این جلسه از کلیاتِ دور به آستانهٔ مناسک میآید: عبادت بهمثابه اطاعت و اثرِ وضعیِ حجِ بزرگ؛ مکان و زمانِ مقدس و گشودگیِ راه؛ نیت بهعنوانِ روحِ عبادت و افقِ ولادتِ مجدد؛ شبیهسازیِ مرگ و کَندن از دنیا؛ توبهٔ ذیالقعده و زاد و وصیت و همسفر و پیادهروی؛ محرم شدن و لباس و لبیک؛ و مقولههای محرماتِ احرام در خدمتِ تقوا. هر مرحله معنا را کنارِ شرع میگذارد تا حج فقط فهرستِ احکام نماند.
عبادت حج و اثر وضعی
عبادت در کلیترین معنا پیروی از آیینی است که چون امرِ خداست اثر دارد. مهم نیست صورت چیست؛ همین که شریعت کاری را مقرر کرده و بنده میکوشد مو به مو آن را بهجا آورد، تجلیِ پذیرفتنِ عبودیت است. شرع و عبادات برای رسیدن به مطیع بودن، تقوا، و فهمِ حلال و حرام وضع شدهاند. حج چون دستورِ بزرگ و دشوار است آثارِ بزرگتری دارد: مسیرِ طولانی، هزینه، چند روز مناسک، و سختیِ جسمی و روحی فشاری میسازد که بسیاری از احکامِ روزمره در شرایطِ عادی نمیسازند.
کلیترین سخن دربارهٔ هر عبادت همین است: مهم نیست عبادت چیست؛ همین که امر شده و شریعت مقرر کرده و بنده میکوشد مو به مو انجام دهد، تجلیِ عبودیت است. اصولاً شرع برای رسیدن به تقوا و فهمِ حلال و حرام است؛ پس اثر دارد. چون حج دستورِ بزرگ است آثارِ بزرگتری دارد. فشاری که از مسیر و هزینه و چند روز مناسک میآید حسِ اطاعت را در تن مینشاند. ممکن است کسی نماز بخواند و پیش و پسش یکی بماند؛ اما تقریباً غیرقابل تصور است که کسی حج برود و هیچ حالتِ معنوی در بازگشت نباشد.
قیاس روشن است. ترکِ گوشتِ خوک در جایی که آن غذا در سفره نیست حسِ تبعیتِ مداوم نمیآورد. روزه در تابستانِ سخت، یا هر امری که هر روز با میل درگیر شود، اثرِ تقوا را بیشتر در تن مینشاند. «شاید حج بارزترین آن است»: به همهٔ مکلفانِ مستطیع فرمان میدهد یکبار در عمر راهی دراز بروند و مناسکی نه چندان آسان را بهجا آورند. از اینرو کسی که حج را تمام میکند بهطور طبیعی به حسِ تقوا نزدیکتر میشود. نماز ممکن است با حواسپرتی بگذرد؛ تصورِ آنکه کسی حج برود و هیچ اثری در وجودش نماند در این خوانش تقریباً ناممکن است. بازگشت باید نشانِ تغییر باشد.
کلیاتِ پیشین — «جغرافیا نقش خاصی در حج دارد ولی در بقیه عبادات ندارد»، زیارت، ویژگیهای دورِ مناسک — کنار گذاشته نمیشوند. گاه «کلیات از چشم آدم پنهان باشد» چون متنها زود واردِ جزئیات میشوند. اکنون مسیر مرحلهبهمرحله با ترتیبِ کتبِ شرعی و فلسفههای حج پیش میرود، اما هر جزء به همان کلیتِ اثرِ وضعی و اطاعت بازبسته میماند.
