→ بازگشت به سورهٔ حج

جلسهٔ ۲۶ · سورهٔ حج

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

پرسش‌ها، ادامهٔ آیات و نقد معبودهای باطل

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این جلسه از امکانِ علمیِ بازسازیِ موجود زنده — با اتکا به اطلاعاتِ ذخیره‌شده در مادهٔ وراثتی و تجربه‌های آزمایشگاهی — به حمایت از تصورِ معاد می‌رسد، بی‌آنکه سازوکارِ قیامت را به زیست‌شناسی فرودکاهد. سپس آیهٔ پانزدهمِ سورۀ حج و ضمیرِ یاری، گسترهٔ واژهٔ نصر، و جدالِ معناییِ آن را می‌کاود؛ از کژراهۀ توطئه‌باوریِ صفر و یک می‌گذرد؛ و با تصویرِ دو خصم در قیامت، تمثیلِ لباسِ آتش، و مفهومِ جهاد به‌مثابهٔ دفاع از حقِ عبادتِ آشکار در زمین، بخشِ آغازینِ سوره را به آستانهٔ آیاتِ حج می‌رساند.

اطلاعاتِ وراثتی و امکانِ بازسازی

در ۵۰ سال اخیر زیست‌شناسیِ ملکولی فرضِ مرکزیِ سنگینی را پیش کشیده است: در رشته‌ای بلند از مادهٔ وراثتی، اطلاعاتِ مربوط به ساختمانِ موجود زنده — و دست‌کم بخشی از طرزِ کارِ بدن — به صورتِ رمز ذخیره شده است. این فرض را گاه سنترال دوگما می‌نامند؛ جزمی نه به‌معنای برهانِ تام، بلکه به‌معنای باوری که جماعتِ متخصص بر آن تکیه می‌کند و شواهدِ روزافزون آن را تقویت می‌نماید. آنچه قطعی‌تر از نظریه است تجربه است: ناحیه‌هایی از همان رشته که ژن خوانده می‌شوند در ساختِ پروتئین‌ها و در کنترلِ مراحلِ تشکیلِ جنین نقشی آشکار دارند. دستکاریِ چند ناحیه می‌تواند مسیرِ رشد را در آزمایشگاه تغییر دهد یا بازگرداند. بنابراین سخن از نقشهٔ ساخت دیگر استعارهٔ صرف نیست؛ دست‌کم برای لایه‌هایی از بدن، نقشه روی همان رشته نوشته شده است.

پدیدهٔ تمایزِ سلولی همین تصویر را زنده می‌کند. «سلول‌های عصبی داریم، سلول‌های ماهیچه مثلاً داریم الی آخر» و این‌ها «این‌ها اصطلاحاً سلول‌های سطح بالا هستند»؛ سلولِ آغازینِ جنین ظرفیتِ تبدیل به صدها نوع را دارد و با پیش‌رویِ تمایز به رده‌های پایین‌تر می‌رود. «وقتی تقسیم می‌شوند تعدادشون زیاد می‌شود ولی نوع جدیدی تولید نمی‌کنند.» تا چندی پیش این مسیر یک‌طرفه پنداشته می‌شد. کشف‌های تازه نشان داده است که با فعال‌کردنِ ژن‌هایی که خاموش مانده‌اند می‌توان از سلولِ سطحِ پایین به ظرفیتِ بالاتر بازگشت. روایتِ آزمایشگاهیِ تزریقِ موادی به سلولی که سپس در زیرِ میکروسکوپ به صورتِ سلولی تپنده — از نوعِ سلولِ قلب — ظاهر می‌شود، برای همان فرضِ مرکزی شاهدِ هیجان‌انگیزی است: آنچه تزریق می‌شود از نظرِ شیمیایی شناخته‌شده است و اثرش بر فعال‌شدنِ نواحیِ مشخصِ رشتهٔ وراثتی قابلِ پیگیری. وابستگیِ عمیقِ شکل‌گیریِ موجود زنده به همان نقشه را دشوار می‌توان انکار کرد.

