در این جلسه بحث روحانیت در اسلام ادامه مییابد و لحن منفی قرآن دربارهٔ روحانیت یهود یادآوری میشود. ضرورت وجود روحانیت در برابر حذف آن، و نسبت تقوا با امکان انحراف عقیدتی مطرح است. سپس عقبماندگی فقه سنتی در دنیای مدرن، ناکارآمدی در اقتصاد، و حد علم برای اظهارنظر دینی بررسی میشود.
ادامه بحث روحانیت در اسلام
خب من بحث جلسه قبل را میخواهم این جلسه ادامه بدهم. جلسه قبل بحث درباره روحانیت را که روحانیت در ادیان را به طور کلی و به طور خاص در مورد اسلام حالا شروع کردم.
اولش یک تذکری دادم که خدای نکرده این چیز وجود نداشته باشد که مثلاً این برداشت که اگر روحانیت مشکلاتی دارد، مشکلات اساسی هم دارد، معنایش این است که آحاد روحانیت روحانیون آدمهای مثلاً خوبی نیستند که اینجوری.
نه از این جهت این را میگویم که خب همونطور که اول جلسه قبل گفتم، خودمم که با افرادی که در مسلک روحانی هستند روابط خوبی داشتم، آنها هم فکر میکنم با من روابط خوبی داشتن، این است که با خیلیها و اصلاً احساسم این نیست که کلاً این افراد افرادی هستند که مشکلی وجود دارد که نهایتاً روحانیت یک مشکلاتی پیدا میکند.
فکر میکنم مکانیسمهای کلیای هست که بالاخره وقتی یک جامعه روحانی در یک دینی تشکیل میشه، دچار یک مشکلاتی میشوند که فرار کردن ازش خیلی سخته.
باز فکر میکنم اول بحثم این را گفتم که نگاه من، یعنی حالا قبل از اینکه هیچ فکتی بیارم یا چیزی اصلاً دیده باشم و فکر میکنم کسی که قرآن میخونه، نگاهش نسبت به همونطور که نسبت به جوامع دینی نگاهش خیلی خوشبینانهای نیست، به نظر میرسد که انعکاسی که از جوامع دینی که توسط پیامبران الهی تشکیل شده، انعکاس این جوامع در قرآن انعکاس مثبتی نیست و مشکلات خیلی زیادی در واقع وجود دارد.
اینکه در مجموع تشکیل شدن جوامع دینی بهتر از تشکیل نشدنشونه، یک این یک بحث اینکه بالاخره وقتی این جوامع دینی تشکیل میشن، مشکلاتی زیادی دارند که قرآن بهشان اشاره میکند و نباید خیلی نسبت بهشان خوشبین باشیم.
بنابراین مثلاً فرض کنید یک نفر وقتی قرآن میخونه، اگر بخواهد وضعیت یک جامعه دینی را بررسی بکند، مثلاً در زمان حاضر یا در طول تاریخ، طبیعی است که کلاً دید خیلی مثبتی از اول نداشته باشد، یعنی انتظار نداشته باشد که یک بهشت برینی، یک جامعه، یک مدینه فاضلهای را ببیند، بلکه انتظار دارد که همین مشکلاتی که در قرآن در مورد جوامع دینی به طور کلی گفته میشه، به طور خاص در مورد بنیاسرائیل، در جوامع دینی دیگر هم باشد.
و من میخواهم بگویم فقط اگر قرآن را خوانده باشید و قرار باشد که به روحانیت به طور کلی در طول تاریخ یا در یک جامعه خاص نگاه کنیم، خیلی نباید خوشبین باشیم، بلکه اساساً دیدی که قرآن به ما میدهد این است که اینجا مشکلات خیلی زیادی وجود دارد.
لحن منفی قرآن درباره روحانیت یهود
حتی فکر میکنم لحن قرآن در مورد روحانیت یهود و کلاً روحانیت در حالا ادیان ابراهیمی به طور خاص، این خیلی دید منفیه، منفیتر از خود حتی جوامع دینی شاید. بنابراین من به خودم حق میدهم که کلاً با دید خیلی مثبتی نگاه نکنم، به نتایج مثبتی هم نمیرسم.
فکر میکنم حالا فکتها و چیزهایی هم که داریم کفایت میکند برای اینکه دیدگاهمون خیلی مثبت نباشد. ولی باز من امروز قبل از اینکه شروع بکنم، دوست دارم این نکته را تذکر بدهم که من تصورم این است که روحانیتم به نوعی مثل جوامع دینی، علیرغم مشکلات زیادی که دارد، بودنش بهتر از نبودنش.
یعنی الان اگر مثلاً فرض کنید یک شرایطی پیش بیاد، مثلاً یک رفراندومی برگزار بشود که آقا اصلاً روحانیت ما میخواهیم یا نمیخوایم، فکر میکنم باید رأی مثبت بدهیم به اینکه باشد بالاخره بود، همونطور که جوامع دینی باید باشند، ولو اینکه مشکلات خیلی زیادی دارند.
حالا اینکه چرا من به طور خاص احساسم این است که روحانیت بودنش بهتر از نبودنش خب یک عدهای حرف از یک عدهای اصولاً طبق مثلاً فرض کنید حتی بعضی از متون دینی سعی میکنند مثلاً در قرآن استدلال بکنند که اصلاً تش اسلام قرار نبوده روحانیتی داشته باشد به طور کلی.
یعنی شما در قرآن مثلاً یک عده استدلالشون این است که چیز کافی وجود ندارد که یک چنین جامعه روحانیتی به وجود بیاید و مثلاً دین خیلی تخصصی بشود و این حرفها.
یک عده از یک دیدگاههای خیلی کلی مخالف با وجود یک چنین جامعهای هستند. من فکر میکنم بالاخره شاید بشود استدلال کرد که همونطور که در همه ادیان به وجود آمده در دین اسلام به وجود آمده جامعه روحانیت و یک جوری اجتنابناپذیره بالاخره یک عده متخصص دین لازم است که مردم بهشان رجوع بکنند.
بنابراین کلاً این بهانهی خیلی خوبی است حالا شاید خب درست نباشد کلمه بهانه را هم به کار ببریم.
برایشان دلیل خیلی خوبی است که روحانیت کار را به اینجا رسونده و الان موقعیت خوبی است که اگر مثلاً فرض کنید اوضاع سیاسی به هم خورد همراهش روحانیت را هم یک جوری مثلاً کلاً به اصطلاح عامیانه زیر آبش را بزنن.
میخواهم بگویم بالاخره یک انگیزههایی جدای از انگیزههای بدبینیهایی جدای از مسائل دینی به دلایل مسائل جاری هم در حال حاضر نسبت به روحانیت وجود دارد که بعضی از این بدبینیها به معنای واقع حالا من به یکی دو مورد اشاره میکنم به معنای واقعی کلمه چیزن موجهان یعنی من خودم هم شریکم در اینکه بعضی از رفتارهایی که از روحانیت بالاخره در طول سالهای اخیر دیده شده چندان دیدگاه مثبتی را نسبت به روحانیت به وجود نمیآره.
ضرورت وجود روحانیت در برابر حذف آن
منتها حالا زیر آب زدند و کلاً ریشهکن کردن و اینها فکر میکنم به دلایل واضحی از نظر من در مجموع آثار منفیش بیشتر از آثار مثبتش. بعضیا ایدهی به وجود آمدند یک یک چیزی آنهایی که مخالف فکر میکنند که بالاخره دین احتیاج به روحانیت دارد حرف از مثلاً یک روحانیتی با یک تشکیلات و هیئت و ظاهر و باطن جدید میزنند.
مثل چیز میماند دیگر مثل اتفاقی که تا حدودی میشود گفت در مسیحیت در دوران اصلاح دین توسط لوتر به وجود آمد. یعنی یک جور روحانیت دیگهای در مسیحیت متولد شد که دیگر وابسته به کلیسای رم و اینها نبودند و آداب جدیدی به وجود آوردند و یک تغییراتی بالاخره در دین مسیحیت ایجاد شد که از دید یک عده ممکن است مثبت باشد از دید یک عده هم خیلی منفی.
خب من باز این مقدمه را گفتم که اولاً خودم را محق میدانم که با خوشبینی نگاه نکنم یعنی اشکال ندارد که آدم به دلیل این سابقه ذهنی که الان گفتم وجود دارد مخصوصاً در قرآن بالاخره ما خیلی خوشبین نیستیم به اینکه یک جامعه دینی تشکیل میشود بعد یک طبقه روحانی به وجود میآید خیلی اینجا اوضاع بر وفق مراد باشد و همه چیز درست باشد.
من در واقع کاری که میخواهم بکنم این است که این را مستدل بکنم که اوضاع خیلی خوب نیست. از طرف دیگر حالا نکته دیگر هم گفتم این بود که بدبینیهای جنبههای دیگهای هم داریم.
برویم سراغ این بحثی که پایان من میل دارم آن بحث را یک بار دیگر تثبیت بکنم که فکر میکنم یک مقاومتهایی وجود دارد وقتی آدم در مورد مسائل مربوط به روحانیت و کلاً دین اظهار نظر میکند مقاومتهایی وجود دارد که یک حس عمومی وجود دارد که اوضاع نباید بد باشد.
من در پایان جلسه گذشته واقعاً بعضی از مسائل پذیرفتنش ممکن است سخت باشد. یکی از مقاومتهایی که ایشان انتهای جلسه قبل بیان کردن این بود که مثلاً فرض کنید ما حرف از این داریم میزنیم که این ماجرای استفاده از وجوهاتی که مردم به دلایل دینی به روحانیت تحویل میدادن و میدهند یک جور سوءاستفادهست.
پس سؤال این است که خب الان اگر ما برویم در حوزه مثلاً فرض کنید علمیه قم این بحث فقهی مربوط به این موضوع را از متخصصین بپرسیم، بالاخره اینها آدمهای با تقوایی توشون هستند.
چطور ممکن است که یک چنین بحثی جا افتاده باشد، یک چنین سوءاستفادهای که به نظر میرسد سوءاستفاده بزرگی است مثل خوردن مثلاً مال حرام و اینجور چیزهاست، در حالی که اینهمه افراد با تقوا آنجا وجود دارند، این مسئله جا افتاده باشد.
بنابراین ما که نمیدونیم بحثها را، بهتر است اینجوری قضاوت نکنیم. آنجا حتماً یک پیچیدگیهای فقهی وجود دارد که بعضیها بر اساس مثلاً فرض کنید شواهدی یک چنین فتوایی دادن و دیگرانی هم بودن که تأیید کردن و یک چنین سنتی به وجود آمده.
تقوا و امکان انحراف واضح در عقاید
میدانید خیلی چیز دیگر یک جوری واقعاً الان برای خود من هم گاهگداری این مسئلهست که اگر یک خطای واضحی یک انحراف واضحی مثلاً ببینم، خودمم دچار تردید میشم که چطور ممکن است یک انحراف واضح بزرگ در عقاید یا در احکام به وجود آمده باشد در حالی که آدمهایی که آنجا نشستن و دارند بحث میکنن، آدمهای با تقوا توشون زیادن.
و نکته اولی که فکر میکنم جلسه قبل هم روش تأکید کردم این است که ببینید این وضعیت به وجود آمدند انحرافهای بزرگ در همه ادیان هست و در همه آن ادیان هم روحانیت با تقوایی وجود داشته. این حرفی که من دارم میزنم تأکید این است که خب شواهد نشان میدهد که یک چنین انحرافهایی به وجود میآید.
ولی واقعاً اگر بگویم که تو ذهن من هیچ سؤالی نیست که یعنی هیچ چه جوری بگم؟ خودم برام خیلی سادهست که چه جوری ممکن است این را درک بکنم که چه جوری یک عده آدم با تقوا میشینن و بعد به یک چیزهایی، یک احکام یا یک انحرافهایی در احکام یا انحرافهایی در عقاید تن میدن، برای خود من هم اینجوری نیست که خیلی این چیز ساده و واضحی باشد.
فکر میکنم توجیه دارم که چه جوری این اتفاق میافتد و در همهجا هم افتاده. به هر حال نکتهای که من میگویم این است که این مقاومت را واقعاً بردارید از ذهنتان. یعنی اینجوری اگر بخواهد هر کسی نگاه کند، واقعیت این است که در سراسر دنیا ادیان در آن تحریفهایی صورت گرفته، همیشه هم روحانیت بوده.
