این جلسه از مقدمهٔ سورهٔ نمل — آخرت، آراستنِ اعمال، و تلقیِ قرآن — به لحظهٔ اوجِ وحیِ موسی و تقابلِ حکومتِ صالح با فرعون میرسد. سپس داستانِ سلیمان را از علم و منطقالطیر و صحنهٔ مورچه میگشاید تا نشان دهد قدرتِ بزرگ میتواند بیآزار بماند. پس از آن غیبتِ هدهد و جباریت، خبرِ سبا و زبانِ معیشت، نامه و شطرنجِ هدیه، آوردنِ عرش و آزمایشِ بلقیس میآید؛ و در کنارِ روایت، گرهٔ روانیِ قدرت و طبیعیخوانیِ فهمِ زبانِ حیوان نیز گشوده میشود.
آخرت و زینتِ اعمال در آستانهٔ داستان
شروعِ این سوره با سورههایی چون بقره و لقمان اشتراک دارد، اما عبارتی تفاوت میآفریند: کسانی که به آخرت ایمان ندارند، اعمالشان برایشان آراسته میشود و سرگشته میمانند. همان آراستنِ اعمال که در آغاز آمده، در داستانِ سلیمان دوباره محلِ رجوع است. موضوعِ آخرت در مقدمه سنگین است؛ واژه در چند آیهٔ پیاپی میآید: یقینِ برپادارندگانِ نماز و زکات به آخرت، نفیِ ایمانِ گروهِ مقابل، و زیانِ بزرگ در آخرت. پس از پایانِ داستانها نیز بخشِ عمدهای از انتهای سوره به آخرت اختصاص دارد. از همین رو آخرت از «مسائل کلیدی سوره» است، نه حاشیه.
تکرارِ واژهٔ قرآن نیز همین وزن را دارد. در آغاز، آیاتِ قرآن و کتابِ مبین؛ در پایانِ مقدمه، تلقیِ قرآن از نزدِ حکیمِ علیم؛ و در پایانِ سوره دوباره قرآن. شش آیهٔ نخست حالتِ مقدمهاند و افقِ کتاب، آخرت و زینتِ عمل را پیش از هر روایتی میچینند تا خواننده بداند با چه مختصاتی واردِ داستانها میشود.
بلافاصله بخشی از داستانِ موسی میآید: «لحظه اوج وحی» در طور و اشارهای به فرعون. مناسبت با پیش از خود روشن است. پس از سخن از تلقیِ قرآن، صحنهٔ تکلمِ مستقیم میآید؛ موسی در وحیِ بیواسطه جایگاهی خاص دارد و قرآن بارها به آن لحظه بازمیگردد. تفاوتِ صفت نیز تأملبرانگیز است: در تلقیِ پیامبر علیم میآید و در خطابِ موسی عزیز. عزت با سختگیری و راندن پیوند دارد و با فضای شریعتِ موسی تناسب مییابد، در حالی که حکمت در هر دو هست.
انتهای این قطعه قومِ فرعون را با الفاظِ سخت میخواند: فسق، ظلم، تکذیبِ آیات. حکومتِ فرعون سمبلِ استکبار در برابرِ خداست. در برابرِ آن، حکومتِ سلیمان جلوهٔ «حکومت صالحین» بر زمین است. مناسبتِ این تقابل با داستانِ اصلیِ سوره — که حجم و شهرتش از همه بیشتر است و نامِ سوره از میانش برخاسته — همین است: پیش از دیدنِ قدرتِ سلیمان، ضدِ آن را در فرعون نشان میدهند تا مقیاسِ مقایسه از همان آغاز معلوم باشد.
علمِ سلیمان و آشکارگیِ کرامت
داستان پر از شگفتی است و به افسانه میماند: حیوانات سخن میگویند، باد در اختیار است، جن و انس و پرنده لشکرند. آنچه در کرامتهای پنهانِ صالحان معمولاً پوشیده میماند، در دورانِ سلیمان بهطورِ کاملاً آشکار وجود دارد. سلیمان در جمع میگوید چه کسی تخت را میآورد و رقابت در کسری از زمان رخ میدهد؛ لشکریانش را مردم میبینند. پنهانکاریِ کرامت اینجا اصل نیست.