در عین حال بخشِ بزرگی از ژنوم هنوز بی‌کارکرد می‌نماید؛ ناحیه‌های میان‌ژنی که پروتئین نمی‌سازند و کارکردشان روشن نیست. ممکن است بعدها کارکردی پیچیده برایشان کشف شود. برای بحثِ معاد همین بس که رشته‌ای وجود دارد که اطلاعاتِ ساخت را حمل می‌کند و آزمایشگاه توانسته است بازسازی و شبیه‌سازیِ موجودات را در حدی قطعی — نه صرفاً نظری — نشان دهد. گوسفندِ شبیه‌سازی‌شده نمونه‌ای است که دیگر در حدِ خیال نمی‌ماند: نقشِ ژنتیکیِ عیناً همانِ والد، نه ترکیبِ تازه‌ای از نر و ماده. این‌ها فکتِ آزمایشگاهی‌اند که امکانِ بازسازی را از قلمروِ محال بیرون می‌آورند. اهمیتِ دینیِ این تصویر آن است که امکانِ بازسازیِ موجود زنده را در افقِ طبیعت معقول می‌کند. کسی که چهارده قرن پیش استخوانِ پوسیده را می‌دید و زنده شدن را ناممکن می‌شمرد، امروز با نقشه‌ای روبه‌روست که از رویِ یک سلول می‌تواند — علی‌الاصول — موجود را دوباره برپا کند. این معقولیتِ امکان است، نه توضیحِ مکانیزمِ قیامت.

معاد را زیست‌شناسی توضیح نمی‌دهد؛ فقط ممکن می‌سازد

تأکیدِ مکرر این است که ژنتیک معاد را «چگونه» توضیح نمی‌دهد. «مطلقاً مطلقاً حرفم این نیست که علم ژنتیک دارد به ما می‌گوید که معاد چگونه اتفاق می‌افتد.» آنچه می‌دهد تصوری از امکان است: «علم ژنتیک به ما یک تصوری از اینکه بازسازی امکان داره، دارد می‌دهد» و «ساپورت می‌کند امکان بازسازی را.» و در همان حد باید به‌کار رود. حتی اگر رشتهٔ وراثتیِ کسی در دست باشد، آنچه امروز بازسازی می‌شود جسم است — گاه به‌شکلِ جنین — نه لزوماً حافظه، اعمال، و هویتِ اخلاقی‌ای که داوریِ آخرت بر آن استوار است. «بنابراین اینکه مثلاً فرض کنید اطلاعات مربوط به کارهایی که این آدم انجام داده کجا نوشته شده» و «که بر اساسش می‌خواهند این آدمو مثلاً در موردش قضاوت بکنند» پرسشی است که زیست‌شناسیِ امروز پاسخی برایش ندارد. «اینکه من بگویم این آدم اگر جسمش فقط جسم اونه، یک جوری مسئله دارد دیگر.» «فکر می‌کنم خیلی پیچیده‌تره» از آن چیزی که مدلِ سادهٔ ژنی پیش می‌کشد.

ممکن است بعدها روشن شود که اطلاعاتِ معاد در لایه‌هایی فراتر از همان رشته ذخیره شده، یا آنکه قوانینِ فیزیکیِ جهان پس از تحولِ بزرگِ قیامت عینِ قوانینِ کنونی نمانند. اشاره‌های قرآنی به ازهم‌گسیختنِ نظمِ ستارگان چنین افقی را به ذهن می‌آورد: شاید در سطحِ قانونِ طبیعت گسستی رخ دهد که برگشتی را ممکن سازد. دانشِ بشر هنوز به جایی نرسیده که دربارهٔ این‌ها با قطعیت سخن بگوید. تشبیهِ ژنتیکی بی‌ربط نیست چون «ولی حرفم این است که این تشبیهات ژنتیک بی‌ربط نیست» و «امکان بازسازی در طبیعت وجود دارد»؛ اما فروکاهیِ معاد به همان نقشه، بیش از حد ساده‌سازانه است.

تصویرِ کاشتنِ انسان در زمین نیز در همین افقِ تمثیل می‌نشیند. دفن، در بسیاری از سنت‌ها، گذاشتنِ بدن زیرِ خاک است؛ چنان‌که دانه در زمین قرار می‌گیرد و با باران دوباره می‌روید. تشبیه می‌گوید انگار امیدی به سبزشدنِ دوباره در کار است، به‌ویژه اگر مادهٔ وراثتی را چون بذری برای بازسازی ببینیم. این تشبیه حکمِ علمی نیست و نمی‌گوید هر که نسوزد یا دفن نشود معاد ندارد. سوزاندنِ جسد در برخی فرهنگ‌ها رواج یافته و گاه «علمی‌تر» خوانده می‌شود؛ در سنت‌هایی چون آیینِ ژاپنی ارتباط با مردگان پررنگ است و خاکستر در خانه نگه داشته می‌شود. هیچ‌یک از این‌ها جای برهانِ معاد را نمی‌گیرد؛ فقط نشان می‌دهد که رفتارِ انسان با بدنِ مرده همواره با معنایی فراتر از دفعِ زباله آمیخته بوده است.

