→ بازگشت به سورهٔ شعراء

جلسهٔ ۳ · سورهٔ شعراء

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

بررسی ادامه داستان‌های انبیاء

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این جلسه سورهٔ شعراء را بر محورِ آیه و آیه آوردن می‌خواند: از آیاتِ رحمانیِ طبیعت تا کلام، معجزه و عذاب. مسیر از مرورِ موسی و ابراهیم می‌گذرد، سپس پنج قومِ نوح تا شعیب را در روندِ معیشت و دیالوگ دنبال می‌کند، و در پایان به انحصارِ نبوتِ نهایی در کلام، لسانِ صدق، تنزیل در برابرِ تنزّلِ شیاطین، و فردی‌شدنِ مواجهه با کتاب می‌رسد.

سه لایهٔ آیه: طبیعت، کلام، عذاب

محتوای سوره بر این است که تاریخ بشر به جایی رسیده که سخنِ ناحق نیز سخنگویانِ زبده دارد: باطل با زیبایی و ترفند بیان می‌شود و تشخیصِ حق دشوار می‌گردد. این نقطه را می‌توان «به دوران شعرا رسیدیم» نامید. در چنین فضایی معجزهٔ پایانِ نبوت کتاب است؛ کتابی که سحرِ سخنِ باطل را خنثی می‌کند، همان‌گونه که عصای موسی ریسمانِ جادوگران را بلعید. باطل و سحرِ این دوران — نه لزوماً دویست‌سیصد سالِ اخیر، بلکه هر دوره‌ای که کلام در آن غلبه یافته و باطل سخنگویانِ قدرتمند پیدا کرده — با کتابی روبه‌رو می‌شود که سخنِ حق را روشن بیان می‌کند. در برابرِ شعری که منشأ شیطانی دارد، نه شعری که منشأ الهی دارد، استثنایی نیز هست: کسانی که ایمان آورده‌اند و سخنِ حق می‌گویند.

سوره از همان آغاز بر وجودِ آیاتِ رحمانی در طبیعت تأکید می‌کند و سپس سلسلهٔ انبیا و وحی را نوعِ دیگری از آیه آوردن می‌داند که به نامِ عزیز و رحیم نسبت داده می‌شود. برای کسانی که چشمِ دیدنِ آیاتِ رحمانی را ندارند، از روی رحمت کسانی فرستاده می‌شوند که سخن بگویند یا کاری کنند تا آیاتِ دیگری نمایان شود. در کنارِ این لایه، آیهٔ «إِن نَّشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِم مِّنَ ٱلسَّمَآءِ ءَايَةًۭ فَظَلَّتْ أَعْنَٰقُهُمْ لَهَا خَٰضِعِينَ» (سورهٔ الشعراء، آیهٔ ۴: اگر بخواهيم، معجزه‌اى از آسمان بر آنان فرود مى‌آوريم، تا در برابر آن، گردنهايشان خاضع گردد.)مدلِ دیگری را نشان می‌دهد: آیه‌ای عظیم از آسمان که همگان را خاضع می‌کند — معمولاً همراه با عذاب. بدین‌سان سه افقِ آیه از هم جدا می‌شوند: نرم‌ترین در طبیعت، میانی در کلام و معجزه، و سخت‌ترین در خضوعِ اجباریِ عذاب.

ظریف‌ترین نوع آیه همان آیاتِ رحمانی است: چیزهایی در طبیعت که باید چشمِ دیدن داشته باشد تا کشف شود. مرحلهٔ بعد سخن است: همان حقیقت در قالبِ زبان، چنان‌که طرفِ مقابل در برابرش خاضع شود. «همه پیامبران بدون استثناء» بخشی از آیه آوردن‌شان کلام است. میانِ این دو و پایانِ ماجرا، معجزاتی به دستِ پیامبران رخ می‌دهد که از آیاتِ رحمانی واضح‌ترند و ممکن است کسانی را که در برابرِ سخن خاضع نشدند به خضوع وادارند. مرحلهٔ انتهایی آیاتِ عظیمی است که همزمان عذاب نازل می‌شود و اغلب ایمانِ تازه‌ای نمی‌آورد. در داستان موسی هر سه مرحله دیده می‌شود: احتجاجِ کلامی در دربار، آنگاه که «معجزات خودش را عرضه می‌کند» و بر جادوگران و بسیاری از شاهدان اثر می‌گذارد اما بر فرعون و نزدیکانش نه، و سرانجام آیتِ شکافتنِ نیل که لشکریان را نابود می‌کند. سه دستهٔ اخیر به ترجیع‌بندِ «وَإِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ ٱلْعَزِيزُ ٱلرَّحِيمُ» (سورهٔ الشعراء، آیه‌های ۹، ۶۸، ۱۰۴، ۱۲۲: و در حقيقت، پروردگار تو همان شكست‌ناپذير مهربان است.)گره می‌خورند، نه به رحمانیتِ محضِ طبیعت؛ به جریانِ وحی و نبوت مربوط‌اند.

