این جلسه فضای کلی سورهٔ نحل را از اعلامِ عذاب و هجرت تا انتقال از جدالِ عقیدتی به اصولِ اخلاق و شریعت بازمیخواند؛ پیشنگریِ مکی نسبت به هجرت و امت و جنگ را بهمثابه نشانهای از آگاهیِ آینده میبیند؛ انسجامِ غیرخطیِ متن را در برابرِ عادتِ خطیِ متونِ علمی میگذارد؛ هجرت را در دو لایهٔ بیرونی و درونی میگشاید؛ با تکرارِ ساختارِ نعمت و قیامت به امت و شهید میرسد؛ امتِ واحده را با مزایا و خطرهای آرمان میسنجد؛ و از آیهٔ عدل و احسان به نقدِ جایگاهِ فقهِ فعلی، مقایسه با فقهِ یهودی و ضرورتِ فلسفهٔ احکام و وفای به عهد میپردازد.
از اعلامِ عذاب تا آستانۀ فقه
سورهٔ نحل با اعلامی آغاز میشود که از همان ابتدا سنگینیِ حکم را بر صحنه میگذارد: «أَتَىٰٓ أَمْرُ ٱللَّهِ فَلَا تَسْتَعْجِلُوهُ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۱: [هان] امر خدا دررسيد، پس در آن شتاب مكنيد.). در این خوانش، هیچ شکی نیست که امرِ آمده امرِ مجازات و نابودی است، همانگونه که دربارهٔ اقوامِ پیشین گفته میشد امرِ خداوند میآید و شکست و هلاکت را اعلام میکند. فضایِ آغازین، عذابِ محتوم را نزدیک مینمایاند؛ با اینهمه سوره در ادامه دستورِ مهاجرت میدهد و مسیری را طی میکند که از بحث با مشرکان به اهلِ کتاب، و از اصولِ عقاید و مسائلِ اخلاقی به فقه — یعنی احکامِ عملی — منتقل میشود. این انتقال تصادفی نیست: سوره کمکم از جدالِ عقیدتیِ صرف فاصله میگیرد و به لایهٔ شریعت و زندگیِ جمعی نزدیک میشود.
در پایانِ همین افق گفته میشود که با موعظه و جدالِ احسن به حقیقت فراخوانده شود. معنایِ اعلامِ مجازات این نیست که دعوت متوقف شود. جالبِ همین سوره آن است که بلافاصله پس از فضایِ نخستین — که انگار عذاب میخواهد نازل شود — بحثِ شکرگزاری و توحید بازمیگردد، چنانکه انگار اتفاقی نیفتاده و تا آخرین ثانیهای که کسی در دنیا هست باید تبلیغ و موعظه شود، شاید ایمان آورد. «فریز» کردنِ کسانی که هنوز ایمان نیاوردهاند تا عذاب برسد، با منطقِ این سوره نمیخواند. تا کسی در دنیا هست، بابِ دعوت باز است.
همین سیر، نحل را شبیه یک سوره یا دو سورهٔ ماقبلِ بقره میکند. هنوز اعلامِ کاملِ دینِ جدید به آن صورت دیده نمیشود؛ خطابهای سنگین به مؤمنان که بعداً در بقره پررنگ میشوند و جزئیاتِ مدنی، اینجا بیشتر به شکلِ اشاره آمدهاند: اشاره به ابراهیم، اشاره به شریعت، و حتی اشاره به تبدیلِ آیه — آیهای که از جالبترین آیاتِ این سوره خوانده میشود و بعداً در بقره با مسئلهٔ تغییرِ قبله صریح میگردد. آنچه امروز میکنید فردا تغییر میکند و کسانی اعتراض خواهند کرد؛ همین پیشگوییِ تلویحی، سوره را به آیندهٔ مدنی گره میزند بیآنکه هنوز آن آینده بهتمامی اعلام شده باشد.
از این منظر، احکامِ عملی — شریعت یا شرع به زبانِ خودِ قرآن — هنوز با جزئیاتِ عبادات و خانواده و تعاملِ اقتصادیِ بقره نیامدهاند، اما مبنایشان در حالِ چیده شدن است. سوره از جدالِ توحیدی و ذکرِ نعمتها به سمتِ اصولی میرود که جامعهٔ آینده بر آنها استوار خواهد شد. فهمِ این انتقال برای خواندنِ ادامهٔ سوره ضروری است: هرچه از این پس میآید، نه حاشیهٔ اخلاقیِ صرف که اسکلتِ زیستِ جمعیِ ایمانی است.
