→ بازگشت به مسیحیت

جلسهٔ ۲۴ · مسیحیت

جمع‌بندی مسیح‌شناسی قرآنی و تاریخ مسیحیت

۱۹,۲۵۵ واژه · ۲۰ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه دوره مسیحیت با مرور مسیح‌شناسی و تاریخ مسیحیت جمع‌بندی می‌شود. فکت‌های قرآنی در کنار متون مسیحی برای ساخت روایتی اسلامی از مسیح به کار می‌رود. ویژگی‌های تکوینی مسیح، گناه اولیه، انطاکیه و پولس و شورای نیقیه نیز مرور می‌گردد.

جلسه آخر دوره و مرور مسیر

خب من طبق قولی که جلسه قبل دادم این جلسه را به عنوان جلسه آخر این دوره داریم برگزار می‌کنیم. من انتهای جلسه سعی می‌کنم بگویم که چگونه بحث را ادامه بدهیم.

و جلسه قبل هم می‌توانم اولش همان بحث‌های جلسه قبل را ادامه بدهم در مورد مسائلی که بعد از نظر تاریخی بعد از حذف مسیح پیش آمده تا مثلاً یک اشاره مختصری به شورای نیقیه و این حرف‌ها و بعداً برگردیم اعتقادنامه خودمان را تصویب بکنیم.

من اینطوری که نوشتم حالا فعلاً اولش همین می‌خواهم یک مروری بکنم از حرف‌هایی که زدم با یک مقدار تاکید کردن روی اینکه چه چیزهایی را بیشتر روش تاکید دارم فکر می‌کنم که یک جورهایی نتیجه می‌شود مثلاً در قرآن و یک جاهایی هم مثل پیشنهاد همینطوری ایده‌هایی گفتم. یک خورده این‌ها را از همدیگر می‌خواهم تفکیک کنم.

برگردم از اول چند تا موضوع مختلفی که در موردش بحث کردیم از مسیح‌شناسی گرفته تا نهایتاً تاریخ مسیحیت یک مروری بکنم بعضی جاهاش ممکن است حالا یک خورده روش بیشتر تاکید بکنم یا توضیح بیشتری بدهم.

بعد هم برگردیم مختصری یک خورده در مورد یک چند تا نکته‌ای که بعد از مسیح پیش آمد و منجر شده به نهایتاً شورای نیقیه هم صحبت بکنیم و آخرش هم یک توضیحی بدهم که در ادامه بحث‌ها را چگونه می‌خواهیم برگزار بکنیم که معمولاً این‌جور توضیح‌های من خیلی قابل اعتماد نیست.

یعنی بعداً ممکن است به یک شکل دیگه‌ای دربیاد ولی حالا حدوداً فکر می‌کنم می‌دانم که ادامه جلسات چجوریه ولی حالا اینکه کی شروع می‌شود و چه کار دقیقاً می‌کنیم را بعداً یک کم کم مشخص می‌شود.

خب کل بحثی که من اینجا کردم در مورد مسیحیت حالا هم قسمت مسیحیت‌شناسی، مسیح‌شناسی و الهیات مسیحی و هم این قسمت‌های بحث در مورد خود مسیحیت و تاریخ مسیحیت و مثلاً اتفاق‌های تاریخی که افتاده مثلاً مسئله مصلوب شدن از عیسی و این‌ها به طور کلی می‌شود گفت که ایده کلی این بود که یک جوری سعی بکنیم که آن چیزی که تو قرآن آمده را به عنوان فکت قبول بکنیم.

فکت‌های تاریخی را هم تا جایی که ممکن است مثلاً نوشته‌هایی که از خود مسیحی‌ها باقی مانده تا جایی که فکر می‌کنیم اعتبار دارد کنار همدیگر بگذاریم و سعی کنیم یک جور در واقع مسیح‌شناسی و مسیحیت‌شناسی قرآنی و اسلامی در واقع داشته باشیم.

که من احساسم این است که خب خیلی این موضوع را مسلمان‌ها بحث ندادن. من همیشه این شکایت را کردم حالا فکر کنم تو این جلسات هم چندین بار گفتم.

اصلاً مسلمان‌ها یک احساسی دارند که خب مثلاً خدا یک سری پیامبرهایی را فرستاده بعد هم این‌ها کم‌کم مثلاً یک چیزهایی گفتن خیلی هم خوب ضبط و ثبت نشده.

نهایتش خداوند مثلاً پیامبر اسلام را فرستاده و کار تمام شده دیگر هرچه هست یعنی دیگر لازم نیست شما زمینه‌هایی که مثلاً از نظر تاریخ پیش آمده را خیلی بدونی. پیامبر ما، همین پیامبر آخره، پیامبر آخرالزمانه و خیلی با صراحت هم می‌گویند که با اومدن پیامبر آخرالزمان همه ادیان گذشته نسخ شدن و تمام شد و رفت.

یعنی یک جوری ما کاری که داریم، وظیفه‌ای که داریم این است که همین حرف‌هایی که مثلاً احکام و شریعت و همین دینی که دین آخرالزمانه همین را بشناسیم. پیامبرهای دیگر پیامبرهای اقوام دیگر بودن. یک احساسی این‌جوری وجود دارد که از مسیح انگار مال جای دیگر است، نمی‌دانم از موسی مال قوم یهود بوده ما هم پیامبرمون این است. قرآن خیلی با صراحت غیر این برخورد می‌کند.

یعنی همه‌اش مسئله سلسله انبیاست و اینکه ما موظفیم که به همه ایمان داشته باشیم و به همه چیزهایی که نازل شده ایمان داشته باشیم. من باز برای چندمین بار تعجب می‌کنم که چرا اینقدر مسلمان‌ها نسبت به کتب مقدس دیگر بی‌اعتنا.

یعنی نه تنها وظیفه خودشان نمی‌دونن که یک بار در طول عمرشون بخونن، یک نگاهی بکنن، لااقل در تعلیمات دینی خودمان یک بخشی را اختصاص بدهیم به اینکه خب آن در آن کتاب‌ها چه نوشته شده.

تو قرآن مرتباً گفته می‌شود که در انجیل و تورات هدایت و نور بوده. و اگر یک نفر احتمال بده که به هر حال یک درصدی از آن هدایت و ببینید این‌جوری نیست که این کتاب‌هایی که الان مسیحی‌ها و یهودی‌ها نوشتن کلاً صددرصد تحریف شده باشه.

شما بگویید یک چند درصدش خلاصه باقی مانده و مسلمان‌ها یک فعالیتی که به نظرم می‌آید می‌بایست می‌کردند اگر فکر می‌کنند این تورات و انجیل تحریف شده‌ست می‌تونستن یک جوری اهتمام بکنند که تحریف‌هاشو دربیارن. مثلاً فرض کنید یک تورات و انجیلی داشته باشیم که عقاید مثلاً فرض کنید خرافی یا عقاید مشرکانه در آن نباشد. خب حذف بکنیم حالا اگر شده چیزی.

من بارها اشاره کردم واقعاً دلم می‌خواست که اصلاً یک جلسه‌ای بخشی را اختصاص بدهم به این موضوع. یک کتابی یک در اوایل دهه ۶۰ یک روحانی نوشته حجت‌الاسلام خوئینی که ربطی به آن آقای خوئینی که چیزهای سیاسی و این‌ها هست ندارد.

ایشان در مورد مسیحیت کتاب نوشته خب حالا به هر حال کتاب خوانده و تحقیق کرده بیشتر مراجعش هم در مورد تحقیقاتش از روی منابع عربی بوده. ولی یک کار جالبی کرده در یک فصل یک انجیل نوشته.

ایده انجیل اسلامی از سخنان مسیح

من واقعاً وقتی این کتاب را دیدم احساس کردم که خب به هر حال یک نفر انجیلش هیچ ربطی به انجیل مسیحی‌ها ندارد. سعی کرده از آن منابع اسلامی و روایات و این‌ها که بارها پیغمبر و ائمه اشاره می‌کنند که مسیح چه حرف‌هایی زده در روایات ما خیلی اشاره به این هست که تعلیمات حضرت مسیح چه بوده.

سعی کرده بیشتر با رجوع به این‌ها یک مجموعه‌ای از حرف‌هایی که خداوند با مسیح زده و نقل شده مثلاً در روایات اسلامی، حرف‌هایی که مسیح با مردم زده را جمع بکند تحت عنوان مثلاً یک انجیل اسلام.

فکر می‌کنم حالا شاید شما آن متن را بخوانید به نظرتون بیاید خب خیلی دیگر چیزه، تاکید بیش از اندازه‌ای روی منابع اسلامی دارد و کاملاً منابع مسیحی را در حد صفر در نظر گرفته، هیچ ارزشی نداده. و باز هم نقد این کار را.

بله مهم این است که این احساس که ما خلاصه در کتاب قرآن اشاره می‌شود به یک به دو تا کتاب که تورات و انجیل‌ان و این قرآن در ادامه آن‌ها آمده و مصدقه نسبت به چیزهایی که در آن‌ها هست، تصدیق می‌کند آن‌ها را و در آن‌ها هدایت و نور بوده و این‌قدر تجلیل از تورات و انجیل هست، خلاصه ما وظیفه خودمان بدونیم که برویم دنبالش ببینیم که تورات و انجیل، مثلاً فرض کنید این کاری که الان من یک جلسه نقل کردم که در آمریکا انجام شده که یک عده آکادمیسین نشستن و از پنج تا انجیل، این چهار تا رسمی و انجیل توماس، آن‌هایی که مطمئناً که حرف‌های مسیح هست را تحت عنوان یک کتاب درآوردن.

خب مسلمان‌ها می‌توانند یک کار، مثلاً یک فعالیت این‌جوری باشه که مدام منابع تاریخی را بخونن، منابع خود ما را هم بخونن، قرآن هم بخونن و سعی بکنند یک جوری یک متنی داشته باشند که مثلاً حرف‌هایی که ما مطمئن هستیم که از حضرت مسیح زده.

اگر فکر می‌کنیم، مثلاً من یک مواردی با صراحت می‌گویم که اینکه تو انجیل متی آمده که مثلاً فرض کنید مسیح گفت که یک کلمه از این نمی‌دانم احکام تورات اگر پس و پیش بشه، کسی ملکوت راه پیدا نمی‌کنه، این دروغه.

برای خاطر اینکه تناقض دارد با قرآن. ولی خیلی حرف‌ها شما در انجیل‌ها می‌بینی که اگر از عیسی‌ای که تو قرآن معرفی شده را حس کرده باشید و خودتان درک کرده باشید، به احتمال خیلی بالا احساس می‌کنید که این حرف‌ها حرف‌های مسیحه. خطبه بالای کوه فکر می‌کنم حرف‌های حضرت مسیحه.

حالا ممکن است یک واژه‌هایی‌ش یک خورده پس و پیش شده باشه، ولی اصولاً آن روح حضرت مسیح در آن نوع حرف زدنی که آنجا ارائه شده و خیلی جاهای انجیل هست، تمثیل‌هایی که وجود داره، خیلی چیزها در انجیل توماس هست که آدم می‌خونه، احساس می‌کند که هم می‌خورد به اینکه مسیح این حرف‌ها را زده باشه و هم اینکه واقعاً حرف‌های جالب و قشنگی‌ست.

و من کاری که اینجا کردم در واقع همین مثل یک تلاشی بود که حالا غیر از اینکه انجیل و تورات و این‌ها را بشناسیم، اینکه مسیح و مسیحیت را سعی کنیم به عنوان کسانی که به ما مربوطن، این موضوع موضوع ما هم هست.

این نیست که ما داریم در مورد یک دینی که مال دیگرانه یک جوری قضاوت می‌کنیم و حرف می‌زنیم. داریم در مورد دین خودمان صحبت می‌کنیم. من در واقع مسلمان‌ها تا وقتی که به مسیح ایمان پیدا نکنن، یک جوری مسلمون حساب نمی‌شن.

شما باید این و ایمان پیدا کردن این نیست که همین‌طوری مثلاً اسمی شنیدید و می‌گویند تو قرآن گفته که خب یک پیغمبری به اسم مسیح بود.

این ما همان‌جوری که شما سعی می‌کنید قرآن را بفهمید، وظیفه‌تونه که سعی کنید قرآن را بفهمید تا جایی ممکن، پیغمبر را درک بکنید، حقیقت مثلاً نبوت را بفهمید، همون‌طور لازم است که سعی کنید که پیامبرانی که در گذشته بودند را بشناسید و نکته مهم این است که یک بخش واقعاً قابل توجه قرآن اختصاص به این کار دارد.

یعنی دارد همان پیامبرانی که پیامبران ما هم حساب می‌شوند این‌ها را به ما معرفی می‌کنه، سعی می‌کند که در موردشون یک جزئیاتی بگوید که ما بفهمیم که این‌ها چه بودن، چه ویژگی‌هایی داشتن هر کدام از این پیامبر و کل این ماجرای مثلاً برپا شدن سلسله انبیا مثلاً فرض کنید در بنی‌اسرائیل و انتقالش نمی‌دانم به شاخه اسماعیلی و ظهور قرآن و این‌ها را کلاً درک بکنیم.

این یک ماجرای مهمی است که از دخالت مستقیم خداوند تو تاریخ بشر که یک چنین کاری کرده و این انبیا اومدن هر کدام یک قدم‌هایی این کار را برداشتن، یک آثاری داشتن تا نهایتاً سلسله انبیا تمام شده و ما مسلمان‌ها اعتقادمون این است که کل این سلسله انبیا را پیامبرهای خودمان می‌دانیم.

نه فقط پیامبر آخر و لازم است این‌ها را بشناسیم. این را می‌گویم تو قرآن یک فعالیت مداوم در واقع در قرآن این است که سعی می‌کند که پیامبر را به ما معرفی بکند.

بنابراین فکر می‌کنم که فعالیت مشروعی انجام دادم در اینکه سعی کردم که مثلاً با جزئیات یک جوری در واقع از روی آن چیزی که تو قرآن آمده یک جور الهیات مسیحی یعنی وقتی می‌گوییم الهیات مسیحی یا مسیح‌شناسی این‌جوری نیست که انگار داریم تو کار دیگران دخالت می‌کنیم. من احساسم این است مسلمان‌ها باید یک الهیات یک الهیاتی داشته باشند که در آن مسیح‌شناسی وجود داشته باشه.

در آن مسیحیت‌شناسی هم وجود داشته باشه. به هر حال مثلاً ما باید بتوانیم قضاوت بکنیم که آیا مسیحیت واقعاً یک دین جدیدی بود یا نه یک جور استقلال‌طلبی که بعد از مسیح پیش آمد یک انحرافی در دین مثلاً دین الهی بود. الان خب این بحث‌هایی که همین الان تو آکادمیا مطرحه، اصولاً هم به نظر می‌آید بیشتر به این سمت می‌چرخه که حالت انحرافی داشته.

در حالی که به نظرم می‌آید از قرآن این‌جوری برمی‌آد که واقعاً مسیح دین جدید تأسیس کرده، شریعت را تغییر داده و این‌جوری نیست که آدم به عنوان یک پیامبر بنی‌اسرائیل مثل سایر پیامبرهایی که بین مسیح و حضرت موسی بودن بتواند نگاه بکند. یعنی یک تحول خیلی خیلی بزرگی در تاریخ بنی‌اسرائیل بود ظهور حضرت مسیح و بعد هم که دیگر ماجرا ختم شد.

فکت‌های قرآنی و قاطعیت تاریخی

کلاً پس کاری که من سعی کردم انجام بدهم این بود که مهم‌ترین فکت‌ها را بگیریم چیزهایی که تو قرآن آمده این‌ها را به عنوان چیزهایی که صددرصد بهش مطمئن هستیم چه تو الهیات چه تو مسائل تاریخی در نظر بگیریم بعد سعی بکنیم که فکت‌های تاریخی هم در نظر بگیریم کاری که معمولاً مسلمان‌ها به نظر می‌آید که نمی‌کنند.

یعنی مسلمان‌ها اگر چیزی در مورد مسیح و مسیحیت می‌گویند فقط با اشاره به قرآن و یا مثلاً روایات می‌گویند. به هر حال متونی که از نظر تاریخی باقی موندن این‌جوری هم نیست که اصلاً هیچ سندیت نداشته باشند.

من فکر می‌کنم اگر یک حرف‌هایی تو این جلسات زدم که خیلی با مثلاً فضای کلی حالا مسیح‌شناسی یا مسیحیت‌شناسی مخصوصاً این حرف‌هایی که تو جلسات آخر زدم اون‌طوری که مسلمان‌ها به طور عمومی بهش معتقد هستند شباهت نداره، فکر می‌کنم تفاوت اینجاست که من تا حدودی زیادی متون تاریخی که باقی‌مونده را جدی می‌گیرم. دلیل نمی‌بینم که به راحتی بگویم که همه این‌ها مثلاً چیزاییه که دروغه.

یعنی اگر تو همه انجیل‌ها چه انجیل‌های رسمی چه انجیل‌های غیررسمی به یک چیزهایی اشاره شده به راحتی نمی‌شود گفت که این‌ها در قرن اول یا قرن اول و دوم این متون همه‌شان در یک اشتباه مثلاً بدیهی‌ای هستند که خیلی هم معنی ندارد که چرا این اشتباه رخ داده.

مثلاً فرض کنید چیزهایی که در مورد آن شب پیش از دستگیری هست که زیاد نقل می‌شود خب من دلیلی نمی‌بینم که این‌ها را همه را دروغ بدونم.

با توجه به اینکه در تمام متون هم کم‌وبیش اشاره‌ای بهش می‌شود. بنابراین یک جور در واقع علاوه بر تکیه کردن به قرآن سعی کردم که متون تاریخی را تا اونجایی که سندیت دارند هیچ‌کس مطمئناً نمی‌تواند بگوید که متون تاریخی سندیت صددرصد دارند.

یعنی آن مثلاً آن وزنی که من به یک چیزی که تو قرآن آمده می‌دهم نسبت به یک چیزی که در تاریخ ثبت شده یا مثلاً فرض کنید در کتاب‌های مسیحی اومده، مطمئناً بیشتر.

شما یک مقایسه‌ای بکنید، خودتان تو ذهنتون، وزنی که به قرآن می‌دید در مقابل روایات اسلام، چقدر فرق می‌کند. حالا روایت، در واقع کتب مقدس مسیحی، کتاب‌های روایت مسیحی‌هاست. یعنی شما چیزی معادل قرآن اینجا ندارید. همه‌اش در واقع روایت کتب روایت هست دیگر. که مثلاً در ظرف یک دو قرن بعد از مسیح، حرف‌های حضرت مسیح، کارهایی که کرده جمع‌آوری شده به صورت یک نقل تاریخ.

و مثلاً نامه‌های پولس هم هست که حالت تحلیل وقایع داره، مثلاً یک الهیات در آن تا حدودی بنا می‌شود. خب، با توجه به اینکه ما اعتماد کمتری داریم به راوی‌هایی که آن روایات را نقل کردن و اینکه ۶۰۰، ۷۰۰ سال هم نقل‌تر از روایات اسلامیه، طبیعی است که وزنی که به آن روایات آدم می‌ده، به عنوان یک آدم مسلمون، باید کمتر بشود. ولی اصلاً توجه نکردن هم فکر می‌کنم که خیلی چیز نداره، توجیه معقولی ندارد.

بنابراین کل کاری که من کردم این بود که سعی بکنم که با یک وزن بیشتری به قرآن و وزن دادن به روایات تاریخی، یک جوری مسیح، مسیح‌شناسی و مسیح‌شناسی معقولی که با قرآن سازگار باشه، بیان بکنم. به‌اضافه اینکه به طور مداوم سعی کردم که جاهایی که مسیحی‌های انحراف‌هایی پیدا کردن از واقعیت، سعی کنم که توجیه بکنم که این انحراف‌ها هم چگونه به وجود آمده.

