→ بازگشت به سورهٔ نحل

جلسهٔ ۶ · سورهٔ نحل

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

شرک، استکبار و عدم شکرگزاری، انسان خصیم مبین، سایه

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این نوشته از شرکِ تازه‌ای آغاز می‌کند که علم‌گرایی در اختیار بشر گذاشته: قوانینی که جهان را می‌گردانند و در عین حال نیستند، چنان‌که شکر موضوعی ندارد و استکبار بی‌مانع می‌ماند. همان پرسش به هیئتِ انسان در سوره برمی‌گردد؛ موجودی که از نطفه برخاسته و خصیمِ مبین شده، در برابر جهانی که بالحق سجده می‌کند. نفیِ اجبار و اثباتِ بلاغ، سپس سایه‌ای که حتی سنگِ ایستاده را در نظم می‌آورد، زمینه را برای نهی از دو اله می‌سازد. فطرت در بلا موحد است و در آسایش شریک می‌تراشد، و همین شرک است که دختر را به خدا اختصاص می‌دهد و حیات را دفن می‌کند. عذاب در بافتِ نعمت می‌آید چون ظلم از حد گذشته است، و سنجۀ شرک نه شمارِ عقاید که میزانِ بازماندن از رشد و زشتیِ عمل است.

قانونِ بی‌صاحب همان دهر است

علم، اگر توهماتِ پیرامونش را کنار بگذارند، می‌توانست به توحید خدمت کند. جهانی که از قوانینِ واحد پیروی می‌کند، زمینی که مواد و حرکتش با آسمان یکی است، و کیهانی که دیگر به الهۀ باد و الهۀ خورشید تکه تکه نیست، زمینۀ فکریِ ربّی را فراهم می‌کند که همان خالق است. در آغازِ علمِ اروپایی نیز چنین برداشتی ممکن بود: هماهنگیِ جهان به سودِ توحید خوانده می‌شد، نه به زیانش. آنچه شرکِ کهن بر آن ایستاده بود پراکندگی و خرافه بود، و علم آن پراکندگی را شکست.

آنچه سپس آمد وارونۀ همین امکان است. «یک جور شرک جدید فراگیر» ساخته شد از این توهم که جهان را قوانینی می‌گردانند که «نه خالقی لازم دارند نه توضیح اینکه چه هستند». ماهیتِ قانون، خاستگاهش، و چرایی‌اش از موضوع خارج شد، نه چون بیرون از علم است، که چون فراموش شد. جهان‌بینی‌ای که خود را علمی می‌نامد مبنای کار را همین فراموشی گذاشت: جهان خودبه‌خود کار می‌کند چون آنچه آن را می‌گرداند نامرئی و خارج از بحث است. «یک چیزی هست که جهان را اداره می‌کند ولی در عین حال نیست.»

کلمه‌هایی چون قانون و طبیعت جانشینِ همان چیزِ موهوم شدند. طبیعت در پارادایمِ کهن هویتی داشت؛ امروز نام مانده و معنا رفته است. طبیعت یعنی جهان، و جهان خود ما را آورده، خود می‌میراند، و خود هماهنگ کرده، بی‌آنکه منظوری در کار باشد. جمله‌هایی از این دست که «روزگار ما را مثلاً هلاک می‌کند» یا طبیعت ما را چنین کرده، همان ادعا را تکرار می‌کنند. قرآن برای این موضعِ کمیاب تنها یک آیۀ نزدیک دارد: «وَقَالُوا۟ مَا هِىَ إِلَّا حَيَاتُنَا ٱلدُّنْيَا نَمُوتُ وَنَحْيَا وَمَا يُهْلِكُنَآ إِلَّا ٱلدَّهْرُ ۚ وَمَا لَهُم بِذَٰلِكَ مِنْ عِلْمٍ ۖ إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ» (سورهٔ الجاثية، آیهٔ ۲۴: و گفتند: «غير از زندگانى دنياى ما [چيز ديگرى‌] نيست؛ مى‌ميريم و زنده مى‌شويم، و ما را جز طبيعت هلاك نمى‌كند.» و[لى‌] به اين [مطلب‌] هيچ دانشى ندارند [و] جز [طريق‌] گمان نمى‌سپرند.). دهر مثل طبیعت و قانون است: نامی که معلوم نیست به چه چیز اشاره می‌کند.

شرکِ کهن هنوز جایی برای شکرِ دلبخواهی می‌گذاشت. ربّ‌های نزدیک، قربانی و غذا می‌خواستند، حیِّ حاضر نبودند، و انتظارِ اخلاقیِ سنگینی نداشتند؛ انسان می‌توانست در سطحی نزدیک با آن‌ها معامله کند و کبریای خود را نگه دارد. شرکِ نو یک پله بالاتر است: شکر لازم نیست، چون کسی کاری نکرده است. هماهنگی‌ها محصولِ همان قوانینی‌اند که قرار نیست درباره‌شان فکر شود، و پیدایشِ انسان هر جا لازم شد تصادف نام می‌گیرد. نتیجه اوجِ استکبار است: بشر در قرن‌های اخیر گزینه‌ای کمیاب به دست آورده که جلوی استکبار را به‌کلی باز می‌کند.

