این خوانش از پایانِ داستانهای سورهٔ نمل و سلام بر بندگانِ برگزیده آغاز میکند و نشان میدهد بخشِ دوم سوره چگونه از قصه به توحید و معاد میچرخد. سپس زینتِ اعمالِ منکرانِ آخرت و نسبتِ آن با شیطان را روشن میسازد، قطعهٔ پنجگانهٔ اممن را از آسمان تا انسان و تا بازآفرینی میخواند، و از انکارِ معاد با زبانِ اساطیر و اتکا به آباء به تداخلِ ساختاریِ آیاتِ دلداری و توکل میرسد. در پایان، دابهٔ من الارض و تکلمِ جنبندگان همان انسجامی را کامل میکند که از هدهد و مور تا نشانهٔ حشر امتداد دارد.
سلام بر برگزیدگان و گشودنِ بخشِ دوم
پس از آنکه داستانهای داود و سلیمان، موسی و فرعون، ثمود و لوط در سوره جای خود را گرفتهاند، فضایی پیش میآید که گویی آن پرده بسته شده است. دیگر نباید انتظار داشت که دربارهٔ «آدمهای خوب و آدمهای بد» داستانی تازه در همان قالبِ قصه بیاید؛ متن به حمد و سلام میچرخد. «قُلِ ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ وَسَلَٰمٌ عَلَىٰ عِبَادِهِ ٱلَّذِينَ ٱصْطَفَىٰٓ ۗ ءَآللَّهُ خَيْرٌ أَمَّا يُشْرِكُونَ» (سورهٔ النمل، آیهٔ ۵۹: و درود بر آن بندگانش كه آنان را برگزيده است.) بر بندگانی که برگزیده شدهاند فرود میآید: سلیمان و داود و موسی و هر که در همین سوره از ایشان یاد شده است. در برابرشان مشرکان و کسانی که در قومِ ثمود و لوط در سویِ بد ایستادند. آیهٔ کامل همان دوگانگی را در یک نفس جمع میکند: «قُلِ ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ وَسَلَٰمٌ عَلَىٰ عِبَادِهِ ٱلَّذِينَ ٱصْطَفَىٰٓ ۗ ءَآللَّهُ خَيْرٌ أَمَّا يُشْرِكُونَ» (سورهٔ النمل، آیهٔ ۵۹: بگو: سپاس براى خداست، و درود بر آن بندگانش كه آنان را برگزيده است. آيا خدا بهتر است يا آنچه با او شريك مىگردانند.). حمد برای خداست، سلام بر برگزیدگان، و سنجشِ تیز میانِ خدا و آنچه شریک گرفته میشود.
اشاره به آنچه شرک میورزند در این خوانش به سویِ همان مشرکانِ داستانها برمیگردد؛ دوگانگیای که در قصه بود — پسندیدگان در برابرِ ایستادگان — اینجا به زبانِ توحید فشرده میشود. فضایِ آیه مثلِ بدرقه است: داستانها تمام شدهاند و به برگزیدگان سلام فرستاده میشود تا موضوعی نو گشوده شود. بخشِ دوم سوره از همین دروازه آغاز میشود؛ تمرکزِ اصلیاش نه بازگوییِ تاریخِ اقوام که توحید و معاد است، و ایمانداشتن یا ایماننداشتن به آخرت.
این چرخش تصادفی نیست. مقدمهٔ سوره از آغاز واژهٔ آخرت را تکرار کرده و زمینهٔ ذهنی ساخته بود که یکی از محورهای اصلی همین ایمان به آخرت باشد. کسانی که نماز برپا میدارند و زکات میدهند و به آخرت یقین دارند در برابرِ کسانی قرار میگیرند که به آخرت ایمان نمیآورند. بخشِ دوم همان تقابل را از سطحِ معرفی به سطحِ محاجه و تصویر و دلداری میبرد. سلام بر اصطفا، نقطهٔ عطفِ روایی است: قصه بسته میشود تا برهان و بشارت و تهدیدِ معاد باز شود.
از همین جا میتوان دید که سوره دو لایه دارد که به هم قفل شدهاند. لایهٔ نخست داستانهایی است که خوب و بد را در عمل نشان میدهد؛ لایهٔ دوم همان تقابل را به زبانِ توحید و معاد ترجمه میکند. بدونِ آن بدرقهٔ سلامی، پرش از قصه به زنجیرهٔ توحیدی ناگهانی مینمود؛ با آن، خواننده حس میکند پرانتزی بسته و پرانتزِ دیگری باز شده است. حمد و سلام و سنجشِ خیر بودنِ خدا همان لولا است.
