در این جلسهٔ جبرانی پرسشهایی دربارهٔ شرک و توحید، انگیزهٔ عمل، و نسبت ایمان با ذهنیت صرف پاسخ داده میشود. مباحث تربیت فرزند، پیروی از حق نه اشخاص، و هدف شریعت بهعنوان حداقل واجب مطرح است. بخش پایانی به سامان جلسات و افق ادامهٔ بحثها اختصاص دارد.
جلسه جبرانی و پرسشهای باز
خب روشن کردیم. خب این جلسه به اصطلاح جبرانی را من به نظرم رسید که حالت چون هیچ چیزی را نمیتونستم تصور کنم که دیگر تو جلسه بگویم به نظرم آمد که خب خیلی وقتا خوب است که یک سری از آخر جلسات خیلی وقت نمیشود یک سری سوالهایی که پیش میآید و در موردش صحبت بکنیم. بنابراین جلسه خیلی جلسه منسجمی از نظر موضوع فکر میکنم نیست.
من تقریباً هم ترتیب خاصی برای جواب دادن در نظر نگرفتم که مثلاً حالت موضوعی داشته باشد. یک مقدار اولویتبندی کردم. یک تعداد ایمیل اصلاً علت اینکه یک مقدار حالت پرسش و پاسخ هم گفتم داشته باشد برای من خوب بود برای اینکه یک تعدادی ایمیل به صورت سوال به دستم رسید تو همین ماه رمضون و من هم کلاً در جواب کتبی دادن خیلی کندم.
این است که تصمیم گرفتم که حالا در یک جلسه شفاهی جوابشان را بدهم که این تو جلسات سابقه هم دارد. هر وقت که سوال خیلی کلی با ایمیل میشود که نمیتوانم جواب بدهم مثلاً اول یک جلسهای این کار را انجام میدهم.
بنابراین حالا بدون اینکه خیلی ترتیب موضوعی خاصی داشته باشد من بعضی از این چیزهایی که پرسیده شده را میخوانم و اگر شما هم سوالی داشتید یا مکسش نه یک اظهار نظری در مورد موضوع داشتید خیلی خوشحال میشم که جلسه فقط حالت این را پیدا نکند که من یک چیزهایی را مطرح کنم و بعد خودم جوابشان را بدهم. به آخر جلسه هم حالا انشاءالله یک مقدار در مورد مسئله ادامه جلسات و اینها قرار بود صحبت بکنم صحبت میکنم.
بنابراین کلاً این جلسه دو بخش دارد. بخش اولش همین که یک مقدار از این سوالهایی که پیش آمده را جواب بدهم. خب ایمیلها معمولاً با یک مقدماتی شروع میشوند که مثلاً سلام علیک و اینها را من اینها را نمیخونم دیگر. بگذارید ایمیل اولی که از دوستان از خارج کشور فرستاده و خیلی دقیق نمیدانم الان کجا هستند.
من از یک جاییش که فکر میکنم شروع میشود به اینکه یک موضوعی را گفتن میخوانم احتمالاً شاید بیشتر ایمیل را برایتان بخوانم. نوشتن که سالهاست که بنده متوجه این نکته شدم که قرآن صفحه به صفحه موضوع شرک و توحید را مطرح میکند و گویی غرض اصلی ارسال کتاب این موضوع است. موارد مختلفی دیدم شما نیز به این نکته توجه نشان میدهید و خصوصاً در رمضان امسال.
شرک، توحید و ماه رمضان
خب این تا اینجای ایمیل که خیلی برای من خوشحالکنندهست که فکر میکنم هرچه بیشتر توجه به مسئله شرک و توحید بشود بهتر است و اینکه حالا من احساسم این نبود که در ماه رمضون امسال بیشتر توجه کردم ولی خب شاید اینطوری دیده دیگر. به هر حال ایشان حالا تا اینجا که طرح موضوع را هم میکنند.
این نکتهای که مرا وادار به این نوشتن کرد این است که چرا یک موضوع اعتقادی اینقدر مهم است؟ در این سطح که شرط رهیدن از جهنم مشرک نبودند است و شرک گناهی بس عظیم و بی و بیتوبه نابخشودنی است. این سوال کلاً تا آخرش در مورد این است که ایشان قبول دارند که وقتی قرآن را میخونیم مسئله شرک و توحید یک جوری مسئله اصلی کتابه.
سوالشون در مورد این است که چرا اینجوریه؟ یعنی حالا بگذارید ادامه را بخوانم آن فضای سوال کردن یک خورده مشخص بشود. میگویند اینگونه بپرسم که به فرض کسی همهگونه اعمال خوب انجام دهد و اخلاق نیک داشته باشند لکن مشرک باشند چرا مستحق عذاب است؟
فکر میکنم سوالهای مشابه داشتیم دیگر که سوال این است که یک آدمی خیلی آدم خوبی است به همه کمک میکند هیچ کار بدی نمیکند و زندگی خیلی سالم و خوبی هم دارد ولی اعتقادی به توحید ندارد مثلاً خداشناس نیست حتی حالا ممکن است که مثلاً لااقل مشرک باشد، حتی مثلاً یک مقدار مشرک هم هست، یعنی حالا تو یک جامعهای به دنیا آمده. یک جامعه بدوی رسماً مشرک را در نظر بگیرید اول برای وضوح مسئله.
فکر کنید که حالا یک قبیلهای هست در آن یک بتهایی را میپرستند و این شخص فکر کنید در آن مراسم هم گهگاهداری بالاخره شرکت میکند.
حالا فرض کنید مراسم خیلی بدی مثل قربانی کردن آدمیزاد و اینجور چیزها هم نداشته باشند، همینجوری یک پرستش و استعانت از یک بتی باشد. ولی آدم خوبی است. به همه احترام میذاره، به همه کمک میکنه، مثلاً یک جوری زندگی خوبی دارد و آزارش هم به کسی نمیرسه.
یک چنین تصوری این سؤال را پیش میآورد که حالا این چه چیزی است دیگر که برود جهنم برای خاطر اینکه مثلاً توحید را کشف نکرده یا یک مقداری حالا در بعضی از مراسم شرکآمیز احتمالاً شرکت کرده. فکر میکنم من قبلاً یک چیز مشابه این را جواب دادم و فکر میکنم این سؤال خیلی سؤال عمومیایه.
مخصوصاً وقتی یک عدهای با در غرب زندگی میکنن، فکر میکنم بیشتر این سؤال برایشان پیش میآید. برای خاطر اینکه مردم تو غرب به اصطلاح آمریکاییها خیلی نسبت به ماها که اینجا داریم زندگی میکنیم و ادعای توحید و نمیدانم حقانیت و اینها داریم، آدمهای نایستریان به اصطلاح.
رفتار موحدان و فضای اخلاقی
رفتارهای با همدیگر مهربون هستند، کمتر سر همدیگر کلاه میذارن. خیلی جاها اینطوریه. حالا فکر میکنم آماری وجود ندارد یا من ندیدم که خیلی دقیق بشود در این مورد صحبت کرد.
ولی فضای کلی مثلاً فرض کنید جامعه غرب ممکن است در آن آدمها تمایل به خوشگذروندن داشته باشند، بعضی از نکات شرعی که ما رعایت میکنیم را رعایت نکنند، ولی آزارشون کمتر به کسی میرسه، سر همدیگر کمتر کلاه میذارن.
خیلی از بدیهایی که به نظر میآید بدتر از آن رفتارهایی که موجب خوشی و خوشگذرونی میشه، آن بدیها را کمتر از ما دارند. حالا چه جوریه که ما فکر میکنیم که اینها همهشان مثلاً یک جوری اهل جهنم هستند به دلیل اینکه مشرک بودن و الی آخر.
فکر میکنم یک بار من در جواب یک سؤالی که فضاش بیشتر همین بود که الان بیان کردم، یعنی اینکه مردم آنور دنیا خیلی خوبیها دارند و در عین حال اعتقاد توحیدی ندارند، این چه جوری اینها با همدیگر جمع میشه، یک توضیحاتی دادم. حالا بعداً بقیۀ این سؤال را بخوانم شاید یک خورده فضاش یک مقدار متفاوت به نظر برسد.
ولی من میخواهم یادآوری بکنم که این نکتهای را که الان تکرار کردم، در واقع این سؤال را قبلاً سعی کردم جواب بدهم. آن هم این است که به نظر من کسی که یک چنین سؤالی میپرسه که مثلاً مردم غرب خوبن و نایسن و حالا چرا باید عذاب بشن، شأن انسان را اونطوری که در قرآن برای انسان یک شأن خاصی قائل شده، برای انسان قائل نیست.
یعنی این حس را ندارد که یعنی من فکر میکنم اساس دیدگاه قرآن نسبت به انسان این است که انسان یک موجود بسیار با پتانسیل بالاییه و خلق شده برای اینکه یک مسیر خیلی طولانی را به سمت کمال طی بکند و بنابراین کسانی که اصلاً وارد این مسیر نمیشن، مستحق عذابان.
حالا چه ظاهرشون مشرک باشد، غیرمشرک باشد، من این نکته اصلی ظاهر افراد نیست. مسئله این است که آیا آدمها تو آن مسیر رشد و تکاملی که امکانش را انسان دارد، میافتن یا نه. و این راه تکامل را طی کردن بدون توحید امکانپذیر نیست.
یعنی هر کسی که هرچقدر هم میخواهد نایس باشد و خوب باشد، ولی توجهی به مسئله توجهی به خداوند و ارتباط با خداوند ندارد، اصلاً شروع نکرده آن راهی را که به سمت خدا و به سمت اینکه انسان به یک موجود کاملی که محل تجلی مثلاً اسماء الهیای را و درک کاملی از جهان و تجلی اسماء در جهان دارد یعنی چه از نظر عملی چه از نظر شناختی به این کمال برسد وارد این ماجرا اصلاً نشده.
کمال انسان و تجلی اسماء
حداقلش این را میشود گفت که کسی که مشرکه قطعاً این وضعیت را دارد دیگر یعنی متوجه تا بدون توحید شما نمیتوانید حتی استارت یک چنین چیزی را بزنید.
بنابراین جواب من به اینکه جواب حالا حداقل اجمالی به اینکه چرا اینطوریه این است که توقع از در قرآن توقع از انسان بالاست و چیزی که از انسان خواسته شده یک جور تبدیل شدن به یک موجودی است که قابلیت و شایستگی همنشین شدن با خداوند را دارد و بنابراین اعتقاد به توحید یک جوری انگار شرط اصلی شرط لازم برای این است که این راه شروع بشود و انسان به یک چنین جایی برسد.
من تو این جلسه خیلی حسم این است که آزاد باشید که اگر میخواهید حالت سوال جواب داشته باشد یعنی دلم نمیخواد همش خودم حرف بزنم بفرمایید.
شما که اشکال ندارد بین کامنتها صحبت بشه؟ نه اصلاً اشکال ندارد خیلی هم خوب است.
من فکر میکنم همین چیزی که شما گفتی یک جور دیگر من بگم، من فکر میکنم این اتفاقی که میافتد این است که در حالا اثر زندگی با غرب، غرب هم واقعاً لزوماً نیست یعنی همینجا هم همین آدمها شبیه هم همینطورن، شاید هم هیچوقت غیر از این نداشتن.
یک جور مکانیکی نسبت به زندگی وجود دارد و یک چیزی وجود دارد و تو آن چیزی که تو دیدگاه مکانیکی فراموش میشود این است که آیا آدم یک چیزی دارد به نام مثلاً ادراک شهودی از جهان؟
مجبوره که آن را یعنی اصلاً یک چیزی وجود دارد به نام پرورش آن، چون همیشه یک قسمت حس چسبیده شده و فقط از قسمت حسی دارد برآورده میشود و انگار نقاطی اصلاً حس نمیشود.
در صورتی که آن قسمت کلاً فراموش شده دیگر، اصلاً وجود ندارد. بعد آن قسمتهایی که بیان داخل بازی صرفاً مکانیکی خالص و تشکیل زندگینو نکنند، این سوال خودش جوابش میشود. بله به هر حال ببینید مسئله به نظر من یک بخش عمدهای حداقل از جواب سوال شأنیه که ما برای انسان قائلیم.
مثلاً شما اگر قبول داشته باشید که مثلاً یک در فطرت انسان این شهود نسبت به توحید و نفرت از شرک وجود دارد، اگر این را بپذیرید که در قرآن اینجوری نگاه میشود که انگار عمیقترین چیزی که در وجود انسان هست همین تمایل ذاتی روح انسان به توحیده و انگار یک جور ادراک عمیق از توحیده که در اعماق وجود انسان هست و اینکه از شرک باید بدش بیاید.
فطرت توحیدی روح
بنابراین آدمی که یک مقدار رشد بکند این چیزها در آن متجلی میشود یعنی این فطرتش خودش را نشان میدهد. بنابراین کسی که هرچقدر هم دارد کارهای خوب میکند لزومی ندارد که اگر این چیزها در آن متجلی نشده نمیتوانیم بگوییم که تو این مسیر رشد و تکامل انسانی به معنای واقعی کلمه افتاده. هنوز تو آن مراحل خیلی پایینه.
البته خب اینجوری نیست که یک کسی اگر فکر کند که اگر یک نفر مشرک باشد حالا هرچقدر کار خوب هم بکند هیچ اثری ندارد. نه واقعاً اینجوری نیست. من حالا من قبلاً ها این را یک مقدار فکر میکنم در موردش بحث کردم که چرا اینطوریه و به چه دلیلی این حرفو میزنم. نمیخواهم خیلی تکرار بکنم برای اینکه مستقیماً به این بحث ربط ندارد.
بیاید حالا من یک نکات فرعی میخواهم بگویم بعد دوباره یک مقدار متن را میخوانم و بحث را ادامه میدهم. بیاید فکر کنید که یک آدمی واقعاً دلایل آن خوبیهایی که میکند اینکه آدم نایسیه تو همین مثلاً جهان غرب یا تو همین دنیای جهانی که ما الان داریم تو این کشوری که ما داریم زندگی میکنیم، آدمهایی هستند خیلی به دیگران کمک میکنند و فکر کنید انگیزهها بهشدت اینشکلی باشد که مثلاً طرف کمک میکند برای اینکه دوست دارد که مورد احترام همه باشد.
