→ بازگشت به سورهٔ نحل

جلسهٔ ۹ · سورهٔ نحل

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

عذاب، مهاجرت، أَرْذَلِ الْعُمُرِ، پرنده‌ها

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این جلسه از فضای هجرت و ادامۀ دعوت در سورۀ نحل آغاز می‌کند و بخشِ نعمت‌ها را نه فهرستی پراکنده، که شبکه‌ای از تولید و توزیعِ رزق می‌خواند: تفضیلِ نابرابر، خانوادۀ طبیعی، و جایِ انفاق در هماهنگی با طبیعت. سپس از آیۀ ارذلِ عمر به آنچه از آدم می‌ماند می‌رسد، پرندگان و خانه‌های سبک را زمینه‌سازِ حرکت می‌بیند، و در تمثیلِ مملوک و تصاویرِ آخرت راه را به احکامِ اخلاقیِ پیشِ روی جامعه باز می‌کند.

هجرت و ادامۀ دعوت در فضای سوره

«هجرت نقطۀ عطف خیلی مهمی است که در این سوره با آن مواجه هستیم». در این نقطه مقدماتِ شکل‌گیریِ جامعۀ دینی تازه فراهم می‌آید؛ با این‌همه دعوت و استدلال متوقف نمی‌شود. امرِ الهی اگر نازل شده باشد، به معنای بریدن از محاجه و ترکِ دعوت نیست. همچنان استدلال و فراخوان با شدت ادامه دارد، تا شاید کسی دیگر ایمان آورد. «تا آخرین لحظه یک پیامبر و یک کسی که دعوت به حق می‌کند از دعوت کردن دست برنمی‌دارد». این فضا توضیح می‌دهد چرا در میانِ آیاتِ نعمت و توحید، حسِّ جدل و دعوت همچنان زنده است و سوره از جنسِ محاجۀ گرم می‌ماند نه فقط ستایشِ نعمت.

از همین افق، سوره‌ای که فقط فهرستِ نعمت و برهانِ قیامت باشد دیده نمی‌شود. پس از عبور از بخشِ نعمت‌ها، دستوراتِ اخلاقی کم‌کم رخ می‌نماید: نگه داشتنِ عهد، پرهیز از قسم‌های بیهوده، و اموری که میانِ اخلاق و احکام می‌نشینند. این لایه بعداً در سورۀ بقره بسط می‌یابد؛ اینجا هنوز جامعه در آستانۀ ضوابطِ اجتماعیِ تمام‌عیار نیست، اما ضوابطِ فردی و اخلاقی آغاز می‌شود. یادآوریِ این مسیر لازم است تا بخشِ دومِ نعمت‌ها نه قطعه‌ای جدا، که بخشی از همان حرکتِ کلی خوانده شود: از محاجه و نعمت، به هجرت و سپس به زیستِ اخلاقیِ جمعی.

رابطۀ درونیِ آیاتِ همین بخش پیچیده است و پرسش‌هایی می‌سازد که پاسخِ قطعی برای همه‌شان در دست نیست. راهِ خواندنِ جدی آن است که بعضی پرسش‌ها باز بمانند، بی‌آنکه فوراً بسته شوند. پیچیدگیِ پیوندِ آیاتِ این قطعه، خود بخشی از مادۀ تأمل است، نه مانعی که باید با یک توضیحِ واحد محو شود. دو آیۀ پایانیِ این بخش نیز که به بیوت و سایه‌ها و لباس می‌رسند، بدونِ این افق فقط ادامۀ فهرست به نظر می‌آیند؛ با آن افق، زمینه‌سازِ حرکت و خطرند. حرکت از محاجه به هجرت بدونِ این یادآوری، به سادگی به قطعه‌قطعه‌خوانیِ آیاتِ نعمت فرو می‌کاهد و پیوندِ سوره گم می‌شود.

تولیدِ رزق در طبیعت و توزیعِ نابرابر

«همه دارند طبق برنامه عمل می‌کنند و تأکید روی این است که رزق دارند تولید می‌کنند». آب از آسمان می‌آید، درخت میوه می‌دهد، انعام شیر می‌سازند، و زنبور با وحی و برنامه‌ای که به او داده شده عسل می‌آورد. آنچه در طبیعت پدید می‌آید، با توحید گره خورده است: همان که خلق کرده، برنامه‌ها را نیز ریخته است. موجوداتِ زنده، هرچند همیشه بی‌خطا نباشند، در تصویرِ کلی خاضعانه در همین شبکه‌اند؛ و جهانِ بی‌جان — مسیرِ کرات — از تخطی دورتر است. هرچه به انسان نزدیک‌تر شویم، امکانِ خلافِ برنامه بیشتر دیده می‌شود، بی‌آنکه اصلِ برنامه‌ریزیِ الهی از میان برود.

