متنِ کاملِ پیادهشدهٔ این جلسه در ادامه آمده است.
ارجاعات بیرونی این جلسه (۱۰)
عقلانی
به نام خداوند
= یهودیت جلسهٔ ۱۵ =
خوب، این جلسه اولین جلسهٔ تحلیل یهودیت است، با جهتگیری به سمت بیان کردن مواضعی که در قرآن بیشتر دربارهٔ یهودیت و به طور کلی دربارهٔ اهل کتاب ابراز شده، که میخواهیم شروع کنیم. من باز میخواهم برای چندمین بار در این جلسات یک مقدمهای بگویم دربارهٔ شیوهٔ بحث کردن دربارهٔ یک چنین موضوعی که حالا به آن میشود اصطلاحاً «عقلانیت انتقادی» گفت، یا اگر مشکلی نداشته باشیم که اسم پوپر را ببریم، یک جوری «دیدگاه پوپری» شاید بشود گفت، حالا خیلی شاید این اسم هم مناسب نباشد.
من یک خرده میخواهم درواقع باز یک مقدمهای بگویم که چه کار میخواهیم بکنیم، که اساس بحث از لحاظ تئوریک چه هست، و بعد شروع کنیم یکییکی دربارهٔ موارد صحبت کنیم.
مبانی نظری مقایسه قرآن و تورات و نقد رویکرد تاریخی-انتقادی
ببینید، دیدگاههای پوپری اساسشان این است که برخلاف یک جور دیدگاه سنتی که مثلاً اگر من بخواهم الان دربارهٔ یهودیت بحث کنم، و بخواهم اثباتش بکنم، باید گزارههایی که یهودیها به آن معتقدند را برایش دلیل بیاورم، استدلال منطقی بیاورم. یا، اگر میخواهم مثلاً دربارهٔ یهودیت بحث بکنم بیایم و یک استدلالهایی بر علیه بعضی از اعتقاداتشان بیاورم، یا یک مسائلی را مطرح بکنم که به اصطلاح شبههناک باشند و آنها نتوانند جوابگو باشند. اساس این دیدگاهها این است که در واقع هیچ بحثی ارزش منطقی ندارد، و عقلانی نیست. اگر من میخواهم که دیدگاهی را که یهودیها نسبت به دین خودشان دارند درموردش بحث بکنم، مگر این که خودم یک دیدگاه رقیبی برایش ارائه بدهم. یعنی اساس بحث این است که ما بین دیدگاههای مختلف انتخاب میکنیم. فرض کنید الان اگر من انتقادهای خیلی جدی در یهودیت نسبت به خودش بیان بکنم، و آنها نتوانند جواب بدهند هم، تا وقتی که من خودم نکتهٔ مثبتی را نگفتهام که یهودیت چیست، چگونه به وجود آمده، و توجیهی دربارهٔ حوادثی که آنها در واقع مدل خودشان را بر اساسش تبیین میکنند ارائه ندهم، بحث من چندان بحث مستدلی حساب نمیشود. یعنی همیشه در انتقاد کردن از یک مدل، شما باید سعی کنید که یک مدل رقیب بسازید، بعد حالا انتقاد کردن اساسش این میشود که من نشان بدهم که مدل من سازگارتر است، چه به صورت سازگاری درونی، یعنی یک مدل منسجمی است که همه چیز و در واقع گزارههایی که در آن هست باهم یک سازگاری درونی دارند، و سازگارتر از مدلی است که میخواهم از آن انتقاد بکنم، و ثانیاً سازگارتر با فکتهای موجود است که ما به آن اعتقاد داریم، مثلاً مسائل تاریخی یا فکتهایی که به هر حال روشن و مورد توافق هستند. این اساس بحث است، بنابراین کاری که ما باید انجام بدهیم، درمورد یهودیت بکنیم، همان طور که من فکر میکنم دربارهٔ مسیحیت انجام دادیم، این است که یک مدل رقیب دربارهٔ این که اصلاً یهودیت چه بوده، چه اهدافی داشته ارائه بدهیم. خوب طبعاً قصدم این است که براساس چیزی که در قرآن بیان شده چنین مدلی را مطرح بکنم، و نشان بدهم که از هر نظر سازگارتر است. در حین این که من دارم این بحث را میکنم، میروم به سمت این که عدم سازگاری درونی دیدگاههای یهودی را به شما نشان بدهم، و نشان بدهم که حرفهای یهودیت، و در واقع دیدگاهی که یهودیت نسبت به خودش دارد با بعضی از فکتهای تاریخی، چیزهایی که در متنهای خودشان حتی هست، سازگار نیست. این در واقع یک جور قاعدهٔ کلی برای بحثهای به اصطلاح بینالاذهانی است. یعنی اگر من بتوانم بحثی را ارائه بدهم که به نوعی بعد از این که آن بحث ارائه شد بتوانیم به توافقهایی برسیم، به نظر میرسد که تا حدودی - به نظر من این طور به نظر میرسد اما من نمیخواهم تأکید بکنم که حتماً اینطوری است - بحث بینالاذهانی غیر از این چندان منطقی نیست. یعنی دو نفر وقتی میتوانند توافق بکنند که روی یک فکتهای مشترکی، توافق داشته باشند. روی اساس مثلاً فرض کن یک استدلال منطقی توافق داشته باشند، و حالا سعی کنند که آن فکتها را توسط یک مدل منطقی و سازگار تبیین بکنند. حالا اگر مثلاً دو نفر هیچ نوع فکت مشترکی را نپذیرند، به نظر میرسد که هیچجور امکان بحث کردن و توافق کردن بینشان وجود ندارد. اگر مثلاً فرض کن اساس منطق را نپذیرند، یک چنین چیزی، امکان بحث کردن وجود ندارد، و اگر طرفین یک جوری دیدگاههای مثبت ارائه ندهند، به نظر میرسد که کاملاً بحث به اصطلاح فِر نیست. فِر بودنش به این معناست که طرفین حرفهای مثبت بزنند، و اجازه به طرف مقابل بدهند که ازشان انتقاد بکند. بنابراین حالا من این جلسه میخواهم شروع بکنم بگویم که قرآن دربارهٔ یهودیت و اهل کتاب چه گفته - فعلاً روی یهودیت متمرکز هستیم - در عین حال که باید این را مد نظر داشته باشیم که کسانی که دین یهودیت را قبول ندارند، مثل کسانی که اصلاً از خارج دین به این مسائل نگاه میکنند هم از این قواعد مستثنی نیستند، یعنی یک آدم ملحد هم اگر بخواهد دربارهٔ یهودیت بحث بکند، هیچ چارهای ندارد به غیر از این که یا بگوید که اتفاقاتی که یهودیها میگویند اصلاً نیفتاده، تخیّلات مثلاً یک قوم خیالپرداز است. خوب، اصولاً فکر میکنم یک چنین چیزی وجود دارد، یک چنین دیدگاهی در خیلی از جاها بیان میشود. و انواع و اقسام فکتهای تاریخی که هست را، نشان بدهد که اینها فکتهای ضعیفی هستند. و یک جوری سعی بکند که براساس مثلاً دیدگاههای جامعهشناسانهٔ سکولار بگوید که چرا این تحولات به وجود آمد، چرا بعضیها ادعای پیامبری کردند، چرا قوم بنی اسرائیل مثلاً از مصر خارج شد؛ یا انکار بکند که اصلاً خروج از مصر یک داستان تخیلی است، یک افسانه است. یا اگر این اتفاق افتاده، چه جوری این اتفاقها افتاده. من نمیخواهم وارد این بحثها بشوم، به نظر من اینجا جای ارائه کردن بحثهای دیگران دربارهٔ یهودیت نیست. ولی مثلاً به عنوان مثال، حالا این حرفهایی که گفتم، فکر میکنم که اکثریت کسانی که دربارهٔ یهودیت بحث میکنند یک جوری دیدگاهشان اینطوری است که به شدت از ابهامات تاریخی که وجود دارد استفاده بکنند، و بگویند که اصلاً یک چنین وقایعی اتفاق نیفتاده. نه خروج از مصری بوده، نه اصلاً موسایی وجود داشته، نه طوفان نوحی در کار بوده؛ اینها همه یک سری افسانه و داستانهای تخیلی است. همان قدری که انکار میکنند که چیزی تحت عنوان آدم و حوا و اینها وجود داشته، همان جور انکار میکنند که پیامبران دیگری مثل نوح و طوفان نوح وجود داشته، یا مثلاً فرض کن ماجرای خروج. اصلاً بنیاسرائیل در مصر نبودهاند، یا اگر هم بودهاند به این طریق خاص از مصر خارج نشدهاند و الی آخر. یعنی یک جوری بحثهای سکولار با یهودیها برمیگردد به یک سری بحثهای تاریخی دربارهٔ پذیرفتن یا عدم پذیرفتن فکتهای تاریخی، بهاضافهٔ انتقادهایی که به داخل خود یهودیت میشود.
پس من الان سعی میکنم که بگویم که قرآن چه طور با این ماجراها برخورد میکند، و چه چیزهایی را تأیید و چه چیزهایی را نفی میکند. و کمکم شروع کنیم مقایسه کردن بین دیدگاهی که از طریق قرآن بیان میشود با دیدگاه یهودیها.
شروع مقایسهٔ دیدگاه قرآن و تورات
شما احتمالاً با خیلی از جنبههای دیدگاههای قرآنی آشنا هستید. خوب بگذارید از بحثهای قرآنی از اینجا شروع بکنیم که قرآن با صراحت، تقریباً همهٔ داستانهای تاریخی تورات را با یک تغییراتی میپذیرد. یعنی هم حضرت نوحی وجود داشته، هم طوفان نوح یا حالا سیل نوح وجود داشته که باعث نابودی انسانهایی که در یک بخش بزرگی از کرهٔ زمین حداقل زندگی میکردند شده، و ماجرای یهودیت همان طور که در تورات ارائه شده، برمیگردد به عهد بین خداوند و ابراهیم. و ابراهیم در واقع آن شخصیت کلیدی که در تورات بعد از حضرت نوح میآید و باعث میشود بنیان این عهدی که بنیاسرائیل به آن معتقد هستند که بین آنها و خدا بسته شده در واقع شکل بگیرد است. حضرت ابراهیم شاید در قرآن بشود گفت که به صراحت شخصیت مهمتر و کلیدیتر و مقدستری هست حتی از آن چیزی که در تورات ما میبینیم. بنابراین هیچ مشکلی در اساس وجود یک چنین فکتهای تاریخی از دیدگاه قرآن نیست؛ همهٔ این فکتهایی که در تورات آمده تأیید شدهاند. اختلافها در آن برخوردی است که در قرآن مثلاً تقدسی که برای پیامبران قائل است و یک جور حالت معصومیت و، چه جوری بگویم، سطح بالابودن شناختی پیامبران و عملکردشان قائل است که شاید در تورات به این شکل نباشد. اختلافها بیشتر در این جهت است. مثلاً دربارهٔ حضرت ابراهیم، اگر تورات را مطالعه کرده باشید، خوب یک چیزهایی در تورات نقل میشود، یا دربارهٔ حضرت یعقوب، که من به آنها اشاره کردم، به حضرت یعقوبش اشاره کردم، ابراهیم را یک خرده ابا دارم که بگویم در تورات چه چیزی دربارهٔ حضرت ابراهیم هست، که حالا احتمالاً شاید خیلیهایتان خوانده باشید. دربارهٔ حضرت ابراهیم به عنوان مثال، این نکته هست که دو بار در طول سفرهایی که با همسر خودش ساره دارد، یک بار در مصر و یک بار در یک جای دیگر، چون ساره خیلی زیباست، حضرت ابراهیم ساره را به عنوان خواهر خودش معرفی میکند چون فکر میکند که اگر به عنوان همسر خودش معرفی بکند، آن وقت کسانی که به ساره طمع میکنند ممکن است حضرت ابراهیم را بکشند و ساره را تصاحب کنند. بعد وقتی به عنوان خواهر خودش یا به عنوان یک زن مجرد معرفی میکند، خوب حالا آدمهایی هستند که ساره خیلی زیباست و متقاضی میشوند که با ساره ازدواج کنند، از جمله مثلاً فرعون مصر. یعنی آن حاکم منطقه میل دارد که این زن را به همسری بگیرد و یک جور قطعههای خیلی عجیب و غریبی در تورات هست که حضرت ابراهیم به نوعی موافقت میکند، بعداً آن طرف وقتی میفهمد که این همسر ابراهیم است، کلی شاکی میشود که تو چرا این کار را کردی؟! من داشتم مثلاً به گناه میافتادم و جهنم میرفتم و این حرفها!!! ماجرا یک جورهایی برعکس میشود. یعنی آن آدمی که نباید خیلی مقید به این چیزها باشد و حضرت ابراهیم باید مقید باشد، آن معترض است که تو چرا این کار را کردی که من به گناه بیفتم!