طرف به دیگران محبت میکند برای اینکه خودش در واقع دوست دارد که دیگران بهش محبت بکنند و یک جوری رفتاراشو تنظیم میکند یا بدتر از این، فکر کنید که انگیزه یک آدم برای اینکه خیلی رفتارهای نایسی داشته باشد تبعیت از فضای موجود در جامعهست.
یعنی یک جایی به دنیا آمده که اینجور رفتارها خیلی خیلی مورد توجه و تایید جامعه است و این هم عادت کرده، همانطوری دارد رفتار میکند. میخواهم بگویم لزوماً این رفتارهای نایس خیلی عمیق نیستند، یعنی اینگونه نیست که از یک احساسات عمیق انسانی نشأت بگیرند.
خیلی وقتا اینها هم حالت تقلیدی دارند، یک حالت عمیقاً حالت خودخواهانه دارند، یعنی طرف یک کارهایی میکند برای اینکه چیزی به دست بیاورد، محبت دیگران را حتی به دست بیاورد. خیلی چیزهای باارزشی نیستند. من زیاد دیدم تو آدمهایی که اطراف خودم، تو همین جامعه خودمان، آدمهایی که خیلی رفتارهای نایسی دارند، ولی واقعاً آن شور مثلاً انساندوستی درشون نیست که بخواهد مثلاً اینها را به این سمت بکشونه.
انگیزههای مدحطلبی
انگیزههایی دارند که شما یک مقدار اگر از نزدیک بشوید میبینید که انگیزههای چندان مثلاً واقعاً موردایی که من خودم دیدم و آنقدر از نزدیک دیدم که بتوانم قضاوت بکنم،. خب مثلاً آدمهایی که به شدت دوست دارند که دیگران ازشان تعریف کنند، مدحشون را بگویند و اینجور آدمها رفتارهای مردمپسندی از خودشان نشان میدهند و خب این واقعاً اینها بیارزشه،.
یعنی من اینکه یک آدم رفتار نایسی دارد، در بیرون مثلاً به مردم کمک میکنه، تو امور خیریه فعاله، ولی همهاش برای این است که مردم بگویند به این چه آدم خوبی است، به این تو امور خیریه،.
یعنی اسیر مثلاً فرض کن یک آدمی که اسیر این است که دیگران در موردش چگونه فکر میکنن، بهش احترام بذارن، اینکه این خیلی تو سطح پایینی از نظر اخلاقی و رشد در واقع واقع یک چنین آدمی، یک چنین رفتاری به نظر من خیلی واضح است..
آن چیزی که ارزش دارد این است که یک آدمی واقعاً به یک حس نوعدوستی عمیقی رسیده باشد، برایش مهم نباشد مردم در موردش چه میگن، مردم باهاش چگونه رفتار میکنند. یک آدمی که عمیقاً اینطوریه که به انسان احترام میذاره، به انسان علاقهمنده و یک جوری برای خودش در مقابل دیگران امتیاز قائل نمیشود.
اگر اینگونه نگاه بکنید، به نظر من در واقع اینطوریه که یک چنین آدمهایی به معنای واقعی کلمه بعضی از صفات الهی را در خودشان متجلی کردن.
بنابراین من تصورم این است که یک آدمی که به یک این رفتارهای این شکلیش به یک حدی از کمال نزدیک شده، به احتمال زیاد همین ادامه دادن این کارا اگر نکته منفیای در زندگیش نباشه، میتواند منجر به این بشود که با مفاهیم مثلاً الهی هم آشنا بشه، به محض اینکه مثلاً ممکن است در یک جامعهای که خیلی تبلیغ دینی خوبی در آن نشده به دنیا آمده، ولی به محض اینکه مثلاً این آدم در یک قریهای دارد زندگی میکنه، جزو آن آدمهایی نیست که فوری حسش این باشد که این کسی که به توحید دارد دعوت میکند را باید کشت.
دقت میکنید؟
شانس هدایت مشرک ظاهری
یعنی میخواهم بگویم آن چیزی که شما از مشرکین در قرآن میبینید، که افرادی افرادی که در یک جامعه دارند زندگی میکنند و همرنگ جماعت هستند و اگر یک نفر بگوید آقا بکشید، اقدام میکنند برای کشتن.
و این آدمهایی که به یک حدی از کمال رسیدن و رفتارهای خوبشون، رفتارهای نوعدوستانهشون عمیقه و به معنای واقعی کلمه از یک جور عشق به انسان و همنوع و یک حسی از عدالت داشتن، خودخواه نبودند، از این چیزها سرچشمه میگیره،. این آدمها آدمهایی هستند که به نظر من شانس هدایت شدن دارند.
و من احساسم این نیست که یک چنین آدمهایی حالا خیلی به معنای واقعی کلمه مشرک به آن معنایی باشند که در و به هر حال به یک کمالی رسیدن دیگر،. مثلاً حداقل در آستانه راه کمال هستند، بعضی از صفات الهی هم درشون تجلی کرده، ولی هنوز خدا را نمیشناسن..
فکر میکنم مثلاً شما در قرآن میبینید که کسانی که کافرن، وقتی که حرف از رحمان زده میشه، منزجر میشوند. من فکر نمیکنم یک آدم نوعدوست وقتی که از رحمانیت خداوند مثلاً چیزی میشنوه، حالت انزجار بهش دست بدهد. وقتی که صفات یک موجود فرضی مثل خداوند را برایش مطرح بکنند، یک جوری خوشش میآد، چون فطرت و غریزهاش حالت سلامتی دارد.
بنابراین نمیدونم، من این نکتهای که گفتم به عنوان حاشیه این است که خیلی وقتا آدمهایی که رفتارهای نایس دارند و از نزدیک باهاشون روبرو بشید، خیلی انگیزههای عمیقی ندارند و چندان از دور بیشتر قابل احترامان تا از نزدیک.
یعنی واقعاً دیدن اینکه یک آدم تمام این آنهایی که ما از دور میدیدیم به نظر خیلی آدمهای خیلی رفتارهای نوعدوستانهای میاومد فقط برای خاطر این است که عاشق این است که مردم ازش تعریف بکنند.
عاشق این است که مورد پذیرش و مثلاً محبت قرار بگیرد خب آدم تمام آن چیز از دست آدم معمولاً از دور که نگاه میکند رفتارهای نوعدوستانه را حمل بر این میکند که این آدمها به معنای واقعی کلمه به یک جور بشر دوستی و نوعدوستی رسیدن.
به هر حال آنهایی که به معنای واقعی کلمه نوعدوستن، مهربونن و وقتی میبینند که یک نفر گرسنهست به معنای واقعی کلمه زجر میکشن. اینها یک چیزهایی از صفات رحمانیت و رازقیت و یک چیزهای الهی را در خودشان دارند و نزدیک به اینن که در واقع به رشد برسد. و توحید به این آدمها که فطرت سالمی دارند اگر عرضه بشود فکر نمیکنم پس بزنن مگر اینکه عرضه نشده باشد.
یک جوری قلبشون پذیرای چنین اعتقاداتی هست. و هرچقدر بیشتر در واقع این صفات نیک واقعی درشون وجود داشته باشد فکر میکنم قابلیتشون برای پذیرش بیشتر.
مگر اینکه خب متأسفانه غالباً یک واقعیت مهم این است که آدمها در جوامعی به دنیا میآیند و یک جوری به عقاید موجود تو آن جامعه احترام میذارن و این یک جوری یک مانعی میشود در مقابل پذیرش حقیقتی که بهشان عرضه میشود.. یک کانتکست دیگر هم بدم؟ بفرمایید.
شما سر این اعتقادی که الان مطرح کردین یک جور مثلاً اینجور میل در میل به میل بود در زیر مثلاً اشخاص که یک جور کنش بیرونی. من چیزی که برداشت میکردم این است که حتی آن زیر درونیه مهمتره یعنی اینکه آها بگذارید من ادامه این ایمیل را بخوانم برای اینکه به این نکته مستقیماً اشاره دارد از این که بالاخره به یک جایی رسیدیم.
میل درونی و ادامه ایمیل
میگویند که اونچه در پس این سؤال نهفتهست سؤالش همین بود که اگر یک نفر اخلاق نیک داشته باشد لکن مشرک باشد چرا مستحق عذاب است؟
اونچه در پس این سؤال نهفتهست که گویا باور بنده بر این هست که همه اعتقادات و اخلاقیات وقتی ارزشمندند که منجر به عمل بشوند و این باور منجر به این پرسش میشود که اگر کسی بدون آنها هم به عمل مربوطه برسد دیگر چه باک؟
یعنی یک اعمال آن چیزی که نهایتاً ظاهر میشود مهم است. بنابراین اینکه این از کجا سرچشمه گرفته، انگیزهها مثلاً چیست؟ البته ایشان حرف از انگیزه نمیزنه. حرف از این میزند که اعمال از یک اعتقاداتی آمدند. توحید یک اعتقادیه و شرک هم یک اعتقادیه. حالا ما بر اساس توحید عمل بکنیم یا بر اساس شرک ولی عملمون یکی باشد.
این غالباً تو اینجور سؤالها فراموش میشود که من بارها فکر میکنم تو جلسات به این آیات اینشکلی اشاره کردم و خودم تو اولین مواجهههای خودم با قرآن، اولین دفعاتی که خواندم یک آیهای نظرمو جلب کرد که ابتدای یک سورهای هم هست. الان یادم نیست سوره لقمان فکر نمیکنم باشد. حالا به هر حال میگوید که درباره محسنین صحبت میکند.
میگوید مثلاً به محسنین دارد بشارت میدهد و اینها. بعد میگوید که المحسنین الذین یقیمون الصلاه و آتون الزکاه. یعنی شما حرف از آدمهایی که زیباترین اعمال را دارند انجام میدن، زندگی زیبایی دارند، اعمال زیبایی دارند.
اولش نماز خوندنه. من نمیفهمم مثلاً فرض کنید اینکه اگر بپذیریم که زیباترین عملی که انسان انجام میدهد نمازه، مناجات با خداست. یعنی با اختلاف زیاد رفتارهایی که انسان در مقابل خداوند انجام میدهد زیباترین.
در قرآن اینجوری است. منطق قرآن این است که زیباترین رفتارهای انسان اینان. نه رفتارهایی که در مقابل انسانهای دیگر یا در جامعه نشان میدهد. حتی فکر میکنم بعد از این رفتارهای فردی، رفتارهای خانوادگی اولویت دارند.
رفتارها همینجور پایینترین سطح رفتارها شاید از نظر اهمیت رفتارهای اجتماعیه که آنها مهمان در جای خودشان ولی اگر بخواهیم یک جوری اولویتبندی بکنیم همینطوری که تو آیات قرآن میبینید محسنین ویژگی اولشون این است که نماز میخوانند.
عبادت، خلوت و ارزش رفتار
بعد این است که زکات میپردازن که یک جوری حالت اجتماعی نسبت به نماز حالت اجتماعی دارد. بنابراین اگر کسی این باور را داشته باشد که زیباترین رفتارهای انسان ارزشمندترین رفتارهای انسان اینها هستند، عبادات هستند، آن لحظههایی هستند که انسان خداوند در خلوت صحبت میکند و عبادت میکند اگر این را بپذیرید، بعد اصلاً معنی ندارد که من بگویم که کسی بدون اعتقاد به توحید به عمل خوبی میرسد.
یعنی ممکن است یک نفر بدون اعتقاد به توحید به یک سری رفتارهای اجتماعی خوب برسد، ولی به آن رفتارهای فردی که در مقابل خداوند باید انجام بدهد به چیز مشابه آن نمیرسه. بنابراین اصلاً این فرض بابا چیزی که اعتقادی که در قرآن هست، آن نگرش قرآنی این فرض که یک نفر آدم محسنیه ولی نماز نمیخونه و اعتقاد به توحید ندارد باطل اصلاً.
در اینکه زیباترین یک آیه تو قرآن هست، من قبلاً هم باز فکر میکنم به همین مناسبتهای مشابه این بهش اشاره کردم. این یکی هم همینطوری فکر میکنم سوره کهف ولی مطمئن نیستم. میگوید که میگوید چه کسی زیانکارتر از کسی که کسانی که ضل سعیهم فی الحیات الدنیا و آن و میپندارن که یحسبون انهم یحسنون.
فکر میکنم اشاره به آدماییه که تمام خوبیهاشون، چیزهایی که فکر میکنم تمام مدت دارند کار خیر میکنن، همهاش مربوط به حیات دنیاست. هم برای خودشان هم برای دیگران. اینکه به مردم کمک بکنند، یک شغلی داشته باشند، به مردم کمک بکنند، نمیدانم جا داشته باشند، غذا داشته باشند، بالاخره اینها فراهم کردن یک امکاناتی در همین حیات دنیاست.
در حالی که یک چیزهایی دیگهای هست که آنها مهمتر از این حرفاست. اینکه عبارتی که تو قرآن به کار میرود میگوید ضل سعیهم فی الحیات الدنیا. مثل اینکه این تلاشهای زیادی کردن ولی همهاش در همین سطح پایین باقی مانده.
سطح ظاهری. بنابراین من دو تا نکته دارم در مورد این عبارت که باور بنده بر این است که همه اعتقادات و اخلاقیات وقتی ارزشمندند که منجر به عمل بشوند.
و این باور منجر به این پرسش میشود که اگر کسی بدون آنها هم به عمل مربوطه برسد دیگر چه باک؟ یک جواب این است که اصلاً به آن عمل نمیرسه. بدون اعتقاد به توحید کسی به صلات نمیرسه. سلام.
کسی به عبادت نمیرسه که اینها زیباترین اعمال هستند. به اضافه اینکه خود آن خود این باورم به نظر من درست نیست. یعنی اصلاً ما عمل اولاً توحید و شرک اعتقاد صرف نیست. مثل قبول داشتن یک گزاره یا قبول نداشتنش نیست. یک جور گرایش عمیقتریه.
انگیزه عمل و گرایش توحید و شرک
گرایش به توحید و گرایش به شرک. ولی اصولاً اینکه اعمال معنی ندارد. اصلاً ما نمیتوانیم در مورد یک عمل صحبت کنیم به غیر از اینکه به انگیزهها نگاه کنیم.