مکانهای مقدس و حس معنوی
پرسش این است که آیا مکانِ مقدس معنا دارد: نقطهای که صرفِ حضور در آن اثر بگذارد. موضعِ این خوانش مثبت است، بیآنکه هر مؤمنی را مجبور به همان متافیزیک کند. حتی اگر قدسیتِ فینفسه پذیرفته نشود، اجتماعِ میلیونها نفر در زمان و مکانِ معین هویت میسازد. «زمان مقرر شده عبادت میکنند به آن زمان هویت خاصی میدهد». شبِ قدر اگر فقط به این دلیل گرامی باشد که خیلِ عظیمی عبادت میکنند، باز شبِ عادی نیست. در حج نیز حضورِ انبوه در همان روزها افق را تغییر میدهد: انگار راههایی گشوده میشود.
حتی اگر کسی معتقد نباشد مکان فینفسه مقدس است یا رفتوآمدِ ملائکه بیشتر است، باز اجتماعِ عبادتکنندگان در روزهای معین راههایی میگشاید. لزوم ندارد راه فقط از آسمان به زمین باز شود؛ از زمین به آسمان نیز با عبادتِ جمعی گشوده میشود. سورهٔ قدر از نزول میگوید و آن اعتقاد جدی است؛ همزمان تصویرِ عروجِ جمعی مکمل است. تجربهٔ حضور در مسجدالحرام بسیاری را به این نتیجه رسانده که آنجا جای خاصی است. سحرها نیز همان خاصیتِ زمانی را دارند: بیداری در آن لحظه امیدِ رخداد میسازد. اسطورهٔ اتاقِ آرزو و فیلمِ استاکر با سفرِ حج همعرضاند: آرزوی بشر برای جایی که دعا برآورده شود بیخود نبوده است.
تمایزِ جهت مهم است. لازم نیست همواره از آسمان به زمین چیزی بیاید؛ همین که از زمین جمعی بهسوی آسمان عبادت کنند راهی از پایین به بالا باز میشود. سورهٔ قدر از نزول سخن میگوید؛ هر دو تصویر میتوانند با هم بخوانند. نقطهٔ خانهٔ خدا حسپذیر است. توصیهٔ ماندنِ هرچه بیشتر در مسجدالحرام از همان حس برمیخیزد: «سعی کند حداکثر زمان را در مسجدالحرام باشید». ورود از در گویی آستانه است؛ «انگار از در داخل میروید اتفاقی برای شما میافتد». سحر و اذانِ صبح در مقیاسِ زمان همان خاصیت را دارند.
اسطورهٔ اتاقی که هر آرزو در آن برآورده میشود — و روایتِ سینماییِ استاکر — با سفرِ حج همعرض است: آرزویِ دیرین برای جایی که دعا بیپاسخ نماند، در مناسک صورتِ واقعیتری میگیرد. «هر کسی به آنجا برود و آرزویی کند آرزوی او برآورده میشود» — این اسطوره بیخود نبوده است. کسی که اعمال را بهجا میآورد حق دارد به استجابت امیدِ بسیار ببندد. اینها کلیاتاند و زود به مراحلِ شرعی واگذار میشوند، اما بدونشان مناسک به حرکتِ بیروح بدل میشوند.
نیت و ولادت مجدد
در همهٔ عبادات نیت واجب است و مردم اغلب میپندارند چون صیغهٔ زبانی شرط نیست، نیت تشریفاتی است. «از نظر معنوی مهمترین مرحله هر عبادتی نیت کردن است»: آماده شدن، حس داشتن، اراده کردن. حضورِ قلب به عربی یا فارسی بودنِ الفاظ برنمیگردد؛ به اینکه آیا نیتِ ستایش هست یا حرکتِ خودکار. ذهن در کارِ اتوماتیک پر میکشد؛ مشکلِ حواسپرتی مشکلِ نیت است. تمثیلِ جملهٔ عاشقانه به زبانی ناشناخته همین را میگوید: اگر نیتِ ابراز باشد، لفظِ بیگانه هم با تمامِ وجود ادا میشود. «ابراز علاقه کردن به کسی که دوست دارید به هر زبانی برای شما معنی دارد». روحِ نماز نیتِ توجه به خداست؛ روحِ حج نیز نیتِ فهم و ارادهٔ همان تحولی است که مناسک برای آن چیده شدهاند.