به هر حال اینها جنبههایی هستند که این داستانها با قرآن متناقضند و نمیتواند حقیقت داشته باشد. و اینجور اختلافها، منتها قبول بکنید که خیلی اختلافهای اساسی نیستند. آن چیزی که به دیدگاه یهودی به اصطلاح قوام میدهد و اساس دیدگاه یهودی است این است که یک عهدی از زمان ابراهیم شروع تفاوت عمدهای که وجود دارد دربارهٔ دیدگاه قرآن دربارهٔ مسائلی که بعد از ابراهیم اتفاق میافتد، اصالتی است که قرآن برای شاخهٔ فرزندان اسماعیل قائل است، و در آن طرف یهودیها برای فرزندان اسماعیل چنین اصالتی قائل نیستند. درواقع اساس یکسری اختلافاتی که وجود دارد در تبیین ماجراهایی که منجر به شکلگیری یک دینی به اسم یهودیت شده، اختلاف نظر دربارهٔ دو فرزند ابراهیم است. من نمیخواهم فعلاً وارد این بحث بشوم که مقایسه بکنم ببینم که کدام اینها معقولترند. یا با متنهای یهودی چقدر سازگار است این دیدگاهی که الان یهودیها نسبت به اسماعیل دارند. درواقع بیشتر از این که الان بخواهم قضاوت بکنم، میخواهم سعی کنم که ابعاد آن مدلی که قرآن ارائه میدهد را بفهمیم، همانطور که چند جلسهای سعی کردیم که بفهمیم که یهودیها چهجوری نگاه میکنند به این ماجراها، حالا بفهمیم که قرآن چهجوری نگاه میکند. دیدگاه قرآن دقیقاً دربارهٔ حضرت ابراهیم این است که عهدی بسته شده بین خداوند و ابراهیم که به نوعی قرآن تأیید میکند که یک جنبهای از این بحث حداقل تملک یک سرزمینی بوده که الان فلسطین است. در تورات بهصراحت این نقل میشود که به حضرت ابراهیم گفته شده که تا ابد این سرزمین متعلق به فرزندان تو خواهد بود. منتها در قرآن در همان اول وقتی که این عهد درواقع به نوعی بهش اشاره میشود، این زمینه فراهم میشود که این معاهده دوطرفه است. و این شکلی نیست که الان یک عهدی با حضرت ابراهیم بسته شده و دیگر قابل به اصطلاح تغییر نیست. بلکه بنای عهد بر این است که طرف عهد یعنی ذریهاش به یک چیزهایی باید عمل بکنند، به آن عهدی که خودشان بستهاند، و در مقابلش چیزی بهشان تعلق بگیرد. این آیهٔ معروفی که در سورهٔ بقره هست درواقع بهشدت از همان لحظهٔ اول انگار آن جایی که به عهد اشاره میکند روی این دارد تأکید میکند، که حضرت ابراهیم بعد از این که خداوند بهش میگوید که من تو را برگزیدم و الگو قرار میدهم، میگوید که «وَ مِن ذُرِّیَّتِی؟» از فرزندان من چه؟ و این جواب میآید که: «لَا یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ» عهد خداوند به آدمهای ظالم نمیرسد. نمیرسد. بنابراین بههیچوجه اینجا مسئله این نیست که یک ارثیهٔ فامیلی وجود دارد که دادهاند به حضرت ابراهیم و فرزندانش، حالا چه دو تا شاخهٔ اسحاق و اسماعیل یا یک شاخه، و دیگر تمام شده. همینجوری مثل یک هدیهای بوده که خداوند به ابراهیم و فرزندانش داده. اصلاً این شکلی نیست. نکته در واقع این است که شما از اولش در رابطه با ابراهیم در قرآن میبینید که عهدی بسته شده، حرفهایی زده میشود و ملاک این است که اگر کسانی که بعد از حضرت ابراهیم میآیند ظالم باشند، این عهد خودبهخود ملغی شده است. بنابراین اساس گناه نکردن است، اساس در واقع نگاه داشتن حرمت شریعت خداست و الی آخر.
عهدشکنیِ بنیاسرائیل در قرآن
از این به بعد، از همین مقدمهٔ سورهٔ بقره به بعد وقتی داستان شروع میشود، شما میبینید که دیدگاه قرآن نسبت به بنیاسرائیل این است که اینها عهدشکن هستند. بنابراین آن دیدگاه یهودی که بهنوعی تأکیدش روی این است که عهدی بسته شده و حالا در مقابلش باید یک مایملکی در اختیار یهودیها باشد، این از اساس زیر سؤال است، به دلیل اینکه این عهد مفادی دارد که باید رعایت میشده تا خداوند هم به عهد خودش وفا کند. در اوایل سورهٔ بقره شما این را میبینید که قرآن اینجوری برخورد میکند که مثلاً «أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ». معاهده است دیگر، هدیه نیست. عهدی بسته شده که باید به آن عمل کنند. این تأکید قرآن، که نمیدانم، واقعاً فکر میکنم که خیلی واضح است که معقول است، که چیزی را خداوند همینجوری، بدون بها و بدون اینکه طرف مقابل هیچ صلاحیتی داشته باشد، اعطا نمیکند - که از دیدگاه یهودیها هم باید معقول به نظر برسد - در عین حال که شاید یهودیها منکر این نباشند، اما بهنوعی در قرآن شاید تأکیدش یکی از مهمترین پایههای دیدگاه قرآن دربارهٔ یهودیهاست.
يَٰبَنِىٓ إِسْرَٰٓءِيلَ ٱذْكُرُوا۟ نِعْمَتِىَ ٱلَّتِىٓ أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَأَوْفُوا۟ بِعَهْدِىٓ أُوفِ بِعَهْدِكُمْ وَإِيَّٰىَ فَٱرْهَبُونِ
اى فرزندان اسرائيل، نعمتهايم را كه بر شما ارزانى داشتم به ياد آريد، و به پيمانم وفا كنيد، تا به پيمانتان وفا كنم، و تنها از من بترسيد.
بگذارید دربارهٔ اینکه این دیدگاه از نظر یهودیها قابل درک هست یا نه یک بحثی بکنم. من میخواهم بگویم که یهودیها نمیتوانند این را نفی بکنند، که عهدی که در واقع خداوند با ابراهیم و بعد با فرزندان اسرائیل بسته، حتی اگر فرض کنیم که فرزندان اسماعیل شامل این عهد نمیشوند، یهودیها نمیتوانند انکار کنند که اینجا بحث از یک معاهده است و اگر آنها رفتارهایی بکنند و کارهایی را که به آنها گفته میشود انجام بدهند، چیزهایی به آنها داده میشود، از جمله مثلاً سرزمین. از جمله اینکه مثلاً در تورات گفته میشود که وقتی اینها قبول نمیکنند که وارد سرزمین بشوند و بجنگند، چهل سال مجازات میشوند و انگار این عهد به حالت تعلیق درمیآید. و بعداً وقتی میروند آنجا مستقر میشوند و بعد از مدتی توحید را کنار میگذارند و بتپرست میشوند، کلاً عهد انگار بهطور موقت باز ملغی میشود و اینها به اسارت برده میشوند. و خودشان میگویند که بعد از مدتی - که به معنای قرآنی اینها دیگر ظالم نیستند و توبه میکنند - دوباره خداوند اینها را به آن سرزمین برمیگرداند. اساس اینکه اینجا یک معاهده هست و باید بنیاسرائیل شرایطی را به وجود بیاورند که این عهد اجرا بشود، از دیدگاه یهودیها نمیتواند مورد انکار قرار بگیرد؛ ملک طلق یهودیها نیست، بنا به متن قرآن و وقایعی که یهودیها خودشان روایت میکنند، که حداقل یک بار از درِ آن دروازهها برگشتهاند به دلیل تخلفی که کردهاند، و یک بار برای سالهای طولانی از آنجا تبعید شدهاند. و این هدیهای که بهشان داده شده - اگر بشود اسمش را هدیه گذاشت - ازشان پس گرفته شده است. بنابراین هدیه نیست دیگر، خداوند اگر به کسی بنا به فضل خودش چیزی میدهد - بعضی از هدایا مابهازایی هم ندارند - وقتی شما کاری بکنید خداوند چیزی به شما میدهد و میگوید که اگر شکر بکنید این را مثلاً زیادش میکنم. بنابراین حالا این از نوع هدیه نیست، یهودیها نمیتوانند ادعا بکنند که این هدیهای است که خداوند چون از ابراهیم خوشش آمده به او و فرزندانش داده. و اصولاً از دیدگاه دینی، اصولاً اینکه یک نفر آدم خوبی باشد و فرزندانش همینطور نسلاندرنسل چیز خیلی بزرگی بهشان برسد خیلی قابل توجیه نیست، و اینجا دیدگاه قرآن کاملاً معقول به نظر میرسد.
خوب. اینجا یک بحث ماند که من نمیخواهم خیلی واردش بشوم. اینکه عهدی که بین خداوند و حضرت ابراهیم بسته شده به فرزندان اسماعیل هم تعلق میگیرد. یا نه. این بحثی است که احتمالاً جلسهٔ آینده ــ جلسهٔ آینده شاید نه، یک جلسه بعدتر ــ جلسهٔ آینده فکر میکنم قرار شد که همان بحث سورهٔ اسراء را انجام بدهیم و بعداً دوباره برگردیم به همین بحثها.
یک نکتهٔ دیگری که در قرآن رویش تأکید میشود، من فکر میکنم خیلی مهم است که اینجا مفاد عهد را، یک معاهده وجود دارد و یهودیها هم بهنوعی قبول دارند که یک معاهده وجود دارد اینجا، اما به نظر میرسد که دربارهٔ چیزی که بر عهدهٔ یهودیهاست، روی اینکه در مفاد این معاهده روی چه چیزهایی تأکید بشود و روی چه چیزهایی تأکید نشود اختلاف نظر وجود دارد. در دیدگاه قرآن بهشدت تأکید روی این است که یکی از مهمترین مفاد عهدنامه از اولش تبعیت از پیامبرانی بوده که بعد از حضرت موسی هم حتی قرار است بیایند. یعنی در قرآن کاملاً آن چیزهایی که دربارهٔ کیفیت عهد بستن با یهودیها در پای کوه طور و اینها نقل میکنند، تأیید میشود، باز با یک اختلافات جزئی در توصیفات، ولی تأکید خیلی زیادی در قرآن روی این هست که یک بخش عمدهٔ معاهده این است که اینها از رسولانی که فرستاده میشوند تبعیت بکنند، در حالی که یهودیها همهٔ تأکیدشان روی این است که این عهد فقط و فقط این است که یک شریعتی همانجا، اول ده فرمان و بعد شریعتی توسط حضرت موسی، به یهودیها داده شده و اساس عهد پیروی کردن از این شریعت است. خوب، اینجا این نکته به نظر من خیلی مسئلهٔ حساس و critical است که آیا واقعاً صرفاً یکتاپرستی و رعایت ده فرمان اخلاقی و شرعی و انجام دادن آیینهای شریعت است که ملاک است و محتوای این عهد است، یا یک بخش عمدهٔ آن پیروی کردن از پیامبران هم هست. اگر قبول بکنید که پیروی کردن از پیامبران جزء عهد است، آنوقت خوب خیلی واضح است که در واقع دیدگاه قرآن این است که پیامبرانی آمدهاند، یهودیها ازشان تبعیت نکردهاند و عهد را شکستهاند. هرچقدر هم الان یهودیها بگویند که همهٔ یهودیهای دنیا، موبهمو دارند شریعتی که بهشان داده شده را رعایت میکنند، باز اگر محتوای عهد پیروی از پیامبران باشد ــ یعنی یک چیز فریزشدهای تحت عنوان شریعت نیست. در واقع تفاوتی که قرآن با دیدگاه یهودی دارد این است که دینی که حضرت موسی آورد، شریعتی که به بنی اسرائیل داده شد، شریعت متکاملی بوده؛ این جوری نبوده که در یک لحظهٔ خاص یک چیزهایی ازشان خواسته بشود، بلکه در طول تاریخ با آمدن پیامبران پشت سر هم داشته تکمیل میشده، و بنی اسرائیل در واقع آن وظیفهٔ سختشان این بوده که پیامبران واقعی را از پیامبران غیرواقعی تشخیص بدهند و تحولاتی که دارد در دین اتفاق میافتد را به نوعی درک بکنند و از آن تبعیت بکنند. و تمام ماجرا به این برمیگردد که این شرط رعایت نشده و عهد شکسته شده. شما در سورهٔ بقره همین در ابتدا اولین جملهای که خطاب به بنی اسرائیل هست، «أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ»، این است که تبعیت بکنید از پیامبرانی که برای شما فرستادیم. و در واقع اشاره به این است که این اصلاً جزء محتوای عهد بود.