اگر این استدلال، این همان استدلالیه که یک طلبه یهودی یا یک فرد مؤمن یهودی هم توسط این استدلال میتواند شک بکند که انحرافهایی که در دین یهود به وجود آمده چطور ممکنه؟ اینهمه روحانیون مثلاً با تقوا وجود دارند. شک نکنید که روحانیت با تقوا در مسیحیت و در یهودیت، مخصوصاً در مسیحیت وجود دارد.
ولی توحید هم حتی دچار انحراف میشود و همچنان باقی میماند. حالا من یک خورده در مورد بعضی از نکاتی که میفهمم که چه جوری این تقوا با رایج شدن انحرافات جور درمیآد، جلسه قبل یک چیزهایی گفتم، حالا این جلسه هم یک چیزهایی میگویم ولی اینطوری نیست که واقعاً حسم این باشد که خیلی چیز بدیهیای وجود دارد.
فکر میکنم که مثل یک مشکلیه که آدم باید فکر کند و حل بکند که چه جوری این اتفاق میافتد. الان من میتوانم اسم ببرم از روحانیونی که واقعاً به تقواشون ایمان دارم، ولی خیلی از این احکامی که ممکن است من از نظرم بدیهی است که حالت بدعت دارند یا غلطن را همهشان پذیرفتن و سهم میذارن و یا اینکه ممکن است من از نظرم بدیهی است که حالت بدعت دارند یا غلطن را همهشان پذیرفتن و سهم میذارن و یا حداقل مخالفت خاصی نمیکنند.
البته هستند در بینشون آدمهایی که مخالفت هم میکنند. آدمهایی هستند که روحانیون طراز اولی هستند، به دلیل مخالفتهایی که دارند گاهی از حوزهها بیرون آمدند.
البته خب مورد اتهام قرار گرفتن که مثلاً فرض کنید یک جوری به عنوان مثال اگر یک نفر بیاید اصرار بکند که نماز در پنج وقت باید خوانده بشود و نمیدانم اذان باید گفته باشد و این حرفها و بعد از حوزه بیاید بیرون و خیلی روی این مسئله استدلال کند به احتمال خیلی زیاد متهم میشود به اینکه گرایش به اهل تسنن پیدا کرده.
اتهام گرایش به اهل تسنن
الان روحانیون تراز اولی واقعاً وجود داشتن و دارند که متهمان به اینکه گرایشهای مثلاً تحت تأثیر اهل تسنن قرار گرفتن. برای اینکه حرفهایی دارند میزنند که گرایش به آنور دارد. خب فکر میکنم یک عده افراد خیلی خیلی سنتی، اه تیپ آدمهایی مثل آقای خمینی و منتظری اینها را هم چیز میکردند.
اینهایی که حرف از وحدت بین شیعه و سنی میزدن را متهم میکردند که اینها یک جوری دارند مثلاً شیعه را از بین میبرن. من اسم نمیبرم ولی یادم یکی از آیات به اصطلاح آیات عظام در زمان حضور در زمان جنگ مثلاً حدود سال ۶۴ این حدودا در یک سخنرانی که من شنیدم فریاد میزد که ای مردم مواظب باشید که اینها میخواهند اشهد ان علیاً ولیالله را از اذان بردارند.
حالا مثلاً یک کسی یک چیزی گفته بود. شاید یک جایی یک نفری یک آدمی گفته بود که برای وحدت خوب است که این مثلاً از این چیزها صرفنظر بکنیم و حساسیت این بود که اینها دارند ما را شیعه را از بین میبرن و اینها دارند مثلاً سنی شدن و از این حرفها دیگر. بالاخره آدمهای با تقوایی و اهل علمی بودن که نسبت به خیلی چیزها اعتراض کردن.
من تقریباً هیچ چیزی نمیگویم که در اعتراضهای موجود داخل خود حوزه علمیه قم نباشد. شما من الان روی مسئله نماز تأکید کردم. این کاری که من کردم در یک جلسهای و جلسه قبل این است که نهایتاً اتفاقاً من واقعاً اینقدر انگیزهام همین است که سعی کنم یک چیز خیلی بدیهی پیدا بکنم که بعد شما این فضا تو ذهنتان شکسته بشود که اوضاع خیلی خوب است.
یعنی مثلاً من دیگر واقعاً بدیهیتر از این نماز پنج وقت خواندن و اینها پیدا نکردم که هی این را میگویم. تا این بالاخره یک روحانیتی هست، این متولی دینه و همه روحانیون هم قبول دارند و میدانند. پیغمبر پنج وقت نماز میخونده، امامان پنج وقت نماز میخوندن. الان مردم ما سه وقت نماز میخوانند و تو این کشور سه وقت نماز اذان گفته میشود.
دیگر از این واضحتر من چیزی پیدا نمیکنم. این را میگویم و اینکه روحانیت دستهجمعی نمیآن بگویند آقا نه سنت این نیست، سنت اونه. یا مثلاً فرض کنید من این را دقیقاً یادمه. یک یادداشته آن موقعی که زمان جنگ بود و خب امام خمینی خیلی خیلی بینهایت زیاد محبوبیت داشت. هنوزم در یک غیر آن موقع یک محبوبیت عامی داشت.
حالا یک خورده هی محبوبیتها خاصتر میشوند دیگر بالاخره. در آن زمانی که همه مثلاً فرض کنید جوانان مذهبی و اینها کاملاً نه فقط مقلد بودن، مرید امام خمینی بودن، یک دستورالعملی تحت عنوان توصیههای اخلاقی امام خمینی منتشر شده بود.
در کاغذها و مثلاً چیزهایی در به بچههای رزمنده میدادن، در بازار و اینها هم حالا مجانی یا غیرمجانی میدادن. من دقیقاً یادمه که اونجایی که از اولین بندها این بود که ایشان توصیه توصیه اکید کرده بود که نماز را در پنج وقت بخوانید.
سنت نماز و اذان در میان مردم
و نه اینکه حالا بخواهد خیلی این مسئله را اینجوری که من میگویم حادش بکند، ولی بالاخره بودن روحانیونی هستند و میدانند که خب بالاخره سنت این است دیگر و توصیه میکنند که اینجوری نماز بخوانید. منتها به نظر میرسد که مثلاً این اذان نگفتن و اینکه یک سنتی بین مردم جا افتاده فراتر از این است که با توصیههای اخلاقی حل بشود.
حالا به هر حال من مثالهایی که میزنم مثل نماز، مثل همین مسئله استفاده کردن از وجوهات دینی تو مصارف شخصی یا حالا نیمهشخصی یک مثالی که قبلاً گفتم، نه اگر یادتون باشد بحثی کردم در مورد مسئله رجم که به نظر من خیلی واضح است. سعی کردم یک استدلالهایی هم بکنم که رجم در قرآن نیست بلکه خلافش هست.
یعنی حکم رجم چیز دیگهایه در قرآن. نه تو این کلاس، جاهای دیگر تو محافل خصوصی هم که این حرفها را میزنم، غالباً افرادی که هستند استدلالها را رد نمیکنند و به نظرشان هم اشکالی ندارد. ولی دقیقاً همینو میگویند که خب لابد یک چیزی هست دیگر.
مگه میشود مثلاً روحانیون حتماً دلیلی وجود دارد، روایاتی وجود دارد، یک چیزی هست که یک چنین احکامی صادر شده. به هر حال این موقع راحت نیست از این صد گذشتن و جمع کردن بین این ذهنیت که بله روحانیون با تقوا هستند ولی این مشکلات هم وجود دارد. بالاخره یک جوری به نظر میرسد اینجا یک پارادوکسی هست دیگر.
من یک بار یک مدت قبل بگذار یک مثالی میخواهم بزنم از این مجموعه مثالهایی که فکر میکنم بالاخره آدم باید یک جایی یکی از این چیزها آدمو یک خورده به تردید بندازه که این حتی در بعضی از کلیات بعضی از احکامی که گفته میشود تا چه حد تطبیق دارد با قرآن.
من یک موردی را میخواهم مثال بزنم که فکر میکنم در زندگی فکری خودم خیلی این مسئله مهم بوده یعنی اولین جایی که برام یک جورهایی واضح شد که انگار یک مشکلی وجود دارد اینجا بود نه در مسائلی که الان فکر میکنم واضحترن و برای شما مثال میزنم. آن هم مسئله بردهداری در اسلام بود. هر کسی قرآن را بخواند یک جوری به نظرش میرسد خیلی واضح که بردهداری چیز خوبی نیست.
همین که کفاره آزاد کردن بردهها، کفاره گناهانه ولی در عین حال در قرآن نفی نشده یعنی گفته نشده که بردهداری حرامه. ولی زمینههای آماده شده اولا از نظر اخلاقی یک جوری انگار این مسئله برده به دلیل آن مسئله کلی که به نظر میرسد برده بودن با موحد بودن ممکن است یک تعارضهایی پیدا بکند که خوب است انسان آزاد باشد یک چیز مشکل اخلاقی انگار تو قرآن نسبت به بردهداری وجود دارد.
فقط هم خب لحن همین احکام که بردهها را آزاد بکنید و سیره پیغمبر و اماما که همین کار را به شدت پیگیری میکردند و البته کلیات عقاید ما که اصلاً مفهوم برده و آزاد و این حرفها یعنی بین انسانها نباید هیچ فرقی گذاشته بشود این چیزاییه که آدم میفهمد که خب با اسلام خیلی بردهداری سازگار نیست ولی احتمالا بنا به ضرورت ضرورتهایی از نظر تاریخی بردهداری نفی نشده.
و این نکتهای که خیلی را ذهن من اثر گذاشت همین توجه به این نکته بود که به نظر میآید که خب اسلام یک جوری انگار یک برنامهای دارد که تدریجاً بردهها آزاد بشوند.
بردهداری و برنامه تدریجی آزادی
محدودیتهای محدودیتهایی از نظر شرعی و احکام وجود دارد که نمیشود یک نفرو همینجوری گرفت برده کرد. از آنور هی یک مجراهایی وجود دارد که بردهها را آزاد میکند. بنابراین شاید مثلاً اگر این احکام خوب اجرا میشدن هی جمعیت بردهها باید کم میشد هرچند در سنت اسلامی این اتفاق یا در تاریخ جوامع اسلامی این اتفاق نیفتاد.
ولی بعد نگاه میکنید ببینید نکته اینجاست که حالا ما در دنیایی داریم زندگی میکنیم. حالا در آن زمانی که اسلام یک چنین احکامی و چیزهایی در شریعت خودش داشته واقعاً شما تو سنتهای دیگر نمیبینید. حتی مثلاً فرض کنید در سنت در ادیان دیگر در نمیدانم یونان باستان در فرض کنید حتی دوران روشنگری در اروپا فضای مثلاً خیلی ضد برده و اینها وجود ندارد تا همین ۳۰۰ ۴۰۰ سال قبل.
حالا ما به یک دنیایی رسیدیم که بردهداری را ملغا کرده و به شدت فضای فکری و ذهنی افکار عمومی دنیا این است که بردهداری امر بسیار زشتی بوده و قبیح بوده. حالا ما در تمام دنیا اگر بگردیم میبینیم در محافل اسلامیه که فقط بردهداری انگار طرفدار دارد.
همین چند سال پیش یکی از مفتیهای بزرگ عربستان فتوا داد که اگر کسی بگوید که بردهداری در اسلام نیست این مثلاً مرتد شده و مهدورالدم و یک چیز خیلی شدیداللحن. ببینید یک اینجا یک مشکلی بالاخره وجود دارد دیگر.
یعنی یک یک من یک چیزی را در زمان ۱۴۰۰ سال قبل میبینم مثل یک گرایش ضد بردهداری در اسلام و میل به آزاد شدن بردهها. حالا بعد از ۱۴۰۰ سال به یک دنیایی رسیدیم که همه ضد بردهداریان.
آنهایی که همه طرفدار بردهداری بودن و برده میگرفتن و مشکلی نداشتن ضد بردهداری شدن. بردهها را هم آزاد کردن. حالا یک جامعه روحانیت مسلمان وجود دارد که خیلیهاشون به صراحت مشکلی با بردهداری ندارند. بردهداری را حرام نمیدونن، حلال میدانند و نه فقط پیشقدم نشدن.
یعنی من حسام این است که حالا من قبلاً توضیح دادم که ضرورت اینکه نمیشد بردهداری را حرام اعلام کرد چه بوده. فکر کنم یک جلسه تقریباً در درسهای مربوط به سوره نور در مورد این مسئله بردهداری صحبت کردم که یک بخشش همین بود که شرایط اقتصادی و اجتماعی که مانع از این میشد که اصلاً بردهداری شما بتوانید به معنای واقعی کلمه ملغا کنید.
