→ بازگشت به سورهٔ حج

جلسهٔ ۲۷ · سورهٔ حج

زندگی جمعی انسان و زمینه عبادت جمعی، پیوند آغاز سوره با حج و جهاد، و وعده پیروزی و مقیاس زمان الهی

خلاصهٔ این جلسه و سپس متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ درس‌گفتار در ادامه آمده است.

ارجاعات بیرونی این جلسه (۱)
  1. حیات۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مفاهیم بنیادی

مرور پیوند آغاز سوره با حج و جهاد

بحث جلسه قبل را تا همین جا دنبال کردیم و من چند نکته دارم. ابتدا یک نکته کلی درباره ارتباط دو سه بخش ابتدایی سوره می‌خواهم بگویم و سپس مجدداً درباره جهاد کمی مفصل‌تر صحبت خواهم کرد، بر اساس همان حسابی که در جلسه قبل گفتم. اصولاً وقتی قرآن یک حکم را مطرح می‌کند، خیلی مهم است که به جای این که دنبال توضیح و مسائل جزئی و جزئیات حکم باشیم، مثلاً این که جزئیات و گذر گرفتن نماز خواندن چیست، دنبال این باشیم که معنای حکم و فهم کلی و حکمت آن را یاد بگیریم. در اینجا هم همان‌طور که می‌بینید، طبق معمول، وقتی درباره مثلاً جهاد و این مسائل در قرآن صحبت می‌کنیم، جزئیات فقهی به آن معنا وجود ندارد، اما فضای کلی که در ذهن ما باید باشد و به چه دلیلی اجازه جنگ صادر شده، به خوبی در این آیات آمده است.

اول اجازه دهید مقدمه کلی را بگویم. تا اینجا وقتی سوره را نگاه می‌کنید، همبستگی آیات برای من خیلی روشن است. چند بار هم تا الان گفته‌ام و می‌خواهم یک بار دیگر مرور کنم که اولاً زندگی انسان‌ها روی زمین، یعنی جمعیت مردمی که روی زمین زندگی می‌کنند، همراه با تأکید بر پایان این دوران زندگی بشر روی زمین مطرح شده است. اینکه یک روزگاری دیگر می‌آید، یعنی عالم آخرت، که بعد از تحولات عظیمی که ما به آن غیبت می‌گوییم، بشر وارد یک زندگی دیگر می‌شود. به نوعی حرف از مرگ این دوره‌ای است که ما در آن زندگی می‌کنیم. اگر فرض کنیم تولد نوزاد مثل مرگ و پایان دوران جنینی است، کل زندگی انسان‌ها دو نوع مرگ دارد: یک مرگ شخصی برای تک تک آدم‌ها و یک مرگ کلی برای این دوره که انگار این حوادث رخ می‌دهد و این نوع زندگی از بین می‌رود و به مرحله دیگری از حیات بشر تبدیل می‌شود.

تحکید اولیه در واقع روی زندگی جمعی انسان‌ها و پایان جمعی آن نوع زندگی است که ما الان در آن هستیم. دوره دوم حیات ما بعد از زندگی جمعی به آن پایان می‌رسد. این نکات را سعی کردم بگویم که مناسبت دارد، هم این که شما دارید از راه دور زندگی انسان‌ها روی زمین را می‌بینید، بنابراین هماهنگی دارد با بزرگ‌ترین عبادت جمعی، آن مناسکی که برای مسلمان مقرر شده است. فکر می‌کنم این‌قدر گذشته است که بچه‌هایی که الان هستند شما را نمی‌شناسند. اکثریت آن‌ها را بیرون از آیات عدیمی که مربوط به آدم‌های قدیمی است، شما ندیده‌اند.

خب، این زندگی جمعی را مطرح می‌کند؛ بنابراین مقدمه خوبی است برای ورود به یک عبادت جمعی بزرگ مثل حج. مثل این است که چشم‌اندازی که داریم، کل زمینه حج است؛ آن عبادتی که در زمین انجام می‌شود. مردم در خانه‌های خودشان انجام نمی‌دهند؛ عبادتی است که جغرافیا در واقع در آن نقش خاصی دارد. علاوه بر این، چیزی که می‌خواهم اضافه کنم و روی آن تأکید کنم این است که اصولاً بین این مناسک شرعی و مسئله معاد و پایان زندگی یک ارتباطی وجود دارد؛ به اصطلاح تناسبی برقرار است. در واقع، شما بیایید یک لحظه فکر کنید که زندگی بشر در همین زمین جاودانه بود و انسان‌ها نمی‌مردند. اگر ما صرفاً با حیات روبرو بودیم و مرگی در کار نبود، این آرمان‌خواهی‌ها، این تلاش‌های زائدالوصفی که مثلاً در شریعت جلوه‌گر می‌شود، یک جور بیمانی بود. یعنی به این دلیل که ما می‌دانیم مدت زمان محدودی زنده هستیم و بعد باید در مقابل این زمان محدود که حالت آزمایش دارد، پاسخ پس دهیم، آرمان به وجود می‌آید. این سؤال به وجود می‌آید که من چه کار باید بکنم؟ انگار به این دلیل که ما یک به اصطلاح گرایش‌های استعلایی داریم؛ یعنی می‌خواهیم از این زندگی معمولی خودمان فراتر برویم. شریعت نمونه واضح این آرمان‌خواهی است. یعنی یک آدم اگر فقط به زندگی فکر کند، خیلی روشن نیست که الان من فکر کنم. خیلی آدم‌هایی که غرق در همین زندگی روزمره هستند، با شگفتی نگاه می‌کنند به مثل مناسک دینی، به آدم‌های مذهبی که این‌ها چه می‌خواهند و چه کار می‌کنند. مثل اینکه الان یک سؤال خیلی مطرح است در ذهن بعضی‌ها. مثلاً فرض کنید کسی که این سبک زندگی غربی را پذیرفته است، این که خب داریم زندگی‌مان را می‌کنیم، دیگر این چیزها چیست؟ این کارها چیست؟ مثلاً فرض کنید رفتن به دیابان و دوره یک خانه مکرشکلی که خیلی هم حالت باستانی دارد و زیاد مدرن نیست، چرخیدن یا روزانه مثلاً پنج بار به یک سمت ایستادن و الفاظی را گفتن؛ این آیین‌ها دقیقاً نتیجه این است که انگار بشر به این حیات روزمره خودش قانع نیست. چرا بشر این حس را دارد که به حیات روزمره خودش قانع نیست؟

برای اینکه انسان بداند مرگی در پیش رو دارد و این حیات محدود است، اگر می‌توانستیم غرق در این حیات شویم و این حیات تا ابد ادامه پیدا کند، شاید هیچ‌گاه حس این که باید کاری فراتر از جنب‌وجوش زندگی روزمره انجام دهیم، پیش نمی‌آمد. بنابراین، وقتی می‌خواهید ذهنیتی را آماده کنید که یک دستور، شاید بزرگ‌ترین عبادت و مناسکی که در شریعت هست، را از مردم بخواهید اعلام و یادآوری کنید، باید به این نکته توجه داشته باشید که از ابراهیم خواسته شده که مردم را به حج دعوت کند و از مسلمانان هم بخواهید که مثلاً در طول عمرشان حداقل یک بار به آن بیابان بروند و طواف دور خانه خدا را انجام دهند. زمینه ذهنی که باید فراموش نشود، دقیقاً همین است؛ یادآوری این که این حیات، حیات محدودی است و یک حیات نامحدود در پیش است. بنابراین، جای دارد که ما در این دام غرق شدن در زندگی روزمره نیفتیم.

انسانی که فراتر از تجربه زندگی روزمره کار می‌کند، آدم طبیعی است. من فکر می‌کنم بعضی‌ها حسشان این است که مثلاً فرشتگان کارهایی انجام می‌دهند که مثل کارهای آدم‌های معمولی نیست و غیرطبیعی است. اگر مرگ نبود یا احتمال وجود جهان دیگری نبود، بله، اگر حیات ابدی بود، این کارها کار طبیعی نبود. آدم زندگی خودش را می‌کرد و سعی می‌کرد در زندگی روزمره به بیشترین مقدار لذت برسد. این جدا کردن، این که آدم خود را به طور ارادی از لذت‌ها جدا کند و به رنگی دیگر دچار شود، منطقی بودنش از اینجا می‌آید که مرگ وجود دارد و حس مسئولیت نسبت به کل این بازه زمانی که در آن زندگی می‌کنیم، وجود دارد.

بنابراین، ذکر کردن مسئله اصطفیق (اصطفاء) و قیامت در ابتدای این سلسله مقدمه خوبی است برای این که ما برسیم به مسئله حج، تشریع بزرگ‌ترین عبادتی که از مردم خواسته شده است. و این را من فکر می‌کنم به اندازه کافی توضیح داده‌ام که بلافاصله طبیعی است که پس از حج، حکم جهاد مطرح می‌شود، زیرا تمام نکته جهاد همین است. من مجدداً این را تأکید می‌کنم که اگر عبادت‌هایی مثل حج نبود، عبادت‌هایی که جنبه استراتژیک و جهانی دارند و علمی هستند و خارج از خانه به وجود می‌آیند، می‌توانست جنگی اتفاق نیفتد و احکام جهاد و دفاع وجود نداشت. مثلاً اگر دین اسلام هم مثل دین‌های شرقی مثل هندوئیسم یک دین خصوصی بود و خیلی کاری به این نداشت که جامعه دینی تشکیل شود یا عبادت‌های جمعی انجام دهند، آن وقت می‌شد سلطه مطلق بود، همان‌طور که مثلاً هندوها چنین گرایشاتی دارند.

من می‌خواهم بگویم این را لازم و ملزوم هم بگوییم؛ اگر خواستیم صدای یکتاپرستی را در زمین طنین‌انداز کنیم و بخواهیم بلند فریاد بزنیم یکتاپرستی را و عبادت‌های جمعی انجام دهیم، طبیعی است که طرف مقابل می‌تواند اکترانمل (اکتراسیون، یعنی مقابله یا مقاومت) نشان دهد و ما باید در مقابل این اکترانمل که آن‌ها نشان می‌دهند، اگر حالت تهاجمی داشت، قدرت این را داشته باشیم که استادی کنیم. اگر می‌خواهیم خانه کعبه را حفظ کنیم به عنوان جایی که انگار مالکیت الهی برای آن است، باید این قدرت را داشته باشیم.

حاکم باید قدرت نظامی داشته باشد. اگر بخواهیم که سلحشور مطلق باشیم، نباید عبادت‌های خارج از خانه زیاد داشته باشیم و نباید یک مکان را مکان مقدس اعلام کنیم. سیاستمداران مکان مقدس و غیرمقدس نمی‌شناسند؛ کل زمین را آدم‌هایی که به اصطلاح نیروی نظامی دارند، دوست دارند که بیشترین قسمت‌های زمین را حکومت کنند. این که شما یک نقطه‌ای را در نظر گرفتید که باید مال ما باشد و راه آن باز باشد تا بتوانیم عبادتی مثل حج و سلام انجام دهیم، یعنی وارد فضایی شدید که در آن جنگ و درگیری هست؛ یعنی وارد فضای سیاست شده‌اید. آن‌ها وقتی در جغرافیای کل زمین چنین ادعاهایی می‌کنند، وارد سیاست بین‌الملل شده‌اند.

می‌توانم بگویم که حج در واقع یک عبادتی مثل حج است که زمینه را فراهم می‌کند تا پاسخ این سؤال داده شود که چرا باید جهاد کرد و چرا احکام جهاد وجود دارد. می‌توانیم دینی را هم تصور کنیم، مثل ادیان شرقی، که احکام جهاد و دفاع نداشته باشند؛ لازم است این است که آن‌ها اهل عبادت‌های جمعی نباشند و عبادتی مثل حج نداشته باشند. اگر داشتند، آن وقت حتماً باید موضعی می‌گرفتند که باید از آن سرزمینی که مقدس اعلام کرده‌اند دفاع کنند و راه‌های آن را باز نگه دارند تا مردم هر وقت لازم شد، بتوانند به صورت جمعی عبادت کنند.

زندگی جمعی انسان و زمینهٔ عبادت جمعی

این موضوع را قبلاً توضیح داده‌ام که وقتی در این سوره احکام حج می‌آید، بلافاصله بعد از آن احکام جهاد آمده است که ارتباط بسیار روشنی با بخش احکام حج دارد. بعد از این که احکام حج تمام می‌شود، احکام جهاد مطرح می‌شود. منظور من این است که اگر عبادت‌های جمعی و علمی از ما خواسته نمی‌شد، مثلاً فرض کنید وقتی امام حسن می‌گوید من برای دین جدم قیام کردم، فکر کنید دین جد امام حسن این است که مردم در خانه‌های خود و در دل خودشان یک سری اوراد و اذکار بگویند. حاکم شدن چیزی نیست که با آن کاری که از مردم خواسته شده منافات داشته باشد.