پیشنگریِ سوره و جملههای کمرنگ
اگر بتوان نشان داد این سوره در اواخرِ دورانِ مکه نازل شده، حسِّ هوشیاری نسبت به آینده برجسته میشود: برنامههایی که تلویحی گفته شدهاند و بهتدریج تحقق مییابند. مهاجرت صورت میگیرد، بحثِ امت و شکلگیریِ جمعیِ مؤمنان بهطورِ غیرصریح در متن حضور دارد، و بعدها در تاریخ دیده میشود که همان خطوط پررنگ شدهاند. چیزهایی که اینجا کمرنگاند در سورههای مدنی پررنگ میشوند: اعلامِ امتِ جدید، تکمیلِ شریعت، انتساب به ابراهیم که از پیش آغاز شده است. «یک حس جالبی دارد، یک حالت به اصطلاح معجزهآسایی که کسی که دارد این سوره را میگوید انگار آینده را میداند». همین آگاهی و پیشزمینه دادن در قرآن، برای کسانی که میخواهند همه چیز را به تدبیرِ بشریِ پیامبر نسبت دهند، مشکل میآفریند: چگونه کسی از اول میداند بعداً چه کارهایی خواهد شد و چه اتفاقهایی میافتد، در حالی که هنوز مهاجرت صورت نگرفته و امت تشکیل نشده است؟
پایانِ بخشِ دومِ ذکرِ نعمتها همین منطقِ کمرنگ را با یک جملهٔ ناگهانی نشان میدهد: «وَٱللَّهُ جَعَلَ لَكُم مِّمَّا خَلَقَ ظِلَٰلًۭا وَجَعَلَ لَكُم مِّنَ ٱلْجِبَالِ أَكْنَٰنًۭا وَجَعَلَ لَكُمْ سَرَٰبِيلَ تَقِيكُمُ ٱلْحَرَّ وَسَرَٰبِيلَ تَقِيكُم بَأْسَكُمْ ۚ كَذَٰلِكَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُۥ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تُسْلِمُونَ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۸۱: و خدا از آنچه آفريده، به سود شما سايههايى فراهم آورده و از كوهها براى شما پناهگاههايى قرار داده و براى شما تنپوشهايى مقرّر كرده كه شما را از گرما [و سرما] حفظ مىكند، و تنپوشها [=زرهها]يى كه شما را در جنگتان حمايت مىنمايد. اين گونه وى نعمتش را بر شما تمام مىگرداند، اميد كه شما [به فرمانش] گردن نهيد.). در میانِ نعمتهای پوشاک و سایه و پناه، ناگهان لباسی میآید که در جنگ به کار میآید. در بقره، وقتی امت اعلام میشود، آزمونِ خوف و جوع صریحتر میشود و با «ٱلَّذِينَ إِذَآ أَصَٰبَتْهُم مُّصِيبَةٌۭ قَالُوٓا۟ إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَيْهِ رَٰجِعُونَ» (سورهٔ البقرة، آیهٔ ۱۵۶: [همان] كسانى كه چون مصيبتى به آنان برسد، مىگويند: «ما از آنِ خدا هستيم، و به سوى او باز مىگرديم.») گره میخورد؛ اینجا جنگ در حدِّ همان یک جمله است. چیزی کمرنگ که بهتدریج پررنگ میشود تا تحقق یابد: بعداً آلعمران وقتی جنگها رخ داده از آنها بحث میکند. «واقعاً جنگ در این سوره در حد همین یک جمله است». همان جمله اما هشدار میدهد که مهاجرتِ تلویحی در انتها به کارزار نیز میرسد.
این جملههای ناگهانی و نابهنگام دقیقاً همانجاهاییاند که عدهای پراکندگی و بیانسجامی میخوانند. در حالی که در فنونِ بیانی، جملهای که با قبل و بعدش کاملاً قابلِ حدس نیست اطلاعاتِ بیشتری حمل میکند تا جملهای که از روالِ خطیِ مقالهٔ علمی حذف شود و باز قابلِ بازسازی باشد. عبارتِ ناگهانیِ پایانِ ذکرِ نعمت، دوباره به نعمتهایی اشاره میکند که به مهاجرت و جنگ گره میخورند. کسانی که همراهِ نزولِ قرآن زندگی میکردند، از همین اشارههای کمرنگ پیشزمینههایی دربارهٔ آینده میگرفتند — نه فقط پیامبر، بلکه اصحابی که سطحِ فهمشان بالاتر بود.