یعنی یک یک فعالیت خوب این است که شما اگر مثلاً فرض کنید یک تئوری در مقابل تئوری‌های دیگر می‌گید، علاوه بر اینکه تئوری خودتان را سازگار نشان می‌دید و سعی می‌کنید به یک تئوری معقول، یک یک جوری نقد تئوری‌های دیگر و حتی اینکه چگونه شده که این‌ها یک اشتباه‌هایی کردن را اگر بتوانید دربیارید، کلاً در بحث کردن می‌تواند مفید باشه.

من حالا می‌خواهم خیلی مختصر یک مروری بکنم که آن چیزهایی که تو دوره اول گفتم و بعد تو دوره دوم که بحث‌های تاریخی بود را یک مروری بکنم با تأکید روی اینکه همه چیزهایی که در جلسات دوره اول گفتم را تا حدودی زیادی با قاطعیت گفتم و همه چیزهایی که تو دوره دوم گفتم چون بحث‌های تاریخی‌ان با عدم قاطعیت گفتم.

یعنی فکر می‌کنم دو سه جلسه وقت گذاشتم که همین احساس را ایجاد بکنم که اصولاً انتظاری یک بحث تاریخی خیلی قاطعانه ندارید، نباید داشته باشید.

نه در مورد مسیحیت، در مورد کودتای ۲۸ مرداد هم که مثلاً حالا چند سال قبل، ۵۰ سال، ۵۵ سال قبل اتفاق افتاده هم، شما نمی‌توانید آخرش یک قضاوت خیلی خیلی قطعی بکنید که وقایع دقیقاً چگونه اتفاق افتاده. حالا یک چیزی که در ۲۰ سال قبل اتفاق افتاده و کلی روش حساسیت‌هایی هست که می‌تواند عامل روایات انحرافی باشه.

یعنی وقتی که یک چنین واقعه مهمی اتفاق می‌افته، اختلاف بین یهودی‌ها و مسیحی‌ها هست و در خود مسیحی‌ها ۱۰ تا فرقه می‌شن، طبیعی است که هر کسی برای اثبات عقیده خودش دست به این بزند که شاید یک تعریف‌هایی ایجاد بکنه، روایاتی نقل بکنه، داستان‌هایی بسازه که واقعیت نداشته باشه. حالا به هر حال قسمت دوم حرف‌هام خیلی چیزها قاطعانه نیست.

حد قاطعیت با متون موجود

آن چیزهایی که مربوط به نحوه واقع شدن وقایع تاریخی‌ه و همیشه احساسم این است که آدم‌هایی که در مورد تاریخ خیلی قاطعانه صحبت می‌کنن، یک جورهایی یک مشکلی دارند که این‌قدر واضح و قاطع مثلاً می‌گویند که این‌جوری شده و اون‌طوری شده. من مثلاً فرض کنید یک حرف‌هایی الان زدم در مورد مصلوب شدن یا زندگی از مسیحی‌ها، اتفاق‌هایی که بعد از مسیح افتاده.

همین فردا اگر یک کوزه دیگر از زیر خاک دربیارن که قدیمی‌ترین متون کشف‌شده مسیحی در آن باشه، خب همه‌چیز فرق می‌کند دیگر. یعنی قاطعیت در با این فکت‌هایی که الان ما داریم، با این متونی که الان داریم، یک چیزهایی می‌توانیم بگوییم.

و هرجایی که قرآن صراحتاً یک چیزی گفته، احساس می‌کنم که می‌توانم قاطعانه بگویم این‌جوری شده. آن هم با توجه به ایمان به قرآن، نه به عنوان این استناد تاریخی نیست.

پرسش و پاسخ

استنادی که ما به قرآن می‌کنیم، استناد به یک فکت تاریخی نیست، استناد به یک چیزی است که معتقدیم که عیناً کلام خداست. و در مورد هیچ چیز تاریخی فکر می‌کنم خیلی نمی‌شود قاطعانه صحبت کرد. بفرمایید. این مطلبی که در مورد قرآن می‌گویید که در کتب گذشته، یکی مسئله تاریخی بود، می‌توانید آره، خیلی مسئله تاریخی مهمی وجود ندارد.

یعنی شما در مورد اختلاف بین نسخه‌های قرآن تا وقتی که یک مسئله خاصی پیش نیامده و مثلاً نسخه‌های متفاوتی پیدا نشدن، طبیعی است که شک نکنید، کما اینکه در مورد متون دیگر هم این کار را نمی‌کنید.

یعنی شما به عنوان یک مثلاً یک نگاه آکادمیک داشته باشید، وقتی یک متن مشکوکه از نظر مثلاً اسناد و این‌ها که ورژن‌های خیلی متفاوت داشته باشه دیگر. واقعیت این است که قرآن ورژن‌های متفاوت به آن معنا ندارد.

اخیراً یک ورژن‌های جدیدی که متفاوت از چاپ شده ولی ورژن‌های قبلی در حد اختلاف قرائت‌ان که چیزهای قابل تحملی‌ان، خیلی مهم نیستند واقعاً. این‌جوری نیست، کلیت شما یک دانه آیه هم ندارید که بگویید در مثلاً متن‌هایی هست که مثلاً نیست.

چه برسد به سوره و نمی‌دانم حالا اینکه بعضی از فرقه‌های دینی در طول تاریخ در اسلام ادعای تحریف قرآن داشتن، ادعای تحریف قرآن داشتن به دلایل فرقه‌ای، نه به دلایل اینکه متونی در اختیار داشتن که مثلاً قرآن اصل و این حرف‌ها.

مثلاً من یک بار اشاره کردم منافقین، خوارج، ببخشید منافقین نه، خوارج معتقد بودن سوره یوسف جعلیه. فکر کنم متوجه هستید که فضای ذهنی‌شون اصولاً با آن می‌گفتند این چطور ممکن است یک چنین چیزی جزو قرآن باشه. نمی‌گفتن که دلایل چیزی دارن، دلایل قاطعی دارن، اسنادی دارن، مدارکی دارند یا نمی‌دانم نسخه‌ای از قرآن دارند که در آن سوره یوسف نیست.

حس‌شون این بود که این سوره نباید در قرآن باشه، یک قباحتی دارد. و حالا مثلاً بعضی از آدم‌های تندرو در این فرقه‌های شیعه معتقد بودن که یک بخشی از قرآن که در آن در مورد حضرت علی صحبت شده و این حرف‌ها حذف شده.

حالا خوشبختانه الان که علمای شیعه همه قاطعانه منکر این هستند. ولی خب به هر حال در یک زمانی یک چنین حرف‌هایی زده شده. باز مبناش این نبوده که چیزی در اختیار دارند.

احساس‌شون این بوده که چطور ممکن است تو قرآن یک مسئله به این مهمی نیامده باشه. و مثلاً معتقد بودن که یک ورژنی حضرت علی داشته یا حضرت فاطمه داشتن که این‌ها را مثلاً یک جوری از بین بردن.

این یعنی به هر حال این‌جور ادعاها ادعاهایی نیست که شما بخواهید روش به اصطلاح حساب بکنید. ما تا وقتی که ورژن‌های قدیمی مختلفی از یک کتاب پیدا نشن، خب طبیعی است که در سندیتش شک نمی‌کنیم.

نه این‌جوری نبوده واقعاً اینکه قرآن وقتی که نه من قبلاً اشاره‌هایی به دلایل خیلی قاطعی که وجود دارد که قرآن خوب جمع‌آوری شده کردم. اولاً اگر قرآن مثلاً فرض کن به یک طرز خاصی جمع‌آوری می‌شد، قسمت‌هایی‌اش از بین می‌رفت، به طور قطع این ادعا، نمی‌توانید بگویید که تمام آدم‌های بعد از پیغمبر آدم‌های خائنی بودن که با خلیفه سوم همکاری کردن که یک چنین فاجعه‌ای اتفاق بیفتد.

بنابراین شما نقل تاریخی باید داشته باشید که یک نفر آمده باشه بگوید آقا مثلاً فلان آیه را چرا از بین بردید؟ چرا اصلاً این حرف‌ها نیست. یعنی بی‌نهایت به نظر می‌آید با امانت و با شرکت همه آدم‌هایی که اینجا بودن و به هر حال بین‌شون آدم‌های صالح هم قطعاً وجود داشتن، این کار انجام شده و مسئله‌ام این نبوده که ورژن‌های متفاوتی از قرآن به وجود آمده باشه.

ترس از این وجود داشت که چون این همه‌گیری شفاهاً مثلاً یک عده حفظ کردن و دارند یاد می‌دهند و همین‌جوری دارد پخش می‌شه، کشور اسلامی دارد بزرگ می‌شه، آدم‌هایی در اقصی نقاط کشورهای اسلامی دارند قرآن می‌خونن، وقتش شده که یک جوری به اصطلاح جلوی انحراف را بگیریم. نذاریم که مشکلی پیش بیاد، نه اینکه مثلاً ظرف مدت ۲۰ سال نسخه‌های مختلف به وجود آمده باشه. ببین بگذار من یک چیزی بگویم.

اولاً حالا من یک بار یک بحثی‌شون در مورد که شواهد خوبی داریم که قرآن حتی یک کلمه‌اش هم با یعنی با حساسیت بسیار زیاد جمع شده کردم، نمی‌خواهم تکرار بکنم.

یک نکته خیلی مهم این است که واقعاً مسیحی‌ها، مخصوصاً مسیحی‌ها، مشکل بزرگی دارند در اینکه کتاب درست‌حسابی ندارند. و اینکه مسلمان‌ها در تمام طول تاریخ این‌ها به اصطلاح تو سر مسیحی‌ها زدن. مسیحی‌ها عاشق این هستند که سعی کنند بگویند کتاب شما چیز نیست، مشکل دارد.

یعنی هزار جور داستان درست می‌کنند. ببینید دیگر مسیح واقعیتیه، یعنی مسیحی‌ها یک مشکلاتی دارند. یکی اینکه پیامبر در حجاز، در مکه، چگونه این داستان‌های تورات و انجیل را مثلاً به این قشنگی اینجا آورد؟

می‌گویند که نمی‌دانم دو تا سفر تجاری داشته آنجا وسط کتاب که آدم‌هایی را دیده باهاشون صحبت کرده، آن‌ها بهش گفتن. یعنی اصولاً فضای مکه فضایی نیست که آدمی وجود داشته باشه در آن که بشود استناد کرد که این‌ها را مثلاً فرض کنید داستان‌ها را یاد گرفته.

و واقعاً اگر منصف باشین، داستان‌ها در قرآن خیلی بهتر از داستان‌ها در تورات و انجیل هستند. یعنی حالت این‌جوری هم نیست که نقل شده باشند از اینجا. مسلمان‌ها خب احساسشون این است که این ورژن اصلیه، آن‌ها یک دستکاری‌هایی شده.

مثلاً داستان یوسف را در قرآن مقایسه بکنید با تورات. اصلاً یک نصفه کاره‌ست. یعنی ماجرا آن‌جوری که در قرآن هست پیش نمی‌ره. هیچ معلوم نیست یوسف دارد چه کار می‌کند.

قدرت روایت قرآنی در برابر تورات

اینجا داستان، داستان بی‌نهایت قویه، همه‌چیزش مشخصه، خیلی مختصر و خوب روایت شده. این اینکه به هر حال قرآن یک ویژگی‌هایی دارد که یک خورده آدمی را که معتقده که این کتاب خدا نیست، یک کتاب شیطانیه، دچار یک مشکلاتی می‌کند دیگر.

هم محتوای قرآن، هم سندیت قوی‌ای که قرآن داره، مشکلیه برای مسیح. در تمام طول تاریخ کتاب نوشتن، تلاش کردن که یک چیزی پیدا بکنند که بگویند که اینجا مثلاً قرآن از دست شما مثلاً از نظر سندیت یک مشکلاتی دارید.

من می‌خواهم این را فراموش نکنید که به هر حال ما قرن‌ها از طرفین، هم مسلمان‌ها، مخصوصاً از طرف مسیحی‌ها، یک جور اسلام‌شناسی به جهت رد کردن و به جهت مثلاً فرض کنید پیدا کردن ایراد و این‌ها وجود داشته. این یک واقعیته. و یک بخش عمده‌ای هم مشکلی که آن‌ها دارند همین است دیگر.

که یک جوری سعی کنند بگویند که مثلاً همین چیزی که شما دارید می‌گید، اینکه بعد، آقا قرآن این‌جوری نبوده که یک اومدن جمع کردن بقیه قرآن‌ها را هم سوزوندن. اصلاً شما چه می‌گویید که قرآنتون اصله؟

یعنی یک یک جوری حالا به هر حال این احساس را ایجاد می‌کند که انگار احتمال این وجود دارد که تغییرات فاحشی در قرآن صورت گرفته باشه. هیچ واقعاً این حرف‌ها محلی از اعراب ندارد.

یعنی شما اینکه هیچ مدعی‌ای برای قرآن پیدا نشد. حالا آن مدعی‌ها را هم یک جوری مسیحی‌ها سوزوندن یا حرف‌هاشون را نذاشتن. این حالت سورئالیستی دارد دیگر به هر حال این حرف‌ها.

واقعیت تاریخی این است که قرآن در زمان پیامبر نوشته می‌شد و تعداد خیلی زیادی، ببینید اصلاً کلاً حالا من این حرفی که آخر می‌خواستم بزنم را الان می‌زنم. شما کتابی به این مشخصات در طول تاریخ شاید پیدا نکنید.

در زمانی که این کتاب همین‌جور در واقع پیامبر دارد بهش وحی می‌شه، حالا ما پیامبر را بگیرید به عنوان مؤلف کتاب، که دارد کتاب را القا می‌کنه، اینکه هم در آن دوران هم دارد املا می‌شه، هم یک تعداد بسیار زیادی آدم دارند حفظ می‌کنن، یعنی اینکه همه مسلمان‌ها انگار یک فعالیت مشترکی که می‌کردند حفظ، حفظ قرآن بوده.

اینکه همه با توجه به اینکه سواد نداشتن و مقید بودن به اینکه قرآن بخونن، باید یک بخش‌هایی را حفظ می‌کردند و سعی می‌کردند که بخونن، هرچه بیشتر حفظ بودن بهتر. اینکه در زمان پیامبر حافظ‌های قرآن وجود داشته.

کسانی که صد تا ته قرآن را همه را حفظ بودن. خود پیامبر از حافظ‌های قرآن می‌خواست که بیان بشینن در حضورش و از حفظ قرآن بخونن و هی چک می‌کرد که اگر جایی را کسی اشتباه خوند، مثلاً مشکلی پیش نیاد.

و همین که با همان امکاناتی که آن زمان بود مرتب نوشته می‌شد. به هر حال کاتب وحی داشت. این اهتمامی که وجود داشت، خب این و بعد اینکه چقدر با سرعت و در تقریباً اولین فرصت‌ها جمع‌آوری شده. این‌جوری نیست که قرآن را مثلاً دو قرن بعد جمع‌آوری کرده باشن، مثل مثلاً فرض کنید اون‌طوری که کتاب مقدس مسیحی‌ها جمع‌آوری شده.

یک فاصله بسیار کمی از پیامبر، از فوت پیامبر، ۲۰ سال بعدش قرآن را جمع‌آوری کردن با توافق همه. بنابراین یک جوری اصولاً اینکه احتیاط‌های لازم برای اینکه مشکلی پیش نیاد در واقع در نظر گرفته شده، قطعیه و اینکه ورژن دیگه‌ای وجود دارم به نظر می‌آید که همین را تایید می‌کند.

اگر کسی اگر تحریفی خدای نکرده مثلاً فرض کنید خلیفه سوم می‌خواسته در قرآن ایجاد بکنه، خب حالا یک آدمی به هر حال قرآن خودش را نگه می‌داشت.

اگر شده هزاران نفر فکر کنم بودن حاضر بودن بمیرن ولی اگر چنین اتفاقی می‌خواست بیفتد جلوشو بگیرند. به هر حال من می‌خواهم بگویم اولاً هیچ شواهد تاریخی وقتی وجود ندارد که شما نسخه‌های یک کتاب را نسخه‌های غیر اصل ببینید، اصلاً این ادعا کردن ادعای بی‌خودیه و منشأش واقعاً یک جور آرزوی این است که در کتاب مقدس مسلمان‌ها هم این مشکل، این قدرت مسلمان‌ها در به اصطلاح سندیت کتابشونه و محتوای کتابشونه و طبعاً کسانی که با قرآن با اسلام مخالفن هم مستشرقین یهودی و هم مستشرقین مسیحی در تمام طول قرن‌های اخیر سعی کردن که این دو تا مسئله را تا جای ممکن مخدوش بکنند. شما هیچ‌وقت این را فراموش نکنید که همین الان هم بهتان بگم، مطالعات آکادمیک به هر حال یک جور جهت‌گیری‌های این‌شکلی دارد.

یعنی همین الان هم مستشرق اسلام‌شناس یهودی یا اسلام‌شناس مسیحی به هر حال با توجه به اینکه اسلام را یک چیز شیطانی می‌دونه، خب طبعاً نگاهش یک نگاه خیلی چیزی نیست، نگاهی نیست که مثلاً فرض کنید بیاید و مطالعات کاملاً بی‌طرفانه بکند. یک جوری احساسش این است که دارد در مورد یک چیزی جعلی مطالعه می‌کند.

حالا خلاصه در مورد اینکه قرآن ورژن‌های مختلف داشته باشه تا دلیل و مدرکی پیدا نشده، این همین‌جوری یک حرفیه که بیشتر در واقع اینکه ما یک دور نداریم که ایمان به کتاب خودش مبتنی بر این‌جور تاریخ باشه. دقت می‌کنید؟

این تاریخ‌ها را شما دارید، من فکر می‌کنم که دور ایجاد نمی‌شه، آیا؟ همین، اه، در این‌جور حرف‌ها، در واقع یک جور، یک طول، کتاب تاریخ داشته‌ان. آقا من یک کتابی تو دستمه، این را قبلاً در موردش بحث کردم. خیلی خیلی اوایل.

راه طبیعی ایمان از طریق قرآن

اه، من یک کتابی تو دستمه که ادعا می‌کنم که این را می‌خوانم و از روی همین کتابی که الان محتوایی که به اصطلاح داره، می‌فهمم که این وحیه. فرض کنید ادعا این است دیگر. من یک کتابی به اسم قرآن می‌شناسم که این معجزه است.

یعنی اگر کسی این را از تو قرآن نفهمه، احساس نکنه، خب یک چیزی از ایمانش در واقع کمه. برای خاطر اینکه ایمان به پیغمبر، ایمان به نبوت، اصولاً راه طبیعی‌اش این است که شما از طریق قرآن بفهمید که پیغمبر واقعاً پیغمبره.

نه در زمان خودش معجزه‌ای کرده. همیشه حرف این است که به اصطلاح معجزه پیغمبر ما قرآنه. یعنی آن‌قدر باید این کتاب برای شما جذابیت داشته باشه که شما مطمئن بشوید که کسی که این کتاب را آورده انسان نیست و مثلاً وحیه و این حرف‌ها. خب، فرض کنید که من ادعام این است که این کتابی که الان در اختیار دارم این ویژگی را دارد.

من این کتاب را می‌خونم، مطمئن می‌شم این کتاب الهیه. خب؟ بنابراین از نظر من اصلاً مهم نیست که این کتاب اگر چیزهایی ازش کم و زیاد هم شده باشه. مهم این است که این همین چیزی که الان دست من هست، در واقع یک جوری اگر یک نفر بگوید این تحریف شده، موضع قرآن را دارد تقویت می‌کند.

