→ بازگشت به مسیحیت

جلسهٔ ۳ · مسیحیت

وضعیت بشر و مسئله هویت عیسی مسیح

۱۸,۸۷۳ واژه · ۴۶ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه بخش اصلی بحث مسیحیت با روایت الهیاتی مسیحی آغاز می‌شود. شیوه بیان غیردکارتی، تمثیل و داستان در برابر استدلال قیاسی بررسی می‌گردد. موضوع شر، هبوط، گناه نخستین، تثلیث و ماهیت مسیح در همین چارچوب طرح می‌شود.

شروع بخش اصلی: نقش اسقف و الهیات مسیحی

خب جلسه در واقع شروع قسمت اصلی بحث ماست که قرار شد من در نقش یک اسقف ظاهر بشوم و کاملاً از راه مسیحی یک جور دیگر پا بکنم.

بگذارید فقط یادآوری بکنم که جلسه گذشته که به نظر من آن حرف‌ها مهم است و به عنوان مقدمه برای خاطر اینکه به هر حال شیوه بحث‌های متعارف الهیات مسیحی اصلاً آن شیوه استدلالی به معنای دکارتی نیست و واقعیت این است که به هر حال شاید احتیاج به بحث کردن داشته باشه که اصلاً آن شیوه شیوه خوبی هست یا نه.

من دفعه قبل سعی کردم در واقع همین مورد را در موردش صحبت بکنم که آن نحوه محدود کردن خودمان در شیوه به اصطلاح دکارتی به اینکه از زبان فرمال تا حد ممکن فرمال می‌خواهیم استفاده بکنیم برای بیان به اضافه اینکه انگار از تنها بخشی از قوای شناختی خودمان هم که می‌خواهیم استفاده بکنیم بخش‌های مربوط به استدلال‌های قیاسیه.

در حالی که خب خیلی طبیعی است آن چیزی که من حالا اسمش را گذاشتم مثلاً روش پوپری مثلاً تأمین یافته که چند پوپر مطمئناً منظورش دقیقاً یک چنین شیوه بحث کردنی نبوده.

اینکه من چیزی که بهش می‌گویم تأمین یافته یعنی پوپری به دلیل اینکه اساسش این است که نیازی نداریم به اینکه چیزهایی را که بیان می‌کنیم اثبات بکنیم بلکه مهم این است که خوب بیان بکنیم و بعد مردم در واقع با فکت‌هایی که در اختیار دارند که حتی این فکت‌ها می‌تواند مربوط به زندگی خصوصی خودشان باشه قضاوت بکنند که آیا این چیزی که من گفتم این چیزی که من گفتم می‌تواند در قالب این نظام فرمال باشه، می‌تواند یک داستان باشه یا یک چیزی شبیه یک قطعه شعر.

خب بسته به اینکه در مورد چه دارم صحبت می‌کنم و چه جوری ترجیح می‌دهم که ایده خودم را بیان بکنم برای تبیین یک موضوع می‌توانم از هر نوع ابزار بیانی استفاده بکنم، از تمثیل استفاده بکنم و یا هر چیز دیگر که دلم بخواهد مثلاً داستان بگویم.

و نهایتاً آدم‌ها این ایده مرا که با یک ابزار بیانی ممکن است پیچیده بیان شده باشه می‌گیرند و سعی می‌کنند تشخیص بدن که آیا با واقعیت‌هایی که بهش اعتقاد دارند که لزوماً این واقعیت‌ها لازم نیست شیء شده باشه در اجتماع.

دقت می‌کنید وقتی پوپر حرف از این می‌زند اصلاً جامعه علمی طبیعی است که فکت‌هاش باید به نوعی توسط جامعه علمی مثلاً تصدیق شده باشه تا یک تئوری پذیرفته بشود یا نشود. ولی شما ممکن است واقعاً تو زندگی خصوصی خودتان تجربه‌های خیلی قدرتمندی.

ناسازگاری ایده‌ها با فلسفهٔ رایج

دارید که با هیچ‌کدوم از ایده‌های موجود مثلاً در فلسفه سازگار نیست به غیر از فلان ایده‌ای که یک آدمی گفته و این برای شما کافیه که به آن حرفی که آن زده اعتقاد پیدا بکنید.

یعنی که شما شخصاً یک فکتی در اختیار دارید که هیچ‌جایی توجیه نمی‌شود به غیر از این. بنابراین لزوماً این حرف‌هایی که داریم می‌زنیم هم این‌طوری نیست که به درد فرد توافق جمع بخوره. حتی یک دانه آدم هم می‌تواند فکت‌های خصوصی خودش را در واقع با تئوری‌هایی که بیان می‌شود به نوعی تطبیق بده.

نکته مهم این است که من در واقع چیزی که بهش می‌گویم تأمین یافته یعنی روی نحوه بیان، ابزار بیان و روی آن نحوه شناختی که در واقع تکیه می‌کنیم، ابزار شناختی که روش تکیه می‌کنیم محدودیت زیاد نداریم. یعنی مثلاً این‌طوری نباشد که فقط بگویم که شما حق دارید از آن قسمت استدلالی ذهنتان استفاده بکنید.

ممکن است یک نفر ما خیلی چیزها را درستیشو حس می‌کنیم در حالی که استدلالی برایش نداریم و خیلی وقت‌ها این‌جور احساس‌های ما که یک چیزی درست است مثلاً جهان خارج وجود دارد من به هیچ‌وجه نمی‌توانم استدلال بکنم که شما الان وجود دارید.

ولی روشن‌تر از هر نوع فکتی شاید ریاضی مثلاً استدلال ریاضی برای من این واضح است که شما هم وجود دارید و نمی‌شود هیچ‌وقت این را استدلالی کرد.

درست است. خیلی چیزها هست که اینطوریه. من مطمئنم که می‌میرم. از کجا مطمئنم؟ حداقل یک استقرار ناقصه دیگر. مثلاً یک عده را دیدم که مردن. حالا چند نفر را تازه دیدم واقعاً مرده باشند. اکثراً شنیدم. ولی یک چیزی در درون خود من به من می‌گوید که تو می‌میری.

دقت می‌کنید؟ یعنی واقعاً اصلاً این علم به مردن را از بیرون نگرفتم. از استدلال نگرفتم، از تجربه هم حتی نگرفتم. انگار سیستم حیات بدن خود من یک جوری می‌داند که یک روزی مثلاً بنزینش تمام می‌شود و نابود می‌شود. درسته؟ خیلی از ادراکات هست که ما نه استدلال می‌توانیم برایش بکنیم، نه به اندازه کافی حتی استقرار به معنای علمی در موردش داریم.

ولی خب همه‌مون جز قوی‌ترین اتفاقاً ادراکاتمونه. یعنی شکی نداریم که شما من شک ندارم شما وجود دارید. امیدوارم وجود داشته باشید و این همه زحمت هم هدر نره. و به اضافه اینکه مثلاً شک ندارم که هم من هم شماها خلاصه یک روزی به رحمت خدا واصل می‌شویم.

و خیلی چیزهای دیگر. خیلی چیزهای دیگر.

الهام و حذف از بحث فلسفی

ما همه‌ش انگار یک جوری از یک منابع دیگه‌ای در درون خودمان بهمون دارد یک چیزهایی الهام می‌شود به جای اینکه و اگر این‌ها را بخواهیم حذف بکنیم از بحث‌های مثلاً فلسفی خودمان مثلاً در مورد جهان خارج، چیزهای خیلی بزرگی را از دست می‌دهیم.

با محدودیت گذاشتن اینکه مثلاً هر فکری باید از حس آمده باشه یا بعداً در نظام فرمال یک جوری مثلاً بتونن برای گذاره‌هایی که بیان می‌کنند استدلال پیدا بکنند.

من می‌خواهم روی این تأکید بکنم که اصلاً قرن بیستم جریان‌های موجود در فلسفه قرن بیستم همه نشان‌دهنده شکست خوردن آن نوع در واقع جریان حاد دکارتی که حالا مثلاً در اواخر قرن نوزدهم شاید به یک اوجی هم رسیده بود، از نیمه قرن نوزدهم شما در فلسفه اروپا می‌بینید که جریان‌هایی به وجود آمد که با آن نوع دیدگاه‌های خیلی نظری و خیلی استدلالی کاملاً مخالفت می‌کردند.

اتفاقاً که حالا قوی‌ترین‌شون از نادیده فلسفه مسیحی در واقع آمد. یعنی شاید این جریان خیلی بزرگ فلسفی اواخر قرن نوزدهم و کل قرن بیستم که هنوز هم به هر حال ادامه داره، حالا شاید از آن شور و هیجان رخت‌های قرن بیستم افتاده باشه، فلسفه اگزیستانسیالیست مثلاً اساساً ریشه‌اش در دیدگاه‌های مسیحی.

یعنی پدر این فلسفه سورن کی‌یرکگور، آدمی بود دقیقاً به همین دلیلی که من الان دارم این حرف‌ها را می‌زنم، این حرف‌ها را زد. حرف‌های مشابهی زد. یعنی مخالفتش با مثلاً نظام هگلی یا اصلاً نظام‌سازی در فلسفه دلیلش این بود که احساس می‌کرد که اصلاً هیچ سنخیتی بین دیدگاه‌های مسیحی با این‌جور نگاه کردن به دنیا وجود ندارد.

مسیحیت بیشتر با مسائل خیلی روزمره زندگی و مرگ و گناه و این‌جور چیزها در واقع مربوطه. نه مثلاً با یک مفاهیمی مثل جوهر و عرض و نمی‌دانم وجود و عدم و این‌جور چیزها که در فلسفه حالا نظری‌پردازانه آدم‌هایی مثل هگل یا آدم‌هایی مثل کانت و این آدم‌ها در واقع مطرح می‌شود. یعنی آن دیدگاه‌های خیلی شدید نظری، با تو قرن بیستم می‌بینید، فقط اگزیستانسیالیست نیست.

حالا هایدگر مثلاً تا حدودی شاید به همان فلسفه پدیدارشناسی و اگزیستانسیالیسم نوعی مربوط باشه. فلسفه پست‌مدرن هم همین‌جوره. شما حتی در فلسفه تحلیلی که به نوعی وارد آن نگاه فلسفی استدلالی حالا شاید بشود گفت ارسطویی یا دکارتی هست، حالا مخصوصاً دکارتی، در فلسفه تحلیلی هم شما تحولات مثلاً حداقل در حد فرم می‌بینید.

مثلاً در فلسفه تحلیلی الان یک شیوه‌ی خیلی متداول شده در پیپرهای تحلیلی این است که به اصطلاح سناریو تعریف می‌کنند. یعنی وقتی می‌خواهند یک مفهومی را زیر سؤال ببرن، یک سناریو می‌سازن. فرض کنید یک چنین یک داستان تعریف می‌کنند.

شناخت روزمره و انبارهای کنار جاده

برای شما. فرض کنید دارید در یک جاده‌ای می‌رید، مثلاً یک انبارهایی می‌بینید. از کجا می‌دانید این‌ها انبار هستند، نیستند؟ بعد تو مثلاً طرف یک جوابی در همان پیپر به این سؤال می‌ده، ولی سعی می‌کند نشان بده که آن جواب مثلاً درست نیست.

یعنی در واقع انگار در قالب یک داستان، یک استدلال دارد بیان می‌شود. دیگر آن شیوه‌ی منطقی نظام صوری و این‌ها را شما کمتر می‌بینید که واقعاً این خیلی متداول شده.

این هم به هر حال یک تحولی در زبان فلسفه‌ست. من می‌خواهم به هر حال این یادآوری کرده باشم به اضافه اینکه این هم فراموش نکنیم که این نوع در واقع برگشتن به ابزارهای بیانی که یک خورده قدیمی‌تر از این که در ایران و این‌ها هستند به نظر من به هر حال یک جور پیروزی دیدگاه‌های دینی و عرفانی حساب می‌شود.

یعنی ما الان همه ابزارهایی که واقعاً ادیان استفاده می‌کردند برای بیان عقاید خودشان تقریباً الان در فلسفه مدرن به نوعی دارد استفاده می‌شود. حتی شما می‌بینید فلاسفه مثلاً سارتر به عنوان یک فیلسوف اصلاً نمایشنامه می‌نویسه، فیلم‌نامه می‌نویسه، داستان می‌نویسه و احساس می‌کند که این‌جوری بهتر می‌شود فلسفه خودش را بیان بکند.

بنابراین هیچ عجیب نیست که الان مثلاً نگاه کنیم ببینیم در قرآن داستان داریم، در کتاب مقدس داستان داریم و اصلاً این کتاب مقدس خود داستان به نوعی شروع می‌شود و این‌ها همه در واقع به نوعی با فلسفه موجود حتی هماهنگی دارند و با این دیدگاه‌های پست‌مدرن که در واقع یک بخشی از دیدگاه‌های پست‌مدرن انتقاد به همان شیوه‌های ظاهراً عقل‌گرایانه قرن مثلاً نوزدهم، هجدهم، نوزدهم.