نخستین تأکید اما بر علم است، نه بر تخت و سپاه. به داوود و سلیمان علم داده شد و حمد کردند که بر بسیاری از بندگانِ مؤمن برتری یافتند. فضیلت میتواند استعدادی شکوفا باشد؛ مؤمنانِ بسیار صالح ممکن است مال و حکومت و این علوم را نداشته باشند. سلیمان میگوید از هر چیز به ما دادهاند — «وَوَرِثَ سُلَيْمَٰنُ دَاوُۥدَ ۖ وَقَالَ يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ عُلِّمْنَا مَنطِقَ ٱلطَّيْرِ وَأُوتِينَا مِن كُلِّ شَىْءٍ ۖ إِنَّ هَٰذَا لَهُوَ ٱلْفَضْلُ ٱلْمُبِينُ» (سورهٔ النمل، آیهٔ ۱۶: و سليمان از داوود ميراث يافت و گفت: «اى مردم، ما زبان پرندگان را تعليم يافتهايم و از هر چيزى به ما داده شده است. راستى كه اين همان امتياز آشكار است.») — و این فضلِ آشکار است. همان علمِ آغازین در زبانِ خودِ او به «منطقالطیر» تفصیل مییابد. مقدمهٔ داستان شخصیتها را معرفی میکند و هنوز داستانِ اصلیِ بلقیس شروع نشده است.
این مقدمه ضروری است تا سخن با هدهد مجازی یا سمبلیک خوانده نشود. صراحتِ آموختنِ زبانِ پرندگان میگوید انتظارِ مکالمهٔ واقعی با پرنده را داشته باشید. اما پیش از هدهد، قطعهای میآید که میتوانست در روایتِ خطی نباشد و به داستان آسیب نرساند: صحنهٔ مورچه. همین ویژگی — بخشهایی که ذکرشان ضروریِ خطی نیست اما آمدهاند — جای تأمل است. نامِ سوره از همین جاست و به قطعه هویت میدهد؛ گویی دو داستان است: یکی کوتاه دربارهٔ نمل و یکی بلند دربارهٔ بلقیس.
مورچه و کنترلِ لشکرِ عظیم
لشکریانِ سلیمان از جن و انس و پرنده گرد میآیند و چنان انبوهاند که «وهم یوزعون» معنا مییابد: نظم و کنترلِ حرکت، نه لگدمال کردنِ همهٔ بیابان. به وادیِ مورچگان میرسند؛ مورچهای هشدار میدهد به لانهها بروید تا سلیمان و سپاهش شما را در هم نشکنند در حالی که نمیدانند. سلیمان از سخنِ او تبسم میکند و شاد میشود و از خدا میخواهد شکرِ نعمت و عملِ صالح و ورود به جمعِ بندگانِ صالح را روزیاش کند.
صحنه کوتاه است، اما اهمیتش این است که حکومتِ عظیم به ضعیفترین موجود آسیب نمیرساند. در زبانِ رایج گفته میشود «آزارش به مورچه هم نمیرسد»؛ اینجا به معنای حقیقی، نه مجازی. مورچهها لشکر را میشناسند یا از آن خبر دارند و پیش از رسیدن پناه میگیرند. حکومتهای دیگر، حتی با نیتِ عدل، در مقیاسِ بزرگ همواره کسانی را له میکنند: کنترلِ کامل بر اجزا ممکن نیست، رشوه و خطا رخ میدهد. سلیمان با علم و فصلِ خطاب و اتصالی که روایت به خدا میدهد، ویژگیای دارد که عدالتِ مطلقتر را ممکن میسازد؛ و دعا کرده بود ملکی که پس از او سزاوارِ کسی نباشد. عمقِ حکومت بر جن و انس و باد و حیوان، نه فقط وسعتِ قلمرو، معیار است.
