→ بازگشت به سورهٔ یوسف

جلسهٔ ۱۲ · سورهٔ یوسف

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

ادامهٔ داستانِ زلیخا

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این نوشته از پرسشی ادبی آغاز می‌کند: آیا فهمِ داستانِ یوسف به تکنیک نیاز دارد، یا کسی که جهان را درست می‌بیند پیوندها را بی‌نام می‌فهمد. همان دقت، زلیخا را از فتنهٔ زن به مردسالاری می‌کشاند: زنده به گور کردن دختر تمثیلِ سلبِ حیات است، و تمدنِ غرب با دفنِ زنانگی همان کار را تمام می‌کند. تکوین و تشریع را باید با هم دید تا جسمِ زاینده خوار شمرده نشود و حکمِ تعدد بی‌شرط خوانده نشود. وقتی کنشِ بیرونی در زندان قطع می‌شود، روایت نمی‌شکند؛ زمان می‌ایستد و خطبه جا پیدا می‌کند. تمثیلِ صورت‌گراییِ ریاضی نشان می‌دهد شرک پرستیدنِ نامی بی‌مرجع است. گرهٔ پایانی دو خوانش از نسیانِ رب است، و پیامبران کاملِ بی‌خطا تصویر نمی‌شوند.

تکنیک ادبی شرطِ دیدن است، نه خودِ معنا

چهار پنج نوبت در مدارِ زلیخا ماندن اتفاقی نیست. پرسشِ مکرر این بوده که آیا فهمِ داستان‌هایِ دینی به تکنیک‌هایِ ادبی نیاز دارد؛ بسیاری از آن تکنیک‌ها نامِ نیمه‌دومِ قرنِ بیستم‌اند. نویسندۀ مدرن خودآگاه از تکنیک استفاده می‌کند، اما حسِ خواننده لزوماً از دانستنِ نامِ تکنیک نمی‌آید. هنر این است که حس برسد حتی اگر دستگاه باز نشود. پیچیدگیِ یوسف اما از این حد بالاتر است. کسی که تجربۀ ادبی ندارد ممکن است اصلاً نفهمد میانِ یوسف و برادران چه می‌گذرد. تجربهٔ خواندن با آشناییِ دانشگاهی با تکنیک یکی نیست.

«هنرمندان آثار هنری دیگران را معمولاً خیلی خوب می‌فهمند.» هنرمند دربارۀ اثرِ خود نیز اغلب کم حرف می‌زند. رافائل نیم‌ساعت مونالیزا را دید، گریست و رفت؛ اگر می‌پرسیدند شاید نمی‌توانست بگوید، و شاید عمیق‌تر از هر منتقدی فهمیده بود. تأثر غیر از فهرست‌کردنِ شگرد است. پرسشِ جسورانه این است که پیامبر داستان را با همۀ جزئیات می‌فهمد یا نه. پاسخ این خوانش صریح است: کسی که خطاب به اوست قرآن را می‌فهمد. روایتِ معروف همین را می‌گوید. از درونِ خودِ سوره می‌توان دید فهم چقدر سلیس است. آنچه دیگران با چند بار خواندن درمی‌آورند، در لحظهٔ وحی با تمامِ جزئیات حاضر است.

پایانِ داستان خطاب به پیامبر است، دیگر جزوِ قصه نیست. اساسی‌ترین موضوع شخصیتِ یوسف است: برادران بلا آوردند و او دنیای خود را سخت گرفت تا شاید درست شوند. لحنِ قرآن نشان می‌دهد تحولِ نهایی در برادران کامل نیست؛ گناه با تأکید مانده است. پس از تمام‌شدنِ قصه نخستین خطاب این است که بیشترِ مردم، هرچند حرص خورده شود، ایمان نمی‌آورند. داستان بدل می‌شود به این که عمری صرف شد و برادران آن‌گونه که باید تغییر نکردند. برای کسی که خود یوسف‌وار است این بدیهی است: از لحظهٔ چاه می‌داند که یوسف نباید برگردد تا پوزۀ برادر را به خاک بمالد. ما باید نشانه دنبال کنیم؛ او موقعیت را همان‌گونه که باید می‌بیند.