اگر فرض کنیم وقتی حرف از حج می‌زنم، بر اساس تفکری است که قبلاً آن را توضیح داده‌ام، اساسش این است که از زمانی به بعد، ادیان ابراهیمی از دوران موسی به بعد، دنبال تشکیل جوامع دینی بوده‌اند. بنابراین ما دیگر ادیانی نیستیم که دنبال امور فردی باشیم؛ بلکه دنبال آرمان‌های اجتماعی هستیم. این آرمان‌های اجتماعی هم برای چیست؟

دلیلش این است که در واقع می‌خواهیم عبادت علمی انجام دهیم؛ مثل این است که من یک شهر درست می‌کنم. شما تصور کنید جایی مانند مسجدالحرام به وجود می‌آید که مردم قرار است در آنجا عبادت کنند. طبیعتاً اطراف آن شهر شکل می‌گیرد، جایی که مردم در آن ساکن می‌شوند. حالا تصور کنید که محافظانی آنجا هستند و در تمام طول سال ساکن‌اند، حتی اگر در بیابان باشیم. جوامع دینی به این صورت به وجود می‌آیند که ما می‌خواهیم توحید و یکتاپرستی در دنیا نمونه‌ای داشته باشد. می‌خواهیم جوامعی داشته باشیم که در آن یکتاپرستی به عرف تبدیل شود.

شما در قرآن می‌بینید که یکتاپرستی در طول تاریخ، انگار در اکثر مدینه‌ها زندگی می‌کردند. همه شهرها پر از شرک و کفر بودند و عده‌ای بیرون شهر به تنهایی یکتاپرستی داشتند. ما نمی‌خواهیم این گونه باشیم. از زمان موسی به بعد دیگر قرار نیست دنیا اینگونه بماند. ادیان ابراهیمی به جایی رسیدند؛ حضرت موسی جامعه دینی تشکیل داد و بعد از آن هم به همین ترتیب پیش رفت. ما مسلمانان همین دستورها را دریافت کردیم. مثلاً در سوره بقره بیان شده که شما باید جامعه دینی تشکیل دهید. شما باید جامعه‌ای مقابل یهودی‌ها و مسیحیان داشته باشید؛ شما هم دینی هستید که احکام و شریعت خود را دارید.

جامعهٔ دینی و یکتاپرستی علنی

جامعهٔ دینی و یکتاپرستی علنی

جامعهٔ دینی و یکتاپرستی علنی

برای همین است که ریشه این‌که چرا می‌خواهیم جامعه دینی داشته باشیم، این است که می‌خواهیم یکتاپرستی علنی باشد. اگر فرض کنیم کافی بود که مردم عده‌ای در قلب خود یکتاپرست باشند، خیلی نمود نداشت. شاید ضرورت این باشد؛ من نمی‌خواهم الزاماً بگویم که این‌گونه است، اما تشکیل جامعه دینی آثار تربیتی دارد. یعنی انسان‌های داخل جامعه دینی می‌توانند رشد کنند و به حدی از رشد برسند که خارج از جامعه دینی احتمال آن کمتر است. بنابراین ما کلّاً تشکیل جامعه دینی را چنین چیزی می‌دانیم و چنین دیدگاهی داریم.

در نهایت مسئله یاد کردن یکتاپرستی، علنی کردن یکتاپرستی است و بالاترین شکل آن این است که ما مناسک عمومی داده‌ایم تا تمام دنیا خبردار شوند که آدم‌هایی هستند که این مناسک را در مثلاً فرسین دیابان‌های عربستان انجام می‌دهند، همان‌طور که یهودی‌ها مناسک داشتند و سرزمین مقدسی داشتند که شبیه عملیات حج را انجام می‌دادند و باید انجام می‌دادند. این دین را وارد سیاست می‌کند، وارد این می‌کند که باید قدرت دفاعی داشته باشد؛ یعنی شما حکومت تشکیل می‌دهید. حالا نمی‌توانید بگویید من یک حکومت صلح‌دوست هستم؛ وقتی حکومت تشکیل دادید، مقابل شما اسکندر است، مقابل شما حکومت روم است، ایران است. بنابراین وقتی حاکمیتی تشکیل می‌دهید، آن‌ها اجازه نمی‌دهند که شما مثلاً صلح‌دوست باشید و جنگ‌طلب نباشید. به حال قسمتی از زمین و منابع زمین دست یافته‌اید و طبیعتاً امپراتوری‌ها دوست ندارند که شما استقلال داشته باشید، مثلاً قسمتی از زمین را در اختیار داشته باشید. علنی بودن در واقع عبادت علنی بودن یکتاپرستی است.

از ما خواسته شده که تشکیل جان بدهیم. این خواسته به این معناست که ما باید وارد این فرآیند شویم. مثلاً در سیاست، انگار یک کشور تشکیل شده است؛ حالا این کشور مرز دارد و کسانی هستند که دوست دارند این مرزها را مختل کنند و به هم بریزند. بنابراین، نظام می‌خواهد. شما در این آیات اتفاقاً به صراحت بسیار زیاد این موضوع را می‌بینید؛ یعنی وقتی که اولاً اعلام می‌شود که اجازه داده شده که قتال کنید، می‌گوید: «از آن کسانی که می‌جنگند و به آنها ظلم شده است»، بنابراین اجازه پیدا می‌کنند که قتال کنند.

پس مثلاً فرض کنید حکم جهاد برای این نیست که ما دیگران را مسلمان کنیم. بعداً این‌گونه شد؛ یعنی شما اگر از یک قرن بعد نگاه کنید، جهاد یک وسیله تبشیری شده است؛ یعنی می‌روند جایی را اشغال می‌کنند و مردمش را مسلمان می‌کنند. ولی حکم جهاد در این زمان داده شده بود که قتال کنید، زیرا به آنها ظلم شده است. این آیه‌ها می‌گویند: «لقدیر الذین أخرجوا من دیارهم»؛ همه ماجرا این است که مسلمان‌ها باید در مکه باشند. اگر جایی در دنیا هست که ما روی آن ادعای مالکیت و حاکمیت داریم، آن مکه است. اینها از قتال اجازه می‌گیرند برای اینکه از دیار خودشان اخراج شده‌اند که همان ظلمی است که به آنها شده است.

در آیه دیگری آمده است: «إلا أن یقولوا ربنا الله». این آیه به نظر من جان کلام را می‌رساند و می‌گوید: «لولا دفع الله الناس بعضهم ببعض»، اگر این جنگ‌ها نبود، اگر مردم همدیگر را دفع نمی‌کردند، «لهدّمت مصالحهم و بیوتهم و مساجدهم و یُذكر فیها اسم الله کثیر»، یعنی اصلاً انگار چرا این جنگ‌ها وجود دارد؟ برای اینکه این مکان‌های مقدس حفظ شوند. انگار اراده‌ای وجود دارد که جاهایی در زمین باشد که ذکر خداوند در آنجا بسیار گفته شود، مساجدی باشد، سوامعی باشد و مثلاً اوج آن خود مسجدالحرام است یا همان معبد سلیمان برای یهودیان است؛ جاهایی که اختصاص یافته‌اند برای عبادت جمعی، برای اینکه به طور مداوم در آنجا ذکر خدا گفته شود.

آیه و ترجمه فولادوند
متن آیه و ترجمه فولادوند از منبع قفل‌شده کپی شده است:
## حج، جغرافیا و ورود دین به عرصهٔ سیاست
(حج، ۴۰)

ٱلَّذِينَ أُخْرِجُوا۟ مِن دِيَٰرِهِم بِغَيْرِ حَقٍّ إِلَّآ أَن يَقُولُوا۟ رَبُّنَا ٱللَّهُ ۗ وَلَوْلَا دَفْعُ ٱللَّهِ ٱلنَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍۢ لَّهُدِّمَتْ صَوَٰمِعُ وَبِيَعٌۭ وَصَلَوَٰتٌۭ وَمَسَٰجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا ٱسْمُ ٱللَّهِ كَثِيرًۭا ۗ وَلَيَنصُرَنَّ ٱللَّهُ مَن يَنصُرُهُۥٓ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ لَقَوِىٌّ عَزِيزٌ

عربی

همان كسانى كه بناحق از خانه‌هايشان بيرون رانده شدند. [آنها گناهى نداشتند] جز اينكه مى‌گفتند: «پروردگار ما خداست» و اگر خدا بعضى از مردم را با بعض ديگر دفع نمى‌كرد، صومعه‌ها و كليساها و كنيسه‌ها و مساجدى كه نام خدا در آنها بسيار برده مى‌شود، سخت ويران مى‌شد، و قطعاً خدا به كسى كه [دين‌] او را يارى مى‌كند، يارى مى‌دهد، چرا كه خدا سخت نيرومند شكست‌ناپذير است.

ترجمه فارسی فولادوند

این مهم است که این جاها وجود داشته باشند. برای همین خداوند بعضی را به بعضی دیگر دفع می‌کند. این که آیا همیشه این بعضی به بعضی دیگر حمله می‌کنند، یعنی مؤمنین با کفار وارد جنگ می‌شوند. البته ممکن است جایی دو گروه غیر یکتاپرست به جان هم بیفتند، ولی نتیجه این است که بخشی از اراضی که امکان اشغال دارند محفوظ بماند. اینجا حرف از این نیست که صرفاً جنگ بین مؤمنین و غیر مؤمنین است، بلکه می‌گوید: «ولولا دفع الله الناس بعضهم ببعض»، ممکن است یک گروهی گروه دیگری را دفع کنند. اگر این نباشد، «لهدّمت مصالحهم و بیوتهم و مساجدهم و یُذكر فیها اسم الله کثیر».

اولین آیات جهاد

اولین آیات جهاد

اولین آیات جهاد

اهمیت این آیات از نظر تاریخی این است که قول معروف این است که این آیات اولین آیات جهاد هستند. معنایش این نیست که مثلاً همان‌طور که ایشان گفت، معنایش این باشد که ما فقط برای باز نگه داشتن راه مسجدالحرام باید بجنگیم؛ بلکه ما برای باز نگه داشتن راه‌های اکتشاف علمی در زمین می‌جنگیم.

حالا این موضوع فقط مربوط به مسجد الحرام و راه‌هایی است که مسجد الحرام به آن ختم می‌شود. همان‌طور که شما در همین سوره قبل‌تر دیدید، این‌ها نمادهای روشنی از راه خدا هستند که در زمین تجلی پیدا کرده‌اند. ما برای باز نگه داشتن این راه‌ها می‌جنگیم، نه برای این‌که مثلاً فرض کنید به یک کشور حمله کنیم، آن را بگیریم و بگوییم می‌خواهیم دین را تبلیغ کنیم. فکر نمی‌کنم در قرآن بتوانید چنین منشایی برای جهاد پیدا کنید. این آیات، به‌خصوص چون اولین آیات هستند، خیلی روشن انگیزه‌های واقعی جنگ و جهاد و اجازه قتال را بیان می‌کنند که قطعاً از دید دینی، خونریزی امری مکروه است و اگر دلیل کافی و قاطع وجود نداشته باشد، به هیچ وجه نباید وارد جنگ شد. این نکته غیرقابل انکار است و من تأکیدم بر این بود که این آیات مناسبت دارد که بعد از آیات مربوط به حج بیاید؛ چرا که در واقع همان نوع دستورات است که ممکن است درگیری ایجاد کند. مخصوصاً این آیه که خیلی روشن می‌گوید هدف این است که مکان‌های مقدسی داشته باشید که در آن‌ها یک یکتاپرستی را ببینید و بگویید بله، این انگیزه دینی است.

شما وقتی به انسان نگاه می‌کنید، ما در دین‌مان احکام جهاد داریم؛ کسانی که به آن‌ها ظلم شده‌اند، به طور غریزی حق دفاع دارند. مثلاً فرض کنید شما این‌طور فکر کنید که حتی اگر به شما ظلمی شد، خودتان را کنار بکشید؛ چرا که خونریزی و جنگ آن‌قدر بد است که برای یک انگیزه فردی مثل این‌که به کسی ظلم شده، درست نیست که به جنگ یا انتقام‌گیری دست بزنیم. من می‌توانم تصور کنم که اگر قرار نبود یک یکتاپرستی در زمین جلوه کند، احکام جهاد صادر نمی‌شدند. این یک طرف ماجرا است و نمی‌خواهم از این طرف بروم. یعنی نمی‌خواهم بگویم که انگیزه‌های انسانی سر جای خودشان نیستند. مثلاً فرض کنید یک نفر از خانواده‌اش در مقابل کسانی که تهاجم کرده‌اند می‌خواهد دفاع کند؛ احکام جهاد این‌گونه نیستند که مثلاً فرض کنید از سرزمین خودش یا جایی که زندگی می‌کند، همسایه‌هایش به آن‌ها ظلم می‌کنند و آن‌ها را می‌کشند، شما در مقابل این کشتار، باید انتقام بگیرید. احکام جهاد ما از این نوع نیستند. این‌ها چیزهایی هستند که شما می‌توانید آن‌ها را به عنوان حق انسانی خودتان بپذیرید یا نپذیرید.

اما جهاد به عنوان حکم دینی چه کاری انجام می‌دهد؟ یعنی خداوند نمی‌گوید اگر زمانش شد، دیگر هر کسی هر کاری خواست بکند. نه، حرف من این است که منشأ دینی حکم جهاد، مسئله یکتاپرستی است. مثلاً بگویم این‌طور: شما فرض کنید مثل هندوها باشید. من می‌توانم تصور کنم که خداوند از مردم بخواهد حتی اگر به آن‌ها ظلم شد، آرامش خودشان را حفظ کنند. این هم یک نوع منشأ دیگر است. مثلاً فرض کنید من بخواهم یک یکتاپرستی علمی انجام دهم، ممکن است از حق انسانی خودم به نوعی بگذرم و بگویم که...

