→ بازگشت به مسیحیت

جلسهٔ ۲۴ · مسیحیت

جمع‌بندی مسیح‌شناسی قرآنی و تاریخ مسیحیت

متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ این جلسه در ادامه آمده است.

ارجاعات بیرونی این جلسه (۵)
  1. کتاب مقدس۶ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷, sec-۱۱ · کتاب‌ها و متون
  2. الفرقان الحق۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲ · کتاب‌ها و متون
  3. الهیات۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۴, sec-۵ · مکتب‌ها و جریان‌ها
  4. برتراند راسل۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۸ · اشخاص و شخصیت‌ها
  5. سنی۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۴ · مکتب‌ها و جریان‌ها

جمع‌بندی دوره و روش کار - بخش ۱

جمع‌بندی دوره و روش کار

من طبق قولی که جلسهٔ قبل دادم، این جلسه را به‌عنوان جلسهٔ آخر این دوره داریم برگزار می‌کنیم. من انتهای جلسه عرض می‌کنم و دیگر اینکه چه جوری بحث را ادامه بدهم. می‌خواهم اولش هم بحث‌های جلسهٔ قبل را ادامه بدهم در مورد مسائلی که بعد از تاریخ و بعد از مسیح پیش آمده، تا مثلاً اشارهٔ مختصری به شورای نیقیه و این حرف‌ها و بعدش.

برگردیم به اعتقادنامهٔ خودمان و تصمیم بگیریم از آن طریقی که نوشتم، اولش همین.

می‌خواهم یک مروری بکنم از حرف‌هایی که زدم، با یک مقدار تأکید کردن بر اینکه چه چیزهایی را بیشتر روش تأکید دارم.

فکر می‌کنم که یک جورایی نتیجه می‌شود، مثلاً، در قرآن و یک جایی هم مثل پیشنهاد‌هایی همین‌طوری ایده‌هایی گفتم، یک خرده این‌ها را سنجیده.

می‌خواهم تفکر کنم، برگردم از اول، چند تا موضوع مختلفی که در موضوعش بحث کردیم، از مسیح‌شناسی گرفته تا نهایتاً تاریخ مسیحیت، یک مروری بکنم و از این جای آن ممکن است ایده یک خرده روش بیشتر تحلیل بکنم یا توضیح بیشتری بدهم.

برگردیم مختصری خرده در مورد چند نکته که بعد از مسیح پیش آمد و منجر شده به نهایتاً شورای نیقیه هم صحبت بکنیم و آخرش هم یک توضیح بدهم که ادامهٔ بحث‌ها چه جوری می‌خواهیم برگزار بکنیم که معمولاً توضیح‌های من خیلی قابل اعتماد نیست؛ یعنی بعد هم ممکن است به یک شکل دیگر دربیاید.

ولی حدوداً.

فکر می‌کنم، می‌دانم که ادامهٔ جلسات چه جوریه، ولی.

حالا اینکه کی شروع می‌شود، چه، بعد دقیقاً می‌کنیم و بعد عرض می‌کنم که همه مشخص بشود.

خب، کل بحثی که من اینجا کردم در مورد مسیحیت، هم راجع به مسیح‌شناسی و الهیات مسیحی و هم این قسمت‌های بحث در مورد خود مسیحیت و تاریخ مسیحیت و مثلاً اتفاق‌های تاریخی که افتاده، مثلاً مسئلهٔ مصلوب شدن عیسی و این‌ها، به‌طور کلی می‌شود گفت که ایدهٔ کلی این بود که یک جوری سعی بکنیم که آن چیزی که تو قرآن آمده را به‌عنوان فکر قبول بکنیم، فکت‌های تاریخی را هم تا جایی که ممکن است، مثلاً نوشته‌هایی که از خود مسیحی‌ها باقی مانده، تا جایی که تکنیکاً اعتبار دارد، کنار همدیگر بگذاریم و سعی کنیم یک جور، در واقع، مسیح‌شناسی و مسیح‌شناسی قرآنی و اسلامی در واقع داشته باشیم که من احساسم این است که خیلی این موضوع را مسلمان‌ها بسط ندادند. همیشه این شکایت را کردم، فکر کنم در این جلسات هم چندین بار گفته باشم. اصلاً مسلمان‌ها یک احساسی دارند که

خب، مثلاً، خدا یک سری پیغمبر‌هایی را فرستاده، بعد هم این‌ها کمکم، مثلاً، یک چیزهایی گفتند، خیلی هم خوب ثبت و ضبط نشده. نهایتاً خداوند، مثلاً، پیغمبر اسلام را فرستاده و کار تمام شده، دیگر هرچه هست؛ یعنی دیگر لازم نیست شما زمینه‌هایی که، مثلاً، در ازای تاریخ پیش آمده را خیلی بدانیم. پیغمبر ما هم پیغمبر آخر است، پیغمبر آخرالزمان، و خیلی با صراحت هم می‌گویند که با آمدن پیغمبر آخرالزمان همهٔ ادیان گذشته نسخ شدند و تمام شدند؛ یعنی یک جوری ما کاری که داریم، وظیف‌های که داریم این است که همین حرفهایی که، مثلاً، احکام و شریعت و همین دینی که دین آخرالزمان است همین را بشناسیم. پیغمبر‌های دیگر پیغمبر‌های اقوام دیگر بودند. یک احساس این‌جوری وجود دارد، مثلاً، مسیح انگار مال جای دیگر است، مثلاً، موسی مال قوم یهود بوده، ما هم پیغمبر همان. این قرآن خیلی با صراحت غیر از این برخورد می‌کنیم؛

یعنی همهاش مسئلهٔ سلسلهٔ انبیاست و این که ما مأموریم که به همه ایمان داشته باشیم و به همهٔ چیزهایی که نازل شده ایمان داشته باشیم. من باز برای چندمین بار باز تأکید می‌کنم که چرا این‌قدر مسلمان نسبت به کتب مقدس دیگر بیاعتناست؛ یعنی نه تنها وظیفهٔ خودشان نمی‌دانند که یک بار در طول عمرشان بخوانند، یک نگاهی بکنند، لااقل در تعلیمات دینی خودمان یک وقتی، درسی را اختصاص بدهیم به این که

خب، در آن کتاب‌ها چه نوشته شده. در قرآن مرتباً گفته می‌شود که در انجیل و تورات هدایت و نور بوده و اگر نفر احتمال بدهد که ولو یک درصدی از آن هدایت و نور دیگر این‌جوری نیست که این کتاب‌هایی که الان مسیحی‌ها و یهودی‌ها نوشتند کلاً صد درصد تحریف شده باشد، تا بگویید یک چند درصدش

حالا باقی مانده. و مسلمان‌ها یک فعالیتی که

به نظرم یاد می‌بایست می‌کردند اگر فکر می‌کنند این تورات و انجیل تحریف شده هست، میتوانستند یک جوری اهتمام بکنند که تحریفهایش را در بیاورند، مثلاً، فرض کنید یک تورات و انجیلی داشته باشید که اقبال، مثلاً، فرض کنید خرافی یا اقبال مشتاقانه در آن نداشت. حرف بکنیم اگر شده چیزی دیگر. من بارها اشاره کردم در ذهنم می‌خواست که یک جلسه بخشی را اختصاص بدهم به این موضوع. کتابی در اوایل دههٔ شصت هست یک روحانی نوشته، حجت‌الاسلام خوئینی، که ربطی به آن‌های خوئینی که چیزهای سیاسی و این‌ها هست ندارد. ایشان در مسیحیت کتاب نوشته.

خب، برای کلی کتاب خوانده و تحقیق کرده، بیشتر مراجعهاش هم تحقیقاتش از این منابع عربی بوده.

ولی یک کار جالبی کرده در یک فصل به انجیل نوشته و من واقعاً وقتی این کتاب را دیدم احساس کردم که برای یک نفر انجیلش هیچ ربطی به انجیل مسیحی‌ها ندارد. سعی کرده از آن منابع اسلامی و روایات و این‌ها که بارها پیغمبر و ائمه اشاره می‌کنند که مسیح چه حرف‌هایی زده - در روایات ما خیلی اشاره به این هست که تعلیمات حضرت مسیح چه بوده - سعی کرده بیشتر با رجوع به این‌ها یک مجموعه‌ای از حرف‌هایی که خداوند با مسیح زده و نقل شده، مثلاً، در روایات اسلامی، حرف‌هایی که مسیح با مردم زده را جمع بکند تحت عنوان، مثلاً، یک انجیل اسلام.

فکر می‌کنم، شاید شما هم مایل باشید بخوانید، به نظرتان می‌آید.

خب، خیلی دیگر چیزها هم مهم است. این احساس که ما خلاصه در کتاب قرآن اشاره می‌شود به دو تا کتاب که تورات و انجیل هستند و این قرآن در ادامهٔ آن‌ها آمده و مصدِّق نسبت به چیزهایی که در آن‌ها هست، تصدیق می‌کند آن‌ها را و در آن‌ها هدایت و نور بوده و این تجلیل از تورات و انجیل هست. خلاصه ما وظیفهٔ خودمان بدانیم که برویم دنبالش ببینیم که تورات و انجیل، مثلاً، فرض کنید این کاری که الان من یک جلسه نقل کردم که در آمریکا انجام شده که ایدهٔ آفریمرسیون نخستین و از پنج تا انجیل چهارتای رسمی و انجیل توماس، آن‌هایی که مطمئن‌اند که حرف‌های مسیح هست را تحت عنوان کتابی درآورده‌اند.

خب، مسلمان‌ها هم می‌توانند یک کار فعالیت شدیدی باشد که مدام همهٔ منابع تاریخی را بخوانند، منابع خودمان را هم بخوانند، قرآن را هم بخوانند و سعی بکنند یک جورهایی متنی داشته باشند که، مثلاً، حرف‌هایی که ما مطمئن هستیم که حضرت مسیح سریع - اگر فکر می‌کنیم، مثلاً، من یک مواردی با صراحت می‌گویم که این که در انجیل متی آمده که، مثلاً، فرض کنید مسیح گفت که یک کلمه از این احکام تورات تا این که پیش بشود که از یک ملک اطراف پیدا می‌کند، این دروغ است.

بنابراین، به خاطر این که تناقض دارد با قرآن.

ولی خیلی حرف‌ها شما در انجیل می‌بینید که اگر از آن سیمایی که در قرآن مطرح شده، خوب درک کرده باشید، به احتمال خیلی بالا احساس می‌کنید که این حرف‌ها حرف‌های مسیح خطبهٔ بالای کوه، فکر می‌کنم حرف‌های حرف‌های مسیح.

جمع‌بندی دوره و روش کار - بخش ۲

حالا ممکن است یک وجوهی شکُرده، پس و پیش شده باشد.

ولی اصولاً آن روح حرف‌های مسیح در آن نوع حرف‌زدنی که آنجا ارائه شده و خیلی جای انجیل هست، تمثیل‌هایی که وجود دارد، خیلی چیزها در انجیل توماس هست که آدم می‌خواند احساس می‌کند که هم می‌خورد به این که مسیح این حرف‌ها را زده باشد و هم این که واقعاً حرف‌های جالب و قشنگی است. من کاری که اینجا کردم در واقعاً مثل یک تلاشی بود که...

حالا غیر از این که انجیل و تورات و این‌ها را بشناسیم، این که مسیح و مسیحیت را سعی کنیم به‌عنوان کسانی که به ما مربوطند، این موضوع باز از آن ما هم هست. این نیست که ما داریم در مورد یک دینی که ما دیگرانه، یک جوری قضاوت می‌کنیم و حرف می‌زنیم؛ داریم در مورد دین خودمان صحبت می‌کنیم. در واقع، مسلمان تا وقتی که به مسیح ایمان پیدا نکنند، یک جوری مسلمان حساب نمی‌شوند و ایمان پیدا کردن این نیست که همین‌طوری، مثلاً، اسمی شنیده‌اید و می‌گویند تو قرآن گفته که...

خب، یک پیغمبری به اسم مسیح بود. این ما همان‌جور که شما سعی می‌کنید قرآن را بفهمید، وظیفه‌تان است که سعی کنید قرآن را بفهمید تا که‌های ممکن پیغمبر را درک بکنید، حقیقت مثلاً نبوت را بفهمید، فهم‌آن‌طور لازم است که سعی کنید که پیامبرانی که در گذشته بوده‌اند را بشناسید و نکتهٔ مهم این است که یک نخِش واقعاً قابل توجه قرآن اختصاص به این کار دارد؛ یعنی دارد همان پیامبرانی که پیامبران ما هم حساب می‌شوند، این‌ها را به ما معرفی می‌کند، سعی می‌کند که در موردشان یک جزئیاتی بگوید که ما بفهمیم که این‌ها چه بودند، چه ویژگی‌هایی داشتند هر کدام از این پیغمبر را و کل این ماجرای مثلاً برپا شدن سلسلهٔ انبیا.

مثلاً، فرض کنید در بنی‌اسرائیل و انتقالش نمی‌دانم به شاخهٔ اسماعیل و زبور و قرآن و این‌ها را کلاً درک بکنیم، یک ماجرای مهمی است که از دخالت مستقیم خداوند در تاریخ بشود که یک چنین کاری کرده و این انبیا آمدند، هر کدام یک قدم‌هایی اینجور برداشتند، یک آثاری داشتند تا نهایتاً سلسلهٔ انبیا تمام شده و ما مسلمان‌ها اعتقادمان این است که پل این سلسلهٔ انبیا را پیغمبر خودمان می‌دانیم، نه فقط پیغمبر آخر، و لازم است این‌ها را بشناسید و، می‌گویم در قرآن یک فعالیت مداوم، در واقع، در قرآن این است که سعی می‌کند که پیغمبر را به ما محرز بکند.

بنابراین فکر می‌کنم که فعالیت مشروعی انجام دادم در این که سعی کردم که، مثلاً، با جزئیات یک جوری، در واقع، از روی آن چیزی که در قرآن آمده یک جور الهیات مسیحی؛ یعنی وقتی می‌گوییم الهیات مسیحی یا مسیح‌شناسی این‌جوری نیست که انگار داریم در کار بی‌گران دخالت می‌کنیم. من احساسم این است مسلمان‌ها باید یک الهیاتی داشته باشند که در آن مسیح‌شناسی وجود داشته باشد، توش مسیحیت‌شناسی هم وجود داشته باشد یعنی.

به هر حال، مثلاً، ما باید بتوانیم قضاوت بکنیم که آیا مسیحیت واقعاً یک دین جدیدی بود یا نه یک جور استقلال تراژدی که بعد از دارات مسیحی پیش آمد انحرافی در دین الهی انا.

خب، این بحث‌هایی است که همه الان در آکادمی هم مطرح است اصولاً. به نظر می‌آید، بیشتر به این سطح می‌چربد که حالت انحرافی داشته در حالی که.

به نظرم می‌آید از قرآن این‌جوری برمی‌آید که واقعاً مسیح دین جدید تأسیس کرده، شریعت را تغییر داده و این‌جوری نیست که آدم به‌عنوان یک پیغمبر بنی‌اسرائیل مثل سایر انبیایی که بین مسیح و حضرت موسی بودند بتواند نگاه بکند؛ یعنی یک تحول خیلی خیلی بزرگی در تاریخ بنی‌اسرائیل بود به‌واسطهٔ حضرت مسیح و بعد هم که دیگر ماجرا خرد شد کلاً. پس کاری که من سعی کردم انجام بدهم این بود که مهم‌ترین فکرها را بگیریم، چیزهایی که در قرآن آمده، این‌ها را به‌عنوان چیزهایی که صد در صادقش مطمئن هستیم چه در الهیات چه در مسائل تاریخی در نظر بگیریم و بعد سعی بکنیم که فکت‌های تاریخی را در نظر بگیریم، کاری که معمولاً مسلمان‌ها به نظر می‌آید نمی‌کنند، مسلمان‌ها اگر چیزی در مورد مسیح و مسیحیت می‌گویند فقط با اشاره به قرآن و یا، مثلاً، روایات می‌گویند.

به هر حال مطمئنم که از دورِ تاریخی بازی ماندن این‌جوری هم نیست که اصلاً اعتبار سندی نداشته باشد. من فکر می‌کنم اگر یک حرف‌هایی تو این جلسات زدم که خیلی با، مثلاً، فضای کلی مسیح‌شناسی و مسیحیت‌شناسی مخصوصاً یک حرف‌هایی که جلسات آخر زدم آن‌طوری که مسلمان‌ها به‌طور عمومی به آن معتقد هستند شباهت ندارد، فکر می‌کنم تفاوت اینجاست که من تا حدود زیادی متون تاریخی که باقی مانده را جدی می‌گیرم. دلیل نمی‌بینم که به‌راحتی بگویم که خب، قرن اول و دوم این متون همگی‌شان دچار یک اشتباه، مثلاً، بدیهی هستند که خیلی هم معنی ندارد که چرا این اشتباه رخ داده، مثلاً، فرض کنید چیزهایی که در مورد آن شب پیش از دستگیری عیسی ۲۰۰ سال نقل می‌شود.

خب، من دلیل نمی‌بینم که این همه را دور بریزم با توجه به آن که در تمام متون هم کم و بیش اشاره به آن می‌شود.

بنابراین یک جور، در واقع، علاقه به تکیه کردن به قرآن، سعی کردم که متون تاریخی را تا آنجایی که سندیت دارند. هیچ‌کس مطمئناً نمی‌تواند بگوید که متون تاریخی سندیت صد در صد دارند، مثلاً، وزنی که من به یک چیزی که در قرآن آمده می‌دهم نسبت به یک چیزی که در تاریخ ثبت شده یا، مثلاً، فرض کنید در کتاب‌های مسیحی آمده مطمئناً بیشتر؛ چون یک مقایسه بکنید خودتان تو ذهنتان وزنی که به قرآن می‌دهید در مقابل روایات اسلام چقدر فرق می‌کند.

حالا، در واقع، کتاب مقدس مسیحی کتاب‌های روایت مسیحی هست؛ یعنی شما چیزی معادل قرآن آنجا ندارید. همه‌اش، در واقع، کتاب روایت هست، مثلاً، در ظرف یک دو قرن بعد حضرت مسیح حرف‌های حضرت مسیح، کارهایی که کرده جمع‌آوری شده به صورت نقل تواتر و، مثلاً، نامه‌های پولس هم هست که حالت تحلیل وقایع دارد، مثلاً، یک الهیاتی در آن تا حدودی بنا می‌شود. با توجه به این که ما اعتماد کمتری داریم به راوی‌هایی که آن روایات را نقل کردند و این که ۶۷۰۰ سال هم قبل‌تر از روایات اسلامی خبری نیست، وزنی که به آن روایات آدم می‌دهد به‌عنوان آدم مسلمان باید کم‌تر باشد.