تحریف‌شده‌اش هم معجزه است، چه برسد به اینکه حالا دیگر آن اصلش چه بوده، مثلاً. مهم این است که این چیزی که الان در اختیار من هست، نشان می‌دهد که یک جوری به اصطلاح غیر از ناحیه بشر نبوده، الهی هست. اگر به این نتیجه رسیده باشید، آن‌وقت مسئله تحریف، من نمی‌خواهم بگویم منتفیه، مسئله تحریف، مسئله تاریخی‌ایه.

من نمی‌توانم از روی قرآن استناد بکنم که این کتاب مثلاً فرض کنید که یک کلمه‌اش هم زیاد و کم نشده، مگر اینکه حالا یک راهی در اختیار داشته باشم که بتوانم مثلاً فرض کنید از نظر واژه‌ها و این‌ها هم به نوعی بگویم که نظم و ترتیبی در آن وجود دارد که نشان می‌دهد که مثلاً فرض کنید یک جور ساختارش دست نخورده. بعضی‌ها یک ادعاهایی این‌جوری می‌کنند.

مثلاً یا مثلاً آیه‌ای که می‌گوید تحریف نشده را ثابت بکنم که تحریف نشده. به هر حال یک جوری مسئله خلاصه یک جنبه‌های تاریخی ممکن است داشته باشه. خلاصه، اه، بگذارید من همان کاری که می‌خواستم انجام بدهم را شروع بکنم. می‌خواهم خیلی مختصر بگویم که حرف‌هایی که تو این جلسات زدیم از دور اول، یک جوری حالا یک جاهایی‌شو می‌خواهم تاکید بکنم که بعضی از حرف‌ها مستقل از همه.

من کلاً یک خورده ابا دارم که یک جوری اه، یک مجموعه عقاید بگویم که مثل یک پکیج به نظر برسد که معمولاً مردم این‌جوری دوست دارند اصلاً. شما یک پکیج در اختیارشون بذارید، بگویید این مثلاً مسیح‌شناسی اسلامی. کاملاً حرف‌هایی که من زدم یک قسمت‌هاش مستقل از همه. شما ممکن است یک یک تیکه‌اش را قبول بکنید، یک تیکه‌اش را قبول نکنید.

مهم است که، حالا من تفکیک بکنم بگویید مثلاً یک جاییش به نظر من خیلی خوب و بدیهی درمیاد که این‌جوری است ولی یک جاییش ممکن است شک و شبهه در آن باشه. حالا اینکه این‌ها را سعی کنیم مثلاً تفکیک بکنیم خوب است.

حالا بگذارید من در مورد آن دوره اول بگویم که اساس چیزی که من می‌گویم از قرآن به نظر می‌آید این است که اگر برگردیم این که اصولاً حقیقت حضرت مسیح یک ارتباطی دارد با داستان آفرینش. در اونطوری که قرآن بیان می‌کند.

داستان آفرینش تو قرآن و تا حدودی زیادی به طور مشابه در تورات این‌جوری است که خداوند در قرآن اساسش این است که خداوند می‌خواهد خلیفه ای در زمین جعل بکند و آدم را خلق میکنه، آدم را در مثلاً بهشت جا در جنت جا می‌دهد و می‌خواهد که از آدم که به درختی نزدیک نشود و آدم در اثر گناهی که می‌کند و به آن درخت نزدیک می‌شود در اثر اغوای شیطان هبوط می‌کند.

اینکه این داستان تمثیلیه معنایش چیست و این‌ها حالا من یک جلساتی که مستقیماً در این مورد بحث کردم ولی اینجا خیلی برای من مهم نیست که الان چیزی که از این داستان میفهمیم چیست.

چیزی که مهم است این است که ما در واقع یک جوری داستان اومدن انسان به زمین را این‌جوری تعبیر میکنیم که خداوند میخواست ببینید داستان این‌جوری است خداوند می‌خواهد یک خلیفه ای در زمین بگذارد آدم را خلق می‌کند ولی آدم با صورت به اصطلاح به اثر گناه وارد زمین می‌شود.

اینکه اگر این گناه صورت نمیگرفت ببینید وقتی که خداوند امر می‌کند که به آن درخت نزدیک نشو معنایش این است اولاً که امکان این وجود داشت که به آن درخت نزدیک نشود.

این‌جوری نیست که این داستان همینطور مثلاً برای حضرت آدم به طور جبری دارد اتفاق میفته. بنابراین یک جوری خطایی که آنجا صورت می‌گیرد واقعاً باعث هبوط انسان می‌شود. چیزی که من در مورد حضرت مسیح گفتم این در واقع ادعا این است که امکان اینکه که فکر میکنم از قرآن برمیاد سعی کردم استدلال بکنم که گناه اولیه اونطوری که بعضی از مسیحی‌ها در موردش بحث می‌کنند ارثی نیست.

همه انسانها در معرض این آزمون قرار می‌گیرند و بعد هبوط می‌کنند. یعنی این واقعه واقعه ای که برای همه انسانها اتفاق میفته و اگر این‌جوری باشه احتمال اینکه برای یک انسان اتفاق نیفته و مرتکب گناه نشود این امکان به وجود می‌آید و من ادعام این است که مسیح شناسی قرآنی اساسش این است که مسیح آن انسانیه که فاقد این گناه اولیه است. یعنی آن مراحل در واقع رسیدن به خلافت الهی را به طور طبیعی طی کرده.

در به اصطلاح سکونت در حالا مثلاً آن جنت حالا هر تعبیری می‌خواهید ازش بکنید و بعد بدون اینکه مرتکب گناه بشود انگار به عنوان خلیفه خداوند در زمین وارد زمین شده.

یک یک نکته یک استدلالی که من یک یک یک هدفی که دارم از اینکه یک تکراری بکنم این است که بعضی از حرف‌ها را که خیلی نمی‌توانم خوب بیان بکنم از نظر استدلال بکنم برایش معمولاً خب نمی‌گویم.

آزادی در طرح فرضیه‌های الهیاتی

حالا الان یک خورده می‌خواهم به خودم آزادی عمل بدهم که بعضی از حرف‌ها را که فکر میکنم ممکن است مقدمه چینی برایش خیلی طولانی بشود یا راحت مثلاً نتونم این کار را بکنم حداقل بهش یک اشاره ای بکنم.

ببینید یک نکته این است که فکر میکنم که می‌شود یک جور در واقع بیان منطقی خوبی داشت از اینکه اگر خداوند به چیزی امر بکند اصولاً این امر باید لااقل توسط یک عده اطاعت بشود. اینکه امری خطاب به انسان وجود دارد که هیچکدوم از انسانها اطاعت نمی‌کنند به نظر می‌آید یک مشکلی دارد حالا من بیان اینکه چرا مشکل دارد یک خورده سخته.

یعنی همین وجود این امر که خداوند به آدم امر می‌کند و به انسانها امر می‌کند در جای دیگر که شیطان شما را اونطوری که پدرتون را فریب داد فریب نده و دور نکند شما را مثلاً از جنت اخراج نکند وقتی این امر وجود دارد لااقل وجود دارد کسی که این امر را اطاعت می‌کند وگرنه خداوند امری دارد که اصولاً مطاع نیست به نظر می‌آید این یک مشکلاتی به وجود میاره.

من نمی‌توانم این را خوب بیان بکنم ولی فکر میکنم که یک استدلالی این‌جوری می‌شود انجام داد و مسیح آن انسانیه که باید به وجود بیاید برای خاطر اینکه اون، اه، اه، طرحی که خداوند برای به وجود آوردن انسان و خلافت انسان در زمین داشته، توسط مسیح که به معنای واقعی کلمه تحقق پیدا می‌کند.

یعنی من، من در یک کلام می‌خواهم بگویم که اصلاً آن وقتی که خداوند می‌گوید که «إِنِّی جَاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً»، منظور مسیحه.

بقیه یک جوری در، به اصطلاح به تبع، مثلاً فرض کنید به صورت درجه دوم خلافت الهی را دارند. یعنی، یعنی هدف خداوند این که آدم را خلق بکند و بعد بهش امر می‌کند که این کار را بکن، آن کار را نکن، اینکه این روند منجر می‌شود به، اه، اینکه یک جانشینی، یعنی یک کسی که خلافت الهی در کره زمین که در واقع مسیح نماینده اصلیشه و بقیه پیامبران هم دارن، نه اینکه این ولایت تکوینی، این خلافت رو، ما اصلاً کلاً یک چیز جالبی که، ما یه، اه، عرفان، عرفان اسلامی داریم.

بنابراین همه چیزهایی که تو قرآن هست، در این عرفان اسلامی هم به خوبی تبیین شده و وجود داره، خیلی چیزها. ولی واژه‌ها هم فرق می‌کند.

یعنی آنجا مثلاً یک چیزی اسمش ولایته، اینجا امامت، اونجا، اه، نمی‌دانم خلافته، اینجا ولایته، همه چیز را باید یک جوری انگار یک دیکشنری آدم درست بکند که آن چیزی که تو قرآن آمده با آن چیزی که عرفا می‌گن، این واژه‌ها مثلاً چه جوری به هم دیگر منطبق می‌شود.

عرفا به این می‌گویند ولایت تکوینی اصولاً، یا با ولایت ازش یاد می‌کنند. خیلی، کلمه خلافت اصلاً در، اه، متون عرفانی وجود نداره، شاید به ترتیبی که با خلافت بنی‌عباس و این‌ها قاطی نشود.

خلافت یک واژه‌ای شده بوده که معنی سیاسی داشته، بنابراین حالا این‌ها ترجیح دادن که از واژه ولایت استفاده بکنند که تو قرآن کمتر از این واژه استفاده شده. شما ببینید، اه، مفهوم جانشینی در کره زمین یعنی انگار یک کسی که همه آن کارهایی که خداوند در زمین انجام می‌دهد را به نیابت از خداوند می‌تواند انجام بده و می‌بینید که مسیح این کار را می‌تواند انجام بده.

یعنی، یعنی مسیح واقعاً آن شأن خلافت الهی را دارد دیگه، مرده زنده می‌کنه، موجودات زنده به وجود می‌آره، هر، هر، به نظر می‌آید همه، به باد می‌گوید مثلاً نیا، طوفان بیا، دریاها آن‌جوری بشن، به نظر می‌آید همه کار می‌تواند بکنه، یعنی یک جوری در کره زمین، نه در آسمان‌ها، در کره زمین یک جور قدرت مطلقی دارد و این معنی ولایت، این، این چیزی است که ابن، فکر می‌کنم ابن‌عربی بهش می‌گوید ولایت مطلق.

ابن‌عربی یک چیزی در مورد حضرت مسیح ادعایی می‌کند که خیلی بحث‌برانگیز بوده برای خاطر اینکه یک ابهامی در حرف‌های ابن‌عربی هست که یعنی چه. اه، حضرت، اه، ابن‌عربی حضرت عیسی را خاتم ولایت می‌داند. بارها این را می‌گوید که حضرت عیسی خاتم، ختم در حضرت عیسی ختم ولایت مطلقه است. و فکر می‌کنم یک جوری معنایش همین است.

یه، یک نوع ولایتی در حضرت عیسی وجود دارد که انگار بقیه انسان‌ها هم که ولایت یا حالا خلافت پیدا می‌کنن، یک جوری در واقع، اه، به تبع این ولایت و خلافتی که حضرت عیسی دارد.

یعنی، به هر حال من چیزی که می‌خواهم بگویم این است که خداوند اگر قصد کرد که موجودی را در زمین به عنوان خلیفه جعل بکند و راهش این بود که این انسان مثلاً در جنتی باشه و یک امری را اطاعت بکند و بعداً به خلافت برسه، به نظر می‌آید داستان قرآن این‌جوری آدم می‌فهمه، این توسط یک نفر باید اطاعت شده باشه که آن یک نفر حضرت مسیحه.

عصمت، توبه و خلافت

و بقیه هم، فقط نکته این است که ببینید، اه، بالا بردن شأن حضرت مسیح و یک جوری آدم در مورد حضرت مسیح حرف می‌زنه، ابن‌عربی هم همین کار را می‌کنه، به نظر می‌آید انگار مثلاً فرض کنید، اه، یک جور برتری مطلقی نسبت به همه انسان‌ها داره، اه، فکر می‌کنم مشکل از اینجاست که مردم معمولاً شأن انبیا را آن‌جوری که باید نمی‌شناسن.

ببینید، اه، این مفهومی که در قرآن هست که انسان می‌تواند توبه بکنه، مطلقاً یعنی، اه، انسانی که گناه اولیه، حالا هر گناهی مرتکب شده، بعد توبه کرده، این انسان این ویژگی را دارد که می‌تواند راهی را که اشتباه رفته مطلقاً برگرده و بشود مثل اول خودش.

بنابراین این‌شکلی نیست که انبیای دیگر شأنی غیر از این داشته باشند. فرق بین انسانی که اصولاً گناه نکرده با انسانی که یک خطاهایی مرتکب شده ولی توبه کرده تقریباً هیچی.

یعنی حضرت ابراهیم هم به ولایت می‌رسه، به یک جور به خلافت می‌رسه، انبیای دیگر هم همین‌طوری هستند. پیغمبر ما هم قطعاً بنابراین این شأن خلافت یا حالا ولایت، ولایت تکوینی که از در همین که معجزات درمیاد و آن حالات ویژه مثلاً انبیا درمیاد، من یک شیعه، شیعه فرقش با سنی این است که این چیزها را می‌گویند و می‌فهمند دیگه، ها؟ و اهل سنت اصولاً به نظر می‌آید که خیلی اهل این حرف‌ها نیستند.

یعنی یک جوری انبیا را بیشتر مثل مدیوم نگاه می‌کند. خداوند می‌خواست یک حرف‌هایی بزنه، این حرف‌ها را مثلاً به یک دو گفت این‌ها بیان بزنن، ولی تو خود این انبیا یک موجودات خاصی هستن، و مخصوصاً وهابی‌ها دیگه، اصلاً وهابی‌ها کلاً فکر می‌کنم شرک و کفر می‌دانند اگر شما بیاید بگویید یک چنین حرف‌هایی بزنید. بگویید انبیا انسان‌های ویژه‌ای هستن، شأن خاصی دارن، به یک جایی رسیدن بهشان وحی شده.

همین‌جور احساسشون این است که مثلاً یک جور چیز است دیگه، خداوند یکی را انتخاب می‌کنه، مثلاً پیغمبر ما نه، ممکن بود یکی دیگر. بله؟ می‌گوید از رندوم یکی را انتخاب می‌کند.

بله دیگه، تقریباً رندوم حالا ممکن است یک ویژگی‌هایی هم حالا وجودی مثلاً لحاظ بشود ولی خیلی این چیز مهمی نیست. این که به هر حال من چیزی که می‌خواهم بگویم این است که اغراق کردن شاید در شأن حضرت مسیح از نظر من که اغراق نیست.

این واقعیته. ابن‌عربی هم همین‌طور در هم فصوص‌الحکم هم همه کتاب‌هاش، هر جایی که در مورد حضرت عیسی صحبت می‌کنه، یک جور به نظر می‌آید در واقع این اغراق، یعنی یک شأنی برای حضرت عیسی قائله که برای دیگران این‌ها را قائل نیست. نکته این است که بقیه هم به از یک مسیر دیگه‌ای به هر حال به همین‌جا رسیدن.

یعنی همه پیامبران این شأن را دارند که یک جور ولایت دارن، یک جور در واقع خلافت دارند. همه انسان‌ها در یک حدی خلافت دارن، ولی خب در مورد حضرت مسیح به نظر می‌آید آن انسان خاصیه که بدون هیچ انحرافی، بدون اینکه هیچ مشکلی پیش بیاد، عیناً آن امر خداوند را اطاعت کرده و آن رسم خداوند را عیناً در واقع پیاده کرده.

اگر غیر این باشه، یعنی ببینید این مشکلی که پیش می‌آید و نمی‌توانم خیلی در موردش حرف بزنم، فکر می‌کنم که یک جوری هم مقدمات زیادی می‌خواهد هم اینکه من خودم فکر می‌کنم خیلی امکان این را ندارم که وارد یک چنین بحثی بشم، این است که این مفهوم گناه یک جوری مشکل‌زاست.

یعنی اینکه خداوند می‌خواست یک کاری بکند ولی نشد، چون شیطان دخالت کرده، مثلاً نمی‌دانم انسان از جنت اخراج شده و این‌ها، این اصلاً این اساساً مشکل دارد.

اینکه خداوند می‌خواست خلیفه‌ای در زمین بگذارد ولی نشد و این شیطان نذاشت مثلاً خدا این کار را بکند. نمی‌توانید این‌جوری فکر بکنید. ممکن است در یک مواردی، یعنی گناه وجود داره، مواردی وجود دارند که بگذارید این‌جوری بهتان بگویم. چون مفهوم گناه را این‌جوری باید بفهمید که من این را تو آن جلسات بحث در مورد آفرینش، یک جلسه در موردش صحبت کردم.

ببینید معصیت این نیست که شما یک کاری بتوانید انجام بدهید که خداوند اصلاً نمی‌خواد آن کار انجام بشود. یعنی این کلاً یک عقیده عجیب و غریبیه. من احساس بکنم که مثلاً خدا نمی‌خواد، اصلاً نمی‌خواد، نمی‌خواست این‌جوری بشود و اگر بتوانم اصلاً جلوش را می‌گیرد ولی نشد دیگه، بله مثلاً آدم‌ها یک کارهایی کردن. اینکه گناه‌هایی واقع می‌شه، یک چیزهایی، یک چیزی به اسم گناه وجود داره، وجود دارد.

ولی اینکه خداوند می‌خواهد این‌ها واقع بشوند یا واقع نشن، قطعاً به نوعی خداوند می‌خواهد که گناه هم وجود داشته باشه. ولی نخواد که خب وجود ندارد.

این که حالا اسمش را بگذارید آزادی و اختیار و این‌ها به وجود آمده که انسان‌ها بتونن گناه بکنند. ولی به هر حال این جبرگرایی نیست. ببینید من این‌جوری در واقع با یک تمثیل اگر بخواهم بگویم این است که شما باید این‌جوری دنیا را بفهمید.

چیزهایی که در دنیا واقع می‌شود همه‌اش معنی دارند و همه‌اش یک جوری در واقع تجلی خداوند، چه با قصد گناه افعال صورت بگیرند و اتفاق‌ها به وجود بیان، چه بدون قصد گناه. شما نیت‌ها و این‌ها را بگذارید کنار، آن چیزی که در عالم واقع می‌شه، در واقع همه آن چیزهایی که خداوند می‌خواهد. مثل یک نمایش‌نامه‌ایه که این نمایش‌نامه به هر حال به این شکل دارد بازی می‌شود.

چیزی که مهم است این است که شما اختیار دارید که نقش کی را بازی بکنید. می‌دانید منظورم چیه؟ اختیار یعنی اینکه مثلاً فرض کنید قرار است جنگ جهانی دومی به وجود بیاید و یک عده‌ای کشته بشوند.

کسی هیتلر را مجبور، این شخص خاصی که اسمش هیتلر را مجبور نکرده که و آن‌یه مثلاً فرض کن رهبر ملت آلمان تو این جنگ باشه. ولی اگر این نبود کس دیگر این کار را می‌کرد.

حتی اگر لازم بود که از اولیا خدا، مثل حضرت خضر. داستان خضر را من بارها به این معنا استفاده می‌کنم. اگر آدم جنایت‌کاری که به دلایل شیطانی یک بچه‌ای را بکشه وجود نداشته باشه، خداوندی که از اولیا خودش را مأمور می‌کند که آن فعل را انجام بده به عنوان عبادت.

این چیزی است که ما از داستان خضر می‌گوییم. اینکه شما می‌توانید در نقش موجودات گناهکار یعنی آن بخش مثلاً معصیت‌آمیز جهان را به عهده نگیرید.

