خلاصهٔ این جلسه و سپس متنِ کاملِ پیادهشدهٔ درسگفتار در ادامه آمده است.
بازگشت به بحث حج و آغاز پرسشها، چرا حساسیت فقط روی هزینهٔ حج است؟
موسیقی جلسه گذشته درباره مناصق حج و ترتیب آن صحبت کردیم و آن را به پایان رساندم. در این جلسه میخواهم برگردم به موضوع آکاس حج و آیات قرآنی مرتبط با آن. در این حوزه، یک سنت حسنه به وجود آمده است که در جلسات اول، به صورت سوال و جواب عمل میکنم. در اولین جلسه، میخواهم به سوالاتی پاسخ دهم که حضوری یا ایمیلی از من پرسیده شدهاند، بهخصوص اگر مربوط به جلسات باشند. ترجیح میدهم که در همان جلسه اول به آنها جواب بدهم. حسن این روش این است که مجبور نمیشوم چیزی را بین جلسات مطرح کنم. بنابراین، هدف اصلی اینجا پاسخ به سوالاتی است که کاملاً مربوط به مسئله حج هستند.
اولین سوالی که میخواهم درباره آن صحبت کنم، بسیار عمومی است و به هیچ نکته خاصی که در جلسات گذشته مطرح شده، مربوط نیست. احتمالاً شنیدهاید که بعضیها به دلایل مختلف، اصولاً با این که در زمانه ما مراسم حج برگزار میشود، مشکلاتی دارند. من میخواهم درباره سوالی صحبت کنم که مشخصاً از من پرسیده شده است. ممکن است مشکلات دیگری هم وجود داشته باشد؛ مثلاً برخی افراد مشکل سیاسی دارند، مثلاً دولت عربستان یا سوریه یا حاکمیت ما مشکلات سیاسی دارند و میگویند وقتی به حج میروند، پولها به جیب آنها میرود و این کار را حرام میدانند. میبینید که بعضی افراد هر روز تلاش میکنند این حرف را تحکیم کنند. در خود حاکمیت هم کسانی هستند که نسبت به حج رفتن احساس خوبی ندارند.
سوالی که میخواهم جواب دهم، سیاسی نیست. موضوع سوال تقریباً این است که ما در دنیایی زندگی میکنیم که آدمها از گرسنگی میمیرند، اما دستوری مقرر شده که مثلاً آدمهایی از ایران وقتی به حج میروند، چند میلیون تومان برای هر نفر هزینه میشود. اگر این هزینه را در چند میلیون نفری که از سراسر دنیا میآیند ضرب کنیم، که بسیاری از آنها راهشان از ما هم دورتر است و رفت و آمدشان بیشتر است، این مبلغ به عددی حدود ده هزار میلیارد تومان میرسد؛ یعنی تقریباً ۱۰ میلیارد دلار، با فرض قیمت دلار تثبیت شده. قبلاً محاسبات سخت بود، اما خوشبختانه قیمت دلار تثبیت شده و راحتتر میشود حساب کرد.
سوال این است که آیا بهتر نیست در حالی که در دنیا این همه فقر، محرومیت و گرسنگی وجود دارد و آدمهایی در گوشههایی از دنیا از گرسنگی میمیرند، این هزینهای که برای چنین اقدامی میشود را صرف اطعام مردم آفریقا کنیم؟ تقریباً سوال این است. متأسفانه متن سوال را فراموش کردم و همراه خودم نبود، اما قبل از این سوال از من شنیدهاند که کل هزینه رفتن به حج با این مقدار هزینه، کار درستی است؟ اخلاقاً کار درستی است؟ نظر من چند نکته است که میخواهم درباره این سوال مطرح کنم، نکاتی که شاید به طور عادی به آنها توجه نمیشود.
اول از همه، از کسانی که چنین برخوردی دارند، دوست دارم چند سوال بپرسم؛ مثل رئیس جمهورمان که سوالها را با سوال جواب میدهد. ممکن است این روش در جلسات ما عرف نباشد، اما به هر حال، بد نیست که در مقابل سوال یک نفر، چند سوال بپرسیم و ببینیم جواب طرف به این سوالها چیست. سوال من این است که آیا این کسی که این حرف را میزند، درباره همه هزینههایی که مردم میکنند چنین حرفی میزند یا فقط درباره هزینه حج؟ مثلاً ما در ایران هفت میلیون خودرو داریم که هر کدام چند میلیون تومان هزینه داشتهاند. آیا به مردم میگوید چرا خودرو میخرند و چرا پول خودرو را برای گرسنگان آفریقا نمیدهند؟ یا درباره هزینههای ازدواج احمقانه و دیوانهواری که دو تا سه برابر هزینه حج است، حرفی میزند؟ متوسط هزینههای ازدواج استاندارد نیست و از دو سه میلیون شروع میشود تا چند صد میلیون هم میرسد. آیا درباره اینها هم چنین حرفی زده میشود؟
من میخواهم بگویم درباره همه هزینههایی که در دنیا انجام میشود، باید همین حساسیت وجود داشته باشد. من این حرف را درباره حج از چندین کانال شنیدهام، اما هیچوقت نشنیدهام که درباره هزینههای ازدواج چنین حرفی زده شود که پول آن را برای گرسنگان آفریقا بدهید. معمولاً درباره حج حرف از گرسنگان آفریقا است، اما درباره ازدواج نه. یا مثلاً چند میلیون دانشجو در کشور داریم که اکثریت قریب به اتفاق آنها به درد نمیخورند. من میتوانم همین حرف را درباره دانشگاه هم بزنم؛ این همه هزینه تحصیلات عالی در ایران که نه تنها مفید نیست، بلکه مضر هم هست. طبق گزارشهای سازمانی مثل یونسکو و بانک جهانی، این مقدار گسترش آموزش عادی از نظر اقتصادی ضرر دارد.
میخواهم بگویم سوال این است که آیا همه هزینههایی که آدمها میکنند، سوالبرانگیز است یا نه؟ مشکل این است که ممکن است طرف احساس کند خودرو به درد میخورد، تحصیلات عالی هم چون ذاتاً به درد میخورد، ازدواج هم لازم است، لباس پوشیدن هم خوب است، چون نمیفهمد هر چیز به چه دردی میخورد. این سوال را مطرح میکند. مشکل این است که کسانی که این حرف را میزنند، در واقع مسئله برآورد هزینه و گرسنگان آفریقا نیست. خیلی جای دیگر هست که میتوانیم صرفهجویی کنیم. ملت ایران خیلی جا دارد که برق را کمتر مصرف کند، کلن کمی کمتر مصرف کند و همه گرسنگان آفریقا را به نوعی سیر کند، اگر رعایت برخی مسائل را بکند. مصرف برق ملت ما بسیار زیاد است و از این ریخت و پاشها زیاد دارد. اینها منابع بسیار گستردهای است.
حسن این سوالی که برای بعضیها پیش میآید این است که آیا کل رفتن حج یعنی این که کشورهای مختلف کنار بگذارند جنگ را، چون به نظرشان کار معقولی نمیرسد. یادمان باشد که هزاران جای دیگر هم هست که میتوانیم لیست کنیم و جلو برویم که به اندازه حج شاید صرفهجویی کنیم و گرسنگان آفریقا را سیر کنیم.
دفعه. من سؤال ندارم. جای چند افریقایی که بیایند برسنهای افغان که به هر کسی بیایند. یکی از کسانی که این سؤال را میگیرد، به نظرم میتواند درگیرش باشد که این به صدا دینه که در درگاه یک برسنهای افغان را بده. کسی که دارد ادامه میدهد که من هر نیازی دارم این گیرم، ادعای بردار گرسنه آفیار را ندارد؛ برای ادعای دارندگان خرجان میکنند در این درمان. کسی که ادعا میکند درد دل گرسنهها را دارد، چرا درد دل میکنند؟ دین ادعای سیر کردن گرسنهها را هم دارد. نه، من میخواهم بگویم اگر یک نفر برداشتش این است و احساس میکند که این یک حالت جدلی قدرتمند دارد، اشتباه میکند و اینکه دین اولویتش اصلاً با عبادت کردن تا گرسناسی سیر کردن یعنی من میخواهم بگویم نه، به نظر من اولویت مثلاً با نماز خواندن تا کمک کردن به دیگران است. من فکر میکنم دین این را داشته باشد که کمک کردن به دیگران یا سیر کردن گرسنهها در اولویت انفاق کردن است، یکی از دستورات دین است که قطعاً مثلاً تو سلسله مراتب دستورات دینی بعد از نماز قرار دارد و حج خیلی رتبهی بالایی دارد تو دستورات دینی. بنابراین این جدل خوبی نیست. یعنی کلاً اگر آدمی ادایش این است که دیر آمده که گرسنهها را سیر بکند، ما خیلی از آدمهایی که... بله، من هم میفهمم این حرکتی که دارید میزنید، منطقش کجاست؟ یعنی اعتراض، اعتراض به این نیست که اصولاً چرا چیز نمیکنید. شما مثلاً فرض کنید که همه مردم این کار را میکنند، چرا متدینین نمیآیند از خرجهای دینی خودشان بزنند؟ سؤال من از مثلاً شما این است که این آدم میرود به آدمهای متدین بگوید که خرج عروسی نکنید، آدم میرود به آدمهای متدین بگوید که اتومبیل نخر، چرا گیر میدهد به حج؟ یا آدم متدین میتواند خیلی هزینههای خودش را سرپوشی بکند به آن عبادت انفاق خودش برسد. و من چیزی که دارم میگویم این است که این حس گیر دادن به حج ناشی از این است که طرف توجیه نیست که این کار یعنی چه. اگر شما به نظرتان این کاری خود بیمعنی برسد، آن وقت خب سؤال برایتان پیش میآید دیگر که چرا برویم؟ چرا مثلاً ترس کنیم؟ اگر خیلی کارهای بیمعنی به نظرش همینقدر بیمعنی بود، شاید این چیز را میکرد. برای من قبول ندارم که این برداشت درستی از دین است که اولویت با سیر کردن گرسنههاست. سیر کردن گرسنهها برای جان این انسان بخشید بر اینجا بندیجه جان همهی انسانها هستند، نه بندیجه هج رفتن همهی انسانها هستند. بندیجه جان همهی انسان هرزش دارد، ولی جان انسان پس... میگویم که یعنی فرق اینجایی که داشت جان یک انسان از هج رفتن همهی است.