تکنیک نامی است که بشر بعداً رویِ پیوندها گذاشته است. بسیاری از پیوندها هنوز اسم ندارند. با تکنیک فهمیدن سطحی‌تر از فهمِ زنده است، چنان‌که درکِ هنرمند معمولاً غنی‌تر از درکِ منتقد است. منتقدان در همه‌جا و در همۀ تاریخ هنرمندان را ناراضی کرده‌اند. کسانی که دربارۀ هنر می‌نویسند معمولاً یک قدم از هنرمند عقب‌اند. ون‌گوگ حتی یک تابلو در عمر نفروخت؛ اگر یکی می‌فروخت می‌گفتند چندتایی فروخته است. نابغه طرد می‌شود و منتقد دیر می‌رسد. نامِ شگرد لازم نیست تا رابطهٔ شاهد با قائل دیده شود؛ موقعیت همان موقعیت است.

کاتِ روایی همین دقت را می‌خواهد. وقتی مدتی از یوسف خبر نیست، تشنگی ساخته می‌شود؛ پرش به او که تنها نشسته ناگهان اثر می‌گذارد. «مثل ‌‌‌‌‌‌‌‌اینکه غیبت طولانی مدت آدم را تشنۀ این می‌کند.» صنعتِ سینمایِ هند از هالیوود بیشتر فیلم می‌سازد چون مردم به سینما چنان وابسته‌اند که اگر پولِ شام یا فیلم باشد فیلم را برمی‌گزینند. تارکوفسکی را باید مهم دانست و خوش آمد، حتی اگر دنیای نزدیکش جالب نباشد. سلیقه فرهنگ است؛ تکنیک ابزارِ دیدنِ همین فاصله است، نه خودِ حکم.

زنده به گور تمثیل مردسالاری است

صحنهٔ همسرِ عزیز را اگر فقط با عینکِ فتنهٔ زن بخوانند، نیمِ متن حذف می‌شود. پرسشِ مردسالاری این است که تمدن‌ها میل و قدرت و تقوا را چگونه جنسیتی می‌کنند. قرآن در تکویر بزرگ‌ترین گناه را زنده به گور کردنِ دخترانِ بی‌گناه می‌شمارد: موجودی را که تازه به دنیا آمده دوباره دفن می‌کنند. «واقعاً این تمثیل خوبی است دیگر که شما موجودی را در بدو تولد دوباره دفنش کنید.» تأکید از آن‌رو نیست که عرب‌ها این کار را می‌کردند و شربِ خمر و فحشا را کمتر؛ عرب غلط‌هایِ بسیار داشت که قرآن رویشان این‌قدر نایستاده است. این عمل پرمعناست: حقِ حیات را پیش از رشد گرفتن.

قدرت به مرد داده شده و زیبایی به زن. قرار این بود که قدرت در خدمتِ حیات و زیبایی باشد. مردسالاری وارونه کرد: مرد از موجودِ ضعیف‌تر خوشش نیامد و مناسباتِ قدرت را تنها امرِ مهم دانست. دختر در قبیلهٔ جنگجو دست‌وپاگیر است؛ اسیرشدنش آبرو می‌برد، پس نبودنش بهتر است. نمادِ آسیبِ تاریخی به زن همین دفنِ آغازین است. کسی که قرآن را قبول دارد باید در برابرِ مردسالاری موضع داشته باشد؛ روشنفکری نیز همین توجه را می‌طلبد. ستاره‌ها چنین و چنان می‌شوند، بعد می‌پرسند دخترها را به چه گناهی کشتید.

تمثیل تا امروز امتداد دارد. حالتِ افراطی زنده به گور است؛ حالت‌هایِ خفیف‌تر هنوز متداول‌اند. تحقیرِ جسم، نادیده‌گرفتنِ زایش، و زبانِ عمدتاً مردانه برایِ عواطف، همان دفن را نرم‌تر تکرار می‌کنند. پیش از حکمِ اخلاقی باید دید متن چه را طولانی می‌کند و چه را در یک آیه جمع می‌کند.