زینتِ اعمال و نگهبانیِ شیطان
پیش از فرورفتن در قطعهٔ توحیدی، بازگشت به مقدمه ضروری است. آیهٔ چهارم سوره میگوید کسانی که به آخرت ایمان نمیآورند، اعمالشان برایشان آراسته میشود و سرگردان میمانند: «إِنَّ ٱلَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِٱلْءَاخِرَةِ زَيَّنَّا لَهُمْ أَعْمَٰلَهُمْ فَهُمْ يَعْمَهُونَ» (سورهٔ النمل، آیهٔ ۴: كسانى كه به آخرت ايمان ندارند، كردارهايشان را در نظرشان بياراستيم [تا همچنان] سرگشته بمانند.). این در تقابلِ مستقیم با کسانی است که «ٱلَّذِينَ يُقِيمُونَ ٱلصَّلَوٰةَ وَيُؤْتُونَ ٱلزَّكَوٰةَ وَهُم بِٱلْءَاخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ» (سورهٔ النمل، آیهٔ ۳: همانان كه نماز برپا مىدارند و زكات مىدهند و خود به آخرت يقين دارند.). یقین به آخرت یک سو است و زینتِ عمل و سرگردانی سویِ دیگر. همان محتوا از زبانِ هدهد دربارهٔ قومِ سبا تکرار میشود، اما فاعل عوض میشود: «وَجَدتُّهَا وَقَوْمَهَا يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِن دُونِ ٱللَّهِ وَزَيَّنَ لَهُمُ ٱلشَّيْطَٰنُ أَعْمَٰلَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ ٱلسَّبِيلِ فَهُمْ لَا يَهْتَدُونَ» (سورهٔ النمل، آیهٔ ۲۴: او و قومش را چنين يافتم كه به جاى خدا به خورشيد سجده مىكنند، و شيطان اعمالشان را برايشان آراسته و آنان را از راه [راست] باز داشته بود، در نتيجه [به حق] راه نيافته بودند.). یک جا زینت به خداوند نسبت داده میشود و یک جا به شیطان؛ تعارضی در کار نیست.
در نگاهِ توحیدی همهٔ افعال در نهایت به خداوند بازمیگردد. وقتی فعلِ جمع برای خداوند به کار میرود، میدان برای جنودِ الهی — از جمله شیاطین — باز است. شیطان بخشی از همان جنود است که کارکردی دارد. ادبِ سخن از پایین اقتضا میکند فعلِ منفی به فاعلِ نزدیکتر نسبت داده شود، نه آنکه در تحلیلِ نهایی از دایرهٔ مشیت بیرون بماند. زینتدادنِ عمل همان سنخ کاری است که انسان را از درگاه دور نگه میدارد. عرفا تعبیری دارند که در این خوانش برجسته میشود: «شیطان سگ درگاه خداوند است»؛ نگهبان است و نمیگذارد ناشایست نزدیک شود. جلوهٔ اسمِ عزیز و عزت است: مانعِ نزدیکشدنِ غیرِ مخلصین.
معنایِ زینتِ عمل وقتی روشنتر میشود که در پیوستگی با سورههای یونس و بهویژه هود خوانده شود؛ آنجا حیاتِ دنیا در چشمِ اهلِ دنیا آراسته مینمود. کسی که دنیا را مقدمه و محلِ ابتلا نمیبیند، در همین جا میچرد و لذت میجوید. نه فقط بیرون — آنچه از آن لذت میبرد — که خودِ کردههایش نیز بخشی از همان دنیایِ آراسته میشود: «اعمالش هم یک جوری جزو دنیای زینت داده شده» برای اوست. ارزشگذاریِ بیش از اندازه بر کاری که کرده، خوشی از کردهٔ خویش، نگاه به گذشته بهجایِ افقِ بینهایت: اینها چهرهٔ روانیِ انکارِ آخرتاند. در مقابل، کسی که دنیا را آزمایش میبیند و یقین به آخرت دارد، «بیشتر رو به آینده است» تا آنکه به گذشته چشم بدوزد؛ عملش در نظرش تماشایی و غرورآفرین جلوه نمیکند و کاستیِ خود را میجوید.
جشنها و مراسمِ اجتماعیِ مشرکانه همین زینت را تشدید میکنند. هویتِ قومی به قربانی و کارناوال و سنتِ سالانه گره میخورد؛ غرورِ جمعی عمل را درخشانتر میکند. هرچه عمل دستهجمعیتر باشد، آراستگیاش نیز درشتتر میشود. حتی کارِ نیک، اگر به ابدیت وصل نشود، میتواند به منبعِ لذت و خودستایی بدل گردد. اتصال به بینهایت روحیهٔ بهتریجستن میآورد؛ انقطاع از آن، غریزهٔ لذت را حتی در خیر محبوسِ دنیا نگه میدارد. ایمان به آخرت نفیِ لذت نیست؛ نفیِ نیتِ لذتجویی بهعنوان غایت است. کسی که به ابدیت وصل است توانایی آن را مییابد که «لذت را به تعویق بیندازد». عمل برای احسنبودن انجام میشود، و چون احسنِ مطلق هرگز تمام نمیشود، غرور نمیزاید — حسِّی نزدیک به آنچه «نارضایتی خلاق» خوانده میشود: نارضایتیای که به افسردگی نمیانجامد، به کوششِ بیشتر میانجامد.