اگر ما مختار باشیم که همه مردم جهان حج را انجام دهند، یا از جهان حج بگویند، و اینکه یک نفر نکرده باشد، مثلاً بمیرند یا زنده بمانند، فقط این آسمانیها که مردهاند و زنده ماندهاند، آن یک نفر نکرده است. حج جایی است که همه چیز مهم دارد و میزاند. یک انسان ارزش دارد، بیشتر افراد مسلمان هستند، یعنی دین دارند. این دینهای زودگذر را من از این نمیدانم که عروسی میگیرند، ویستشی میگیرند و از این دینهای زودگذر افراد میمیرند. ولی من یک دوست دارم که یکی را زنده کنم، ولی دین داییاش این است که میدانی زندگی اصلاً از زندگی برداشته شده است. زندگی همه اصلاً ارزشش را ندارد. حالا بگذار من این حرف تو را اینجوری اعدام بدهم، چون آدمهایی دارند میمیرند. شما فقط حج نیست که مال و انرژی خودتان را صرف میکنید، چون آدمهایی دارند میمیرند.
من میتوانم به شما بگویم که چرا نماز میخوانیم. این زمانی که میگذارید نماز میخوانیم، میتوانید کار کنیم و درآمدش را بدهیم که آن آدمها را نجات بدهیم. من سوالم این است که چرا بین همه سرکجوییهایی که میشود پیشنهاد کرد، من فقط میشوم که حج را پیشنهاد میدهند، نه چیزهای دیگر؟ چرا بین مثلاً فرض کنید اعمال دینی دیگری که انجام میشود، پیشنهاد در سرکجویی؟ من فکر میکنم علت و عمده چیزی که میخواهم توضیح دهم این است که فکر میکنم اینجا نکته نفهمیدن و ضرورت نداشتن حج در نظر این آدم است. مثل این که ضعیفترین چیزی که تو ذهن شهر است، که نه مالی که آنجا دارد صرف میشود، مثلاً بگوییم مال بزرگی است، خیلی جای دیگر ممکن است شما بگویید مثلاً خیلی واضح است دیگر، چه مساجد تهران را دارند میسازند. آدمهایی دارند از گروه سند مسجد میسازند، آدم دارد از گرسنگی نماز همه تو بخوانید، آدم دارد از گرسنگی. این در زمان پیامبر هم بوده است. در زمان پیامبر هم شما وقتی انرژیتان را میگذاشتید، وردی نماز یا مسجد میساختید، میتوانستید پولش را بدهید و یک درز گرسنگی نجات پیدا بکند. آن موقع فکر کنم گرسنگی بیشتر از الان هم بود. برای مسجد ساختن، برای مسجد ساختن هزینه مساجد، چون مخالف همه این چیزها هست با خودم مسجد ساختن. ساختمان مسجد میدانید چقدر هزینه دارد؟ چند نفره میشود سیر کرد؟ قیمت دارد میشود مسجد را بفروشید. آفرین اردن مسجد را دارید میفروشید. میدانی چند میلیارد میگیرد تهران؟ این چند مسجد از عجیب پیشنهاد و خوبی این است. حدیث نماز و انرژی صرفهجویی کنیم. ببینید اصلاً من فکر میکنم که این از دید جدلی هم استدلال قوی نیست، برای اینکه سیر کردن گرسنگان اولویت اصلی دین نیست. ببین این نوع نگاه کردن من میخواهم که به دنیایی برسم که در آن گرسنه نباشیم. استراتژی من این نیست که پول دستم بگیرم، هم یادم برود مثلاً آن کاری که دولت میکند، مثلاً بروم به مردم پول بدهم. اگر من بتوانم مردم و معنویت را در جهان ترویج بکنم، در درازمدت گرسنگی را میتوانم بگویم که از بین میرود. اگر بتوانم اقدامات سیاسی اجتماعی درستی انجام بدهم، غی شکن کردن مسئله گرسنگی این برخورد با مسئله گرسنگی و فرق برخورد خیلی احساسی است. اگر یک نفر آنجا گرسنه است، من بروم نمیدانم این را بفروشم بدهم به آن، هیچ چیزی حل نمیشود. این را شما اینجوری نمیتوانید مشکل گرسنگی در دنیا را حل بکنید. برابر است هر کاری شما بکنید، رفتار سیاسی اجتماعی درست، دعوت به قصد اینطوری که در قرآن هست به عنوان امر کلی جهانی و پروژههای معنوی مثل نماز خواندن و حج، اینها همه به نوعی در جهت پروژه تغذیهزدایی هم میتوانید بگویید هست، ولی خیلی ریشهای است. بنابراین اینکه نمیدانم من الان نماز نکنم، مساجد را بفروشم، این خیلی ایده خوبی بود در حال نساله، همین تهران واقعی نیست. بعضی نصیبید اینقدر مساجد را دیدهاید، آن زمین چرا دردش دارد واقعی؟ مثلاً بفروشیمش به شهرداری نمایشگاه دائمیه، مثلاً بین المعالی بکنیمش، تقریباً میشود نصف مردم آفریقا را سیر کرد. این جور نگاه اینکه الان یک نفر گرسنه است، الان من باید بهش چیزی بکنم، به اصطلاح کمک بکنم، یک نگاه احساسی محترمی است، ولی به نظر من این جور اولویت دادن به این مسائل نبوده و نیست. مثلاً اگر حضرت علی به عنوان خلیفه مسلمین یک چنین دغدغهای دارد که یک نفر گرسنه نیست، در محدوده حکومت من، من حق ندارم مثلاً غذا بیشتر بخورم و این حرفها، خب آن حضرت علی به عنوان حاکم یک چنین دغدغهای دارد، ولی من یک چنین دغدغهای لزوماً نباید باشم که هر وقت دارم غذا میخورم، میدانم یک دو گرسنه است. اگر رفتارهای درست عمومی انجام بدهیم، یعنی رفتن به سمت غی شکن کردن این چیزها، با این چیز در نمیآید. با اینکه فقط نمیدانم الان یک چیزی بفروشم بروم یک فقیری را اطعام بکنم. یک نقطه کلی من اولین نقطهای که میخواستم بگویم این است که این نوع سؤالها به نظر من از توجیه نبودن آدمها نسبت به عبادت حج در واقع میآید. این حرف در مورد نماز نمیزنند، در مورد اتومبیل خریدن آدم مؤمن نمیزنند، و در مورد حج میزنند. یک کسی که حس خوبی ندارد، این سؤال برایش پیش میآید که حالا این هزینه را من مطمئنم یک جوری دیگر بدهم به گروه سایه آفر. حالا این نکته اولی بود که من میخواستم بگویم که کلاً اگر توجیه کافی داشته باشیم برای حج، خب طبعا سؤال من یک جوری برطرف میشود و کاری که من در این جلسات دارم میکنم، دارم سعی میکنم توجیه این که حج مثلاً چرا ضرورت داشته که تشریح شده و برای همه واجب قلمداد شده، یعنی آدمی که مستطیع میشود، میتوانسته مستطیع نشود اگر به مردم کمک میکرده. یعنی پولی را جمع کرده و این از ما خواسته شده که سعی کنیم مستطیع شویم و برویم حج. اینجوری اولویتی به هر حال دارد رفتن به حج. حالا بگذارید من یک خورده جلوتر در مورد این مستطیع شدنم شده نکته بگویم برای ما میخواهند بگویند. اول این سؤال برمیگردد به این که آیا حج عبادت با ارزشی است یا نه. اگر قبول بکنید یک نفر حسش این باشد که حج خیلی عبادت با ارزشی است، خب طبعا اولویت تو ذهنش فیلتر میکند. بنابراین آن مشکل شده است.
نقد رویکرد احساسی به فقرزدایی و لزوم تعادل میان رشد فردی و مسئولیت اجتماعی
یک نکته کلی که از آن تو بحثی که با شما کردم، یک خود در واقع رسمیتش گفته شد، این نوع نگاه کردن به مسائل که ما اولویت قائل باشیم برای این که به دیگران مثلاً کمک دهیم. بگذارید من یک نکتهای که قبلاً هم در این جلسات باید اشاره میشد و بگویم این که شما در ایران یک چیزی که زیاد میبینید، خیلی جای دنیا اینجوری است، من این یکی را بگذارید که اسم ایران را میخواهم بگویم، در ایران خیلی شاید افرادی باشند، خیلی جای دیگر دنیا همین وضعیت همیشه هست، که شما از آدمها وقتی بپرسید که تو زندگیشان چه کار کردهاند، زندگیشان و پدر و مادرها صرف بچههایشان میکنند، خب و به خودشان نرسیدهاند، به جایی هم نرسیدهاند، نه از نظر علمی به جایی رسیدند، بچههایشان هم زندگی خودشان را صرف بچههایشان میکنند، هیچ زندگی نمیکنند. همه دارند خود یعنی چه بخوانند اصلاً یعنی چه این مسئله سیر کردن فقرا، یک خود این حالت را دارد. یعنی همه آدمها کار کنند و بعد مثلاً فرسوده شوند، همه زنده بمانند، فقط زنده بمانند، ولی هیچکس زندگی نکرده باشد به معنویت نرسیده باشد. من میتوانم بگویم که هر وقتی که دارد نماز میخواند، هر وقتی یک نفر دارد بر رشد فکری خودش کار میکند، یک مسئولیتهای جمعی را در قبال کنار گذاشته دارد این کار میکند. قطعاً میتواند در مثلاً همین ترک کردن نماز و این حرفها، میتواند در حالتهایی که به رشد فکری خودش دارد زمان میگذارد، به فکر دیگران باشد، دره و مثلاً زمان را صرف این بکند که یک پولی در گویارو کشاورزی بکند و بده به مردم. من میخواهم بگویم که باید یک تعادلی وجود داشته باشد بین رفتار شما در مورد به اصفاء خودتان، رشد فردیتان و کمک کردن به دیگران. کی قرار است زندگی بکند؟ اگر آن بچهها هم قرار نیست زندگی بکنند، یک جور اصلاً من یک دفعه که خودم مفصلتر یادم از پشت مناسبت این موضوع را در جلسات گفتم، اینها یک مقدار آدمی که در زندگی خودش به آن هدفهایی که داشته نرسیده و احساس پوچی میکند، دچار بحران میانسالی میشود. اینها دهانه است که من زندگیام را صرف دیگران کردم، صرف بچهها کردم. ما بیشترین وظیفهمان در درجه اول باید نسبت به خودمان باشد. بنایی که بیشتر از هر کسی دستتان به خودتان میرسد. شما فقط دستتان به دهنتان نمیرسد، یعنی که به خودتان غذا بدهید، دستتان به روحتان هم میرسد. به معنی از این استدلال دستتان به دهنتان میرسد به غیر چیزش استفاده کردن غیر استلاح معمولش. شما برای دیگران کاری که میتوانید بکنید چیست؟ روشن کنید، نمیدانم با ایشان مثلاً یک خورده حرف بزنید، مثلاً یک چیزی یادشان بدهید، ولی خیلی دستتان به خودتان میرسد. شما میتوانید کلن قوی پادشاه وجود خودتان باشید، ولی پادشاه وجود دیگری نیستید. و بنابراین به همان اندازه که دستتان در مورد خودتان باز است، مسئولیت دارید در این حکومتی که به شما داده شده، در مورد دیگران خیلی جزیی میتوانید کمک بکنید. و بنابراین این نکته خیلی اساسی است که ما چه مقدار باید سیاستهای فردی داشته باشیم تو زندگی و خودمان چقدر سیاستهای جمعی چقدر برای خودمان زندگی کنیم، چقدر برای دیگران. قطعاً آدمی که فقط برای دیگران زندگی میکند، دچار در موقع یک مشکلی. این برای خودم زندگی کردن یعنی برای رشد فردی و خودم برای معنویت وقت گذاشتن، انرژی صرف کردن، که آن هم نمیتوانم بگویم حالت خودخواهانه که ندارد. برای خودم من یک وظیفه در قبال خودم دارم، خودم را خوب اداره کنم، خودم را به یک جایی برسانم. در این حال کنار این در قبال دیگران هم وظیفه دارم. به هر حال ما وظیفه برای رشد فردی داریم، برای همین که شما در مسائل شرعی، مسائل دینی هر دو تا بود و در کنار هم میدهید. اینجوری نیست که اولویت مثلاً برای زندگی کردن برای دیگران باشد. حالا بیاید در گردی میخورده به مسئله تشریح هر آنطوری که در ابتدا به سر تشریحش بوده، بیاید. فعلاً قد مسافت را بگذارید کنار. آن دو تا چیزی گفتند مقدماتی بود که این سؤال مثلاً از کجا نشد گرفته، چه اشتباهی در قبال سؤال هست.