چیزی که من می‌خواهم بگویم این است که خود راه را باز بگذاریم برای اینکه با دیدگاه‌های جدید آشنا بشویم. آخرین چیزی که جلسه قبل گفتم این بود که تو این دیدگاه‌های به اصطلاح پوپری یک نکته خیلی خیلی مهم این می‌شود که شما چه چیزهایی را به عنوان فکت می‌پذیرید.

مهم‌تر از شیوه‌های استدلال‌تون، نظامی که ارائه می‌کنید این است که اصلاً شما به چه جوری دارید به جهان نگاه می‌کنید. چه چیزهایی را به عنوان فکت پذیرفتید.

مثلاً فرض کنید شما اگر فکت‌هایی که می‌خواهید بر اساس آن نظریه بسازید مشاهدات تیکو براهه در مورد در نجوم باشه و قوانین کپلر باشه، اگر فکت‌هاتون این‌هاست، نظریه‌ای که باید بسازید نظریه نیوتونه. اگر آزمایش مثلاً مایکلسون مورلی و یک چیزهایی در مورد اطلاعات دقیقی در مورد مدار عطارد را هم به فکت‌هاتون اضافه کنید، آن‌وقت مجبورید بروید نسبیت را بسازید.

حوزهٔ نگاه: از انسان تا دکارت

ولی اصلاً اگر به انسان دارید نگاه می‌کنید، مطمئناً به نظریه نیوتون نمی‌رسید ها. باید به چه حوزه‌ای از تفکر دارند نگاه می‌کنند. به فلسفه دکارت نمی‌توانند برسن.

آن‌جوری که به آن چیزهایی که مسیحی‌ها به عنوان فکت‌های درجه یک در واقع گزینش می‌کنند و نگاه می‌کنن، مطمئناً این‌ها منجر نه به ساینس می‌شه، نه به فلسفه دکارت می‌شود و نه چیزهای دیگه‌ای که شما در دوره مثلاً روشنگری می‌بینید. و این به هر حال نکته خیلی مهمی است که فکت‌ها، انتخاب فکت‌ها یک جوری به علایق ما برمی‌گردد.

واقعاً یعنی همین الان آدم‌ها حتی در مورد زندگی، من یک مثالی دفعه قبل زدم در مورد فوتبال. اینکه آدم‌ها بر اساس اینکه مثلاً فرض کنید اگر یکی تمام علاقه‌اش در زندگی‌ش به فوتبال باشه، آن‌وقت خب فکت‌هایی که در واقع تجربه می‌کند در یک حوزه عجیب و غریب خیلی کوچیکی قرار دارند و بنابراین ممکن است مثلاً توحید و نبوت و این‌ها اصلاً آنجا معنی پیدا نکنن.

بنابراین اینکه به کجا نگاه می‌کنیم این واقعاً یک نکته مهمی است. همین‌طوری نیست که هر کسی از هر جایی شروع بکنند با هر فکت عجیب و غریبی مثلاً بتونن یک نظریه بسازن که مثلاً به مسیحیت برسن یا به یک دین دیگر.

من فقط یک نکته نظر خودم مهم و که حالا خیلی ارتباط به بحث ندارد ولی از دست نمی‌خواهم بدهم این را اضافه بکنم که شما در این جریانی که بهش حالا رنسانس می‌گوییم یا مثلاً انقلاب علمی مخصوصاً می‌گوییم که فرضاً از زمان گالیله شروع شده، خب یک نکته خیلی مهمی که معمولاً فراموش می‌شود این است که یک یک شیفتی اینجا وجود دارد از روش‌ها خیلی چیزها عوض شده.

ولی یک چیز خیلی مهم شیفت پیدا کردن از در واقع فکت‌ها و مسائل مربوط به انسان به مسائل مربوط به طبیعته. یعنی گالیله، آدم‌هایی مثل گالیله چیزی را دارد مطالعه می‌کند که قبلاً اصلاً خیلی مورد توجه نبوده. یعنی علاقه آدم‌ها این نبود که این چیزها را بدونن. مثلاً اینکه قانون حرکت پاندول چیست. دقت می‌کنید؟

بیشتر واقعاً تا قبل از انقلاب علمی بیشتر مسائل انسانی، تو حوزه انسانی بود که مورد توجه بود. اگر جایی از فلسفه مثلاً مورد توجه بود، فلسفه الهیات بود، نه فلسفه طبیعت. فلسفه طبیعت را می‌خوندن برای خاطر اینکه بعداً وارد بتونن وارد بحث‌های الهیات بشوند. این را به عنوان کاملاً این مقدمه خیلی گذرا در واقع بهش نگاه می‌کردند.

قانون واحد زمین و آسمان

و اینکه مثلاً فرض کنید این ادعای عجیب و غریب که نیوتون آمد قوانین جهان‌شمولی را ارائه کرد که برخلاف نظام ارسطویی، زمین و آسمان تحت یک قانون قرار گرفتن. تو نظام طبیعیات ارسطویی چیزی که در زمین می‌گذشت با چیزی که در آسمان می‌گذشت واقعاً از زمین تا آسمان دقیقاً با همدیگر تفاوت داشتن.

یعنی زمین محل کون و فساد بود، آسمان اصلاً اجرام آسمانی از جنس دیگه‌ای بودن که ساختن‌اش راضی‌روفتن. اینکه در علم جدید ما به یک نظامی رسیدیم که جهان‌شموله، یعنی زمین با آسمان‌اش فرقی ندارد. آنجا هم اتم و مولکول و این حرف‌ها از دینامیک مثلاً حرکت و همه‌چیز این‌ها در واقع در آسمان یکی به نظر می‌رسد.

این ادعا خودش ادعای عجیبی برای اینکه فکر نمی‌کنم قبلاً کسی این را جهان‌شمولی می‌گفت. ما دقیقاً انسان و حیات را گذاشتیم کنار و بعد زمین و آسمان را با همدیگر متحد کردیم. قبل از این اصلاً این‌جوری فکر نمی‌شد. یعنی اگر هنری وجود داشت این بود که شما بتوانید مثلاً مسائل مربوط به انسان را با چیزهای دیگر متحد بکنید.

چون نیوتن هیچ ربطی به مسائل انسانی نداره، ایده‌اش. بنابراین از نظر یک آدم مثلاً ۱۰ سال قبل، اصلاً این نظریه ارزشی ندارد برای خاطر اینکه نوع در واقع دیدگاه قدیمی نسبت به علم، یک چیز دیگه‌ای بوده. دقت می‌کنید؟ و این چیزی است که معمولاً خیلی بهش توجه نمی‌شود. این ادعاهای بزرگ که نمی‌دانم قانون جهان‌شمول یعنی چی؟

جهان انسانی، ببین این در واقع مثل یک فرضیه که انسان هم یک چیزی است مثل همان اتم و مولکول و همین چیزهاست دیگر. اگر این‌جوری نگاه بکنید آن‌وقت می‌توانید بگویید که خب اتفاق‌هایی که در نظام مثلاً در جهان انسانی هم می‌افته، تابع قوانین نیوتنی‌ست. جهان لاپلاسی. ولی این یک فرض خیلی عجیبیه.

فکر نمی‌کنم قبل از قرن مثلاً ۱۶ام، ۱۷ام مطلقاً کسی به ذهنش چنین چیزی می‌رسید. که نظام مثلاً حرکتی سیارات اگر یک چیزی برای‌شان دربیاریم، حتی معادله بنویسیم، جهان انسانی را هم توضیح دادیم. دیدگاه‌های مسیحی، من فکت‌های مسیحی را که دفعه قبل شروع کردم به گفتن، این‌ها با مکانیک نیوتنی اصلاً هیچ توجیه نمی‌شن. مثلاً فرض کنید پدیده گناه، شر، این‌جور چیزهاش ربطی به دیدگاه ساینتیفیک دارد.

ندارد. من می‌خواهم بگویم کلاً انقلاب علمی فقط انقلاب در نمی‌دانم متد و این حرف‌ها نیست. وارد کردن ریاضیات در مطالعه طبیعت. اصلاً اینکه ما کلاً جهان علم شیفت پیدا کرد با کنار مسائل انسانی و این‌ها را کنار گذاشت، نه فقط الهیات. علوم انسانی را موقتاً هم شده کنار گذاشت و رفت سراغ مطالعه صرف طبیعت آن هم با یک شیوه خاص. به قصد مثلاً پیش‌بینی. این خیلی.

موضوع خاص ساینس

مهم است که ما این را درک بکنیم که ساینس چقدر در واقع موضوع خاصی دارد و این اصلاً این‌طوری نیست که در واقع مسائل قدیمی را حل کرده باشه. ببینید همه مکاتب فکری از جمله ساینس، جامعه علمی، به هر حال یک جوری بنگاه کسب درآمد و این حرف‌ها هم هستند.

همه‌چیز همین‌طوریه. یعنی به هر حال وقتی یک نهاد تشکیل می‌شه، یک نهاد اجتماعی تشکیل می‌شه، مثلاً دانشگاه، به هر حال این دانشگاه باید از یک جایی بودجه بگیره، بنابراین برای خودش تبلیغات می‌کند. من یک فیلمی را که در تلویزیون نمی‌دانم چند بار پخش شده، من دو سه بار دیدم.

یکی مستند در مورد فرستادن یک فضاپیمایی به مریخ برای نمونه‌برداری کردن از خاک مریخ که خیلی مستند هیجان‌انگیزیه. اول می‌روند شکست می‌خورن، بعد نمی‌دانم هی ارتباط قطع می‌شه، این آدم‌ها را نشان می‌دهد که در آن سایت هستند و تمام مدت التهاب دارند، هی مثلاً می‌روند و می‌آیند و منتظرند که مثلاً یک خبری از آن اولی انگار می‌رود گم می‌شه، دومی می‌رود.

یک جمله‌ای هست در این مستند که خیلی برای من جالب است. می‌گوید اگر می‌تونستیم این کار را بکنیم، مثلاً این می‌رفت آنجا و درود می‌اومد و به ما اطلاعاتی می‌داد، بشر به یکی از بزرگ‌ترین آرزوهای خودش می‌رسید. من می‌گفتم کجا بشریه؟

شما در چه مدرکی وجود دارد که یک دانه بشر در مثلاً قبل از اینکه این پروژه‌ها تعریف بشه، یک چنین آرزویی کرده باشه؟ که ما یک چیزی بفرستیم تو مریخ مثلاً برای ما یک خورده خاک برداره بیاورد. این آرزوی بشر بوده واقعاً در طول تاریخ. مثلاً یکی از بزرگ‌ترین آرزوها بوده.

آن آدم حالا یا دارد به عنوان تبلیغات برای اینکه بودجه بیشتری بگیرد این حرف را می‌زند یا واقعاً تو زندگیش همینه، آرزوی بزرگ خودشه، فکر می‌کند مثلاً یک جوری از این آدم‌های ساده‌ای که فکر می‌کنند همه آدم‌ها در تمام طول تاریخ منتظر این لحظه بودن که مثلاً یک سیگنالی از مریخ بیاید ما بفهمیم که این سال‌ها اینجا فرود می‌اومد.

به هر حال دانش خود این‌جوری است. یعنی ما انواع و اقسام دانش‌هایی که داریم همیشه دارند از خودتان تبلیغ می‌کنند که خیلی مشکلات را حل کردن. شما یک مطالعه تاریخی دانش بشر را بکنید، اصلاً این مسائلی که در ساینس حل شده، اصلاً قبلاً مسئله نبودن این‌ها، صورت مسئله نبودن.

به عنوان مثال خیلی واضح‌اش، یک بحثی وجود دارد بین محمد بن زکریای رازی و مخالفین‌اش در تاریخ تمدن اسلامی.

تجربهٔ آزمایشگاهی و کیمیا

محمد بن زکریای رازی آدمی بود، اهل تجربه بود. یعنی می‌رفت تو آزمایشگاه کار می‌کرد. واقعاً به همان شیوه ساینتیفیک، مثلاً الکل تقطیر کرد، چیزها را را همدیگر می‌ریخت. یک جوری مثلاً کیمیاگری تجربی می‌کرد. و خیلی هم تو نوشته‌هاشون تاکید دارد که این شیوه خوبی برای شناخت طبیعته.

مثلاً بعضی‌ها این را پیشرو کارهای علمی می‌دانند. کسانی که باهاش مخالفت کردن، اصولاً مخالفتشون این بود که این برای بشر مثلاً قبیحه که یک چنین کاری بکند. اصلاً در شأن بشر نیست که برود طبیعت را بشناسه که چه بشود. مثلاً این را بریزیم هی را آن.