جنسِ آدم از خاک و جنسِ موجودِ آتشین از آتش، در این خوانش، اشاره به ماده‌ای فیزیکی برای دو گونه موجود است. گیاه برای روییدن به خاک نیاز دارد؛ اگر بازسازیِ جسمِ انسان نیز به عناصرِ جامدِ زمین وابسته باشد، کاشتنِ بذرِ بدن در خاک تمثیلی هم‌خوان می‌یابد. با این همه، داوریِ نهایی این است که کاشتنِ جسد برای فهمِ علمیِ معاد پایه نمی‌سازد؛ تشبیه است. بخشِ عظیمِ ناشناختهٔ ژنوم اگر روزی روشن شود شاید لایه‌هایی چون شبکهٔ عصبیِ لحظهٔ مرگ را نیز در بر گیرد — فعلاً این فقط حدس است. جمعِ سخن: ژنتیک ساپورتِ امکانِ بازسازی است؛ چگونگیِ معاد همچنان فراتر از مدلِ آزمایشگاهی می‌ماند.

آیهٔ یاری و ضمیرِ مبهم

پس از این مقدمه، بحث به آیهٔ پانزدهمِ سورۀ حج بازمی‌گردد؛ آیه‌ای که محلِ اختلاف بوده است. «مَن كَانَ يَظُنُّ أَن لَّن يَنصُرَهُ ٱللَّهُ فِى ٱلدُّنْيَا وَٱلْءَاخِرَةِ فَلْيَمْدُدْ بِسَبَبٍ إِلَى ٱلسَّمَآءِ ثُمَّ لْيَقْطَعْ فَلْيَنظُرْ هَلْ يُذْهِبَنَّ كَيْدُهُۥ مَا يَغِيظُ» (سورهٔ الحج، آیهٔ ۱۵: هر كه مى‌پندارد كه خدا [پيامبرش‌] را در دنيا و آخرت هرگز يارى نخواهد كرد [بگو] تا طنابى به سوى سقف كشد [و خود را حلق‌آويز كند] سپس [آن را] بِبُرَد. آنگاه بنگرد كه آيا نيرنگش چيزى را كه مايه خشم او شده از ميان خواهد برد؟). خوانشِ رایج گاه ضمیرِ «ینصرهُ» را به پیامبر بازمی‌گرداند: آنکه گمان می‌کند خدا پیامبرش را یاری نمی‌کند. پیشنهادِ بدیل آن است که ضمیر به همان کسی برگردد که گمان می‌کند خداوند او را در دنیا و آخرت یاری نمی‌کند. آنگاه ادامهٔ آیه — طناب به آسمان یا سقف کشیدن، سپس بریدن، و نگریستن که آیا نیرنگش خشم را از میان می‌برد — خطاب به همان شخصِ مأیوس است نه لزوماً به دشمنِ پیامبر.

ترجمه‌ها و تفسیرها بر سرِ سبب و سماء و یقطع واگرایی دارند: ریسمان به سقفِ خانه، حلق‌آویزکردن، بریدنِ نفس، یا استعاره‌هایی دیگر. وقتی جمله ناتمام یا مبهم می‌ماند، مفسران گاه معنایی ساده را با پیچشِ استعاری نجات می‌دهند. معیارِ پیشنهادی این است که اگر معنا بسیار ساده است، چرا باید متن چنین پیچیده شود؟ ناتمام‌ماندنِ خودِ تصویر — کشیدنِ ریسمان و بریدن — ممکن است بخشی از بلاغت باشد نه نقصی که باید با فرض‌های دور پر شود. اصرارِ بیش از حد بر یک حلِ قطعی نیز زیان دارد: آیه از آیاتی است که واگراییِ معنایی بر آن‌ها زیاد است و بستنِ ذهن به یک قرائت، بیش از روشن‌کردن، بحث را فروبسته می‌کند. «اگر ضمیر را برگردونیم به مؤمنین اشکالی ندارد»؛ حتی در آن صورت نیز آزمایشِ ذهنیِ آیه برقرار می‌ماند: ناامیدی از یاریِ خدا با تجربهٔ روزمرهٔ مدد ناسازگار است.

