دارید فکر می‌کنید، موقتاً آن لحظه، یک لحظه‌ای را در واقع اختصاص بدهید به اینکه انگار مطمئنید که همه‌چیز مبانی درست است.

شک و تردیدها را باید توان این را داشته باشید، حالا موقتاً هم شده. وقتی دارید قرآن می‌خونید، می‌خواهید قرآن را بفهمید، در کانتکست دینی با اصول و مفروضات دینی به طور کامل و خالص فکر بکنید. حالا ممکن است شما یک ساعتی را هم بخواهید اختصاص بدهید که یک جور دیگه‌ای به قرآن نگاه بکنید، مثلاً با حالت نقادانه.

فهم متن از درون مبانی

ولی برای اینکه یک متن را شما خیلی خوب بفهمید، مثلاً می‌خواهید فروید بخونید، سعی کنید فروید بشوید. یعنی واقعاً با، با همان نگاه و حالتی که آن نگاه می‌کرد به مسائل، سعی کنید نگاه کنید.

برای اینکه عمیق‌تر بفهمید، اینکه حالا مثلاً فرض کنید شما از اولش که دارید فروید می‌خونید، می‌دانید که یک ایرادهایی داره، می‌دانید که مبانی‌اش غلطه، می‌دانید که مثلاً تحلیل‌تفسیر نمی‌دانم علم به معنای پایان قرن نوزدهمیه، آن هم که دیگر الان خیلی منسوخ شده، بنابراین هیچی دیگر.

خیلی، اِ، من بارها این حرف را به زبان‌های مختلف زدم که واقعاً بدترین کار این است که آدم‌ها می‌روند یک نظریه یک آدمی را می‌خونن، حالا فلسفه، روان‌کاوی، هرجایی، علوم اجتماعی، و به جای اینکه همدلانه بخونن، که دقیقاً عمقش را بفهمن که طرف چه می‌دید و چه می‌خواست بگه، فکر می‌کنند که هنره که نقادانه بخونن.

یعنی از اولش، مثلاً انگار یک جوری دنبال پیدا کردن ایرادهای نظریه هستن، قبل از اینکه اجازه بدن به خودشان که نظریه را کامل، اِ، درک کنن، جذب کنن، تو وجودشون ته‌نشین بشه، انگار یک جوری همزمان با اینکه دارند می‌خونن، همه‌ش دارند به اشکال‌هاش فکر می‌کنند.

و خب این، این‌جوری آدم به هیچ‌جایی نمی‌رسه. یعنی واقعاً شما هر چیزی را که می‌خواهید درک بکنید، نهایت سعی‌تون را باید بکنید که در آن چارچوب فکری قرار بگیرید و همه چیز را از آن دیدگاه ببینید و تا جای ممکن این افکار را ادامه بدهید.

ببینید به چه، ببینید یک یک راه برای اینکه شما به یک نتیجه‌ی خوبی برسید در مورد یک تئوری، این است که به جای اینکه مبانی را نقد بکنید، بیاید مبانی را بپذیرید و تا جای ممکن بروید ببینید به چه ریزالت‌هایی می‌رسید.

اگر مبانی غلط باشن، به ریزالت‌های غلط می‌رسید. لازم نیست من خیلی وسواس داشته باشم که مثلاً در مورد مبانی یک تفکری، الان مثلاً فرض کنید مبانی تفکر فروید از نظر من خیلی اشکال دارد.

خب حالا می‌خواهم نظریه فروید را بخوانم. از اول همین‌جور هر جمله‌ای که می‌خونم، می‌گویم که خب اینکه از همان مبنای غلطش دارد این حرف را می‌زند. پس اینکه قبول نیست، این هم که نادرسته. حالا بیاید برعکس، بیاید موقتاً فرض کنید که همه‌ی مبانی‌ش درست است و مقدمات را بپذیرید.

سعی کنید نظریه را کامل بفهمید، سعی کنید همان‌جوری که فروید به دنیا نگاه می‌کرده، به انسان نگاه می‌کرده، نگاه کنید، جلو بروید. بعد اگر مبانی ایراد داشته باشن، خب یک جایی شما درک می‌کنید که اینجا یک به یک نتایج خیلی خیلی غلطی رسیدید. من مثالش در ریاضیات، همین اتفاقیه که در کشف هندسه‌ی نااقلیدسی افتاد.

شما در به خاطر اینکه ببینید آیا اصل پنجم از چهار اصل دیگر در هندسه‌ی اقلیدسی نتیجه می‌شود یا نه، خب یک راه این بود که دقیقاً همین کار را سعی کردن انجام بدن. راهش این بود که اصل پنجم را نقیضش را در واقع یک چیز دیگه‌ای را به چهار اصل اضافه کردن.

به نظرشون آمد خب این یک مبنای غلطی برای هندسه است. چهار اصل اول را بگیرید، مثلاً این اصل را اضافه بکنید که از یک نقطه‌ی خارج یک خط بیش از یک خط موازی می‌شود رسم کرد. خب بروید جلو ببینید چه می‌شود. اگر این غلط باشه، این اصل پنجم جدیدی که شما اضافه کردید، حتماً به یک تناقضی می‌رسید.

خب آن‌ها رفتن به هیچ تناقضی هم نرسیدن و یک جور هندسه‌های جدیدی کشف شد که یکی از مبدأهای تحول ریاضیات و علم و حتی با یک تأثیرات فلسفی در واقع قرن نوزدهم بوده.

من فکر کنم یکی از نقطه‌عطف‌هایی که در علم پیش آمد که کم‌کم سرایت کرد به سایر علوم و بعداً به فلسفه، کشف هندسه‌ی نااقلیدسی بود برای خاطر اینکه یکی از اولین مواردیه که علم به یک چیزی به اصطلاح برخلاف کامن‌سنس رسیده.

یعنی از هر دانشمندی می‌پرسیدید، حتماً نظریه‌ی کوپرنیک و در واقع ساکن نبودن زمین یکی از آن چیزهای خلاف کامن‌سنس‌ها بود که از یک جای دیگر از ستاره‌شناسی و فیزیک مثلاً آمد و در ریاضیات هم به نظر من این نظریه خیلی خیلی نظریه‌ی آشفته‌کننده‌ای بود که روی علم و فلسفه به طور کلی در قرن بیستم تأثیر گذاشت.

به یک معنایی شاید فراتر از تا شوکش تدریجی‌تر ولی یک خورده عمیق‌تر از حتی شوکی بود که مثلاً نظریه‌ی کوپرنیک داشت. آن هم مطمئناً خیلی تأثیرهای عمیقی گذاشت. خب من می‌خواهم شما را دعوت بکنم که این عادت ذهنی را ایجاد بکنید برای خودتان که این‌جوری با این حالت چیز فکر نکنید.

یعنی وقتی دارید قرآن را می‌خونید، عمیقاً با همه‌ی مبانی، همیشه یادتون باشه که اصلاً داستان زندگی بشر طبق روایت قرآن اصلاً چیه؟ ماجرا از کجا شروع شده؟ ما الان در زمین که هستیم، چیکاریم؟ همیشه آن داستان اخراج از بهشت باید تو ذهنتان باشه. اینکه مثلاً فرض کنید یک نفر ممکن است آن داستان خیلی برایش قانع‌کننده نبوده.

اینکه چون خیلی قانع‌کننده نبوده، حالا خیلی هم بهش کار نداره، این‌جوری که نمی‌توانید قرآن را بخوانید. فرض کنید اصلاً یک نفر آدمیه که اعتقادی به مسائل دینی هم ندارد. فهم قرآن یعنی جهان‌بینی قرآن را باید درک کرده باشید. اگر آن را نپذیرید، جای دیگر حج را هم می‌خواهید نگاه بکنید، این حج در این زمین دارد اتفاق می‌افتد.

این زمین همان زمینیه که ما در واقع بهش هبوط کردیم. ما الان در همان مرحله از حیات خودمان هستیم که این داستان به طور حالا واقعی یا تمثیلی دارد بیان می‌کند. اگر یک آدمی شک داشته باشه که مبانی دینی درستن یا غلطن.

جامعه دینی و مسائل سیاسی

مثلاً ببینید حالا من نمی‌خواهم دوباره بحث حکومت دینی و این‌جور چیزها را مطرح بکنم که اه حالا در یکی دو جلسه اخیر بحث از جامعه تشکیل جامعه دینی به یک خورده مسائل سیاسی‌ترش منجر شد.

ولی این‌ها را که من قبول دارم که نمی‌شود بحث تشکیل جامعه دینی آن هم در فضای سیاسی اجتماعی الان دنیا کسی چنین حرفی بزند و هیچ‌جور اه ایده‌ی سیاسی‌ای نداشته باشه و به هر حال برای پیاده کردن یک جامعه دینی احتیاج به سیاست‌ورزیه. مثلاً فرض کنید بحث حکومت دینی. اه اگر من تردید داشته باشم که اصلاً دین چیز خوبی است یا چیز بدیه.

اصلاً درست است یا غلط است. یک ۱۰ درصد تردید دارم ۹۰ درصد فکر می‌کنم چیز خوبی است. این‌جوری ممکن است من وارد یک سری بحث‌ها بشوم و این یک خورده که جلو می‌رم، یک مثل یک خط با یک زاویه‌ای جلوتر که می‌رید مثلاً به بحث‌های سیاسی اجتماعی که دور از تا یک جایی مثلاً بحث‌های فلسفی و عبادی‌مون نزدیک‌هاست، خیلی نزدیک به دیدگاه‌های دینی هستند.

ولی یک چند کیلومتر که دور می‌شم، آن ۱۰ درجه اختلاف به یک جایی می‌رسد اصلاً یک نفر حرف‌های مثلاً سیاسی اجتماعی یک آدم دینی را شما می‌شنوید، می‌بینید اصلاً انگار هیچ چیزی اصلاً از اعتقادات دینی و این‌ها در آن نیست.

مثلاً فرض کنید آدم‌های آدم‌های دانشگاهی وقتی دارند بحث اه من دارم وارد بحث روز می‌شم، علم نمی‌دانم اسلامی و این‌جور چیزها که خطرناکه. اه یک آدمی در مثلاً فرض کنید خونه‌ی خودش آنجا یک فضای ذهنی کاملاً مذهبی داره، ولی وقتی می‌آید در دانشگاه، حالا لازم نیست علوم انسانی باشه، فیزیک و شیمی و این‌ها هم که دارد کار می‌کنه، اصولاً دیگر حسی از اینکه این‌جا یک مبنای دینی ممکن است یک اه تفاوت‌هایی ایجاد بکند ندارد.

حالا می‌گویند که اصلاً هیچ فرقی ندارد فیزیک و شیمی اسلامی و غیر اسلامی و این‌ها ندارد. یعنی در واقع کسانی که می‌گویند که ما فیزیک یک چیز ربطی به دین نداره، فکر می‌کنم اه از یک جهت کاملاً حق دارند.

برای خاطر اینکه وقتی این حرف را می‌زنند احساسشون این است که خب فیزیک یک شاخه‌ای از علمه. یک سری فرمول می‌نویسن و من این‌ها را آزمایش می‌کنم به طور تجربه ببینم این مدل‌های ریاضی که ساختن درست است یا غلط است. این چه ربطی دارد به اینکه شما آدم مسلمونی باشید یا آدم مسیحی باشید.

الان شما مسلمونید. من اه یک سخنرانی پخش می‌کرد تلویزیون با داد و فریاد می‌گفتند که آقا این‌ها دیکتاتوری می‌کنند و نمی‌ذارن ما مثلاً فرض کنید علم اسلامی می‌گویند که اه علم اسلامی وجود ندارد و مزخرفه و این چه حرفی دارید می‌زنید؟ علم که اسلامی و غیر اسلامی ندارد.

خودشان نمی‌دانم جامعه‌شناسی‌شون مبانی اسلام مبانی غیردینی دارد و از این حرف‌ها با داد و فریاد می‌زنند. من واقعاً احساس کردم یک نفر بلند شه بگوید آقا خب درست کنید. کسی کی جلوی مسلمون‌ها را گرفته که جامعه‌شناسی اسلامی درست کنن؟ درست کردن. ببینید من می‌گویم که من قبول دارم که مبانی با نگاه مثلاً مبانی دینی و غیردینی علوم انسانی‌های متفاوتی به وجود می‌آید.

خب چه چیزی تولید شده؟ این یعنی من اگر الان یک جامعه‌شناسی مثلاً فرض کنید با یک نگاه جدیدی، یک تحلیل‌های جدیدی ارائه بدهم و خیلی خوب بکنم، یک تئوری‌ای درست بکنم، خیلی خوب بتواند با مبانی اه حالا غیر مثلاً آن چیزی که الان هست، این تئوری جوابگوی بعضی از مسائل باشه، خب می‌توانم بروم این را تو محیط آکادمیک مطرح بکنم.

الان اگر مثلاً من از مبانی فرض کنید یک چنین چیزی ممکن باشه، من به مبانی اسلامی بیام بشینم یک مدل‌های جدیدی درست بکنم برای مثلاً در فیزیک. بعد آزمایشگاه سرن هم آزمایش بکند مدل من تأیید بشود. خب تأیید شده دیگر.

چیکار؟ کی می‌گوید که تو این اصلاً در فیزیک‌دان‌ها هم اگر بپرسن که مبانی مثلاً مدلی که ساختی اسلامی بوده یا غیر اسلامی بوده، خب یک سری فرمول قرار است بنویسی، یک مدل ریاضی درست بکنید، یک فرمول‌هایی بنویسید که جواب بده.

به این معنا چون فیزیک‌دان‌ها وقتی خودشان را اصولاً کار خودشان را این می‌دانند ساینتیست‌ها که یک سری مدل بسازن و بعد این‌ها را محک با محک تجربه آزمایش بکنن، معمولاً احساسشون این است و نظر این است که ما کاری به کار مبانی خاصی نداریم.