حالا یک نقطه دیگر میخواهم بگویم در مورد مستقیماً تشریح خود حج است. مثلاً وقتی زمان پیامبر را نگاه میکنید، همان مسلمانهای صدر اسلام را، زمانی که حج تشریح شده را در نظر بگیرید، با آگاهی به این که قرار است این دین توسعه پیدا بکند و مردم یک روزی از اقصان نقاط دنیا اینجا بیایند، دارند این حرف را میزنند، ولی محدوده مسلمانهای دون مدینه و این برانو بردن نمیگویند. در نظر بگیرید اینها اصولاً هزینه خاصی که برای حج نمیکنند. اولش چه کار میکنند؟
سالانه یک بار مردم به مکه میروند با هزینهای بسیار متعارف، بدون این که مشکل خاصی داشته باشند، و با خودشان چیزهایی میبرند، مثلاً گوسفند میبرند یا چیزی برای زیباسازی. طبق تشریحی که در قرآن آمده، چیزی که برای زیباسازی میآورند را به فقرا میدهند. بنابراین اگر کمی این موضوع را بررسی کنیم، مثلاً به سالهای اول هدفهای تشریحی حج نگاه کنیم، حج یک حرکتی برای سیر کردن شکم و فقرا است؛ یعنی هر سال یک بار آدمهایی که توانایی دارند، قربانی میکنند و این در واقع توضیح داده میشود. کسانی که قربانی میکنند، بدون این که هزینه زیادی کنند، در واقع هزینه اصلی حداقل همین است؛ به اصطلاح همراه بردن یک قربانی و قربانی کردن. بنابراین میتوان گفت که حج به معنایی در جهت سیر کردن شکم فقرا هم محسوب میشود. علاوه بر این، همه کفارهها هم همین است؛ یعنی وقتی که به حج میروید، اگر احرام را شکستید یا گشتنید و هر مشکلی ایجاد کردید، در درجه اول دستور این است که یک قربانی دیگر به عنوان کفاره انجام دهید و آن را به فقرا بدهید.
میخواهم این را با احکامی که در سنت یهودی وجود دارد مقایسه کنم؛ در آن سنت قربانیهای سوختنی دارند، یعنی قرار نیست چیزی که برای خداوند هدیه میآورند به اصطلاح خودشان خورده شود توسط فقیر یا کسی دیگر، بلکه فقط اختصاص به خدا پیدا میکند. اما در احکام اسلام این گونه نیست. توجه به سیر کردن شکم فقرا در احکام اسلام، حتی در احکام حج، وجود داشته و دارد. ایده قربانی مستحب در داخل کشور دیگر هم وجود دارد و این کار را در کشور دیگر هم انجام میدهند؛ یعنی کسانی که از حج میمانند، مستحب نیست که این راه دور را بروند، سنت این است و مستحب این است که اگر امکان قربانی کردن در ایده قربانی دارید، این کار را انجام دهید. خیلی از فقرا در طی قرنهای اخیر همین ایام قربان یک گوشتی میخوردند و حالا شاید روز عاشورا مثلاً دولت به آنها نظام میداد و این حرفها. این یک سنت است که به هر حال در آن سیر کردن شکم فقرا وجود دارد.
میخواهم روی این موضوع تأکید کنم که الان نگاه نکنید که آن قسمت قربانی، اتفاقاً تا چند سال قبل واقعاً مراسم حج شرمآور بود از نظر مسئله قربانی، زیرا میلیونها گوشتفروشی آنجا قربانی میکردند و امکان این که بتوانند از گوشت آن استفاده کنند، نداشتند و رسماً گوشتفروشیهایی که قربانی شده بود و مثلاً دفن میکردند بدون این که کسی ببرد. ولی الان فکر میکنم هیچ چیزی آنجا هدر نمیرود، یعنی طبق اقداماتی که خادمین حرمین شریفین انجام میدهند... چرا دو تا خادم؟
اینطور است دیگر، بد نگفتهاند. بله، خادمین حرمینی شدهاند خادمین حرمینی شریفین. سردخانههای بسیار بزرگ و مجهزی با استفاده از پول حج و احتمالاً درآمدی که از طریق حج به دست میآید، تجهیز کردهاند که این خیلی خوب است. هیچکس نمیتواند الان ادعا کند که ذرهای از قربانی که آنجا انجام میشود، هدر میرود. اتفاقاً برای آفریقا میترسند؛ برنامه سالانه عربستان این است که این گوشتها را ذخیره میکند و به کشورهایی که احساس میکند به شدت نیازمند هستند، ارسال میکند که خب این کار بسیار خوبی است و با فلسفه اولیه حج هم خیلی جور درمیآید.
اگر حالا فرض کنیم مردم سراسر دنیا را ببینیم، احساس من این است که شاید مسلمانها کمی کوتاهی میکنند نسبت به فلسفه حج در مورد مثلاً غذا دادن به محرومان و اینها؛ خیلی شاید هزینه نمیدهند. من میبینم اگر خادمین حرمین شریفین در کشورهای ما هم با استفاده از پولی که از حج به دست میآید، سردخانههای بزرگ درست کنند، و فکر کنید همه کشورهای اسلامی و همه کسانی که حج نرفتهاند این کار را انجام دهند، یعنی به جای اینکه واقعیتش این باشد که قربانی در شهر بزرگی مثل تهران روز به روز کمتر میشود، دلیلش هم شاید این باشد که الان اگر کسی قربانی کند، نمیداند با گوشتش چه کار کند. مثلاً آدمهایی که پولدارند در محلههای پولدار زندگی میکنند و همسایههایشان گوشت و قربانی را اصلاً نمیخواهند؛ از شما نمیگیرند. اینکه من یک گوشت قربانی را فرض کنید سر ببرم و بروم جای دیگری گوشتش را تقسیم کنم، ایدهای است، ولی اگر دولت یا خادمین حرمین شریفینی که در ایران هستند، بیایند امکاناتی فراهم کنند، شاید واقعاً یک تحول بزرگی باشد.
اینکه سالانه مردم در طول سالکالضحی جمع کنند، مردم مسلمان در سراسر دنیا وقتی عید قربان میرسد، تعداد بسیار زیادی گوسفند قربانی کنند و چندین میلیون تن گوشت ذخیره شود، شاید بشود یک سال آفریقاییها را با همین گوشت تغذیه کرد. به هر حال حج ذاتاً چنین فلسفهای دارد. اینکه ما چنین کارهایی نمیکنیم، خب من فکر میکنم داریم کوتاهی میکنیم. به هر حال الان میدانم که خیلی قربانی انجام میشود؛ مثلاً در ایران شاید در تهران کمتر شده باشد، ولی به طور سنتی در جاهای دیگر انجام میشود. ولی اولاً فایده چندانی ندارد؛ یعنی همینطور به همسایهها و نمیدانم خویشاوندان میدهند و تمام میشود. اینطور نیست که اتفاقی واقعاً بیفتد حتی در همان کشور خودمان. لااقل فکر میکنم اگر سنت در ایران بود و برنامهریزی میکردیم، میشد حداقل در داخل ایران در این روزها اتفاقی بیفتد که مردم محرومی که دستشان به گوشت نمیرسد، بهرهمند شوند.
چون جالب است که گوشت الان در ایران قیمتش از اکثر جای دنیا بیشتر شده است. فکر کنم قیمت گوشت در ایران تقریباً دو برابر میانگین قیمت گوشت در کشورهای دیگر است. بنابراین مردم ایران امکان کمتری برای خوردن گوشت دارند نسبت به خیلی نقاط دیگر مثل آفریقا. اینجا همسایه خودمان است. مردم گوشت میگیرند و میبرند. این یک نکته است که من میخواهم بگویم؛ از ابتدا حج به جهت سیر کردن فقرها بوده است. اصلاً قربانیهای مسافرت حج شاید به حساب نمیآمدهاند، ولی هنوز هم ما میتوانیم این روند را ادامه بدهیم و خوب ادامه بدهیم.
حالا اینکه مسلمانها این کار را نمیکنند یا برنامهریزی خوبی برای این موضوع ندارند، واقعاً الان در این دنیای بزرگ با این ارتباطات، به نظر میرسد ما برنامهریزی مناسبی برای استفاده از موقعیتی که مردم آمادگی قربانی کردن، کمک و اطعام دارند، انجام نمیدهیم. حالا من یک بحث سریعی که در این زمینه با ایشان داشتم، مطرح میکنم و از این فرصت استفاده میکنم که بگویم ما چقدر مسئولیت واقعی در مقابل مسئله فقر و گرسنگی در دنیا داریم و چقدر حق سیو داریم. من واقعاً دارم این سؤال را برای خودم هم مطرح میکنم و جای ابهام دارد.