یعنی عمل یک کسی که در نهایت تلاش خودش را میکند برای کمک به آن مردم ولی هدفش این است که مورد تحسین مردم واقع بشود با عمل دیگری که عین همان کارها را انجام میدهد ولی به دلیل یک عشق عمیقی که به مردم دارد و اصلاً خودش را فراموش کرده.
خودی اینجا در بین نیست. چیزی نمیخواد در مقابل اعمال خودش. اینکه ما از بیرون ممکن است نگاه کنیم رفتارهای ظاهری این دو نفر مثل همدیگر به نظر برسد ولی واقعیت این است که این دو تا زمین تا آسمون رفتارشون با همدیگر فرق دارد.
بعد ایشان این فکر کنم چون نکتهای که شما داشتید میگفتید همین بود. من حتی یک لول میخواهم پایینتر از این بروم. پایینتر یا بالاتر کدوم؟ نه عمیقتر یعنی بالاتر دارید. بله عمیقتر داریم. من میخواهم بگویم که اصلاً نوعدوستی هم یک تجلیه حالا از دید من حداقل. از این میل به اینتگریشن که در آن آدمها وجود دارد و اصلاً توحیدم یعنی همان.
یعنی هم یعنی همین که آدمو دوست دارد خود خودش یعنی کسی که درک نکرده باشد که دلش میخواهد خودش اینتگریت باشد، یک موجود جامعهای باشد، خب این اصلاً خیلی احتمالاً یک دریا فرق دارد با عملش با کسی که یعنی انگیزه عملش فرق دارد با کسی که این را ندارد. دارد به یک انگیزه دیگهای عمل میکند.
میگویم من این حرف شما را بگذارید من از در آن یک چیزی بیرون بکشم که اینجور اعمال نیکی که بدون خودخواهی انجام میشه، بارقههای توحیدی دارد. واقعاً اینجوری است.
من اصلاً نمیخواهم وارد این بحث بشوم برای اینکه قرار نیست که فقط همین یک دانه سوال و جواب بدهم. ولی اعمال به معنای واقعی کلمه نوعدوستانه که فارغ هر عملی که فارغ از خود انجام میشه، بارقه توحید دارد و انسان را به درک توحید نزدیک میکند.
من دارم ادعا میکنم بدون اینکه گاهی ادعای درست حداقل برای فکر کردن خوب است ولی میتوانم مثلاً واقعاً اگر وقت داشته باشم یک روزی در موردش صحبت بکنم که معنی این حرف دقیقاً چیست و چرا این را میگویم. فارغ از خود شدن توحید کمک میکند که شما فارغ از خود بشوید و اگر فارغ از خود باشید کمک میکند که درک توحیدی پیدا بکنید.
فارغ از خود و خود واقعی
من این را یک شخصاً من چه جوری بگویم مثلاً مرا به نه حالا شما میگویید فارغ از خود مثلاً من فکر میکردم فارغ از خود میگویم فکر میکردم تجلی خود واقعی است نه مثلاً میگوید این نیست که هیچی آن وسط باشد. خب بله برای اینکه خود واقعی خداست.
شما وقتی فارغ از خود هستید یک جوری خود ایگو ای وسط بله من یک بار یک مثالی زدم از تذکره الاولیاء عطار که هی میخواهم هی این را تکرار میکنم برای خاطر اینکه حالا مثال تکراری خوب است دیگر به یک چیزی دارم ارجاع میدهم لازم نیست که زیاد توضیح بدهم. در مورد آن داستانی که یک مردی به یک سگی در وسط بیابانی یک مقدار آب داشت و آب را به آن سگ داد.
اینکه این عمل به معنای واقعی کلمه فارغ از خوده یعنی یک جوری از یک احساس عمیقی از همان خود واقعی این آدم دارد نشأت میگیرد نه کسی آنجا هست نه سنتی هست که این کار را بکند. اینکه این کار را یک لحظه این آدم و اینکه در توضیح این مطلب میخواهم بگویم که فارغ از خود عمل کردن یک جوری انگار جای خداوند عمل کردنه.
انگار این آدم در آن لحظه یک موجودی را دید و این موجود استحقاق زنده بودن داشت و این هم به همان چیزی که استحقاق داشت این را رسوند بدون اینکه خودش در میان باشد دیگر. شما وقتی خودتان نیستید انگار با چشم خدا دارید میبینید با گوش خدا دارید میشنوید. یعنی همه ی مشکل این است.
بنابراین آدمهایی که در نوع دوستی آنقدر پیش میروند که یک جوری از خودشان فارغ میشوند اگر آن مشکلات پیروی از سنت ها و وابستگی های نمیدانم قومی و اینها نباشد اینها را وصل نکرده باشد به یک عقاید شرک آمیز قلبشون آماده ی توحیده به نظر من این چیزی است که دارم ادعا میکنم بدون اینکه اثبات بکنم. فکر میکنم امیدوارم که اگر مثلاً خودتان دقت بکنید متوجه بشوید که دلیلش چیست حالا با همین یک مقدار توضیحی که من دادم.
حالا ایشان ادعا میکند که شاید باید بگویم مفهوم آیه ی فاطر · ۱۰مَن كَانَ يُرِيدُ ٱلْعِزَّةَ فَلِلَّهِ ٱلْعِزَّةُ جَمِيعًا ۚ إِلَيْهِ يَصْعَدُ ٱلْكَلِمُ ٱلطَّيِّبُ وَٱلْعَمَلُ ٱلصَّٰلِحُ يَرْفَعُهُۥ ۚ وَٱلَّذِينَ يَمْكُرُونَ ٱلسَّيِّـَٔاتِ لَهُمْ عَذَابٌۭ شَدِيدٌۭ ۖ وَمَكْرُ أُو۟لَٰٓئِكَ هُوَ يَبُورُهر كس سربلندى مىخواهد، سربلندى يكسره از آنِ خداست. سخنان پاكيزه به سوى او بالا مىرود، و كار شايسته به آن رفعت مىبخشد. و كسانى كه با حيله و مكر كارهاى بد مىكنند، عذابى سخت خواهند داشت، و نيرنگشان خود تباه مىگردد. این را فکر میکنم احساسشان این است که این آیه با آن ادعایی که با آن باوری که گفتن که همه چیز منجر به عمل که بشود فکر میکنم حسشون این است که خیلی سازگار نیست. میگوید اگر این آیه را اونگونه که کلمه طیب را به اعتقادات تعبیر کرده و اصل میشمارند برایم حل نشده این آیه.
عمل صالح و بالا بردن اعتقاد
میگوید این آیه را اینگونه تعبیر میکنند که کلمه طیب اعتقاداته و عمل صالح کارش این است که این اعتقادات را بالا میبرد. حالا من چون در مورد این آیه قبلاً بحث کردم بگذارید دیگر ادامه ندم چون به متن سوالشون خیلی این مشکل موضوع این آیه مربوط نیست. حالا یک گونه ی دیگر ای از بیان سوالشون.
سوال یادتون باشد که این است که چرا مشرک چرا مستحق عذابه. گونه ی دیگر بیانش این است که عمل صالح چرا باید نیت قربتاً الی الله داشته باشد تا صالح باشد. یا اگر برای صالح بودن عمل چنین شرطی را لازم نداریم چرا باید ایمان داشت تا چنین عملی به بار بنشیند.
من همش احساس میکنم ایشان عمل صالح بیشتر حسشون همین کمک کردن به دیگران و اینهاست وگرنه اگر آن عمل صالح به آن معنای قرآنی اش که بیشتر سهم بیشترش عبادات و ارتباط فردی با خداوند هم اگر آن را مد نظر داشته باشند کمتر شاید این سوالا پیش میآید.
حالا اینکه مثلاً اگر میخواین به مردم کمک بکنین قربتاً الی الله من کلاً هم با این مفهوم قربتاً الی الله خودم یک ذره مشکل دارم حقیقتش من نمیفهمم خیلی یعنی مثلاً من دارم به یک نفر غذا میدهم یک چیزی برای خودم میخواهم به آن یارو کار ندارم که دارد از گشنگی میمیرد یا نمیمیره هیچ حس خاصی حس هم این است که یک کاری بکنم مثل اینکه یک درجه ای یک جا بگیرم.
اگر کسی قربتاً الی الله را اینگونه میفهمد که ما کارهای خیر را انجام بدهیم برای اینکه مثلاً یک سودی به خودمان برسونیم من اصلاً این کارا یک جوری خیلی کارهای خیر به نظر من حساب نمیشود. حتی عبادت اگر باشد. میدونی قربتاً الی الله یک حالت کاسب کارانه داشته باشد.
یعنی من یک کارهایی میکنم که به خدا نزدیک بشوم. فکر میکنم یک توهمی اینجا وجود دارد در مفهوم قربتاً الی الله در کلام مردم که این همین حالتیه که من اعمال از کمک به دیگران گرفته تا نماز میخوانم برای اینکه به یک چیزی برسم.
یعنی آخرش دارم برای خودم کار میکنم. یک چیزی هست که اینجا این وسط میخواهم بگویم یک مشکلی وجود دارد. یعنی من خودم با این مفهوم اگر اینجوری بیان بشود مشکل دارم.
که اعمال مثلاً کمک به مردم من ببخشید حالا این هم باز یک نحوه بیان دیگهای این عمل بود. من تا حدودی با این قسمتش چون همدلی دارم جواب نمیدم. آیا همه این تأکیدات بر اعتقاد و ایمان باز ببینید توحید و شرک صرف یک اعتقاد به گزاره نیست.
ایمان فراتر از ذهنیت صرف
من هی حس میکنم که اینجا یک خورده این واژه اعتقاد این حالت را پیدا کرده. اه تأکیدات بر اعتقاد و ایمان به صرف یک ذهنیتی که به آن اعتقاد میگوییم نیست.
آیا همه این تأکیدات بر اعتقاد و ایمان به صرف یک ذهنیتی که به آن اعتقاد میگوییم نیست و اگر کسی بدون آن به اخلاق و عمل صالح برسد چرا باید وارد جهنم بشود به صرف نداشتن یک سری ذهنیت؟
یکجور دیگر هم بگویم. اینکه یک مؤمن چگونه باید بداند که حجم این ذهنیاتش که اعتقاد مینامدشان کافی و صحیحاند. من اه ایشان خودشان درخواست کردن که اگر نمیتوانید بنویسید جوابش شفاهی بدهید. همین خوشبختانه اه پیشنهاد از خودشان بود. حالا من این قسمتهای آخر را دیگر فکر میکنم خیلی لازم نیست دیگر در موردش بحث بشود.
بگذارید به یک نکتهای که مورد علاقه خودمه اه بپردازم. ببینید یک جور اه توحید اه و اعتقاد به حقیقت تنها اعتقادیه که میتواند بدون اتکا به یک چیز حمایتها و انگیزههای خارجی انجام بشود.
ببینید شما اه بگذار من آن مثالی که دوست دارم بزنم این است که یک آدمی را در نظر بگیری که خیلی خیلی خیلی دوست دارد که کارهای خوب انجام بدهد و مثلاً مثل یک آدمی که اعتقادات مذهبی دارد و به اعتقادات مذهبی استانداردی که تو جامعه خودش هست معتقده.
مثلاً فرض کنید یک آدمی که الان اعتقاد به وهابیت دارد و عضو گروه القاعده است و کارهای تروریستی انجام میده، از جون خودش هم میگذره برای اینکه مثلاً فرض کنید به قربه الی الله مثلاً کفار را از بین ببرد و الی آخر.
من آن حس حسی که میخواهم سعی کنم بیان بکنم این است که تمام ریشه همه اینجور فسادها فسادهای مذهبیان مخصوصاً شرک. یعنی اهمیت شرک در این است که شما به محض اینکه تبعیت از یک آدمهایی کردید جامعه مشرک و بتپرستی را بگذارید کنار.
همین الان یک آدمی در یک جامعهای به دنیا آمده یک روحانیتی آنجا زندگی میکند که یک مقدار حرفهای حق میزنه، آلوده به حرف ناحق و آدمها گمراه میشوند.
مثلاً میافتن در خط اینکه آدم بکشند، آدمهای بیگناه را میکشن با تصور اینکه دارند کارهای خوبی انجام میدهند. از جون خودشان هم میگذرن. میخواهم بگویم ریشه این انحرافها شرکه. در همان معنا که اینها تبعیت از غیر حق دارند میکنند. یعنی شرکی که مهمترین عاملیه که شما مانع از این میشود که فطرتتون تجلی بکند.
خشونت و گروههای مذهبی
رذیلانهترین رفتار را اینجور آدمها ممکن است نشان بدهند که شما با یک من نمیدانم این اتفاقی که در انگلستان افتاد که دو تا سیاهپوست رفتن یک افسر انگلیسی را تیکهپاره کردن اینها چقدر اه حقیقتش اخبار را چیز نکردم که اینها چقدر اه مثلاً وابسته به اینجور گروههای مذهبی و اینها بودن.
ظاهراً بیشتر من چیزی که شنیدم این بود که از اه جنایاتی که در کشورهای خودشان انجام میشود مثلاً خیلی به سطوح آمده بودن این کار را کردن. بیاید فرض کنید که یک آدمی با یک فتوای مذهبی برود یک چنین جنایتی مرتکب بشود که اه کاملاً ممکن است آن مثالهای واقعیش هم میتوانیم بزنیم دیگر.
یعنی در اطراف و اکناف دنیا خیلی از این اتفاقها میافتد که یک نفر فکر میکند که دارد راه خدا را میرود و یک چنین رفتارهای شنیعی از خودش نشان میدهد. اینکه این آدم را که داشتن میکشتن مردم در آن خیابون داشتن تردد میکردند.
بعد اصلاً من واقعاً فیلم کوتاهی که ازش دیدم باورکردنی نبود که همونجا با دست تا آرنج خونآلود وایساده بودن و داشتن حرف میزدن خطاب به دوربینها این هیچ حسی از اینکه یک آدمو خب به طرز فجیعی کشتن به نظر میومد بهشان دست نداده.