شما هر جوری بخواهید مدل‌های خودتان را ارائه بدهید از نظر ما قابل قبوله. ولی در یک اصطلاحی وجود دارد زیر متن بهش می‌گویند. در همین حد فیزیک و فرمول‌هایی که نوشته می‌شود زیر متن وجود دارد. یعنی این‌جوری نیست که فرض‌هایی نکرده باشیم. من گاه‌گداری اشاره به این موضوع می‌کنم.

مثلاً فیزیک این فرض را دارد که اصولاً قوانین جهان به صورت ریاضی قابل بیانه. فیزیک این فرض را دارد که مثلاً هندسه‌ای که مناسب برای بیان مفاهیم فیزیکی یک هندسه مشابه همین هندسه‌های به اصطلاح جابه‌جایی که الان ما داریم این بوده ببخشید. حالا این که به اصطلاح مفروضاتیه که الان دیگران جور دیگر هم دارند بهش کار بهش نگاه می‌کنند.

هرچه فیزیک جلوتر می‌رود مخصوصاً به دلیل اینکه بن‌بست‌هایی در واقع در رشد فیزیک نظری پیش آمده طبیعی است که به هی برمی‌گردد عقب‌تر. ببینید این مبانی از آیا ایرادی در مبانی اولیه هست که منجر شده به بن‌بست برسیم یا نه؟

این دو تا گرایش کلاً الان در حتی فیزیک نظری من دارم از فیزیک مثال می‌زنم برای خاطر اینکه مهم‌ترین شاخه‌ی در واقع نظری ساینس. خب الان در فیزیک دو تا شاخه دارید. دو تا دو نوع گرایش دارید.

بن‌بست و بازگشت به مبانی

برای شکستن بن‌بست‌های موجود فیزیک مثل مثلاً حل مسئله کوانتوم گراویتی یا رسیدن به چیزی که بهش می‌گویند تئوری آو اِوری‌تینگ یکی این است که همین راهی که رفتیم را فشار بیشتر بیاریم این سد شکسته می‌شود و یکیش این است که نه ما در خیلی قبل‌تر انگار یک اشتباهی داریم و به یک جایی رسیدیم که اینجا بن‌بست هرچقدر هم فشار بدهیم این دیگر شکسته نمی‌شود.

اگر شکسته نمی‌خواست بشود تا حالا شده بود. پس باید برگردیم ببینیم آن مبانی از کجا اشتباه کردیم. کجا یک راهی را رفتیم که به این بن‌بست رسیدیم و نمی‌توانیم مسائلمون را حل کنیم. مثلاً فرض کنید به اینجا می‌رسند که اصلاً آیا مدل هندسی که مبنای فیزیکه مدل درستی یا غلطه؟

مثلاً سعی کنیم که یک هندسه‌ای داشته باشیم که به یک معنایی مختصاتش جابه‌جایی نباشه، غیر جابه‌جایی باشه یا به هر چیز دیگه‌ای. فرمالیسم مکانیک کوانتوم اشتباست. دو جور گرایش به هر حال وجود دارد. اینجا واقعاً یک آدمی با مبانی فلسفی غیر از مبانی فلسفی که پارادایم جدید ساینس را ساختن هیچ بعید نیست که بتواند مداخله‌ی خیلی خوبی بکند.

یعنی بیاید از یک مبنای فکری خیلی خیلی در واقع منسجم فلسفی آن مبانی اولیه را یک جاهاییش را تغییر بده و سعی بکند که مثلاً این نظریه جدید بسازه. یک آدم معروفی هست در این شه مجید کجاست؟ استاد دانشگاه‌ست می‌شناسیدش؟

یک فیزیک‌دانیه ریاضی فیزیک‌دانیه که هندیه یا پاکستانیه فکر می‌کنم و یکی از معدود آدم‌هایی که به نظر من این کار را حداکثر سعی خودش را کرده که این‌جوری رفتار بکند. یعنی شما مثلاً کتاب‌هاشو که مقالاتش که می‌خوانید هم چند تا کتاب دارد. متخصص نظریه کوانتوم گروپ و این چیزهاست و در عین حال خیلی بحث‌های مبنایی هم دارد.

این نمونه‌ی آدمیه که بحث‌هاش کاملاً فلسفیه و از این جهت خب خیلی شاید با در خود به اصطلاح کامیونیتی فیزیک این‌جور چیزها را الان خیلی همچنان نمی‌پسندن. یعنی از یک جاهایی شروع می‌کند که مثلاً یک جوری دیدگاهش نسبت به جهان چون از مبناهای فلسفی هندی و این‌ها سرچشمه‌شون می‌گیرد سعی می‌کند که اصلاً از اول کل پارادایم را این‌جوری عوض بکند.

که در مورد اصلاً آبزرویشن شما فیزیک‌دان‌ها چقدر در مورد آبزرویشن فکر می‌کنن؟ به نظرشون آبزرویشن چیز خیلی ساده‌ای می‌رسد. یک چیزی هست من آبزرو‌ش می‌کنم. بعد همین‌جوری که جلو می‌ریم مثلاً به مکانیک کوانتوم می‌رسیم به نظر می‌آید این آبزرویشن به این سادگی‌ها نیست.

یعنی من وقتی یک چیزی را می‌خواهم آبزرو بکنم مثلاً حتماً در آن اختلال ایجاد می‌کنم. و هزار جور مسئله‌ی دیگر. اینکه اصلاً این آبزرویشن یکی از مشکلات مکانیک کوانتوم این است که آبزرویشن چقدر چرا من نمی‌توانم آبزروِر را هم همراه با آن سیستمی که آبزرویشن در آن انجام می‌شود به عنوان یک سیستم کلی جدید در نظر بگیرم و مکانیک کوانتوم در موردش صادق باشه.

انگار مکانیک کوانتوم لازم دارد که یک سیستم باشه و یک آبزرووری بیرونش و در مورد آن سیستم بحث کنیم. خود آبزروور را نمی‌توانید همراه با سیستم یک سیستم جدید خب به وضوح اینجا به نظر می‌رسد که اصلاً مسئله آبزرویشنی یک مشکلی ایجاد.

شما اصلاً اگر آدم قرن نوزدهمی فیزیک‌نامی پرسیدید که آبزرویشن یک مشکلاتی ممکن است ایجاد بکنه، مفهوم ساده‌ای نیست. حتماً از دانشکده اگر اکسپریمنت استخون نشده بودید حتماً یک مانعی ایجاد می‌کرد. به نظرشون آمد این افکار مثلاً فساد به بار میاره. الان ما به یک جایی رسیدیم به نظر می‌رسد اصلاً یک خورده زیادی ساده گرفتیم مسئله آبزرویشن.

که دیگر اگر آبزرویشن شما بخواهید دستکاری بکنید قبول دارید اینجا خیلی خیلی ابتدایی را در واقع نزدیکی به سرچشمه‌های فیزیک را دارید دستکاری می‌کنید. حالا حداقل را من یک آدم می‌شناسم که این‌جوری نگاه می‌کند. باز آدم‌های دیگه‌ای که هندسه را عوض می‌کنند این‌ها خیلی دارند در واقع در مبانی فکر نشده‌ای که ما پذیرفتیم دارند کار می‌کنند.

هیچ مطلقاً مشکلی وجود ندارد تو اینکه یک آدمی اگر فکر می‌کنی با استفاده از دیدگاه‌های دینی مبانی فلسفی‌ای دارد که این‌ها منجر به یک دیدگاه‌های جدیدی در مورد آبزرویشن یا هر چیز دیگه‌ای از مبانی فلسفی ساینس می‌شوند بیاید بر اساس دیدگاه‌های خودش تئوری‌های جدیدی مطرح بکند. اصلاً فرمول‌های جدیدی بنویسه. فرمالیسم‌ها را تا جایی که می‌خواهد تغییر بده.

هیچ‌کس جلوی چنین فرایندی را نگرفته. هیچ لازم نیست ما داد و فریاد بکنیم که آقا نمی‌ذارن ما مثلاً علم اسلامی ایجاد بکنیم. کی می‌گوید ایجاد بکنید؟ کی الان این من قبول دارم البته این نوع فعالیت را حتی این آقای مجید که استاد خیلی معتبری تو یکی از بهترین دانشگاه‌های دنیاست و کتاب‌هاشم در بهترین انتشارات دنیا چاپ کردن.

تقریباً به مهم‌ترین کتاب درسی کوانتوم گروپ را ایشان نوشته. دو تا کتاب کوانتوم گروپ نوشته. یکی ساده‌تر، یکی مشکل‌تر و نکته این است که حتی تو آن کتاب مثلاً خود مفصل‌تر کوانتوم گروپش صرف‌نظر نمی‌کند از اینکه دیدگاه‌های فلسفی خودش را بگوید.

شاید ایرادی که بهش می‌گیرند و یک عده خیلی خوششون نمیاد از این نوع برخوردی که این می‌کند این است که الان شما اگر بخواهید از این آدم کوانتوم گروپ یاد بگیرید هم یک خورده باید با مبانی دیدگاه فلسفیش یک آشنایی پیدا بکنید در حالی که لازم نیست. من می‌توانم کوانتوم گروپ کتاب بنویسم بدون اینکه کوچک‌ترین حرفی از مبانی نمی‌دانم فلسفی خودم بزنم.

به هر حال این حرف درست است که یک مقاومتی وجود دارد در مقابل شکسته شدن پارادایم‌ها. یعنی شما اگر الان در فیزیک این آدم‌هایی که مثلاً استرینگ تئوری کار می‌کنن، ببخشید من یک خورده از بحث به نظر می‌رسد دور افتادم ولی به یک نکته‌ای که می‌خواهم اشاره بکنم شاید این مقدمات بد نباشد.

در خود فیزیک آدم‌هایی که استرینگ تئوری کار می‌کنند مین‌استریم‌ان به اصطلاح. آدم‌هایی هستند که انگار بیشتر تمایل وجود دارد که این‌ها به نتیجه نهایی برسن. مسئله کوانتوم گراویتی را حل بکنند. و خب یک موقعی هم خیلی امید به وجود آمده بود که این اتفاق بیفتد.

طبیعی است برای خاطر اینکه آدمیزاد الان من اگر به شما بگویم که آقا مثلاً این مشکلاتی که تو زندگیت پیش آمده برای خاطر این است که این کاری که دیروز کردی اشتباه بوده راحت‌تر می‌پذیری تا اینکه بیام بهت بگویم آقا از بچگی اصلاً اشتباه کردی. اصلاً اشتباه کردی رفتی مدرسه، اشتباه کردی نمی‌دانم فلان کار را انجام دادی.

خب آدم دلش می‌خواهد که اگر یک مشکلی را می‌خواهد حل بکند تا حد ممکن با کمترین ما اینرسی داریم دیگر در مقابل تغییرات. معلوم است اگر یک نفر بیاید به من بگوید آقا تو اصلاً مبانی فلسفیت نسبت به جهان از اولش مثلاً ایراد اساسی داشت و تمام مثلاً فرض کن از ۲۰۰ سال قبل، ۳۰۰ سال قبل کاملاً راه انحرافی رفتی و میزان دور بودنت هم از حقیقت این‌جوری نیست که یک خورده بخوای یک کوچه بیای این‌ورتر بمب‌بست حل بشود.

اصلاً شهر اشتباهی رفتی. باید مثلاً جلوپراسمونو جمع بکنیم برویم یک جای دیگر. خب معلوم است مقاومت وجود دارد. شما اگر می‌خواهید یک مثلاً فیزیک اسلامی بسازید به این معنا که همان کاری که آقای مجید مثلاً فرض کن می‌کند از یک جور حال و هوای فلسفه هندی الهام می‌گیرد و یک مفاهیمی را سعی می‌کند دست بزند که خیلی به رسیدن، مفاهیم اولیه شان، حالا یک نفر از مثلاً فرض کنید یکی از فلسفه‌های اسلامی الهام بگیرد یک کارهایی بکند. خب این مقاومت هم در موردش وجود داره، نه برای خاطر اینکه اسلامیه، مثلاً فکر کنید یهودی‌ها یا آمریکایی‌ها جلوشو می‌گیرند.

برای اینکه خیلی مبنایی‌ه و همه دانش‌ها در مقابل تغییرات این‌جوری به هر حال مقاومت می‌کنند. من این انحرافی که در بحث ایجاد شد در واقع من به یک نکته‌ای که قبلاً اشاره کردم می‌خواهم برسم. می‌خواستم این را از اینجا بحث را شروع بکنم.

که اشاره کردم به مسئله بحث‌های حکومت دینی که واقعاً می‌خواهم سعی کنیم وقتی شما دارید قرآن می‌خوانید سعی بکنید که همه مبانی را انگار چیزهای بدیهی هستند موقتاً ست بکنید در ذهن خودتان. با همان دیدگاهی که قرآن بیان کرده در مورد انسان، خدا، رابطه انسان و خدا فکر بکنید. بعد ببینید آیا چیزی که در این کانتکست با این مفروضات دارید بهش می‌رسید، آیا سازگار هست، درست هست؟

بعد حالا می‌توانید به این نتیجه برسید که کلاً خود مبانی را نقد بکنید یا ریزالت‌هایی که به دست آمده را نقد بکنید و انتقاد را بگذارید بعد از اینکه عمیقاً فهمیدید. من مثلاً فرض کنید من نمی‌دونم، یک آدمی اگر کلاً به مبانی، بگذارید الان یک خورده من مبانی دینی را موقتاً تکرار بکنم. هر نوع چیزی غیر از این را فعلاً از ذهنتان پاک بکنید.

ببینیم مبانی دینی ما به ما چه می‌گویند. ما مثلاً اگر آدم‌هایی داشته باشیم که کاملاً ایمان دارین، باید به دنیا الان چگونه نگاه بکنیم؟ جز این مثل این آدم‌هایی نشیم که یک جا تو خونمون دینی هستیم، نمی‌دانم در فلان کتابی که داریم می‌خونیم مبانی دینی یادمون می‌ره، اگر بحث نمی‌دانم سیاسیه، اصلاً انگار نه انگار که دینی وجود دارد و پیامبرانی اومدن.