تشریع حج و نقش قربانی در اطعام فقرا
ما الان در دنیایی زندگی میکنیم که اصطلاحاً دهکده جهانی شده است و اولاً اطلاعات بسیار زیادی به صورت آنلاین به ما میرسد. قدیم اگر کسی در یک جای دنیا زندگی میکرد، مثلاً میگفتند همسایه یعنی کسی که وقتی با کمان تیر میزنی تا جایی که تیر میرود، همسایهات است. بنابراین وظایف انسان در مقابل همسایه در یک محدوده کوچک تعریف میشد؛ مثلاً یک روستا و اطرافش. حتی خبری از آن طرف دنیا نمیرسید. مثلاً من وقتی در ایران زندگی میکردم، نمیدانستم آفریقا وجود دارد یا اگر هم وجود داشت، نمیدانستم آنجا کسی گرسنه است. ولی الان فرض کنید شب تلویزیون را باز میکنم، اخبار و تصاویرش را به من نشان میدهند که مثلاً یک بچه آفریقایی آنجا نشسته و لاشخوری کنار او منتظر است که بیاید چیزی بخورد. وقتی من این تصویر را میبینم، چطور میتوانم بخوابم و غذا بخورم؟
یک اتفاقی در دنیا افتاده که نوعی جدید است. من فکر میکنم ما الان در دهکده جهانی زندگی میکنیم؛ به این معنی که اطلاعات از همه جای دنیا به صورت آنلاین به ما میرسد و ما این بدبختیها را میبینیم. از یک طرف کار چندانی از دست ما برنمیآید و از طرف دیگر با مسئولیتهایی مواجه هستیم که اگر این اطلاعات و آگاهی را داشته باشیم، مسئولیت هم به همراه دارد. اگر من ندانم که مشکلی در دنیا هست و کوتاهی هم نکرده باشم در روند کسب اطلاعات، مطمئناً مسئولیتی هم ندارم. ولی ما الان در دنیایی هستیم که اطلاعات زیادی به ما میرسد؛ این واقعاً اطلاعات اضافه نیست. سؤال این است که ما الان در مقابل این اطلاعات چه واکنشی نشان میدهیم؟
من فکر میکنم واکنش ما همچنان سنتی است؛ یعنی هنوز هم مثلاً نسبت به همسایههای نزدیک خودمان واکنش نشان میدهیم. من دارم سؤال میکنم که آیا این نیاز به بازبینی ندارد؟ آیا بعد از دیدن آن فیلم میتوانم شب بخوابم یا نه؟ نمیتوانم؛ نباید بخوابم. باید پایم را بگذارم و کاری انجام دهم. قبول کنید که مسئله فقط رسیدن اطلاعات نیست؛ مسئله دسترسی هم هست. یعنی من دسترسی به خیلی جاهای دنیا دارم و روز به روز این دسترسی بیشتر میشود. فقط این نیست که من بدانم کسی گرسنه است؛ بلکه باید بتوانم به او کمک کنم. به هر حال این جای بحث دارد و به نظر من این بحث جای بحث فقهی واقعی دارد.
یعنی الان به جایی رسیدهایم که باید بازنگری کنیم و بگوییم مسئولیتها بیشتر شده یا نه. من کلی حرفهایی که زدم در جهت این است که نباید در این مورد کوتاهی کنیم. من همه میدانم که در فرامحیط جنگها آدمها کشته میشوند؛ میدانم که آنجا گرسنگی هست و همه مردم دنیا اگر زندگیشان را وقف کنند و فقط به فکر این باشند که این جنگل چه کار کنیم، نمیشود. به خاطر اینکه جان انسانها خیلی مهم است، من با افراد در این زمینه کلی صحبت نمیکنم؛ درست نیست و معقول نیست. ولی شاید واقعاً لازم باشد تحولی در دیدگاه نسبت به اینکه چگونه باید انفاق کنیم، ایجاد شود.
واقعاً یک نکته بگویم که شما همیشه در بحثهای اخیر من شنیدهاید، من هر چه گفتهام، به ملت ایران و به ملت اسلام گفتهام. واقعاً اگر شما در این کشورهایی که نیازمند هستند باشید، میبینید چقدر خیریهها ریشه دارند. این سازمانهایی که کار خیری انجام میدهند، یعنی شما هر کمکی داشته باشید که بخواهید انجام دهید، حتماً یک سری سازمانها هست که صادقانه و مطمئن باشید که اگر پولی داشته باشید و بخواهید بدهید، میدانید کجا باید بدهید و مطمئن باشید که به دست نیازمند واقعی میرسد.
این حالت به صورت ارگانیک وجود دارد. مسیحیها واقعاً به این مسئله اهمیت دادهاند و در کشورهای جالب است که الان شما مثلاً در اروپا بروید، این سازمانهایی که کار خیری انجام میدهند، شاید اکثریتشان غیر دینی باشند. درست است که از یک منبع دینی آمدهاند، ولی اینقدر در جوامع آنها جا افتاده که بعد از اینکه بسیاری از مردم اعتقاد دینی یا اخلاق دینی ندارند، این خیریهها به شدت زنده هستند.
ولی شما در تهران فکر کنید؛ اگر پولی دارید و میخواهید فقر را کاهش دهید، چه کاری میتوانید انجام دهید؟ کدام سازمان هست که مردم واقعاً به آن اعتماد کنند؟ مردم این پول را به صندوق صدقه بدهند یا به کمیته امداد بدهند که احتمال معقولی وجود داشته باشد که این پول به جایی برسد؟ واقعیت این است که ما مسلمانها انگار چنین چیزی نداریم. چون من سوره بقره را که در موردش بحث میکردم، خودم وقتی سورهها را به این منظور میخواندم که بیایم در جلسه بگویم، کمی جا خوردم از اینکه چقدر در مورد انفاق صحبت شده است؛ یعنی تقریباً نیمی از احکام که در بخش احکام آمده، مربوط به انفاق است.
با شدت عمل مردم را سازماندهی کردهاند که در کشورهای اسلامی واقعاً منظورم این است که خجالتآور است. مسیحیها به طور مطلق نسبت به همنوع خودشان کمک میکنند و سازماندهی شدهاند. ببینید در کشورهای مسیحی، مثلاً فردی که بازنشسته شده یا حتی نشده، سازمان خیریهای وجود دارد در فرانسه که آمبولانسها را اداره میکند. یعنی از پول خیریهها آمبولانس میخرند و در نقاط مختلف شهر مستقر میکنند. یک سری آدم داوطلبانه شبها شیفت میدهند؛ مثلاً هر دو هفته یک بار یک خانواده مسئول آن آمبولانس است و آنجا ایستاده و آمبولانس روشن است. هر کسی زنگ بزند، در یک دقیقه در محل حاضر است و شب بیخوابی میکشد و کار خیری انجام میدهد.
این مسئله فقط کتاب و لباس و پول نیست؛ به مردم میگوید که اصلاً مسئله فقط فقر نیست. ایرانیها مستقیماً چشمشان به دولت است و همه با ایستادن و نگاه کردن به همدیگر نق میزنند که دولت برای ما کاری نمیکند.
مثلاً الان میگویند دولت باید بیاید برفروبی کند. نمیدانم، وقتی باران میآید همه نق میزنند که دولت یک کاری انجام نمیدهد. این را میدانم که جوی آب درست نمیکنند تا آب برود. اصلاً وقتی مردم خودشان مثلاً مردهاند، من نمیدانم. نه، واقعاً اینطور نیست. اصلاً پیشرفت کشورها اینطور نیست که مردم برای خودشان یک شخصیت قائل باشند و همان دولت کار را انجام دهد. دولت این نیست که من ببینم کنار دستم یک نفر مریض است، خب به او کمک کنم. من یک حرفی زدم که آمبولانس با ماشین شخصی معمولاً این کار را میکند؛ این نقش آمبولانس را طرف با اتومبیل دارد و تعهد کرده که همیشه بیدار باشد و مثلاً تلفنش هم روشن باشد. اگر کسی نیازمند باشد، اینجا جلو چشمش تصادف شده، یارو افتاده و دارد دست و پا میزند. همه آن سنتهایی که در کشورهای مسیحی اروپایی و آمریکا وجود داشته و کلیساها ایجاد کردهاند، واقعیت این است که این سنتها در جهان مسیحی از طریق ارگانهای دینی ایجاد شدهاند، ولی آنقدر ریشهدار شده که مردم بدون اینکه کاری به دین داشته باشند، همین کارها را با کمال میل انجام میدهند. بههرحال این کار انجام میشود. من نمیدانم مسئله این است که چقدر دوست دارند یا دوست ندارند. اگر یک آدمی خیلی دوست داشته باشد، خب میرود دنبال آن و یک چیزی را میافتد بگیرد. شما میتوانید بگویید که کوتاهی از طریق متولیان دین بوده که آن ایدهها را پرورش ندادند، سازمانهایی ایجاد نکردند که مردم اعتمادشان جلب شود. میتوانید بگویید مشکل از خود مردم است، و من خیلی کاری به این ندارم که مردم دوست دارند کمک کنند یا دوست ندارند. من مشکلی نمیبینم که مثلاً در یک محله مردم یک شیفت بگذارند که یک اتومبیل باشد و تا چهار محل دارند. این احتیاجی به اجازه گرفتن از جایی یا اعتماد به کسی ندارد. اگر دوست دارند، خب انجام دهند. قهرمان آنجایی است که فضایی به وجود آمده که این کارها، کمک کردن به دیگران، خیلی چیز شده و خیلی شیوع پیدا کرده است. فکر میکنم برای مسلمانها به شدت مثل خیلی چیزهای دیگر باید مایه خجالت باشد. به جای نابود کردن برجهای دوقلو، کار دیگری هم هست که میشود انجام داد. کلن یک عده مسلمانهای تندرو هستند که خیلی احساس میکنند مسلمان یعنی فقط مسلمان بودنشان را با جنگیدن با کفار نشان دهند. کار دیگری این است که هرچه که دستشان بیاید، مثلاً بروند به سازمانهای جهادی کمک کنند. خلاصه آخرش این است که مسلمان همین دنیا را بگیرند، که این کریت به عضوه میرود. آخرش بخواهیم چه کار کنیم؟ مثلاً مسلمان هم دنیا را بگیرند، دنیا بهتر میشود یا بدتر میشود؟ من خودم هم ماندهام خدا طرف کی را باید بگیرد؛ طرف بنلادن باید بگیرد یا طرف آنهایی که این کارهای خیر را انجام میدهند؟ بگذاریم به هر حال این نکته مهم است. من فکر میکنم که یک بار در میلینگ لیست یا کیولیست یک نفر ایمیل زد که میخواهد چنین کارهایی را شروع کند و نمیدانم به کجا رسیدند. حداقل برای من جای کنجکاوی بوده که در این میلینگ لیست استقبال شده یا نشده است.