فکر میکنم خونسرد ترین جنایتکارا جنایتکارایی هستند که همینجور بر اساس یک سری اعتقادات اینجوری آدم میکشن. اعتقاداتی که از نظر من هیچ فرقی اینجور اعتقادات با شرک ندارد.
ببینید میخواهم سعی کنم با مثال این را بهتان نشان بدهم که شرکی که عامل اصلی که آدمها فطرت خودشونو از دست میدن، هر آدمی یک ذره فطرت سالم داشته باشد، شنی بودن این رفتارو احساس میکند.
اینکه نباید این کار یک چیزی از درون بهش میگوید نباید این کار را بکنی. ولی آن اعتقاداتی که از بیرون آمده و کپی شده، این اعتقادات به دلیل تبعیت از هر منبعی که غیر حقه به وجود میآید. اساس شرک این است شما تابع غیر حق باشید.
حالا در جامعهای که غیر حق مثلاً به صورت پرستش یک سری بت ظاهر شده یا به صورت یک سری اعمال خشونتآمیز ظاهر شده، اینکه آدمها در اثر تبعیت از کسانی که بهشان اعتماد و اعتقاد دارند بدون اینکه آنها واقعاً تشخیص بدهند که آنها بر حقن یا بر حق نیستند، در اثر اینجور اعتقاداتی که حالت تبعیت دارد معمولاً از آدما، از سنتها به یک جایی میرسند که اصلاً فطرتشان انگار خاموش شده. شما مثلاً فرض کنید همه آدمها فطرتاً نسبت به یک کسی که دروغ میگوید احساس منفیای بهشان دست میدهد.
شرک، خاموشی فطرت و دروغ
ولی در همین مثلاً جامعه خودمان شما میبینید که مثلاً دروغگوترین فردی که ما در مثلاً قرن اخیر داشتیم، آدمهایی هستند که به دلیل همینجور اعتقادات که به یک منابعی بهشان اعتماد دارند، نفرت پیدا نمیکنند از اینکه این مثلاً این فرد یا این افراد اینقدر دروغ گفتن، اینقدر تقلب کردن.
فطرت آدمها خاموش میشود در اثر شرک. من میخواهم بگویم یک نکته شرک از نظر من این است. نه فقط فطرت آدمها در جهت مثلاً دیدن، شهود کردن خداوند، صفات خداوند و ارتباط با خداوند خاموش میشه، کلاً فطرت آدمیزاد خاموش میشود در اثر شرک. این خطرناکترین چیزی هست این است که شما تابع یک چیز باطلی بشوید.
فکر کنید حقه و حالا بر اساسش پیغمبر کشته شده تو این دنیا به دلیل اینکه طرف فکر میکرده، خب اینایی که مشرک بودن یک جوری حس چیزی داشتن دیگر. بالاخره احساس میکردند که آدمهای خوبی هستند دارند، یعنی اینجور این حس نایس بودن هم شاید به یک معنایی داشتن. از غیر چیزی که خودشان میپرستیدن و غیر کاری که خودشان میکردند متنفر میشدن و به کارای خودشان علاقهمند میشدن.
این شرک در واقع یک جور اعتقاد به یک یک آدمی که یک گناهی مرتکب میشود بدون اینکه پایگاه اعتقادی داشته باشد تا یک حدی فطرتش اعوجاج پیدا میکند. ولی وقتی شما یک پکیج اعتقادات باطل را پذیرفتید، مثل همین فرقههای مثلاً مذهبی یا فرقههای مشرک قبل از مثلاً دوران شرک جلی، آن پکیجها را که میپذیرید کلاً فطرتتون تحت شعاع قرار میگیرد.
این غیر از آن تأثیراتیه که گناهها را یک آدم میگذارد. هیچ گناهی مثل شرک منقلب نمیکنه، یعنی فطرتو خاموش نمیکند. یک نفر تمام عمرش مشروب بخورد، قطعاً آسیب میبیند ولی ممکن است یک بخش زیادی از فطرتش کاملاً حتی میخواهم بگویم آدم دروغ خیلی به نظر من بیشتر از مشروب خوردن به فطرت آسیب میرسونه. آدمو اصلاً دچار یک دوگانگیهایی در درونش میکند که اعتقاد به حق برایش ممکن نیست دیگر.
ولی باز این گناه عظیم دروغ گفتن و عادت به دروغ گفتن، عادت به دروغ شنیده، اینها هم خیلی فرق نمیکند. اینها قابل چیزن، قابل اینن که طرف یک جوری در واقع در یک لحظاتی منقلب بشود و فطرتش تجلی بکند.
ولی یک آدمی که یک پکیجی را پذیرفته و مطمئنه، اصلاً دیگر فکر نمیکند. موضوع این است که این آدمها سرسپرده یک کسانی شدن، سرسپرده یک سنتی یا یک آدمی شدن و دیگر فکر نمیکنند و میبینن، یعنی حس میکنند که مثلاً این آدم دروغ گفت ولی همه چیزو توجیه میکنند.
شرک بهعنوان گناه منقلبکننده
یک لحظههایی خب قطعاً من باورم نمیشود یک آدم مثلاً یک عمل خیلی شنیعی انجام بدهد و فطرتش هیچ عکسالعملی نشان نده ولی بالاخره سرکوب میشود دیگر به دلیل آن اعتقادی که آنجا هست. من فقط میخواستم یک دور این را یادآوری بکنم که این شرک به عنوان یک گناه عظیم واقعاً من احساسم این است که منقلبکنندهترین گناهه.
برای خاطر اینکه همه فطرت را انگار یکباره به بایکوت میکنه، یک جوری اصلاً جلوی تجلی طرف هر وقت هم که مثلاً به دلیل اعتقادات مذهبی شکنجهگر شده. خب هر وقت فکر میکنم دارد شکنجه میکنه، حداقل در ماهها و سالهای اول یک چیزی از درونش میگوید بابا مثلاً درست نیست این کاری که داری میکنی.
اینکه این آدمو مثلاً اینجور به دلیل یک اعتقادی که داشته یا یک کاری که کرده یک چنین بلایی سرش میآری. ولی فکر میکنم مثلاً آن بسته اعتقادی بلافاصله میآید سراغش و بهش میگوید که اینها زمزمههای نفس توئه. بیشتر یارو مثلاً آن پیچی را که باید محکم بکند، محکمتر برای اینکه با نفس خودش مبارزه بکند، بیشتر فشار میآورد.
این یک چیزی است دیگر، این یک پدیدهایه که من فکر میکنم خوب است این را درک بکنیم. شرک به من وقتی میشنوم شرک، یک چنین چیزهایی به ذهنم میرسد. یک اعتقادات غیرحقی که وقتی که پذیرفته میشن، کلاً آدمها را از موهبت تجلی فطرت محروم میکنن، بنابراین اصلاً راه را برای کمال میبندن دیگر. بسیار خب.
حالا من به نظرم این سؤال، سؤال خیلی مهمی آمد که مربوط به شرک و توحید بود و به نظرم آمد که خوب است در موردش صحبت بکنیم. مخصوصاً اینکه خب سؤالکننده هم به نظر من چون بر اساس ایمیلهای قبلی سؤالکننده خوبی است و جا دارد که وقت بگذاریم سؤالها را جواب بدهیم.
خب بگذریم. برویم سراغ یک ایمیل دیگر. بفرمایید. در واقع یک سؤالی را پرسیدم. سؤال این بود که شرک و کفر در واقع افکارم بود. بعد از اینها که در زندگیمون هست، شرکهایی داریم.
بله ولی شرک به آن معنا، من فکر کنم یکی دو جلسه در مورد واژه شرک صحبت کردم تو آن بحثهای مربوط به واژگان. فکر کنم آنجا در مورد این را تفکیک کردم که اینکه ما رفتارهای شرکآلود داریم با اینکه یک بسته مثلاً اعتقادی شرکآلود پذیرفتیم، این دو تا چیز متفاوته واقعاً.
اینکه ما قطعاً همه آدمها تا آخرین مراحل کمالشون یک به غیر از احتمالاً حضرت ابراهیم و یک به خواص، بالاخره یک بارقههایی از شرک در وجودشان باقی میماند. این معنایش اعتقاد به شرک نیست.
ملاک تشخیص شرک
بنابراین آن حالت منقلبکننده و بازدارندهای که شرک به معنای یک اعتقاد اینشکلی دارد را ندارد. یعنی یک نظام مشخصی از برایش برای شرک، مشخص شدن شرک، تست کردنش. یک سؤالی هست که چرا چطور؟ آ من والله فکر میکنم تو آن جلسات سعی کردم یک ملاک و معیارهایی بدهم. حقیقتش یک خورده ابا دارم از اینکه اشکال ندارد آن جلسات را گوش بدهید.
فکر میکنم حداقل نه به عنوان یک بحث اصلی ولی به نظرم میآید که یک حداقل یک ربع بیست دقیقهای در این مورد صحبت کردم.
خب یک آ یک سؤال جالب دیگر در مورد مسئله والدین که بعد از شرک و توحید فکر میکنم مهمترین چیزی که در قرآن روش تأکید میشود و فکر میکنم در گناهان هم از یا در فهرست گناهان از یک، دو، سه علامت میذارن گناهان کبیره شماره دوئه.
اگر اشتباه نکنم. نیست؟ تو کتاب گناهان کبیره آقای دستغیب یادم نیست حالا شمارهاش ولی خب شماره خیلی بالایی دارد دیگر. فکر کنم یأس از خداوند هم جز چیزهاست. گناهان خیلی رده بالاست در آن کتاب. چیز والدین دیگر. عدم احسان، من بگویم عدم احسان به والدین تو آن کتاب نوشته عاق والدین شدن و این حرفها.
بنابراین بعد از شرک و توحید فکر میکنم تو قرآن که اینجوری است دیگر. اصلاً همیشه بعد از دعوت به توحید، خارج از ارتباط با خدا، دومین چیزی که گفته میشود مربوط به ارتباط با والدینه و اینکه خیلی خیلی به هر حال به این موضوع اهمیت داده میشود. بگذارید من این سؤال را بخوانم.
میگوید بحثهایی که شما مطرح کردید در مورد والدین و چیزهایی که ما یاد میگیریم که ممکن است در آن انحراف داشته باشد برام خیلی آموزنده بوده. اما خب به هر این دین را هم از والدین گرفتیم یا در یک محیطی بودیم که اسم خدا و پیغمبر بوده فکر کنم جای شکر دارد خیلی مخصوصاً وقتی از این محیط آدم دور میشود این را بیشتر احساس میکند.
ایشان در عین حالی که میگویند که خب آن مسئله درست است که مثلاً اطاعت از والدین آدمو ممکن است گمراه بکند ولی از یک طرف هم به هر حال ما در دین را از والدین گرفتیم و باید مثلاً اینکه به اعتقادات دینی داریم از والدینمون متشکر باشیم که خب هستیم دیگر.
شاید همه جای قرآن وقتی در مورد والدین توصیه میکند میکنند در مورد شرک در اطاعتشون هم تذکر میدهد. یک جا هم در سوره احقاف والدین خوبن واقعاً و بچه را دعوت به دین میکنند.
والدین و فرزند ناخلف
این صحنه خیلی جالبیه تو سوره احقاف که بچه ناخلفه و والدین مؤمنن و دعوتش میکنند و آن بهشان پاسخ درستی نمیدهد. یا در سوره کهف هم اشاره به یک والدینی هست که فرزند ناخلف دارند. یعنی همیشه اینطوری نیست که فرزند فرزند خلف باشد والدین ناخلفن و ایشان اشاره کرده که به هر حال یک چنین آیه ای هم در قرآن هست.
حالا یک وظیفه ما داریم که با تحقیق یاد بگیریم آن چیزهایی که بهمون رسیده. شما از آن طرفش را فکر کنم خیلی توضیح ندادین در نقش پدر و مادر چه کنیم. فکر کنم یکم شک و شبهه های خودش را آدم به بچه ها منتقل کند.
آها ایشان میگویند که از آن ورش یعنی هی مثلاً من چیزم این است که قرآن تأکیدش این است که به پدر و مادر نهایت نیکی و احترام ولی عدم اطاعت اگر حرف غیر حق زدند. کلاً عدم اطاعت دیگر ببینید ما از کسی اطاعت نمیکنیم چون آن کسه. از حق اطاعت میکنیم بنابراین ما اطاعت از والدین نداریم.
برای اینکه اگر حرف حق بزنن که خب ما اطاعت از حق میکنیم نزنن هم نمیکنیم بنابراین اصلاً اینجا آن یک دایره ای هست که ما ازش اطاعت میکنیم بیرونش هم اطاعت نمیکنیم. حالا والدین مثلاً یک بیضی ای هستند که نصفش تو این دایره است نصفش نیست. اصلاً هیچ موضوعیت ندارد آن بیضیه در مورد اطاعت کردن من هیچ موضوعیتی ندارد.
اینکه من از آن قسمت های داخل دایره اش اطاعت میکنم ربطی به این ندارد که والدین من هستند. اگر کسی دیگر غیر والد من هم حرف حق به من بزند ازش اطاعت میکنم. اصلاً چیزی تحت عنوان اطاعت از غیر خدا و غیر حق نداریم. البته یک جورهایی یک در میارن تا در میارن منظورتون چیست؟
منظورم این است که تو کلاً یک خورده حرفای مشکوک میزنیم. به هر حال این حرف خیلی ساده ایه من دارم میزنم پیچیده اش نکنید. اینکه هر کسی حرف حق زد ما از حرف حق پیروی میکنیم به ذهن خودمان هم یک چیزی رسید احساس کردیم یک چیز حقی را درک کردیم پیروی میکنیم.
اگر حق را درست نشناختیم از یک چیز باطلی پیروی کردیم هم آن هم یعنی مسئله شناختن آن دایره حقه و پیروی کردن ازش. هر دوتاش ما موظف به شناخت حقیقیم، مکلفیم و پیروی از حق.
تو هر قسمتش اشتباه بکنیم خب از به گرایش به باطل پیدا کردیم و یک آسیبی به خودمان میرسونیم. حالا اینکه آدم هایی هستند که حرف حق میزنند بگذارید آن ربطی به این ندارد که آن آدمها کی هستند و چه هستند.
