این جلسه از نامِ جامعهٔ نخستین و انحرافِ تنگکردنِ دایرهٔ ایمان آغاز میکند، سپس شیوهٔ گفتوگو با اهلِ کتاب را با سه تمثیل از بحثِ جزئیات جدا میسازد و دین را به نتیجهٔ عملی برمیگرداند. از آنجا به کلمۀ سواء، بیانِ حقیقت بهجای محاجه، قیدِ طائفه در انتقاد، میثاقِ انبیا، و قراردادبودنِ بخشی از شریعت میرسد، و در پایان توحید را از شرکِ واسطه جدا میکند و دعوتِ مشترک را برای حالِ محاجه نگه میدارد نه برای حالِ مقاتله.
نامِ جامعه و تنگشدنِ دایرهٔ ایمان
در نخستین سدهها جامعهٔ پیروانِ پیامبر بیشتر خود را با نامِ مؤمنین میشناخت تا با نامِ مسلمین. خطابِ مکررِ قرآن با همان ندای مؤمنان سازگار است، در حالی که واژهٔ اسلام و مسلم در متن بسیار کمتر آمده است. نامگذاری بهخودیِ خود مسئله نیست؛ آنچه با تغییرِ نام همراه شد تنگشدنِ دایرهای است که در آغاز میتوانست مسلمانان، اهلِ کتاب و هر موحدی را در بر بگیرد. وقتی اهلِ کتاب از دایرهٔ ایمان بیرون رفتند و در کنارِ مشرکان کافر شمرده شدند، مسیرِ تاریخی به جنگ و انحصار گشوده شد.
اسناد و سکهها و نوشتههای قرنِ اول، در خوانشهایی که بر مدارکِ تاریخی تکیه میکنند، شهادت را عمدتاً بر توحید نشان میدهند و لقبِ رهبر را امیرالمؤمنین میگذارند. «نام جامعه اسلامی؛ چیزی که خودشان را میشناختند، مؤمنین بود» و این با قرآن تطبیق دارد. اهمیتِ این یادآوری نه در زیباییِ واژهٔ اسلام — که نامی بسیار زیباست — که در این است که سایرین در این محدوده میگنجند یا نمیگنجند. اسلام اسمِ بسیار زیبایی است و مسلم فوقالعاده رساست؛ شاید از مؤمن هم زیباتر باشد. نکته این است که دایره باز بماند یا بسته شود.
انحرافِ بزرگ پس از پیامبر، در این خوانش، نه لزوماً مسئلهٔ جانشینی که همین بیرونراندنِ اهلِ کتاب از دایرهٔ توحید است. جدال بر سرِ اینکه چه کسی باید خلیفه میشد اگر به فرقهبازی فروکاهد، اصل را پنهان میکند. «بزرگترین انحرافی که به وجود آمده که اصلاً با اصل محتوای دعوت پیامبر تناقض دارد» همین است که به اهلِ کتاب بگویند کفار. همان حکم در رسالههای فقهی بازتولید میشود که غیرِ مسلمان را کافر میداند؛ و آثارِ اجتماعیاش — از نجسدانستن تا جداسازیِ عملی — هم در سنتهای شیعی و هم در سنتهای سنی دیده شده است. اگر روالِ زمانِ پیامبر و اعتقاداتِ صحیح رعایت میشد، هر کسی میتوانست در منصب باشد؛ انحراف آنجاست که دایرهٔ توحید بسته شود.
ماجرای عاشورا در همین افق خوانده میشود: پیامش این نیست که فقط عزاداری برگزار شود، بلکه اینکه پنجاه سال پس از پیامبر «همه چیز زیرورو شده بوده» و باید پرسید چه انحرافهای بزرگی ظرفِ کمتر از نیمقرن رخ داد. نگاهِ فرقهای که خوبان و بدان را بر محورِ جانشینی میچیند، همان انحرافِ ساختاری را که اهلِ کتاب را کافر کرد بازتولید میکند و گاه در فقه حتی سختگیرانهتر میشود. مسئله این نبود که فلان جزئیاتِ فقهی نقض شد؛ وقتی به کنهِ ادعا نزدیک میشویم اغلب همان فرقهبازی است: او نباید میشد، این باید میشد. از همینجا راه به لایهٔ توحیدیِ سوره باز میشود که پیش از ادامهٔ محاجه باید دیده شود.