سوره مجادلۀ خصیمِ مبین است

اگر این شرکِ نو را کنار بگذارند و خودِ سوره را از سر بگیرند، آیه‌ای در آغاز دیده می‌شود که چند نوبت بی‌تأکید مانده است: انسان از نطفه آفریده شده و اینک خصیمِ مبین است. آسمان و زمین بالحق خلق شده‌اند و خصیم نیستند؛ هر کدام همان کاری را می‌کنند که برای آن ساخته شده‌اند. روی زمین موجودی هست که از ناچیزترین حال آغاز کرده و به جایی رسیده که حرف دارد، مجادله می‌کند، و با نظامی که حق نامیده شده مخالفت می‌ورزد. «خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ بِٱلْحَقِّ ۚ تَعَٰلَىٰ عَمَّا يُشْرِكُونَ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۳: آسمانها و زمين را به حق آفريده است. او فراتر است از آنچه [با وى‌] شريك مى‌گردانند.) هم خدا را حق می‌گوید و هم آن نظم را؛ انسان از هر دو سر می‌پیچد.

سوره را می‌توان یک‌بار این‌گونه خواند که «این خصیم مبین چه گفت در طول این سوره و چه جواب‌هایی شنید». افعال و گفتارهای خصمانه یک سو، و مجادله‌ای که با او می‌شود سوی دیگر. قرینۀ این نگاه آیه‌ای در پایان سوره است که به مجادلۀ احسن فرمان می‌دهد. مباحثه سراسری است، نه تک‌آیه. آنچه خصم می‌گوید نخستین بار انکارِ آخرت و استکبار است: چون از او می‌پرسند چه نازل شده، می‌گوید اساطیرِ اولین. برایش مبدأ سخن مهم‌تر از محتواست، و حس این است که بشر در اوج است و گذشتۀ دور حرفِ سطحِ پایین دارد.

ادعاهای دیگر در همین رشته‌اند. «وَقَالَ ٱلَّذِينَ أَشْرَكُوا۟ لَوْ شَآءَ ٱللَّهُ مَا عَبَدْنَا مِن دُونِهِۦ مِن شَىْءٍۢ نَّحْنُ وَلَآ ءَابَآؤُنَا وَلَا حَرَّمْنَا مِن دُونِهِۦ مِن شَىْءٍۢ ۚ كَذَٰلِكَ فَعَلَ ٱلَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ ۚ فَهَلْ عَلَى ٱلرُّسُلِ إِلَّا ٱلْبَلَٰغُ ٱلْمُبِينُ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۳۵: و كسانى كه شرك ورزيدند گفتند: «اگر خدا مى‌خواست -نه ما و نه پدرانمان- هيچ چيزى را غير از او نمى‌پرستيديم و بدون [حكم‌] او چيزى را حرام نمى‌شمرديم.» پيش از آنان [نيز] چنين رفتار كردند، و[لى‌] آيا جز ابلاغ آشكار بر پيامبران [وظيفه‌اى‌] است؟) جدلی است که مسئولیت را به ارادۀ الهی برمی‌گرداند تا عبادتِ غیرْ مباح شود. جایی دیگر بزرگ‌ترین قسم‌ها را می‌خورند که آخرتی نیست. این‌ها پاره‌های پراکنده نیستند؛ تمِ سوره مجادله با همین خصم است. گذارِ سوره از مقابله با شرک به مواجهه با اهلِ کتاب، و از هجرت به تشکیلِ امت، لایۀ دیگری است؛ لایۀ زیرین همان خصومتِ موجودی است که از نطفه برخاسته و اینک با حق می‌ستیزد.

خصومت وقتی با دهرگرایی جمع شود دو لایه می‌سازد: انکارِ منعم، و جدلِ بی‌پایان. در یکی شکر موضوع ندارد چون کسی نعمت نداده؛ در دیگری حتی اگر نعمت دیده شود، محتوا پس زده می‌شود چون از جایی آمده که کهنه شمرده شده است. سوره هر دو را روی یک صحنه نگه می‌دارد.

اجبار نیست؛ بلاغ هست

انتظارِ خصم این است که هدایت جز به زور نیاید: چیزی از آسمان اراده‌اش را مختل کند، یا در درونش ایمانِ اجباری کاشته شود، یا بیّنه‌ای بیاید که تکذیبش ممکن نباشد. سوره این انتظار را برنمی‌آورد. «وَمَآ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ إِلَّا رِجَالًۭا نُّوحِىٓ إِلَيْهِمْ ۚ فَسْـَٔلُوٓا۟ أَهْلَ ٱلذِّكْرِ إِن كُنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۴۳: و پيش از تو [هم‌] جز مردانى كه بديشان وحى مى‌كرديم گسيل نداشتيم. پس اگر نمى‌دانيد، از پژوهندگان كتابهاى آسمانى جويا شويد،) ادامۀ همان نکته است: در تاریخ، جز مردانی که به آنان وحی می‌شود و بلاغِ مبین می‌آورند، اتفاقِ دیگری برای هدایت نمی‌افتد. با بیّنات هم راه انکار باز می‌ماند. خداوند کسی را اجبار نکرده و نمی‌کند.