ولی اصلاً توجه نکردن هم فکر می‌کنم که خیلی چیز ندارد، توجیه معقولی ندارد. بنابراین کل کاری که من کردم این بود. که سعی بکنم با یک وزن بیشتری به قرآن و وزن دادن به روایات تاریخی، یک جور مسیح‌شناسیِ معقولی که با قرآن سازگار باشد بیان بکنم. به اضافه این که بهطور مداوم سعی کردم که جاهایی که مسیحی‌ها انحراف‌هایی پیدا کردند از واقعیت، سعی کنم که توجیه بکنم که این انحراف‌ها چه جوری به وجود آمده. یک فعالیت خوب این است که اگر، مثلاً، پرسونید یک تئوری در مقابل تئوری‌های دیگر می‌گویید، علاوه بر این که تئوری خودتان را سازگار نشان می‌دهید و سعی می‌کنید بگویید یک تئوریِ معقولی است، یک جوری نفسِ تئوری‌های دیگر و حتی این که چه جوری شده که اشتباه‌هایی کردند، اگر بتوانید دربیاورید، کلاً در بحث کردن می‌توانید مفید باشید.

حالا.

می‌خواهم خیلی مختصر یک مروری بکنم بر چیزهایی که در دورهٔ اول گفتم و بعد در دورهٔ دوم که بحثهای تاریخی بود، یک مروری بکنم با تأکید روی این که همهٔ چیزهایی که در جلسات دورهٔ اول گفتم و تا حدود زیادی با قاطعیت گفتم، و همهٔ چیزهایی که دورهٔ دوم گفتم، چون بحثهای تاریخی است با عدم قاطعیت گفتم؛ یعنی فکر می‌کنم دو سه جلسه وقت گذاشتم که همین احساس را ایجاد بکنم که اصولاً انتظار یک بحث تاریخیِ خیلی قاطعانه نباید داشت، نه در مورد مسیحیت. در مورد کودتای بیستوهشت مرداد که مثلاً چند سال قبل، پنجاه سال قبل اتفاق افتاده، شما نمی‌توانید آخرش یک قضاوت خیلی خیلی قطعی بکنید که وقایع دقیقاً چه جوری اتفاق افتاد. حالا یک چیزی که در دو هزار سال قبل اتفاق افتاده و کلی روش حساسیت‌هایی هست که می‌تواند عامل روایات انحرافی باشد؛

یعنی وقتی که یک چنین واقعیت مهمی اتفاق می‌افتد، اختلاف بین یهودی‌ها و مسیحی‌ها هست و در خود مسیحی‌ها هزار تا فرقه می‌شود تصور کرد که هر کسی برای اثبات عقیدهٔ خودش دست به این بزند که شاید تحریف‌هایی ایجاد بکند، روایات نقل بکند، داستان‌هایی بسازد که واقعیت نداشته باشد.

به هر حال قسمت دوم حرف هم این که خیلی چیزها قاطعانه نیست، این نحوۀ واقع شدنِ وقعۀ تاریخی است و همیشه احساسم این است که آدمهایی که در موضوع تاریخ خیلی قاطعانه صحبت می‌کنند، یک جورایی یک مشکل دارند که این‌قدر واضح و قاطع، مثلاً، می‌گویند که این‌جوری شد و آن‌طوری شده، مثلاً، فرصتی که من یک حرف‌هایی علناً زدم در موضوع مصلوب شدن یا زندگی حضرت مسیح یا اتفاق‌هایی که بعد از وفات حضرت مسیح افتاد، همین فردا اگر یک کروزی دیگر از این خاک دربیاورند که قدیمی‌ترین متون تشدادهٔ مسیحی در آن باشد، همه چیز فرق می‌کند دیگر. قطعیت در... با این فکرهایی که الان ما داریم، با این متونی که الان داریم، یک چیز‌هایی می‌توانیم بگوییم و هر جایی که قرآن صراحتاً یک چیزی گفته، احساس می‌کنم که می‌توانم قطعی... که همین‌جوری شده، من هم با تأکید... ایمان به قرآن، نه... این استناد تاریخی نیست. استنادی که ما به قرآن می‌کنیم، استناد به یک فکت تاریخی نیست، استناد به یک چیزی است که معتقدیم که این کلام خود اوست، و در مورد هیچ چیز تاریخی.

فکر می‌کنم خیلی نمی‌شود قطعاً صحبتی رفت، مگر در مورد قرآن. این که در این مورد، روی بُعد یک منظر تاریخی، بودی... خیلی مسئلهٔ تاریخی مهمی وجود ندارد؛ یعنی شما در مورد اختلاف نسخه‌های قرآن تا وقتی که یک مسئلهٔ خاصی پیش نیامده و، مثلاً، نسخه‌های متفاوتی پیدا نشده‌اند، طبیعی است که شک نکنید، کما اینکه در مورد متون دیگر همین کار را نمی‌کنید. شما به‌عنوان یک نگاه آکادمیک داشته باشید، وقتی یک متن مشکوک است از نظر، مثلاً، اسناد و این‌ها، که ورژن‌های خیلی متفاوت داشته باشد، دیگر واقعیت این است که قرآن ورژن‌های متفاوت به آن معنی ندارد. اخیراً یک ورژن‌های...

جدیدی که متفاوت هست چاپ شده.

ولی ورژن‌های قبلی در حد اختلاف قرائت هم که چیزهای قابل تحملی است، خیلی مهم نیستند. با... من... شما یک دانه آیه هم ندارید که دیگر در، مثلاً، مطمئن هست در مطمئن نیست... قرآن... داشتن ادعای تحریف قرآن داشتن به دلایل فرقه‌ای، نه به دلایلی که متونی در اختیار داشتند که، مثلاً، قرآن اصل و آنی هست، مثلاً، من یک بار اشاره کردم منافقین... خوارج، ببخشید منافقین نه، خوارج معتقد بودند سورهٔ یوسف جدید... فکر می‌کنم متوجه هستید که فضای ذهنی‌شان رسماً با آن‌ها می‌گفتند این چطور ممکن است همچیز جد و قرآن باشد. نمی‌گفتند که دلایل چیزی دارند، دلایل قاطعی دارند، اسنادی دارند، مدارکی دارند یا نمی‌دانم نسخه‌ای از قرآن دارند که در آن سورهٔ یوسف نیست. حسشان این بود که این سوره نباید در قرآن باشند به قواعد داریم و، مثلاً، بعضی از آدمهای تندرو در این فرقههای شیعه معتقد بودن که یک بخشی از قرآن که در آن در مورد حضرت علی صحبت شده و این حرف‌ها هست، شده. خوشبختانه الان که علمای شیعه همه قاطعانه منکر این هستند. بله.

ضرورت مسیح‌شناسی قرآنی

خب، در یک زمانی چنین حرفهایی زده شد. باز مبناش این نبوده که چیزی در اختیار دارند؛ احساسشان این بوده که چطور ممکن است تو قرآن یک مسئله به این مهمی نیومده باشد و، مثلاً، معتقد بودن که یک ورژنی حضرت علی داشته یا حضرت فاطمه داشتن که این‌ها را، مثلاً، یک جوری از دین بردن. یعنی.

به هر حال اینجور ادعا‌ها ادعا‌هایی نیست که شما بخوایید روش به‌اصطلاح حساب بکنید. ما تا وقتی که ورژن‌های قدیمیِ مختلفی از یک کتاب پیدا نشوند، طبیعی است که سندیتش شکسته نشود. این‌جوری نبوده. واقعاً هم که قبلاً اشاره‌هایی به دلایل خیلی قاطعی که بسیار دارد که قرآن خوب جمع‌آوری شده کردم. اولاً اگر قرآن، مثلاً، فرض کنیم به یک طرز خاصی جمع‌آوری می‌شد، اسماءش از بین می‌رفت. به‌طور قطع ادعا نمی‌کنید بگویید که تمام آدمهای باز پیغمبر آدمهای خوانینی بودن که با خلیفه سوم همکاری کردن که یک چنین فاجعه‌ای اتفاق بیفتد.

ضرورت مسیح‌شناسی قرآنی - بخش ۱

بنابراین شما نقل تاریخی باید داشته باشد که یک نفر آمده باشد بگوید آقا، مثلاً، فلان آیه را چرا از بین بردید، چرا رساندید. اصلاً این حرف هست؛ یعنی بی‌نهایت. به نظر می‌آید، با امانت و با شرکت همه آدمهایی که اینجا بودن و در بینشان آدمهای صالح هم قطعاً وجود داشتن، این کار انجام شده و مسئله نگرانی نبوده که برداشت ناقصی از قرآن به وجود آمده باشد. ترس از این وجود داشت که چون این همینجوری شفاهاً، مثلاً، حفظ کردن دارند یاد می‌دن و همینجوری دارد پخش می‌شود، کشور اسلامی دارد بزرگ می‌شود، آدمهایی در اقصی نقاط کشور اسلامی دارند قرآن می‌خوانند، وقتش شده که یک جوری به اصطلاح جلوی انحراف را بگیریم، نزاریم که مشکلی پیش بیاید. نه این که، مثلاً، ظرف مدت ۲۰ سال نسخه‌های مختلف به وجود آمده باشد. ببینیم بزار من یک چیزی بگویم اولاً.

حالا من یک باری بحثشون در مورد شواهد خوبی داریم که قرآن نتیجه کلمهٔ شما با حساسیت بسیار زیاد جمع شده. کردم، نمی‌خواهم تکرار بکنم. یک نکتهٔ خیلی مهم این است که واقعاً مسیحی‌ها، مخصوصاً مسیحی‌ها، مشکل بزرگی دارند در این که کتاب درست‌وحسابی ندارند و این که مسلمان‌ها در تمام طول تاریخ، رو، اصلاً، تو سر مسیحی‌ها زدند. مسیحی‌ها عاشق این هستند که سعی کنند بگویند کتاب شما چیز نیست، مشکل دارند؛ یعنی هزار جور داستان درست می‌کنند. یک دانهٔ دیگر: واقعیتی که می‌بینید، مسیحی‌ها مشکلاتی بردند. یکی این که پیغمبر در حجاز، در مکه، چه جوری این داستان‌های تورات و انجیل را، مثلاً، به این قشنگی اینجا آورد؟ می‌گویند که نمی‌دانم دو سفر تجاری داشته و آنجا وسط راه آدم‌هایی را دیده باشد، صحبت کرده، آن‌ها به او گفتند. این اصولاً فضای مکه فضایی نیست که آدمی وجود داشته باشد در آن که به او استناد کرد که این‌ها را.

مثلاً، فرض کنید داستان‌ها را یاد کرد و واقعاً اگر منصف باشید، داستان‌ها در قرآن خیلی بهتر از داستان‌ها در تورات و انجیل هستند. حالت این‌جوری هم نیست که نقل شده باشند از اینجا. مستحضرید که این، درژن اصلی آن‌ها دستکاری‌هایی شده. مثلاً، داستان یوسف را در قرآن مقایسه بکنید با تورات. مثلاً، نصف کار هست. مثلاً، ماجرا‌ها آن‌جوری که در قرآن هست پیش نمی‌رود. اینجا معلوم نیست یوسف دارد چه کار می‌کند. اینجا داستان، داستان بی‌نهایت قوی‌ای است. همین چیزیش مشخص، خیلی مختصر و خوب روایت شده. این که.

به هر حال قرآن یک ویژگی‌هایی دارد. یک خورده آدمی را که معتقد است که این کتاب خدا نیست، یک کتاب شیطانی است، دچار مشکلاتی می‌کند دیگر. هم محتوای قرآن، هم سندیت قرآن، دارد مشکلی برای محصول. در تمام طول تاریخ کتاب نداشتند، تلاش کردند که یک چیزی پیدا بکنند که بگویند که اینجا، مثلاً، قرآن از در شما، مثلاً، در سندیت این مشکلات دارید. این را فراموش نکنید که.

به هر حال ما قرن‌هاست از طرف این هم مسلمان‌ها و مسلمان‌ها از طرف مسیحی‌ها، یک جور اسلام‌شناسی به جهت رد کردن و به جهت، مثلاً، فرض کنید پیدا کردن ایراد و این را وجود داشته. و یک بخش عمده‌ای هم مشکلی که آن‌ها دارند همین است دیگر. یک جوری سعی کنند بگویند که، مثلاً، همین چیزی که شما دارید می‌گویید این که برعکس، قرآن این‌جوری. نبوده که آمدند جمع کردند بقیهٔ قرآن‌ها را هم سوزاندند. اصلاً شما چه می‌گویید که قرآن‌تان اصل است؛ یعنی یک جوری.

حالا این احساس را ایجاد می‌کند که انگار احتمالی موجود است که تغییرات فاحشی در قرآن صورت گرفته باشد. هیچ، واقعاً این حرف‌ها محلی از اعراب ندارد؛ یعنی شما این که هیچ مدعی‌ای برای قرآن پیدا نشد، لابد مدعی‌ها را هم یک جوری مخفیانه سوزانده‌اند. حالت سوررئالیستی دارد دیگر برای این حرف‌ها. واقعیت تاریخی این است که قرآن در زمان پیغمبر نوشته می‌شد و تعداد خیلی زیادی؛ یعنی اصلاً کلاً. آره من یک حرفی که آخر می‌خواستم بزنم و الان می‌زنم: شما کتابی به این مشخصات در طول تاریخ شاید پیدا نکنید. در زمانی که این کتاب همین‌طور، در واقع، پیغمبر دارد به او وحی می‌شود، پیغمبر را در نظر بگیرید به عنوان مؤلف کتاب که دارد کتاب را القا می‌کند، این که هم در آن دوران هم دارد املا می‌شود، هم یک تعداد بسیار زیاد آدم دارند حفظ می‌کنند؛

یعنی این که همهٔ مسلمان‌ها انگار یک فعالیت مشترکی که می‌کردند حفظ حفظ قرآن بوده. این که هم با تحجیم، این که ثبات نداشتند و مقید بودند به این که قرآن بخوانند، باید یک بخش‌هایی را حفظ می‌کردند و سعی می‌کردند که بخوانند، هرچه بیشتر حفظ باشند بهتر. این که در زمان پیغمبر حافظان قرآن موجود بودند، کسانی که سر تا پای قرآن را همه را حفظ داشتند. خود پیغمبر از حافظان قرآن می‌خواست که بیایند بنشینند در حضورش و از حفظ قرآن بخوانند و حیله‌ای چک می‌کرد که اگر جایی روی کسی اشتباه خواند، مثلاً، مشکلی پیش نیاید. و همین که با همان امکاناتی که آن زمان بود منظم نوشته می‌شدند، در حالی که کاتب وحی داشته. این احتمالی که وجود داشت و بعد این که چقدر با سرعت و در طرف اولین فرصت‌ها جمع‌آوری شده. این‌جوری نیست که قرآن را، مثلاً، دو قرن بعد جمع‌آوری کرده باشند مثل، مثلاً، فرض کنید تاریخ کتاب مقدس مسیحی‌ها جمع‌آوری شده؛ یعنی فاصلهٔ بسیار کمی از پیغمبر، از فوت پیغمبر بیست سال بعدش قرآن را جمع‌آوری کردند با توافق همه.

بنابراین یک جوری اصولاً این که احتیاط‌های لازم برای این‌که مشکلی پیش نیاید، در واقع، در نظر گرفته شده قطعی است و این که دیگر یک غیبتی ندارم. به نظر می‌آید که همین را تحریف می‌کند اگر تحریفی. خدایی‌نکرده، مثلاً، فرض کنید خلیفه‌ای می‌خواست در قرآن تحریف ایجاد بکند، یک آدمی برای قرآن خودشان نگه می‌داشت؛ اگر شده هزاران نفر، فکر می‌کنم بودند حاضر بودند بمیرند.

ولی اگر چنین اتفاقی می‌خواست بیفتد جلویش را بگیرم برعکس.

من می‌خواهم بگویم اولاً که هیچ شواهد تاریخی‌ای وجود ندارد که شما نسخه‌های کتاب را نسخه‌های غیرعثمانی بدانید. مثل این ادعایی که کردند ادعای بیخودی است و منشأش واقعاً یک جور آرزوی این است که در کتاب مقدس مسلمانان هم همین مشکلی که در کتاب مقدس مسیحیان در به‌اصطلاح سندیت کتابشان و مصادر کتابشان هست، وجود داشته باشد و طبعاً کسانی که با اسلام مخالفند، هم مستشرقین یهودی و هم مستشرقین مسیحی، در تمام طول قرن‌های اخیر سعی کردند که این دو تا مسئله را تا جای ممکن مخدوش بکنند؛ چون همین الان هم این مسلمات آکادمیک.

به هر حال یک جور جهتگیری‌های این شکلی دارد. همین الان هم مستشرق اسلام‌شناس یهودی یا اسلام‌شناس مسیحی.

به هر حال با توجه به این که اسلام را یک چیز شیطانی می‌داند، طبعاً نگاهش نگاه خیلی چیزی نیست، نگاهی نیست که، مثلاً، فرض کنید بیاید و مطالعات کاملاً بی‌طرفانه بکند. یک جوری احساسش این است که دارد در مورد یک چیز جعلی مطالعه می‌کند؛ یعنی خلاصه در مورد این که قرآن ورژن‌های مختلف داشته باشد تا دلیلی مدرکی پیدا نشده، این همیشه یک حرفی است که بیشتر، در واقع، من یک کتابی تو دستم هست، این را قبلاً درموردش بحث کردم خیلی عجیب است. من یک کتابی تو دستم هست که ادعا می‌کنم که این را می‌خوانم و از روی همین کتابی که الان مصحفی که درست دارد می‌فهمم که این وحی است. فرض کنید ادعا این است دیگر. من یک کتابی به اسم قرآن می‌شناسم که این معجز است. اگر کسی این را از قرآن نفهمد، احساس نکند.

خب، یک چیزی از ایمانش، در واقع، کم است. برای خاطر این که ایمان به پیغمبر، ایمان به نبوت اصولاً راه طبیعی‌اش این است که شما از صریح قرآن بفهمید که پیغمبر واقعاً پیغمبر بود و در زمان خودش معجزه‌ای کرده. همیشه حرف این است که به استناد معجزهٔ پیغمبر ما قرآن است؛ یعنی آن‌قدر باید این کتاب برای شما جذابیت داشته باشد که شما مطمئن بشوید کسی که این کتاب را آورده انسان نیست و، مثلاً، وحی و این حرف.

خب، فرض کنید که من ادامهٔ این کتابی که الان در اختیار دارم. این ویژگی را دارد: من این کتاب را می‌خوانم، مطمئن می‌شوم این کتاب الهی است.