توحیدِ عملی و آنچه در سینه پنهان است
دو قطعهٔ توحیدیِ مقدمه دو لایه میگشایند. یکی گواهی بر یگانگی است: خدا و فرشتگان و اولوالعلم گواهی میدهند که معبودی جز او نیست. دیگری مالکیتِ مطلق است: بگو بارخدایا تویی مالکِ ملک؛ به هر که بخواهی ملک میدهی و از هر که بخواهی بازمیستانی. پس از مالکالملک توصیه روشن است: کسانی که کفر ورزیدهاند را بهجایِ مؤمنان ولی نگیرید؛ ولایت بر مؤمنان از آنِ خداست. این خط، زمینهٔ مواجههٔ امتِ نوپا با کافران را میسازد و توحید را از سطحِ گزاره به سطحِ قدرت و وابستگی میکشاند. روز و شب، مرگ و زندگی، پیروزی و شکست، همه در این خوانش مطلقاً به دستِ خداست.
آیهای که پنهان و آشکارِ سینهها را زیرِ علمِ خدا میآورد با آیهٔ آغازینِ سوره همصدا میشود که چیزی در زمین و آسمان بر او پوشیده نیست. در ماجرای ایمان و کفر همهچیز روی سطح نیست؛ آنچه در دلهاست — از جمله زیغ و بیماریِ نفاق — بر خدا پوشیده نیست. ساختارِ جوامعِ دینی بدونِ این لایه ناقص میماند: کسانی که در قلوبشان مرض است در هر تشکیلِ دینی وزن دارند و پنهانکاریشان بخشی از صحنه است. مقدمهٔ ایمان و کفر در برابرِ نزولِ کتاب، خود اعلان میکند که همهچیز روشن و یکدست نیست.
محبتِ خدا به تبعیت گره میخورد: اگر خدا را دوست دارید از من پیروی کنید تا خدا دوستتان بدارد. پیامبر حبیبِ خداست و پیروی از او وعدهٔ محبت میآورد. همان ریشه در پاسخِ محاجه بازمیگردد: وجه خود را برای خدا تسلیم کردم و کسانی که از من پیروی کردند. توحید اینجا نه شعار که نسبتِ عملیِ محبت و اطاعت است. دو آیه پشتِ سرِ هم همهاش بحثِ محبتِ خداست و اینکه پیروی از پیامبری که خود حبیب است بهطورِ طبیعی محبت را جذب میکند. از این بستر است که شیوهٔ گفتوگو با اهلِ کتاب معنا مییابد: نه جدال بر سرِ فرع، که یادآوریِ هدف.
سه تمثیل برای شیوهٔ گفتوگو
شیوهٔ بحث در آلعمران در نگاهِ نخست ممکن است غریب بنماید: اهلِ کتاب برای محاجه میآیند و پاسخ این است که تسلیم شدم؛ اگر شما نیز تسلیماید که هدایت شدهاید، وگرنه بر پیامبر فقط بلاغ است. این اجتناب از فرورفتن در جزئیات نه ضعف که ضرورت است. نه فقط بد نیست؛ دستکم در حضورِ پیامبر، درستترین آغاز و ادامهٔ گفتوگو همین بوده و بهتر از این نمیشده است. هدف این است که نشان داده شود این شیوه ضروری است، نه فقط قابلِ توجیه.
تمثیلِ نخست لامپ است. اسلام آوردن یعنی رسیدن به درکِ عمیقِ توحید و زندگی بر وفقِ آن؛ گویی «لامپی در کلۀ ما روشن میشد» که اهلِ اسلام را قابلِ شناسایی میکرد. همهٔ انبیا، از ابراهیم به بعد، برای روشنکردنِ همین لامپ آمدهاند؛ چیز دیگری نبوده است. دین نزد خدا همان اسلام است به معنای روش و سبکِ زندگیِ تسلیم، و اختلافِ اهلِ کتاب پس از آمدنِ علم از بغی میانِ خودشان است: حسادت و برتریطلبی و هویتخواهی هدف را از یاد برد. وقتی پیامبر و پیروانش روشناند، محاجه بر سرِ اینکه دینِ شما غلط است فراموشیِ هدف است. آدمی که به توحید رسیده و توحیدی زندگی میکند به هدفِ انبیا رسیده؛ نمازِ اینگونه یا آنگونه فرع است. دعوتِ انبیا محتوایی است و فارغ از جزئیاتِ شریعت.