یعنی ما یک سیر تاریخی را باید طی میکردیم از نظر رشد اقتصادی و اجتماعی تو جامعه بشری که بتوانیم به مثلاً یک جامعهای برسیم که در آن به جای بردهداری کارگری وجود داشته باشد. یعنی یک جور قرارداد کاری متفاوت حاکم بشود.
یعنی شما قبل انقلاب صنعتیه که در واقع این زمینه را فراهم میکند و بعداً هم بردهها واقعاً تحت این فضای جدید اقتصادی که به وجود میآید و امکان ملغا شدن بردهداری هست این است که باعث میشود ایدههای ضد بردهداری به وجود بیاید و بردهداری ملغا بشود.
حالا بنابراین دلایل شما یک لحظه حالا اگر من اگر آن حرفها را هم نشنیدید یا آشنا نیستید با این چیزها، یک لحظه تو ذهنتان بگذارید که واقعاً ضرورت قطعی وجود داشته که نمیشده حکم حرمت بردهداری داد.
تشخیص روحانیون در حرمت بردهداری
اگر روحانیون دینشناسایی که جانشینان پیامبر هستند و به نوعی در جامعه دارند نمایندگی میکنند و قرار است مردم دینشون را از اینها بگیرند و بپرسند، اینها قدرت تشخیص این را داشتن و میفهمیدن که بردهداری چیز مک خوبی نیست.
و لحظهای اگر در تاریخ احساس میکردند که حالا میشود دیگر برده نداشت، شاید درستش این بود که یک نفر مثلاً چند صد سال قبل یکی از علما رسماً فتوا بدهد که از این به بعد دیگر برده نگیرید.
من این چیزی که دوست دارم هی نقل بکنم، میگویند که روایتی هست چون در کتب اهل سنت هم آمده که خلیفه دوم بعد از اینکه از جنگ ایران برگشت و اسرای زیادی را آورد، اعلام کرد بالای منبر که از این به بعد برده عرب نباید داشته باشد.
یک جوری حرام کرد برده عرب داشتن را. گفتش من برای شما برده عجم به اندازه کافی آوردم. یک روزی حالا یکی از علما خوب بود که تشخیص بدهد که اصلاً میتوانیم دیگر برده نداشته باشیم به اندازه کافی شرایط اقتصادی اجتماعی یک جوری شده که میشود بردهها کلاً آزاد باشند، آسیبی هم به چیزی نمیرسه.
اینجا یک نقطهای وجود دارد دیگر به هر حال در اینکه الان مسئله عدم حرمت بردهداری در اسلام تبدیل به یک نقطه ضعف شده به جای اینکه تاریخ به جای اینکه احکام شریعت مایه مباهات ما باشد که یکی از اولین مثلاً مکاتبه فکری بشر هستیم که نسبت به بردهداری موضع موضع منفی گرفتیم و سعی کردیم که بردهها آزاد بشن، خلاصه به اینجا رسیده.
کی ممکن است اینجا بتواند جلوی یک چنین مشکلاتی را بگیرد؟ خب قطعاً یک روحانیتی که دین را عمیق میفهمه، مقاصد شارع را درک میکند و دنیا را خوب میفهمد. من دقیقاً احساسم این است که روحانیت اسلام مثل روحانیت تقریباً همه ادیان نه مقاصد شارع را خوب میفهمد و نه دنیا را خوب میفهمد.
یعنی مشکل این است که در اکثر موارد فلسفه احکام را نمیفهمن و خودشان را موظف هم نمیدونن که بفهمند. در حالی که فکر میکنم وقتی میخواهید تطبیق بدهید احکام را تو شرایط جدید خیلی مهم است که درک عمیقی داشته باشید از احکام نه فقط اینکه بدونید که نمیدانم این مسئله اگر اینگونه شد بنا به فلان روایت میشود نتیجه گرفت که باید اینگونه کرد و این حرفها.
خوب است که نماز و روزه و نمیدانم خمس و زکات و همه احکامی که در شریعت آمده را عمیق درک بکنیم که چرا وضع شدن، چرا اینجوریان، این محدودیتها چرا گذاشته شده و الی آخر. هرچه بهتر بفهمیم بعداً در شرایط جدید بهتر میتوانیم اجتهاد بکنیم.
ولی کلاً شیوه اجتهاد در فقه ما و در فقه سایر ادیان از طریق درک فلسفه احکام نبوده و نیست. بلکه کاملاً مخالفن. نتیجهاش این میشود وقتی عمیق نفهمید و مهمتر از آن دنیا را خوب نفهمید، یعنی اصلاً این فضای ذهنی روحانیت اینگونه نبوده و نیست که خیلی عمیق مثلاً فرض کنید لازم بدونن که مناسبات جدید اقتصادی تو دنیا را بفهمند.
دنیای مدرن، پستمدرن و عقبماندگی فقه
الان در دنیا بحث از این است که ما چند قرن قبل وارد یک دورانی میشدیم که دوران خودشان را داشته. حالا چند دهه است که از همه جا در محافل روشنفکری دنیا حرف از این است که از این دنیای مدرن هم گذر کردیم، وارد یک مرحله جدید تحت عنوان پستمدرن شدیم.
روحانیت خودش را ملزم میداند که بفهمد دنیای پستمدرن چیست، مقتضیاتش چیست، اصلاً خودش را ملزم به یک چنین چیزی نمیدونه و الان هم نمیدونن. یعنی اکثریت روحانیت به طور سنتی علاقهای نداشتن و ندارند و ضرورتی نمیبینن که شرایط جدید جهان را که واردش شدیم را درک بکنند. و همونطور در حد همان که یک سری کتابهایی هست که ازش میشود یک چیزهایی استنتاج کرد.
من مثال بردهداری را که میزنم، به نظر من یک مثال واضحی است که خیلی خیلی اهمیت داشت که روحانیون شرایط دنیا را درک بکنند. بفهمند تو دنیا چه خبره. اوضاع جدیدی به وجود آمده یا نه، اصلاً تو همان شرایط قبل هستیم.
ببینید اگر روحانیون حالا به غیر از آن حفظ بعضی از مثلاً فرض کنید احادیث و نمیدانم حالا احکامی که در سنت آمده، غیر از آن وظیفه خودشان میدانند و باید بدونن و ادعای این را حداقل دارند که وظیفه اجتهاد دارند.
یعنی در مقابل سوالهای جدید باید پاسخ داشته باشند برای مردم. سوالهای جدید یعنی مثلاً فرض کنید قراردادهای جدید اقتصادی به وجود میآید که قبلاً نبوده. اینها حلالن، حرامن، چه میدانم.
دنیا روز به روز به سمتی میرود که ما لازم داریم که از نظر دینی قضاوت بکنیم که بعضی از کارها را میتوانیم واردش بشویم یا نمیتوانیم واردش بشویم. به هر حال روحانیون ادعا دارند که به غیر از حفظ سنت، یک وظیفه اساسیای دارند، آن هم اجتهاده. یعنی بتونن در مورد مسائل جدید حکم بدهند.
شما فکر نمیکنید که حکم دادن در مورد مسائل جدید مهمترین بخشش یا حداقل همپای بخش دوم، مهمترین بخش به نظر من این است که صورت مسئله را خوب بفهمیم. اولاً تشخیص بدهیم که اگر سوالی کردن، این صورت مسئله دقیقاً چیست. یعنی اگر مثلاً یک قرارداد اقتصادی جدیدی آمده و قرار است در موردش قضاوت بشه، ما باید کلاً اقتصاد را خوب بشناسیم. بدونیم شرایط اقتصادی الان دنیا چیست.
ممکن است بعضی از این قراردادهایی که مثلاً الان هست، کاملاً قراردادهای بدی باشند. ولی یک روحانی بتواند تشخیص بدهد که اجتناب نمیشود کرد از در حال حاضر از یک چنین کاری. مثلاً نهایتش بتواند فرمش را یک خرده عوض بکند. این میخواهم بگویم در اجتهاد کردن اینکه بفهمیم در چه وضعیتی تو دنیا هستیم، صورت مسئله چیست، چه را باید حل کنیم، چه ابزارهایی برای حل داریم.
اگر مثلاً فرض کنید این موضوع اقتصادی را نپذیرفتیم، بگوییم این قرارداد حرامه، خب یک سری این قرارداد به یک دلیلی به وجود آمده در فضای اقتصادی. یعنی یک ضرورتهایی وجود دارد که این قرارداد به وجود آمده.
اگر من میگویم حس من این است که این حرامه بنا به مثلاً فرض کنید بعضی از روایات یا احکام کلیای که میدونم، اینجوری دارم اجتهاد میکنم، خب سوال بعدی این است که خب جاش چه میتوانیم بگذاریم که حرام نباشه؟
نقص استخراج احکام و آگاهی از دنیا
من این مثال بردهداری را که میزنم، فکر میکنم مثال روشنی از این که اصلاً روحانیت بنابراین یکی از بعد اولین چیزی که خودم شخصاً پذیرفتم این نبود که روحانیون در مثلاً استخراج احکام بیدقتی کردن، بعضی از احکام ممکن است تحریک شده باشد یا بعضی از عقاید حتی.
اولین نکتهای که فکر میکنم برای من پذیرفتنی بود این بود که روحانیون دنیا دنیایی که در آن زندگی میکنند را خوب نمیشناسن و نمیتوانند عکسالعملهای متناسب با این دنیا را به خوبی از خودشان نشان بدهند و این عکسالعمل نشان دادن با خواندن هزارباره کتب فقهی قابل دست پیدا کردن نیست.
یعنی هیچ راهی ندارد به غیر از اینکه ما خیلی هوشیار باشیم، خیلی خیلی عمیق سعی بکنیم وضعیت فعلی دنیا را از نظر اقتصادی و اجتماعی بفهمیم.
بنابراین صرف اصلاً مطالعه فقه به این معنای سنتیاش برای اجتهاد در زمینههای اقتصادی و اجتماعی به شدت متحولی که تو دوران مدرن و حالا پستمدرن داریم کافی نیست.
یعنی شما این را از کجا میتوانید بفهمید؟
از اینکه تقریباً همه چیزهایی که الان در جامعه ما احکام و قوانین جدیدی که بعد از انقلاب به وجود آمده و دارد اجرا میشود همهشان حالت سعی و خطا داشته. یعنی اصلاً اینطوری نیست. میگویم جواب حاضر و آماده این که مثلاً حالا یک حکومت اسلامی تشکیل شده، ما میخواهیم حقوق خانواده برویم از فقها بگیریم، یک مجموعه مدونی مثلاً حقوق خانواده به ما بدهند.
همهاش اینطوری بوده که خب همان بیس حقوق خانوادهای که از قبل بوده را حفظ کردیم، بعد فقها گفتن که اینجاش شرعی نیست، این را مثلاً فرض کنید بردارید، چیزش کنید، بکنیدش مثلاً حالا در مورد مهریه بکنیدش مثلاً چه میگن؟ عندالمطالبه.
بعد یک خرده گذشته دیدن خب این را عندالمطالبه کردن اینجاش ایراد پیدا کرده، بعد از دو سال یک چیزی تصویب کردن که این را میشود اجرا گذاشت، بعد دیدن خب گفتیم اجرا میشود گذاشت، همه اجرا گذاشتن، مردها نتونستن بدهند، رفتن زندان، این هم خیلی بد شده، زندان پر از مردهایی شده که مثلاً به دلایل مهریه افتادند زندان، بعد گفتیم که حالا مثلاً این را میشود قسطیش کرد.
این خلاف شرع نیست. بعد قسطیش کردن، الان اخیراً من یک چیز جدیدی شنیدم، نمیدانم درست یا نه، میگویند دارند محدودیت میذارن اصلاً از یک حدی بالاتر مهر بشه، درسته؟
بله. آره، یعنی ببینید این سعی و خطا نشان میدهد که آمادگی وجود ندارد دیگر، یعنی ما نمیدونیم تو این جامعه چه خبره، چگونه باید عمل بکنیم. یک چیزهایی تو آن کتابها نوشته، ولی اینطوری نیست که من الان بدونم که اگر مهر را عندالمطالبه بکنم چه اتفاقهایی انگار میافتد.