فاعلِ نجاتِ مورچهها لزوماً فرمانِ مستقیمِ سلیمان نیست. مکانیسمی — خبر میانِ حیوانات، نظمِ مسیر، یاریِ الهی — باعث میشود آسیب نبینند. مسیر مشخص است؛ «همه بیابان را لگدمال» نمیکنند. تبسمِ همراه با شادی از وجودِ همین مکانیسمهاست: شکر میخواهد چون نعمتِ حکومتی را میبیند که حتی ضعفا در آن له نمیشوند. این مقدمه برای قدرتنماییِ بعدی است. «اعمال قدرت» و تهدیدِ تسلیم در ادامه میآید، اما همراه با ظلم نیست؛ قرار نیست کسی در این حکومت آسیب ببیند.
گرهٔ قدرت و زبانِ طبیعیِ حیوان
نمیتوان از این سوره گفت و از سیاست نگذشت. حکومتِ اسلامی به معنای معنوی در اوجِ قدرت دیده میشود. قدرت معمولاً زیردست میسازد؛ اینجا امکانی تصویر میشود که ظلم صورت نگیرد اگر علمِ حاکم وسیع باشد. صحنهٔ مورچه مقدمهٔ مواجهه با حکومتی دیگر و تهدیدِ جنگ است؛ ظرافتِ آغاز، خشونتِ ظاهریِ نامه را تعدیل میکند.
برای جمعی که با مقولهٔ قدرت مشکلِ دوگانه دارد — هم شیفتهٔ زور است و هم از قدرتمند بیزار — این داستان دارو است. «کمپلکس» اینجا آن است که از زورگویی خوششان میآید و بعد دچار تناقض میشوند و بدشان میآید؛ گاه به زورگو رأی میدهند و سپس علیه همان میشورند. آدمی که آزارش به مورچه نمیرسد ضعیف شمرده میشود. سیاست یعنی تعیینِ کی و چه اندازه قدرت دارد. اگر با سلیمان کنار نیایند، راهی برای حلِ مشکلاتِ سیاسیشان نمییابند؛ چون هدفِ قدرت را نمیبینند و فقط سطحِ زور را میبینند.
پرسشِ فرعی این است که تأکید بر منطقالطیر است و نخستین سخن از مورچه است. میتوان گفت مورچهٔ بالدار نیز هست و پیام با حرکت — مانندِ «زنبورهای عسل» که با مسیرِ پرواز منبعِ گل را خبر میدهند — منتقل میشود؛ مورچهها با بو یا شاخک نیز ارتباط دارند. سلیمان حرکت را میبیند و معنا را درمییابد. منطقالطیر لزوماً جیکجیک نیست؛ زبان در پرواز است. لازم نیست همه چیز را به غیبِ محض برد، هرچند مکانیسم هرچه باشد نتیجه همان است. حتی هدهد شاید جیکجیک نکرده و با حرکت پیام داده باشد. این کنجکاویِ فرعی است و رشتهٔ اصلیِ سوره را عوض نمیکند؛ اما باورپذیریِ مکالمه را برای ذهنِ علمیتر باز میگذارد.
جباریت، هدهد و خبرِ سبا
غیبتِ هدهد جباریت را نشان میدهد: از حالِ پرندگان جویا میشود و میپرسد چرا هدهد را نمیبیند. اگر غیبتِ بیدلیل باشد عذابِ شدید یا ذبح، مگر آنکه برهانی روشن بیاورد. «جباریت» در جهتِ خیر همان چیزی است که خدا با اقوامِ متخلف میکند و در مقیاسِ حکمرانیِ سلیمان بازتاب مییابد. مسئله نفرت از قدرتِ مطلق نیست؛ جهتِ قدرت است. قرار بوده هدهد آنجا باشد و نیست؛ تخلف بیپاسخ نمیماند.
