این نشست مناسکِ حجِ تمتع را از خروجِ اجباری از حرم و وقوفِ عرفات بهعنوانِ میدانِ توبه آغاز میکند، آن را شبیهسازیِ هبوط و حشر میخواند، سپس مشعر را ایستگاهِ انتظار و مسلحشدن میبیند و رمیِ جمرات را مانورِ جنگ با شیطان نه با انسان. از آنجا به درجهبندیِ دشمنی، لعنِ بدونِ کینهٔ شخصی، و روزهایِ منا چون دورهٔ ریکاوری و بازشناسیِ منشأ خطا میرسد و با قربانی و توبه بهمثابهٔ مردن و ولادتِ مجدد بسته میشود.
اخراج از حرم و وقوفِ عرفات
مناسکِ اصلیِ حجِ تمتع از همانجا آغاز میشود که مردم در روزِ هشتمِ ذیحجه بهسویِ عرفات میروند، نه از طوافِ عمرهٔ پیش از موعد. عمرهٔ ورودی طواف و سعی و خروج از احرام را دارد و اثرِ عبادیِ خود را میگذارد، اما جزوِ واجباتِ خودِ حج نیست. بسیاری زودتر میرسند، محرم میشوند، عمره میگزارند، از احرام درمیآیند و روزهایی در مسجدالحرام عبادت میکنند؛ این مقدمه از نظرِ حسی مؤثر است، ولی ترتیبِ حقیقیِ مناسکِ حج از خروج بهسویِ عرفات شروع میشود. میتوان اول طواف و سعی را شرح داد چون مردم همان را اول انجام میدهند؛ اما واقعیتِ رکنیِ حج برعکس است و باید از رفتن به عرفات آغاز کرد.
«شروع مراسم با اخراج آدمها از حرم شروع میشود». عرفات از نظرِ جغرافیایی بیرون از محدودهٔ حرم است. حرم محدودهای گسترده با احکامِ ویژه است و ورودِ عادی به آن بدونِ آمادگیِ احرام روا نیست. پس از روزهایی عبادتِ نسبتاً آزاد در مسجدالحرام، ناگهان اعلام میشود که همه باید بیرون بروند: محرم شوند، از حرم خارج شوند، و حدودِ یک شبانهروز در صحرایِ عرفات وقوف کنند. حسِ این اخراج، برای کسی که فضا را تجربه کرده باشد، بسیار سنگینتر از خواندنِ احکام روی کاغذ است؛ انگار پاکیِ کافی برای ماندن در آن محدوده وجود نداشته و باید خود را پاک کرد و بازگشت. خواندنِ فهرستِ اعمال پیش از سفر این حس را منتقل نمیکند؛ حضور در فضا چیزی میفهماند که کتابِ احکام خاموش میگذارد.
«اصل وقوف عرفات برای توبه کردن است». انتظارِ اصلی در آن ساعات دعا و توبه است، نه مجموعهای از اعمالِ فرعی. در روایات تأکید شده که حضورِ جدی در عرفات با قصدِ ترکِ بدیها، وعدهٔ پذیرشِ توبه را به همراه دارد؛ دو موقعیتِ ممتازِ سال برای توبه، ماهِ رمضان و عرفاتاند. حتی روایتی هست که اگر ماهِ رمضان بگذرد و توبه پذیرفته نشده باشد، تا عرفات گشایشِ ویژهای هست. این بهمعنایِ بستنِ درِ توبه در دیگرِ روزها نیست؛ تأکید بر شدتِ ظرفیتِ این دو هنگام است. فرمِ کلی این است: بهدلیلِ ناپاکی از حرم بیرون میروید، خود را پاک میکنید، و میخواهید بازگردید. تأکید بر استجابتِ دعا در روزِ عرفه، بهویژه برای حاضران در خودِ عرفات، همان افقِ توبه را تقویت میکند.
کلِ حج برای فراهمکردنِ زمینهٔ روانیِ تحولِ بزرگ و آغازِ زندگیِ دوباره طراحی شده است. احرام پیشتر همین آمادگی را میسازد؛ رفتن به عرفات و اخراج از حرم معنایِ آن را تشدید میکند. بدونِ درکِ این که گناه اخراج از بهشتِ معنویت و وصل است و راهِ بازگشت توبه، مناسک به فهرستِ حرکات فرو میکاهد. از این دیدگاه، هر حکمِ ظاهری باید به همان هدفِ درونی خوانده شود وگرنه پوسته بر پوسته میماند.