انسجامِ غیرخطی در برابرِ خطِ علمی
عادتِ ذهنِ مدرن به متونِ علمی و نثرِ سنتیِ خطی، قالبِ انتظار را چنین میسازد: چکیده، مقدمه، بدنه، نتیجهگیری، پیشنهاد برای مطالعاتِ بیشتر. مقالهای که از اول تا آخر یک دور خلاصه شود و بعد همان را بگسترد، برای مقاصدِ علمی گاه مفید است؛ اما ادبیات هرگز فقط اینگونه نبوده و پیچیدهتر نیز شده است. متنِ قرآن با همین قالبهای ذهنی سنجیده میشود و چون چکیده و مؤخرهٔ دانشگاهی ندارد، پیشفرض میشود که منسجم نیست. «واضح است که قرآن متن منسجمی نیست» در بسیاری از مطالعاتِ غربیِ قرآن همچون بدیهی در آغازِ مقاله میآید، بیآنکه لحظهای پرسیده شود شاید سبکِ دیگری در کار باشد.
فنونِ بیانیِ پیچیده — از جمله تصویر یا جملهای که سرِ جایش «نیست» و همین ناسازگاریِ ظاهری بارِ معنا میسازد — متن را دشوار میکنند، نه لزوماً پراکنده. وقتی دو تصویر کنار هم گذاشته میشوند و خواننده باید اختلاف و شباهت را بجوید، ساختار تکرار میشود اما لحن و تأکید عوض میگردد. این همان تکنیکی است که در موسیقیِ تکراریِ هندی یا در قطعهای معروف از موسیقیِ غربی دیده میشود: ملودی بارها بازمیگردد، اما ساز افزوده میشود، سرعت و لحن تغییر میکند، و آنچه در ظاهر تکرار است در باطن تحول است. در سورهٔ نحل نیز پس از سریِ اولِ نعمتها و واکنشِ کفار و صحنهٔ قیامت، دوباره نعمتها و سپس صحنهٔ قیامت میآید؛ ساختارِ سهتاییِ نعمت، واکنش در دنیا، و فرجام در آخرت تکرار میشود تا مقایسه اجباراً برانگیزد.
تفاوتِ مهمِ این دورِ دوم آن است که صحنهٔ قیامت دیگر فقط انفرادی نیست. پیشتر هنگامِ مرگ، ملائکه ظالمان را میگیرند و آنان تسلیم میشوند؛ اینجا بعثتِ امتهاست و «شهید» از هر امت. کلمهٔ امت مکرر میشود و سوره که به تشکیلِ امت نزدیک میشود، قیامت را نیز جمعی میکند. تکرارِ ساختار بدونِ دیدنِ این جابهجاییِ لحن، فقط دوباره همان به نظر میرسد؛ با دیدنِ جابهجایی، معلوم میشود سوره از جدالِ فردیِ توحید و نعمت به افقِ جمعیِ امت و داوریِ امتها چرخیده است.
هجرتِ بیرونی و هجرتِ درونی
در کنارِ پیشنگریِ تاریخیِ هجرت، لایهای باطنی نیز گشوده میشود. برداشتهای عارفانه از قصصِ قرآن آشناست: موسی تمثیلی از روح و فرعون از نفس یا أنانیت؛ جبل نمادِ منیّتی که با تجلی فرو میریزد و مانعِ دیدار میشود. «موسی مثل یک تمثیلی از روح است و فرعون مثل نفس». أنانیت از «أنا» میآید: منممنم کردن، چسبیدن به خودی موهوم. اینگونه خوانشها ظاهر را کنار نمیگذارند اگر درست به کار روند؛ اما خطرشان آن است که ظاهر را فرعی کنند یا تناظرِ کلمهبهکلمه بسازند و گمراه شوند.