آیا صلاح هست؟ یعنی اگر فقه مدون آمادهای وجود داشت که قابل اجرا بود در مثلاً فضای اجتماعی ایران یا حالا هر جای دیگر دنیا، این سعی و خطا نباید اتفاق میافتاد.
سعی و خطا در قانونگذاری مدرن
من باید مثلاً یک قانون مدون جدیدی را یک دفعه داشتم و میدادم. در حالی که همهاش همینطوریه که حالا آن بیس اولیه، یک بیس چند نزدیک ۱۰۰ سال مثلاً این حقوق خانواده اینجا وجود داشته تو ایران و اجرا شده و حالا مشکلاتش رفع شده و اساسش هم شرع بوده، بر اساس آن اومدیم باز دوباره یک تغییراتی دادیم و این اتفاق افتاده.
حالا این مثالی که من زدم به وضوح شما میتوانید این را به راحتی درک بکنید که شاید در هیچجایی روحانیون آمادهتر از خانواده نبودند. یعنی در اقتصاد که اصلاً هیچی، یعنی شما در حد میتوانید بگویید صفر. اینکه شما یک چیزی دارید، چیز مدونی داشته باشید، مثلاً فرض کنید بانکها، ببینید سالهای سال بانک وجود داشت، روحانیت هم وجود داشت.
و روحانیون هیچ چیزی مدون نکردن که بانکداری چگونه درسته، چگونه غلط است. فقط میگفتند که ربا نباید خورد، میگفتند همه این معاملات ربویه. الان ۳۰ و چند، اولش هم که آمدند گفتن که دنبال بانکداری اسلامی هستیم.
الان یک روند سعی و خطای به شدت پرنوسانی تو این ۳۰ و چند سال طی شده تا به یک قانون بانکداری جدیدی رسیدیم که به نظر من خب این هم خیلی چنین اسلامی به نظر نمیرسه.
سودهایی که به چیز میدهند به این سپردهها میدن، آخر سال یک محاسبهای انجام میشود که میگویند اگر بیشتر بانک سود برده باشد، سود اضافه هم میدهد. میخواهند شبیهش بکنند به مسئله مضاربه. مضاربه این است که من پول خودم را در اختیار یکی بذارم، یک معامله مشروعیه.
آن میرود کار میکند با پول من و بعد سودش مثلاً نصف میشود یا طبق یک قراری تقسیم میشود. میخواهند بگویند که این بهره ثابت نیست. چون ثابت که باشد میگویند فرقش این است دیگر. بهره اگر من از اول پولمو بدهم آخرش بگویم باید فلانقدر به من تحویل بدی، این رباست.
ولی اگر طرف کار میکند و یک چیزی به دست میآورد و بعداً آن اصل مالو به من برمیگردونه، سودشم تقسیم میشه، این ربا نیست. میخواهند یک جوری این مسئله، خب میبینید که سودها یک جورهایی ثابته دیگر. بالاخره اینهمه تبلیغات تلویزیونی میگویند بیاید بگذارید ۲۴ درصد مثلاً سود دارد. حالا ۱۷ درصد مثلاً ۱۹ درصد سود دارد روزشماره. هی تبلیغات اینجوری میبینید. بانک مرکزی هم تضمین میکند که این سودها پرداخت بشود.
ولی باز آن آخرش میگویند گاهی یک سودهای اضافهای هم میدهند. میگویند آن مثل آن چیز است دیگر. ما رفتیم حساب کردیم دیدیم بیشتر از پولی که شما خوابوندید، مردم خوابوندن، بیشتر از آن ۱۹ درصد سود بردیم. بنابراین آن محاسبهشم خیلی سادهست. چون خود بانک بهره ۲۴ درصد به مردم میده، خب یک ۵ درصد اضافه اینجا میماند دیگر. آن هم باید یک جوری تقسیم بشود.
حالا این را من به شوخی گفتم. خب مسائل یک خورده پیچیدهتر از اینهاست چون نرخ بهره کم و زیاد داریم دیگر. بعضیاشو بانک کمتر از آن ۱۹ درصد دارد. به هر حال من میگویم وضع این ۳۰ ساله بعد از انقلاب و ۳۰ و چند ساله بعد از انقلابو نگاه کنید و ببینید که فقه موجود در کتابهای فقهی کارهایی نداشته تو جامعه نسبتاً عقبافتاده و غیرمدرن ایران.
ناکارآمدی فقه سنتی در اقتصاد
اگر مثلاً شما یک بار بخواهید بروید تو یک کشوری که مناسبات اقتصادی و اجتماعیش خیلی پیشرفتهتره و مدرنتر از ایرانه، قطعاً مشکلات بیشتر. و این خب کارهایی روحانیت را زیر سوال میبرد. من در مورد در بعضی از موارد مسئله عدم کاراییه ولی در بعضی از موارد مثل بردهداری این آگاه نبودند از فضای کلی دنیا به نظر من به دین اصلاً آسیب میرسونه.
یعنی باعث میشود که به اصطلاح خود فقها باعث چه میشه؟ یک اصطلاحی برای تحلیل وجود دارد. باعث وهن وهن دیانت در یا مثلاً اسلام در دنیا میشود. اینکه یک روحانی وهابی فتوا میدهد که کسی با بردهداری مخالف باشد مثلاً مرتد و باید یک بلایی سرش آورد، خب واقعاً فاجعهست دیگر. نمیدانم.
حالا من حرف خود در مطبوعات و در اینترنت و اینها من خواندم که عین حرفش چیست، حقیقتش ندیدم. بگذریم. بالاخره آن چیزی که اولین بار من خودم شخصاً تو زندگی خودم پذیرفتم و یک مقدار تردید پیدا کردم که حالا چقدر میشود اعتماد کرد که آن چیزی که روحانیت میگوید عیناً همان چیزی است که شارع دوست دارد گفته بشه، مثلاً برای من مسئله بردهداری بود.
من هیچ شکی تو این نداشتم که شما وقتی قرآن میخوانید بردهداری خوب نیست و خوب بود که مسلمانها پیشقدم شده بودن، پیشقدم هم میموندن در محو کردن بردهداری و یک نظام مثلاً متعادلتر اقتصادی را سر کار آوردند. به هر حال من این مثالها را دقیقاً برای همین دارم میزنم که این فضای ذهنی اعتماد که شاید یک مقدارش نتیجه آن پارادوکس از بین برود.
نکتهای که جلسه قبل، آخر جلسه گفته شد که باز یک بخشی از همان پارادوکس این است که واقعاً شما مثلاً فرض کنید مسئله وجوهات را. بیاید الان در حوزههای علمیه بررسی بکنید. به معنای واقعی کلمه احتمالاً این را متوجه میشوید که بحثهای پیچیدهای اطرافش وجود دارد.
و آن سوال دیروز در واقع همین بود که حتماً اگر ما برویم اینها را عمیق مطالعه بکنیم و بحثهای علما را ببینیم، در حد یک کتاب واقعاً ممکن است شما بحث ببینید که آنهایی که موافقن که میشود این کار را انجام داد و آنهایی که مخالفن با همدیگر صحبت کردن بنا به روایات مختلف، از اصول مختلفی استفاده کردن از اصول فقه مثلاً به طرز خاصی استنتاجهایی انجام شده بنا به بعضی از قواعد که ممکن است اصلاً اینقدر اصطلاحات پیچیده هم تو این بحثها باشد که ما نمیفهمیم.
و یک جوری به نظر میآید و میخواهم بگویم یک قسمتی از این پارادوکس این است. به نظر میآید که فقه در حد یک کتاب واقعاً ممکن است شما بحث بکنید که آنهایی که موافقن که میشود این کار را انجام داد و آنهایی که مخالفن با همدیگر صحبت کردن بنا به روایات مختلف از اصول مختلفی استفاده کردن از اصول فقه مثلاً به طرز خاصی استنتاجهایی انجام شده بنا به بعضی از قواعد که ممکن است اصلاً اینقدر اصطلاحات پیچیده هم تو این بحثها باشد که ما نمیفهمیم. و یک جوری به نظر میآید و میخواهم بگویم یک یک قسمتی این پارادوکس میآید.
پارادوکس تخصص فقهی و قضاوت بیرونی
به نظر میآید که فقه خیلی پیچیده و تخصصیه. بنابراین ما به عنوان آدمهای غیرمتخصص خوب است که از بیرون قضاوت نکنیم به راحتی. بگوییم آقا نماز پنج وقته، نمیدانم بردهداری بدهد، فلان چیز خوب است. ما یک جوری مثل آدمهای جاهلی هستیم که به یک بحثهایی که وارد نیستیم داریم وارد، فکر میکنم خود علما هم اگر یک چنین حرفهایی را بشنون معمولاً برخوردشان این است.
مثلاً سؤالشون این است که آیا شما همه کتب فقهی را مثلاً خوندی؟ چه خوندی آخه داری این قضاوت میکنی در مورد یک مسئله فقهی؟ اینها مسائلیان که علما در آن اختلاف دارند. یک اصطلاح معروفی که بین خود علما هست میگویند محل میگویند هم میگویند محل اختلاف علماست. مثلاً یک چیزی، یک حکمی اینجوری نیست که همه یک چیز گفته باشند.
بنابراین ابهامهایی در آن وجود دارد. چیزی که مورد محل اختلاف علماست، غیرعلما اصلاً نباید در موردش بحث بکنند. من میخواهم یک خورده این را اصلاً زیر سؤال ببرم که اینجور برخورد کردن، اینکه همهچیز بحث پیچیده دارد، بنابراین آدمهای غیرمتخصص نباید اظهارنظر بکنند، از نظر من درست نیست. بگذارید من یک نمونههای غربی بهتان بگویم.
الان یک بحثی وجود دارد، مثلاً یکی از بحثهایی که الان خیلی داغه در بین فلاسفه غرب خیلی مقاله نوشته میشه، تو این مجلهها چاپ میشود درباره سقط جنین.
خب شما اگر من الان ممکن است خیلی راحت بیام آنجا بشینم بگویم آقا واضح است که سقط جنین کار بدیه. خب یک فیلسوف تحلیلی میآید میگوید آقا تو از این مقالههای فلانی و آن یکی و این ۴۰ سال بحث فلسفی که درباره سقط جنین شده کدومشو خوندی؟
من میگویم هیچکدوم. میگوید آخه هیچکدوم اینها را نخوندی چطوری حرفو میزنی که سقط جنین بدهد؟ قبول دارید که واقعاً من الان احساسم این است که شما اگر جدّاً وقت بگذارید و نکات خیلی پیچیده و ظریفی که تو بعضی از این مقالههایی که دفاع میکنند از سقط جنین را بخونید، شاید کمکم خودتان هم شک بکنید. آن وضوح مسئله که سقط جنین کار بدیه برایتان برود زیر سؤال.
بدتر از مسئله سقط جنین، مسئله همجنسگراییه. ممکن است من همینجور خیلی ساده بیام بشینم و ادعا کنم آقا همجنسگرایی خیلی کار زشت و بدیه. الان یک انبوهی لیتریچر خیلی عظیمی وجود دارد در دفاع از همجنسگرایی و اینکه بد نیست و الان مثلاً فرض کنید اگر بگویید همجنسگرایی یک امر طبیعی نیست، طبیعی رابطه بین زوجهای مخالفه، طرفدارهای همجنسگرایی میگویند شما کجای کارید؟
ما تحقیق کردیم، نتایج تحقیقشون هم هست، تو اینترنت هم میتوانید بروید مراجعه کنید که در همه حیوانات همجنسگرایی وجود داشته و در خیلی جاها اصلاً اصلش همجنسگراییه. ممکن است آدم شاخ دربیاره. ولی خب بالاخره فکتهایی هم ارائه میشود دیگر. مثلاً در باغوحشها هم دیده شده، حالا در طبیعت هم این موارد دیده شده و الی آخر.
تا ۳۰، ۴۰ سال پیش هم همه با من موافق بودن. اینکه تو این ۳۰، ۴۰ سال یک دفعه در اثر بحثهایی که به وجود آمده یک عده به نظر میرسد که خب دفاع کردن و حالا شواهدی آوردند و اینها، من خیلی کنجکاو هم نمیشم حقیقتش بروم تو همه این موارد.
لیتریچر پیچیده و سلب حق اظهارنظر
من میخواهم بگویم اگر یک آدمی متخصص همجنسگرایی نباشد و این مقالات را نخونده باشد، واقعاً حق ندارد که اعتقاد داشته باشد یا بیان بکند که همجنسگرایی چیز انحرافیه. یعنی اگر یک جایی لیتریچر به وجود اومد، دیگر همه غیرمتخصصها حق اظهارنظر ندارند.