هبوط، محشر و اجتماعِ میلیونی
اعمالِ دستهجمعِ حج یادآور و شبیهسازیِ مرگ و حشر است: آدمها چناناند که مردهاند و دوباره برخاستهاند و در صحرایی شبیه محشر ایستادهاند. توبه نیز چیزی جز مردن و زندهشدنِ دوباره نیست. «مراسم حج مراسم ولادت مجدد است بنابراین با زنده شدن مردهها ارتباط واقعی دارد». از همینرو پیوندِ حج با رستاخیزِ معنوی لفظیِ تزئینی نیست. کسی که فقط جابهجایی و سنگ و گوسفند ببیند، از این لایهٔ معنا غافل مانده است.
عرفات شاید بزرگترین اجتماعِ سالانهٔ مؤمنان باشد؛ جمعیت گاه به چند میلیون میرسد و در سالهایی که عید با جمعه همزمان است، حضورِ گستردهٔ اهالیِ منطقه آن را باز هم بزرگتر میکند. همان منطقی که برای نمازِ جماعت گفته میشود — حضور در جمعی که لایهای معنوی دارد میتواند فردِ ضعیفتر را بالا بکشد — اینجا در مقیاسِ عظیمتر تکرار میشود. اگر امام و بخشی از صف در سطحی جدی باشند، فردِ ناتوانتر از جو بهره میبرد؛ در عرفات نیز وقتی هزاران نفر دعا میکنند، فضایِ جمعی آمادگیِ روانی میسازد و ادعا این است که درهای آسمان برای دعا گشودهتر است. اصلِ مناسک همچنان خروج بهدلیلِ ناپاکی، پاکشدن، و بازگشت است؛ اجتماعِ بزرگ ابزارِ آن است نه جایگزینِ آن. بدونِ توبهٔ شخصی، ازدحام فقط ازدحام است.
«مراسم حج به معنای واقعی کلمه سیمولیشن مسئله هبوط است». آدم در بهشت بود و بهسببِ خطا اخراج شد؛ توبهاش پذیرفته شد هرچند بازگشتِ عینی به همان بهشت نبود. اخراج از حرم و تلاش برای بازگشت، همان واقعهٔ نخستینِ انسان را در قالبِ مناسک بازمینماید. روایتهایی که محلِ هبوط را با کعبه یا پیرامونش پیوند میزنند، دستکم بهصورتِ تلویحی همین پیوندِ ذهنی را میانِ مکان و داستانِ آدم برقرار میکنند؛ چه معنایِ جغرافیاییِ دقیق بپذیریم و چه آن را اشاره بدانیم، پیوندِ مناسک و داستان برقرار است. حسِ درست نسبت به گناه باید همین باشد: گناه اخراج است و توبه راهِ برگشت. از بهشتِ وصل بیرونافتادن، و دوباره نزدیکشدن، همان قوس است.
با فرضِ توبه در عرفات، مسیر هنوز مستقیم به کنارِ خانه نیست. میانِ توبه و بازگشت به زندگیِ طبیعی فاصلهای هست که باید پیموده شود. مناسک این فاصله را با مشعر و منا پر میکند تا توبه سطحی نماند و برای زندگیِ جدید مسلح شود. اگر بلافاصله پس از اوج به بازارِ عادت برگردند، آنچه یافتهاند میسوزد.
مشعرالحرام؛ انتظار در آستانه
پس از غروبِ عرفه، حرکت بهسویِ مشعرالحرام آغاز میشود: مکانی در مرزِ حرم، کوچکتر و گاه شلوغتر از عرفات، بدونِ چادرهایِ دائمیِ آنچنانی که در عرفات و منا هست. وقوف چندساعته است و اصلِ واجب همان وقوف است؛ کارهایِ مستحب پیرامونش واجبِ رکن نیستند. حالوهوا انتظار است: همه رو به مشرق میمانند تا طلوعِ خورشید مجوزِ ورود دوباره به حرم شود. شوقِ بازگشت هست، اما هنوز اجازهٔ طوافِ نهایی و زندگیِ کامل نیست. ایستادن در مرز، بدونِ سقف و آسایشِ کامل، خود بخشی از معناست: هنوز داخل نیستید و هنوز از اوجِ عرفات فاصله گرفتهاید.