قطعهٔ توحیدیِ اممن
قسمتِ دوم با حمد و سلام آغاز میشود و آنگاه پنج آیه با آهنگِ مشابه، همه با پرسشِ توحیدی، پشتِ سرِ هم میآیند. توحید و معاد اصلِ دعوتاند و در هر سورهای به شکلی حاضر میشوند؛ اینجا اما قالبْ زنجیرهای تصویری است که از آسمان فرود میآید و دوباره به بازآفرینی برمیگردد. آیهٔ نخست از خلقتِ آسمانها و زمین و بارانی که باغهای بهجتزا میرویاند سخن میگوید: «أَمَّنْ خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ وَأَنزَلَ لَكُم مِّنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءًۭ فَأَنۢبَتْنَا بِهِۦ حَدَآئِقَ ذَاتَ بَهْجَةٍۢ مَّا كَانَ لَكُمْ أَن تُنۢبِتُوا۟ شَجَرَهَآ ۗ أَءِلَٰهٌۭ مَّعَ ٱللَّهِ ۚ بَلْ هُمْ قَوْمٌۭ يَعْدِلُونَ» (سورهٔ النمل، آیهٔ ۶۰: [آيا آنچه شريك مىپندارند بهتر است] يا آن كس كه آسمانها و زمين را خلق كرد و براى شما آبى از آسمان فرود آورد، پس به وسيله آن، باغهاى بهجتانگيز رويانيديم. كار شما نبود كه درختانش را برويانيد. آيا معبودى با خداست؟ [نه،] بلكه آنان قومى منحرفند.). حرکت از سما به ارض است: آب از بالا میآید و درخت از خاک برمیآید، و بشر را یارایِ رویاندنِ آن درخت به تنهایی نیست.
آیهٔ دوم بر زمین میماند: قرارگاهساختنِ زمین، نهرها، کوهها، و حاجز میانِ دو دریا. باران که آمده بود اینک در نهر جاری است. «کوهها یک کارکرد مهمی که در زمین دارند» این است که «مثل یک جور سیستم لولهکشی هستند»: برف در قله میماند و رود از آنجا به دریا میریزد. تصویرِ دوم تصویرِ ارض است و توزیعِ همان آب. حیات به آب بسته است و تداومِ حیات به همان آبی که از آسمان آمده. توحید اینجا نه بحثِ انتزاعی که تماشایِ نظامِ متصل است: از ابر تا قله تا رود تا بحر.
آیهٔ سوم نقطهٔ حضیضِ این سیر است و به انسان میرسد: «أَمَّن يُجِيبُ ٱلْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ ٱلسُّوٓءَ وَيَجْعَلُكُمْ خُلَفَآءَ ٱلْأَرْضِ ۗ أَءِلَٰهٌۭ مَّعَ ٱللَّهِ ۚ قَلِيلًۭا مَّا تَذَكَّرُونَ» (سورهٔ النمل، آیهٔ ۶۲: يا [كيست] آن كس كه درمانده را -چون وى را بخواند- اجابت مىكند، و گرفتارى را برطرف مىگرداند، و شما را جانشينان اين زمين قرار مىدهد؟ آيا معبودى با خداست؟ چه كم پند مىپذيريد.). لحن، لحنِ بداهت است؛ همانقدر که خلقتِ آسمان و زمین بدیهی خوانده شد، اجابتِ مضطر نیز بدیهی اعلام میشود. امیدواریِ آیه از همین قطعیت است: وعدهٔ برطرفکردنِ سوء، نه شرطِ مبهم. «أَمَّن يُجِيبُ ٱلْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ ٱلسُّوٓءَ وَيَجْعَلُكُمْ خُلَفَآءَ ٱلْأَرْضِ ۗ أَءِلَٰهٌۭ مَّعَ ٱللَّهِ ۚ قَلِيلًۭا مَّا تَذَكَّرُونَ» (سورهٔ النمل، آیهٔ ۶۲: يا [كيست] آن كس كه درمانده را -چون وى را بخواند- اجابت مىكند، و گرفتارى را برطرف مىگرداند، و شما را جانشينان اين زمين قرار مىدهد؟ آيا معبودى با خداست؟ چه كم پند مىپذيريد.) جانشینی بر زمین را در همان نفس میآورد. این «نقطه حضیض سیر ماست»: پس از عظمتِ کیهانی، موجودِ کوچکی که بیپناهی میکند در میدانِ دید میآید؛ سلطهای که آسمان و باغ و کوه را سامان داده، از حلِ مشکلِ یک انسان عاجز نیست.