جامعهٔ دینی، دفاع و معنای حکم جهاد - بخش ۱

من در مقابل مثلاً ظلم شخصی که ببینم، اکثراً تمایل ندارم نشان دهم که کار به جرم کشیده شود. این می‌تواند این‌گونه باشد که من تناقضی نمی‌بینم، ولی حکم جهاد انگار دارد می‌آید. برای این که علاوه بر منشأ انسانی، در دین هم این حکم آمده است؛ برای این که ما عبارت‌های دست‌جمعی می‌خواهیم داشته باشیم، می‌خواهیم جامعه دینی داشته باشیم. ببینید، مسئله این است که مثلاً فرض کنیم ما باید نیروی نظامی داشته باشیم. در جامعه دینی، این خیلی با آن مسئله که اگر به کسی ظلم شد، از خودش دفاع کند، سازگار نیست؛ یعنی از آن نتیجه نمی‌شود گرفت. ممکن است شما لازم نباشد که برای یابود نیروی انتظامی در داخل جامعه داشته باشید. نیروی انتظامی با نیروی نظامی فرق دارد، مثل فرق نیروی انتظامی با ارتش. ما اینجا حرف از این می‌زنیم که جامعه دیگر باید ارتش داشته باشد، باید قدرت دفاعی داشته باشد. مهمان این نیرو، مثلاً نیرویی است که از جامعه حمایت می‌کند. این غیر از این است که مثلاً فرض کنید من نیروی انتظامی داشته باشم که احکامی که صادر می‌شود را بخواهد اجرا کند و امثال این‌ها. این‌ها چیزهایی داخل جامعه هستند و در مقابل کسانی که بیرون جامعه دینی هستند، این‌گونه می‌خواهید موضع بگیرید. جهاد را این‌گونه باید نگاه کنیم؛ نه اینکه در داخل یک جامعه، یک کسی به کسی ظلم کرده باشد. و این هرچند برحال منشأ اصلی به نظر می‌آید، منشأ اصلی احکام جهاد فرسن یکتاپرستی است. اگر همان برای ما کافی باشد که در اقصد مدینه آدم‌هایی باشند که خداوند به خوبی عبادت می‌کنند، نخواهیم جامعه دینی کشکیده بدهیم و عبادت‌های دست‌جمعی انجام دهیم، آن وقت لزوماً حکم جهادی هم صادر نمی‌شود. شما قبل از آن، مثل موسی، حکم جهاد ندارید، ارتشی ندارید، درگیری نظامی با مردم ندارید. مثلاً عددرکتر حرفشان این است که تبلیغ می‌کنند که دیگران این کار را نکنند، کشته می‌شوند. این‌گونه نیست که وارد جنگ با مثلاً یک جامعه مشرکین شوند. جامعه دینی هم تشکیل نمی‌دهند. نهایتاً از اینجا کوچ می‌کنند، می‌روند جای دیگر. وقتی جامعه دینی تشکیل دادید، حالا حرف از این است که باید قدرت دفاع داشته باشید از هویت اجتماعی خود جامعه دینی. برای چه دارد تشکیل می‌شود؟ برای اینکه ما می‌خواهیم یک توحید علنی باشد. این چیزهایی که به نظرم می‌دهد از این آیات، از این که بلافاصله بعد از حج آیات جهاد می‌آید، نتیجه می‌شود گرفت؛ بلافاصله بعد از اعلام توحید در سوره بقره، آیات جهاد می‌آید. بلافاصله بعد از اینکه به نوعی اعلام می‌شود که شما یک جامعه دینی جدید هستید، حرف از این می‌شود که الان باید آماده باشید که بجنگید. این روند کلی این‌گونه آیات است. حالا وقتی که احکام جهاد مشروع دانسته شد، خب حالا شما دیگر مثل هندوها نیستید. شما ممکن است برای حقوق شخصی خودتان هم مثلاً وارد درگیری‌هایی شوید. یعنی آن سلطه‌ی مطلق شکسته شده است. یعنی در این فضا یک مرزی وجود دارد که مهم است که تصمیم بگیریم که این مرز را رعایت کنیم؛ آیا سلطه مطلق باشیم یا نباشیم. ما مثلاً فرض کنیم و قبلاً هم حرف از این زدم که خیلی راحت نیست که این حکم را ما بپذیریم و برایمان خیلی...

طبیعی است که وقتی می‌خواهیم درباره این موضوع صحبت کنیم، باید به این فکر کنیم که چرا انسان‌ها مجاز هستند حیوانات را بکشند و بخورند. در قرآن که نگاه می‌کنیم، این مسئله به این راحتی نیست. مثلاً فرشتگان عبادت می‌کنند و حج هم نوعی عبادت است؛ بنابراین، اجازه کشتن حیوانات به این سادگی داده نشده است. کشتن کار ساده‌ای نیست که بخواهیم بگوییم چون من زورم می‌رسد و گرسنه‌ام، حق دارم حیوانات را بکشم. تصمیم گرفتن درباره کشتن یک موجود زنده، کار ساده‌ای نیست.

مرز کشتن انسان

مرز کشتن انسان

مرز کشتن انسان

در مورد مسئله کشتن انسان هم مرزی وجود دارد. ما می‌توانستیم تصور کنیم که تحت شرایطی زیر این مرز قرار بگیریم و بگوییم اصلاً نمی‌کشیم و مخالف قتل هستیم. ادیان مختلفی وجود دارند که جزئی از سلطنت‌طلبی و ترویج خشونت نیستند. آن‌ها ادیانی هستند که اعتقادی به تشکیل جامعه دینی و عبادت‌های بزرگ ندارند. من احساس می‌کنم که ما می‌توانستیم زیر آن مرز بمانیم؛ اگر این احکام نبود، می‌توانستیم ظلم را هم تحمل کنیم و خیلی سلطه‌جو نباشیم. مثلاً می‌توانستیم بگوییم نهایتاً مثل حضرت هابیل که به قابیل گفت «لعین بسط یدک» (لعنت بر دستی که به تو برسد) باشد. آیه‌ای که می‌خواستم بخوانم این است: «اگر تو دستت را دراز کنی که من را بکشی، من دستم را دراز نمی‌کنم برای کشتن تو.» می‌توانست سیاست کلی این‌گونه باشد.

برای من این دور از ذهن نیست، ولی ما در یک لحظه از تاریخ از این مرز گذشتیم. از آن جایی که به حضرت موسی گفته شد بنی‌اسرائیل را حرکت بده، ادیان ابراهیمی وارد دوران جدیدی شدند که جامعه دینی تشکیل دادند، عبادت‌های علنی کردند و حضور خود را به عنوان یک مکتب فکری در دنیا اعلام کردند. می‌توانست این‌گونه نشود، ولی خداوند این‌گونه خواسته است. این ویژگی خاص است که بهتر بوده این‌گونه باشد. در این جامعه دینی است که مثلاً حضرت عیسی به وجود می‌آید. در جامعه دینی، ریشه‌های انسان‌ها پیدا می‌شود که خارج از جامعه دینی نمی‌توانند آن‌ها را پیدا کنند. هم درصد انسان‌های ریشه‌دار بیشتر می‌شود و هم به ریشه‌های بیشتری می‌رسند. این سیاست کلی است که توجه ما را جلب می‌کند؛ باید ارتش داشته باشیم و اهل این باشیم که در مقابل نیروهای متجاوز بتوانیم نیروی نظامی داشته باشیم.

شما می‌دانید که وقتی شرایطی پیش می‌آید، مثلاً معیشت مردم در خطر است، مسئولیت آن بر عهده کسی می‌افتد که قبول می‌کند. این حکم کلی درباره پیامبران نیست. مثلاً کاری که حضرت یوسف انجام داد، آنجا پیامبری نیست؛ یعنی حکمرانی او به عنوان پیامبر جلوه نکرده است. فرض کنید کسی پیامبر نجار یا پیامبری با شغل دیگر باشد که مسئول تغذیه کل مردم است؛ این‌گونه نیست که آنجا پیامبری‌اش جلوه کند. منظورم این است که ما کلن یک مثال این‌چنینی داریم، ولی جای دیگری نداریم. همیشه نوعی دوری از حکومت‌ها بوده است و بیشتر حالت کوچ‌نشینی داشته‌اند.

ببینید، این که تبلیغ می‌کردند، مثلاً می‌توان گفت که برای چه تبلیغ می‌کردند؛ یعنی که جامعه دینی تشکیل دهند. بعد از حضرت موسی است. کلّاً شما قبل از حضرت موسی، مثل ابراهیم، نوح و این‌ها، در اقوام خودشان تبلیغ می‌کردند، یک عده کوچک را جمع می‌کردند و می‌رفتند مثلاً از اول زندگی می‌کردند. معمولاً قومشان نابود می‌شدند. یعنی فرایند این که یک جایی مستقر شوند و حاکمیتی داشته باشند، ببینید مثل شریعت است؛ ما یک جامعه‌ای داشته باشیم که بر اساس یک شریعت مردم زندگی می‌کنند. قبل از حضرت موسی، حضرت شریعت به این معنی وجود ندارد. یعنی یک سری احکام اخلاقی خیلی ساده است که خیلی جنبه اجتماعی ندارد؛ دین چون قبل از شریعت حضرت موسی، مثلاً شریعت حضرت نوح را دارید که می‌گویند پنج حکم است؛ مثلاً خون نریزید، ظلم نکنید، دروغ نگویید. این‌ها مثل یک زیرمجموعه از همان ده فرمان بزرگ حضرت موسی است. خب، این‌ها احکام بزرگی نیستند که مربوط به تشکیل جامعه باشند؛ ولی وقتی حضرت موسی یک قومی را کوچ می‌دهد و یک عده بزرگی را در واقع یک قومی را سرپرستی می‌کند، یک جامعه تشکیل شده است. حالا شریعت با جزئیات زیاد می‌آید روابط بین آدم‌ها را تنظیم می‌کند. عدالت وجود دارد بین مردم. شما یک تورات مجموع مبسوطی از احکام دارید که برای زندگی مردم، فردی و اجتماعی‌شان تنظیم شده است. این پدیده بعد از حضرت موسی اتفاق افتاده است؛ قبلش نیست. بفرمایید، من گفتم که آنجا... آره، آن یک جای دیگر است، بدیهی است. ما مکان داریم؛ یعنی مثلاً فرض کنید اگر یک قطعه‌ای از مثلاً عربستان به غیر از مکه از دست برود، عبادات مسلمین تحت تأثیر قرار نمی‌گیرد؛ ولی مکه در این مورد جز دین ما است که آنجا بتوانیم برویم و عبادت کنیم. بله، من می‌دانم این خودش ذات دین است. مثلاً از این هم گفتید که من کنم، من کنم، من کنم. خب، یکی دیگر می‌گوید خب، خاله مرکز باید باشد، باید مارد. خب، جنگ می‌شود. آفر می‌گویم این یعنی خیلی دلیل قانع‌کننده نیست. تو از خود دیگر باید بیاوری دلیل قانع‌کننده. یعنی چه؟

منظورت چیست؟

شما یک دلیل قانع‌کننده بیاورید که یک جایی مال کسی است. اگر بخواهید بگویید که به دلیل قانع‌کننده مالی، یک مکان مال یک گروهی است، اصولاً قانع نمی‌شوید. من فکر می‌کنم باید یک پروسه تعریف کنیم که ما را قانع کند که یک مکان مال یک عده‌ای است. من فکر می‌کنم که این یک دین است. اتفاقاً من روی این چند بار تأکید کرده‌ام. اگر فرض کنید یک دینی به این بزرگی، مثلاً میلیاردها نفر آدم، یک جایی خیلی خوش‌آب‌وهوا، کوه، زمین وسیعی بوده که روی آن مال‌چیزی داشتند و به اصطلاح احساس مالکیت می‌کردند، ممکن بود دیگر نفر معترض شود که حالا این‌ها مثلاً به حساب یک سری چیزهای عقیدتی خودشان، یک جایی خاص فیزیکی دارند، یک جایی دیگر از آن بیابانی‌تر است. یعنی خود اصل نکته هم این است که حضرت ابراهیم را خداوند برده در یک جایی بیابانی و علفی که هیچ لُمی از رعی و هیچ‌کس آن‌جا نگاهی نداشته، چشم‌تبعی به آن نداشته، رفته یک چیزی ساخته و می‌گوید که من می‌خواهم اینجا عبادت کنم. باز مردم دنیا حرف دارند که با این که آن‌جا جای عبادت هست یا نه، همین که آن خانه آن‌جا هست و هزاران سال است که آن‌جا هست، یک نفر رفته آن‌جا یک محلی برای عبادت ساخته، مشکلی وجود دارد؟ اگر الان یک نفر بیاید و اعلام حاکمیت آن‌جا بکند، شما این را محکوم نمی‌کنید؟ که این همه جا در زمین هست، چرا آمدی همان جایی که پنج هزار سال مثلاً کهده ساخته شده، داری ادعا می‌کنی؟ پنج هزار سال اشتباه گفتم، سه چهار هزار سال. نکته این است که یک جای بیابانی و علفی را ما که حالا جمعیتمان هم خیلی بزرگ است، اگر دموکراسی باشد، رأی بگیریم، اینکه باید خیلی، با خیلی جا می‌توانیم ادعا بکنیم. بنابراین جمعیت خودمان را همان یک تکه در مورد داخل آن حرم اطراف بیت‌المقدس چیز دارند، مردم مثلاً کسی ادعایی دارد، اگر کسی ادعا بکند می‌خواهد بجنگد دیگر، دارد منازعه می‌شود. اگر کسی بیاید، من اگر بیایم ادعا بکنم روی مثلاً فرض کنیم سرزمین مقدس یهودی‌ها، خب من می‌گویم می‌خواهم بجنگم. اینکه از در تاریخی یک جایی یک کسی، نه اینکه مثلاً فرض کنید یک نفر بیاید به گرمه. اولین بار که یک بار در آمریکا این اتفاق افتاده، چیز دیگری است. در حال روحیه کاپیتالیستی است. یک آدمی تکنیکی کرده، اواخر قرن نوزدهم هم یادم است تاریخش، برای موقعی بود که روزنامه‌ها و رسانه‌ها و این‌ها خیلی چیزها بودند، دیگر گسترش پیدا کرده بودند. رسماً اداره مالکیت مریخ را کرد و رفت در یک جایی در آمریکا ثبت کرد، در دفتر اسناد رسمی، یکی دو تا از این کره‌های آسمان را کلن ثبت کرد به اسم خودش و این خیلی چیز ایجاد کرد به اصطلاح هیاهوی تبلیغاتی و رسانه‌ای که این می‌شود یا نمی‌شود. خب چون اولین کسی بود که داشت ادعا می‌کرد می‌توانست که خب مال کسی نبود. من رفتم چون آمریکایی همین‌جوری زمین‌ها را گرفتم. اگر زمینی هست کسی ادعایی ندارد، می‌توانید ثبت کنید. تو همان حول‌وحوشی که این اتفاقات در آمریکا داشت می‌افتاد، بعد از جنگ داخلی آمریکا، یک نفر هم مریخ را ظاهراً ثبت کرد، فکر کرده که حالا می‌تواند طرف که خب من اول ثبت کنم و دیگر چیز...