تمثیلِ دوم ابزار است. شریعتها مانند آچار و انبردستاند؛ هدف این بوده که «پیچهایی را باز کنیم». کسی که بدونِ آچار، حتی در جزیره، پیچ را با دست باز کرده باید ستایش شود، نه آنکه بگویند با آچارِ من باز نکردی پس قبول نیست. محتوا بر شکل مقدم است: هرکس به هدفِ انبیا برسد برنده است، حتی اگر از هیچ شریعتِ مدوّنی عبور نکرده باشد. امتِ جدید در بقره و آلعمران با این ادعا افتتاح میشود که همهٔ انبیا را میپذیرد و انحصارِ «باید یهودی باشی» یا «باید مسیحی باشی» را رد میکند. مسیر از کجا برود مهم نیست؛ به حالتِ روانیِ متعالی رسیدن مهم است.
تمثیلِ سوم اتومبیلسازی است. کشوری پیشرفته کتابِ اصول نوشته و کشورِ دیگر ماشینی ساخته که نرمتر و سریعتر میرود ولی با فرمولِ کتاب یکی نیست. صاحبِ کتاب میخواهد بحثِ نظری کند؛ سازنده میگوید: «من اتومبیل ساختهام که راه میرود، از مال تو هم بهتر میرود». دین برای ساختنِ انسان آمده است نه برای برجِ بحثِ فلسفی. «دین یک مسئلهای است که بحث نظری نیست، آمده به ما یک سبک زندگی دهد». معیار، محصول است: کجا موحدِ راستین بیشتر تولید شده، کجا عارف و شخصیتِ توحیدی برخاسته. «تورم فقه و مباحث نظری جزو آفات دین است». وقتی بزرگانِ شناختهشده در عمل میلنگند، علاقه به بحثِ نظری حالتِ جبرانی مییابد؛ طرف از اول تا آخرِ نماز حواسش پرت است بعد هزار جزئیات میسازد که همانها حواس را بیشتر میپراکند. مجاورتِ قرنهای دوم و سوم با بحثهای اهلِ کتاب یکی از راههای متورمشدنِ کلام و فقه در میانِ مسلمانان بود؛ خطر این بود که اگر واردِ همان بازی شوند متورم شوند — و شدند.
دین عملی، بیانِ حقیقت، و مباهله
در افقِ تمثیلِ سوم، پس از بیانِ حقیقتِ داستانِ مسیح، اگر باز محاجه کنند دعوت این است: «بیا مباهله کنیم». مباهله مسابقهٔ عملی است: ادعا کردهاید مقربترید و دینتان سالمتر است؛ بیایید ببینیم تقرب در میدان چگونه است. وقتی بحث ساختنِ وسیلهای است که تند برود و بار ببرد، بحثِ نظریِ اصولِ کتابِ آیرودینامیک بیثمر میماند. مباهله نه امری غریب که ادامهٔ همان منطق است که دین را با نتیجه میسنجد نه با فرمول.
محاجه بهسرعت به بازیِ برد و باخت بدل میشود. آیهای که میگوید اعتماد نکنید مگر به کسی که دینِ شما را پیروی کند چهرهٔ این انحراف را نشان میدهد: دین نه هدایتِ خدا که تیمِ ما. «محاجه خیلی زود تبدیل به یک بازی میشود که چه کسی برنده است و چه کسی بازنده». پنهانکردنِ آنچه اگر طرفِ مقابل بداند در بحث شکست میخورید، همان منطقِ فوتبال است نه منطقِ حقیقت. تاریخِ ادیانِ ابراهیمی وقتی در میدانِ جنگ به جانِ هم افتادهاند، با وجودِ حرفِ واحد، شرمِ مطلق است مگر آنکه قدرتطلبی و بغی را علت بدانیم.