«وَعَلَى ٱللَّهِ قَصْدُ ٱلسَّبِيلِ وَمِنْهَا جَآئِرٌۭ ۚ وَلَوْ شَآءَ لَهَدَىٰكُمْ أَجْمَعِينَ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۹: و نمودن راه راست بر عهده خداست، و برخى از آن [راهها] كژ است، و اگر [خدا] مى‌خواست مسلماً همه شما را هدايت مى‌كرد.) از آغاز سوره همین را می‌گوید، و آیه‌هایی نزدیک به «إِن تَحْرِصْ عَلَىٰ هُدَىٰهُمْ فَإِنَّ ٱللَّهَ لَا يَهْدِى مَن يُضِلُّ ۖ وَمَا لَهُم مِّن نَّٰصِرِينَ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۳۷: اگر [چه‌] بر هدايت آنان حرص ورزى، ولى خدا كسى را كه فرو گذاشته است هدايت نمى‌كند، و براى ايشان يارى‌كنندگانى نيست.) همان را تکرار می‌کنند: کسی که خود گمراهی را برگزیده به زور بازگردانده نمی‌شود. اساس اختیار است. از اهلِ ذکر بپرسید، از کسانی که پیامبران را می‌شناسند و اهلِ کتاب‌اند. ذکر را می‌توان به جای کتاب نشست، به این قرینه که پس از آن می‌آید «بِٱلْبَيِّنَٰتِ وَٱلزُّبُرِ ۗ وَأَنزَلْنَآ إِلَيْكَ ٱلذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۴۴: [زيرا آنان را] با دلايل آشكار و نوشته‌ها [فرستاديم‌]، و اين قرآن را به سوى تو فرود آورديم، تا براى مردم آنچه را به سوى ايشان نازل شده است توضيح دهى، و اميد كه آنان بينديشند.). یکی از نام‌های کتاب، چه قرآن و چه کتاب‌های پیشین، ذکر است: حوادثِ گذشته را یادآوری می‌کند، و چیزهایی را که انسان از پیش می‌دانسته و فراموش کرده به یاد می‌آورد. آنجا که سخن از پرسیدنِ تاریخ است، ذکر مناسب‌تر از کتاب است، چون کتاب بیشتر شریعت و حکم را به ذهن می‌آورد.

آیۀ چهل‌وچهارم با بینات و زبور آغاز می‌شود و عنوانِ زبور نیز به همان کتاب اشاره دارد. بحث‌های پیچیده‌ای که گردِ اهلِ ذکر تنیده شده، در این بافت لازم نیست. پرسش از کسانی است که یاد را نگاه داشته‌اند، نه از منبعی پنهان. بلاغ حجت را تمام می‌کند؛ بهانۀ بی‌خبری نمی‌ماند. خصیم پس از بیانِ روشن خصیم است، نه جاهل.

عذاب در همین افق معنا می‌گیرد. «أَفَأَمِنَ ٱلَّذِينَ مَكَرُوا۟ ٱلسَّيِّـَٔاتِ أَن يَخْسِفَ ٱللَّهُ بِهِمُ ٱلْأَرْضَ أَوْ يَأْتِيَهُمُ ٱلْعَذَابُ مِنْ حَيْثُ لَا يَشْعُرُونَ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۴۵: آيا كسانى كه تدبيرهاى بد مى‌انديشند، ايمن شدند از اينكه خدا آنان را در زمين فرو ببرد، يا از جايى كه حدس نمى‌زنند عذاب برايشان بيايد؟) سه صورت را پیش می‌کشد: فروبردنِ زمین، عذابی از جایی که نمی‌فهمند، و گرفتاری در رفت‌وآمد یا بر حالِ ترس. صورتِ سوم به بلاهای پیاپیِ مصر می‌ماند که فرعون را می‌ترساند بی‌آنکه یک‌باره نابودش کند، تا بنی‌اسرائیل را رها کند. پایانِ آیه «أَوْ يَأْخُذَهُمْ عَلَىٰ تَخَوُّفٍۢ فَإِنَّ رَبَّكُمْ لَرَءُوفٌۭ رَّحِيمٌ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۴۷: يا آنان را در حالى كه وحشت‌زده‌اند فرو گيرد؟ همانا پروردگار شما رئوف و مهربان است.) است. در زمانِ پیامبری که رحمة للعالمین خوانده شده، تناسب با همین تخوّف است: جنگ‌هایی که سران را به پذیرش می‌کشاند و مردم به تقلید از سران می‌آیند، و شرک از میان می‌رود بی‌آنکه زمین یک‌باره فرو رود.

سایه نظم را تا سنگِ ایستاده می‌برد

از اینجا چند صفحه دشوار است: ترجمه‌ها اختلاف دارند، و پیوستگی با آیاتِ پیش و پس در نگاهِ اول روشن نیست. «کلاً به قسمت سخت سوره فکر کنم رسیده‌ایم». آیۀ نخست می‌گوید آیا به آفریده‌ها ننگریسته‌اند که سایه‌هایشان از راست و چپ می‌گردد، سجده‌کنان برای خدا، در حالی که خوارند؛ و برای خدا سجده می‌کند آنچه در آسمان‌ها و زمین از جنبنده است، و فرشتگان، و آنان استکبار نمی‌کنند. محتوای کلی با سوره یکی است: جهان بالحق مطیع است و تنها انسان خصیم است. دشواری دو تاست. یکی اشارۀ عجیب به سایه‌ها. دیگری نهیِ «۞ وَقَالَ ٱللَّهُ لَا تَتَّخِذُوٓا۟ إِلَٰهَيْنِ ٱثْنَيْنِ ۖ إِنَّمَا هُوَ إِلَٰهٌۭ وَٰحِدٌۭ ۖ فَإِيَّٰىَ فَٱرْهَبُونِ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۵۱: و خدا فرمود: «دو معبود براى خود مگيريد. جز اين نيست كه او خدايى يگانه است. پس تنها از من بترسيد.») خطاب به مشرکانی که از قرآن و از تاریخ ثنوی نبودند و الهه‌های بسیار داشتند.