پس از تولید، سخن به توزیع در جهانِ انسانی می‌رسد. رزقِ تولیدشده نامساوی توزیع می‌شود و بر این نامساوی بودن تأکیدِ سنگینی هست. اولین آیه‌ای که از دادنِ رزق می‌گوید با تفضیل آغاز می‌شود: «وَٱللَّهُ فَضَّلَ بَعْضَكُمْ عَلَىٰ بَعْضٍۢ فِى ٱلرِّزْقِ ۚ فَمَا ٱلَّذِينَ فُضِّلُوا۟ بِرَآدِّى رِزْقِهِمْ عَلَىٰ مَا مَلَكَتْ أَيْمَٰنُهُمْ فَهُمْ فِيهِ سَوَآءٌ ۚ أَفَبِنِعْمَةِ ٱللَّهِ يَجْحَدُونَ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۷۱: و خدا بعضى از شما را در روزى بر بعضى ديگر برترى داده است. و[لى‌] كسانى كه فزونى يافته‌اند، روزىِ خود را به بندگان خود نمى‌دهند تا در آن با هم مساوى باشند. آيا باز نعمت خدا را انكار مى‌كنند؟). شروع با فَضَّلَ است؛ برتریِ برخی بر برخی در رزق، خودِ موضوع است. تأکید می‌شود که این رزق را برنمی‌دارند تا با زیردستان مساوی شوند. نابرابری‌ای که خدا نهاده، نه تصادفِ آماری که محورِ بیان است. ظاهرِ کار ممکن است زور و تکنیکِ ماهی‌گیر را نشان دهد؛ در این خوانش همان زور و ناحیه و فن نیز داده شده‌اند، پس مازاد تفضیلِ الهی است نه مالکیتِ مطلقِ شخصی. کسی که بیشتر می‌گیرد، در این منطق، امانت‌دارِ توزیع نیز می‌شود نه صاحبِ بی‌چون‌وچرایِ آنچه به دست آورده است.

خانواده در این افق شبکه‌ای الهی و واقعی برای توزیعِ رزق است، نه قراردادی مثلِ اداره‌های دولتی. «خانواده این طور نیست، رابطۀ بین پدر و مادر و فرزند از نظر رزق یک رابطۀ الهی است» که باید حفظ شود. قانونِ ارث نیز از همین منطق می‌آید: مالِ میت به نزدیکان می‌رود، نه آنکه دولت آن را برای عموم بردارد. تمثیل‌ها دوباره به کسانی برمی‌گردند که از رزقِ خود به دیگران می‌دهند — آشکار و پنهان، شب و روز. پس پستی و بلندیِ رزق بیش از حدِّ یک یادآوریِ ساده برجسته شده است؛ انگار خودِ تفضیل، بیش از صرفِ ذکرِ نعمت، اهمیت دارد و راه را برای نقشِ توزیع‌کننده باز می‌کند.

ارذلِ عمر و آنچه از آدم می‌ماند

میانِ این آیات، ناگهان آیه‌ای می‌آید که حسِّ سنگینی دارد: خدا شما را آفرید و می‌میراند و بعضی به أَرْذَلِ الْعُمُرِ می‌رسند که دیگر چیزی نمی‌دانند. تصورِ رسیدن به جایی که دانشِ انباشته فرو می‌ریزد — مانندِ فراموشیِ بیماری‌هایی که حتی خویشان را باز نمی‌شناسند — رعب‌آور است. زندگی اگر بی‌این فرودِ نهایی تصویر شود، گاه نیمه‌کاره می‌ماند؛ اما وقتی تا ته برود و تهش از دست دادنِ دانش باشد، حسِّ خلأ تیزتر می‌شود. دانشِ ریاضی و فیزیک و همۀ محفوظات، در آن نقطه دیگر همراه نیست و آدم با تهی‌شدنِ حافظه روبه‌رو می‌شود.