دو آیهٔ بعد دوباره اوج میگیرند. هدایت در ظلمتهای بر و بحر، و فرستادنِ بادها به بشارتِ پیشاپیشِ رحمت: «أَمَّن يَهْدِيكُمْ فِى ظُلُمَٰتِ ٱلْبَرِّ وَٱلْبَحْرِ وَمَن يُرْسِلُ ٱلرِّيَٰحَ بُشْرًۢا بَيْنَ يَدَىْ رَحْمَتِهِۦٓ ۗ أَءِلَٰهٌۭ مَّعَ ٱللَّهِ ۚ تَعَٰلَى ٱللَّهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ» (سورهٔ النمل، آیهٔ ۶۳: يا آن كس كه شما را در تاريكيهاى خشكى و دريا راه مىنمايد و آن كس كه بادها[ى باران زا] را پيشاپيش رحمتش بشارتگر مىفرستد؟ آيا معبودى با خداست؟ خدا برتر [و بزرگتر] است از آنچه [با او ]شريك مىگردانند.). سپس «أَمَّن يَبْدَؤُا۟ ٱلْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُۥ وَمَن يَرْزُقُكُم مِّنَ ٱلسَّمَآءِ وَٱلْأَرْضِ ۗ أَءِلَٰهٌۭ مَّعَ ٱللَّهِ ۚ قُلْ هَاتُوا۟ بُرْهَٰنَكُمْ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ» (سورهٔ النمل، آیهٔ ۶۴: يا آن كس كه خلق را آغاز مىكند و سپس آن را بازمىآورد، و آن كس كه از آسمان و زمين به شما روزى مىدهد؟ آيا معبودى با خداست؟ بگو: «اگر راست مىگوييد، برهان خويش را بياوريد.») که آغاز و بازگرداندنِ آفرینش را در یک پرسش مینشاند و زمینهٔ معاد را میچیند. روزی از آسمان و زمین، و باز همان خطاب که معبودی با خدا هست یا نه. «أَمَّن يَبْدَؤُا۟ ٱلْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُۥ وَمَن يَرْزُقُكُم مِّنَ ٱلسَّمَآءِ وَٱلْأَرْضِ ۗ أَءِلَٰهٌۭ مَّعَ ٱللَّهِ ۚ قُلْ هَاتُوا۟ بُرْهَٰنَكُمْ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ» (سورهٔ النمل، آیهٔ ۶۴: بگو: اگر راست مىگوييد، برهان خويش را بياوريد.). محاجه با مشرکان در همین پنج آیه خلاصه میشود: هر چه هست از اوست و به او بازمیگردد؛ طبیعت و رفعِ اضطرار و هدایت و رزق و اعادهٔ خلق، همه یک رشتهاند. از توحید بیوقفه به معاد در میآید، چون بازگرداندنِ خلق همان پلی است که قطعهٔ بعد روی آن راه میرود.
ساختارِ این پنجگانه خودِ خلقت را تقلید میکند: از بالا فرود، به انسان رسیدن، و دوباره به افقِ آغاز و انجام برگشتن. سومین آیه حضیض است و معروفترین حلقه در مجامعِ ایمانی؛ اما در بافتِ سوره، قدرتش از توالی میآید نه از ایزوله شدن. کسی که عظمتِ نظام را دیده، اجابتِ مضطر را کوچک نمیشمارد؛ و کسی که اجابت را شنیده، اعادهٔ خلق را ناممکن نمیخواند. توحیدِ این قطعه توحیدِ انتزاعی نیست؛ توحیدِ متصل به آب و باد و درماندگی و قبر است.
