این جلسه از ابهامِ عمدیِ داستانهای سورهٔ صاد آغاز میکند و روشِ متعارفِ تقسیمبندیِ سریع را کنار میگذارد تا رفتوبرگشت میانِ جزء و کل جایِ آن بنشیند. از اسکلتِ سوره و تقابلِ ضعفِ پیامبر با قدرتِ داوود و سلیمان به مرکزیتِ ذکر میرسد، سپس دو سرِ طیفِ مواجهه با اطلاعاتِ بیرون از قرآن را میگشاید، و با ابهامهای داوود، سلیمان و ایوب نشان میدهد فهمِ کل بدونِ رفعِ همهٔ جزئیات ممکن است، اما بیپرسش از نسبتِ متن با کتابِ مقدس نیز ناتمام میماند.
ابهام بهعنوان نقطهٔ آغاز
سورهٔ صاد نمونهٔ روشنی است از اینکه داستانهای قرآن گاه چندان کوتاه و فشردهاند که حس و فضا را منتقل میکنند بیآنکه خطِ رواییِ کامل بسازند. در این خوانش، «داستانهای سوره صاد از نظر فنی و تکنیکی شبیه چیزی هستند که الان به آن فلش استوری میگویند»: چند جمله، حالوهوایی ژرف، و روشنیِ اندک. ابهام اینجا نه حاشیهٔ تفسیر که خودِ مسئله است. در میانِ سورههای متوسط و بلند، این سوره در مجموع شاید «پرابهامترین سوره قرآن است»، و دستکم داستانهایش در زمرهٔ مبهمترینهاست. کسی که فقط به ترجمهها یا تفاسیر مراجعه کند همین را میبیند: اختلاف حتی در فهمِ معنایِ یک آیه، نه فقط در استنباطِ اخلاقی از داستانِ روشن.
این ابهام با پرسشهایی از جنسِ اینکه چرا خضر چنان کرد یا ذوالقرنین کیست فرق دارد. آنجا معمولاً خطِ رخداد فهمیده میشود و معنایِ آن محلِ بحث است. اینجا گاه خودِ رخداد روشن نیست: چه شد، کی چه گفت، و ضمیرِ جمله به چه برمیگردد. «حتی یک آیه وجود دارد که میتوان گفت در مورد معنی هیچ کدام از واژههای آن توافق وجود ندارد». تا وقتی این لایه باز نشود، سخن از هدفِ سوره و پیوندِ قطعات زود است. وعدهٔ آنکه همهٔ زوایایِ تاریک در چند نشستِ محدود روشن شود نیز واقعبینانه نیست؛ پرسشهای مهم میمانند، چنانکه در سورههای دیگر نیز میمانند. تفاوتِ این دو سطحِ ابهام تعیین میکند چه ابزاری به کار میآید: برایِ معنایِ اخلاقیِ یک داستانِ روشن، سیاق و کل کافی است؛ برایِ جملهای که حتی واژههایش محلِ نزاعاند، گاه باید افقِ زبان و گاه افقِ روایتهایِ موازی را نیز سنجید، بیآنکه هر افقی را بیمحک پذیرفت.
از همینرو روشِ ورود به این سوره با روالِ متعارف فرق میکند. معمولاً از تقسیمبندی و واژههای پرتکرار و نقشهٔ کل آغاز میشود؛ وقتی هنوز نمیتوان گفت معنیِ داستان چیست، همان نقشه در هوا میماند. نخست باید نقاطِ تاریک روشنتر شوند، سپس امید به فهمِ کلیت معنا پیدا کند. این به معنایِ کنارگذاشتنِ کل نیست: اگر میانِ دو خوانشِ یک داستان مردد باشیم، خوانشی که با فضایِ کلیِ سوره سازگارتر است وزن میگیرد. در افقِ هرمنوتیک، میانِ فهم از متن و واژههایِ متن «یک رفت و برگشت» پیوسته رخ میدهد؛ درکِ کلی قضاوتِ جزئی را تیز میکند و فهمِ جزئی دوباره کل را روشنتر میسازد. اینجا که ابهام زیاد است، همان رفتوبرگشت نه تأخیرِ فهم که خودِ فهم است. مفسرانِ کلاسیک اغلب این چرخه را صریح نمینویسند، اما در عمل هر ترجیحی میانِ دو معنا به تصویری از کل وابسته است؛ صاد فقط این وابستگی را آشکارتر میکند.