شده دیگر من ریختم، ولی این ممکن است حالت شوخی داشته باشد. اما کلاً این که این همه مسلمان روی یک قصه کوچک از خاک لم‌یزرع از سرزمین ادعا دارند، فکر می‌کنم اگر کسی بیاید مقابل این ادعا بایستد، منظورش این است که می‌خواهد با مسلمان درگیر شود و مسلمان باید آماده باشند که درگیر شوند. بفرمایید. من نمی‌دانم، آن را از یهودی‌ها بپرسید؛ یهودی‌ها اصلاً ادعا دارند. بالاخره من چند بار این حرف را در کلاس گفته‌ام. برای من یک ابهامی وجود دارد که سیاست مسلمان‌ها در مقابل سرزمین مقدس یهودی‌ها چه باید باشد. من نمی‌دانم، مثلاً برای من اصلاً واضح نیست که این شعاری که «الگوتسولنا» است، یعنی از این دین درست است یا نه. ما می‌دانیم که آنجا مثل مسجد الحرام آن‌هاست، حالا چطور مال مسلمان است و چگونه روی آن ادعا پیدا کرده‌اند؟ این ادعا نتیجه این است که مسلمان‌ها اصولاً از یک جایی به بعد حق حیاتی برای یهودی‌ها و مسیحیان قائل نبودند و حرف‌شان این بود که همه باید مسلمان شوند. آن‌ها این ایده را داشتند که ظهور دین جدید یعنی ملغی شدن ادیان قبل از خودش. اگر شما این تفکر را داشته باشید، آره خب، بنابراین سرزمین مقدس آن‌ها هم قداستش ملغی شده، پس می‌توانید بروید آنجا را تصرف کنید. این ایده‌ای است که به نظر من بعدها به وجود آمده است، یعنی در قرآن نیست. ظهور دین اسلام معنایش ملغی شدن یهودیت و مسیحیت نیست. در قرآن این‌گونه است که این سه دین با همدیگر قرار است همزیستی داشته باشند. ولی بعداً از یک جایی این ایده به وجود آمد و نتیجه آن ایده این بود که رفتند مثلاً فرسون، آن سرزمین‌های مقدس و غیر مقدس را گرفتند. به هر حال ابهامی برای من وجود دارد که این‌ها از کجا آمده‌اند، مثلاً قابل تأیید هست یا نیست. ما اینجا کاری به یهودی‌ها نداریم، مشکل خودمان را داریم و در مورد آن صحبت می‌کنیم. ما یک دینی داریم مثل یهودی‌ها و مسیحی‌ها که اعتقاد به یکتاپرستی به‌خصوص مثل یهودی‌ها که اعتقاد به یکتاپرستی علنی دارند، اعتقاد به تشکیل جامعه دینی داریم و این‌ها برای ما مهم است. خب، باز دوباره بعد از این آیه «لَهُدْدِمَتْ سَوَامَا» و بگرد این تجلیل از آدم‌های مؤمن در زمین است. «الازین این مکان هم فلعص» کسانی که وقتی در زمین مکنت پیدا می‌کنند و قدرت پیدا می‌کنند، در یک جایی به‌اصطلاح قرار می‌گیرند، اقامه نماز و زکات و امر به معروف و نهی از منکر می‌کنند. «ولله آقا و تولی امر» که نماز می‌خوانند، زکات می‌دهند، امر به معروف و نهی از منکر می‌کنند. این تجلیلی از آدم‌هایی است که به آن‌ها یک جایی داده شود، این‌ها این‌گونه رفتار می‌کنند. خدا این را می‌خواهد. خدا می‌خواهد آن آدم‌ها آدم‌هایی باشند که این‌گونه رفتار می‌کنند؛ وقتی در یک جا مستقر می‌شوند، نماز می‌خوانند و عبادت می‌کنند، این‌ها در واقع در زمین حضور دارند. نتیجه‌اش جنگ است. من مرتب روی این تأکید می‌کنم که این نوع نگاه کردن یعنی این خواست خداوند که ذکر کثیر خداوند در یک نقاطی از جهان باشد، معنایش این است که باید ارتش داشته باشد.

دفاع می‌کند، یعنی به نوعی به آن‌ها کمک می‌کند. اگر این مقدمه درباره این است که دستور جنگ صادر شود، خداوند کمک خواهد کرد. همان آیه اول هم که می‌گوید: «وَعِندَ اللَّهِ أَلْنَصْرُ» (و یاری نزد خداست) و «إِنَّ اللَّهَ عَلَىٰ نَصْرِهِ لَقَدِيرٌ» (خداوند بر یاری خود تواناست). بنابراین وعده یاری خداوند همراه مؤمنین است و این از نشانه‌های قتال است. بلافاصله بعد از آن، تاریخچه‌ای را مرور می‌کند که همیشه این اتفاق در طول تاریخ افتاده است؛ همیشه خداوند مؤمنین را به نوعی پیروز کرده و کسانی که مؤمن نبودند، به نوعی از بین رفته‌اند.

جامعهٔ دینی، دفاع و معنای حکم جهاد - بخش ۲

یادآوری می‌کند از قوم نوح، عاد، ثمود، قوم ابراهیم، قوم لوط، اصحاب مدین، و کذب موسی و عمل کافرین. به کافران مهلت داده‌ایم، اما آن‌ها را نابود کرده‌ایم. در واقع به مؤمنین از جایی می‌گوید: ببینید، در این آیات از صحنه‌هایی مثل قیامت شروع شده و بعد به عبادت حج رسیده است. کم‌کم وارد همین بحث‌هایی می‌شود که انگار متداول است و در همان دوره رخ می‌دهد. مؤمنین تحت فشار هستند و به آن‌ها اجازه قتال داده می‌شود.

هرچه این سطور پیش می‌رود، به مسائلی توجه می‌کند که انگار مربوط به همان زمان پیامبر است. می‌خواهد توجه دهد که در واقع این آیات به مؤمنینی که برای اولین بار اجازه قتال یافته‌اند، اشاره دارد و بنابراین جنگی در پیش است. این را یادآوری می‌کند که همیشه پیروزی با مؤمنین بوده است، از اقوام گذشته یاد می‌کند و این‌که فکر می‌کند این منغریت، این احلکناها، «هیه ظالمتون» و «هیه خاویتون»، «اله اروشها» و «بئر معتلتون» و «رسف مشی» تصویری از مکانی است که آدم‌هایی با قدرت زیاد در آنجا ساکن بوده‌اند و مثلاً در اثر زلزله‌ای از آبی که نازل شده، ساختمان‌هایشان خراب شده است. در «معتلت» این چاه‌هایی که داشتند، از مطروخه مانده است و «غصر مشید» می‌گوید: «أَفَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَلْیَنظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ» (آیا در زمین نمی‌گردند و نمی‌بینند عاقبت کسانی که پیش از آن‌ها بودند چگونه بود؟).

این نکته بسیار مهم است که من بارها گفته‌ام: تعقل در قرآن، عقل غیر از چیزی است که ما به آن می‌گوییم عقل. مثلاً وقتی می‌گویند برهان عقلی، منظورشان برهانی قیاسی است، تا حدی ممکن فرمال. اما عقل در قرآن چیزی فراتر از تفکر منطقی است؛ یعنی انگار آن هدایت‌هایی که ما از طریق عواطف خود داریم هم جزو عقل است. قدرت کلی تعقل، قدرت کلی شناخت حقیقت در انسان است و به جایی که نسبت داده می‌شود، قلب است. قرآن می‌گوید ما اتفاقاً به قلب بیشتر عواطف نسبت می‌دهیم تا تفکر، مثلاً قیاسی. تفکر در قرآن بیشتر شبیه همان چیزی است که ما امروز به آن تعقل و تفکر در فرهنگ خودمان می‌گوییم: فردی که تفکر می‌کند، یعنی کسی که یک گزاره را می‌گیرد و با چیز دیگری ترکیب می‌کند و صدق آن را بررسی می‌کند.

تفکر در واقع چیزی است که غالباً در قالب کلام اتفاق می‌افتد. من می‌توانم افکارم را بنویسم، اما قول خودم را نمی‌توانم بنویسم؛ چیزی که در قلبم می‌گذرد، نمی‌توانم بنویسم. این مجموعه آیات بعد از آیات جهاد به وضوح درباره این موضوع صحبت می‌کند و وعده پیروزی مؤمنین را می‌دهد. می‌گوید: «وَإِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا وَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّـهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ» (و اگر به سوی صلح گراییدند، تو نیز به سوی آن گرایش کن و بر خدا توکل کن که او شنوا و داناست). سپس این آیه می‌گوید: «وَإِنْ عَجِزْتَ فَإِنَّ اللَّـهَ عَزِيزٌ عَلَىٰ أَنْ يَنْصُرَكَ وَمَا عَلَيْهِمْ مِنْ وَكِيلٍ» (و اگر ناتوان شدی، خداوند قادر است که تو را یاری کند و هیچ کس بر آن‌ها وکیل نیست). همچنین می‌گوید: «وَلَن يُخْلِفَ اللَّـهُ وَعْدَهُ» (خداوند هرگز وعده خود را تخلف نمی‌کند). می‌گوید که عذاب را زودتر برسان.

آیه و ترجمه فولادوند
متن آیه و ترجمه فولادوند از منبع قفل‌شده کپی شده است:
۱. (انفال، ۶۱)

۞ وَإِن جَنَحُوا۟ لِلسَّلْمِ فَٱجْنَحْ لَهَا وَتَوَكَّلْ عَلَى ٱللَّهِ ۚ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلْعَلِيمُ

عربی

و اگر به صلح گراييدند، تو [نيز] بدان گراى و بر خدا توكل نما كه او شنواى داناست.

ترجمه فارسی فولادوند
۲. (حج، ۴۷)

وَيَسْتَعْجِلُونَكَ بِٱلْعَذَابِ وَلَن يُخْلِفَ ٱللَّهُ وَعْدَهُۥ ۚ وَإِنَّ يَوْمًا عِندَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍۢ مِّمَّا تَعُدُّونَ

عربی
### وعدهٔ پیروزی و مقیاس زمان الهی - بخش ۱

و از تو با شتاب تقاضاى عذاب مى‌كنند، با آنكه هرگز خدا وعده‌اش را خلاف نمى كند، و در حقيقت، يك روز [از قيامت‌] نزد پروردگارت مانند هزار سال است از آنچه مى‌شمريد.