من سعی من در این جلسات، مثلاً همین در مورد نماز، میگویم سعی کردم یک چیزی که دیگر بدیهی است دیگر از ببین گاهی واقعاً اینجوری یک چیزی که از دور نگاه میکنید واضحه، اگر از نزدیک بروید نگاه کنید و لابهلاش بگویید یک جورهایی ممکن است واضح نباشد. من به نظرم خب یک چیز خیلی واضحی در مورد نماز خواندن گفتم که مورد همه شواهد هم تاییدش میکند.
اگر شما بگویید که بحث فقهی در مورد اینکه نمازها را سه وقت بخونیم یا پنج وقت یک میلیون صفحه است و پر از پیچیدگی هست، من ذرهای حسی بهم دست نمیدهد که چیزی که دارم میگویم اشتباه است یا مثلاً چون متخصص نیستم نباید بگویم. فکر میکنم یک چیز خیلی واضحی را دارم میگویم. همین حس هم در مورد مسئله وجوهات هم همین است.
فکر میکنم وجوهات در طول تاریخ برنمیداشتن. آیات قرآن که نمیگه، روایات هم نمیگفته. حالا از یک جایی همان بلوایی که اولش وقتی یک نفری چنین فتوایی داد ایجاد شد نشان میدهد که خب خلاف عرف آن دوران بوده. منطق عقل و منطق آدم هم که میگوید آقا این را برندارید بهتر است. حداقل بهتر بودنشو که میگوید اگر حرام بودنشو نگی.
بنابراین اینکه تبدیل به عرف بشه، بنابراین اینجا یک اتفاقی افتاده. من این مسئلهای که چیز مقدمه به نظر خودم مقدمه دارم میگم، مقدمه طولانی میگوید که این پارادوکسهایی که وجود دارد، اینکه علما عالماند، بحثهای علمی دقیق میکنند، آدمهای با تقوایی هم هستند. پس چطور ممکن است انحرافهایی به وجود بیاد، انحرافهای خیلی واضح بزرگ که حتی ما که غیرمتخصص هستیم بتوانیم ببینیم و قضاوت بکنیم.
این پارادوکس، پارادوکسیه که بالاخره حالا شما هرجوری میخواهید حلش بکنید مهم نیست. مهم این است که این اظهارنظرها را میشود کرد. یعنی آن با آدمهای با تقوا هستند، باهوش هم هستند، خیلی هم بحثهای علمی میکنند ولی نتایج این بحثها این نیست که انحرافهای بزرگ به وجود نیاد.
حالا میشود یک جلساتی گذاشت که بحث بکنیم که مکانیسمش چیست، چطور یک چنین پارادوکسی را میشود حل کرد. به هر حال این در همه ادیان یک چنین وضعیتی هست. روحانیت با تقوا، روحانیت عالم با بحثهای خیلی دقیق، ظاهراً دقیق و نتایج کاملاً غلط. و ما از دور حداقل آنهایی که میبینیم را سعی کنیم که مشکلات را حل کنیم برای خودمان.
شما سوال بفرمایید. آیا این وجود دارد که تقوا قربانی میآره؟ بله. این هم الان باز دوباره اینجا به نظرم میتواند پارادوکسیکال، من وجود یک پارادوکس را دارم تایید میکنم. ولی میگویم که پارادوکس را باید حلش کرد، نه این نتیجهاش را حذف کرد. منظورم این است که ما در این حرفی که شما دارید میزنید خب علمای یهود هم خب خیلیهاشون با تقوا بودن توشون.
علمای مسیحی هم بودن، الان اهل سنت هم خیلی آدم با تقوا زیادن. چرا؟ یک جاهایی میبینید که ازشان تجدید هم میشود دیگر. بالاخره توشون آدمهای وقتی در مورد کلشون، ببینید مثل چیز است دیگر، مثل بحث کردن در مورد جامعه دینی.
در مورد کلش که قرآن صحبت میکند لحن خیلی منفیه، بعد یک دفعه میبینید که بینشون مثلاً در مورد حتی جامعه مدینه هم خیلی حرفهای بد زده میشه، ولی بعد یک دفعه یک آیات درخشانی هست که از یک قشری خیلی تعریف دارد میکند.
در همه در علمای اسلام هم همین است. من نمیگویم اکثریتشون با تقوان. میگویم توشون آدمهای با تقوا وجود داشته و دارد. خیلیهاشون هم کاملاً آدمهای بیتقوایی بودن و هستند. در علمای یهود هم همینجوره، در علمای مسیحیت هم همینطور.
بالاخره این جامعههای روحانیت توشون آدم نمیشود انکار کرد که آدمهای با تقوا توشون بوده و انحرافهای بزرگ هم توشون بوده. حالا این اینکه این مکانیسم این چه جوریه که این اتفاق میافته، مثلاً یک بار جلسه قبل شما نبودید، یک نفر این را اشاره کرد که شاید مثلاً بشود اینگونه، من نمیخواهم اصلاً وارد حل پارادوکس بشوم.
شاید بشود اینگونه به این نکته اشاره کرد که پیامبرانی در بنیاسرائیل بودن که با انحرافات مبارزه نکردن. جار نزدند انحرافها را، مثل اینکه وظیفه نداشتن.
بنابراین شاید ما اشتباه میکنیم که فکر میکنیم اگر یک نفر مثلاً تو جامعه روحانیت هست و انحرافاتی را میفهمه، وظیفه دارد که این را فریاد بزند. شاید در شرایطی درست تصمیم میگیرند که بهتر است که سکوت کنند. یعنی یک یک حله دیگر.
بالاخره یک نفر میتواند بگوید که بله آن با تقواهاش میفهمند این چیزها را، ولی همانطوری که مثلاً حضرت زکریا نمیاومد بر علیه روحانیت شعار بدهد و داد بزند و بگوید آقا شما منحرف شدید و این حرفها، آنها هم مثلاً یک جوری این را تحمل میکنند بعضی از چیزها را، فکر میکنند که صلاح نیست.
بفرمایید.
وضوح در برابر بحثهای پیچیده
خب، آقای که دارید میفهمید، ببینید که ما یک چیزی را میبینیم که به نظرم خیلی واضحه، بعد آنوقت یک بحثهایی در آن میبینیم که شروع هست که از یک طرف نه وجود چه جور تبدیل به جمله بود وجود بحثهای مفصل پیچیده برای من حجت نباشد که این چیز واضحی که من میفهمم واضح نیست و غلط است یعنی اگر من این چیز را به وضوح میفهمم تحت تأثیر آن بحثهای پیچیده صرف وجودشان صرف نه یعنی چه من این چیز به نظرم واضح میآید بعد به من گفته میشود که یک بحثهای خیلی پیچیدهای در موردش وجود دارد من بگویم پس من اشتباه کردم واضح نیست الان آقا شما قبول دارید که به عنوان یک
آدم متدین ما باید اعتقاد داشته باشیم نه اصلاً نمیخواهم از شما سوال بکنم ما باید اعتقادمون این باشد که اعتقاد به وجود خدا یک چیز خیلی واضحی است برای همین است که اگر کسی نفهمه اعتقاد نداشته باشد مجازات میشود خب چه لیتریچر بزرگتر از لیتریچر بحث درباره وجود و عدم وجود خدا میتوانید پیدا کنید از همه این چیزهای تحقیقی من میخواهم بگویم صرف وجود این لیتریچر بزرگ نباید ما را به این نتیجه برسونه پس وضوح وضوحی که من میفهمم اشتباهست ای داد بیداد پس من حرفی نزنم اعتقاد ببینید یک بار این است که شما میرید واقعاً لیتریچر را میخوانید و عدم وضوح را میبینید و متوجه میشوید که شما یک چیزی را دقت نکرده بودید به نظرتون
جواب واضح بود حالا که این نکته را دقت کردید جواب دیگر واضح نیست من میگویم صرف اینکه در چون فقها بحثهای پیچیدهای دارند میکنند پس هیچ اشتباه واضحی نمیتواند وجود داشته باشد این غلط است من میگویم الان این مسئله نماز که در ایران سه بار اذان میگویند یک اشتباه واضح است اگر شما بگویید ۱۰ تا صفحه ۱۰ تا مقاله مثلاً فقهی هم وجود دارد که پیچیده پیچیدگیهاشو نشان داده من یا ممکن است بروم بخوانم مثلاً بعداً یک نکاتی ظریفی را درک بکنم که وضوحش زیر سوال برام برود صرف وجود لیتریچر مرا نگران نمیکند من موارد زیادی را میتوانم مثال بزنم مسائل واضحی وجود دارد همراه با لیتریچرهای پیچیدهای که سعی میکنند مسئله را پیچیده بکنند در حالی که از دور که نگاه میکنید جواب خیلی سادهست.
نه اصلاً ببینید خیلی از این وضوحها ممکن است استدلال منطقی هم پشتش نباشد خیلی از این وضوحها اینجوری است که شما نمیتوانید اگر به اتفاقاً بروید سعی کنید استدلال بکنید و به کلام در بیاورید وضوحش از بین میرود و مشکل پیدا میکند. مثلاً فرض کنید الان سعی کنید شما سقط جنین را حستون این است که خیلی کار بسیار زشتیه.
یک موجود زندهای به وجود آمده من حق ندارم این را از بین ببرم. اصلاً هر جوری بخواهید بگویید بعد یک نفر میتواند بیاید روی جمله شما کلمات شما انگشت بگذارد و ناواضحش بکند. ببینید نکته این است که این بحثی که من قبلاً با شما خصوصی هم داشتم این اشتباهست که فکر کنید که اگر یک چیزی درک میکنیم و واضح است به وضوح قابل بیانه.
به قابل اثباته. نه اینطوری نیست. من اگر الان بخواهم مثلاً فرض کنید سعی کنم مسئله مربوط به نماز پنج وقت و اینها را بنویسم شاید یک فقیهی بتواند واقعاً یک جا یک خدشهای وارد بکند و بعد من اگر بخواهم جواب بدهم دوباره تو جواب من این خدشههایی پیدا بشود و کمکم به نظر برسد دیدید به نظرش میاومد که خیلی سادهست ولی ببینید چقدر پیچیدهست.
یک خورده من اساس حرفم این است وجود یک لیتریچر در مورد یک مسئله معنایش این نیست که حتماً آنجا عدم وضوحی واقعاً وجود دارد. یک آدمهایی مرض دارند خب به معنای واقعی کلمه نمیخوان یک چیزهایی را بپذیرند و بعد بحث درست میکنند. هر چیزی را هر آبی را میشود گلآلود کرد.
شفافترین آب را هم میشود بالاخره با بحثهای منطقی و اینها الان شما هر چیزی دلتون میخواهد بگویید من اگر گینی برام داشته باشد وقت بگذارم ناواضحش کنم. بدترین چیز را بگویید من میتوانم ناواضحش بکنم. و فکر میکنم خیلی کار ساده عدم وضوح ایجاد کردن خیلی کار سادهایه. از جان؟ با کدام استدلال؟
آها خب خیلی این سوال خیلی خوبی است. من الان جزو چیزهایی که میخواهم بگویم این مقاومتها یکی از من یک مقاومتی آخر جلسه قبل دیدم و الان در موردش سعی کردم صحبت کنم. یک مقاومتهای دیگهای وجود دارد. یک مقاومت خیلی اساسی که وجود دارد ببخشید من بگویم شما هم سوالتون را بکنید.
مقاومت عملی در برابر اصلاح احکام
یک مقاومت اساسی که وجود دارد همین است. از نظر عملی اگر من اجازه بدهم که مثلاً در جامعه شاید آن آدمهای با تقوایی که میفهمند و نمیگن استدلالشون همین است. اگر یکی از این احکام فقهی که خیلی هم حکم فقهی مهمی است جلوی انظار زیر سوال برود آنوقت اصلاً کل فقه زیر سوال میرود.
من الان خودم مشکل دارم با این حرفهایی که دارم میزنم از این نظر. یعنی کلاً خیلی سراغ این مسائل نمیرم مگر حالا مثلاً فرض کنید یک چیزهای خیلی خاص و ساده اینها ولی و این هم خیلی اینگونه نیست من واقعاً خیلی تمایلی به انتشار مثلاً این حرفها تو جامعه ندارم.
