ارجاعات بیرونی این جلسه (۲۳)
متنِ کاملِ پیادهشدهٔ این جلسه در ادامه آمده است.
دفاع عقلانی – جلسه ۵
۲۴ فروردین ۹۵
این جلسه پنجم مباحث دفاع عقلانی از دین است. بعد از آن بحثهای مقدماتی، جلسه گذشته وارد بحثهای خیلی اساسی خداشناسی شدیم. هنوز نمیشود گفت بحثها جنبه دینی دارند. یک فاصله ای بین بحثهای دینی و فلسفی وجود دارد. در ادامه خواهم گفت که ممکن است یک نفر همه بحثهای فلسفی وجود خدا را قبول داشته باشد اما دیندار به معنای متعارف نباشد. در جلسات قبل گفتم که در این جلسات وقتی اسم دین را می بریم بیشتر منظورمان ادیان ابراهیمی هست و بطور خاص اعتقاد به دین اسلام. می خوایم سعی کنیم از این اعتقاد دفاع کنیم. بنابراین صرف اعتقاد داشتن به خدا لازم است ولی کافی نیست. هنوز وارد بحثهای دینی به معنای خاصش نشدیم.
یک مدل منطقی برای توجیه وجود جهان
جلسه گذشته من یک نکته از نظر خودم ساده و ابتدایی را گفتم. اینکه اگر بخوایم مدل معقولی بسازیم که در آن وجود جهان توجیه بشود احتیاج داریم به وجود چیز یا چیزهایی که به آن می گیم واجب الوجود. ایده ساده ای است. ما جهانی را می بینیم که در آن چیزهایی وجود دارد که هستیشون وابسته به چیزهای دیگر است. و سوالی که مطرحه در مورد جهان موجود این است که چطوری این جهان بوجود آمده.
جواب خیلی ساده این است که شما نمی تونید بگویید همه موجودات جهان ممکن الوجود هستند. یعنی برای وجود خودشان به علتی وابسته هستند. حتماً باید فرض کنید که یک یا چند واجب الوجود هست. موجود یا موجوداتی هستند که برای هستی خودشان به علت نیازی ندارند. احتیاج ندارند که کسی اینها را موجود کند. خودشان موجود هستند. نمیشود یک جهانی موجود باشد اما همه موجود پا در هوا باشند.
این بحث را میشود به شیوه های مختلف مطرح کرد. یک شیوه که نمی خوام واردش بشم این است که دکارت بعد از قرنها که این بحث وجود داشت سعی کرد مقدمه بحث که میگوید ما می دونیم که جهانی وجود دارد را هم حذف کرد. یعنی گفت واجب الوجود به معنی موجودی که برای وجودش نیاز به هیچ شرطی ندارد قطعا موجوده. به عنوان یک چیز بدیهی می گفت همین که شما می گید "موجودی که برای وجودش نیاز به شرطی ندارد" خب نمی تونه وجود نداشته باشد. برای اینکه به شرطی برای وجود خودش نیاز ندارد. این شیوه را شاید کسانی که ریاضی و منطق خوندن بیشتر بپسندن اما به نظر من همان شیوه قدیمی بهتره.
تا اینجا یک بحث ساده و سرراستیه. اگر بخوایم توجیه منطقی داشته باشیم برای وجود جهان حتماً باید به وجود واجب الوجود یا واجب الوجودهایی معتقد باشیم. اینکه این واجب الوجود چیست اصلاً یک بحث دیگر است. این جلسه میخوایم وارد این بحث بشیم که ممکن است یک نفر بگوید مثلاً همین اتمها واجب الوجود هستند. یا شبیه به این. الان ما وارد این بحث نشدیم که این واجب الوجود خداست، اصلاً شباهتی به خدای ادیان دارد یا نه. بحث ما یک بحث خیلی ابتدایی است: ما نمی تونیم وجود جهان را توجیه کنیم مگر با اتکا به وجود چیز یا چیزهایی که برای وجود داشتن نیاز به علت ندارند. ما در الفاظ دینی به چنین موجودی میگوییم خدا. سعی می کنم توضیح بدم که باید یکی باشد و صفاتی را باید داشته باشد شبیه به همان چیزی که ما به آن می گیم خدا و اتم و انرژی و اینها در این مدل نمی گنجند.
پس خدا رو کی خلق کرده؟
متوجه باشید که این سوال که بعضیها میگویند اگر شما معتقدین که جهان را خدا خلق کرده پس خدا رو چه کسی خلق کرده؟ چقدر این سوال بی ربطه. وقتی ما خدا را به عنوان واجب الوجود مطرح می کنیم بحث سر این است که ما مجبوریم چیزی رو بپذیریم که نیاز به خالق ندارد. حالا اسمش را می ذاریم خدا. این سوال که حالا خدا را کی خلق کرده مثل این است که طرف اصلاً نفهمیده که ما داریم چه می گیم. خدا همان موجودیه که برای این که بخوایم برای وجود دنیا دلیلی داشته باشیم لازم است که فرض کنیم که نیازی به خالق ندارد. خدا همان است که در این مدل قرار است نیازی به خالق نداشته باشد. تا هستی جهان را توجیه بکند.
فکر می کنم کسانی که اعتقاد دینی هم ندارند احتمالاً با این بحثها مخالفت نمی کنند. چون آنقدر ساده و منطقی هست که خیلی صرف نمی کند اینجا مقاومت کنند ولی در مقابل این که این واجب الوجود همان خدای ادیان ابراهیمی هست ممکن است مقاومت بکنند. تو این جلسه سعی می کنیم بعضی احتمالها مثل چند تا بودن واجب الوجود یا انرژی بودن آن را کنار بگذاریم.
سوال: اگر منطقیه که خدا باشد و خالقی نداشته باشد چرا منطقی نیس که جهان باشد و خالقی نداشته باشد؟
جواب: اینکه جهانی باشد و همه موجوداتش برای موجود بودن خودشان نیاز به علت و خالق داشته باشند، این یک مدل متناقضه. امکان ندارد. در وجود واجب الوجود تناقضی نیست. من اگر بگویم موجودی هست که نیاز به علت ندارد حرف متناقضی نزدم در ظاهر. ممکن است شما یک تحلیلی بکنید بگویید که این نمیشود. ولی اینکه همه موجودات نیاز به علت داشته باشند اصلاً تناقض ایجاد میکند. در کتابهای دینی و فلسفی سعی میکنند توضیح بدن که تناقض این است که یا باید به دور معتقد باشید یا به تسلسل. و این ممکن نیست. اما به نظر من لازم نیست دور و تسلسل را مطرح کنیم. همین جوری بدیهی است که اگر جهانی هست و موجودات نیاز به علت دارند هیچ جوری نمی تونید جهان هستی را قبول کنید مگر این که بگویید این سلسله علل به یک جایی ختم میشود که خودش دیگر نیاز به علت ندارد
سوال: شما فرض کردید که موجودات نیاز به خالق دارند
جواب: ما این را که می بینیم. مثلاً خود ما، نبودیم و یک زمانی بوجود آمدیم. موجودی که نبوده و بوجود آمده به یک عوامل و عللی بوجود آمده. ما جهانی را می بینیم که سلسله علل در آن بوضوح وجود دارد. این را که نمی تونیم انکار کنیم. ما اطرافمون موجوداتی را می بینیم که هیچکدوم ازلی نیستند. من یک مدلی دارم که توش یک واجب الوجود هست که حتماً ازلی و ابدی هست. موجودی که برای وجود خودش نیاز به هیج علتی ندارد همیشه بوده و همیشه هم خواهد بود. خب من در جهان با مشاهداتی که دارم چنین چیزی را نمی بینم. ممکن است یکی بگوید که کل ماده و انرژی را اگر در نظر بگیری این ازلی و ابدی است. باشد اشکالی ندارد. واجب الوجود این آدم میشود ماده و انرژی. من فعلا بحثم این است که شما نمی تونید فرض کنید که همه موجوداتی که در عالم هستند مثل من و شما همه یک زمانی نبودیم بعد به یک دلایلی بوجود آمدیم و بعدا هم از بین میریم. این مثل این است که یک سری اشیاء آویزون یک چیزهای دیگر هستند و در هوا موندن. بعد شما میگی تا آخر هم که بری همین طور همه آویزون هستند و به جایی وصل نمی شن. اگر بگوییم همه چیز ممکن الوجود هست و واجبی نیست شبیه به این است. ولی بحث اینکه واحب الوجود چیست موضوع مهمی است.