سعی کنیم یک خورده تفاوت در واقع تفکر دینی داشتن با غیر دینی نگاه کردن به دنیا را درک بکنیم. همه جا حداقل این‌جوری باشه. اگر دارم در مورد مسائل سیاسی اجتماعی بحث می‌کنم، اگر دارم در مورد مسائل علمی بحث می‌کنم و چیزی دارم می‌گویم که خلاف مبانی دینی هست، حداقل بدونم که دارم برخلاف مبانی دینی خودم صحبت می‌کنم.

نه اینکه همین‌جوری اصلاً یک من فکر می‌کنم یک عده وارد یک بحث‌هایی می‌شوند از مسائل سیاسی اجتماعی تا علمی همه جا که به وضوح چیزی که دارند می‌گویند یک جوری با مبانی دینی سازگار نیست، اصلاً متوجه این نکته نیستند.

یک اصطلاح یونگ دارد در بحث‌های روانکاوی خودش ترجمه‌اش را من خواندم فکر می‌کنم ترجمه کردن زندگی حجره‌ای، یک چنین چیزی. حرفش این است که آدم‌ها بعضی از آدم‌ها انگار حالا همه آدم‌ها با یک شدتی ضعفی در واقع در چند تا حجره دارند زندگی می‌کنند.

یک در یک جا اینجوری‌ان وقتی که مثلاً فرض کنید می‌روند در یک محیط دیگه‌ای یا یک فضای دیگه‌ای قرار می‌گیرن، یک زندگی دیگه‌ای دارند الی آخر. مثلاً یک جا کاملاً آدم‌های مذهبی هستن، شما بحث‌هاشون را می‌شنوید به نظر می‌آید خیلی تعصبات دینی دارن، بعد یک جای دیگر می‌رن، مثلاً تو محیط دانشگاهی اصلاً عوض می‌شن، یک آدم‌های دیگه‌ای هستند.

تو خانه خودشون، مثلاً بعضی از آدم‌ها مثلاً یک مردی جلوی همسر و مثلاً جلوی زن و بچه‌اش یک شخصیت داره، ولی جلوی مامانش دوباره که می‌رود یک خورده فرق می‌کند. حالا ممکن است این فرق خیلی زیاد باشه یا کم باشه. بعضی‌ها واقعاً فکر می‌کنم که تفاوت‌هاشون زیاد در محیط خانواده خودشان هستند یا یک جای دیگر.

بعد می‌آیند مثلاً در کنار رئیس‌شون که قرار می‌گیرن، شما مثلاً یک آدم یک شخصیتی از خودش نشان می‌ده، ولی با مرئوس خودش نه اینکه چیز باشه ها، اینکه خب یک مقدار سیاست و کاری ممکنه، نه اصلاً شخصیتش عوض می‌شود. یعنی حالا به هر حال سعی کنیم که من تاکیدم روی اینه، مبانی دینی خودمان را همیشه در واقع یک جوری مدنظر داشته باشیم که چه نتایجی دارد.

آیا می‌شود مبانی دینی را داشت و مثلاً فرض کنید یک چیزهای دیگه‌ای را هم قبول کرد؟ این حالت در یک حجره زندگی بکنیم. سعی کنیم که همه من بارها این را گفتم که این دقیقاً معنی بالغ بودن.

همه افکار و چیزهایی که تو ذهنمون هست، این‌ها یک جوری باید با همدیگر تبدیل به یک نوع تفکر و ذهنیت سازگار اینکه یک بخشیشو از مثلاً فرض کنید مراجع دینی تو ذهنمون یک چیزهایی کپی شده باشه، تو این مدرسه یک چیزهای دیگه‌ای کپی شده باشه، یک کتابایی هم خوندیم از آنجا هم یک چیزهایی کپی شده و این کپی‌های مختلف افکار ناسازگار همین‌جور تو ذهن یک آدم باشه، گاهی تو یک مبحث از تحت تأثیر فلان کتابی که خواندن آن‌جوری قضاوت می‌کنند.

وقتی در مورد مسائل شریعت یک جور دیگر قضاوت می‌کنن، در صورتی که در هر موضوع مطلبی از کجا در واقع انگار مطلب را آوردن و از کجا کپی کردن، هیچ‌وقت این‌ها با همدیگر کنار همدیگر پالایش نشده که ببینیم این‌ها سازگاریش سازگار هستند اصلاً یا نیستند.

من فکر می‌کنم دقیقاً نوع در واقع تفکر والدانی این‌جوری است که حوزه‌های مختلف به وجود میاد، ذهنیت‌های مختلف بر حسب اینکه هر آدمی تو فلان حوزه از کدام مکتب، از کدام مرجع افکار خودش را گرفته باشه و آموزش دیده باشه.

من برای همین نه خیلی طولانی، می‌خواهم یک خورده مبانی دینی خودمو تکرار بکنم و بعد یک خورده به این مقدمه نگاه بکنیم ببینیم که تو این مقدمه چیزی که دارد گفته می‌شود و اینکه الان در دنیا چه خبره، چون قبلاً یک چیزی گفتم می‌خواهم برگردم به آن حرفی که قبلاً در موردش صحبت کردم.

خب مبانی دینی ما این است که ما ایمان داریم، قرار ایمان داشته باشیم، من دیگر نمی‌گویم قرار است ایمان داشته باشیم، ما صددرصد ایمان داریم که خداوند انسان را خلق کرده، ایمان داریم به اینکه انسان یک موجود استثنایی در نظام خلقت بوده از این نظر که مثلاً این شأن را داشته که اسماء الهی را به‌طور جامعه می‌تونسته درک بکنه، کاری که موجودات قبل از انسان، حداقل موجوداتی که ما آشنا هستیم باهاش، یک چنین قدرتی نداشتن.

و انسان در اثر حالا یک خطا یا یک نقصی که در وجودش هست، وارد یک دوره‌ی آزمایشی موقت تو زندگیش می‌شود که همین دوران زندگی ما در زمین.

ما الان همه موجوداتی هستیم، یک پیشینه‌ای داریم انگار از نظر حیات و الان داریم یک دوران موقت آزمایشی را از زمان تولد تا مرگ در این محیطی که زندگی می‌کنیم، تو این زیستگاه خودمان که زمینه، می‌گذرونیم.

خداوند از روز اول وقتی که قرار شد که انسان‌ها این دوره‌ی موقتی زندگی در زمین را تجربه بکنن، وعده داد که برای‌تان هدایت می‌فرستم و اگر از این هدایت پیروی بکنید، یعنی آن کارهایی که این‌جور آن سبک زندگی که برای‌تان تعیین می‌شود را و در واقع عقاید درست را درک بکنید و مطابقش زندگی بکنید، هیچ نگرانی در مورد آینده نداشته باشید.

برمی‌گردید به همان شرایط ایده‌آل زندگی که از اول از آنجا شروع کردید. همه‌ی ما در درونمون یک حسی از دوری از بهشت داریم و همیشه وقتی که با ناملایمات در واقع انگار طرف هستیم، یک‌جوری حس اینکه نباید این بلا سر من بیاد، قرار نبود این اتفاق بیفته، انگار انسان در درون خودش اینکه برای آسایش و آرامش خلق شده را یک جوری درک می‌کند.

همه‌ی ما ایمان داریم به اینکه در دنیایی داریم زندگی می‌کنیم که مسئله‌ی اصلی این زندگیمون در این دنیا این است که آیا آن هدایت الهی را درک می‌کنیم، می‌پذیریم که به سعادت برسیم یا نه.

هر مسئله‌ی دیگه‌ای در مقابل این مسئله یک مسئله‌ی فرعیه، غیرقابل‌تأمله. انسان نیامده در زمین زندگی بکند و مثلاً فرض کنید افتخارش این باشه که به پیشرفت تکنولوژی در دوران حیات خودش کمک کرده. انسان نیامده زندگی بکند که حکومت‌های دموکراتیک ایجاد بکند.

انسان ایده‌آل و جامعه ایده‌آل

من فکر نمی‌کنم اصل ماجرا ایجاد کردن مثلاً جامعه‌هایی حتی ایده‌آله. اگر از نگاه دینی نگاه کنیم، انسان در یک فرد، یک انسان در زمان حیات خودش این‌جوری سنجیده می‌شود که چقدر از آن هدایت الهی برخوردار شده و اصل ماجرا این است که چقدر به تقوا و چقدر عبادت کرده، چقدر در مقابل خداوند عبادت به معنی مطلق کرده، فرامین الهی را درک کرده.

و بهشان عمل کرده و عبادت به معنای خاص کرده و این چیزی است که اصل آن اگر ما ایمان داریم که آن هدایت منظور همین فرستاده شدن انبیا بود انبیا چیزی که با خودشان آوردن این بود که مجموعه عقاید درست در مورد جهان به صورت حالا فرض حالا کتاب قرآن در آن نگاهی نسبت به جهان وجود دارد و اینکه مجموعه‌ای از فرامین که باید بهش عمل کرد که این در واقع عبادت کردن خدا بندگی کردن خداست و عبادت به معنای خاص اینکه هر انسانی باید در طول روزانه.

مثلاً ارتباطی با خدا داشته باشه. آدم‌های این‌جوری از لحاظ نگاه دینی آدم‌های این‌جوری با همدیگر مقایسه می‌شوند چقدر بنده خدا هستند چقدر تابع فرامین و اراده خدا هستند.

اراده خدا مطمئناً به شریعت محدود نمی‌شود. شما معبود رفتار کردن عدالت مثلاً عدالت داشتن اخلاق مبانی کلی اخلاقی این‌ها حتی از مسائل جزئیات شریعت به وضوح مهم‌ترن. یعنی اگر یک آدمی به جزئیات شریعت خیلی عمل می‌کند ولی آدم عادلی نیست برخوردهای دوگانه دارد خب واضح است که بنده خدا نیست.

بنده خدا کسیه که همیشه در واقع طرف حق را می‌گیرد حق می‌گوید حق را می‌شناسه اولاً ثانیاً که از حق دفاع می‌کند. این حق حالا مربوط به هر کسی که می‌خواهد باشه. این‌ها می‌تواند بازتاب‌های سیاسی اجتماعی داشته باشه می‌تواند تو زندگی فردی افراد برخوردهای فردی آن‌ها باشه.

بنابراین زمین اون‌طوری که خداوند می‌خواهد ایده‌آل این است که انسان‌ها این‌طوری در آن زندگی بکنند که شور عبادت داشته باشند با همدیگر عادلانه برخورد بکنند جوامعی درست بکنند که این جوامع انسان‌ها را به سمت در واقع بندگی خدا می‌کشونه. جامعه‌ای جامعه ایده‌آله که در آن رشد قرار ما به یک رشد معنوی در زمان حیات خودمان در زمین برسیم.

حالا می‌خواهید اسمش را عرفان بگذارید یا هرچه. هر انسانی هر چقدر بیشتر در واقع به معرفت خدا و جهان برسد و هرچه بیشتر مطابق با این معرفت حقیقی که بهش رسیده بتواند عمل بکند انسان ایده‌آل‌تریه. جامعه ایده‌آل جامعه‌ای که شرایط را برای یک چنین مسئله‌ای بیشتر فراهم می‌کند.

جامعه ایده‌آل جامعه‌ای نیست که توسعه‌یافته به معنای امروزی باشه و مثلاً فرض کنید تولیداتش بیشتر باشه درآمد سرانه‌اش زیاد باشه. این‌جور نگاه کردن به جامعه مخالف مبانی دینی هست یا نه؟

اگر من ایده‌آلم این باشه که همه چیزو بگذارم کنار فقط دنبال این باشند که درآمد سرانه ملی را مثلاً ماکسیمم بکنند و بگویم که مثلاً یک دولت موفقه که بیشترین فعالیت اقتصادی را مثلاً به وجود بیاورد فرهنگ هم حالا هر سمتی رفت رفت.

واقعاً وقتی دارید با دین نگاه می‌کنید می‌توانید بگویید که جامعه فرهنگش به هر سمتی رفت اشکال نداره؟ اینکه سهم مثلاً جامعه هر اتفاقی در آن افتاد اشکال ندارد فقط مثلاً ما الان برامون مهم است که در رقابت اقتصادی عقب نمونیم.

جامعه ایده‌آل جامعه‌ای که مثلاً قدرت نظامیش از هر چقدر بیشتر بهتر. یعنی برویم مثلاً دنبال نظامی‌گری و فکر کنیم که هر چقدر که بیشتر قدرت به دست آوردیم مثلاً به خدا نزدیک‌تر می‌شویم.

این نگاه دینی به انسان و خدا این‌جوری است که انسان در زمین دارد زندگی می‌کند عاقبت بسیار بسیار خطرناکی در انتظارشه اگر اشتباه بکند تو زندگی خودش و تمام ماجرا این است که از نظر اخلاقی به یک ثباتی برسد تقوا تقوا کمک می‌کند که شما از این نیروهای در واقع متنوعی که تو زمین در ضمیرتون هست که شما را به سمت پایین و سمت چپ و راست و همه طرف می‌کشه این‌ها را کنترل بکنید فقط انگار یک جوری این نیروهای سمت بالا را تقویت بکنید.

به رشد برسید و آدمی که به معرفت نرسیده و مطابق با معرفت خودش عمل نمی‌کند آدمی که تو زندگی خودش را در واقع تلف کرده. و بنابراین کلاً انسان‌ها را ما از نظر دینی با این ملاک‌ها داریم ارزیابی می‌کنیم. جامعه انسانی را هم به همین ترتیب.

حالا مثلاً من سوالم این است الان حرف از این می‌زنند که جوامع پیشرفته داریم بشر پیشرفت کرده مثلاً در ۵۰۰ سال بشر پیشرفت کرده. با چه ملاک و مبنایی بشر پیشرفت کرده؟ الان مثلاً انسان قرن بیستم و بیست و یکم جوامعی را تشکیل تونسته بده که در آن مثلاً فرض کنید خداوند بیشتر عبادت می‌شود.