بنابراین برای من اصلاً مهم نیست که این کتاب اگر چیزهایی از آن کم و زیاد شده باشد. مهم این است که همین چیزی که الان دست من هست، در واقع، یک جوری اگر یک نفر بگوییم تحریفشده، موضع قرآن را دارد تقویت می‌کند. تحریفشدهاش هم معجزه است، چه برسد به اینکه بگوییم اصلش چه بوده. مهم این است که این چیزی که الان در اختیار من هست نشان می‌دهد که یک جوری، به اصطلاح، غیر از ناحیهٔ بشر نبوده، الهی هست. اگر به اینجا رسیده باشید، آن وقت مسئلهٔ تحریف — من نمی‌خواهم — یا منتفی است. مسئلهٔ تحریف مسئلهٔ تاریخی است. من نمی‌توانم از روی قرآن استناد بکنم که این کتاب، مثلاً، فرض کنید،

حالا یک راهی در اختیار داشته باشم که بتوانم نظر واجه‌ها و این‌ها هم به‌نوعی بگویم که نظم ترتیبی در آن وجود دارد که نشان می‌دهد که نظم، فرض کنید، یک جوری ساختارش دست نخورده. بعضی‌ها ادعای این‌جوری می‌کنند یا، مثلاً، آیهای که می‌گوید تحریف نشده را ثابت بکنم که تحریف نشده.

به هر حال یک جوری، مثلاً، خلاصه، جمیع جهات تاریخی ممکن است داشته باشیم. خلاصه بگذارید من آن کاری که می‌خواستم انجام بدهم را شروع بکنم.

می‌خواهم خیلی مختصر بگویم که حرف‌هایی که در این جلسات زدیم از دورهٔ اول یک جوری یک جایشان…

می‌خواهم تحلیل بکنم که بعضی از حرف‌ها مستقل هستند. من کلاً یک خرده عادت دارم که یک جوری یک مجموعه آیات را بگویم مثل پکیج به نظر برسد که معمولاً مردم این‌جوری دوست دارند؛ اصلاً که همه پکیج در اختیارشان بگذارید و گاید، این، مثلاً، مسیح‌شناسی اسلامیِ کاملاً عرفانی که من زدم، این قسمت‌هایش مستدل است. اصلاً اینکه این‌ها را سعی کنید و اصلاً تفکیک بکنید خوب است.

حالا بگذارید من در مَتنِ دورهٔ اول بگویم که اساس چیزی که من می‌گویم از قرآن، به نظر می‌آید، این است که اگر

برگردیم به این که اصولاً حقیقتِ مثلاً مسیح یک ارتباطی دارد با داستان آفرینش آن‌طوری که قرآن نقل می‌کند. داستان آفرینش تو قرآن و تا آن طور زیادی به‌طور مشابه در تورات این‌جوری است که خداوند در قرآن اساسش این است: خداوند می‌خواهد خلیف‌های در زمین جعل بکند و آدم را خلق می‌کند. آدم را در، مثلاً، بهشت یا در جنّت جامد است و می‌خواهد که آدم به درختی نزدیک نشود و آدم در اصفر گناهی که می‌کند و به آن درخت نزدیک می‌شود، در اصفر اقوای شیطان هبوط می‌کند. این که این داستان تمثیلی است یا نیست، این را من در جلساتی که مستقلاً در این مورد بحث کردم گفتهام.

ولی اینجا خیلی برای من مهم نیست که الان چیزی که از این داستان می‌فهمیم چیست. چیزی که مهم است این است که ما، در واقع، یک جوری داستان آمدن انسان به زمین را این‌جوری تعبیر می‌کنیم که خداوند می‌خواست ــ داستان این‌جوری ــ خداوند می‌خواهد یک خلیف‌های در زمین بگذارد، آدم را خلق می‌کند.

ولی آدم با سرورتی که اصلاً بر اثر گناه به زمین هبوط می‌کند، این که اگر این گناه سرورتی نمی‌گرفت، وقتی که خداوند امر می‌کند که به آن درخت نزدیک نشو، معنایش این است اولاً که امکانی وجود داشت که به آن درخت نزدیک نشود، این‌جوری نیست که این داستان همین‌طور، مثلاً، برای حضرت آدم به‌طور جبری دارد اتفاق می‌افتد.

ضرورت مسیح‌شناسی قرآنی - بخش ۲

بنابراین یک جوری خطایی که آنجا صورت می‌گیرد واقعاً باعث هبوط انسان می‌شود. چیزی که من در مورد پرَزمِ مسیحی گفتم، در واقع، ادعا این است که امکان این را دارم که استدلال بکنم که گناه اولیه آن طوری که بعضی از مسیحی‌ها در موردش بحث می‌کنند ارثی نیست، همهٔ انسان‌ها در معرض این آزمون قرار می‌گیرند و بعد هبوط می‌کنند؛ یعنی این واقعه، واقع‌های است که برای همهٔ انسان‌ها اتفاق می‌افتد و اگر این‌جوری باشد احتمال این که برای انسانی اتفاق نیفتد و مرتکب گناه نشود، این امکان به وجود می‌آید. و من ادامه می‌دهم که مسیح‌شناسی قرآنی اساسش این است که مسیح آن انسانی است که فاقد این گناه اولیه است؛ یعنی آن مراحل، در واقع، رسیدن به خلافت الهی را به‌طور طبیعی طی کرده، بدون سکونت در، مثلاً، جنّت، هر تحریمی هم می‌خواهید ازش بکنید و بعد بدون این که مرتکب گناه بشود، انگار به‌عنوان خلیفهٔ خدا در زمین وارد زمین شده. یک نکته، یک استدلالی که من، یک هدفی که دارم از این که تکرار بکنم این است که بعضی از حرف‌ها را که خیلی نمی‌توانم خوب بیان بکنم، استدلال بکنم برایش مهمانم که نمی‌توانم.

حالا اگر زمان اجازه بدهد می‌خواهم آزادی عمل بدهم که بعضی از حرف‌ها را که فکر می‌کنم ممکن است مقدمه‌چینی برایش خیلی... ببینید، یک نقطه این است که فکر می‌کنم می‌شود یک جور بیان منطقی و خوبی داشت از این که اگر خداوند به چیزی امر بکند، مسلماً این امر باید لااقل تا حدی دلالت بر این کند که امری خطاب به انسان وجود دارد که هیچ‌کدام از انسان‌ها اطاعت نمی‌کنند. به نظر می‌آید یک مشکلی دارد.

حالا من بیان این که چرا مشکلی دارد خورده سخت؛ یعنی همین وجود این امر که خداوند به آدم امر می‌کند و به انسان‌ها امر می‌کند، در جایی دیگر که «شیطان شما را فریب ندهد آن‌طور که پدرتان را فریب داد و شما را، مثلاً، از جنت اخراج نکند»، وقتی این امر وجود دارد، لااقل وجود دارد کسی که این امر را اطاعت می‌کند، وگرنه خداوند امری دارد که اصولاً مُتَّبَع نیست. به نظر می‌آید یک مشکلاتی به وجود می‌آورد. من نمی‌توانم این را بیان بکنم.

ولی فکر می‌کنم که یک استدلال این‌جوری می‌شود انجام داد و مسیح آن انسانی است که باید به وجود بیاید برای خاطر این که آن قصدی که خداوند برای به وجود آوردن انسان و خلافت انسان در زمین داشته، توسط مسیحی که به معنای واقعی کلمه تحقق پیدا می‌کند؛ یعنی من در یک کلام.

می‌خواهم بگویم که اصلاً وقتی که خداوند می‌گوید که «إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً»، منظور مسیح است. بقیه یک جوری به استعاره به تَبَع، مثلاً، فرض کنید به استعاره درجهٔ دوم خلافت الهی دارند؛ یعنی هدف خدا از آن که آدم را خلق بکند و بعد به او امر بکند که این کار را بکن، آن کار را نکن، این که این روند منجر می‌شود به این که یک جانشینی؛ یعنی یک کسی که خلافت الهی در کرهٔ زمین را، در واقع، مسیح نمایندگی از خداست و بقیهٔ پیامبران هم دارند؛ برای این که این ولایت تکوینی، این خلافت را ما اصلاً کلاً یک چیز جالبی که ما یک عرفان اسلامی داریم، در آن حال همهٔ چیزهایی که در قرآن هست، در این عرفان اسلامی هم به خوبی تبیین شده و بدون دارد خیلی چیزها برای واجه هم فرمایند؛ یعنی آنجا، مثلاً، اگر یک چیزی اسمش می‌شود ولایت، اینجا امامت است؛ چون نمی‌دانم، خلافت اینجا، ولایت، همه چیز را باید یک جوری انگار یک دیکشنری آدم درست بکند یا آن. چیزی که در قرآن آمده با آن چیزی که عرفا می‌گویند این واژه‌ها.

آیه و ترجمه فولادوند
منبع آیه: قرآن، ترجمه فولادوند
(بقره، ۳۰)

وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَٰٓئِكَةِ إِنِّى جَاعِلٌۭ فِى ٱلْأَرْضِ خَلِيفَةًۭ ۖ قَالُوٓا۟ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ ٱلدِّمَآءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ ۖ قَالَ إِنِّىٓ أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ

عربی

و چون پروردگار تو به فرشتگان گفت: «من در زمين جانشينى خواهم گماشت»، [فرشتگان‌] گفتند: «آيا در آن كسى را مى‌گمارى كه در آن فساد انگيزد، و خونها بريزد؟ و حال آنكه ما با ستايش تو، [تو را] تنزيه مى‌كنيم؛ و به تقديست مى‌پردازيم.» فرمود: «من چيزى مى‌دانم كه شما نمى‌دانيد.»

ترجمه فارسی فولادوند

مثلاً، چه جوری به همین منتقل داشت؟ عرفا به این می‌گویند ولایت تکوینی. اصولاً از ولایت از او یاد می‌کنند. خلافت اصلاً در متون عرفانی بودید ندارد، شاید به تقریبی، این که با خلافت.

بنابراین عباس و این‌ها قاطی نشود. خلافت یک واژه‌ای شده بوده که معنی سیاسی داشته.

بنابراین. حالا این‌ها ترجیح دادن که از واژهٔ ولایت استفاده بکنند که در قرآن کمتر از این واژه استفاده شده. شما

ببینید، مفهوم جانشینی در کرهٔ زمین، آن شأن خلافت الهی را دارد. مرده زنده می‌کند، موجودات زنده به وجود می‌آورد. به نظر می‌آید، به باد می‌گوید، مثلاً، نیا، توفان بیا، دریاها آن جوری بشن. به نظر می‌آید، همه کار می‌تواند بکند؛ یعنی یک جوری در کرهٔ زمین، ندار اصلاً در کرهٔ زمین یک جوری قدرت مطلقی دارد و این معنی ولایت این چیزی است که.

فکر می‌کنم، ابن عربی بهش می‌گوید ولایت مطلق. ابن عربی یک چیزی در مدرسهٔ مسیحی ادعا می‌کند که خیلی بحث‌برانگیز بوده، برای خاطر این که یک ابهامی در حرف‌های ابن عربی هست که؛ یعنی چه؟ ابن عربی حضرت عیسی را خاتم ولایت می‌کند. بارها این را می‌گوید که حضرت عیسی خاتم، ختم در حضرت عیسی، ختم ولایت مطلق است و فکر می‌کنم یک جوری معما می‌شود. یک نوع ولایتی در حضرت عیسی به وجود دارد که انگار بقیهٔ انسان‌ها هم که ولایت یا

حالا خلافت پیدا می‌کنند یک جوری، در واقع، به طبع این ولایت و خلافتی که از دیگر ساده. برای من چیزی که

می‌خواهم بگویم این است که خداوند اگر قصد کرد که موجودی را در زمین به‌عنوان خلیفه جعل بکند و راهش این بود که این انسان، مثلاً، در جنتی باشد و یک عمری را اطاعت بکند و بعد هم به خلافت برسد. به نظر می‌آید، داستان قرآن این جوری هم می‌فهمد این ترس را دیگر. نفر باید اطاعت شده باشد که آن یک نفر حضرت مسیح و بقیه هم فقط.

نکته این است که.

ببینید، بالا بردن شأن حضرت مسیح و یک جوری آدم در مورد حضرت مسیح حرف بزند، ابن عربی هم همین کار را بکند. به نظر می‌آید، انگار، مثلاً، فرض کنید یک جور برتری مطلق نسبت به همین انسان‌ها دارد. فکر می‌کنم مشکل از این جاست که مردم معمولاً شأن انبیا را آن‌طور که باید نمی‌شناسند.

ببینید، این مفهومی که در قرآن هست که انسان می‌تواند توبه بکند مطلقاً؛ یعنی انسانی که گناه اولیه‌ای را مرتکب شد و توبه کرد، انسان این ویژگی را دارد که می‌تواند راهی را که اشتباه رفته مطلقاً برگردد و بشود مثل اول خود.

بنابراین این‌شکل نیست که انبیای دیگر شقی‌ای از این جهت شده باشند؛ فرق بین انسانی که اصولاً گناه نکرده با انسانی که یک خطاهایی مرتکب شده ولی توبه کرده تقریباً هیچی است؛ یعنی حضرت ابراهیم هم به ولایت رسیده، به خلافت رسیده، انبیای دیگر هم این‌طوری هستند. پیغمبر ما هم همین‌طور. برابر این شأن خلافت یا.

مرور نتایج الهیاتی و تاریخی. حالا ولایت، ولایت تکوینی که از درون همین است که معجزه درمی‌آید و آن حالات باطنی، مثلاً، در انبیا درمی‌آید. منِ شیعه فرقش با سنی این است که این چیزها را می‌گویند و می‌فهمند، به خلاف سنت اصولاً. به نظر می‌آید که خیلی اهل این حرف‌ها نیستند؛ یعنی یک عده انبیا را بیشتر مثل مدیوم نگاه می‌کنند. خدا هم می‌خواست یک حرف‌هایی بزند، این حرف‌ها را، مثلاً، به یدِ او داده، این‌ها بیان بزنند.

ولی که تو خود این انبیا یک موجودات خاصی هستند تا مخصوصاً وهابی‌ها. دیگر اصلاً وهابی‌ها خودم.

فکر می‌کنم، شرک و کفر می‌دانند اگر شما بیایید بگویید همچنین حرف‌هایی در این زمینه بگویید انبیا اساساً انسان‌های باطنی‌ای هستند، شأن خاصی دارند، به یک جایی رسیدند، به آن‌ها وحی دادند. همین‌طور احساسشان این است که، مثلاً، یک جور چیز دیگر: خداوند یکی را انتخاب می‌کند، مثلاً، پیغمبر ما، نه ممکن است یکی دیگر را برگزیند، نخواهد برگزیند، تقریباً رندوم ممکن است یکی، چیزهای هم پا و دودی، مثلاً، لحاظ بشود.

ولی خیلی مهم نیست و در حال من چیزی که

می‌خواهم بگویم این است که اغراق کردن شاید در شأن هدف مسیحی از برای من که اغراق نیست. واقعیت ابن عربی هم همین‌طور. در هم فصوص‌الحکم، هم همهٔ کتاب‌هایش، هر جایی که در حضرت عیسی صحبت می‌کند یک جور، به نظر می‌آید، لحن اغراق است؛ یعنی یک شأنی برای حضرت عیسی قائل است که برای دیگران این‌جا را قائل نیست.

نکته این است که بقیه هم از یک مسیر دیگر، به هر حال، به همین جا رسیدند؛ یعنی همهٔ ائمه بر این شهن را دارند که یک جور ولایت دارند، یک جور، در واقع، خلافت دارند از نصیب. به نظر می‌آید آن انسان خاصی است که بدون هیچ انحرافی، بدون هیچ مشکلی پیش بیاورد. اینان آن عمر خداوند را اطاعت کرده و آن قصد خداوند را اینان، در واقع، پیاده کرده. اگر غیر این باشد یعنی...

ببینید، مشکلی که پیش می‌آید، من نمی‌توانم خیلی در این مدت حرف بزنم.

مرور نتایج الهیاتی و تاریخی - بخش ۱

من فکر می‌کنم که یک جوری هم مقدمات زیادی می‌خواهد. من خودم

فکر می‌کنم خیلی امکانی ندارم که بار دهم چنین بحثی بشم. این است که این مفهوم گناه یک جوری مشکل‌ساز است. این است که خداوند می‌خواست یک کاری بکند،

ولی نشد؛ چون شیطان دخالت کرده، مثلاً، نمی‌دانم انسان از جنت اخراج شده. این اصلاً، اصلاً مشکل دارد. اینکه خداوند می‌خواست خلیفه‌ای در زمین بگذارد،

ولی نشد، شیطان نگذاشت، مثلاً، خدایی کاری بکند. نمی‌توانید این‌جوری فکر بکنید. ممکن است در یک مواردی گناه وجود دارد، مواردی وجود دارد. بگذارید این‌جوری بهتان بگویم. تو مفهوم گناه را این‌جوری باید بفهمید که من این را در جلسات بحث در مورد آفرینش، یک جلسه در موردش صحبت کردم. معصیت این نیست که شما یک کاری را بد انجام بدهید. خداوند اصلاً نمی‌خواهد آن کار انجام بشود. این کلاً یک عقیدهٔ عجیب و غریبی است. من احساس بکنم که خدا نمی‌خواهد، نمی‌خواهد این کاری بشود. اگر بتوانم اصلاً جلوش را می‌گیرم.

ولی نشسته‌ایم، آدم‌ها کارهایی کردند. این که گناه واقعی نیست. یک چیزهایی، یک چیزی به اسم گناه هم وجود دارد، وجود دارد.

ولی این که خداوند می‌خواهد این‌ها واقع بشوند یا واقع نشوند، حتی به‌نوعی خداوند می‌خواهد که گناه هم وجود داشته باشد. این است که شما باید این‌جوری دنیا را بفهمید. چیزهایی که در دنیا واقع می‌شود، همه معنی دارند و همه یکی، در واقع، تجربهٔ خلایق است. چه با قصد گناه افعال صورت بگیرند و اتفاقاً بگیرند؛ چون بدون قصد بگویند؛ چون نیت‌ها، آن‌ها را بگذارید کنار. آن چیزی که در عالم واقع می‌شود، در واقع، همان آن چیزهایی است که خداوند می‌خواند. مثل یک نمایشنامه‌ای که این نمایشنامه

به هر حال به این شکل دارد بازی می‌شود. چیزی که مهم است این است که شما اختیار دارید که نقش چه کسی را بازی بکنید. می‌دانید منظورم چیست؟

اختیار. یعنی اینکه مثلاً فرض کنید قرار جنگ جهانی دوباره به وجود بیاید و یک عده کشته بشوند، کسی هیتلر را مجبور نکرده، این شخص خاصی که اسمش هیتلر است را مجبور نکرده که بانی، مثلاً فرض کن رهبر ملت آلمان در این جنگ باشد.