صفاتی که بسادگی از واجب الوجود بودن نتیجه می شود
به اینجا رسیدیم که واجب الوجود یا واجب الوجودها ازلی و ابدی هستند و لایتغیر. در حال دگرگونی و تغییر نیستند. مثل اینکه بینهایت زمان داشتند دیگر. حس شما نسبت به موجودی که همیشه بوده و خواهد بود این است که یک جور ثباتی دارد. بگذارید قبل از اینکه جلوتر بریم ببینیم تا همین جا چه چیزهایی در مورد واجب الوجود می تونیم بگوییم. اولیش این است که ازلی و ابدیه. به اصطلاح فلسفی حادث نیست. این طور نیست که یک موقعی بوجود آمده باشد. چون نیاز به شرایط خاصی ندارد برای بوجود آمدند. بنابراین همیشه بوده. موجودی که برای وجود نیاز به علتی ندارد از بین هم نمی ره. شرایط وجودش همیشه مهیاست.
دیگر چه می تونیم بگوییم. من میخواهم ببینم از صفاتی که در قرآن راجع به خداوند هست چند تاش از همین بحث ساده در میآید. اینکه خداوند اول و آخره اگر به این معنی بگیریم که ازلی و ابدی هست در میآید. بر خلاف ممکن الوجودها که یک موقعی نبودند، بعد بوجود اومدند و بعد هم از بین میروند. و در این دوره وجود خودشان هم مدام در حال تحول و دگرگونی هستند.
صفت خالق بودن هم به نظر میآید که از این بحثها نتیجه میشود. بطور تقریبی. بالاخره این مدل دارد میگوید واجب الوجود یک موجودیه که منشا باقی موجوداته. همه موجودات دیگر از نظر وجودی تکیه دارند به این موجودی که خودتان فرض کردین. بنابراین صفت خالق بودن یک جوری از همین بحث ساده ای که کردیم نتیجه میشود.
صفاتی که بسادگی از واجب الوجود بودن نتیجه می شود / چرا مجموع ماده و انرژی، واجب الوجود نیست؟
میشود صفت قدرت را به او نسبت داد. قدرت به این معنا که توانایی انجام کارهایی را دارد. هر کاری در دنیا دارد انجام میشود بالاخره منشأش واجب الوجوده. بنابراین میتوانم بگویم که منشأ همه قدرتهاست. واژه های قرآنی خالق و فاطر از این بحث نتیجه میشوند.
از تعریف واجب الوجود برمیاد که بی نیازه. حداقل از نظر وجودی از همه چیز بی نیازه. دیگران هستند که به او نیازمندند. مخلوقاتش به او نیازمندند. چیزهایی که میگویم خیلی بحث مهمی نیست. فقط دارم توصیف میکنم که یک چیزهایی نتیجه میشود و یک چیزهایی نتیجه نمیشود. از توصیفی که من کردم صفت تکلم نتیجه نمیشود.
لایتغیر بودن چیزی نیست که قرآن زیاد روش تاکید کند اما از توصیف واجب الوجود یک چیزی مثل «ثبات» نتیجه میشود.
در مدل ما یک یا چند واجب الوجود وجود دارد و در این جلسه می خوایم ببینیم این واجب الوجود چه می تونه باشد.
چرا مجموع ماده و انرژی، واجب الوجود نیست؟
از اینکه واجب الوجود یا واجب الوجودها باید ازلی و ابدی باشند نتیجه میشود که هیچ کدام از چیزهایی که در این جهان می بینیم واجب الوجود نیستند. ممکن است یکی فکر کند این میز و صندلی و چیزهایی که من دارم میبینم همه حادث هستند و بوجود میان و از بین میروند. اما از نظر علمی کل ماده و انرژی همیشه بوده و همیشه خواهد بود بنابر قانون بقای ماده و انرژی. بگوییم کل این ماده و انرژی موجود در عالم واجب الوجود ماست. ازلی و ابدی هم هست.
بارها در این جلسات من ممکن است ارجاع بدم به علم روز. این ممکن است فرم جدل داشته باشد و عادت کنید به آن. چون اکثر کسانی که مخالف باورهای دینی هستند به علم خیلی اعتقاد دارند. مثلاً امیدوارند که فیزیکدانها یک روزی به ما نشان بدن که منشأ جهان چیست. به هر حال ممکن است فیزیک جدید ممکن است اشتباه کرده باشد اما به عنوان جدل میتوانم بگویم تئوری های موجود فیزیک نوین به ما میگویند که این جهان هم از نظر زمانی و هم از نظر مکانی متناهیه. فرض ازلی و ابدی بودن در مورد این جهان درست نیست. یعنی در یک زمان مشخصی در گذشته انگار بطور ناگهانی همه چیزهایی که میشناسیم، ماده و انرژی بوجود آمده. در مورد پایان دنیا دو سه تا مدل اساسی وجود دارد اما به آنها کاری نداریم. اعتقاد به فیزیک به معنای موجود، اعتقاد به بیگ بنگ (big bang) یعنی اعتقاد به حادث بودن کل این چیزی که من دارم میبینم. همه ماده و انرژی موجود در یک زمانی که محاسباتی هم در موردش انجام میدهند بوجود آمده. بنابراین علم موجود این حسی که بعضی از ماتریالیستها دارند که ماده و انرژی یک چیز ازلی و ابدی هست را تایید نمی کند. اعتقادات ماتریالیستی به نظر نمیآید با علم به معنای موجودش سازگاری داشته باشد اگر کسی به ماده و انرژی به عنوان واجب الوجود نگاه کند. این جدای از بحث راجع به متحول شدن ماده و انرژی هست که باعث میشود اینها دور از واجب الوجود باشند. فعلا بدون هیچ بحث دیگر ای با استفاده از همین تعریف ابتدایی میگویم اگر همین مدل ساده را بپذیریم و مفهوم واجب الوجود رو بفهمیم ازلی و ابدی بودنش در میآید. این موضوع به اضافه استنتاجهایی که در فیزیک مدرن هست به ما میگوید که ماده و انرژی نمی تونن واجب الوجود باشند.
سوال: در مدلی که ما داریم ازلی بودن واجب الوجود معلوم است اما من نمی تونم لزوم ابدی بودنش را بفهمم.
