این جلسه از همگراییِ زیبایی و قدرت در رأسِ هرمِ اسماء آغاز میکند، دوگانگیِ شرقی و غربی را بر زبان و عاطفه و بر تمثیلِ سراب و تاریکی مینشاند، و عشق را شجرهای میخواند که نه شرقی است و نه غربی. از بیت و نورِ خانوادگی و ابتغایِ رزق به دوگانگیِ قلوب و أبصار و حسابِ حق میرسد؛ آیاتِ تسبیح و تگرگ و خلقت از آب را در عالمِ تکوین میخواند؛ تفاوتِ خواست و نیاز را با سهگانۀ روانکاوانه و با این حکم که کلام نور است پیوند میزند؛ و سرانجام دو مانعِ فهمِ قرآن و سه تمرینِ عملی را میبندد.
زیبایی و قدرت در رأسِ هرمِ اسماء
هرچه در سلسلهمراتبِ معنا بالاتر برویم، نامهایی که در سطحِ پایین از هم جدا بهنظر میرسند به هم نزدیکتر میشوند. زیبایی و قدرت در پایینترین لایهها میتوانند متضاد جلوه کنند: یکی جذب میکند و دیگری دفع؛ یکی نرم و دیگری سخت. اما «زیبایی و قدرت به همدیگر نزدیکتر» میشوند و تفکیکشان دشوارتر، چون هر دو از اسماءِ الهیاند و در نوکِ ساختارِ هرممانند در چیزی واحد منحل میشوند. نمونۀ روشن آن کسی است که به بدیکنندهاش نیکی میکند: همان عمل هم قدرتمندانه است و هم زیبا، چون در نقطهای ایستاده که جلال و جمال دیگر دو قطبِ متخاصم نیستند.
این همگرایی فقط زیباییشناختی نیست. واقعیتِ الهی این است که «اسماء الهی عین ذات است»؛ یعنی کثرتِ نامها در فهمِ بشری است، نه در ذات. ما جمال و جلال و رحمت و قهر را جدا میفهمیم، اما در مبدأِ آنها تمایزِ واقعی میانِ اسم و ذات نیست. هرچه ادراکِ ما پایینتر بماند، نامها را بیشتر از هم میبُرَد و در نتیجه هم زیبایی را صرفاً جسمانی میبیند و هم قدرت را صرفاً فیزیکی. در قاعدۀ هرم، همان دوگانگی به جذب و دفعِ بیجان فروکاسته میشود؛ بازتابی فیزیکی از چیزی که در رأس، واحد و انسانی و الهی است.
نتیجۀ این تصویر برای فهمِ نور و ظلمت در سوره روشن است. اگر اسماء در بالا یکیاند، پس نورِ الهی نیز نمیتواند فقط یک صفتِ جدا از دیگر صفات باشد؛ نور آن نقطهای است که کثرتِ نامها در آن شفاف میشود. برعکس، هر جا فهم در سطحِ جسم و عادت و تقابلِ خام بماند، زیبایی و قدرت از هم جدا میمانند و انسان میانِ پرستشِ جمالِ سطحی و خشونتِ قدرتمندانه سرگردان میشود. مسیرِ صعود، نزدیککردنِ این دو است نه انتخابِ یکی به زیانِ دیگری.
همین منطق توضیح میدهد چرا در پایینترین سطح، آنچه زیبایی و قدرت نامیده میشود دیگر لزوماً انسانی نیست. جذب و دفعِ فیزیکی بازتابی از همان دو قطب است، اما بدونِ افقِ اخلاقی و بدونِ وحدتی که در رأس دیده میشود. هرچه فهم فقط در قاعده بماند، اسماء را ابزارِ توصیفِ ماده میکند و از ارجاعِ الهیشان خالی میسازد. صعودِ معرفتی بازگرداندنِ همان نامها به نقطهای است که دیگر از هم گسسته نیستند و عملِ واحد میتواند همزمان جلال و جمال باشد.