شخصیت تاریخی و زمینه ظهور

بروید جزو مثل اینکه ما اختیارمون در این حده که اسامی چگونه تخصیص داده بشوند به این کارهایی که دارند. هیتلر می‌تواند مثلاً این یک آزادی عملیه. هیتلر جنگ جهانی دوم را به وجود آورده یا مثلاً حالا یک آدمی به اسم گوبلز. گوبلز هم کاملاً آمادگی داشت.

اگر هیتلر نبود چرا آن کار را می‌کرد. اینکه اسامی را ما یک جوری انگار توضیح می‌کنیم یک جور اه ولی این چیزهایی که در عالم واقع می‌شود چیزهایی‌ایه که به هر حال از این فیلترهایی از آن بالا گذشته. این‌جوری نیست که شما بتوانید یک کارهایی را جلوشو به طور مطلق بگیرید یا نگیرید.

به هر حال من چیزی که اه می‌خواهم سعی بکنم بگویم در واقع اشاره کردم به یک چیزی است چون می‌توانم الان ادعا کنم وقت نیست نمی‌توانم زیاد توضیح بدهم ولی واقعیتش این است که اصولاً نمی‌توانم توضیح بدهم این است که یک مشکلی که پیش می‌آید اگر شما کسی را نداشته باشید که فاقد گناه اولیه باشه این است که اصولاً آن اه قصد اولیه الهی تحقق پیدا نمی‌کند و این یک جوری محاله.

خب اه من این ببین این یک بخشه که شما مسیح‌شناسی‌تون مبتنی بر این باشه که همان‌طوری که مسیحی‌ها معتقدن حضرت مسیح را اه فاقد گناه اولیه بدونید و یک جوری در واقع داستان از مسیح را وصل بکنید به داستان حضرت آدم. همان‌طوری که در قرآن ببینید ابن‌عربی چند جا اشاره می‌کند که این آیه یعنی این که ان مثل عیسی کمثل آدم.

پرسش و پاسخ

اینکه ابن‌عربی می‌گوید اینکه خداوند از عیسی و آدم را کنار همدیگر اصلاً آورده برای اینکه شما یک جوری بفهمید که به قول آن چیزی که در حضرت آدم خلقت که در حضرت آدم شروع شد این دایره در حضرت عیسی بسته می‌شود.

یعنی مثل اینکه آن اتفاقی که باید می‌افتاد اینجا می‌افتد و یک جوری این اه عمل خلقت و آن چیزی که به اصطلاح قرار بود انجام بشود در حضرت عیسی به پا یک چیزی اینجا به پایان می‌پذیره.

به پایان می‌رسد. سؤال دارید واقعاً؟ خودتان می‌شود بفرمایید. می‌گویم که مثلاً خدا خود چت‌شو زده که بعداً به یک چیزی نرسیده. خب. خب. بعدش این مثلاً این که اصلاً عیسی هم که یک مجددی که بله اینکه انسان‌ها نمی‌توانند ادعا بکنند که اصولاً گناه اولیه گناه حساب نمی‌شود چون همه انجام دادن دیگر مثلاً بنابراین یک جوری یک چیزی که همه انجام دادن مثل اینکه جبر بوده.

حالا اینکه حضرت عیسی حجت هست یا نیست نمی‌دانم. من از قرآن یک استناد کردم به یک آیه‌ای که دعای مادر مریم در حق دخترش و ذریه‌اشه که ذریه‌اش منحصر در حضرت عیسی‌ست و اگر منحصر در حضرت عیسی نبود ما یک تعداد زیادی چیز پیدا می‌کردیم. موجودات معصوم پیدا می‌کردیم اگر این دعا می‌خواست مستجاب بشود.

و فکر می‌کنم دعا به طور قطع وقتی در قرآن نقل می‌شود یعنی مستجاب شده و معنایش این است که حضرت مریم بعد از تولد و حضرت عیسی اصولاً فاقد گناه اولیه است. این ببینید این‌ها یک مجموعه اعتقاداتیه که یک شباهت‌هایی به الهیات مسیحی دارد از این نظر که مسیح را فاقد گناه اولیه می‌دانند.

فکر می‌کنم در قرآن به اندازه کافی شواهدی وجود دارد که این‌جوری فکر بکنیم ولی یک یک نکته دیگر این است که من یک توضیحاتی در جلسه دادم که اصولاً این ماجرای آفرینش و سکونت در جنت به نظر می‌آید تمثیلی از اه مراحل مثلاً رشد حضور انسان در مرحله قبل از تولد در جنینه و چیزی که الان می‌خواهم روش تأکید بکنم که اعتقاد به اینکه حضرت عیسی فاقد گناه اولیه است، اعتقاد به اینکه حضرت عیسی خاتم مثلاً یک جور ولایت مطلقه است، اتمام خلقت حضرت آدم در حضرت عیسی صورت می‌گیرد و این حرف‌ها مستقل از این است که شما این مفهوم این تحقق این به این شکل را بپذیرید یا نه. متوجه هستید؟ ممکن است یک نفر قبول نکند حرف مرا در مورد اینکه اصلاً تمثیل حضور در جنت در واقع وجود در جنینه.

این دو تا واژه هم هر دو تا از یک در واقع چیز میان، از یک ریشه پنهان بودن میان حالا به هر ترتیبی. این ممکن است شما این را نپذیرید ولی آن اصل استدلال را بپذیرید که از یک جور خلیفه مطلق مثلاً خداوند در زمینه به همان معنایی که خداوند می‌خواست خلیفه را خلق در زمین قرار بده. خب من دیگر آن حرف‌ها را خیلی تکرار نمی‌کنم.

اولاً استناد کردم به اینکه قرآن به نظر می‌آید که آن آزمون گناه اولیه را برای تک‌تک انسان‌ها می‌دونه، نه یک چیز ارثی. ثانیاً اینکه شما اگر داستان آفرینش را یک سوره بقره را با اعراف را کنار همدیگر بذارید، آن بخشی که مربوط به این آزمونه در آن بخشی که مربوط به تعلیم اسماء و مقدمات آفرینش می‌شود در داستان در بیان سوره اعراف فقط به صورت فشرده تبدیل به این شده که انسان را در مثلاً بطن مادرش تصویر کرده.

ویژگی‌های تکوینی مسیح از بدو تولد

یعنی یک جوری داستان را کنار همدیگر بگذارید یک بخشی از این منطبق می‌شود با یک بخشی از آن داستان که آنجا دارد نقل می‌شود که مربوط به رشد انسان در جنین و به وجود اومدن این حداقل وضعیت جسمانی‌اش. و حالا دلایل دیگر هم آوردن از قرآن حالا نمی‌خواهم تکرار بکنم.

و انطباقش با ماجرای حضرت مسیح این است که شما حساسیت بارور شدن از مریم تغذیه قبل از یعنی شما اگر قبول بکنید که مسیح قرار است که بدون گناه اولیه به دنیا بیاید و این مفهوم انطباق آن آزمون با مراحل رشد جنین را بپذیرید، کاملاً معقول می‌شود که چرا حضرت مسیح دارد به یک شکل خاصی حمایت می‌شود و مثلاً یک جوری حضرت مریم انتخاب می‌شود برای این کار، تغذیه می‌شه، روح‌القدس سراغش می‌آید و در واقع دوران باروری‌اش دوران باروری خاصیه برای خاطر اینکه اتفاق خاصی ظاهراً دارد می‌افتد و می‌توانید در واقع جواب این را بدهید که چرا حضرت مسیح در بدو تولد ویژگی‌هایی دارد که سایر انسان‌ها ندارند.

در واقع من تعبیرم از عبود این است که انگار ما یک یک روند رشد طبیعی خاصی را در مورد انسان‌ها در جنین می‌توانیم داشته باشیم که خیلی مثلاً دشواره اون‌جور در واقع به همه آن مراحل رسیدن و انسان انگار آدم یک جوری در واقع تو دوران جنینی‌اش دچار یک اختلالی اگر شما مفهوم گناه اولیه و عبود را بخواهید انطباق بدید، معنایش این می‌شود که قبول داشته باشید که در دوران جنینی یک انگار اختلالی به وجود می‌آید در رشد که نتیجه‌اش این است که انگار انسان به صورت نارس متولد می‌شود.

و وقتی با فکت‌های زیست‌شناسی هم خیلی سازگاره دیگر. یعنی به وضوح انسان کودکی که نوزاد انسان بین سایر حیوانات و موجودات زنده که نگاه می‌کنید نارس به طور شگفت‌انگیزی نارس. در حالی که همه موجودات بعد از یک مدتی خلاصه‌اش چهار دست و پا وایمیستن و این مقدار احتیاج به حمایت ندارند.

انسان در واقع در بدو تولد این موجودیه که خیلی حضرت عیسی حرف می‌زند به نظر می‌آید که در قدرت جای خاصی برخوردار و این‌ها به نوعی می‌تواند تأیید بکند.

منتها حالا من می‌گویم اینکه چقدر می‌شود قاطعانه این حرف‌ها را زد، یک استدلال‌های یک بخش‌هایی‌اش به نظرم می‌آید خوب می‌شود با قاطعیت گفت. یک بخش‌هایی‌اش هم که خیلی مهم نیست را شما می‌توانید مثلاً این نوع نگاه کردن در مورد تحقق این واقعیت‌ها را می‌توانید بپذیرید، می‌توانید نپذیرید.

این توضیحات را اگر بپذیری آن‌وقت این القابی که حضرت عیسی دارد چه در اسلام چه در بین مسیحی‌ها شایع هست همه‌شان یک جوری معنی خوبی پیدا می‌کنند. اولاً اینکه حضرت عیسی لقب روح‌الله بودن دارد و یا در قرآن واژه روح‌الله نیامده ولی اشاره می‌شود در مورد حضرت عیسی می‌گوید و روح منه. در واقع همان واژه انگار روح‌الله را به یک معنایی در واقع دارد این‌شکلی بیان می‌کند.

انگار که روحی که در انسان دمیده می‌شود در موقع در بدو خلقت در مورد همه انسان‌ها یک جوری حجابی می‌پذیره در اثر همان حداقل گناه اولیه و حضرت عیسی انگار تحقق کامل و بدون هیچ خدشه‌ای آن روح الهیه در قالب یک انسان. تحقق کامل روح الهیه. در همه ما آن روح الهی هست ولی نه این‌طوری که در هست، ایشان جلوه دارد.

اینجا در واقع معصیت و گناه یک جوری یک انحرافی در واقع در وجود انسان به وجود می‌آورد که آدم آن شأن به اصطلاح صاحب روح الهی بودن، آن روح یک جوری در حجاب قرار می‌گیرد. حضرت عیسی آن انسانیه که آن روح الهی را به‌طور کامل جلوه‌گر می‌کند و در حجاب قرار نمی‌دهد.

این لقب پسر انسان که لقب زیبایی که حضرت عیسی در بین مسیحی‌ها داره، این پسر انگار اصلاً حضرت عیسی آن انسان به معنای مطلق کلمه، به معنای واقعی کلمه، حضرت انسان، حضرت مسیحه دیگر. پسر انسان واژه خوبی برای اشاره کردن به این موضوع که انگار اصلاً انسان و انسان بودن اصلش این است. ما حالت‌های فرعی‌ش هستیم، حالت‌هایی هستیم که انگار حالا یک خرده این‌ور آن‌ور شدیم.

آن چیزی که به اصطلاح اصل ماجراست، این‌جوری که باید مثلاً انسان باشه، این است که حضرت مسیحه. حالا بنابراین اینکه حضرت مسیح عیناً تجلی روح خداست، اینکه حضرت مسیح انسان به معنای کلی، انسان به معنای واقعی کلمه است، تجلی لوگوسه.

لوگوس را یک جوری با روح‌القدس یا با روح الهی یکی می‌دانند. واژه لوگوس به همان حالا عقل اول، عقل مجرد اشاره می‌کند که حالا یک جور اشاره به اصطلاح استفاده از واژه‌های یونانی برای یک حقیقتیه.

اگر حالا متون یونانی فرق‌هایی داره، ولی مسیحیت تقریباً به همین معنا به کارش می‌برد. همه این‌ها یک جوری درست درمی‌آد. یعنی از مسیح ما به عنوان مسلمان هم می‌توانیم اعتقاد داشته باشیم که یک تجلی ویژه‌ای از یک حقیقتیه که حقیقت حقیقتی در همه انسان‌ها وجود داره، ولی اینجا به‌طور تام در واقع تجلی کرده.

و مشکل، مشکلی که پیش می‌آد، من روی این می‌خواهم تأکید بکنم، این است که در اگر رجوع بکنید به آن بحث‌هایی که من در ماجرای آفرینش کردم، اینکه اصولاً نتیجه گناه این است که انسان در کثرت واقع می‌شه، کثرت یک چیز در واقع توهمیه.

انگار انسان یک جوری از خداوند خودش را جدا احساس می‌کند و این حرف‌ها، حالا من دیگر آنجا فکر کنم بیشتر از یک جلسه در این مورد حرف زدم. حضرت مسیح انسانیه که اصولاً فاقد این تجربه‌ست. فاقد نگاه شرکت‌آمیز به جهانه، حتی برای یک لحظه.

و نه نتیجه این نوع در واقع در کثرت واقع نشدن این است که در واقع حضرت مسیح آدمی که همین الان هم که تو این دنیا دارد زندگی می‌کنه، دنیا را که می‌بینه، چیز غیرالهی در آن نمی‌بینه. معصیت نمی‌بینه. کسی که معصیت نکرده، ما یک جوری به دلیل اینکه یک جور سابقه معصیت داریم، از حداقل گناه اولیه را داریم، بعداً که البته خیلی گناه نکردیم ولی فوق‌العاده‌ست.

گناه اولیه را داریم، یک جوری ما احساس می‌کنیم که در دنیا مثلاً همه‌چیز گناه آلوده، مثلاً معصیت، یک یک چیزی دارند انگار مخالفت. حضرت مسیح دنیا را نگاه می‌کند ولی واقعاً چیزی غیر از خدا نمی‌بینه دیگر. حالا انواع و مختلف مثلاً تجلی اسمای الهی را در دنیا می‌بیند و چیزی غیر از این نمی‌بینه و ندیده. و موضوع این است که نمی‌دونه دیگران هم چیز دیگه‌ای دارند می‌بینند.

اتصال و سخن گفتن از شأن الهی

من می‌خواهم تأکید بکنم که بنا به همان نقلی که در قرآن هست، حضرت مسیح یک جور در نتیجه این واقعیت، نوع حرف زدنش و رفتار کردنش گاه‌گداری ممکن است انسان‌ها را به اشتباه بندازه. حضرت مسیح از طرف خدا حرف می‌زنه، یعنی حرفی که خدا در قرآن این‌جوری است دیگر. حرفی که انگار شأن خداوندی که بزنه، حضرت مسیح خودش می‌زند. چون آن جدایی را اصلاً احساس نمی‌کند.

واقعاً یک جوری آن حالت اتصال که خودش در واقع چیزی غیر از خدا نیست، این در حضرت مسیح به وضوح وجود داشته و نتیجه‌اش این است که یک حرف‌هایی که ممکن است اشتباه‌آمیز در واقع تعبیر بشن، از حضرت مسیح صادر شده، این چیزی که ما بنا به قرآن هم می‌دانیم. من می‌خواهم اشاره‌ای بکنم فقط. حالا این‌ها را در واقع یک زمینه‌هایی هم دارم فراهم می‌کنم برای بحث‌هایی که بعداً می‌کنم.

شما همان‌طوری که سوره بقره یک جوری تأکیدش در واقع در مورد بنی‌اسرائیل به معنای یهوده، سوره آل‌عمران بیشتر در واقع در مورد اهل‌کتاب با تأکید روی نصرانیته.

مثلاً در واقع همان‌طوری که داستان بنی‌اسرائیل یک جوری در سوره بقره بعد از آن مقدماتی می‌آید و بعد یک درس‌هایی مطرح می‌شه، داستان آل‌عمران، تولد حضرت مریم، یحیی و حضرت مسیح در سوره آل‌عمران ما یک سری مقدماتی وجود دارد و بعداً هم یک حرف‌هایی در نتیجه گفته می‌شود.

تقریباً این دو تا سوره یکی اختصاص دارد تقریباً به یهود و یکی به مسیحیت. بیشتر به ایمان به تاریخ مثلاً یهود اینجا اشاره می‌شه، به تاریخ مسیحیت اینجا اشاره می‌شود.

من می‌خواهم بگویم که این را حالا بعداً سعی می‌کنم بیشتر توضیح بدهم. این اتفاقی نیست که سوره آل‌عمران با این آیه شروع می‌شود. سوره آل‌عمران حقیقت مسیح و مسیحیت را بیان می‌کند و بعد می‌گوید که یک عده‌ای دچار انحراف شدن.

این را دارد بیان می‌کند. مسیحی‌ها حرف‌هایی که می‌زنند حرف‌های کفرآمیز هم بینشون هست. و سوره آل‌عمران با این موضوع شروع می‌شود که خداوند قرآن و انجیل و تورات و این‌ها را نازل کرده و بعد در مورد کتاب، در مورد کتاب قرآن مخصوصاً اشاره می‌شود و کلاً در واقع این بحث انگار یک دری باز می‌شود که متشابهات وجود داره، محکمات وجود دارد.

در دقیقاً این در ابتدای سوره آل‌عمران به درد این می‌خورد که بعد شما در واقع اتفاقی که بعد از حضرت مسیح افتاد این بود که متشابهاتی وجود داشت که از آن پیروی کردن. همون‌طور که در قرآن می‌گوید افتغاء الفتنه.

یک جوری همین الان شما انجیل‌ها را بخوانید واضح است که حضرت مسیح دارد خداوند را می‌پرسته. حضرت مسیح در مورد خداوند به عنوان موجود دیگه‌ای دارد صحبت می‌کند که مرا فرستاده. بعد یک حرف‌هایی هم از مسیح می‌زد که می‌شد اشتباهاً فکر کرد که حضرت مسیح خودِ خداوند.

بین هزاران حرفی که حضرت مسیح زده بود و کارهایی که کرده بود که به وضوح خودش را به عنوان بنده خدا معرفی می‌کرد و تو همین انجیلی که حالا بعد از ۲۰۰ سال با یک تحریفاتی در واقع جمع شده شما به وضوح این را می‌بینید، مسیحی‌ها رفتن دنبال آن چند تا چیزی که از حضرت مسیح گفته بود یا به نظر می‌اومد ادعای خدایی به اشتباه.

من می‌خواهم بگویم که منشأ اینکه دو تا نکته را می‌خواهم بگویم. می‌خواهم را این‌ها واقعاً تأکید دارم. یکی اینکه ادعاهای بخشی از ادعای مسیحی‌ها در مورد حضرت مسیح درست است. تا اونجایی که حرف از این می‌زنند که تجلی لوگوسه، تا اونجایی که حرف از این می‌زنند که فاقد گناهه، ولی اصلاً خیلی چیزها.

یعنی یک جوری به عنوان یک انسان برجسته‌ای که هدف مثلاً خلقت حتی بوده، خیلی حرف‌هایی که می‌زنند به نوعی به نظر می‌آید که تا جایی که از مسیح به عنوان انسانی که تجلی خاصی از خداوند می‌زنن، حرف‌هاشون درست است.

و یک بخشی از اشتباه‌هایی که در واقع به وجود آمده در مسیحیت این است که درک یک انسانی در این حد مثلاً سطح بالا و تمایز قائل شدنش با خداوند و این‌ها برای‌شان مشکل ایجاد کرده.

مثل اینکه شما خداوند را وقتی بهش می‌خواهد اشاره کنه، می‌گوید باید بالا نگاه بکنید. حضرت مسیح هم تقریباً در همان جهته. که یک جوری حالا مثلاً این اختلاف ارتفاع را تشخیص دادن و این‌ها یک مشکلاتی برای مسیحی‌ها به وجود آورده.