ولی اگر این نبود کسی دیگر این کار را می‌کرد. حتی اگر لازم باشد این را از قولی‌ها بگویم، خدا داستان خضر را من بارها به این معنا استفاده می‌کنم. اگر آدم جنایتکاری که به دلال شیطانی یک بچهای را بکشد وجود نداشته باشد، خداوندی که از قولی‌ها خودشان مأمور می‌کند که آن فعل را انجام بدهد بهعنوان عبادت، این چیزی است که ما از داستان خضر می‌گیریم. اینکه شما می‌توانید در نقش موجودات گناهکار؛ یعنی آن بخش مثلاً معصیتآمیز جهان را به عهده نگیرید. بهجزوه مثل اینکه ما اختیارمان در این حد است که اسامی چگونه تخصیص داده بشوند به این کارهایی که دارند. هیتلر می‌تواند مثلاً این یک آزادی عملی است، هیتلر جنگ جهانی یا مثلاً.

حالا یک آدمی به اسم گوبلز، گوبلز هم کاملاً آمادگی داشت اگر هیتلر نبود چرا آن کار را بکند. این که اسامی را ما یک جوری انگار توضیح می‌دهیم یک جور.

ولی این چیزهایی که در عالم واقع می‌شود چیزهایی است که.

به هر حال از این فیلتر‌های از آن بالا گذاشته، این‌جوری نیست که شما بتوانید یک کارهایی را جلویش را بهطور مطلق بگیرید یا نگیرید.

به هر حال من چیزی که.

می‌خواهم سعی بکنم بگویم در حال اشاره کردم به یک چیزی است؛ چون می‌توانم اداره کنم در وقت نیست نمی‌توانم بیا توضیح بدهم.

ولی واقعیت این است که اصولاً نمی‌توانم توضیح بدهم این است که یک مشکلی که پیش می‌آید اگر شما کسی را نداشته باشید که فاقد گناه اولیه باشد این است که اصولاً آن رست اولیه الهی تحقق پیدا نمی‌کند و این یک جوری محال است.

خب، من این ببین این یک بخش است که شما مسیحشناسیتان مبتنی بر این باشد که همانطوری که مسیحی‌ها معتقدند حضرت مسیح را فاقد گناه اولیه بدانید و یک جوری، در واقع، داستان حضرت مسیح را وصف بکنید داستان حضرت آدم همانطوری که در قرآن.

ببینید، ابن عربی چند جا اشاره می‌کند که این آیه؛ یعنی اینکه این مسئله عیسی که مسئله آدم، ابن عربی می‌گوید اینکه خداوند حضرت عیسی و آدم را کنار همیشه اصلاً آورده و اینکه شما یک جوری بفهمید که به قول آن چیزی که در حضرت آدم خلق شد، که در حضرت آدم شروع شد، دایره در حضرت عیسی بسته می‌شود؛ یعنی مثل اینکه آن اتفاقی که باید می‌افتاد اینجا می‌افتد و یک جوری این عمل خلقت و آن چیزی که از ازل قرار بود انجام بشود در حضرت عیسی یک چیزی، اینجا به پایان می‌پذیرد، به پایان می‌رسد. سؤال دارید؟ واقعاً خودی؟ می‌فرمایید می‌گویند که، مثلاً، خدا با جد روی زندگی‌ای که بر دوشِ یک چیزی نکند، مثلاً، این که حضرت عیسی رو کنید یک مدتی که آره این که انسان‌ها نمی‌توانند ادعا بکنند که اصولاً گناه اولیه گناه حساب نمی‌شود؛ چون همه انجام دادند دیگر مثلاً.

بنابراین یک چیزی که همه انجام دادند مثل این که جبر بوده.

حالا این که حضرت عیسی حجت هست یا نیست نمی‌دانم. من از واران استناد کردم به یک آیه‌ای که دعای مادر مریم در حق دخترش و ذریه‌اش که ذریه‌اش منحصر در حضرت عیسی است و اگر منحصر در حضرت عیسی نبود ما یک تعداد زیادی چیز پیدا می‌کردیم، موضوعات محسوس پیدا می‌کردیم. اگر این دعا می‌خواست مستجاب بشود فکر می‌کنم دعا به‌طور قطع در باران نرز می‌شود؛ یعنی مستجاب شده و معنیش این است که مریم بعد از تولدِ حضرت عیسی اصولاً فاقد گناه اولیه است. این‌ها مجموع اعتقاد‌هایی است که یک شباهت‌هایی به الهیات مسیحی دارد از این نظر که مسیح را فاقد گناه اولیه می‌دانند. فکر می‌کنم در قرآن به اندازه کافی شباهتی وجود دارد که این‌جوری فکر بکنید.

ولی یک نکته دیگر این است که من یک توضیحاتی پیشِ جلسه دادم که اصولاً این ماجرای آفرینش و سکونت در جنت به نظر می‌رسد تمثیلی از مراحل، مثلاً، رشد جنین، حضور انسان در مراحل قبل از تولد در جنین است و چیزی که الان می‌خواهم رویش تأکید بکنم که اعتقاد به این که حضرت عیسی فاقد گناه اولیه است، اعتقاد به این که حضرت عیسی خاتم، مثلاً، یک ولایت مطلقه است، اتمام خلقت حدیث آدم در ایشان صورت می‌گیرد و این حرف‌ها مستقل، لازم نیست که شما این مرحوم تحقق این به این شکل را بپذیرید یا نه. متوجه هستید؟

ممکن است یک نفر قبول نکند حرف من را در مورد این که اصلاً تمثیل حضور در جنت، در واقع، حضور در جنین است. دو تا واژه هم هر دوتا از یک، در واقع، چیز میان: از یک ریشهٔ پنهان بودن. این ممکن است شما این را نپذیرید.

ولی آن اصل استدلال را بپذیرید که پذیرشِ دورِ خلیفهٔ مطلق، مثلاً، خدایِ روی زمین، به همان معنایی که خداوند می‌خواست خلیفه را خلیفه در زمین قرار دهد.

خب، من دیگر آن حرف‌ها را خیلی تکرار نمی‌کنم. اولاً استناد کردم به این که قرآن، به نظر می‌آید که آزمون گناه اولیه را برای تکتک انسان‌ها می‌داند، نه یک چیز ارثی. همین که شما اگر داستان آفرینش در سورهٔ بقره را با اعراف کنار همدیگر بگذارید، آن بخشی که مربوط است به این آزمون و آن بخشی که مربوط است به تعلیم اسما و مقدمات آفرینش می‌شود، در داستان، در بیان سورهٔ اعراف فقط به صورت فشرده تبدیل به این شده که انسان را در، مثلاً، بطن مادرش تصویر کرده. یک جوری در داستانی کنار هم نگه بدارد یک بخشی از این منطبق می‌شود با یک بخشی از آن داستان که آنجا دارد نقل می‌شود که مربوط است به رشد انسان در جنین و به وجود آمدنِ ابعاد جسمانیاش.

مرور نتایج الهیاتی و تاریخی - بخش ۲

حالا من دلایل دیگری هم از قرآن آوردم، نمی‌خواهم تکرار بکنم. و ارتباطش با ماجرای حضرت مسیح این که شما حساسیت بارور شدن مریمِ حضرت را قبل از جنینی، شما اگر قبول بکنید که مسیح قرار است که بدون گناه اولیه به دنیا بیاید و این مفهوم ارتباط آن با مراحل رشد جنینی را بپذیرید، کاملاً توجیه می‌شود که چرا حضرت مسیح دارد به شکل خاصی حمایت می‌شود و، مثلاً، یک جوری حضرت مریم انتخاب می‌شود برای این کار، تغذیه می‌شود، روح‌القدس سراغش می‌آید و، در واقع، دوران باروریاش دوران باروری خاصی است برای خاطر این که اتفاق خاصی ظاهراً دارد می‌افتد و می‌توانید، در واقع، جواب این را بدهید که چرا حضرت مسیح در بدو تولد ویژگی‌هایی دارد که سایر انسان‌ها ندارند. در واقع، من تعبیرم از عبود این است که انگار ما یک روند رشد طبیعی خاصی را در مورد انسان‌ها در جنین می‌توانیم داشته باشیم که خیلی، مثلاً، دشوار است آن دور، در واقع، به همین مرحله رسیدن و انسان انگار آدم یک جوری، در واقع،

در دوران جنینیاش دچار اختلالی، اگر شما مفهوم گناه اولیهٔ عبود را بخواهید انطباق بدهید، معنایش این می‌شود که قبول داشته باشید که در دوران جنینی انگار اختلالی به وجود می‌آید در گرسنه که نتیجش این است که انگار انسان به صورت نارَس تطور پیدا می‌کند و این با فکرهای زیستشناسی هم خیلی سازگار است دیگر؛ یعنی به بچهٔ انسان که نگاه می‌کنی، نوزاد انسان بین سایر حیوانات و موجودات زندگی که نگاه می‌کنی، نارَس است، به‌طور شگفتانگیزی نارَس؛ برای اینکه همهٔ موجودات بعد از این مدتِ خلاص رو به چهار دسته و پا می‌ایستند و این مقدار احتیاج به حمایت ندارند. انسان، در واقع، در بدو تولد موجودی است که خیلی حضرت عیسی حرف می‌زند. به نظر می‌آید که خودکرتی‌های خاصی برپردارد و این‌ها به‌نوعی می‌تواند تأیید بکند. من می‌گویم اینکه چقدر می‌شود قاطعانه این حرف‌ها را زد یک بحثش است.

به نظرم می‌آید خوب می‌شود با قاطعیت بروی بحثشان که خیلی مهم نیست را شما می‌توانید این نوع نگاه کردن در نحوهٔ تحقق این واقعیت‌ها را می‌توانید بپذیری، می‌توانید ندارید. این توضیحات را اگر بپذیرید، آن وقت این القابی که از حضرت عیسی هست، چه در اسلام چه در بین مسیحیت شایع هست، همگی یک جور معنای خوبی پیدا می‌کنند. اولاً این که عیسی لقب روح‌الله بودن دارد و یا در قرآن راجع به روح‌الله نیامده.

ولی اشاره می‌شود در مطرح از عیسی می‌گوید روح منه، در واقع، هم مبادر انگار روح‌الله را به یک معنایی، در واقع، دارد این شکلی بیان می‌کند. انگار که روحی که در انسان دمیده می‌شود در موقع در بدو خلقت، خلقت در مورد همهٔ انسان‌ها یک جوری در حجاب است در این سطح، همان حداقل گناه هر دلیلی و حضرت عیسی انگار تحقق کامل و بدون هیچ خدشهٔ آن روح الهی است در قالب عیسی. تحقق کامل روح الهی است. در همهٔ ما آن روح الهی هست.

ولی نه این طوری که در حضرت عیسی جلوه دارد، در واقع، معصیت و گناه یک جور انحرافی، در واقع، در وجود انسان به وجود می‌آورد که آدم شأن به اصطلاح صاحب روح الهی بودن، آن روح در حجاب قرار می‌گیرد. حضرت عیسی آن انسانی است که روح الهی را به‌طور کامل جلوگر می‌کند و در حجاب قرار نمی‌گیرد. این لقب پسر انسان، لقب زیبایی که حضرت عیسی در دین مسیحی‌ها دارد، انگار اصلاً از انسان به معنای مطلق کلمه، به معنای واقعی کلمه از انسان از این مسئله دیگر «پسر انسان» واژهٔ خوبی برای اشاره کردن به این موضوع است که انگار اصلِ انسان و انسان بودن این است؛ ما حالت‌های فرعی‌اش هستیم، حالت‌هایی هستیم که انگار حالا خودِ این، وارونه شدیم. چیزی که به‌اصطلاح اصل ماجرا هست، می‌دانی که باید، مثلاً، انسان باشد؛ اینی که حضرت مسیح هست.

بنابراین این که حضرت مسیح تجلی روح خداست، این که حضرت مسیح انسان به معنای کلی، انسان به معنای واقعی کلمه است، تجلی لوگوس است. لوگوس را یک جوری با روح قدس یا با روح الهی یکی می‌دانند. باز لوگوس به همان عقل اول، عقل مجرد اشاره می‌کند که یک جور اشاره، استفاده از واژهٔ یونانی برای حقیقتی است.

حالا یونانی فرقه‌ایی دارد.

ولی مسیحی‌ها تقریباً به هر معنی به کارش می‌دهند. همهٔ این‌ها درست؛ درمی‌یابید حضرت مسیح را ما مسلمان هم می‌توانیم اعتقاد داشته باشیم که تجلیِ بی‌جهتی از یک حقیقتی است که آن حقیقت در همهٔ انسان‌ها هم وجود دارد.

ولی اینجا به‌طور تام، در واقع، تجلی می‌کند و مشکلی که پیش می‌آید من رویِ

می‌خواهم تحقیق بکنم. اگر رجوع بکنیم به آن بحث‌هایی که من در ماجرای آفرینش کردم، این که اصولاً نتیجهٔ گناه این است که انسان در کثرت واقع می‌شود. کثرت یک چیز، در واقع، توهُّمی است؛ انگار انسان یک جوری خودش را از خداوند جدا احساس می‌کند و این حرف‌ها. من می‌گویم آنجا بحث بکنم. بیشتر از یک اشاره داریم و نرسدُم به نفْسِ انسانی که اصولاً فاقد این تجربه است، فاقد نگاه شرک‌آمیز به جهان حتی برای یک لحظه. و نتیجهٔ این نوع، در واقع، در کثرت واقع نشدن این است که، در واقع، آن نفْسِ آدم یک جوری هم که در دنیا دارد زندگی می‌کند، دنیا را که می‌بیند چیز غیر الهی در آن نمی‌بیند. ناسوت نمی‌بیند. کسی که معصیت نکرده، ما احساس می‌کنیم که در دنیا، مثلاً، همه چیز گناه‌آلود است، مثلاً، معصیت را بیدارند؛ انگار مخالفِ از دنیا را نگاه می‌کند. بله، باقی چیزی اِلا از خدا نمی‌بیند. انواع مختلف، مثلاً، تجربهٔ ما از الهی را در دنیا می‌بیند و چیزی غیر از این نمی‌بیند و ندیده و موضوعی است که نمی‌داند دیگران هم چیزی دارند می‌بینند.

من می‌خواهم تأکید بکنم که بنابراین هم نقلی که در قرآن حرف حضرت مسیح یک جور در نتیجهٔ این واقعیت نوع حرف زدنش و رفتار کردنش گاه به گاه ممکن است انسان‌ها را به اشتباه بیندازد. حضرت مسیح از طرف خدا حرف می‌زند، حرفی که خدا می‌زند. قرآن این‌جوری است: حرفی که انگار شأن خداوند است که بزند، حرفی که مسیح خودش می‌زند؛ چون جدایی را اصلاً احساس نمی‌کند، واقعاً یک جور حالت اتصال که خودش، در واقع، چیزی غیر از خدا نیست. این در مورد مسیح به وضوح وجود داشته و نتیجه‌اش این است که یک حرف‌هایی که ممکن است اشتباه‌آمیز، در واقع، تعبیر بشوند از حضرت مسیح صادر شده. این چیزی است که ما با قرآنمان می‌بینیم.

من می‌خواهم اشاره‌ای بکنم، فراموشِ این… آره، در واقع، زمینه‌ای دارم فراموش می‌کنم برای بحث‌هایی که بعداً می‌کنم؛ چون همان‌طور که سورهٔ بقره یک جور تأکیدش، در واقع، در مورد بنی‌اسرائیل به‌نحوی بوده، سورهٔ آل‌عمران بیشتر، در واقع، در مورد اهل کتاب با تأکید روی مسئله است، در واقع، همان‌طور که داستان بنی‌اسرائیل یک طوری در سورهٔ بقره بعد از این مقدمات می‌آید و بعد یک‌جاهایی مطرح می‌شود، داستان آل‌عمران، یعنی داستان مریم و داستان مسیح، در سورهٔ آل‌عمران می‌آید. یک مقدماتی وجود دارد و بعداً هم یک حرف‌هایی در نتیجه گفته می‌شود. تقریباً این دو تا سوره یکی اختصاص دارد تقریباً به یهود و یکی به مسیحیت؛ بیشتر به ایمان، به تاریخ، مثلاً، یهود آن‌جا اشاره می‌شود، به تاریخ مسیحیت این‌جا اشاره می‌شود.

من می‌خواهم بگویم که این را بعداً سعی می‌کنم بیشتر توضیح بدهم. این اتفاقی نیست که سورهٔ آل‌عمران با این آیه شروع می‌شود. سورهٔ آل‌عمران حقیقت مسیح و مسیحیت را بیان می‌کند و بعد می‌گوید که یک دچار انحراف شدند. این را دارد بیان می‌کند. مسیحی‌ها حرف‌هایی که می‌زنند، حرف‌های کفرآمیزی می‌زنند، بینشان هست. و سورهٔ آل‌عمران با این موضوع شروع می‌شود که خداوند قرآن و انجیل و تورات و این‌ها را نازل کرده و بعد در مورد کتاب، در مورد کتاب قرآن، مخصوصاً اشاره می‌شود و کلاً این بحث انگار یک جوری باز می‌شود که متشابهات موجود دارد، محکمات موجود دارد. دقیقاً این در ابتدای سورهٔ آل‌عمران به درد این می‌خورد. شما، در واقع، اتفاقی که بعد از حضرت مسیح افتاد این بود که متشابهاتی وجود داشت که از آن پیروی کردند، همان‌طوری که در قرآن می‌گوید: «ابتغوا الفتنة». یک جوری همین الان شما انجیل‌ها را بخوانید واضح است که حضرت مسیح دارد خداوند را می‌پرستد. حضرت مسیح در مورد خداوند با آن موجود دیگر دارد صحبت می‌کند که من را فرستاده. بعد یک حرف‌هایی هم حضرت مسیح می‌زد که می‌شد اشتباه هم فکر کرد که حضرت مسیح خود خداوند است. بین هزاران حرفی که حضرت مسیح سرود و کارهایی که کرده بود که به وضوح خودش را به‌عنوان بندهٔ خدا معرفی می‌کرد و تو همین انجیلی که...

آیه و ترجمه فولادوند
(توبه، ۴۸)

لَقَدِ ٱبْتَغَوُا۟ ٱلْفِتْنَةَ مِن قَبْلُ وَقَلَّبُوا۟ لَكَ ٱلْأُمُورَ حَتَّىٰ جَآءَ ٱلْحَقُّ وَظَهَرَ أَمْرُ ٱللَّهِ وَهُمْ كَٰرِهُونَ

عربی

در حقيقت، پيش از اين [نيز] در صدد فتنه‌جويى برآمدند و كارها را بر تو وارونه ساختند، تا حقّ آمد و امر خدا آشكار شد، در حالى كه آنان ناخشنود بودند.

ترجمه فارسی فولادوند

حالا بعد از بیست سال با یک تحریفاتی، در واقع، جمع شده‌شان، به وضوح آن را می‌بینید. مسیحی‌ها رفتند دنبال آن چند تا چیزی که حضرت مسیح گفته بود یا به نظر می‌آمد ادعای خدایی، به اشتباه.

من می‌خواهم بگویم که منشأ این که... دو تا نکته.