اگر زیبایی و قدرت در قاعده از هم جدا به چشم میآیند، از آنروست که چشم در قاعده زندگی میکند. هرچه تجربه از جسمِ صرف بالاتر میرود، همان دو نام در کنشهایی جمع میشوند که هم نیرومندند هم زیبا: بخشیدن پس از بدی یکی از روشنترین نمونههاست. هرم از اینرو فقط استعارهٔ تزئینی نیست؛ نقشهٔ ادراک است.
تمثیلِ سراب را نباید به دروغِ آشکار فروکاست. سراب فریب میدهد چون شبیه است؛ زبان نیز چنین میکند وقتی تولیدی میشود و از وضعِ اولیهاش جدا میافتد. تمثیلِ موج نقطهٔ مقابل است: واقعیتِ احساس هست، اما دیدن و اراده زیرِ آب میماند. تعادل، فرار از هر دو افراط است.
تمثیلِ سراب را نباید به دروغِ آشکار فروکاست. سراب فریب میدهد چون شبیه است؛ زبان نیز چنین میکند وقتی تولیدی میشود و از وضعِ اولیهاش جدا میافتد. تمثیلِ موج نقطهٔ مقابل است: واقعیتِ احساس هست، اما دیدن و اراده زیرِ آب میماند. تعادل، فرار از هر دو افراط است.
شرقی و غربی: زبان، عاطفه، سراب و تاریکی
دوگانگیِ شرقی و غربی در این خوانش نه جغرافیایِ سیاسی که دو وضعیتِ وجودی است. شرق به طلوع و روز و روشنایی میماند و غرب به غروب و شب و تاریکی. در تمثیلِ نور، یکی محیطی پر از پرتو است که در آن سراب دیده میشود، و دیگری دریایی موجخیز که در آن حتی دستِ خویش دیده نمیشود. «شرق به طلوع خورشید اشاره دارد» و غرب به غروبِ آن؛ پس شرق با ادراکِ روشن و بازنمایی و زبان همخوان است و غرب با عاطفه و تاریکی و امواجِ ناخودآگاه.
این دوگانگی فقط تمثیلِ ادبی نیست؛ با ساختارِ واقعیِ مغز نیز همخوان خوانده میشود. لایۀ بیرونی بیشتر با بازنمایی و تفکرِ نمادین و زبان سروکار دارد و لایۀ میانی بیشتر با عاطفه. دوگانگی، ذهنیِ صرف نیست؛ فیزیولوژیک است. تمثیلِ اول وضعیتی است که زبان از ارجاعِ واقعی جدا میشود: واژهها ساخته میشوند، سپس بیرون از معنایِ وضعشده در جملههایی بیمعنی به کار میروند، و حتی واژههایی پدید میآیند که به هیچ چیز اشاره نمیکنند. «سراب بهترین تمثیل در طبیعت از نشانهای است که به چیزی اشاره نمیکند». فریب در این است که ظاهراً آب هست و نور هست، اما آنچه دیده میشود واقعیت ندارد.
تمثیلِ دوم وارونۀ این است. آنجا مشکلِ زیادۀ نورِ گمراهکننده نیست؛ مشکلِ نبودِ نور است. انسان زیرِ امواج است، ابر بالای سر است، و در تاریکی حتی دستِ خود را نمیبیند. دست در این نماد به اراده و خواستِ ارادی اشاره دارد؛ پس منتهایِ تاریکی آنجاست که انسان به خواستۀ خویش نیز بصیرت نداشته باشد. در یک سو، زبانِ آزاد و تولیدی که میتواند به هیچ اشاره کند؛ در سوی دیگر، عاطفهای که چنان شدید است که خودِ خواست را محو میکند. شرقیبودنِ افراطی یعنی دیدنِ چیزهایِ بیواقعیت؛ غربیبودنِ افراطی یعنی ندیدنِ حتی آنچه واقعاً در درون است.
تمایزِ مهم میانِ دو تمثیل همین است: در اولی ظاهراً نور هست و همهچیز بههمریخته و اشتباه دیده میشود؛ در دومی صریحاً گفته میشود که اگر خدا نوری قرار ندهد هیچ نوری نیست. خطرِ شرقی، اطمینانِ کاذبِ بینا بودن است؛ خطرِ غربی، غرقشدن در موجی است که حتی اراده را از میدانِ دید بیرون میبرد. هر دو از میانۀ متعادلِ مشکات و شجرۀ بیشرقوغرب دورند، و هر دو میتوانند انسان را از حقیقت جدا کنند: یکی با نشانههایِ پوچ، دیگری با تاریکیِ بینشان.