ترجمه فارسی فولادوند

خداوند وعده خود را خلف و تخلف نمی‌کند و این نگاه من به آیه‌ای است که می‌فرماید: «الف سنت من ما تودون و روزی در نظر پروردگارت مثل هزار سالی است که شما می‌شمارید.» یعنی چیزی که شما عجله دارید و فکر می‌کنید زمان زیادی گذشته، مثل این است که مثلاً من اگر به کل تاریخ نگاه کنم، گاهی وقتی این کتاب‌ها را می‌خوانم که مربوط به پیدایش کیهان و این‌ها است، خیلی این احساس به آدم دست می‌دهد که کل تاریخ بشر، از ابتدا تا انتها، تمدن‌های بشری حدود ده هزار سال است؛ فرض کنیم ما سابقه ثبت شده تمدن داریم. حالا خیلی فرض کنیم انسان را از زمین برید، غارنشین‌ها و همه چیز را روی حساب بیاورید، بگویید پنج هزار سال. در مقابل عمر کیهان و اتفاقاتی که در جهان افتاده، واقعاً مثل یک لحظه خیلی گذرا است. من از یک دیدگاه انسانی که یک مداد تاریخ جهان را بهتر می‌داند، این حس به آدم دست می‌دهد. خداوند دارد می‌گوید آن چیزی که شما به آن می‌گویید یک روز، مثلاً در نظر خداوند مثل هزار سال نظر شماست. بنابراین اینکه آدم‌ها فکر می‌کنند وعده عذاب داده شده، چه شد؟ مثلاً دیروز داده شده، الان یک روز گذشته، چرا عذاب نمی‌آید؟ کل مردم صبر کردند تا پیروز شدند. کل رسالت پیامبر ۲۳ سال بوده، مردم ۴۲ سال از جمهوری اسلامی گذشته، ۲۳ سال خیلی کمتر است. ما هم خیلی پیروزی‌های بزرگی به دست آوردیم، مخصوصاً در مدار زمین. خلاصه اینکه چیزی که در واقع در این آیات هست، یک جو وعده قریب‌الوقوع بودن یک پیروزی است که مطمئناً در زمان نزول این آیات وعده، تا حدود غیرقابل تحقق شاید به نظر می‌رسید. من یک نکته را اینجا یادآوری کنم: در قرآن یک سری پیشگویی‌ها وجود دارد که اما شکی مثلاً وجود ندارد که این آیات حدود چه سالی در مدینه نازل شده است. یک جور قطعاً می‌توانیم بگوییم که این آیه سوره روم، حدوداً آن که وعده پیروزی کشور روم را می‌دهد، کی نازل شده یا مثلاً فرشته همین آیه. این خودش می‌تواند در واقع یکی از وجوه اعجاز قرآن شمرده شود که بعضی‌ها ادعا دارند که ما در قرآن واقعاً وعده‌های پیشگویی عجیبی داریم. در واقع تحقیق یافته‌ایم که مردم مسلمان بسیار ضعیفی بودند که در مدینه بودند، مثلاً زمانی که این آیه نازل می‌شد به آن‌ها وعده‌هایی داده شده شبیه اینکه اتفاقاتی می‌افتد که شما باقی می‌مانید و آن‌ها از بین می‌روند. وعده این نبوده که مثلاً زندگی شما بهتر می‌شود، بلکه وعده پیروزی در مقابل مخالفان داده شده است. و مثلاً از زمانی که این آیه نازل شده تا پیروزی چند سال واقعاً بیشتر نیست. مثلاً فکر کنید هفت سال حداقل. و این خودش چیز دیگری است. اگر ما آن زمان زندگی می‌کردیم، این خیلی حالت اعجاز داشت و الان همین قرآن سند ماست که این پیشگویی در چه تاریخی و زمانی که مسلمان‌ها چه وضعی داشتند صورت گرفته، این وعده‌ها داده شده و عملی شده است. یا مثلاً فکر کنید همان آیه‌ای که مربوط به مسلمان‌ها می‌شود در مورد پیروزی روم و ایران در سال‌های آینده و وقوع آن در آینده.

این وعده‌ها که بارها در قرآن آمده است، در حالی به مؤمنان داده می‌شود که آن‌ها در شرایط سخت و ظریف قرار دارند. به آن‌ها قاطعانه وعده داده می‌شود که شما پیروز خواهید شد، آن‌ها شکست می‌خورند و مطلقاً شکست خواهند خورد. به طور کلی، فتح مکه به طور کامل اتفاق افتاد و مسجد الحرام در اختیار مؤمنان قرار گرفت. بت‌ها شکسته شدند و کل شبه‌جزیره عربستان عملاً با حکومت اسلامی بیعت کردند. این اتفاق‌ها بسیار عجیب و شگفت‌انگیز بود.

اگر مثلاً در ابتدای روزی که پیامبر از مکه حرکت می‌کرد، فردی در نقش پیامبر قرار می‌گرفت، مثلاً حضرت علی به جای پیامبر خوابیده بود، و گروهی که از مکه خارج می‌شدند ادعا می‌کردند که ما در ده سال آینده کل شبه‌جزیره عربستان را فتح می‌کنیم و در مقابل ایران و روم هم عرض‌اندامی خواهیم کرد، فکر می‌کنم این ادعاها خنده‌دار بود. این نشان می‌دهد که چقدر این افراد خوش‌خیال بودند که چنین تصوری داشتند. خود این پیروزی، در واقع، مسلمانان را در مقابل کفار قرار داد، در زمانی که این همه وعده داده شده بود و طرف مقابل هم مطلقاً باور نمی‌کرد.

شاید فرض کنیم که این وعده‌ها برای اطرافیان پیامبر و کفار بود؛ آن‌ها می‌توانستند این‌گونه نگاه کنند که چرا این همه وعده پیروزی به اطرافیان داده می‌شود؟ این وعده‌ها به گونه‌ای بود که روحیه آن‌ها حفظ شود و ایمانشان از دست نرود. در نهایت، این وعده‌ها از نظر تاریخی قطعیت داشته و به نتیجه رسیده است. نکته مهمی است که برخی بیش از حد روی آن تأکید می‌کنند، اما در نهایت می‌توان آن را از وجوه اجتهاد در نظر گرفت.

تغییر معنای جهاد

تغییر معنای جهاد

تغییر معنای جهاد

من چند نکته را یادداشت کرده‌ام که با توجه به زمان، فکر می‌کنم بد نیست آن‌ها را مطرح کنم. این نکات درباره جهاد است و فکر می‌کنم که بهتر است خارج از موضوع سوره، آن‌ها را مطرح کنم. بارها گفته‌ام و در همین صحبت‌ها هم اشاره کردم که معنی جهاد در طول چند دهه، نه چند قرن، تغییر کرده است. قرآن از مؤمنان خواسته بود که مبلغان دینی داشته باشند و تبلیغات دینی انجام دهند، اما در طول تاریخ اسلام، مبلغان دینی به معنای واقعی پیدا نکردیم. مبلغان ما بیشتر با شمشیر بوده‌اند؛ البته من خودم اطلاعات دقیقی ندارم، اما در عربستان پس از تشکیل حکومت، بیشتر این‌گونه بوده است که پدیده‌ای شبیه به تبلیغ مذهبی مسیحی به این شکل وجود نداشته است.

سازماندهی شده بوده که عده‌ای به صورت استرحالی تبلیغ در سرزمین‌های غیرمسلمان داشته باشند. گاهی هم وقتی در جایی مستقر شدند، به دلیل رفتار خوب مسلمانان با ادیان دیگر، عده‌ای مسلمان شدند. این ادعا که هر کسی خارج از محدوده عرب اسلامی مسلمان شده، حتماً پس از جنگ بوده، قطعاً نادرست است. اما اصولاً گسترش اسلام در خارج از عربستان بیشتر حالت نظامی داشته و به نظر نمی‌رسد این چیزی بوده باشد که قرآن از مسلمانان خواسته باشد. در قرآن به صراحت از مسلمانان خواسته شده که مبلغان دینی داشته باشند و دین را تبلیغ کنند.

خواسته شده بود که در جایی که به آن‌ها تعدی شده، بجنگند؛ اما جایی خاص برای حمله و تصرف وجود نداشت، مثلاً جایی برای اینکه آنجا را بگیرند و مردم را مسلمان کنند. این اتفاقی است که در طول تاریخ اسلام افتاده است. من بارها این را گفته‌ام و باز هم می‌گویم که این حرف‌ها نیاز به بررسی تاریخی دقیق دارد. در این زمینه ادعا وجود دارد که در قرون اول، شیعه موافق جهاد ابتدایی نبوده است. هنوز هم که هنوز است، فکر می‌کنم بین علما شیعه مسئله جهاد ابتدایی مسئله واضح و روشنی نیست. جهاد ابتدایی یعنی حمله‌ای که به ما نشده، اما ما به‌صورت ابتدایی حمله کنیم و جایی را بگیریم. حکم بسیار شدیدی درباره این موضوع وجود دارد، مثلاً از طرف شافعی‌ها. خود امام شافعی جهاد ابتدایی را نه فقط مباح، بلکه وظیفه حکومت اسلامی دانسته است. فکر می‌کنم فتوای شافعی این است که همان‌طور که سالی یک بار باید مثلاً محروزه گرفت، یک بار هم باید جهاد کرد؛ یعنی اگر حکومت اسلامی باشد، باید جهاد انجام شود و جهاد نباید تعطیل شود. ما می‌دانیم که مجوزهای شرعی روشنی درباره جهاد ابتدایی وجود داشته است.

وعدهٔ پیروزی و مقیاس زمان الهی - بخش ۲

از زمان پیامبر تا بعد از آن، به‌ویژه از زمان خلیفه دوم، لشکرکشی‌ها و جنگ‌هایی رخ داده که خیلی روشن نیست چقدر جنبه اسلامی و مجوز شرعی داشته‌اند. امامان ما چیزی در تأیید این جنگ‌ها نگفته‌اند و در آن‌ها شرکت نکرده‌اند. این می‌تواند دلیلی باشد بر اینکه موافق این جنگ‌ها نبوده‌اند. یعنی به‌گونه‌ای که فرض کنیم حضرت علی در صف مقدم جهاد در زمان پیامبر همیشه حضور داشته است، اما نمی‌بینیم که در جنگ‌هایی مانند جنگ‌های زمان عمر با ایران حضرت علی شرکت کرده باشد. این خود یک سؤال است؛ اگر این جهاد، جهاد مقدسی است، چرا امامان مقدس ما در صف مقدم جبهه نیستند؟ شاید برای شیعه دلیل این باشد که این جنگ‌ها و شرایط آن‌ها شریعت روشنی نداشته‌اند.

این حرف‌هایی که می‌زنم را همین‌طور گوش دهید، چون نتیجه‌ای که می‌خواهم بگویم مستقل است و لازم نیست این حرف‌ها را قبول کنید یا نه. شیعه یک مشکلی با اهل سنت دارد درباره مسئله خلافت بعد از پیامبر. شیعه معتقد است که پیامبر اشاره کرده بود به جانشینی حضرت علی؛ اما اهل سنت این را قبول ندارند و معتقدند روندی که پیش آمد و خلافت و جانشینی پیامبر شد، روند درستی بوده است و نسبت به هر چهار خلیفه، به‌ویژه دو خلیفه اول (شیخین)، ارادت زیادی دارند. اگر از شیعیان بپرسید، حس‌شان این است که اگر این توطئه‌ها پیش نمی‌آمد و حضرت علی به‌عنوان جانشین پیامبر پذیرفته می‌شد، اسلام در شرایط دیگری قرار می‌گرفت. مثلاً شاید فکر کنند که اسلام امروز این‌گونه فراگیر نشده بود. اگر اسلام متوقف شده یا دچار انحراف شده، به هر حال شیعیان معتقدند که اتفاق بسیار بزرگی رخ داده است. این همه اختلاف، مسئله کوچکی نبوده، بلکه تحریف بزرگی در اسلام واقع شده است؛ به‌دلیل اینکه حضرت علی به‌عنوان جانشین پیامبر پذیرفته نشد. این اتفاق تاریخی لطمه بزرگی به اسلام زده است.

موضوع این است که این مسائل کوچک نیستند. بگویید این درست است یا نه؛ فرض کنید هیچ مشکلی پیش نیاید و آن‌ها هم به خوبی حکومت کنند. بعداً حضرت علی حاکم شد، اما می‌بینید که به خوبی حکومت نکردند. همین که در سال ۶۰ میلادی نوه پیامبر به آن وضع کشته می‌شود، نشان‌دهنده این است که جهت‌گیری‌های کلی جامعه اسلامی تغییر کرده و انحرافات بزرگی به وجود آمده است. مثلاً هفده علی کشته می‌شود، امام حسین به آن وضع کشته می‌شود، و تنها چند دهه بعد از پیامبر، افرادی مانند معاویه، یزید و عمر بن عبدالعزیز سرکار هستند که اصلاً احکام شرع را رعایت نمی‌کنند و بیشتر مانند حاکمان کشورگشا در حال جنگ، غنیمت گرفتن و زرنگ‌بازی هستند.

این انحراف بزرگ که به وضوح به وجود آمده، از نظر تاریخی به نظر می‌رسد از زمان خلیفه دوم آغاز شده است. مثلاً تفاوت قائل شدن بین عرب و عجم به وضوح دیده می‌شود. اگر شما قرآن را بخوانید یا با اسلام کمترین آشنایی داشته باشید، چنین تقسیم‌بندی بین عرب و عجم در دین اسلام وجود ندارد و قطعاً مخالف این نوع نگاه‌های نژادپرستانه است. اما می‌بینیم که در جامعه عربی پس از خلافت حداقل بنی‌امیه، این تفکیک رسمیت پیدا کرده است.

منشأ این انحرافات در شیعه چیست؟

نگاه شیعه به انحراف تاریخی

نگاه شیعه به انحراف تاریخی

نگاه شیعه به انحراف تاریخی

این است که شما از ابتدا نپذیرفتید؛ اگر حضرت علی می‌آمد و وارث‌های اصلی پیامبر در واقع این حکومت را پیش می‌بردند، ما باید به جامعه‌های آرمانی می‌رسیدیم و حالا سرنوشت بهتری هم برای اسلام به وجود می‌آمد. بنابراین شیعه این‌گونه نگاه می‌کند. آن مسئله، مسئله کوچکی نیست؛ انحراف‌های بزرگی در اسلام به وجود آمد. همین نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است: فرض کنید، مستقل از این که حرفی که می‌خواهم بزنم درست یا نادرست باشد، فرض کنید که واقعاً یکی از بزرگ‌ترین انحرافاتی که در اسلام به وجود آمده، همین مسئله جنگ با اهل کتاب است.