مقایسه با آیاتِ شاعرانهٔ جزءِ سی‌ام مفید است. آنجا گاه واژه‌ها برای تجربهٔ عارفانه و مشاهداتِ وحی‌اند و قرار نیست همگان عمقِ سدرةالمنتهی را دریابند. آیهٔ پانزدهمِ حج در ظاهر از سنخِ آیاتی است که باید فهمید، و درست از همین‌رو بر سرِ معنایش جدل می‌شود. بحث‌کردن دربارهٔ آن بی‌فایده نیست؛ اما بزرگ‌نماییِ یک ابهامِ واژگانی تا حدِ محورِ کلِ سوره، تناسب ندارد. نصر در قرآن واژه‌ای کلی است و به رابطۀ خدا و بنده منحصر نمی‌ماند.

نصر در قرآن: یاریِ عام نه فقط صفتِ الهی

«نصر تو قرآن یک واژه کلیه» است؛ برخلافِ برخی اوصاف که گویی فقط از خدا به بنده جاری می‌شوند. مردم یکدیگر را یاری می‌کنند؛ دسته‌ها در برابرِ عذاب یا دشمن یاری می‌جویند؛ و نفیِ یاری نیز در داستان‌ها آمده است. در داستانِ قارون، وقتی زمین او و خانه‌اش را فرومی‌برد، گروهی ندارد که در برابرِ خدا یاری‌اش کنند و خود نیز از منتصران نیست. نصر می‌تواند همراهی، دفاع، پیش‌بردنِ کارِ موافقِ خواستِ کسی، و رهایی از خشم یا شکست باشد. این گستره، خوانشِ آیهٔ پانزدهم را از انحصار در یک سناریوی تاریخی آزادتر می‌کند: یأس از یاریِ خدا، چه دربارهٔ خود و چه دربارهٔ رسول، افقی عمومی‌تر دارد.

اگر یاریِ خدا قاعده‌ای کلی باشد، باز این پرسش می‌ماند که آیا کسانی هستند که به‌ظاهر از دایرۀ نصر بیرون‌اند. «یک برداشت این است که یک عده‌ای هستند که خدا یاریشون نمی‌کند به هر دلیلی، خب»؛ برداشتِ دیگر بر شرایطِ یاری و محرومیت از آن تأکید دارد. خطر آن است که نصرتِ مؤمنان را «اصلاً نصر خداوند به مومنین خارج از قوانین انگار» تصور کنند، در حالی که می‌توان از قوانینِ معنویِ جهان سخن گفت بی‌آنکه یاری را معجزه‌ای خارج از نظم پنداشت. هیچ‌کدام به‌تنهایی ابهامِ نحویِ آیه را به قطعیتِ تاریخی بدل نمی‌کند. آنچه از ریشه‌شناسیِ نصر برمی‌آید، شبکهٔ معناییِ وسیع‌تری است از کمکِ نظامیِ صرف یا تأییدِ حزبی. از این‌رو ترجمهٔ یکنواختِ نصر به یک واژهٔ فارسیِ خشک، گاه لایه می‌کاهد. «حالا این در مورد خدا و انسان هم صدق می‌کنه»: یاریِ روزمره، اگر جدی گرفته شود، ناامیدیِ مطلق را نامعقول می‌کند؛ اما این با نصرتِ خاصِ مؤمنان در آخرت یکی نیست.

بحثِ واژگانی اگر از حد بگذرد، جای حرکتِ سوره را می‌گیرد. سورۀ حج از نمایِ دورِ زمین و پایانِ آن آغاز شده، مردم را با کلیدواژهٔ ناس به دسته‌هایی بخش کرده، و به زلزله و برانگیختن رسیده است. توقفِ طولانی بر یک ضمیر، اگرچه آموزنده است، نباید مسیرِ متن را از یاد ببرد. آیه در جای خود می‌ماند؛ اما وزنِ اصلیِ بخشِ بعد، حکم میانِ آدمیان و جداییِ نهایی است نه صرفِ لغت.