شجرهای که نه شرقی است و نه غربی
اگر شرق و غرب دو انحرافِ ممکناند، باید مقاماتی هم باشد که «شرقی و غربی نیست و در وسط» ایستاده باشد. عشق در این خوانش دقیقاً چنین شجرهای است: «نه شرقی است و نه غربی»، و در هر دو سمت یکی میماند. عرفان نیز بر یگانگیِ حقیقتِ عشق تأکید کرده است، حتی میانِ عشقِ انسانی و عشقِ الهی. وقتی شجرهای بیشرق و غرب هست، پیداست که شجرههای شرقی و غربی نیز هستند؛ حالتهایی که بیشتر به مردان میچسبد و حالتهایی که بیشتر به زنان. شجرۀ مبارکهای که در آیۀ نور آمده وضعیتی خاص است، نه وصفِ همۀ درختانِ وجود.
این وسطبودن با قصۀ مریم و موسی در قرآن تأیید میشود. مریم در مکانِ شرقی از اهلِ خود کناره میگیرد و در آن نقطه به چیزی شبیه وحی میرسد؛ موسی در جانبِ غربی امر را دریافت میکند. زن وقتی شرقی میشود به الهامی تکوینی نزدیک میشود و مرد وقتی غربی میشود به دریافتِ تشریعی. کسانی که به حدِ پیامبران و مریم میرسند از شرقیبودن و غربیبودنِ یکسویه بیرون آمدهاند: مردانِ چنان به غرب نیز رسیدهاند و زنانِ چنان در شرق نیز قرار گرفتهاند. بهطورِ طبیعی، گرایشِ مردان بیشتر به انحرافِ شرقی است و گرایشِ زنان به انحرافِ غربی؛ تعادل، صعود از هر دو قطب به میان است.
شباهتِ محمد و مریم نیز در همین نقطۀ تعادل خوانده میشود. یکی کلمۀ تشریعی را در قالبِ زبان میآورد و دیگری کلمۀ تکوینی را در کاملترین صورتِ زنده. هر دو بدونِ واسطۀ معمول به وحدت میرسند: امیبودن در برابرِ بارداریِ بیشوهر. تمایزِ تکوین و تشریع در فهمِ بشری پررنگ است، اما در خودِ قرآن چنان از عیسی سخن میرود که گویی همانگونه که چیزی به ذهن میرسد، کلمهای به مریم القا شده است. هرچه در هرم بالاتر برویم به وسط نزدیکتر میشویم؛ چپ و راست و شرق و غرب مفاهیمی زمینیاند، نه آسمانی. مریم آنقدر بالا رفته که دیگر موجودی صرفاً غربی نیست.
بیت، عشقِ خانوادگی و ابتغایِ رزق
پس از تمثیلِ مشکات، قرآن نور را در خانههایی مینهد که خدا اذن داده تا برافراشته شوند و نامش در آنها یاد شود. مشکات طاقچهمانندی در خانه است که چراغ بر آن مینشیند؛ پس عبارتِ فیبیوت در پیِ مثلِ مشکات میآید تا جایگاهِ آن نور را نشان دهد، نه زائدهای ادبی. لحن از تمثیلِ صرف بیرون میآید و حماسی میشود: «خانههایی که به عرش رفتهاند». عشقی که این آیات از آن سخن میگویند بهشدت به خانواده بسته است، نه به شعلههایِ زودگذرِ نگاهِ اول یا به مناسکِ تکراریِ برخی مجالس که هر بار باید از نو بچرخند یا به چهرهای خیره شوند تا چیزی روشن شود.