الان شما به جامعه غرب که نگاه می‌کنید که جوامع پیشرفته هستند مردم چه کار دارند می‌کنند تو جوامع غربی؟ واقعاً غیر از اینکه شما هر روز یک جور در واقع هوس‌های جدید، تحول پیدا کردن یک سری هوس‌های کودکانه جدید را مثلاً تو دنیا دارید می‌بینید که آدم‌ها یک جوری به خودشان آزادی عمل می‌دهند که هر کاری دلشون می‌خواهد بکنند.

بیشتر در مثلاً ۱۵۰، ۲۰۰ سال اخیر از نظر مبانی معرفتی انسان به ایمان بیشتری رسیده یا نه به بی‌ایمانی رسیده؟ با چه مبنایی ما پیشرفت کردیم؟ اقتصادمون پیشرفت کرده، مثلاً فرض کنید بیشتر تولید می‌کند بشر. این بنا به معیارهای قرآنی این ملاکه.

اینکه علم و تکنولوژی پیشرفت کردن، این جزو مبانی‌ای بود که مثلاً چیزهای خیلی مهمی بود که انسان باید بهش در زمان زندگی موقت خودش تو دنیا می‌رسید. می‌شود من دیدگاه دینی نسبت به جهان داشته باشم و تأسف نخورم از اوضاعی که در دنیا پیش اومده؟ حالا اینکه چرا ما به اینجا رسیدیم؟

شما می‌توانید تحلیل بکنید که خب ما به اینجا رسیدیم برای اینکه مثلاً فرض کنید کسانی که ادعای دین داشتن و خودشان را در واقع جانشین خدا می‌دونستن، آن‌قدر کارهای مزخرف کردن که این‌جوری شد. فرض کنید دلیلش این است یا هر چیز دیگه‌ای. من کاری به این ندارم چه جوری به اینجا رسیدیم.

الان ما به یک جوامع الهی در جهان رسیدیم. به انسان‌هایی رسیدیم که راه رشد برای‌شان مثلاً بازتر از یک انسانیه که ۵۰۰ سال پیش زندگی می‌کرد. مطمئناً به انسان مرفه تر و جوامع مرفه تری رسیدیم. ولی این رفاه در جهت این است که مثلاً انسان فراغت بیشتری پیدا کرده، حالا با این فراغت خودش چه استفاده‌ای دارد می‌کنه؟

برای پر کردن اوقات فراغت، یکی از مشکلات تمدن جدیده، چه کار می‌کنن؟ مثلاً فرض کنید تلویزیون نگاه می‌کنند. تو تلویزیون چه می‌بینن؟ هرچه می‌بینند مطمئناً روز به روز مزخرف‌تر و غیرواقعی‌تر و غیرانسانی‌تر می‌شود. من کار نمی‌دانم چه می‌بینن، هرچه بگویند ۲۰ سال دیگر یک چیزهای خیلی متفاوتی با این چیزی که الان داریم می‌بینیم.

پیشرفت بشر از نگاه دینی

من فقط می‌خواهم کلاً بشر پیشرفت کرده، واقعاً با مبانی دینی نگاه بکنید ما الان مسائل پیشرفته داریم، جوامع پیشرفته داریم یا نه یک جوری عقب‌گرد کردیم. الان زندگی انسان از نظر همین مثلاً فرض کنید کلاً به تمایلات نفسانی انسان نگاه کنید.

شبیه نشدیم به انسان نخستین که مثلاً دیگر هر انگار بدون ضابطه، بدون اینکه هیچ محدودیتی وجود داشته باشه، هر کسی هر کاری دلش می‌خواهد بکند. یعنی الان بشر غربی از نظر فرهنگی به این سمت نزدیک نشده که هیچ ملاک اخلاقی برایش دیگر مطرح نباشد. مثلاً یک ملاکی را مطرح کردن که بهش می‌گویند آزادی. و شاید مثلاً جواب این حرف‌ها این باشه که بشر آزاد شد.

آزادتر دارد زندگی می‌کند. و تنها چیزی که غرب بهش پابنده و فرهنگ غربی بهش پابنده این است که آزادی فردی انسان‌ها یک جوری محترم باشه. و دیگر به کسی مربوط نیست که چون آن محدودیت فردی چه کار دارد می‌کند. آدم‌ها نباید همدیگر را مثلاً برای همدیگر محدودیت ایجاد بکنند.

تا جایی که به کسی لطمه‌ای نمی‌زنی، آزادی دیگری را زیر سؤال نمی‌بری، خودت هر کاری دلت می‌خواهد بکن. این الان این نگاه به زندگی بشر با مبانی دینی سازگاره که من هر کاری که می‌خواهم بکنم بکنم ولی به آزادی دیگران کار نداشته باشم. ببینید یک بار این را به عنوان یک ملاکی از رفتارهای اجتماعی مثلاً در نظر می‌گیرید، شاید خیلی دور نشده باشید.

ولی وقتی کل حرفی که از نظر اخلاقی زده می‌شود همینه، نمی‌دانم منظورمو می‌فهمید یا نه. یک یک یک بار این است که من بگویم من این را به عنوان یک ملاک تو رفتار اجتماعی آدم‌ها بگویم آقا حق ندارید مثلاً به همدیگر فشار بیارید، زور بگویید و این حرف‌ها.

ولی در عین حال توصیه‌های اخلاقی داشته باشم در مورد اینکه انسان ایده‌آل چیست. حالا آدم‌ها چه کار باید بکنند. بیام همه توصیه‌ها را یک جوری پاک کنم بگویم فقط همین ملاکه که هر کاری دلت می‌خواهد بکن ولی به فقط به دیگران کاری نداشته باش. این مثلاً بشود مبنای یک جور اخلاق جدید که در جوامع پیشرفته مثلاً وجود دارد.

من بالاخره سوال من این است یک لحظه اگر از دیدگاه قرآن نگاه بکنیم. الان جوامع مدرن جوامع پیشرفته‌ای هستند یا جوامع عقب‌افتاده‌ای هستن؟ تفرق کردیم یا پیشرفت کردیم؟ چه چیزهایی مهم‌تر بوده آن چیزا؟ مثلاً الان بشر دارد بیشتر خداوند را عبادت می‌کند یا کمتر دارد عبادت می‌کنه؟ نه فقط جوامع غربی.

پایبند به شریعت و آن هدایتی که از طرف خداوند رسیده. اصل ماجرا این بود دیگر ما در زمانی هستیم هدایتی می‌آید باید ازش پیروی بکنیم. نه تنها خودشان پایبند نیستند مانع این هستند که اگر کس دیگه‌ای هم بخواهد بهش پایبند باشه. می‌گویند مثلاً فرض کنید تو شریعت اگر حکم اعدام هست حق ندارید اجرا بکنید.

خدا الان اگر من واقعاً من اعتقادم این است حالا شما ممکن است بگویید که شریعت اینقدر هم چیز نیست. مثلاً ممکن است سیال‌تر از این بشود بهش نگاه کرد. من می‌گویم فرض کنید که شریعت واقعاً خداوند در شریعت اصرار دارد بر اینکه مثلاً کسی که مرتکب قتل شده به ناحق باید کشته بشود.

اگر اولیای دم رضایت ندارند. خب خدا این را از ما خواسته و حالا مثلاً فرض کنید یک جامعه‌ای به وجود آمده خودش این چیزها خودشان هم تو شریعتشون غربی‌ها حالا یهودی بودن یا مسیحی سابقه‌شون را نگاه کنید همین‌جور احکام را داشتن دیگر برای‌شان تازگی ندارد که.

خودشان به آن چیزی که عمل می‌کردند فحش کردن و حالا نمی‌خوان اجازه بدن کسی دیگر هم حتی این کارا را بکند. دلایلشون هم در حد من نمی‌دانم شما مثلاً فرض کنید دلیل اینکه چرا نباید اعدام بشود چیه؟ هیچی. همین‌طور. آن‌ها اصلاً مبانی‌ای دارند که بخوان استنتاج بکنند که این کار غلط است یا درست است.

غلط است دیگر مثلاً غیر انسانیه. چون ممکن است اشتباه بشود. خداوند نمی‌فهمه که قاضی ممکن است اشتباه بکند. غربی‌ها تازه کشف کردن که قاضی ممکن است اشتباه بکند. نه واقعاً دلیلش این نیست. دلیلش چیه؟ دلیلش این است که همان حرفی که من زدم.

دفعه قبل یک چیزی گفتم. اگر شما مبانی دینی نداشته باشید قبول نداشته باشید که خداوند به شما جواز داده حتی حیوانات را نباید بکشید. بنابراین غربی‌ها چون فضای ذهنی‌شون این است که دیگر قوانین را خودشان دارند وضع می‌کنند بنابراین خب طبیعی است که وقتی این‌جوری قانون گذاشتی به خودت جرأت نمی‌دی که بری به سمت اینکه اعدام و این از یک نظر خوب است نتیجه درستی دارند می‌گیرند.

اگر من ارتباطم ارتباطی با آسمان نداشته باشم چطوری می‌خواهم به خودم اجازه بدهم آدم حیوان بکشم چه برسد بخواهم آدمی را بکشم به رسم اینکه یک کاری کرده. نه شرایط روانی آن لحظه را می‌توانم تشخیص بدهم.

خیلی چیزها را نمی‌توانم تشخیص بدهم. بنابراین احتیاطاً می‌گویم این کار را نکن. پس غربی‌ها بگذارید ببینم غربی‌ها به این نتیجه رسیدن که مبانی الهی غلط بوده دیگر. چگونه به این نتیجه رسیدن در چه تاریخی؟ کی به این نتیجه رسیدن که مبانی دینی غلطن؟ فیلسوفاشون این حرفو زدن. ساینتیستاشون این حرفو زدن. کدام آدم بوده؟

می‌شود یک کتابی یک آدمی معرفی بکنید که در آن به این کشف رسیده باشند که مثلاً خداوند وجود ندارد یا خداوند با بشر ارتباط نداشته و این حرف‌ها. آدمی وجود مثلاً یک یک بحث معروفی هست. خواسته خیلی که آدم‌های مدرن و حالا یا سکولار نمی‌شینن با آدم‌های مذهبی بحث بکنند بحث‌های فلسفی در مورد مبانی.

یک مورد خیلی معروف وجود دارد. راسل مثلاً حاضر شد تو بی‌بی‌سی با یک فیلسوف حالا نیم‌بند الهی‌دانی به اسم کاپلستون که بیشتر در واقع فلسفه‌شناسه نه فیلسوف. تاریخ فلسفه معروفی نوشته که ترجمه هم شده به زبان فارسی.

من دیروز برای اولین بار بعد از فکر کنم ۲۰ سال همه مجلداتشو کنار همدیگر در یک کتاب‌فروشی دیدم با یک چاپ یکسان. و من همیشه فکر نزدیک بود بخرم اگر نمی‌خواستم جایی بروم. ۲۰ سال این کتاب چاپ شده یا جلد چهارش نبوده یا جلد سهش نبوده یا اگر بوده آن یک رنگ دیده این یک رنگ دیگر بوده.

من خلاصه دیروز این مجموعه تاریخ فلسفه کاپلستون را زحمت کشیدن یک تجدید چاپی کردن کنار همدیگر. خب این آدم با راسل بحث کرده. راسل ارزش چیست تو آن بحث که خدا وجود نداره؟ بعد معلوم است که ارزش این نیست. بحثش با غربی‌ها چون به اینجا می‌رسه، راستش به صراحت موضعش این است که ما نمی‌دونیم خدا وجود دارد یا نه.

ما نمی‌توانیم ثابت بکنیم که خدا وجود دارد. یعنی موضع راسل این است که شما ادعاتون این است که می‌توانید ثابت بکنید که خدا وجود داره، من ادعام این است که نمی‌توانیم ثابت، نمی‌تونی ثابت بکنی که خدا وجود دارد و کل بحث موضوعش به اصطلاح خودش حالا ما می‌گوییم موضع لاادری یعنی نمی‌دانم حقیقت چیست.

حالا این مسئله اینکه اعدام خوب و بده از موضع لاادری درمیاد. یعنی من نمی‌دانم خدا هست یا نه، من نمی‌دانم خدا شریعت فرستاده یا نه، من نمی‌دانم قیامتی هست یا نه ولی نباید به شریعت عمل بکنیم.

فشار بی‌خدایی عملی

یعنی باید طوری رفتار بکنید که خدایی وجود نداره، طوری رفتار بکنید که شریعتی نیست. این را دارند از ما می‌خواهند دیگر. یعنی الان وقتی که آن‌ها که نمی‌گن یک بار این است که قرار است بیان بگویند آقا شما شریعت خودتان را اشتباه دارید می‌فهمید. اعدام تو شریعت شما نیست. خب این یک بحث جداس. بیان با فقها وارد بحث بشوند با فقها به معنای واقعی کلمه.

یکی از شما در ایمیلش نوشته بود که جلوش فقیه یعنی با شوخی نوشته بود یعنی آدم‌های خیلی دانا. اسم کلمه فقیه یعنی آدمی که خیلی عمیق می‌فهمد و واقعاً برای این چیزی که ما الان داریم می‌گوییم فقه با عرض معذرت خیلی اسم بی‌مسماییه. که اصلاً عمقی ندارد.

این یک مجموعه مثلاً نمی‌دانم چه بگویم. اسم این چیزی که ما الان بهش می‌گوییم فقه مثلاً می‌تواند علم به احکام، علم شریعت، نمی‌دانم یک چنین چیزی اسمش را بگذاریم. یک مجموعه قوانینو مثلاً داریم نگاه می‌کنیم تو این متون ببینیم کدام راست و کدام دروغه، چه گفتن، چه نگفتن. چه ربطی به کلمه فقه داره؟

فقه یعنی من فقه بیشتر شبیه این است که مثلاً اینقدر فلسفی این چیزها را بفهمی. عمیقاً درک بکنی که این احکام از کجا اومدن. عمق داشته باشه. این فقهی که این چیزی که ما الان بهش می‌گوییم فقه، همه چیز دارد به غیر از عمق. یعنی کاملاً یک چیزی است در مورد ظاهر شریعت دیگر.