يَٰبَنِىٓ إِسْرَٰٓءِيلَ ٱذْكُرُوا۟ نِعْمَتِىَ ٱلَّتِىٓ أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَأَوْفُوا۟ بِعَهْدِىٓ أُوفِ بِعَهْدِكُمْ وَإِيَّٰىَ فَٱرْهَبُونِ
اى فرزندان اسرائيل، نعمتهايم را كه بر شما ارزانى داشتم به ياد آريد، و به پيمانم وفا كنيد، تا به پيمانتان وفا كنم، و تنها از من بترسيد.
سؤال...
باز من میخواهم تأکید بکنم که یهودیها نمیتوانند منکر این بشوند که شریعت متکامل است، بلکه یک چیزی بیشتر از این هم میشود دربارهٔ شریعت یهودیها گفت. بنابراین این احساسی که معاهدهای در پای کوه طور بسته شده مثل این که یک ده فرمان یا چندتا برگ کاغذ، یک رسالهٔ توضیحالمسائلی به یهودیها داده شده و دیگر تا آخر دنیا ماجرا این است که این باید عمل بشود تا مثلاً اینها صاحب آن سرزمین بشوند، این چیزی نیست که قابل پذیرش باشد بنابر ادعاها و فکتها و متونی که خود یهودیها قبول دارند. چرا این طوری است، برای خاطر این که یهودیها به راحتی این را میپذیرند و جزء عقاید قطعیشان است که بخش عمدهٔ شریعت در زمان حضرت موسی نازل نشده، بلکه بخش عمدهٔ شریعت به آن معنایی که الان دارند به آن عمل میکنند اصلاً در نوشتهای تحت عنوان تورات و کتاب مقدس نیامده، و سنتی وجود دارد، سنتی که به تدریج نگارش شده در طول تاریخ، و کتابهایی وجود دارد، مثل تلمود و میشنا و ...، اینها هستند که در واقع ملاک شریعت هستند، و هیچ کدام از یهودیها معتقد نیستند که شریعت به این معنایی که الان دارند به آن عمل میکنند پای کوه طور در معاهده به آنها داده شده. بنابراین این که در یک دوران تاریخی این تعالیم، کمکم به وجود آمده، جزء عقاید خود یهودیها هم هست. و اینکه یک سنتی در طول تاریخ شکل گرفته که حتی یهودیها این سنت را فراتر از دوران پیامبران میبرند، یعنی بعضی از علمای یهودی که بعد از دوران پیامبران آمدهاند هم بانیهای بخشی از این شریعت بودهاند، یک چنین چیزی را میپذیرند و جزء عقایدشان هست. یهودیها بهشدت روی این تأکید دارند که شریعت فقط آن چیزی نیست که در کتاب آمده، بلکه اگر آن کتابهای بعدی را در نظر نگیریم، یعنی مثلاً کتاب تلمود را در نظر نگیریم، شریعت برایشان معنی ندارد. چون چیزی که به عنوان شریعت قبول دارند، یک جور سنت به اصطلاح خاخامی است، چیزی که به آن هلاخا میگویند، در فکرشان یک سنتی است که در طول تاریخ شکل گرفته. بنابراین محتوای آن عهد خودبهخود جنبهٔ تاریخی پیدا میکند، یعنی در آن لحظه شروع میشود، مثل اینکه به آنها گفته میشود که خوب، از این به بعد باید از یک چیزهایی اطاعت بکنید و بقیهاش را هم بعداً بهتان میگوییم. این بعداً گفتن توسط پیامبران و علمایی که بعداً ظهور کردهاند در واقع به یهودیها ابلاغ شده. بنابراین یک چیز فریزشده و فیکسی نیست که بخواهند بگویند که ما صرفاً به همین تحت عنوان عهد داریم عمل میکنیم. پس آن چیزی که میخواستم رویش تأکید بکنم فعلاً حداقل این است که یهودیها نمیتوانند این مسئلهٔ تبعیت کردن از پیامبران بعد از حضرت موسی را انکار بکنند. انگار یکجوری جزء خود آن عهد است حتی اگر آن عهد فقط پیروی از شریعت باشد، چون شریعت در یک تاریخی دارد تکامل پیدا میکند. نکتهٔ اساسی این است که شما بلاهایی که در خود تورات نقل میشود که سر یهودیها میآید اتفاقاً همین حالت را دارد که هر وقت پیامبر بزرگی ظهور میکند و تورات از آن یاد میکند و مردم یکجوری تخلف میکنند، و ازش اطاعت نمیکنند، آنوقت یک اتفاقات بدی برایشان میافتد. جنگی پیش میآید که درش شکست میخورند، یا یک ماجرایی پیش میآید مثل ماجرای تبعید بابلی که از آنجا کنده میشوند و به جای دیگری تبعید میشوند. یعنی اصولاً ماجراهایی مثل تبعید بابلی خیلی به این بر نمی گردد که احکامی از شریعت و اعتقادات و اینها زیر سؤال رفته، غالباً مسئلهٔ عدم تبعیت از یک پیامبری که ظهور کرده هم وجود دارد. این نکته خیلی مهم است برای خاطر اینکه فکر میکنم یهودیها یکی از اصول اعتقاداتشان این است که شریعت تخطیناپذیر است و نمیشود پیامبری بیاید و شریعت جدید بیاورد. فکر میکنم اینجا جایی است که اختلاف نظری وجود دارد در مدلی که قرآن ارائه میدهد با مدلی که آنها ارائه میدهند. ممکن است آنها این قسمت را نقطهٔ قدرت خودشان بدانند که من چند بار رویش تأکید کردم که ما باید روی این قسمت بحث بکنیم که چهطور ممکن است شریعت تغییر بکند و چرا اصولاً شریعت متکامل بوده. من قبل از اینکه وارد این بحث بشوم میل دارم به یک نکتهای اشاره بکنم که مورد تأیید یهودیها هم هست. آن هم این است که نه فقط شریعت حالت بهاصطلاح تکاملی داشته، بلکه اصول عقایدی هم که یهودیها به آن معتقد هستند هم در ابتدا به آن صورت وجود نداشته. نمونهٔ خیلی واضحش این است که همهٔ یهودیها فکر میکنم روی این توافق دارند که موقعی که حضرت موسی ظهور کرد و در اسفار خمسه یعنی آن کتابهایی که از زمان حضرت موسی باقی مانده، اصولاً اشارهای به قیامت نشده. اشارهای به آخرت به آن معنا که بهشت و جهنمی وجود داشته باشد و مجازات، وجود ندارد. خوب، قبول دارید که این جزء اصول عقاید دینی است، و چند قرن بعد از حضرت موسی این عقاید در دین یهود کمکم وارد شده و شکل گرفته، و یهودیها هم این را میپذیرند که در اسفار خمسهٔ کتاب مقدس این اعتقاد وجود ندارد. این یک جوری نشان میدهد و نمیتوان از آن فرار کرد، یهودیها نمیتوانند فرار بکنند که نه فقط شریعت بلکه اصول عقاید هم که خیلی مهم است، متکامل است یعنی همه چیز در ابتدا گفته نمیشود. پیامبران دیگری بعداً میآیند که دربارهٔ آخرت و مجازات انسانهایی که از دنیا میروند، اینکه روح چه جوری است و اینها صحبت میکنند، و در ابتدا این عقاید وجود ندارد. دقیقاً به همین دلیل است که - به دلیل اینکه عقاید مربوط به آخرت در اسفار خمسه ضبط نشده بود - به همین دلیل است که شما احتمالاً این را شنیدهاید که در زمان حضرت مسیح دو فرقهٔ عمدهٔ یهودیها وجود داشت: صدوقیها و فریسیها. صدوقیها به آخرت اعتقاد نداشتند و آن را خرافات میدانستند، برای خاطر اینکه آنها تأکیدشان روی اسفار خمسه بود و قبول نمیکردند؛ یعنی بعد از هزار و خردهای سال بعد از حضرت موسی، اختلاف نظر وجود داشت که آخرت وجود دارد یا نه. اگر فریز بکنید عهد را در همان لحظهٔ پای کوه طور و زمان حضرت موسی، خوب صدوقیها راست میگفتند. در حالی که فریسیها برندهٔ تاریخ یهود هستند، یعنی همهٔ یهودیهایی که الان تقریباً در دنیا وجود دارند، به نوعی فریسی هستند، حداقل از نظر اعتقاد به آخرت. یا یهودیها اگر میخواهند شریعت و عقایدشان را فریز بکنند از زمان حضرت موسی، باید شک داشته باشند که آخرت وجود دارد یا نه، و اگر نه، باید قبول بکنند که بعد از حضرت موسی حتی بعضی از اصول عقاید بیان شده.
تغییرپذیریِ شریعت و عهد
خوب بیایید دربارهٔ این بحث بکنیم که یهودیها یک نکتهٔ قوت بحثشان که من خیلی رویش تأکید کردم این است که اصلاً چهطور ممکن است که یک شریعتی داده بشود و بعد آن شریعت تغییر بکند. چهطور ممکن است خداوند یک کتابی را نازل بکند، بعد یک کتاب دیگری را نازل بکند که یک اختلافهایی مثلاً با این کتاب داشته باشد، حالا حداقل از نظر بیان احکام. امکان دارد کلام خدا تغییر کند؟ خداوند یک موجود ثابت غیر قابل تغییر که در طول تاریخ زمانی برایش نمیگذرد، بنابراین اگر سخنی بگوید، عقایدی را بخواهد به بشر القا بکند، تفاوت داشتن و تاریخی بودنش چگونه است؟ اینها یک خرده مشکوک است! اگر به این شکلگیری تاریخی عقاید شما نگاه بکنید، سکولارها اینجا خیلی موفقاند و هیچ مشکلی ندارند، بلکه اصولاً از مدل سکولار شما این پیشگویی را حتی میتوانید بکنید که ادیان اینجوریاند. از یک جایی شروع میشوند، بعداً یک آدمهایی میآیند چیزهای دیگری میگویند، افتوخیزهایی در احکام و عقاید و اینها وجود دارد؛ نه تنها سازگار است با اعتقاد سکولار، که میگوید ادیان پدیدههایی بشری هستند که به دلایلی در جامعهٔ بشری به وجود آمدهاند، بلکه کاملاً طبیعی است و قابل پیشگویی است که اینجوری باشد، انتظار نمیرود که مثلاً از ابتدا شریعت و احکام و عقاید فیکس و مشخصی بیان شده باشد. نکته اینجاست که شما اگر بخواهید این تکامل را نپذیرید، فکتهای تجربی نشان میدهد که این تکامل اتفاق افتاده، و یک جوری با اعتقاد به کلام و عهدی که از طرف خداوند که ثابت و خارج از زمان است صادر شده سازگار نیست. شما اگر تکامل را بپذیرید، مقابل این مشکل عدم سازگاری درونی مدلتان قرار میگیرید که چه طور ممکن است خداوند چند تا شریعت به مردم داده باشد. یهودیها به نظرشان این معقول نیست. اگر بخواهید مثل یهودیها بگویید که نه، این احکام و شریعت همه در ابتدا بیان شده و تا ابد هم همین است، آن وقت به نظر میرسد که با فکتهای تاریخی مشکل پیدا میکنید. من اولین جوابی که دارم میدهم به آن نقطهٔ قوت یهودیها، فکر میکنم یهودیها در برابر مسلمانها و مسیحیها، حرفی که دارند و به نظر میرسد که قوی است - یکی از حرفهای قوی که دارند - این است که ما یک جوری به ثبات کلام خداوند و شریعت خداوند قائلیم، در حالی که مسیحیها که اصولاً معتقدند خداوند یک شریعتی را در یک زمانی نازل کرده بعد هم گفته که نمیخواهد دیگر! از یک زمانی به بعد ملغیاش کرده. مسلمانها اعتقادی به ملغی شدن ندارند اما اعتقاد به تغییر دارند. به نظر میرسد از اصول اعتقادات دینی اگر فلسفیاش بکنیم، خوب یهودیها موضع برتری دارند. از آنور من میخواهم بگویم که فکتهای تاریخی یهودیها این تکامل را نشان میدهد، اگر مسیحیت و اسلام را بگذاریم کنار، خود یهودیها نمیتوانند منکر این بشوند که حتی عقایدشان در طول زمان تغییر کرده. خوب بنابراین خیلی مهم است که ما یک جوری این تکامل تدریجی شریعت و احکام و اعتقادات را بپذیریم که با فکتها سازگار باشد و از آنور سعی کنیم که توجیه بکنیم که چه جوری یک چنین چیزی ممکن است.