نیت یعنی کار را بفهمی و اراده کنی. اگر کسی حرکاتِ نماز را بداند اما نداند ستایش چیست، ایراد در نیت است. در حج نیز تمامِ محتوا و تأثیر به درستیِ نیت برمیگردد. روحِ نماز در نیت است: در دقایقی جز خدا توجه نباشد. اساسِ حج رسیدن به توبهای است که اتصالِ مجدد میآورد. ولادتِ مجدد اصطلاحی است که هم سخنِ انجیل را میپوشاند هم کهنالگوی روانکاوی را: حسِ دوبارهزاده شدن در همه هست. برای دوبارهزاده شدن باید یکبار مرد. غفرانِ ذنب پاک شدنِ دنبالههای گذشته است؛ ریستِ واقعی. متأسفانه از نو شروع کردن بدونِ مرگِ نمادین دشوار است؛ حج مناسکی است که با اختیار از دنیا میبرد و برمیگرداند.
کلِ چینشِ حج — کوچ از خانه به نقطهای معین، ماندن، برگشتن — برای آمادهکردن بهسوی تحولی بزرگ است. عالیترین نامِ قرآنیِ این تحول توبه است: بازگشت و اتصالِ مجدد. در زبانِ انجیل ورود به ملکوت بدونِ دوبار زاده شدن ممکن نیست. اصطلاحِ مدرنتر ولادتِ مجدد است؛ در روانکاویِ یونگ یکی از کهنالگوهاست: حسِ آنکه باید دوباره زاده شد. برای دوباره زاده شدن باید یکبار مرد. «حج مناسک الهی است برای آماده کردن شما برای مردن و دوباره متولد شدن».
توبهٔ عرفی ترکِ یک کارِ بد است؛ توبهٔ بزرگتر ترکِ آنچه بودی است تا اتصال نو شود. داستانِ آفرینش جداییِ پس از گناه را میگوید و توبه همان را برمیدارد. ذنب دنباله است: گذشته دم دارد و در حال اثر میگذارد. غفرانِ ذنب پاککردنِ اثر است، از نو شروع کردن. از نو شروع کردن بدونِ مرگِ نمادین دشوار است؛ حج کمک میکند با اختیار از دنیا بروید و بازگردید. هرچه درک کمتر، اثر کمتر. نیتِ حج باید نیتِ تحول باشد. توبههای کوچکِ مکرر ممکناند؛ حتی از سطحِ پیشینِ عبادت میتوان توبه کرد به معنای ارتقا — چنانکه در سخنِ عارفان آمده که از سجدههای پیشین توبه میکنند.
شبیهسازی مردن و کنده شدن
انسان میداند میمیرد، اما سازوکارهایی او را به غفلت از بدیهیترین حقیقت میرانند. «مردن به معنای رفتن به یک مرحله جدید زندگی است، مانند متولد شدن است». تبدیل رنج دارد، چنانکه زایمان. در قرآن حیاتِ دنیا در برابرِ آخرت کممایه است؛ آخرت سطحِ وسیعتری از حیات است. جنین برای تولد توشه برنمیگزیند؛ در دنیا باید با اختیار توشه برداشت. تمثیلِ ریه برای نفسکشیدن در فضایِ دیگر: اعضایی برای آخرت باید ساخته شود. آیهٔ کوریِ دنیا و آخرت جدی و ترسناک است: آنچه اینجا نساختی آنجا نداری. «میمیرید و وارد دنیایی میشوید که چشم ندارید» اگر چشمِ آخرت را نساخته باشید. غافلگیریِ مرگ میتواند از غافلگیریِ نوزاد شدیدتر باشد.
آدمی که از خانه بیرون میآید باید حس کند وداع میکند و نمیخواهد همانگونه برگردد. این نیت باید کلی باشد؛ معلوم نیست جسم برگردد یا نه، اما نیتِ برگشتِ بیتحول نباید باشد. اگر برود و برگردد و همان باشد، از نظرِ معنوی حج ناتمام است. رؤیاهای مرگ و تشییعِ خود وقتی پس از تغییرِ شدید میآیند معنای خوبی دارند: آدمِ سابق مرده است. از همه حلالیت طلبیدن و قرض دادن سنتهایی است که با این افق ماندهاند. قطعِ ارتباطِ دیجیتال و شغلی جزء آدابِ معنوی است؛ وگرنه کَندن رخ نمیدهد. رهبانیت با بستنِ در، و حج و جهاد با عبورِ سخت، هر دو خروج از عادتاند.