شأن بشر این است که تو این دوره کوتاه زندگی خودش الهیات یاد بگیره، با جهان ماورا آشنا بشود. حالا مثلاً آن را ریختی را این، نمی‌دانم از کی از نظر الهی‌دانان کیمیاگری کار پست و مثلاً یک جوری در واقع چیز بود، آدم‌هایی که حالا احتمالاً دنبال پول هستند یا اصلاً طبع طبیعی‌ای دارند که دنبال این چیزها می‌روند. سوال‌های اصلی بشر این چیزها نبوده.

نمی‌خواستن ببینن اگر نمی‌دانم سولفور و فلان را را چه بریزن چه می‌شود. برای همین هم این کار را نمی‌کردن. اگر هم علم تجربی قبلاً وجود داشته، نیوتون یک نامه‌ای داره، من قبلاً هم یک جایی بهش اشاره کردم، که من خودم وقتی که دانش‌آموز بودم یا مثلاً اوایل دانشجوییم بود این متن را خواندم و واقعاً شگفت‌زده شدم و خیلی برای من منبع الهام بود که چقدر ما دور شدیم از آن کاری که این‌ها کار می‌کردند.

اواخر عمرش به یکی از دوستاش نوشته که همه کارهای علمی که من کردم از دید خودم در حد حل کردن جدول کلمات متقاطع است. و این کارها را من کردم برای اینکه قوه ذهنی قدرت پیدا بکند بتواند الهیات را بفهمه. وگرنه این‌ها چه ارزشی داره؟

یک سری معادله نوشتم حالا مثلاً یک معادله چیزهایی در آمده که سیارات طبق این معادلات حرکت می‌کنند یا نمی‌کنند. از نظر نیوتون و هم‌عصرهای نیوتون ارزشی چندانی ندارد. ولی آن موقع کسی پیش‌بینی نمی‌کرد که این کاری که شروع شده مثلاً دو سه قرن بعد به یک سری چیزهای تکنولوژیکی که زندگی بشر را متحول می‌کند برسد. دقت می‌کنید؟ این‌ها فعالیت‌های نظری شناختی بودن.

مثلاً حرکت سیارات، حالا معادلات مثلاً حرکت سیارات را به دست بیاریم، خوبه، جالبه، ولی چیز مهمی به نظرشون نمی‌رسید. حتی خود نیوتونی که این کارها را می‌کرد، می‌دانید احتمالاً واقعاً سال‌های آخر عمرش را همش مشغول الهیات و این چیزها بوده.

نبوغ و حل مسئله

یعنی دوره جوانی‌اش بود این کارها را می‌کرد و بعداً هم تا آخر عمرش معمولاً این‌جوری بود که گاه‌به‌گاه یک مسئله‌ای پیدا می‌شد که هیچ‌کی نمی‌تونست حل بکنه، مثلاً می‌نشست تو نیم‌ساعت حل می‌کرد می‌داد.

یک داستان معروفی هست که برنولی‌ها این مسئله هم‌چیرامونی را که مطرح کرده بودن، یکی از برادرهای برنولی مطرح کرد، بعد به یک اسم مستعاری در یک مجله‌ای نیوتون جوابشو چاپ کرد. می‌گویند وقتی برنولی جواب را دید گفت این را نیوتون حل کرده.

و یک جمله معروفی گفت که من شیر را از پنجه‌اش می‌شناسم. که کسی به غیر از نیوتون نمی‌تواند این‌چنین راه‌حلی ارائه بده. همه این‌ها از نظر نیوتون، مثلاً در حالی که تو عالم خودش بود، البته نیوتون کیمیاگری هم پنهانی ظاهراً می‌کرده، الان یک اسناد و مدارکی جدید در مورد نیوتون به دست آمده که خیلی جالب است اتفاقاً از نظر دینی یک جوری مخالف با خیلی عقاید مذهبی کلیسا بوده، منتها خب دیگر این چیزها را پنهان می‌کرده.

به هر حال نیوتون وسط کارهاش واقعاً در حد اینکه مثل یک تمرین جدول کلمات متقاطع یک آدمی که خیلی استاده، شما دارید می‌بینید یک روزنامه‌ای را پیدا می‌کنید، یک جدول هیچ‌کی هم نتونسته حل کنه، کار نداره، مثلاً پرش می‌کنید یک روزی فقط.

و مثلاً یک احساس می‌کنید باز یک تمرین ذهنی انجام دادید. این به هر حال این را فراموش نکنیم که ما یک جوری در انقلاب علمی اصلاً توجه خودمان را از عالم انسانی یک جوری بیشتر بردیم به سمت عالم طبیعت، آن هم با یک دیدگاه خیلی خاص.

نوشتن معادله برای خاطر اینکه بتوانیم پیش‌گویی بکنیم و اگر آدم‌هایی از اولش خوب می‌تونستن ادراک خوبی داشتن که چه کار دارد می‌کند ساینس، معلوم بود که این برای به درد تکنولوژی می‌خورد دیگر.

شما وقتی که همه دانشتون در جهت پیش‌گوییه، طبیعی است که این نوع دانش به درد تسلط به طبیعت می‌خورد. یعنی من بتوانم بفهمم که اگر یک چیزهایی را تست بکنم، چه اتفاقی می‌افتد و بعد از آن استفاده بکنم و یک جوری مثلاً یک دست‌کاری.

حالا ما در بحث‌های مثلاً مسیحیت داریم یک جوری برمی‌گردیم به دوران ماقبل علایق علمی و فکت‌هایی که می‌خواهیم در موردش صحبت بکنیم، فکت‌های خیلی خیلی ساده و حساس از مسائل روزمره زندگی خودمون، نه در مورد سیارات و ستاره‌ها و معادلات و این‌جور چیزها بحث نمی‌کنیم.

و شیوه بحثمون هم من تأکیدم را این است که این شیوه بحث کردن، اگر در جواب به یک مسئله‌ای داستان تعریف کردیم، این‌ها شیوه‌های غیرعاقلانه نیست.

شیوهٔ دکارتی و پست‌مدرن

این خیلی نکته مهمی است که با فکر نکنیم شیوه بحث، آقا وقتی می‌گویم شیوه عقلی، منظورشون انگار یک چیزی شبیه همان شیوه دکارتیه. این‌ها نامعقول نیست و الان هم فلسفه مدرن، پست‌مدرن، حالا بعد از دوران مدرن به این سمت رفته.

شما آثار نیچه را که می‌خونید، من یادمه تو یک جلسه‌ای که در مورد نیچه بود، آخرش یک نفر به عنوان اعتراض مثلاً با تعجب خیلی زیاد گفت آخه این چه جور فلسفه‌ایه؟ این بیشتر مثلاً شبیه شعره و شما چنین گفت زرتشتش نیچه را می‌خوانید. که شباهتی به کتاب‌های کانت دارد.

برای خودش یک آدم تخیلی ساخته به اسم زرتشت که راه میره، حرف میزنه، مثلاً اتفاق‌هایی برایش می‌افتد. بیشتر شبیه داستان‌های انجیله تا کتاب‌های کانت. و از همان دوره کی‌یرکگور و نیچه، این‌ها تقریباً هم‌دوره هستند با همدیگه، بعد از هگل اومدن. خیلیا معتقدن که هگل دیگر اینقدر شورشو درآورد که این عکس‌العمل‌ها به وجود آمد.

یعنی چنان نظام نظری عظیمی ساخت که خودش مثلاً یک جمله معروفی دارد که می‌گوید تا این فلسفه خودمو فقط خودم فهمیدم و خداوند. و هیچ‌کس دیگه‌ای نفهمید. بعد اضافه می‌کند که نه، خودمم نفهمیدم. خب بفرمایید. نه دیگه، در مورد این بگذارید من یک خورده حواسمو یک چیز دو دقیقه‌ای را الان نیم ساعت در موردش صحبت کردم.

اگر خیلی ضرورت نداره، نخونید. باشه. خب بیایم شروع بکنیم فکت‌های روزمره بگوییم. فکت‌های روزمره ما، من دفعه قبل از یک جایی شروع کردم، از اینجا شروع بکنیم که ما از یک طرف وقتی که به جهان نگاه می‌کنیم، به نظر می‌آید هرچه نگاهمونو دورتر از این کره زمین می‌بریم، یعنی از عالم انسانی دور می‌شیم، یک جهان بهتر و شسته‌رفته‌تری می‌بینیم.

شما وقتی به سیارات و ستاره‌ها نگاه می‌کنید، یک اشیاء زیبایی، نورانی را می‌بینید که طبق یک نظم بی‌نهایت دقیقی به طور مداوم دارند حرکت می‌کنند. هیچ‌چیزی بدی آنجا نمی‌بینید، هیچ احساس بدی بهتان دست نمی‌دهد.

همه‌چیز انگار سرشار از زیبایی و نظم و عدالت و هرچه می‌خواهید نسبت بدید، همه صفات خوب انگار آن بالا وجود دارد. این احساسیه که همیشه در طول تاریخ بشر نسبت به حداقل وقتی به بالای سر خودش نگاه می‌کرده به ستاره‌ها و سیارات داشته.

نظم آسمان و مسئلهٔ رنج

یک سری اشیاء متحرک شناور، انگار خیلی آزادانه، منتها روی یک مسیرهای خیلی دقیق از پیش‌تعیین‌شده‌ای به طور منظم حرکت می‌کنند و خب طبعاً همان‌جوری که شما وقتی پرواز یک پرنده را می‌بینید، احساس آزادی، مثلاً پرنده، این‌ها هم این موجودات شناور آزادی انگار هستند که خیلی احتمالاً از زندگی خودشان دارند لذت می‌برن و به غیر از زیبایی و مثلاً درخشش و نور و آن چیزها هم شما تو آسمان چیزی نمی‌بینید.

به نظر نمیاد آنجا اتفاق بدی بیفته، رنجی در کار باشه، همه‌چیز خیلی منظم و مرتب و خوب است. همین‌طور از بالا که بیاید پایین، باز این آسمان، بعد مثلاً زمین را نگاه می‌کنید، جمادات را در زمین را نگاه می‌کنید، حیات را فعلاً بگذارید کنار.

آسمان هست، ابر هست، اقیانوس‌ها هستن، رودخانه‌ها هستن، پر از زیبایی. حتی حالا مثلاً کوه‌ها، تپه‌ها، آتشفشان هم هست، اگر حیات نباشه، پدیده‌ی خیلی زیبایی‌ست. حیاته که این تاچ وقتی به موجودات زنده نرسیده، اصلاً انگار شری وجود ندارد. آتشفشان کسی را ناراحت نمی‌کند.

من فکر نمی‌کنم سنگ‌های مثلاً کوهپایه از اینکه یک سری اشیاء مجاز، مواد دارد روش سرشون ریخته میشه، احساس درد و ناراحتی بکنن، بلکه شاید از اینکه دارد کوه بزرگ‌تر میشه، یک جورهایی خوشحالم بشوند.

همه بدبختی‌ها از اینجا شروع می‌شود که حیات به وجود میاد، ها؟ کره زمین، عالم کون و فساد، مشخصه‌اش این است که حیات در آن وجود دارد. باز به حیات نباتی که نگاه می‌کنید، خیلی اوضاع مرتبه.

هی گیاه‌ها همدیگر را پاره‌پاره نمی‌کنن، خونی ریخته نمی‌شود. ها؟ گیاه‌ها واقعاً شما در محیط طبیعت سبز که می‌رید، یک احساس آرامش خیلی عمیقی بهتان دست می‌دهد.

به نظر می‌آید اصلاً حیات تا وقتی در حالت نباتیه، همه‌چیز همچنان با نظم فوق‌العاده، در عین حالی که خیلی خیلی به نظر پیچیده میرسه، ولی بی‌نهایت همه‌چیز خوب و مرتبه و همه به نظر می‌آید تا وقتی که بشر مثلاً آن را آلوده نکرده بود، این‌ها گیاهان خیلی موجودات شادی‌ان.

همین‌طور که میاید به سمت انسان، یعنی وارد جهان حیوانات میشید، کم‌کم می‌بینید که اوضاع یک خورده دارد خراب می‌شود. حیوانات مثلاً به قصد خوردن همدیگه، به قصد گیاه‌ها را می‌خورن، همدیگر را ممکن است پاره‌پاره بکنن، حتی خون‌ریزی بشه، ولی باز بیچاره‌ها هر کاری که می‌کنن، یک جوری بر اساس غرایز حیاتی خودشونن.

اگر می‌کشن، به طور طبیعی برای این می‌کشن که بخورن و حیات خودشان حفظ بشود. بعد یک دفعه وارد عالم بشر می‌شوید. مثلاً تاریخ بشر را می‌خونید، می‌بینید اینجا اصلاً افتضاحیه. یعنی شباهتی اصلاً به جهان ندارد.