پیروی از حق نه از اشخاص
من اگر ازشان حرف را گوش میکنم برای اینکه اینها را منبعی میدانم که حرف حق زدند. یعنی یک ملاکی برای من وجود دارد که حرف حقه وگرنه از خودشان پیروی نمیکنم. شما موافق هستید؟ میخواستم فقط بگویم که یک جور دیگر هم میخواستم فقط کف آن طرف را فقط استدلال آن ور را بگویم.
آخه آن ورش چیست واقعاً آن ور وجود دارد؟ بگویید دارمش که و تبع سبیل این قسمتی که آخر لقمان · ۱۵وَإِن جَٰهَدَاكَ عَلَىٰٓ أَن تُشْرِكَ بِى مَا لَيْسَ لَكَ بِهِۦ عِلْمٌۭ فَلَا تُطِعْهُمَا ۖ وَصَاحِبْهُمَا فِى ٱلدُّنْيَا مَعْرُوفًۭا ۖ وَٱتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنَابَ إِلَىَّ ۚ ثُمَّ إِلَىَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَو اگر تو را وادارند تا در باره چيزى كه تو را بدان دانشى نيست به من شرك ورزى، از آنان فرمان مبر، و[لى] در دنيا به خوبى با آنان معاشرت كن، و راه كسى را پيروى كن كه توبهكنان به سوى من بازمىگردد؛ و [سرانجام] بازگشت شما به سوى من است، و از [حقيقت] آنچه انجام مىداديد شما را با خبر خواهم كرد. لغتش تبعیته و به تبعیت هم به من چیز شده. بله خب؟ بعد اینگونه برداشت میکنند از این آیه که اگر پدر و مادر مثلاً چیز نمیکنند مثلاً تبعیت کنند.
چیز نمیکنند اینجا اصل مطلب آن چیز است. بله نه یعنی مثلاً دعوت به رفتن ضد دینی نمیکنند خب؟ یعنی تبعیت در نمیآید حالا درست است تبعیت همراه است ولی تبعیت در نمیآید. حالا من خودم یک چیز دیگر آها من که نمیفهمم اصلاً.
شما دارید میگویید که یک جایی یک آیه ای هست که میشود ازش درآورد که از پدر و مادر خودمان تبعیت بکنیم اگر که اولاً لقمان · ۱۵وَإِن جَٰهَدَاكَ عَلَىٰٓ أَن تُشْرِكَ بِى مَا لَيْسَ لَكَ بِهِۦ عِلْمٌۭ فَلَا تُطِعْهُمَا ۖ وَصَاحِبْهُمَا فِى ٱلدُّنْيَا مَعْرُوفًۭا ۖ وَٱتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنَابَ إِلَىَّ ۚ ثُمَّ إِلَىَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَو اگر تو را وادارند تا در باره چيزى كه تو را بدان دانشى نيست به من شرك ورزى، از آنان فرمان مبر، و[لى] در دنيا به خوبى با آنان معاشرت كن، و راه كسى را پيروى كن كه توبهكنان به سوى من بازمىگردد؛ و [سرانجام] بازگشت شما به سوى من است، و از [حقيقت] آنچه انجام مىداديد شما را با خبر خواهم كرد. یعنی بلافاصله آن من وصل میشود به انابه الای، وصل میشود به خدا، بنابراین هیچ چیزی باز غیر خدا آنجا نیست. من نمیفهمم که از در این حاله این چه رفتی اصلا به پدر مادر دارد؟
ادامه آیه چه داری؟ ادامه آیه که پدر مادر را اصطماع میکند. دیگر که فکر میکنیم که اولیش اینی که وی جاهاده که بیمان بکش کرده خب دوتر همان وطبع سبیل من بینام بروم خب اینکه یعنی سبیل آنها را پیروگی نکن یک کسی که به سویمن میآید را پیروگی کن نتونستم خوب ملتره کنم اخب بلاخره من خواهدم اعتبادم را بیشتر شما بگیرم نه شما الان در موضعی چه دیگر بر نگردید بگویید اعتباد من با شما یکی دارید زایشون میکنید.
استدلالی کردید که خیلی بد بود. من نفهمیدم چجور است. من انامه الایی و متخصیل میکنم به والدین. یعنی والدین میخواهند دو شرک برد. یا اینکه جهد میکنند که تو شرک برده یا اینکه نمیکنند.
اناب و جهاد در آیه والدین
میخواهند تو مشرک باشی یا آن پدر مادر ها میشوند مثلا مصداق من انابه الی باید تو حال ازشان تبعیت هستند یعنی پس این تفسیر شگفت انگیز از این آیه معنی شهرزدن من این میشود که آدم ها دو دست هستند یا جز اناب الی هم یا جز جاهد ها که در آن رکه شما آخه این واقعا اینجوری است یعنی آدم ها به دو دست تقسیم میشوند کسانی که مردم و دیگرانو به شرک دعوت میکنند احتمالا شرک هم به معنای شرک جدیدی یعنی به بت پرستی اگر نه جز آنهایی هم که اناب الی هم یعنی اگر پدر مادر مشرک باشند ولی دعوت به شرک نکنند بچشونو این ها هم باید ازشان تبعیت بشود بله احتمالا بعد آن انابه الای
اینجا افتاد چیست انابه الای همین آن چیزی که به نظر من نچست به چستون نمیدانیم من انابه الای به چیز است به نظر من چیزی که نچسته این است که کلن نقیزه آیا دارد میگوید که از پدر مادرت اگر مشرکن را دوتی به شرکی میکنند تبعیت نکن از پیانبران تبعیت کن کسانی که با همه قرآن سازگارونی تعبیرهای عجیب غریب آدم هایی که خیلی دوست دارند احتمالا آدم هایی که خودشان از والده اینشون خیلی تبعیت کردن و به سنت ها وفادار موندن بلاخره یک جایی میگردن یک آیهی پیدا بکنند که این نوع زندگی خودشان و این همه قرآن به بزرگ این است دیگر تبعیت از کسی که به سمت خدا میرود یعنی من از پیغمبر تبعیت میکنم به فرمان خدا
برای اینکه این آدم اهل حقه و به سمت خدا میرود این چیزی اساس قرآنه دیگر من شریعتو به عنوان شیوه پیامبرانه تبعیت میکنم برای اینکه میخواهم از خداوند تبعیت بکنم این را به عنوان مثلا میدیوم هایی که پیام خدا را آوردند و در جهت خدا دارند پیش میروند ماشا پا اصلا از دارد چیز میگویم از عدبیات عرب و اینها میگویم اصلا این چیز شگفتنگیزی بگذاریم هران خوب شده این را من الان متحرش شدم که استدلال چیست از درقم اگر باشد اسمش استدلال بذاشت بگذارید یک بار دیگر هم این سوال از من شد که من همش یک طوری صحبت میکنم یک نفر پرسید در جلسه ای که شما اینگونه صحبت میکنید انگار بچه ها خوبن پدر مادر ها بدهند
و همش مثلا حرف این است که بچه ها از پدر مادر ها خودشان خیروی نکنند در حالی که خیلی وقتا برعکسه تو خیلی از جوامه پدر مادر ها خوبن بچه ها بدهند خب من فکر کنم اولا قبول دارید که قرآن هم بیشتر اینگونه برخورد میکند یعنی گمراهی ها از اجداد میرسد از این پایین به آن بالا زیاد خوب مثل اینکه اینها موجودات زعیفترین اینها هستند که تحت تأثیر آنها قرار میگیرند شرک از بالا به پایین میآید نه از پایین به بالا بنابراین خب طبیعی است که ما همش به فکر این باشیم اینایی که هنوز فطرتشان سالمه، یک بچهای در خانواده به دنیا میآید، این آسیبپذیره.
شرک از بالا به پایین
ما باید به فکر اینها باشیم دیگر. پدر و مادر خیلی کمتر پیش میآید پدر و مادر از بچه آسیب بپذیرند. کما اینکه این هم ممکن است. ولی پدیده غالب که تو قرآن به نظر من خیلی پررنگه، این است که سنتهای اجدادیه که از بالا به پایین منتقل میشود و مردمو دچار گمراهی میکند. ایشان از یک دیدگاه دیگهای این سوالو مطرح میکند.
میگویند اصلاً کلاً این مسئله دیگر این است که ما به عنوان پدر و مادر چه کار باید بکنیم؟ این کمتر، ما به عنوان فرزند همش حرف این است که خب از حرف پدر و مادر اگر حرف ناحق زدند پیروی نکنیم و این حرفا، ولی در نقش پدر و مادر چه کار باید بکنیم؟ ما در نقش پدر و مادر باید خب کارهای خوب بکنیم دیگر.
من نمیدانم یعنی من فکر میکنم ایده چیزی ایشان این است که پدر و مادر چقدر مثلاً آموزش دینی بدهند؟ بعد بچه تو این موضع قرار بگیرد که حالا دارد حرفهای همهچیزو که پدر و مادرش گفته را گوش میدهد یا نه بچه را یک خورده آزاد بذاریم؟ من که خب یک خورده اعتقادم به این است که خیلی نباید آموزش دینی غلیظ باشد.
شما باید راه باید آدم، نه فقط آموزش دینیها، هر نوع آموزشی باید به طرف اجازه این را بدهید که خودش درک بکند یک چیزهایی را. من یک مثال خیلی خوبش به نظرم تو قرآن حضرت یوسفه و آن خطبهای که تو زندان میخونه که به نظر میآید که خطبه از خودشه. در عین حال اولش میگوید من تبعیت از آبای خودم کردم.
یعنی آنها حرفهای حق میزدن، من هم خب تبعیت از حق کرده. ولی نشانه اینکه تابع محض نیست بلکه حق را تشخیص میدهد این است که خودش اصلاً خداوند از قول یوسف یک استدلال ظریف و زیبایی در مورد توحید و شرک مثلاً نقل میکند که از خودشه. که از عمیقترین چیزهایی که تو قرآن درباره شرک و توحید گفته میشود تو همان خطبه حضرت یوسفه.
یعنی آدم پدر و مادر واقعاً وظیفهشون این است که با تمام وجود سعی بکنند بچههاشون ازشان بگذرن و بالاتر بروند. نه اینکه آنها را مثل خودشان بکنند.
یک اصولی را آدم آموزش میدهد و یک محیط خوبی را فراهم میکند برای اینکه بچهها در آن رشد بکنند و بعد دیگر بالاخره فکر میکنم بچهها خودشونن که باید راه خودشان را پیدا بکنند. خیلی غالبریزی کردن و اینها به نظر من تو هیچ زمینهای نه علمی نه مذهبی خیلی درست نیست.
تربیت فرزند و غالبریزی
من یک بار فکر کنم تو این کلاسا به این نکته اشاره کردم که خیلی من سنم کم بود موقعی که انقلاب شد، تو همان یکی دو سال اول برام خیلی تعجبآور بود که اکثر حالا اکثر بگویم شاید خیلی از بنیانگذارهای سازمانهای کمونیستی تو ایران بچههای آخوندا هستند. یا آدمهای فعال مذهبی.
حالا من اسم نمیبرم ولی اگر تحقیق بکنید میبینید که اینجوری بوده. و این خب یک چیزی را به نظر من نشان میدهد که خیلی وقتا یک آدمی که خیلی از بالا تعلیم مذهبی ندیده باشد ممکن است مذهبی نشود ولی ضدمذهب هم نمیشود. اگر مثلاً خیلی فشار میآید، طرف وقتی مذهبی نمیشود اصلاً موضع دارد دیگر.
یعنی یک جوری انگار میرود میزند به آن سمت ماجرا و من نمیدانم واقعاً من هیچ چیز خاصی ندارم بگویم به غیر از اینکه اگر نکته این است که مثلاً ایشان میگوید که فکر کنم یکم شک و شبهههای خودش را آدم به بچهها منتقل کند آن اوایل خوب نباشد. معلوم است خوب نیست. من نمیدانم شک و شبهه یعنی چه.
شک و شبهه در چیزهایی که حقیقته. اینکه من در اصلاً خیلی وارد جزئیات و من نمیدانم اصلش آموزش توحید و معاده دیگر. اگر یک کسی تو این زمینهها هم شک و شبهه دارد که خب این مشکل خیلی اساسیایه. حالا چه کار به عنوان پدر و مادر بودنش مهم نیست اینکه باید برود مشکل خودش را حل کند حالا بعداً.
میفهمی منظورم این است که اگر شک و شبههها مثلاً در مورد نمیدانم دو تا حکم و اینهاست که اصلاً این حرفها نباید خیلی زده بشود. یک خورده من خیلی حقیقتش خوب نمیفهمم. دارم حدس میزنم که منظور چیست.
حالا به هر حال اگر شک و شبههها تو فرعیات اصلاً خیلی مهم نیستند برای همینم خیلی نباید گفته بشوند. مثل این است که آدم بخواهد تمام عقاید خودش را با همه جزئیات مثلاً به بچههای خودش منتقل کند.
شما به بچه آموزش توحید میدید، آموزشهای اولیه میدید، آموزش به عادت میدید تا جایی که میتوانید و تا جایی که میتوانید عمیق بسته به سن و سالش نه اینکه به بچه چهار ساله آدم حرفهای مثلاً خیلی عمیق فلسفی و عرفانی بزند.
واقعاً یک خورده چیز است دیگر و بعد هم اینکه من شخصاً از من بپرسید پدر و مادر بهتر است که یک آدمی که خیلی از خودشان بهتر است پیدا کنند و بچه را برای تعلیمات مذهبی خود بسپارن به یک کسی دیگر.
سپردن تعلیم مذهبی به دیگران
خودشان هم سعی کنند به بهترین وجه ممکن رفتار کنند، بچه رفتارهاشون را میبیند. یعنی خیلی پدر و مادر دغدغه این را نداشته باشند که حالا آقا تو این سن چهار سالگی من چه کار باید بکنم، سن هفت سالگی.