می‌خواهم بگویم روی این را واقعاً تأکید دارم. یکی این که ادعا‌های... بخشی از ادعای مسیحی‌ها در مده هست... مسیحیت درست است تا آنجایی که حرف از این می‌زنند که تجلیِ لابسِ... تا آنجایی که حرف از این می‌زنند که فاقد گناه اولیه هست و خیلی چیزهای دیگر، به‌عنوان یک انسان برجسته‌ای که حَدَف، مثلاً، خلقت است تو پی... خیلی حرف‌هایی که می‌زنند به‌نوعی... به نظر می‌آید که تا جایی که از نصیب عنوان یک انسانی که تجلیِ خاصی از خدا و همین می‌زنند حرف‌هایشان درست است و یک بخشی از اشتباه‌هایی که، در واقع، به وجود آمده در مسیحیت این است که درک یک انسانی در این حد، مثلاً، سطح بالا و تمایز و آلسیدنش با خداوند و این‌ها برایشان مشکل ایجاد کرده. مثل این که شما خداوند را باید نخواهید اشاره کنید... امیدواری باید بالا نگاه بکنید. حضرت مسیح هم تقریباً در همان جهت است یک جوری.

انجیل، تورات و معنای کتاب

حالا، مثلاً، اختلاف ارتفاع و تشکیل این‌ها مشکلاتی در این مسیحی‌ها به وجود آورده. مسیح ویژگی‌هایی داشته که ویژگی‌های الهی بوده که بلیهٔ انسان‌ها نداشتند: مرده زنده کردن و خیلی چیزها. و درک این که حقیقت مسیح چیست و چطور، در حالی که خدا نیست، این کارها را می‌کند و مفهوم خلافت و ولایت این که... دشواری‌هایی داشته که...

حالا حدود از حواریون و پیروان هست که مسیح خیلی برمی‌آمده.

بنابراین یک بخشی از این که چرا مسیحی‌ها به سمت انحرافی رفتند که... نهایتاً یک جوری به کفر منجر شده. وقتی می‌گویند حضرت مسیح خود خداست، حرف کفر را می‌زنند. از این حقیقت والایی که حضرت مسیح دارد و دشواریِ درک حقیقت مسیح در رو برمی‌آید و یک بخش هم از کلام حضرت مسیح متشابهاتی وجود داشته. کدام این‌ها، در واقع، توجیه‌کنندهٔ این نیست بدیهی که حضرت مسیح خود خدا نیست و از این حرف کاملاً بی‌معنیه و این که به حال یک چنین انحرافی را توجیه نمی‌شود کرد.

ولی من، در واقع، دارم سعی می‌کنم بگویم که چه چیزهایی منشأ این انحراف متشابهاتی در کلام حضرت مسیح، در رفتار حضرت مسیح وجود داشت که نهایتاً منجر به این چیزها شد. آن‌طوری که مسلمان‌هایی هستند که تو قرآن یک آیه را برمی‌دارند، یک آیهٔ متشابه را برمی‌دارند، با همان اصلاً فرسنگ‌ها فرق درست می‌کنم و بعد هزار تا حرف و پند هم ممکن است بزنند که با تمام آیات و قرآن متناقضه.

ولی این همه استنادشان به همین یک دونه آیه است. برادر مردم یک مرزهایی دارند که خلاصه یک جوری جلوه می‌کند؛ چون ریزه‌کاری‌های رفتاری حضرت مسیح با این حرکاتی که من می‌زنم سازگاره و این آیهٔ قرآن که می‌گوید فرما هستایی سامن، همان کفر را من به این معنی می‌گیرم که انگار تا یک مدت خیلی طولانی اصلاً از دَمِ مسیح نفهمید که این‌ها با چه جور جانور‌هایی سر و کار دارد و وقتی فهمید یک جوری انگار یک کوئورتِی برای او پیش آمده، حواریون را انتخاب کرد که تازه حواریونی که خوب بودن همان بودن که من مورد دو جنس سوقت کردم که آلا آدم‌های خیلی با سطح بالایی نبودند دیگر آنجا کسی پیدا نمی‌شد در حد امکانات همین‌ها می‌شود اصلاً آن آیه.

واقعاً این‌قدر ناراحت‌کننده است که من نمی‌دانم چه کار کردن که آره من احساسم این است که کلاً بیندن آنجا بر از ایسایی یک جوری چیز شده دیگر خاطرش مکدر شده یک جانورهایی را دیده خودش که متنها کاری نکرده می‌گوید تا رو از این‌ها تطیر می‌گویند خودش که مشکلی نداد کلاً با این موجودات من که فهمید که این‌ها چه جور جانور خلاصت کنم از این تطیر شده فهمید و تزده بانه آوروی ما را بردن همه رو مردمون نگاه می‌کرد فکر می‌گویند این هم مثل عزاز خیز همه دارند فرامون الهی رو اجرا می‌دن بابا این هم چینه بردن به هر حال من یک اشاره هم قدری فکر می‌کردم باز بعد هم نمی‌ده، اشاره می‌خواهم بکنم این که در ادبیات عرفانی ما حضرت عیسی اصلاً با روح یک جوری معادله می‌شود. بیشترین تمثیلی که استفاده می‌کنند اصلاً به عیسی استفاده می‌کنند، اصلاً عیسی را به منزلهٔ روح می‌گیرند، کلاً به منزلهٔ مطلق. این خیلی نزدیک به برداشتی است که مسیحیان دارند. اصلاً اینگاه روحی که در کالبد ما هست، آن روح الهی، آن روح، اصلاً مسیحی‌ها این‌جوری می‌گویند: مسیح در ما زندگی می‌کند، ما در مسیح زندگی می‌کنیم. آن چیزی که از حقیقت مسیحی می‌فرماید، مسیحی‌ها همه روح الهی است که در همهٔ ما هست، که جدای از خود خداوند هم نیست، حقیقت الهی‌ای که در همهٔ ما هست. مثلاً، مولانا این شعری که می‌گوید همین می‌میرد عیسی از لاغری، خواهد در آن خر پرده، اصلاً عیسایی که سوار است در کالبد خر دارد. مولانا این را تمثیلی برای روحی که در کالبد ما وجود دارد می‌گیرد. این جسم، خر ماست که ما سوارشیم، ما در واقع روحیم. و این که می‌گوید همین می‌میرد عیسی از لاغری، روح من دارد از لاغری می‌میرد، ما همش داریم به این خر می‌رسیم. مثلاً، خر را داریم. این تمثیل جالبی است. رابطهٔ بین روح و جسم، رابطهٔ بین عیسی و خر. ما خودمان را ظاهراً با آن خر متحد می‌دانیم بیشتر تا با آن قسمت روح. بیشتر داریم برایمان ترجیحمان به آن خر باید خیلی بیشتر از این قسمت.

من می‌خواهم بگویم که این حرف‌ها را این‌جوری که نقل می‌کنم، باید این احساس دستتان به وجود بیاید که مسیحی‌ها در مورد یک چیز واقعی صحبت می‌کنند. وقتی در مورد زندگی با عیسی، عیسی در درون من است و این که یک احساسی دارم، اگر حقیقت عیسی را یک جوری با روح الهی منطبق بدانید، اگر عیسی یک تجلی کامل و بدون خدشه از روح الهی است، آن روح الهی در من هم دمیده شده.

انجیل، تورات و معنای کتاب - بخش ۱

بنابراین اگر من هم یک جوری، در واقع، سعی بکنم که از گناه‌ها پاسداری بگیرم و همان روح را در خودم متجلی بکنم، مثل این که دارم با حضرت نشئت می‌گیرم. یک اتحادی است محکم، دور از اولای دو چیزهایی که ما می‌ترسیم. این بخشی در بحث‌های اولیه ماند.

حالا یک چیزهایی را که؛ چون وقت کم است آن موقع نمی‌توانستم بیان کنم، وقت کم است الان گفتم؛ چون وقت کم است دیگر توضیح نمی‌دهم و به آن اضافه نمی‌کنم. کردم واقعاً بعضی چیزها فکر می‌کنم من لعقلی وقتم داشته باشم فکر می‌کنم ببینم که این چیزهایی که نمی‌توانم توضیح بدهم این‌جوری احتیاج به خیلی مقدماتی دارد که برای خود من هم خیلی معلوم و مشخص نیست. بله بفرمایید. من فکر می‌کنم که روایتی هم که بارها نقل کردهام، هم روایت از خود پیغمبر که «ما منّا إلّا و قد همّ» و حضرت مسیح و مریم هم که فاقد گناه هستند، این روایت معروفی هست از پیغمبر که موجود است. من فکر می‌کنم یک جای خلوتی در این مورد بحث کنیم که اصولاً مقایسه کردن به این معنی که حضرت مسیح بالاتر است یا پیغمبر بالاتر است، این‌ها حرف‌های جالبی نیست کلاً. و اینکه حضرت عیسی آن شخصیتی باشد که فاقد گناه اولی است، در مورد حضرت رسول به هیچ وجه این ادعا وجود ندارد. مسلمان همین؛

چون تا که شنیدید مسلمان همین «گران اولی» حرف نمی‌زند. اتفاقاً داستان، داستانِ قرآن است. اصلاً نفهمیدن به نظر نمی‌آید. من جایی نمی‌بینم مسلمان‌ها خیلی الهیاتشان را، یا مثلاً انسانشناسی یا پیغمبرشناسیشان را خیلی مبتنی بکنند بر آن داستانی که مسیحی‌ها این‌قدر قول و حوشش زیاد است. شاید صحبت می‌کنم مسیحی‌ها مشکلشان خداشناسی را هم

می‌خواهند مبتنی بکنند بر همان داستان خلقت آدم، به جوری آدم و خدا و همه را با هم می‌بینی تو همان داستان.

می‌خواهم بفرمایم.

ولی فکر می‌کنم انسانشناسیِ قرآنی مبتنی بر آن داستان است و مخصوصاً درک نبوت و شریعت و این‌ها یک جوری به آن داستان برمیگردد و خیلی مهم است که آن داستان را خیلی بفهمیم و مسیحشناسی هم

فکر می‌کنم در قرآن برمیگردد به آن داستان. بر اساس فقدان گناه اولی، در مورد پیغمبر ما اصلاً ادعا نشد. من باقی می‌مانم.

من ندیدم جایی که کسی ادعا بکند که در مورد پیغمبر ما.

اصولاً این مفهوم گناه اولی این‌ها خیلی

این.

خب، در عرفان ما به این نکته توجه شده.

در قرآن که بقیه پیامبران ماند ندارند این که آیا آن گناه اولیه را مرتکب شدند و بعداً توبه کردند، یک ویژگی‌های مضاعفی هم به بار می‌آورد یا نمی‌آورد.

من فکر می‌کنم لازم است بر ماندش صحبت بشود یعنی

من فکر می‌کنم در مورد رسول و بقیه پیامبران، بقیتی وجود دارد و اینکه یک چیزی کم می‌شود یک چیزهایی هم اضافه بشود؛ یعنی اینکه مثلاً فرض کنید پیامبران اول کثرت و وقوع مردم در کثرت می‌بیند و این کثرت نمی‌بیند. می‌بینید که در داستان تورات حرف از این است که وقتی که آدم از آن درخت خورد، به یک آگاهی رسید: چه؟ فرقۀ با این نیک و بد را. اصلاً مخفونِ بد را و نیک را فهمید. از این چیزی که آنجا حرف از این درخت شده، به نظر می‌داد که حدِ درقل تو اواخر خیلی به طور آن طوری که، مثلاً، فرض ما می‌فهمیم، نمی‌فهمیده. دیگر نیجلی‌های تکوینیِ فوق‌العاده برتر پیدا می‌کند انسانی که وارد این مقولۀ نیک و بد نمی‌شود.

ولی آن قسمت‌هایی که مراد شریعت و ولایت تشریعیه، یک چیزی کم می‌شود. پیغمبر ما قرار جمع بین حضرت عیسی و حضرت موسی: حضرت موسی شریعتِ مطلقه و حضرت عیسی یک جوری ولایت و خلافت تکوینیِ مطلقه. پیغمبر ما هر دوتا را این‌جوری با همدیگر دارد. فکر می‌کنم که برای ولایت تشریعی، این معنایی که پیامبران دارند، آن ماجرا یک جوری ضرورت دارد. همان‌طوری که مسیحی‌ها می‌فهمند، همه چیزهایی که مسیحی‌ها می‌گویند یک جورایی درست است و همه‌اش هم یک جورایی غلط است. رابطۀ مسیحی، پولس، رابطه می‌بیند بین گناه اولیه و اصلاً راز شریعت و طبق آن عقیدۀ عجیب و غریبش که: چون عیسی مصلوب شده، دیگر گناه اولی بخشیده شده، پس شریعت لازم نیست. استدلال یک حقایقی همیشه در این حرف هست. اینجا یک حقیقتی وجود دارد: اگر انسان هبوط نکرده بود، شریعتی هم نمی‌دانی. شریعت مال این هبوطه، مال دوران تیه کردن، دوران نگاهت ما در کرۀ زمینه. و قرآن هم این‌جوری می‌گوید، می‌گوید که:

برید به کرۀ زمین. شما کسی که از این هدایت مند و ارسال پیامبرانه پیامبرانه می‌پرسم کسانی که پیروی بپنن، لا خوف علیهم و لا هم یحزنون. اصلاً اگر هبوطی نبود، شریعتی هم نبود. عیسایی که هبوط نکرده واضح شریعت نیست، همه‌اش تخفیف دارد، اصلاً شریعت لازم ندارد. از عیسی خودش که...

ببینید، پیامبران یک جوری می‌فهمند که شریعت به چه درد می‌خواهی. بذار من یک چیزی از پیغمبر نقل بکنم که دیگر شیعه و سنی و کسی نیست که روایت را نقل نکرده باشد. حضرت رسول می‌گوید که من هفتاد بار، می‌گوید بر طولی روز، یک کدورتی در قلبم، یک گردی به قلبم می‌نشیند و هفتاد بار استغفار می‌دهد. در طول روز هفتاد بار توبه می‌کنم، دو بار برمی‌گردم؛ یعنی ویژگی انسانی که یک بار هبوط کرده، این است که در معرض هبوط است. باید احتیاط‌هایی بکنیم. هی مثل اینکه دوباره آن کثرت دارد به سراغش می‌آید. مثل اینکه شما یک بار یک جوری به دنیا نگاه کردید و آن خاطره در ذهنتان است و هی این بار برمی‌گردید دوباره. و اینکه در حالتِ به‌اصطلاح توحید مطلق باشید یک دشواری‌ای برایتان [پیش می‌آید]. اصلاً شریعت مال همین است که شما را به اینجا برساند که از آن کثرت دربیایید. و واضع شریعت، که پیامبران، که واضع شریعت بودند، همه در واقع در کثرت فرو رفته‌اند و تجربه کرده‌اند و بعد دوباره به وحدت برگشته‌اند.

حالا راه را بلدند. حضرت عیسی اصلاً این اتفاق برایش نیفتاده.

بنابراین از لحاظ تشریعی، این برای حضرت عیسی... می‌آیم [بگویم] شریعت مال دوران هبوط است. حضرت عیسی هبوط نکرده که بخواهد، مثلاً، خیلی، در واقع، در این دوران... من برای همین هم می‌گویم که ایشان بیشتر یک موجودی است که با تکوین سر و کار دارد تا با تشریع. و آثار وجودش هم در ظهورش و عروجش، این‌ها همه در واقع بیشتر آثار تکوینی است. دوران حیاتش همان‌طوری که قرآن نقل می‌کند، بیشتر به امور تکوینی سرگرم است تا به امور تشریعی. دارد مرده زنده می‌کند، دارد پرنده می‌سازد و تبدیل به پرندهٔ واقعی می‌کند و الی آخر. بیماری‌ها را شفا می‌دهد. آثار تکوینیِ گناه را دارد از بین می‌برد، نه اینکه شریعت بیاورد بحث‌های شریعتی بکند. نه اینکه بلد نیست. در قرآن، شریعت را هم می‌گویی این‌ها به او آموزش داده شد.

ولی مستقلّاً.

به هر حال واضع شریعتی است و شأن ارسال و سِعِهٔ تویِ یدِ این که این برتری است آن برتری است، این حرف و حرف‌ها خوب نیست. یک بخشی از این عالم...

به هر حال شریعت و تشریع، یک بخشی‌اش اصلاً به وجود مدنیِ انسان برمی‌گردد. به همین که یک چنین چیزهایی اتفاق می‌افتد.

بنابراین پیامبر ما از یک جهاتی در یک موضعی قرار دارد که عیسی قرار ندارد، که می‌تواند واضع شریعت باشد و پیامبر خاتم باید...

انجیل، تورات و معنای کتاب - بخش ۲

به هر حال یک شریعتی داشته باشد. عیسی کارش در این دنیا یک چیز دیگر است. مستقیماً با عالم تکوین سر و کار دارد. توبه نشانهٔ... من شما در اصلاً کلاً دو ساعته مشکل شدید دیگر. این دفعه از این بد ربط شد. دفعهٔ قبلش... ورن... من ایمیلی خواندم که دارند این مشکلات باز پیش می‌آیند. این دفعه نگاه... می‌کند. این دفعه شیاطین می‌دارند.

خب، من بدم نمی‌آمد این جلسه باز هم یک خرده بیشتر در مورد این مسئلهٔ آثار تکوینیِ حضور حضرت عیسی در کرهٔ زمین صحبت کنم، با ترجمهٔ اینکه یک نفر جلسهٔ قبل یک سؤالی کرد که، مثلاً، از قرآن چه دلایلی داریم. اولاً تمام توصیف‌های قرآن در مورد حضرت عیسی که تکوینی است، معجزه نمی‌کند که مردم را به شریعتی، مثلاً، دعوت کند؛ معجزه می‌کند، میدانی منظورم چیست؟ اگر پیغمبران معجزه می‌کنند، جلوی مردم، مردم ببینند، ایمان بیاورند، دنبالشان راه بیفتند، به شریعت حمل بکنند، حضرت عیسی اینجور راهی نمی‌دهد. از او یک معجز‌های سر می‌زند که بیماری‌ها را شفا می‌دهد، دارد مردم را خوب می‌کند. این اصلاً کلاً یک جور توصیفی از حضرت عیسی وجود دارد که فرق دارد با بقیهٔ پیغمبران، حتی در شریعت به آن معنایی که در بقیه هست، از حضرت عیسی کم است؛ نه اینکه وجود ندارد، بهطور استقلالی.