توجه به مردسالاری در این خوانش تازه‌تر از توجه به سرمایه است. عادتِ ذهنی این بوده که هر قوطی مظهرِ سرمایه‌داری دیده شود؛ دیدنِ مردسالاری چند سال بیشتر سابقه ندارد و هنوز جا افتادنِ آن دشوار است. پیش‌فرضِ غالب وارونه است: غرب را رهایی می‌شمارند و دفنِ زنانگی را پیشرفت. تا این پیش‌فرض نشکند، تکویر تمثیل نمی‌شود و فقط گزارشِ جاهلیتِ عرب می‌ماند.

غرب زنانگی را دفن کرده است

تمدنِ غرب، در این خوانش، اوجِ فرهنگِ مردسالار است. دیگر دختر را زنده به گور نمی‌کنند؛ زنانگی از بین رفته است. فرهنگی که در آن زن می‌خواهد مثلِ مرد رفتار کند بدتر از جایی است که زن هنوز زن بود. فمینیسمِ دوآتشه نیز اغلب تساوی را نه تفاوت را می‌خواهد، چون جز ارزش‌هایِ مردانه ارزشی حس نمی‌کند. دنیا مطلقاً مردانه شده است.

تصویر این است: زن‌ها این سو بودند و مردها آن سو، و مردها چندان سنگ انداختند که زن‌ها به سویِ مرد گریختند و پناه گرفتند با این حرف که ما هم مثلِ شماییم. تئوری این شد که زن عینِ مرد است. دیگر زنی نمانده که بخواهند بکشند؛ همه مرد شده‌اند. این آخرِ مردسالاری است. حسِ منفی به مردسالاری و ارزش‌نهادن به زن جزوِ مسائلِ دینی است: خداوند مرد و زن آفریده، و این تصور که یکی بی‌ارزش است با تصورِ خلقت نمی‌خواند.

کمالِ تکوینیِ جسمِ زن در فرهنگ دیده نمی‌شود. زایش موجود می‌آفریند و هیچ احساسِ ارزشی نسبت به آن نیست. جسم چیزی نیست، اندیشه مهم است. مرزِ طبیعی و غیرطبیعی کجاست؟ زایشِ جسم و زایشِ ذهن هر دو طبیعی‌اند. مردسالاری خوبی‌هایِ آن سو را تحقیر می‌کند. این تحقیر واردِ فرهنگِ دینی هم شده است. مرد از بیرون به بارداری نگاه می‌کند و حداکثر کیسه‌ای می‌بیند که فرزند را آنجا می‌گذارد، مانندِ کیسهٔ کانگورو. خلقتی که آنجا رخ می‌دهد در تصور نیست و هنوز هم نیست.

اگر خداوند دو موجود آفریده، بی‌ارزش‌شمردنِ یکی با تصورِ دینی از خلقت نمی‌سازد. ارزش‌مند شدنِ زن فقط وقتی که شبیه مرد بجنگد همان فرار به سویِ ارزشِ غالب است. در قبایلِ عرب زن احساس نمی‌کرد فقط وقتی ارزشمند است که بجنگد؛ امروز ویژگیِ زنانه چیزی است که حتی خودِ زن‌ها از آن می‌گریزند. نظریه این شده که زور دارید ما هم داریم، هر کار شما کنید ما هم می‌کنیم. آن سو چیزی نمانده است.

تکوین و تشریع را با هم باید دید

اگر تکوین و تشریع با هم دیده شوند، ممنوعیت‌هایِ تکوینیِ مرد نیز حکمِ خداست. زن از نظرِ تکوینی کارهایی می‌تواند که مرد نمی‌تواند؛ این نیز حکم است. در برابرش تشریع تکالیفی بر مرد نهاده است. خواندنِ احکام فقط از خواستِ مرد کج است. تعددِ زوجات در قرآن به سرپرستیِ ایتام گره خورده است: اگر از آن می‌ترسید، تا چهار. «همین‌‌‌‌ جوری من دلم می‌خواهد ازدواج کنم مثلاً با چهار نفر، از این آیه‌ها برنمی‌آید.» حسِ کراهت در فضا هست. آیهٔ عدالت نسخِ آیهٔ اول نیست؛ توصیهٔ اخلاقیِ اکید است که این کار را نکنید.