در کنارِ این تصویر، این مضمون می‌نشیند که «تأکید روی اینکه کارهایی که کردید، سعی که کردید هست که می‌ماند». دانشِ زیاد، زورِ زیاد، یا مالِ زیاد، اگر فقط انباشته شود، در لحظۀ تهی‌شدن چیزی نمی‌گذارد. آنچه می‌ماند عمل است: اگر دانش حکمت‌آمیز بوده و بر اساسش عدل امر شده و کاری انجام گرفته، آن سعی همراه است. «شما هم باید یک کاری کرده باشید، مثل زنبورعسل». درخت میوه می‌دهد، گاو بیش از نیازِ گوساله‌اش شیر می‌دهد، زنبور عسل می‌سازد — مازادی برای بیرون از خود. انسان پس از دیدنِ این فعالیت‌ها با پرسشی روبه‌رو می‌شود که خودِ آیه صریح نمی‌پرسد، اما القا می‌کند: «رزق تولید کرد؟ خیری به دیگران رساند؟»

فاصلۀ ترتیبِ آیات نیز کنجکاوی می‌آفریند. آیۀ مرگ و ارذلِ عمر از نظرِ زمانی پس از تولد و ابزارهای علم می‌آید، اما در چینشِ سوره زودتر آمده است. میانِ «وَٱللَّهُ أَخْرَجَكُم مِّنۢ بُطُونِ أُمَّهَٰتِكُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَيْـًۭٔا وَجَعَلَ لَكُمُ ٱلسَّمْعَ وَٱلْأَبْصَٰرَ وَٱلْأَفْـِٔدَةَ ۙ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۷۸: و خدا شما را از شكم مادرانتان -در حالى كه چيزى نمى‌دانستيد- بيرون آورد، و براى شما گوش و چشمها و دلها قرار داد، باشد كه سپاسگزارى كنيد.) و رسیدن به ارذلِ عمر فاصله‌ای افتاده که پرسش می‌سازد. یکی از خوانش‌ها این است که خلأِ میانی عمداً ذهن را به عمل می‌کشاند: علم از خود جداشدنی است؛ لایه‌ای که باید تراشیده شود تا معلوم شود آدم بدونِ دانشِ چسبیده به هویتش چیست. تکبرِ علمی نیز در همین تراش می‌شکند، چون دانش دیگر «خودِ من» نیست.

انفاق به‌مثابه هماهنگی با شبکۀ هستی

«کلمۀ انفاق اینجا نمی‌آید ولی روح آیات مثل دادن یک بینش و درک عمیق در مورد انفاق است». احکام و اخلاق در این کتاب غالباً نه به‌صورتِ رسالۀ خشک، که طوری بیان می‌شوند که فلسفۀ عمل فهمیده شود. عملِ بی‌دانشِ معنا، در این افق، امتثالِ کامل نیست. اگر ندانیم حکم چیست و چرا آمده، به‌معنای واقعی به آن عمل نکرده‌ایم. اینجا مقدمه‌ای چیده می‌شود تا انفاق از کمکِ کنارِ خیابان بالاتر برود: ترمیمِ مشارکتِ انسان در شبکۀ تولید و توزیعِ رزق، هم‌سطحِ تسبیحِ هستی که همه در آن‌اند.

موجودات تسبیح می‌گویند و انسان نیز در عبادت با آنان هم‌صدا می‌شود؛ اما لایۀ دیگر این است که خیر رساندن به دیگری — بیرون آمدن از خودخواهی — نیز هماهنگی با همان فعالیتِ عظیم است. می‌توان با خدا بود و به دیگران بی‌اعتنا ماند؛ این آیات انفاق را در عمقِ فلسفی‌تری می‌نشانند. تفضیلِ برخی بر برخی، و این واقعیت که مردم همه‌چیز را مساوی نمی‌کنند، نقطهٔ شروع است. مساوی‌کردنِ مطلق نه همیشه ممکن است و نه همیشه مطلوب؛ اما تقلیلِ فاصله‌هایی که توزیعِ نابرابر ساخته، مطلوب است و بنای آن از همین‌جا گذاشته می‌شود. حجمِ آیاتِ انفاق در سورۀ بقره نیز با همین روح خوانده می‌شود: نه حاشیۀ اخلاقی، که ستونِ مشارکت.