چه درسته، چه غلطه، چه کار بکنیم، چه کار نکنیم. چرا اصلاً فقها خیلی به اصطلاح میدون نمی‌دن از شما بپرسید تو بحث فقهی که چرا این حکم؟ می‌گویند این بحث جاش اینجا نیست. اگر بحث چرایی احکام جاش اینجا نیست، پس این فقه نیست دیگر. فقه به معنای اینکه یک دانش عمیقی نسبت به شریعت باشه.

حالا با فقها به معنای واقعی کلمه غربی‌ها وارد بحث بشن، به فقهای ما بگویند که آقا شما ما که نمی‌دونیم خدا هست یا نه، نمی‌دونیم شریعت درست است یا شریعت آمده یا نیامده یا اصلاً هدایتی به بشر رسیده یا نه. حالا که نمی‌دونیم، خب فشار نمی‌آریم که شما می‌گویید شما جزو آن‌هایی هستید که فکر می‌کنید اومده، ما جزو آن‌هایی هستیم که فکر می‌کنیم نیامده.

خب بنابراین ما که نباید نباید آزادی شما را در واقع تهدید بکنیم. شما می‌خواهید مطابق شریعت عمل بکنید، بکنید. یک بار غربی می‌تواند بیاید بگوید آقا نه تو اشتباه می‌کنی، شریعتی که بهش ایمان داری در آن حکم اعدام مثلاً مرتد نیست.

خب راست می‌گویند احتمالاً. این حکم مثلاً نیست. بیان بحث بکنن، با فقهای ما را قانع بکنن، خب مرتدها را دیگر اعدام نکنن. یک بار این است که بگویند که نه اصلاً حکم اعدام کلاً نیست. بحث اسناد و مدارک نقلی ما را بررسی بکنن، بگویند شما دارید اشتباه می‌کنید. اصلاً این حرف‌ها نیست.

غربی‌ها بدون اینکه مبنایی داشته باشند که به این نتیجه رسیده باشند یا ادعای این را حداقل داشته باشند که خدایی وجود نداره، بدون اینکه به این نتیجه رسیده باشند و استدلالی کرده باشن، شواهدی داشته باشند که خداوند پیامبری را نفرستاده. اصلاً یک چنین چیزهایی در غرب نه گفته شده، نه کسی مدعی‌شه و اگر بحث هم بکنید نهایتش موضع لاادری می‌گیرند.

ولی خودشان مطلقاً طوری زندگی می‌کنند که انگار خدا وجود نداره، انگار شریعتی وجود نداره، هیچ التزامی وجود ندارد که از یک چیزی احکامی پیروی بکنیم، بلکه کسی هم نباید این کار را بکند. با زور و فشار و تحریم و هرجوری شده به همه جوامع بشری این را مبانی خودمان را در واقع اعمال بکنیم.

مبانی‌ای هم مبانیه که معلوم نیست از کجا آمده. خیلی هم بحث مبنا هم نمی‌کنند. بیاید بحث مبنایی بکنید فوری موضع لاادری. موضع لاادری می‌دانید چرا موضع لاادری خوبیش چیه؟ برای اینکه وقتی من موضع لاادری می‌گیرم، تو باید یک چیزی ثابت بکنی. خب ثابت کردن که معلوم است خارج از حوزه ریاضیات چیزی نمی‌شود ثابت کرد.

ناراضی‌شو هرچه بگوییم من خلاصه یک چیزی می‌گویم که نه آنجا مثلاً من آن مبنایی که تو گفتی من شهوداً به نظرم درست نیست، آن هم شد. خلاصه استدلال باید به این مبانی شروع بشه، یک چیزهایی را مشترکاً قبول بکنیم.

اگر شده اجتماع نقیضین را هم مثلاً می‌برن زیر سؤال برای اینکه آخرش دیگر آخرش این است دیگر. شما اجتماع نقیضین را قبول نکنید که دیگر یک دانه گزاره هم نمی‌توانید بیان بکنید تا چه برسد بخواهید چیزی اثبات بکنید.

بنابراین اصلاً این‌جوری نیست که الان ما در دنیایی داریم زندگی می‌کنیم، بشر به یک به این سمت رفته که اصلاً چیزی تحت عنوان هدایت الهی را قبول ندارد در جوامع پیشرفته و جوامع پس‌رفته‌ای مثل ما اگر دوست داشته باشیم که عمل بکنیم، ببینید ذهنتان شما را به خدا رها کنید خودتان را از اینکه تو ایران نمی‌دانم حالا یک مسائل سیاسی پیش آمده چه هست و این‌ها.

یک جامعه ایده‌آلی در نظر بگیرید، کشوری برای خودتان تو ذهنتان تصور کنید، در یک گوشه‌ای، در جزیره‌ای که می‌خواهد همه‌شان هم آدم‌های خوبی هستن، می‌خواهند احکام شریعت را اجرا کنند. و فکر می‌کنند جزو احکام شریعت این است که اگر یک نفر آدم کشت، باید اعدام بشود. مگر اینکه مثلاً کسانی که ولی دم هستند، صرف‌نظر کنند. من شخصاً فکر می‌کنم از تو شریعت ما این حکم هست.

یعنی جزو احکامیه که به نظرم از قرآن و سنت برمی‌آد و بعید می‌دانم بشود بحث فقهی ترتیب داد که این را ببره زیر سؤال. خب، نمی‌شود عمل کرد دیگر و یک جورهایی به نظر می‌رسد که فشار بدون اینکه روشن باشه که از کجا دارد میاد، به هر حال جوامع پیشرفته دارند این فشار را به همه‌جا می‌آرن.

مجادله بدون علم

من می‌خواهم این آیه را برای‌تان بخوانم که و من الحج · ۳وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يُجَٰدِلُ فِى ٱللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍۢ وَيَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطَٰنٍۢ مَّرِيدٍۢو برخى از مردم در باره خدا بدون هيچ علمى مجادله مى‌كنند و از هر شيطان سركشى پيروى مى‌نمايند.. الحج · ۴كُتِبَ عَلَيْهِ أَنَّهُۥ مَن تَوَلَّاهُ فَأَنَّهُۥ يُضِلُّهُۥ وَيَهْدِيهِ إِلَىٰ عَذَابِ ٱلسَّعِيرِبر [شيطان‌] مقرر شده است كه هر كس او را به دوستى گيرد، قطعاً او وى را گمراه مى‌سازد و به عذاب آتشش مى‌كشاند.. هم من چیزی به غیر از این الان تو دنیا نمی‌بینم. یک آدم‌هایی هستند و مجدداً این به دنیا که نگاه می‌کنید و من الحج · ۸وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يُجَٰدِلُ فِى ٱللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍۢ وَلَا هُدًۭى وَلَا كِتَٰبٍۢ مُّنِيرٍۢو از [ميان‌] مردم كسى است كه در باره خدا بدون هيچ دانش و بى‌هيچ رهنمود و كتاب روشنى به مجادله مى‌پردازد،. کو این کتاب؟ کتابشون کو؟ این آدم‌هایی که الان منکر مثلاً فرض کنید هدایت الهی هستن، حرفشون چیه؟ کجا نوشتن؟ کجا کجا اومدن یک بحثی بکنن، مثلاً فرض کنید مبانی دینی را نقض بکنند.

ببینید من همه‌اش حرفم اینه، فرق می‌کند با این اینکه شما بیاید بگویید موضع لاادری بگیرید، بگویید استدلال‌های شما برای ما قانع‌کننده نیست. تا اینکه موضع اثباتی بگیرید که نه حرف‌های شما غلطه، مبانی ما درست است. اصلاً خدا وجود ندارد. خداوند اصلاً هدایت نفرستاده. اینکه من خودم مثلاً فرض کنید آدمی باشم که این چیزها را نمی‌پذیرم، یک حرفه.

اینکه مثلاً این‌جوری جلو پذیرش دیگران وایستم، یک بحث جداس. چیزی که تو سوره حج دارد توصیف میشه، زندگی انسان‌ها در زمینه که یک عده‌ای وجود دارند که بدون اینکه مبانی روشنی داشته باشن، کتابی داشته باشن، از چیزی پیروی بکنن، یک مجموعه حرف‌هایی که گمراه‌کننده است را می‌زنند و یک عده‌ای را گمراه می‌کنند.

ما الان هم مثل زمان پیغمبر در همین شرایط هستیم. الان مثلاً سردمدار این حرف‌هایی که زدیم، سردمدار این چیزهایی که در واقع فرهنگی که به وجود آمده و مخالفت می‌کند با هدایت الهی، یک نمونه‌اش همین چیزی است که الان در غرب، فرهنگ غرب بهش می‌گوییم که از مبانی الهی آمده.

مثلاً فرض کنید یک فرهنگ را به اضمحلال مثلاً مارکسیستی وجود داشته، آنجا هم همین‌طوره. یعنی اصولاً معلوم نیست که مبانی چیه، کجا یک بحثی کردن که چیزی ثابت شده. بالاخره یک یک مجموعه حرف‌هایی تو دنیا همیشه بوده و این روند در واقع مقابله کردن با هدایت الهی همیشه وجود داشته.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. خیلی ببخشید من الان وقت سؤال کردن هست. این حرف‌ها سؤال بحث‌برانگیزه دیگر. من انتظار ندارم که هر دفعه هرچه می‌گم، درسته، می‌گویم که الان سؤال نکنید. ولی این بحث‌هایی که من دارم می‌کنم، اگر شده چند جلسه هم در موردش صحبت بکنیم، من اتفاقاً داشتم می‌اومدم فکر کردم که واقعاً این از یک خورده متن کنم، بگویم آقا یک کتاب اسم ببرید، می‌گوید و لا کتاب منیر.

یک کتاب اسم ببرید. کجا مبانی الهی نقض شد؟ ما خبر نداریم. کی مثلاً فرض کنید، کدام دانش من از علم خودش یک چنین نتیجه‌ای گرفت. غربی‌ها چه دارند پیروی می‌کنند الان؟

که مثلاً فرض کن دین را گذاشتن کنار. یک لحظه تاریخی وجود داره، نظریه علمی هست، مبنای جدید فلسفی وجود دارد به غیر از لاادری‌گری، یعنی اینکه مثلاً هی من خدشه وارد بکنم که بگویم تو نمی‌تونی ثابت بکنی که مثلاً فرض کن حرف درسته، این فرق می‌کند با اینکه من اگر لاادری باشم که جلوی شما را نمی‌گیرم که به شریعت خودتان عمل بکنید.

می‌گویم من نمی‌دونم، شاید هم درست باشه. شما عمل کنید ببینید مثلاً چه می‌شود. بنابراین غربی‌ها طوری رفتار می‌کنند الان که انگار به یک نتیجه‌ای رسیدن. من می‌خواستم مکس کنم بگویم آن کتاب را اسم ببرید، من بروم بخوانم ببینم این کتاب منیری که یک نوری به جهان تابونده و مثلاً این چیزهای روشن کرده ما خبر نداریم، کدام کتابه؟

بفرمایید. من می‌خواهم بگویم که یعنی بگویم محکم‌ترین چیزی که من دارم، حس درونیه، حس درونی من این است که کشتن یک آدم در هر حالتی، اصلاً خیلی بی‌رحمانه است. چه را دارم می‌خواهم بهش بگم؟ بگویم من که دارم می‌گویم شما هنوز خودتان را ثابت نکردین، من محکم‌ترین چیزی که دارم همان حس درونیه.

من مشکلی با این ندارم که یک جامعه‌ای در دنیا باشه، حس درونی‌شون این‌جوری باشه و اعدام نکنن. چه کار به کار من دارند که حس درونی‌شون این‌جوری نیست؟ باشه، این حتماً درسته، نباید کاری به کار دیگران داشته باشند. کلاً به این آدم چه می‌شود گفت؟

من فکر می‌کنم با این آدم نمی‌شود در مورد اعدام بحث کرد. بحث را شما نمی‌توانید با یک آدم در مورد اعدام شروع کنید. مگه من که مثلاً فرض کنید به اعدام معتقدم، یک جوری شهوداً به این حکم رسیدم که اعدام می‌شکنه.

نه، من از این مبانی شروع کردم، مثلاً به این نتیجه رسیدم که قرآن کتاب خداست، در آن نوشته، من هم می‌گویم سمعاً و طاعتاً. این‌جوری نیست، ممکن است نه اصلاً من نه نه، من نمی‌گویم در مورد اعدام هیچ بحثی نمی‌شود کرد. نه، ایشان می‌گوید که اصلاً نه، یک آدمی وجود دارد. شما خب چه کار می‌خواهید بکنید؟

خب خیلی ساده، اعدامش بکنید. خودش را اعدام کنید. نه، اگر من داشته باشم که کار بدیه، مثلاً خشونت، نه کار بدیه، خب هیچ جامعه‌ای که نمی‌تواند یک قاضی یک قوه قهریه نیاز داشته باشه و خب، این که حرفی نیست که قوه، مگه جامعه غربی حرفش این است که قوه قهریه را بگذاریم کنار؟

اخیراً تو این تظاهرات دانشجوها بر علیه ۳ برابر شدن شهریه در انگلستان، آقای نخست‌وزیرشون یک جمله خیلی جالبی گفت. گفت ما می‌خواهیم که چون از خشونت پلیس یک عده آنجا انتقاد کردن، گفت ما می‌خواهیم که این‌ها چی؟ مثلاً تیز، قدرت مثلاً قانون را حس کنند.

یک یک اصطلاح یک یک عبارت چیزی به کار برد، خیلی یک خورده ترسناکی به کار برد که مثلاً یعنی قانون هم این‌جوری نیست که قوه قهریه وجود دارد دیگه، خلاصه یک جا طرف باید بدونه قانون را زیر پا بذاره، کتک می‌خورد. مسئله کشتن و نکشتن. شهودش، شهودش این است که تحت هیچ عنوانی شهوداً حسش این است که نباید آدم کشت.