حج شبیهسازیِ عبور است. در مرگِ واقعی راه بازگشت نیست؛ در حج بازمیگردی — به شرطی که «همان» برنگردد. نیتِ خروج باید نیتِ وداع باشد. «اگر برگردم کس دیگری برگشته است». هرچه این نیت قویتر، عبادت کاملتر. رؤیایِ تشییعِ خود نشانهٔ تغییرِ شدید است: آدمِ سابق مرده است. حلالیتطلبی، ادای دین، بستنِ بار با همین افق میخوانند. قطعِ ارتباطِ عملی نیز بخشی از آداب است: موبایل و پیامِ مدام حسِ کَندن را میکشد. مردن — اختیاری یا اجباری — پیوند با زمین را میبُرد. در جهانِ فشرده که «مسافت معنی خودش را از دست میدهد»، باید خود مسافتِ معنوی ساخت.
روایتِ منسوب که «من رهبانیت را از امت خودم برداشتم و حج و جهاد را جای آن گذاشتم» همین منطق را دارد: هر دو با مرگ و خروجِ سخت مربوطاند. رهبان در را میبندد؛ حاجی با مناسک از دنیا دست میشوید. کارها را تمام کنید؛ آرزوها را برآورید یا رها کنید؛ وقتی میروید، بروید. مثالِ روزهایِ آخرِ کسی که از کار دست کشید و در انتظار نشست، تصویرِ کَندنِ تدریجی است.
توبهٔ ذیالقعده و مقدمات سفر
در مراقباتِ شیعی توبهٔ ماهِ ذیالقعده برای حجگزار برجسته است. در المراقبات اصرار است که پیش از حج «توبه ماه ذیالقعده خودش را انجام بدهد». توبهٔ متعارف — ترکِ بدیها — باید پیش از احرام باشد تا در سرزمینِ مناسک سطحِ بالاتری رخ دهد. نباید تا دمِ میقات «زندگی شلوغ پلوغ و نادرست خودش را انجام میدهد». هرچه پس از حج نباید کرد، تا جای ممکن پیش از سفر ترک شود؛ کارهای خوب آغاز و تمرین شود. دوـسه هفته پیش از ذیالحجه آمادگیِ نیت لازم است: میروم تا دیگری شوم؛ وقتی محرم شدم جز یادِ خدا نماند.
توبهٔ ماهِ ذیالقعده در مراقبات برجسته است: کسی که به حج میرود باید پیشتر ترکِ بدیها را تمرین کرده باشد تا در احرام سطحِ بالاتری رخ دهد. زندگی را پیش از سفر عوض کنید؛ کارهای خوب را شروع و تمرین کنید. معنویتِ حج بخشِ عمدهاش به چنین نیتی برمیگردد: میروم تا دیگری شوم. زاد و توشه امروز با کاروان است؛ اما خریدِ افراطی با افقِ ولادتِ مجدد نمیخواند. وصیت حسِ سفرِ بیبازگشتِ نمادین را زنده میکند. همسفر اگر مانعِ ذکر باشد خسارت است؛ در عمره خطرِ هماتاقیِ بیحس بالاست. پیادهروی در مسیرهای مناسک اصل است و در ازدحام گاه از سواره سریعتر؛ بدلها حس را باید نزدیک کنند نه جایگزینِ فهمِ اصل.