معاد، اساطیر، و سنتِ آباء
پس از قطعهٔ توحیدی، قطعهای میآید که غیب و بعث را محور میکند. «قُل لَّا يَعْلَمُ مَن فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ٱلْغَيْبَ إِلَّا ٱللَّهُ ۚ وَمَا يَشْعُرُونَ أَيَّانَ يُبْعَثُونَ» (سورهٔ النمل، آیهٔ ۶۵: بگو: «هر كه در آسمانها و زمين است -جز خدا- غيب را نمىشناسند و نمىدانند كى برانگيخته خواهند شد؟»). سماوات و ارض که در زنجیرهٔ توحیدی بود اینجا در علمِ غیب تکرار میشود و در آیهٔ هفتاد و پنجم نیز با کتابِ مبین بازمیگردد: «وَمَا مِنْ غَآئِبَةٍۢ فِى ٱلسَّمَآءِ وَٱلْأَرْضِ إِلَّا فِى كِتَٰبٍۢ مُّبِينٍ» (سورهٔ النمل، آیهٔ ۷۵: و هيچ پنهانى در آسمان و زمين نيست، مگر اينكه در كتابى روشن [درج] است.). غیب فقط رازِ پنهان نیست؛ باطنِ دنیایی است که معاد یکی از جلوههایش است. اگر چشم باز شود، حقایقی که در آخرت ظاهر میشوند همینجا نیز دیدنیاند. تعبیرِ «يَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ» (سورهٔ الطارق، آیهٔ ۹: آن روز كه رازها همه فاش شود) همین منطق را دارد: سریرهها آزموده و آشکار میشوند؛ چیزی از نیستی به هستی نمیجهد، پرده از آنچه بوده برداشته میشود.
«علمشان درباره آخرت در واقع نارسا است»: شک دارند، و برخی از آن کورند. انکارِ صریح این است که چون خاک شدیم — خود و پدرانمان — دوباره بیرون آورده خواهیم شد یا نه. «وَقَالَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوٓا۟ أَءِذَا كُنَّا تُرَٰبًۭا وَءَابَآؤُنَآ أَئِنَّا لَمُخْرَجُونَ» (سورهٔ النمل، آیهٔ ۶۷: و كسانى كه كفر ورزيدند، گفتند: «آيا وقتى ما و پدرانمان خاك شديم، آيا حتماً [زنده از گور] بيرون آورده مىشويم؟). سپس: «لَقَدْ وُعِدْنَا هَٰذَا نَحْنُ وَءَابَآؤُنَا مِن قَبْلُ إِنْ هَٰذَآ إِلَّآ أَسَٰطِيرُ ٱلْأَوَّلِينَ» (سورهٔ النمل، آیهٔ ۶۸: در حقيقت، اين را به ما و پدرانمان قبلاً وعده دادهاند؛ اين جز افسانههاى پيشينيان نيست.»). استدلالْ سست است: وعده برای تحقق در زندگیِ پدران نبوده تا با نمردنِ دوبارهٔ آنان ابطال شود؛ وعده برای افقی دور و جمعی است. با این حال برچسبِ آنکه این «جزو اساطیر است» از آن رو کار میکند که رستاخیزِ مردگان شباهتِ ظاهری به اسطوره دارد و چون کهنه است در همان قفسه مینشیند. کسانی که «درک و شعور و ادراکاتشان در حد حس باقی مانده است»، هر چه غیرِ مشهود باشد را در یک جعبه میگذارند: دعا و خرافه، غیب و افسانه، معاد و اسطوره. فرقِ استدلالِ عقلی با نخبستن را نمیبینند؛ رابطهٔ علیِ دمدست تنها رابطهٔ معتبر است.
پدیده منحصر به یک عصر نیست. انکارِ امروز نیز دین را بستهٔ خرافه میخواند چون ابزارِ تفکیک ندارد. از آن سو، در محیطهای دینی نیز راه بر خرافه باز است اگر متدینان همان تفکیک را نیاموزند. کفر بهمثابهٔ پدیده، محدود به بیرونِ دین نیست؛ قطعِ رابطه با غیب است، هرجا رخ دهد. نکتهٔ دیگر اصرار بر پدران است. «آدم مشرک، مشرک است چون به آباء خودش وصل است»؛ به سنتهایی که به ارث رسیده. در استدلال نیز پدران را پشتِ سر میآورد. پاسخِ قرآن سیر در زمین است: «قُلْ سِيرُوا۟ فِى ٱلْأَرْضِ فَٱنظُرُوا۟ كَيْفَ كَانَ عَٰقِبَةُ ٱلْمُجْرِمِينَ» (سورهٔ النمل، آیهٔ ۶۹: بگو: «در زمين بگرديد و بنگريد فرجام گنهپيشگان چگونه بوده است.»). پدرانِ انکارکننده در شمارِ همان مجرمند؛ افتخار به میراثِ ردِّ حقیقت، افتخار به عاقبتی است که باید دید نه ستود.
«سنت پیامبر خوب است» و از این قاعده بیرون است: چیزی که باید جست و شناخت، نه باری که بیدلیل بر دوش نهاده شود. حساسیت به این است که آیا آنچه به نامِ دین در جامعه نشسته واقعاً از همان سرچشمه است یا اختراعِ بعدی. پذیرشِ بیچونوچرایِ میراثِ محلی، از حیثِ عمل، شبیه همان سنتیبودنی است که شرک را پایدار میکرد. هشیاری یعنی جدا کردنِ درست و نادرستِ آنچه از اجداد میرسد؛ سنتِ پیامبر کشف میخواهد، نه افتخارِ قومی به نامِ سنت. کلمهٔ آباء در دهانِ منکران، کلیدِ فهمِ وابستگی است؛ کلمهٔ سیروا در پاسخ، دعوت به دیدنِ پایانِ همان وابستگی است.