شما یک اتفاقی که من چند بار اشاره کرده‌ام، از دیدگاه واجه‌شناسی در آن کتاب معروف «خدا و انسان در قرآن» است. می‌گوید که اصلاً واجه مؤمن در قرآن وقتی نگاه می‌کنید، مثلاً مسلمین و مؤمنین یا مجموعه‌ای از آدم‌ها هستند که در همه ادیان این را وجود دارند، ولی در قرن دوم هجری یک دیاگرامی کشیده که یادم نمی‌آید دقیقاً، مؤمنین می‌شوند همان مسلمین و هر کسی بیرون دایره اسلام است، می‌شود کافر. در قرآن مشخصاً این‌گونه نیست؛ کفر یک مفهوم کلی است، ایمان هم یک مفهوم کلی است. یک یهودی می‌تواند مؤمن باشد و یک مسلمانی هم می‌تواند کافر باشد؛ ذاتاً می‌تواند این‌گونه باشد. در واقع اگر جزا اللذینه فیقولون به هم مرزه، به آن‌ها نسبت کفر داده می‌شود. نمی‌بینند. هر کسی یک لحظه فرض کنید که این نگاه، این نگاهی که مسلمان‌ها خودشان را مطلقاً برحق می‌دانند، خودشان را مؤمن می‌دانند، بقیه را کافر می‌دانند و به خودشان حق می‌دهند که با دیگران بجنگند، فرض کنید این نگاه از قرن دوم به وجود آمده باشد.

من یک لحظه می‌گویم فرض کنید این ریشه‌هایش در زمان عمر به وجود آمده باشد. مسلمان‌ها خودشان اجازه می‌دهند که همه را کافر بدانند و با همه هم وارد جنگ شوند و خون همه مردم غیرمسلمان را مثلاً مباح بدانند. فرض کنید. و همه این‌ها فرضیه است. من می‌خواهم فرض کنم که مستقل از این فرض‌هایی که دارم، خودم حتی قبول دارم؛ یعنی دارم فرض می‌کنم که یک انحراف بزرگ را در نظر می‌گیرم. فکر می‌کنم که این انحراف، انحراف اصلی است. خلاصه اگر از شیعه بپرسید که انحراف اصلی که نخستین حضرت علی را نفی کردند، مردم به عنوان مردم، نه بزرگان عرب، نفی کردند به عنوان جانشین پیامبر، خب چه اتفاقی افتاد در اسلام؟ فکر کنید بزرگ‌ترین اتفاق بدی که افتاد این بود که رابطه بین اسلام با اهل کتاب یک جور دیگری تعریف شد و اصلاً مسلمان‌ها خودشان را محق دانستند که مثلاً خون بقیه ادیان و بقیه مردم را بریزند.

فرض کنید این انحراف بزرگ است. حالا من سوالم این است: هر انحراف و انحراف‌های دیگری هم دوست دارید تعریف کنید، مردم یک نمونه برگشتان حرف خودم را بزنند. فرض کنید که این نوع نگاه به تضاد و تعریف در طول تاریخ در علم‌های شیعه هم پیدا شد و مردمی که الان ادعای تشیع‌داری می‌کنند، همین‌گونه به دنیا نگاه می‌کنند؛ یعنی مسلمان‌ها را به بقیه می‌گویند کافر، به خودشان می‌گویند مسلمان و اصلاً ناراحت نیستند که عمر به جاهای مختلف حمله کرده و مثلاً عمر چه کار کرده است. یعنی متوجه است. من توانم چیز باز این را فرض کنید. یکی ممکن است بگوید نه، هنوز علمان...

شیعه مقاومت دارد و می‌تواند؛ این‌گونه نگاه نکنید. فرض کنید این انحراف، بزرگ‌ترین انحراف بعد از پنگان بوده است. این نوع نگاه جدیدی است که مسلمان‌ها به خودشان به عنوان مؤمن و به بقیه دنیا به عنوان کافر پیدا کردند و جواز جهاد علیه کفار را هم به طور بدیهی صادر کردند؛ یعنی هر دهاتی برای یهودی و مسیحی و این‌ها هم قائل نشدند، رفتند سرزمین‌های مقدس یهودیان را گرفتند، صاف کردند، جای آن مسجد ساختند، هر کاری می‌خواستند با این نگاه انجام دادند. ما مؤمنیم، آن‌ها کافرند، باید مسلمان شوند، اصلاً دیگر دین نباید در دنیا باشد؛ «لیظهره علی الدین کله» یعنی همین دین اسلام قرار است دنیا را بگیرد. حالا نگاه کنید، جامعه شیعه هم همین‌گونه به دنیا نگاه می‌کند. یعنی آن انحراف اصلی که در اصل نفوذ گرفتن حضرت علی به وجود آمده، در همه مسلمان‌ها، سنی و شیعه، وجود دارد. آن انحراف‌ها را مثلاً چه کسی به وجود آورده؟ خیلی از شیعه‌ها در محافل خصوصی می‌گویند عمر اصل همه کارها بوده و پس ما شیعه‌ها هم پیرو عمر هستیم. نکته‌ای که می‌خواهم بگویم، بارها به زبان‌های مختلف هر وقت مناسبت شده، گفته‌ام که اگر ما آن انحراف‌ها را در خودمان پذیرفته باشیم، ما الان شیعه نیستیم؛ یا سنی هستیم یا شیعه. شیعه بودن معنایش این است که ما آن انحراف‌ها را نمی‌پذیریم، بلکه آن‌گونه سیره امام‌ها را نگاه کنیم، حرف‌های امام‌ها را گوش کنیم برای اسلام به امانی، دین خالص همان‌طور که در ابتدا بود، معتقد باشیم. اگر کسی آمد و گفت این چهار تا انحراف اصلی است، هر چهار تا را هم شیعه‌ها قبول دارند مثل سنی‌ها. به نظر می‌رسد به هر حال حکم جهاد ابتدایی را از قرن چهارم به بعد عده‌ای از علمای بزرگ شیعه تأیید کردند و الان مثلاً فرض کنید خیلی از علمای شیعه با جهاد ابتدایی هم ایرادی نمی‌بینند و حتی توجیهاتی هم ارائه می‌دهند. من می‌گویم فرض کنید این‌گونه باشد، آن وقت شیعه بودن یعنی چه؟

وعدهٔ پیروزی و مقیاس زمان الهی - بخش ۳

این ادامه همان بحث آزادی من است؛ یعنی اینکه من سالی یک بار به خودم یادآوری کنم که امام حسین کشته شد و لباس سیاه بپوشم. این کمک می‌کند، ولی ذاتاً نگرش درونی و اعتقادات است که انحرافات را تأثیر گذاشته است؛ یعنی پیرو همان سیاست‌هایی هستند که برمی‌آید. اگر این‌گونه باشد، همه این‌ها را فرض کنیم. اگر یک نفر بگوید نه، انحرافات آن‌ها نبوده، این‌ها بوده‌اند و این‌ها در شیعه به وجود نیامده‌اند. بنابراین، ما شیعه بودن یعنی داشتن اعتقاد درست. من همه حرفم این است که به همینجا برسیم و بگوییم آقا، شیعه بودن یعنی به این انحرافات معتقد نبودن و به این اعتقادات درست اعتقاد داشتن؛ به همان چیزهایی که امام‌ها می‌گفتند و همان‌طور زندگی کردن. نگرش اعتقادی و اخلاقی هیچ چیزی درست نمی‌شود با اینکه من سالی یک بار بروم تظاهرات برگزار کنم، علم بردارم و ابراز ارادت کنم؛ فقط بروم.

من حس می‌کنم که بالای ۹۰ درصد چیزی که شیعه یا معمولاً شیعه بودن خودشان انجام می‌دهند، یک سری کارهای ظاهری بدون محتواست؛ مثلاً به سر خودشان بزنند که امام حسین کشته شد، ولی امام حسین کی بود؟ اختلافش با یزید چه بود؟ این‌ها کمتر شما نمی‌بینید در مسائل مثلاً آزادی اصلاً چیز محتوا‌داری مطرح شود؟ صرفاً مثل این است که آدم‌هایی بودند، ما این‌ها را دوست داشتیم، این‌ها را زدند و کشتند، ما الآن ناراحتیم، خانواده‌هایشان را کشتند، مثلاً به آن‌ها ظلم شده است. این شیعه بودن نیست.

من حرفم ادامه همان بحث‌هایی است که در کلاس داشتم و بعداً هم کمی ادامه پیدا کرد بیرون کلاس که آزادی اصلاً چیز مهمی نیست. چقدر مهم است که ما حس شیعه بودن خودمان را به دلیل علاقه به امام‌هایی که نمی‌شناسیم و نمی‌دانیم اختلافشان با بقیه چه بوده، همین‌طور صرف علاقه ابراز ارادت کنیم و یک سری تظاهرات انجام دهیم؟ اتفاقاً ببینید، در روان‌شناسی افراد در آزادی، نشانه بی‌محتوایی است؛ یعنی طرف چون هیچ چیزی ندارد. اگر من فکر کنم شیعیان خیلی نگاه می‌کنند، خب اصلاً از آن‌ها بپرسید: «از نظر محتوا چه فرقی دارید با اهل تسنن؟ عبادت‌هایی می‌کنید که آن‌ها نمی‌کنند؟ اخلاقیات یا دستورات اخلاقی دارید که آن‌ها ندارند؟ یا اعتقادات خاصی دارید که آن‌ها ندارند؟» حرفی ندارند.

برای من جالب است که در زمان آیةالله جردی، آن دانشگاه از جمعیت تقریب مذاهب، اسم دقیقش چه بود؟ شیخ شلتوت؟ نه، اسم آدمش را نمی‌گویم، یک اسم چیزی داشت، چه بهش می‌گفتند؟ مجمعی، نمی‌دانم، تقریب مذاهب. خلاصه یک روز جلسه‌ای تشکیل داد و فقه جعفری را به عنوان یکی از فقه‌های کنار فقه‌های چهارگانه، به عنوان یک فقه معتبر، یعنی پنجمین فقه معتبر اسلام، پذیرفت. این برای شیعیان خوشحالی دارد یا ناراحتی؟ اگر فقه شما همان فقه اختلافات در حدود جزیه است که آن‌ها می‌پذیرند، پس این همه در واصل چیست؟

پذیرفتن این موضوع به این معناست که وقتی فقه شیعی را بررسی می‌کنند، جای اختلافی ندارد و چیزی نمی‌گویند. شیعیان من همان همه حرف‌ها را دارم می‌زنم؛ یعنی در باب جهاد و این مسائل هم که می‌روند، اختلاف‌های تاریکی وجود داشته است. به نظر می‌رسد الان تقریباً نظرهایی به این معنا وجود دارد که فقه شیعه به نوعی به فقه اهل سنت نزدیک شده است و اختلاف‌های مهمی وجود ندارد. این موضوع برای من جای خوشحالی برای شیعیان ندارد، مگر اینکه شما معتقد باشید که انحراف‌های بزرگی در اسلام به وجود نمی‌آمد. فقه اهل سنت همان فقه پیامبر است؛ من به این اعتقاد ندارم و خوشحال نیستم از اینکه اختلافات بین مثلاً شیعه و سنی به حدی کاهش پیدا کرده که فقط به امامان احترام بگذاریم یا دوست داشته باشیم یا نداشته باشیم؛ این موضوع محتوایی ندارد. من فکر می‌کنم محتوای مهمی وجود داشته و باید وجود داشته باشد. نمونه‌اش همین موضوعی است که گفتم؛ فکر می‌کنم یک انحراف بزرگ در اسلام رخ داده است که مسلمان‌ها کم‌کم خودشان را تنها مؤمنین دانستند و همه ادیان دیگر و مردم دیگر را کافر شمردند و به خودشان اجازه دادند که به مال و اموال آن‌ها تجاوز کنند. این اتفاق انحراف بزرگی بوده است که من دوست دارم بگویم شیعه در این ماجرا نبوده و اهل تسنن گرفتار این انحرافات هستند. اهل تحقیق بارها گفته‌اند که بزرگ‌ترین مزیّت شیعه این است که التزامی ندارد و نباید داشته باشد که از تاریخ اسلام دفاع کند. بعد از پیامبر، مثلاً از اینکه عرب‌ها به این و آن حمله کردند، ما لزومی ندارد دفاع کنیم. امام‌های ما در این ماجراها نقشی نداشتند و دخالت نکردند و در زمان امام، مثلاً حکومت حضرت علی علیه‌السلام هم این اتفاق نیفتاده است. بنابراین ما آزاد از این غیظ هستیم که این همه اتفاق‌های بدی که در تاریخ اسلام افتاده را سهواً برش بگذاریم و اهل تسنن گرفتار این ماجرا هستند. اهل تسنن در زمان چهارتا خلیفه اول نه تنها از همه چیز دفاع می‌کنند و باید بکنند، بلکه آن اتفاق‌های آن دوران را منشأ فتوحات برای خودشان می‌دانند. سیره شیخین برای اهل سنت مانند سیره نبوی است؛ همان‌طور که ما مثلاً حرف‌های امامان یا گفتار و رفتار پیامبر برای ما منشأ فتوحات است، برای آن‌ها سیره شیخین چنین جایگاهی دارد. بسیاری از فتوحات آن‌ها به همین منابر بازمی‌گردد. بعد از این آیات که نکات تاریخی را بیان می‌کند و وعده پیروزی مسلمانان را می‌دهد، به آیاتی می‌رسیم که با این آیه شروع می‌شود: «قُلْ یَا أَهْلَ النَّاسِ إِنَّمَا أَنَا لَكُمْ نَذِیرٌ وَمُبِینٌ» و «فَالَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِیمٌ». این بار هم تقسیم‌بندی سه‌گانه همیشگی قرآن که بارها در قرآن آمده، در همین سوره هم در ابتدا تکرار می‌شود؛ یعنی یک عده مؤمن، یک عده کافر و یک عده دیگر. در این سوره من قبلاً هم گفتم که تأکید بر حالت تهاجمی کفار است؛ یک عده هستند که ایمان ندارند و می‌خواهند علیه ایمان دیگران اقدام کنند، مثل اینکه می‌گوید: «وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَیَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطَانٍ مَرِیدٍ» در سوره...