فرضِ مناسک این نیست که توبه در مشعر تکمیل شود؛ فرض این است که کارِ اصلی در عرفات انجام شده و اینجا آمادگی برای کارهایِ منا است. پیش از آنکه به مسجدالحرام و کعبه بازگردند، باید برای رمیِ جمرات و مواجهه با نمادِ شیطان آماده شوند. در روایات تأکید میشود «مستحب است هر کسی سنگهای خودش را جمع کند». میشد سنگ را توزیع کرد؛ اصرار بر جمعِ شخصی، مشارکتِ فعال در مانور را زنده نگه میدارد: هفت سنگ در هر سری، برای چند نوبت رمی. وقوفِ مشعر شورِ برگشتن به زندگی دارد، اما هنوز مرحلهٔ شناسایی و مبارزه با شیطان باقی است.
قرآن در سورهٔ بقره بهصراحت میگوید پس از عرفات در مشعر بایستید و خدا را یاد کنید. یادِ خدا در همهٔ حج مهم است، اما در مشعر تأکیدِ ویژهای دارد: زندگیِ پس از بازگشت باید پر از ذکر باشد، نه تکرارِ غفلتِ پیشین. نکتهٔ ساختاری این است که بازگشت تدریجی است. اول احرام آدم را از حیاتِ عادی جدا میکند؛ بعد از قربانی از احرام درمیآید اما هنوز در منا میماند؛ کمکم به شرایطِ عادی نزدیک میشود. پس از عرفات و مناسک، حتی طواف با لباسِ معمولی ممکن میشود؛ گویی پس از آن پاکی، دیگر برای ورود به حرم همان لباسِ غیرعادیِ همیشگی شرط نیست. در طولِ سال برای طواف باید محرم شد و از وضعِ عادی بیرون آمد؛ پس از این مسیر، لباسِ معمولی کافی است. مشعر نخستین پلهٔ این بازگشتِ کنترلشده است و طلوعِ خورشیدِ روزِ عید — نه فقط فجر — نشانِ ورود به مرحلهٔ بعد است.
رمی جمرات؛ جنگ با دشمنِ واقعی
در منا مردم دستهجمعی بهسویِ ستونهایِ نمادِ شیطان میروند و سنگ میزنند. پس از قربانی از احرام خارج میشوند اما روزهایی در منا میمانند و رمی تکرار میشود. بنیانِ اعتقادیِ این بخش آن است که انسان دشمنی واقعی دارد؛ دشمنی که منشأ گمراهی و گناه است و در قرآن بارها از مؤمن خواسته شده «شیطان را دشمن خودشان بگیرند». این عقیده تزئینی نیست؛ اگر جدی گرفته شود، کلِ جهتِ خشم و ترس و احتیاط عوض میشود.
نکتهٔ محوری این است که آدمها دشمنِ یکدیگر بهمعنایِ درجهٔ اول نیستند. «ما باید همه بدیها را به شیطان نسبت بدهیم». کسی که بدی میکند، خود قربانیِ فریب است و سزاوارِ دلسوزی است نه کینهٔ شخصی. حتی اگر در میدانِ دفاع ناگزیر با انسانی بجنگند یا خون ریخته شود، حسِ درونی نباید او را دشمنِ ذاتی بگیرد. «دشمن واقعی دشمن درجه یک» بیرون از محیطِ انسانی است؛ دشمنانِ انسانی درجهٔ دو و بهتبعِ همان فریباند. آدمهای بد «فریب خوردههای شیطان هستند». شیطان جنگ میاندازد و میانِ انسانها اختلاف میکارد. مسئولیتِ عمل از دوشِ انسان برداشته نمیشود؛ باطل از رویِ عمل تعریف میشود، اما منشأ فریب جایِ کینه را جابهجا میکند.