ناسخ و منسوخ را نباید رکورد زد. شراب تدریجاً کنار رفت چون اعتیادآور بود؛ این نسخ به معنایِ عوض‌کردنِ حکم پس از صدور نیست. داستانِ معروفی هست که پیامبر مچِ کسی را گرفت و او ناراحت شد؛ آخرین بار می‌نوشیدند و در کوچه می‌رفتند. جهاد که آمد حکمِ تازه‌ای آمد، نه نسخِ قبلی. بسیاری از مثال‌هایِ معروف زیرِ سؤال‌اند. اهلِ سنت گاه می‌گویند بعداً نسخ شده؛ شیعه می‌گوید نشده. آیهٔ عدالت نمی‌گوید نکنید، اما کسی که آن را بخواند نباید تعدد را بی‌دلیل بکند.

هدایتِ تکوینی در زنان قوی‌تر خوانده می‌شود. الهاماتِ درونی را مرد کمتر دارد. اگر کسی زن‌سالارانه نگاه کند می‌تواند بگوید مردها نمی‌فهمیدند و تشریع برایِ جبرانِ کمبودشان آمده است. هر دو سو ممکن است تکوین یا تشریع را مسخره کنند. ارزش را اگر به یک قطب ببرند قطبِ دیگر بی‌معنا می‌شود. خوانشِ درست هر دو را با هم نگه می‌دارد.

خطابِ قرآن یکسره به مردان نیست. آنجا که طلاق و ازدواج است خطاب به مرد است؛ درصدِ بسیار بالایِ آیات عمومی است و با مردم سخن می‌گوید. بسیاری مخاطبِ پیامبر است. مذکر بودنِ «يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تَقُولُوا۟ رَٰعِنَا وَقُولُوا۟ ٱنظُرْنَا وَٱسْمَعُوا۟ ۗ وَلِلْكَٰفِرِينَ عَذَابٌ أَلِيمٌۭ» (سورهٔ البقرة آیهٔ ۱۰۴، سورهٔ البقرة آیهٔ ۱۵۳، سورهٔ البقرة آیهٔ ۱۷۲، سورهٔ البقرة آیهٔ ۱۷۸: اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، نگوييد: «راعنا»، و بگوييد: «انظرنا»، و [اين توصيه را] بشنويد؛ و [گر نه‌] كافران را عذابى دردناك است.) قاعدهٔ زبان است. اگر ارزش‌ها به تکوین برده شود می‌توان تشریع را مسخره کرد؛ مردها از آن سو همین کار را با تکوینِ زن کرده‌اند.

کیفیتِ ارادی و روحیِ زن در آنچه به دنیا می‌آید اثر دارد. همه نمی‌توانند عیسی بن مریم بزایند. تصورِ کیسه باطل است. حالت‌هایِ روحی، به‌ویژه در بارداری، منعکس می‌شوند. مریم است که چنین اتفاقی در او ممکن است، به‌خاطرِ کیفیتِ روانی. خلاقیتِ تکوینی در جسمِ زن است؛ جسمِ مرد چیزی خلق نمی‌کند و از همین‌رو جسم را بی‌ارزش می‌بیند. «جسم چیزی نیست، اصلاً ارزشی ندارد.» تاریخِ نهضت‌هایِ اخلاقی پر از این تحقیر است. اختیار در زایش همان‌قدر دخیل است که در شعرِ خوب: همه می‌توانند شعر بگویند، چه می‌گویند فرق دارد. آنچه به وجود می‌آید به زندگی و کیفیتِ جسمِ زن بسته است.

زبان را مردها ساخته‌اند، در برخی نظریه‌هایِ فمینیستی. واژه‌ها برایِ حالتِ زن درشت‌اند. از زنی می‌پرسند حالت چگونه است و او باید درصد بدهد: سی درصد غم، بیست و دو درصد دلسردی. زبان وسیلهٔ سطحِ پایینی برایِ احساس است. این نیز لایه‌ای از همان مردسالاریِ کهن است.