این سلسله‌مراتب کلیدِ خواندنِ بقیهٔ داستان‌هاست. در بعضی روایت‌ها یک مرحله، در بعضی دو یا سه مرحله آمده است؛ ترتیبِ کلی همان است: آیاتِ رحمانی، کلام، معجزات، و اگر نپذیرند، عذاب. هرچه از نرمیِ کلام به سخت‌افزارِ معجزه نزدیک‌تر شود و معجزه بیاید و باز ایمان نیاید، خطرِ نزولِ عذاب بیشتر می‌شود. قرآن و رسالتِ نهایی اما در لایه‌ای نرم‌تر می‌مانند: کلام به گوشِ همه رسیده، و نپذیرفتنِ آن به‌خودی‌خود به‌معنای عذابِ قومی از آسمان نیست. فایدهٔ این نرمی آن است که مسئولیتِ تشخیص فردی‌تر می‌شود؛ هزینهٔ آن این است که میدانِ اصلی جنگِ حق و باطل به سطحِ سخن منتقل می‌گردد.

موسی و آغازِ دورانِ زبان‌آوران

به تدریج در تاریخ بشر قسمتِ کلامی اهمیت یافته تا در رسالتِ نهایی نبوت در کلام منحصر شود؛ آیاتِ نوعِ دوم و سوم — معجزهٔ سخت و عذابِ جمعیِ معجزه‌آسا — در پایانِ نبوت چنان‌که پیش‌تر بود حضور ندارند. صحنهٔ وحی و رفتن به سوی فرعون از «پرتکرارترین صحنه‌های قرآن» است، اما در این سوره بی‌مقدمهٔ مفصلِ آتش و عصا روایت می‌شود و درست بر نگرانیِ کلامی می‌نشیند: برو به سوی قومِ ظالمین؛ و موسی می‌گوید می‌ترسم تکذیبم کنند، سینه‌ام تنگ شود و زبانم روان نگردد، پس هارون را نیز بفرست. بیمِ او این است که «از نظر کلامی نتواند غلبه کند». «طرف مقابل هم زبان‌آور است.» تا جایی پیامبران نگرانِ غلبهٔ کلامی نبودند؛ نگرانی‌شان بیشتر این بود که طرف بفهمد چه گفته می‌شود. از جایی به بعد، باطل با قدرت بیان می‌شود و پیامبر ممکن است نگرانِ غلبه در سخن باشد.

نگرانی‌های موسی دربارهٔ نبوتِ خود از همین جاست: آیا می‌تواند رسالت را در دربارِ فرعون، در برابرِ کسانی که خوب حرف می‌زنند و دانشمندانی در میان دارند، ابلاغ کند. نقطهٔ ضعفی که از موسی گرفته‌اند — قتلِ قبلی — زبانِ فرعون را باز می‌کند؛ اولین چیزی که فرعون پیش می‌کشد همان است. در دورانِ جدید نه فقط در برابرِ کلام، در برابرِ معجزه هم سحر دارند. اگر امروز شتری از کوه درآید، همهٔ جهان آن را ندیده‌اند؛ فیلم و شاهدِ ساختگی می‌تواند همان صحنه را بازتولید کند. «شیوه‌های تولید توهم» به جایی رسیده که یقینِ عمومی به معجزه‌بودنِ رویداد دشوار است. کارهایی که شعبده‌بازان با غیب‌کردنِ مجسمه یا قطار می‌کنند، و انبوهِ کارهای سحرانگیزِ تکنولوژیک، فضای احقاقِ حق از راهِ نمایشِ عجیب را تنگ کرده‌اند.