یک خورده به یک من بالاخره میتوانم یک آدمی پیدا کنم احساس کنم این از من در مسائل مربوط به مسائل دینی و توحید و اینها پیشرفتهتره و تجربه مثلاً معلمی هم دارد با بچهها سر و کله زده و یک خورده سعی کنم بچهمو سوق بدهم به سمت اینکه تحت تعلیمات یک آدمی اینگونه قرار بگیرد بیشتر تا اینکه تحت تعلیمات من قرار بگیرد. مگر اینکه خب اعتماد به نفس این را داشته باشم فکر کنم که بهتر از همه کسانی که میشناسم میتوانم تعلیمات مذهبی بدهم.
حالا اگر آن آدم نمیدانم یک چیزهایی میگوید ما در آن شک و شبهه هم داریم در کلیات که نیست احتمالاً در جزئیات. نمیدانم من یک خورده فکر میکنم که حالا همه چیزهایی که گفتم امیدوارم مشکل را حل بکند.
حالا من که بچه ندارم، این سوالها یک خورده خصوصیان، من میخوانم. معلوم نیست که کی پرسیده. اما خب این بحثها را آدم گوش میدهد یک کم وسواس پیدا میکند که نکند یک چیزی که دارد به بچههاش میدهد در آن انحراف باشد.
ببینید ایشان حسش این است که چون خیلی تو این جلسات من تاکید کردم و هی میگویم که قرآن هم را این تاکید میکند که اصلاً این منشأ انحرافات والدین و اجدادن، خب آدم دچار وسواس میشود و خب خوب است این وسواس، خوب است آدم یک خورده بترسه از اینکه یک چیزایی، یعنی همان چیزهایی که مطمئنه کلیات را یاد بدهد، خیلی وارد جزئیات نشه، بگذارید بچهها راه خودشان را پیدا میکنند.
بگذارید من واقعاً این حس را دارم که یک بار در جلسه خصوصی مطمئنم که این مثال را زدم، یادم نیست که هیچوقت تو کلاسم گفتم که یک یکی از تجربههای آدم به معنای واقعی کلمه تو بچگیش مثلاً یک تجربههایی پیش میآید که خیلی را خود را آدم اثر میگذارد.
من یک تجربه جالبی با در امر باغبانی در دوران طفولیت برام حاصل شد که خیلی را من تأثیر گذاشت، هنوزم واقعاً میخواهم مثال بزنم، مثال بهتر از این تو ذهنم نمیآید که از خانه مادربزرگمون ما در خونهای زندگی میکردیم حیاط داشت و سه تا باغچه داشت و ما هم سه تا بچه بودیم که مالک این باغچهها بودیم به معنی اینکه مثلاً آب من مثلاً به این باغچه آب میدادم، برادرم به آن یکی، خواهرم به آن یکی و میگفت اسمش هم همینطوری بود دیگر، آن باغچه منه، آن باغچه تو و این حرفها.
باغچه کودکی و مالکیت
مثلاً فکر کنم برادرم حق داشت باغچه خودش را بکند، یک کارهایی بکند ولی باغچه مرا کاری باهاش نداشت. بعد رفته بودیم از خانه مادربزرگمون یک سری اول مثلاً فکر کنم تابستون بود حالا هر وقتی، رفتیم یک سری گل و گیاه گرفتیم تو باغچههامون کاشتیم. بعد من خیلی به این گل و گیاهها میرسیدم.
اینها دیدید گیاهها اولی که شما میاریدش در محیط، چون دچار یک شوکی اینها شده، کاملاً یک جوری نابود میشود دیگر، یک خورده زرد میشود و میخوابه.
خب من اولین تجربه زیرشون یک شاخههایی درست میکردند که اینها سرپا باشند، که همان عالم بچگی برگهای پایینش هر کدام که زرد میشد را میکندم، اصلاً به یک جایی رسیده بود که آخرش اینها اصلاً هر کدومشون دو سه تا برگ آن بالاشون فقط بود که سالم بود.
بعد هزار بار آب میدادم و یک کارهایی میکردم و برادرم اینها را از آن روزی که کاشت هیچ کاری نداشت، کار زندگی خودش را میکرد، هر غروب مثلاً به غروب آب میداد، واقعاً یک هفته دو هفته گذشت کلاً گیاههای من نابود شدن و آنها سرحال شدن. زندگی خود من، من این خیلی برای من فکر میکنم تجربه شخصی خوبی بود که خیلی نباید با چیزها ور رفت.
با چیزهای، خب این بچهها ایمان داشته باشید که اینها در درونشون یک فطرتی هست که اگر منحرفشون نکنید زیاد، اینها راه خودشان را پیدا میکنند. ور نرید خیلی با بچهها، دقیقاً مثل همین گیاهی هستند که خیلی بهش برسید اصلاً نابود میشود و آخرش میرود کما نیست میشود.
باور کنید یک خورده بچهها را آزاد بگذارید و اعتماد، خب خدا دارند. یعنی خدا هدایتشون میکند، شما یکی از چیزهای زندگیشان هستید، فکر نکنید که حالا خیلی مسئولیت تمام اعمال بچههاتون گردن شماست، باید نمیدانم چه کار بکنید، از صبح تا شب بروید مثلاً مطالعه بکنید که من الان سن سه سال و هفت ماه چه بهش بگویم یا چه غذایی باید بهش بدهم. یک خورده ولشون کنید بگذارید زندگیشونو بکنند. خوش نشن حالا اگر خیلی سر حال نیستند خشکشون نکنید.
من حالا حسی که از این سوال گرفتم این است که اتفاقاً اگر دچار وسواس شدید که منحرف نکنید بچهها را، راهش هم این است که در یک حد کلیاتی آموزشهایی بدهید.
رفت خودتان رفتارتون خوب باشد، زندگی خوبی داشته باشید و بگذارید بچهها جزئیات و اینها را خودشان انشاءالله تشخیص میدهند. اگر هم به یک چیزهایی که شما اعتقاد دارید اعتقاد پیدا نکردن در جزئیات مثلاً به یک فرقهی دیگر گرایش پیدا کردن، اشکال ندارد.
نگرانی فرقهای والدین
خیلی نگران نباشید. احتمالاً جفت فرقهها باطل. خیلی فرق نمیکند حالا تو کدام فرقه باشید. ببخشید من یک خورده سوال به شوخی و خنده کشید. سوال جدی به نظر، سوال جدی بود ولی یک ذره خب باز یک سوال دیگهست که آها این یک باز یک سوال نسبتاً مفصله.
من فکر میکنم که خوب است در موردش اینجا بحث کنیم با فرض اینکه قرار است یک خورده در مورد ادامه جلسات هم وقت بمونه و صحبت کنیم.
گفتن که اصلاً این یک سوال جالب است که میگویند چون نمیدانم بعداً دوباره جلسات تشکیل میدید یا نه، گفتم قبل از این جلسه جبرانی ایمیل بزنم این سوالا را بپرسم. یعنی مثل اینکه میدانند من که تو جلسه نباشم جواب نمیدم، خواسته یعنی یک جوری اصلاً چیزی است که تو این جلسه جوابش داده بشود.
خب در مورد احکام میگویند که در مورد احکام به نظرم وقتی صحبت میکنید خیلی واضح نیست که احکام باید برای انسانهای ایدهآل بیان شده باشد یا برای جامعه. اینکه سوال ایشان این است. مثلاً شریعت انسانهای ایدهآله یا شریعت برای عموم مردم دارد بیان میشه؟ من از یک طرف میگویم که شریعت چیزی نیست به غیر از یک شیوهی عمل مثلاً انسان کامل.
یعنی اصلاً عبادت نماز چیزی نیست به غیر از عبادت صلات. نمازی که ما میخونیم همان عمل صلات که همهی مومنین داشتن و دارند به سبک پیامبر. بنابراین یک جوری انگار ما تبعیت از انسان کامل داریم میکنیم. بعد از یک طرف به نظر میآید که گاهی من حرفم این است که بابا شریعت اصلاً مال آدمهای سطح پایینه.
من فکر میکنم دو تا اینگونه با همدیگر قابل جمعه که آدمهای سطح بالا احتیاج به خیلی از بخشهای شریعت ندارند. ولی احتیاج مثلاً خوب است برایشان که نماز یک انسان کامل به کمال رسیده را ببینند و ازش تبعیت بکنند. آن چیزی که من میگویم برای انسانهای سطح پایینه این است که نماز واجب یک چیزهایی واجب میشه، یک چیزهایی حرام میشود و مثل اینکه یک دایرهای کشیده میشود.
مثلاً نمونهاش بخواهم بگویم مثل این است که شیوهی رفتار پیامبر به عنوان یک انسان کامل در آن نماز در اوقات پنجگانه هست، نماز شب هم حتماً هست. خیلی چیزهای دیگر هم هست. شریعت همهی زندگی انسان کامل نیست.
یک بخش عمومی واجبات یک بخشیه که عموماً میتوانند بهش عمل بکنند حداقل در ظاهر. بهشان فشار نمیآید. بنابراین به این معنا شریعت به معنای آن پکیج چیزهای واجب و حرام در عموم مردم بیان میشود.
شریعت بهعنوان حداقل واجب
ولی خیلی چیزهای دیگهای در سنت پیامبر هست. ما دربارهی شیوهی رفتار پیامبر میدانیم. مثلاً مثل نماز شب خواندن و خیلی کارهای دیگر که اینها را ما به عنوان مستحبات بهش نگاه میکنیم نه به عنوان واجبات. من وقتی میگویم شریعت مربوط به عموم مردمه از عبادات گرفته تا مسائل اجتماعی حلال و حرومها یک چیزهایی در سطح عموم مردم که به کمال نرسیدن.
نمیشود خیلی به شما نمیتوانید به مردم واجب بکنید که روزی هزار رکعت نماز بخونن. ولی شاید یک عارفی به شاگرد مبرز خودش که در مراحل کماله واجب بکند که الان به عنوان طریقت که تو الان روزی فقط نماز بخون. اینکه این دقیقاً این سوال فکر میکنم جوابش تو همین نکتهی تفاوت بین شریعت و طریقته.
شریعت عمومیه. بنابراین خیلی مربوط به انسانهای در یعنی اینجوری نیست که شما فکر کنید که همین شریعت انگار همهی کارهای بوده که پیغمبر میکرده. این چیزی است که میشد به همهی مردم گفت آقا این عبادات را بکنید. در مورد مثلاً رفتار مرد با همسرش یا رفتار زن با شوهرش، چیزهای خانوادگی همهاش که همین نیست که تو شریعت حلال و حرام شده.
هزار تا نکتهی باریکتر از مو در عبادات و رفتارهای اجتماعی هست که دیگر آنها جز حلال و حرام نیست. گاهی برای یک آدمی که میخواهد از این مراحل کمال رد بشه، بعضی از آنها اساسی میشود که نکات باریکتر از مو را در عبادت و تعامل با مردم رعایت بکنند.
من از یک طرف فکر میکنم این حرفم این است که بالاخره شریعت اقتباس کردن از انسانهای کامله. ولی در یک حد مینیمومی که مینیمالی که به درد مردم میخورد. قابل اجرا برای همهی مردم. بنابراین شریعت سطحش خیلی بالا نیست.
اگر فقط واجب و حرامش را در نظر بگیریم. برای همین تعاملات اجتماعی برای حداقل عبادت ممکن یک چیزی گفته شده. حالا من نمیدانم. نکتهای که ایشان میگوید این است که احکام باید برای انسانهای ایدهآل بیان شده یا برای جامعه بیان شده باشد؟
کدام این دو تاست؟ به نظر من برای جامعه. ولی بخشی از رفتارهای انسان ایدهآله که بیان شده. خب امیدوارم جواب داده باشم. نمیدانم. آها. بعد میخواهید اینها را همهاش را بخوانم یا نه؟ ولی یک خورده طولانیه.
میگه، اه، یک نظر، بگذارید من بخوانم دیگر. هرچه سعی میکنم از یک جایش بخوانم نمیشود. به نظر من معقولتر این است که هدف از احکام وضع شده این باشد که هر کسی را در حد ممکن به سمت هدایت و رشد ببرد.
هدف احکام و مسیر رشد
من فکر میکنم تقریباً دیگر بله یعنی شریعت آن حداقل را بیان میکند. مردم را میندازه تو مسیر رشد. بعد خب کارهایی بهش اضافه میکنند. یا همان کارها را با مرتب با کیفیتهای مثلاً عبادات را با کیفیتهای بهتر انجام میدهند. آن چیزی که در شریعت مثلاً واجب میشه، همین صورت نمازه که واجبه.
نمیگن که اگر حضور قلب نداشته باشی باطل میشود. ولی اگر میخواهد کسی به رشد و کمال برسد این است که مدام اگر اعمالش را زیاد نمیکنه، نماز شب نمیخونه، به مستحبات عمل نمیکنه، یک چیزی در حال رشدی باید در شریعتش وجود داشته باشد. یعنی نمازش روز به روز بهتر بشه، روزه گرفتنش معنیدارتر بشود.
پس میگوید به نظر من معقول، معقولتر این هست که هدف از احکام وضع شده این باشد که هر کسی را در حد ممکن به سمت هدایت و رشد ببرد. خب همینطور هست دیگر. شریعت برای این است که به رشد برسد. ولی گاهی اینطور به نظر میرسد که دیدگاه شما این است که برای رشد انسانهای ایدهآل بهینهسازی میشود و بعد رشد بقیۀ در نظر گرفته میشود.
نمیدانم. از کجای دیدگاه من اینجوری به نظر میرسه؟ اگر نظر شما اینطور هست، به نظر من خیلی واضح نیست. چرا اینطور باید باشد؟ به عنوان مثال همین حکم زدند. حکم زدند منظورم این است که در احکام شریعت زنهای خودتان را بزنید. فکر کنم منظورشان همین است دیگر. فکر کنم شما هم قبول دارید که زدند شدید اشکال دارد.
حالا وقتی میبینیم که در جوامع اسلامی به عنوان مثال ترکیه اینقدر میزان خشونت بدنی نسبت به زنان بالاست، به نظرم جای سؤال هست که چرا در این حکم تأکید بیشتری روی محدودیتهای زدند نشد؟ من نمیدانم. یک نفر شرح بدهد که سؤال چیست؟
من از آن شرح تبعیت کنم جواب بدهم. چون خیلی برام واضح نیست. مثلاً، اه، بفرمایید. عقیده ایشان این است که احکامی که با شریعت وضع شده، با این کار نخبهگرایی، یعنی برای یک سری انسانهای نخبهای احکام وضع شده، نه برای عموم مردم.