جواب: شما برای توجیه وجود جهان – که ما می بینیم وجود دارد – این فرض را می پذیرین که موجودی هست که برای وجود خودش نیاز به هیچ شرطی ندارد. به محض اینکه گفتید موجودی که برای وجود خودش نیاز به هیچ شرطی ندارد نتیجه میشود که آن موجود همیشه بوده و همیشه هم خواهد بود. چطوری از بین بره؟ مثلاً یک موجود زنده میمیره اگر اکسیژن به آن نرسه. شرایطی برای حیات وجود دارد که اگر شما اینها را سلب کنید موجود میمیره. موجودی که شرطی برای وجود خودش نمی خواد چطوری ممکن است از بین بره؟ بی شرط بودن، ازلی و ابدی بودن را فوری نتیجه میدهد. اگر چیزی نبوده و بعدا بوجود آمده مثل این است که منتظر بوده تا یک شرایطی فراهم بشود بعد آن بوجود بیاید. به زبان دکارتی میگوییم مجموعه شرایط لازم برای این موجود تهی است. بنابراین شرایطی را نمی تونید فرض کنید که این در آن وجود نداشته باشد و شرایطی رو هم نمی تونید فرض کنید که این معدوم بشود. مثل یک پایه ثابتی که همه موجودات می تونن به آن تکیه کنند. حسی که تو این مدل نسبت به واجب الوجود داریم همین است دیگر. چیزی که موجوده و در وجودش هیج اختلالی ایجاد نمیشود. همه موجوداتی که ممکن است در وجودشان اختلالی ایجاد بشود وصل به یک چیز ثابتند.
تقلا برای ایجاد تاریخ خداناباوری
این حرفها در حدی ساده است که اگر این دنیای نامعقول مدرن را کنار بگذارید - که دلایلی پیش آمد که با دین مبارزه شد – در تمام طول تاریخ همه آدمهای عاقل در این حد از بحث رو قبول داشتند. ممکن است متدین به معنای متعارف نبودند ولی اینها را قبول داشتند.
میگویند در بدو شروع فلسفه در یونان افرادی بودند که آتئیست بودند. الان آتئیستها خیلی خیلی نیاز به تاریخ دارند و تلاش فوق العاده ای میکنند تا کسانی را به اتئیسم نسبت بدن. این موضوع بامزه ای هست اگر کسی وقت بگذارد و مطالعه کند که چه آدمهایی را به خاطر چه چیزهای کوچکی آتئیست می دونن. مثلاً نیوتون. بعد برید دلایلشون را هم ببینید. نیوتن یک آدمیه که تمام عمرش فکر می کرده دارد به خدا و کلیسا خدمت میکند. یک جایی یک چیزی گفته که نشان میدهد هیچ اعتقادی نداشته و همه آن حرفهایی که زده ظاهرسازی بوده. ببخشید که من از بحث جدا شدم. تصوری که سعی می کنند نسبت به تاریخ آتئیسم بدن این است که در تمام طول تاریخ یک نیروهای قاهر مذهبی وجود داشتن که اگر کسی می گفت من خدا را قبول ندارم می کشتنش. این است که تمام این فیلسوفها و دانشمندهای بزرگ در حال تقیه (به اصطلاح ما) بودند. یعنی ته دلشان قبول نداشتند اما یک جوری مجبور بودن که بگویند ما قبول داریم. شما تاریخ را نگاه کنید. از ارسطو، افلاطون،... تا ابن سینا. از پزشک بگیرین تا دانشمند همه معتقد بودند. میگویند که اینها نمی تونستند مخالفت خودشان را ابراز کنند. خب اگر اینها نمی خواستن مخالفت کنند دیگر اینهمه مدح و ثنای خداوند گفتن و در همه جا اشاره به واجب کردن و اینها دیگر چیست؟
این یک تئوری ابطال ناپذیره. من بگویم همه این دانشمندای بزرگ آتئیست بودن ولی نمی گفتن و هیچ نشانه ای هم از خودشن بروز نمی دادن که شما بفهمید که اینها آتئیست هستند بلکه برعکس، همیشه تظاهر میکردند که اعتقاد به خدا دارند. خب من عین همین حرف را در مورد همین آدم می تونم بزنم. می تونم بگویم تو اعتقاد به خدا داری اما تحت یک فشارایی هستی که داری این حرفها را می زنی. هرچی هم بگوید نه می گم من می دونم تو تحت فشار هستی و اشکال ندارد. به نظر من یک چیز ساده وجود دارد: این دلایل به حدی ساده و قانع کننده به نظر می رسید که همه اعتقاد داشتن. البته مسامحه در اعتقادشون ممکن بود باشد. مثل اینکه یک تئوری باشد که هیچکس با آن الان مخالفت نمی کند. یک دلایلی برای آن می شنوید، به نظر میآید درست است، مخالفی هم که ندارد، قبول می کنید و میروید دنبال کار و زندگی خودتان. یک تئوری غالبی که به نظر میآمد همه به آن اعتقاد دارند. بگذریم.
موجودی که نیاز به علت ندارد
بیایید وارد آن بحث اصلی بشیم که واجب الوجود یا واجب الوجودها چقدر شبیه آن چیزی هستند که ما به آن می گیم خدا. چه چیزهایی از تعریف نتیجه میشود. در واقع به این سمت می ریم که چطور ممکن است چیزی را فرض کنید که نیاز به علت نداشته باشد.
یک راه فلسفی وجود دارد که فکر میکنم سنتی تر هم هست. میان همین بحثهای ساده ای که من کردم را ادامه می دن. یک صفاتی را برای واجب الوجود اثبات می کنند. مثلاً بلافاصله برهانهایی میآورند و میگویند واجب الوجود بسیطه و نمی تونه اجزائی داشته باشد. مثلاً می گن اگر اجزائی داشته باشد ما با این سوال که اجزا واجب هستند یا ممکن را می پرسیم. و سعی میکنند بگویند در هر صورت ما به تناقض می رسیم. اگر چند تا ممکن با هم جمع بشن و واجب را بسازن اینکه بدیهی است که نمیشود. اگر بعضی از اجزا ممکن هستند و بعضی واجب، خب آن ممکن الوجودها مثل اینکه مخلوقاتش هستند، اشتباهی آن را جزوش فرض کردیم، باید بیاریمش بیرون. اگر چند تا جزء واجب الوجود هم دارد که خودتان دارید میگویید چند تا واجب الوجود داریم که هر کدام دوباره بسیط هستند. بنابراین اشتباه میکنید که فکر میکنید یک واجب الوجود صاحب اجزا دارید. واجب الوجود باید بسیط باشد و نمی تونه از یک اجزایی تشکیل شده باشد.
نامتناهی بودن، حد نداشتن هم از صفاتی است که می توان نتیجه گرفت. دکتر عبدالکریم سروش – که آن موقع جزو شخصیتهای انقلاب بود، عضو عالیرتبه ستاد انقلاب فرهنگی بود - یک مجموعه سخنرانی ارائه کرد، نمی دونم کجا بود، اما فکر کنم هیچوقت چاپ نشد، ولی فایل صوتیش موجوده. چیزی که یادمه ایشان اینطوری بحث میکرد. سعی می کرد یک سری صفات منطقی مثل بسیط بودن، لایتناهی بودن را در مورد واجب الوجود بگوید. خیلی عجله نداشت که بگوید این همان خدای ادیانه. ولی من یک خورده برای پیدا کردن راههای شهودی تر عجله دارم.
حسم این است که آوردن برهانهای ریاضی به شهودی شدن بحث کمک چندانی نمیکند. ممکن است ذهن آدمها قانع بشود که آره یک موجودی هست و این صفات را دارد، مثلاً از بسیط بودن و نامتناهی بودن نتیجه می گیرن که واجب الوجود یکتاست. فکر میکنم یک راه مستقیم تر و جالبتر وجود دارد که سعی میکنم از آن راه استفاده بکنم.