سوال...
بله همین است. آیا عهد یک چیز فریز شده است، محتوایش، یعنی یهودیها احساسشان این است که یک شریعتی بهشان داده شده که باید به آن عمل بکنند، یا این که در طول تاریخ، هزار سال طول کشیده تا این عهد به اصطلاح قوام پیدا بکند. هزار سال طول کشیده، بنابراین ادعای قرآن درست است دیگر. در عهد، پیروی از پیامبرانی که بعداً میآیند هم هست. حرف این است دیگر. آن قضیههایی که بعداً ثابت میشوند هم وجود دارند. حالا آن قضیهها توسط ریاضیدانان بزرگ نه، توسط پیامبران بزرگ استنتاج میشود به نوعی. آره! حرفی نیست که عهد از آنجا شروع میشود. ولی نه بهطور، و نه در زمان حضرت موسی، مفاد عهد به نوعی فریز نمیشود، بلکه همچنان در حال گسترش است. اینکه این گسترش منطقی است، مثل اثبات قضیه است، یا اصلاً از قبلش نتیجه نمیشود، مثل بعضی از احکام، این خیلی مهم نیست. مهم این است که شما بپذیرید که جزء این عهد، این است که پیامبرانی بعد از این میآیند که این عهد را تکمیل میکنند. حرفهای آنها را هم باید گوش بدهید.
سؤال...
یهودیها میتوانند این را بگویند که آره، ما قبول داریم که این عهد فریز نشده بود، بلکه قرار بود در طول زمان، مثلاً هزار سال، باز بشود، حتی اینکه بعد از دوران پیامبران علمایی بیایند، تلمودی به وجود بیاید، باز بشود، ولی سازگار باشد با آن محتوایی که عهد اولیه داشته. آره، خوب. موضوع این است که بهعنوان یک یهودی، الان شما داری میپذیری که در طول تاریخ مسئلهٔ تبعیت از پیامبران جزء عهد هست، ولی منکر این هستید که محتوای این عهد بتواند تغییر بکند.
-- خوب میخواهید نتیجه بگیرید که مثلاً از حضرت عیسی و حضرت محمد هم باید تبعیت کنند.
آره! میترسی؟ ترستان بهجاست.
-- فرض کنید که این را نپذیرند. یعنی اینها میگویند که یک سری اصول اولیه، ده تا، موسی داده، علمای ما بعداً با توجه به یک سری اصول فقهی و منطقی و اینها نشستهاند یک سری احکام دیگر با توجه به شرایط مثلاً تولید کردهاند، که اینها پایهاش همان اصول اولیه است. این به این معنی نیست که ما فریز شدیم، به این معنی هم نیست که اصولمان را تغییر دادهایم. یک سری آمدهاند نتیجهگیریهای منطقی کردهاند، جزءش پیروی از پیامبران را هم قبول نداریم.
خوب خیلی خوب است که شما دارید سعی میکنید یک تئوری درست کنید که ... حالا برای چه دارید این تئوری را درست میکنید؟ که عدم سازگاری ادعا را با فکتهای تاریخی توجیه کنید. اما آخر فکتهای تاریخی این نیست که شما میگویید. یعنی واقعاً مسئلهٔ ظهور پیامبران بزرگی است که اینها بهشان اعتقاد دارند، در کتاب مقدسشان بهشان اشاره میشود، اینها میآیند، تبعیت ازشان برایشان مسئله است. فقط مسئله این است که یهودیها مشکل دارند با اینکه حکمی تغییر بکند، و این را نمیپذیرند، و مدعی این نیستند که پیامبری بتواند بیاید مثل حضرت مسیح، و یک چیزی را ملغی بکند یا اضافه بکند. مثلاً چیزی که قبلاً بوده را تغییر شکل بدهد. بلکه فقط یک جوری آن بسط دادن میتواند اتفاق بیفتد. این چیزی است که ما اینجا میخواهیم این را حل بکنیم دیگر. نکته این است که مسلمانها ـ سکولارها خیلی مشکلی ندارند با این مسئلهٔ تغییرات دین برای اینکه مبدأ الهی برایش قائل نیستند ـ من میخواهم بگویم که اینجا، توپ در زمین مسلمانهاست. مسلمانها باید بگویند که چهطور ممکن است یک پیامبری بیاید و کلام خدا را نقض بکند. شریعت دیگری بیاورد. من دارم سعی میکنم بگویم که یکی از اجزای مدل مسلمانها برای نگاه کردن به یهودیها، که در واقع باید جواب به یک نقطهٔ قوتی در دیدگاه یهودیها را بدهند، این است که بگویند چگونه چنین اتفاقی ممکن است بیفتد، یا حتی بتوانند یک توضیح خوبی بدهند که لازم است بیفتد.
سؤال...
غیبتِ معاد در اسفارِ خمسه
بدیهی است که در اسفار خمسه هیچ اشارهای به آخرت به این معنایی که ما به آن معتقدیم نیست. شیطان به این معنایی که الان یهودیها و مسیحیها و مسلمانها به عنوان یک موجود گمراهکننده، به عنوان یک موجود متافیزیکی یا به این صورتی که در اعتقاداتشان هست اصلاً در اسفار خمسه نیامده و الی آخر.
سؤال...
ببینید وعدهٔ بهشت به نیکوکاران و جهنم به بدکاران دادن جزء تبلیغات حضرت موسی نیست. حالا من دارم سعی میکنم بگویم که این جوری است دیگر، یعنی با قرآن سازگار است. ببینید این نکته خیلی حالت چیز دارد، حضرت موسی که میداند آخرت وجود دارد، حضرت ابراهیم میداند، همهٔ اینها به نوعی. اینکه چقدر یک چیزی تبلیغ بشود مسئله است. مثلاً فرض کنید شیطان وجود دارد. آیا لازم است که حضرت موسی به مردم آموزش داده باشد که شیطان وجود دارد؟ یا نه، ممکن است، بحث را از یک جایی که خودم میل دارم حالا، جواب شما را هم میدهم... ببینید، اساس بحث آن چیزی که من فکر میکنم مسلمانها باید به آن معتقد باشند این است که جریان پیامبران، جریان ظهور پیامبران از اول تا آخر یک جریان تکاملی است. قرار است که در اولین لحظههایی که مثلاً، در حد فهم مردم، حتی مردمی که فهم خیلی... بگذارید اینجوری بگویم. اساس بحث این است، جوابی که من فکر میکنم باید به این پرسش بدهیم، که نهتنها یک جواب است، بلکه میخواهیم بگوییم که ضروری است که یک تحولاتی در شریعت اتفاق افتاده باشد، این است که واقعاً بشر به یک معنای واقعی کلمه از دیدگاه حداقل فرهنگی یک دوران تکاملی را طی کرده. یعنی از یک دوران کودکی شروع کرده، کمکم مثل یک موجود زندهای که دارد رشد میکند، کل بشریت از دوران کودکی به یک دوران نوجوانی و جوانی و نهایتاً پختگی رسیده. نکته این است که خداوند از همان دوران کودکی، مثل اینکه یک چیزی بگوید که یک کودک بفهمد، آموزشهایی را شروع کرده. مثلاً فرض کنید در دوران کودکی چیزهایی گفته شده، در دوران نوجوانی، و در یک لحظهای همه چیز گفته شده، شریعت بهطور کامل بیان شده. بنابراین بخشی از رسالت پیامبران یک جور training فرهنگ و نوع بشر برای رسیدن به آن نقطهٔ پایانی است. شما برایتان طبیعی نیست که اگر یک آدمی بخواهد یک کودکی را مثلاً تربیت کند، شما انتظارتان این است که بگوییم که خوب این که بچه است و هنوز خیلی چیزها را نمیفهمد، قوهٔ تجرید و انتزاعش هنوز به اندازهٔ کافی رشد نکرده، الی آخر، هنوز خوب نمیتواند حرف بزند، نوشتن و خواندن خوب بلد نیست، همینطور صبر کنیم مثلاً طرف چهلسالش بشود یکدفعه بگوییم که بیا این کار را بکن. هدایتش بکنیم. یا نه، شما به نظرتان طبیعی نیست که، اگر این را قبول بکنیم و واقعاً بهش اعتقاد داشته باشیم، که من عمیقاً اعتقاد دارم و فکر میکنم همهٔ فکتهای تاریخی این را نشان میدهند، که بشر چه از نظر سختافزار، یعنی از نظر زیستشناختی، و چه از نظر نرمافزار، از دوران اولیهٔ پیدایشش شروع به تکامل کرده. زبان کاملی نداشته، فرهنگ اصلاً قابل بیان نبوده برایش، ذهنیتش، مثلاً ذهنیت انتزاعی، شما در یک جاهایی از تاریخ بشر جوانههایش را میبینید که تازه دارد رشد میکند. اگر اعتقاد به تکامل خود بشر داشته باشیم، نهتنها این توجیهپذیر است، بلکه طبیعی است که بگوییم که خداوند از یک جا، از هر جا که میتوانسته دخالت بکند و یک آموزشهایی بدهد، از یک آموزشهای سادهای شروع کرده، بعضی از اعتقادات که پیچیده بودهاند را به تأخیر انداخته، اعتقادات سادهتر را اول بیان کرده، و همینجور سلسلهٔ پیامبران را فرستاده تا به یک جایی برسد که حالا فریز بشود. و آن فریز شدن قطعاً در پای کوه طور اتفاق نیفتاده برای اینکه ما میدانیم که پیامبران هنوز ادامه پیدا کردهاند. درست است؟ اگر قبول بکنید که موضوع در حال تغییر است، یعنی انسان در حال تکامل است، طبیعی است که اعتقاد داشته باشید که اولاً صلاح نیست که شما بایستید که این تکامل به یک معنایی به آخرین نقطهٔ خودش برسد، که خیلی آخرین نقطه هم شاید معنیدار نباشد، و بعد خداوند بیاید دخالت بکند، بلکه خداوند با دخالتهای خودش - تمام روایتهای قرآن، تورات و همه با این موافقند - که خداوند اصلاً با دخالت خودش این مسیر تکامل را دارد هدایت میکند. اقوامی که خیلی منحرف میشوند را پاکسازی میکند، مثلاً با طوفان نوح. این پاکسازی سختافزاری است، یعنی بعضی از آدمها انگار به یک راههایی کشیده شدهاند که همان طور که حضرت نوح در قرآن میگوید - من دارم مدل قرآن را میگویم، میخواهم بگویم سازگاری درونی دارد و با فکتها سازگارتر است - همان طور که در قرآن از قول حضرت نوح بیان میکند، قوم نوح به جایی رسیدهاند که «لا یَلِدُوا إِلّا فاجِراً وَ کَفّاراً». میگوید اینها یک جوری انگار خراب شده دیگر، سختافزارشان اصلاً انگار مشکل پیدا کرده، دیگر یک جوری نیست که از اینها موجودی بهوجود بیاید. حالا میخواهید بگویید به دلایل ژنتیک یا... من اصلاً میل ندارم وارد این بحثها بشوم و بگویم که از نظر علمی چقدر پایه دارد. از نظر علمی قطعاً همه میپذیرند که بشر یک تاریخ تکاملی فرهنگی دارد، و همهٔ دانشمندان لااقل توافق دارند که تکامل سختافزاری هم داریم. بگذارید من یک نکته بگویم که یک خرده علمی است، اگر اشکال ندارد. ببینید اصلاً مسئله اعتقاد به تکامل داروینی نیست. بدیهی است که مغز لااقل بسته به نرمافزاری که رویش نصب میشود، سختافزارش تغییر میکند. مغز چیست؟ درست است که یک سختافزاری است که در شبکهٔ عصبی، نورونها به هم وصلاند، اما واقعیت این است که کاری که این سختافزار انجام میدهد بستگی به Trainingای دارد که اینجا انجام شده. بنابراین اگر شما مغز را به عنوان یک سختافزار در نظر بگیرید، همین الان یک آدمی که آموزش میبیند، یک ارتباطهایی بین نورونهایش به معنای سختافزاری دارد برقرار میشود، که بستگی دارد به آن آموزشهایی که دارد میبیند. بنابراین این را دیگر تکامل داروینی را کلاً در ذهنتان بگذارید کنار، بدیهی است که آدمها بر اساس فرهنگ، مغزشان یعنی بخش سختافزاریشان تغییر میکند. ارتباطهایی که یک آدمی که فرهنگ دارد، پیشرفتهتر است، آموزش بیشتری دیده، ارتباطهای بین نورونهای مغزش تکاملیافتهتر است، پیشرفتهتر است، بعضی از این تکاملهایی که در اثر آموزش در این ارتباطهای نورونی ایجاد میشود اصلاً از یک سنی به بعد دیگر نمیتواند اتفاق بیفتد. اینها فکتهای تثبیتشدهٔ علمی است.