در برابرِ این مسیر، چیزی «مهمتر از محاجه، مبارزۀ دو تا انسان است که اختلاف عقیده دارند»: بیانِ روشنِ عقیده. «بین حقیقت و درون انسان رابطهای وجود دارد». اگر حقیقت زیبا و روشن گفته شود، بر فطرت مینشیند بیآنکه لازم باشد از مبانیِ موردِ توافقِ فلسفی بالا رفت. داستانِ مسیح در آلعمران همین کار را میکند: عقیده را میگذارد روی میز — مَثَلِ عیسی نزدِ خدا همچون مَثَلِ آدم است — بهجای آنکه فقط بکوشد طرف را در صغری و کبری ببرد. این سخن بحث را یکسره حرام نمیکند؛ میگوید در جزئیاتِ فرعی غرق نشوید و اصل را گم نکنید. علاقهمندانِ احتجاج اگر به تاریخِ دو سه هزار ساله بنگرند توافقِ پایداری نمیبینند؛ گاه مسیر به جایی رسیده که حقیقت از میان برخاسته چون ابزارِ توافق عمل و سبکِ زندگی نبوده است. نزدیکتر بودن به توحید میانِ فرقهها نیز با شعار سنجیده نمیشود؛ توحید در رفتار و باطن متجلی میشود.
کلمهٔ سواء و اربابنگرفتن
دعوت به کلمهای یکسان میانِ ما و شما نقطهٔ مشترک را نام میبرد: جز خدا نپرستیم، چیزی را شریک نگیریم، و بعضی از ما بعضی را ارباب نگیریم. بخشِ اخیر عملیترین لایهٔ توحید است. پیرویِ کور از علما یا از شخصیتی که حکم به تکفیر میدهد، همان اربابگرفتن است که در روابطِ اجتماعی و حتی در الگویِ پیروی از والد ریشه دارد و همه را به نیستی میبرد. فقط از صبح تا شب توحید گفتن و لاالهالاالله خواندن کافی نیست اگر در عمل ارباب از دونِ خدا گرفته شود.
ابراهیم محورِ بازخوانی است: نه یهودی بود و نه نصرانی، بلکه حنیفِ مسلم بود. کسی که میگوید حتماً باید یهودی یا مسیحی بودی، ابراهیم را چه میکند که نه آن شریعت را داشت و نه آن نام را، و با این حال پدر و الگوی موحدان است؟ نزدیکترین کسان به ابراهیم کسانیاند که از او پیروی کردند، و این پیامبر و مؤمنان. فشارِ دعوتِ نخستین بر توحید بود و هر دینِ موحدانه قابلِ قبول؛ شعار این بود که همهٔ انبیا را میپذیریم و بر سرِ شنبه و جمعه و یکشنبه نمیجنگیم. «ما الان به ابراهیم نزدیک نیستیم» — چون تأکید از توحید به هویتِ فرقهای لغزیده است. آن روز همهٔ فشار روی توحید بود و انگار بر چیزِ دیگری بحثی نداشتند.
رویگردانی از کتابِ خود علامتِ انحراف است. اگر به کتابِ خدا فراخوانده شوند تا میانشان حکم کند و گروهی روی برتابند، مسلم نیستند به معنای تسلیم. اگر تورات و انجیل را حَکم نپذیرند، نشان میدهد هدف را گم کردهاند. آرزویِ عملیِ آیهٔ سواء عبادتگاههایی است که موحدانِ ادیانِ ابراهیمی در آن کنارِ هم خدا را بخوانند؛ شواهدی از سدههای نخست از مکانهای عبادیِ مشترک حکایت دارد. تاریخِ بعدی اما اغلب وارونه رفت: تصرف و انحصار بهجایِ اشتراک.
طائفه، تحریف، و میثاقِ انبیا
انتقاد از اهلِ کتاب در سوره همواره با قیدِ طائفه یا فریق میآید تا کلِ جماعت یککاسه نشود. چهرهای غمانگیز از بخشی از اهلِ کتاب این است که از آیینِ نو بیزارند، گویی «دکان جدیدی جلوی دکانشان باز شده» و میخواهند ببندندش. دوست دارند مؤمنان را گمراه کنند و جز خود را گمراه نمیکنند — و باز قیدِ طائفه میآید نه همه. بلافاصله آیه میگوید در میانِ اهلِ کتاب کسانیاند که اگر قنطار امانت دهی بازمیگردانند، و کسانی که بر سرِ دینار باید بالای سرشان ایستاد. ترجیعبند این است: درونشان انسانِ بسیار خوب هست. فراموشیِ این قید همان بذری است که مسلمانان را به بدفرضیِ مطلق نسبت به اهلِ کتاب کشاند.