هدهد نه چندان دور میآید و میگوید به چیزی احاطه یافته که تو نداری؛ از سبا خبری یقینی آورده است. زنی بر آنان پادشاهی میکند، از هر چیز به او داده شده و «عرش عظیم» دارد. میپرستند آفتاب را بهجای خدا؛ شیطان اعمالشان را «زینت داده» و از راه بازداشتهاند. خداشناسیِ هدهد از رزقش میآید: آنکه «دانهها را» از آسمان و زمین بیرون میآورد و پنهان و آشکار را میداند. «زبان نتیجه شیوه معیشت» است؛ مورچه نیز حولِ له نشدن حرف میزند. فهمِ زبانِ حیوان یعنی درکِ سبکِ زندگیاش.
انسان با کلام جهان را پارهپاره میکند و نام میگذارد. در عربی تکلم با همین پارهپارهکردن پیوند دارد. معیشت و منافع، مقدمِ نامگذاریاند؛ ظرفیتِ انسان برای اسماء نامتناهی است. دقت در سخنِ هدهد و مورچه کلیدی برای فهمِ حدِ فهمِ حیوان است و با تعبیرِ رؤیا در داستانِ یوسف نیز شباهتِ روشی دارد: از نمونههای محدود، کلیدِ معنا به دست میآید. عرشِ عظیمِ زمینی در برابرِ ربِّ عرشِ حقیقی کوچک میشود؛ خواه جملهٔ دوم ادامهٔ سخنِ هدهد باشد یا جملهٔ معترضه.
نامه، شطرنجِ هدیه، و عقلِ بلقیس
سلیمان میگوید راست یا دروغ را میآزماییم؛ نامه را بیفکن و ببین چه بازمیگرداند. صحنه به بلقیس میپرد که «نامه پرارزشی» یافته؛ از سلیمان است و به نامِ خدا؛ برتری مجویید و «تسلیم من شوید». حکومتِ بلقیس کوچکتر است و هدهد خبرش را آورده؛ اما آنان آوازهٔ سلیمان را میشناسند. نامه هم تهدید است هم دعوت به تسلیمِ بیجنگ. شروع با دو صفتِ مهربانی، میل به جنگ را در بلقیس کم میکند؛ ملأ اما لافِ نیرو میزند که قویاند و میتوانند بجنگند. بلقیس از آنان عاقلتر مینماید: پادشاهان چون در شهری درآیند عزیزانش را ذلیل میکنند.
پیشنهادِ «هدیه» حرکتِ شطرنجگونه است. سلیمان گفته بود بنگر چه بازمیگردانند؛ بلقیس نیز میگوید بنگرم فرستادگان با چه بازمیگردند. هدیه برای سلیمان یعنی نفیِ تسلیم و خواستِ همزیستیِ دو حکومتِ جدا با دو دین. او دعوت به توحید کرده بود نه به مبادلهٔ تحف. آنچه نزدِ فرستندگان باارزش مینمود در ملکِ سلیمان چیزی نبود؛ شادیآور نبود. بازمیگرداند که با لشکری بیکران میآید و آنان را خوار بیرون میکند — همان که بلقیس پیشبینی کرده بود. تمثیلِ کوزهٔ آبِ اعرابی در دربارِ خلیفه، با معنایی وارونه، همین فاصلهٔ مقیاس را نشان میدهد.
در این رفتوبرگشت دو عقلِ سیاسی روبهرو میشوند. یکی عقلِ ملأ است که نیرو و سلاح را میشمارد و لاف میزند؛ دیگری عقلِ بلقیس است که فرجامِ ورودِ پادشاهان به شهر را میبیند و از ذلتِ عزیزان میگوید. نامهٔ سلیمان هر دو را میآزماید: لاف را بیمعنا میکند و عقل را به انتخابِ تسلیم یا جنگ میکشاند. هدیه، سومین راهی است که میخواهد از دوگانه بگریزد و درست به همین دلیل رد میشود؛ چون سومین راه در منطقِ دعوتِ توحیدی وجود ندارد. یا بخشی از نظمِ سلیمان میشوید یا رویارو میایستید.