به نظر می‌آید، بیشتر آزم نمی‌آید جلوی مردم. در انجیلشان می‌خوانید و بعید هم نیست که این حرف به یک معنی راست باشد. معجزه می‌کند و می‌گوید به مردم نگویند؛ یعنی پیغمبران که این‌جوری معجزه نمی‌کردند. معجزهٔ پیغمبران این بود که جلوی مردم، اصلاً خداوند یک مقدماتی میچید که همهٔ مردم جمع باشند و ببینند که این دارد چه کار می‌کند. مثلاً، در مورد مکر الهی بود که فرعون همه را جمع کرد. جالب است دیگر، حضرت موسی جلوی فرعون یک کاری کرد و بعد فرعون به ذهنش رسید که آن روزی که همهٔ مردم جمع می‌شوند، یک عید، مثلاً، ملی بود که همه یکجا جمع بودند. آن روز بیاییم حضرت موسی را، مثلاً، آنجا خیطش بکنیم و بعد خودش چیز شد. در واقع، خودش یک وسایلی فراهم کرد که از این موسی نمی‌توانست کار بکند، که تمام مردم را جمع کرد که از...

این موسی معجزه را به همین‌ها نشان داد و بعد هم ماجرا طوری پیش رفت که آن آدمهایی که این را جمع کرده بودند و اینکه از این موسی را شکست بدهند، ایمان آوردند. دل هر مردمی و خیلی بد شد دیگر. معجزهٔ پیغمبران برنامهاش این نیست که بیایند مردم را شفا بدهند، پنهانی مرده زنده کنند و بیسروصدا. موجودیتشان این است که جلوی مردم معجزه کنند که مردم به آن‌ها دنبالشان راه بیفتند.

ولی حضرت عیسی این کار را به نظر می‌آید نمی‌کند؛ چون در قرآن، مثلاً، حضرت عیسی خودش در مورد خودش می‌گوید که اصلاً این مخلوق آثار تکوینی، این همان واژهٔ وجود دارد در فرهنگ قرآنی: برکت. مثلاً، می‌گوید: «وَجَعَلَنِي مُبَارَكًا»

آیه و ترجمه فولادوند
(مریم، ۳۱)

وَجَعَلَنِى مُبَارَكًا أَيْنَ مَا كُنتُ وَأَوْصَٰنِى بِٱلصَّلَوٰةِ وَٱلزَّكَوٰةِ مَا دُمْتُ حَيًّۭا

عربی

و هر جا كه باشم مرا با بركت ساخته، و تا زنده‌ام به نماز و زكات سفارش كرده است،

ترجمه فارسی فولادوند

این را می‌گوید: من هر جا باشم مبارکم، برکت آنجا پیدا می‌شود، نه اینکه لازم باشد حرفی بزند. حضور حضرت عیسی همراه با برکت است. یا خداوند در مورد بعضی از مکان‌ها این حرف را می‌زند، این‌ها آثار تکوینی هستند. مثلاً، در مورد مسجد الاقصی می‌گوید: «المسجد الاقصی الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ» هم مسجد الاقصی و هم دور و اطرافش را خداوند مبارک قرار داده. این شما بروید همانجا بنشینید، چرا هر آن همینجوری است؟ بسیار بنشینید برای خودتان، آنجوری اتفاقاتی می‌افتد، یک جورایی سرزمین آثاری پیدا کرده. یا مثلاً، در قرآن در مورد حضرت عیسی و مریم حرف از اینکه این‌ها آیه و رحمت هستند برای همهٔ این‌ها.

حالا از عیسی یک حرف‌هایی زده، از مریم که از این حرف‌ها نزده. از مریم برای خودش هم این‌طوری در آن خلوتگاه هست.

حالا دلایل قرآنی هم وجود دارد که اصلاً کل این مبارک بودن از آن آثار تکوینی و آثار تکوینی و حضوری انسان چیست.

فکر می‌کنم، دلایل غیرقرآنی را بدهیم بهتر است. یک چیزی ابن عربی، من یک بار از او نقل کردم، یک حرفی می‌زند در مورد اینکه می‌گوید چرا خداوند این‌جوری قرار داد که قبل از اینکه موسی ظهور بکند، فرزندان بنی‌اسرائیل را کشتند؟ می‌گوید: برای اینکه وقتی که یک نفر را می‌کشند که هنوز عمرش به پایان نرسیده، در اصل ظلم کشته می‌شود، یک جوری مثل اینکه پیمانهٔ عمرش برای بودن در دنیا امتداد داشته، شما یک جایی این را می‌توانید قطع کنید، مابقی آن انگار انرژی‌ای که آنجا اختصاص داده شده به این آدم، آن یک جوری از بین نمی‌رود.

بنابراین قانون بقای انرژی، محرم این‌ها را نگاه می‌دارد. می‌گوید وقتی این بچه‌های بنی‌اسرائیل را کشتند، برای این بود که تمام قدرت این‌ها دارد در موسی جمع می‌شود و این را خداوند اینجور قرار داد که یک انسانی مثل موسی بتواند ظهور بکند که یک جور ویژگی‌های برتر خاصی داشته باشد. انگار بنی‌اسرائیل همه روی هم دیگر نمی‌توانستند یک بچه این‌جوری به وجود بیاورند، لازم بود که انگار می‌گوید مثل اینکه روح آن بچه‌ها یک جوری جمع شد در یک معین، مثلاً. حضرت مسیح، علیه السلام، شما در قرآن در مورد آثار تکوینی شهادت یک چیزی دارید. می‌گوید اینکه کسی که می‌میرد، قبل از اینکه باز انرژی‌اش پایان رسیده باشد، نمی‌میرد دیگر. یک جوری حیات اختصاصی بعد از مرگ را تجربه می‌کند. می‌گوید خداوند رسماً می‌گوید که این‌ها «عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ»

آیه و ترجمه فولادوند
(آل‌عمران، ۱۶۹)

وَلَا تَحْسَبَنَّ ٱلَّذِينَ قُتِلُوا۟ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ أَمْوَٰتًۢا ۚ بَلْ أَحْيَآءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ

عربی

هرگز كسانى را كه در راه خدا كشته شده‌اند، مرده مپندار، بلكه زنده‌اند كه نزد پروردگارشان روزى داده مى‌شوند.

ترجمه فارسی فولادوند

همچنان رزقشان... خداوند یک رزقی برای این‌ها تعیین کرده، رزق تا آخرش به این‌ها می‌رسد. برای بقیه مردم این‌جوری نیست. آدمی که به مرگ طبیعی می‌میرد با کسی که در راه خدا شهید می‌شود یک تفاوت‌های تکوینی دارد. دارد ادامهٔ حیات بعد از مرگ. و مثل اینکه می‌گویند «وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ»، از یک نفر شهید می‌شود، نه اینکه حرف که نمی‌زنند، مثل اینکه آثاری ظاهر می‌شود که به آدم‌هایی که هنوز زنده هستند یک بشارتی می‌رسد. برای اینکه یک دفعه، مثلاً، فرض کنیم در اینکه یک موج‌هایی پیش می‌آید که کسانی در راه خدا شهید می‌شوند، یک روح خاصی، مثلاً، در جامعه حاکم می‌شود که شما نبودید آن موقع.

آیه و ترجمه فولادوند
منبع آیه: قرآن، ترجمه فولادوند
(آل عمران، ۱۷۰)

فَرِحِينَ بِمَآ ءَاتَىٰهُمُ ٱللَّهُ مِن فَضْلِهِۦ وَيَسْتَبْشِرُونَ بِٱلَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا۟ بِهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ

عربی

به آنچه خدا از فضل خود به آنان داده است شادمانند، و براى كسانى كه از پى ايشانند و هنوز به آنان نپيوسته‌اند شادى مى‌كنند كه نه بيمى بر ايشان است و نه اندوهگين مى‌شوند.

ترجمه فارسی فولادوند

ولی فکر می‌کنم در زمان جنگ ایران و عراق چنین اتفاقی تو ایران افتاد. مثلاً، باورتان نمی‌شود که آن موقع... کسی آن موقع زنده نبود، نمی‌دید که چه اتفاقی تو ایران افتاد. یک روح بسط‌یابنده‌ای در زمانه، یک روح خاصی بود که آدم‌ها به راحتی نصف از جان خودشان می‌گذاشتند. برای موج‌های خاصی داشت که این‌ها نه با تبلیغات هیچ‌وقت به دست می‌آید، نه هیچ جور دیگر. واقعیت این است که یک عده در این جنگ به نظر من شهید شدند؛ یعنی با تمام وجود در راه خدا رفتند و جنگیدند و این‌ها‌یی که آثار تکوینی دارد.

انتظار بازگشت و ملکوت خدا. حالا اگر بپذیری این تئوری را که عیسی صرف‌نظر کرد از این عمر بی‌پایانی که برایش در نظر گرفته شده بود، این که یک دفعه انفجاری صورت گرفت در دنیا. من این‌جوری می‌بینم. فکر می‌کنم برای عیسی یک چیزی انگار منفجر شد. این همه انبیا آمدند و رفتند، آثار چندانی از بین مردم واقعی نماند و همه‌اش تبعیتی از شرک وجود داشت. و واقعیت این است شما نمی‌توانید بگویید اسلام به‌تنهایی شرک را در دنیا برچید. با مسیحیت این شیوع خداپرستی به این شکل در دنیا شروع شد؛ یعنی اَواید توحیدی دست‌نخورده باقی نمی‌ماند. چیزهایی که خیلی... حساسیتش وجود دارد. مثلاً محضر شق القمر در اسلام، خوشبختانه به بدنهٔ اصلی عقاید اسلامی خیلی وارد نشد.

به هر حال مسئل‌های است که اگر بپذیرید که این حالت من چیزی که دارم می‌گویم رسماً نمی‌خواهم بگویم که اگر نپذیرید که مصلوب شدن به حضرت عیسی عرضه شده و پذیرفته؛ یعنی یک جوری شهادت را پذیرفته. غیر از این هم باز شما اگر به هر طریقی بگویید که حضرت عیسی مثل موجودی که انگار عمر جاودان دارد اصلاً پیمانش پر نمی‌شود، من یک چیزی از ابن عربی نقل کرده از حضرت عیسی که می‌گوید که آن نحوهٔ خلقت و خاصتش که تغذیهٔ خاصی که از این مریم شده و آن جوری این به وجود آمده و هیچ جور ناپاکی در جسمش نیست، ابن عربی می‌گوید جسم ما یک مشکلاتی دارد که فاسد می‌شود و ما میمیریم. آن قدر، مثلاً، خلقت که حضرت عیسی دارد این اصلاً معلوم نیست که این عمر طولانی را بکند. حدث عیسی عمر طولانی به معنای واقعی کلامی داشته و مدت اقامتی در زمین کوتاه شده دیده.

حالا ابتکار مردم بوده یا به هر طریقی این که یک چنین انسانی از یک بخشی از انگار سیر طبیعی خودش در زمین صرف نظر کرد یا.

به هر حال این اتفاق افتاده که این عمر، در واقع، کوتاه شده و می‌تواند نتیجهاش یک انفجار خیلی بزرگ باشد. من این چیزهایی فقط اشاره می‌کنم دیگر نمی‌خواهم در موردش بحث بکنم؛ چون همین خیلی اخیراً در موردش صحبت کردیم در مورد این که این عقیدهٔ ما در مورد این که مرگ عیسی به حالت دوگانه دارد؛ یعنی از یک طرف عذابی برای بنیاسرائیل را به همراه می‌آورد، از یک طرف دیگر آثار و برکاتی ممکن است داشته باشد. فکر می‌کنم دارد و این برکات وجود حضرت مسیح بعد از مرگ حضرت مسیح همچنان ادامه پیدا کرده و این فطرت پیامبران هم یک جوری به دلیل و حضور آن آثار، در واقع، از مسیح است که تا بهودی به تخیل می‌افتد ارسال انبیا. حضرت مسیح زنده هست و آثارش را هم در همان می‌بینید که کارها خوب دارد پیش می‌رود. بهتر از زمان حضور جسمانی حضرت مسیح کار مسیحیت در جهان پیش رفته. بر عکس درست مسیح این را.

به هر حال.

من می‌خواهم تأکید بکنم، یادآوری بکنم که بنیاسرائیل چه جوری کارشان تمام شد. این در بحثهایی که بعداً می‌کنیم.

می‌خواهم این بر مورد بنی‌اسرائیل بیشتر.

من می‌خواهم حرف بزنم بر مبنای طبیعی که یادآوری می‌کنم که این جای ماجرا، این مهمِ زندگی حضرت مسیح این است که یک جوری کار انبیاء بنی‌اسرائیل، در واقع، تمام می‌شود. یک اشاره کوتاه می‌خواهم بکنم. سال هفتاد میلادی یهودی‌ها خلاص، شیطنت‌هایی کردند، مسیح‌های دروغی ظاهر می‌شدند پشت سر هم؛ چون این‌ها دنبال این بودند که پادشاهی بکنند و این حرف‌ها. تا بسیار مردم را به ریاکاری‌هایی تشکیل می‌کردند. سال هفتاد میلادی رومی‌ها دیگر به تنگ آمدند و این لشکرکشی عظیمی می‌کردند و کلاً کار قوم بنی‌اسرائیل و معبد و بُصریٰ و همه چیز تمام شد. کلاً معبد سلیمان را می‌خواستند قبل از این کار را بکنند. اصلاً شورش‌ها هم یک مدار زیادی به همین درگاه بود. یکی از این امپراتور‌های معروف روم، حکومت روم در سال‌های بعد از حالت نصیبی، خیلی امپراتور‌های عاقلی داشتند بعضی‌شان واقعاً معروفند. امپراتور‌هایی داشتند که خیلی صوف بودند، مثلاً، همین که با پولُس رسول رابطهٔ خوبی داشت. این کلودیوس اگر دیده باشی، آن امپراتور خیلی معروف است واقعاً. دارد تاریخی و شهرتشان هم برایمان جارو آثار تکریمی‌ای، خنگانی‌های من، برگاه همان جارو.

خب.

حالا اینجا هیچ توجهی هم ببینم با من هم مشغول کار خودش است و خیلی هم جدی است. یک حرفی سراسری می‌زند که: «هیچ‌کس زاخشی را سر یک مروره جلی نگرده.» آره، چه کارش داری.

بذار شاید بیرون سطح بروز، هر کار دلش نخواهد بکنی، من دوست نمی‌دانم.

خب، در دورهٔ بین بیست میلادی بودیدن تا هفتاد میلادی، چند تا آدم دیوانه امپراتور روم شدند. کالیگولا هست، نرون هست، شهرهٔ آفاق هست. کالیگولا کار خیلی با مزخرفی کرد. مجسمهٔ خودش را دستور داد در هیکل سلیمان نصب کنند. تمام امپراتور‌های روم می‌دانستند که یهودی‌ها برای چیزهایی حساسیت‌های بی‌جهتی دارند. مجسمه دارید دارد تو هیکل سلیمان‌ها را بدید و همه یک جوری احساس می‌کردند که.

خب، این‌ها عوائدی دارند. کاری هم که به کار ما ندارند، پولشان هم خراجشان هم می‌دهند، همه چیز. اذیت نمی‌کردند این‌ها هم.

انتظار بازگشت و ملکوت خدا - بخش ۱

حالا تا عده‌ای علمایشان و این‌ها سازش کردند و این‌ها داشتند زندگی می‌کردند. این، مثلاً، دستور که داد مجسمه را بردند اینجا.

خب، برای طبیعت که یک اتفاقاتی افتاد که شروعش این شد و نتیجش این شد که نه در زمان کالیگولا، در جانشین یا جانشینیِ جانشینش خلاص، هم بکُردن و اورشلیم و معبد سلیمان و همه چیز را با خاک یکسان کردن. این با عقاید ما جور درمیاد. اصلاً کار بنی‌اسرائیل تا آن شد که معبد سلیمان کعبهشون شد دیگر. این همه حالتی که مثلاً فرض کنید کعبه و مکه برای ما دارد، اورشلیم و معبد سلیمان برای یهودی‌ها داشت. مظهر معبد سلیمان جایی بود که به دستور خداوند ساخته شده بود برای همین کار؛ برای اینکه محل عبادت و زیارت و یک چیزی شبیه حج باشد و کلاً معبد سلیمان با خاک یکسان شد. و من تعداد اشارهام به این، نمی‌خوام وارد لذتش بشم، فقط کشته نشدن؛ یعنی رومی‌ها اصرار داشتن که ده‌ها هزار یهودی را مصلوب بکنند. این‌ها همه آدم‌هایی بودن که آن دم گفتن که حضرت عیسی را بکشید، خونش به گردن ما و فرزندان ما. این واقعیت تاریخی که کار بنی‌اسرائیل با مصلوب شدن، با این مجازاتی که سعی کردن با مکر و حیله یک جوری مسیح را...

در واقع به سَم رومی‌ها تونستن. رومی‌ها آمدند بعد از چندین سال و همهٔ این آدم‌ها را تا جای ممکن مصلوب کردن؛ یعنی تا جایی که می‌تونستن اینجوری نمیکشتن، عمد داشتن که این آدم‌ها مصلوب بشن. برای خاطر اینکه رومی‌ها اصولاً اینجوری برخورد میکردند، وقتی می‌خواستن شدت عمل به خرج بدن و دور شورش‌ها را بگیرند، مجازات سخت و این که در مَلَأ عام مثلاً این نفر را به میخره تعمیم می‌کردن و تمام جاده‌های اورشلیم، مسیرش پر از صلیب‌هایی شد که این آدم‌ها رو به آن آویزون کردن. این که...

به هر حال این‌ها نشانه‌هایی از پایان کار بنی‌اسرائیل و مجازاتی‌ست برای تلاششان برای به صلیب کشوندن عیسی. در واقع به آن مبتلا شدن و یک جوری این اتفاق از در تاریخ لطیفه که رفته. من در مورد ماجرای انا این چیزی که می‌خواستم تکرار بکنم و گفتم هرچند بحثم خیلی دور کشید.

ولی کلاً خیلی چیز ندارم که بارده بحثایی. ایدهٔ اولی هم این بود که در مورد تاریخ مسیحیت در شش قرن اول بیشتر صحبت بکنم ولی...

حالا برمیگردم کافی است. این جلسات طول کشیده و جلسات بعدی هم احتمالاً حالیه باشد طوری که اگر چیزی لازم باشد را می‌تونم بگویم. نفرین چند تا مکتب. می‌خواهم اشاره بکنم به یک چیزی که قبلاً گفتند و دوباره می‌خواهم روش تأکید بکنم. این است که مسیحیت، برخلاف آن چیزی که بعضی‌ها، هم مسلمان‌ها هم الان در آکادمی‌های دنیا، یک جوری احساس می‌کنند که مسیحیت اورشلیمی مسیحیت واقعی بوده و مسیحیت انطاکیه‌ای مسیحیت جهالی است، واقعاً این‌جوری نیست. تاریخ، من فکر می‌کنم به‌طور بدیهی و با شواهد قرآنی، تاریخ بعد از حضرت عیسی، تاریخ مسیحیت بعد از حضرت عیسی، یک جوری بین دوتا انحراف اورشلیمی و انطاکیه‌ای، در واقع، نوسان دارد می‌کند. و این ماجرای سال هفتاد میلادی و زیرورو شدن اورشلیم و پراکنده شدن یهودی‌ها بعد از ماجرای حملهٔ رومی‌ها، دچار این واقعه شدند که خلأ در جهان پراکنده شدن. یک بار یهودی‌ها در زمان حملهٔ بابلی‌ها این اتفاق برایشان افتاد که این‌ها را کوچ دادند به سمت بابل و بعداً دوباره به ابتکار کوروش این‌ها برگشتند به اورشلیم. وزیر کوروش بابلی‌ها را شکست.