آیهٔ خروج از بیت بهسوی خدا و رسول، اگر مرگ در راه دررسد، اجر را بر خدا مینهد. ظاهرش هجرتِ بیرونی است؛ لایهٔ زیرینش را با سخنِ مهاجرت بهسوی پروردگار میتوان گشود: «إِنِّى مُهَاجِرٌ إِلَىٰ رَبِّىٓ» (سورهٔ العنکبوت، آیهٔ ۲۶: من به سوى پروردگار خود روى مى آورم). مهاجرت الی الله یعنی از خود بیرون آمدن و بهسوی پروردگار رفتن. «مهاجرت درونی هم داریم». مرگی که در آن آیه آمده، گاه به فنا و خروج از خود نیز تعبیر میشود. کلیدواژهٔ خاص لازم نیست: هر آنچه در بیرون هست — موسی و فرعون، کفر و ایمان، ناشکری و شکر — در درون نیز نماینده دارد. «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَىٰهَا» (سورهٔ الشمس، آیهٔ ۸: سپس پليدكارى و پرهيزگارىاش را به آن الهام كرد،) دو سویِ نفس را نشان میدهد؛ عقل پیامهایی میآورد و مقاومت در برابرِ حقیقت، همان «فَقَالَ أَنَا۠ رَبُّكُمُ ٱلْأَعْلَىٰ» (سورهٔ النازعات، آیهٔ ۲۴: و گفت: «پروردگار بزرگتر شما منم!») را در باطن بازمیتاباند.
احتیاط لازم است. نباید ظاهر را کنار گذاشت و فقط لایههای زیرین را اصیل خواند؛ و نباید کلمه به کلمه تناظرِ یکبهیک ساخت. کلیاتِ حسِّ آیات معتبر است: مفهومِ کلیِ ظاهر در باطن مشابهی دارد. داستانهای زمانِ پیامبر نیز خود روایتهاییاند که هنوز در جریاناند، برخلافِ قصصِ اقوامِ گذشته که بسته شدهاند. این دو سطح — تاریخِ بیرونی و نقشهٔ درونی — متنافر نیستند؛ مناسبت دارند. سورهای که تمِ هجرت دارد میتواند هم نقشهٔ حرکتِ جمعی باشد و هم نقشهٔ سفر از خود بهسوی خدا، به شرطِ آنکه ظاهر فدا نشود.
تکرارِ ساختار، کفر، امت و شهید
بخشِ دومِ نعمتها و توحیدِ ظاهر در طبیعت با آیهای بسته میشود که هم استدلال است و هم داوری: اگر روی برتافتند، بر تو فقط بلاغِ مبین است؛ نعمتِ خدا را میشناسند سپس انکار میکنند و بیشترشان کافرند. «کفر به معنای ندیدن حقیقت و در پرده بودن است». پرده را خودِ اعمال بر چشم میاندازد. سادهترین تعبیر آن است که حقیقت پوشیده شده — نه اینکه بیرون نباشد، بلکه راه دیدن بسته شده است.
پس از این ناامیدیِ مشروط، قطعهٔ قیامت از «وَيَوْمَ نَبْعَثُ مِن كُلِّ أُمَّةٍۢ شَهِيدًۭا ثُمَّ لَا يُؤْذَنُ لِلَّذِينَ كَفَرُوا۟ وَلَا هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۸۴: و [ياد كن] روزى را كه از هر امّتى گواهى برمىانگيزيم، سپس به كسانى كه كافر شدهاند رخصت داده نمىشود و آنان مورد بخشش قرار نخواهند گرفت.) تا آستانهٔ آیهٔ عدل و احسان میآید و با سریِ اولِ سوره متناظر است: آنجا نیز پس از نعمتها، واکنشِ کفار با استکبار و انکارِ آخرت، سپس صحنههای خواری در قیامت. تکرار، بازیِ اختلافیابی میسازد. اختلافِ اصلی اینجاست که داوری جمعی شده و شهیدِ هر امت شاخص است. «همه را که نمیشود یک ملاک واحد برایشان بگذارید». کسی در زمانِ پیامبر، کسی پنجهزار سال پیش در غار، کسی در آیندهٔ سخت — شرایطِ کمال و فهم یکسان نیست. پس در هر امت «یک شاخصی وجود داشته باشد» که با او بتوان سنجید تا کجا میشد رسید. شهید در این کاربرد بیش از معنایِ رایجِ کشتهٔ راه، گواه و نماینده است. برای این امت پیامبر شاهد است؛ و بودنِ چنان شاخصی همیشه خبرِ خوش نیست، چون نمرهٔ بیستِ نمودار را بالا میبرد و تخفیف را سخت میکند.