رزق، اگر به زبانِ امروز انرژی و توانِ کار باشد، شبکۀ توزیعِ قدرت نیز هست. خانواده نه فقط کانالِ رزق که منشأ قدرت است: پیوندهای طبیعی هم‌افزایی می‌سازند و کارِ بزرگ‌تر ممکن می‌شود. «اصولاً یک جامعۀ متحد به قدرت آن اضافه می‌شود، خانواده یک جور هم‌افزایی قدرت هم هست دیگر». واژۀ حَفَده — کمک‌کار — وقتی یک‌باره می‌آید وزن می‌گیرد: جنبۀ فرزندی که برای پدر و مادر کار می‌کند. سوره کم‌کم به هجرت و تشکیلِ جامعه‌ای متحد می‌رسد؛ حتی اگر زندگیِ اجتماعیِ زنبور در خودِ آیات برجسته نشده باشد، رابطۀ خانوادگی و هم‌افزاییِ قدرت در این قطعه برجسته است.

در تمثیلِ توزیعِ رزق جنسیت پررنگ نیست؛ در تمثیلِ امر به عدل، دو مرد آمده‌اند: یکی ابکم و دیگری که می‌تواند امر به عدل کند. بخشِ بیان و حکمت، در این تصویر مردانه‌تر نشان داده می‌شود — نه انحصاری، اما با اشاره — و سپس تولد از بطونِ مادران صحنۀ زنانه را باز می‌کند. کنتراست با زنده به گور کردنِ دختر، حماقتِ آن عمل را تیزتر می‌کند. سمع و ابصار و افئده برای شکر است: دانش جستن و بر اساس آن عمل کردن. انباشتِ دانش بدونِ سعی، با ندانستن چندان فرق نمی‌کند؛ و انتقالِ دانش به دیگران خود صورتی از انفاق است، اگر به عمل و عدل بینجامد.

غیب، سه مرحلهٔ زندگی، و تولد به‌مثابه اخراج

هر جا سخن از ارحام است، واژۀ غیب نزدیک می‌آید. سه مرحله تصویر می‌شود: زندگیِ جنینی در بطونِ مادران، زندگیِ دنیا، و ورود به جهانی دیگر. عالمِ جنینی برای این جهان غیب بوده است؛ چشم و قوا ساخته می‌شدند بی‌آنکه آنجا به کار آیند. از همین‌جا می‌توان فهمید قوایی که امروز کامل به کار نمی‌آیند — شهود و لایه‌هایی از بصر — ممکن است برای مرحله‌ای دیگر باشند. «لَّقَدْ كُنتَ فِى غَفْلَةٍۢ مِّنْ هَٰذَا فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَآءَكَ فَبَصَرُكَ ٱلْيَوْمَ حَدِيدٌۭ» (سورهٔ قٓ، آیهٔ ۲۲: [به او مى‌گويند:] «واقعاً كه از اين [حال‌] سخت در غفلت بودى. و[لى‌] ما پرده‌ات را [از جلوى چشمانت‌] برداشتيم و ديده‌ات امروز تيز است.») یادآورِ بصری است که تیز خواهد شد. آیۀ «وَلِلَّهِ غَيْبُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۚ وَمَآ أَمْرُ ٱلسَّاعَةِ إِلَّا كَلَمْحِ ٱلْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ قَدِيرٌۭ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۷۷: و نهان آسمانها و زمين از آنِ خداست، و كار قيامت جز مانند يك چشم بر هم زدن يا نزديكتر [از آن‌] نيست، زيرا خدا بر هر چيزى تواناست.) زمینه‌سازِ سخن از تولد است: آنچه غیب است به شهادت بدل می‌شود، چنان‌که با مرگ نیز افقی تازه گشوده می‌شود و ساعت برای هر کس لمحه‌ای از همان عبور است.

قرآن از آمدن به دنیا بیشتر با زبانِ اخراج از بطنِ مادر سخن می‌گوید. موجودیتِ پیش از تولد به رسمیت شناخته می‌شود؛ حال آنکه عادتِ رایج سن را از لحظۀ دیده‌شدن می‌نویسد و نه ماهِ پیشین را نادیده می‌گیرد. این به رسمیت شناختن، هم اخلاقی است و هم معرفتی: غیبِ پیشین، تمثیلی برای غیبِ پسین است. کسی که یک‌بار از جهانی به جهانی دیگر آمده بی‌آنکه پیش از آن بداند، آماده‌تر است بپذیرد که مرگ نیز اخراجی دیگر است، نه نابودیِ مطلق.

همین حلقه — غیب، تولد، علم، مرگ، دوباره غیب — میانِ آیاتِ رزق می‌نشیند تا انسان فقط مصرف‌کنندۀ نعمت نماند. ابزارهای شنیدن و دیدن و دل برای شکر داده شده‌اند؛ شکر در این افق دانشِ درست و عملِ برخاسته از آن است، نه فقط لفظِ سپاس. وقتی علم رفتنی و سعی ماندنی باشد، غیبِ پسین با همان منطقِ غیبِ پیشین خوانده می‌شود.