فقط خواستم اشاره کنم که فیلسوفها طور دیگر ای بحث میکنند. یک مجموعه از تعاریف و گزاره های منطقی دارند و به برهانهایی میآورند و یک مجموعه از گزاره های درست در مورد واجب الوجود نتیجه میگیرند و کم کم شبیه میشود به خدای ادیان. هیچوقت هم هیچ فیلسوفی نمی تونه بگوید که خدای اسلام را ثابت کرده. حداکثر می تونه بگوید یک چیزی را اثبات کرده که شبیه به خدای ادیان هست. خیلی دور از ذهنه که کسی بتواند بگوید قرآن را همین واجب الوجودی که من اثبات کردم نازل کرده. اعتقاد به قرآن و خدایی که قرآن را نازل کرده یک مقدار تجربی تر از این حرفاست. من باید قرآن را بخوانم، ببینم چه دارد میگوید، بعد قانع بشم که این از طرف خدا آمده.
ملاک احتیاج به علت چیست؟
اگر بخواهم منبعی برای بحثی که حالا میخواهم بکنم ارائه کنم مثلاً کتاب "علل گرایش به مادیگری" مرحوم مطهری است. آنجا رویکرد ایشان نزدیک به این چیزی است که من میخواهم بگویم. می خوایم ببینیم واجب الوجود چه می تونه باشد؟ و سعی کنیم بفهمیم که چه صفتی باعث میشود بگوییم یک موجودی ممکن الوجود هست.
به قول مرحوم مطهری فلاسفه یک بحثی باز کردن که اصلاً ملاک احتیاج به علت چیست. اگر به این نقطه برسیم بهتر می فهمیم وقتی راجع به واجب الوجود حرف می زنیم داریم راجع به چه چیزی حرف می زنیم. امیدوارم شما برید و آن کتاب را ببینید. چون من نمی خوام همه آن کتاب را مرور کنم.
اولین ایده این است که هرچیزی که حادثه ممکن الوجوده. این از یک طرف بدیهی است، چون چیزی که نبوده و بعدا بوجود آمده البته ممکن الوجوده. ولی اگر چیزی حادث نباشد، واجب الوجود میشود؟ فلاسفه در حکمت اسلامی جواب میدهند که نه. امکان دارد که یک موجودی ممکن الوجود باشد اما ازلی و ابدی باشد. به عنوان مثال به لحظه فکر کنید که خورشید واجب الوجود باشد، نور خورشید یک ممکن الوجودی هست که معلول خورشید و وابسته به خورشیده. حالا چون خورشید ازلی و ابدیه ممکن است بگوییم که این نورش هم از ازل تا ابد همیشه بوده ولی در ممکن الوجود بودنش خللی وارد نمی کند. یعنی ممکن است واجب الوجود یک مخلوقات دائمی داشته باشد. بنابراین ازلی و ابدی بودن شرط لازم و کافی و معادل واجب الوجود بودن نیست.
در آن کتاب چند تا پیشنهاد برای شرط واجب الوجود بودن مطرح و رد میشود تا اینکه به یک ایده جالبی میرسد. میگوید اگر چیزی ماهیت داشته باشد حتماً ممکن الوجوده. یعنی اگر من یک موجودی را فرض کنم و یک ماهیت، یک چیستی برای آن در نظر بگیرم، اگر غیر از بودنش ویژگی دیگر ای داشته باشد، مثلا یک انسان یک ماهیت خاصی دارد، خورشید یک چیزی است، این جور نیست که فقط هست، یک چیزی است، به قول فلسفیها هستیش عین ذاتش نیست، می تونیم بگوییم می تونست نباشد. یعنی ممکن الوجوده. مرحوم مطهری میگوید آن تحلیل نهایی که فلاسفه به آن رسیدن این است که هرچیزیکه ماهیتی داشته باشد غیر از هستیش این واجب الوجود نیست. ۴۶: ۳۳ برای اینکه شما می تونید هستی را از آن سلب کنید. خورشید عین بودن نیست، میتواند باشد میتواند نباشد.
هستی مطلق
نتیجه بحث این است که شما میتوانید بگویید فقط و فقط چیزی واجب الوجوده که ماهیتش عین هستیشه. یعنی هستیش چیزی جدای از ماهیتش نیست. به اصطلاح فلسفی میگویند هستی عین ذاتشه. نتیجه نهایی این است که خود هستی، بطور مطلق، بدون هیچ قید و شرطی، خود هستی واجب الوجوده. هر چیز دیگر ای که بتونیم بگوییم این چیزی است که هست، این ممکن الوجوده. ولی خود هستی، بودن، این یک چیزی است که ما انگار حمل میکنیم بر اشیاء مختلف، میگوییم آن چیز هست. خود این هستی یک چیزی است که ماهیتی غیر از بودن ندارد. تنها چیزی که در عالم من نمی تونم بگویم که میتواند نباشد خود هستیه. بحث درباره اینکه واجب الوجود چیست، از نظر فلاسفه به اینجا میرسد. همه ما تصوری از بودن و هستی داریم. ولی حس اولیه ما این است که بودن مثل یک صفتی برای اشیاء است. نه اینکه خودش یک چیزی است.
اگر این بحثها را پیش ببریم به این نقطه می رسیم که تا وقتی که یک چیزی باشد که هستی مثل یک صفت به آن حمل بشود، آن چیز ممکن الوجوده. فقط وقتی میتوانید به یک چیزی بگویید واجب الوجود، که عین هستی باشد. ما داریم اعتقاد پیدا میکنیم که آن چیزی که ما به عنوان هستی میشناسیم، انگار یک موجود مستقله. هستی خودش موجوده، این چیزی است که همیشه بوده و همیشه هم خواهد بود. چیزی که از توش یک مخلوقاتی در میات.
این شیوه بحث کردن، به جای اینکه بریم صفات واجب الوجود را استنتاج کنیم، خوبیش به این است که ما رو مستقیما میبرد سراغ کاندیدای واجب الوجود. چیزی که در ازل و ابد موجوده هستی به معنای مطلقه. و بقیه موجودات همان هستی هستند که قید و بندهایی به آنها اضافه شده، چیزی غیر از بودن.
میشود اینطور تصور کرد که یک هستی بدون قید و شرط داریم که پایه عالم است. که احتیاج به خالق ندارد. بطور منطقی هستی تنها چیزی است که من نمی تونم هستی را از آن سلب کنم. هر موجود دیگر ای را فرض کنم می تونم در ذهنم فرض کنم که این می تونه باشد می تونه نباشد. چیزی که نمی تونم هستی را از آن سلب کنم خود هستیه. بنابراین یک هستی بطور مطلق و بدون قید و شرط مبنای عالم هست و عالم اینطوری بوجود میات که این مقید و محدود میشود، از آن حالت اطلاق خودش در میآید. و یک موجوداتی بوجود میان که هستی عین ذاتشون نیست، یک چیزهای دیگر ای غیر از هستی هم درشون هست. اعتقاد به واجب الوجود میتواند به این منتهی بشود که این چیزی که به عنوان هستی می شناسیم را – به شکل مطلقش – به عنوان یک موجود دائمی و همیشگی در عالم در نظر بگیریم.
سوال: فکر کنم این یک بازی کلامی باشد. مثل این میماند که بگوییم "هر چیزی که هست، هست."