معمولاً یکی از مشکلات، همانطور که شما گفتید، این است که شکل مشخصی وجود ندارد. یعنی الان یک نفر به او اعتماد داشته باشید. اعتماد یک چیز است.
مسئولیت جهانی در عصر اطلاعات و ضعف سنت خیریه در جهان اسلام
یک ضربالمثل آلمانی میگوید: اعتماد چیز خوبی است، اما کنترل بهتر است. یعنی اگر من کاری را که انجام میدهم ببینم و متوجه شوم دقیقاً چه کاری در حال انجام است، این بسیار بهتر از آن است که صرفاً به کسی پول بدهم و به او اعتماد کنم که کاری را انجام خواهد داد. مثلاً وقتی گروهی دور هم جمع میشوند و یک مؤسسه خیریه راهاندازی میکنند تا همیشه آمبولانس در اختیار مردم باشد و کسی به دلیل دیر رسیدن آمبولانس در بیمارستان تلف نشود، آن افرادی که در آنجا هستند، مثلاً صد نفر ثبتنام کردهاند و همه میدانند چه کاری انجام میشود. در اینجا اصلاً پولی در کار نیست و این خدمات به صورت داوطلبانه ارائه میشود. این به این معنا نیست که من پول بدهم به یک نفر و او خدمات ارائه دهد، بلکه خدمات بسیار دیگری هم میتوان انجام داد که این شبکههای اجتماعی در واقع باید به وجود بیاید.
انشاءالله در کشورهای اسلامی، بهویژه در ایران که من چنین چیزی را نمیبینم، شاید در جنوب شرقی آسیا جاهایی که شبهه اسلامی هم دارند، چنین سنتهایی به وجود آمده باشد. انشاءالله اینگونه باشد. وقتی بخواهید این کار را انجام دهید، واقعیت این است که در ایران ممکن است خیلی حالت انگیزشی پیدا کند و استقبال شود، اما مشکلات سیاسی هم ممکن است پیش بیاید. اینها آدمهای مشکلدار هم هستند که مثلاً میخواهند یک سازماندهی اجتماعی به وجود بیاورند. خوب است که اگر کسی بخواهد این کار را انجام دهد، خیلی منظم و برنامهریزیشده باشد. مثلاً در کل شهر تهران یک سری اتومبیل آمادهباش باشند به جای آمبولانس، که این حتماً برخورد میشود و بعداً بخواهند در یک لحظه خاصی سازماندهی کنند. سازمانهای دیگر میلیاردها دلار هزینه کردهاند تا سازماندهی کنند، اما کلن احساس خطر به وجود میآید، بهخصوص از نظر سیاسی. این موضوع همهاش به سنتهای اجتماعی برمیگردد، کمی هم به فرهنگ دقیقتر، چون خلاف عرف است. یعنی اگر عرف این بود که این کارها را مردم انجام میدادند، مشکل سیاسی هم به وجود نمیآمد، اما چون عرف نیست، به نظر میرسد که خود این کار غیرعادی است.
اگر بخواهد سازمان خیلی بزرگی درست شود و مردم بیشتر از کمیته امداد به آن پول بدهند، حتماً مشکل ایجاد میشود. به نظر میرسد که یک نوع خلأ وجود دارد، مثلاً خلأ یک سازمان دولتی. همینطور به نظر میرسد که دولت اجازه نمیدهد هر چیزی که در مورد ایران گفته میشود، معمولاً پاسخ این است که نتیجه قرنها استبداد است؛ مدل شرقی که مردم اصلاً استقلالی پیدا نکردهاند و روابط غیرعادی در اروپا اینجا به وجود آمده است. کسانی که تحلیلهای تاریخی و اجتماعی میکنند، به این نتیجه میرسند که اینها برمیگردد به پادشاهی و اینکه مردم همیشه خلعید شدهاند. یک کتاب معروف به نام «ایران دو انقلاب» نوشته آقای آبراهامیان است که چند بار چاپ شده و حجم زیادی دارد. نترسید، اگر یک بار دو سه فصل اول آن را بخوانید کافی است، چون آن قسمتهای خیلی جالب همان فصلهای اول است. این کتاب به قصد بررسی نحوه حزب توده و احزاب چپ نوشته شده بود، اما بعداً اسمش عوض شد. هنوز قسمتهایی که مربوط به حزب توده است، بیش از اندازه است، اما قسمتهایی که تحلیلهای تاریخی درباره ایران دارد، خوب است و من از آن خوشحالم.
در مورد روابط ملت ایران با دولت در زمان قاجار که شروع کردند به ساختن جادهها در ایران، نمیشود گفت که این جادهها به هر سمتی که میرفت، از کنار روستاها که میگذشت، دولت ایران خدمات ارائه میداد. مثلاً جاده میکشید به شهرها و روستاها و میخواست آنها را وصل کند. حالا نه جاده آسفالته، بلکه جاده خاکی که حتی اتومبیل هم نمیتوانست از آن عبور کند، ولی درشکه راحتتر میتوانست برود. وقتی این جاده از کنار یک روستا میگذشت، مردم آن روستا کوچ میکردند، چون حس میکردند دولت به اینجا رسیده است. یعنی ملتی که از دولت خودش پرار میکند، اگر جادهای کشیده شود، مردم فکر میکنند که دولت به آنجا رسیده است. مثلاً یک بار کسی به من گفت که رفته بود آلاشآلاش، روستای محل تولد رضا شاه که من نرفته بودم و نمیدانستم. میگفت اصلاً باورکردنی نیست که مردم دیوانه شدهاند و آمدهاند آنجا زندگی میکنند؛ جایی پرت و بالای کوه که حتی الان هم میگویند نمیشود راحت رفت. من به او توضیح دادم که احتمالاً اینها هم جزو کسانی بودهاند که نزدیکتر بودند و وقتی دولت آمد، فرار کردند و به قله کوه پناه بردند. کلن حس مردم نسبت به دولت این بود که ما داریم زندگی خودمان را میکنیم و دولت مزاحم ما است. مثلاً عدهای خوارکخور بودند که نمیگذاشتند جنگ شود، اما وقتی جنگ میشد، جوانان ما را میبردند و کشته میشدند و از ما مالیات میگرفتند، در حالی که خدماتی هم به آن صورت ارائه نمیشد. کلیت موضع دولت نسبت به ملت این بود و ملت هم کلیتاً ناراضی از دولت بود.
یک تحقیق جالب وجود دارد که نقش تاریخی جادهها را بررسی کرده و نشان میدهد که جادهها برای مردم هراسانگیز بودهاند، چون فکر میکردند که هدف از کشیدن این جادهها این است که بلایی سر آنها بیاید.
این برای من حس بسیار جالبی است.
این یک سوالی بود که کل وقت این جلسه را گرفت. فکر میکنم بحثهایی که کردیم، بحثهای مفیدی بود. یکی از حضار بعد از جلسه قبل نکتهای مطرح کرد که من در مورد سعی به این صفا و مربو (مربوط) به این که آدمی که حج رفته و مثلاً به بلادت مجدد رسیده، باید یک حسی از شور و فعالیت شدید داشته باشد، اشاره کردم. معمولاً این حرف زده میشود که ممکن است طرف خودش فشار بیاورد و در نتیجه خودش پشیمان شود. خب، منظور ما فشار نیست؛ اگر نمیگوییم فشار بیاورد، یعنی این شوق اولیه برای انجام دادن تا جایی که شوق وجود دارد، کافی است. اگر بیشتر از آن شوق واقعی باشد، اتفاقاً این خطر همیشه وجود دارد که آدمی تازهکار که خیلی شروع با شوق دارد، بیشفعال شود و بعد مثلاً خود را خسته کند. بنابراین همیشه آدم باید معقول رفتار کند.
امیدوارم منظور همین بوده باشد که معنایش این نیست که یک نفر مثلاً برگشته و بیست و چهار ساعته باید کار کند و این حرفها. در حدی که یک شوقی به او دست داده، کافی است. شاید بعضیها بروند حج و خسته شوند و برگردند. لازم است در اشاره دفعه بعد که میروند حج، دچار شوکهای عبادت و اینها نشوند. معمولاً این نکته منفی وجود دارد که زیاد به اصطلاح «حجان زده» شدن و خیلی عبادت سنگین کردن در موقعیتهای مختلف ممکن است آدم را دچار خستگی کند.
اگر از من کسی بپرسد که در طی مراحل معنوی اصرار میکنند که احتیاج به استاد هست، اینجا به درد میخورد. یعنی اگر هیچ، به خودتان فشار نیاورید که هیچی نمیشود. اگر در درون خودتان سختگیری دارید، این زمان است که باید فشار بیاورید و اصرار کنید. یک نفر از بیرون، با تجربه که شاگردهای زیادی تربیت کرده، خیلی بهتر از شما میتواند تشخیص بدهد که الان وقت فشار آوردن است یا نه. مثلاً مربی ورزش هم همین کار را میکند؛ اول یک دوره دو هفتهای ممکن است برای آدم دوره بدنسازی بگذارد. این طرف دارد میگیرد و میخواهد مساعد فوتبال برود، برایش دنبال برنامه میگردد و هر جور شده به او فشار میآورد، بعد ریلکسش میکند و دوباره کمی فشار میدهد.
اینها را آدم از درون خودش نمیتواند بفهمد؛ شما راهی را نرفتهاید و نمیدانید مثلاً کیلومتر بعدی خیلی سربالایی است یا سرازیری. بنابراین نمیتوانید خیلی بفهمید که مثلاً ممکن است صد متر دیگر سرازیری باشد. پس یک نفر که تجربهدیده است، میتواند به شما بگوید که این صد متر را با هر جور شده با فشار بروید، چون بعداً مثلاً یک ماه میتوانید در سرازیری راحت کار کنید. در نهایت، اینکه یک آدمی وضعیت شما را از بیرون ببیند، میتواند خیلی مفید باشد. اگر نه، باید احتیاط کنید و خیلی سربالایی نروید، چون کسی که یک نفر را به آن سمت میبرد، کل ماجرا را در نظر دارد.