توطئه، سیاست، و بازگشت به متن

انحرافِ کوتاهی به مسئلهٔ توطئه از پرسش‌های پیرامونی می‌آید و نباید جانشینِ تفسیر شود. کسانی که هر رویدادی را نقشه می‌بینند و کسانی که هیچ نقشه‌ای را باور ندارند هر دو در خطایند. در هر محیطِ کاری لابی و هماهنگیِ پنهان هست؛ در مقیاسِ نفت و قدرتِ جهانی، طبعاً پیچیده‌تر است. سیاست‌مدارانِ حرفه‌ای برای رسیدن به قدرت کلک می‌زنند، نقشِ خوب و بد بازی می‌کنند، و جناحِ رادیکالِ ساختگی برای سرکوبِ رقیب می‌آفرینند. انکارِ مطلقِ توطئه ساده‌لوحی است؛ انکارِ لابی‌های شناخته‌شده نیز.

در همان حال، «انگار این مسائل توطئه شده صفر و یک» — «یا باید بگویید هر چیزی توطئه هست یا بگویید هیچ‌چی نیست» — هر دو قطب غلط‌اند. «۹۰ درصد اتفاق‌هایی که با تئوری‌های توطئه توجیه می‌کنند اتوماتیک دارد اتفاق می‌افتد» و بدونِ نقشه نیز رخ می‌داد؛ «قطعاً هم یک ۱۰ درصدش واقعاً چیز است» و «یعنی در مسائل سیاسی یک عالمش توطئه هست.» مثالِ کلاسیکِ بلوکِ شرق پس از جنگِ اعراب و اسرائیل: قطعِ رابطه با اسرائیل به‌جز رومانی، سپس استفاده از همان رومانی برای بازگشاییِ رابطه وقتی نیاز پیش آمد. این اگر توطئه خوانده شود، همان پیچیدگیِ عادیِ سیاست است: یکی از اعضایِ بلوک را جدا نگه می‌دارند تا کانالِ آینده باز بماند. سیاست بدونِ چنین بازی‌هایی کمتر پیش می‌رود؛ اما تبدیلِ هر خبر به توطئه نیز ذهن را از سازوکارهای ساختاری و تصادفی کور می‌کند. نظامِ اقتصادی و فرهنگِ مصرف اگر پذیرفته شود، بسیاری از بدی‌ها «اتوماتیک» تولید می‌شوند؛ نیازی نیست برای هر فاجعه اتاقِ فرمانِ شیطانی ساخت.

فایدهٔ این میان‌پرده برای سورۀ حج آن است که خواننده را از دو قطبِ ساده‌لوحی برهاند: نه هر ابهامِ آیه را به توطئهٔ مفسران فروکاهد، نه سیاستِ واقعیِ قدرت را انکار کند. سپس باید به متن بازگشت. بخشِ نخستِ سوره از نمایِ دور به لحظهٔ زلزله و بعثت رسیده است؛ اکنون نوبتِ حکم است.

دو خصم، سه چهره، یک جدایی

ویژگیِ قیامت آن است که «ظاهر از بین می‌رود.» در دنیا سه چهره دیده می‌شود: کافرِ صریح، مؤمنِ اصیل، و آنکه ایمان بر زبان دارد اما باطنِ کفر. ابهامِ اصلی در دستهٔ سوم است. در آخرت این سه‌گانگی به‌سوی دو قطب می‌رود: اهلِ بهشت و اهلِ جهنم. کسانی که در دل‌هاشان بیماری است به میزانِ ایمانِ واقعی‌شان این سو یا آن سو می‌افتند؛ با کفار در باطن هم‌جنس‌اند هرچند در جامعه با مؤمنان نشست‌وبرخاست داشته باشند. آیه با صراحتِ دوگانه‌سازی می‌گوید دو گروه در پروردگارشان خصومت ورزیده‌اند.