همین صراحت، داستان را از افسانهٔ صرف به نظریهٔ قدرت نزدیک میکند. قدرتِ صالح پنهانکارِ دیپلماتیک به معنایِ مسامحه با شرکِ علنی نیست. مهربانیِ آغازِ نامه با قاطعیتِ پایانش یکی است: رحمت در دعوت، و جدیت در مرز. خوانندهای که فقط تهدید را ببیند نیمهٔ نامه را خوانده؛ خوانندهای که فقط بسمالله را ببیند نیمهٔ دیگر را. جمعِ هر دو، همان سیاستی است که مورچه را له نمیکند و متخلف را بیپاسخ نمیگذارد.
عرش، آزمایش، و تسلیمِ شخصِ بلقیس
پیش از رسیدنِ هیئت — در این خوانش جنگ رخ نداده و تسلیم شدهاند — سلیمان از ملأ میپرسد کی عرشِ او را پیش از آنکه مسلمانوار نزدش آیند میآورد. ملأِ سبا لافزن بود؛ ملأِ سلیمان کار میخواهد نه فقط نظر. عفریتی پیش از برخاستن از مقام میآورد؛ کسی که علمی از کتاب دارد «قبل از اینکه چشم برهم زنی» میآورد و میآورد. عرش حاضر میشود؛ سلیمان میگوید این از «فضل پروردگار» است تا بیازماید شکر میکنم یا کفران. عرش را ناشناس کنند تا ببینند هدایت میشود یا نه.
آزمایشِ عرش و سپس صحنهٔ صرح به تسلیمِ شخصی میانجامد. بلقیس میگوید بر خود ستم کرده و با سلیمان تسلیمِ پروردگارِ جهانیان شده است. نه فقط قوم، خودِ او «اهل هدایت» میشود و حسِ ستایش نسبت به او از آغاز هست: عاقل است، خوب حرف میزند، جملههایش سنجیده است. تفصیلِ گفتوگویِ پایانی برای ادامه میماند؛ اما محورِ داستان همینجاست: قدرتِ صالح، دعوتِ توحیدی، آزمایشِ فرد، و تسلیمِ آگاهانه.
بدین سان نمل از مقدمهٔ آخرت و وحی به نمایشِ علمی میرسد که قدرت را مهار میکند، از مورچه به هدهد و از نامه به عرش، و در پایان شخصِ حاکم را — نه فقط سرزمین را — به هدایت میخواند. زینتِ اعمال که در آغاز برای منکرانِ آخرت آمده بود، در زبانِ هدهد دربارهٔ قومِ آفتابپرست بازمیگردد. عرشِ زمینی در برابرِ عرشِ حقیقی کوچک میشود. رشته یکی است: علم، کنترل، دعوت، آزمایش، شکر. حکومتِ بیآزارِ آغاز، توجیهِ اخلاقیِ قدرتِ میانه است؛ و هدایتِ بلقیس، غایتِ آن قدرت است نه صرفاً ضمیمهٔ فتح.
اگر صحنهٔ مورچه از داستان حذف میشد، روایتِ هدهد و سبا همچنان پیش میرفت؛ اما تصویرِ قدرتِ صالح بیآن مقدمه به زورِ صرف نزدیکتر مینمود. با آن مقدمه، نامهٔ تهدیدآمیز و آوردنِ عرش و آزمایشِ ملکه در افقِ حکومتی خوانده میشود که حتی مورچه در آن له نمیشود. این همان پیوندی است که سیاستِ خام را از الهیاتِ قدرت جدا میکند و به خواننده میگوید هدفِ زور در این داستان چیست. بدونِ آن هدف، هم جباریت و هم هدیه و هم عرش فقط صحنهٔ نمایشاند؛ با آن هدف، همهٔ صحنهها یک استدلال میشوند.