واقعاً یک آدمی که به شرایطی میرسد که از نظر روانی خسته و دلزده میشود از انجام اعمال دینی و عبادت، خیلی کار بدی کرده است. یعنی همیشه آدم باید در حدی که آن شوق به عبادت دارد، عمل کند. سوال دیگری که به نظر من مرتبطترین سوال به دستایی بود که من دقیقاً انتهای جلسه قرار دادم، این بود که کارولیش یادم بیاید در قل مصنف، سوال این شکلی بود که من در مورد تواف نسا چیزی گفتم که در آن جلسه تأکید کردم و حالا که برگشتیم، دوباره تأکید میکنم که خیلی با حالت حبس و گمان است. فکر میکنم در آن جلسه چیزهایی گفتم و گفتم اینها حبس و گمان است، مثلاً عرفات و منا و اینها همیشه احتمال خطا در حرفهای آدم وجود دارد.
شور پس از حج، خطر افراط، طواف نساء و بحث جنسیت در بهشت
دیگر لازم نیست که من یک بار در آن جلسات اول کل این موضوع را تثبیت کنم که هر چیزی من میگویم، احتمالاً یک چیزی است که باید در نظر بگیریم، چون همه عباراتی که من میگویم، با احتیاط و احتمال است. یک پرانتز بزرگ باز کردم که این احتمال پشت همه چیزهایی که میگویم هست و احتمال دارد برداشت من غلط باشد یا چیزهای خیلی مهمی را ندیده باشم. بنابراین در چنین بحثهایی که درباره مسائل عبادی مطرح میشود، مثلاً گفتم که اگر روی یک کار تمرکز کنیم، هر کاری که من در موردش نظر میدهم، نظر به اسم معلوم و به طور کامل و بُرّادتی زده نشده است.
بحثهایی که درباره حبوت انسان و جنسیت مطرح کردم، میخواهم بگویم آگاهی جنسیتی، آمل حبوت بوده است. بنابراین برگشتن به وضعیت اولیه مثل از دست دادن جنسیت است. بنابراین برگشتن به دنیا در واقع این تواف نسا میتواند پایان حج باشد؛ به این معنا که یک آدمی، غرایز هم آورده است، از نوع مثلاً حرمتهایی که در مسجد الحرام وجود دارد، آزادی عملهایی که هست، طوری برخورد میشود که انگار نسخت جنسیتی حل شده است. آنجا نمیدانم زن نباید در آنجا از خود بپوشاند، زن و مرد با هم تفکیک نشدهاند و این حرفها.
در نهایت، پایان حج یک مراسم است، چون قرار است مردم برگردند سر خانه و زندگیشان، با جنسیت و خانوادهشان ارتباط طبیعی داشته باشند. انگار این حالت مجوز الهی برای این چیز است، مثل یک جور کبوت کردن، این دفعه با مجوز، نه با گناه. این تعبیر نصف و نیمهای بود که از این ماجرا کردم.
سوال این است که اگر بهشت رفتن به بهشت یا پلن بهشت، از بهشت ابتدایی در آن جنسیت نبوده است، بعد بهشتی که ما قرار است برویم هم در آن جنسیت نیست، پس اولین هورول این چیست؟
چرا وعدههای جنسی به نظر میرسد که در بهشت داده میشود، اگر جنسیت در بهشت وجود ندارد؟ به نظرم جواب این سؤال روشن است؛ از ابتدا هم در بهشت جنسیت مشکلی ایجاد نکرده است. مشکل از آگاهی و توجه به جنسیت به وجود آمده است. بنابراین یک نکته این است که وقتی در واقع انگارون خوب صورت گرفته، اینها جنسیت خودشان را دارند؛ یعنی چیزی از مرتبه انسان بودن، مرد بودن و زن بودن نیست. بلکه یک غیدی در انسان بودنشان ایجاد شده است و لزوماً جنسیت داشتن با آگاه بودن و غید جنسیت داشتن یکی نیست. ممکن است در بهشت جنسیت وجود داشته باشد، ولی این حالت به استراقیدی که به وجود میآید و خوب نیست، مربوط نباشد.
احتمال دیگری که میتوانم بگویم و در جواب این سؤال مطرح کنم این است که این ترینینگی که مثلاً در این دنیا انجام شده و بعداً قبل از رفتن به بهشت اتفاقاتی که میافتد، همین مشکل را حل میکند؛ یعنی حتی آگاهی به جنسیت هم به نوعی با بودن در بهشت ممکن است سازگار باشد. بنابراین من میخواهم این سؤال را از منظر منطقی مطرح کنم. اولاً اشکال سؤال این است که میگوید چون جنسیت وجود داشته، مشکل ایجاد شده است؛ در حالی که نگاه به جنسیت وجود داشته و مشکل ایجاد کرده است. بنابراین وجود جنسیت در بهشت، حتی اگر بگوییم این بهشتی که در آینده میآید مثل همان بهشت اولیه است، باز هم مشکلی ندارد. ممکن است جنسیت وجود داشته باشد، ولی آن غیدی که نتیجه توجه به جنسیت است، از بین رفته باشد.
بِسَر میگوید که شیطان در این بحثهایی که درباره داستان آفرینش مطرح شده، فکر میکنم دو بار این بحث را کرده است. میگوید شیطان این کار را کرد، لیوب دیالهم سواهت، و میگوید اصلاً این عملیات را انجام داد که این اتفاق بیفتد. مثل این که برای اخراج کردن اینها باید میرفت دراغ. این هر درخی شیطان چیست که به اینها میگوید که به این بخوری، که به این درخت؟ انگار اگر به این درخت بخورند، اینها دیگر اخراج میشوند. نمیدانم، به نظرم میآید که نکته اصلی این است که به محض این که از درخت میخورند، سوااتشان برایشان آشکار میشود. بعد حکمیت که باید انجام دهند، اشاره به این است که انگار دیگر وقتی به اینجا رسیدند که این به استراقیدی جنسیت شدند، از آن مرتبه مثلاً فرض کنیم انسان مطلق بودن به انسان با یک غید جنسیت، یعنی مرد شدن و زن شدن، اینها جای خودشان را دارند، اما انگار دیگر آنجا به یک دلیل تکوینی نیست.
حالا اینها مجبور میشوند به یک زندگی که در شرایط پایینتری قرار گرفتهاند، بروند. دو نکته و دو اشکال منطقی در این سؤال وجود دارد. یکی این که انگار دارد توضیح میدهد که جنسیت مقایسه با بودن در بهشت است، در حالی که ایدهای که در قرآن هست این نیست. اینها جنسیت داشتهاند ولی در بهشت بودهاند. یک جور آشکار شدن سواات آن اتفاق آشکار شدن است که در واقع باعث حبود شده، نه وجود آن چیز. نمیگوید اینها مثلاً آدم بودند، هوا بودند، داشتند زندگی میکردند. یک چیز غیر از مسئله جنسیتی باعث حبود شده است؛ این نکته است. بنابراین جنسیت، اگر فرض کنیم که بهشت انتهایی ورود به آن به معنای رسیدن به شرایط ابتدایی خلقت انسان است، باز هم مشکلی ندارد که آنجا جنسیت وجود داشته باشد.
اشکال منطقی دوم این است که واقعاً فکر نمیکنم تصور ما این باشد که انسان در بهشت انتهایی همان انسان در بهشت ابتدایی است. در بهشت ابتدایی یک جور ناغاهیهایی وجود دارد، یک حالت کودکانه انگار وجود دارد. اما بهشت انتهایی انگار این آدم یک سیری کرده و حالا مثل آن چیزی که عرفان میگوید، وارد کثرت شده، کثرت را شناخته و حالا دوباره دارد به وحدت برمیگردد؛ یک جور آگاهی این بار در وحدت دارد زندگی میکند. یک بار این است که یک نفر اصلاً نمیداند کثرت وجود دارد، کثرت چیست، اصلاً خداگاه نیست. برای او وهم وجود دارد. من میتوانم بفهمم که آن وهم وجود دارد و حالا توهم خودم را برطرف کنم. به نظرم میآید که بهشت انتهایی انسان، در مرتبه بالاتر، جوری است که انگار واکسیناسیون انجام شده و حالا دیگر مریض نمیشود؛ درختهایی که از همه درختها میتوانند بخورند.
آنهایی که میروند، میتوانند بخورند. بفرمایید. درخت جاودانگی دروغ را بخورد. درخت جاودانگی نبود که دروغ را بخورد؛ شاید این باورشان بود. شیطان دروغ را بخورد. این دروغ را باور کردند. با توجه به جنسیت، توجه کنید و مراقب باشید؛ چون آرزوی جاودانگی داشتند یا انزورامونی فرمیدیان، یعنی اگر شیطان دروغی به آنها میگفت، مثلاً میگفت شما قادر مطلع میشوید، این همان محسیت را میکردند، همان سرنوشت را داشتند. اما شیطان انگار به یک چیز ساده که مثلاً فریبدهنده بود، برایشان چیزش کرد و فریبشان داد. من مطمئن نیستم، از این حرفی که میزنم شاید آن میل به جاودانگی مهم بوده، ولی به نظرم نمیآید که مثلاً داستانی که در قرآن نقل میشود، این نتیجه شود. فکر میکنم نزدیک شدن به آن شجره کلن نتیجه همین بوده است؛ حالا با هر دروغی میآمدند، همین اتفاق برایشان میافتاد. دیگر از آن قرار بوده که آدم جنسش اینجوری است که خالص این کار را میکرد. اگر از شجره نمیخوردند، به شجره نزدیک نمیشدند، یعنی حقوق نمیکردند. یک بار من یک موجود را جایی میگذارم، چون میشناسمش، میدانم که این خالصی نمیتواند جلوی خود را بگیرد و چون ابلیس هم هست، این حتماً از این شداری میخورد. بنابراین برنامه از علامت میدانم که باید روی خوبوتش برنامهریزی بکنم، بنابراین این حتماً خوبوت میکند. یک بار این است که بگویم مثلاً اگر از آن درخت نمیخورد، من هم یک جور دیگر خوبوت میکردم. خوبوت شما اگر منظورتان مخرب است، حضرت عیسی است. حضرت عیسی خوبوت نکرد و وجه خوبوت را نمیتوانید در مورد حضرت عیسی به کار بگذارید. اگر آن نظریه را پذیرفته باشید که فاخد و گناه اولیه است، در زمین زندگی کردن به بنای خوبوت نیست. حضرت عیسی اگر گناه اولیه مرتکب نشده، اتفاقاً خوبوت نکرده است. بنابراین برای همین است که مثلاً میگویید های نامتعارف دارد میگیرد، مثلاً از اول که به دنیا میآید حرف میزند، مثلاً این بار یک جور دیگر است برای انسان متفاوتی. بفرمایید، یک جورایی آن دو آدم مورد نظر، ولی نفسشان ادامه دارد؛ دیگر خود فهمیدند که اینجا جاودانگی میروند. وقتی این کار را کردند، از بهشت اخراج شدند. دروغ ۱۸۰ درجه آنور را گفت. اتفاقاً راه اخراجشان از بهشت نیست. به هر حال دروغی که به آنها میگوید، میگوید که شما دو نفر جاودانه میشوید. هر چیز از نسل و اینها نیست. او دارد از شیطانیشان دفاع میکند که خیلی هم دروغ نگفت. کاملاً دروغ نگفت. خوب، آره، مطمئناً اینجوری است. یعنی وجود آدم در نسل ادامه پیدا میکند به یک معنی. آره، اما چیزی که اینجاست، این است که ایلیاری تا آن در نیم دروبه و... اصلاً باز شما دارید میگویید که یک جوری اصل خود جنسیت است که... چیز میشود. نه، اصلاً همه چیز برای رو گرکت میشود. جنسیت باعث حلوت میشود.