این را آن موقع اینجوری قرار که از این احکام تبعیت کنند و به چیز برسد، منظور این است که به یک حدی نخبهای برسد. نه اینکه به نظر من ایشان میگوید که مثلاً در مورد زدند و اینها، ایشان میگوید که اگر برای جامعه این حکم وضع میشه، یعنی اگر فرض کنیم که احکام، اگر فرض کنیم که احکام خطابش برای آدمهای نخبهست.
شریعت برای عموم یا نخبه
خب؟ ایشان آخه ایشان مخالف این حرفه. ببین ایشان میگوید که به نظر میرسد دیدگاه شما این است که برای رشد انسانهای ایدهآل بهینهسازی میشود احکام. یعنی اصلاً شریعت آمده برای آدمهای ایدهآل، نه برای عموم مردم. این را میگویند که دیدگاه من اینجوری است.
من دیدگاهم اتفاقاً این است که شریعت آن حداقلیه که عموم میتوانند انجام بدهند و هرچند که اقتباس از رفتار انسان کامل، نماز در اوج کماله ولی کیفیت و کمیتش آن چیزی که واجب میشود در حد توان مردمه.
نه همه آن چیزی که واقعاً یک انسان کامل انجام میدهد. خب حالا اگر دیدگاه من این است که شریعت برای انسانهای ایدهآل آمده آنوقت من جواب این سؤال را میتوانم اینجوری بدهم که شریعت چون برای انسانهای ایدهآل آمده بود، خیلی توضیح داده نشده این قسمتهاش و یک مشکلاتی پیش میآید.
پس من احساس میکنم که این نقیض آن گذاره باید باشد و نیست. برای همین نمیفهمم که ایشان دو تا چیز را چیز کردن، مخلوط کردن با هم. نه من قرارم الان میدانم سؤالم این است که سؤالش این است چیست؟ جواب ندید. خب؟ فکر کنید شما دارید میگویید که نقطه اثر شریعت برای انسانهای عادی است. خب؟
برای یعنی حد مینیمم آن نقطه اثری که باید شریعت اثر بکند. ایشان نقطه اثر را مطرح میکند بعد از یک طرف دیگر به آن درک احکام شریعت، اینکه اصلاً کی باید بگوید احکام شریعت چه شکلی باید اجرا شه، این را هم میآورد جزو حوزه مردم عادی، بعد این اتفاق پیش میآید که مثلاً اگر یک نفر برود قرآن بخواند، خب؟
بعد خودش بشینه درک بکند احکام شریعت چیست، بعد میگوید که چرا اصلاً توضیح توضیح مکفی نیست؟ یعنی توضیح برای آدم خبره داده شده، توضیحی که تو قرآن داده شده راجع به احکام شریعت. بعد چون توضیح راجع به مثلاً برای درک بعضی نکات باید آدم خبرهای باشد که بتواند بفهمد، ایشان فکر میکنند که احکام هم احتمالاً مثلاً مال آدمهای خبرهست. خود نفس احکام، نقطه اثرش هم.
یعنی این من این را ایشان تصورشون این است که ایشان نقطه اثر را از درک احکام جدا نکردن. نه، میخواهم بگویم ایشان الان تصورش این است که احکام برای افراد ایدهآل دارد بیان میشود.
تصور خودش. بله. ایشان چون به همان واسطهای که خب پس بنابراین خب، اگر اعتقادش این باشد پس جواب سؤال خودش را دارد دیگر. توضیح داده نشده که چقدر بزنید، چقدر نزنید برای اینکه مخاطب افراد خبرهاند.
برخی احکام و سؤال مخاطب
ولی از یک طرف دیگر چون ولی من باید جواب بدهم این سؤال را. برای اینکه من به آن اعتقاد ندارم حالا باید جواب بدهم.
چون من فکر میکنم که احکام شریعت برای عموم بیان شده، حالا نکته این است که مثلاً چرا بعضی جاها اصلاً ایشان سؤالش این است که بعضی از احکام چون جزئیاتش بیان نشده، مثلاً میزان خشونت بدنی معلوم نیست که چقدر میتواند باشد یا نه، مثلاً عموم مردم دچار گمراهیهایی شدن.
خب به نظر من جوابش این است که خب در اگر منظور در قرآنه، قرآن من بارها این را گفتم که هدف اصلیش درک احکامه، نه بیان جزئیات.
در عین حال فکر میکنم تا همان بحث من گفتم شما اگر قرآن را بخوانید و به سنت پیغمبر رجوع بکنید یا همین قرآن را فقط بخونید، مثلاً یک نمونه زدند زنان هست که اونشکلی بیان شده که ایوب ایوب میگوید که ۱۰۰ تا مثلاً رشتهای مثل باریک بگیر و به همسرت بزند که این ۱۰۰ تا تازیانه مثلاً حساب بشود که خیلی نرم و نازک مثلاً برخورد کن با این مسئله.
من اعتقادم این است که قرآن کلیات را بیان میکنه، معانی احکام در آن هست و رسیدن به آن اعماق احکام که در قرآن آمده که منظور نظر قرآنه، کار هر کسی نیست. چون قرآن اینجوری نیست که مثلاً انتظار داشته باشیم مثل رساله توضیحالمسائل یک چیزی باشد برای عموم مردم، احکام شریعت و جزئیاتش را توضیح بدهد.
و اینکه اگر ایراد این است که چرا بعداً مثلاً متولیان دین یا در احادیث این چیزها شرح و بسط پیدا نکرده، این به نظر من سؤالیه که میشود در موردش بحث کرد و الان با این مقدماتی که ایشان گفتن، شما میتوانید بگویید این نکته اشکال در متولیان دینه که درست بیان نکردن و الی آخر.
حالا مسئلهای که به نظر من ایشان به عنوان مثال هم مطرح میکند را من اصلاً قبول ندارم که مثلاً جوامع اسلامی تو ترکیه چون آن مجوز وجود دارد، این خشونتها وجود دارد.
به نظر من اصلاً ارتباطی ندارد. آن جامعه پیشینه خودش را دارد و یک خشونتهایی علیه زنان بوده. چگونه ممکن است یک نفر از سنت پیغمبر و احکام اسلام پیروی بکند بعد خشونت نسبت به زنان داشته باشد.
احساس میکنم که آن مهار میکرده مثلاً وقت این مسئله مثلاً نزده شرعاً. بله این مثل خیلی چیزهاست دیگر. مثل مثلاً فرض کنید بردهداری را باید حرام میکرده، فلان چیز را باید این کار را میکرده. به نظر من مهار زده دیگر. همان آن آیه اتفاقاً مهاره.
آیه تنبیه و مهار خشونت
مگه الان تو ترکیه به آن آیه عمل میکنن؟ مثلاً اول نمیدانم حرف میزنن، بعد فلان میکنن، بعد میزنند. آن مهار زده شده ولی خب آن طرف آدم افساگسیختهایه. من نمیدانم چه کار باید کرده میشد. در قرآن مثلاً چه عبارتی میاومد. مثلاً میگفت که زنها را محکم نزنید. طوری که طوری نزنید دردشون بگیرد. نمیدانم واقعاً یک خورده برای من جای سوال.
فکر میکنم که احکام شریعت در طول و تفصیلش شاید یک جاهایی یک نقایصی وجود دارد. ولی اصلاً این پدیده خشونت علیه زنان مثال خوبی نیست. ایشان میتونست به نظر من مثال بهتر انتخاب کند که حالا حداقل آن چیزی که میخواهد را بهتر بیان بکند. بگذارید من نکته اصلی ایشان این است که احکام برای آدمهای ایدهآل بیان شده یا برای جامعه؟
به نظر من احکام شریعت آن حداقل چیزی است که همه میتوانند انجام بدهند. یعنی اگر مثلاً یک یک ابراهیم در دنیا بود و یک اسماعیل و شریعتی ابراهیم برای اسماعیل میآورد، خیلی خیلی فراتر از این بود که الان شما میبینید. و چون آدمها توان کمتری دارند، شریعت خیلی سادهتر و مقدماتیتر و جنبههای محتوایی در آن کمتر، جزو واجبات نیست و الی آخر.
نمیگن نمازت اگر حضور قلب نداشته باشی باطل. میگویند اگر نمازت مثلاً طمأنینه نداشته باشد باطل. یعنی تکون بخوری زیاد. این که خلاصه شریعت به سمت ظواهر میرود و برای عمومه. در عین حال اقتباس از انسان کامله. من فکر کنم نکته اصلی را جواب دادم ولی حالا این قسمت فرعیش شاید خیلی درست متوجه نشدم که چه باید میگفتم.
آیا میزان تأکیدی که شما روی محدودیتهای زن دارید با تأکید قرآن متناسبه؟ من نمیدانم. در قرآن یک چیز کلی بیان شده، یک مثالی هم گفته شده که محدود من اتفاقاً را محدودیت زدند هیچ آقای باقی بود که روی محدودیت زدند تو آن مقاله خیلی تأکید کرده بود.
من یادم نمیآید که روی این مسئله خیلی مانور داده باشد. خب در مورد روابط زن و مرد به نظرم دیدگاههایی که بیان میکنید با دیدگاه قرآن خیلی سازگار نیست.
اول خیلی مشخص نیست که شما دارید وصف وضعیت میکنید یا وصف وضعیتی که باید باشد. به فرض وضعیت روابط مرد و زن اینطور باشد که شما بیان میکنید. من واقعاً نمیفهمم منظور چیست. یعنی دو سه بار هم خواندم.
دقیق نمیفهمم. حدوداً میفهمم یعنی چه. بگذارید به عنوان مثال مسئله مهر. به نظر شما واقعاً در قرآن روی این مسئله به این شکل تأکید هست؟ احتمالاً اینجوری باید بخوانم. به این شکل تأکید هست؟
ازدواج و توانایی مالی
یعنی آن شکلی که شما میگید؟ به نظر من اتفاقاً تأکید قرآن روی این هست که میزان توانایی مالی یک مرد را نباید خیلی اهمیت داد و به خاطر نداشتن توان توانایی مالی جلو ازدواج کردنش را گرفت.
حالا من از شما میپرسم که اگر این جلسات را گوش کردید، من یک جوری بحث کردم که مثلاً توانایی مالی مرد که به صورت مهر، من تأکیدم این بود که مرد بخش عمدهای از چیزی که دارد به عنوان صداق، نه اینکه یک حد، ببینید اگر من بگویم که مهر مثلاً اینجوری است که یک حد مینیمومی دارد که همه باید آن را بهش برسند تا بروند ازدواج بکنند، جلو مسئله این است که یک نفر هیچی ندارد، یک کلنگ دارد.
من فکر کنم یک چنین مثالی هم زدند. یک نفر ابزار کار خودش را مهر میکند. طوری که نشانه این باشد که من واقعاً هرچه دارم را میخواهم در طبقه اخلاص بگذارم بیارم. اگر هیچی هم ندارم که هیچی. فکر کنم مهر را اینجوری تعبیر کردم.
نه اینکه یک چیزی که جلوی ازدواج آدم، اگر مثلاً مهر اینجوری بشود که یک حداقل مهر ۱۰۰ سکه باشد، بعد خب یک عده نمیتوانند ازدواج کنند چون آن توانایی مالی را ندارند.
من تأکیدم تو مهر این بود که فکر میکنم روی این بود که نشانه به همان اسم اولیهاش که صداقه، نشانه صداقت مرده. در ضمن گفتم که این دوگانگی مرد و زن در رابطه عاشقانه مرد و زن یک جور تبادل قدرت و زیباییه.
و هزار فکر کنم تأکید کردم که این قدرت سطوح پایینش قدرت جسمانی و مالیه و سطوح بالاتری دارد و ممکن است یک مثلاً فکر کنم پیامبر یک موردی هست که یک نفر را تشویق کرده یک زنی را که با یکی از اصحاب صفه ازدواج کند.
به دلیل اینکه آن آدم در مراتب کمال درست است این پایینها مثلاً مال ندارد یا ممکن است حتی قدرت جسمانی نداشته باشد ولی به یک کمالاتی که مرد باید داشته باشد دارد.
یعنی آن معنویت و صلابت مثلاً فرض کن اعتقاد خیلی چیزها دارد که به درد میخورد در زندگی. بنابراین اینکه ظاهربین باشیم مثلاً فرض کن قدرت و زیبایی را به چیزهای ظاهری تعبیر بکنیم فکر میکنم من مخصوصاً هزار بار گفتم که زیبایی وقتی در مورد زیبایی زن صحبت میکنیم منظور زیبایی ظاهری نیست. زیبایی و قدرت عمق دارند. طوری که مثلاً یک جوری به خداوند وصل میشوند.
رزق الهی و معیار همسر
و از این به بعد این سؤال به نظرم همهاش روی این مسئلهست که انگار تأکید روی قدرت و زیبایی را هم چیزهای ظاهریه و این درست نیست که از نظر من هم درست نیست.
حالا بگذار من میخوانم ولی حالا تا اینجوری یادم مانده که دیدگاه قرآن تا جایی که من میفهمم این است که رزق دست خداست هرکی بخواهد گشایش میدهد و برای تنگ میکند به عنوان مثال این آیه.
به نظرم برعکس این مسئلهست. یعنی قرآن تأکید دارد که به زیبایی ظاهری زنها خیلی توجه نکنید. خصوصیاتی که خداوند در مورد زنها بهتر وصف میکند در آیه فلان هست. به طور خلاصه یک علاقهای باید بین زن و مرد ایجاد بشود ولی به نظرم تأکیدی که شما روی زیبایی زن، این به نظرم منظورشان زیبایی ظاهریه.
من اصلاً روی تأکیدی روی زیبایی ظاهری زن ندارم. همهاش هم گفتم ندارم. یا قدرت مرد، قدرت تأکیدی روی قدرت مالی و توانایی جسمانی ندارم. میگویم که اینها چیزهای خیلی عمیقتری هستند. با تأکیدهای قرآن متناسب نیست. مقایسه کنید وصل را که مثلاً از مریم میشود یا مثلاً سر فرعون یا پیامبران.