بنابراین ما قطعاً از نظر علمی از هر دانشمندی بپرسیم، چون مطمئنیم که فرهنگ تکامل پیدا کرده، بشر از یک فرهنگ تصویری و اسطورهای خیلی خیلی ساده به یک فرهنگ انتزاعی و علمی و اینها کمکم رسیده. اصولاً شما نمیتوانید به یک بشر ابتدایی که در قرون اولیه دارد زندگی میکند آموزش فلسفه بدهید. مغزش انگار کشش نصب شدن چنین نرمافزارهایی را ندارد، تفکر انتزاعی خیلی به وجود نیامده. اگر اعتقادی وجود دارد خیلی تصویری است، حسی است، داستان باید برای آدمها گفت. اگر قبول داشته باشید که فرهنگ در طول تاریخ تکامل پیدا کرده و بنابراین سختافزار هم تکامل پیدا کرده، حالا شما چیزی که میبینید و قرآن هم در واقع به نظر میرسد دارد آموزش میدهد این است که خداوند نه تنها منتظر نبوده که این تکامل به یک جایی برسد و بعداً اقدام بکند، بلکه با اقدام خودش تکامل را تسریع کرده، شاخ و برگهای اضافی را یک جاهایی به معنای سختافزاری زده، و همهٔ یهودیها این را قبول دارند. خداوند در تاریخ دخالت کرده، برای اینکه این تکامل مسیر را با سرعت بیشتری طی بکند، و اصلاً رسالت انبیا همین است. رسالت انبیا این است که یک سلسلهای از انبیا از یک جایی شروع میشوند و بشر را به یک جایی میرسانند که دین به یک معنای نهاییش برسد.
یک لحظه من فقط به یک فکتی اشاره بکنم که یهودیها نمیتوانند منکر بشوند. یهودیها معتقدند که نوح یک شریعت ساده داشته. چطور یک چنین چیزی را بهش اعتقاد دارند؟ اگر احکام سادهای را قبول دارند که شریعت نوح بوده، بعداً در زمان ابراهیم تغییر کرده، تا به پای کوه طور برسد. همین را که قبول داشته باشید، خوب من از یهودیها میپرسم که چطور ممکن است خداوند به نوح یک شریعت ساده داده باشد؟ یادتان است من دربارهٔ شریعت نوح یک اشارهای کردم. چند تا اصل ساده دارد، مثلاً قتل، که یک جورهایی زیرمجموعهٔ مثلاً ده فرمان است. قرآن معتقد است که حضرت نوح شرع داشته: «شَرَعَ لَکُم مِّنَ الدِّینِ مَا وَصَّیٰ بِهِ نُوحًا...» حضرت ابراهیم شریعت داشته، و خیلی از نظر قرآن طبیعی است که این شریعتها زیرمجموعهٔ همدیگر هستند، گاهی با هم فرق دارند، اتفاقی که میافتد این است که اینها حالت تکامل دارند، تغییر میکنند. حتی اعتقادات ممکن است یک جایی بیان نشود بعد بیان بشود، شیطان ممکن است موضوعیت پیدا کرده باشد. ولی مسئله این نیست که پیامبرانی که میآیند نمیدانند که شیطان هست، نمیدانند که ... خداوند میگوید که ما ملکوت آسمان و زمین را به ابراهیم نشان دادیم. ولی ابراهیم موظف نیست که همهٔ چیزهایی که دیده را بیاید بگوید. موظف نیست بیاید بگوید که شیطان وجود دارد. به نظر میرسد که، من در بحثهای مسیحیت فکر میکنم به این اشارهای کردم، به نظر میرسد آنقدر در اسفار خمسه، در زمان حضرت موسی، روی توحید دارد کار میشود. Training است دیگر. ببینید تصور ما از پیامبران این است که مردم دارند آموزش میبینند. مثل یک کودک کلاس اول که سواد دارد یاد میگیرد. حساب را هم دارند تا ده بهش آموزش میدهند. این معنیاش این نیست که از ده به بعد دیگر وجود ندارد. معنیاش این نیست که اینها فکر بکنند که همین چیزی که دارد بهشان آموزش داده میشود آخرش است. مثل یک سری کلاس درس است، از حضرت نوح شروع شده، چیزهای خیلی سادهای گفته شده، از اجتناب کردن از کشتن انسان، که جزء مثلاً فرامین مهم حضرت نوح است، در حد همان چیزی که مردم آن زمان میفهمند. من نمیخواهم خیلی بحث بکنم ولی همینطور یک اشارهای میکنم، کسانی که بحثهای قبل را گوش کردهاند، که مسئلهٔ وجود امت واحده که بهاصطلاح در یک دورانی بشر یک جور دیگری داشته زندگی میکرده و بعداً کمکم وارد این دوران جدید حیات خودش شده، اینها یک چیزهایی است که در قرآن به نظر میرسد که کاملاً اصلاً یک دوران قبل از پیامبران ما داریم. پیامبران از یک جایی، مخصوصاً با حضرت نوح شروع میشوند، اتفاقهایی میافتد، حذف سختافزار داریم، تکامل نرمافزار داریم، تا نهایتاً به یک جایی میرسد. یهودیها باید، من میخواهم بگویم آن اشکالی که به نظرتان نقطهٔ قوت یهودیهاست، در درون مدل خودشان مشکل پیدا میکند، برای اینکه اعتقاد دارند که نوح شریعتی سادهتر از حضرت موسی داشته. همین را کافی است بپذیرند. که در یک زمانی، یک پیامبری آمده از طرف خداوند که همهٔ حرفها را نزده. بنابراین بهراحتی میشود گفت که حرفهایی که دارد زده میشود به نوعی حالت تکاملی ممکن است داشته باشد.
۞ شَرَعَ لَكُم مِّنَ ٱلدِّينِ مَا وَصَّىٰ بِهِۦ نُوحًۭا وَٱلَّذِىٓ أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ وَمَا وَصَّيْنَا بِهِۦٓ إِبْرَٰهِيمَ وَمُوسَىٰ وَعِيسَىٰٓ ۖ أَنْ أَقِيمُوا۟ ٱلدِّينَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا۟ فِيهِ ۚ كَبُرَ عَلَى ٱلْمُشْرِكِينَ مَا تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ ۚ ٱللَّهُ يَجْتَبِىٓ إِلَيْهِ مَن يَشَآءُ وَيَهْدِىٓ إِلَيْهِ مَن يُنِيبُ
از [احكام] دين، آنچه را كه به نوح در باره آن سفارش كرد، براى شما تشريع كرد و آنچه را به تو وحى كرديم و آنچه را كه در باره آن به ابراهيم و موسى و عيسى سفارش نموديم كه: «دين را برپا داريد و در آن تفرقهاندازى مكنيد.» بر مشركان آنچه كه ايشان را به سوى آن فرا مىخوانى، گران مىآيد. خدا هر كه را بخواهد، به سوى خود برمىگزيند، و هر كه را كه از در توبه درآيد، به سوى خود راه مىنمايد.
سوال: یک سوال یک کمی خارجتر. این خط نبوت اینجا مشکل پیدا میکند. اگر بگوییم که همینجوری تکامل وجود دارد، خوب تا ابد ممکن است وجود داشته باشد، بنابراین شما که معتقدید یک پیامبری آمد و تمام کرد، خوب آن وقت ایدهٔ خودتان دچار مشکل میشود.
ـ چرا؟ من مثلاً فرض کن میگویم که یک انسان، مثلاً تفکر انتزاعی ندارد، زبانش به اندازهٔ کافی به تکامل نرسیده، آن وقت من یک کودکی را دارم تربیت میکنم، خلاصه در هجدهسالگی همه چیز را بهش میگویم. به یک جایی رسیده که همه چیز را بهش میگویم، دیگر حالا هر کاری میخواهد بکند. یا چهلسالگی، دیگر همه چیز را بهش میگویم. اینجوری نیست که. اگر شما قبول بکنید. این تکامل ممکن است به یک سراشیبیهایی هم بیفتد که خیلی خوب میشود این را بیان کرد. در یک لحظهای... من نمیخواهم وارد این بحث بشوم، ولی اصلاً مسئله با این دیدگاهی که من دارم میگویم سازگار است، چون شما آن چیزی که برای هدایت بشر لازم است گفته بشود، شریعتی بیاید، اصول عقاید گفته بشود، اینها در یک لحظهای از زمان قابل گفتن نیست؛ در یک لحظهای از زمان قابل گفتن هست و گفته میشود. تربیتی صورت میگیرد، تا اینکه نهایتاً شما اصول عقاید و شریعتی که باید رعایت بشود را در قرآن میگویید. مثل اینکه در مثلاً ۱۴ سالگی به یک فردی که دارید تربیت میکنید کل ماجرا را میگویید. چیزهایی که از دوسالگی نمیشد گفت، سهسالگی یک چیزی اضافه کردید، یک جایی همه را میگویید دیگر، این که اشکالی ندارد. این معنایش این نیست که این آدم دیگر تکامل پیدا نمیکند، چیز جدیدی را کشف نمیکند. شما حرفهایتان را زدید. اگر به اینها عمل کند به یک مسیری میافتد، اگر عمل نکند به یک مسیر دیگر.
مثلاً من نمیدانم شما کشفیات علمی را - سؤال ایشان سؤال خیلی خوبی است، من نمیخواهم بحث... خودش گفت یک سؤال خارجتر، اما به نظر من آنقدر موضوع جالبی هست که بخواهیم یکخرده برویم خارجتر - ببینید، شما به عنوان افرادی که حالا چه یهودی باشید چه مسلمان، یکتاپرستید، اعتقادات توحیدی دارید. بنابراین به هیچ وجه نباید تصورتان این باشد که حقیقتی در جهان کشف میشود، مگر اینکه خداوند به بشر بگوید. شما چیزی غیر از این میبینید؟ مثلاً، من نمیدانم نظرتان دربارهٔ این علم و اکتشافات چند قرن اخیر چیست. یک آدم موحد، اینها را شیطان به انسان الهام کرده، یا خداوند مثلاً حقایق علمی را به انسان الهام میکند؟ انواع و اقسام موجودات را دارم میشناسم. تئوریها را بگذارید کنار. من یک عالمه فکت دارم کشف میکنم. چیزهایی را میبینم. چیزهایی که خداوند دارد به بشر نشان میدهد. خداوند که بعد از اینکه شریعت را نازل کرد و اعتقادات را گفت، بیکار ننشسته که، هان؟ آدمهایی هستند که حالا ممکن است موحد باشند یا نه. فرهنگ بشر در حال تکامل است، و کسی این کار را نمیکند به غیر از خداوند. ولی آن آموزشهای عملی و تئوری لازم، یک جایی میتواند ختم بشود. این حرفی که من دارم میزنم این است که طبیعی است که شما فرض بکنید که دوران training، دورانی وجود دارد که حالت آموزشی داشته باشد و طبیعی است که باید تکاملی باشد، و کاملاً به نظر میرسد که طبیعی است که یک جایی آموزشها، وقتی قابل بیان هستند، بیان بشوند. این معنایش این نیست که خداوند دیگر هیچ چیزی را به بشر یاد نمیدهد. ولی دیگر لازم نیست که یک پیامبری بفرستد و آموزش را بدهد.
سؤال. آن الهامات، از اول بشر هم وجود داشته، مثلاً یاد میگرفتهاند که... من میخواهم بگویم اینها دو شأن مختلف است. یعنی خداوند یک شأنی دارد که به طور کلی الهاماتی میکند به بشر، و هدایت میکند بشر را، این شأن ربوبیتش است؛ و یک شأنی هم دارد که وحی و شریعت نازل کردنش است. من میخواهم بگویم که کاری ندارم، این مثال سادهای که شما دارید برای توضیحش میگویید، به یک مرز مهم دیگر هم استوار است. این فقط این نیست که بشر در حال تکامل است، این هم هست که تکامل یک کران بالایی دارد. یعنی شما دارید میگویید که، من میگویم باید به اندازهٔ کافی استدلالات قابل دفاعی داشته باشید، که بگویید یک فرایند در حال تکاملی است، که مَدرس شریعتش، مثلاً تا هجدهسالگیاش کافی است، مثلاً یک بازهای وجود دارد که در این بازه آنقدر چیز به آدمها بگویید، برای هدایتشان بس است. بنابراین آن شأن خدا دیگر آن موقع تعطیل میشود، حالا یا میآید پایین، نمیدانم، یک اکسترمم دارد...