نمی‌گوید که مخالف خشونته. خب؟ من با این آدم سر شهودش بحث نمی‌کنم. من بحثم این است که ما خیلی چیزها شهوداً حس می‌کنیم که غلط است. بعداً بارها ما یک چک می‌کنیم یک کاری غلطه، شهوداً حسمون اینه، بعد به نظرمون می‌رسد که مثلاً فرض کنید که اشتباه حس می‌کردیم.

حسمون عوض می‌شود. ما تصمیم‌گیری در مورد اینکه مثلاً فرض کنید احکام حقوقی که در جامعه قرار است اجرا بشود بر چه اساسی باید این احکام گذاشته بشود که به حس خودمان نمی‌توانیم رجوع کنیم. باید یک مبانی مثلاً فرض کنید کلی داشته باشیم.

ما احکام را که مثلاً فرض کنید اگر یک آدم را مجازات می‌کنیم که خوشمون نمی‌آید مجازات بکنیم. مثلاً فرض کنید استدلال داریم که اگر این خشونتی که خوشمون نمی‌آید را به کار نبریم، نظم جامعه به هم می‌خورد. مثلاً آقای نخست‌وزیر انگلستان که نمی‌گوید من دوست دارم آدم‌هایی که می‌آیند تو خیابون برای بالا رفتن شهریه دانشگاه‌ها تظاهرات می‌کنند کتک بخورن.

ولی می‌گوید که کلاً منطقاً برای جامعه مفیده که قانون باشه و باید آدم‌ها قانون را رعایت کنند. این‌ها قانون را شکستن، بنابراین باید باهاشون مقابله بشود. اگر آن‌ها برخلاف قانون اومدن در خیابون نمی‌رن، خب باید به زور مثلاً از در خیابون انداختشون بیرون. این مسئله یک چنین حرفی دارد.

از حس خودش استفاده نمی‌کنه، از یک مبانی کلی مثلاً منطقی و حقوقی دارد نتیجه می‌گیرد که باید به نفع کل جامعه است که این اتفاق بیفتد. من فکر نمی‌کنم با آدم‌ها می‌شود در مورد مثلاً فرض کنید جزئیات شریعت. و بحث و ا یک احساس می‌کنند که این حکم غلط یا درست است.

الان من شخصاً خودم به عنوان یک آدمی که شریعت را پذیرفتم، شما فکر می‌کنید من نسبت به تمام احکام شریعت حس خوبی دارم؟ نه. یک جاهاییش ممکن است حس خوبی هم نداشته باشم.

ولی موضوع این است که من خیلی به حس شخصی خودم اعتماد ندارم و ممکن است به دلیل یک ضعف‌های روانی که مثلاً دارم یک چیزهایی را خوب درک نمی‌کنم یا اصلاً یک موضوعی را خوب نمی‌شناسم.

مثلاً فرض کنید مسئله اعدام خیلی دارم فردی نگاه می‌کنم در حالی که مسئله اعدام مسئله مثلاً اجتماعیه. من خیلی حس‌های اجتماعی خوبی شاید ندارم. چرا؟ برای اینکه اصولاً آدم منزوی هستم، خیلی اهل اجتماع نیستم بنابراین تفکرات و احساسات من در حد مسائل شخصی مانده.

من وقتی به حس خودم می‌توانم اعتماد بکنم که خودمو خیلی قبول داشته باشم که همه حس‌هام مثلاً یک جوری منطبق با حقیقته. معلوم است که من شخصاً احساسات اشتباه دارم. بنابراین شریعت را چگونه قبول کردم؟ شریعت را از این مبانی خیلی کلی‌تری قبول کردم. یعنی مثلاً فرض کنید قبول کردم که خداوند هست و هدایتی فرستاده و به نظر من قرآن کتاب خداست.

این‌ها را منطقاً و عقلاً قبول کردم و حس خیلی خوبی هم نسبت به قرآن دارم. حالا یک جاهای شریعت هم خیلی خوب نمی‌فهمم. درست است. شما می‌گویید شما فکر چرا؟ از کجا اینقدر قابل اعتماده؟ این را اگر به ما بگویید که ایمان تا چنین وضعی دارد ما ایمان خودمان را حسی به دست نیاوردیم که قابل دفاع نباشد.

اگر ایمانمون هم این شکلی باشه. مثلاً من بگویم آقا من کلاً ایمانم به شریعت حس خوبی نسبت به ایمان خودم دارم. خب آن هم می‌گوید من حس بدی نسبت به تو دارم. چیز دارم بحثم را متوقف می‌شود.

اگر قرار است فقط همین‌جوری هر کسی بر اساس احساس خودش و من مبانی من ممکن است حس خوبی نسبت به ایمان دارم ولی مبانی خوبی هم برای دفاع کردن از ایمان خودم دارم. یعنی فقط در اثر یک حس خوب نیست که مثلاً شریعت را قبول کردم. دقت می‌کنید؟ حالا اگر من هم حسی بحث کنم آن هم حسی می‌گوید من به نظرم اعدام چیز بدیه.

نه اتفاقاً حالا این حرفی که ایشان می‌زند من یک دو حرف پیش با یک ا دانشجویی که دیگر درسش تمام شده و در حال حاضر دانشجو نیست. ا همین یک یک دفعه دیگر هم این‌جوری آمد از من همین‌طوری فی‌البداهه فکر کنم پرسید که شما اعدام قبول داری؟ من گفتم بله.

بعد یک خورده بحث کرد و من همین حرف را زدم. گفتم که گفتم خب اگر مثلاً مبنایی بحث بکنیم و به این نتیجه برسیم که مبانی دینی درستن مثلاً اسلام درست، حالا یادم نیست دقیقاً چه گفتم. ولی مبانی به این نتیجه برسیم اسلام و شریعت درست است خب تو شریعت حکم اعدام هست باید حکم اعدام را بپذیریم.

گفت اتفاقاً برای همین است که نباید آن مبانی را بپذیریم. چون خودش منجر می‌شود به حکم اعدام. یعنی این‌قدر مثلاً فرض کن انگار به یک یقینی رسیده در مورد اینکه نباید اعدام کرد که پس همه حرف‌هایی که زده شده یک جایش اشکال دارد که رسیدیم به شریعتی که این شریعت می‌گوید اعدام بکنید.

من واقعاً خیلی خنده‌ام گرفت از این حرفی که می‌زند که چه جوری یک آدم به این میزان اطمینان می‌رسد که یک چیزی که اصلاً نمی‌دونه دقیقاً چیست. می‌دونید؟ اصلاً مسئله اعدام خیلی خیلی مسئله پیچیده‌ایه. یعنی فکر می‌کنم مخالفین اعدام هم قبول دارند مسئله فوق‌العاده پیچیده است.

در اینکه مسئله فردی که نیست. مسئله این است که من می‌خواهم نهایتاً ببینید شما وقتی مجازات تعیین می‌کنید برای یک جرمی یک وجهش این است که جرم کم بشود. مثلاً هرچه مجازات را سنگین‌تر بذارن مثلاً فرض کنید برای یک جرم جرم ساده حکم اعدام اگر بذارن خب آدم‌ها جرأت نمی‌کنند آن کار را انجام بدن.

ولی اگر حکم خیلی اصلاً حکم مجازات نذارن آدم‌ها احساسشون این می‌شود که می‌توانند آن کار را انجام بدن. خب این یک راهش این است. بنابراین تعیین مجازات این نیست که من دوست دارم مجازات را انجام انجام بدهم. مجازاتی می‌ذارن برای اینکه جلوی وقوع جرم را بگیرد.

هرچه مجازات سنگین‌تر باشه احساسم این است. حالا همینم می‌شود زیر سوال برد که آیا مجازات سنگین گذاشتن؟ به نظر می‌رسد که به هر حال آدم‌ها از ترس مجازات یک کارهایی را نمی‌کنند. و یک نکته دیگر این است که خب بالاخره وقتی مجازات انجام می‌شود یک یک یک وجهش این است که یک آدم نامطلوبی در اثر این مجازات ممکن است از جامعه حذف بشود.

حالا برود زندان یا اصلاً کلاً حذف فیزیکی بشود یا یک بلایی سرش بیاید. به هر حال هر جور مجازاتی یک آسیبی به همان آدم می‌رسونه که مثل اینکه ا در غرب کلاً این‌جوری شده دیگر. به نظر می‌رسد در نظم مقررات اجتماعی جامعه است که اصله.

فرد حالت فرعی دارد. یعنی چرا زندان اینقدر تبدیل شده به مجازات عمومی برای همه جرم‌ها؟ برای خاطر اینکه شما با زندان یک آدم عنصر نامطلوب را از جامعه جدا می‌کنید.

در واقع عناصر نامطلوب در جامعه مثل یک سری میکروب‌هایی بهشان نگاه کردنی می‌شود که جامعه را دارند بیمار می‌کنند و ما کاری نداریم چرا این‌ها را بکشیم. می‌بریم‌شون در زندانی با دیوارهای خیلی بلند با اطمینان جداش می‌کنیم از جامعه.

این‌ها که از جامعه جدا شدن ما به هدف خودمان رسیدیم. اصل این نیست که این آدم مثلاً اصلاح بشود. ببینید من یعنی حرف‌هایی که زدم مبنای اینکه جرم اتفاق نیفته، مبنای اینکه این آدم از جامعه حالا جدا بشه، آسیب نرسونه اگر می‌خواهد آسیب برسونه، یک مبنایی که کلاً در حقوق مدرن حذف شده این است که قانون باید جنبه اصلاحی داشته باشه.

و نوع مجازاتی که تعیین می‌کنم برای یک جرم باید طرف هر آدمی که یک جرمی مرتکب می‌شود و محرز خودش حالا معترفه، یک جرمی برای یک نفر ثابت شده. آدمی که یک کار اشتباه کرده به خودش یک آسیبی رسونده به غیر از اینکه به اجتماع آسیب رسونده.

و من نوع مجازاتم می‌تواند برود به این سمت که خود این آدم با آن مجازات به یک وضعیت بهتری برسد. این مطلقاً به نظر می‌رسد در فلسفه حقوق مدرن نادیده گرفته می‌شود یا خیلی کم‌رنگ می‌شود. در مبانی حقوقی و به اصطلاح جرم‌شناسی دینی به‌شدت پررنگه. برای همین است که مجازات‌ها خیلی متنوع‌ان.

یعنی شما بر حسب اینکه هر کسی چه کار کرده یک جور مجازات برایش تعیین می‌شود. این‌جوری نیست که همه شلاق بخورن یا نمی‌دانم اعدام بشوند یا زندانی بشوند. هر انواع و اقسام مجازات‌ها وجود دارد. تازه بر حسب اینکه چون مجازات‌های جدیدی ممکن است بشود انجام داد دست قاضی بازه به اصطلاح احکامی که یک چند تا مورد وجود دارد حد برایش وجود دارد.

یعنی در شرع پیش‌بینی شده که مجازات چیست. در مورد اینکه این مجازات ابدیه یا نه جای بحث هست. ولی یک موارد زیادی وجود دارد که حاکم شرع اصطلاحاً تعزیر می‌کند. یعنی خودش بنا به جرمی که مرتکب شده یک نفر یک مجازاتی تعیین می‌کند.

این مجازات‌ها می‌تواند متنوع باشه. من فکر می‌کنم تو غرب در اختیارات قاضی یک چنین چیزهایی هست و گاه‌گداری قاضی‌ها مجازات‌های جالب به نظرشون می‌رسد بر حسب جرمی که مرتکب شدن.

حالا هرچند آن مبانی کلی به اصطلاح جرم‌شناسی و مجازات و این‌ها به نظر خیلی سطحی می‌رسد و این حرف‌ها در آن نیست ولی چون آنجا قاضی‌ها اختیار دارند در بعضی از تعیین بعضی از مجازات‌ها خودشان شخصاً ممکن است کارهای جالبی بکنند.

یک قاضی پارسال یا دو سال پیش یک حکم خیلی جالب داده بود که خیلی انعکاس رسانه‌ای پیدا کرد در دنیا. یک آدمی را که به حیوانات آزار رسونده بود و نمی‌دانم وظیفه داشت که هر ماه هر شب برود تو پارک نمی‌دانم به حیوانات غذا بده.

یک چیز این شکلی یعنی دقیقاً مطابق با اینکه چه کار کرده قاضی هم یک حکم داده بود که برعکسش طرف باید رفتار بکند. در احکام حدود و تعزیرات دینی این خیلی پررنگه و در فلسفه حقوق مدرن خیلی کم‌رنگ شده.

مجازات و جهان‌بینی

بنابراین بحث در مورد اینکه اعدام چیز خوبی است یا بدیه من فکر می‌کنم به‌شدت بستگی به مبانی حقوقی شما و جهان‌بینی شما دارد. بگذارید من حالا که حرف اعدام شد یک من این نوع بحث‌ها را اگر دو سه جلسه هم طول بکشه فکر می‌کنم بد نیست ادامه بدهیم. منشأش همان بحث‌های بگذارید من یک نکته به ذهنم رسید بگویم.

یک می‌دانید خیلی بحث اعدام بحث داغیه در غرب. الان مثلاً در مسائل حقوقی غرب، مسئله حقوق همجنس‌بازها خیلی خیلی مسئله داغیه. مسئله اعدام هم همین‌طور. مسئله خودکشی اختیاری هم تا حدودی روش زیاد بحث می‌شود. ولی انعکاس اجتماعی حقوق همجنس‌بازها و مسئله اعدام خیلی بیشتره. یعنی مثلاً رئیس‌جمهور آمریکا باید تصمیم بگیرد که در مورد همجنس‌بازها چه می‌خواهد بگوید.

مثلاً گوش تصمیمش این است که صراحتاً بگوید که مخالف با آزادی همجنس‌گراها و این حرف‌هاست و عملاً هم تو ۸ سال خودش کاملاً تا جای ممکن از اختیارات خودش استفاده کرد که قوانین آزادی دادن به همجنس‌گراها و نمی‌دانم ازدواج کردن و این حرف‌ها در آمریکا اجرا نشود.