در برابرِ آن، آیۀ روغن که نزدیک است بیآتش بدرخشد، نوری را وصف میکند که خودبهخود شعلهور است. جوِّ درونِ خانواده تمثیلی از مشکات و زجاجه است: نور را نگه میدارد، خاموش نمیشود، به آتشسوزی هم بدل نمیگردد، و به عملیاتِ تکراری نیاز ندارد. «نور تثبیتشدۀ دائمیای است که به این کارها نیاز ندارد». بلافاصله پس از خانهای که صبح و شام تسبیح میگوید، تصویرِ مردی میآید که از خانه بیرون میرود تا برای اهلش کار کند. بیت آنجا هست، مرد از بیت بیرون میآید، و عملش عملِ خانوادگی است. بر این اساس بعید است آتشِ آنجا فقط به زیباییِ چهره متکی باشد؛ کلِّ زندگیِ خانوادگی مدنظر است.
ویژگیِ اصلیِ این مردان آن است که در کارند و در عینِ حال از ذکر غافل نیستند. اصطلاحِ «ابتغای رزق» همین پیوند را مینامد: کار نه برایِ خودِ کار و نه برایِ ارتقایِ بیپایان، بلکه برای بردنِ رزق به خانه و خوردن با زن و فرزند. هرچه شغل مجازیتر و از طبیعت دورتر باشد، غفلت آسانتر است؛ بیع و تجارت نمونههایِ کلاسیکاند، و مشاغلِ کاملاً انتزاعی نیز همینگونهاند. مشکلِ عصر آن است که بسیاری بیعشقِ خانوادگی سخت کار میکنند تا فقط در نردبانِ شغل بالا بروند؛ زندگیشان در محیطِ کار است و دیر به خانه میرسند. رابطۀ کار و ابتغایِ رزق سست شده است؛ جایی که بیکاری نیز تأمین میشود، انگیزۀ حیاتیِ کار کمرنگ میگردد. مردانگی در این خوانش با ابتغایِ رزق معنا میگیرد: کارِ سخت و اثرگذار که نیازِ حیاتیِ کسانی را برطرف کند. «مرد با کارکردن و زحمتکشیدن ابراز عشق میکند»؛ اگر این کار ناچیز شمرده شود، چیزی برای ارائه نمیماند.
آمارِ واژگانیِ سوره نیز بیت را مرکز میکند. در خوانشی آماری، نیمی از کاربردهایِ بیت در قرآن در سورۀ نور آمده و بیت بیشترین واژهای است که در این سوره، به نسبتِ کل، تکرار شده است. بیت اینجا فقط چهاردیواری نیست؛ اهلالبیت و خانوادهای است که تشکیل شده است. دو آیۀ میانی بر همین تأکید دارند: خانواده و کارکردن، نه تجریدِ عرفانیِ بیخانه.
کشاورزی در برابرِ تجارت از این حیث تمثیلی است: چشمِ کشاورز به آسمان و باران است و یادِ خدا آسانتر در کارش مینشیند؛ بیع و دادوستدِ انتزاعی حواس را زودتر میرباید. هرچه کار از طبیعت و از نیازِ زندۀ خانه دورتر شود، تبدیلشدنش به هدفِ مستقل آسانتر است. آیینِ تشرفِ از خانوادهٔ زادگاه نیز در این افق معنا مییابد: جدا شدن برای آنکه سپس بتوان عاشق شد و برای بیتِ تازه رزق آورد، نه ماندن در وابستگیای که نه کارِ حیاتی میسازد و نه نورِ خانه. زنانی که کار میکنند نیز در این تصویر نافیِ ابتغایِ رزقِ مرد نیستند؛ آنچه آسیب میزند خوارشمردنِ سهمی است که مرد از راهِ زحمت به عشقِ خانوادگی میدهد.
خانه در این سوره مکانِ مصرف نیست؛ مکانِ ذکرِ پایدار است. اگر ذکر فقط در خلسهٔ موسمی رخ دهد، با تصویرِ روغنی که بیآتش نزدیک به روشنشدن است نمیخواند. پایداری، کلیدِ تمایزِ بیت از مجلسِ گذراست.
رزقطلبیِ بیرون وقتی معنایِ توحیدی مییابد که به همان بیت برگردد. کارِ جدا از عشق به خانه، بهآسانی به شرقِ محاسبهگر یا غربِ نمایشی میغلتد. آیه با نشاندنِ رجالِ تسبیحگو کنارِ حرکتِ روزانه، این دو را به هم کوک میکند.