پرندگانِ مسخّر، خانه‌های سبک، و افقِ هجرت

آیۀ پرندگان — که ناگهان میانِ خروج از بطون و بیوت می‌آید — در ظاهر رابطۀ دو آیه را قطع می‌کند. انتظار این بود که پس از نخستین بیت، بیت‌های بعدی بیایند؛ اما پرندگان می‌آیند تا حسِّ تسخیر به اوج برسد: حتی آنچه آزادانه در جو می‌پرد مسخر است. آزادیِ ظاهریِ پرواز با مسخر بودن جمع می‌شود. حسِّ سبک‌بالی و سهولتِ حرکت در آسمان، در برابرِ رنجِ راه‌های زمینی، زمینه‌ای برای آیاتِ بعد است: از پوستِ انعام خانه‌هایی ساخته شده که «تَسْتَخِفُّونَهَا» — در روز کوچ و اقامت سبک‌اند و می‌توان برداشت.

«اینها قرار است از بیت خودشان کنده شوند، قرار است بیت دائمی خودشان را ترک کنند». ذکرِ نعمت‌ها فرود می‌آید به امکانِ ترکِ بیتِ ثابت. مهاجرتِ طولانیِ پرندگان — چندهزار کیلومتر روی مسیری که انگار در مغز نوشته شده — حسِّ مسخر بودن را در ذهن زنده می‌کند، بی‌آنکه ادعا شود آیه فقط از همان مهاجرت می‌گوید. «در پروازهای روزانه هم مسخر هستند». برنامه‌ای که به زنبور وحی شده، در پرواز و رزق‌جوییِ پرنده نیز دیده می‌شود. «لازم نیست یک بیت درست کردید تا آخر عمر در آن بمانید، ما امکان جابه‌جایی دادیم».

سه آیۀ پایانیِ این بخش لباس‌هایی را می‌آورند که از گرما و از بأس نگه می‌دارند: «وَٱللَّهُ جَعَلَ لَكُم مِّمَّا خَلَقَ ظِلَٰلًۭا وَجَعَلَ لَكُم مِّنَ ٱلْجِبَالِ أَكْنَٰنًۭا وَجَعَلَ لَكُمْ سَرَٰبِيلَ تَقِيكُمُ ٱلْحَرَّ وَسَرَٰبِيلَ تَقِيكُم بَأْسَكُمْ ۚ كَذَٰلِكَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُۥ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تُسْلِمُونَ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۸۱: و خدا از آنچه آفريده، به سود شما سايه‌هايى فراهم آورده و از كوهها براى شما پناهگاه‌هايى قرار داده و براى شما تن‌پوشهايى مقرّر كرده كه شما را از گرما [و سرما] حفظ مى‌كند، و تن‌پوشها [=زره‌ها]يى كه شما را در جنگتان حمايت مى‌نمايد. اين گونه وى نعمتش را بر شما تمام مى‌گرداند، اميد كه شما [به فرمانش‌] گردن نهيد.). پایانِ ذکرِ نعمت، در عینِ نعمت بودن، بویِ حرکت و خطر می‌دهد. ابزارِ جابه‌جایی و حفاظت آمده است، چون راهی در پیش است که به سختی و کارزار نیز می‌رسد. چنان‌که در بقره پس از تغییرِ قبله، آزمونِ خوف و جوع و نقصِ اموال و انفس می‌آید، اینجا نیز نعمت‌های سبک‌بار و زره‌مانند افقِ هجرت را بی‌آنکه نامِ جنگ فریاد شود نشان می‌دهند.

مملوکِ ناتوان، نه اسطورۀ زورمندِ به زنجیر

تمثیلِ عبدِ مملوک که «لَا يَقْدِرُ عَلَى شَيْءٍ» با تصوری که روایتِ مدرن از برده ساخته‌اند نمی‌خواند. آنجا غالباً تنِ نیرومند به زنجیر است و ارباب با زور کار می‌کشد؛ اینجا مملوک موجودی است که کاری از او برنمی‌آید و «وَهُوَ كَلٌّ عَلَى مَوْلَاهُ» — آویزانِ مولای خویش. مستخدمِ ناتوانِ بی‌سواد که در خانه کارهای ساده می‌کند و رزقش بر عهدۀ نگهبان اوست، به این تصویر نزدیک‌تر است تا قهرمانِ میدان. هر دو شکل در تاریخ بوده؛ اما آیات حسِّ ضعف و وابستگی را برجسته می‌کنند، نه صحنۀ شلاق و جنگ با شیر را.