زمینهٔ اصلیِ غلبه بنابراین کلام است. این سوره مقدماتِ دیدنِ همان دوران را می‌چیند: کلامِ خداوند به صورتِ قرآن معجزهٔ جاوید می‌ماند و باید در برابرِ کلامِ باطل بایستد. داستان موسی سه مرحلهٔ آیه را پشتِ هم نشان می‌دهد و مقدمه‌اش چنان روایت می‌شود که با محتوایِ سوره — غلبهٔ کلام و زبان‌آوریِ طرفِ مقابل — هم‌خوان باشد. معجزهٔ نمایشی در جهانی که توهم را انبوه تولید می‌کند، دیگر به‌تنهایی میدان را نمی‌بندد؛ تشخیصِ حق و باطل در سطحِ سخن است که تعیین‌کننده می‌شود. از همین رو ترسِ موسی از روان‌نشدنِ زبان، نه ضعفِ شخصیِ صرف، که نشانهٔ ورود به عصرِ تازه‌ای از تقابل است.

ابراهیم: فقط کلام، بی‌عذابِ قومی

در روایتِ ابراهیم نه معجزه‌ای برای قانع‌کردنِ قوم می‌آید و نه عذابی بر آن قوم نازل می‌شود. بیانِ محتوای رسالت — توحید و معاد — در بخشِ ابراهیم متمرکز است؛ تصاویری از قیامت نیز ادامهٔ همان خط است، هرچند لزوماً همه از زبانِ خودِ ابراهیم نقل نشده باشد. «حضرت ابراهیم فقط کلام می‌آورد»؛ داستانش مانندِ اقوامی نیست که معجزه ببینند و اگر نپذیرند نابود شوند. ابراهیم سخن می‌گوید، طرد می‌شود، می‌خواهند بکشندش، نجات می‌یابد و مهاجرت می‌کند. نیامده بود که آن قوم یا ایمان بیاورند یا عذاب شوند.

وقتی مردم آیاتِ رحمانی را نمی‌بینند، عذابِ آسمانی بی‌واسطهٔ پیامبر نازل نمی‌شود؛ تا پیامبر نفرستند کار به آن مرحله نمی‌رسد. معجزات هرچه سخت‌افزاری‌تر شوند و درخواستِ نشانه‌ای برای ایمان برآورده شود و باز ایمان نیاید، مسیر به عذاب نزدیک‌تر است. ویژگیِ رسالتِ نهایی و حضورِ قرآن در دسترسِ جهانی این است که نپذیرفتن به‌معنای نزولِ قومیِ عذابِ معجزه‌آسا نیست. از حالتی که بسیاری از رسالت‌ها به مرحلهٔ سوم می‌رسیدند گذشته شده است. کلام نرم‌تر است و می‌توان از آن فاصله گرفت؛ نه اینکه هر ردِّ کلامی بی‌عاقبت باشد، اما برعکسِ معجزهٔ سخت، ردِّ آن لزوماً درِ عذابِ جمعی را همان‌دم باز نمی‌کند.

ابراهیم سخنِ حق را با بلاغت بیان می‌کند و «سرمنشأ سلسله پیامبران است»: زبانِ نبوت و وحی را بنا می‌گذارد. منشأ زبانِ عبری و عربی به مهاجرتِ او و قومی که پدید می‌آید بازمی‌گردد؛ بستری برای بیانِ پیامِ حق ساخته می‌شود. دو داستانِ موسی و ابراهیم، در هماهنگی با محتوای کلیِ سوره، نشان می‌دهند که آیه آوردن می‌تواند یکسره کلامی بماند و در عینِ حال توحید و معاد را تمام‌قد بگوید — بی‌آنکه صحنه به معجزه و عذابِ قومی کشیده شود. همین الگو پیش‌نمونِ رسالتی است که معجزه‌اش کتاب است نه واقعهٔ سخت‌افزاری.