آیهٔ «إِنَّ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ وَصَدُّوا۟ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ قَدْ ضَلُّوا۟ ضَلَٰلًۢا بَعِيدًا» (سورهٔ النساء، آیهٔ ۱۶۷: بىترديد، كسانى كه كفر ورزيدند و [مردم را] از راه خدا باز داشتند، به گمراهىِ دور و درازى افتادهاند.) با فضایِ سوره همخوان است: کفر بهعلاوهٔ بستنِ راه خدا، عذابی فوقِ عذاب میآورد. صدّ عن سبیلالله هم مانعِ حج و ورود به مکه بوده، هم تحریمِ اقتصادی، هم تهدیدِ جانی، هم نیرنگِ عقیدتی — هر مانعی بر ترویجِ دین و ایمان. در مکه نیز بهمعنایی بوده؛ اما با هجرت و جنگ و تشکیلِ امت، رویاروییِ امتِ مؤمن با امتِ کافر پررنگتر میشود. امت خود بهمعنای جمعی با اهداف و شیوههای عملِ مشترک است، نه لزوماً همزمانیِ جغرافیاییِ محض. امتِ مسلمان کسانیاند که آیینی را پذیرفتهاند و هدفِ مشترک دارند؛ مفهومی عقیدتی-عملی است نه فقط تاریخجغرافیایی.
امتِ واحده: کودکِ طبیعی و خطرِ آرمان
انسانها زمانی امتِ واحده بودند: عقایدِ متکثرِ ستیزهجو هنوز محورِ زندگی نبود، مردم دنبالِ زنده بودن و معیشت بودند — شکار، کشاورزی، روزمرگی. «كَانَ ٱلنَّاسُ أُمَّةًۭ وَٰحِدَةًۭ فَبَعَثَ ٱللَّهُ ٱلنَّبِيِّۦنَ مُبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ وَأَنزَلَ مَعَهُمُ ٱلْكِتَٰبَ بِٱلْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ ٱلنَّاسِ فِيمَا ٱخْتَلَفُوا۟ فِيهِ ۚ وَمَا ٱخْتَلَفَ فِيهِ إِلَّا ٱلَّذِينَ أُوتُوهُ مِنۢ بَعْدِ مَا جَآءَتْهُمُ ٱلْبَيِّنَٰتُ بَغْيًۢا بَيْنَهُمْ ۖ فَهَدَى ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لِمَا ٱخْتَلَفُوا۟ فِيهِ مِنَ ٱلْحَقِّ بِإِذْنِهِۦ ۗ وَٱللَّهُ يَهْدِى مَن يَشَآءُ إِلَىٰ صِرَٰطٍۢ مُّسْتَقِيمٍ» (سورهٔ البقرة، آیهٔ ۲۱۳: مردم، امتى يگانه بودند؛ پس خداوند پيامبران را نويدآور و بيمدهنده برانگيخت، و با آنان، كتاب [خود] را بحق فرو فرستاد، تا ميان مردم در آنچه با هم اختلاف داشتند داورى كند. و جز كسانى كه [كتاب] به آنان داده شد -پس از آنكه دلايل روشن براى آنان آمد- به خاطر ستم [و حسدى] كه ميانشان بود، [هيچ كس] در آن اختلاف نكرد. پس خداوند آنان را كه ايمان آورده بودند، به توفيق خويش، به حقيقت آنچه كه در آن اختلاف داشتند، هدايت كرد. و خدا هر كه را بخواهد به راه راست هدايت مىكند.) سپس پیامبران آمدند. اگر وحی نمیآمد شاید تا امروز نیز زندگی در سطحی نزدیک به حیوانِ متعالی ادامه مییافت. آنچه از آسمان آمد بلندپروازی آورد؛ و بلندپروازی وقتی منحرف شد، مصیبتهایی ساخت سنگینتر از رنجِ متوسطِ پیشین. آرمانگرایی در دنیایِ مدرن پس از جنگهای بزرگ و تجربهٔ ایدئولوژیها بدنام شده، چون جنگ میسازد؛ میلی به بازگشت به امتِ واحده — معیشتِ روبهراه بدونِ آرمانِ خطرناک — پیدا شده است. با اینهمه همانها که شعار میدهند از نفت و قدرت دست نمیکشند.