اسکلت سوره و قطعات داستان
با وجودِ ابهامِ محتوایی، تقسیمبندیِ صوری سادهتر است: «این داستانها خودشان سوره را تقسیمبندی کردند». مقدمه تا حوالیِ آغازِ داستانِ داوود — یا تا آیهٔ یازدهم دربارهٔ جندی مغلوب از احزاب — مواجههٔ کافران با پیامبر و با قرآنی است که صاحبِ ذکر خوانده میشود. تکذیب، موضعِ عزت و شقاق، و یادآوریِ هلاکتِ نسلهای پیشین در همین قطعه میآید. از آیهٔ دوازدهم به بعد نامِ عاد و نوح و فرعون و ثمود و قومِ لوط و اصحابِ ایکه همان خط را ادامه میدهد: تکذیبکنندگانِ پیشین و سرانجامِ آنان.
سپس داستانِ داوود با نبأِ خصم باز میشود: دو گروه از دیوارِ محراب بالا میآیند و دادخواهی میکنند. پس از آن قطعهای کوتاه آسمان و زمین را باطل نیافریده میخواند و متقین را با فجار برابر نمینهد؛ این آیات مانندِ پلی میانِ داستانها و صحنهٔ بهشت و جهنمِ پس از ایوب عمل میکنند. داستانِ سلیمان با اسبهایِ عصر و فتنهٔ کرسی میآید و بلافاصله به ایوب میپیوندد. ایجازِ ایوب چندان است که تصویرِ ذهنی از رنج و درمان و سوگند نیمهکاره میماند؛ آیهای دربارهٔ گرفتنِ دستهای و زدن با آن «معرکه ترجمههای مختلف است». از حوالیِ آیهٔ چهلونه تا شصتوهشت قطعهای پس از این سه داستان است، و از آیهٔ شصتونه — علمِ نداشتن به ملأِ اعلی هنگامِ مخاصمه — مقدمهٔ داستانِ آفرینش و ابلیس آغاز میشود تا سوره تقریباً با همان پایان یابد.
این اسکلت نشان میدهد سوره فقط فهرستِ قصص نیست: مواجههٔ کنونیِ تکذیب، یادِ اقوامِ هلاکشده، سه پیامبرِ پادشاه یا مبتلا، تصویرِ آخرت، و سرانجامِ ابلیس در یک قوس نشستهاند. آنچه مهم است آن است که «تک تک قطعهها را بفهمیم و بتوانیم ارتباط آنها را با هم درک کنیم». فهمِ هر قطعه بیجایگاهش در این قوس ناقص است؛ و فهمِ قوس نیز بیگشودنِ گرههایِ داستانها لرزان میماند. از همینرو ورودِ نخست عمداً بیش از آنکه معنا را ببندد، نقشه و پرسش میگذارد. حتی آنجا که جزئیاتِ یک داستان تاریک میماند، جایِ آن در قوس — پس از تکذیب، میانِ قدرت و رنج، پیش از ابلیس — خودش بخشی از معناست و نباید فدایِ انتظارِ روایتِ کامل شود.
ضعف پیامبر، قدرت پیامبران، ذکر
آغازِ سوره از حیثِ فضا غریب نیست: دعوت به توحید، برخورد از موضعِ بالا، عزتی که حقیقت را به درون راه نمیدهد. اگر فقط همین مقدمه دیده شود، انتظار میرود ادامه — اگر داستانِ پیامبران بیاید — تسلیِ کسی باشد که در موضعِ ضعف است و نویدِ پیروزی در آینده بدهد. آنچه میآید اما تا اندازهٔ زیادی خلافِ این انتظار است: «داستانهای سوره در مورد حضرت داوود و سلیمان است که اتفاقاً درست برعکس پیامبر که در موضع ضعف هست، آنها در موضع قدرت هستند». از پیامبر خواسته میشود بر آنچه میگویند صبر کند و داوودِ ذوالأیدِ اواب را به یاد آورد؛ خودِ داستانها اما لحظههایی را نشان میدهند که همین قدرتمندان دچارِ فتنهٔ معنوی میشوند.