قدرتِ سیاسی در مقیاسِ بزرگ همواره وسوسهٔ لگدمال دارد؛ ظرافتِ ابتدای داستان درست همین را خنثی میکند. لشکریان با عظمت در بیابان میروند و در عینِ شوکت طوری کنترل شدهاند که مورچه در امان بماند. این تصویر پیش از هر نامه و تهدیدی باید در ذهن بنشیند، وگرنه اعمالِ قدرتِ سلیمان فقط زور خوانده میشود. بحثِ سیاسیِ سوره از معدود جاهایی است که صریحاً به حکومتِ آرمانی نزدیک میشود و از همین رو با «مشکل ایرانیان» با مسئلهٔ قدرت گره میخورد؛ نه بهعنوانِ حکمِ نژادی، بلکه بهعنوانِ نمونهای از دوگانگیِ شیفتگی و نفرت نسبت به زور.
«فهم یوزعون» فقط نظمِ نظامی نیست؛ امکانِ عدالت در مقیاس است. وقتی جمعیت عظیم است، بدونِ کنترل، صف و مسیر معنا ندارد. حکومتِ صالح آن است که این کنترل را داشته باشد و همزمان مسیر را چنان برگزیند که ضعفا له نشوند و «لگدمال بکنند» همهٔ پهنه را در کار نباشد. اطلاعاتی که به مورچه میرسد، خواه از هدهد باشد خواه از سازوکارِ دیگر، جزءِ همان لطفی است که سلیمان برایش شکر میکند. آنچه در دورانِ سلیمان «کاملاً آشکار وجود دارد» همان نیروهای کرامتگونه است که معمولاً پنهان میماند.
در بابِ زبان، اگر سخنِ مورچه در پایانِ داستان میآمد پذیرفتنیتر مینمود؛ اما بلافاصله پس از منطقالطیر آمده تا نشان دهد گسترهٔ فهم از پرنده به موجودِ خرد نیز کشیده میشود، بیآنکه ناچار شویم آن را یکسره از اوتینا من کل شی جدا کنیم. زبانِ پرندگان، زبانِ «یک پرنده خاص» نیست؛ الف و لام بر جنس است. طیر همان پرندگان است. همین دقتِ زبانی، ترجمهٔ تفقدِ الطیر را نیز از جویای یک پرنده به جویای حالِ پرندگان نزدیکتر میکند. دانشمندان میگویند مورچهها «با بو ارتباط» برقرار میکنند یا با حرکتِ شاخک؛ پس دیدنِ حرکت از راه دور ممکن است و فهمِ پیامْ اسرارآمیزِ محض نباشد.
جملهٔ الهامبخش دربارهٔ شیر — که اگر سخن میگفت فهمیده نمیشد — یادآوری میکند که بدونِ درکِ معیشت، واژگانِ بیگانه بیمعنا میمانند. حرفهای حیوانات «حول وحوش معیشت» خودشان میگردد. از این کلید، هم سخنِ مورچه فهمیدنی میشود هم خداشناسیِ هدهد. فلسفهٔ زبان اینجا فقط ابزارِ توضیح است، نه منبعِ دین؛ متنِ قرآن نمونهها را میدهد و راه را روشن میکند. مناسبتِ قطعهٔ موسی با مقدمه نیز «کاملاً مناسبت» دارد: وحی و کتاب، سپس اوجِ تکلم، سپس ضدِ حکومتِ صالح.
بلقیس و اطرافیانش میدانند سلیمان چه حکومتی دارد؛ چیزهایی شنیدهاند. نامِ سلیمان بر نامه ترسناک است چون آوازه پیش از نامه رسیده است. لافِ ملأ که «میتوانیم بجنگیم» در برابرِ عقلِ بلقیس رنگ میبازد. محتوای نامه صریح است: برتری مجویید و تسلیم شوید. هدیه در این زمینه حرکتِ طفره است، نه پاسخ. تمثیلِ اعرابی و «کوزه آبی» فاصلهٔ مقیاس را نشان میدهد: آنچه برای فرستنده عظیم است برای گیرنده هیچ است، با این تفاوت که آنجا لطفی در کار بود و اینجا ردّی قاطع.
→ متنِ کاملِ این جلسه