جواب: نه، شما یک شهودی دارید که بودن یعنی چه. الان شما وجود دارید، یک چیزهایی وجود ندارند. درباره بودن و نبودن یک حسی دارید. آیا برای شما بدیهی است که من بگویم خود این هستی، یک موجود مستقله؟ این جمله که "هرچیزی که هست، هست" یک چیز بدیهی است دیگر. اما اینکه بگوییم خود هستی یک موجود مستقله برای خیلیها اصلاً بدیهی نیست. این تحلیل مثل این است که من جستجو کنم ببینم این جاهایی که روشن هستند، چطوری روشن شدن؟ بعد میبینم که مثلاً یک آینه ای روی این نقطه نور تابونده، یک آینه دیگر هم هست که روی آینه اولی نور انداخته، این مثل همین بحث ممکن الوجود و واجب الوجود بودنه. این بحث آخری مثل این است که یک نفر بدون این تجربه ها بگوید که بالاخره باید به یک چیزی برسیم که نورانیه و نور عین ذاتشه، دیگر نورش را از جایی نیاورده، خودش نوره. اگر بخواین ببینید که این چیزهای نورانی نورشون را از کجا میگیرند باید به این نتیجه برسید که یک چیزی هست که باید به آن بگویید نور. و این نور موجوده. این دقیقاً عین این است که در مورد هستی بگوییم بگوییم ممکن الوجودها هستیش را از هم گرفته اند و به هم وابسته اند. قبل از اینکه شما بخواهید پیگیری کنید و ببینید این هستی از کجا آمده، من میگویم باید یک واجب الوجودی باشد. و آن چیزی است که هستی عین ذاتشه، چیزی که به غیر از بودن دیگر چیزی نیست. به این مثال نور را فقط به عنوان یک تمثیل نگاه کنید. بالاخره به یک جایی می رسیم که یک چیزی نوره دیگر. نورانی بودن الان یک صفته، اشیاء نورانی نورشون را از همدیگر گرفتن، من منطقا باید به این معتقد بشم که نور وجود دارد، نورانی بودن یک صفت نیست، یک چیزی در عالم هست که خود نوره. ۵۵: ۳۸ ممکن است یک نفر اول کار منکر این بشود و بگوید نورانی بودن یک صفته که من به اشیاء نسبت می دم. حالا در بحث خودمان هم ما میگوییم یک چیزی هست که اصلاً می تونیم به آن بگوییم خود هستی. موجودات هستیشون را از این گرفتن.
یک زبانی را فرض کنید که در آن کلمه "نور" به عنوان یک اسم وجود ندارد. فقط کلمه "نورانی" وجود دارد. متکلمین آن زبان قبول دارند که یک چیزهایی در این دنیا روشن و نورانی هستند. نورانی فقط به عنوان صفت وجود دارد. بعد یکی بیات تحلیل منطقی کند که من باید معتقد باشم که یک چیزی وجود دارد که خود نوره. و اشیاء نورانی هستند اگر آن چیز را داشته باشند. حالا وضعیت ما هم شبیه به همین است. در زبان ما "بودن" صفته. و من دارم میگویم باید منطقا به این برسیم که هستی خودش منطقا وجود دارد. یک موجودیه که "هست" بودن یعنی وصل شدن به آن موجود. این صحبت اصلاً بدیهی یا بی معنی نیست. با این روش می تونیم به جای اینکه دنبال صفات آن موجود بگردیم بریم سراغ کاندیداهای آن موجود. و یک کاندیدا بیشتر وجود ندارد. تنها چیزی که شما میتوانید فرض کنید که واجب الوجوده، چیزی است که غیر از "هستی" چیز دیگر ای کنارش نباشد. برای اینکه هرچیزی که من میگویم که هست، میتواند نباشد. یک چیزی را فرض کنید که هست، یک ذره غیر از هستی چیزی درش باشد، من می تونم فرض کنم که آن چیز وجود ندارد.
ما متاسفانه به "بودن" توجه نمی کنیم. تمام عرفان از نظر من این است که به هستی توجه کنیم، به همین صفت ساده ای که نظر خیلیها را جلب نمی کند. "بودن" و "هستی" یعنی چه؟
در کتاب "علل گرایش به مادیگری" در یک قسمتی با عنوان ملاک نیاز به علت، کاندیداهای مختلفی را مطرح می کند و نهایتا می گه که ماهیت داشتن، ماهیتی غیر از هستی داشتن باعث میشود که اشیاء ممکن الوجود باشند. با این اوصاف ما به چیزی رسیدیم که از طرفی نمی تونیم تصوری مثل سایر موجودات از آن داشته باشم چون ماهیتی غیر از وجود ندارد، اما از طرف دیگر خیلی هم آشناست، چون همه ما تصوری از مفهوم وجود داریم. چیزی برای ما آشناتر از بودن و نبودن نیست، این ساده ترین مفهومیه که در ذهن همه هست. من - بدون توجه به عالم - در دورن خودم هستی را پیدا می کنم. بنابراین واجب الوجود چیز خیلی آشنایی هم هست. یک آیه ای در قرآن هست که میگوید خدا از رگ گردن به شما نزدیکتره. من انگار چیزی نزدیک تر از هستی به خودم نمی بینم.
این حرفهای عرفانی که می زنن که شما هرجا را نگاه کنید خدا رو می بینید، با این اوصاف خیلی معنی دار تر می شه. همه عرفان همین است که انسان بفهمه هستی مطلق یعنی چه؟ بنابراین انتظار نداشته باشید که این حرف را کامل درک کنید، فقط حس می کنید که حرف جالبی شنیده اید. شناخت خدا، واجب الوجود یا هستی یک فرایند طولانی است.
در عین اینکه می تونم بگویم من هستی را در درون خودم میبینم، اما با هستی آَشنا نیستم. این شیوه بحث، واجب الوجود را خیلی به ما نزدیک می کند. در آن روشی که صفات را بررسی می کنند با اثبات هر صفتی مخاطب حس می کند که واجب الوجود دارد از درک و حسش دورتر میشود. البته به هر حال گفته میشود که ذات واجب دور از دسترس معرفت قرار میگیرد و آن را نمیشود شناخت. خیلی میشود نزدیک شد به معرفتش ولی هیچوقت نمیشود به معرفت کامل رسید. ما شکل مقید هستی را می شناسیم اما شناخت و آشنا شدن با شکل بی قید و شرط هستی فرایند ساده ای نیست. در عین حال من کاندیدایی برای واجب الوجود معرفی کردم. و بعضی صفات هم از این مدل نتیجه میشوند. مثلاً یکتایی بدیهی است، بسیط بودن بدیهی است. حالا ما چیزی داریم که میتوانیم ببینیمش، و دیگر لازم نیست استدلال کنیم، مشخص است که هستی یکتاست، بسیطه.
سوال: آیا این دید، یک شناخت فطری نیست؟ چطور ممکن است کسی این دید را نداشته باشد؟
جواب: بله به نظر من هم اینها فطری هستند اما ما داریم دفاع عقلانی میکنیم. دفاع عقلانی یعنی اینکه سعی کنیم یک چیزهای مشترکی بگوییم و نریم سراغ رجوع به فطرت و باید تا جای ممکن بین الاذهانی بحث کنیم.