تداخلِ ساختاری و دلداری
از میانهٔ بخشِ دوم، سوره دیگر قطعههای تر و تمیزِ پشتِ سرِ هم نمیچیند. «قطعاتی وجود دارند که یک نکتهای را میگویند» و تمام میشوند؛ اما اینجا بحثی آغاز میشود و تمام نمیشود. قسمتی میماند و صفحهای بعد بازمیگردد. «قطعهها مثل چیزی که در هم پیچیده میشوند» ظاهر میگردند. آیهٔ «وَلَا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَلَا تَكُن فِى ضَيْقٍۢ مِّمَّا يَمْكُرُونَ» (سورهٔ النمل، آیهٔ ۷۰: و بر آنان غم مخور، و از آنچه مكر مىكنند تنگدل مباش.) نشانهای از همین تداخل است: در میانهٔ گفتوگو از معاد، خطاب میآید که بر آنان اندوه مخور و از مکرشان در تنگی مباش. سپس دوباره پرسشِ منکران از زمانِ وعده، و پاسخ که شاید بخشی از آنچه به شتاب میطلبند نزدیک باشد؛ و فضلِ پروردگار بر مردم، هرچند بیشترشان سپاس نمیگزارند. علم به آنچه سینهها پنهان میکنند و آنچه آشکار میسازند، بارِ دیگر غیب را به معاد گره میزند.
آیهای دربارهٔ قرآن و بنیاسرائیل نیز در همین بافت مینشیند: «إِنَّ هَٰذَا ٱلْقُرْءَانَ يَقُصُّ عَلَىٰ بَنِىٓ إِسْرَٰٓءِيلَ أَكْثَرَ ٱلَّذِى هُمْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ» (سورهٔ النمل، آیهٔ ۷۶: بىگمان اين قرآن بر فرزندان اسرائيل بيشتر آنچه را كه آنان در بارهاش اختلاف دارند حكايت مىكند.). جایِ طبیعیاش میتوانست پایانِ داستانِ سلیمان باشد — شخصیتی بحثبرانگیز در میراثِ تورات — اما قرآن ترجیح نمیدهد توحید را تمام کند و بر طاقچه بگذارد و بعد معاد را جداگانه بستهبندی کند. ساختارِ تودرتو خواننده را وادار میکند رشتهها را همزمان نگه دارد. «وَإِنَّهُ لَهُدًى وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ» (سورهٔ النمل، آیهٔ ۷۷: و به راستى كه آن رهنمود و رحمتى براى مؤمنان است.) و حکمِ عزیزِ علیم میانِ اقوام، همان رشته را به معاد و قضا پیوند میدهد.
قطعهٔ توکل ادامهٔ همان اندوهنخوردن است. «فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ ۖ إِنَّكَ عَلَى الْحَقِّ الْمُبِينِ» (سورهٔ النمل، آیهٔ ۷۹: پس بر خدا توكل كن كه تو واقعاً بر حق آشكارى.). توکل و اثباتِ حق در یک نفس؛ و تعبیرِ نزدیک به آن: «برخداوند توکل کن که تو بر حق هستی». سپس واقعیتِ تلخِ ابلاغ: «إِنَّكَ لَا تُسْمِعُ ٱلْمَوْتَىٰ وَلَا تُسْمِعُ ٱلصُّمَّ ٱلدُّعَآءَ إِذَا وَلَّوْا۟ مُدْبِرِينَ» (سورهٔ النمل، آیهٔ ۸۰: البته تو مردگان را شنوا نمىگردانى، و اين ندا را به كران چون پشت بگردانند نمىتوانى بشنوانى.). «تو نمیتوانی که کسی را که مرده است» یا کر است چیزی بفهمانی. «وَمَآ أَنتَ بِهَٰدِى ٱلْعُمْىِ عَن ضَلَٰلَتِهِمْ ۖ إِن تُسْمِعُ إِلَّا مَن يُؤْمِنُ بِـَٔايَٰتِنَا فَهُم مُّسْلِمُونَ» (سورهٔ النمل، آیهٔ ۸۱: و راهبر كوران [و بازگرداننده] از گمراهىشان نيستى. تو جز كسانى را كه به نشانههاى ما ايمان آوردهاند و مسلمانند، نمىتوانى بشنوانى.). اگر آیاتِ اندوهنخور و توکل را کنارِ هم بچینند، قطعهای یکدست و زیبا میشود؛ سوره اما عمداً آنها را در لابهلایِ معاد پخش میکند تا ساختار با مضمون یکی شود: حقیقت ساده است و ابلاغْ پیچیده و شکسته و بازآغازشونده.