صدایی که انسانها دارند، صدایی است که برای داشتن فرزند و پاسخدادن به آنهاست. این صدایی است که خواهد داشت؛ باید توضیح داد و با آن برخورد کرد و با آن درست رفتار نمود. در پاسخ دادن به این موضوع، مهم است بگویم که اگر شیطان در این زمینه دخالت نمیکرد، دیگر چنین چیزی نمیگفت و ما هم پاسخ نمیدادیم. مهم است بگویم که حقیقتاً این موضوع اصلاً درست نبود؛ اجازه دهید همه ما ببینیم. داستانی که شما میخوانید و ما از ورآمی میفهمیم، دروغی بسیار بزرگ بود که هیچ ارتباطی با حقیقت نداشت؛ فقط فریبکاری بود. فرمانی که خداوند داده بود این بود که در آنجا بمانید؛ یعنی اگر از آن شجره نمیخوردید، جایگاهتان محفوظ بود و مقام خلد را داشتید و همه چیز برکت داشت. اما با دروغ اینکه به مقام خلد میرسیدید، نابود شدید؛ به نوعی، حبودی پیدا کردید. همین که خلد شما تبدیل به ادامه در نفس شد، که جاودانگیای بسیار ضعیفتر است، حقیقتاً صد در صد دروغ بود و هیچ حقیقتی در آن نبود و هیچ کمکی هم نکرد. اگر دخت لانکو و بسیاری دیگر بودند، من هم یکی از آنها هستم. لطفاً درست کنید و از این موضوع عبور کنید که سید ما را باز کنید و خودکی دیگر داریم. این موضوع به این دلیل است که انسان تقریباً کامل بوده و کامل شده است.
آیا هبوط از ابتدا در برنامه بوده است؟، درخت، جاودانگی و دروغ شیطان
خیلی مهم است که انسان کامل بودن را به معنای نبودن نقص نداند. من گفتم که اتفاقاً نبودن کامل بودن، مثلاً در حالت ناآگاهی داشتن، نقص نیست. این که گفته میشود نقص به جنسیت مربوط است و ما را به مرد و زن تقسیم کرده، این حالت کامل بودن نیست. نداشتن آگاهی و کسرت، کامل بودن نیست. ببینید، ما قرار است دوباره به آن حالت، به اصطلاح، نگاه زهد داشتن و استدام برگردیم؛ بتوانیم این کسرتی را که میبینیم و دچار آن هستیم، به گونهای رفع کنیم؛ یعنی همه چیز را در خدا ببینیم. در آدم و هوا، این ناآگاهی، نصفت کسرت اصلاً وجود ندارد. نه اینکه من الان باید هنر این باشد که کسرت را درک کنم، بلکه باید حالت وحنی بودنش را بفهمم و بتوانم در پشت این کسرت، حقیقت را درک کنم؛ جهل اول و آخر و ظاهر و باطن، در حالی که ظاهراً به نظر میرسد اینگونه نیست؛ یعنی اول و آخر خدا نیست، ظاهر و باطن چیزهای دیگری هستند یا هستند. اتفاقاً من قرار است به این کمال برسم که در این آگاهی، به آن چیزی که به آن کسرت میگوییم، آن مفهوم را درک کنم.
به نظر میرسد که آن بهشت اولیه بر پایه عدم آگاهی و توجه به کسرت است؛ و آن به اصطلاح توجه به جنسیت، این آگاهی را به دیدارونید تبدیل میکند. برای همین است که به اشتباه بعضیها میگویند که آن درخت دانش بوده؛ برای اینکه آگاهی وارد انسان شده است. این آگاهی توهمی است؛ برای اینکه کسرت واقعیتی است که اول و آخر و ظاهر و باطن دارد. اگر شما به آگاهی برسید که چیز دیگری را ببینید، آن آگاهی نیست بلکه نوعی گمراهی است. در واقع، توهمی نیست، بلکه ما باید به این توهم آگاه شویم و بیدار شویم. من نمیخواهم بحثهای این جلسه را تکرار کنم. من گفتم در این سؤال که اگر این حرفهایی که میزنیم درست باشد و آن نظریه درست باشد، چطور در بهشت میتوان جنسیت داشت؟ که من سعی کردم جواب بدهم.
ابتدا دو اشکال منطقی در این سؤال هست. اجازه دهید یک نکته بگویم، بعد اگر سؤال داشتید، من به شدت شما را تشویق میکنم. من نمیخواهم بگویم بهشت و جهنم را خیلی راحت برای خودتان تصور کنید. نمیدانم اگر باقی و نهری زیر دستتان باشد، واقعاً چطور باید این توهم را از ذهن مردم پاک کرد. این مثال را بارها شنیدهاید، من یک بار دیگر میگویم؛ مثال خوبی است. حرف زدن درباره بهشت و جهنم برای انسانی که در این دنیا زندگی میکند، مثل حرف زدن با یک جنین درباره دنیایی است که بعداً واردش میشود. اگر بخواهید چیزی از خلاصه آن بگیرید، میشود گفت مثلاً آنجا تاریک نیست، اما واقعاً نمیتواند فهم کامل داشته باشد که آن جهانی که اساساً مبنایش چیز دیگری است، چگونه است.
بنابراین شما باید توصیفهایی را که در قرآن درباره بهشت و جهنم آمده است، اینگونه در نظر بگیرید؛ مثل حرف زدن درباره چیزی که برای ما نامتعارف است و هیچگونه نمیشود واقعیتش را گفت. پس به این راحتیها نگویید که آنجا حور و نهر و درخت است؛ خیلی ساده نباشید که مثلاً آنجا باقی است و ما میرویم آنجا و مثلاً پرتقال میآورند و اگر از پرتقال خسته شدیم، میوههای دیگر هم میآورند. کمی احتیاط کنید. من در قرآن چندین بار تأکید کردهام که وقتی قرآن میگوید «مثل جنت اللتی وعد المتقون جنات تجری من تحتها الانهار»، باید برای شما کافی باشد؛ نباید آن را تمثیل بدانید که فقط یک چیز به شما گفته شده است.
وَبَشِّرِ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّٰلِحَٰتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّٰتٍۢ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُ ۖ كُلَّمَا رُزِقُوا۟ مِنْهَا مِن ثَمَرَةٍۢ رِّزْقًۭا ۙ قَالُوا۟ هَٰذَا ٱلَّذِى رُزِقْنَا مِن قَبْلُ ۖ وَأُتُوا۟ بِهِۦ مُتَشَٰبِهًۭا ۖ وَلَهُمْ فِيهَآ أَزْوَٰجٌۭ مُّطَهَّرَةٌۭ ۖ وَهُمْ فِيهَا خَٰلِدُونَ
و كسانى را كه ايمان آوردهاند و كارهاى شايسته انجام دادهاند، مژده ده كه ايشان را باغهايى خواهد بود كه از زير [درختان] آنها جويها روان است. هر گاه ميوهاى از آن روزىِ ايشان شود، مىگويند: «اين همان است كه پيش از اين [نيز ]روزىِ ما بوده.» و مانند آن [نعمتها] به ايشان داده شود؛ و در آنجا همسرانى پاكيزه خواهند داشت؛ و در آنجا جاودانه بمانند.
وقتی در قرآن میخوانیم که زمین به غیر از این زمین تبدیل میشود، مثلاً بعد از تغییراتی که در جهان رخ میدهد و وارد مرحله آخرت میشویم، دنیا زیر و رو میشود و در جهانی دیگر زاده میشود، ممکن است قوانین فیزیکی جهان به هم بخورد، من نمیدانم چه اتفاقی میافتد، اما اگر زمین را ببینید، آن را نمیشناسید. بنابراین خیلی امیدوار نباشید که باغی شبیه باغهای این دنیا به شما برسد. بهتر است این را به عنوان تمثیلهای قرآن در نظر بگیرید. قرآن میگوید که آن حس و حالی که در باقی جاری است و هر چه بخواهید آنجا هست، حس بسیار خوبی به شما میدهد؛ حس درستی است. مطمئن باشید که چیزی بهتر از این هم هست. قرآن میگوید هیچ کس نمیداند و نمیتواند بفهمد که آنجا چه چیزهایی پنهان شده است؛ قررت العیان چیزهایی که چشم آدم را روشن میکند، نمیشود گفت آنجا چگونه است.
ما در مرحله دومی از زندگی خود هستیم. مرحله جنینی داشتیم و واقعاً فکر میکنم حرف درستی است که تفاوت زندگی که اکنون داریم با زندگی جنینی کمتر از تفاوت زندگی آخرت با زندگی اکنون است. بنابراین اینقدر راحت نگویید که آنجا حرارت است یا چیز دیگر. اخیراً تردیدهایی در مورد هورالین، انگول سفید و رفیل جنسیت مطرح شده است. در قلعه یک توضیحی درباره بحثی که میخواهیم واردش شویم، بدهم. جلسه آینده در این باره است. اگر در این هفته کسی از من سؤال بپرسد، جواب نمیدهم؛ چون این جلسه زیاد سؤال جواب دارد و این موضوع برای جلسات بعد است.
من فکر میکنم خوب است که بعد از جلسه، یا از طریق ایمیل سؤال پرسیده شود. امروز استثنا به نظر آمد که این سؤالها سؤالهای خوبی بودند و تصادفاً اینقدر طول نکشید که تقریباً نصف جلسه را پر کردند. معمولاً این کار را نمیکردم، اما اکنون اگر کسی سؤال دارد میتواند از طریق ایمیل بپرسد و اگر مناسب باشد، در جلسات مطرح میکنم. بعضیها سؤالهایی میپرسند که از اول جلسات را گوش میدهند و در حال حدس و نصیحت هستند. من نمیتوانم در کلاس به صورت کتبی جواب بدهم و در کلاس هم نمیتوانم جواب دهم. بنابراین اگر سؤالها تاریخ مصرف گذشته باشد، من تعهدی ندارم که جواب بدهم.