جهانِ بدونِ پیامبر «آنقدر هم جهان خیلی بدی نیست». امتِ واحده نه یکسره مثبت است نه یکسره منفی. جنبههای مثبت و منفی در هر دو سویِ طبیعت و فرهنگ هست. نزدیک به طبیعت، وجهِ مشترکِ انسانها بیشتر است؛ با فرهنگ، ممکن است به دلایلِ واهی یکدیگر را بکشند. «بدترین آدمها در جوامع دینی هستند». در جامعهٔ بدویِ نزدیک به امتِ واحده، بدترینها در مقیاسِ حرصِ گاومیش و گاه قتلِ ناحق میمانند؛ آنکه خود را جانشینِ خدا میخواند، کتاب را تحریف میکند و در برابرِ خدا میایستد، موجودی وحشتناکتر است و طبقاتِ پایینترِ دوزخ از آنِ اوست. سرخپوستان در تمثیلِ این بحث کودکاند: جالب و کمآسیبتر از بزرگسالِ گناهکار، اما تکاملنیافته. «تمثیل خوبی است» برای احساس نسبت به امتِ واحده: راه به آسمان باید باز شود، هرچند اکثر فرو میافتند به عمقی بدتر از نقطهٔ شروع. خداوند این کار را کرده و آیهٔ امتِ واحده همین را با صراحت میگوید.
فرهنگِ بدوی شرکِ سادهلوحانه دارد — قصههای سطحِ پایین دربارهٔ باد و طوفان، پیوندهای توتمی با حیوانات — و توحیدِ واقعی بدونِ هدایت نمیرسد. در عینِ حال از حرصهای تمدنیِ مرز و معدن و قتلعام دورتر است. دنیایِ بافرهنگ گاه «دیوانه خانه» مینماید. هدف اما گذاشتنِ خلیفهٔ الهی در زمین است، نه نگهداشتنِ انسان در حدِّ حیوانِ پیشرفته. ظرفیتِ اتصال به نامتناهی آسیب دارد: بر اکثریت ممکن است اثرِ منفی بگذارد. میانگینِ تغییر گاه ثابت میماند و پراکندگی زیاد میشود: عیسیها در یک سو و سقوطکردهها در سویِ دیگر. وحی انسان را از زندگیِ یکنواختِ معیشتی کند و آرمان داد؛ همان آرمان امتهای منحرف ساخت که پیامبرانِ بعد برای داوری و اصلاحشان آمدند.
اگر همه هدایت شوند، امتِ واحدهای از جنسِ دیگر تشکیل میشود — نه معیشتِ شکار، که ایمانِ مشترک. خداوند پس از امتِ واحدهٔ نخستین، دوباره همه را یک امتِ اجباری نکرده است. «وَلَوْ شَآءَ ٱللَّهُ لَجَعَلَهُمْ أُمَّةًۭ وَٰحِدَةًۭ وَلَٰكِن يُدْخِلُ مَن يَشَآءُ فِى رَحْمَتِهِۦ ۚ وَٱلظَّٰلِمُونَ مَا لَهُم مِّن وَلِىٍّۢ وَلَا نَصِيرٍ» (سورهٔ الشورى، آیهٔ ۸: و اگر خدا مىخواست، قطعاً آنان را امتى يگانه مىگردانيد، ليكن هر كه را بخواهد، به رحمت خويش درمىآورد و ستمگران نه يارى دارند و نه ياورى.) امکان را میگوید نه ضرورتِ تحقق را. اختلاف مانده است؛ و شهید از خودِ هر امت گرفته میشود تا داوری محلی باشد. کسی که پیامبر و شریعت و عرفان دیده با کسی که در امتِ واحدهٔ خام زیسته یک چوبخط ندارد.