حضرت مسیح یک ویژگی‌هایی داشته که ویژگی‌های الهی بودن که بقیه انسان‌ها نداشتن، مرده زنده کردن و خیلی چیزها و درک اینکه حقیقت مسیح چیست و چطور در حالی که خدا نیست این کارها را می‌کند و مفهوم خلافت و ولایت و این‌ها یک دشواری‌هایی داشته که حالا حداقل از حواریون و بعد پیروان حضرت مسیح خیلی برنمی‌اومده.

بنابراین یک بخشی از اینکه چرا مسیحی‌ها به سمت انحرافی رفتن که نهایتاً یک جوری به کفر منجر شده، وقتی می‌گویند حضرت مسیح خودِ خداست، حرف کفرآمیز دارند می‌زنن، از این حقیقت والایی که حضرت مسیح دارد و دشواری درک حقیقت مسیح در واقع برمی‌آد و یک بخشیش هم از کلام حضرت خود حضرت مسیح و اینکه متشابهاتی وجود داشته، هیچ کدام این‌ها در واقع توجیه کننده این نیست، بدیهیه که حضرت مسیح خدا نیست. در واقع این حرف کاملاً بی‌معنیه.

نشست با گناهکاران و فقدان گناه

و اینکه به هر حال یک چنین انحرافی را توجیه نمی‌شود کرد ولی من در واقع دارم سعی می‌کنم بگویم که چه چیزهایی منشأ این انحراف بود. متشابهاتی در کلام حضرت مسیح، در رفتار حضرت مسیح وجود داشت که نهایتاً منجر به این چیزها شد.

همان‌طوری که مسلمون‌هایی هستند که تو قرآن یک آیه را برمی‌دارن یا آیه متشابه را برمی‌دارن باهاش مثلاً فرض کن یک فرقه درست می‌کنند و بعد هزار تا حرف چند تا پناهنده ممکن است بزنن که با تمام آیات قرآن متناقضه ولی این‌ها همه‌اش استنادشون به همان یک دانه آیه است.

به هر حال مردم یک مرض‌هایی دارند که خلاصه یک جوری جلوه می‌کند. شما ویژگی‌های رفتاری حضرت مسیح با این حرف‌هایی که من می‌زنم سازگاره و من تأکیدم را این است که حضرت مسیح دور از آداب شریعت خود زندگی می‌کند با گناهکارا نشست و برخاست می‌کند و هیچ در واقع هیچ پیامبری این کارا را نمی‌کند.

اصلاً چیزی به اسم بدی انگار و این آیه قرآن که می‌گوید «فَلَمَّا أَحَسَّ عِیسَى مِنْهُمُ الْکُفْرَ» و من به این معنی می‌گیرم که انگار تا یک مدت خیلی طولانی اصلاً از مسیح نفهمید که این‌ها با چه جور جونورایی سروکار دارند و وقتی فهمید یک جوری انگار یک کدورتی برایش پیش آمده حواریون را انتخاب کرد که حالا تازه حواریونی که خوب بودن هم می‌دانند که من در موردش دو جلسه صحبت کردم که حالا آدم‌های خیلی با سطح بالایی نبودن.

دیگر آنجا کسی پیدا نمی‌شد دیگر. در حد امکانات همینا می‌تونستن. بله اصلاً آیه واقعاً اینقدر ناراحت‌کننده‌ست که من نمی‌دانم چه کار کردن که خدا را اینقدر بله من هم احساسم این است که اصلاً کلاً بودن آنجا برای مسیح یک جوری چیز شده دیگر. خاطرش مکدر شده در واقع. یعنی جانورایی را دیده که با خودش مسلماً کاری نکرده. می‌گوید این می‌گوید تو را از این‌ها تطهیر می‌کنم.

یک جوری خودش که مشکلی نداشته اصلاً کلاً با این موجودات. و اینکه فهمید که این‌ها چه جور جانورن. خلاصه فکر کنم از مسیح همه چیزو فهمید. خودت را به خانه. آبروی ما را بردن.

همه مردم نگاه می‌کردند فکر می‌کردند این‌ها مثل از آن خرس همه دارند فرامین الهی را اجرا می‌کنند. خب این‌ها همه‌شان جونور هستند. حالا به هر حال من یک اشاره‌ای هم قبلاً فکر می‌کنم کردم باز بعداً نمی‌آید اشاره بکنم.

این اینکه در ادبیات عرفانی ما حضرت عیسی اصلاً با روح یک جوری معادل. بیشترین تمثیلی که استفاده می‌کنند از حضرت عیسی استفاده می‌کنند اصلاً عیسی را به معنای روح می‌گیرند. کلاً روح به معنای مطلق.

این خیلی نزدیکه به برداشتی که مسیحی‌ها دارند. مثلاً انگار آن روحی که در کالبد ما هست، آن روح الهی، آن‌ها اصلاً مسیحی‌ها این‌جوری می‌گویند دیگر که مسیح در ما زندگی می‌کنه، ما در مسیح زندگی می‌کنیم.

آن چیزی که از مسیح، حقیقت مسیح می‌فهمند مسیحیا، همان روح الهیه که در همه ما هست که یک جوری جدای از خود خداوند هم نیست. حقیقت الهیه که در همه ما هست.

مثلاً عرض به مثلاً مولانا این شعری که می‌گوید «همین می‌رود از عیسی از لاغری، شاید از بند آن که خر پروری» اصلاً عیسایی که سوار بر الاغه از نظر مولانا این یک تمثیلی برای روحی که در کالبد ما وجود دارد.

این جسم خر ماست که ما سوارشیم. ما در واقع آن روحیم و اینکه می‌گوید همین می‌رود از عیسی از لاغری، روحمون دارد از لاغری می‌میره، ما همش داریم به این خر می‌رسیم، مثلاً خر را داریم می‌بینیم. این یک تمثیل جالبیه از رابطه بین روح و جسم، رابطه بین عیسی و خرش. که ما خودمان را ظاهراً با آن خر متحد می‌بینیم بیشتر تا با آن قسمت روح. ببخشید.

به هر حال من توجهمون به آن خر ظاهراً خیلی بیشتر از آن قسمته. و من می‌خواهم بگویم که این حرف‌ها را این‌جوری که نقل می‌کنم باید یک احساسی برای‌تان به وجود بیاید که مسیحی‌ها در مورد یک چیز واقعی صحبت می‌کنند وقتی در مورد زندگی با عیسی، عیسی در درون منه و اینکه یک احساسی دارند.

اگر حقیقت عیسی را یک جوری با روح الهی مثلاً منطبق بدونید، اگر از عیسی یک تجلی کامل و بدون خدشه از روح الهیه، خب آن روح الهی در من هم دمیده شده.

بنابراین اگر من هم یک جوری در واقع سعی بکنم که از گناه‌ها فاصله بگیرم و همان روح را در خودم متجلی بکنم، مثل اینکه دارم با حضرت مسیح به یک اتحاد می‌رسم. به هر حال دور از عقاید و چیزهایی که ما می‌فهمیم نیست. خب. این یک بخشی در واقع بحث‌های اولیه‌ی من بود.

پرسش و پاسخ

حالا یک چیزهایی را که چون وقت کمه آن موقع نمی‌تونستم بگویم وقت کمه، الان گفتم و چون وقت کمه دیگر توضیح نمی‌دم و بهش اضافه کردم. واقعاً بعضی چیزها فکر می‌کنم آدم، یعنی من لااقل وقتم داشته باشم فکر می‌کنم بعضی این چیزها را نمی‌توانم توضیح بدهم. اینجوریه، احتیاج به خیلی مقدماتی دارد که حالا برای خود من هم خیلی مقدور نیست گفتنش. بله بفرمایید. بله.

من فکر می‌کنم که آن روایتی هم که بارها نقل کردم، روایت از خود پیغمبر که منحصراً از مسیح و مریم‌ان که فاقد گناهن. این یک روایت معروفی از پیغمبر که این را می‌گوید.

من فکر می‌کنم یک جایی خلاصه در این مورد بحث می‌کنیم که نه اصلاً باعث شدن به اینکه از سطح نفس بالاتر از پیغمبر بالاتر این‌ها حرف‌های جالبی نیست کلاً و اینکه حضرت عیسی آن شخصیتی باشه که فاقد گناه اولیه است در مورد حرف رسول این به هیچ وجه این ادعا وجود ندارد.

گناه اولیه و مقایسه با پیامبر اسلام

مسلمان‌ها شما تا حالا شنیدید؟ مسلمان‌ها در مورد گناه اولیه حرف نمی‌زنن. اصلاً داستان آن قسمت داستان قرآن اصلاً نخوندن فکر کنم. به نظر نمی‌آید من جایی نمی‌بینم مسلمان‌ها خیلی الهیاتشون را یا مثلاً انسان‌شناسی یا پیغمبرشناسی‌شون را خیلی مبتنی بکنند در آن داستانی که مسیحی‌ها اینقدر قول و خوشش زیادی شاید صحبت می‌کنند.

مسیح مسیحی‌ها مشکلشون این است که خداشناسی‌شون هم می‌خواهند مبتنی بکنند بر آن داستان مثلاً خلقت آدم، این‌جوری آدم و خدا و همه را با همدیگر یکی تو همان داستان داستان می‌خواهند بفهمن ولی فکر می‌کنم انسان‌شناسی قرآن مبتنی بر آن داستانه و مخصوصاً درک نبوت و شریعت و این‌ها یک جوری به آن داستان برمی‌گردد و خیلی مهم است که آن داستان را بفهمیم و مسیح‌شناسی هم فکر می‌کنم تو قرآن برمی‌گردد به آن داستان. به هر حال فقدان گناه اولیه در مورد پیغمبر ما اصولاً ادعا نشده.

من واقعاً می‌گویم من ندیدم جایی که کسی ادعا بکند که در مورد پیغمبر ما که چون اصولاً این مفهوم گناه اولیه این‌ها خیلی یک خورده در عرفان ما به این چیزها توجه شده ولی نه در به هر حال فکر می‌کنم که ویژگی‌های خاص حضرت مسیح از نظر آن خلافت تکوینی که دارد مطمئناً با پیامبران دیگر فرق دارد.

یک مسیح یک ویژگی‌هایی دارد در قرآن که بقیه پیامبران ندارد. اینکه آیا آن گناه اولیه را مرتکب شدن و بعداً توبه کردن یک ویژگی‌های مثبتی هم به وجود میاره یا نمی‌آره؟ من فکر می‌کنم لازم است بعداً در موردش صحبت کنیم. یعنی من فکر می‌کنم در مورد حضرت رسول و بقیه پیامبران این واقعیت وجود دارد و اینکه یک چیزی کم می‌شود یک چیزهایی هم اضافه می‌شود.

یعنی اینکه مثلاً فرض کن پیغمبر ما اول کثرت و وقوع مردم در کثرت را می‌بیند ولی حضرت عیسی نمی‌بینه شما می‌بینید که در داستان تورات حرف از این است که وقتی که آدم از آن درخت خورد به یک آگاهی رسید.

چه فرق بین نیک و بد را اصلاً مفهوم بد را و نیک را فهمید حضرت عیسی این چیزی که آنجا حرف ازش زده می‌شود به نظر می‌آید که حداقل تا اواخر خیلی به طور اونطوری که مثلاً فرض کن ما می‌فهمیم نمی‌فهمیده دیگر.

ویژگی‌های تکوینی فوق‌العاده برتر پیدا می‌کند یک انسانی که وارد این مقوله نیک و بد نمی‌شود ولی آن قسمت‌هایی که مربوط به شریعت و ولایت تشریعیه یک چیزی کم می‌شود. پیغمبر ما قرار است جمع بین حضرت عیسی و حضرت موسی باشه. حضرت موسی شریعت مطلقه و حضرت عیسی یک جوری ولایت و خلافت تکوینی مطلقه. پیغمبر ما هر دو تا را انگار یک جوری با همدیگر دارد.

فکر می‌کنم که برای ولایت تشریعی به این معنایی که پیامبران دارند آن ماجرا یک جوری ضرورت دارد. همان‌طوری که مسیحی‌ها می‌فهمن، همین همه چیزهایی که مسیحی‌ها می‌گویند یک جورهایی درست است و همه‌شم یک جورهایی غلط است.

رابطه مسیح پولس رابطه‌ای می‌بیند بین گناه اولیه و اصلاً وضع شریعت. و طبق آن عقیده عجیب و غریبش که چون حضرت عیسی مصلوب شده دیگر گناه اولیه بخشیده شده پس شریعت لازم نیست. استدلال یکی یک حقایقی همیشه تو این حرف‌ها هست.

اینجا یک حقیقتی وجود دارد. اگر انسان هبوط نکرده بود، شریعتی هم نبود. شریعت مال این هبوطه. مال دوران طی کردن دوران نقاهت ما در کره زمینه و قرآن هم همین‌جوری می‌گوید.

می‌گوید که بروید به کره زمین بعد من هدایت می‌فرستم. شما کسی که از این هدایت من یعنی منظور ارسال پیامبرانه. پیامبران می‌فرستن کسانی که پیروی بکنند لا خوف علیهم و لا هم یحزنون. اصلاً اگر هبوط نبود، شریعتی هم نبود.

عیسی که هبوط نکرده، واضح شریعت نیست. همش تخفیف دارد. اصلاً شریعت لازم ندارد عیسی. خودش که، ببینید پیامبران یک جوری می‌فهمند که شریعتش به درد می‌خورد. بگذارید من یک چیزی از پیامبر نقل بکنم که دیگر شیعه و سنی و کسی نیست این روایت را نقل نکرده باشه.

از حضرت رسول می‌گوید که من ۷۰ بار در، می‌گوید در طول یک روز یک کدورت در قلبم، یک گردی به قلبم می‌شینه و ۷۰ بار استغفار می‌کنم در طول روز.

۷۰ بار توبه می‌کنم دوباره برمی‌گردم. یعنی ویژگی انسانی که یک بار هبوط کرده این است که در معرض هبوطه. باید یک احتیاط‌هایی بکند. هی مثل اینکه دوباره آن کثرت دارد به سراغش می‌آید. مثل اینکه شما یک بار یک جوری به دنیا نگاه کردید و آن خاطره تو ذهنتان هست و هی انگار برمی‌گردید به آن و اینکه در تو حالت به اصطلاح توحید مطلق باشید، یک دشواری برای‌تان ایجاد.

اصلاً شریعت مال همین است که شما را به اینجا برسونه که از آن کثرت دربیاید و واضح شریعت که پیامبرانی که واضح شریعت بودن همه در واقع وقوع در کثرت را تجربه کردن و بعد دوباره به وحدت برگشتن و حالا راه را بلدن. حضرت عیسی اصلاً این اتفاق برایش نیفتاده. بنابراین از لحاظ تشریعی این برای حضرت عیسی اصلاً می‌گویم شریعت مال دوران هبوطه.

حضرت عیسی هبوط نکرده که بخواهد مثلاً خیلی در واقع برای این دوران. من برای همین می‌گویم حضرت عیسی بیشتر یک موجودیه که با تکوین سروکار دارد تا با تشریع و آثار وجودش هم در ظهورش و عروجش این‌ها همه در واقع بیشتر آثار تکوینی‌ان.

تو دوران حیاتش هم همان‌طوری که قرآن نقل می‌کند بیشتر به امور تکوینی سرگرمه تا به امور تشریعی. دارد مرده زنده می‌کنه، دارد پرنده می‌سازه و تبدیل به پرنده واقعی می‌کند و الی آخر.

بیماری‌ها رو، آثار تکوینی گناه را دارد از بین می‌بره، نه اینکه شریعت بیاره، بحث‌های شریعتی بکند. نه اینکه بلد نیست. در قرآن صراحتاً می‌گوید این‌ها بهش آموزش داده شده. ولی مستقلاً به هر حال واضح شریعت نیست و شأن حضرت عیسی این‌طوریه. اینکه این برتری، آن برتری این حرف‌ها، اصلاً هبوط نیست. یک بخشی از این عالم به هر حال شریعت و تشریعه.

یک بخشی اصلاً از به وجود اومدن انسان برمی‌گردد به همین که یک چنین چیزهایی اتفاق می‌افتد و بنابراین پیامبر ما از یک جهاتی در یک موضعی قرار دارد که از عیسی قرار ندارد. که می‌تواند واضح شریعت باشه و پیامبر خاتم باید به هر حال یک شریعتی داشته باشه.

حضرت عیسی کارش تو این دنیا یک چیز دیگر است. بیشتر در واقع با عالم تکوین سروکار دارد تا با تشریع. من، اه، شما اصلاً کلاً دچار مشکل شدید. دیگر این دفعه هم که بد ضبط شد.

آثار تکوینی حضور و شهادت

نه، دفعه قبلش به هر حال من یک ایمیلی خواندم که ظاهراً این مشکلات باز پیش می‌آید. حالا هی این دفعه هی نگاه می‌کنم انگار آنجا یک شیاطینی دارند این کار را می‌کنند.

خب، اه، من، اه، بدهم نمی‌اومد این جلسه باز خود بیشتر در مورد این مسئله آثار تکوینی حضور حضرت عیسی تو کره زمین صحبت کنم با توجه به اینکه یک نفر جلسه قبل یک سوالی کرد که مثلاً از قرآن چه دلایلی داریم؟

اولاً تمام توصیف‌های قرآن در مورد حضرت عیسی که تکوینی‌ان. یعنی معجزه نمی‌کند که مردم را به یک شریعتی مثلاً دعوت بکند. معجزه می‌کند. می‌دانید منظورم چیه؟ بقیه پیامبران معجزه می‌کنند جلوی مردم، مردم ببینن، بهشان ایمان بیارن، دنبالشون راه بیفتن، به شریعت عمل بکنند. حضرت عیسی هم این‌جور راه می‌رود و ازش یک معجزاتی سر می‌زند که بیماری‌ها را شفا می‌ده، دارد مردم را خوب می‌کند.

یعنی اصلاً کلاً یک جور توصیفی از حضرت عیسی وجود دارد که فرق دارد با بقیه پیامبران. دعوت به شریعت به آن معنایی که در بقیه هست، در حضرت عیسی کم، نه اینکه وجود نداره، به طور استقلالی به نظر می‌آید بیشتر از، نمی‌آید جلوی مردم. تو قرآن، در انجیل شما می‌خوانید و بعید هم نیست که این حرف به همین معنای از عیسی گفته شده باشه، راست باشه.

معجزه می‌کند می‌گوید به مردم نگید. یعنی چی؟ پیامبران که این‌جوری معجزه نمی‌کردن. معجزه پیامبران این بود که جلوی مردم، اصلاً خداوند یک ابزاری، یک مقدماتی را می‌چینه که همه مردم جمع باشند و ببینن که این دارد چه کار می‌کند. مثلاً در مورد حضرت موسی ما که لا این بود که فرعون همه را جمع کرد. خیلی جالب است دیگر. حضرت موسی جلوی فرعون یک کاری کرد.

بعد فرعون به ذهنش رسید که آن روزی که همه مردم جمع میشن، یک عیدی مثلاً مصر بود که همه یک جا تو آن روز بیایم حضرت موسی را مثلاً آنجا خیتش بکنیم.

بعد خب خودش چیز شد. جلو در واقع یک خودش یک وسایلی فراهم کرد که حضرت موسی نمی‌تونست این کار را بکند. که تمام مردم جمع کرد که حضرت موسی را را در را به همه نشان بده.

و بعد هم ماجرا طوری پیش رفت که آن آدم‌هایی که این‌ها جمع کرده بودن که حضرت موسی را شکست بدن، ایمان آوردن. جلوی همان مردم. و خب خیلی بد شد دیگر به هر حال.