حزنِ حاملِ پیام از دو سر تغذیه میشود: رأفت به مردم — حتی نزدیکانِ مشرک — و بینشی که عاقبتِ وحشتناک را میبیند. گویی خویشاوندی شعلهور است و نمیتوان خاموشش کرد. رسالت گاه آتش را تیزتر میکند، چون انکار پس از اتمامِ حجت سنگینتر است. عذابِ اقوامِ پیشین فراگیر بود؛ در این عصر جنگ و گزینش و ایمانِ ظاهریِ متأخر، شکلها فرق میکند، اما سنگینیِ دیدنِ کسانی که روی برمیگردانند همان است. تذکرِ مدام که اینان کر و مردهدلاند، برای آن است که مقیاس عوض شود: وضع از آنچه از بیرون به نظر میرسد بدتر است؛ ادراکِ غیب در وجودشان نمانده. حق واضح است؛ آنان سر برنمیگردانند تا ببینند. دلداری نه کوچکشمردنِ حقیقت که واقعبینی دربارهٔ ظرفیتِ شنیدن است.
دابهٔ من الارض و تصویرِ حشر
بارِ دیگر معاد برمیگردد، این بار نه فقط بهعنوانِ متعلقِ ایمان یا انکار، که بهعنوانِ صحنهٔ حشر و نشانهها. «۞ وَإِذَا وَقَعَ ٱلْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَآبَّةًۭ مِّنَ ٱلْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ ٱلنَّاسَ كَانُوا۟ بِـَٔايَٰتِنَا لَا يُوقِنُونَ» (سورهٔ النمل، آیهٔ ۸۲: و چون قول [عذاب] بر ايشان واجب گردد، جنبندهاى را از زمين براى آنان بيرون مىآوريم كه با ايشان سخن گويد كه: مردم [چنانكه بايد] به نشانههاى ما يقين نداشتند.). چون قول بر آنان واقع شود، جنبندهای از زمین بیرون آورده میشود که با آنان سخن میگوید. آیا مضمونِ سخن همان جملهٔ یقیننیاورن به آیات است یا آن جمله تعلیلِ صحنه است، در خوانش باز میماند؛ نکتهٔ اصلی جایِ دیگر است.
این واقعه در شمارِ رازهاست: اشارهای که بیش از حد باز نمیشود. کیفیت و هویتِ دقیقِ دابه بیان نشده و ورودِ تفصیلی به آن از انسجامِ سوره بیرون میکشد. آنچه برای انسجام میماند این است: «۞ وَإِذَا وَقَعَ ٱلْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَآبَّةًۭ مِّنَ ٱلْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ ٱلنَّاسَ كَانُوا۟ بِـَٔايَٰتِنَا لَا يُوقِنُونَ» (سورهٔ النمل، آیهٔ ۸۲: و چون قول [عذاب] بر ايشان واجب گردد، جنبندهاى را از زمين براى آنان بيرون مىآوريم كه با ايشان سخن گويد كه: مردم [چنانكه بايد] به نشانههاى ما يقين نداشتند.) — جنبندهای از زمین — بعید است فقط استعارهای از انسان باشد؛ بلاغتِ آیه به جانداری غیرعادی اشاره دارد که تکلمش با آدمیان پدیده است نه عادت. و درست همینجاست که سوره خودش را لو میدهد.
نمل سورهای است که در آن هدهد سخن میگوید و زبانِ مور فهمیده میشود. «تکلم حیوانات موضوع خاص این سوره است». نشانههای حشر در جاهای دیگر قرآن با صور و زمین و آسمان آمدهاند؛ اینجا نشانهای برگزیده میشود که با تکلمِ غیرِ انسان همخانواده است. چنانکه در قیامت پرده از دید برداشته میشود و بصر تیز میگردد — «لَّقَدْ كُنتَ فِى غَفْلَةٍۢ مِّنْ هَٰذَا فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَآءَكَ فَبَصَرُكَ ٱلْيَوْمَ حَدِيدٌۭ» (سورهٔ قٓ، آیهٔ ۲۲: [به او مىگويند:] «واقعاً كه از اين [حال] سخت در غفلت بودى. و[لى] ما پردهات را [از جلوى چشمانت] برداشتيم و ديدهات امروز تيز است.») — تحولی نیز در فهمِ سخنِ جنبنده ممکن است. در دنیا اولیا با غیرِ انسان سخن میگویند؛ در آستانه یا متنِ آخرت، جنبندهای استثنائاً با مردم سخن میگوید. راز میماند، اما جایش در سوره تصادفی نیست.