من قبلاً دربارهٔ اینکه یک ماکسیمم دارد قبلاً صحبت کردهام، فکر میکنم بین جلسات دوم تا بیست و دوم!
- من دقیقاً یادم هست، آنجا هم گفتید که یک کران پایینی لازم است که وجود داشته باشد، و یک کران بالایی...
بگذارید من در این مورد توضیح بدهم که اتفاق واقعی که افتاده... یک مسئلهٔ دیگری که من در همان جلسات دربارهاش بحث کردم زبان بود. دورانی بر بشر گذشته که چند تا کلمه بیشتر وجود نداشته، گرامری هم وجود نداشته. خوب، کتاب قرآن مثلاً، اگر قرار باشد که نهایت آموزشهای انبیا یک چیزی، کتابی مثل قرآن باشد که حقایق را مثلاً بیان میکند باشد، خوب این که واضح است که از اول که نمیشود این کار را کرد. نکته این است که زبان، به یک ماکسیممی میرسد از نظر واقعنمایی، و بعد واقعنماییاش نزول میکند. چرا؟ برای خاطر اینکه زبان چه کار دارد میکند؟ حقایقی در عالم هست، که زبان این حقایق را دارد بیان میکند. من قرار است برای چیزهایی که در دنیا هست واژه بگذارم. همان طوری که از واژهٔ تکلم در زبان عربی اگر واژهشناسی بکنید درمیآید، تکلم به معنای پارهپاره کردن، اصولاً حداقل واژگان کاری که انجام میدهند این است انگار دارند جهان را افراز میکنند. من در جلسات مربوط به داستان آفرینش خیلی از این حرفها زدم. حرفهایی دربارهٔ شأن زبان و اسماء و این حرفها که داشتیم بحث میکردیم. بنابراین اتفاقی که واقعاً برای کل بشر افتاده این است.
اول، با کمبود واژه مواجه هستیم، و الان، با زیاد بودن این پارتیشنها. یعنی یک حقیقتی وجود دارد، من این حقیقت را ممکن است هزارتا پارتیشن کرده باشم، و یک جوری پیچیدگیهای زبانی زائد به وجود آمده. یعنی الان واژگانی وجود دارد که به هیچ چیز اشاره نمیکنند، یا به قسمتی از یک چیز اشاره میکنند. مثل آن مثالی که من دربارهٔ غریزهٔ جنسی زدم. خب. آره، کلماتی وجود دارد که حالت درخت دارند، و زبان یک جوری از اول این چیزها را بیان نمیکند، کمکم، این سلسلهٔ انبیا در واقع کاری که انجام میدهند، این سخن خداوند را بیان میکنند، مثل اینکه این واژگان کمکم به وجود میآید، فرهنگی که به یک حالت ماکسیمم میرسد و شما میتوانید توش شریعتی، کتابی که واقعنما هست، واژگانش همه حقیقی هستند را بیان بکنید، و هرچه بگذرد این کار سختتر میشود. موضوع این است که یک جایی از تاریخ وجود دارد که این کار... این آن کران بالایی است که شما نیاز دارید. اصلاً معنیش این نیست که خداوند آموزش دیگری به بشر نمیدهد چون همهٔ این چیزهایی که بشر دارد یاد میگیرد آموزش خداوند است. ولی اینها نیازی دیگر به پیامبر ندارند. اینها مثل همان اثبات قضیههایی است که ایشان میگویند. مثل اینکه عرفا، مکاشفاتی دارند کتاب را تفسیر میکنند، مستقلاً بیاناتی دارند، علمای علوم مثلاً تجربی اکتشافاتی دارند، چیزهایی کشف میشود؛ اینها همه حقایقی الهی است، ولی بهنوعی در واقع در آن لحظهی ماکسیممِ کتاب، حقایق به بهترین وجه ممکن بیان شده. نکته این است که همهٔ این ماجرا نهتنها این را توجیه میکند، بلکه تحمیل میکند که باید تکاملی اتفاق افتاده باشد.
سؤال: شما دارید زبان را میگویید یا کل فرهنگ را؟
ـ فرهنگ و زبان. نرمافزارها.
ـ شما میگویید که زبان در ۱۴۰۰ سال پیش به ماکسیمم رسیده، ولی مثل آدمی که از هجدهسالگی به چهلسالگی رسیده و همچنان باید به او خوراک معنوی داد... از ۱۴۰۰ سال پیش زبان ممکن است، اما از لحاظ آگاهی تاریخی، بشر به مرحلهای رسیده که شاید باز هم پیامبر میخواهد. مثلاً این اتفاقی که در رنسانس افتاد، این سوءاستفادههایی که مثلاً کلیسا از مسیحیت کرد، همهٔ اینها. مثلاً اگر شما فرهنگ را فقط به معنای زبان بگیرید حرفتان موجه است، اما از ۱۴۰۰ سال پیش یک آگاهی تاریخی به وجود آمده.
ـ ببینید، در واقع یک مدل این است که سلسلهٔ انبیا همینطور ادامه پیدا کند. مثلاً بعضیها میگویند که هر هزار سال یک پیامبر میآید. یکی هم این است که این یک جایی مثلاً ختم بشود. خب، قبول دارید که در این بحثی که من دارم میکنم، خیلی مسئلهٔ اساسی نیست؟ مسئله این است که من دارم میگویم که آن تکامل را بپذیریم. آن نقطهٔ قوت یهودیها نهتنها نقطهٔ قوتی نیست، بلکه نه چندان با فکتها سازگار است و نه از نظر عقلی چندان نکتهٔ مثبتی است. فرض کنید من ختم نبوت را اصلاً فعلاً بگذارم کنار. بحثی که ما با یهودیها داریم این است که شریعت بهطور طبیعی میتواند تکامل پیدا کند، عقاید بهطور طبیعی باز بشود. شما هم همین را دارید میگویید. شما میگویید که آنقدر این مسئله قوی است، این مسئلهٔ تکامل، که اصلاً ختم نبوت میرود زیر سؤال. باشد حالا، فعلاً این را به تعویق بیندازیم. پس بحث من را قویاً قبول کردید، منتها یک خرده زیادی قبول کردید!!
سؤال...
خب، چیزی که به نظر میآید، اعتقاد به معاد خیلی سختتر از اعتقاد به توحید هست. اعتراضاتی که در قرآن در برابر پیغمبر اسلام ثبت شده، بیشتر این است که این باورپذیر نیست، چطور ممکن است که ما بمیریم و خاک بشویم و باز هم ظهور بکنیم. خیلی چیز باورناپذیری است. و برای یک انسانی که ذهن سادهای دارد، ممکن است فشار آوردن بهش که چنین چیزی را بپذیرد چندان صلاح نباشد.
-...
- ببینید، حرف من این نیست که کسی معاد را انکار کرده باشد. جزء آموزشهای اصلی دین در ابتدا، معاد بوده یا نبوده؟
-...
بگذارید، من دارم مدل قرآن را بیان میکنم دیگر. جلسهٔ آینده قرار است دربارهٔ سورهٔ اسرا صحبت کنیم. خوب، بگذارید من یک خرده اصلش را لو بدهم! سورهٔ اسرا دارد همین را میگوید. آن چیزی که به بنیاسرائیل گفته شد، آخرت نبود. بگذارید من یک خرده سورهٔ اسرا را برایتان بخوانم، بد نیست یک پیشزمینهای داشته باشید.
شما در ابتدای سورهٔ اسرا میبینید که همین دارد گفته میشود. بعد از آن آیهٔ اول، میبینید که خداوند موسی را فرستاد و کتابی داد و بنیاسرائیل را میخواست هدایت بکند. ببینید چه چیزی به بنیاسرائیل، «وَقَضَيْنَا إِلَىٰ بَنِي إِسْرَائِيلَ...» چه وعدههایی داده شد. وعدهها همه یکجوری زمینیاند، تاریخ دارند. از کلمهٔ «وعد الآخرة» چه میفهمید؟ دو تا تحول تاریخی است اینها. مثلاینکه آن تحول تاریخی یکجور آخرالزمان اینهاست. بهاصطلاح تاریخ مصرف واقعی در زمان دارد. آن چیزی که دارد به بنیاسرائیل گفته میشود در آینده، اتفاق خیلی ملموسی است. شما یک چنین کارهایی میکنید و چنین بلاهایی سرتان میآید. بلافاصله بعد از اینکه این تمام میشود، مخصوصاً من تأکیدم این است، واژهٔ «وعد الآخرة» آنها. آخرت برای ما به یک معنی دیگری دارد به ما آموزش داده میشود: آخرت کل بشر. نه آخرت بنیاسرائیل، پایان کار بنیاسرائیل. بلافاصله بعد از این گفته میشود که: «إِنَّ هَٰذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ». به یک چیز قویتری، باقوامتری دارد هدایت میکند. چیست؟ «وَيُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْرًا كَبِيرًا». که مؤمنین را دارد بشارت میدهد که اجر کبیری برایشان هست، نه در این دنیا، آن دنیا. «وَأَنَّ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ» وَإِنَّ ٱلَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِٱلْءَاخِرَةِ عَنِ ٱلصِّرَٰطِ لَنَٰكِبُونَ و به راستى كسانى كه به آخرت ايمان ندارند، از راه [درست] سخت منحرفند.
این آموزشی است که فرموله کردن معاد در حد فهم آنهاست. نمیشود با آن ذهنشان بهشان فشار آورد با آن فهم ابتدایی که اعتقاد پیدا بکنند مثلاً به برخاستن مردهها و چیزهای عجیب و غریب. در زبور هم آن چیزی که نوشته شده آن چیزی نیست که قرآن دارد با آن تأکید و بیان واضح میگوید. «ان الارض یرثها عبادی الصالحون» شاید یک چیزی مثل گسترش پیدا کردن آن سرزمین موعود و اینها به کل زمین است حالا. این که مفهوم معاد در طول تاریخ ادیان بنا به روایت قرآن یک تغییری کرده، از یک جای خیلی ساده و ملموسی شروع شده. لازم است که مردم به آخرت اعتقاد داشته باشند، به وقایعی که در آینده میآید، اگر خوب باشند اینجوری و اگر بد باشند اینجوری میشود. اگر بد باشند خداوند یک قومی را میگوید: «کَتَبْنَا». برای بنیاسرائیل نوشتیم که شما یک روزی یک کارهای بدی میکنید و یک قومی میآیند و پوست شما را میکنند و شما را به اسارت میبرند. و وعدهٔ آخرتتان هم آن وعدهای است که محقق شد دیگر. یک قومی آمدند، معبد را نابود کردند، و اینها را کلاً دیگر نابود کردند. آخر کار بنیاسرائیل ظهور مسیح و پایان انبیای سلسلهٔ اسحاق است که بهشان وعده داده شده بود. این یک جور معاد است. این معنایش این نیست که پیامبران معاد را نمیفهمند، اما موظف نیستند که برای مردم خیلی رویش تأکید بکنند. معاد چه فایدهای دارد برای مردم؟ معاد چه چیزیش لازم است برای اعتقادات توحیدی؟ که شما اعتقاد به این داشته باشید که کار خوب و کار بد پاداش خوب و بد میگیرد. اینکه اعتقاد داشته باشید حالا لزوماً مثلاً توصیف بهشت و جهنم را بفهمید این خیلی ضرورت ندارد.