معجزات پیامبران این نیست که بیان مردم شفا بدن پنهانی، مرده زنده کنند و به کسی نگن. معجزاتشون این است که جلوی مردم معجزه کنند که مردم بهشان دنبالشون راه بیفتن. ولی حضرت عیسی این کار را به نظر می‌آید نمی‌کند.

شما در قرآن مثلاً حضرت عیسی خودش در مورد خودش می‌گوید که اصلاً این مفهوم آثار تکوینی، این همان واژه‌ای وجود دارد در فرهنگ قرآنی، برکت. مثلاً می‌گوید و جعلنی مبارکاً اینما کنت. من هر جا باشم مبارکم.

برکت آنجا پیدا می‌کنم. نه اینکه لازم نیست حرفی بزند. حضور حضرت عیسی همراه با برکته. یا خداوند در مورد بعضی از مکان‌ها این حرفو می‌زند. این‌ها آثار تکوینی‌ان. مثلاً در مورد مسجدالاقصی می‌گوید مسجدالاقصی الذی بارکنا حوله.

مسجدالاقصی و دور و اطرافش را خداوند مبارک قرار داده. یعنی شما بروید همونجا بشینید. مسجدالحرام هم همین‌جوریه. بروید آنجا بشینید برای خودتان. آنجا یک اتفاق‌هایی می‌افتد. یعنی یک جوری آن سرزمین آثاری پیدا کرده.

یا مثلاً در قرآن در مورد حضرت عیسی و از مریم حرف از این است که این‌ها آیه و رحمت هستند برای یعنی چی؟ این‌ها از مریم حالا از عیسی یک حرف‌هایی زده. از مریم که حرفی نزده.

از مریم برای خودش هم این‌طوری در یک خنجه خلوتی هست. حالا به هر حال دلایل قرآنی هم وجود دارد که اصلاً کلاً این مبارک بودن از نظر تکوینی و آثار تکوینی حضوری انسان چیست و فکر می‌کنم از دلایل غیر قرآنی‌اش خیلی بدیهی‌تره.

یک چیزی ابن‌عربی من یک بار ازش نقل کردم. یک حرفی می‌زند در مورد اینکه می‌گوید چرا خداوند این‌جوری قرار داد که قبل از اینکه حضرت موسی ظهور بکنه، فرزندان بنی‌اسرائیل را کشتن؟

می‌گوید برای اینکه وقتی که یک نفرو می‌کشن که هنوز عمرش به پایان نرسیده، مثلاً در اثر ظلم کشته می‌شه، یک جوری مثل اینکه این پیمانه عمرش برای بودن در دنیا امتداد داشته، شما یک جا این را می‌توانید قطع بکنید. آن مابقی آن انگار انرژی‌ای که آنجا اختصاص داده شده به این آدم، یک جوری از بین نمی‌ره. بنا به قانون بقای انرژی. ابن‌عربی این‌ها را نمی‌گوید ها.

می‌گوید وقتی که این بچه‌های بنی‌اسرائیل را کشتن، برای این بود که تمام قدرت این‌ها در حضرت موسی جمع بشود. و این را خداوند این‌جور قرار داد که یک انسانی مثل حضرت موسی بتواند ظهور بکند که یک جور ویژگی‌های برتر خاصی داشته باشه و انگار بنی‌اسرائیل همه را همدیگر نمی‌تونستن یک بچه این‌جوری به وجود بیارن. لازم بود که انگار مثل می‌گوید مثل اینکه روح آن بچه‌ها یک جوری چیز کرد دیگر مؤید مثلاً حضرت عیسی، حضرت موسی‌شون.

شما در قرآن در مورد آثار تکوینی شهادت یک چیزی دارید. می‌گوید اینکه این کسی که می‌میره قبل از اینکه باز انرژی‌اش به پایان رسیده باشه، نمی‌میره دیگر. یک جوری حیات اختصاصی بعد از مرگ را تجربه می‌کند. می‌گوید خداوند رسماً می‌گوید که این‌ها عند ربهم یرزقون. این‌ها همچنان رزقشون، این خداوند یک رزقی برای این‌ها تعیین کرده، آن رزقه تا آخرش به این‌ها می‌رسد. برای بقیه مردم این‌جوری است.

آدمی که به مرگ طبیعی می‌میره با کسی که در راه خدا شهید می‌شه، یک تفاوت‌های تکوینی‌ای دارد از نظر ادامه حیات بعد از مرگ. و مثل این و هم می‌گوید که و لا تحسبن الذین لم یلحقوا بهم. وقتی یک نفر شهید می‌شه، از نه اینکه حرف که نمی‌زنن، مثل اینکه آثاری ظاهر می‌شود که به آدم‌هایی که هنوز زنده هستن، یک بشارتی می‌رسد.

برای همین است که یک دفعه مثلاً فرض کنید وقتی که یک موجبات پیش می‌آید که کسانی در راه خدا شهید می‌شن، یک روح خاصی مثلاً در یک جامعه حاکم می‌شود که شما نبودید آن موقع ولی فکر می‌کنم در زمان جنگ ایران و عراق یک چنین اتفاقی تو ایران افتاد.

شما اصلاً باورتون نمی‌شود که آن موقع تا کسی آن موقع زنده نبود و نمی‌دید که چه اتفاقی تو ایران افتاد، می‌گوید آن روح به اصطلاح آن زمانه، یک روح خاصی بود دیگر که آدم‌ها به راحتی مثلاً از جون خودشان می‌گذشتن. به هر حال یک ویژگی‌های در راه خدا رفتن جنگیدن و این‌ها یک آثار تکوینی دارد.

حالا اگر بپذیرید این تئوری را که حضرت عیسی صرف‌نظر کرد از این عمر بی‌پایانی که برایش در نظر گرفته شده بود، که یک دفعه انفجاری صورت گرفت در دنیا، من این‌جوری می‌بینم، فکر می‌کنم بعد از حضرت عیسی یک چیزی انگار منفجر شد، اصلاً این‌همه آمدن و رفتن، آثار چندانی از اصلاً در بین مردم باقی نموند و همه‌اش تمایل به شرک وجود داشت و واقعیت این است شما نمی‌توانید بگویید اسلام بساط شرک را در دنیا برچید.

خب مسیحیت این شیوع خداپرستی به این شکل، مثلاً در دنیا شروع شد، منتها آن‌ها با یک انحراف‌هایی کار را پیش بردن. اسلام یک جوری، آره، یک ویژگی خاصی داشت که خب انحرافش به سمت شرک و کفر و این‌ها الحمدلله چیز قابل‌توجهی نبوده.

در خیلی کارهای زشت ممکن است انجام شده باشه در تاریخ اسلام، ولی عقاید توحیدی دست‌نخورده باقی موندن. یعنی آن چیزهایی که خیلی حساسیت روش وجود داره، مسائل مربوط به شرک و این‌هاست، تو اسلام خوشبختانه بدنه اصلی عقاید اسلامی خیلی وارد نشد.

به هر حال مسیحیت یه، شما اگر بپذیرید که حالا این البته من این چیزی که دارم می‌گویم رسماً نمی‌خواهم بگویم که اگر نپذیرید که مصلوب شدن حضرت عیسی ارزش شده و پذیرفته، یعنی یک جوری شهادت را پذیرفته، غیر از این هم باز شما اگر به هر طریقی بگویید که حضرت عیسی مثل موجودی که انگار عمر جاودان دارد اصلاً پیمانش پر نمی‌شه، من یک چیزی از ابن‌عربی نقل کردم در مورد حضرت عیسی که می‌گوید که آن نحوه خلقت خاصش که تغذیه خاصی که حضرت مریم شده و آن‌جوری این به وجود آمده و هیچ‌جور ناپاکی در جسمش نیست، یعنی اصلاً این جسم، ابن‌عربی می‌گوید این جسم ما یک مشکلاتی دارد که فاسد می‌شود و ما می‌میریم. یعنی آن‌قدر مثلاً خلقت پرفکتی که حضرت عیسی داره، این اصلاً خب معلوم است که این عمر طولانی را می‌کند.

حضرت عیسی عمر طولانی را به معنای واقعی کلمه داشته و مدت اقامتش در زمین کوتاه شده دیگر. که حالا ابتکار مردم بوده یا حالا به هر طریقی، اینکه یک چنین انسانی از یک بخشی از انگار زندگی طبیعی خودش در زمین صرف‌نظر کرده یا به هر حال این اتفاق افتاده که این عمر در واقع کوتاه شده، خب می‌تواند نتیجه‌اش یک انفجار خیلی بزرگ باشه. من این چیزها را فقط اشاره می‌کنم، دیگر نمی‌خواهم در موردش بحث بکنم، چون همین خیلی اخیراً در موردش صحبت کردیم.

در مورد اینکه این عقیده ما در مورد اینکه مرگ عیسی یک حالت دوگانه داره، یعنی از یک طرف عذاب برای بنی‌اسرائیل را به همراه می‌آره، از یک طرف دیگر آثار و برکاتی ممکن است داشته باشه، فکر می‌کنم دارد و این برکات وجود از مسیح بعد از مرگ از آن مسیح همچنان ادامه پیدا کرده و این فطرت پیامبران هم یک جوری به دلیل حضور همان آثار در واقع از مسیح که به تأخیر می‌افتد ارسال انبیا، از مسیح زنده است و آثارش هم در، هر روز می‌بینید که کارها هم خوب دارد پیش می‌ره، دیگر بهتر از زمان حضور جسمانی از مسیح، کار مسیحیت در جهان پیش رفته بعد از حضرت مسیح.

این‌ها به هر حال من می‌خواهم تأکید بکنم، یادآوری بکنم که بنی‌اسرائیل چگونه کارشون تمام شد، تو بحث‌هایی که بعداً می‌کنیم، می‌خواهیم یک خرده در مورد این بنی‌اسرائیل بیشتر من می‌خواهم حرف بزنم، بنابراین طبیعی است که این را یادآوری می‌کنم که اینجا یک ماجرای مهم زندگی از مسیح این است که یک جوری کار انبیا بنی‌اسرائیل در واقع تمام می‌شود.

من فقط یک اشاره کوتاه می‌خواهم بکنم. سال ۷۰ میلادی یهودی‌ها خلاصه شیطنت‌هایی کردن، مسیح‌های دروغی ظاهر می‌شدن، مردم را چون این‌ها دنبال این بودن که پادشاهی بکنند و این حرف‌ها، خلاصه مردم را به یک قیام‌هایی تشویق می‌کردند. سال ۷۰ میلادی رومی‌ها دیگر به تنگ اومدن و یک لشکرکشی عظیمی کردن و کلاً کار قوم بنی‌اسرائیل و معبد اورشلیم و همه‌چیز تمام شد.

یعنی کلاً معبد سلیمان را با خاک، قبل از اینکه این کار را بکنن، اصلاً شورش‌ها هم یک مقدار زیادی به همین دلیل بود که اومد، یکی از این امپراتورهای معروف روم، حکومت روم زیادی به همین درگیری‌ها آمد یکی از این امپراتورهای معروف روم حکومت روم در این سال‌های بعد از مسیح خیلی امپراتورهای عاقلی داشتن بعضی‌هاشون واقعاً معروفن امپراتورهایی داشتن که فیلسوف بودن مثل همین که با راسل کرو رابطه خوبی داشت این فیلم گلادیاتور را اگر دیده باشید آن امپراتور خیلی معروف واقعی از نظر تاریخی و شهرت ایشان هم در واقع اینجا این‌ها آثار تک‌تک این‌هاست، سخنرانی‌های من، این گرده‌ها، این‌ها اینجا.

خب حالا این‌ها هیچ توجهی هم به ما ندارن، کاملاً مشغول کار خودشونن و خیلی هم جدی‌ان. یک یک حرفی سراست‌به‌دیری می‌زنه، می‌گوید که هیچ‌کس شاخه‌ای را سر یک مرغ جدی نگیره. ولش کن. بله این چیکارش داریم؟

امپراتوران دیوانه روم پس از مسیح

بذاریدش بله بیرون سطل را بگذارید هر کاری دلش می‌خواهد بکند. نه، گوش نمی‌دهد. خب، اه در تو این دوره بین ۳۰ میلادی حدوداً تا ۷۰ میلادی چند تا آدم دیوونه امپراتور روم شدن. کالیگولا هست، نرون هست، این‌ها دیگر شهرت آفاق‌ان. کالیگولا یک کاری خیلی بامزه‌ای که کرد مجسمه خودش را دست می‌زد در هیکل سلیمان نصب بکند.

تمام امپراتورهای روم می‌دونستن که این یهودی‌ها دارند روی یک چیزهایی حساسیت‌های ویژه‌ای دارن، مجسمه را در این‌جا و تو هیکل سلیمان‌ها راه بدهید و این حرف‌ها و همه یک جوری احساس می‌کردند که خب این‌ها یک عقایدی دارن، کاری هم به کار ما ندارند. پولشون هم، خراجشون هم می‌دن، همه‌چیز. اذیت نمی‌کردن این‌ها هم حالا تا حدودی علما‌شون و این‌ها سازش کرده بودن و داشتن زندگی می‌کردند.

این اصلاً این دستور که داد مجسمه را بردن آنجا خب به هر حال طبیعی است که یک اتفاق‌هایی افتاد، شورش‌هایی شد و نتیجه‌اش این شد که نه در زمان کالیگولا، در جانشین یا جانشین این جانشینش، خلاصه حمله کردن و اورشلیم و معبد سلیمان و همه‌چیز را با خاک یکسان کردن. این با عقاید ما جور درمیاد. اصلاً کار بنی‌اسرائیل تمام شد. معبد سلیمان کعبه‌شون بود دیگر.

یعنی همان حالتی که مثلاً فرض کنید کعبه و مکه برای ما داره، اورشلیم و معبد سلیمان برای یهودی‌ها داشت. مظهر اصلاً معبد سلیمان جایی بود که به دستور خداوند ساخته شده بود برای همین کار.

برای اینکه محل عبادت و زیارت و یک چیزی شبیه حج باشه. و کلاً این معبد سلیمان با خاک یکسان شد و من فقط اشاره‌ام به اینه، نمی‌خواهم این را با لذت بگم، ولی شاید یک جورهایی لذت‌بخش باشه.

چیزی که در تاریخ نقل شده هزاران یهودی‌های مخصوصاً ساکن اورشلیم و اطرافش مصلوب شدن. فقط کشته نشدن، یعنی مصلوب. رومی‌ها تأکید داشتن که ده‌ها هزار یهودی را مصلوب بکنند. این‌ها همان آدم‌هایی بودن که اومدن گفتن که حضرت عیسی را بکشید، خونش به گردن ما و فرزندان.

این واقعیت تاریخی که کار بنی‌اسرائیل با مصلوب شدن، با این مجازاتی که سعی کردن با مکروهیله یک جوری مسیح را در واقع به سمتش سوق بدن، رومی‌ها اومدن بعد از چندین سال و همه این آدم‌ها را تا جای ممکن مصلوب، یعنی تا جایی که می‌تونستن، نه همین‌جوری نمی‌کشتن.

عمدی داشتن که این آدم‌ها مصلوب بشوند برای خاطر اینکه رومی‌ها اصولاً این‌جوری برخورد می‌کردند وقتی می‌خواستن شدت عمل به خرج بدن و جلوی شورش‌ها را بگیرن، مجازات سخت و اینکه در ملأ عام اصلاً این‌ها را به می‌رود را تعیین می‌کردند و تمام جاده‌های اورشلیم و اطرافش پر از صلیب‌هایی شد که این آدم‌ها را بهش آویزون کردن.

اینکه به هر حال این‌ها نشانه‌هایی از پایان کار بنی‌اسرائیله و مجازاتیه که برای تلاششون برای به قتل رسوندن حضرت عیسی در واقع بهش محکوم شدن و یک جوری این اتفاق از نظر تاریخی قطعیه که رخ داد.

انطاکیه، پولس و سازمان‌دهی مبلغ

من در مورد ماجرا الان این چیزی که می‌خواستم تکرار بکنم را گفتم، هرچند یک مقدار زیاد طول کشید ولی کلاً خیلی چیز ندارم که وارد بحث‌های من ایده اولیه‌ام این بود که در مورد تاریخ مسیحیت در ۶ قرن اول بیشتر صحبت بکنم ولی حالا من به اندازه کافی این جلسات طول کشیده و جلسات بعدی هم احتمالاً حال و هواش یک طوریه که اگر چیزهایی لازم باشه را می‌توانم بگویم.

من فقط چند تا نکته خاص را می‌خواهم اشاره بکنم. چیزی که قبلاً گفتن و دوباره می‌خواهم روش تأکید بکنم این است که مسیحیت برخلاف آن چیزی که بعضیا، هم مسلمان‌ها هم الان تو آکادمی‌های دنیا، یک جوری احساس می‌کنند که مسیحیت اورشلیم، مسیحیت واقعی بوده و مسیحیت انطاکیه، مسیحیت جعلیه، واقعاً این‌جوری نیست.

یعنی تاریخ، من فکر می‌کنم به‌طور بدیهی و با شواهد قرآنی، تاریخ بعد از حضرت عیسی، تاریخ مسیحیت بعد از حضرت عیسی، یک جوری بین دو تا انحراف اورشلیمی و انطاکیه در واقع نوسان دارد می‌کند. و این ماجرای سال ۷۰ میلادی و در واقع زیر و را شدن اورشلیم و پراکنده شدن یهودی‌ها بعد از ماجرای حمله رومی‌ها دچار این واقعه شدن که کلاً در جهان پراکنده شدن.

یک بار، یک بار یهودی‌ها در زمان حمله بابلی‌ها این اتفاق برای‌شان افتاد که این‌ها را کوچ دادن به سمت بابل و بعداً دوباره به ابتکار کوروش این‌ها برگشتن به اورشلیم و از کوروش بابلی‌ها را شکست داد.

ولی همه برنگشتن. یعنی قومی که خیلی در وابسته، این قوم یهود، من در دور و بر حتماً بیشتر در موردش صحبت می‌کنم. یک ویژگی قوم یهود این است که خیلی وابسته به زمین بودن.

دینشون در آن مفهوم مالکیت سرزمین و اینکه آن سرزمین مال ماست و آنجا برویم و این‌ها وجود داشت. یک عالمه بین ۱۲ سبط بنی‌اسرائیل قوانین ارضی وجود داشت. مالکیت زمین، یعنی اینکه اصلاً این‌ها یک قومی بودن که یک جایی مستقر بودن، جزو ویژگی‌های این قوم بود. یک بار در زمان بابلی‌ها این‌ها از آن سرزمین رانده شدن، رفتن، بعد یک عده برگشتن و یک عده برنگشتن.

این یک بار پراکندگی، پراکندگی دوم بعد از این اتفاق افتاد. اصلاً کلاً دیگر یهودی‌ها در سراسر دنیا پراکنده شدن و هیچ چیزی نداشتن، هیچ مرکزیتی نداشتن. این اصطلاح یهودی سرگردان از همین‌جا آمده دیگر. یهودی‌ها اصولاً صاحب هیچ سرزمینی نبودن.

به‌صورت اقلیت‌های پراکنده تو سرزمین‌های مسیحیا، مسلمان‌ها و هر جای دنیا شما می‌بینید که یهودی‌ها زندگی می‌کنند. تو هر جایی با همدیگر مشت‌بهایی داشتن که آنجا زندگی می‌کردند و سعی می‌کردند که آداب خودشونو مثلاً رعایت کنند.

به‌هرحال این واقعه حمله رومی‌ها و از بین رفتن معبد سلیمان و از بین رفتن تمرکز یهودی‌ها در اورشلیم و آن منطقه یهودیه، کلاً باعث پیروزی آن فرقه در واقع انطاکیه شد. و یکی از دلایل پیروزی انطاکیه هم حضور یک شخصیتی به اسم پولس بود که قطعاً معادلی در مسیحیت اورشلیمی نداشت. یعنی یک آدم مبلغی که بتواند این‌جور سازمان‌دهی بکند.