بدین ترتیب بخشِ دوم از توحیدِ کیهانی به انکارِ معاد، از آباء و اساطیر به دلداری و توکل، و از غیبِ مکتوب به دابهٔ گویا میرسد. هر بازگشت به معاد لایهٔ تازهای میافزاید: اول متعلقِ ایمان، بعد متعلقِ جدل، بعد متعلقِ تصویرِ حشر. خوانندهای که فقط قطعهٔ توحیدی را بردارد توحیدِ زیبایی میبیند؛ کسی که تا دابه بیاید میفهمد همان توحید در جهانی که حیوان در داستانش حرف میزند، نشانهٔ قیامت را هم با زبانِ حیوان اعلام میکند.
انسجامِ سوره از سلام تا دابه
اگر رشتهٔ جلسه در یک خط جمع شود، از بدرقهٔ داستانها با سلام آغاز میشود و به نشانهای از حشر پایان مییابد که با هویتِ سوره یکی است. زینتِ اعمالْ حلقهٔ مقدمه را به بخشِ معاد میبندد: منکرِ آخرت در درخششِ کردههای خویش گم میشود، و شیطان همان درخشش را نگهبانی میکند تا ناپاک نزدیک نشود. پنج آیهٔ توحیدی نردبانی از آسمان به اضطرارِ انسان و به اعادهٔ خلق میگذارند تا جدلِ معاد بیمقدمه نباشد. انکار با زبانِ اساطیر و آباء همان قطعِ غیب است که در هر عصر تکرار میشود؛ سیر در زمین و دیدنِ عاقبتِ مجرم، پاسخِ تاریخیِ آن جدل است.
تداخلِ آیاتِ حزن و توکل با معاد، شکل را با محتوا همارز میکند: ابلاغ در جهانِ واقعی خطی و تمیز نیست. حاملِ پیام بر حقِ مبین است و باز باید بشنود که برخی نمیشنوند. این نه یأس که تنظیمِ انتظار است. سپس دابه میآید تا معاد از بحث به صحنه برسد، و صحنه با حافظهٔ خواننده از هدهد و مور پر شود. انسجام از بیرون تحمیل نشده؛ از درونِ مضامین روییده است: سخنگفتنِ غیرِ انسان در ملکِ سلیمان، و سخنگفتنِ جنبنده در آستانهٔ عذاب، دو قطبِ یک تماند.
نگاه به زندگی که از زینتِ عمل میآید تا پایان همراه میماند. یا عمل برای لذت و هویتِ جمعی آراسته میشود، یا برای آزمایش و احسنبودن؛ یا غیب و معاد در جعبهٔ اسطوره میافتد، یا سریرهٔ آمادهٔ آشکارشدن است. سوره با سلام بر برگزیدگان راه را نشان میدهد و با دابه بر منکران اتمامِ حجتِ تصویری میکند. میانِ این دو، توحیدِ آب و باد و اجابت، و دلداری به حاملِ پیام، همان مسیری است که بخشِ دوم نمل میپیماید: از قصه به برهان، از برهان به صبر، از صبر به صحنهٔ آخر.
در این خوانش، تکرارها نقصِ تحریر نیستند؛ قفلِ ساختمانیاند. آخرت در مقدمه، در زینت، در بازآفرینی، در غیب، در اساطیر، در وعده، در دابه؛ شیطان و زینت در آغاز و در داستانِ سبا؛ سماوات و ارض در توحید و در غیب؛ بنیاسرائیل در قصه و در آیهٔ قصص. هر گره که باز میشود سرِ نخِ دیگری در دست میگذارد. سلام بر اصطفا از این نظر فقط ادبِ پایانیِ داستان نیست؛ اعلامِ تغییرِ ژانر است. از این پس باید با برهان و غیب و حشر همنشین شد، در سورهای که از همان آغاز حیوان را به سخن آورده بود تا در پایان، سخنِ جنبنده یکی از نشانههای قیامت باشد.
همین انسجام توضیح میدهد چرا بخشِ دوم را نمیتوان به چند قطعهٔ مستقل فروکاست. توحید بدونِ معادِ متصل به بازآفرینی ناتمام است؛ معاد بدونِ نقدِ اساطیر و آباء فقط جدل است؛ دلداری بدونِ تصویرِ کر و مرده بیمعناست؛ و دابه بدونِ حافظهٔ تکلمِ حیوان در همین سوره غریب میماند. خوانشِ حاضر همان رشته را از سلام تا دابه نگه میدارد تا نشان دهد سوره نه مجموعهٔ مواعظِ پراکنده که یک معماری است: قصه، توحید، معاد، صبر، و نشانه.
→ متنِ کاملِ این جلسه