نمیدانم من بقیهاش هم همینطوریه. مثلاً میگویند داوود و سلیمان قدرت به آن معنای امروزی را دارند در قرآن ولی بقیۀ ندارند. نمیدانم من همه مردها پیامبران در اوج عظمت و قدرت هستند. داوود و سلیمان قدرت ظاهری دنیوی دارند. به نظر من توصیفاتی در مورد مردهایی که خداوند تأکید میکند.
من به نظرم ایشان قدرت و زیبایی آنقدر در ذهنشان با همین زیبایی به معنای ظاهری و قدرت به معنای مالی و اینها گره خورده که من با اینکه هزار بار تأکید کردم که منظورم این نیست ولی ایشان باز همونو شنیده و با فکر کنم هر وقت کلمه زیبایی را در مورد زن به کار بردم این پرانتز را باز کردم که منظور زیبایی ظاهری نیست. زیبایی چیز عمیقی و خیلی جاها میرسد.
خب بگذارید من چون آخر جلسه است ببینید در مورد تعطیلی شایعه تعطیلی کلاسها و اینجور چیزها میخواهم صحبت بکنم که حالا من یک ایمیلی به شوخی زدم گفتم که اصلاً کلاسها تعطیل نشده و این حرفها من هیچوقت تو ذهنم کلاسها کلاسهای کیولیست تعریف تعطیل نشد.
آن روانکاوی یک جوری ممکن است به یک جایی رسیده باشد حس تعطیلی داشته باشند ولی آن جلسات را من نکاتی که در موردش دارم را حالا میخواهم خیلی مختصر بگویم که اولاً به شدت من حسم این بوده و هست که جلسات حرفهای من خیلی بیدقته. برای همین هم ابهامهایی به وجود میآید.
نارضایتی از پیادهسازی گفتار
آدم وقتی سخنرانی میکند آن هم بدون نوشته و بدون اینکه خیلی حالا قبلش به عنوان یک سخنرانی روش کار کرده باشد به هر حال این مشکل پیش میآید دیگر. من خیلی وقتها مراجعه میکنم خودم چیزهایی که گفتم را گوش میدهم اکثراً جاهایی که چیزهای پیادهسازی شده را میخوانم احساس رضایت نمیکنم.
مدتهاست که من در ذهنم هست که از یک طرف تمایل به انتشار ندارم برای اینکه فکر نمیکنم خیلی مفید باشد برای عموم که حالا این چیزها خیلی منتشر بشود. ولی از سال گذشته به تدریج این احساس در من قوت گرفت که وقت اساسی بگذارم و اینها را یا حداقل پیادهسازیهاشو اصلاح کنم، یک نظم بهتری بهش بدهم برای کسانی که میخواهند بخونن.
و یک جوری این بیدقتیها و درهم بودن بعضی خیلی از جلسات با یک نکتهای شروع میشود که یادم رفته تو جلسه قبل بگویم. میدانید یک بینظمی در جلسات هست که مربوط به همین حالت سخنرانی و فیالبداهه بودن صحبتهاست. و من یک خورده نگران این هم که حالا بعد از اینهمه مدت آدمها مثلاً وسطهاش را گوش میدهند چه میفهمن؟
میدانید یک خورده به نظرم یک انبوهی از مطالب هست که یک خورده حالت پراکنده و بیدقت دارد. شاید اگر یک نفر با دقت همهاش را از اول شروع کند به گوش دادن، خیلی دچار شک و شبهه و فهم غلط نشود ولی واقعاً خودم یک سری از متنهای مثلاً جلسه نمیدانم ۶۸ام را میخونم، فکر میکنم اگر یک نفر این را بخواند چه میفهمد از این چیزهایی که اینجا نوشته شده.
ولی اگر مثلاً جلسات فرضاً مربوط به آفرینش انسان را یک فایل PDF بکنم، یعنی بهشان یک نظمی بدهم و یک خورده درستش بکنم، آنوقت میتوانم مطمئن بشوم اگر یک چیزی لازم است این تو، حتی اگر لازم شد از جلسات قبلتر یک چیزی بیارم توش، در حاشیهاش بگذارم.
این کاری است که یک مقدار به نظرم آمد به عنوان یک کار سبک بیام از سوره بقره شروع بکنم، مثلاً از این تکسورهها، اینها را بهشان یک نظمی بدهم و یک خورده سر و صورتی بدم، چون فکر میکنم این متنهای اولیهی پیادهسازیشده ازشان وجود دارد.
و یک یکی دو بار سعی کردم این کار را بکنم، دیدم خیلی وقت میگیرد. بعد به ذهنم رسید که این یک فعالیتی باشد که جلسات که شروع شد، اعلام بکنم که دوست دارم یک چنین کاری انجام بدهم و مثلاً یک گروههایی مثلاً دو سه نفری تشکیل بشن، مثلاً فرض کنید یک عده برای سوره بقره، دو نفر برای سوره بقره، دو نفر علاقه دارند برای سوره فلان سوره، بیان کمک بکنند که اینها را یک سر و سامانی بهشان بدهند.
سامان سورهها و ساختمان جدید
بعد نکتهای که حالا ممکن است خندهدار به نظر برسد این است که از ۶ ماه، ۹ ماه قبل همهاش قرار است که ما از این ساختمان بریم، آن ساختمان فرمانیه و آنجا من یک اتاق مستقل داشته باشم و هی چون قرار بود هفته دیگر بریم، من فکر کردم که آنجا که برویم من مثلاً این جلسات را شروع میکنم، این فعالیت هم شروع میشود. بعد همینجوری یک سال گذشت و این اتفاق نیفتاد و هیچوقت هم قرار نبوده که نیفته.
یعنی همین الان هم ممکن است هفته بعد این اتفاق بیفتد. به هر حال یک مقدارش واقعاً این کش آمدند اینکه جلسات تعطیل شد، این است که مثل اینکه به یک امید واهی که هی دارد یک چیزی میشود و من اتاق مستقل دارم، میتوانم راحت بگویم من اگر قرار است روی متنی کار بکنیم، فکر میکنم با آن آدمهایی که روش دارند کار میکنند باید جلسه داشته باشم.
جدای آن جلساتی که آنجا تشکیل میشود. و این یک فعالیتیه که من الان تو ذهنم هست. مشتاقتر به این فعالیتم تا اینکه یک موضوع جدید شروع کنم در موردش صحبت بکنم. و در عین حال به چیزی که اشتیاق داشتم و دارم این است که این بحثهای تکسورهها را ادامه بدهم. بیشتر از همه. و فکر میکنم این کار را میکنم.
حالا از یک موقعی بالاخره یک جلساتی میذاریم آن کار را ادامه میدهیم. ولی واجبتر این میدانم که یک چیزهایی که گفته شده را که خیلی به نظر من الان یکی از آقایون که اینجا تشریف دارند، سعی کردن یک موقعی با یک چند نفری بحثهای مربوط به خانواده را سر و سامان بدهند. آخرش فکر میکنم به جایی نرسید.
من هم خیلی گفتم که هرجوری کمک بخواهید من هم میکنم. یعنی هر وقت میخواهید بیاید مثلاً متن به یک جایی رسید بفرستید ولی فیدبکی دریافت نکردم. به نظرم آمد رفتن در همان ابهامات و یک جوری کار سرانجام نرسید. حالا نمیدانم. هنوز هم آن مسئله به کجا رسیده.
ولی بالاخره من یک چنین چیزی تو ذهنم هست که برای من اولویت دارد که این کار را انجام بدهم و در عین حال آن بحثهای مربوط به تکسورهها را هم ادامه بدهم.
بعد یک نکته دیگهای که مد نظرم هست این است که کلاً با تعطیل کردن جلسات دانشگاه تهران یک فرصتی برای من باز شده که میل دارم ازش استفاده بکنم، یک بحثهای جدیدی شروع بکنم که اگر بخواهم توصیفش بکنم این است که میل ندارم خیلی دروندینی باشد.
میل به بحث غیردروندینی
میل دارم بحثهای دینی باشد ولی با یعنی بحث در مورد قرآن، ما داریم در مورد فرض میکنیم همه آدمهایی که این جلسات را گوش میدهند یک جوری به اساس اینکه مثلاً قرآن یک کتاب آسمانیه احتمالاً اعتقاد دارند، حالا میخواهند فهم بهتری پیدا بکنند، آشنایی بیشتری پیدا بکنند.
من در مورد اینکه قرآن مثلاً معجزه است، پیام نبوت، معاد، توحید، بحثهای دروندینی معمولاً تو این جلسات چیزی نگفتم به غیر از اینکه مثلاً اشاره کرده باشم که اینجا این آیات یک چنین استدلالی درباره معاد در آن وجود دارد.
که آن هم باز واقعاً در جهت این است که آن آیات را بهتر بفهمیم دیگر، نه اینکه تأکیدم روی این باشد که یک استدلالی برای معاد در کلاس بیان کرده باشم.
میخواهم یک تقریری مثلاً از یکی از نشانههای معاد در قرآن داشته باشم. من حقیقتش به دلایل و مشاهداتی که در اطراف خودم دارم، حسام این است که انرژی بیشتری بگذارم و بحثهای بروندینی بکنم، آدم مفیدتریام تا اینکه وارد بحثهای دروندینی بشوم.
کلاً وارد بحثهای فرقهای که هیچوقت نشدم. خیلی خیلی درون نرفتم. البته از نظر من بحثهای فرقهای از یک در دیگر آدم میآید بیرون. جزو دروندینی حساب نمیشود.
ولی کلاً یک احساسی دارم که خیلی اوضاع مثلاً جماعتهای دانشجویی از نظر اعتقادات پایهای دینی خرابه. و این بحثهایی که من میکنم مثل این است که حالا آدمهایی که تا یک حدی اوضاعشون خوبه، به اینجا رسیدن که به قرآن مثلاً اعتقاد دارند، حالا دنبال مثل یک جوری ببخشید حالا این حرف درستی نیست ولی مثل اینکه دارم کارهای که احساس میکنم دارم کارهای تزیینی انجام میدهم.
در حالی که یک عده از گرسنگی مثلاً دارند میمیرن، من دارم یک جوری مثلاً یک بشقاب خیلی مرصعی آماده میکنم که کسانی که رسیدن به اینجا و حالا غذایی برای خوردن دارند، غذای خوشمزهتری بخورند. نمیدانم یک برخوردهایی پیش آمده که من خیلی احساسم این شده که شاید یک جلساتی بگذارم که ادامه این جلسات نباشد.
یک جور درباره پایههای مثلاً اعتقاد دینی در آن بحث بشود تا اینکه در مورد مسائل دروندینی. به نظر من این جلسات کاملاً دروندینیان. همانطوری که آن جلسات درونروانکاویان. مثلاً یک جوری خیلی به پایه از روانکاوی از بیرون نگاه نمیکنیم. یک اصولیشو میگیم، سعی میکنیم نشان بدهیم که اینجوری میشود به کار برد. در حالی که خب میتواند یک بحثهایی در دفاع از این باشد که روانکاوی درست است.
افق ادامه جلسات
من بیشتر شرح میدهم که اینها چه گفتن و بعد میرم دنبال اینکه نشان بدهم که کاربرد دارد. حالا این احساس من در مورد ادامه جلسات. یعنی امیدوارم بتوانم بهزودی یک جلساتی اینشکلی را شروع کنم. آن جلسات قبلی را هم تکسوره ها را مثلاً ادامه بدهیم ولی فعالیت اصلیش این بشود که یک خورده سر و سامانی به این نوشتهها بدهیم.
یعنی سعی کنیم هر مجموعه جلسهای مثلاً در مورد مسیحیت یک فایل PDF بشود. دیگر اسمشم جلسه نمیدانم ۷۲، نمیدانم ۷۳ اینها نباشد. برای اینکه کاملاً درهمبرهمان، پس و پیشان. من یک چیزی یادم رفته بعداً جلسه ۷۴ گفتم که الان اگر نگاه کنم قطعاً یک پاراگرافهایی را از آنجا میآرم اول جلسات میذارم.
سوالجوابهایی شده، یک بحثهای خوبی پیش آمده که سر جای خودشان نیستند. حداقل یک بلاکهاشو منظم بکنیم بعد کمکم سعی کنیم داخل این بلاکها را هم یک خورده مرتب بکنیم تا یک آدمی که میآید اگر من بگذار اینجوری بگم، احساسم این است الان بعضی از این جلسات بهجای اینکه هدایتکننده باشند، گمراهکنندهان.
چون مثلاً من کلمه سنت را به یک معنایی بهکار میبرم که خیلی بار منفی دارد. در حالی که خب تو ذهن مردم اگر از اول گوش ندن که نمیفهمن منظورم از سنت چیست. فکر میکنند کلاً خب سنت یک معنای مثبتی هم دارد دیگر. یک جوری مثلاً سنت پیامبر. خیلی واژهها را من تو یک معنایی بهکار میبرم که معنی عرف عامش نیست.
بعد فکر میکنم اینقدر هم حجم جلسات زیاده الان، من اینجوری باور نمیکنم یکی از اول بشینه همه را بهترتیب گوش بدهد. فکر میکنم میروند گزینشی از وسطش یک شکلی گوش میدهند.
بعد واقعاً خودم میخوانم نمیفهمم اینها الان چه میفهمند اگر اینهایی که من دارم میگویم نکند این را اینجوری بفهمند. نکند آن را اینجوری تعبیر بکنند. بعد خودم دچار یک احساس بد. این نتیجه چند بار مراجعه به فایلهای پیادهسازیشدهست که بهشدت به نظر من مغشوش میآید و خیلی قابلاستفاده نیست.
بههرحال این پیشنهادهای من برای یعنی ایدههای من برای ادامه جلساته و واقعاً هیچوقت تو ذهن من مطلقاً جلسات تعطیل نشد. این خیلی طول کشید تشکیل جلسات با عکسالعملاش این بود که چون احساس میکردم که نباید اینقدر طول میکشید که این ما را هم یک مقدار سعی کردم جبران کنم.
حالا انشاءالله بهزودی با یک چنین ایدههایی من یک بحثهایی را سعی میکنم شروع بکنم.