ویژگیِ روانیِ زن در فعالیتِ جسمانی‌اش ظاهر می‌شود؛ ویژگیِ روانیِ مرد بیشتر در فعالیتِ ذهنی. از همین‌رو فرهنگِ مردسالار فقط روح را مهم می‌شمارد. «ای برادر تو همه اندیشه‌ای» اگر جدی گرفته شود برادرها همه اندیشه‌اند و جسمِ مرد فانکشنی ندارد. نیرومندیِ روانیِ مرد لزوماً در تنشِ عضله نیست؛ در زن کیفیتِ روان در جسم دیده می‌شود و فرهنگ آن را نمی‌نویسد. مردسالاری آن‌قدر کهن شده که رها کردنش خودش کار است.

خطبه وقتی کنش قطع می‌شود

پس از این افق، داستان به زندان برمی‌گردد. خطبه را باید نخست از نظرِ جا دید، نه فقط از نظرِ محتوا. زندگیِ بیرونیِ یوسف قطع شده است. کنش نیست؛ زمانِ روایت می‌ایستد. جایی مناسب‌تر از این برایِ شنیدنِ سخنِ معنوی در داستان نیست. طولِ جمله‌ها و آمدنِ آنچه کنش نیست، ریتمِ گذرِ زمان را نشان می‌دهد.

فیلمی که ملال را پیش از تصمیم نشان می‌دهد ده دقیقه زندگیِ روزمره می‌آورد: آبگوشت، تدارکِ عروسی، کلهٔ گوسفند، استخوان. هیچ اتفاقی نمی‌افتد و کش می‌آید. کارگردان می‌خواهد خستگی حس شود تا خروج از دیر معنا پیدا کند. خطبه همین کار را در سوره می‌کند: وقایع نمی‌آیند، اما روایت ترک نمی‌شود. کنارگذاشتنِ قصه برایِ وعظ نیست؛ زمانِ قصه ایستاده است.

«بگذارید من در مورد این خطبه به طور کلی صحبت کنم نه محتوایش.» جا مهم‌تر از مضمونِ اول است. اگر خطبه در اوجِ کنش می‌آمد وعظ می‌شد؛ در قطعِ کنش، خودِ زمان سخن می‌گوید. یوسف با کسانی حرف می‌زند که اطراف‌اند. خواب‌ها هنوز نیامده‌اند. این فاصلهٔ معنوی است که بعداً تعبیر را ممکن می‌کند.

این دوره برایِ یوسف از نظرِ معنوی خوب بوده است. وقتی می‌رود و وقتی بیرون می‌آید فرق کرده است. تا پیش از خطبه حس نمی‌شود آدمِ بزرگی شده باشد؛ تقوا هست، یعنی کارهایی را که نباید نمی‌کند. خطبه نشان می‌دهد به همه چیز خود رسیده است. بعضی از حرف‌ها در قرآن تکرار نمی‌شود؛ شیوهٔ بیانِ توحید مالِ اوست. یعقوب آرزو داشت بزرگ‌شدن را ببیند و ندید. جایِ او خالی است: بچه بزرگ شده است.

نویسنده‌ای این قطعه را جایی خوانده که روایت می‌شکند. شکستن نیست. زمانِ روایت متوقف شده چون وقایع نمی‌آیند، اما خارج شدن از روایت هم نیست. نمی‌توان قصه را گذاشت کنار، وعظ کرد، و بعد برگشت. خطبه داخلِ همان ایستادن است. حرف‌زدن با کسانی که اطراف‌اند ادامهٔ داستان است، نه حاشیه بر آن.

صورت‌گرایی نام بی‌مرجع می‌سازد

برایِ فهمِ شرکِ اسامی، نزاعِ اوایلِ قرن در فلسفهٔ ریاضی راه می‌دهد. هیلبرت صورت‌گرایی را پیش برد و امروز بیشترِ ریاضیات از آن تیپ است. بروئر حرفی عمیق‌تر زد که کمتر فهمیده شد. پارادکسِ راسل نظریهٔ مجموعه‌ها را تهدید کرد: مجموعهٔ چیزهایی که عضوِ خود نیستند به تناقض می‌رسد. ریاضی‌دانان واقعاً دچارِ شک شدند. برنامهٔ هیلبرت این بود که به‌طورِ صوری تضمین کند تناقض پیش نمی‌آید؛ قضیهٔ گودل آن برنامه را شکست.