لایهٔ عمیقترِ انحراف، ساختنِ سنت و روایت بر گردِ کتاب و سپس افزودن به خودِ کتاب است: زبان را به کتاب میپیچانند تا گمان رود از کتاب است، در حالی که از کتاب نیست. روندِ موازی در میانِ مسلمانان احادیثی است که به نامِ قدسی سخن میگویند بیسندِ استوار. آیهٔ بعد که هیچ بشرِ برخوردار از کتاب و حکم و نبوت مردم را به عبادتِ خود نمیخواند، ذهن را بیشتر به سویِ غلو دربارهٔ اولیا میبرد. مشکل اهلِ کتاب فراتر از روایتِ پیرامونی رفته است: نه فقط سنت اطرافِ کتاب، که افزودن و کاستن از خودِ متن.
میثاق از نبیین گرفته شده که اگر پیامبری بعد آمد ایمان آورند و یاریاش کنند — نه از همهٔ مردم. «وظیفۀ همهی افراد این نیست که دین خودشان را ترک کنند و دین بعدی را بپذیرند». اکثرِ مؤمنانِ صادقِ یک دین لزوماً به سطحی نمیرسند که دینِ بعدی را با زبان و فرهنگِ دیگر تشخیص دهند. از این رو بقایِ چند دینِ بزرگ در کنارِ هم مشیت است نه حادثه، و خوب است که ادیانِ مختلف بمانند. سرودِ توحیدیِ ایمان به خدا و به آنچه بر ما و بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط و موسی و عیسی و النبیون نازل شده همه را در بر میگیرد و فرقنگذاشتن میانِ پیامبران شرطِ اسلام است: فرقگذاشتن خروج از تسلیم است.
آیهای که میگوید هرکه جز اسلام دینی بجوید از او پذیرفته نشود اگر اسلام را به معنایِ تاریخیِ نامِ این امتِ خاص بخوانند، معنا را یکصدوهشتاد درجه برمیگردانند؛ در بافتِ سوره اسلام همان تسلیمِ توحیدی است که پیشتر تعریف شده. آیاتِ ارتداد نیز بیشتر ناظر به برگشتنِ کسی است که میداند رسول حق است و از سرِ نفس برمیگردد، نه شکِ معرفتی؛ و در متن سخن از کشتنِ مرتد نیست. ارتدادِ مذموم در اثرِ مسائلِ نفسانی است تا عقیدتیِ صرف.
شریعتِ قراردادی و بیتِ برای مردم
بازگشت به ابراهیم با یادآوریِ اینکه پیش از موسی شریعتِ غذاییِ بعدی در کار نبوده، قراردادبودنِ بخشی از حلال و حرام را روشن میکند. «تصورات ابلهانه که مثلاً حلال و حرام چیزی است که انگار از ازل تعیین شده» رد میشود. آنچه یعقوب بر خود حرام کرده بود پیش از شریعتِ موسوی معیار بود؛ بعد چیزهایی آمد و مسیح بخشی را گشود. شریعتها محترماند و چارچوبِ عبودیتاند — پیامبر گفته نخور، نمیخورم — اما اینکه دیگری با شریعتی دیگر چیزی بخورد و او را جهنمی شمردن حماقت است. «مال یتیم است که هر که خود باشد درون شکمش آتش میگیرد، نه گوشت خوک». سه دین تفاوتهایی دارند که فهمیدنی است؛ اصلِ رستگاری بر آن جزئیات سوار نیست. جزئیاتِ شنبه و جمعه تا حدودی قراردادیاند بیآنکه بیمعنا باشند.
«اولین مکانی که برای مردم ساخته شد مکانی است که در مکه ساخته شد»؛ بیتِ مبارک و هدایت برای جهانیان. اینکه فقط مسلمانان اجازهٔ نزدیکشدن داشته باشند با ظاهرِ آیه در تنش است؛ بیتِ موضوعشده برای ناس نمیتواند با منطقِ نجاستِ اهلِ کتاب به انحصارِ هویتی فروکاهد. مکه و اورشلیم میتوانستند نشانهٔ سعهٔ صدر باشند؛ تاریخ اغلب آنها را نشانهٔ انحصار کرد. دعوتِ قرآن به عبادتِ مشترکِ خداوند توسطِ همهٔ ادیانِ ابراهیمی بوده و بازگشتِ مکرر به ابراهیم بازگشت به جایی است که توحید خالص است و شریعت اصلِ دعوت نیست. وارونهشدنِ این دعوت — دینی که برای اشتراک آمده و به انحصار بدل شده — «شاخدارترین چیزی که در دنیا دیدم» خوانده میشود: دینی اینگونه بیاید و تبدیل به چیزی درست برعکسِ خود شود.