«برده‌داری یک سیستم اقتصادی بوده که همه جا بوده و قابل لغو و ملغی شدن با دستور هم نبوده»، چنان‌که کارگری را امروز یک‌شبه نمی‌توان ملغی کرد. در حدِّ همان نظامِ اقتصادی مدارا شده، در حالی که از نظرِ اخلاقی میل به آزادی در احکام دیده می‌شود. مملوک بودن اختلالی در توحید می‌آورد: تحتِ امرِ کسی بودن که بر جان و مال اختیار دارد، با آزادگیِ بندگیِ خدا نمی‌سازد. آزاد کردن به معنای پرتاب به خیابان نیست؛ حمایت و امکانِ زیست می‌خواهد. در تمدن‌های باستانی برده گاه از شأنِ آدمی بیرون بوده و مالک حتی حقِّ کشتن داشته؛ این خوانش آن ایدئولوژی را تأیید نمی‌کند، هرچند ساختارِ اقتصادی را یک‌باره نابود نمی‌سازد. در نساء، ازدواج با کنیز به اذنِ اهل و با قیود آمده و تفاوتِ مجازات نشان می‌دهد بنای رابطه‌ای که از آغاز بی‌رضایت باشد، سست است.

«تفضیل در رزق برای کسی که رزق به او بیشتر از دیگران داده شده و توزیع رزق می‌کند نعمت است»؛ اگر توزیع نکند، همان تفضیل وارونه می‌شود. نابرابری‌های طبیعی — ابکم بودن، ناتوانیِ بیان، تفاوتِ توان — زمینۀ سروری و عبودیتِ اجتماعی‌اند؛ مخاطبِ دعوت، در عمل، کسانی‌اند که اختیارِ توزیع دارند. «عدل اوج کمال انسان است به این معنا که همۀ چیزها را به اندازه دارد» و سرِ جایشان‌اند؛ عدل لزوماً برابرسازیِ مکانیکیِ رزق نیست، هرچند جنبه‌ای از اعتدال کوشیدن در جهتِ قسط و یاریِ دیگران است.

تصاویرِ آخرت و آستانۀ احکامِ اخلاقی

چون این قطعۀ نعمت‌ها تمام می‌شود، مانندِ سریِ اول، تصاویرِ آخرت بازمی‌گردد: روزی که از هر امت شهیدی برانگیخته می‌شود، کافران اذن نمی‌یابند و عذاب از ستمکاران کاسته نمی‌شود. «يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ ٱللَّهِ ثُمَّ يُنكِرُونَهَا وَأَكْثَرُهُمُ ٱلْكَٰفِرُونَ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۸۳: نعمت خدا را مى‌شناسند، اما باز هم منكر آن مى‌شوند و بيشترشان كافرند.)؛ استکبار راه شکر را می‌بندد حتی وقتی نعمت شناخته شده است. این بازگشتِ صحنۀ قیامت، قطعۀ بعد را به فضای احکامِ نزدیک به اخلاق وصل می‌کند: وفای به عهد، پرهیز از قسمِ دروغ، راست‌گویی — هنوز نه قبلۀ تفصیلی و نه جزئیاتِ روزه و حج، چون جامعۀ دینیِ کامل هنوز برپا نشده، اما ضوابطِ فردی لازم آمده است.

واژۀ شهید در زبانِ بعدیِ جوامعِ اسلامی بر کشتهٔ راه خدا نشسته، در حالی که در خودِ قرآن بیشتر بر محورِ شاهد می‌چرخد؛ هرچند در عصرِ نزول لقب برای کشتگانِ جنگ نیز به کار می‌رفته است. در این آیات، آوردنِ شهید از هر امت و سپس شهیدِ این امت، واژه را کلیدی می‌کند و لایه‌ای از شهادت و گواهی می‌گشاید که با صرفِ معنای جنگی یکی نیست. فهمِ عمیقِ برخی واژه‌ها جهان‌بینی می‌خواهد؛ بعضی برای ورود به کتاب حیاتی‌اند و بعضی عمقِ افزوده می‌دهند. اینجا شهید پلی است میانِ نعمتِ انکارشده و دادگاهِ امت‌ها.

→ متنِ کاملِ این جلسه