«۞ هَٰذَانِ خَصْمَانِ ٱخْتَصَمُوا۟ فِى رَبِّهِمْ ۖ فَٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِيَابٌۭ مِّن نَّارٍۢ يُصَبُّ مِن فَوْقِ رُءُوسِهِمُ ٱلْحَمِيمُ» (سورهٔ الحج، آیهٔ ۱۹: اين دو [گروه،] دشمنان يكديگرند كه در باره پروردگارشان با هم ستيزه مى‌كنند، و كسانى كه كفر ورزيدند، جامه‌هايى از آتش برايشان بريده شده است [و] از بالاى سرشان آب جوشان ريخته مى‌شود.) دو گروه را نشان می‌دهد که دشمنی‌شان بر سرِ رب است. «إِنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَٱلَّذِينَ هَادُوا۟ وَٱلنَّصَٰرَىٰ وَٱلصَّٰبِـِٔينَ مَنْ ءَامَنَ بِٱللَّهِ وَٱلْيَوْمِ ٱلْءَاخِرِ وَعَمِلَ صَٰلِحًۭا فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ» (سورهٔ البقرة، آیهٔ ۶۲: در حقيقت، كسانى كه [به اسلام‌] ايمان آورده، و كسانى كه يهودى شده‌اند، و ترسايان و صابئان، هر كس به خدا و روز بازپسين ايمان داشت و كار شايسته كرد، پس اجرشان را پيش پروردگارشان خواهند داشت، و نه بيمى بر آنان است، و نه اندوهناك خواهند شد.) حکمِ جدایی است: یهود، صابئین، نصارا، مجوس، و مشرکان — هر یک درونی‌های مؤمن و کافر دارند — از هم جدا می‌شوند و نهایتاً دو دستهٔ کلان می‌مانند. تصاویرِ وحشتِ جهنم و زیباییِ بهشت در پی می‌آید؛ اما پیش از جزئیاتِ توصیف، منطقِ سوره روشن است: آنچه در دنیا با نقاب می‌زیست، در آنجا بی‌نقاب داوری می‌شود. بخشِ اول که با زلزله آغاز شده بود، با همین حکم و تفکیک به انجام می‌رسد.

این تفکیک فقط فهرستِ ادیان نیست. در درونِ هر عنوانِ دینی دوباره ایمان و کفر هست. ادعای یهودی‌بودن یا نصرانی‌بودن به‌تنهایی کسی را نجات نمی‌دهد؛ چنان‌که ادعای ایمان در جامعهٔ مؤمنان نیز. قیامت ظاهر را می‌شوید و خصومتِ واقعی بر سرِ رب را آشکار می‌کند. از این‌رو تأکیدِ سوره بر کسانی که حرفِ ایمان می‌زنند و باطنِ دیگر دارند، با تصویرِ دو خصم کامل می‌شود. در بقره «این توصیفی که از کفار آنجا هست بیشتر جنبه شناختی دارد دیگر» و «اصلاً قلبشون آمادگی پذیرش این حرف‌ها را ندارد»؛ اینجا «نه فقط وضعیتشون از نظر نفهمیدن» بلکه «اینکه این‌ها پیرو شیطان شدن و آدم‌ها را هم دارند گمراه می‌کنند» برجسته است — «در حالی که در سوره بقره واقعاً یک بحث مثلاً شناختی باز شده.» هر دو لایه در داوریِ نهایی به یک سو می‌ریزند.

لباسِ آتش، تمثیلِ آشکار، و حقِ عبادت در زمین

آیاتِ جهنم به‌روشنی تمثیل‌اند؛ نیازی نیست راوی اعلام کند که مثل می‌زند. آتش را نمی‌توان پارچه‌وار برید و با سوزن دوخت؛ تصویر سورئال است و خود اعلامِ تمثیل می‌کند. معنا آن نیست که هیچ واقعیتی در میان نیست؛ لباسِ آتش پوششی از عذاب را می‌رساند. یک تصور آن است که آتش از بیرون افروخته و کسی را در آن افکنده باشند؛ تصورِ هم‌خوان‌تر با برخی آیات آن است که خودِ انسان مادهٔ آتش شود — چنان‌که آتشی که هیزمش مردم و سنگ‌اند — و از درون بسوزد، چنان‌که گویی پوست را از هر سو آتش گرفته است. تمثیل به واقعیت اشاره می‌کند؛ اما ترجمهٔ تحت‌اللفظیِ خیاطیِ آتش، معنا را خراب می‌کند.