پنج قوم: از سکوتِ بدوی تا جدلِ بازار

پس از ابراهیم، ترجیع‌بندِ آیه و عزیزِ رحیم داستان‌ها را به هم می‌بندد. پیامبران حرفِ ثابتی می‌آورند — تقوا، امانتِ رسالت، نخواستنِ اجر جز از پروردگار؛ هیچ‌کدام «اجری در مقابل کاری» که می‌کنند از مردم نمی‌طلبند — و برحسبِ گناه و ویژگیِ هر قوم سخنِ خاصی می‌گویند؛ قوم نیز پاسخِ مخصوصِ خود را می‌دهد. در قومِ نوح «دیالوگی برقرار نمی‌شود»: پاسخ این است که پیروانِ او آدم‌های سطحِ پایین‌اند، نه بحثی دربارهٔ صدق و کذبِ سخن. سپس تهدید به سنگسار؛ و نوح از خداوند می‌خواهد میان او و قوم فتح کند. معجزه‌ای درمیانه درخواست نمی‌شود؛ کلام گفته می‌شود، پاسخی در خورِ مجادله نیست، و عذاب می‌آید. دوران چنان کهن می‌نماید که مجادلهٔ حق و باطل شکل نمی‌گیرد.

در قومِ عاد، هود سخن را بازتر می‌کند: بنا کردنِ نشانه‌ها بر بلندی‌ها از سرِ بازی، بناها به امیدِ جاودانگی، و بطشِ جبّارانه. نعمت‌های انعام و بنین و جنات را یادآوری می‌کند. پاسخ می‌آید: وعظ یا بی‌وعظ برای ما یکسان است؛ این‌ها اخلاق و رفتارِ گذشتگان است و ما عذاب نمی‌شویم. یک قدم از نوح جلوتر است: لااقل چیزی دربارهٔ دعوت گفته می‌شود، هرچند سست. سپس تکذیب و هلاکت. در ثمود، صالح بر باغ و چشمه و زراعت و نخل و خانه‌های کوهی انگشت می‌گذارد؛ «معیشت این آدم‌ها تغییر می‌کند». از تصویرِ بدویِ نوح — نزدیک به انسانِ نخستین و شکار — به دامداریِ عاد و کشاورزیِ ثمود می‌رسیم. سخنِ صالح قانع‌شان نمی‌کند؛ می‌گویند مسحوری، بشری مثل مایی، پس نشانه‌ای بیاور اگر از صادقانی. ناقه می‌آید، شرطِ آب و پرهیز از آزار؛ عقر می‌کنند، پشیمان می‌شوند، عذاب می‌گیرد. اینجا درخواستِ معجزه صریح است و معجزه نیز می‌آید.

لوط و شعیب دو انحرافِ بزرگِ متأخرتر را نمایندگی می‌کنند. در لوط اشاره به معیشت نیست؛ «انحراف فرهنگی عمیقی» است: «أَتَأْتُونَ ٱلذُّكْرَانَ مِنَ ٱلْعَٰلَمِينَ» (سورهٔ الشعراء، آیهٔ ۱۶۵: آيا از ميان مردم جهان، با مردها در مى‌آميزيد؟)و رها کردنِ آنچه پروردگار از ازواج آفریده. تهدید نرم‌تر از سنگسارِ نوح است: اخراج از قوم — «نرم شدند و یک مقدار اوضاع بهتر است» نسبت به سنگسار. در اصحابِ ایکه وضع «کاملاً سرمایه‌داری است»؛ شعیب یکسره از کیل و ترازوی راست و نکاستن از مالِ مردم سخن می‌گوید؛ گناهِ بازار و انباشت و تقلب. پاسخ: مسحوری، بشری مثل ما، دروغ‌گویی؛ پس پاره‌ای از آسمان بینداز. طیفِ تغییر در کلامِ مخالفان، میزانِ موجه بودنِ پاسخ‌ها، و اینکه آیهٔ نوعِ دوم بیاید یا نیاید، در هر پنج مورد دست‌کم به عذاب می‌رسد. موسی نیز هر سه مرحله را جمع دارد. مرورِ تاریخِ انبیا از دریچهٔ این سوره مرورِ مفهومِ آیه است، نه تکرارِ صرفِ قصص. هر پیامبر بسته به قوم خود سخن می‌گوید، اما ترجیع‌بندِ تقوا و امانت و بی‌اجری از مردم، همان نخِ واحد است که پنج روایت را به یک منظومه بدل می‌کند.