فکر میکنم اگر مثلاً برای همه مردم واضح بشود که آقا نماز یک بدعتی در آن اتفاق افتاده چند صد ساله، اعتماد خودشان را نسبت به روحانیت از دست بدهند، بعد خب بقیۀ احکام هم برایشان میرود زیر سوال. همانطوری که همین سوال شما هم به نظر من موجهه.
من الان اگر خودم در یک موردی برام واضح است که یک چیزی غلط است یا درست است ولی مثلاً احکام فقهی اینجوری است من خودم تحت تکالیفم چیست؟ باید به آن چیز واضح که میفهمم عمل بکنم یا بگذارید ایشان سوالشون را بپرسه بعداً در این مورد صحبت کنیم. به نظر من این هم اینجاها یکی از آن جاهایی که به شدت مقاومت ایجاد میشود.
احساس اینکه اگر یک چیزی را بپذیریم یک چیزی که اکثریت علما گفتن و عرف شده مردم دارند اجرا میکنند و سالهای سال هم گذشته، مثلاً نمونهاش دیگر بیاید یک دفعه بپذیرید که آقا سنگسار در اسلام نیست. اصلاً نبوده. خب بعد این مشکل دیگر بالاخره آدمهای سنگسار شدن این وسط. یعنی یک جوری مثل اینکه یک قتل ناحقی اتفاق افتاده.
معلوم است که آدم مقاومت میکند در مقابلش. یعنی کلاً پذیرفتن اینکه یک حکم جا افتادهای غلط است به شدت همراه با مقاومته بیشتر از اینکه یک عقیدهای جا افتادهای غلط است. به همه مردم ممکن است همه ایمانشان بر باد برود. بگذارید من ایشان یک سوالی دارد اگر میشود اصلاً دیر بشود.
آیا این در واقع جایگاه میخواهد بگیرد نظر بدهد در مورد اینکه مثلاً این دانش منه یا این به احتمال من درستی یا غلطیاش؟ مثلاً من میخواهم در مورد سنگسار نظر بدهم. برای خودم نه در جهت بحث جامعه.
یا باید دیگر هدایتکننده یک فرد روشنفکری که حداقل خودم مراجعه بکنم به نظرم. خب این سوال ببینید حیطههای تخصصی وجود دارد. مثلاً فرض کنید من به خودم اجازه نمیدم در مورد مثلاً فرض یک جاهایی از ریاضیات که بلد نیستم نظر بدهم. چرا نظر نمیدم؟
برای اینکه چون بلد نیستم هیچ چیز واضحی هم به نظر من وجود ندارد. الکی نظر نمیدم. حرف از این است که یک جایی در یک مواردی من دارم حرف فرضی میزنم.
ممکن است الان شما بگویید آقا برای من سقط جنین مسئله واضحی نیست درست و غلط بودنش یا مثلاً یکی بگوید آقا قتل برای من واضح نیست که چیز بدیه. اگر واضح نیست که هیچی من حرف از این میزنم که یک جایی شما در حیطه بینش و علمتون هست. یک چیزی را انگار دارید میبینید.
علم و جهل در تشخیص حکم روزمره
به زندگی روزمره خودتان مربوطه و حس میکنید که این صددرصد اینجوری است. یا از جهلش باشد. یا ممکن است از جهلم باشد که فکر کنم میدانم که این قضیه را بهش احاطه دارم. بله اشکال ندارد. من نمیگویم که این چون آن چیزی که شما میگویید هرچه عمیقتر بشوید شاید خودمان هم بگوییم که شاید سنگسار این درست باشد.
این هست که عمیقتر بشویم و خودمان هم این حکم میآید که شاید درست است. میگویم این به خاطر به دست آوردند علمی که این شک به ما رخ داده یا نه؟ به نظر من خیلی جاها نه. بعضی جاها هم بله. ببینید حرف این است ما آن چیزی را که فکر میکنیم درست است باید عمل کنیم. ولو اینکه میدانیم ممکن است اشتباه کرده باشیم.
من الان حرفهایی که میزنم خب همهشان میتوانم بگویم که آقا یک درصدی از احتمال خطا هم در آن هست دیگر. خب این که دلیل نمیشود من حرف نزنم. دلیلی نمیشود من به هیچی اعتقاد نداشته باشم چون فکر میکنم شاید در آینده مثلاً این اعتقاد خطایی در آن باشد. من آن لحظهای که میبینم آقا الان مثلاً فریاد میزنم که آقا این کاری که دارد انجام میشود غلط است.
تشخیص من اینه، کاملاً به وضوح دارم این را میبینم که غلطه، ولو اینکه میدانم حتی تو این حالتهای واضح هم ممکن است یک خطاهایی باشد. وظیفه خودم میدانم که مثلاً اعتراض بکنم بگویم آقا این غلط است. ببین شما حرفی که دارید میزنید، یک حیطههای تخصصیای وجود دارد که من وضوحی برام وجود ندارد، نباید آنجا حرف بزنم.
ولی یک حیطههایی وجود دارد که برای من یک وضوحهایی وجود دارد. ممکن است به قول شما بعضی از این وضوحها نتیجه این است که صورت مسئله را خوب نمیدانم.
که خب آدم چیزی هستم دیگر، آدم سریعالوضوحی هستم اگر یک چنین مواردی، یعنی اگر دو تا سه تا مورد اینجوری پیش آمد و رفتم دیدم آقا اصلاً نمیدونستم و الکی داشتم حرف میزدم، باید یک خورده در اینکه چه چیزی برام واضح است شک کنم.
به هر حال مسئله این است که ما خیلی وقت ما هیچ چارهای نداریم مگر از به همین علم خطاپذیر خودمان اعتماد بکنیم. داریم باهاش زندگی میکنیم. شما علم خطاناپذیری که مطمئن باشید که هیچ خطایی در آن نیست، نمیتوانید به دست بیاورید. فقها هم نمیتوانند به دست بیارن، متخصصین، من هم نمیتوانم به دست بیارم.
موضوع این است که یک جایی که من واقعاً یک چیزی را میبینم، الان شفاف برای من که این مسئله درست است. همانطوری که میگویم نسبت به یک مسئلهای در خیابان اتفاق میافتد ممکن است برای من شفاف باشد، ولو اینکه میدانم که در همه این وضوحها و شفافیتها احتمال خطا هست. وظیفهام این است که بر اساس این چیزی که علم دارم بهش و میبینم حرف بزنم و رفتار بکنم.
یک احتمال خطایی هم میذارم. اینکه حیطههای تخصصیای هست که من چیزی الکی که نمیتوانم بگویم. من چیزی در مورد مثلاً فرض کنید اختلاف بین string theory-ها با نمیدانم فلان گروه در مکانیک کوانتوم برای من واضح نیست، حرفی هم نمیزنم. اگر یک آدمهایی هستند آقا همهچیز همهجای تخصصی غیرتخصصی برایشان همیشه واضح است و همه جای کار نظر میکنن، یک چیزی دارند در واقع یک شهامت فوقالعادهای دارند.
وضوح اخلاقی در برابر استدلال پیچیده
این را این حالتها را بگذارید کنار. من در زمینههایی مثل اینکه کشتن یک آدم بدهد، ممکن است استدلال نتونم بکنم، استدلال فلسفی، ولی برام واضح است که بدهد. نمیکشم، نهی میکنم از کشتن، سقط جنین هم همینطور، همجنسگرایی هم همینطور، ولو اینکه میگم، نه همه حرف من اینه، صرف وجود مخالفتهای انبوه و literature پیچیده نتیجه نمیدهد که حکم مسئله واضح نبوده.
برای اینکه خیلی وقتها یک چیزی خیلی واضحه، یک عدهای نمیخوان بپذیرند و شروع میکنند بر علیهش استدلال کردن و همهچیز را میشود با استدلال و گزارههای منطقی پیچیده جلوه داد. پیچیده و ناواضحش کرد. من نکتهای که من دارم میگویم این است که آن جلسه، سوالی که آخرش شد این بود که این بحثها بحثهای پیچیدهای پشتش هست که ما نمیدونیم.
بنابراین آیا درست است که این اظهارنظرها را بکنیم؟ من میگویم درست. من یک چیزی را به وضوح میبینم، میدانم literature دارد، ولی برای من واضح است که اینجا یک مشکلی وجود دارد، میگویم. کنارش هم میگویم که حالا شاید مثلاً هر کدام اینها یک احتمال خطایی دارد دیگر. من یک چند تا ایراد بزرگ میگم، مثلاً ایرادهای واضح، خب؟
همهشان هم میگویم احتمال خطا دارد. ولی حسام این است که بالاخره حالا تأثیری که میگذارد این است که آن وضوحی که تو ذهن من هست به شما هم منتقل بشود و شواهدی که برای تو شواهدی در دستتون میآید که احتمال این را بدهید که بعضی از نتایج این بحثهای پیچیده کاملاً خلاف واقع هستند. با یک چیزهای خیلی واضحی مخالفت دارند.
میخواهم بگویم صرف اینکه این literature وجود دارد، این بحثها غیرمشروع نیست. پارادوکس بعدی که ایشان مطرح کردن الان یا زمینهاش را فراهم کردن این است که ما در عمل به نظر میرسد که حداقل جلوی مردم مطرح کردن یک سری نقایصی حتی اگر مطمئن باشیم وجود داشته، وجود دارد درست است یا نه؟
و اینکه من یک چیزی را اگر خودم میفهمم و به نظرم واضح میرسه، اگر مجاز بدونم خودم را که عمل بکنم برای تشخیص خودم، بعد اینجا مسئله تبعیت از مثلاً روحانیت و اینها چه میشه؟ الان مثلاً فرض کنید نمیدانم مورد از این موردها کدومش به نظرتون جالب است بحث بکنیم؟ من همهاش که آخه اینجوری است که یک راهحل خیلی سادهای دارد. به اونی که سختتره عمل کنیم.
یعنی مثلاً من میگویم آقا نماز واضح است که پنج وقته.