ولی همه برنگشتند؛ یعنی قومی که خیلی وابسته به زمین بودند. قوم یهود، من دورهٔ بعد، خطبهٔ بعد، بیشتر در موضوع صحبت می‌زنم، یک ویژگی قوم یهود این است که خیلی وابسته به زمین بودند. دینشان در آن مفهوم مالکیت سرزمین و این‌که سرزمین مال ماست و آنجا اورشلیم ما وجود داشت. یک نظام بین دوازده سبط بنی‌اسرائیل، قوانین عریض و طویلی روی مالکیت زمین داشت. این‌که اصولاً این‌ها یک قومی بودند که یک جایی مستقر بودند، جزو ویژگی‌های این قوم است. یک بار در زمان بابلی‌ها این‌ها از آن سرزمین رانده شدند، رفتند یک عده برگشتند و یک عده برنگشتند. یک بار پراکنده، پراکندگی دومشان بعد از این اتفاق افتاد. کلاً دیگر یهودی‌ها در سراسر دنیا پراکنده شدند و هیچ چیزی نداشتند، هیچ مرکزیتی نداشتند. این اصطلاح یهودی سرگردان از همین‌جا آمده. دیگر یهودی‌ها اصولاً صاحب هیچ سرزمینی نبودند، به صورت اقلیت‌های پراکنده در سرزمین‌های مسیحی‌ها، مسلمان‌ها و هر جای دنیا. شما می‌دانید که یهودی‌ها زندگی می‌کنند، در هر جایی با همدیگر مجتمع‌هایی داشتند که آنجا زندگی می‌کردند و سعی می‌کردند که آداب خودشان را، مثلاً، رعایت دارند.

به هر حال این واقعهٔ حملهٔ رومی‌ها و از میان رفتن هیکل سلیمان و از میان رفتن تمرکز یهودی‌ها در اورشلیم و آن منطقهٔ یهودیه. کلاً باعث پیروزی آن فرقه، در واقع، انطاکیه شد و یکی از دلایل پیروزی هم این بود که حضور شخصیتی به نام پولس بود که قطعاً معادلی در مسیحیت اولیه نداشت؛ یعنی آدم مبلّغی که بتواند اینجور سازماندهی بکند. پولس ویژگی‌هایی داشت، از جمله فکری، آدم تحصیل‌کرده‌ای بود. یکی از این آکادمیسین‌های معروفی که در زمینه‌های انجیل‌شناسی و این‌ها کار می‌کند، در مصاحبه‌ای شباهت تشبیه کرده بود که می‌روید در این مسابقات ورزشی و فوتبال، یک بازی‌کن، یک باشگاه، از یک باشگاه، یک تیم، یک رهبر، یک بازی‌کن باعث می‌شود ناگهان نامدار بشوند. پولس این‌جوری بود؛ از باشگاه یهودی‌ها که بعد باشگاه مسیحی‌ها شد و یک‌دفعه اصلاً وضع مسیحیت از آن تبلیغات و این‌ها، بارو، به مرحلهٔ جدیدی شد و تا مسیحیتی که به همان انحراف‌هایی که در لغو شریعت بود به‌طور کامل تن دادند. شریعت را نمی‌خواستند، پخیف نمی‌خواستند.

ببینید تا این که اصولاً شریعت را دیگر کلاً کنار گذاشتند و تمام این انحراف‌هایی که می‌بینید که بیشتر از همه شاید این انحرافات در انجیل یوحنا می‌دانید. چیزی که بعداً حاکم شد، الان انجیل یوحنا را فکر کنم بیشتر از سایر اناجیل، مسیحی‌ها متناسب با عقاید خودشان می‌دانند و برایشان عزیز است و انجیل متی بیشتر، در واقع، گرایشات اورشلیمی دارد و یهودی دارد و بعد این اناجیل با همیشه یک طیفی از عقاید نشان می‌دهند که بعد حضرت مسیح وجود داشت. این که بعداً در اصلاً حضور مسیحی‌ها در بخش‌هایی که عقاید مشترکانه مثل میترائیسم و نمی‌دانم هلنیست، عقاید هلنی، آن‌ها به وجود داشته، مسیحی‌ها تغییر شکل‌هایی پیدا کرده، آدابی پیدا کرده که اصیل نیستند و این‌ها.

فکر می‌کنم، از طریقی بدیهی هستند و خیلی مهم هم نیستند. عقاید اصلی مسیحی‌ها هستند. اتفاق در قرن چهارم افتاد.

به هر حال در این مدت مسیحی‌های کاملاً متدینی وجود داشته که همهٔ آداب یهودی را رعایت می‌کردند، مسیحی‌هایی وجود داشته که اگر همهٔ آداب را رعایت می‌کردند، کاملاً یکتاپرستی را رعایت می‌کردند و بالاخره عقایدی تسبیب شد که متأسفانه بدترین، در واقع، گرایش شاید موجود در مسیحی‌ها چیزهایی بود که در شورای نیقیه به عقاید نوعی به کرسی نشست و بعداً بگویم مصادره. دستورات اول کلیِ عقاید، همین کلیسا‌های مسیحی شد و همان زمان که همزمان مشکل در عقاید وجود دارد، به‌راحتی نمی‌شود انحراف را ترمیمش کرد. من یک چیزی از روز اولی که این جلسات را شروع کردم می‌خواستم آخر این جلسات یک چیزی بگویم. می‌روم لفظ قبل، می‌روم فردی سؤالی کرد که یک جوری همین حال و هوا را داشت.

من می‌خواهم، باید خیلی کوتاه هم اشاره بکنم که مسیحیت در زمان شورای نیقیه دین خدا در کرهٔ زمین. قرآن‌ها همین‌جوری می‌گوید: مسیح آمد، برحق بود. یک عده‌ای ایمان آوردند و مسیحیت، در واقع، یهودی‌ها مثل اینکه دورانشان، به‌گونه‌ای که بیرون مسیح ایمان نیاوردند، مثل اینکه دیگر مورد نظر خداوند، خداوند دیگر ایمان آوردند و عده‌ای که کافر شدند به مسیح، قلباً دیگر خدا طرف این‌هاست. این‌ها بنده‌های مخلص و این کلّاً که خداوند طرف این را ترمونی خورده مسامحه‌آمیزه.

ولی دین اصلی خداوند در زمین، در واقع، مسیحیت.

حالا یک خرده منحرف شده باشد یا نشده باشد، همهٔ ادیان، اسلام هم اگر این‌جور باشد ما می‌توانیم بگوییم.

خب، این ارکانش کم شده، زیاد شده، در حال هیچ دینی از انحراف مصون نیست، چه در عقاید چه در این‌جوری نیست که خداوند بگوید.

خب.

حالا، مثلاً، فرض کنیم این‌ها؛ چون یک عقاید احنافی پیدا کردند دیگر نظر خاصی به آن‌ها وجود ندارد. مسیحی‌ها موجوداتی هستند که نزدیک‌ترین آدم‌ها به عقیده در دنیا هستند؛ یعنی هم تورات را قبول دارند و هم به حضرت مسیح به‌عنوان الٰهی، پیغمبر، یک موجود استثنائی معتقد هستند و سعی می‌کنند با تمام وجود هم آداب اخلاق مسیحی داشته باشند و این کار را بینشان خواهید آدم‌های سالک هم زیاد.

ببینید، من ادامه کنم که بزرگ‌آوازگیِ مسیح جنبهٔ جنبهٔ خاصی هم حکم و روح و غلط هم فعالیت می‌کند. یک روز یک شورای نیقیه‌ای تشکیل شد که خیلی هم حساس بود. آن شورای نیقیه‌ای می‌توانست اواید آریوس تصویب بشود و اواید آریوس اواید یکتاپرستانی بود خیلی نزدیک بودند به همهٔ حرف‌هایی که من دارم می‌زنم. خیلی چیز دادم باید مسیح به صورت اقرار‌ها می‌گو خدا می‌داند همین چیزی که شرک است، اینی که شما خدا را، مثلاً، برس کنید همان مسیح بدانید، چیزی که خدا در قرآن می‌آید محکوم می‌شود. که این شرکها می‌دهد، این که انتولوژی اول مسیح و عیسی به مریم، خدا همان عیسی به مریمه، اینکه این ذاتاً این‌ها یکی هستند. اینکه شما بگویید که به هر طریقی خداوند عیسی را خلق کرده، آریوس می‌گفت مسیح مخلوقه، آریوس می‌گفت مسیح حادثه، برخلاف این؛

یعنی همیشه با خدا نبود و از این حرف. همین نامه‌های پولس هم کنده بود، اعتقاد داشت. من تأکیدم بر این است که لزوماً از نامههای پولس در نمی‌آمد که همذات بودن مسیح را با خدا، و مسیح. شورای نیقیه تصویب بکند. آریوس با همین انجیل و همین کتاب مقدس و همین ارجاع‌هایی که هر جا در مدرسهٔ مسیح وجود دارد، حتی در انجیل یوحنا، باز معتقد به این بود که مسیح همذات با خدای پدر نیست و واقعاً همذات بودن مسیح با خدای پدر این عقیده کاملاً شرکآمیز است و از کتاب مقدس هم در نمی‌آمد و خصوصاً از انجیل‌ها. انجیل یوحنا یک خورده اشاره‌هایی دارد که یک خورده بیش از اندازه نزدیک می‌شود به چنین عقید‌های.

ولی لزوماً از کتاب مقدس در نمی‌آمد. کما اینکه آریوس اصحاب بزرگه و به چنین معتقد نیست و کلاً پیروانش هم معتقد نیست. شورای نیقیه تشکیل

می‌شود با این حساسیت و نه روحالقدس کاری می‌کند آنجا معجزه یک اتفاقی افتد. الان تمام گیر مسیحیت در دنیا این است که برای ما جایی چیزی تصویب شد و این مقدس شد و فلانی هست و نه خداوند دخالتی می‌کند. من فقط همیشه برای من جالب است، مثلاً، مسئله این است که اگر الان بخواییم، مثلاً، شیعهها ما؛ چون، مثلاً، شیعه هستیم و عقیدهٔ برحق داریم، خداوند نمی‌ذاره که، مثلاً، علمای ما فتوا‌های اشتباه بده. بخواییم اگر یک چیزی، مثلاً، فرض کنید در این شیعه رأی جدیدی داده بشود، این حتماً درست بوده دیگر، وگرنه چطور ممکن است که خدا

خب، مثلاً، بگذارد که شیعهها، مثلاً، فرض کند اشتباه. این حرف‌ها اگر اینجوری بود، در شورای نیقیه هم خداوند این چیز به این بزرگی داشت اینجا تصویب می‌شد و این همه انحراف را می‌بینید. چند میلیارد نفر همه الان و در طول تاریخ دهها میلیارد نفر آدم تحت تأثیر همین شورای نیقیه یک عقیدهٔ اشتباهی را به زور

حالا، مثلاً، تصویب افتاد. نه روحالقدس آنجا آمد از آریوس حمایت بکنه، نه خداوند فرشتهها را فرستاد و همینجور رفتند و. تصویب کردن و آمدنِ هفتاد تن به خیل و خویش تمام شد و آریانیسم از چیز خلاص کردن و همه چیز به طریق بدی هنوز اسلام زور رنگ کرده که شما بگویید مسیحیت دینِ درست‌تر شده، مسیحیتِ خاصی دیده مثل دین برحق دنیا.

انتظار بازگشت و ملکوت خدا - بخش ۲

بنابراین یک جوری اگر روح‌القدس دارد مردم را،

حالا یک جوری حمایت می‌کند ایمان مسیحی را، این‌ها باید یک اتفاقی به نظر می‌گویند اگر این استدلال درست باشد خداوند کارشان باشد که جلوی انحراف عقیده در مورد مردم را بگیرد، باید در این مورد همین کار را می‌کرد و نمی‌کند. چرا نمی‌کند؟

من می‌گویم وقتی یک جلسه‌ای تشکیل می‌شود که بانی‌اش کنستانتین است، اصلاً یک عده آدم بی‌خود رفتند و نشستند مقدر می‌کند؛ یعنی جلسه اصولاً بعضی از این جلسات نیقیه مستقیماً با ریاست کنستانتین؛ یعنی اگر شرکت می‌کرد ریاست جلسه را داشتیم. اصلِ نفسِ این که هم که چیزی تشکیل شده کلاً مشکوک است؛ یعنی خیلی هم ممکن است بوده باشند، نرفته باشند؛ یعنی می‌شود که امپراتور روم جلسه‌ای تشکیل می‌دهد که اختلافات بین آریوس با، مثلاً، بعضی از اسقف‌ها باوری بشود و رأی‌گیری بشود، کلاً این که جلسه مشروعیت داشته که در آن بروند یا نه؛

یعنی اگر شما پای سندیتِ هر جلسه الان، مثلاً، فرض کنید بوش علما اسلامی را دعوت بکنید که در مورد آیه‌واران تصویری بدهند، بعد ما انتظار داشتیم روح‌القدس هم برود آنجا، مثلاً، نگذارد که این‌ها چیز بدی بکنند، امیدواری که این دادشان می‌خواهد بکند خدا که دعوت نکردیم از خواص را که بروند آنجا در مورد این که مسیح خدا هست یا نه تصمیم بگیرند. نکته مهم‌ترش این است: بابا یک چیز بدیهی که عقل همه ما می‌گوید، هیچ محرمی می‌گوید که، مثلاً، فرشتگانی که باید این‌جوری باید ببینند، مثلاً، مسیح خدا نیست.

مسیر ادامه بحث درباره اهل کتاب - بخش ۱

ولی آنجایی که بدیهی است که معلوم عقیده درست کنونه اگر کسی مَرکبی نداشته باشد، معلوم است که مسیح خدا نیست. نمی‌دانم وقت لوغه و فلان. در حالِ محکمات این که هر کسی با هر مرزی برود، مثلاً، فرض کنید فتوایی صادر بکند یا یک عقید‌های را، مثلاً، پِیتره بکند و خداوند اینجا هی، مثلاً، فرض کنید گنبالِ مردم باید فرشته‌ها را بفرستد که نمی‌دانم وَلَد تو این حرفت را خدا نزده و، مثلاً، فرض کنید بعضی از شیعیان با همین استدلال می‌گویند که اگر بنا بود خداوند نمی‌دانم حتماً یک جوری، مثلاً، امام زمان می‌آمد به علمای ما می‌گفت اگر جایی اصلاً ابهامی وجود دارد که نماز پنج وقت است نباید تو سه وقت خواند. جایی شما در متون شیعه عقل آره بگذاری کنار، قرآن بگذاری، تو متون شیعه کسی گفته که نماز سه وقت بخوانی؟ اگر.

حالا جلسه دارند علما که تصدیق ببینند که نمی‌دانم سه وقت بخوانی یا پنج وقت. پیغمبر پنج وقت میخوانده، میگفته پنج وقت بخوانید. اُمَم، امام که همهٔ دوازده تا امام داریم، همه پنج وقت. کسی سه وقت خوانده؟ اصلاً نه.

حالا علمای شیعه بخواهند فتوا بدهند و ما منتظر باشیم که فرشته‌ها دخالت بکنند، امام زمان بیاید نَصفاً دَلوِ انحراف علما را بگیرد. وقتی این اتفاق‌ها می‌افتد که شاید، مثلاً، یک نقل قول اشتباهی، که نمی‌شود تشکیلات این اشتباهی درست شده باشد.

بنابراین آن دارد یک اشتباهی صورت می‌گیرد.

حالا، مثلاً، شاید خداوند لطف و کرمش شامل حال یک نفر بشود که یک جوری به او الهام بکند که این اشتباهی. اگر من الان، مثلاً، فرض کنم مُحرِم بشوم که از ذریع خداست، یک جلسه هم بگذاریم که از ذریع خدا هست یا نیت خود فرشته‌ها باید بیایند جلوی ما را بگیرند که ما تصویب نکنیم که از دَرَد خداست. می‌دانیم من دونم چیست.

اصلاً اینجور من. شورای نیقیه همیشه جلوی چشمتان باشید. اینجور اعتقادات که، مثلاً، خداوند هی باید از آسمان یک کسانی بفرستد به زمین که چیزهای بدیهی را اشتباه نکنند، تصویب نکنند که مسیح خداست. ولی می‌بینید که خداوند این کار را نمی‌کند. نه در مورد احکام این کار را نمی‌کند. اگر ابهامی وجود دارد در یک حکمی و.

بنابراین دلیل معقولی، آدمها ممکن است به اشتباه دارند می‌افتند. راهی نیست به غیر از این که خداوند دخالت بکند. شاید خداوند دخالت بکند. اگر.

حالا آن موضوع خیلی مهم باشد و آدم‌هایی هم که خیلی صالح باشند. من در تو خیلی چیزها می‌بینم این حس وجود دارد. بعضی چیزهایی که شده، اگر اشکال داشته، لابد اصلاً یک جوری تصمیم دارد؛ اصلاً این حرف‌ها نیست. اگر الان تمام شیعیان که فکر می‌کنند که به هر حال دین اصلی دنیا را دارند و برحق هستند، یک اشتباه واضحی در احکام و عقایدشان بکنند، کردند دیگر. ما همیشه هم یک اقلیتی از کَنون اشتباه نمی‌کنم؛ معمولاً خدا بیشتر با اقلیت باید با شما سر و کار دارد. اکثریتِ کلان خیلی و همه بر این...

من می‌خواهم این روحیه که خدا مسئول این است که مردم هی مثلاً افکار عجیب‌وغریب مطرح بکنند، هر روزی گُلَسته بذارند، بخواهند تصویب بکنند، کتاب بدمید، سبب هی فرشته‌ها بخواهند بیان برگردانند، بگذارم شما این اشتباه نکنید. جاهایی که عقل یک چیزی را به‌راحتی می‌گوید، آن عقل کار فرشته‌ها عقل، همان چیزی از آسمان خدا فرستاده که همین کار را برایمان می‌کند. اگر یک جای عقلتان کار نکرد، شاید حالا یک امداد‌های الهی بشود، آن هم با یک شرایط.