در میانِ این پنج روایت، آنچه پیوسته می‌ماند دعوت به تقواست و آنچه عوض می‌شود سنخِ گناه و سنخِ پاسخ است. از تحقیرِ پیروان در روزگارِ نوح تا جدلِ بازاریِ اصحابِ ایکه، تاریخ نه فقط پیچیده‌تر می‌شود که زبانِ مخالفت نیز موجه و متمدن‌تر به نظر می‌رسد. همین پیشرفتِ ظاهریِ گفت‌وگو، در کنارِ سخت‌تر شدنِ معیشت و انباشت، نشان می‌دهد چرا میدانِ نهایی باید کلام باشد: وقتی باطل نیز سخن می‌گوید، فقط سخنِ حقِ روشن می‌تواند مرز را نگه دارد.

لوط: نام‌بردن از انحراف، و شعیبِ بازار

همجنس‌گراییِ مردان در این خوانش «انعکاس مردسالاری است»: مردانی که زنان را رها کرده و به خود مشغول‌اند، سمبلِ فرهنگی‌ای که ویژگی‌های مردانه را می‌ستاید و ستایشگر نیز اغلب خودِ مرد است. ممکن است به همان حدِّ قومی برسد یا در لایهٔ فرهنگی بماند. دو پیامبرِ آخر در بسیاری جاها پشتِ سرِ هم‌اند: مردسالاری و سپس حرفِ بازار و دادوستد؛ گناهِ خرید و فروش و غرق‌شدن در چیزی اعتباری که خود ساخته‌اند تا پیوسته بیفزایند. سرمایه‌سالاری اینجا فقط دورانِ بورژوازی نیست؛ از جایی که پول پیدا می‌شود و معیار می‌گردد، انحرافی تاریخی شکل می‌گیرد.

ویژگی‌ای که در همجنس‌گرایی نسبت به بسیاری انحراف‌ها برجسته است اصرار بر این است که گناه و انحراف نیست، و آسیب‌پذیری در برابرِ انگشتِ اتهام. آیهٔ «قَالَ إِنِّى لِعَمَلِكُم مِّنَ ٱلْقَالِينَ» (سورهٔ الشعراء، آیهٔ ۱۶۸: گفت: ‹به راستى من دشمن كردار شمايم.) بر گفتن تأکید می‌کند: لوط نمی‌گوید فقط دعوت را پی می‌گیرد؛ می‌گوید دربارهٔ کارتان سخن می‌گویم. در محیطی که می‌خواهند صدای نام‌بردن خاموش شود — یا اخراج — دعوت این است که گفته شود این کار از طبیعت و فطرت سرپیچی است؛ «ما باید بگوییم» همان‌قدر که آنان برای خاموشی می‌کوشند. موسی اگر فرعون را ستمکار بخواند، جبار لزوماً از آن به آن شکلِ حساس نمی‌رنجد؛ اینجا حساسیت به نام‌بردن خودِ مسئله است. نجاتِ لوط و اهلش، جز پیرزنی در باقی‌ماندگان، و بارانِ عذاب بر انذارشدگان، ترجیع‌بندِ آیه و عزیزِ رحیم را باز می‌آورد.

تأکیدِ مکرر بر عذاب‌شدنِ همسرِ لوط نیز در این چارچوب معنا می‌یابد: «توهم پیش نیاید که آنجا زن‌ها» برکنار و بی‌گناه‌اند. در جامعهٔ مردسالار زنان نیز به اندازه‌ای که مردان منحرف می‌شوند، زیرِ همان فرهنگ آسیب می‌بینند، هرچند بروزِ انحراف متفاوت باشد. در شعیب میدان یکسره اقتصادی است: وفا به کیل، ترازوی مستقیم، نکاستن از اشیاءِ مردم، فساد نکردن در زمین. مجادله شکل می‌گیرد — اتهامِ سحر و کذب و درخواستِ امرِ محال — و باز به عذاب می‌انجامد. پنج داستان با هم نشان می‌دهند که دعوتِ ثابتِ تقوا چگونه با گناهِ متغیرِ هر عصر جفت می‌شود و پاسخِ قوم از سکوتِ تحقیرآمیز تا جدلِ متمدنانه پیش می‌رود. دعوتِ پیامبران «در حد کلام فقط جزئی از کاری» است که می‌توانند بکنند؛ شریعت را در طبیعت نمی‌توان دید، هرچند «از طبیعت می‌توانید توحید» و معاد را حس کنید. کلام نیز بیش از بازتابِ طبیعت است: «کلام وسعتی دارد» و می‌تواند «آیات انفسی» را نیز برساند، نه فقط آیاتِ آفاقی.