رزقطلبیِ بیرون وقتی معنایِ توحیدی مییابد که به همان بیت برگردد. کارِ جدا از عشق به خانه، بهآسانی به شرقِ محاسبهگر یا غربِ نمایشی میغلتد. آیه با نشاندنِ رجالِ تسبیحگو کنارِ حرکتِ روزانه، این دو را به هم کوک میکند.
قلوب و أبصار و حسابی که با حق است
آیهای که از خانههایِ برافراشته و مردانِ بیغفلت سخن میگوید، ناگهان به خوف ختم میشود: روزی که دلها و دیدهها در آن زیر و زبر میشوند. وحشت از آن است که حتی آنان که خانهشان به آسمان رفته همچنان احساسِ خطر میکنند. تا انسان بر این کرۀ خاکی است «این دوگانگی در همۀ شئون» زندگی دخالت دارد و خطرناک است. قلوب و أبصار خود دوگانگیای شرقیغربیاند و مقدمۀ تمثیلهایِ بعدی. أبصار به ادراکِ خودآگاه و زبانی اشاره دارد؛ همانجا که سراب دیده میشود. قلب جایگاهِ عاطفه است و ریشهاش با تقلب و دگرگونی پیوند دارد؛ دنیایِ عاطفی چون دریایی است که موج میآید و میرود و انسان بر آن مسلط نیست.
بصر به نور نیاز دارد و قلب در تاریکی نیز کار میکند؛ پس بصر با وضعیتِ شرقی و قلب با لایههایِ پایینتر و غربیتر همخوان است. انسان میتواند خودآگاهی و فرهنگی بسازد که با ارجاعهایِ واقعی منطبق نباشد. در عالمِ تکوین کذب نیست؛ هرچه هست همان است که هست. کذب آنجا رخ میدهد که با زبان به چیزی اشاره شود که هست یا نیست. سراب نمادِ بازنماییای است که با حقیقت جور نیست. چیزی وجود ندارد و با اینهمه ذهن بهسویش میرود؛ «چیزی که ترسناک است» همین است. آنچه در روزِ حق میماند وزنی است که با حقیقت منطبق باشد؛ ممکن است از انبوهِ ذهنیات هیچ نماند. «چیزی جز حقیقت وجود ندارد»، و خداوند همان حقِ آشکار است.
یافتنِ خدا نزدِ سراب و تمامشدنِ حساب، فقط صحنۀ قیامت نیست؛ هر روز رخ میدهد. مهم نیست ذهنیت چه نامی بر کار بگذارد؛ مهم «چه اندازه به حقیقت ماجرا نزدیکیم». دارویی که گمان میرود شفاست ممکن است بکشد یا فقط تسکین دهد؛ حقیقت است که نتیجه را رقم میزند، نه نیتِ ذهنیِ صرف. حتی آنجا که تلقینِ بهبود اثر میگذارد، اثر از آنِ حقیقتی روانی در سیستمِ دفاعی است، نه از باطلِ محض. وسعِ هر نفس نیز جزوِ حقایقِ عالم شمرده میشود. روزی که سرایر آزموده میشوند، لایههایِ پنهانِ عمل آشکار میگردد: خوردنِ مالِ یتیم در حقیقت خوردنِ آتش است، هرچند در ظاهر جز تصرفِ مال دیده نشود. خوفِ صاحبانِ نور از همین است: أبصار و قلوب هنوز میتوانند از حقیقت جدا بمانند تا روزی که بر هم منطبق شوند.
در آن روز بصر تیز میشود و پرده برداشته میگردد؛ آنچه مانده فقط خاطرهٔ عمل نیست، فهمِ واقعیِ آن است که چه کرده شده. کسی که با ذهنیتِ باطل نمایندهٔ حق را کشته و گمان برده عبادت کرده، نمیتواند به نیتِ خوبش پناه ببرد. سهمی از حقیقت اگر در عمل بوده حساب میشود، و کذبِ محض وزنی نمییابد. این همان پیوندِ قلوب و أبصار است: عاطفه و خودآگاهی باید بر حقیقت منطبق شوند، وگرنه نورِ ظاهری همان سرابی است که بهسویش دویده شده است.