زاد و توشه در متونِ کهن مقدمه بود؛ امروز بارِ تدارک بر کاروان است. آدابِ خریدِ افراطی — بهویژه در عمره — با افقِ ولادتِ مجدد نمیخواند. «حتماً وصیت کنید» آدابِ معنوی است نه فقط احتیاطِ حقوقی: حسِ سفری که برای ریست است، نه برای سوغات. همسفر و هماتاق اگر مانعِ ذکر باشد خسارت است؛ خطر در عمرههای شلوغ بالاست. پیادهروی در مسیرهایِ مکه و عرفات و مشعر سنتِ مؤکد است؛ در ازدحامِ میلیونها نفر گاه از سواره نیز زودتر میرسند. بدلها هست، اما اصل را باید دانست تا حسِ آن ساخته شود. اینها همه زیرِ سقفِ مقدمات و نیتاند.
محرم شدن و صیغه لبیک
با رسیدن به میقات حج بهمعنای دقیق آغاز میشود: ایستادن، عوضکردنِ لباس، پوشیدنِ احرام. پاکیزگی شرط است و غسل پیش از احرام مستحبِ مؤکد. صیغه و نیت ورود به حالتی است که بسیاری از حلالها حرام میشوند؛ به اندازهٔ کافی تحریم هست تا از زندگیِ نرمال خارج شوی. احرام ذکرِ فشرده است: چند روز — «همانطور که نماز به معنی چند دقیقه در حالت ذکر کامل بودن است» — در مدارِ یاد. «صلح کامل است»: هیچ تعرضی به جاندار و گیاه روا نیست. نیتِ احرام دستشستن از دنیاست. حسِ برزخِ موقت — که اجازهٔ بازگشت دارد، برخلافِ مرگ — باید زنده بماند. هر جا قرآن از حج گفته ذکر را همراه کرده است.
احرام یعنی در محلهای خاص ایستادن، لباس عوض کردن، لباسِ احرام پوشیدن. مستحبِ مؤکد غسل است؛ واجب پاکیزگی است. لحظه حساس است: اعمالِ حج اینجا شروع میشود و بسیاری از حلالها حرام. به اندازهٔ کافی تحریم هست که از حالتِ نرمال خارج شوی. ویژگیِ احرام دوری از کارهای دنیا و شدتِ ذکر است؛ و صلحِ کامل با هر موجودِ زنده. حج چند روز در ذکر بودن است، چنانکه نماز چند دقیقه. لباسِ سفیدِ نادوخته شبیه کفن است و طبقات را میشوید. هستیِ قراردادی — مقام و پول — کنار میرود و هستیِ عملی میماند. لبیک پاسخ به ندای ابراهیمی است و شبیه لبیکِ بعث. عمره تمرینِ تدارکاتی است و دیدنِ عرفات و منا حتی در عمره مفید است.
لباسِ مردان سفید و ساده و نزدیک به کفن است؛ دوخته نباشد. یکسانیِ لباس طبقات را فرو میریزد: پول و مقام قراردادند؛ هستیِ واقعی عمل است. قرار است زندگیِ گذشته — که چه کاره بودید، پولدار یا فقیر — فراموش شود. غسل و احرام ورود به ساحتی حقیقیتر است تا انسان از قراردادهایِ چسبیده جدا شود.
لبیک مهمترین لحظه است: پاسخ به ندایی از عهدِ ابراهیم. لبیکِ حج مرگِ اختیاریِ اول را شبیه است؛ لبیکِ دیگر در بعث خواهد بود: «یک حیات مجدد را با ندایی از طرف خداوند لبیک میگوییم». عمره پیش از تمتع چون تمرین پیشنهاد میشود. «حج عمره، حج تمتع کوچک است خیلی از چیزهای آن را ندارد». دیدنِ عرفات و منا حتی در عمره جغرافیایِ میدانِ اصلی را پیش چشم میگذارد. حسِ ایستادن روی نقطهٔ خاصِ زمین — زیرِ آسمان — یادِ هبوط و سکونتِ زمینی را زنده میکند. عمره تکرارش پسندیده است؛ تمتع کاملتر و سنگینتر.