پولس یک ویژگی‌هایی داشت از نظر فکری، آدم تحصیل‌کرده‌ای بود، از نظر یکی از این آکادمیسین‌های معروف که تو این زمینه‌های انجیل‌شناسی و این‌ها کار می‌کنه، در مصاحبه‌اش یک بار گفته تشویق کرده بود که دیدید تو این مسابقات ورزشی یا فوتبال، یک بازیکن یک باشگاه از یک باشگاه دیگر می‌خره یک دفعه، همان یک بازیکن باعث می‌شود این‌ها قهرمان بشوند.

پولس این‌جوری بود. از باشگاه یهودی‌ها که وارد باشگاه مسیحی‌ها شد، یک دفعه اصلاً وضع مسیحیت از نظر تبلیغات و این‌ها وارد یک مرحله جدیدی شد.

منتها مسیحیتی که به همان انحراف‌هایی که در آن لغو شریعت بود، به‌طور کامل. تو اورشلیم شریعت را نمی‌خواستن ول کنن، تخفیف نمی‌خواستن بدن. انطاکیه اصولاً شریعت را دیگر کلاً کنار گذاشتن و تمام این انحراف‌هایی که می‌بینید که بیشتر از همه، شما این انحراف‌ها را تو انجیل یوحنا می‌بینید. چیزی که بعداً حاکم شد.

الان انجیل یوحنا را فکر کنم بیشتر از بقیه انجیل‌ها مسیحی‌ها مطابق با عقاید خودشان می‌دانند و برای‌شان عزیزه. و انجیل متی بیشتر در واقع گرایش به آن گرایشات اورشلیمی در واقع یهودی دارد. و به‌هرحال این انجیل‌ها با همدیگر یک طیفی از عقایدشون را نشان می‌دهند که بعد از مسیح وجود داشته.

اینکه بعداً در اثر حضور مسیحی‌ها در بخش‌هایی که عقاید مشترکانه مثل میترائیسم و نمی‌دانم هلنیسم، عقاید هلنی و این‌ها وجود داشته، مسیحیت تغییر شکل‌هایی پیدا کرده، آدابی پیدا کرده که اصیل نیستند و اینا، این‌ها فکر می‌کنم از نظر تاریخی بدیهی‌ان و خیلی مهم هم نیستند.

مهم‌ترین چیز این است که بالاخره آن عقاید اصلی توحیدی که خیلی حساس بودن، نهایتاً بعد از چند قرن به طور کامل طبق طبق مصوبه‌ای که تو شورای نیقیه به وجود اومد، تصویب شد که عقاید شرک‌آمیز، عقاید اصلی مسیحی‌ها هستند. این اتفاق تو قرن چهارم افتاد و به هر حال در این مدت مسیحی‌های کاملاً متدین وجود داشتن که همه آداب یهودی را رعایت می‌کردند.

مسیحی‌هایی وجود داشتن که اگر همه آداب وجود رعایت می‌کردن، کاملاً یکتاپرستی را رعایت می‌کردند و بالاخره عقایدی تصویب شد که متأسفانه بدترین در واقع گرایش شاید موجود در این مسیحی‌ها چیزهایی بود که در شورای نیقیه به هر حال به نوعی به کرسی نشست و بعداً هم دیگر مصوبه دستورالعمل کلی عقاید همه کلیساهای مسیحی شد و هنوزم که هنوز این مشکل به هر حال وجود داره، به راحتی نمی‌شود این انحراف را ترمیمش کرد.

من یک چیزی از روز اولی که این جلسات را شروع کردم، می‌خواستم آخر این جلسات یک چیزی بگویم. آن هم دفعه قبلم یک نفری سوالی کرد که یک جوری همین حال و هوا را داشت. حالا من می‌خواهم با خیلی کوتاه فقط به این اشاره بکنم که مسیحیت در زمان شورای نیقیه دین خدا تو کره زمینه. قرآن هم همین‌جوری می‌گوید.

مسیح اومد، بر حق بود، یک عده بهش ایمان آوردن و مسیحیت در واقع یهودی‌ها مثل اینکه دورانشون تمام شد، آن‌هایی که به مسیح ایمان نیاوردن، مثل این است که دیگر مورد نظر خداوند، خداوند می‌گوید آن‌هایی که ایمان آوردن، آن‌هایی که کافر شدن به مسیح، غلبه داریم.

خدا دیگر طرف ایناست. این‌ها بنده‌های مخلص و حالا از این کلاً اینکه خداوند طرف این و طرف اون، یک خورده مسامحه‌آمیزه ولی دین اصلی خداوند در زمین در واقع مسیحیت حالا یک خورده منحرف شده باشه یا نشده باشه.

همه ادیان، الان اسلام هم اگر این‌جور باشه ما می‌توانیم بگوییم خب این احکامش این‌ها کم شده، زیاد شده. به هر حال هیچ دینی از انحراف مصون نیست. چه تو عقاید، چه در این‌جوری نیست که خداوند بگوید خب حالا مثلاً فرض کنید این‌ها چون یک عقاید انحرافی پیدا کردن، دیگر نظر خاصی بهشان وجود ندارد.

مسیحی‌ها موجوداتی هستند که نزدیک‌ترین آدم‌ها به عقیده درست در دنیا هستند. یعنی هم تورات را قبول دارند و هم به حضرت مسیح به عنوان حالا یک پیامبر، یک موجود استثنایی معتقدن و سعی می‌کنند با تمام وجودشون آداب اخلاق مسیحی داشته باشند و این حرف‌ها.

بینشون خب آدم‌های صالح هم زیادن. ببینید، من حالا ادعا می‌کنم که به حضرت مسیح جبر و یک جبر خاصی هم حاکمه و روح‌القدس هم فعالیت می‌کند و این حرف‌ها.

یک روزی شورای نیقیه‌ای تشکیل شده که خیلی هم حساس بوده. تو آن شورای نیقیه می‌تونست عقاید آریوس تصویب بشود و عقاید آریوس عقاید یکتاپرستانه بود. خیلی نزدیک بودن به همین حرفایی که من دارم می‌زنم.

خیلی چیزها در مورد مسیح به صورت اغراق‌آمیز می‌گفت ولی ذات، ذات مسیح را به هر حال جدای از خدا می‌دونست. همین چیزی که شرکه، این است که شما این‌ها را خدا را مثلاً فرض کنید همان مسیح بدونید.

شرک در هم‌ذات‌پنداری و شورای نیقیه

چیزی که خدا در قرآن می‌آید می‌گوید محکوم می‌شود که این شرک‌آمیزه، اینکه المائدة · ۷۲لَقَدْ كَفَرَ ٱلَّذِينَ قَالُوٓا۟ إِنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلْمَسِيحُ ٱبْنُ مَرْيَمَ ۖ وَقَالَ ٱلْمَسِيحُ يَٰبَنِىٓ إِسْرَٰٓءِيلَ ٱعْبُدُوا۟ ٱللَّهَ رَبِّى وَرَبَّكُمْ ۖ إِنَّهُۥ مَن يُشْرِكْ بِٱللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ ٱللَّهُ عَلَيْهِ ٱلْجَنَّةَ وَمَأْوَىٰهُ ٱلنَّارُ ۖ وَمَا لِلظَّٰلِمِينَ مِنْ أَنصَارٍۢكسانى كه گفتند: «خدا همان مسيح پسر مريم است»، قطعاً كافر شده‌اند، و حال آنكه مسيح، مى‌گفت: «اى فرزندان اسرائيل، پروردگار من و پروردگار خودتان را بپرستيد؛ كه هر كس به خدا شرك آورد، قطعاً خدا بهشت را بر او حرام ساخته و جايگاهش آتش است، و براى ستمكاران ياورانى نيست.». آن خدا همان عیسی بن مریمه. می‌گوید این ذاتاً این‌ها یکی هستند. اینکه شما بگویید که حالا به هر طریقی خداوند عیسی را خلق کرده، آریوس می‌گفت مسیح مخلوقه، آریوس می‌گفت مسیح حادثه، برخلاف آن یعنی با همیشه با خدا نبوده و از این حرف‌ها. همه نامه‌های پولس را هم خوانده بود، اعتقاد داشت.

من تأکیدم را این است که لزوماً از نامه‌های پولس در نمی‌اومد که هم‌ذات بودن مسیح را با خداوند مثل شورای نیقیه تصویب بکنند. آریوس با همین انجیل و با همین کتاب مقدس و همین اغراق‌هایی که حتی در مورد حضرت مسیح وجود داره، داره، حتی در انجیل یوحنا باز معتقد به این بود که مسیح هم‌ذات با خداوند نیست و واقعاً هم‌ذات بودن مسیح با خداوند، یعنی این عقیده کاملاً شرک‌آمیز، از در کتاب مقدس هم در نمی‌آید.

مخصوصاً از در انجیل‌ها. حالا انجیل یوحنا یک خورده یک اشاره‌هایی دارد که یک خورده در واقع بیش از اندازه نزدیک می‌شود به یک چنین عقیده‌ای ولی لزوماً از در کتاب مقدس در نمی‌آید. کما اینکه آریوس یک اسقف بزرگه و به چنین چیزی معتقد نیست و کلاً پیروانشم معتقد نیستند. بعد شورای نیقیه تشکیل می‌شود با این حساسیت و نه روح‌القدس کاری می‌کنه، آنجا معجزه اتفاق می‌افتد.

ببینید الان تمام گیر مسیحیت در دنیا این است که به هر حال آنجا یک چیزی تصویب شد و این مقدس شد و فلان و این حرف‌ها. و نه خداوند دخالتی می‌کند و من فقط همیشه برای من جالب است تو تاریخ.

این‌جوری نگاه نکنید. من می‌خواهم بگویم بعضی از آدم‌ها فکر می‌کنند که مثلاً مسلمان‌ها اگر الان بخوان، مثلاً شیعیان چون مثلاً شیعه هستیم و عقیده بر حق داریم، خداوند نمی‌ذاره که مثلاً علمای ما فتواهای اشتباه بدن. دقت می‌کنین؟

اگر یک چیزی مثلاً فرض کنید بین شیعه رایج شده، این حتماً درست بوده دیگه، وگرنه چطور ممکن است که خدا خب مثلاً بگذارد که یک شیعیان مثلاً فرض کن اشتباه، این حرف‌ها اگر این‌جوری بود، در شورای نیقیه هم خداوند این چیزو به این بزرگی داشت می‌تونست تصویب می‌شد و این‌همه انحراف که ما می‌بینیم چند میلیارد نفر الان، در طول تاریخ ده‌ها میلیارد نفر آدم تحت تأثیر همین شورای نیقیه یک عقیده اشتباهی را به‌زور.

حالا مثلاً پذیرفتن، نه روح‌القدس آنجا آمد از آریوس حمایت بکنه، نه خداوند فرشته‌ها را فرستاد و همین‌جور رفتن و تصویب کردن و اومدن و حرف زدن به خیر و خوشی تمام شد و آریوس هم از چیز خلق کردن و همه‌چیز به این طریق بدی، هنوز اسلام ظهور نکرده که شما بگویید مسیحیت دین درجه دوم شده. مسیحیت حساسه دیگه، مثل دین برحق دنیاست.

بنابراین یک جوری اگر روح‌القدس دارد مردمو حالا یک جوری حمایت می‌کند ایمان مسیحی را اینا، باید یک اتفاقی به نظر بیاید. اگر این استدلال درست باشه، یعنی خداوند کارش این باشه که جلوی انحراف عقاید و نمی‌دانم مردم بگیره، باید در این مورد هم این کار را می‌کرد، ولی نمی‌کند. خب چرا نمی‌کنه؟ خب من می‌گویم آخه وقتی یک جلسه‌ای تشکیل می‌شود که بانی‌ش کنستانتینه، اصلاً این آدم‌ها بی‌خود اصلاً آنجا نشستن.

دقت می‌کنین؟ یعنی جلسه اصولاً برخی از این جلسات نیقیه مستقیماً با ریاست کنستانتین، یعنی اگر شرکت می‌کرد، ریاست جلسه را داشت. اصل نقد اینکه چنین چیزی تشکیل شده که کلاً مشکوکه، یعنی خیلی‌ها ممکن است بودن و نرفتن.

یعنی چه که امپراتور روم جلسه تشکیل بده که بین اختلافات بین آریوس با مثلاً بعضی از اسقف‌ها داوری داشته باشه و رأی‌گیری بشود. کلاً اینکه این جلسه مشروعیت داشته که در آن بروند یا نه.

یعنی اگر شما پا شدید تو هر جلسه‌ای الان مثلاً فرض کنید روش علمای اسلامی را دعوت بکند که در مورد فلان آیه قرآن تفسیر یک عده برن، بعد ما انتظار داشتیم روح‌القدس هم برود آنجا مثلاً نذاره که این‌ها چیز بدی بکنن، بکنند دیگه، هر کاری دلشون می‌خواهد بکنند. خدا که دعوت نکرد این اسقف‌ها را که بروند آنجا در مورد اینکه مسیح خدا هست یا نه تصمیم بگیرند.

نکته مهم‌ترش این است. بابا یک چیز بدیهی که عقل همه ما می‌گه، هیچ متنی هم می‌گوید که مثلاً فرض کنید که باید این‌جوری به این مثلاً مسیح خدا نیست. حالا شما بروید یک جایی بخواهید تصمیم بگیرید که مسیح، رأی بگیرید که مسیح خدا هست یا نیست، باید روح‌القدس بیاید آنجا دخالت بکند که مثلاً نتیجه این آرا یک جوری این‌طوری بشود.

ببین یک جایی ابهام‌هایی وجود داره، واقعاً مثلاً فرض کنید یک مشکلی پیش اومده، شما تشخیص نمی‌دید که این درست است یا آن درست است. شاید آنجا خداوند یک کمکی بکند به شما. ولی یک جایی که بدیهیه که خب معلوم است عقیده درست کدومه. اگر کسی مرضی نداشته باشه، خب معلوم است که مسیح خدا نیست، نمی‌دانم مخلوقه، فلان، در واقع محکومات.

اینکه هر کسی با هر مرضی برود یک مثلاً فرض کنید فتوایی صادر بکند یا یک عقایدی را مثلاً مطرح بکنه، بعد خداوند اینجا هی مثلاً فرض کن دنبال مردم باید فرشته‌ها را بفرسته که نمی‌دانم حالا تو این حرفو تو را خدا نزن.

خب مثلاً فرض کنید بعضی از شیعیان با همین استدلال می‌گویند که اینکه پنج وقت نماز را شیعه تبدیل به سه وقت کرده، اگر این مثلاً کار بدی بود، خداوند نمی‌دانم حتماً یک جوری مثلاً امام زمان می‌اومد به علمای ما می‌گفت.

بابا مگه جایی اصولاً ابهامی وجود دارد که نماز پنج وقته، نباید تو سه وقت خوند؟ جایی شما در متون شیعه، عقل را حالا بگذارید کنار، قرآن را بذارید، تو متون شیعه کسی گفته که نماز سه وقت بخونید؟ اگر حالا جلسه بذارن علما که ببینن که نمی‌دانم سه وقت بخونن یا پنج وقت، خداوند مثلاً باید فرشته‌ها را بفرسته که آقا پنج وقت، معلوم است باید پنج وقت بخوانید.

خب پیغمبر پنج وقت می‌خونده، می‌گفته پنج وقت بخوانید. ائمه ما هم که همه ۱۲ تا امام داریم همه‌شان پنج وقت، کسی سه وقت خوانده اصولاً که حالا علمای شیعه بخوان فتوا بدن و ما منتظر باشیم که فرشته‌ها دخالت بکنن، امام زمان بیاید مثلاً جلوی انحراف علما را بگیرد.

وقتی این اتفاق می‌افتد که شاید مثلاً یک نقل‌قول اشتباهی که نمی‌شود تشخیص داد که این اشتباه یا درست است شده باشه، بنا به آن دارد یک اشتباهی صورت می‌گیرد.

حالا مثلاً شاید خداوند لطف و کرمش شامل حال یک نفر بشود که یک جوری بهش الهام بکند که این اشتباه، اگر من الان مثلاً فرض کن معتقد باشم که حضرت علی خداست، یک جلسه هم بگذاریم که از علی خدا هست یا نه، بعد خب فرشته‌ها باید بیان جلوی ما را بگیرند که ما تصویب نکنیم که حضرت علی خداست. می‌دانید منظورم چیه؟ اصولاً این‌جور بعد این شورای نیقیه همیشه جلوی چشمتون باشه.

این‌جور اعتقادات که مثلاً خداوند هی باید از آسمان یک کسانی را بفرسته به زمین که یک چیزهای بدیهی را اشتباه نکنن. تصویر نکنن که مسیح خداست. خب می‌بینید که خداوند این کارها را نمی‌کند.

نه در مورد احکام هم این کارها را نمی‌کند. اگر ابهامی وجود دارد در یک حکمی و بنابراین دلایل معقولی آدم‌ها ممکن است به اشتباه دارند می‌افتن راهی نیست به غیر از اینکه مثلاً خداوند دخالت بکنه، شاید خداوند دخالت بکند.

اگر حالا آن موضوع خیلی مهم باشه و آدم‌هایی هم که آنجا هستند خیلی صالح باشند. من وارد تو خیلی چیزها می‌بینم این حس وجود دارد. بعضی چیزهایی که شده اگر اشکال داشته لابد مثلاً یک جوری تسکین، اصلاً این حرف‌ها نیست.

اگر الان تمام شیعیان که فکر می‌کنند که به هر حال دین اصلی دنیا را دارند و برحق هستن، یک اشتباه واضحی در احکام و عقاید این‌ها بکنن، کردن دیگر. حالا ما همیشه هم یک اقلیتی هست که آن اشتباه را نمی‌کنند. معمولاً هم خدا بیشتر آن اقلیت را یک جوری در واقع باهاشون سروکار دارد.

این اکثریت کلاً خیلی به هر حال این من می‌خواهم این روحیه که خدا مسئول این است که مردم هی مثلاً افکار عجیب و غریب مطرح بکنن، هر روز یک جلسه بذارن، بخوان تصویب بکنن، کتاب بنویسن، بعد هی فرشته‌ها بخوان بیان بروند که نمی‌دانم شما این اشتباه را نکنید، جاهایی که عقل یک چیزی را به راحتی می‌گه، ما همان عقل کار فرشته‌ها را یک چیزی از عقل هم یک چیزی از آسمان خدا فرستاده که همین کار را برای ما می‌کند.

اگر یک جایی عقلتون کار نکرد، شاید حالا یک امدادهای الهی بشود آن هم با یک شرایطی. به هر حال زیاد امیدوار نباشید به اینکه هر چیزی که شده، می‌بینید کلاً یک عده احساسشون این است دیگه، هرچه که شده یک جورهایی معقول بوده. چون اگر این‌جوری نبود، خدا نمی‌ذاشت این‌جوری بشود.

حالا در شورای نیقیه هم یک اتفاق‌هایی افتاد، همین‌طور هم اسلام نیامده بود، این‌ها هم آدم‌های اصلی بودن، خیلی‌هاشون هم ممکن است آدم‌های خوبی بودن. رفتن تو جلسه‌ای که کنستانتین تشکیل داده، نشستن در مورد اینکه خدا مسیحه یا نیست، تصمیم‌گیری کردن.

تو این جلسه فرشته‌ها فکر نمی‌کنم رفته باشند کلاً. شیاطین احتمالاً آنجا خیلی فعالیت کردن که این استدلال‌های آن یارو که آریوس را شکست داد به قلب دل همه بشینه.