به نظر میرسد که برای مردم یکسری آموزشهای سادهتر داده شده که، این «إِنَّ هَٰذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ»، اتفاقاً اگر آن صفحه را تا پایین بخوانید میبینید که به طرز قدرتمندانهای همهٔ ابعاد معاد را دارد توصیف میکند، تمثیل توش هست، اینکه کتابی نوشته میشود، دست شما داده میشود. چیزهایی که خیلی انتزاعی و عجیب و غریب است. یعنی همین الان هم که شما میخوانید مثلاً فکر میکنید که ذهنمان تکامل پیدا کرده و اینها خیلی چنین تصوراتی ساده نیست پیدا کردنش. مثل توحید نیست. توحید یک حالت انتزاعی دارد، ولی معاد یک چیزی فراتر از انتزاع هست. مسئله یکجور شگفتانگیز بودن هم هست. اعتقاد به یک چیزی که ... در واقع استدلال عقلی برای توحید آوردن خیلی راحتتر از استدلال عقلی برای معاد آوردن به این معنایی که در قرآن هست آوردن است. این آموزشی است که به تعویق افتاده به نظر من، هیچ اشکالی هم ندارد. یعنی همان طوری که شریعت میتواند به تعویق بیفتد، آموزشهای اعتقادی هم ممکن است. مثلاً شیطان. خیلی واضح است که در کل کتاب مقدس، شیطان را با این چهرهای که مثلاً در قرآن یا مسیحیت دارد، کمتر میبینید. من فکر نمیکنم این خیلی تحریف باشد، که مار میآید آنجا، مثلاً باعث میشود از بهشت بیفتند بیرون. مار یک جوری آسانتر است حرف زدن ازش تا یک موجود انتزاعیتری مثل ابلیس. ولی قرآن، جایی است که توش همه چیز بیان میشود، همه چیزهایی که باید بیان بشود. خیلی چیزها هم بیان نمیشود، هان؟ قرار است که شما خودتان کشف بکنید. ولی به یک جای خوبی میرسد، حالا ایشان که معتقدند باز هم یک چیزهایی هر سال اضافه میشود، یک سالنامههایی مثلاً لازم است که هر سال بهش اضافه بشود. اشکالی ندارد، من فعلاً بحثی روی ختمش ندارم، میگویم مدل قرآنی نگاه کردن به بعثت انبیا شامل تکامل اعتقادات هم حتی هست.
سوال. یعنی نظر شما این است که اینها همان اوایل زمان حضرت موسی یک نافرمانی کردند که یک بدبختی پیش آمد که هزار نسل برای همدیگر تعریف میکنند که ما نافرمانی کردیم نتیجهاش این بود. مثلاً شاید باطن اعمال نشان دادن و اینها باشد.
- منظورتان آن نافرمانی نرفتن به سرزمین مقدس است؟
- بله.
- به هر حال مسئلهٔ ملموس بودن وعدههایی که به بنی اسرائیل در ابتدا داده شد است. قرآن دیگر همه چیز را به همان شکلی که باید بیان بشود کرد، حقایق اصلی دیگر اینجا پنهان نیست، قبول کنید که یک حقایقی هم پنهان است. منتها قرآن بعضی چیزها را با یک ظرائفی دارد بیان میکند که همه کس هم نمیفهمد، شاید بعضیها بفهمند. برای همین این فضای به اصطلاح نزول کتاب قرآن این است که یک اعتقادات ظاهری اساسی که باید بیان بشوند را در ظاهر بیان میکند، یک سری چیزهای اسرارمانند مثل توحید به معنای واقعی کلمه با یک اشاراتی گفته میشود، نه خیلی. توحید قرآن توحید عجیبی است واقعاً، من نمیدانم چقدر دقت میکنید، خیلی توحید شدیدی است حداقل! من نمیدانم این آیات را که میخوانید چه احساسی بهتان دست میدهد: «هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ»
. مسئله این نیست که یک خدا وجود دارد، اصلاً انگار چیز دیگری وجود ندارد. توحید به معنای انگار یک چیز وجود داشتن، موهوم بودن همه چیزهای غیر خدا؛ این چیزهایی که عرفا، مخصوصاً عرفای اسلامی. حالا عرفای مسیحی هم گفتهاند، در قرآن خیلی اشارات پیچیدهای به یک توحید خیلی خالص و شدید وجود دارد. منتها اینها خیلی رویش تأکید نیست، بعضی از آدمها این اشارهها را بهتر میگیرند و درک میکنند که ماجرا چیست.آیه و ترجمه فولادوندهُوَ ٱلْأَوَّلُ وَٱلْءَاخِرُ وَٱلظَّٰهِرُ وَٱلْبَاطِنُ ۖ وَهُوَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ
عربیاوست اول و آخر و ظاهر و باطن، و او به هر چيزى داناست.
ترجمه فارسی فولادوند
دیگر سؤالی نیست؟
- ببخشید، من یک چیزی که جا نمیافتد برایم، این است که در تشیع احکام یک روحی دارند، یک حقیقتی دارند؛ مثلاً جمعه فرق دارد با بقیهٔ روزها. یعنی احساس میکنی که اگر در آن روز نماز بخوانی، یک تقرب خاصی پیدا میکنی. اگر گوشت مثلاً حلال نخوری، یک تأثیر قطعی وجود دارد که مستقل از چیزهای دیگر است. چگونه ممکن است این عوض بشود؟
- این عوض نمیشود.
- شما مثلاً چند جلسه پیش گفتید که گوشت شتر برای یهودیها حرام است، برای ما مثلاً حلال است. اگر شریعت اینجوری است که روح این عمل باعث تقرب به خداوند میشود یا مانع تقرب به خداوند میشود، چگونه ممکن است عوض بشود؟
- آهان. ببینید چیزی که ممکن است عوض بشود این است. فرض کنید من میخواهم یک جور training برایتان داشته باشم. یک مثال خیلی خوبش این است. میدانید دوندههای استقامت، اصلاً تکنیک دو استقامت این است که دویست متر اول را با سرعت بالا میدوند. هنر یک دوندهٔ استقامت این است که دویست متر اول را نسبتاً سریع میدود، نه مثل یک دوندهٔ دویست متری که دیگر بعد از دویست متر قرار نیست بدود؛ هنرشان این است که از دویست متر به آنور را با سرعت ثابت بدوند. چرا؟ برای خاطر این که بدن اینجوری استقامت بهتری نشان میدهد. یعنی اول یک فشار بیاوری، مثل اینکه به یک حدی از تحریک برسد، بعد دیگر این را ثابت نگهش داری تا آخر. حالا میخواهید ده هزار متر بدوید یا مثلاً چهل و دو کیلومتر و صد و نود و پنج متر که مربوط به ایرانیها میشود! ایرانیها من نمیدانم هیچ اعتراضی به این دوی ماراتن ندارند آخر؟ که با توجه به آن ماجرای تاریخی، که در المپیک یک چنین رشتهای وجود دارد که خبر شکست ایرانیها را مثلاً به آتن برسانند! خوب، بگذریم. حالا ببینید احکام شریعت یهود سختتر است، چیزهای حرامش بیشتر است، میزان عبادات سنگینتر است، بعد از یک جایی به بعد مثلاً حضرت مسیح میآید. ببینید گرایش یک ذهن عقبافتادهٔ اولیهٔ بشر به شرک بیشتر است. یک خرده سختتر باید بهش بگیرید. اگر این را به یک جایی برسانید که عادت بکند به احکام، بعد میتوانید ریلکسش بکنید و تا ابد مثلاً یک شریعت سادهتری را اجرا بکند. اثر وضعی که شما میگویید، خوب خیلی چیزها اثر وضعی بد دارند. مثلاً مشروب اثر وضعی بد دارد. ولی حالا ضرورتاً... همین الان در حلال و حرامهای ما، در حلالها یک چیزهایی هست که اثر وضعی بد دارد، و در حرامها یک چیزهایی هست که اثر وضعی خوب هم دارد. اینقدر چیز قاطعی نیست که شما بگویید یک سری مثلاً فرض کن خوردنیها، خوردنیهای با اثر وضعی بد داریم و خوردنیهای با اثر وضعی خوب. همهٔ خوردنیها آثار وضعی بد دارند، خوب هم دارند. مثلاً گوشت قرمز الان خیلی حرف از این هست که آثار وضعی بد دارد. خوب؟ ولی خوب آثار وضعی خوب هم دارد دیگر، حلال هم هست. نمیدانم میفهمید منظورم را یا نه، اصولاً این پدیدهٔ اثر وضعی، خوب برای همهٔ خوردنیها و همهٔ اعمال آثار وضعی خوب و بد وجود دارد. بنابراین خیلی چیز قاطعی نیست که من بگویم این شریعت، چهطور این تا حالا اثر وضعی بد داشت، حالا رفت در آنهایی که اثر وضعی خوب دارند. شما اتفاقاً حرمت شراب را در قرآن نگاه کنید که با چه لحنی تحریم شده. قمار و شراب. میگوید که منافعی برای مردم دارند، ولی «اثمهما اکبر من نفعهما»
. ممکن هم هست که قمار و شراب حلال باشند. اینطوری نیست که شما بگویید مجموعهٔ چیزهایی که حلالند اینها هستند و از روز اول تاریخ هم مشخص بوده، اصلاً این شکلی نیست. قرار است که شریعت یک محدودیتهایی بگذارد، آن شجرهٔ ممنوعه را خطی دور یک چیزهایی بکشد که اینها را نباید انجام بدهید. اصلاً هیچ حکم شریعت بیمعنا نیست، قراردادی نیست، همینطوری یک درخت انتخاب نمیشود که ممنوعه باشد. یک درختی که آثار وضعی نسبتاً بدتری دارد ممنوعهتر هم هست و اینها. ولی اینجوری هم نیست که مثلاً یک درختهایی کلاً خوبند، یک درختهایی کلاً بد. اصلاً اینجوری نیست. جمعه و شنبه و یکشنبه. شما باید یک روزی... همین الان هم از علمای اسلام بپرسید، میگویند که قداست زمانها به کارهایی است که در آن زمان انجام میشود. یعنی مثلاً فرض کنید، حتی در مورد شب قدر. اصولاً عرفا معتقدند که شب قدر، اینجوری نیست که خیلی مسئلهٔ آثار وضعیاش باشد حالا. وقتی مسلمانها فلانقدر روزه گرفتند تا به این شب رسیدند، حالا در این شب یک اتفاقهای خاصی میافتد، چون میروند عبادت میکنند یک عده، شما مثلاً بهصورت شیعی اگر نگاه بکنید، یک انسانهای برجستهای همیشه در زمین هستند. اینکه این در این لحظه یک عبادتی دارد میکند یک جوری انگار زمین و آسمان به همدیگر دوخته میشود. نمیدانم منظورم را میفهمید یا نه. اتفاقهایی که میافتد یک مقدار به خاطر آن رفتارهایی است که.آیه و ترجمه فولادوند۞ يَسْـَٔلُونَكَ عَنِ ٱلْخَمْرِ وَٱلْمَيْسِرِ ۖ قُلْ فِيهِمَآ إِثْمٌۭ كَبِيرٌۭ وَمَنَٰفِعُ لِلنَّاسِ وَإِثْمُهُمَآ أَكْبَرُ مِن نَّفْعِهِمَا ۗ وَيَسْـَٔلُونَكَ مَاذَا يُنفِقُونَ قُلِ ٱلْعَفْوَ ۗ كَذَٰلِكَ يُبَيِّنُ ٱللَّهُ لَكُمُ ٱلْءَايَٰتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ
عربیدر باره شراب و قمار، از تو مىپرسند، بگو: «در آن دو، گناهى بزرك، و سودهايى براى مردم است، و[لى] گناهشان از سودشان بزرگتر است.» و از تو مىپرسند: «چه چيزى انفاق كنند؟» بگو: «مازاد [بر نيازمندى خود] را.» اين گونه، خداوند آيات [خود را] براى شما روشن مىگرداند، باشد كه در [كار] دنيا و آخرت بينديشيد.
ترجمه فارسی فولادوند
- ببخشید. اینجوری که شما میگویید انگار جریان از پایین به بالاست، نه اینکه ملائکه از بالا به پایین بیایند.
- از بالا به پایین است، اما موضوع آن فرودگاه است دیگر، ملائکه کجا بیایند؟ مردم همه خواب باشند ملائکه کجا میآیند؟ کرهٔ زمین مهبط ملائکه نیست، مثلاً قلب مؤمنین مهبط ملائکه است. فکر میکنم اصولاً اینجوری نگاه میکنند دیگر هان؟ مسئلهٔ جغرافی و اینها نیست، انسانها هستند که دارند عبادت میکنند. شنبهٔ یهودیها هم یک جوری مقدس است، یهودیها در شنبه عبادت میکنند. بنابراین کرهٔ زمین و قلب مؤمنین یهودی محل رفتوآمد ملائکه میشود. یکشنبه مسیحیها میروند در کلیسا، آواز میخوانند و ملائکه مثلاً نازل میشوند. جمعهها مسلمانها میخوابند، ملائکه نازل نمیشوند! شیعیان میخوابند مثلاً صبح جمعه استراحت میکنند، ملائکه مثلاً نازل نمیشوند. ببخشید من در مورد جمعه یک خرده... این اضافه شده به اینکه من درمورد نمازهای پنجگانه گاهگداری شما را اذیت میکنم، کمکم اینها دارند اضافه میشوند، هر چه که جلوتر میرویم یک سری حساسیتهایی که من دارم بیشتر بروز میکند.