داستانِ یوسف همین منطق را در حدِ نهاییِ ظلمِ برادری نشان میدهد. برادران از حسادت او را در چاه انداختند و مسیرِ زندگیاش را شکستند؛ اما یوسف کینهای نگه نمیدارد و میگوید «شیطان بین من و شما مشکلی ایجاد کرد». کارِ او پاککردنِ اثرِ آن دخالت و یاریِ توبه است، نه انتقام. کسی که آسیبِ اصلی دیده، برادراناند که فریب خوردهاند. خواه شیطان موجودی واقعی دانسته شود — چنانکه دلالتِ قرآنی بر آن است — خواه بهصورتِ فرضی کانونِ کذبها، اصلِ انتقالِ دشمنی به فراسویِ جهانِ انسانی پابرجاست. بحثِ دلسوزی برای خودِ شیاطین جداست؛ سخن بر سرِ کینهنورزیدن به انسان است.
«مراسم رمی جمرات مانند مانور نظامی است». جنگ با سلاحِ نمادینِ سنگ، در دسترسِ ضعیفترینها نیز هست؛ هر کس بتواند ریگ پرتاب کند در این مانور شریک است. در منا روحِ جنگاوری علیه شیطان تمرین میشود تا در زندگی بماند. جنگهایِ تاریخیِ مؤمنان، وقتی معصوم حضور ندارد، بهندرت حقِ مطلق در برابرِ باطلِ مطلقاند؛ سهمی از حق و باطل در هر سو میتواند باشد و مثالهایِ معاصرِ جنگهایِ مرزی همین آمیختگی را یادآوری میکنند. تمرینِ منا اما باطنِ جنگ را جدا میکند: همه مؤمناند و هدف نمادِ شیطان است، نه تنِ برادر. روایتهایی که پیامبر را پس از بدر بر کشتگانِ دشمن اندوهگین نشان میدهد، نه شادمان، همین افق را تأیید میکند: فریبخوردگان را نباید جشن گرفت.
لعن، عذاب و درجهبندیِ دشمنی
از عملِ باطل باید منزجر بود، نه از انسانِ فریبخورده بهمثابهٔ ذات. حتی ابنملجم اگر فریب خورده و گمانِ عبادت کرده، نمونهٔ کینهٔ شخصیِ مشروع نیست؛ هرچند دفعِ شر و دفاع واجب میماند. آدمی که زشتترین کار را میکند غالباً گمان میکند درست میکند؛ فریب از خردهفریبهایِ روزمره تا فریبهایِ بزرگِ تاریخی کشیده میشود. لعن و دعایِ علیه کفار در قرآن نمونه دارد و همرتبهٔ مبارزه است، اما بهمعنایِ نشاندنِ آنان بهجایِ دشمنِ درجهٔ یک نیست. حسِ مسیح نسبت به بنیاسرائیل نیز در این خوانش نفرتِ کور از انسانها نیست؛ درخواستِ عقوبت برای بدی، غیر از کینهٔ شخصیِ مهلک است. دعایِ به زیانِ کسی که ظلم میکند، مانندِ اقدامِ دفاعی، میتواند مجاز باشد بیآنکه ذاتِ انسانستیزی شود.
دعایِ موسی دربارهٔ فرعون و اطرافیان، در ظاهر دعایِ سختگیرانه است؛ اما میتوان آن را نگاهِ همراستا با استحقاقِ عذاب دانست، نه کینهورزیِ بشری. اگر عذابِ الهی تعدیل و عدل است، درخواستِ آن کینه نیست؛ وگرنه باید همان کینه را به خدا نسبت داد. دعایِ نوح برای برکندنِ نسلِ فاسد نیز از دانشی ویژه دربارهٔ عقیمبودنِ آن مسیر میآید، نه از فورانِ نفرتِ شخصی. انسانِ عادی چنان دانشی ندارد و نمیتواند همان دعا را تقلید کند. فرعون میتواند مظهرِ تامِ شیطان شود؛ آنجاست که تنفر از ویژگیِ شیطانیشده معنا مییابد، بیآنکه انسانبودنِ صوری انکار شود. آدمهایی هستند که ناخالصی چنان غالب شده که تراشیدنش چیزی باقی نمیگذارد؛ وضعشان خراب است، اما همچنان بحثِ درجه است نه انکارِ انسانیتِ صوری.