ایوب به الگویِ انتظاری نزدیکتر است: انسانی پاک که گویی موردِ هجومِ شیطان است، همهچیز را از دست میدهد، دعا میکند و به حالی بهتر از آغاز بازمیگردد. در میانِ سه داستان، این قطعه روشنترین دعوت به صبر در موضعِ ضعف را حمل میکند. با این حال، چیزی میانِ سلیمان و ایوب بینیاز از رفعِ همهٔ ابهامها دیده میشود: «سلیمان مسلط بر شیطان است و شیطان به ایوب مسلط شده است». تسخیرِ باد و شیاطین برایِ سلیمان در پایانِ داستانش تأکید میشود؛ ایوب در مناجات میگوید شیطان او را به رنج و عذاب رسانده است. داستانِ پایانیِ آفرینش که بر ابلیس متمرکز است، در این افق توجیه مییابد: محور فقط سرگذشتِ سه تن نیست، نسبتِ انسان و شیطان در قدرت و ضعف نیز هست. رابطهای که میانِ سلیمان و شیطان از یک سو و شیطان و ایوب از سوی دیگر برجسته میشود، باید در خوانشِ کلِ سوره بماند. حتی اگر جزئیاتِ اسبها یا ضغث روشن نشود، این تقابلِ دوگانه از سطحِ واژههایِ روشنِ متن قابلِ استخراج است و پایهٔ پیوندِ داستانها با صحنهٔ ابلیس میشود.
جدا از ابهامها، «مرکزیت مفهوم ذکر در سوره» جایِ انکار ندارد. ذکر در آغاز و انجام آمده و در داستانها تکرار شده است. واژهٔ اواب نیز تقریباً مختصِ این سوره مینماید و در مدارِ همان ذکر میچرخد. اینکه ذکر دقیقاً چه ابعاد و شئونی دارد، خود باید از درونِ سوره فهمیده شود؛ فرضِ آنکه همه از پیش میدانند ذکر چیست، هدفِ سوره را از کار میاندازد. قرآن ذیذکر است، و داستانها صحنههاییاند که در آنها ذکر از دست میرود، بازمیگردد، یا در برابرِ فتنه میایستد. در سورههایی چون مریم نیز ذکر اهمیت دارد، اما گاه بیشتر یادِ پیامبران است تا یادِ حقایقِ معاد؛ در صاد باید دید ذکر چگونه میانِ قدرت، رنج و توبه حرکت میکند. اگر ذکر فقط تکرارِ لفظی فهمیده شود، پیوندش با فتنهٔ داوود و اسبهایِ سلیمان و صبرِ ایوب سست میماند؛ اگر بهعنوانِ بازگشتِ پیوسته به حق فهمیده شود، اواب و توبه و نجات یک شبکه میسازند.
دو سر طیف: خودبسندگی و کتاب مقدس
پرسشِ روشی که همهٔ ابهامها را قطع میکند این است: فهمِ آیات تا چه اندازه میتواند به اطلاعاتِ بیرون از قرآن وابسته باشد، بهویژه به روایتهایِ عهدِ قدیم و جدید دربارهٔ همان شخصیتها. طیفِ پاسخها گسترده است؛ دو سرِ آن کافی است تا میدان روشن شود. این پرسش فقط آکادمیک نیست: تصمیمِ عملی است که خواننده در برابرِ هر آیهٔ مبهم میگیرد — بماند یا بیرون برود.