عدل و احسان بهمثابه پایهٔ شریعت
پایانِ قطعهٔ قیامت و کتاب میگوید کتاب تبیانِ هر چیز است و هدایت و رحمت و بشارت برای مسلمانان. از اینجا دریچهٔ آموزشِ کتاب و حکمت باز میشود و سوره واردِ فضایِ تشکیلِ امت میگردد. آیاتِ حدودِ نود تا نود و هفت اصولِ اخلاقیِ اولیه را میآورند. کسی که توحید را عمیق درک کند و به معاد ایمان داشته باشد، اخلاقی از درونِ آن ظاهر میشود: عدالت از درکِ توحیدیِ جهان میروید. حکمت در قرآن همان است که بعدها حکمتِ عملی خوانده شد — توانِ فهمیدنِ اینکه در موردِ خاص چگونه باید عمل کرد. لایهٔ شریعت پس از عقاید و اصولِ کلیِ اخلاقی میآید تا اگر حکمِ صریح نبود نیز راه استنباط باز باشد.
«۞ إِنَّ ٱللَّهَ يَأْمُرُ بِٱلْعَدْلِ وَٱلْإِحْسَٰنِ وَإِيتَآئِ ذِى ٱلْقُرْبَىٰ وَيَنْهَىٰ عَنِ ٱلْفَحْشَآءِ وَٱلْمُنكَرِ وَٱلْبَغْىِ ۚ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۹۰: در حقيقت، خدا به دادگرى و نيكوكارى و بخشش به خويشاوندان فرمان مىدهد و از كار زشت و ناپسند و ستم باز مىدارد. به شما اندرز مىدهد، باشد كه پند گيريد.) تأثیری دارد که گاه از خودِ آیه است و گاه از جایگاهی که در این سوره یافته است. بلافاصله وفای به عهد و نشکستنِ ایمانها میآید. اینها اساسِ دیناند، نه حاشیه. با اینهمه در جوامعی که خود را اسلامی مینامند فاصله با عدل و احسان گاه چنان است که گویا جامعه «اساس آن بر بیعدالتی است». پارتیبازی، توصیه، رابطه بهجایِ استحقاق، قانونِ صوری با استثنایِ دائمی — نقضِ روحِ همین آیه است. بیعدالتیِ نهادینهشده در بخشِ مدعیِ تدین است نه فقط در حاشیهٔ بیدین.
آموزشِ دینیِ رایج اغلب به احکامِ عملیِ فرعی میپردازد: شکِ میانِ سه و چهار در نماز، حرکتِ دست در وضو، جزئیاتی که حتی اگر صحیح باشند جایِ منبر و تربیتِ عمومی را از عدل و شرک و توحید میگیرند. «آموزش دینی را تبدیل کردهاید به آموزش یک سری احکام عملی». اساس — توحید در برابرِ شرک، عدالت در برابرِ تبعیض — کمتر آموزش داده میشود. اگر ده سال برای احکام وقت باشد، «نه سال باید اینها را بگویید که این بفهمد که رعایت عدالت یعنی چه». عدالت فقط پروندهٔ قاضی نیست؛ در خانواده، در شغل، در نگاهِ برابر به آدمها، همهجا مصداق دارد و باید از کودکی در ذهن بنشیند که فرقِ بیخودی نگذارند.
فقهِ فعلی، فقهِ یهودی و فلسفهٔ احکام
مشکلاتِ جوامعِ مدعیِ فقه، تا حدِّ زیادی نتیجهٔ بزرگ شدنِ دانشی به نامِ فقه و غفلت از دو لایهٔ زیرین است: عقاید (توحید و شرک) و واسطهٔ اخلاقیِ عدل و احسان و عهد. فقه از دو جهت آسیبزاست. یکی جایگاه و حجم نسبت به سایرِ معارف: حوزهها فقه را اصل میگیرند و تفسیر و اخلاق را فرعی؛ حال آنکه درصدِ آموزش باید با وزنِ قرآن همخوان باشد — اگر بیست مسئلهٔ اخلاقی است یک مسئلهٔ عملی، نه صد عملی بدونِ یک اخلاقی. جنبهٔ مضرِّ دیگر، سرفصل و شیوهٔ آموزش است: سالها ادبیاتِ عرب و متنخوانی و روایت، تا از نوشتهها چیزی استخراج شود، بیآنکه فهمیده شود احکام از کجا و چرا آمدهاند. کارِ ماشینی جایِ درک مینشیند.