بخشی از نسبت‌هایی که به کفار داده می‌شود این است که آن‌ها حقیقت را نمی‌فهمند و درک نمی‌کنند؛ هر کاری هم که انجام دهند، قدرت شناخت حقیقت را ندارند. در اینجا درباره تلاش‌هایی که آن‌ها علیه ایمان انجام می‌دهند صحبت می‌شود. به گونه‌ای بیان می‌کند که این افراد، یعنی کفار، فعالیت‌هایی بر ضد ایمان دیگران دارند. مجدداً چند آیه درباره کسانی که در دل‌هایشان چیزی است، آمده است؛ این افراد پیچیده‌تر هستند، زیرا درونشان یک حالت و روی ظاهرشان حالتی دیگر است و به نظر می‌رسد حجم بیشتری از توجه به خود اختصاص می‌دهند.

چند آیه مجدداً درباره «الذین فی قلوبه مرض» آمده است که با این آیه شروع می‌شود: «وما أرسلنا من قبلك من رسول ولا نبی إلا إذا تمنى الغش شیطان فی أمنیته»؛ یعنی هیچ وقت قبل از تو رسول یا پیامبری فرستاده نشده مگر اینکه شیطان در آرزوهای او وسوسه کرده باشد. در ادامه می‌گوید: «ولا هما یلغش شیطان سمی یوقم الله آیاته و لهو علی من حکیم»؛ یعنی شیطان وسوسه می‌کند، اما خداوند آیاتش را حفظ می‌کند و این موضوع برای حکیمان روشن است.

در اینجا منظور این است که وقتی می‌گوییم «تمنى» یعنی آرزو کردن، باید توجه داشت که این آرزو کردن صرفاً به معنای داشتن یک خیال یا یک خواسته ساده نیست، بلکه یک نوع برنامه‌ریزی منظم و هدفمند در آن وجود دارد. مثلاً آقای عبدالعالی، بازرگان، از قرآن مثال‌هایی می‌آورد تا نشان دهد که مفهوم مرکزی «تمنى» نوعی برنامه‌ریزی منظم است، نه فقط آرزو کردن به معنای داشتن یک خیال یا تصور برای آینده.

برای مثال، تصور کنید یک رسول می‌آید و برنامه‌ای تبلیغی دارد؛ او امیدوار است و آرزو می‌کند که در روندی ده ساله، عده‌ای به دین خدا روی آورند. این آرزو و برنامه‌ریزی، به عنوان هدفی مشخص در ذهن مردم شکل می‌گیرد و باعث تغییراتی در باورهای آن‌ها می‌شود.

من دلایلی که همان اوایل گفتم که واج‌ها را چگونه می‌توان معنا کرد، برایم خیلی روشن نیست که به شیعه چنین معنایی را به تمنا نسبت دهید.

منافقان، آزمون جنگ و تقسیم‌بندی جامعه

بیایید همان‌طور در نظر بگیریم که «تمنا» به معنی آرزو کردن یا پیش‌بینی چیزی برای آینده باشد. آیا این به این معناست که هر وقت پیامبرانی می‌آمدند و برنامه‌ای برای آینده داشتند، شیطان در ذهن آن‌ها القا می‌کرد و این آرزوها را خراب می‌کرد؟ انگار موانعی به وجود می‌آمد. مثلاً وقتی رسول خدا می‌خواست مردم همه ایمان بیاورند، حتماً موانعی از سوی شیطان ایجاد می‌شد. کسانی ظاهر می‌شدند، مثلاً فرقه‌های صوفی، آیات و معجزاتی را تلاش می‌کردند که دلایلی که پیامبر می‌آورد را مخدوش کنند و سعی می‌کردند موانع فیزیکی ایجاد کنند. بلاخره شیطان، نه خودش، بلکه نیروهای شیطانی که در اختیارش هستند، این کار را انجام می‌دادند.

در واقع، خداوند این چیزهایی که شیطان به وجود آورده بود را از بین می‌برد و آیات خودش را محکم می‌کرد. خداوند علیم و حکیم است. شاید نسبت دادن معنی «خاندن» به «تمنا» به این دلیل است که در اینجا «سَمِیعُ کُلِّ شَیءٍ» (شنوا و دانای همه چیز) آیات را به معنی چیزهای تلاوت شده در کتاب گرفته باشند. نمی‌دانم، ممکن است فتنه‌ای قرار داده شده باشد برای کسانی که در قلبشان مرز آیات است.

در مجموع، درباره آن افراد سه دسته وجود دارد: یک عده مؤمن هستند که آدم‌های ثابتی‌اند، یک عده کافر هستند که وضعیت ثابتی دارند، و یک عده در وسط هستند؛ کسانی که با کوچک‌ترین مانعی که پیش می‌آید ممکن است ایمانشان متزلزل شود. این در واقع آزمایش‌هایی است که باید پس بدهند و در برابر سختی‌ها مقاومت کنند. ممکن است لازم باشد بجنگند و نهایتاً پیروزی با این‌ها باشد. اما کسی که ایمانش ضعیف است، همه این دشواری‌هایی که پیش می‌آید حالت آزمون دارد و ممکن است نتواند از این آزمون‌ها عبور کند.

در آیات، «نَفْیُ شِقَاقِ هَذِهِ» و «الظَّالِمِينَ» دقیقاً به این فعل «نَفْیُ قُلُوبِهِمْ» مرز دارد. گفتنش برای این است که باطنشان در واقع کفر است. اما «عِلْمُ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ» (علم کسانی که اهل علم هستند) بدانند که «إِنَّهَا حَقٌّ مِن رَّبِّكَ» وعده‌هایی که داده شده، آن چیزی که دنبال آن هستند به آن می‌رسند و حق است. «وَإِنَّهُمْ لَيَكْذِبُونَ بِالْحَقِّ لَمَّا جَاءَهُمْ» و «اللَّهُ يَهْدِي الَّذِينَ آمَنُوا إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ» این آیات وقتی خوانده می‌شود، برای این است که قرآن چهار درجه دارد. به سختی می‌توانم بخوانم، اما «اللَّهُ يَهْدِي الَّذِينَ آمَنُوا إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ» این مجموعه آیات بار دیگر در قرآن در جاهایی آمده است.

آیه و ترجمه فولادوند
متن آیه و ترجمه فولادوند از منبع قفل‌شده کپی شده است:
(حج، ۵۴)

وَلِيَعْلَمَ ٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْعِلْمَ أَنَّهُ ٱلْحَقُّ مِن رَّبِّكَ فَيُؤْمِنُوا۟ بِهِۦ فَتُخْبِتَ لَهُۥ قُلُوبُهُمْ ۗ وَإِنَّ ٱللَّهَ لَهَادِ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِلَىٰ صِرَٰطٍۢ مُّسْتَقِيمٍۢ

عربی

و تا آنان كه دانش يافته‌اند بدانند كه اين [قرآن‌] حق است [و] از جانب پروردگار توست. و بدان ايمان آورند و دلهايشان براى او خاضع گردد. و به راستى خداوند كسانى را كه ايمان آورده‌اند، به سوى راهى راست راهبر است.

ترجمه فارسی فولادوند

مثلاً در ابتدای این سوره تقسیم‌بندی کلی از جامعه بشری داریم که واضح است این‌ها سه دسته هستند. یا مثل ابتدای سوره، این تقسیم‌بندی دوباره تکرار شده است. همین الان در جامعه‌ای که وجود دارد، کفاری هستند که «صُوفِی آیاتِنا» (مقصود احتمالاً کسانی هستند که آیات را تحریف می‌کنند) هستند، همین الان مؤمنینی وجود دارند و همین الان بین شما مؤمنین کسانی هستند که «اللَّازِینَ فِي قُلُوبِهِمْ» (کسانی که در قلبشان) شک و تردید دارند. این‌ها همان کسانی هستند که مشکلاتی که پیش آمده، مثلاً حکم جهاد آمده، در آنجا جا می‌زنند. بیشترین چیزی که در قرآن برای...

مهاجرت، شهادت و رزق حسن

شناسایی منافقین در جامعه اسلامی زمان پیامبر آشکار است. این افراد کسانی هستند که وقتی موضوع جنگ مطرح می‌شود، بهانه می‌آورند و خود را در گوشه‌ای پنهان می‌کنند و می‌گویند که نمی‌توانند به جنگ بروند. بلافاصله پس از نزول آیات جهاد و وعده‌هایی که داده می‌شود، همان‌طور که همه مؤمنان در طول تاریخ پیروز بوده‌اند، شما نیز پیروز خواهید شد، این آیات نازل می‌شود. همیشه این‌گونه است که شیطان موانعی ایجاد می‌کند و وعده‌های خدا به تأخیر می‌افتد. در اینجا، کسانی که در جامعه اسلامی حضور دارند و ایمان واقعی ندارند، در واقع مورد آزمون قرار می‌گیرند و ماهیتشان روشن می‌شود.

نگاهی که اکنون به این افراد وجود دارد، مانند نگاهی است که به همین زمان حال و همین جامعه می‌اندازد و تأثیری که این آزمون‌ها و جنگ‌ها در آینده نزدیک خواهند داشت، نشان می‌دهد که این جنگ‌ها برای جمعیتی رخ داده است که طرف مقابلشان بسیار قوی‌تر است. برای این‌که انسان واقعاً ایمان داشته باشد و به این وعده‌ها باور کند، باید احساس کند که می‌تواند در جنگ پیروز شود، حتی در جنگی نابرابر که تعداد مؤمنان کم است و حتی سلطه کامل در مدینه ندارند. مثلاً وقتی این آیات نازل می‌شود، یهودیان همان‌جا حضور دارند و مخالفانی در داخل مدینه هستند که هنوز گرایش‌های بت‌پرستانه دارند و به خون مؤمنان تشنه‌اند.

بنابراین، بار دیگر مسئله «الذین فی قلوبهم مرض» به این نگاه نزدیک است و مجدداً به این افراد توجه می‌شود که همیشه در مقابل موانعی که پیش می‌آید، مورد آزمون قرار می‌گیرند و نبود ایمان واقعی‌شان آشکار می‌شود. اگر این بخش را به عنوان یک قطعه در نظر بگیریم، نوعی تقارن در آن دیده می‌شود؛ مثلاً دو آیه در مورد مؤمنان و کفاره وجود دارد و سپس بخش اصلی درباره منافقان است و در انتهای آن دو آیه کوتاه درباره کفار و مؤمنان تکرار می‌شود.

تا اینجا اگر بخواهم واقعاً جلسه آینده را تمام کنم، فکر می‌کنم لازم است یک قطعه دیگر از این سوره را بخوانم که قبلاً درباره آن صحبت مختصری کرده‌ام. اجازه دهید این قطعه را بخوانم تا بدانید و توضیح زیادی ندهم. این بخش از آخرین سوره است که می‌گوید: «بلد من هاجروا فی سبیل الله سمّی قتلوا وما تو من تحکیدم». تأکید من این است که ببینید این آیات دیگر کلی نیستند، بلکه درباره شرایط حاضر صحبت می‌کنند. وقتی آیات حج نازل شد، این آزمون‌ها و همین کسانی که صبر کردند، وعده‌ها داده می‌شود. این وعده‌ها گرچه به وعده‌های کلی الهی مربوط است، اما با همین مردم صحبت می‌کند؛ این اقلیت که ایمان آورده‌اند و ضعیف هستند، به آن‌ها وعده پیروزی داده می‌شود و درباره کسانی صحبت می‌کند که مهاجرت کرده و همراه پیامبر آمده‌اند.

این بحث‌ها از جایی آغاز می‌شود و سپس در این سوره، پس از بیان کلیات و دیدگاهی که از دور نسبت به مردم روی زمین داشتیم، حالا درباره همین اتفاقاتی که اطراف پیامبر رخ داده است، صحبت می‌کند.