ما یک مدلی ساختیم که توش نیاز به حداقل یک واجب الوجود داریم. مستقیما میریم سراغ اینکه اصلاً ممکن الوجود و واجب الوجود یعنی چه، بعد یک کاندیدایی معرفی میکنم که کاندیدای یکتا هم هست. البته این کاندیدا در عین اینکه ما بطور حدودی درکی از آن داریم اما دقیقاً نمی دونیم چه هست. شناخت این هستی مطلق آخر یک فرایند طولانی به نام عرفانه. یعنی من باید توانایی های شناختی زیادی را در خودم تقویت کنم تا بتوانم با چنین چیزی ارتباط برقرار کنم، تصورش کنم و بشناسمش.
ادامهٔ هستی مطلق
سوال: آیا انرژی میتواند همین هستی مطلق باشد؟
جواب: آیا انرژی عین "بودن" است؟ انرژی هم یک چیزی است که هست. البته شباهتهایی دارد چون مبنای همه چیزهای جهان همین ماده و انرژی است. اما شما هر نوع انرژی خاصی را در نظر بگیرید یک ماهیتی دارد. مثلاً انرژی هسته ای
سوال: نه، خود انرژی
جواب: آخه خود انرژی به این صورت مطلق که وجود ندارد. اگر شما می خواید کلمه انرژی را مثل کلمه وجود به کار ببرید که اشکالی ندارد. من شنیدم که عده ای هستند که رسماً به خدا می گویند انرژی. ولی وقتی حرفهاشون را می شنوید منظورشان از انرژی واقعاً همان "بودن" است. انگار پشت هر چیزی که هست یک انرژی هست، هستیش آن انرژی است. مهم نیست، اما مشکلش این است که اینها از یک واژه فیزیکی استفاده می کنند که فیزیدکدانها به این معنی از آن استفاده نمی کنند و این کلمه هم اختراع اونهاست ۱:۱۴:۲۸
اجازه بدید دوباره تکرار کنم که این کاندیدای ما برای واجب الوجود خیلی نزدیک به آن چیزی است که می گن عرفا هرجا را نگاه می کنند خدا رو می بینن. در آن مثال نور، شما هرجا را که نگاه می کنید و هرچیز غیر تاریکی که می بینید، نور رو می بینید، و اگر نور رو دوست داشته باشید هرجا رو که نگاه می کنید توجهتون بیشتر به آن نور جلب میشود تا اینکه این چیست که دارد برق می زنه. عرفان یک چنین چیزی است. البته ما الان در حد الفاظ داریم این حرفها را می زنیم. اینکه کسی ببیند که یک چیزی به اسم هستی وجود دارد و خدا را یک جوری شهود بکنه، اونوقت به هرجایی که نگاه می کند هستی رو می بینه. بیش از اینکه چه را دارد میبیند، آن که هست نظرش رو جلب می کند و واقعا به حالتی میرسد که انگار غیر از خدا هیچ چیزی نمی بینه. این طوریه که عرفا به تصوری از جهان می رسن که هرچی هست خداست. و بقیه چیزها مثل کف روی دریاست. به یک جایی می رسن که انگار یک چیزی بیشتر وجود ندارد. فقط هستیه که وجود دارد. انگار هیچ چیز روشنی وجود ندارد. فقط نوره که روشنه. بقیه همه نورشون را از یک جایی گرفتن.
البته واژه هستی توهم زاست. مثلاً کسی بگوید من هستی را می پرستم. فهمش راحت نیست. بهتره که یک اسمی برای آن بگذاریم و بعد در مورد صفاتش صحبت کنیم و ستایشش کنیم. بحثهای دینی خارج از این قالبهای فلسفی ارائه می شوند، حداقل به این دلیل که برای عموم مردم هستند و نه یک عده افراد خاص. ولی عرفا اصلاً خدا را به همین نام خطاب می کنند، خیلی تعارف ندارند که خداوند هستی مطلق است. منظورم از عرفا، عرفای اسلامی یا مسیحی یا تائوئیست نیست، این یک نقطه مشترک بین همه عرفانهاست. در همه عرفانها که افراد از کثرت عبور می کنند و به وحدت می رسند موضوع همین است، وحدت یعنی جهان حول مفهوم هستی متحد است و یک چیز بیشتر وجود ندارد.
حالا، بعد از اینکه هستی را به عنوان کاندیدای واجب الوجود معرفی کردیم، می تونیم بگوییم شما خودتان در احوال هستی، آنطوری که در درون خودتان حسش می کنید، تعمق کنید. و این کاریه که عرفا انجام میدهند. خیلی از عرفا و فلاسفه وجودی - بر خلاف مردم عادی - روی چیزی که در درون خودشان به عنوان هستی میشناسند تمرکز می کنند. این کار ما را به یک شهودی میرسونه و بحث رو از حالت انتزاعی بودن خارج می کند.
من دوست دارم بحثهای فلسفی را شهودی کنیم و آن رو با احساسات خودمان درگیر کنیم. از روی کاغذ خارجش کنیم. چه فایده ای دارد که من وجود یک خدایی را روی کاغذ اثبات کنم و هیچ حسی نسبت به او پیدا نکنم. فقط عقل من قبول کند که یک چنین موجودی وجود دارد. من میتوانم بگویم به درون خودم نگاه میکنم و با تمام وجود میتوانم بگویم که ممکن الوجود هستم. هستی به من داده شده و میتواند هم از من گرفته بشود. هستی عین ذات من نیست. ارتباط من با هستی یک چیز ذاتی نیست، من یک موجودی هستم که به هستی الصاق شدم. این حس ممکن الوجود بودن که اگر یک مقدار روش عمیق بشید یک حس دلهره آوری هم هست، چیزی است که در درون خودتان میتوانید درک کنید. در واقع در درون خودتان این جدا بودن از عین هستی را می تونید درک کنید. هستی انگار در کنار من قرار دارد و میتواند از من سلب بشود.
تجربه مواجهه با هستی
من نمی دونم چند درصد از آدمها تجربه هایی از هستی در زندگی خودشان دارند و دچار این حالت می شوند که انگار هستی را به عنوان یک چیز شگفت انگیز درک کنند.
آقای حسن زاده آملی یک متنی نوشته – احتمالاً در جلد سوم کتاب معرف نفس – یک توصیف جالبی دارد از یک حالتی که به او دست داده. شاید بشود اسم این حالت را بگذاریم مواجهه با هستی. من این حس را در دوره نوجوانی خودم با شدت تمام داشتم و شاید مهمترین اتفاق زندگیم بوده. یک جوری آدم از حالت عادی خارج میشود. برای همه ما هستی یک چیز عادی شده، در حالیکه اصلاً عادی نیست. در یک لحظه میتواند اتفاقاتی بیافته که شما متوجه بشید که با چه چیز رعب آور و مهیبی سر و کار دارید، با بودن. من نمی تونم توصیف کنم اما شما را ارجاع می دم به آن متن آقای حسن زاده آملی که خیلی سعی کرده احساسات خود رو بیان کند. فکر می کنم ایشان به دلیل فیلسوف یا عارف بودنشان، آن احساساتی که مثل جرقه در وجود آدمها زده میشود را ادامه دادند. مثل اینکه زندگی عادیش را گذاشته کنار و سعی کرده در این احساس غرق بشود. شاید به این دلیل که می فهمیده این خیلی چیز مهمی است. مثل یک جرقه ای که آدم را به یک عرفانی می رسونه.
من در سن نوجوانی که این احساسات را داشتم خیلی کیف می کردم. ولی وحشت می کردم که خودم را در اختیار این احساس قرار بدم، چون یک مقدار ترسناک بود. ۱: ۲۶: ۰۸ یک درک غیر متعارف از هستی، از خودم.