بروئر می‌گوید تناقض وقتی می‌آید که از شهود آغاز کنیم — دو به‌علاوهٔ چهار را می‌فهمیم — بعد نماد بسازیم و نماد مستقل شود. با نماد می‌توان بازی کرد. «همه ایکس‌هایی که ایکس عضو ایکس نیست» شهودی ندارد؛ فقط نوشته است. مربع را می‌شناسیم و مثلث را؛ «مربع سه گوش» به چیزی اشاره نمی‌کند. خطر در صورت‌گرایی است. باید جایی که شهود نیست قاعده گذاشت تا نتوان نوشت. ریاضی‌دانان خوششان نیامد؛ حاضرند تناقض بیاید و بعد کاری بکنند.

ایدهٔ بروئر پیامبرانه است. او مفهومِ عدد را در کودک می‌دید، مانندِ عارفی که ریاضیات را درونِ خود می‌دید، و اعلام می‌کرد این را باید حذف کرد. پیروان می‌پرسیدند این را بنویسیم و او می‌گفت ننویسید، چون ملاک شهودی بود و توضیح‌پذیر نبود. پیامبر که مرد نظریه کمرنگ شد؛ فرقه‌ها صورتِ فرمال را گرفتند و هستهٔ شهودی را گذاشتند کنار.

عینِ این در زبانِ طبیعی رخ می‌دهد. می‌توان عبارتی ساخت که به هیچ چیز اشاره نکند. اول برایِ مرجع اسم می‌گذارند؛ بعد می‌توان نامی ساخت بی‌مرجع. شرک از نظرِ یوسف همین است: هبل نیست، بتی نیست، اسمی است برایِ چیزی که وجود ندارد. «قَالَ قَدْ وَقَعَ عَلَيْكُم مِّن رَّبِّكُمْ رِجْسٌۭ وَغَضَبٌ ۖ أَتُجَٰدِلُونَنِى فِىٓ أَسْمَآءٍۢ سَمَّيْتُمُوهَآ أَنتُمْ وَءَابَآؤُكُم مَّا نَزَّلَ ٱللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَٰنٍۢ ۚ فَٱنتَظِرُوٓا۟ إِنِّى مَعَكُم مِّنَ ٱلْمُنتَظِرِينَ» (سورهٔ الأعراف، آیهٔ ۷۱: گفت: «راستى كه عذاب و خشمى [سخت‌] از پروردگارتان بر شما مقرر گرديده است. آيا در باره نامهايى كه خود و پدرانتان [براى بتها] نامگذارى كرده‌ايد، و خدا بر [حقانيت‌] آنها برهانى فرو نفرستاده با من مجادله مى‌كنيد؟ پس منتظر باشيد كه من [هم‌] با شما از منتظرانم.») — شما و پدرانتان نام نهادید. زبان ارث است و پر از واژهٔ بی‌مابه‌ازا. موحد فرقِ آنچه هست و آنچه نیست می‌داند. فرهنگ پر از موهوم است و شرک ایمان به موهوم است. یوسف گول نمی‌خورد چون مرجع‌ها را در درون دارد. این بیانِ توحید تقریباً یک‌بار، از زبانِ او، با این تأکید آمده است.

«من می‌توانم مربع سه گوش بگویم.» وقتی اسم گذاشته شد اسامی ترکیب می‌شوند و جملاتِ بی‌معنا ساخته می‌شوند. مجموعهٔ همهٔ ایکس‌هایی که ایکس عضوِ ایکس نیست نه در درون اشاره می‌کند نه در بیرون؛ فقط نماد است. حرفِ بروئر عمیق است درست چون دست‌وپاگیر است. ریاضی‌دانان راضی‌اند تناقض بیاید و بعد کاری بکنند؛ جامعه کارِ خود را می‌کند. پیامبر که نیست، شهود از بین می‌رود و کتاب فرمال خوانده می‌شود. فرقه جانشین می‌تراشد. زبانِ طبیعی هر روز همین کار را با اخلاق و ربوبیت می‌کند.