لسانِ صدق و دو دستگاهِ تنزیل

روندِ تاریخی تا خطابِ دوباره به پیامبرِ آخر در آیاتِ پایانی پیش می‌رود. معجزهٔ او صرفاً کلامی است و مقدمهٔ سوره باید قانع کند چرا «در دوران جدید معجزه باید معجزه کلامی باشد». همان‌گونه که خداوند سخنِ حق را در طولِ تاریخ نازل کرده، شیاطین نیز چیزهایی نازل کرده‌اند؛ استفاده از واژهٔ نزول و تنزّل برای شیاطین نشان می‌دهد مقابلِ وحی چیزی ساخته شده و «فرهنگ باطل سخنگو پیدا کرده است». بیشترِ ترجمه‌ها لسانِ صدق را نامِ نیک گرفته‌اند؛ حال آنکه معنای نزدیک‌تر سخنگوی راستین است. ابراهیم در اوجِ دعا «وَٱجْعَل لِّى لِسَانَ صِدْقٍۢ فِى ٱلْءَاخِرِينَ» (سورهٔ الشعراء، آیهٔ ۸۴: و براى من در [ميان‌] آيندگان آوازه نيكو گذار،) می‌خواهد — نه شهرتِ صرف. قرآن همان لسانِ صدق است: سخنگوی راستینِ ابراهیم در اقوامِ واپسین، با همان شیواییِ بیانِ حق.

از یک سو: «وَإِنَّهُۥ لَتَنزِيلُ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (سورهٔ الشعراء، آیهٔ ۱۹۲: و راستى كه اين [قرآن‌] وحى پروردگار جهانيان است.)و نزولِ روح‌الامین بر قلب برای انذار. از سوی دیگر: تنزّلِ شیاطین بر هر افّاکِ اثیم، القای سمع، و شاعران که گمراهان از پی‌شان می‌روند. دو دستگاه: یکی حق را کلام می‌کند، دیگری باطل را آهنگین و گیرا. لسانِ عربیِ مبین ستایشِ صرفِ گرامرِ عربی نیست؛ عربیِ غیرمبین هم هست. زبانِ قرآن با زبانِ رایجِ حجازِ آن روز در اصطلاح و واژه و بیان فرق دارد؛ صفتِ مبین صفتِ هر عربی‌زبانی نیست، صفتِ زبانی است که با آن تبیین ممکن است. محتوا نیز ازلی است: «وَإِنَّهُۥ لَفِى زُبُرِ ٱلْأَوَّلِينَ» (سورهٔ الشعراء، آیهٔ ۱۹۶: و [وصف‌] آن در كتابهاى پيشينيان آمده است.). شعرِ باطل هر روز رنگِ تازه می‌گیرد و سابقه نداشتن در هنر معیار می‌شود؛ حال آنکه «سخن حق چیز ازلی است» و هنرِ کلاسیک همان حرفِ همیشگی را با الگو می‌گوید. چقدر احتمال دارد چیزی یکسره نو و در عینِ حال یکسره حق باشد؟ توحید نوآوریِ محتوایی نمی‌خواهد؛ بیان می‌خواهد. «رقابت در حیطه کلام» میانِ دو دستگاهِ تنزیل و تنزّل، همان میدانِ اصلیِ سوره است.

نشانه‌ای دیگر: علمای بنی‌اسرائیل این محتوا را می‌شناسند. اگر بر برخی اعجمین نازل می‌شد و بر آنان خوانده می‌شد ایمان نمی‌آوردند — مقاومت فقط مسئلهٔ زبان نیست. از آیهٔ حدودِ یکصدونودودو تا دویست‌ودوازده سمتِ حق فشرده می‌شود: منشأ، محتوا، موضعِ مخالفان. قطعهٔ میانی پیامبر را به انذارِ عشیره، خفضِ جناح برای مؤمنانِ پیرو، برائت از عصیان، و توکل بر عزیزِ رحیم می‌خواند؛ خداوند او را هنگامِ قیام و تقلّب در ساجدان می‌بیند. سپس سمتِ شیاطین و شعرا باز می‌شود. شعرا در زبانِ امروز شاملِ هنرمندان و متفکرانی است که سخن یا اثر می‌سازند و باطل می‌گویند؛ سردسته‌هایی با پیرو. بسیاری حق و باطل را می‌آمیزند؛ نفوذِ حق در باطل و بالعکس ممکن است. یک قطب کتابی چون قرآن است یکسره حق؛ قطبِ دیگر ممکن است یکسره باطل باشد؛ میانه خاکستری است.