آسمانِ تسبیح، زمینِ تگرگ، و بیرونآمدن از آب
پس از تمثیلِ موج، فضا عوض میشود. پنج آیه با ساختاری صوریِ روشن میآیند: دو جفتِ بلند و کوتاه، و آیهای پنجم دربارۀ خلقت از آب. اینجا دیگر عالمِ انسانیِ پر از خطا و خوفِ قیامت در مرکز نیست؛ پرنده و ابر و حیاتاند و به یک معنا «عالم انسانی نیست». واژۀ عمل که بر فعلِ ارادیِ انسان دلالت دارد جای خود را به فعل میدهد که بر هر کاری از هر موجودی اطلاق میشود؛ «فعل ارادی عمل است» و فعلِ غیرارادی در مفهومِ عامتر میماند. در نیمۀ اولِ فصل، قطببندیِ شرقی و غربی آشکارا انسانی است؛ در نیمۀ دوم طبیعت است که فرمانِ تکوینی را اجرا میکند.
جفتِ اول با تسبیحِ آسمان و زمین و پرندگانی گشودهبال آغاز میشود که صلات و تسبیحِ خود را میدانند؛ فضایی عمودی و سالم که در آن پرنده بیصرفِ انرژی شناور است و تسبیح به همان شناوری نزدیک میشود. مُلکِ آسمانها و زمین و بازگشت به خدا ختمِ کوتاهِ این جفت است. جفتِ دوم دوباره افقی و نزدیکِ زمین است: ابر رانده میشود، پیوند مییابد، متراکم میگردد، قطره از خلالش بیرون میآید، و از کوههایی در آسمان تگرگ فرومیریزد. برقی نزدیک است دیدهها را ببرد. این بارانِ رحمتِ صرف نیست؛ «بارش تگرگ بهعنوان نشانۀ عذاب» است، و یصرف در قرآن با عذاب همنشین است. نکتۀ اصلی آن است که «طبیعت در تشریع دخالت میکند» و فرمانِ تکوینی شکلِ عذاب نیز میگیرد. طبیعت به درستکاری و خطای انسان بیاعتنا نیست؛ هرچه به زمین نزدیکتر، امکانِ اصابت و خوف بیشتر.
همراهیِ «أبصار» و «یقلّب» در آیۀ لیل و نهار، آیۀ تقلبِ قلوب و أبصار را به یاد میآورد. فصلی که با نور آغاز شده بود، از میانۀ پرتوِ گمراهکننده گذشت، در تمثیلِ غربی پر از آب شد، و در عالمِ تکوین نیز با سحاب و بارش و سرانجام با خلقتِ هر جنبنده از آب ادامه یافت. آب در این زبان صرفاً ترکیبِ شیمیایی نیست؛ هر آنچه مایعگونه و حیاتبخش است. مادینه و عاطفه با این آب پیوندی دارند متفاوت از پیوندِ مرد. تصویرِ پایانی، انواعِ مشی است: بر شکم، بر دو پا، بر چهار پا. حیات یعنی راه رفتنِ اختیاری؛ و در زمین میتوان راه راست رفت یا نگون. جهانِ تشریع میآموزد چگونه مشی کرد تا عذابِ نزدیکِ آسمان فرود نیاید. تمایزِ سماوات و أرض در جفتِ اول، و لیل و نهار در جفتِ دوم، همان دو محورِ عمودی و شرقیغربیاند که از همان ابتدا در کار بودند.
خوانشِ دقیقِ آیۀ تگرگ ابهامِ کسانی را که آن را فقط بارانِ رحمت دانستهاند کنار میزند. «گویی دوربین درون ابر است» و قطره بیرون میآید، نه آنکه لزوماً بهعنوانِ بارانِ ملایم ببارد؛ آنچه نازل میشود تگرگ است از جبالی در آسمان، نه از کوههایِ زمین. «منظور قرآن از آب» نیز صرفاً ترکیبِ شیمیایی نیست؛ ترسِ این آیه ادامۀ همان خوفی است که مردانِ بیغفلت در برابرِ روزِ تقلب احساس میکنند: رویِ زمین همهچیز فقط تسبیحِ شناور نیست؛ امکانِ اصابت نیز هست.