پایانِ قطعه دو خطاب به اهلِ کتاب است که چرا به آیات کفر میورزید و راه خدا را میبندید، و سپس واردِ خطاب به مؤمنان میشود: اگر از فریقی از اهلِ کتاب اطاعت کنید شما را پس از ایمان به کفر برمیگردانند. بحثِ اهلِ کتاب در آلعمران از این حیث آموزنده است که واردِ جزئیاتِ شریعتِ طرف نمیشود، بر مشترکات تکیه میکند، به ابراهیم برمیگردد، و هر بار که سرزنش شدید است یادآوری میکند درونشان خوباناند.
توحید در برابرِ واسطه، و صورتِ مسئلهٔ محاجه و مقاتله
در تمایزِ توحید و شرک، واسطه نداشتن اصل است. «توحید یعنی اینکه واسطه وجود ندارد دیگر. شرک یعنی واسطه وجود دارد». اینکه مشرکان بت را شفیع میخوانند توحید نیست؛ توحید یعنی سر و کار با ربوبیتِ یگانه، نه توسلِ روزمره به موجوداتِ متکثر. ربوبیتِ اختصاصی برای قوم یا شخص — بتی که فقط برای «ما» کار میکند — همان شرک است حتی اگر خالقِ واحد پذیرفته شود. یهود و نصارا در آموزهٔ اصلی موحدند هرچند رگههای انحرافی در حاشیهٔ همهٔ ادیان هست. ساختنِ تصویری که طرف نمیگوید و سپس رد کردنش «مغالطۀ پهلوان پنبه» است؛ کتبِ یهود را سرتاسر بنگرید توحیدِ خالص میبینید، هرچند حاشیهها انحراف دارد. همانگونه در شیعه و دیگر امتها رگههای مشرکانه در عمل هست بیآنکه آموزهٔ رسمی شرک باشد.
عمقِ تعالیم را نباید با لایهٔ مردمپسند یکی گرفت. کسانی چون رنه گنون — متفکرِ سنتگرایِ فرانسویِ سدهٔ بیستم — هندوئیسم را با وجودِ انگِ شرک، در ژرفا موحدانه خواندهاند و الهامِ الهی دانستهاند. سرودِ مسلمانان که به النبیون نیز ایمان میآورد درِ ادیانِ بیرون از سلسلهٔ ابراهیمی را نمیبندد؛ قرآن خود میگوید پیامبرانی بودهاند که داستانشان گفته نشده است. اگر ربوبیت چندگانه باشد — صبح برای هر کار به موجودی جدا توسل — به اسلامِ توحیدی نمیرسد، حتی اگر نامِ خالق یکی باشد.
مذمتِ ایماننیاوردن به پیامبری که حاضر است و قرآنی که مصدقِ کتابِ خودشان است رواست و نشانهٔ سطح است، اما دعوت همچنان برادرانه میماند: نمیفهمید اشکال ندارد؛ بیایید خدا را با هم عبادت کنیم. «صورت مسئلۀ آلعمران این است»؛ ما هستیم، شما هم هستید، میخواهید بحث کنید، و پاسخ دعوت به اشتراک است. موضعِ موردِ انتظار «تا وقتی که آنها در حد محاجه باقی ماندهاند» همین است. «دعوت همیشگی اسلام بوده و هست»: بیایید با همدیگر عبادت کنیم. «دین اسلام آمده است که از همۀ ادیان توحیدی در مقابل شرک یک جبهه بسازد»، نه اینکه خود به جانِ هم بیفتند. اگر شمشیر و اتحاد با مشرکان جای محاجه را بگیرد، صورتِ مسئله عوض میشود — بیآنکه دعوتِ سواء برای همیشه نسخ شود. اصل برداشته نمیشود: هر وقت در حدِ محاجه باشند حرف همان است — ما یکی هستیم.
→ متنِ کاملِ این جلسه