سایه پاسخِ سنگی است که به نظر می‌آید هیچ نمی‌کند. اگر اطاعت را در حرکتِ ستاره و وزشِ باد نشان دهند، می‌توان پرسید تخته‌سنگی که افتاده چه اطاعتی دارد: «اینجا هست و هیچ کاری نمی‌کند». آیه، پس از سایه‌ها، از دابّه سخن می‌گوید؛ جنبنده‌ها تحتِ اراده می‌جنبند. آیۀ پیش انگار غیرِ جنبنده‌ها را برمی‌دارد. آنچه خود نمی‌جنبد سایه‌اش می‌جنبد، و سایه هر روز بر قاعدۀ نور می‌گردد، نه بی‌نظم. سایه‌ها همان نظمی را دارند که در آمدن و رفتنِ خورشید دیده می‌شود. موجودِ بی‌حرکت نیز، اگر سایه‌اش را ببینند، از قانون بیرون نیست. جلوگیری از نور و افکندنِ سایه کارِ دلبخواه نیست؛ همان نیز بر فرمان است. «حتی اگر دابّه نباشد ظلالش از راست و چپ» سجده حساب می‌شود.

لایۀ دوم عمیق‌تر است. «سایه اصطلاحاً یک موجودیت عَدَمی دارد»: سایه چیزی نیست جز نرسیدنِ نور، جایی که چیزی مانع شده است. ظلمت نبودنِ نور است. این موجودیتِ عدمی زمینه می‌سازد برای دوگانه‌ای که قرن‌ها ذهن را به شرک برده: وجود و عدم، نور و ظلمت، خیر و شر. انسان ظلمت را دنیای بد شمرده و شر را از آن دانسته، و راه حلِ مسئلهٔ شر را این کرده که خیر را به یزدان و شر را به اهریمن بدهد. اشاره به سایه و اینکه سایه نیز سجده می‌کند می‌گوید ظلمت خودمختار نیست. سایه‌ای که نور به آن نرسیده از قانونِ کلی بیرون نرفته است. همین زمینه ندا را می‌سازد که دو اله نگیرید: شیء را از سایه‌اش جدا نکنید.

این نهی خطابِ محلیِ قریش تنها نیست. ثنویت در بسیاری جاها شرکِ غالب بوده، چون نسبت‌دادنِ خیر و شر هر دو به خدای واحد دشوار است و امروز نیز مسئلهٔ شر غامض مانده است. قرآن اشاره‌ای به بی‌خداییِ نادر دارد در همان آیۀ دهر، و اشاره‌ای به ثنویتی که مخاطبِ مکی لزوماً آن را نمی‌گفت. «وَقَالَ اللَّهُ» به‌جای «قُلْ» نیز نشان می‌دهد این سخن انگار به کسِ دیگری گفته شده و به این جمع گره نخورده است. مجادلۀ احسن تابعِ تک‌تکِ ادعاهایِ حاضر در مکه نیست؛ بحث‌های کلی‌تر در لابه‌لا می‌آید، و اعتقاداتِ نادرِ محلی ممکن است هیچ بازتابی نداشته باشد.

در بلا موحدند و در آسایش شریک می‌تراشند

سایه در نگاهِ نخست فقط نظمِ موجودِ ساکن را نشان می‌دهد؛ چند آیه بعد معلوم می‌شود همان اشاره زمینۀ ثنویت را هم آماده می‌کرده است. این شگردِ ادبی آشناست: صحنه‌ای می‌آید که نقشِ دراماتیکش در همان لحظه کفایت می‌کند، و بعدتر معلوم می‌شود نکته‌ای عمیق‌تر در آن بوده. مثنوی چنین می‌کند: داستان را می‌خوانند و گمان می‌کنند مقصود را گرفته‌اند، و پایان چیزی بالاتر از نخستین فهم را می‌گذارد. آیاتِ سایه نیز نخست برای سجدۀ همه‌چیز بس‌اند، و سپس «۞ وَقَالَ ٱللَّهُ لَا تَتَّخِذُوٓا۟ إِلَٰهَيْنِ ٱثْنَيْنِ ۖ إِنَّمَا هُوَ إِلَٰهٌۭ وَٰحِدٌۭ ۖ فَإِيَّٰىَ فَٱرْهَبُونِ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۵۱: و خدا فرمود: «دو معبود براى خود مگيريد. جز اين نيست كه او خدايى يگانه است. پس تنها از من بترسيد.») پرده را عقب می‌کشد.

آیاتِ بعد همین را تأیید می‌کنند. «وَلَهُۥ مَا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَلَهُ ٱلدِّينُ وَاصِبًا ۚ أَفَغَيْرَ ٱللَّهِ تَتَّقُونَ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۵۲: و آنچه در آسمانها و زمين است از آنِ اوست، و آيين پايدار [نيز] از آنِ اوست. پس آيا از غير خدا پروا داريد؟): هر چه در آسمان و زمین است از آنِ اوست، و دینِ واصب از آنِ اوست. دین در اینجا آیین و قانونی است که تخطی از آن کیفر دارد، همان‌گونه که در سورۀ یوسف «دینِ ملک» قوانینِ جزاییِ پادشاه است و در آن قانون راهی برای نگاه‌داشتنِ برادرِ کوچک نبود. دین یعنی قانون گذاشته شده و تخطی عاقبت دارد. این با سجدۀ آسمان و زمین و با خوفِ کسانی که «يَخَافُونَ رَبَّهُم مِّن فَوْقِهِمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ ۩» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۵۰: از پروردگارشان كه حاكم بر آنهاست مى‌ترسند و آنچه را مأمورند انجام مى‌دهند.) متناسب است.