مهمترین انتظار از وقوفِ منا آمادگی برای زندگیِ دوباره است و اینکه «منشأ اشتباهات خود را پیدا کنند». در زندگیِ عادی کمتر کسی قدرت دارد خطاهایِ ریشهای خود را ببیند؛ برای آن درجهای از معنویت لازم است. اگر مناسک درست انجام شده باشد، روزهایِ منا زمانِ فهمِ عمیقترِ گذشته و تصمیمهایِ تازه است. توبهٔ لفظی بدونِ شناختِ ریشه ناقص میماند؛ تا ریشهها پیدا نشود، امکانِ توبهٔ واقعی فراهم نمیشود. «دشمنی اصلی و جنگ اصلی ما با شیطان است»؛ انسانهایِ بد، در درجهٔ بعد، در آن اردو قرار میگیرند. شعورِ تازه نسبت به خطواتِ شیطان — راههایی که فرهنگ و عقیدهٔ باطل و عادت باز میکنند — همان چیزی است که آدمِ پیش از توبه کم داشت و پس از عرفات باید بهدست آورد. بدونِ این شعور، بازگشت به جامعهٔ نیمهمشرکِ اطراف دوباره همان آلودگی را میکارد.
منا؛ ریکاوری و خطرِ نزول
تجربهٔ میدانی میگوید فضایِ عرفات بسیار معنوی است و فضایِ منا بهتدریج عادی میشود. کمکم آدمها به همان حرفهایِ سست که با هم میزنند برمیگردند و شوخیهایِ الکی میکنند؛ در عرفات اینگونه نبود. شوخیهایِ سست، دعواهایِ چادری، و بازگشتِ حرفهایِ پیشین در منا بیشتر دیده میشود. با درآمدن از احرام احتیاط کم میشود؛ هر کارِ ممنوع در احرام کفاره دارد و مردم محتاطترند، اما پس از خروج این ترمز شل میشود. فروش و راحتی و چادرِ دائمی حسِ شهرِ موقت میدهد، در حالی که عرفات برهوتتر و موقتیتر است و دستفروشیِ همانقدر شایع نیست. «چند روز منا واقعاً روزهای ریکاوری است»: مانندِ مراقبتِ پس از جراحی، بلافاصله به خانهٔ زندگیِ قدیم فرستاده نمیشوند. خروجِ مرحلهای از احرام و تکرارِ رمی، اگر با توجه باشد، برای بازگشتِ مقدسشده آماده میکند؛ نمادش طواف با لباسِ معمولی است. زندگیِ عادی قرار است زندگیِ قداستیافته باشد، نه تکرارِ غفلت با عنوانِ حاجی.
معنویتِ لباسِ احرام و ساعاتِ عرفات بهصورتِ طبیعی در منا کمرنگ میشود. زمانِ طولانیِ عبادتِ فشرده برای بیشترِ آدمها پایدار نیست؛ همانطور که پس از شبِ قدر سحر و روزِ بعد بهسرعت عادی میشود. از همینرو فاصلهانداختن میانِ شبهایِ قدر و ساختارِ چندروزهٔ حج، فرصتِ حفظِ اثر است. ماهِ رمضان نیز حولِ شبهایِ قدر شکل گرفته و روزهایِ پس از آن دورهٔ نگهداشتاند؛ اگر عید بلافاصله پس از اوج بیاید، کشفشده زود میمیرد. در حج، از ورود تا بازگشتِ خانه، همین منطقِ اوج و حفظ جاری است. حتی کسی که فقط چند ساعتِ جدی دعا کرده، وقتی ساعتها به حالتِ ذکر نیست، آرامآرام دور میشود؛ این نزولی طبیعی است که باید با آگاهی مهار شود نه انکار.