این جهان بشری، یک سری موجودات هستن، اصلاً نه برای خوردن همدیگر را می‌کشن و یک جوری تمام تاریخ بشر از این جنگ‌های احمقانه‌ای که این‌ها دارند با هم می‌جنگن تا چیزی که ما اطلاعات دقیقی ازش داریم، احساس شخصی این موجودات نسبت به خودشان و زندگیشون. به نظر می‌آید زندگیشون خیلی پر از رنج و نکبت و بدبختیه. حتی اگر جنگ نباشه، چندان احساس.

دوگانگی جهان و حیات

خوبی نسبت به حیات خودشان به نظر می‌آید ندارند.

ببینید تمام ماجرا این است که این دوگانگی در جهان هست. یعنی از یک طرف وقتی شما به بخش غیر زنده دنیا نگاه می‌کنید یا حتی بخش‌های زنده یک مقدار ابتدایی‌تر نگاه می‌کنید، یک شکوه و یک زیبایی می‌بینید که انسان را به طور غرض معتقد می‌کند به اینکه آفریننده‌ای هست، به اینکه خداوند مثلاً عادلی هست، این چیزها را خلق کرده، نظم داده و همه چه در نهایت خوبی و خوشیه.

و وقتی که به عالم انسانی نگاه می‌کنید، احساس می‌کنید که اگر خدا هست چرا این‌قدر رنج و بدبختی هست؟ دقت می‌کنید؟ خب دو تا دو تا جواب می‌شود داد دیگر. می‌توانید آن فرض برداشت اولیه‌ی ما غلط است.

تو آسمان‌ها مثلاً همه بدبختن، درخت‌ها همه دارند رنج می‌کشن منتها ما نمی‌فهمیم و الی آخر. نه اصلاً خدایی نیست، این همین‌جور مثلاً در اثر یک سری تصادف‌ها یک چیزهایی به وجود اومده، حالا یک نظمی پیدا شده، کسی هم به اصطلاح متولی این نیست که بخواهیم ازش بپرسیم چرا حالا بشر دارد رنج می‌کشه. خب؟ یک سری میمون بودن، یک حشایی اتفاق افتاده، طبیعتاً به انسان شده.

بنابراین این سوال اصلاً سوال بی‌خودی‌ایه. بی‌خودی فکر می‌کنیم که جهان یک جهان با شکوه و زیبا و نتیجه‌ی آفرینش یک آفرینگار دانا و حکیمه. اصلاً این فرض فرض غلطیه. این را بگذاریم کنار، همه مشکلات حل می‌شود. مشکلات حل می‌شه، یعنی همه‌ی مشکلات نظری‌مون حل می‌شود ولی همچنان بدبختیم و فقط مثلاً دیگر سوال نمی‌کنیم چرا بدبختیم.

این را خب دیگر این‌جوری است حالا. جواب دوم جواب دینیه که ما می‌خواهیم فرض اول را حفظ بکنیم. یعنی یک جوری در به جهان که نگاه می‌کنیم به چیزهای خوبی در واقع در جهان می‌بینیم به اضافه اینکه نکته خیلی مهم این است که هر آدمی وقتی به خودش هم نگاه می‌کند یک فکت خیلی مهم این است که وقتی به دوران گذشته‌ی خودتان می‌دید، مثلاً به کودکی می‌بینید دنیا به اندازه‌ی همان که تو آسمان‌ها نگاه خوب و شاد و جالب بود.

و مشکلی نیست که اصلاً بشر مثلاً یک موجودیه که همین‌طوری به وجود آمده و عاملی اینجا وجود داره، توجیهی باید بکنیم. بشر هم در واقع یک جوری در همین منظومه‌ی کیهانی می‌تواند انگار خوش باشه و به دلیلی از آن حالت در آمده.

یعنی پاسخ دینی این است که نه ما درست نمی‌فهمیم. جهان، همه‌چیز در جهان خوب و خیر محضه. بشری که یک کاری کرده که به این فلاکت افتاده.

پاسخ دینی به شر

یعنی عالم انسانی در اثر در واقع یک حالا شاید رفتار اشتباه به یک دلیل خاصی به یک چنین وضعی متصل شده. این پاسخ دینیه. که مسیحیت هم جزو در واقع ادیان، بنابراین یک چنین پاسخی می‌دهد.

فرض اینکه جهان ناشی از خیر محضه را نگه می‌داریم و ولی می‌خواهیم سعی بکنیم ببینیم که بشر چرا در واقع این پدیده‌ها اطرافش وجود دارد. شما این نوع در واقع شروع نگاه کردن به جهان را مقایسه بکنید با مثلاً شروع دکارتی یا شروع کانت. که چه چیزهای دیگه‌ای دارند فکر می‌کنند.

کانت دارد به قوه‌ی شناخت بشر فکر می‌کند که آیا ما اصلاً می‌توانیم بشناسیم یا نمی‌توانیم بشناسیم؟ تا آخر هم بحث مثلاً عمده‌ی کانت حالا حداقل در کتاب معروف نقد عقل محضش این است که درباره‌ی همین عقل محض و امکان شناخت دارد بحث می‌کند.

دور از عقل که یک موجودی که چند سال بیشتر فرصت ندارد تو این دنیا تمام زندگی خودش را درباره‌ی اینکه می‌توانم بشناسم یا نمی‌توانم بشناسم صرف بکند. آخر هم به این نتیجه برسد که مثلاً در حالی که دارد می‌میره که می‌تونستم بشناسم. خب چه فایده‌ای دارد حالا در حالی که داری می‌میری که به این مثلاً نتیجه رسیدی یا نرسیدی؟

اگر یک نفر حرفه‌ای یک چیزش باشه، حرفه‌ای دانشگاهیش باشه، این سوال‌ها را جواب بده، آن بحث جداست. می‌تواند زندگی واقعی خودش را به چیزهای دیگه‌ای فکر بکند. من می‌خواهم بگویم این چیزها یک خورده انگار واقعی‌ترن دیگر. نیست؟

زندگی به یک موجود فانی، کی‌یرکگور که من یک بار در یک جلسه‌ای که جلسه‌ی دانشجویی که از من پرسیدن به چه فیلسوف‌های علاقه‌مندی اسم کی‌یرکگور را بردم، از آن موقع تا حالا باور کنید همه‌اش فکر می‌کنم چرا یادم نیومد اسم پاسکال را ببرم.

حالا تکمیل می‌کنم. من به علاقه‌ی خاصی به پاسکال دارم حالا هرچند فیلسوف ممکن است حساب نشود. پاسکال هم پیشرو کی‌یرکگور از نظر همین چرخشی که تو این نگاه‌ها وجود دارد.

از بحث‌های شناختی و نظری به سمت بحث‌های عملی زندگی. اصلاً فلسفه‌ی اگزیستانسیالیست همین است. درباره‌ی اگزیستانس بحث می‌کنیم، نه درباره‌ی دین. درباره‌ی وجود بحث نمی‌کنیم، درباره‌ی وجود انسانی بحث می‌کنیم. دقت کن تمام مثلاً شما مقولات فلسفه‌ی کی‌یرکگور را که نگاه بکنید، یکه بودن، دل به دریا زدن، این‌ها مقولات فلسفه‌شه.

بحث‌های نظری نیست. مثلاً اینکه موجودی که فانیه باید خودش را زندگی‌اش را، یا زندگی‌اش را، یک چیزی را، یک راهی را انتخاب بکند و برود. ولی آن که از نظر نظری به یقین نرسیده باشه.

شناخت ناقص و اراده

این حرف خوبی است دیگه، این حرف‌ها جدای از بحث‌های اینکه حالا من می‌توانم بشناسم، فرض کن اصلاً نمی‌توانم بشناسم به طور دقیق و کامل. خب؟ ولی نمی‌خوام، می‌خواهم زندگی بکنم.

نکته مهم برای کی‌یرکگور این است که می‌خواهد زندگی بکند و می‌داند که می‌میره. بنابراین به قول خودش در این موقعیت تراژیک قرار گرفته. باید یک کاری بکنه، از دستش هر کاری که برمی‌آد بکند.

این‌جور فلسفه‌ها، فلسفه‌های جذاب‌تری هستند. در عین حالی که آن بحث‌های نظری هم به عنوان فعالیت‌های آکادمیک چیزهای بدی نیستند به نظر من، حالا نمی‌خواهم تخطئه بکنم، بگویم همه این بحث‌های نظری، ولی صرفاً بحث نظری کردن اصلاً دیوانگی محضه.

در حالی که ادعای عقل دارند، خیلی جالب است. یعنی که غیر از این را عقل حساب نمی‌کنند. وقتی می‌گویند بحث عقلی می‌خواهیم بکنیم، یعنی می‌خواهیم این‌جوری بحث بکنیم، در حالی که به نظر من، می‌گم، صرف اون‌جور بحث کردن به طور کامل، کاملاً دیوانگیه.

خب. چیز چیزهایی که الان در موردش صحبت کردم، اینکه وقتی به جهان انسانی می‌رسیم، ببینید، فقط وقتی در مورد شر صحبت می‌کنیم، اصلاً به فکر این نباشیم که بیماری وجود داره، مرگ وجود داره، که این‌ها مطمئناً جلوه‌های خیلی خیلی مشخص شر هستند. اصلاً شر همین انگار کافیه که من چیزهایی را همین الان همه انسان‌ها چیزهایی می‌خواهند که در اختیار ندارند.

و تو وضعیت‌هایی قرار دارند که نمی‌خوان باشند. به نظر می‌آید انگار یک بی‌عدالتی هست دیگر. چطور یک موجودی خواسته‌ای بهش داده شده ولی آن چیز را بهش نمی‌دن؟ مثل اینکه من گرسنه باشم، غذا نداشته باشم. شما به همه خواسته‌های خودتان در واقع نگاه کنید، ببینید چندتاشو واقعاً، چقدر زندگی برای‌تان ایده‌آله؟

همین منشأ رنجه دیگر. لازم نیست حتماً بیمار بشید، سلامتی‌تون را از دست بدهید یا بمیرید تا احساس بکنید شر وجود دارد. این خودش در واقع به نظر نمی‌آید موجودات دیگر در جهان این‌جوری‌ان. به نظر نمی‌آید خوره ما نیازهایی دارد که برآورده نشده.

مثلاً دارد حرکت می‌کند دنبال یک چیزیه، سرگشته‌ست، مثلاً هی می‌رود این‌ور، می‌رود اون‌ور، می‌بیند نه، باز آن چیزی که می‌خواهد پیدا نکرده. ولی انسان کاملاً این‌جوری است. از اولی که به دنیا می‌آید دارد این‌ور و آن‌ور می‌رود و به یک چیزی می‌خواهد که بهش نمی‌رسه. هیچ‌کدوم آدم‌ها واقعاً به آن چیزی که به نظر می‌آید که از اعماق وجودشون می‌خوان، می‌خواهند نمی‌رسند.

شما نشانه دیگه‌ای از شر اینه، شاید به زندگی گذشته خودتان که نگاه می‌کنید، بگذارید من در مورد خودم بگویم. من واقعاً به زندگی گذشته خودم که نگاه می‌کنم، احساس می‌کنم این زندگی.

نارضایتی از زندگی خود

را به این شکل نمی‌خوام، نمی‌خواستم. هیچ‌کدوم کارهایی که کردم به نظرم نمی‌آید خیلی کامل بوده. اصلاً یا اصلاً به کل اشتباه بوده، ممکن است یک دورانی از زندگی‌ام اشتباه می‌کردم، یا اگر یک کارهایی که اصولاً خوبی هم انجام دادم، با کیفیت خیلی بهتر می‌شد انجام داد.

من فکر کنم اکثر آدم‌ها این‌جوری‌ان، به زندگی گذشته خودشان نگاه می‌کنند، حالا نمی‌خواهم بگویم حالشون به هم می‌خوره، ولی احساس خوبی بهشان دست می‌ده، اگر هم واقعاً احساس خوبی بهشان دست می‌ده، آدم‌های جاهلی هستند.

یک خرده عقل داشته باشند، من فکر نمی‌کنم هیچ آدمی احساس بکند که به به، عجب زندگی‌ای کردم، مثلاً که مثلاً تمام زندگیم هم را نظم بوده. کی؟ خب. نه، یک بار ببینید رضایت از مثلاً زندگی، راضی بودن از زندگی فرق می‌کند با این‌که با رضایت از اینکه من خوب زندگی کردم. می‌فهمید چه می‌گم؟

من خب من از زندگیم ناراضی نیستم، خیلی هم شکرگزارم، ولی نسبت به کارهایی که خودم کردم اصلاً احساس خوبی ندارم. یک آیه‌ای تو قرآن هست که می‌گوید که در روز قیامت وقتی که این اعمال انسان را بهش نشان می‌دیم، حالا در مورد کفار البته می‌گه، می‌گوید که این‌ها میل دارند که بین خودشان و عملشون عمداً بعید و یک فاصله خیلی دوری باشه.

من حالا همین الان همین نماد و آن دنیا نه، اصلاً این احساس را دارم، وقتی به زندگی خودم نگاه می‌کنم، یک احساس می‌کنم که ای کاش این نبود، مثلاً یک جوری می‌شد همه را پاک کرد. و این نشانه یک جور شر، مثل اینکه من به یک چیزی که نمی‌خواستم رسیدم دیگر.