گفتم بهتان یک بار استدلال اصلی‌ش این بود که، آقا جالب است استدلال آتاناسیوس هم این بود. استدلالش این بود که اگر خدا مسیح نیست، ما این‌همه مسیح را عبادت کردیم، پس ما مشرکیم. خب ما که مشرک نیستیم.

پس لابد خدا و مسیح خدا بوده. این واقعاً چیزی است که نقل می‌کنند که این استدلال را آنجا آورد که ما این‌همه مثلاً مسیح را ستایش کردیم به عنوان خدا مثلاً تو جلساتمون از این حرف‌ها زدیم، لابد این از همین نوع استدلال‌هاست دیگر.

اگر من یک کاری کردم، لابد بله دیگه، چون شده لابد خوب بوده که شده. مثل این یک استدلال قشنگی تو قرآن هست از طرف کسانی که نمی‌خوان انفاق کنن، می‌گویند می‌گوید این‌ها می‌گویند اطعام بکنیم، می‌گویند ما چطور ما کسی را اطعام بکنیم که اگر خدا می‌خواست بهت غذا می‌داد. یعنی خب این که گرسنه‌ست، این یک چیزی است واقع شده در جهان.

خدا خواسته این گرسنه باشه، من چطور بروم مثلاً یک خواسته خدا را مخالفت بکنم. خیلی. ولی این استدلال‌ها هم همه در همان حد خنده‌داره که ما این کار را کردیم پس لابد درست بوده.

خدا تا حالا جلوی، می‌گوید خدا تا حالا جلوی ما را نگرفته. الان هم اگر داریم اشتباه می‌کنیم، می‌گوید خدا جلوی ما را نگرفته، ما نادیده کردیم، رای آورد. پس درست است. خیلی. بنابراین هر کاری من می‌کنم درست است. خدا جلوی من نگیره.

فقط دو سه تا نکته کوچک می‌خواهم بگم، بحث را تمام بکنم و یک نکته یک خورده غیرکوچک که جلسات را چه جوری ادامه بدهیم. من اولاً یک نفر سوال کرد که انجیل در قرآن گفته می‌شه، انجیل اصل وجود داره، ندارد و این حرف‌ها.

من در جواب این سوال، سوالم این است که تورات اصل وجود داره؟ تو قرآن وقتی می‌گویید کتاب تورات، کتاب انجیل، فکر می‌کنید یعنی یک کتاب نوشته شده این‌جوری و نتیجه‌اش این است که پس باید یک چیزی اصل وجود، اصلاً این‌جوری نیست.

تورات در زمان حضرت موسی نوشته نشد و اصولاً منظور از تورات وقتی گفته می‌شه، آن حرف‌هایی که از حضرت موسی و تعالیمی که، اصلاً تورات واژه‌اش هم یعنی همین، تعالیم. وقتی از کتابی یاد می‌شه، کتاب تورات و کتاب انجیل، حضرت موسی تعالیمی داد، این تعالیم اسمش توراته. این‌ها مقدس‌ان، هدایت و نور در آن هست، بخشیش را خلاصه حالا نوشتن، بخشیش را ننوشتن.

کتابت تورات و افزوده‌های بعدی

کتاب به معنای کلی نه به معنای چیزی نوشته شده. انجیل هم به همین معنا تعالیمی که حضرت مسیح داد حالا یک چیزایی‌شو نوشتن یک چیزایی‌شو ننوشتن. در واقع دنبال انجیل به معنای یک چیزی که جلد گرفته باشند و یک کلمات نوشته شده باشند فکر می‌کنم نباید بگردیم. از قرآن برنمی‌آد که انجیل نوشته شده به معنای اینکه تبدیل به یک کتاب مجلد شده که دارد بهش اشاره می‌شود.

به همین دلیل که ما به طور بدیهی می‌دانیم که تورات این‌جوری نبود. چیزی که ما از نظر تاریخی می‌دانیم این است که ده فرمان را نوشتن و در تابوت عهد گذاشتن. و یک چیزهایی از احکام هم در زمان خود حضرت موسی و جانشین‌هاش نوشته شده بود. و بعداً این پنج کتاب بهش چیزهایی اضافه شد.

در آن کتاب‌هایی که اضافه شد زبور و داوود هست که در قرآن بهش اشاره می‌شود یعنی این‌جوری نیست که همه‌ش هم چرند و پرت و پلا باشه. بخشیش تاریخ قوم یهود و این حرف‌هاست. به هر حال من فکر نمی‌کنم در زمان حضرت مسیح کسی قلم برمی‌داشت کتابت می‌کرد کتابی به اسم انجیل. نه لزوماً نه.

اینکه به حضرت مسیح وحی می‌شد حضرت مسیح مثلاً فرض کنید تحت وحی الهی تخفیف می‌داد در شریعت و حرف‌هایی می‌زد، نه، این‌ها همه درست است یعنی اینکه به هر حال هم در مورد تورات هم در مورد انجیل درست است.

ولی اینکه آیا این‌ها به صورت مکتوب دراومدن، حضرت مسیح مثلاً می‌گفت کسی بنویسه یا حفظ بکند که ما یک چیزی در مورد قرآن می‌دانیم که فکر می‌کنیم هر جایی در قرآن گفته می‌شود کتاب یعنی این. که وحی بشود و این‌ها نوشته بشه، تبدیل به یک کتاب بشه، لزوماً این شکلی نیست.

من فکر می‌کنم تورات در قرآن یعنی تعالیم حضرت موسی و جانشین‌هایی که اومدن و تأیید کردن و انجیل هم یعنی تعالیم حضرت عیسی که در آن بشارت بوده. انجیل اصلاً این واژه واژه بشارته.

مسیح با خودش بشارت آورد. حرف‌هایی که می‌زد حرف‌های تبشیری بود بیشتر و مردم در اثر شنیدن همان حرف‌ها، یعنی یک بخشی از آن چیزی که فکر می‌کنم اسمش انجیله، انجیل واقعی همین در همین چیزهایی که نوشته شده هست.

کلام حضرت مسیح. ببینید این بخش‌های انجیل که داستان زندگی عیسی را روایت می‌کنند که ربطی به آن انجیل به معنای قرآنی‌ش ندارد. انجیل به معنای قرآنی‌ش کلام مسیحه و تعالیم مسیحه و آن چیزهایی که بخشیش واقعاً وحی الهی بوده مستقیماً یعنی یک جوری برای من این حس را دارد که انگار مثلاً می‌گفته چیزهایی را. ببینید اینکه این چیزهایی که ما الان در اختیار داریم انجیل هستند، اسما درستن دیگر.

برای اینکه این‌ها بخشی در واقع این‌ها همان چیز تعالیم حضرت عیسی را تا حدودی حالا سعی کردن این‌جوری بنویسن. و هر واقعی هم که نقل می‌شه، خلاصه سخنی از حضرت عیسی می‌آید. و بنابراین گفتن اینکه این‌ها انجیل هستند راه دوری نرفتیم. فقط موضوع این است که همان‌طوری که تورات خوب نوشته نشده، این‌ها خوب نوشته نشده.

و من فکر می‌کنم انجیل مجموعه‌ی تعالیم و حرف‌های حضرت مسیحه که بخشیش مطمئناً مستند مستقیماً به وحی الهی بوده، همان‌طوری که در مورد حضرت موسی بوده و بخشیش هم نبوده. و اینکه انجیل اساسش تبشیر بوده و مثل یک جور همان تخفیف دادن تو شریعت و امیدوار کردن و این لحن از عیسی همان‌طوری که در انجیل‌های موجود هست، همین‌طوری بوده. مردم یک جوری بیشتر امیدوار می‌کرده.

و اینکه به هر حال یک دنبال این باید بگردیم که یک انجیلی از حضرت عیسی مثلاً کتابت داده کسی بکند و این حرف‌ها، فکر می‌کنم از قرآن این برنمی‌آد. صرف واژه‌ی کتاب نمی‌شود نتیجه گرفت که یک جوری کتاب به معنای یک جلد گرفته شده وجود دارد.

از نظر تاریخی به نظر نمی‌آید که اطراف حضرت مسیح کسی وجود داشته که کتابت می‌کرده. خیلی بعیده اگر یک نفر. هیچ‌کس ادعا نمی‌کند که چیزی در زمان حضرت مسیح نوشته. همین انجیل‌های موجود هرچه که هست بعد از حضرت عیسی نوشته شدن. به طریق.

از عیسی نوشته شدن به طریق یک نکته‌ای که من در صدد بودم بگویم این است که نکات مهمی نیست فقط همین‌جور محض یادآوری می‌خواهم بگویم. شاید واقعاً بشود این حرفم نزنیم. یک یک اختلافی وجود دارد بین مسیحی‌ها بعد از حضرت مسیح فکر می‌کنم یک جورهایی معنی‌داره.

ولی ما هم شاید معنی داشته باشه که حضرت مسیح وعده بازگشت داده و احساس عمومی به نظر می‌آید که بیشتر تو آن طیف اورشلیمی‌ها این است که حضرت مسیح به زودی برمی‌گردد و پادشاهی را به دست می‌گیرد.

و این یک غیبت طولانی‌مدت و یک احساسی که به نظر می‌آید تو قرن اول ایجاد شده و هی در واقع تشدید می‌شود این است که این انتظار به طول می‌کشه احساس می‌کنند که.

پس چه شد این ظهور ملکوت خداوند که مسیح برمی‌گردد و ملکوت خداوند ظهور می‌کند. چنین احساسی در قرن اول به شدت وجود دارد. تو خود انجیل‌ها می‌بینید تو نامه‌های پولس می‌بینید. و من می‌خواهم این را تاکید بکنم که در آن گرایش انطاکیه به توسط پولسه که این عقیده یک جوری بیشتر شبیه می‌شود به آن چیزی که ما بهش معتقدیم.

پولس رسماً اعلام می‌کند که ملکوت خدا ظهور کرده. همین الان ما در زمانی داریم زندگی می‌کنیم که ملکوت خدا ظهور کرده. اینکه اصلاً به فکر این باشید که مسیح می‌خواهد برگرده و تازه ملکوته را با خودش بیاورد و پادشاهی و این حرف‌ها این‌ها را بگذارید کنار. همین چیزی که می‌بینید دنیا این‌جوری شده و مردم این‌جوری شدن این نشانه ظهور ملکوت خداست. وقتی مسیح مصلوب شد.

ملکوت خدا و ادامه جلسات

حالا به قول آن یا پذیرفته مصلوب بشود این با خودش ظهور ملکوت خداوند را آورد یعنی خداوند انگار یک جور حکومتی را در جهان به عهده گرفت که قبلش در واقع نداشت. این به هر حال در مسیحیت انطاکیه. من همه‌ش دارم نمی‌خواهم دفاع کنم از آن مسیحیت، می‌خواهم بگویم اینکه یک گرایش عمومی به این است که آن‌ها منحرف بودن آن‌هایی که در اورشلیم بودن راست می‌گفتند.

این نمونه‌ای از یک اختلافیه که فکر می‌کنم آن‌ها حق داشتن. آن‌ها متوجه این بودن که ملک ظهور ملکوت خداوند به این معنی نیست که مسیح همین الان از آسمان بیاید و لشکرکشی بکند و دنیا را به معنای پادشاهی‌ش بگیرد. که که همین الان ملکوت در با ظهور مسیح و خروجش ملکوت در جهان حاکم شد. و بگذارید من.

به عنوان آخرین نکته در مورد ادامه جلسات بگویم. من قبل از اینکه این جلسات را شروع بکنیم یک جوری وعده دادم که می‌خواهم در واقع از مسیحیت شروع بکنم و در مورد کلاً در مورد انبیا صحبت بکنم به عنوان یک بخش عمده‌ای از چیزهایی که در قرآن ما می‌بینیم.

و فکر می‌کنم که توجه کردن به مسئله نبوت و سلسله انبیا داستان‌های انبیا نه مخصوصاً بحث‌هایی که بین در قرآن در مورد اهل کتاب هست این یک بخش نسبتاً وسیعی از آیات قرآن را در بر می‌گیرد که خیلی مهم است که این چیزها را خوب بفهمیم.

یک هدفی که داشتم از اول این بود که وقتی در مورد مسیحیت و تاریخ مسیحیت بحث کردم یک دور آیاتی که تو قرآن در مقابله با مسیحی‌ها آمده را یک مروری.

بکنم و مثلاً فرض کن بگویم که این بحث‌ها بعضی‌ها به چیزهای تاریخی دارد احتمالاً اشاره می‌کند و صرف‌نظر کردم به دلیل اینکه فکر می‌کنم که بحث‌هایی که با اهل کتاب هست و معمولاً مستقیماً ذکر نمی‌شود که با چه کسی دارد چه کسی مورد خطابه یهودی‌ها هستند مسیحی‌ها هستند هر دوتاشون هستند یا چیز دیگه‌ست حداقل تا وقتی که ما یهودیت را خوب نشناسیم بنی‌اسرائیل را خوب نشناسیم تفکیک کردن اینکه کدام آیات به کدام رفتارها کدام قوم بیشتر می‌خورد یک خورده سخته.

حالا به غیر از اینکه حالا من در واقع نتیجه‌ای که گرفتم این است که الان در مورد آیاتی که مربوط به مسیحی‌ها تو قرآن هست فعلاً بحث نکنم تقریباً همه آیه‌هایی که مربوط به خود حضرت مسیح و زندگی حضرت مسیح یک جوری مرور کردم ولی یک سری بحث‌ها در مورد انحرافات مسیحی‌های اهل کتابه که در سوره‌های اول قرآن مخصوصاً زیاده و این‌ها را می‌خواهم موکول بکنم بحث را طبق همان روالی که قبلاً گفتم در واقع ادامه بدهم در مورد انبیا مثلاً در مورد یهودیت بحث بکنم و بعداً امیدوارم.

بعد از اینکه در مورد یهودیت بحث کردم یک برنامه‌مون این باشه که حالا همه تقریباً آیه‌هایی که در سوره‌های اول قرآن مخصوصاً خیلی زیاد هستند را یک مروری بکنم با شناختن اینکه کدوم‌هاشون به کی مربوطه و به چه دارند اشاره می‌کنن، کدوم‌ها به هر دوتا مربوطه و الی آخر.

فکر می‌کنم درک مباحث بین قرآن و اهل کتاب کلاً برای فهمیدن قرآن ضروریه. حجم نسبتاً خوبی از قرآن را یک جوری گرفته و اینکه بفهمیم که این‌ها ضروری‌ان و هر کدومشون در واقع نوع استدلال‌هایی که در آن دارد می‌شود چیه، فکر می‌کنم لازم است. من کاری که می‌خواهم بکنم در واقع یک خورده کلی‌تر از بحث کردن در مورد مثلاً صرف یهودیت.

می‌خواهم متمرکز بشویم روی همین این موضوع که اصولاً این شریعت که مخصوصاً از زمان حضرت موسی و از شد و تا زمان حضرت عیسی در واقع ادامه پیدا کرد و این واقعه‌ای که به نظر می‌آید قرآن هم تأیید می‌کند که خداوند قومی را در زمین به عنوان کسانی که حامل این شریعت هستند انتخاب کرد و این‌ها تاریخی را در واقع گذروندن تا زمان حضرت مسیح که نهایتاً از اینکه مثلاً افتخار حمل شریعت را داشته باشند یک جوری محروم شدن و بعد منتقل شدن این شریعت و نبوت به آن شاخه اسماعیلی، اصلاً کل این ماجرا که یک شاخه اسحاقی‌ست از ابراهیم وجود دارد بعد شاخه اسماعیلی، اینجا یک به نظر من معمایی وجود دارد دیگر.

اصولاً شریعت را خداوند برای چه می‌آره؟ چرا چند جور شریعت داریم؟ چرا در خاندان قرار داده شده؟ من سؤال زیادی در مورد این و من نمی‌خواهم در مورد نبوت به اصطلاح بحث‌های نبوت عامه بحث بکنم.

اینکه اصلاً اینکه خداوند ابراهیم را انتخاب کرد و در ذریه‌اش نبوت و شریعت و کتاب قرار داد بعد قوم یهود مثلاً به عنوان یک قوم برگزیده‌ای که در زمین مثلاً کارهایی را می‌کردند و شریعت بهشان اختصاص داده شده بود و اینکه بنی‌اسرائیل وجود دارن، این بنی‌اسماعیلی وجود دارند.

آن‌ها یک تاریخی را طی کردن، بعد این شریعت از آنجا آمد اینجا، در چند مرحله این شریعت انگار اصلاح دارد می‌شود. اصلاً کل اینکه این ماجرا چیست دیگه؟ خودمان داریم به چه می‌رسیم؟

فکر می‌کنم برای فهم اینکه نهایتاً کل این ماجرا ختم می‌شود به پیغمبر و قرآن و اینکه یک جوری شریعتی به دست ما رسیده، برای فهم خود شریعت و این تحولات تاریخیش مهم است که یک جوری این چیزها را بفهمیم. من به هر حال بحث در مورد نبوت عامه نمی‌خواهم بکنم، ولی می‌خواهم در مورد این سؤال‌هایی که اینجا وجود داره، اینکه کلاً این شریعت برای چه داده شده؟

به یک قوم چرا داده شده؟ چرا یک قوم برگزیده شده؟ چرا تو نسل ابراهیم قرار داده شده؟ چرا این انتقال، چرا اول همه‌اش پیغمبرها اون‌ورن، بعداً منتقل می‌شوند به این‌ور؟ این‌ور یک کعبه ساخته شده، ولش کردن، رفتن اون‌ور، معبد سلیمان را ساختن. بعد خلاصه مسیح که می‌آید ماجرا دوباره برمی‌گرده، قبله برمی‌گردد به سمت کعبه. به نظر می‌آید اینجا خلاصه بحث زیاد برای مطرح شدن وجود دارد دیگر.

بنی‌اسرائیل در قرآن و مسئله معاصر

یعنی صرفاً مسئله‌ی این تاریخ انبیا نمی‌خواهم بگم، می‌خواهم تاریخ همین شریعت به این معنای خاصی که تاریخ کتاب و اهل کتاب را می‌خواهم به خود در واقع بگویم که از ابراهیم شروع می‌شود و تو این دو تا شاخه یک جوری ادامه پیدا می‌کند و به نظر نمی‌آید که خیلی مسائل هم بدیهی و روشن باشند.

یک خورده جا برای بحث کردن هست و خب قطعاً یک بخش عمده‌ای از موضوع به بنی‌اسرائیل و قوم یهود اختصاص پیدا می‌کند که تو قرآن هم خیلی زیاد در موردشون حرف می‌شنویم.

در ضمن اینکه اسرائیل را محکوم می‌کنیم و تجاوز اسرائیل مثلاً به فلسطین و این‌ها را و مثلاً خیلی بعداً ولی قوم یهود را انتظار نداشته باشیم من بیام بگویم این‌ها مثلاً آدم‌های بدی بودن و این حرف‌ها.

یعنی یک جوری همان‌طوری که سعی می‌کنم که سعی کردم که در مورد مسیحیت عقاید را با یک لحن مثبت و برای در جهت فهمیدن عمیقش مثلاً یک جوری سعی بکنم خوب بیان بکنم، سعی می‌کنم عقاید یهودی‌ها را هم که همچنان بهش ایمان دارند را خوب بیان بکنم. بنابراین جلسات این‌جوری ادامه پیدا می‌کند.

حالا اینکه کی شروع بشود و چه جوری ادامه پیدا کنه، یک ایده‌هایی تو ذهنم هست که بگویم بهتر است برای اینکه بعداً ممکن است مقید بشوم که کارهایی را انجام بدهم. فکر می‌کنم مثلاً از محرم می‌توانیم دوباره شروع کنیم دیگر. الان بحث‌های ما رجب هستیم، مثلاً یک ماه و نیم دیگر می‌شود همان اواسط شهریور که ترم شروع می‌شود. فکر کنم یک چنین برنامه‌ای داشته باشیم.