پرسش از حل مسائل فقهی دشوار
حد علم و اظهارنظر دینی
از حالا ایراد به اینکه از آن میگویم آن که رفتیم من ندارم من در عمل مثلاً پنج وقت نماز خودم را میخوانم به نظرم میرسد که خیلی بدیهی است که نباید کسی از وجوهات برایش خب من که از وجوهات استفاده نمیکنم برده برده هم که ندارم مثلاً رجم هم که نکردم و نمیکنم میدونی یعنی یک جوری تکلیف خودم تا یک حدی روشنه از نظر عملی ولی اینکه بگوییم در ملأ عام یا نگیم خب این یک مسئله ایه که به نظر من خیلی جای احتیاط دارد دیگر فکر میکنم به همین دلیل هم خیلی از کسانی که این چیزها را میفهمند نمیگن برای اینکه به هم ریختگی که ممکن است به وجود بیاید در اعتقادات عوام ضررش خیلی بیشتر از این است که این چند تا مسئله ای که اینجا هست حل بشود بله منظور شما این است که من فکر میکنم که یا باید بروید آن استدلال های پیچیده را ببینید یا همین که به همین چیزی که میفهمید این سوال شما اینقدر کلی است همیشه در شما سوالتون این است با علم خودم چه کار کنم دیگر با چیزی که من میخواهم بگویم که مثلاً اگر مثلاً در شرایطی قرار گرفتید که مجبورید رجم انجام بدهید و برایتان مثلاً این رجمی که دارید انجام میدید واضح است که غلط است و بهتان گفتن اگر نکنید مثلاً شما را میکشیم حالا بروید بخوانید ببینید شاید یک شواهدی پیدا کردید که میتوانید رجم را انجام بدهید و کشته نشید نمیدانم اینکه راه حل های ساده تری
وجود دارد ضرورتی من نمیبینم که وارد همه آن بحث ها بشویم بعضی از آن بحث ها ممکن است ورودش بفرما این مسئله برای این پیست که این بحث ها که پیچیده میشود که واضح است نیست درست کردن این واژگانی که به چیز خاصی اشاره نمیکند اینها معلوم نیست بله اینکه چگونه مکانیسم های پیچیده شدن خیلی زیادن یعنی بالاخره حتماً بروید بخوانید پیچیده میشود برایتان من اصلاً ممکن است بعضی از این چیزها واقعاً اینطوری نباشد که قابل خواندن باشد برای آدم یعنی شما مثلاً باید بروید اگر میخواهید فلان بحث فقهی را بخوانید باید اصول فقه بخوانید فلان چیز را بخوانید بالاخره اگر میخواهید در حدی برسید که بتوانید تو بحث ها قضاوت بکنید باید بروید مثلاً اگر میخواهید در مورد
استرینگ تئوری قضاوت بکنید همشون را فیزیک را از پایه بخوانید تا آخرش فقه هم یک مقدار همینطوریه ولی مسئله فقه اینطوری نیستند دیگر یک آدم مثلاً چیزهای فلسفی و معرفت شناسی اینها هستند که یک آدمه که مثلاً سوال های دوست دارند که برایشان مثلاً در واقع اینها درست شد متن درست شد که جواب بدهند اینها هیچکدوم به نظرم نمیآید مثلاً خیلی بله من به هر حال حرف حرفم این بود و همزمان هست که وجود لیتریچر معنایش این نیست که اینجا چیز واضحی وجود ندارد برای همه چیز میشود لیتریچر ساخت بگذارید من یک مثال از یک جایی بزنم که یک خورده شاید حساسیت روش کمتر باشد شما در عالم مسیحی به دنیا اومدید مثلاً و خیلی
خیلی هم آدم مومن و معتقدی هستید هیچی هم از تثلیث نمیفهمید شنیدید یک چیزهایی ولی نمیفهمید این که میگویند تثلیث اعتقاد به خدا دارید اعتقاد به مسیح دارید ولی نمیفهمید مثلاً این سه گانه پدر و پسر و روح القدس که سه تان ولی یکی هستند یعنی چه یک خورده هم خوندید چیزی نفهمیدید حالا چه کار باید بکنید به اینکه لیتریچر عظیمی درباره تثلیث وجود دارد اعتماد باید من دارم از طرف چیز میپرسم و از طرف خداوند میپرسم آقا تکلیف تو چیست تو شرایطی که یک چیزی نمیفهمی خب نمیفهمی دیگر نباید بهش اعتقاد به چیزی که نمیفهمی ببینید این آیه قرآنی که خیلی صراحتاً میگوید لا الإسراء · ۳۶وَلَا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِۦ عِلْمٌ ۚ إِنَّ ٱلسَّمْعَ وَٱلْبَصَرَ وَٱلْفُؤَادَ كُلُّ أُو۟لَٰٓئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْـُٔولًۭاو چيزى را كه بدان علم ندارى دنبال مكن، زيرا گوش و چشم و قلب، همه مورد پرسش واقع خواهند شد. صورت کار نمیکنیم یعنی این زاویه از آن طرف یک سختی دارد یعنی انگار که باید آدم یک حدسی از آن طرف مثلاً صحبت میشود و آن چیزی که از آن طرف مثلاً به آن فکر میکنیم پس اولاً مثلاً فرض کنید این آدمی که به تثلیث اعتقاد دارد یا ندارد این آدمی که نفهمیده من هم میآیم بهش صحبت بکند، بگوید که اگر نمیدونه که تثلیث خوب است یا بدهد. اگر به این بینش رسید که این چیز مزخرفیه، خب برود بگوید.
ولی تا آن حدی که نمیفهمه، من میگویم که نباید پیروی بکند.
نباید هی مثلاً فرض کنید ابراز اعتقاد بکند و بر اساس آن اعتقاد یک کارهایی بکند. خب نفهمیده دیگر، علم ندارد. اگر نسبت به یک چیزی علم ندارد مثل تثلیث، نمیدونه درست است یا غلطه، ایمان هم پیدا نکرده نسبت بهش، خب خوب است همینجوری آن چیزهایی که میفهمد و میبیند را به همان چیزها ایمان دارد دیگر.
لازم هم نیست برود سخنرانی بکند، ولی میتواند برود سوال کند، تحقیق بکند. ولی اگر در یک زمینهای واقعاً یک آدمی به این نتیجه هم رسید که آقا این تثلیث اصلاً چیز بیخودیه، مخالفه اصلاً معنی ندارد، خب میتواند در موردش، اگر وضوحش این است که میفهمد که بیمعنیه. یک بار این است که معنیشو نمیفهمه، شاید معنی دارد، شاید معنی ندارد.
یک بار به این علم میرسد که آقا این اصلاً یک چیز غلطی. خب میتواند در موردش حرف بزند. من اگر مثلاً فرض کنید در مورد خودم میگم، اگر در مورد این پنج وقت نماز صحبت میکنم، از نظر خودم علم دارم صحبت میکنم. و ضرورتی نمیبینم که اگر بحثهایی هم وجود دارد بروم ببینم.
یعنی مثل این است که من یک استدلال سادهای برای درستی یک چیزی دارم که کاملاً برام واضح است. این استدلال خودم را می حق دارم بگویم. خب؟ و لازم نیست که بروم اگر کسی مثلاً بگویند آقا ۱۰ نفر خلاف این استدلال کردن. لازم نمیبینم. میتوانم ببینید شما یک حکم ریاضی را با یک روشی اثبات کردید. خب میتوانید این اثبات خودتان را بگویید.
من حداقل میتوانم بگویم کنجکاوی من مثلاً یک نفر بیاید بگوید این استدلال من کجاش غلط است. تا وقتی نگفته من استدلالام برای خودم معتبره. من یک استدلالی را در مورد مثلاً نماز پنجگانه و اینها میگویم.
اگر کسی جوابی برایش دارد از بین شما، از بین علما، من از به علما هم میگم، به کسای دیگر هم، لازم نیست بروم لیتریچر را بخوانم. فکر میکنم یک استدلال واضح چند خطیه.
اگر کسی تونست این را مخدوش بکند، پس خب من میفهمم که آقا یک جای کار من، یک جای فکر من اشکال دارد. یعنی میخواهم بگویم آقا ببین صرف اینکه آن پشت بحثهای علمی پیچیده ظاهراً وجود دارد، نباید مانع از این بشود که ما به این چیزها فکر بکنیم و بگوییم که آقا ما در حدی نیستیم که بفهمیم چه درست است چه غلطه، چون خیلی بحث کردن علما.
درک غلط بودن بدون تخصص فقهی
این اگر یک چیز واضحی گیرتون آمد که میبینید که درست است یا غلطه، خب میبینید درست است یا غلط است دیگر. این حرفو میتوانید اگر میفهمید یک چیزی غلط است و دلیلی دارید برای اینکه فهم خودتان، میتوانید دلیل خودتان هم بگویید. اشکالی ندارد. من همه حرفم اینه، صرف آن لیتریچر پیچیده نباید مانع از این بشود که خب پس لابد مسئله خیلی پیچیدهست.
پس من حق ندارم فکر کنم، حق ندارم بگویم اینجا یک مشکلی وجود دارد. فقه مال فقهاست. این دقیقاً آن چیزی است که خود فقها دوست دارند که اینجوری باشد دیگر. آقا فقه یک چیزی است مربوط به ما، اصلاً بقیۀ غیرمتخصصان. خوب است اتفاقاً، من الان این حرفایی که میزنم در حد یک محافل کوچیکیه دیگر.
خیلی دوست دارم که اگر قرار است کسی مثلاً بعضی از این مسائل را مطرح کند، جزو خود علما باشد. تأثیر بهتری میگذارد واقعاً. فکر میکنم اگر قرار است مشکلات حل بشه، از داخل خود جامعه روحانیت خوب است که این مسائل حل بشود.
بفرمایید. مسئله وضو و مسائل خودش، یعنی در واضح نیست.
کاملاً موافقم، یعنی من فکر میکنم که یک وضوح کاملاً جمله پختهایه، من فکر میکنم از نظر من این نمازهای پنج وقت واضح نیست، از نظر شما واضح است، از نظر یک عده دیگر پیچیدهست، باید برود بحثش را بکند. خب باشد، اشکال ندارد. من میگویم آن چیزی که برای شما واضح شده. ممکن است شما بگویید هیچکدوم این حرفها برای من واضح نیست. خب واضح نیست دیگر.
من میگویم اگر یک چیزی برای شما واضح است که غلطه، این کلاً، اِ، میگویم چه جوری بگم؟ شما یک مکان، ببینید، اِ، شما یک مکانیسمی باید تو ذهنتان باشد که ما چه جوری میتوانیم عمل بکنیم؟ که اگر در یک یهودی هم در جامعه یهود به دنیا آمده بودید، مشکلاتی که جامعه یهود داشت، روی شما تأثیر زیادی نمیذاشت.
الان شما چه، آ، من سوالم اینه، الان زندگی ایمانی که شما تا حالا کردید، پیش خودتان قضاوت کنید، نمیخواد به من جواب بدهید. اگر شما مسیحی بودید، الان به با این شیوه برخوردتون با مسائل دینی به تثلیث معتقد بودید یا نبودید؟
طوری باید زندگی کنید تو همین کشور که بتوانید ادعا کنید که آقا من طوری زندگی میکنم، برخوردم با مسائل دینی طوری است که اگر در ایتالیا به دنیا آمده بودم در جوار واتیکان الان به تثلیث معتقد نبودم. یعنی آدمی هستم که یک خورده اگر انحرافی ببینم، ببینید آدمهایی که به تثلیث معتقد هستند، هیچکدوم که نمیفهمن که تثلیث چیست که.
نه نمیگویم. نه ببینید گفتن منظورم در محافل میگویند یا نمیگن نه ببینید یک آدمی تثلیث اصلاً چیز قابلفهمی نیست. اینکه یک چیزی سه تاست ولی یکی و اینها اینجوری اصلاً معلوم نیست چه دارند میگویند. خب؟ یا اینکه مثلاً خدا همان مسیحه. مسیح خداست دیگر اصلاً آمده در نه این جلوه خدا نیست، خود خداست.
این حرفها بیمعنیه و هیچکس هم نمیتواند بگوید که من اینها را میفهمم و نمیفهمم. یعنی خیلی چیز قابلفهمی اینجا، اتفاقاً خود مسیحیها معمولاً میگویند که این چیزهای ایمانی قابلفهم نیست، باید ایمان بیاورید. خب شما اگر تو آن عالم متولد شده بودید در مثلاً در عالم مسیحی ایمان میآوردید یا نمیآوردید؟
من میگویم همینجا به عنوان مسلمون هم طوری باید زندگی کنید که اگر انحراف سنگینی وجود دارد یا انحرافهای کوچکتری وجود دارد، اینها را بتوانید تشخیص بدهید.
این موضع شما که چون مسائل فقهی تخصصیان به ما ربطی ما نمیتوانیم در موردش قضاوت بکنیم، یعنی شما هرجا که به دنیا بیاید اگر این موضع را داشته باشید به نظر من همه انحرافهای فقهی موجود در آن جامعه به شما سرایت میکند با این استدلال.
بنابراین یک مشکلی اینجا وجود دارد. من باید بتوانم ادعا بکنم که آقا من نباید لازم نیست ادعا بکنم که اگر در عالم مسیحی به دنیا آمده بودم مسلمون میشدم و دین حق را نمیدانم میگشتم پیدا میکردم.
اصلاً به نظر من این ادعا لازم نیست. ولی اینکه انحرافها را نپذیرم یک جوری آن اگر مثلاً یهودی هستم اینکه نمیدانم میشود سر آدم غیر یهودی کلاه گذاشت و وجدان من قبول نکند و من عمل نکنم به این.
لازم نیست جار بزنم که این اشتباست. حداقل عمل نکنم چیزهایی که خلاف فطرته. این در تمام ادیان و مکاتب کمکم یک چیزهای خلاف فطرتی به وجود میآید. همیشه هم آن شما در اعتقادات و مسائل فقهی هر دوتاش اگر یک چیزی خیلی به مثلاً شما قرآن میخوانید به نظرتون میآید یک چیز دیگهای نوشته.
در فقه یک چیز دیگهای دارند به شما میگویند. خلاصه کدومو عمل میکنید؟ الان تو اختلافات مثلاً همان آیه زن و مرد و اینها که میگویند فطرتاً بر مرد زنی یا هر آدمی که به هر حال آزادی انتخاب دارد این برایش خب فطرتاً اینجوری نمیآید. اینقدر راحت میآید.
بعد خب در صورتی که بله اتفاقاً ببینید اینها سؤالهای خوبی است که ما بالاخره چیزی که تشخیص برامون پذیرفتنی نیست خب یک نفر ممکن است بگوید این از فطرت سالم شماست که این پذیرفتنی نیست برای شما یا به دلیل عدم سلامت شماست که یک حکم فقهی برایتان پذیرفتنی هست یا نیست.