یک ایمیل اخیراً دریافت کردم که چهار یا پنج سؤال داشت؛ بعضی از آنها در جلسات دانشگاه تهران مطرح شده بود. من واقعاً نمیدانستم کجا باید جواب داده باشم. اجازه دهید مقدمه کاری که میخواهم انجام دهم را بگویم. من تقریباً همه چیزهایی که در جلسات قبل گفتم، امیدوارم منطقی و توجیهپذیر بوده باشد. اگر فرض کنیم که برنامه ولادت مجدد به درستی انجام میشود و این مناسک چگونه انسان را آماده میکند تا دچار تحول معنوی شود و هر عمقی که ممکن است برایش فراهم شود، یک انسان دیگر از این سفر بیرون بیاید، من با جزئیات مناسک را توضیح میدهم و این کم و بیش همان مطالبی است که در سنت عرفانی تحت عنوان اصرار حج و کتابهای عرفانی و اخلاقی به آن اشاره شده است.
در سالهای اخیر هم کتابهای زیادی نوشته شده است. نمیدانم آیا کتابی به شما معرفی کردهام یا نه، اما یک کتابی هست که توسط یک نفر جمعآوری شده و به نظر من کار خوبی انجام داده است. این کتاب نسبتاً کوچک است و تحت عنوان عرفان حق امروز منتشر شده است. من همیشه با خانم میآوردم، اما این بار شخصی معرفی نکردم. این کتاب قطعهقطعه نقل قولهایی از فیض کاشانی و چند کتاب معروف عرفا و نوت شرقیینی دارد که درباره حج بحث کردهاند. این کتاب مطالب جالبی دارد و من فکر میکنم در همان سنت عرفانی این بحثها جای میگیرد.
در آنجا همیشه بحث عرفا این است که شما وقتی به حج میروید، به حال و وسال میروید؛ برنامهای است که به وسال، حق معبود میرسید و تواف به اوج رسیدن به وسال است. رسیدن به وسال به زبان قرآن، وصال نیست، اما برگشتن به سمت خدا به معنای واصل شدن به حق و خداوند است. در آنجا توضیحات کلی وجود دارد که عرفات چیست و مشعر چیست؛ کم و بیش همان چیزهایی که من گفتهام را میتوانید در متون پیدا کنید.
احتیاط در تصویرسازی از بهشت و جهنم، دربارهٔ پرسشهای آینده، مقدمهٔ ورو
وعدهای که دادهام این است که بعد از پایان این مباحث، که نقدهایی هم دارد، بخشی از تجربه شخصی خودم از رفتن به حج را هم بیان کنم. گاهی اشاره میکنم که آنجا انسانها چیزی میبینند و درکی پیدا میکنند که خارج از استراحت و آرامش است. فکر میکنم دیگران هم که کتاب نداشتهاند و مطلب گفتهاند، قطعاً از تجربه شخصی خودشان استفاده کردهاند. مثلاً درک من از عرفات یا مشعر در سفر دومم به حج این بوده است. وعده دادهام که بعد از پایان این مرحله، برگردیم به این که قرآن درباره حج چه گفته است. امیدوارم اگر کسی آیاتی که قرآن درباره حج دارد، در این دو هفته نگاه کرده باشد، احساس کند که قرآن به حج خیلی نگاه دیگری دارد.
من نمیخواهم بگویم این حرفها تعارض دارد با آنچه قرآن درباره کعبه، مسجد الحرام و حج میگوید. مثلاً قرآن درباره رفتن به عرفات و آمدن به مشعر و اینها در یک جمعه صحبت میکند، در حالی که من در جلسهای درباره رفتن به عرفات و برگشتن به مشعر صحبت میکنم. قرآن بیشتر درباره غربانی حرف میزند و چیزهای دیگری را پررنگتر میکند. من فکر میکنم این تجربه جالبی است.
امیدوارم این جلسات مقدمهای باشد برای جلسه آینده که این بحث را ادامه دهیم. این بحث نباید زیاد طول بکشد. ببینید، یک نقصی در عرفان به معنایی که ادبیات عرفانی و به اصطلاح ادبیات و معنایی «لیتریچر» میگویند، وجود دارد. منظور شعر و نصف ادبیات نیست، بلکه مکتوبات عرفانی است. نگاه عرفانی بیش از اندازه به شریعت فردی دارد. من همه حرفهایی که درباره مراسم حج زدم، فکر میکنم درست است، اما حج فقط این نیست؛ قرآن بیشتر روی روح جمعی حج تأکید دارد؛ به عنوان کاری که دست جمعی انجام میشود.
تمام آنچه من گفتهام، دقیقاً میخواهم بگویم آن چیزی که عرفا به آن طریقت میگویند، با آنچه ما شریعت مینامیم، منطبق نیست. شریعت نظام اجتماعی هم هست و تکالیف اجتماعی برای انسان مقرر میکند، در حالی که عرفان به طور افراطی فردی است و این واقعاً مشکل دارد. من فکر میکنم هر کسی عرفان من را گوش کرده باشد، میداند که من خیلی ارادت دارم به نگاه عرفانی و دین، ولی ارادت به این معنی نیست که فکر کنم این نحوههای عرفانی حقیقت دین است و جز این نیست. عرفان به شدت نقص دارد و نگاه عرفانی که نگاه اجتماعی ندارد، فردی است.
از حجم صحبتها، انگار من تمام روایت را کردهام که وقتی انسان به این مکانها میرود، چه میبیند و چه احساس میکند. در حالی که سؤال من از کسی که در جلسات قبلی بوده این است که اگر انسانها در روزهای مختلف سال این کارها را انجام دهند، چرا همیشه منوزی و غربان این کارها را میکنند؟ اگر همه مسلمانها در سال یک بار این کار را انجام دهند، این خیلی زحمت دارد. اگر در تمام طول سال این کار را انجام دهند، فکر میکنم نتیجه عرفانیاش را به دست میآورند و دیگر به عرفان برمیگردند و در مشعر اینگونه میشوند.
اما واقعاً اینجا تظاهرات سیاسی اجتماعی است؛ یعنی همه مؤمنان به خدا در یک روز و یک مکان جمع میشوند و جمعیت خودشان را نشان میدهند. وقتی به قرآن نگاه میکنید، کاملاً تفاوت در عبادت حج دیده میشود؛ که به شدت نگاه اجتماعی بر نگاه فردی غلبه دارد. من میخواستم از همین جلسه شروع کنم، اما وقت دیر شده است؛ میگذارم برای جلسه آینده. میخواهم آیات قرآن را مرور کنم و به سوره حج برسیم. اتفاقاً اگر از اول قرآن به ترتیب سورهها نگاه کنیم، جاهایی که درباره حج آیه وجود دارد، مثلاً سوره بقره بیشترین آیات را دارد، سوره مائده چند آیه پراکنده و سوره حج که آخرین جایی است که به طور منطقی به بحث سوره حج میرسیم.
من میخواهم بگویم قرآن روی این چیزها تأکید میکند و چرا خوب است که روی این موارد تأکید دارد. فقط با توجیه عرفانی نمیدهد. به نظر من این مشکل اساسی در تفکر عرفانی، حتی عرفان اسلامی، وجود دارد. ممکن است در برخی افراد شدت آن کمتر باشد یا بیشتر، اما نکتهای که میخواهم بگویم، همین است که نمیشود شریعت را با تجربه شخصی کشف کرد. قبلاً هم یادم هست که به مناسبت یک بار چنین حرفی زدم؛ شما نمیتوانید شریعت را با تجربه شخصی خودتان کشف کنید.
چرا نیاز به وحی است؟ اگر پیامبر تجربه نبوی خود را تبدیل به طریقت میکرد، طریقت خوبی نمیشد. تمام ماجرا این است که عرفا طریقت را از تجارب شخصی خود و حداکثر تجاربی که با شاگردان خود دارند، درمیآورند و این کافی نیست. در آن، رنگ و بوی زمانه خودشان میآید بدون اینکه بفهمند؛ یعنی جمعه تاریکی پیدا میکند.
یک نکته جالب تاریخی درباره عرفان اسلامی این است که ویژگی عرفان اسلامی تأکید بر مفهوم عشق است که از رابعه آغاز شده است. اولین عارف زن بزرگ در تاریخ عرفان اسلامی که نمیشود تاریخ عرفان اسلامی را بدون او تدوین کرد، زنی است که مفهوم عشق را به صراحت وارد کرده و مکتوبات خودش را دارد و بعداً خیلیها انگار تحت تأثیر او قرار گرفتهاند.
به هر حال، من فکر میکنم با تجربههای شخصی و فردی خودتان به همه چیز نمیرسید. نمونهاش این است که نظام اجتماعی را عارف با مکاشفات عرفانی خودش نمیتواند تشریح کند. پیامبر برای شما از نظام اجتماعی و عبادتهای جمعی حرف میزند که اینها در کشف و تجربه نبوی نیست؛ به آن معنی که بعضیها میگویند لازم است فرشتهای بیاید و اخباری بیاورد از چیزهایی که شما نمیدانید و با شما حرف بزند.
مثلاً نمیآورد که حضرت مریم چگونه کفالتش به حضرت زکریا رسید. اینها جزو مکاشفات غلبی و عرفان نیست. قرآن و شریعت چیزی فراتر از مکاشفه فردی پیرانمندان است. همانطور که در حرفهای دیدنیه هم هست، برای من بدیهی است. اما اینکه اینقدر با تأکید میگویم، به این دلیل است که قرآن حاصل تجربه نبوی است و چیز دیگری نیست. مثلاً در سلسله عرفاها، عرفای بزرگ هم پیامبر بودهاند که طریقت شرع اسلام را بردهاند. شریعت چیزی بیش از طریقتهای فردی دارد.
نقد نگاه صرفاً عرفانی به حج، شریعت فراتر از تجربهٔ شخصی است
من سعی میکنم نشان دهم حجی که انجام میدهیم، چقدر با نگاه عرفانی کتاب «اصرار حج» و آیات قرآن متفاوت است. قرآن میگوید چیزهایی که خیلی ربط به تجربههای فردی و آدمها در حالی که حج میکنند، ندارد؛ بلکه دوربینی بالاتر است که چیز دیگری میبیند. این خوب است؛ چون ما هم قرار است در این مراسم شرکت کنیم. ما هم پایین هستیم، اما آن چیزهایی که از بالا دیده میشود، از پایین دیده نمیشود.