سیلابسِ بدیل از اخلاق و اصولِ نقضناپذیر آغاز میکند: عدالت، مهربانی، اهمیتِ خانواده و احسان به نزدیکان، وفای به عهد و قسم — به زبانِ قابلِ فهم، بدونِ الزامِ فوریِ عربیت. سپس پیوندِ اخلاقِ عملی با توحید، آنگاه احکامِ فردیِ ارتباط با خدا، سپس اجتماعی و اقتصادی، تا کسی در شرایطِ تازه بتواند رفتار را از عمقِ مبنا استنباط کند. آنچه امروز فقه نامیده میشود اغلب علمی دیگر است: پازلِ جایخالی در متون، رجال، و صدورِ حکم برای مسائلِ نو بدونِ فهمِ منشأ. «با متنخوانی نمیشود به اجتهاد رسید». برای اجتهاد چیزِ دیگری لازم است: فلسفهٔ احکام و حکمت.
مقایسه با فقهِ یهودی اینجا راهبردی است نه تفننی. اگر فقط یک نقطه — شریعتِ اسلامی — باشد، نمیتوان روندِ تغییرِ احکامِ اجتماعی و اقتصادی را دید؛ «اگر دو تا نقطه داشته باشد میتوانید اینها را به هم وصل کنید». فاصلهٔ حدودِ هزارساله میانِ دو فقه، خطی برای فهمِ جهتِ حرکت میدهد. وزنِ نخستزاده در ارث و خانوادهٔ یهودی و کاهشِ آن در اسلام، اگر فهمیده شود، دربارهٔ آیندهٔ ارث در شرایطِ نو چیزی میگوید؛ اگر فهمیده نشود، فقط دو مجموعهٔ ثابتِ آسمانی فرض میشوند. تحریمِ سنگینِ شنبه در یهود نیز در اسلام به چیزی سبکتر — جمعه و کنار گذاشتنِ بیع برای عبادت — تحویل شده، نه اینکه دست شستن از دنیا یکسره محو شود. کنجکاویِ فقیه باید دقیقاً رویِ همین تبدیلها باشد: چه مانده، چه سبک شده، چرا.
حکمی که فقط از صفحهٔ کتابِ قدیم درآید و گریهٔ وجدان را نادیده بگیرد، نشانهٔ گسست از عدل است. روایتِ قاضیای که دخترِ چهاردهساله را با حکمِ اعدام آوردند و گریستند و اعدام کردند، مثالِ نهاییِ همین گسست است: «گریهات گرفته یعنی همۀ وجودت دارد فریاد میزند که این حکمش اعدام نیست». اگر اصولِ عدالت آموخته شده بود، همان گریه حکم را متوقف میکرد. اصطلاحاتی چون محاربه با خدا وقتی بر نوجوانِ احساساتیِ گرفتارِ فضایِ آشفته بار میشود، روحِ آیهٔ عدل و احسان را نقض میکند. «هر کسی این آیات را عمیق بفهمد میتواند مجتهد شود، به این معنا که در موارد خاص بفهمد که میخواهد چه کار بکند». پایه از حکمت است، نه از ورق زدنِ بیپایهٔ اول و آخرِ متن.
فحشا و منکر و بغی در عرف و گاه در فقه معانیِ تنگ یا جابهجا یافتهاند؛ منشأِ درستِ فقه فهمِ همین احکامِ اولیه است که میانِ اخلاقِ درونی و عملِ ظاهر مینشینند. جامعهٔ سالم بر عهد و پیمان است. «اساس جامعه بر اساس عهد و پیمان است». میثاقِ اجتماعی — از جمله قانونِ اساسی بهمثابه عهدِ حکومت و مردم — باید رعایت شود؛ حاکم وکیلِ مردم است و وکیل آنچه موکل خواسته انجام میدهد، نه آنکه وکالت را پاره کند و برنگردد. ارتباطِ این آیات با تشکیلِ امت همین است: مردمی که با اهداف و مبنای مشترک زندگی میکنند، حتی بدونِ دولتِ تمامعیار، باید عهد نگه دارند و قسم نشکنند. عدل و احسان و وفای به عهد اسکلتاند؛ جزئیاتِ عبادی و حقوقی بر این اسکلت سوار میشوند. تا فلسفهٔ احکام بیان نشود و آموزش از حکمت آغاز نگردد، تغییرهای پراکندهٔ فقیهان مبنائی روشن ندارد و جامعه میتواند برای هر بیعدالتی مجوّزِ شرعی بتراشد، در حالی که روحِ احکامِ اسلامی از در و دیوار میبارد و نقض میشود.
→ متنِ کاملِ این جلسه