سارتر هم در کتاب تهوع این موضوع را مطرح کرده. فکر میکنم موضوع اصلی کتاب تهوع اصلاً همین باشد. قهرمان داستان یک حسی دارد که مدام به او دست می ده. سارتر میگوید دچار تهوع میشود. سارتر به عنوان یک نویسنده خوب تا حدودی در توصیف لحظه هایی که این آدم یک جور خاصی با هستی مواجه میشود موفق بوده. من ندیدم زیاد که در ادبیات خودمان یا ادبیات غرب تلاش کنند که چنین حالاتی را ضبط کنند، این دو موردی رو که میشناسم و فکر میکنم بد نیستند رو معرفی کردم.
وجود، آشناترین ادراکات
به هر حال ما جدای از آن بحثهایی که روی کاغذ انجام میشود می تونیم دنبال این باشیم که به یک شناخت شهودی عمیقتری از واجب الوجود برسیم، نه با اثباتهایی که از تعریف نتیجه می شوند و اثبات کردن صفتهایی. گویی من در درونم این واجب الوجود را – جدا از عقل و احساسات – در درونم آن رو درک می کنم. و یک مقدار که پیش برید می بینید که این آشناترین چیزی است که در تمام ادراکات شما وجود دارد و اشتباه است اگر بخواهید از بیرون یا از طریق استدلال به آن برسید. این واجب الوجود همه جا هست، از جمله در درون من، و درون من جاییه که من از نظر معرفتی به آن دسترسی مستقیم تری دارم. در واقع من وجود همه چیزهایی که درعالم هست را با ابزارهای حسی و منطقی درک می کنم و به اصطلاح علم حصولی دارم. علم حصولی یعنی که من یا چشم یا گوش خودم چیزهایی را میبینم، صداهایی رو می شنوم و یک معرفتهایی پیدا می کنم. از بیرون یک دریافتهایی دارم، اینها را تحلیل می کنم و به یک معرفتی می رسم. در حالیکه یک چیزهایی هست که بدون این احساسات هم می تونم به آنها برسم. اولین مثال، حس وجود داشتن است.
بدیهی ترین شناختهای ما چیزهایی نیست که از بیرون می آید. شاید چون چشم من مکانیسم خاصی دارد دنیا را این طوری می بینم، یک چیزهایی رو درک می کنم و یک چیزهایی رو درک نمی کنم. ولی دکارت وقتی می خواد از مطلق ترین معرفت خودش که می دونه درست است صحبت کند درون خودش را نگاه می کرد و به این می رسید که هست. می گفت من می اندیشم پس هستم. یک معرفتی که نمی تونیم از آن جدا بشیم این است که من هستم. ممکن است من در وجود دنیای اطرافم شک کنم و بگویم همه اینها خواب و خیال هستند. شبیه به این چیزی که در فلسفه به آن می گن "مغز در خمره". فکر کنید من یک مغزی هستم که من را گذاشتن در یک محیط آزمایشی و توسط یک سری الکترود و یک سیستم کامپیوتری عظیم دارند احساسات مربوط به یک دنیای تخیلی رو برای من ایجاد می کنند. من فکر می کنم که دارم میز و صندلی می بینم درحالیکه دارند این احساسات را برای من به یک روشهایی ایجاد می کنند. در حالیکه من فقط یک مغزی هستم نه جسمی وجود دارد، نه عالمی وجود دارد، و من خیال میکنم که دارم در یک عالمی زندگی میکنم. باشد حتی با این اوصاف هم اشکالی ندارد، ولی این مغز که به هر حال وجود دارد. این مغز یک چیزی را خارج از همه آن سیگنالهای ساختگی درک می کند، می دونه که من یک چیزی هستم، شاید مغز در خمره ام.
من یک معرفت درونی دارم و آن این است که من هستم. اگر به این خوب دقت کنید میبینید که ما به محکمترین و مطمئن ترین جا برای شناخت خدا می رسیم. شما قرار است همین معرفت بدیهی را که نمی تونید بگویید دارید در آن خطا می کنید، بهتر بشناسید. بنابراین من برای شناخت خدا یک مسیر درونی دارم که برای شناخت جهان ندارم. برای من واجب الوجود از همه ممکن الوجودها در دسترس تر است ولو اینکه شناختش سخت باشد. ولی راه علم حضوری به آن دارم. در حالیکه به خارج راه علم حصولی دارم و در علم حصولی به دلیل پیچیدگیها، میتوانم در خیلی چیزها شک کنم.
وجود، آشناترین ادراکات / ایراد به بحثهای منطقی بطور کلی
اجازه بدید به این مورد هم بدون اینکه واردش بشیم اشاره کنم که بر اساس همین مدل وجودی، با استفاده از منطق یا شهود عرفا، یک ساختار هرم مانندی برای عالم ارائه میشود. این ساختار از واجب الوجود شروع میشود، هی قیدهایی به آن وجود مطلق وارد میشود و در این هرم هستی میایم پایین تا به مقیدترین موجودات برسیم که در کف هستی قرار دارند. این هرم را با شهود و منطق به ۵ طبقه تقسیم میشود. و یک چیز مشترک بین همه ایده های عرفانی و فلسفی این است که کف هرم هستی و دورترین چیز از واجب الوجود همین محسوساتی هستند که ما با آنها سر و کار داریم. فلاسفه این طوری بحث می کنند که واجب الوجود نمی تونه مستقیما به محسوسات وصل بشود لازم است که لایه ای با این اوصاف هم فرض کنیم. مثلاً در حکمت میگویند که باید یک عالم عقل فرض کنیم بعد یک عالم مثال. چیزی که مشترک هست این است که در راس هرم واجب الوجود هست و در کف آن عالم محسوسات. به بحثهایی در عرفان ابن عربی هست که سعی می کند آن لحظه ای که خلقت شروع می شه را بدقت توصیف کند، یعنی اینکه چطوری از هستی مطلق اولین چیز صادر میشود. خیلی بحثهای جالبی هست.
از این مدل از مبانی شهودی تا نتایج عملی را میشود بدست آورد، اگر کسی فکر می کند باید با واجب الوجود یک رابطه ای داشته باشد. این یک مدل صرفا منطقی نیست. توصیفی از هستی جلوی ما قرار میدهد، یک جایگاهی برای ما تعیین میکند. یک نحوه ارتباط با خالق برای ما ایجاد میکند. اینها را فقط دارم ادعا می کنم و وارد بحثشون نمی شم.
مقاومتهایی که در برابر این بحث وجود دارد
ایراد به بحثهای منطقی بطور کلی
در برابر آن قسمت اول بحث که وجود یک واجب الوجودی را فرض می کنیم یک نوع مقاومت صورت می گیره و آن هم مقاومت کلی هست درباره بحث منطقی. می گویند ما استفاده از منطق برای شناخت جهان را قبول نداریم. مثل اینکه متدولوژی را زیر سوال ببرند و نه خود بحث منطقی رو. یعنی موجودی که ما نمی توانیم از طریق حواس با آن ارتباط برقرار کنیم برای ما قابل قبول نیست. در سنت فلسفه حس گرایی این حرف وجود دارد.