ایشان قانع شد که ما تا ۸ اینجا بمانیم؟
- بله.
بسیار خوب. این جواب چیزی بود که یهودیها شاید بهعنوان نقطهٔ قوت میگویند. نکتهٔ اول این است که فکتهای خود یهودیها مثل وجود شریعت برای حضرت نوح که غیر از شریعت ابراهیم و موسی بود، با دیدگاه خود یهودیها سازگار نیست اگر تکامل را نپذیرند. یکبار شریعت در طول تاریخ نازل نشده که بخواهیم اینجوری نگاه کنیم، بگوییم که کلام خدا تغییر نمیکند. ببینید آن اشکال فلسفی، اشکال درستی نیست. کلام خدا نیست که، خدا نیست که تغییر میکند. شنونده است که دارد تغییر میکند. مثل این میماند که من با یک بچه صحبت کنم، یک چیزهایی میگویم، همان حرفی که میخواهم بگویم را یک خرده در قالب داستان و یک چیزهایی را میگویم و یک چیزهایی را نمیگویم؛ با یک آدم دانشمند صحبت کنم چیز دیگری میگویم. تغییر در من ایجاد نشده، مخاطب تغییر کرده، بنابراین هیچ اشکال فلسفی و این ایراد که «چهطور ممکن است کلام خدا تغییر بکند؟» نیست. بنابراین هم فکتها تاریخی نشان میدهند که این تکامل اتفاق افتاده، هم در شریعت، هم در اصول اعتقادات، نحوهٔ بیان اصول اعتقادات حداقل. و هم از طرف دیگر به نظر میرسد که این نهتنها بهطور اصولی و عقلی سازگار است، بلکه از چیزهایی که ما میدانیم نتیجه میشود. انتظار داریم که سلسلهٔ انبیا یک حالت تکاملی داشته باشند.
- سؤال. درک این تغییرات یک خرده سخت است. اگر شما یک چیز سازگار داشته باشید، آدم میتواند با تکامل توجیهش بکند، اما اگر دو تا چیز ناسازگار وجود داشته باشند یک خرده سخت است که آدم بگوید که حالا چون بزرگ شد، مثلاً یک چیزی حرام شد یا حلال شد...
- چرا؟ تغییر مگر غیر از ناسازگاری است؟ یک چیزی حلال بوده حالا حرام است دیگر. اگر حلالها حلال بمانند حرامها هم حرام بمانند دیگر چه تغییر میکند؟ مثلاً مستحبها مکروه بشوند؟ آن هم همان مقدار تا حدی ناسازگار است. اصلاً اساس تغییر همین است دیگر. اول تعداد حرامها کم است و حلالها زیاد. بعد یکدفعه حرامها زیاد میشوند، مثلاً در زمان بنیاسرائیل. موضوع این است که اینجا یک Training دارد اتفاق میافتد. آدمها دارند یاد میگیرند که یک چیزی را بپذیرند، نه این که یک...
خوب، من فکر میکنم که این مسئله را دیگر زیادتر از این رویش بحث نکنیم.
من یک بخشی از چیزهای سورهٔ اسراء را هم پیشاپیش گفتم. حالا اگر به اینها دقت نکرده بودید، آنهایی که سورهٔ اسرا را دارند میخوانند، کل سورهٔ اسرا را تا آخر بروید ببینید چه دارد میگوید. یعنی این مقدمه، مقدمهای است که همهچیز بر اساس همین ادامه پیدا میکند دیگر. این «یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ» إِنَّ هَٰذَا ٱلْقُرْءَانَ يَهْدِى لِلَّتِى هِىَ أَقْوَمُ وَيُبَشِّرُ ٱلْمُؤْمِنِينَ ٱلَّذِينَ يَعْمَلُونَ ٱلصَّٰلِحَٰتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْرًۭا كَبِيرًۭا قطعاً اين قرآن به [آيينى] كه خود پايدارتر است راه مىنمايد، و به آن مؤمنانى كه كارهاى شايسته مىكنند، مژده مىدهد كه پاداشى بزرگ برايشان خواهد بود.
نپذیرفتنِ مسیح و بلایِ تاریخی
بگذارید من یک بحث دیگر باز بکنم. ببینید اساس اختلاف عمده، یعنی واضحترین اختلاف بین مسلمانها و مسیحیها و یهودیها، سر این است که مسیحی که پیشوای مسیحیت است مسیح بوده یا نه. در واقع مشکل یهودیها از نظر قرآن چیست؟ که مسیح را نپذیرفتند. چرا عهد را شکستند؟ برای اینکه بزرگترین پیامبری که... عهد شامل این بود که پیامبران را شناسایی کنند و بپذیرند، حضرت مسیح که بزرگتر از حضرت موسی حتی به نظر میآید که بود آمد و اینها نپذیرفتند. عهد کلاً از بین رفت. این دیدگاهی است که قرآن دربارهٔ یهودیت بیان میکند دیگر.
- سؤال. این اتفاق که مشابهش قبلاً افتاده بوده.
- مشابه نپذیرفتن پیامبران اتفاق میافتاده، عهد به طور مداوم نقض میشده، مجازات میشدند، ولی واقعاً به نظر میآید که آن وعدهٔ آخرت، وقتی اتفاق میافتد که مسیح... یهودیها منتظر چه بودند و هستند؟ منتظر مسیح دیگر. درست است که میدانستند پیامبران دیگرِ کوچکتری هم ممکن است بیاید، اما اساس وعدهٔ یهودیها از نظر ظهور پیامبر، این است که یک منجی بزرگی مثل مسیح بیاید. موضوع این است که این آمده و یهودیها نپذیرفتند، و هنوز هم نمیپذیرند. دقت میکنید؟ در واقع قرآن تأیید میکند که همانطور که مسیحیها ادعا میکنند، همان مسیحی که مسیحیها بهش معتقد هستند همان مسیح موعودی بود که یهودیها منتظرش بودند. و چون این پذیرفتهنشده توسط یهودیها، کار یهودیت به نوعی تمام شده، و عهد شکسته شده. حالا شما یک خرده ببینید، من واقعاً دلم میخواهد یک یهودی اینجا باشد. حالا میدانم که همهتان در دلتان به هر حال یک خرده یهودی هستید، واقعاً دلم میخواهد از یک یهودی بپرسم که یهودیها نباید توضیح بدهند که چه شد که معبد تخریب شد؟ چه شد که اینها آواره شدند؟ ببینید تورات چه آموزش میدهد، کتاب مقدس. که آن ماجرای تخریب معبد در بار اول و تبعید بابلی وقتی پیش آمد که اینها گناه کرده بودند. ببینید من وقتی الان نگاه میکنم به تاریخ یهودیت که نقطهٔ اوج و عطف تاریخ یهودیت تخریب معبد در سال ۷۰ میلادی توسط رومیها، و آوارگی مطلق یهودیها و اخراجشان از فلسطین، و جانشین شدن مسیحیها و مسلمانها به تدریج در آن سرزمین. یهودیها نباید معتقد باشند که یک گناه بزرگی انجام دادند که این بلا سرشان آمده؟ این گناه بزرگ چیست؟ خوب مسیحیها و ما نگاه میکنیم میبینیم که خیلی واضح است دیگر، همان سالی که این اتفاق افتاد، چهل سال قبلش یک پیامبر بزرگی بود که اینها قصد کشتنش را کردند، و خیلیها بهش معتقد شدند و خیلیها هم نشدند. برای من به عنوان یک مسلمان بدیهی است دیگر. اصلاً انتظار من این است که وقتی مسیح آمد و اینها نپذیرفتند، کارشان تمام بشود، به آخر کار خودشان برسند. من دوست دارم از یک یهودی بپرسم که فکر میکنید چه گناهی کردید که در سال ۷۰ میلادی این اتفاق برایتان افتاد؟!
باید یک گناه بارز و آشکاری کرده باشند، بزرگترین بلای تاریخشان. آن دفعه چند صد سال طول کشید که اینها برگشتند، این دفعه چند هزار سال طول کشیده و هنوز هم هیچ برگشتی در کار نبوده. حالا این که بعد از جنگ جهانی دوم را بگذاریم کنار، حالا نمیخواهم وارد بحث هولوکاست بشوم! فکر کنید اوایل قرن بیستم بپرسید که آقا این ماجرای سال ۷۰ میلادی چیست؟ سال ۶۰ میلادی شما کاری کردید؟ سال ۲۰ میلادی کاری کردید؟ پیغمبری آمد نپذیرفتیدش؟ یکتاپرستیتان که زیر سؤال نرفته، باید یک اتفاق مهمی افتاده باشد. کتاب مقدس این شکلی آموزش میدهد، میگوید تاریخ را اینجوری نگاه کنید، وقتی شما گناه میکنید خدا شما را راه نمیدهد، وقتی گناه میکنید خدا شما را تبعید میکند. کارهای بزرگ که میکنید. یکتاپرستی را که کنار میگذارید خدا شما را تبعید میکند. یا مثلاً احکام شریعت. مثلاً شنبه را خوب رعایت نمیکردند که یکدفعه این بلا سرشان آمد؟ میخواهم بگویم که یک فکت تاریخی خیلی واضح وجود دارد که این دیگر مورد قبول سکولار و غیر سکولار و مسلمان و مسیحی و یهودی است. یک نقطهعطفی در تاریخ یهودیت اتفاق افتاده که طبق آموزشهای کتاب مقدس باید نتیجهٔ یک گناه بزرگ باشد. خوب قرآن چه آموزش میدهد به ما، که اینها قصد کشتن مسیح را کردند. معلوم است که قصد کشتن مسیح را بکنند کارشان باید تمام بشود. مسیحیها هم همین را میگویند. ما خیلی راحت با این واقعهٔ تاریخی. این ایمان ما را قوی میکند. مسیحیها ایمانشان قوی میشود، مسیح حقیقی بود که این بلا سر اینها آمد دیگر. که اینها بعد فاصلهٔ خیلی کوتاهی بعد از این که این جرم را مرتکب شدند، نابود شدند اصلاً. در تمام زمین پراکنده شدند، حالا اگر این ماجرای اسرائیل را در نظر نگیرید، این ماجرا حداقل دوهزار سال طول کشیده. حدود ۱۹۰۰ سال طول کشیده. از زمان سال ۷۰ میلادی تا حدود ۱۹۴۸ که دوباره برگشتهاند. هنوز هم معبد را بازسازی نکردهاند دیگر، مسئله ادامه دارد. مسئله تخریب معبد است نه صرف حضور آنها در آن سرزمین یا نه. میخواهم بگویم که یک فکت تاریخی خیلی بزرگ هست که با مدل قرآن، با حرف مسیحیها خیلی سازگار است، بلکه یک چیزی بیشتر از سازگار بودن.
شروع مقایسه ی دیدگاه قرآن و تورات
سازگار بودن یک حالت پسنگر دارد. یک چیزی را بعد از این که میبینم، توجیهش میکنم. اما این چیزی است که من میتوانم پیشبینی کنم. اگر یک نفر تورات را مثلاً خوانده بود، و اعتقاد داشت و میفهمید که مسیح پیامبر خداست و این اتفاقات افتاده، در سال مثلاً ۳۰ میلادی، قطعاً منتظر بود که یک بلای بزرگی برای یهودیها نازل بشود که شد. اینها همه کشته شدند، به صلیب کشیده شدند، تبعید شدند، معبدشان به طور کامل تخریب شد، بلایی که هیچوقت در تاریخشان اتفاق نیفتاده بود. بنابراین فکت تاریخی تخریب معبد در سال ۷۰ میلادی بهشدت با این مسیح بودنِ مسیح که قرآن دارد تأیید میکند سازگار است. چه چیز دیگری وجود دارد که ما را... از دیدگاه ما همهٔ نقطهضعف یهودیها این است که مسیح را قبول نمیکنند دیگر، هنوز هم منتظر ظهور مسیح هستند. شما الان در دنیای فعلی - ببینید - بگذارید بحث را همینجا نگه داریم، دربارهٔ سورهٔ اسراء بحث بکنیم، و بعد در یک جلسهٔ دیگری... من الان ۵ دقیقه وقت دارم تا ساعت ۸. فکر میکنم حیف است که بحث نیمهکاره بماند. دربارهٔ مسیح، و اینکه آیا ظهور کرده و نکرده و اینکه یهودیها چه جوری نگاه میکنند و چه تناقضهایی در درون اعتقاد خودشان هست، حالا جلسهٔ بعد را ادامه میدهیم.