خواست، نیاز، و کلامی که نور میآورد
دستِ نادیده در تاریکی، به زبانِ روانکاوی، به فاصلۀ نیاز و خواست نزدیک است. در سهگانۀ لاکان، از «حیث واقع» که نیاز در آن است آغاز میشود؛ نیاز در خیال بازنمایی میگردد و در عالمِ زبان به خواست بدل میشود. «از کودکی یاد میگیریم» که گرسنگی را نام بدهیم و بخواهیم. با اینهمه، نیاز هرگز بهتمامی آنگونه که هست به زبان درنمیآید؛ همواره شکافی میماند که حیثِ سوم را میسازد. مشکلِ مردان بیشتر این است که در زبان و فرهنگ زندگی میکنند و میتوانند خواستهایی بسازند که به نیازی واقعی متکی نیست؛ یک عمر در پیِ سرابِ واژهای بروند که ارجاع ندارد. مشکلِ زنان بیشتر این است که نیازی واقعی در درون موج میزند اما به زبان و خواستِ روشن ترجمه نمیشود؛ «در درون خود در تاریکی مطلق زندگی میکنند» و از فرهنگ که زبانی است کمتر بهره میبرند.
فرهنگ را مردان بیشتر ساختهاند و عشق را نیز غالباً به زبانِ مردانه تعریف کردهاند؛ «عشق مردانه معادل است با زیباییپرستی». زنان وقتی این تعریف را میبینند و با حالِ خود نمیخوانند، ممکن است گمان کنند چیزی کم دارند؛ حال آنکه جمال را در خود دارند و نیازمندِ نشانههایی از جلال در دیگریاند. هنرِ متأخری که «بازنمایی بازنماییهاست» و مرگ را شوخی میگیرد، با حساسیتِ غربیتر و واقعیتر به مرگ کمتر جور میشود. در یک مسابقۀ تلویزیونیِ قدیمی، وقتی واژۀ عشق آمد، پاسخِ فوری «احساس تعلقداشتن» بود و طرفِ مقابل بیدرنگ عشق را یافت. از نگاهِ مردانه، تعلق ممکن است از عشق دور بنماید؛ از نگاهِ آن دو، واضحترین ویژگیِ عشق همان تعلق بود. سخنگفتن از این تفاوت دشوار است، چون فرهنگِ متوازنِ دو نگاه وجود ندارد و بسیاری احساسات بهآسانی به کلام درنمیآیند مگر در کسانی که از شرقی و غربیِ یکسویه گذشتهاند.
اینهمه برای آن است که تأکید شود «کلام نور است» — کلامی که با واقعیت منطبق باشد. وقتی ارجاعی واقعی در وجود هست و سخنی با آن هماهنگ شنیده میشود، یکباره روشن میگردد. قرآن از آن رو نور است که واژههایش به حقیقت اشاره دارند، نه به اسماءِ موهومی که پدران ساختهاند. نور از شرق میآید و زندگی و ارجاعهایِ واقعی از غرب و از درونِ آب؛ انطباقِ فرهنگ و زبان با واقعیت، نور را میزاید. تکاملِ ارادی آن است که لایههایِ مغز با هم کار کنند تا انسان دیگر شرقی یا غربیِ محض نباشد. تا آن تعادل نیاید، یا در پرتوِ سراب میدود یا در تاریکیِ بیزبان میماند.
خطرِ روششناختیِ این خوانش آن است که تمثیل به فرمولِ بسته یا به وعظِ رقیق بدل شود. فرمول، ترسِ تکوین را میکشد؛ وعظ، دقتِ واژه را. نور هم معرفت است هم خطرِ کوری؛ هر دو را باید با هم نگه داشت.
غلبهٔ محاسبه در فرهنگِ معاصر، شرقِ زبانی را چنان پهن کرده که حضور و عاطفه و زیبایی غیرعلمی به نظر میرسند. در چنین فضایی، آیهٔ نور یا نادیده گرفته میشود یا به شعار بدل میگردد. بازگرداندنِ جدیت به تمثیل، کارِ اصلیِ خواندن است.