محرمات احرام و تقوا
یک مقولهٔ بزرگ محرمات صلح و صیانتِ حیات است: حملِ سلاح، شکار، از میان بردنِ گیاه، کشتنِ حشره حتی در دفاع. «حتی حق ندارید خونی از جسم خودتان جاری کنید». دوگانگیِ جنگ و صلح در شرع کامل میشود: جایی قتال فرمان است و جایی حتی پشه نباید کشته شود؛ خروج از احرام با قربانی تجربهٔ هر دو قطب را در چرخه میگذارد. مقولهٔ دیگر زینت و شهوت است: عطر، روغن، سرمه، آینه، توجه به قیافه. «نگاه کردن در آینه حرام است هرگونه توجه به خودتان حرام است». عقد و لذتِ جنسی در احرام حرام است. لباسِ یکسان مد را میکشد. لذتهای جسمانی تا حدِ ممکن دور میشوند.
مقولهٔ صلح: حملِ سلاح، شکار، نابودیِ گیاه، کشتنِ حشره، خوناندن از بدن. مقابلِ فرمانِ قتال در جای دیگر، اینجا حتی دفاع با کشتنِ پشه روا نیست. قربانی در پایانِ احرام تجربهٔ قطبِ دیگر است. مقولهٔ زینت: عطر و روغن و سرمه و آینه و توجه به قیافه حرام است؛ دستورِ نمادینِ غافل شدن از خود. مرد و زن در احرام بر هم حراماند. فسوق و جدال در حج نیست؛ زبان هم سلاح است. تقوا کنترلِ بیشتر است: راه رفتن روی گل و خار با دامنِ بالا. کفارهها سنگیناند و جدولِ گوسفند و گاو و شتر دارند. برای مردان محدودیتِ سقف و سایه حسِ بیپناهی میسازد؛ برای زنان حرمتِ زینت و ممنوعیتِ پوشاندنِ صورت. چند روزِ احرام مراقبت را نهادینه میکند. ادامهٔ مناسک — وقوف و طواف — برای بعد میماند.
«ٱلْحَجُّ أَشْهُرٌۭ مَّعْلُومَٰتٌۭ ۚ فَمَن فَرَضَ فِيهِنَّ ٱلْحَجَّ فَلَا رَفَثَ وَلَا فُسُوقَ وَلَا جِدَالَ فِى ٱلْحَجِّ ۗ وَمَا تَفْعَلُوا۟ مِنْ خَيْرٍۢ يَعْلَمْهُ ٱللَّهُ ۗ وَتَزَوَّدُوا۟ فَإِنَّ خَيْرَ ٱلزَّادِ ٱلتَّقْوَىٰ ۚ وَٱتَّقُونِ يَٰٓأُو۟لِى ٱلْأَلْبَٰبِ» (سورهٔ البقرة، آیهٔ ۱۹۷: حجّ در ماههاى معينى است. پس هر كس در اين [ماه]ها، حجّ را [برخود] واجب گرداند، [بداند كه] در اثناى حجّ، همبسترى و گناه و جدال [روا] نيست، و هر كار نيكى انجام مىدهيد، خدا آن را مىداند، و براى خود توشه برگيريد كه در حقيقت، بهترين توشه، پرهيزگارى است، و اى خردمندان! از من پروا كنيد.) فسوق و جدال را برمیدارد: حتی تندیِ زبان سلاح است. هدفِ عبادات و بهویژه حج تقواست — کنترلِ بیشتر بر رفتار. تمثیلِ تقوا راه رفتن روی زمینِ گل و خار است: دامن را کمی بالا میگیری و زیرِ پا را میبینی. محرمات دقیقاً این مراقبت را تمرین میدهند. کفاره سنگین است — گوسفند و گاو و شتر بر پایهٔ جدول — و ممکن است حج از نظرِ صحت بماند و بدهیِ گلهای بماند. «هرچه میگذرد کفارهها سنگینتر میشوند». دروغ و قسم در احرام تشدید میشود. برای مردان پوششِ روی پا و سر و بودن زیرِ سقف و سایه محدودیت دارد؛ بیپناهیِ نمادین. برای زنان زینت و زیور حرام است و پوشاندنِ صورت نیز در این حالت ممنوع است. چند روزِ احرام در تمتع کافی است تا از زندگیِ عادی فاصله بیفتد و مراقبت نهادینه شود.
→ متنِ کاملِ این جلسه