سپس نشانۀ فطری می‌آید. «وَمَا بِكُم مِّن نِّعْمَةٍۢ فَمِنَ ٱللَّهِ ۖ ثُمَّ إِذَا مَسَّكُمُ ٱلضُّرُّ فَإِلَيْهِ تَجْـَٔرُونَ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۵۳: و هر نعمتى كه داريد از خداست، سپس چون آسيبى به شما رسد به سوى او روى مى آوريد [و مى‌ناليد].). وقتی شرّ می‌رسد به سوی او فریاد می‌کشند. «به سمت خداوند است که استغاثه می‌کنید و فریاد می‌زنید». در ذات، ثنویتی در کار نیست. کسی در بلا به اهریمن پناه نمی‌برد؛ منشأ ضر را همان‌جا می‌جوید که منشأ خیر را. تجأرون در ترجمه‌ها اغلب استغاثه و تضرع شده؛ ریشه به نعره و صدای بلندِ حیوان نزدیک‌تر است، و المیزان نعره زدن نوشته است. ضجّه دقیق‌تر است. پس از برخاستنِ ضر، «ثُمَّ إِذَا كَشَفَ ٱلضُّرَّ عَنكُمْ إِذَا فَرِيقٌۭ مِّنكُم بِرَبِّهِمْ يُشْرِكُونَ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۵۴: و چون آن آسيب را از شما برطرف كرد، آنگاه گروهى از شما به پروردگارشان شرك مى‌ورزند.): گروهی شریک می‌سازند. همان الگوی کشتی است که در طوفان مخلص می‌شوند و در ساحل باز می‌گردند.

شرک برای این است که شکر نکنند. «لِيَكْفُرُوا۟ بِمَآ ءَاتَيْنَٰهُمْ ۚ فَتَمَتَّعُوا۟ ۖ فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ»: «کفر به معنای پوشاندن صاحب نعمت و شکرگزاری نکردن است». مشرک می‌شوند تا شکر لازم نباشد، چون شکر با استکبار سازگار نیست. «لِيَكْفُرُوا۟ بِمَآ ءَاتَيْنَٰهُمْ ۚ فَتَمَتَّعُوا۟ ۖ فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ»: تمتع کنید، به‌زودی خواهید دانست؛ دینِ واصب را نفهمیده‌اند و نمی‌دانند تخطی از قانونِ جهان چه عاقبتی دارد. حق توحید است، و زندگیِ مطابقِ توحید یعنی مستکبر نبودن و شکرگزار بودن. شرک اجازۀ ذهنیِ کفران است.

اختلافِ ترجمه در «وَيَجْعَلُونَ لِمَا لَا يَعْلَمُونَ نَصِيبًۭا مِّمَّا رَزَقْنَٰهُمْ ۗ تَٱللَّهِ لَتُسْـَٔلُنَّ عَمَّا كُنتُمْ تَفْتَرُونَ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۵۶: و از آنچه به ايشان روزى داديم، نصيبى براى آن [خدايانى‌] كه نمى‌دانند [چيست‌] مى‌نهند. به خدا سوگند كه از آنچه به دروغ برمى‌بافتيد، حتماً سؤال خواهيد شد.) همین‌جا گره می‌خورد. یک خوانش می‌گوید بخشی از رزق را به بت‌ها اختصاص می‌دهند: گوسفندی جدا می‌کنند، طعامی پیش می‌گذارند. خوانشِ دیگر می‌گوید بخشی از رزق را به بت‌ها نسبت می‌دهند. علامه استدلال می‌کند که نسبت‌دادن با واقعیت سازگار نیست، چون این جماعت رزق را از الله نمی‌دانستند تا نود درصد را به او و ده درصد را به بت بدهند؛ خالق آفریده و ربوبیت را به دیگری سپرده‌اند. ترجمهٔ اختصاص با ترجمۀ فولادوند نیز می‌خواند. اهمیتش در آیۀ بعد است: «وَيَجْعَلُونَ لِلَّهِ ٱلْبَنَٰتِ سُبْحَٰنَهُۥ ۙ وَلَهُم مَّا يَشْتَهُونَ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۵۷: و براى خدا دخترانى مى‌پندارند. منزه است او. و براى خودشان آنچه را ميل دارند [قرار مى‌دهند].) باید با همان یجعلون یکی باشد. اگر اختصاص باشد، دخترها را هدیه به خدا می‌کنند و پسرها را که دوست دارند برای خود نگه می‌دارند.

دختر را به خدا می‌دهند تا از او خلاص شوند

ترجمۀ نسبت‌دادن نیز در آیاتِ دیگر جا دارد: فرشتگان را دخترِ خدا می‌شمردند. اما با زنده‌به‌گور کردن سازگارتر آن است که دختر هدیه‌ای باشد که به صاحبش می‌رسد. چرا نمی‌کشتند و زنده در خاک می‌نهادند. سنت این بود که زنده‌زنده مالِ خداست؛ در زمین می‌گذارند تا خدا و فرشتگان بیایند و ببرند. «دخترها را هدیه به خداوند می‌کنند» و «دخترها را در گودالی می‌گذاشتند تا ملائکه بیایند ببرند». شکر در برابر موجودِ بی‌نیاز کبریای آدم را می‌شکند؛ شکر در برابر موجودی که غذا می‌خواهد معامله است و کبریا می‌ماند. چیزهایی که دوست ندارند تقدیمِ خالق می‌شود، و چیزهایی که دوست دارند برای خود می‌ماند.

«وَإِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُم بِٱلْأُنثَىٰ ظَلَّ وَجْهُهُۥ مُسْوَدًّۭا وَهُوَ كَظِيمٌۭ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۵۸: و هر گاه يكى از آنان را به دختر مژده آورند، چهره‌اش سياه مى‌گردد، در حالى كه خشم [و اندوه‌] خود را فرو مى‌خورد.) از آیاتی است که توهم را تا رذالت نشان می‌دهد. چهره سیاه می‌شود و خشم فرو می‌رود. از قوم فاصله می‌گیرد «يَتَوَٰرَىٰ مِنَ ٱلْقَوْمِ مِن سُوٓءِ مَا بُشِّرَ بِهِۦٓ ۚ أَيُمْسِكُهُۥ عَلَىٰ هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُۥ فِى ٱلتُّرَابِ ۗ أَلَا سَآءَ مَا يَحْكُمُونَ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۵۹: از بدى آنچه بدو بشارت داده شده، از قبيله [خود] روى مى‌پوشاند. آيا او را با خوارى نگاه دارد، يا در خاك پنهانش كند؟ وه چه بد داورى مى‌كنند.). بشارت تکرار می‌شود تا حماقت دیده شود: با خواری نگه دارد یا در خاک پنهان کند. سوء از آنِ دختر نیست؛ از آنِ کسانی است که دینِ واصب را درنمی‌یابند و برخلافِ جهان سجده نمی‌کنند. «لِلَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِٱلْءَاخِرَةِ مَثَلُ ٱلسَّوْءِ ۖ وَلِلَّهِ ٱلْمَثَلُ ٱلْأَعْلَىٰ ۚ وَهُوَ ٱلْعَزِيزُ ٱلْحَكِيمُ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۶۰: وصف زشت براى كسانى است كه به آخرت ايمان ندارند، و بهترين وصف از آنِ خداست، و اوست ارجمند حكيم.).

پرسش این نیست که یک خدا یا دو خدا یا سه خدا چه فرقِ عددی دارد. «شرک راه را برای فضاحت‌ها همیشه باز می‌کرده در طول تاریخ». توهم راه را برای توهماتِ دیگر باز می‌کند و تربیت را می‌بندد. رشد وابسته به درکِ حقیقت است، حقیقت توحید است، توحید به تقوا می‌انجامد، و تقوا راه رشد است: فهمیدنِ حدِّ هستی و حدِّ اختیار، و به‌کارگرفتنِ تمامِ اختیار. شرک این راه را می‌بندد. اقوامی که در تاریخ مستحقِ عذاب خوانده شده‌اند، جز شرک گناهی سنگین و واضح نیز داشته‌اند، و پیامبران همان نتیجۀ عملی را تخطئه می‌کرده‌اند: لواط، معاملاتِ فاسد، یا هر زشتیِ شایعِ نابخشودنی. در سوره‌ای که امر آمده و عذاب نزدیک است، مناسب آن بود که مفتضح‌ترین کارِ این قوم نام برده شود. از زن بدشان می‌آمد، نگهداری‌اش در محیطِ جنگی سخت بود، و سنت این شد که دختر مالِ الله است و می‌توان او را چون بذر کاشت.

چینِ سال‌های سیاستِ تک‌فرزندی همان الگو را با ابزارِ تازه تکرار کرد: اگر سونوگرافی دختر نشان می‌داد سقط می‌کردند تا پسر بیاید، و تعادلِ جمعیتی به هم خورد. آنان سونوگرافی نداشتند؛ باید می‌ماندند تا فرزند به دنیا آید، و سنتی ساخته بودند که با طیبِ خاطر و حسِّ عبادت از دختر خلاص شوند. لک‌لک در یک فرهنگ می‌آورد و در فرهنگِ دیگر فرشتگان می‌برند؛ ساختار یکی است. نفرت از زن و استکبارِ ناسپاس، وقتی شرک آن را آیین کند، به خاک‌سپردنِ حیات می‌رسد.

ظلمی که اگر گرفته می‌شد جنبنده‌ای نمی‌ماند

«وَلَوْ يُؤَاخِذُ ٱللَّهُ ٱلنَّاسَ بِظُلْمِهِم مَّا تَرَكَ عَلَيْهَا مِن دَآبَّةٍۢ وَلَٰكِن يُؤَخِّرُهُمْ إِلَىٰٓ أَجَلٍۢ مُّسَمًّۭى ۖ فَإِذَا جَآءَ أَجَلُهُمْ لَا يَسْتَـْٔخِرُونَ سَاعَةًۭ ۖ وَلَا يَسْتَقْدِمُونَ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۶۱: و اگر خداوند مردم را به [سزاى‌] ستمشان مؤاخذه مى‌كرد، جنبنده‌اى بر روى زمين باقى نمى‌گذاشت، ليكن [كيفر] آنان را تا وقتى معين بازپس مى‌اندازد، و چون اجلشان فرا رسد، ساعتى آن را پس و پيش نمى‌توانند افكنند.). لحنِ قرآن دربارۀ دخترکشی چنان سنگین است که شاید در هیچ قومی گناهی از شرک به این رسوایی نرسیده باشد. آیه ادامۀ همان صحنه است: کسی که دختر را بشارت شنیده و می‌خواهد از او خلاص شود، و اوهامِ شرک‌آلود را جنبۀ عبادی داده است. هزاران دختر در آن دوران زنده‌به‌گور شدند. اگر مردم به ظلمشان مؤاخذه می‌شدند جنبنده‌ای روی زمین نمی‌ماند؛ اما تا اجلی نامیده مهلت داده می‌شوند. این ظلم در حدی است که کلِّ حیات بر کره از میان می‌رفت، خاصه چون دختر یا زن منشأ حیات است و او را خاک می‌کنند.