یک سر میگوید رجوع به شأنِ نزول و کتبِ دیگر نارواست، چون «قرآن باید خودبسنده باشد» و وابستگی به متنی دیگر «خلاف بلاغت است». کتابِ بلیغ نباید مخاطب را برایِ فهمِ سخن به جایی دیگر بفرستد. افزون بر این، صدورِ قرآن قطعی است و بسیاری از منابعِ بیرونی — روایات یا متنِ تحریفشدهٔ کتابِ مقدس — زمینهٔ خطا میسازند. آنچه قرآن مختصر گفته همان را میخواهد بگوید؛ شاخوبرگهایی که «ذهن ضعیف کمیت دوست» از تورات و انجیل میآورد اغلب رنگآمیزی است نه ضرورتِ فهم. در این نگاه، ابهامِ عمدیِ جزئیات دعوت به سکوتِ مفید است نه به باستانشناسیِ روایت. کسی که همهٔ حفرهها را با قصههایِ بیرونی پر کند، ممکن است حسِّ روایت پیدا کند اما معیارِ درستی را از دست بدهد؛ چون منبعِ پرکننده خود محلِ اختلاف و گاه محلِ خطا است.
سرِ دیگر واقعگرایانه به همین داستانهایِ صاد نگاه میکند: ابهامها از جنسِ حذفِ تعدادِ اصحابِ کهف نیستند؛ چیزی گفته میشود که معلوم نیست چیست، و همان ماجرا در کتابِ مقدس آمده است. قرآن خود به تورات و انجیل بهعنوانِ نور و نزولِ پیشین ارجاع میدهد و ایمان به آنها را میخواهد. اگر این متون یکسره حرامِ مطالعه باشند، آن ایمان کجا باید ظاهر شود؟ مقایسهٔ داستانِ یوسفِ قرآن با تورات نشان میدهد اشتراکهایِ فراوان و گاه تفصیلی هست که اجمالِ اینجا را روشن میکند. مسلمانان در تاریخ اغلب «آن کتاب آنها است و این کتاب ما است» ساختند؛ حال آنکه از منظرِ قرآن «همه کتاب ما است» و باید جنبشی برایِ بازشناسیِ نسخهها و سنجشِ آنها با قرآن برمیخاست. خودبسندگی وقتی میشکند که متنی نامبردهنشده برایِ فهمِ قرآن واجب شود؛ وقتی خودِ قرآن به آن دو ارجاع میدهد، خواندنشان ناقضِ بلاغت نیست. استدلالِ این سر آن نیست که هر سطرِ کتابِ مقدس وحیِ دستنخورده است؛ استدلال این است که نادیدهگرفتنِ کاملِ متنی که قرآن به نور بودنش شهادت میدهد، خود نوعی بریدن از برنامهٔ ایمانیِ اعلامشده در قرآن است.
میانِ این دو سر، سورهٔ صاد میدانِ مناسبی برایِ داوری است: نه حرامشمردنِ مطلقِ بیرون، نه واجبشمردنِ هر جزئیاتِ بایبلی. انتظارِ معقول آن است که اطلاعاتی بیرونی — دستکم در حدِ ارجاعِ آگاهانه به کتابِ مقدس — در افقِ خواننده باشد، بیآنکه متنِ قرآن تابعِ روایتِ تحریفشده شود. دو سرِ طیف دو قطبِ روشاند؛ راه میانه را خودِ ابهامهایِ داستانها میآزمایند. اگر رجوعِ بیرونی فقط برایِ رنگآمیزی و رفعِ بیصبریِ ذهنی باشد، سرِ اول حق دارد؛ اگر متن بدونِ هیچ افقِ بیرونی حتی رخداد را تحویل ندهد، سرِ دوم دستکم بهعنوانِ فرضِ کمکی وارد میشود. داوریِ نهایی را باید داستان به داستان و با محکِ سازگاری با کلِ سوره پیش برد، نه با شعارِ یکباره.
داستان داوود و دو خوانش از فتنه
داستانِ داوود و نبأِ خصم میدانِ روشنِ همین دوگانگی است. دو گروه ستیزهگر از دیوارِ محراب وارد میشوند؛ یکی نودونه میش دارد و دیگری یکی، و صاحبِ نودونه میشِ تنها را نیز میخواهد. داوود حکم میکند که با درخواستِ میشِ تو به تو ظلم شده است، و میافزاید بسیاری از شریکان بر یکدیگر بغی میکنند مگر مؤمنانِ اندک. آنگاه گمان میبرد که آزموده شده، استغفار میکند و به رکوع میافتد. پرسش این است چه رخ داد که داوود خود را در فتنه دید؛ و پاسخها درست از دو سرِ طیفِ روش جدا میشوند.