ذکر رب: نسیان پیامبر یا نسیان ساقی

پس از خوابِ دو زندانی، به آن که گمانِ آزادی داشت گفته می‌شود مرا نزدِ ربّت یاد کن: «وَقَالَ لِلَّذِى ظَنَّ أَنَّهُۥ نَاجٍۢ مِّنْهُمَا ٱذْكُرْنِى عِندَ رَبِّكَ فَأَنسَىٰهُ ٱلشَّيْطَٰنُ ذِكْرَ رَبِّهِۦ فَلَبِثَ فِى ٱلسِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ» (سورهٔ يوسف، آیهٔ ۴۲: و [يوسف‌] به آن كس از آن دو كه گمان مى‌كرد خلاص مى‌شود، گفت: «مرا نزد آقاى خود به ياد آور.» و[لى‌] شيطان، يادآورى به آقايش را از ياد او برد؛ در نتيجه، چند سالى در زندان ماند.). سپس همان جمله دو خوانش برمی‌دارد. یکی اینکه شیطان کاری کرد که ساقی نزدِ ارباب، پادشاه، از یوسف یاد نکند. دیگری اینکه شیطان یوسف را از ذکرِ ربِ خودش غافل کرد و او به آدمی توسل جست. عبارت «ذکر ربه» هر دو را برمی‌تابد.

خوانشِ دوم با پشیمانیِ بعدی می‌خواند. یوسف تا آخرِ عمر از این اشتباه پشیمان بود. داود نیز جایی اشتباه می‌کند و نشان داده می‌شود. روایت طوری است که پیامبر پرفکت به نظر نرسد. پرفکت نبودن نقصِ داستان نیست؛ آدم‌بودن است. اگر همه چیز بی‌خطا باشد، توبه و ذکر معنایی دیگر می‌گیرد. در همین آیه از توبهٔ یوسف حرفی نیست. گناهِ پیامبر که ذکر شود معمولاً توبه در پی است؛ داود توبه می‌کند و موسی بخشیده می‌شود. اینجا اثرِ توبه نیست، چنان‌که گناه هنوز مانده باشد. روایتِ تاریخیِ مشهور یک وجه را قطعی کرده و اینرسی ساخته است. وجهِ دیگر مشکوک می‌ماند، و متن تعمداً فازی است. بحث قدیمی است و با جدل بسته نمی‌شود.

خطبه از ارباب‌هایِ پراکنده می‌پرسد: «يَٰصَىٰحِبَىِ ٱلسِّجْنِ ءَأَرْبَابٌۭ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ ٱللَّهُ ٱلْوَٰحِدُ ٱلْقَهَّارُ» (سورهٔ يوسف، آیهٔ ۳۹: اى دو رفيق زندانيم، آيا خدايان پراكنده بهترند يا خداى يگانه مقتدر؟). خدا نمی‌گوید؛ ارباب می‌گوید. تصورِ ربوبیتِ پخش در برابرِ واحدِ قهار همان شرکِ اسامی است که صورت‌گراییِ زبان ساخته است. بیرون‌آمدنِ یوسف جلویِ کارِ شیطان را می‌گیرد، اما گرهٔ نسیان در متن باز می‌ماند تا خواننده دو امکان را با هم ببیند. لغویِ مفسران که یکی از دو وجه را گرفته‌اند بی‌جا نیست؛ متن جا برایِ هر دو گذاشته است.

اگر یوسف بیرون نیاید، ساقی آزاد می‌شود و پیام نمی‌رسد. «یوسف بیاید بیرون جلوی کارهای شیطان را می‌گیرد.» خوانشِ لغویِ کسانی که نسیان را به ساقی داده‌اند از همین افق دفاع می‌شود: شیطان کار را در حلقهٔ پیام تمام کرده است. خوانشِ دیگر می‌گوید یوسف با توسل به آدم ذکر را باخت. هر دو از یک جمله برمی‌خیزند. خوب است روایت طوری باشد که پرفکت به نظر نرسد؛ پیامبر بودن لغزش را انکار نمی‌کند، آن را در معرض می‌گذارد.

→ متنِ کاملِ این جلسه