«حیات در زمین تابع وجود انسان است». هر چه در زمین است، نه خودِ زمین، برای انسان آفریده شده: گیاه و حیوان زمینۀ ظهورِ اویند، نه مخلوقاتی مستقل که تصادفاً به کارِ آدم بیایند. اگر کار به محوِ انسان بکشد، حیاتی که غایتش انسان بوده از میان می‌رود. «وَلَوْ يُؤَاخِذُ ٱللَّهُ ٱلنَّاسَ بِظُلْمِهِم مَّا تَرَكَ عَلَيْهَا مِن دَآبَّةٍۢ وَلَٰكِن يُؤَخِّرُهُمْ إِلَىٰٓ أَجَلٍۢ مُّسَمًّۭى ۖ فَإِذَا جَآءَ أَجَلُهُمْ لَا يَسْتَـْٔخِرُونَ سَاعَةًۭ ۖ وَلَا يَسْتَقْدِمُونَ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۶۱: و اگر خداوند مردم را به [سزاى‌] ستمشان مؤاخذه مى‌كرد، جنبنده‌اى بر روى زمين باقى نمى‌گذاشت، ليكن [كيفر] آنان را تا وقتى معين بازپس مى‌اندازد، و چون اجلشان فرا رسد، ساعتى آن را پس و پيش نمى‌توانند افكنند.) یعنی جنبنده‌ای نماند. مردی ابله فرهنگی ساخته که در تشریعْ تکوین را بکوبد: زنی که در قطبِ تکوین است و حیات از او می‌جوشد، مرگش را با حکمِ خودساخته مجاز بداند. این ظلم مناسبِ آن سخن است که حیات از زمین برمی‌خاست.

شرک عقیدۀ غلطِ تنها نیست. انگیزه‌های روانی پشت آن است، و قومی که فقط در شمارِ خداها خطا کرده باشد وجود ندارد. نقصی ضدِّ رشد، چون استکبار، توهم را نگه می‌دارد، و توهم به عمل و فرهنگ می‌رسد و همیشه به فضاحت کشیده می‌شود. «فَإِذَا جَآءَ أَجَلُهُمْ لَا يَسْتَـْٔخِرُونَ سَاعَةًۭ ۖ وَلَا يَسْتَقْدِمُونَ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۶۱: و چون اجلشان فرا رسد، ساعتى آن را پس و پيش نمى‌توانند افكنند.). برای خدا آن را قرار می‌دهند که خود نمی‌پسندند. «وَيَجْعَلُونَ لِلَّهِ مَا يَكْرَهُونَ وَتَصِفُ أَلْسِنَتُهُمُ ٱلْكَذِبَ أَنَّ لَهُمُ ٱلْحُسْنَىٰ ۖ لَا جَرَمَ أَنَّ لَهُمُ ٱلنَّارَ وَأَنَّهُم مُّفْرَطُونَ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۶۲: و چيزى را كه خوش نمى‌دارند، براى خدا قرار مى‌دهند، و زبانشان دروغ‌پردازى مى‌كند كه [سرانجام‌] نيكو از آنِ ايشان است. حقاً كه آتش براى آنان است و به سوى آن پيش فرستاده خواهند شد.) همان اختصاصِ دختر است: دروغ بر زبان جاری است که نیکویی از آنِ ماست. آیتِ حسن در زمین زنانی‌اند که چال می‌شوند، و اینان می‌گویند کارمان زیباست. واژۀ حسن و حسنه و احسن در سوره تکرار می‌شود.