به هر حال زیاد امیدوار نباشید در اینکه هر چیزی که شده کلاً یک به احساسشان نیزید؛ هر چیزی که شده یک جورایی نبود، اگر این جوری نبود خدا نمی‌گذاشت این جوری بشود. در شورای نیقیه هم یک اتفاقاتی افتاد. همین طور هم اسلام نیامده بود، این‌ها هم آدم‌های اصلی بودند، خیلی‌هایشان هم ممکن است آدم‌های خوبی بوده باشند. رفتند تو جلسه‌ای که کنستانتین تشکیل داده، نشستند در مورد این که خدا مسیح هست یا نیست تصمیم‌گیری کنند. در جلسه فرشته‌ها فکر نمی‌کنم رفته باشند؛ کلاً شیاطین احتمالاً آن جور خیلی فعالیت کردند که استدلال‌های آن یارو که آریوس را شکست داد. دل همه بشیم، گفتم بهتان یک بار. استدلال اصلی‌اش این بود که... این بود استدلالش این بود که اگر خدا مسیح نیست، ما این همه مسیح را تو جلساتمان از این حرف‌ها زدیم.

لابد این از همین نوع استدلال هست دیگر؛ یعنی اگر من یک کاری کردم، لابد. خب، آره دیگر؛ چون شده، لابد خوب بوده که شده. مثل این یک استدلال رهشنگی تو قرآن هست از طرف کسانی که نمی‌خواهند انفاق کنند. می‌گویند اطعام بکنیم، می‌گویند چطور ما کسی را اطعام بکنیم که اگر خدا می‌خواست به او غذا می‌داد؟ یعنی خب، این که گرسنه هست، این چیزی واقع شده در جهان. خدا خواست این گرسنه باشد. من چطور بروم از این خواست خدا مخالفت بکنم؟ خیلی این استفاده را هم همه در همان هست. خنده‌داریم ما این کار را کردیم. پس با بود درست بوده خدا تا.

حالا جلوی خدا تا.

حالا جلوی ما را نگرفته. الان هم اگر داریم اشتباه می‌کنیم خدا جلوی ما را نگرفته. ما رهگیری کردیم. ره‌یاب بوده. پس درست است. خیلی برای هر کاری من می‌کنم درست است. خدا جلوی من نگرفته. افراد دوست تا نکتهٔ کوچک.

می‌خواهم بگویم بحث‌ها را تمام بکنم و یک نکتهٔ خود غیر کوچکی که جلسات چه جوری ادامه بدیم. من اولاً یک نفر سؤال کرد که انجیل در قرآن گفته می‌شود، انجیل اصل وجود دارد یا ندارد؟ آن حرف‌ها. من در جواب این سؤال، سؤالم این است که تورات اصل وجود دارد؟ تو قرآن وقتی می‌گویند کتاب تورات، کتاب انجیل، فکر می‌کنید یعنی کتاب نوشته‌شده این‌جوری و نتیجه این است که پس باید یک چیزی اصل بوده. اصلاً یکی نیست. تورات در زمان موسی نوشته نشد و اصولاً منظور از تورات وقتی گفته می‌شود همان حرف‌هایی که از موسی تعالی می‌کنیم. اصلاً تورات به جایش هم؛ یعنی همین تعالی. وقتی از کتاب یاد می‌شود، کتاب تورات و کتاب انجیل، از موسی تعالی می‌داد. این تعالی اسمش تورات است. این هم مقدس هست، هدایت و نور درش هست. بخشی‌اش را خلاصه.

حالا نوشتن بخشی‌اش را، ننوشتن. آن‌هایی که نوشتن ممکن است تحریف شده باشد، نشده باشد.

به هر حال این‌جای کتاب وجود دارد. کتاب به معنای کلی، نه با معنای چیز نوشته‌شده. انجیل هم به همین معنا تعالی می‌کند که حضرت مسیح داد.

حالا یک چیزهایش را نوشتن، یک چیزهایش را ننوشتن. در رو دنبال انجیل به معنای برای آن برنمی‌آید که انجیل نوشته‌شده و معنی این که تبعید کتاب مجلد شده که دارد به آن اشاره می‌شود. به همین دلیلی که ما به‌طور بدیهی می‌دانیم که تورات این‌جوری نمی‌دهد. چیزی که ما از در تاریخی می‌دانیم این است که ده فرمان را نوشتند و در تابوت عهد گذاشتند و یک چیزهایی از احکام هم در زمان موسی و جانشینانش نوشته شده بود و بعداً این پنج کتاب به چیزهای اضافه شد. در آن کتاب‌هایی که اضافه شد، زبور و داوود هست که در قرآن به آن اشاره می‌شود. اینی آن‌جوریست که همه شب چلند و پرده‌پرد باشد. بخشی‌اش تاریخ قوم یهود و این حرف هست. حالا من فکر نمی‌کنم در زمان حضرت مسیح کسی قلم برمیداشت کتابتی می‌کند و کتابی به این شکل، الزاماً نمی‌کند. اینکه به حضرت مسیح نوعی وحی می‌شد، حضرت مسیح مثلاً فرضاً تحت وحی الهی تخفیف می‌داد در شریعت و حرفهایی می‌زد. این که این‌ها همه درست هست، این هم در مورد تورات و هم در مورد انجیل درست است.

ولی اینکه آیا این‌ها به صورت مکتوب درآمدند، حضرت مسیح مثلاً می‌گفت کسی بنویسد یا حفظ بکند، ما یک چیزی در مورد قرآن می‌دانیم که فکر می‌کنیم هر جایی در قرآن گفته می‌شود کتاب، یعنی اینکه وحی بشود و این‌ها نوشته بشود، تبدیل به کتاب بشود. راجع به این‌ها من این شکلی نیست. من فکر می‌کنم تورات در قرآن یعنی تعالیم موسی و جانشین‌هایی که آمدند و تأیید کردند، و انجیل هم یعنی تعالیم عیسی که درش بشارت بوده. انجیل هست، یعنی واژهٔ بشارت. مسیح با خودش بشارت آورد. حرفهایی که می‌زد حرف‌های تبشیری بود بیشتر، و مردم در اصل میشنیدند همان حرف‌ها را. یعنی یک بخشی از آن چیزی که فکر می‌کنم اسمش انجیل واقعی است، در همین چیزهایی که نوشته شده هست، تعالیم حضرت مسیح.

ببینید، این بخش‌های انجیل که داستان زندگی عیسی را روایت می‌کنند، که ربطی به آن انجیل به معنای قرآنیش ندارد. انجیل به معنای قرآنیش تعالیم مسیح است و تعالیم مسیح، آن چیزهایی که بخشش واقعاً وحی الهی بوده مستقیمن، یک جوری. و هر واقع‌های هم که روایت می‌شود، خلاصه سخنی از حضرت عیسی می‌آید.

مسیر ادامه بحث درباره اهل کتاب - بخش ۲

بنابراین گفتن اینکه این‌ها انجیل هستند راه دوری نرفتیم. فرض ما این است که همانطور که تورات خوب نوشته نشده، این‌ها خوب نوشته نشده. و من فکر می‌کنم انجیل مجموعهٔ تعالیم و حرف‌های مسیح است که بخشش مطمئناً مستقیمن به وحی الهی بوده، همانطور که در مورد موسی بوده، و بخشش هم چه اینکه نبوده. و اینکه انجیل اساسش تبشیر بوده و مثل یک جور همان تخفیف دادن در شریعت و امیدوار کردن. و این لحن حضرت عیسی همانطور که در انجیل‌های موجود هست همین‌طوری بوده، مردم را یک جوری بیشتر امیدوار می‌کرده. و اینکه...

به هر حال دنبال این باید بگردیم که یک انجیلی حضرت عیسی مثلاً کتابت داده باشد کسی بکند و این حرف‌ها. فکر می‌کنم از قرآن این برنمیآید صرفاً. و اما از کتاب نمی‌شود نتیجه گرفت که یک جور کتاب به معنای جلد گرفته شده وجود دارد. به نظر تاریخی به نظر نمی‌آید که اطراف حضرت مسیح کسی وجود داشته که کتابتی کرده باشد. خیلی بعید است. اگر یک نفر... هیچکس ادعا نمی‌کند که چیزی در زمان حضرت مسیح نوشته شده. همین انجیل‌های موجود، هر چه که هست، بعد از حضرت عیسی نوشته شده. به تاریخ... یک نکتهای که جالب است، قبلش می‌خواستم بگویم این نکات مهم نیست. بعد همین‌طور مسیحیت آباءری.

می‌خواهم بگویم شاید باقی بماند حرفمان نزده. یک اختلافی وجود دارد بین مسیحی‌ها بعد از حضرت مسیح. فکر می‌کنم یک جورایی معنی دارد. ما هم شاید معنی داشته باشیم که حضرت مسیح وعدهٔ بازگشت داده و احساس عمومی به نظر می‌آید که بیشتر در آن طیف اورشلیم این است که حضرت مسیح بهزودی برمیگردد و پادشاهی را به دست می‌گیرد. و یک غیبت و ترددی و یک احساسی که به نظر می‌آید در قرن اول بهجد جاری بوده، در مورد تشکیل می‌شود این است که این انتظار به طول می‌کشد. احساس می‌کنند که پس چه شد این ظهور ملکوت خداوند که مسیح برمیگردد و ملکوت خداوند ظهور می‌کند. چنین احساسی در قرن اول بهشدت وجود دارد. خود انجیل می‌بینید، در نامه‌های پولس می‌بینید.

من می‌خواهم این را تأکید بکنم که در آن گرایش انطاکیه و تأثیر پولس است که این انجیل یک جوری بیشتر شبیه می‌شود با آن چیزی که ما به آن... محترم پولس رسماً اعلام می‌کند که ملکوت خدا ظهور کرده. الان ما در زمانی داریم زندگی می‌کنیم که ملکوت خدا ظهور کرده. اصلاً به فکر این باشید که مسیح می‌خواهد برگردد و تازه ملکوت را با خودش بیاورد و پادشاهی و این حرف‌ها. این‌ها را بگذارید کنار. همین چیزی که می‌بینید دنیا این‌جوری شده و مردم این‌جوری شدهاند، این نشانهٔ ظهور ملکوت خداست. و از این مسیح مصلوب شد یا پذیرفت مصلوب بشود، با خودش ظهور ملکوت خداوند را. آباد خداوند یک جور حکومتی را در جهان به عهده گرفت که قبلش در آقا نداشت. این بحران در مسیحیت انطاکیه. من همهاش دارم... نمی‌خواهم دفاع کنم از آن مسیحی.

می‌خواهم می‌گویم این که یک گرایش عمومی به این است که آن‌ها منحرف بودند، آن‌ها که در اورشلیم بودند راست می‌گفتند، این نمون‌های از یک... اختلافی که فکر می‌کنم آن‌ها حق داشتند. آن‌ها متوجه این بودند که زبور ملکی که خداوند [وعده داده]، به این معنی نیست که مسیح الان از آسمان بیاید و لشکرکشی بکند و دنیا را به معنای پادشاهی‌اش بگیرد، بلکه این که همین الان ملکوت با ظهور مسیح و عروجش، ملکوت در جهان حاکم شد. و بگذارید من به‌عنوان آخرین نکته در مورد ادامهٔ جلسات بگویم. من قبل از این که جلسات را شروع بکنیم، یک جوری وعده دادم که

می‌خواهم، در واقع، از مسیحیت شروع بکنم و در مورد کلاً...

اما انبیا سهمِ... به‌عنوان یک بخش عمده‌ای از چیزهایی که در قرآن ما می‌بینیم، فکر می‌کنم که توجه کردن به مبحث نبوت و سلسلهٔ انبیا، داستان‌های انبیا و مخصوصاً بحث‌هایی که در قرآن در مورد اهل کتاب هست، این یک بخش نسبتاً وسیعی از آیات قرآن را در برمی‌گیرد که خیلی مهم است که این چیزها را خوب بفهمیم. یک هدفی که داشتم از اول این بود که مفصل در موضوع مسیحیت و تاریخ مسیحیت بحث کردم، یک دور آیاتی که در قرآن در مقابله با مسیحی‌ها آمده را یک مروری بکنم و از این هم فراتر بگویم که این بحث‌ها به چه چیزهای تاریخی‌ای دارد اشاره می‌کند و صرف‌نظر کردم به دلیل این که

فکر می‌کنم که بحث‌هایی که با اهل کتاب هست و معمولاً مستقیماً ذکر نمی‌شود که با چه کسی مورد خطاب، یهودی هستند، مسیحی هستند، حَبَطی‌هایشان هستند یا طور دیگر هستند، حداقل تا وقتی که ما یهودیت را خوب نشناسیم و انبیا را خوب نشناسیم، این است که الان در مورد آیاتی که مربوط به مسیحی‌ها در قرآن هست، فی‌الجمله بحث نکنم. ترون... همهٔ آیاتی که مربوط به خودِ... مسیح و زندگی مسیح را یک جوری مرور کردم. یک سری بحث‌ها را در مورد انحرافات مسیحی‌های اهل کتاب که در سوره‌های اول قرآن مخصوصاً زیاد است و این‌ها را

می‌خواهم معوق بکنم بحث را و طبق آن روالی که قبلاً گفتم، در واقع، ادامه بدهم در مورد انبیا، مثلاً، در مورد یهودیت بحث بکنم و بعداً امیدوارم از این که در مورد یهودیت بحث کردم، یک برنامهٔ من این باشد که همهٔ... یک تقریباً آیه‌هایی که در سوره‌های اول قرآن محسوساً خیلی زیاد هستند را یک مروری بکنیم با شناختن این که کدام‌هایشان به کی مربوط است و به چه چیزی دارند اشاره می‌کنند، کدام‌ها به هر... دو تا مقدمه را الآن فکر می‌کنم درک مباحثِ بین قرآن و اهل کتاب کلاً در فهمیدن قرآن ضروری است. حجم نسبتاً خوبی از قرآن را یک جوری گرفته و اینکه بفهمیم این‌ها ضروری است و هر کدامشان در باب نوع استدلال‌هایی که دو طرف دارد می‌شود چیست، فکر می‌کنم لازم است. من کاری که

می‌خواهم بکنم، در واقع، یک خرده کلیتر از بحث کردن در مورد، مثلاً، صرف یهودیت.

می‌خواهم متمرکز بشویم روی همین موضوع که اصولاً این شریعت مخصوصاً از زمان حضرت موسی و از شُرُع و تا زمان حضرت عیسی، در واقع، ادامه پیدا کرد. این واقع‌های که به نظر می‌آید قرآن هم تأیید می‌کند: خداوند قومی را در زمین بهعنوان کسانی که

حامل این شریعت هستند انتخاب کرد و این‌ها تاریخی را، در واقع، گذراندند تا زمان حضرت مسیح که نهایتاً از افتخار حمل شریعت را داشته باشند، یک جوری محروم شدند. بعد، بعد منتقل شدنِ این شریعت و نبوت به شاخهٔ اسماعیلی. اصلاً کل این ماجرا که یک شاخهٔ اسحاقیت در ذریهٔ ابراهیم وجود دارد، بعد شاخهٔ اسماعیل اینجا یک به نظام نبوت و امامت وجود دارد. نگاهِ رسول و شریعت و خداوند دارد چه می‌آورد؟ چرا چند جور شریعت داریم؟ چرا در خاندان قرار داده شده؟ در این سؤال زیاد است در مورد این. بر این نمی‌خواهم در مورد نبوت به صورت بحثهای نبوت عامه بحث بکنم. اینکه اصلاً اینکه خداوند ابراهیم را انتخاب کرد و در ذریهاش نبوت و شریعت و کتاب قرار داد، بعد قوم یهود، مثلاً، بهعنوان یک قوم برگزیده که در زمین،

مثلاً، کارهایی می‌کردند و شریعت به آن‌ها اختصاص داده شده بود. بنی اسرائیلی وجود دارند، بنی اسماعیلی وجود دارند. آن‌ها یک تاریخی را طی کردند، بعد شریعت از آنجا، آنجا در چند مرحله شریعت اینگار اصلاح می‌شود. کل اینکه این ماجرا چیست دیگر. خودمان داریم به چه می‌رسیم؟ فکر می‌کنم برای فهم اینکه نهایتاً کل این ماجرا ختم می‌شود به پیغمبر و قرآن و اینکه یک جوری شریعتی به دست ما رسیده، برای فهم خود شریعت و این تحولات تاریخیاش مهم است که یک جوری این چیزها را بفهمیم. من برای بحث در مورد نبوت عامه

می‌خواهم رو کنم.

ولی

می‌خواهم در مورد این سؤال‌هایی که اینجا وجود دارد که کلاً این شریعت برای چه داده شده به یک قوم، چرا داده شده. چرا یک قوم برگزیده شده؟ چرا این نَسَب ابراهیم قرار داده شده؟ چرا این انتقال؟ چرا اول همهٔ پیغمبران در آن بُرهه منتقل می‌شوند به...

این بنا بر یک کعبه ساخته شده و بلاش گردن رفتن و آن بنا، محض سلیمان را ساختند. بعد خلاص، مسیح که می‌آید، ماجرا دوباره برمی‌گردد، قبله برمی‌گردد به سمت کعبه. به نظر می‌آید اینجا خلاصهٔ بحث، دیادِ فراموش‌شده است و این حد وجود دارد؛ یعنی صرفاً مسئلهٔ تاریخ انبیاست.

می‌خواهم بگویم تاریخ همین شریعت، به این معنای خاصی که تاریخ کتاب و اهل کتاب است.

می‌خواهم این خُرده را، در واقع، بگویم که از ابراهیم شروع می‌شود و در این دو تا شاخه یک جوری ادامه پیدا می‌کند و به نظر نمی‌آید که خیلی مسائل هم بدیهی و روشن باشند؛ یک خود جایی برای بحث کردن هست.

خب، قطعاً یک بخش عمده‌ای از موضوع به بنی‌اسرائیل و قوم یهود اختصاص پیدا می‌کند که تو قرآن هم خیلی زیاد در موضوعشان حرف‌های ناگفته داریم. در زمینهٔ اینکه اسرائیل را محکوم می‌کنیم، تجاوز اسرائیل، مثلاً، فلسطینی‌ها را خیلی می‌شود بعداً.

ولی از قوم یهود انتظار نداشته باشید من بیایم بگویم این‌ها، مثلاً، آدم‌های بدی بودند و این حرف‌ها. یک جوری همان‌طور که سعی کردم در مورد مسیحیت، عقاید عقاید را با لحن مثبت...

ولی در جهت فهمیدن امیدش، مثلاً، یک جوری سعی بکنم خوب بیان بکنم. سعی می‌کنم عقیدهٔ یهودی‌ها را هم که همچنان به آن ایمان دارند، خوب بیان کنم.

بنابراین جلسات این‌جوری ادامه پیدا می‌کنند.

مسیر ادامه بحث درباره اهل کتاب - بخش ۳

حالا اینکه کِی شروع بشود و چه جوری ادامه پیدا بکند، یک ایده‌هایی در ذهن هست. می‌گویم بهتر است و بعد هم موقعیت بشود که کارهایی را هم این‌جا انجام بدهم.