یک خوانش — همراستا با خودبسندگیِ متن — خطا را در خودِ قضاوت میجوید: «عجله کرد و از نفر دوم نپرسید». تنها مدعی شنیده شد و حکم صادر گشت؛ توازنِ دادرسی برهم خورد. در این نگاه نیازی به بیرون نیست؛ دقیقخوانیِ همین آیات کافی است و خطایِ داوود همان است. حتی میتوان گفت مفسرانِ وابسته به روایت نیز گاه همین را میگویند، بیآنکه لازم باشد داستانِ بیرونی را بپذیرند. خوانشِ دیگر میگوید حکم فرع است: پس از رفتنِ آنان، داوود فهمید مقصودْ یادآوریِ خطایی در گذشتهٔ خود او بوده است. «داوود یک چیزی در گذشته خود دارد» و این صحنه برایِ بیدارکردنِ توبهٔ کاملتر آمده، نه برایِ تصحیحِ یک دادرسیِ عجول. هر دو خوانش توبه را جدی میگیرند؛ اختلاف بر سرِ محلِ فتنه است: داخلِ محراب و در حکم، یا بیرون از صحنه و در خاطرهای که باید زنده شود تا توبه کامل و آگاهانه گردد.
روایتِ کتابِ سموئیل — ناتان و تمثیلِ برهٔ فقیر و ثروتمند، و داستانِ بثشبع و اوریا — از قرنها پیش از قرآن همین الگویِ خطابِ مستقیم به داوود را دارد. متنی که پیغامِ ناتان و توبهٔ داوود را میآورد «هزار سال قبل از قرآن نگارش شده است». انطباقِ ساختاریِ میشها با آن تمثیل انکارِ پیوند را دشوار میکند؛ اما پذیرشِ روایتِ کاملِ آن کتاب با تصویرِ قرآنیِ داوودِ اواب و صاحبِ زبور بهسختی «قابل جمع با شخصیت داوود در قرآن است». پارادوکس اینجاست: بیارجاع به بیرون، انگیزهٔ توبه مبهم میماند؛ با ارجاعِ خام، فضایِ قرآن فرومیریزد. دو سرِ طیف دو جوابِ متضاد میدهند و ابهامِ داستان درست در همین تضاد زنده میماند. حتی «بهترین و واضحترین و کم ابهامترین داستان سوره» نیز معلوم نیست باید صرفاً دربارهٔ قضاوت خوانده شود یا دربارهٔ یادآوریِ گناهی بیرون از صحنه. همین روشنترین داستان کافی است تا نشان دهد مسئله فقط کمبودِ واژهشناسی نیست؛ مسئلهٔ معیار است: چه اندازه بیرون مجاز است و تا کجا تصویرِ پیامبر در قرآن خطِ قرمز میکشد.
داستان سلیمان و کرسی
ابهام در سلیمان از داوود نیز بیشتر است. عصرهنگام اسبهایِ صافناتِ جیاد بر او عرضه میشوند. جملهٔ بعد — دوستداشتنِ خیر از ذکرِ پروردگار — دو معنا میدهد: غفلت از ذکر، یا دوستداشتنِ خیر بهخاطرِ ذکر. «توارت بالحجاب» میتواند به خورشید برگردد یا به اسبها؛ «ردوها علی» نیز همین دو احتمال را دارد. ترکیبها نزدِ مفسران طرفدار دارد: غروبِ خورشید و قضاشدنِ ذکر یا نماز؛ بازگشتِ اسبها و مسحِ ساق و گردن؛ یا حتی تعبیرهایی دورتر چون کشتنِ اسبها از سرِ پشیمانی. مسح را بعضی وضو خواندهاند که با سیاق غریب مینماید. گروه سومی میگویند دو ضمیر لزوماً به یک مرجع برنمیگردند و چهار حالتِ منطقی باز میشود.