ممکن است خیلی تلاش هم کرده باشم که مثلاً یک زندگی خوبی داشته باشم، ولی به دلیل جهالت، به دلیل اشتباه‌هایی که کردم، گاهی ممکن است به دلیل تنبلی کاری باید می‌کردم نکردم، به یک چیز ایده‌آلی که واقعاً احساس خوبی بهم دست بده نسبت بهش نرسیدم.

این‌ها همه نشانه‌های شره. چیزهایی وجود دارد که من نمی‌خواهم و طبعاً وقتی که به گذشته‌ام نگاه می‌کنم دچار هول می‌شم، به آینده‌ام که نگاه می‌کنم دچار خوف می‌شم.

کلاً بشر به نظر می‌آید که نسبت به گذشته، حالم که معمولاً خب چندان حال خوبی، ممکن است یک لحظه‌هایی به قول حافظ کلاً به عالم انسانی که آدم نگاه می‌کند باید این مصراع حافظ به ذهن آدم می‌آید که عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی. همه آدم‌ها به نظر می‌آید کم‌وبیش در همین‌شأن.

عقل، رفتار و هستی

حالا یک آدم ایده‌آل پیدا بکنید که خیلی خیلی احساس خوبی نسبت به زندگی خودش داشته باشه که احتمالاً عقلش کمه و می‌خواهد اعمال خودش رو، من زندگی می‌گویم منظورم رفتار خودش. و نسبت به کل هستی انسان‌ها یک احساس بکنند همه شادن و این‌ها به نظر خود من یک چیزی نمی‌فهمم.

به نظر می‌آید انسان آن‌جوری که می‌خواد، این یک احساس درونی خیلی عمیق، عمیق‌تر از این که حتی من اعتقاد داشته باشم که شما وجود دارید و استدلال هم لازم نیست برایش بکنم، این است که انگار خودم و همه آدم‌ها یک جوری دنبال یک بهشت گم‌شده‌ای هستند. شرایط ایده‌آل برای زندگی که بهش نمی‌رسن.

انگار ما در شرایطی قرار گرفتیم که یک چیزی از داخل بهمون می‌گوید که انگار جای ما اینجا نیست. انگار ما حالا حقمون هست، نمی‌خواهم بگویم حقمون هست یا حقمون نیست. این زندگی محیط طبیعی انگار زندگی انسان نیست. این چیزی که الان در آن قرار داریم. و اگر واقعاً به خدا اعتقاد داریم این سوال پیش می‌آید که اینجا بی‌عدالتی شده در حق انسان، نشده.

باید یک جوابی داشته باشیم. مسیحیت، الهیات مسیحی فکر می‌کنم شاید مرکز مسائلش در واقع حل کردن این مسئله‌ست. یعنی، نمی‌شود حالا من می‌گویم که این دقیقاً مرکز اینجاست ولی فکر می‌کنم نقطه شروع خوبی است برای اینکه شما دیدگاه‌های مسیحی را بشناسید.

می‌خواهیم یک جوابی پیدا بکنیم که چرا این‌طوری شده، چه جوری می‌شود از اینجا یعنی مسئله اصلی این است که خیلی خب اگر من راه بفهمم از لحاظ نظری که چرا بشر در چنین موقعیتی قرار گرفته، موقعیت نامطلوبیه، چطور منشأ شر در جهان چه بوده، سوال بعدی این است که چه جوری می‌شود از این وضعیت نجات پیدا کرد. مفهوم نجات باز از آن مفاهیم کلیدی اساسی در واقع الهیات مسیحیه.

من لازم نیست این را بگویم ولی فکر می‌کنم به دلایل مختارانه این را می‌گویم که وقتی که قبول کردم که نقش اسقف را بازی کنم، همه حرف‌هایی که می‌زنم مثلاً از دیدگاه مسیحی باشه، ممکن است بعضی غلط باشه، خیلی جدی بزنم. ولی یک طوری که شما نفهمید کجاش غلطه، کجاش درست است.

به هر حال من دارم به طور قاطعانه الهیات مسیحی را به عنوان یک دیدگاه درست سعی می‌کنم مطرح بکنم. تا اینجاش که فعلاً وارد مسیحیت نشدم. خب. پس یک مثل یک شک من به این موضوع در واقع نگاه می‌کنم که همه آدم‌ها، مؤمن و خاطرش فرق نداره، همه دارند دنبال بهشت می‌گردن. کافر هم تو زندگی خودش از یک راهی دنبال خوشیه.

سعادت زمینی و ریاضت

حالا مثلاً ممکن است یک نفر این بهشتی را که گم کرده، آن احساس خوبی را که می‌خواهد بهش برسه، احساس سعادت، این را در شهوت‌رانی و مثلاً چیزهای زمینی می‌بیند. ممکن است یک نفر بهشت گم‌شده خودش را در ریاضت و مثلاً رسیدن به کمالات عرفانی ببیند.

ولی همه به هر حال یک جوری انگار می‌خواهند خودشان را نجات بدن به آن احساس، حداقل فکر می‌کنم این چیز احساس طبیعی وجود دارد که همه ما یک دوران کودکی پر از خوشی را انگار پشت سر گذاشتیم. حتی بچه‌هایی که در شرایط بد به دنیا می‌آن، باز به هر حال زندگی کودکی‌شون معمولاً همراه با یک خاطرات خوشی.

یک چیزی در کودکی وجود دارد جدای از اینکه چقدر، دیگر برگردیم که واقعاً یک بچه‌ای را عمداً بخوان مثلاً اذیت بکنند. وگرنه بچه را ول بکنی یک خورده کاری به کارش نداشته باشی، خلقش از یک جور لذت کودکانه و معصومانه خودشه و حتی مثلاً حالا من می‌گویم مگر اینکه یکی بخواهد مثلاً برای رد این نظریه یک بچه را بگیرد از بازار مثلاً هی تو سرش بزند که هیچ‌جور خوشی‌ای از تو کودکی خودش نداشته باشه.

ما قطعاً در ناخودآگاه خودمان خاطراتی از دنیای درون رحم داریم که دیگر بی‌نهایت به نظر می‌رسد آنجا بهمون خوش گذشته. یعنی هرچه می‌خواستیم انگار در اختیارمون بوده دیگر.

ممکن است وقتی به دنیا اومدیم مادر ما می‌رفته، مثلاً ما تنها می‌موندیم، احساس گرسنگی و یا احساس سرما می‌کردیم و الی آخر. بنابراین رنج‌هایی هم داشتیم. به نظر می‌رسد که دنیای داخل رحم دیگر یک جوری انگار در یک بهشتی غوطه‌ور هستیم.

غذا به طور کاملاً منظم می‌رسد بدون اینکه ما درخواست بکنیم، برای اینکه وصلیم به بدن مادر و اصلاً هیچ‌چیزی کم و کسری آنجا وجود ندارد تقریباً. اگر هم حالا در شرایط خیلی صددرصدی ایده‌آل نباشه، یک حسی از به هر حال یک زندگی ایده‌آل تو خاطره ناخودآگاه ما ممکن است ثبت شده باشه.

حالا من دارم این را می‌گویم که اگر آن بچه را سوزن بزنید هم باور کنید باز یک جوری من این آقای دولابی یک آدمیه که ما هم این‌ها را گاهی اوقات چند شب سخنرانی‌هاش پخش می‌شود یک پیرمردی حالا خیلیا ممکن است دیده باشند اسم برنامه‌اش هم طوبای طوبای محبت یک بار تو یکی از سخنرانی‌هاش حالا پارسال فکر می‌کنم می‌گفت که می‌گفت شما آدمو که نگاه می‌کنی این معلوم است از یک جایی آمده شاهزاده‌ای چیزی بوده اینقدر خود توقع این.

یعنی از گذشته‌اش به هر حال یک مقام یک چیزی داشته این همیشه هرچه بهش می‌دید باز راضی نمی‌شود. یعنی تو این وضعیت انسان که در هر شرایطی انسان.

حس نارضایتی و عالم پیشین

قرار می‌گیرد باز یک حس نارضایتی انگار

در آن وجود دارد اشباع نمی‌شود این می‌گوید که انگار ما از یک عالمی اومدیم که آنجا دیگر خیلی مثلاً بهمون احترام گذاشتن خیلی کلاس آن بالا بوده که هر پادشاه هم مثلاً از این چیزی که دارم باز به رضایت نمی‌رسن چه برسد. حالا آدم‌های معمولی.

خب پس یک یک فکت این است که ما اگر درست دقت بکنیم بشر هم اینطوری نیست که همیشه تو این وضعیت هلاکت‌بار بوده حداقل هر آدمی در زندگی خصوصی خودش انگار وقتی عقب برمی‌گردد شرایط شبیه به بهشت و مثلاً اشباع و ارضای کامل که الان ازش دور شدیم را می‌بیند چیزی تو کودکی ما وجود. دارد که. حالا من این را یک خورده ممکن است توضیح دادنش خیلی بدیهی نباشد امیدوارم

همه‌تون احساس بکنید ما یک جوری انگار در کودکی با جهان متحد هستیم احساس جدایی نمی‌کنیم احساس فردیت نمی‌کنیم به نظر می‌رسد هرچه که از دوران کودکی خودمان دور می‌شویم یک جوری انسان موجودات جدا افتاده‌ای می‌شویم مثلاً خودمان را کم‌کم انگار دور خودمان خودمان.

حالا به یک دلیلی حصار می‌کشیم خیلی از رنج‌هایی که در واقع می‌کشیم این است که اصلاً از آن در واقع مثل سیارات و ستارات یک عضوی از عالم دیگر نیستیم ما این‌طوری جدا افتادیم این حس جدا افتادن شاید توضیحش خیلی راحت نباشد.

ولی باز جزو فکت‌های خیلی واضحیه که ما در زندگی روزمره خودمان می‌بینیم این‌ها شروع در واقع بحث‌هایی که حالا یک به یک فکت خیلی مهمی دقت

بکنیم من دنبال این هستم مثل تحقیقات علمی تقریباً آخرش باید یک داستان تعریف بکنم من دنبال این هستم بفهمم که منشأ این شری که تو زندگی من هست چیست احساس می‌کنم به قبل که نگاه می‌کنم یک جوری اوضاع بهتر بوده کودکی من مطمئناً اشباع شده‌تر از دوران حاضر خودم بودم بعد یک فکتی مثلاً الان احساس همان جدایی از جهان به قول عرفا واقع شدن در کثرت، را افتادن از وحدت این چیزها را می‌کنم بعد نگاه می‌کنم می‌بینم این خیلی ربط دارد به احساس آن لحظه‌هایی تو زندگیم شاید یادم بیاید که وقتی مرتکب یک اشتباهی شدم یا مرتکب یک گناهی شدم دروغ گفتم مثلاً یک حس خیلی بدی بهم دست داد این

احساس جدا افتادنی که الان دارم یک جوری به آن لحظه‌ها انگار مربوط می‌شود.

خاطرهٔ گناه کودکی

انگار من با اشتباهاتی که کردم از آن بهشت خارج شدم من می‌خواهم بگویم این حس‌هایی که الان دارم و حس‌های خوبی نیستند یک جوری اگر به تجربیات خودم نگاه بکنم شاید یادم بیاید آن لحظه‌هایی که در کودکی مثلاً اشتباه خیلی بزرگی کردم مثلاً یک حالت رسوایی برام پیش آمد که مثلاً یک دروغی گفته بودم همه فهمیدن پدر و مادرم فهمیدن که مثلاً من دروغ گفتم یک احساس بدی آنجا وجود دارد که خیلی با احساس‌هایی که بعداً تو زندگیم انگار تجربه کردم ربط دارد یعنی یک حدسی به وجود می‌آید که به طور طبیعی من شاید مشکل بشر این است

با بقیه موجودات فرقش این است که ما گناه می‌کنیم چیزهایی را می‌دانیم که نباید بکنیم انجام می‌دهیم. حالا می‌خواهد اسمش را بگذارید که ما اختیار داریم من نمی‌خواهم وارد این بشوم که منشأ این چیست به نظر می‌آید که خطاها و گناه‌های ماست که ما را به این وضعیت هلاکت در واقع رسونده خب این یک حدسه دیگر مثل اینکه من به نظرم بیاید که به هر حال یکی از دلایلی که من می‌توانم عدالت خدا را در واقع زیر سوال نبرم و جهان بشری را بفهمم که چرا این‌جور قروقاطی شده اوضاع این را برگردونم به اینکه بشر یک ویژگی‌ای دارد که گناه می‌کند وقتی گناه می‌کند دچار رنج می‌شود و این حقشه که دچار رنج می‌شود.