این که حرفی خیلی تکرار شده و بعضی گویندگان آن حرف هم آدمهای مهمی باشند نباید روی آدم تاثیر بگذارد. اصلاً کی این ملاک و متدولوژی را گذاشته که من برای چیزی که به وجودش اعتقاد دارم پشتیبان حسی می خوام. این از کجا آمده؟ یکی بگوید من همین جوری الکی این را فرض می گیرم. یک جمله معروفی هست میگویند که از یک پزشکی در قرن نوزدهم پرسیدن که به خدا اعتقاد داری یا نه؟ گفته من به چیزی که زیر تیغ جراحی خودم نبینم اعتقاد ندارم. (البته نمی دونم که گفتگو واقعاً اتفاق افتاده یا خیالی و ساختگی هست) الان شما به این جمله می خندید اما واقعاً اینکه کسی بگوید چیزی که پشتیبانی حسی نداشته باشد ما به وجودش اعتقاد پیدا نمی کنیم شیک شده همین جمله است. طرف می گه من چند تا ابزار دارم، چشم و گوش و اینها، من با اینها باید هر چیزی را درک کنم. ما بوجود خودمان و خیلی چیزهای دیگر اعتقاد داریم بدون اینکه از حواسمون استفاده کرده باشیم.
اتفاقا آن قسمت خیلی قوی و غیر قابل ادراکات ما آن چیزهایی است که حسی نیستند. من اراده خودم، آن علیت بین اراده و حرکت اعضای خودم را یک جوری از درون مشاهده می کنم و خارج از حسهای پنجگانه است. یک مقاومت معروف این است که می گن این که روی کاغذ بحثهای منطقی بکنیم اینها قابل قبول نیست، باید پایه علمی و حسی داشته باشد و این بحثهای شما ندارد. من میگویم که این بحثها پایه حسی دارد اما نه لزوماً حسهای پنجگانه. من قرار است برسم به واجب الوجود و هستی. من هستی را در درون خودم می بینم هیچ احتیاجی به حواس پنجگانه هم ندارم. اصلاً هم احساس نمی کنم که چیز نامحسوسی گفتم.
در بحثهای فلسفی جواب این سوال را این طور می دن که ما خیلی اعتقادات ماقبل تجربی داریم. بشر گنجینه ای از اعتقادات دارد که از تجربه نیومده. اصلاً آن دسته از معرفتهای ما که از حس میان هم به یک معرفتهای ماقبل تجربی وابسته هستند. یعنی همین که من یک چیزی را می بینم و می گم وجود دارد مثل این است که دارم ارجاع میدهم به این گزاره که اگر چیزی رو دیدم می تونم وجود رو به آن حمل بکنم. این گزاره که جزو حس من نیست. تمام تصدیقات برمیگرده به ادراکات ماقبل تجربی.
قبول واجب الوجود و انکار پیامبران و ادیان
به مقاومت دیگر که مهمتر هم هست این است که یکی بگوید من همه این حرفها و واجب الوجود را قبول دارم اما اعتقاد به دین ندارم. دین یک چیز ساختگیه. همه انبیا یا دچار توهم بودند یا دروغ می گفتند. این هستی مطلق با کسی حرف نزده، دینی هم نفرستاده. یک نوع مقابله با دین این است که بگوییم ما با خدای فلسفه کاری نداریم و قبولش هم داریم. ولی ادیان را نمی تونید از خدای فلسفه نتیجه بگیرید. نمی تونید بگویید که این هستی مطلقی که خیلی هم قابل شناخت نیست وحی فرستاده و گفته برید سر مردم را ببرید و اینها. هستی مطلق اینها را نگفته. یک عده آدم حالا یا می خواستن سوء استفاده کنند، یا قصد خیر داشتند، یا تو حالات ذهنی بودن فکر میکردند که صداهایی می شنون. مثلا چون آرزوی درون موسی این بود که قوم بنی اسرائیل را نجات بده، به اینجا رسید که یک صدایی شنید که می گفت برو این قوم رو نجات بده. آن هستی مطلق چکار دارد به اینکه یک عده مثلاً برده فرعون شدن. اصلاً این چیزها در شأن هستی مطلق نیست.
این بحثها یعنی مخالفت با دین به معنی مخالفت با نبوت، شاید مخالفت با معاد و نه مخالفت با توحید. ما تا حالا هیچ چیزی در مورد ادیان ابراهیمی و غیر ابراهیمی نگفتیم.
انکار نیاز به ادیان
یک حرف دیگر دربرابر ادیان این است که می گن ما به هر حال در حال زندگی کردن هستیم و این حرفها و بحثها ربطی به زندگی ما ندارد. من هستم و می دونم که بزودی نخواهم بود و به نظرم هم می رسه که کارهای خوب و بد را هم درک می کنم. شما میگویید خدا هست، پیامبر هم فرستاده. اینها آمدند به من بگویند که چکار بکنم و چکار نکنم دیگر. حالا من کارهای خوب و بد را خودم تشخیص می دم. نیازی ندارم یکی بیات به من بگوید. اولا می بینم چیزهایی که ادیان می گن چیزهای بد زیادی از آن نتیجه شده. بیشتر سر می برن و خونریزی می کنند و اینها. این ادیان بیشتر امر به منکر و نهی از معروف میکنند. تاریخ ادیان را که می بینیم معتقدانشون بیشتر کارهای بد کردن تا کارهای خوب. حالا فرض کنیم خدا بوده حرف هم زده. اینها نهایتا آمدند بگویند که چه بده و چه خوب است. یک پیامی آمده احتمالاً تحریف شده و تغییر شکل پیدا کرده و به یک چیزهای بدی رسیده. من به جای اینکه یک تلاش زیادی بکنم برم ببینم اصل این پیام چه بوده، زندگی خودم را دارم می کنم. آخرش قرار بوده من کارهای خوب بکنم و کارهای بد نکنم. میخواهم به مردم کمک کنم، میخواهم دروغ نگم... من درک شهودی خوبی دارم که خوب و بد چیست. خود متدینین هم که میگویند دین چیزی غیر از آن که شما به عنوان خوب و بد درک می کنید نمی گه فقط تاکید می کند. روایت هست که میگوید ما حکم به الشرع حکم به العقل و ما حکم به العقل حکم به الشرع (البته این حدیث از معصومین نیست و یک قاعده پذیرفته شده بین متکلمین و فقهای شیعه و معتزله است). خب من نمی دونم کدام یکی از این شرایع درست هست، کدام یکی واقعا از طرف خدا فرستاده شده، چقدرش سالم مونده، اما عقلم را که دارم، زندگیم رو می کنم، نیازی هم به این بحثها ندارم.
آن دفاعهایی که مربوط به قسمتهای فلسفی هست واقعاً چیز خیلی خوبی ندیدم که بخواهم مطرح کنم. اعتراض ها و دفاعهای دیگر را بگذاریم بعدا در زمان مناسب خودش بررسی می کنیم. نکته اصلی این است که ما چقدر نزدیکیم به این که بگوییم واجب الوجود همان خدای ادیانه. این اعتراض بدرستی نشان میدهد که هنوز گامهایی باید برداشته بشود. میشود به واجب الوجود و هستی مطلق و همه اینها اعتقاد داشت بدون اعتقاد به ادیان. منطقا این حرفها ایجاب نمی کند که ما به ادیان اعتقاد داشته باشیم.
من یک کم عجله دارم که به بحثهای مربوط به شریعت و اعتقادات هست زودتر برسیم چون قرار نیست اینجا یک سری بحثهای اصولی مثل خداشناسی مطرح بشود. اما حس کردم نمیشود این بحثها را هم مطرح نکرد.
جواب: این سوال شما در واقع به روانشناسی آتئیستها برمی گرده که خارج از بحثها ماست. خیلی چیزها میشود راجع به روانشناسی آتئیست ها گفت و احتمالاً آنها هم خیلی چیزها راجع به روانشناسی مذهبیها میگویند.