ولی باز بالاخره اینجا حتی به نظر من جای بحث دارد که اگر شما یک چیزی را نمیتوانید بپذیرید آیا لازم است که بهش عمل بکنید یا نه؟
ببینید من ببینید شما الان مثلاً فرض کنید یک چیزی یک حکمی الان ما در مورد احکام داریم بحث میکنیم. شما میگویید که این احکامی که در مورد زنان در اسلام هست برای من پذیرفتنی نیست. خب؟ از طرف دیگر تحقیق میکنید یا حالا بدون تحقیق مثلاً میبینید تو قرآن یک چنین حکمی آمده صراحتاً هم آمده. تکلیفتون چیست؟
دو تا احتمال وجود دارد دیگر یا شمایید که احساستون بدهد از فطرت خودتان منحرف شدید. همه ما یک انحرافهایی از فطرت و طبیعت خودمان داریم بنا به تربیتهایی که مربوط به فضایی که در آن زندگی میکنیم و الی آخر. آن چیزی که شما میفهمید که احساس میکنید غلط است به وضوح مثلاً با فلان آیه قرآن ناسازگاره.
حالا دو تا احتمال وجود دارد یا شما دارید اشتباه میکنید میخواهم بگویم سه تا احتمال. یک احتمال که نمیخواهم وارد بحثش بشوم. میخواهم با فرض اینکه اعتقاد شما به قرآن درست است. یکیش این که اصلاً بگویید خب دیگر حالا اعتقاد به قرآن را بگذارید کنار. بیاید فرض کنید که ما همین با حفظ دینداری میخواهیم بحث کنیم. یا شمایید که منحرف شدید یا آن آیه را بد میفهمید.
مثلاً حکم آیه اونی که شما میفهمید نیست یا به اصطلاح آیه نسخ شدهست و الی آخر. از این دو حال خارج نیست. خب حالا چه کار باید بکنید شما؟ خب من چه کار میکنم؟
من اگر یک جایی به نظرم برسد یک حکمی خلاف عقل و فطرت منه، بسته به اینکه چقدر خلاف عقل و فطرت منه و چقدر آن حکم واضح است که جزو احکام اسلامه، برای خودم قضاوت میکنم.
اگر حکم صددرصد درسته، هیچ من میخوانم عین آیه قرآنه، هیچ شکی هم در آن نیست، خب میگویم پس من احتمالا به احتمال زیاد من هم تو مشکل دارم. اگر نه، من به وضوح خیلی کاملی یک چیزی را میبینم که غلطه، آیه قرآنم تاویلپذیره، یعنی چندان واضح نیست، خب آن چیزی که به نظر خودم درست میآید را میپذیرم.
کلا ما زندگیمون اینجوری است دیگر، یک جاهایی تعارضهایی در مثلا بین چیزی که خودم میفهمم و چیزی که در از دین میفهمم، تعارضهایی وجود دارد و اینها را باید همین شکلی حل کنیم، یک جور چه میگن؟ قضاوت مهندسی بکنیم، یک جور اینکه کدام کفه سنگینتره به همان سمت متمایل بشویم.
حالا چیزی که من در مورد نماز میگویم با فطرت شما ناسازگار نیست، استدلالهاشم ناسازگاره، با هیچ چیزی در قرآن نیست، حالا نمیدانم. من کلا از اینکه مقاومت خودتان را نشان میدید، جدا دارم میگم، یک جور حس خوشحالی دارم چون میبینم مقاومت خیلی شدید وجود دارد و به این راحتی نیست.
من خودم سالها طول کشیده تا خلاصه قبول بکنم که ممکن است روحانی یک جایی اشتباه بزرگی انجام بدهم. یک جوری یک چیز پارادوکسیکال دیگر، از یک طرف میبینید این آدمها آدمهای خوبیان، آدمهایی هستند که دانشمندند، حداکثر سعی خودشان را کردن، چون این پارادوکس حلش سخته که چطور پس این آدمها ممکن است اشتباهات بزرگ بکنند، بنابراین مقاومت وجود دارد.
حالا یکیشم از نظر عملی این است که اصلا همه چیز به هم میریزه اگر این ایرادهای بزرگی وجود داشته باشد تو برگرد احکام. حالا یک پارادوکس دیگر هم وجود دارد به نظر من این است که مثلا ما در آن بحثی که اینقدر با حساسیتها را میشناسیم، این تغییری که احساس میکنیم به اینها، میآید مثلاً به نظر من این است که شاید به ندرت آنها وظیفه خودشان را نمیدونن که حالا مثلاً بله این یک راه حله دیگر، به هر حال یک چیز چون اختلاف شدید مثلاً داخل خود جامعه روحانیت و اینها، حالا نمیدانم من خیلی نمیخواهم وارد جزئیات اینجور بحثها بشوم. به هر دلیلی ممکن است یک نفر تشخیص بدهد که الان وقت اعتراض کردن نیست.
من یک آقای بروجردی آدمیه که خیلی شهرت به تقوا و علم دارد. من یک چیزی ازش نقل کردم که امیدوارم درست باشد، به هر حال مرجعش هم گفتم از کجا دارم نقل میکنم، در این روایت هم احتمال خطا وجود دارد دیگر.
اگر آن حرفی که به آقای بروجردی منتسب کردن درست باشد، به نظر من آن فضا را شما میبینید دیگر، فضای اینکه ما میدانیم یک چیزهایی غلط است ولی صلاح نمیبینیم بگوییم.
فساد اینکه بیاین یک چنین حرفهایی را بزنید، سنگینتر از این است که حالا یک حکم مثلاً اینگونه، آنجا یک حکم سادهای بود دیگر، حکم مربوط به اینکه حالا مثلاً اهل کتاب نجسان یا نیستند. که به نظر میآید حکم مندرآوردیه، یعنی یک جوری اصلاً خیلی منشأش روشن نیست که کی بله؟
نسبت به پنج وقت بودن نماز به نظر من سادهست. نمیدانم. از نظر آثاری که دارد مثلاً روی زندگی مردم، حالا خیلی از مردم در طول عمرشون اهل کتاب را نمیبینن اصلاً، حالا ولی همهشان نماز دارند میخوانند. اصلاً این سه بار اذان گفتن کشور ما را از همه کشورها اسلامی جدا کرده.
یعنی میبینید به نظر من چیز دیگر، یعنی الان من یک سنی باشم به بچهام بخواهم بگویم آقا شیعیان اهل بدعتن و مسلمون نیستند و این حرفها خیلی راحته. میگویم آقا در ما پیغمبر پنج وقت نماز میخونده، شیعیان سه وقت نماز میخوانند. دیگر از این واضحتر دیگر، سه وقت اذان میگویند. کشورشون اصلاً کشور جزو مسلمونها نیستند. این وهابیها میگویند که ما جزو یهودیها هستیم.
یهودیها هم سه وقت نماز میخونن، میخوانند شاید از این وجهش شباهت داریم به یهودیها. من یک نکات اینها مقدمه بحث من بود در مورد اینکه چرا مقاومت وجود دارد و این مقاومتها را چه جوری میشه، یک راهش این است که از آن پارادوکس را سعی کنیم حل کنیم، الان این یک راه حل که خب این آدمهای با تقوایی آن تو، همهشان میفهمند که یک چیزهایی غلط است و نمیگن.
نه، نه من دیگر، من خیلی شما حکم کلی دارید میگویید. اینکه در بعضی از موارد مثلاً فرض کنید کوتاه بیان و این حرفها، ممکن است تشخیصشون این باشد که الان این کار را نکنیم. ولی مثلاً اینکه برویم دنیا را بفهمیم، سعی کنیم که فتواهای درست بدهیم و این حرفها که من فکر نمیکنم سعی خودشان را میکنند.
من میگویم یک جاهایی یک چیزهایی انحرافهای جا افتادهای ممکن است وجود داشته باشد. خیلی بدیهی هم هست که مثلاً مشکل فرض کنید یک چنین چیزهایی هست.
حالا یک روحانی بیاید شلوغش بکند مثلاً داد و فریاد که این مسلمانی نیست و این حرفها، خب به آقای بروجردی اگر مثلاً میاومد میگفت که یک دفعه پنج وقت اذان بگویید در گلدستههای مساجد، چقدر اولاً میتواند مطمئن باشد که عمل میشود یک چنین چیزی که دارد میگوید یا خودش ضایع میشه؟
نمیدونم، میخواهم بگویم یعنی اهرمهای قدرتی که یک روحانی دارد برای اینکه یک حرفی بزند و نتیجه مثبت بگیرد، شما یک حکم فقهی را حتماً شنیدید، میگویند امر به معروف و نهی از منکر وقتی واجبه که احتمال اثر بدهید.
اومدید شما آن بالا نشستید و میدانید که الان آقای بروجردی میداند که مثلاً فرض کنید رقبایی در روحانیت هستند که با ایشان مشکل دارند و با مرجعیت ایشان هم مشکل دارند و اگر ایشان یک چنین حرفی بزند این را دستآویز میکنند که اصلاً مرجعیت ایشان را ببرند زیر سؤال.
مثلاً دارم میگمها و ترجیح بدهد که حالا فعلاً من یک چیزهای دیگهای را اصلاح کنم. آقای بروجردی خیلی کارهای مثبت داشت انجام میداد. اینکه همه این کارهایی که دارم میکنم، نظام حوزه را اصلاح کرده، روابط بین روحانیت با سیاست را خیلی خوب به نظر من تنظیم کرده بود، خیلی کارهای مفید داشت انجام میداد.
یک تمام این فکر میکنم، آنها باز با اطمینان نمیتوانم بگم، فکر میکنم همه اعزام به خارجهایی که از حوزه علمیه قم صورت گرفت که نوابغ خودشان را رشتههای مختلف فرستادن و تشویق کردن که بروند دانشگاه و حتی خارج از کشور علوم جدید یاد بگیرن، این از زمان آقای بروجردی شروع شد.
یک آدمیه، یک دید خیلی وسیعی دارد، خیلی کارها دارد میکند. حالا یک یک نفر آمده بهش میگوید آقای مسئله نجاست اهل کتاب را حل کن. آقای بروجردی میگوید آقا ول کن حالا این را بگذار. این که مسئله، این آدمها بروند خارج، برگردند، حوزه علمیه متحول بشه، ۵۰ سال دیگر همه با سییک صدا مثلاً میگویند آقا این مسئله خرافاته.
نه اینکه من بیام الان از مرجعیت خودم استفاده بکنم، بخواهم یک مشکل فقهی را حل کنم. میخواهم بگویم یعنی یک وجه معقولی شما میتوانید برای این رفتارهای این شکلی در نظر بگیرید. ولی اتفاقاً آقای بروجردی حرفش این نبود که ما کوتاه بیایم تو درک صحیح مسائل فقهی.
مردم را میفرستاد فلسفه بخونن، اقتصاد بخونن، حقوق بخونن و همین مسئله آقای روحانی که الان رئیسجمهور شده، رفته دانشگاه، حقوق خونده، رفته نمیدانم دکترای حقوق فلانجا گرفته، این فضای این شکلی که آدمها بروند با، من تا آنجا که میدانم از زمان آقای بروجردی تو حوزه، این فضا، حوزه علمیه قم این فضا به وجود آمد. هنوز شاید تو نجف نباشد. یعنی نجف چیز نداشته باشد، من نمیدانم که آدمها را صادر بکند، بروند علوم دیگر یاد بگیرند.
این روندی که از زمان آقای بروجردی شروع شده، از بعد انقلاب خیلی خیلی شدیدتر ادامه پیدا کرده. یعنی الان واقعاً لااقل تو یک قشری از افرادی که تو حوزه علمیه هستند، این گرایش به اینکه علوم جدید یاد بگیرند خیلی شدیده. خب اینها نکات مثبتیه، آدم میتواند بگوید آقا الان یک روحانی مثلاً بزرگی در حوزه خیلی چیزها را هم میداند ولی نمیگوید.
فکر، مثلاً ایدهاش این باشد که این جنبشهایی که به وجود آمده خودبهخود مسائل را حل میکند بدون اینکه بخواهیم انقلاب راه بندازیم و همهچیز را زیر سؤال ببریم و ایمان مردم ضعیف بشود در اثر اینکه یک نفر میگوید این حکم غلطه، یکی میگوید این حکم درست است و این حرفها.
میشود توجیه کرد دیگر، حالا بالاخره دلایل موجهی وجود دارد که بعضیها یک چیزهایی را میفهمند و نمیگن. من قرارم این بود که یک بحثهایی در انتقاد از عملکرد روحانیت بکنم که این جلسه قبل یک چیزهایی گفتم که از یک جایی