فردی‌شدنِ مواجهه و جداییِ قول از فعل

هرچه به گذشته برویم وابستگی به قوم و قبیله بیشتر است؛ در جهانِ متأخر «فردگرایی به وجود آمده است» و پیروی از آباء نه تنها هنر نیست که گاه مقاومت برمی‌انگیزد — هرچند والدِ روانی همچنان کار می‌کند. وقتی وحی کتاب می‌شود، مواجهه از تقابلِ جغرافیاییِ اقوام فراتر می‌رود: «آدم‌ها به تنهایی در مقابل نبوت» قرار می‌گیرند و یکی‌یکی در برابرِ حق می‌ایستند. عذاب‌های دسته‌جمعی به آن شکلِ کهن نیست؛ «عذاب‌ها فردی شدند» بیشتر از آنکه قومی بمانند. اتحادِ جغرافیایی شکسته است. عذابِ الیم بیشتر با مرگ و پس از مرگِ فرد گره می‌خورد تا با هلاکتِ یک قریه در یک دم. دوران نرم‌تر است: «کتاب معجزه پیامبر است»، خطرِ عذابِ قومیِ معجزه‌آسا کم می‌شود، و در عوض تشخیصِ کلامی سنگین‌تر. «غلبه کلامی مسئله اصلی است»: شنیدنِ حق و باطل و بازشناختن‌شان؛ راه‌حل کتابی است که حق را روشن و استوار بگوید. پذیرفتن و نپذیرفتن نیز حالتِ فردی می‌یابد.

در سمتِ شعرا، سرگردانی در هر وادی و گفتنِ آنچه نمی‌کنند وصف می‌شود. سرگردانیِ هنرمندهای مدرن در وادیِ موادِ توهم‌زا شباهت دارد به سرگردانی در بیابان برای الهام از جن؛ راه‌های راحت‌تر در اتاق فراهم است. اهلِ حق الهام را شکار نمی‌کنند؛ مکاشفه می‌آید. باطل را باید با صرفِ انرژی جست و پیش از آن راه بر حق بست. استثنای آیه — کسانی که ایمان آوردند و عملِ صالح کردند و خدا را بسیار یاد کردند — خطِ رهایی از آن سرگردانی است. و توصیفِ دیگر: «قول و فعل آنها از هم جدا است.» اهلِ باطل قول و فعل‌شان دو ساز می‌زند؛ زندگیِ فردی از فکر و از بیانِ حقیقت جدا نیست. انحرافِ بزرگِ هنر و تفکرِ متأخر این است که سخن از زندگی بریده شده؛ دیگر بدیهی نیست که صاحبِ سخن را پیش از اثر بسنجند. این تمایز در خوانشِ هنر و اندیشهٔ متأخر نیز بازتاب دارد: اثر را از زندگی جدا کردن، درست همان گسستی است که سوره در توصیفِ شاعرانِ باطل نشان می‌دهد.

اثرِ هنری «تأثیرهای ناخودآگاه می‌گذارد»؛ درد و مرضِ اعماقِ روحِ هنرمند بی‌آنکه دیده شود منتقل می‌شود. آرمانِ خیالی که در اثر فرافکنده می‌شود کمتر از واقعیتِ روحِ سازنده کار می‌کند. کسی که ابرمرد می‌ستاید و خود تو‌سری‌خور است، بیش از تصویرِ قدرت، ضعفِ واقعی‌اش را پخش می‌کند. فیلم و شعری که ظاهرِ دعوت به استقلال دارد ممکن است تأثیرِ معکوس بگذارد، چون سازنده‌اش خود آن نبوده و فقط آرزویش را داشته. سخنِ حقِ پایدار از کسی می‌تراود که در درون رشد کرده باشد؛ بدونِ آن رشد، به‌ویژه در هنر، تأثیرِ رشدآور بعید است. تکذیب نیز با کذب یکی نیست: کذب نادرستیِ سخن است؛ تکذیب اعلامِ ارادیِ باطل‌شمردنِ حقیقتی است که روبه‌رو شده — کارِ کسانی که در برابرِ پیامبران می‌ایستند.

→ متنِ کاملِ این جلسه