همین الحسنی را بعضی عاقبت‌به‌خیری خوانده‌اند، چون پس از آن می‌آید «وَيَجْعَلُونَ لِلَّهِ مَا يَكْرَهُونَ وَتَصِفُ أَلْسِنَتُهُمُ ٱلْكَذِبَ أَنَّ لَهُمُ ٱلْحُسْنَىٰ ۖ لَا جَرَمَ أَنَّ لَهُمُ ٱلنَّارَ وَأَنَّهُم مُّفْرَطُونَ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۶۲: و چيزى را كه خوش نمى‌دارند، براى خدا قرار مى‌دهند، و زبانشان دروغ‌پردازى مى‌كند كه [سرانجام‌] نيكو از آنِ ايشان است. حقاً كه آتش براى آنان است و به سوى آن پيش فرستاده خواهند شد.). لازم نیست مرادشان پس از مرگ باشد. کارشان را زیبا می‌دانند، دختر را تقدیمِ الله می‌کنند چون زن با خالقیت مناسبت دارد. این با آیۀ آغاز سوره می‌خواند که چون فرشتگان می‌آیند می‌گویند «ٱلَّذِينَ تَتَوَفَّىٰهُمُ ٱلْمَلَٰٓئِكَةُ ظَالِمِىٓ أَنفُسِهِمْ ۖ فَأَلْقَوُا۟ ٱلسَّلَمَ مَا كُنَّا نَعْمَلُ مِن سُوٓءٍۭ ۚ بَلَىٰٓ إِنَّ ٱللَّهَ عَلِيمٌۢ بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۲۸: همانان كه فرشتگان جانشان را مى‌گيرند در حالى كه بر خود ستمكار بوده‌اند. پس، از درِ تسليم درمى‌آيند [و مى‌گويند:] «ما هيچ كار بدى نمى‌كرديم.» آرى، خدا به آنچه مى‌كرديد داناست.). در حیات می‌گویند حسنی از آنِ ماست؛ دمِ مرگ می‌گویند «وقتی دارند می‌میرند می‌گویند ما کاری بد نکرده‌ایم»؛ و بعد درمی‌یابند که کاذب بوده‌اند. «لِيُبَيِّنَ لَهُمُ ٱلَّذِى يَخْتَلِفُونَ فِيهِ وَلِيَعْلَمَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوٓا۟ أَنَّهُمْ كَانُوا۟ كَٰذِبِينَ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۳۹: تا [خدا] آنچه را در [مورد] آن اختلاف دارند، براى آنان توضيح دهد، و تا كسانى كه كافر شده‌اند، بدانند كه آنها خود دروغ مى‌گفته‌اند.). رسیدن به حق همین است: کسی که در دنیا آدم می‌کشد و گمان می‌کند زمین را از شر پاک می‌کند، باید بفهمد کارش زشت بوده، حتی اگر تا دمِ مرگ نفهمد.

«تَٱللَّهِ لَقَدْ أَرْسَلْنَآ إِلَىٰٓ أُمَمٍۢ مِّن قَبْلِكَ فَزَيَّنَ لَهُمُ ٱلشَّيْطَٰنُ أَعْمَٰلَهُمْ فَهُوَ وَلِيُّهُمُ ٱلْيَوْمَ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌۭ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۶۳: سوگند به خدا كه به سوى امتهاى پيش از تو [رسولانى‌] فرستاديم [اما] شيطان اعمالشان را برايشان آراست و امروز [هم‌] سرپرستشان هموست و برايشان عذابى دردناك است.). کارِ شیطان زینت‌دادنِ زشتی است، با همان عقایدِ شرک‌آمیز. آدمِ ساده‌دلی که دختران را چال کرده و پسری را قربانی بت کرده، دمِ مرگ تعجب می‌کند که چرا فرشتگان با غلظت آمده‌اند؛ او کارِ پدران را انجام داده و در جامعه محترم بوده است. خانواده‌ای که سه پسر را برای بت‌ها داده طلبکار است. جامعه به زشتی پاداش می‌داده، و همان زینت ولیِّ آنان است. کتاب نازل نشده مگر تا آنچه در آن اختلاف کرده‌اند روشن شود، و هدایت و رحمت برای قومی است که ایمان آورده‌اند.

شرکِ علمی پیچیده و فراگیر است چون باید زود به ذهن بنشیند: سنِّ آموزش در بسیاری جاها به پنج و چهار سال آمده، و جایی نزدیکِ تولد. توهماتِ غلیظ را نمی‌توان تا هفت‌سالگی واگذاشت. اکثر انسان‌های زمانه تابعِ شرکِ زمانِ خویش‌اند، و فرقه‌های مذهبی نیز، چون سخنِ سلف را بی‌پالایش می‌پذیرند، به شرک می‌لغزند. احکامی چون رجم و کشتنِ اهلِ کتاب نمونه‌اند: قرآن اهلِ کتاب را دوست می‌خواند، و بعضی فتاوا آنان را مقتول‌الدم می‌شمارند. کسی که بر این فتوا آدمی محترم‌تر از خود را بکشد عاقبتش را باید بپذیرد. سنگسار، در خوانشی که اینجا آمده، التیامِ زخمی بود که دیگر نمی‌شد دختر را در تولد کشت و باز می‌خواست جایی زنی کشته شود.

آیه می‌گوید همه واردِ آن می‌شوند: «وَإِن مِّنكُمْ إِلَّا وَارِدُهَا ۚ كَانَ عَلَىٰ رَبِّكَ حَتْمًۭا مَّقْضِيًّۭا» (سورهٔ مريم، آیهٔ ۷۱: و هيچ كس از شما نيست مگر [اينكه‌] در آن وارد مى‌گردد. اين [امر] همواره بر پروردگارت حكمى قطعى است.). مکث ممکن است نظاره باشد یا درنگِ دراز، به قدرِ ناخالصی. «ما که نمی‌توانیم تمام عقاید علمی و فقهی را بررسی کنیم». سنجه این است که شرک چقدر مانعِ رشد شده و چقدر به عملِ زشت انجامیده: دعا که دیگر توجیه ندارد، ایمانی که فرو می‌ریزد، سنگی که پرتاب می‌شود. درصدی از شرک در همه هست؛ اهمیتش به همین دو اثر است. کشتنِ فرزندان از ترسِ فقر موضوعی جداست: خطاب آنجا دخترانه نیست، فرزند است، و به مناسکِ زنده‌به‌گور کردن گره نخورده است.

→ متنِ کاملِ این جلسه