بنابراین عدالت خدا زیر سوال نمی‌ره باز به جزئیات هم حالا نمی‌خواهم بشوم که چگونه این اتفاق می‌افتد که مثلاً شما آزادی و اختیار پیدا می‌کنید یا نمی‌دانم توانایی گناه پیدا می‌کنید یا اصلاً این چه فایده‌ای داشته که یک موجودی خلق بشود که در واقع گناه داشته باشه و این حرف‌ها و این خودش عدالت هست یا نه فعلاً داریم سعی می‌کنیم دنبال منشأ بگردیم بعد حالا شاید سوال‌های دیگر را بخواهیم جواب بدهیم ولی این زاویه اشکال خیلی اساسی‌ای دارد آن هم این است که اگر گناه من منشأ رنج. یعنی این معنی‌اش این است که اگر یک انسانی گناه نکند نباید دیگر رنگی بهش برسد دیگه، ها؟ ولی اصلاً به نظر این‌جوری نمی‌آید.

این‌جوری نیست که موجودی که مثلاً کمتر گناه کرده ممکن است بگیرند شکنجه‌اش بکنند. من همین الان یک موجودی بیاید بگوید من مثلاً خیلی کم گناه کردم، من برای اینکه این نظریه را رد بکنم می‌گیرم شکنجه‌اش می‌کنم. پس می‌تواند رنگ بکشه.

مثلاً وقتی یک نفر گناه نکرده ولی عزیزانی دارد که آن‌ها گناه کردن، آن‌ها می‌افتن می‌میرن، دچار مشکلاتی می‌شن، خب این هم رنگ می‌برد دیگر. در اثر ما در اثر گناه‌های خودمان فقط رنگ نمی‌بریم، جهان این‌جوریه، اصلاً ساختار این عالم انگار یک جوریه به ما رنگ می‌رسونه. دقت می‌کنید؟ بنابراین این تئوری به نظر نمی‌رسه که کار بکند.

منشأ شر و گناه شخصی

اگر من بگویم که منشأ شر و مثلاً رنگی که من در زندگیم دارم می‌برم در این است که گناه‌هایی مرتکب شدم.

دقت می‌کنید؟ خب حالا راه‌حل چیه؟ راه‌حل دینیه. همه ادیان ابراهیمی به‌طور مشترک اعتقاد به این است که بشر یک گناه اولیه‌ای دارد. گناهی که باعث اخراجش از بهشت شده. آن داستان آفرینش انسان که در ابتدای کتاب مقدس یهودی‌ها و مسیحی‌ها اومده، تقریباً در اولین صفحات قرآن هم شما می‌خونیدش، فلسفه‌ایه که در واقع شر را سعی می‌کند توضیح بده.

اینکه انسان برای بهشت خلق شده بود و آزمایش شد، یعنی رفت در بهشت، حالا مثلاً اینکه آدم یک موجود خاصی بود، خدا این را برد در بهشت قرار داد، بعداً گناه کرد، به نیابت همه انسان‌ها گناه کرد. یا نه، مثلاً گناهش به ارث رسیده به این، یک بحث‌های خیلی مفصلی در الهیات مسیحی وجود دارد که چطور گناه آدم به بقیه به ارث رسیده.

چرا ما باید مجازات بشویم به دلیل گناهی که کس دیگه‌ای کرده؟ و معروف‌ترین نظریه الهیات مسیحی این است که آدم به‌عنوان یک تیپیکال، به‌عنوان یک انسان، آن کار را کرد و معنی‌اش این است که هر کس دیگر هم برود آنجا قرار بگیره، همان کار را می‌کند. بنابراین دیگر حالا لازم نیست همه را اول ببریم در یک باغ آن کار را بکنند بعد بیاریمشون به روی زمین.

مثل یک آزمایشی بشر لایق بهشت نیست. و حتی اگر یک دانه درخت را بگویند ازش نخور، این می‌رود از آن می‌خورد. بنابراین چون بشر در واقع ذاتاً این‌جوری است و انگار یک تمایل ذاتی به گناه داره، دچار هبوط شده. همه شری که در عالم هست، نتیجه صرفاً گناه‌های فردی من و شما نیست.

نتیجه یک گناه به‌اصطلاح جبلیه. وارد شدن ما تو کره زمین که به‌قول ارسطو محل کون و فساده، آدم‌ها در آن می‌میرن، مرگ به‌وجود آمد. قرار نبود انسان در دو مرحله زندگی بکنه، از دیدگاه دینی. یعنی مرگی وجود داشته باشه، قرار نبود بیماری وجود داشته باشه.

این‌ها همه در واقع منشأ همه شرهایی که ما در زمین تجربه می‌کنیم، در درجه اول این است که اصلاً وارد شدن ما به زمین که محل دشمنی‌ها و محل تزاحم موجودات زنده با همدیگر است، حداقل حتی آتشفشان‌ها ممکن است در زندگی ما مثلاً یا زلزله نقش عذاب‌کننده را بازی بکنن، وقوع ما در زمین، هبوط ما به زمین نتیجه گناه اولیه‌ست.

بعداً به دلیل گناه‌های دیگه‌ای که خودمان در کره زمین مرتکب می‌شیم، رنگ‌های ثانوی هم برامون پیش می‌آید. بفرمایید. واقعاً که این اصلاً خدا که اول انسان را.

داستان بهشت و هبوط

فرستادن که این را بذارن تو زمین، بنابراین این را زدن تو بهشت. ولی خدا می‌گوید من منظورم این است که انسان را بگذارم تو زمین دیگر. من فعلاً نباید من با قرآن امروز نیاوردم، کتاب مقدس نیاوردم.

کتاب مقدس ما این‌جوری ننوشته. داریم دیدگاه‌های مسیحی را مطرح می‌کنیم. حالا هرچند این حرفی هم که می‌زنی خیلی ایراد جدی به این ماجرا نیست. برای اینکه خداوند مثلاً می‌داند که بشر به‌هرحال از بهشت، مثل این است که حجت برایش تمام بشود.

این آدمیه که بعد از بهشت خلاصه، یعنی این‌جوری نیست که خدا مثلاً گذاشت، فکر کرد نه این اصلاً از آن درخت نمی‌خوره، بعد دید اِ این از آن درخت خورد. بشری را که خلق کرده می‌دونست، ولی این مثل یک دوره آزمایشی که حجت تمام بشود.

گذاشتیمتون تو بهشت، هرکدوم می‌تونستید بودید این کار را می‌کردید. بنابراین در واقع خدا می‌داند که این آدم خلاصه کارش به این کره زمین می‌کشه و هبوط می‌کند و بفرمایید. چرا؟ برای خاطر اینکه آن اصلاً به آن صورت با مسئله شر به این معنایی که مستدین مواجهه است مواجهه نیست.

شر حدود دارد خب دارد دیگر این‌ها در واقع من قبل از اینکه الان شما اشاره کردید فکر میکردم که مثلاً شاید این‌ها از این باشه که آن عدالت اجتماعی که ما می‌فهمیم با آن عدالت به چیزی که به خدا نسبتش می‌دهیم و عدالت جمعی برای دین یعنی خیلی ماکسیمم برای همه آدم ها هستش ما هم این‌جوری فکر میکنیم.

من خودم فکر میکردم که شاید راه حل در این است که آن چیزی که ما بهش می‌گوییم عدل واقعاً خیر و صلاح اکثریت آدم ها نیست از نگاه ما خیر و صلاح نیست. مسئله شر این است که بشر دارد رنج میکشه و خداوند چرا یک موجودی را خلق کرده که رنج بکشه؟

عدل به معنای مثلاً عدالت اجتماعی و نمی‌دانم یک موجودی تو این عالم وجود دارد که دارد عذاب میکشه. چرا دارد عذاب؟ خدا چرا به چه جرمی دارد این را عذاب میکنه؟ اگر بگی جرم از جرم های شخصی مردم دارند سوال پیش می‌آید که خب آدم‌ها پیامبرا این همه عذاب شدن پیامبرا تیکه تیکه کردن.

عذاب شدن داشتن تیکه تیکه میشدن. ها؟ این‌ها به چه جرمی؟ اصلاً وقوع حضور ما در کره زمین نتیجه گناه باید باشه. داستان آدم و حوا این را دارد می‌گوید. بنابراین اساس فلسفه ادیان ابراهیمی از جمله مسیحیت با یک تفاوت هایی که بین اسلام و دو تا دین دیگر هست.

پیدایش در تورات و عهد جدید

چون کتاب مقدس یهودی‌ها در واقع در تورات داستان پیدایش آمده که مسیحی‌ها هم قبولش دارند.

مستقلاً در کتاب عهد جدید اشاره خاصی به داستان پیدایش انسان نیست. ولی تفسیرهای خاص مسیحی از داستان پیدایش انسان در عهد جدید هست بلکه به نظر می‌رسد اصلاً یهودی‌ها چندان این داستان را جدی نگرفتن. مسیحی‌ها هستند که خیلی جدی‌ان. مسلمان‌ها هم به نظر می‌رسد خیلی جدی نگرفتن. اصلاً مرکز تفکر مسیحی الهیات مسیحی واقعاً این داستانه.

و من مقدماتی را فراهم کردم که درباره بحث‌های فلسفی و الهیات داریم می‌کنیم یک دفعه نه مرکز داستان مثلاً هیچ ایرادی ندارد. این داستان عمیقاً آن چیزی را که می‌خواهد بیان بکند را بیان می‌کند.

یعنی مشکلی را که در واقع از دایره فلسفی دین باهاش مواجهه هست، آن هم مسئله شره، تو این داستان دارد به نحوی حل می‌شود و ایده‌هایی که چگونه می‌شود نجات پیدا کرد را باید از این داستان بکشیم بیرون.

بنابراین یکی از مرکزی‌ترین بخش‌های الهیات مسیحی ایمان پیدا کردن به این داستانه به این معنا نه اینکه در کتاب خواندن ایمان پیدا کردن. دیدن این داستان در دنیا یعنی من این را ببینم که بشر در واقع در اثر گناه خودش یعنی اگر این داستان نبود هم ما باید به این نتایج می‌رسیدیم که یک چنین روند کلی در خلقت انسان وجود دارد.

حتماً بشر یک جور گناه ذاتی دارد. گناه جبلی دارد که حتی اگر در کره زمین وقتی ظاهر می‌شود گناه خاصی انجام نده مثل مثلاً پیامبران و اولیا و خدا این معنایش این نیست که در زمین رنج نکشه. دقت می‌کنید؟

خب ببینید عرض این است که آن کسی که گناه نمی‌کند و رنج نمیکشه را کاملاً رد کردیم گفتیم که خب یک آدم خوبی است مثلاً رنجش بدهیم تا رنج پیامبرا مثلاً مثال خوبی‌ان که به نظر می‌رسد مثال بدیهی از نظر مسیحی‌ها نه دیگر ها؟ خود مسیحه دیگر. نهایت معصومیت و نهایت رنج.

من خب من ما داریم رنج را بحث می‌کنیم. تو را خدا تو داری راجع به بحث‌های دکارتی از رنج تعریف بکنی. ما داریم رنج می‌کشیم همین به همین معنایی که می‌فهمیم. بعضی‌مون خوب نیست. شما دارید در تمام سنت دقیق بحث کردن و فرمال کردن مفهوم رنج و اثبات اینکه آیا نمی‌دانم گناه حالا گناه را تعریف کنیم گناه یعنی چی؟ ها؟

رنجی که این‌جوری می‌آید. مثلاً فرض کنید اگر من یک مثال میزنم فرض کنید یک منبع فیض می‌کنند این را خراب می‌کنند. خب این‌جوری بگوییم.

موجود بی‌گناه و درد

یکی خب می‌آید که گناه انجام نمی‌دهد اصلاً آن‌ها برای این در واقع مطرحه. دردش می‌آید یا نمیدونم؟ یعنی یک موجودی که گناه نمی‌کند تو همین دنیا هرچه می‌خواهد همان‌جوری می‌شود. بهشت خب همان کافیه دیگر. حضور نکته مهم این است.

به نظر می‌رسد حضور انسان در اصلاً کره زمین منشأ رنج. در آن آتش‌فشان و زلزله و هزار جور حیوانات وحشی که ممکن است مرا بخورن وجود دارد. و این‌جوری نیست که من در زندگی خصوصی خودم اصلاً یک کار بدی بکنم بعداً این بلای سرم بیاید.

بلایی که سر دیگران، اگر من اتفاقاً آدم خوبی باشم، از رنج دیگران رنج می‌کشم. کافیه آن‌ها گناه بکنن، بعد این بلای سر آن‌ها بیاید. خب من هم از اینکه آن مثلاً الان دچار گرفتاری شده و مریضه به شدت دچار رنج می‌شم. بنابراین رنج وجود دارد.