نامِ منا را برخی محلِ آرزوها دانستهاند؛ در این خوانش معنایِ منفیِ آرزو پررنگتر است: «آرزوهای معمولی که در زندگی دارید» و شما را از معنویت دور کرده، در بازگشت به فضایِ عادی دوباره جوانه میزنند. همان لحظهای که سنگِ نمادین پرتاب میشود، باید باطنِ مبارزه زنده باشد. هدف رسیدن به لایهٔ بالاتری از تقواست، نه فقط حاجینامشدن. همه پیش از حج نیز اندکی تقوا دارند؛ مسئله ارتقایِ سطحِ کنترل است. جمعیتِ میلیونی تضمینِ توبهٔ میلیونی نیست؛ روایتی از امامِ صادق جمعیتِ ظاهری را با حقیقتِ باطنیِ ناهمخوان میسنجد. گردشگریِ دینی و انگیزههایِ دنیوی فراواناند و اثرِ موقتِ فضا غیر از ولادتِ مجدد است. با این همه، «همه آدمها یک مقدار تغییر میکنند»؛ حتی نیتِ ناقص از فضا بینصیب نمیماند. «ولادت مجدد خیلی کم هستند» که به آن معنایِ عمیق برسند؛ ماندگاریِ اثر پس از بازگشت محلِ تردید است، اما انکارِ هر تغییری نیز با تجربه نمیخواند.
قربانی؛ گذشتن از خود و از تعلق
قربانی و حلق از احرام خارج میکنند. در وضعِ کنونی قربانی اغلب به نیابت و با اطلاعِ تلفنی انجام میشود؛ از نظرِ عملی شاید گریزی از بلبشویِ ذبحِ انبوه و هدررفتِ گوشت نیست، اما با تصویرِ آرمانیِ ذبحِ شخصی فاصله دارد و سنگینیِ حس را کم میکند. قرآن دو لایه برای قربانی میگذارد. یکی پیوند با داستانِ ابراهیم و اسماعیل: اگر امرِ خدا به ذبحِ فرزند برسد، باید گذشت؛ روحِ مناسک آمادگی برای بریدن از همهٔ تعلقات است، هرچند بهجایِ فرزند گوسفند نشسته باشد. فرقِ نسلهایِ بعد با ابراهیم این است که میدانند به گوسفند بدل میشود؛ باید فرض کرد نمیدانستند تا سنگینیِ امر حس شود. گاه گفته میشود ذبحِ فرزند برای ابراهیم سختتر از فرمانِ کشتنِ خود بود؛ سختترین گذشت از محبوبترین تعلق است.
«اصل توبه کردن انگار خودکشی است». در داستانِ بنیاسرائیل پس از گوسالهپرستی، خواستِ کشتنِ خود بهعنوانِ توبه مطرح میشود؛ توبهٔ حقیقی انزجار از حیاتِ گناهآلود و میل به میراندنِ آن خود است تا خودی دیگر زاده شود. آیهای که میگوید اگر از آنان خواسته میشد خود را بکشند پیروی نمیکردند، سنگینیِ همین معیار را نشان میدهد. «قربانی کردن چیزی در این حد است»: گذشتن از تعلق و از خود. در عینِ حال قرآن قربانی را در افقِ شکرِ حلالشدنِ چارپایان و سپاسِ جمعی نیز مینشاند؛ بعدِ فردی و بعدِ انسانی با هم میآیند. حلقِ مردان در حجِ تمتع جزءِ همین خروجِ نمادین از حالِ قدیم است و تراشیدن از ته، نشانِ بریدن از ظاهرِ پیشین.
توبه در مقیاسِ ولادتِ مجدد، به معنایِ عیسویِ لایقِ بهشتشدن، نادر است؛ اما تغییرِ معنوی حتی در عمره برای بسیاری محسوس است. صبحِ پس از طواف، تفاوتِ فضا در جمع دیده میشود. آنچه محلِ تردید است ماندگاریِ اثر پس از بازگشت است. دستهجمعی نمیتوان بهآسانی توبه کرد و دستهجمعی به زندگیِ قدیم برگشت؛ بزرگیِ صحرایِ عرفات برای خلوتِ فردی هم جا میگذارد و اگر صد میلیون نفر بیایند هنوز پهنه دارد. زندگیِ عادیِ ظاهر، در باطن میتواند غیرعادیِ غفلت باشد و لحظهٔ عرفات برعکسِ آن: جداکردنِ زن و شوهر، قطعِ موقتِ روابطِ عادی، و حرامکردنِ بسیاری چیزها بر خود، ظاهرِ غیرعادی و باطنِ نزدیکشدن به وضعِ درست است. مقاومت در برابرِ بازگشت به بدی باید از همان روزهایِ منا آغاز شود: همانجا که حرف و دعوا و عادت سر برمیآورد، جنگِ درونی معنی پیدا میکند.
→ متنِ کاملِ این جلسه