غلبهٔ محاسبه در فرهنگِ معاصر، شرقِ زبانی را چنان پهن کرده که حضور و عاطفه و زیبایی غیرعلمی به نظر میرسند. در چنین فضایی، آیهٔ نور یا نادیده گرفته میشود یا به شعار بدل میگردد. بازگرداندنِ جدیت به تمثیل، کارِ اصلیِ خواندن است.
دو مانعِ فهمِ قرآن و سه تمرین
نزدیکنشدن به قرآن دو ریشۀ ژرف دارد. نخست آنکه ذهنِ پرورشیافته در زبانِ بسیار انتزاعی قیاس و صورت را خوب میفهمد و تمثیل را بد. آموزشِ رسمی اغلب بازی با چیزهایِ صوری را پاداش میدهد تا آنجا که برخی گمان میکنند همۀ هوش فقط محاسبه است. استدلالهایی که محاسبهمحوریِ کاملِ ذهن را رد میکنند نادیده گرفته میشوند، چون فرهنگ بیش از حد به سویِ شرقِ انتزاعی غلتیده است. ریاضی و فیزیکِ ریاضیشده و هرچه از آنها مشتق میشود عادت میسازد که هرچه صوریتر باشد فهمیدنیتر بنماید. طبیعی است که «کتابی نورانی است و در وسط قرار دارد» برای چنین ذهنی دیریاب باشد.
دوم آنکه فرهنگی حاکم است که بسیاری از واژههایش تقریباً به هیچ اشاره نمیکند و عمرها صرفِ دویدن بهسویِ همان سرابها میشود. پس از چهلپنجاه سال، پذیرفتنِ پوچیِ آن نامها سخت است؛ درست مانند بتپرستانی که نسلاندرنسل قربانی داده بودند و نمیتوانستند بشنوند که اسماءِ پدران به چیزی اشاره ندارد. هرچه فطریتر زیسته شود قرآن آسانتر گشوده میشود؛ و هرچه از فطرت دورتر، دو مانع ستبرتر. زبانِ قرآن از جنسِ محاسبۀ محض نیست و ارجاعها و جهانبینیاش با ارجاعهایِ عادی یکی نیست.
سه تمرین در برابرِ این دو مانع نشسته است. اول، مرورِ مداومِ قرآن تا واژهها در ذهن شکل بگیرند و سورهها یکدیگر را روشن کنند؛ سیرِ همیشگی در جهانِ قرآن فضایِ ذهنی را اصلاح میکند. دوم، تمرکزِ عمیق بر سورههایِ محبوب بهجایِ شتابِ سطحی از سر تا ته؛ «تفسیر المیزان» برای معنایِ آیات و خوانشِ «سید قطب» که اول و آخرِ سوره را به هم میبندد. سوم، پرورشِ سویۀ غیرصوریِ ذهن با ادبیات و «شعر نو» و مجموعههایی چون آثارِ «احمد گلشیری»: اثری خوانده شود، سپس نقدی معتبر، تا فاصلۀ فهمِ خویش با مقصود سنجیده شود؛ بهویژه آنجا که فرم پیچیده است و عادتِ تمثیلخوانی میسازد. فهمِ قرآن از این حیث به فهمِ اثرِ هنری شبیه است: نه فقط تحلیلِ صوری، که رسیدن به نوری که از انطباقِ کلام و حقیقت میتابد.
این سه توصیه با دو مانع متناظرند: مرور و تفسیرِ متمرکز ارجاعهایِ قرآنی را جایگزینِ واژههایِ بیمصداق میکنند، و تمرینِ شعر و نقد سویۀ تمثیلیِ ذهن را در برابرِ عادتِ صرفاً محاسباتی زنده میکند. بدونِ این بازآموزی، خواندنِ سورهای که از مشکات و سراب و تگرگ و بیت سخن میگوید به بازی با الفاظ فرو میکاهد. با آن، همان آیات میتوانند لایههایِ عاطفه و زبان را به هم نزدیک کنند و انسان را از شرقِ انتزاعی و غربِ بیزبان بهسویِ میانهای بکشند که نور در آن تثبیت میشود.
→ متنِ کاملِ این جلسه