رزق حسن و آیات طبیعت

رزق حسن و آیات طبیعت

رزق حسن و آیات طبیعت

بحث دارد به سمت موضوع می‌رود. هرچند لحن همیشه کلی است و تشابه بین این وقایع و وقایع گذشته را مرور می‌کند. یا مثلاً این آیات به آیات خداوند در طبیعت ارجاع داده شده که همیشه بوده و هست. کسانی که مهاجرت کردند و کشته شدند یا مردند، خداوند این‌ها را رزق حسنی می‌دهد. و این «اللهم خیر و رازقیم» است؛ خداوند بهترین روزی‌دهندگان است. منظور از این رزق، مانند آن رزقی است که در آن آیه معروف آمده است: «لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله أمواتاً بل أحياء عند ربهم یرزقون». کسانی که شهید می‌شوند یا مثلاً مهاجرت کردند و کشته شدند، انگار هنوز روزی برای آن‌ها در این دنیا باقی مانده بود که چون در راه خدا جهاد کردند، به آن‌ها نرسیده است. خداوند این‌ها را اصلاً مرگشان مانند مرگ آدم‌های عادی نمی‌داند. بعد از مرگ همچنان در حال رشد هستند. به طور طبیعی، وقتی کسی به مرگ طبیعی از دنیا می‌رود، انگار کارش تمام شده و حیاتش ادامه پیدا نمی‌کند؛ ولی کسی که در راه خدا کشته می‌شود، انگار حیاتش ادامه پیدا می‌کند، همچنان در حال رزم است و از خداوند روزی می‌گیرد و به جایی می‌رسد. قبل از اینکه روز قیامت، یعنی پیشگاه خداوند بایستد، تغییراتی و تکاملی پیدا کرده است و خب طبیعتاً رزق حسنی هم دارد که مستقیماً از خداوند می‌گیرد. بنابراین به نفع انسان است که هرچه زودتر شهید شود تا بقیه روزی‌اش را از روزی اختصاصی خداوند استفاده کند. برای این منظور از «لَیْدْ خِلَنْ نَهُمْ مُدْخَلًا یَرْزَوْنَهُ وَإِنَّ اللَّهَ لَعَلِیٌّ مُحْکِمٌ» استفاده می‌شود. خداوند این‌ها را در جایی که راضی باشند به آن می‌رساند و خداوند علی و محکم است. این آیات را قبلاً هم در درس جغرافی اول که کل سوره را مرور می‌کردیم، گفتم که ویژگی خاص آن‌ها این است که در هیچ جای قرآن شاید به این شکل نباشد که هفت آیه پشت سر هم که با این صفات دوتایی خداوند تمام می‌شود؛ مثلاً فرض کنید: «الله علیم حکیم»، «الله علیم حلیم»، «الله عفو غفور»، «الله سمیع بصیر»، «هو علی الکبیر»، «الله لطیف خبیر»، «له الغنی الهمی». یک جور چگالی اسماء خداوند در این آیات بالاست، مثل آن آیات آخر سوره هشت که بارترین چه، یعنی فقط از اسماء الهی تشکیل شده‌اند. اینجا من می‌توانم، حالا یک آقای گودرزی هم هست، این را به ایشان اشاره کنم. یک بار دیگر دانشجویان این کلاس لطف کنند. امسال معلم به من یک هدیه دارد؛ یک تابلو که یک آیه را نوشته‌اند و همان آیه را نوشته‌اند، چون فکر می‌کنم آن آیه را داده بود و حس کردند که بعد از اینکه داشتند، قبل از اینکه به من بدهند، متوجه شدند. آن نفر به آن‌ها گفت که این همان تابلو است که دفعه قبل هم چیزی داده بود. حالا بگذاریم که تابلو شما خیلی کلاسیک بود، یک خود مدرن‌تر از دار خطاطی. بعد یک جوری احساسشان این بود که مثلاً ممکن است من ای وای چه بد شد، من یک جوری خوشمان...

آیه‌ای که آمده، آیه‌ی بسیار خوبی است. من آن دفعه که چیزی درباره‌ی این آیه نوشتم، بسیار خوشحال شدم و این بار از تکرار آن بسیار بیشتر خوشحال شده‌ام. یعنی این آیه فوق‌العاده است. در قرآن، جایی هست که مجموعه‌ای از اسمای الهی پشت سر هم آمده‌اند؛ این یک جای استثنایی در قرآن است و من به آنجا علاقه‌ی خاصی دارم. به هر حال، می‌خواستم بگویم که این آیه نه تنها جای ناراحتی ندارد، بلکه جای خوشحالی هم هست.

این مجموعه آیات که در اینجا آمده، بعد از بحث‌هایی درباره‌ی پیروزی و شکست و نصرت الهی و همچنین آیات جهاد است. در واقع، به مردم خبر می‌دهد که همیشه این مسیر بوده و موانعی به وجود می‌آمده است. به نوعی استدلالی تکرار می‌شود که لازم نیست حتماً به تاریخ نگاه کنید؛ همین دنیا را ببینید و ببینید دنیا چگونه است. خداوندی که این دنیا را ساخته، حق و باطل در آن جایگاه کلانی ندارد؛ شما باید مطمئن باشید که حق پیروز می‌شود.

این آیه نوعی نگاه جدید به ایمان است؛ به این معنا که اگر به طبیعت ایمان آورده‌اید و جلوه‌های خداوند را در طبیعت و اسمای الهی ببینید و درک کنید، می‌دانید که خداوند مومنان را کمک می‌کند و در نهایت پیروزی حق بر باطل است. آیه می‌گوید: «زَلْکَ وَمَن أَقَابَهُ بِمِثْلِهِ فَسَمُّهُ بَغْیً عَلَیْهِ» یعنی کسی که وقتی به او تعدی شد، همان تعدی را به طرف مقابل وارد می‌کند، و اگر طرف مقابل بدتر از آن را نشان دهد، خداوند کمکش می‌کند. خداوند آقابخش و غفور است.

معنای این آیه اولاً این است که وقتی کسی بارها به شما تعدی کرد، حق دارید همان اندازه تعدی کنید. اینطور نیست که اگر در موضع قدرت هستید و کسی کاری کرد، شما سیاست بازدارندگی را به این شکل اجرا کنید که مثلاً اگر کسی یک سنگ به طرف من پرتاب کرد، من با توپ جواب بدهم تا دیگر نسل‌هایش هم سنگ پرتاب نکنند. این چیزی نیست که ما مجاز باشیم انجام دهیم. آنچه خداوند می‌گوید این است که اگر کسی به شما تعدی کرد، مثلاً سنگ پرتاب کرد یا حمله کرد و حتی یکی از افراد شما را کشت، شما در همان حد حق دارید مقابله کنید.

چگالی اسماء الهی و استناد به آیات طبیعت

نه اینکه اگر قدرت داشتید، بخواهید ریشه‌ی طرف مقابل را بکنید. دقیقاً این آیه منطقش این است که اگر امکان دارد، اگر کسی سنگ پرتاب کرد، شما هم همان اندازه سنگ پرتاب کنید و مجدداً کار را ادامه ندهید. آیه می‌گوید: «فَسَمُّهُ بَغْیً عَلَیْهِ» یعنی اگر اینطور شد، همان اندازه تعدی کنید. اگر دوباره به شما ستم شد، خداوند کمک می‌کند. نگران نباشید که اگر بازدارندگی شدید اعمال نکنید، اتفاق بدی می‌افتد.

لازم نیست این باب باز شود؛ خداوند نمی‌خواهد آن را باز کند که مسلمان الان مسلمان است. این آیه را آن موقع شاید می‌شنوند، اما خیلی احساسش نمی‌کنند. به همان اندازه که به صدا و به موقع توجه می‌کنند، اصلاً در موضعی نیستند که اگر بلایی سرشان بیاید، بتوانند همان مقدار هم جواب بدهند. ولی وقتی به قدرت رسیدند، این امکان برایشان فراهم می‌شود. گویا خداوند با علم به اینکه این‌ها به زودی قدرت پیدا می‌کنند، این امکان را داده است. انسانی که قدرت دارد، امکان چنین انحرافی را دارد؛ اینکه در مقابل ضعیف‌تر، در برابر کوچک‌ترین کاری که انجام می‌دهد، شدت عمل زیادی نشان می‌دهد. این چیزی است که ما از آن چنین برداشت کرده‌ایم.

بفرمایید، یکی از تکالیف این حرف انجیل چیست؟ وقتی می‌گردید و می‌پرسید که چرا این‌گونه شده، من الان به عنوان اصحاب باید جواب بدهم و بگویم که تکلیف حرف انجیل من به این صورت نیست که بتوانم سویچ کنم. یک بار کلن سویچ کردم، ولی تکلیف شما معتقد است که آن حرف انجیل واقعاً مستند است. اول باید به این اعتقاد داشته باشید؛ مطمئن نیستیم، اما باید به این اعتقاد داشته باشید که ادیان همه قرار است یک چیز بگویند. یعنی این‌گونه نیست که مثلاً سخت‌گیری‌های دین یهود دروغ باشد؛ آنقدر سخت نبوده است. یک نظریه می‌تواند این باشد که واقعاً دین یهود شریعتش سخت‌تر از شریعت ماست و دین مسیح آسان‌تر از شریعت ماست. سیاست‌های یهودی و مسیحی با اسلام فرق دارند.

می‌توانید به این اعتقاد داشته باشید یا به چیز دیگری فکر کنید. عرف این است که اعتقاد داشته باشید که نه، همیشه همه ادیان یک چیز گفته‌اند و اختلافات در سر تحریف به وجود آمده است. من به همان روایت اول دفاع کردم که اصلاً این‌گونه نیست؛ یعنی قرار نیست سه دین داشته باشیم که یکی آن‌گونه باشد، یکی این‌گونه و یکی همین‌گونه که اسلام است، که حالت وسط دارد. بنابراین از نظر من اشکالی هم ندارد حتی اگر آن حرف مستند باشد، بگوییم که این جزو سیاست‌های سلطه‌طلبانه‌تر دین مسیحیت است. مسیحیت جلوه رحمانیت خداست، یهودیت جلوه رحمت است و اسلام جامعه است.

چند بار گفته‌ام که این عبارت «بسم الله الرحمن الرحیم» در آن سه چیز وجود دارد؛ دید. دو پایه‌ای که انگار...

آیه و ترجمه فولادوند
منبع آیه: قرآن، ترجمه فولادوند
(حمد، ۱)

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ

عربی

به نام خداوند رحمتگر مهربان

ترجمه فارسی فولادوند

اسلام را به گونه‌ای معرفی می‌کند که به حالت ثبات می‌رسد؛ مانند توجیه اینکه چرا وقتی ما قرآن را شروع می‌کنیم، ابتدا اسم خدا را می‌برند. این که این سه اسم کنار هم قرار گرفته‌اند و ترتیب آن نیز «بسم الله الرحمن الرحیم» است، دقیقاً همان ترتیبی است که اسلام، مسیحیت و یهودیت دارند. در واقع، این موضوع را قبلاً گفته‌ام و حالا یادآوری می‌کنم که اگر دوست داشتید مفصل‌تر گوش دهید، من مشکلی ندارم. به عنوان یک مسلمان، مشکلی ندارم که صفت باشم و به راحتی می‌توانم دفاع کنم. اصلاً خدای مسیحیت همان چیزی است که ما به او می‌گوییم «رحمان»؛ یعنی آن جمعه‌های عذاب و این‌ها را ندارد.

آیه و ترجمه فولادوند
متن آیه و ترجمه فولادوند از منبع قفل‌شده کپی شده است:
(حمد، ۱)

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ

عربی

به نام خداوند رحمتگر مهربان

ترجمه فارسی فولادوند

من یک بار در کلاس گفتم به همین دلیل است که مسئله شر در محیط مسیحی اینقدر پررنگ است. یعنی تمام فلاسفه و مسیحیان درگیر مسئله شر هستند؛ همچنین وقتی خداوند شما رحمان باشد، آن وقت معنی ندارد شر وجود داشته باشد. به نوعی بعضی از اتفاق‌هایی که می‌افتد، بی‌معنی می‌شود و با رحمانیت خداوند سازگار نیست. ما خداوند خودمان را «الله برال» می‌دانیم. حرف من این است که از دید خودم هم مشکلی ندارم، هر چه مستند باشد و در مستند بیان شود، کاملاً شکرگزارم.

خب، اجازه دهید چند آیه از این قصه مانده را برای جلسه آینده بگذارم تا بگویم. در این آیات، خداوند به آیات طبیعی استناد می‌کند تا وعده‌هایی که داده، به نوعی توجیه شوند؛ به آیات طبیعی و جلوه‌های خداوند در طبیعت، اسمای خداوند این‌گونه است که اگر خداوند را شناخته باشیم، باید این اسما را قائل باشیم. نتیجه این است که این وعده‌ها درست است و امیدوارم بتوانم در جلسات آینده دو سطح آخر را بخوانیم و تمام کنیم. درستیم در مدین سوری.

پایان جلسه و ادامهٔ آیات

خب، جلسه بعد که نیمه شبان تحتیله، یک جلسه ۲۲ شبان داریم. اگر تاون نشده باشد، سعی می‌کنم که در جلسه شنبه آخر ماه شبان جلسه داشته باشیم. همچنین ایشان امروز به ما گفتند که ممکن است دانشکان امروز تحتیل باشد. اگر هم قرار شد ساعت کلاس را جلو بکشید و توافقی شد، خب با ایمیل به شما اطلاع می‌دهیم.