در سوی بهشت نیز نباید توصیفات را فقط مردانه خواند. اعتراضِ رایج این است که «اوصاف بهشت خیلی مردانه است»؛ حال آنکه زیور، دستبندِ طلا، مروارید و حریر در فرهنگِ بسیاری از مردان نامطلوب یا مایهٔ سرافکندگی است و برای زنان جاذبهٔ بیشتری دارد. قرآن برای برانگیختنِ شوقِ هر دو جنس، هم لذت‌های مشترک چون باغ‌ها و نهرها را می‌آورد و هم چیزهایی که به زیور نزدیک‌تر است. در سوره‌ای دیگر از زبانِ تحقیرآمیزِ کسانی یاد می‌شود که پرورش در زیور را عیب می‌شمارند؛ همان زبان نشان می‌دهد زیور در افقِ مردانهٔ عربِ قدیم گاه تحقیر بوده است، نه آرزو. بحثِ معنای دقیقِ حور و اصلِ جنسیت در آخرت جداست؛ آنچه اینجا رد می‌شود ادعای یک‌سویه‌بودنِ کاملِ اوصافِ بهشت است.

از اوصافِ آخرت، سوره به میدانِ زمین بازمی‌گردد. ایمان قرار نیست فقط عبادتِ پنهانِ خانگی باشد؛ خداوند می‌خواهد انسان در زمین عبادتِ آشکار کند، چنان‌که در مسجدالحرام میلیون‌ها تن مناسکِ جمعی برگزار کنند. همین اجتماعِ عبادی است که ممکن است جنگ بیافریند. «حق داریم که در زمین عبادت بکنیم»؛ «معبدها باید حفظ بشن» و رفت‌وآمد آزاد بماند. «جنگ در این نیست که من بروم مزاحم دیگران بشوم» یا کرهٔ زمین را به زور دین کنم؛ جنگ وقتی معنا می‌یابد که مزاحمِ راه خدا و مسجدالحرام شوند و با زور نگذارند عبادت برپا شود. «أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَٰتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا۟ ۚ وَإِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ» (سورهٔ الحج، آیهٔ ۳۹: به كسانى كه جنگ بر آنان تحميل شده، رخصت [جهاد] داده شده است، چرا كه مورد ظلم قرار گرفته‌اند، و البته خدا بر پيروزى آنان سخت تواناست.) و آیهٔ بعد از کسانی سخن می‌گوید که به‌ناحق از خانه‌هاشان بیرون رانده شدند، جز آنکه می‌گفتند پروردگار ما خداست. اگر دفعِ برخی از مردم به‌وسیلهٔ برخی دیگر نبود، صومعه‌ها و کلیساها و کنیسه‌ها و مساجدی که نامِ خدا در آن‌ها بسیار برده می‌شود ویران می‌شد.

جهاد در این افق دفاع از حقِ عبادتِ جمعی است نه پروژهٔ اشغالِ جهان. «کسی اگر مزاحم بشود باهاش می‌جنگیم»؛ «در زمین راه‌هایی هست که آن مسجدالحرام ختم می‌شود این‌ها باید باز باشه» و «آدم‌ها باید بتونن بروند در مسجدالحرام عبادت بکنند.» «مساجدی هست، صوامعی هست که قرار است درشون یذکر فیها اسم الله کثیرا.» خداوند خواسته مؤمنان آشکار آنجا جمع شوند؛ می‌شد بگوید هر کس در خانه تقیه کند و جنگ رخ ندهد. همان دعوت به جغرافیای مقدس — از جمله نشان‌دادنِ موضعِ کعبه به ابراهیم — ریشهٔ تقابل می‌شود. «یک بخش دو صفحه‌ای تو این سوره هست که همین را دارد بیان می‌کند و وصل می‌شود به آیات جهاد.» «به حج به طور منطقی، اصلاً یک جوری حجه که انگار دارد جنگ به بار می‌آورد.» دستورِ حج و مناسکِ جمعی، حکمِ دفاع را به‌دنبال می‌آورد. با این گذار، بحث از معاد و حکم و تمثیلِ عذاب، به فقهِ حضورِ مؤمنان در زمین و حساسیتِ حج نزدیک می‌شود؛ جایی که سورۀ حج نامِ خود را از آن می‌گیرد و ادامهٔ آیات، مناسک و مزاحمت و دفاع را در هم می‌تند.

→ متنِ کاملِ این جلسه