پس از این ماجرا جملهٔ فتنهٔ سلیمان و افکندنِ جسدی بر کرسیاش میآید؛ روشن نیست ادامهٔ همان داستان است یا فتنهای جدا، و «جسد» چیست. بسیاری این دو را مستقل میگیرند: «تقریباً چیزی نمیفهمیم». اینجا کتابِ مقدس به شکلِ مستقیم همان صحنه را نمیدهد تا عشاقِ ارجاعِ بیرونی گرهها را بگشایند. موضعِ کسانی که میگویند بر خودِ واژهها و سیاقِ سوره بمانید تقویت میشود. در عینِ حال، جایِ داستان — پس از داوود و پیش از ایوب، در سورهای که ذکر و شیطان و توبه محورند — خلأ نیست: هر خوانشی از اسبها و کرسی باید با این همسایگی و با تصویرِ سلیمانِ مسلط بر شیاطین بسازد.
ابهامِ واژگانی مانعِ این قیدِ کلنگر نیست؛ بلکه نشان میدهد گاه بیرون کمکی نمیکند و گاه کلِ سوره تنها لنگر است. اگر خورشید مرجعِ غروب باشد، صحنه به زمانِ عبادت و ذکر گره میخورد؛ اگر اسبها مرجع باشند، صحنه به مال و زینت و خطرِ غفلت نزدیکتر میشود. هر دو مسیر باید با پایانِ داستان که تسخیرِ شیاطین را میگوید و با داستانِ بعدی که رنجِ ایوب از شیطان است سازگار بمانند. خوانشی که سلیمان را یکسره از مدارِ فتنه و توبه بیرون ببرد، همسایگیِ آیات را میشکند؛ خوانشی که او را تا حدِّ گناهِ ناشایستِ تصویرِ قرآنی پایین بکشد نیز با ستایشِ سوره نمیخواند. میانِ این دو حد، ابهام میماند و باید بماند تا معیارِ روش — متن، سیاق، کل — خود را نشان دهد.
ایوب، جزئیات و فهم کلی
ایوب در کتابِ مقدس کتابی مستقل و از نظرِ ادبی نیرومند است؛ ریشههایی کهنتر از صورتِ یهودیاش نیز برایش گفتهاند. در قرآن اشاره کوتاه است: رنج و عذاب از شیطان، فرمانِ بر زمین کوبیدنِ پا و آبی سرد برایِ شستوشو و نوشیدن، و بازگرداندنِ اهل. آیهٔ گرفتنِ دستهای برایِ زدن و نشکستنِ سوگند اوجِ ابهام است: «سر هیچ کدام از واژههای این آیه توافق نیست». آیا رجوعِ کامل به کتابِ ایوب گرهها را باز میکند؟ برخلافِ سلیمان، متنِ مفصل هست؛ اما تأییدِ همهٔ جزئیاتِ آنجا — از جمله چگونگیِ اجازه به شیطان — از یک جملهٔ مناجاتِ ایوب لازم نمیآید. «جزئیاتی اگر گفته نمیشود» میتواند دعوت باشد به تمرکز بر حسِّ چند آیه، نه به پر کردنِ همهٔ حفرهها از بیرون.
جمعبندیِ روش این است: مشکلِ اصلی برایِ درکِ کلیِ سوره فهمِ همین داستانهاست، اما فهم بهمعنایِ دانستنِ همهٔ جزئیات نیست. میتوان گفت داستانها در کل چه میگویند و چه پیوندی با ذکر، قدرت، ضعف و شیطان دارند، حتی اگر چند واژه تاریک بماند. ابزارِ رفعِ ابهام فقط چهار واژهٔ یک آیه نیست؛ قبل و بعد در خودِ سوره، داستانِ ابلیس، و گاه افقِ کتابِ مقدس — با احتیاط — همگی در رفتوبرگشتاند. میتوان «بین کل سوره و داستانها» مدام حرکت کرد: ابهامِ سلیمان در خلأ گفته نشده؛ پس از داوود و پیش از ایوب، در مدارِ ذکر و توبه نشسته است. همین حرکت نشان میدهد جزئیاتِ تاریک مانعِ دیدنِ خطِ روشنِ تقابلِ قدرت و ضعف و ذکر و نسیان نمیشود.
→ متنِ کاملِ این جلسه