من در عالمی به دنیا اومدم، برخلاف دورانی که در رحم بودم که همه‌چیز آماده بود، اصلاً آن روزی که به دنیا اومدم هنوز گناه نکرده مادرم مثلاً فرض کن یک کاری برایش پیش اومد، یک وعده شیر من یادش رفت یا مثلاً حالا به هر دلیلی، من دچار یک رنج‌هایی شدم. اصلاً بچه، در دو، حداقل در یکی دو سال اول زندگیش همین که مادرش را نبینه دچار رنج و هرمان.

بعد بغل مادرش بگذارد که خب برایش می‌ذاره‌ش کنار دیگر. بنابراین کم‌کم باید عادت بکنی که اینجا دیگر چه می‌گن؟ به داره، خونه‌اش اصلاً خاله نیست فکر کنی حالا همین‌جوری هرچه بخوای. از همان شش، قبل از همان شش‌روزگی، اصلاً بچه با گریه به دنیا می‌آید. از متولد شدنش همراه با رنجه. نفس نمی‌تواند بکشه، اولین نفس‌هاش همراه با درد و رنج و بدبختیه.

تا آخرش که همین‌طور دارد زندگی می‌کنه، همین‌طوری تعریفی هم من از رنج و گناه نمی‌دم و تعمد دارم که ندم. این‌همه جلسه قبل خرج دادم که از این بحث‌ها نکنم. اجازه بدین بروم جلو، بعد، الان سوال‌ها، سوال‌های خوب و مربوطیه. ولی فکر کنم یک خورده برویم جلو اگر سوال‌تون حل نشد.

ببین بیشتر من در جهت بیان دیدگاه‌های مسیحی هستم تا اینکه الان بخواهیم درباره درست و غلط بودن‌اش بحث بکنیم. یعنی بعداً وقت داریم که مثلاً بعد از چند جلسه که یک مقدار تکمیل شد این حرف‌ها، بیایم برگردیم مثلاً یک خورده نقد بکنیم.

چون عملاً دارید نقدش را شروع می‌کنید دیگر. بیشتر گوش بدهید. بله، خب. بپرسید ولی من ممکن است جواب ندم. خب، الان، خب، که به مرحله‌ای در این مورد رسیدیم که عبارت، این‌جوری، همون‌طور که گفتم، بله. ببین داستان حضرت آدم و حوا، معنی‌اش.

هبوط در قرآن و در مسیحیت

این است که ما در بهشت خلق شدیم و در اثر گناه خودمان به کره زمین اومدیم. اینجا محل رنجه. در قرآن نوشته که بروید به زمین، بعضی‌هاتون به بعضی‌هاتون عدو.

وقتی که دستتون در زمین دیگر یک تعداد آدم با همدیگر هستید، اینجا هستید، تو سر کله هم می‌زنید و رنج ایجاد می‌کنید حتی اگر هیچ عامل طبیعی هم برای رنج نباشد. بنابراین اینجا تقریباً مثل یک قفسیه که یک تعداد موجوداتی که بعضی‌هاشون حالا چه واقعاً حیوان باشن، چه انسان‌هایی که یک خورده درنده خو هستند، بقیه را پاره‌موره می‌کنند و کاری‌اش هم نمی‌شود کرد.

و این نتیجه گناه جبلی انسانه. این اصطلاح گناه ازلیه یا گناه جبلی، یعنی همه‌ی ماها شریک گناه آدم هستیم. بنابراین حق نداریم بگوییم که مثلاً یک طفل معصوم چرا این‌طوری شد. انسان، انسان معصوم نداریم. انسان، اصلاً انسان ذاتاً گناهکاره به دلیل همان که در واقع خلقت انسان در داستان گفته می‌شود.

برای بهشت آفریده شد و گناه کرد به نیابت از ما. این خیلی بحث مفصلیه. حالا من شاید یک بار اشاره بکنم چون هیچ الهیاتی به غیر از الهیات مسیحیت این‌قدر در مورد این داستان و این مفاهیم بحث نکردن. انواع نظریه‌ها وجود دارد مثلاً در مورد اینکه گناه چگونه تصرف پیدا می‌کند به انسان‌ها.

به هر حال این گناه، مسری بوده، بیماری مسری بوده، هرچه بوده، از طریق وراثت یا از طریق اینکه معروف‌ترین حرف معمولاً این است که به نمایندگی ما آدم در بهشت قرار گرفت و گناهش، گناه همه انسان‌هاست. یعنی در واقع همه‌ی ما اگر تو آن شرایط بودیم این کار را می‌کردیم. بنابراین به نوعی گناهکاریم.

داستان را من، بگذارید نخونم برای خاطر اینکه یک خورده وقت گرفته می‌شود. من یک خورده نگران این هستم که به هر حال خیلی عقب نگفتیم این چیزهایی که امروز می‌خواهم بگویم را عمداً بگویم. داستان رو، به هر حال بد نیست شما حالا که قرار است که حرف‌های مسیحی‌ها را گوش بدید، ممکن است حتی بعدش درباره یهودیت هم آن جلساتی بذارید، کتاب را تهیه بکنید.

به دلایلی فکر می‌کنم لازم است انجیل را بخوانید. حداقل چهار تا انجیل اول را در واقع بخوانید. وقتی هم می‌نویسید، خیلی خواندن انجیل‌ها ساده‌تر از خواندن قرآن مطمئنم. خیلی متن‌های روون و ساده‌ای هستند. می‌خوانید. حالا من می‌گویم که چرا مهم است که حتماً یک کسی که می‌خواهد با دیدگاه‌های مسیحی آشنا بشه، یک مقدار با کتاب مقدس آشنا بشود.

قدرت بیان داستانی

خب پس یک نظریه‌ای در واقع داریم که اساساً توسط آن داستان بیان می‌شود و می‌شود توسط داستان هم بیان نشود ولی آن بیان داستانیش خیلی بیان قوی و خوبی هست. جزئیاتی دارد بعداً من فکر می‌کنم به این نتیجه می‌رسید که چقدر جالب است که این‌جور حرف‌ها را آدم در قالب داستان بزند.

هرچقدر هم بحث نظری، الان من یک حرف‌های نظری زدم ولی می‌بینید که از در این داستان جزئیات خیلی جالبی می‌شود بیرون کشید که به راحتی قابل بیان نظری نیست. خب ببین نتیجه این است که ما انگار در دو مرحله گناه کردیم.

یک گناه ذاتی داریم، یک گناه جبلی داریم، یک گناه اولیه داریم که تفاوت اساسی‌ای دارد با گناه‌هایی که بعداً خودمان در طول دوران حیاتمون بعد از اینکه کودکی را پشت سر گذاشتیم کردیم.

گناه‌هایی که تو حیاتمون انجام، دوران حیاتمون انجام دادیم مثل گناه‌های معمولی مثلاً نقض کردن قوانین شریعت یا بعضی از قوانینی که عقل ما به ما یک جایی می‌گفت یک کاری بکن ما نکردیم. نتیجه این‌جور گناه‌ها این است که ما حال احساسات بدی بهمون دست می‌دهد.

از یک رشد و تکامل طبیعی که تو زندگی باید داشته باشیم محروم می‌شویم به دلیل این گناه و الی آخر. در واقع یک جوری حالا به یک معنایی می‌شود گفت که مجازات‌هایی که بعد از این گناه‌هایی که گناه‌های اسم این‌ها را بگذاریم گناه‌های تشریعی مجازات‌ها یک جور تشریعی‌ان.

حالت‌های بد، افکار بد، شیطان بر ما مسلط می‌شود و مدام مثلاً بیخ گوش ما یک وسوسه‌هایی ممکن است بکند که قبل از اینکه این گناه را مرتکب بشویم شیطان این‌جور راه نداشته، کم‌کم تو زندگی ما شیطان خودش را وارد می‌کند و الی آخر.

این‌ها را می‌شود ازشان توبه کرد. یعنی سوال جواب خیلی راحتی وجود دارد چه در مسیحیت، چه در اسلام، چه در جای دیگر و ادیان دیگر.

می‌خوای از دست گذشته خودت رها بشی، کارهای بدی کردی، نتایج بدی به الان یا احساسات خیلی بدی داری اصلاً دیگر حرف نمی‌فهمی که خدا وجود داره، قیامت وجود داره، به نظر اصلاً در همه چیز شک کردی، در همه چیز، همه، همه زندگی‌ت تو یک سری حالات مثلاً به نظر خودت احساس‌های بد و شیطانی پیدا کردی، تمایلات زشتی تو خودت می‌بینی که نمی‌خوای داشته باشی، راهش این است که دیگر این کارها را نکنی و سعی بکنی جبران هم بکنی.

فدیه بدی به اصطلاح. اعمال عبادتی اگر ترک کردی به جا بیاری، یک کارهایی بکنی مثلاً در یهودیت خیلی خیلی رسم بود که قربانی می‌کردند. برای جبران گناه‌ها به پیشگاه خدا قربانی تقدیم می‌کردند و الی آخر.

توبه و پاک‌کردن گناه

سنت‌هایی وجود داره، شریعتی وجود دارد که به شما یاد می‌دهد که چگونه گناه‌هایی را که در طول زندگی‌تون انجام دادید پاک کنید. ولی مسلماً نمی‌شود گناه جبلی خودتان را با توبه کردن پاک کنید. دقت می‌کنید؟

یک نکته اساسی وجود دارد آن هم این است که گناهی وجود دارد که اصلاً شما چه کار می‌خواهید بکنید؟ از گناهی که از آدم مثلاً مرتکب شده توبه بکنید برگردید به اگر بتوانید توبه بکنید می‌گی برمی‌گردی به بهشت دیگر.

ما می‌دانیم که انگار آن گناه غیر از گناه‌های تشریعیه. آن گناه حاصلش یک اتفاق تکوینی بوده. ما به کره زمین مثلاً وارد شدیم. گناه جبلی، گناهی که تو ذاتاً مرتکب شدی. جزو ذاتته نمی‌تونی ازش توبه بکنی. نمی‌تونی خودتو از این گناه نجات بدی. تمام بحث‌های مسیحی این است که تو نمی‌تونی گناه تشریعی خودت را پاک بکنی.

خداوند که باید ابتکار عمل را خرج بده و این گناه را پاک بکند. هیچ انسانی که خودش گناهکاره نمی‌تواند مثل اینکه من دستمال خودم تمیزه کثیف شده، حالا هی مثلاً خودمو می‌خواهم پاک بکنم. حالا ممکن است یک خورده دستمال خودم از خودم یک چیزتر باشه، یک خورده تمیزتر باشه، یک خورده پاک بشوم ولی نمی‌توانم به پاکی مطلق برسم.

نمی‌توانم آن گناه ذاتی خودم را در واقع از بین ببرم. ما در اثر گناه اولیه مرتکب در واقع دچار هبوط و یک سقوط به معنای تکوینی شدیم نه اخلاقی. گناه‌هایی که تو زندگی‌تون انجام می‌دید دچار سقوط اخلاقی می‌شوید. این‌ها را می‌توانید خودتان برطرف بکنید. ولی این گناهی که باهاش به دنیا اومدید را نمی‌توانید برطرف بکنید با توبه کردن.

مثل اینکه تو مثل اینکه ذات خودتان را بخواهید عوض بکنید. مگه کاری مثلاً شما که به دنیا اومدید کاری کردید که حالا بخواهید توبه بکنید؟ با اختیار خودتان. به نظر نمی‌رسه ماجرای گناه جبلی این باشه. اتفاقی که می‌افتد چه اتفاق مشترکی که در گناه کلاً می‌افتد این است که در وجود ما چطور تشخیص می‌دهیم کارها درستن یا غلطن؟

مثلاً فرض کنید در دید ما یک عنصری وجود دارد به عنوان عنصر عقل. یونانی‌اش لوگوس. ما در درونی خودمان لوگوس داریم. چیزی که به ما اصلاً هر وقت خوب و بد می‌زند. اگر این را نداشتیم که اصلاً گناه معنی پیدا نمی‌کرد.

اتفاقی که دارد برای ما می‌افتد این است که هر چقدر که بیشتر کارهای خطا انجام می‌دیم، یعنی مطابق با عقل، مطابق با لوگوس عمل نمی‌کنیم، من اصطلاح لوگوس را به یک دلیل خاصی دارم به کار می‌برم.

عقل و فاصله از هنجار

وقتی مطابق با لوگوس، همان معنای یونانی‌اش که شبیه به معنی مفهوم عقله که ما در عرف خودمان داریم، وقتی مطابق آن عمل نمی‌کنید، هی انگار فاصله می‌گیرید.

این حس جدایی که ما از عالم خلقت داریم، به دلیل این است که از عقل فاصله گرفتیم. یعنی یک انسان اگر تمام رفتارهایش، انسان، آدم، به هر حال وقتی در بهشت بودن، با جهان متحد بودن، در وحدت کامل به سر می‌بردن. وقتی گناه کردن، به فردیت رسیدن.