اختیارات رئیس‌جمهور البته محدوده و اوباما هم با شعار حمایت از همجنس‌گراها اصلاً وارد انتخابات شد و همه همجنس‌گراهای آمریکا هم مطلقاً ازش پشتیبانی کردن. اولین بار بود فکر می‌کنم در تاریخ انتخابات آمریکا یک کاندیدایی دقیقاً شعار انتخاباتی خودش را مثلاً انتخاب کرده که صراحتاً یک چنین چیزی بگوید.

این چیزو نشان می‌دهد که چقدر مسئله در جامعه آمریکا مسئله مهمی است و چقدر تعداد کسانی که طرفدار حقوق همجنس‌گراها هستند زیاده. نه اینکه همجنس‌گرا هستند. طرفداری از حقوق همجنس‌گراها خیلی فرق می‌کند با همجنس‌گرا بودن. تظاهرات عظیمی ممکن است به طرفداری از حقوق همجنس‌گراها برگزار بشود که یک درصد خوبیشون ممکن است همجنس‌گرا نباشن.

همین‌طور که تو دهه ۶۰ وقتی که برای حقوق سیاه‌پوستا تو آمریکا تظاهرات می‌شد، خب سفیدپوستا هم خیلی ازش شرکت می‌کردن، کتک هم می‌خوردن برای دفاع از حقوق سیاه‌پوستا. حالا الان در غرب به هر حال یک چنین مسئله اعدام خیلی خیلی مسئله مطرحیه. یک عالمه بحث انجام میشه، تو رسانه‌ها کتاب نوشته میشه، هنرمندها هم که اصولاً فکر می‌کنم خب خیلی‌هاشون گرایش به علیه اعدام دارند.

من می‌خواهم از یک کار هنری خیلی جالب و مهمی که به نظر من یک اثر هنری خیلی خیلی قابل‌توجه و به مخالفت اعدام ساخته شده اشاره بکنم. یک کارگردان خیلی مهم ۱۰، ۱۵ سال اخیر یک ببخشید ۱۰، ۱۵ سال غیر اخیر مثلاً دهه ۸۰ و ۹۰ بود به اسم کیشلوفسکی که یک کارگردان بزرگ لهستانیه.

تو ایران هم حالا چرا خیلی طرفدار دارد و یک فیلمی دارد به اسم یک مجموعه‌ای ساخته، یک مجموعه تلویزیونی به اسم ده فرمان که واقعاً موضوع ۱۰ قسمته و موضوع هر کدومش یکی از گناه‌هاییه که در ده فرمان در موردش صحبت شده. یک قسمتی دارد که اسمش هست فیلم کوتاه درباره کشتن.

این مطلقاً دارد در مورد مسئله کشتن بحث می‌کند و مسئله اعدامو می‌برد ظاهراً زیر سوال. به نظر من نمونه خوبی از یک اثر هنریه که وقتی یک هنرمند از شهود و الهام هنری خودش استفاده می‌کند یک جوری ممکن است یک اثر هنری تولید بکند که کسی به نظر خودش مثلاً به علیه اعدام ساخته ولی ممکن است من ببینم و طرفدار اعدام بشود.

نمی‌دانم منظورمو می‌فهمید یا نه. یعنی وقتی شما یک وقتی شما خیلی واقعی مثلاً فرض کنید یک مستند خیلی خوب می‌سازن در مورد یک واقعه اجتماعی. منظورم این بوده یک چیز دیگه‌ای بگویم. ولی اگر انصاف داشته باشم و خوب تو بطن مثلاً حوادث بروم و تا جای ممکن این حالت مستند بودن را رعایت بکنم، ممکن است آدم‌ها این را ببینن و برخلاف آن که من می‌خواستم نتیجه بگیرند.

اثر هنری خوب اثریه که تا حدودی در واقع ممکن است تأثیرهای مختلف بگذارد. حالا من بگذارید این خیلی حرفی که دارم می‌زنم ممکن است به این شکل اصلاً درست نباشد که اثر هنری خوب باید حتماً الان این از این حرف‌های متداولی که خیلی هم شاید قابل دفاع نیست.

ولی به هر حال من این را می‌خواهم بگویم. من این فیلمو نگاه می‌کنم و احساسم این است که اعدام چیز خوبی است. برای اینکه فیلم یک فیلمیه درباره قتله، درباره یک جوانیه به شدت از نظر روانی به هم ریخته که تو یک شرایطی تصمیم می‌گیرد یک آدمی را بکشه، یک راننده تاکسی را می‌کشه.

اولاً صحنه قتل فوق‌العاده تأثیره و بنابراین شما به شدت فیلم قرار است شما را از کشتن منزجر بکند. چه کشتن به معنای اینکه یک نفری کسی را بکشه، چه به معنای اینکه جامعه بخواهد آن آدمو اعدام بکند. جفتشو دارد سعی می‌کند که نشان بده که نه دیگر.

من خب آن نیمه اول که این دارد نشان می‌دهد که واقعاً آن صحنه‌های فجیعه در واقع، فجیع بدون اینکه از این صحنه شنیع نشان بده، ولی صحنه به شدت تأثیرگذاره. شما در فیلم خیلی احتمالاً آدم‌کشی دیدید. یک نفر هفت‌تیرشو درمیاره، هفت تا تیر مثلاً شلیک می‌کند و هفت نفر می‌افتن همون‌جا می‌میرن.

ولی هیچ اثری از خون و چیز بدی هم دیده نمی‌شود. خیلی صحنه هم خیلی ممکن است لبخندی هم به لب شما بیاورد و سینما انگار یک جوری باعث شده که شما آدم احساس می‌کند که کشتن که از کار راحتیه. یک فیلم کمدی بود که این فیلم‌های آرتیستی مثلاً سبک راکی و این چیزها را مسخره می‌کرد.

یک جایی قهرمان فیلم یک مسلسل خیلی بزرگی را برداشت و شروع کرد به سمت یک عده از آن تیپ آدم‌هایی که همه باید کشته بشوند دیگر مثلاً حالا ویتنامی‌ان نمی‌دونم، یادم نیست که چه بود. شروع کرد شلیک کردن. بعد اینکه شروع کرد شلیک کردن، دید آدم‌ها می‌مردن، در کمدی بود دیگر.

گوشه صفحه یک کانتر شروع کرد شماره انداختن، تعداد آدم‌هایی که دارد می‌کشه. همین‌جور زیاد شد مثلاً ۱۰ نفر، ۲۰ نفر، ۵۰ نفر، ۱۰۰ نفر، الان ۱۴۷ نفر آنجا یک چراغ روشن شد، ورد رکورد را مثلاً شکست. که تا حالا در سینما ۱۴۷ نفر را مثلاً یک نفر، رکورد قبلی مثلاً مال یک کسی بود، این رکورد را شکست.

این صحنه را طوری ساخته این فیلم‌ساز که به شدت تأثیرگذاره که اصلاً کشتن به نظرتون اصلاً کشتن کار راحتی نیست. چون یارو نمی‌میره. یعنی هر کاری می‌کند باز یک جونی داره، یک چیلی می‌گه، باز دوباره تا آخرش دیگر مثلاً یک سنگ بزرگی را برمی‌داره، می‌زند سرشو له می‌کند که طرف می‌میره.

اعدام در نگاه دینی

بعد نیمه دوم فیلم این است که این را محاکمه می‌کنن، می‌خواهند اعدام بکنند و فیلم‌ساز طوری ساخته که این قسمت هم به نظر شنیع، ولی من به عنوان یک آدم مذهبی که نیمه دوم را نگاه می‌کنم، اتفاقاً احساس می‌کنم که حکم، برای اینکه این آدم وقتی حکم اعدام را برایش صادر کردن و دارند می‌برن اعدامش می‌کنن، دقیقاً در این فیلم دچار یک جور چیز مذهبی شده.

یا من از زندگی خودش، از کارهایی که کرده واقعاً پشیمونه، گریه می‌کند. یاد خواهر کوچیکش افتاده، عکس مثلاً یک عکس مذهبی از خواهرش دارد که در فیلم خیلی اتفاقاً چیز شده، روی این تأکید می‌شود.

اینکه شما وقتی یک آدمی واقعاً وقتی که ما هدفمون فقط این دنیا نیست، ببینید شما با مبانی دینی که نگاه می‌کنید، می‌خواهید یک آدم را مجازات بکنید، چون این آدم حیاتی دیگه‌ای بعد از مرگ داره، این روی اینکه شما به مجازات اعدام چه جوری نگاه می‌کنید، تأثیر می‌گذارد.

یعنی اگر من احساس کنم که این آدم مثلاً فرض کنید الان از این حیات دنیوی خودش وارد حیات اخروی بشه، شرایط بهتری پیدا می‌کنه، خیلی فرق می‌کند.

الان چون یارو یک جورهایی انگار مطمئنه که این آدم که کشت دیگر نابود شده، چیزی هم بعدش نیست، خب فرق می‌کنه، نمی‌دانم منظورم را می‌رسونم یا نه. من، من یک آدم ممکن است به قصد حتی اصلاح و اینکه به نفع خودش باشه اعدام بکنم. این اصلاً با مبانی غیردینی معنی ندارد این حرفی که داری می‌زنی. یعنی چه به نفعشه که الان بمیره؟

هیچ، به نظر می‌رسد که با غیرمبانی دینی به نفع هیچ‌کسی نیست که بمیره، برای اینکه زندگی دنیویش تمام می‌شه، این هم که تنها زندگی ممکن است.

بالاخره تو همه این بحث‌ها پیچیدگی زیادی وجود دارد و این شکلی نیست که من به عنوان یک آدم دینی بگویم که دلایل خیلی قاطعی دارم که به شما ثابت کنم که اعدام چیز خوبی است یا آن آدمی که مخالفه بگوید که من دلایل قاطعی دارم که بگویم که اعدام چیز بدیه.

نه، همین الان آدم‌های غیردینی‌ای هستند که طرفدار اعدامن دیگه، به دلیل مثلاً فرض کنید آثار اجتماعی که مثلاً این اعدام دارد. به هر حال من در جواب آن سؤالی که شما دارید می‌گید، حرفم این است که ما احکام شریعت را از احساسات خودمان به دست نمی‌آریم و ممکن است احساسات من هم مرا به نتایج مشابه شریعت نرسونه.

ولی با یک مبانی مثلاً دیگه‌ای به مسائل دینی ایمان پیدا می‌کنیم، مبانی، مبانی قابل دفاعیه و ایمان پیدا کردیم. یعنی شما وقتی می‌گویید که موضع‌تون لا مثلاً یک نفر وقتی حرفش این است که من موضع‌م لا ادریه، خب یعنی معلوم نیست این درست است یا آن درست است.

من فکر کنم جزو آن آدمایی‌ام که بیشتر به نظرم می‌رسد این یکی شقش درست است. خب حالا دارم بر مبنای آن چیزی که بیشتر به نظرم می‌رسد درست است زندگی می‌کنم دیگر. و از جمله این است که خداوند مثلاً شریعت فرستاده. به چنین چیزی اعتقاد پیدا کردم و کسی هم نمی‌تواند به من بگوید که این حرفت مثلاً واضح است غلط است یا دلیلی بر علیهش داشته باشه.

به هر حال ما احکام شرعی را با حس خودمان نمی‌توانیم درستی غلطش را همه‌ش را دتکت بکنیم. هرچقدر شما آدم پیشرفته‌تری باشی بیشتر می‌فهمی. حستون هم همراه می‌شود با شریعت. اگر نه طبعاً یک قسمت‌هایی از شریعت را ممکن است با احساس‌تون جور در نیاد.

نه من به هر حال در مورد این چنین سوالایی فکر می‌کنم بحث کردن اصلاح احساس طرف مقابل ممکن است خیلی استراتژی درستی نباشد. شما خب این احساسی که آدم دارد یک نکته این است که ممکن است یک خورده اینجا تریدآف هم باشه دیگر.

مثلاً من اگر نسبت به یک چیزی احساس خیلی قوی دارم بعد مثلاً حدس می‌زنم که احتمال خیلی زیاد هم اصلاً بگویم خب بالاخره بله کاملاً درست است بله. یعنی اینجا دقیقاً تریدآف وجود دارد. یعنی من مثلاً فرض ببینید یک هنری که آدم باید داشته باشه این است که خب شما با یک شما هیچ‌وقت نمی‌توانید بگویید که یک حکم شریعت را قطعی فهمیدید.

اینجا هم احتمال خطا وجود دارد. شما وقتی که در استنتاج‌هاتون چه از شریعت چه از به طور مستقیم از چیزهایی که می‌فهمید احتمال خطا می‌دید دقیقاً تریدآفش همین است. من یک جایی مثلاً فرض کنید که ۷۰ درصد مطمئنم که این حکم را درست دارم می‌فهمم از شریعت. ولی ۹۹ و ۹ دهم درصد همین‌جوری که نگاه می‌کنم به نظرم غلط می‌رسد.

خب آن ۳۰ درصد احتمال خطا اینجا برای من پررنگ می‌شود دیگر. یعنی من اگر آن حکم را برای خودم در حالت تعلیق نگه می‌دارم. یک بار برعکسه. من مثلاً در مورد اعدام ۹۹ و ۹ دهم درصد از شریعت می‌فهمم که اعدام وجود داشته و خداوند یک چنین چیزی به عنوان شریعت خواسته از ما که بتواند یک نفر اعدام بشود.

واجب نکرده اعدام کردن را ولی این امکان را اگر ولی دم درخواستش این است که الا و بالله این آدم را اعدام بکنید باید مثلاً جامعه اجابت بکند. حاکم مگر مگر یک دلایلی وجود داشته باشه. حالا حاکم شرع در شرایطی می‌تواند شخصاً بگوید این مثلاً اعدام را لغو بکند. من این را از شریعت می‌فهمم.

احساسم نسبت به اعدام مثلاً شاید ۵۰ ۵۰ است. شاید همین‌جوری اگر شریعت را بگذارم کنار حتی ۶۰ ۷۰ درصد دوست داشته باشم که کسی اعدام نشود. ولی تریدآفه دیگر و اینجا به نفع آن چیزی که از شریعت می‌فهمم به دلیل اینکه پررنگ‌تره و قاطعانه تر می‌فهمم در ضمن این خطا ضرب هم می‌شود دیگر.

به هر حال یک خطایی دارم تو اینکه چقدر دین درستی را انتخاب کردم. یک ممکن است آنجا هم یک احتمال خطایی بدهم و الی آخر. آن‌ور هم همین‌جور.

درست است خب این قضیه هم مثلاً اگر بگویند که همان چیزی که گفتید که یکی گفته که مثلاً خیلی حس قوی مثلاً دارد که اعدام غلط است خب بالاخره مثلاً تو یک فضای زندگی کرده یا از این فیلم‌ها زیاد دیده بالاخره یک حسی خیلی در آن تقویت شده که اعدام غلط است.

خب؟ بعد خب طبیعی است دیگر. ممکن است همین‌جوری بگوید من مبانی مرحله شما را اصلاً نیومدم بررسی کرده باشم. چون یک چنین نتیجه‌ای دارد من این را چنین نتیجه‌ای دارد یا نه یا اصلاً در نمیاد یا غلط است.

خب بعد یک جوری طبیعی است که بخواهد حداقل به ما القا کند یا زور بیاورد که شما این کار را نکنید. احساسشون این است که یک کار واقعاً بدی دارد انجام می‌شود. خب شما فرض کنید یک جامعه‌ای هست که یک شریعتی دارند که در آن می‌گویند مثلاً بچه‌ها که سالشون که شد باید یک دور شکنجه بشوند.

مثلاً بعد برای رشدشون خوب است مثلاً. به طرز تجربی شکنجه می‌شوند. خب بعد شما می‌بینید خب می‌گویید که بله دیگر می‌خواهید این بچه‌ها را ول کنید دیگر. نه من با این آدم‌ها وارد بحث در مورد مبانی حرفاشون می‌شم.

نمی‌آم همین‌جوری از ابزارهای سیاسی نه اجازه بدهید. بحث این است که بحث این نیست که آن‌ها بیان همان احساس از فیلم مثلاً دیدن یک احساسی بهشان بیاید بیان بگویند بنویسن. بیان بحث بکنند. اگر حرف حسابی دارند من که حرفی ندارم. خب اگر یک بچه‌ای را شکنجه می‌کنند می‌گویند من می‌گویم رشدش متوقف می‌شود. بحث می‌کنم. سعی می‌کنم طرف را قانع کنم.

وقتی کار به اینجا رسید که یارو پرت و پلا گفت. هیچ دفاعی ندارد ولی می‌گوید من مثلاً چون اجداد من این کار را کردن من هم با غیر از اینکه احساسشون این است که تصویر نکشیم. من نکته‌ام این است دیگه، نکته این است که اگر بحث کرده باشن، ما را به جایی رسونده باشند که ما هیچ حرفی برای گفتن نداریم در مورد اعدام.

خودشان بدون مبانی دینی حرف دارند در جامعه‌شون. الان ایالت‌هایی مثلاً در آمریکا وجود داره، البته اکثراً ایالت‌هایی‌ان که شاید نه همه‌شان ولی اکثر ایالت‌هایی که اعدام دارند شاید چون پیشینه‌ی مثلاً مقررات دینی و این‌ها دارند هنوز مانده. ولی به هر حال حقوق‌دان‌های لائیکی وجود دارند که طرفدار اعدام. این‌جوری هم نیست که هر کسی مبانی دینی ندارد.

در مورد آن شکنجه‌ی برچه‌ها، غیر از اینکه یک آدم همون‌جا چشم و گوش بسته به دنیا آمده باشه، از مبنای دیگه‌ای می‌تواند دفاع بکنه؟ نه. این دقیقاً بحث اینجا این است که حرف زده نمی‌شه، فقط فشار آورده می‌شود و این درست مثل همان کاریه که در زمان پیامبران هم انجام می‌شود.

که آقا اگر مثلاً فرض کنید عبادت نکنید بت‌های ما رو، بگذارید از این شهر بروید. می‌کشن‌تون، سنگ‌سار‌تون می‌کنند. زور دیگه، یعنی من دفاعی ندارم که این بت‌ها چی‌ان. حرف هم نمی‌زنم ولی می‌گویم که باید شما آن چیزی که من می‌گویم را عمل بکنید.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. خانم، یک یک یک سوال دارم که مثلاً نسبت به اعدام که قطع‌نفس بوده، نه مثلاً همین قانون، چرا این یک یک دادرس خانم، آها. خانم، یعنی یک دادرس که درسته، دادرس یک حد را بعد اینکه وکیلی مدعی هست که درست است که در آن دادرس که قطع‌نفس بوده، مثلاً قطع‌نفس هم بوده و اعتراض به اعدام صورت گرفته باشه.

من نمی‌دونم، منظورتون تو ایرانه؟ این کلاً می‌خواهم بگویم که من به نظرم می‌آید که این اعتراضی که نسبت به اعدام صورت می‌گیرد نه نه، غربی‌ها اعتراض‌شون به اعدام به کل حکم اعدامه، اصلاً قبول ندارند که حکم اعدام جزو مقررات کیفری یک کشوری باشه. خب بعد آن‌وقت آن ایالت‌های خودشان چه کار می‌کنن؟ خب اونجاها اینایی اینایی که این فشار را به ما می‌آرن، این‌ها کسانی هستند

که به آن چیز هم فشار می‌آرن. بله. این من بگذارید نکته را از اعدام بیاریم به سنگ‌سار. فرض کنید که سنگ‌سار جزو واقعاً احکام شریعته.

آن‌ها بحث‌شون این نیست که این جزو احکام شریعت هست یا نیست. بحث‌شون این است که این کار را نباید بکنید. من شاید اشتباه کردم گفتم اعدام. باید می‌گفتم سنگ‌سار. منتها خب من ممکن است خودم به نظرم از شریعت سنگ‌سار اصلاً درنمی‌آد، جزو شریعت اسلام نبوده. حالا این نظر شخصی منه.

یعنی جایی که اتفاقاً می‌توانم وارد بحث بشم، می‌گویم آقا این حکم غلط است. موضوع نوع بحث کردنه. الان اگر سنگ‌سار، سنگ‌سار جزو احکام دین یهود بوده. خب حالا یهودی‌ها اگر بخوان، بله یهودی‌ها که اصلاً سنگ‌سار نمی‌کنند ظاهراً. اگر به فرض متشرعین یهودی در اسرائیل به قدرت رسیدن و خواستن احکام شریعت را اجرا بکنن، غرب مانع این کاره.

برای اینکه می‌گوید که نباید این کار را بکنید، این کار مثلاً بده. با چه مبنایی بده؟ با مبنای لائیک بده. یعنی مثلاً فرض کنید اگر من بگویم آقا خداوند مثلاً کسی را که سنگ‌سار می‌شود به دلیل رنجی که می‌کشه از عذاب اخروی‌اش کم می‌کند یا می‌بخشدش، اصلاً معنی ندارد این حرف برای آن‌ها.

شما حق ندارید پای خدا و آخرت را وارد در چیز بکنید، وارد بحث بکنید. شما باید با فرض اینکه خدا وجود نداره، با فرض اینکه آخرت وجود نداره، از سنگ‌سار دفاع کنید. بعد هم مثلاً یک چیزهای دیگر هم حالا هست. یعنی یک چیزهایی را نباید حرفش را بزنید، یک چیزهایی را هم باید حتماً قبول بکنید.

بعد حالا چیز دیگر وارد میدون بشوید ببینید می‌توانید بحث بکنید یا نه. بالاخره مسئله این است که شما یک حکم هم اگر باشه که جزو احکام یک شریعتی هست و غرب این‌جوری دارد برخورد می‌کنه، من می‌گویم برخوردش اشتباهه. در مورد اعدام، خب بله. به این سختی که مثلاً فرض کنید در مورد سنگ‌سار، در مورد حجاب.

من یک خورده دیر شده این جلسه دیگر فکر کنم دو ساعت بیشتر دارد می‌شود. این خوبیش این است که دقیقاً به من نشان می‌ده، دو ساعت را به من نشان می‌دهد.

به اندازه‌ی یک یک میلی‌متر مانده تا دو ساعت. فکر کنم دو ساعت بیشتر دارد می‌شود این خوبیش این است که دقیقاً به من نشان می‌دهد دو ساعت و من نشان می‌دهد به اندازه یک یک میلی‌متر مانده تا دو ساعت.

الان بحث فشارهایی که در مورد حجاب روی مثلاً فرض کنید مسئله آزادی زنان یکیش حجابه دیگر پوششه. اصلاً یعنی چی؟ به نظر شما اصلاً خنده‌دار نیست این حرفی که دارم می‌زنم؟ یعنی من همین حرفی که جلسه قبل زدم، خودشان که پوشون در این ۱۰۰، ۱۵۰ تا در اخیر زیر را شده.

همیشه هم فکر می‌کنند همان‌جوری که همان مقداری که خودش الان هم که برهنه نشدن کامل. یعنی الان هم جامعه غربی یک حدی از پوشش در آن قانوناً الزامیه. و دقیقاً مثل هم‌جنس‌گراها یک عده برای شکستن این الزام دارند فعالیت می‌کنند. و غرب به هیچ‌وجه زیر بار نرفته تا حالا.

یک دانه ایالت هم در آمریکا یا جای دیگر وجود ندارد که شما بتوانید برهنه وارد مثلاً خیابون بشوید. غیرقانونیه، جرمه. خب؟ بنابراین یک حدی از حجاب از نظر آن‌ها قطعاً باید وجود داشته باشه. و الان حرفشون این است که آن حدشو آن‌ها پیدا کردن دیگر. آن مقدار درستشو آن‌ها فهمیدن.

این واقعاً مرا خنده‌دار. همین حجابی که ما داریم یک خورده کمترش مثلاً ضروری ۱۰۰ سال قبلشون بود. ببینید فقط حرفشون در این صورت می‌تواند معنی پیدا بکند که زن‌ها در اکثریت زن‌ها در جامعه ایران، اکثریت زن‌ها و مردها مخالف حجابن و یک کسی این‌ها را به زور حجاب سرشون کرده.

اکثریت با مخالفینن. خب این که می‌شود طرفداری از دموکراسی و این بحث‌ها جداست. الان مگه یک عده اقلیتی در مثلاً آمریکا هستند به اسم نودیستن. می‌خواهند برهنه بیان تو خیابون. ولی چون اقلیتن حرفشون به جایی نمی‌رسه. اکثریت پیدا کنند قانونو تصویب می‌کنند.

الان واقعاً شما فکر می‌کنید اگر در ایران رأی بگیرند که حجاب باشه یا نباشد چه میشه؟ نبودن حجاب رأی میاره؟ من فکر نمی‌کنم. فکر می‌کنم هنوز جامعه ایران بخش سنتی‌اش طرفدار حجابه. اگر این‌جوری باشه مشکل غربیا حله؟ باید حل باشه ولی نیست. نظرشون این است که نباید این‌جوری باشه. نه اینکه حسشون این است که حقیقتو می‌فهمند دیگر.

می‌گویند هر وقت که شما بخواهید یک چیزی را بگویید آن‌ها می‌گویند همه‌ش حرف از این است که حقیقت مبهمه. ولی رفتارشون این‌جوری است که همیشه حقیقت مطلق دست اوناست. می‌دانند که قانون‌ها چه باید باشه. همه‌چیزو می‌دانند.

و آن‌قدر هم برای‌شان روشن و واضح است مثل همان مسئله شکنجه بچه دوساله، دو ماهه، نمی‌دانم چند ساله بود، سه‌ساله که باید دقیقاً همونو تبعیت بکنند. و این هم که این حرفشون تو ۲۰۰ سال اخیر از ۱۰، ۱۲ سال تغییر می‌کند آن هم نباید حرفشو بزنید. همیشه همیشه در حال پیشرفتن.

پیشرفت حقوق مدرن

یعنی هی بهتر است. مثل فیزیک. فیزیک مثلاً هی عوض می‌شود ولی همیشه دارد بهتر می‌شود.

کلاً چیز دیگر. علم این‌جوری است. حقوقشون هم این‌جوری است. مثلاً بهشان بگویید ۵۰ سال پیش خودتان به طرز فجیعی حتی اعدام می‌کردید، خب می‌گویند الان ما پیشرفت کردیم و می‌خواهیم شما هم پیشرفت بکنید. مثل استعمار دیگر. اومدن که استعمار یعنی آباد کردن. ما عقب‌افتاده بودیم، اومدن کشورهای ما را مثلاً آباد بکنند.

و تا حدودی زیادی هم موفق شدن. خب من این بحث‌ها را مشتاقم که ادامه بدهم. فضای سوره حج این‌جوری است. شما یک زمینی را می‌بینید، یک آدم‌هایی می‌خواهند خداوند را عبادت بکنن، می‌خواهند شریعت را رعایت بکنند و یک عده آدم بدون اینکه دلیل موجهی داشته باشند مخالفن.

برعکس شدن اوضاع با پیامبران

من هی گفتم تو حرفام که یک حرفی را قبلاً زدم که می‌خواهم در موردش صحبت بکنم. اینکه چقدر وضعیت ما الان در دنیا فرق دارد با وضعیت پیامبران در مثلاً ۳۰ قبلاً پیامبران می‌اومدن. آن‌ها بودن که حرف‌های منطقی می‌زدن. طرف مقابلش به نظر نمی‌اومد هیچ حرفی برای گفتن ندارد.

می‌گفت که سنگسار می‌کنند. یک جورهایی به نظر می‌رسد که اوضاع برعکس شده. آدم‌های مذهبی‌ان که همه‌ش می‌گویند که مثلاً دهنتونو ببندید و حرف نزنید و می‌زنید می‌کشید و این حرف‌ها. و من یک خورده می‌خواستم وارد این بحث بشوم که تغییرات چقدر عمیقن، واقعی‌ان. حالا جلسه آینده از این صحبت‌های خودتان بگویم.