این در داستان آدم و حوا هست، تو قرآن کاملاً بهش اشاره می‌شود. اینکه مثلاً تا انگار خودشان را از جدایی از عالم شرمی نداشتن، مثلاً احساس برهنگی نمی‌کردن. یک جور دانایی به فردیت خودشان پیدا کردن، به جسم خودشان پیدا کردن. این احساس فردیت این‌ها را انگار از آن عالم وحدت جدا کرده.

پس واقعه‌ای که در هر گناهی اتفاق می‌افته، چه گناه جبلی، چه گناهی که در دوران زندگی‌تون انجام می‌دید، اساساً این است که شما در واقع از لوگوس فاصله می‌گیرید، از عقل فاصله می‌گیرید. وارد یک جهان نامعلوم می‌شوید که جهان شیطانی.

در آن کذب وجود داره، در آن بهتان امیال چرند و پرندی را بهتان مثلاً القا می‌شود و باید مطابق آن عمل می‌کنید، کارهایی که نباید بکنید را می‌کنید، آن که باید بکنید را نمی‌کنید، این همه این‌ها نتیجه انگار یک جوری فاصله گرفتن از عقله.

اگر انسان، گناه جبلی انسان این است که مطابق با عقل عمل نکرد. گناه آدم به وضوح همین است دیگه، یک چیز خیلی ساده‌ای را خداوند ازش خواست.

اگر عقل داشت، از عقل خودش تبعیت می‌کرد، آن کار را نمی‌کرد. از همان لحظه انسان از عقل جدا شده، وارد این کره زمین شده و هر چقدر بیشتر گناه بکنه، این فاصله بیشتر می‌شود.

ولی نمی‌توانید آن فاصله اولیه را کلاً از بین ببرید، به وحدت کامل برسید. مگر اینکه در واقع یک جوری یک امدادی از طرف خود آن عقل، از طرف خود خداوند بهتان بشود. این اساس ایده مسیحیت در مورد نجاته.

اینکه اگر ما باور کردیم این داستان رو، و اینکه منشأ شر در عالم گناهه، یک گناه اولیه‌ای که جنبه تکوینی داشته و باعث شده اصلاً ما وارد این عالم خاکی بشویم و یک گناه های ثانویه‌ای که این‌ها را می‌شود با توبه کردن، با حالا سنت‌های مثلاً مسیحی اعتراف کردن، با سنت‌های یهودی قربانی کردن یا هر جوری سنت‌های اسلامی، همه ادیان برای جبران خطاها سنت‌هایی دارن، دستورالعمل‌هایی دارند که انسان چگونه می‌تواند توبه بکند و برگرده در واقع به همان دوران شبه معصومیت بعد از تولدش. با فرض اینکه.

گناه نخستین و حدود توبه

قبل از تولد هم آلوده به یک گناهی هست که آن را نمی‌تواند با توبه کردن در واقع برطرف بکند.

ایده مسیحیت این است که شما نه با توبه کردن، نه با پیروی از هیچ شریعتی و با هیچ راهی، ابتکار شخصی از طرف خودتان یا از طرف مقامات نمی‌توانید گناه جبلی خودتان را پاک بکنید، مگر اینکه یک اتفاق تکوینی در عالم بیفتد توسط خداوند.

اینجا جایی نیست که شما دستتون برسد که آن لکه ننگی که در واقع در ابتدای خلقت به شما در چسبیده، آن را پاکش بکنید. نکته خیلی مهم، نکته خیلی خیلی مهم این است که این را درج بکنید شما که گناه جبلی گناه بسیار بزرگیه. معمولاً در الهیات مسیحی روی این تأکید می‌شود. با تمام گناه‌هایی که در الان در زمین شما انجام می‌دید، زمین تا آسمان فرق می‌کند.

برای اینکه آن گناه را در آسمان انجام می‌دید. گناه را در بهشت انجام می‌دید. الان تو کره زمین، مثل اینکه من اینجا وقتی خوب بود پیدا کردم، از وقتی به دنیا اومدم، مادرم به اندازه کافی به من شیر نداد مثلاً، نمی‌دونم، سرد، سرما، گرما، هزار تا بلا سرم اومد، تو این کره زمین گناه هست، چقدر هم آدم هم بکشید، این تأثیری که در واقع می‌گذارد و بزرگیش، وارد این بحث با آن گناه جبلی نیست.

مستقیماً خداوند را در حالی که کاملاً شما را تو بهشت گذاشته بود و هیچ مشکلی نداشتید، نافرمانی کردید. علت اینکه یک چنین اثر عظیمی هم از خودش باقی گذاشته که انسان از عالم آسمان در واقع به زمین فرود اومده، این است که گناه، گناه بزرگی بوده.

فرق می‌کنه، تو زمین هرچه می‌خواهید گناه بکنید، نمی‌توانید گناه به آن بزرگی مرتکب بشوید. گناهی که مستقیماً امر مستقیم خدا به آن یا به آن درخت این همه اینجا چیز هست به این نزدیک نشوید، امر خیلی ساده و شما مثلاً آدم این کار را کردید. بنابراین از آن گناه جزو چیزهایی که در واقع از نتایجش باید بفهمیم دیگر.

خداوند آن گناه را گناه بزرگی حساب کرده که نه فقط آدم، همه نسل بشر را تبعید کرده به یک جایی که رنج بکشن. و لو حتی اگر در زندگی بعدی خودشان گناه نکنن. ببینید دقت بکنید اگر تمام انسان‌ها بعد از اینکه هبوط کردن هیچ گناهی هم مرتکب نمی‌شدن، باز رنج می‌کشیدن.

حداقلش این بود می‌مردن، مریض می‌شدن.

شرِ باقی پس از زندگی ایده‌آل

عواملی وجود دارد تو کره زمین که اگر تمام آدم‌ها کلاً معصوم بودن و از شریعت مثلاً درونی که درشون بود به طور کامل از عقل خودشان بعد از تولد همه‌شان استفاده می‌کردن، یک زندگی ایده‌آلی را در زمین ایجاد می‌کردن، بازم شر از بین نمی‌رفت.

انسان حداقل نشانه شر در بعد از هبوط انسان این است که انسان می‌داند که مرگ در جلوشه. همین نمیری در حالی که مرگ جلوتونه هست و دیگران را می‌بینید که می‌میرن دچار رنج می‌کند شما را. مرگ یکی از واضح‌ترین، شاید کلیدی‌ترین نشانه‌های شر در زندگی زمینی ماست. و می‌بینید که برای همه هم هست دیگه، ها؟ بله.

همراه با درد و رنج و جدا شدن از جایی که حداقل بهش عادت کردید. شما فرض کنید که یقیین داشته باشید که مثلاً بعد از زندگی پس از مرگی هست. ولی فکر نمی‌کنم هیچ‌کس احساس بکند که مردن کار راحتیه. یعنی همراه با درد و رنج نیست. مثل تولد.

حداقل بند ناف اینجا پاره می‌شه، طرف خود نفس، یک وارد شرایط زندگی جدید شدن خودش رنج‌آوره. به اضافه اینکه دوری دیگران هم تو اصلاً تو این دنیا هستی، کسانی را دوست داری ازت دور می‌شن، می‌رن، می‌میرن، رنج دیگر. نه این‌ها رنج نباید در جسمانی باشه. چیزی را می‌خواید، نیست. چیزی را نمی‌خواید، هست. شره دیگر. این‌ها. که بهش قرار نیست این‌جوری باشه.

بهش توصیه می‌شود که هرچه می‌خوای آنجا هست. چیزهایی که نمی‌خوای هست. اگر نخواستنی در کار باشه. ها؟ نمی‌گویم تو بهشت چیزهایی که نمی‌خوای نیست. می‌گویم چیزهایی که می‌خوای هست. این خودش فرق دارد. که بله. . به هر حال من نشانه واضحش شره. انسان خلق نشده که بمیره. بعد از هبوطه که مرگ به وجود آمده.

درسته؟ خدا نگفت بروید تو بهشت حالا یک چند سالی زندگی بکنید بعد می‌خواهید بمیرید و این حرف‌ها. این حرف‌ها نبود. حرف این بود که بروید تو بهشت تا ابد زندگی بکنید. انسان موجود ابدی بود در بهشت هم قرار بود بمونه. آمد تو این زمین و در معرض شر قرار گرفته و می‌میره.

حالا ممکن است بعد از مرگ اوضاعش بهتر بشود یا بدتر بشود ولی به هر حال مرگ نتیجه گناه ازلیه. ببینید گناه اولیه نتایج تکوینی داشته. انگار حزنی در نظام عالم به وجود آمده. این را نمی‌تونی تو با توبه کردن، همه آدم‌ها هم توبه بکنند هیچ فایده‌ای ندارد.

گناه اولیه را نمی‌شود با رفتارای خودمان بشوریم. داره، چرا. برای اینکه اصلاً مرزی بین تکوین و تشریع به طور خیلی دقیق نمی‌شود کشید. مثلاً من وقتی می‌گویم حالت‌های حالت‌های بدی بهت دست می‌ده، به یک معنا این حالت‌ها نتیجه به هم خوردن تعادل هورمونیه، پس تأثیر تکوینی.

حدود اثر گناه شخصی

می‌تواند داشته باشه. ولی در نظام خلقت بعیده انسان بتواند با گناه شخصی خودش آثاری از این را به وجود بیاورد.

اکثر کره زمین را می‌شود با آن پدیده کرد. یعنی اگر خیلی زحمت بکشیم، همه انرژی ذرات را هم جمع بکنیم یک کارهایی می‌توانیم بکنیم. بگذریم. خب، پس نکته اصلی این است که به نجات فکر بکنیم دیگر.

نجات با فرستادن یک طناب یا نردبان مثلاً برای اینکه بشر از کره زمین بالا بره، توبه بکند و یک جوری مثلاً با عقل سعی کند متحد بشه، این‌ها هیچ‌کدومش از نظر الهیات مسیحی ممکن نیست شما بکنید آثار گناه اولیه را و این جدایی خودتان از عهد را این‌جوری درگاه را پاس بکنید و تنها راه چاره ظهور مسیح و آن زندگی مسیحیت می‌خواهد این پوزیده که چیزی که لازم بوده اتفاقی افته این است که مسیح

ظاهر بشود زندگی بکند با همان کیفیتی که زندگی کرد و همان کیفیت مرجی که مسیحیت قائل بر مسیح این در موقع اتفاقیه که افتاده در کوره زمین و گناه اولیه بشر در واقع.

خواه شده و حالا انسان ها می‌توانند سعادتمند باشند و دوچار مشکل با گناه اولیه خودشان نباشن به شرف این که به مسیح ایمان بیارن بگرد نه همه تون خود باشه بگذاریم اضافه این که مسیح اصلا از دیگار مسیحیت، مسیح چیه؟

و چرا لغور مسیح و کفیت خاص زندگیش ارتباط دارد با آن چیزی که ما درواقع در خلصتقه مسیحیت، حتی اونقام گناه اولی مسیح هم می‌دانیم. چرا مصری عامل نجات میشه؟ اخیران تصدیب شده که مصری تنها را نجات می‌شود.

ولی خیلی مصرب جدید بود. یعنی در شعرهای باتیکان دوم تصدیب شد که پیروان عدیان دیگر می‌توانند نجات اضافه کنند. ولی واقعا اعتقاد مسیحیت تا قبل از این شعرها به طور عمومی این بود که اعتقاد توییسایی این بود که نجات منحصر است در ایمان به مسیح و الانم، حالا من بعدم شاید بگویم که مصدفه چیست چون مسیح به یک معنایی با خداوند و با لگست متحده ارتباط با لوبوس یعنی با آن معنای مسیح می‌تواند باعث نجات باشه ولی این اعتقاد جلیلیه و برحال همه هنوز همه در موقع بهش معترض نیست به این مصمده ولی خب معمولا وقتی چیزی را کلیسای کاتولیک تفصیل می‌کند کاتولیک ها اجبارا باید بهش معترض بشوند. حالا به هر حال، این بحثی که گفتیم مسئله مهمی است که منتها نه الان، بعداً بهش می‌رسیم. ببینید، سوال‌هایی که باید الان جواب بدهیم این است: اینکه ماهیت مسیح اصلاً چیه؟ از دیدگاه مسیحی. اینکه آیا اصلاً این اتفاق افتاده؟ واقعاً یک شخصی با این مشخصات ظاهر شده؟

و چه دلیلی داریم؟ و من چطور می‌خواهم ایمان، فرض کنید من تئوریشو فهمیدم که اگر یک موجودی با این مشخصات ظاهر بشه، می‌تواند مقدمات نجات بشر را فراهم بکند. از کجا باید بفهمم که این اتفاق افتاده و آن شخص همین بوده که ما مثلاً به عنوان مسیح بهش معتقدیم؟

تئوری دیگر. بله؟ تئوری دیگر این هست. نه، من می‌گویم سوال را باید بپرسیم و جواب بدهیم. من گفتم که سوال سختیه یا راحتیه. پس باید در مورد ماهیت مسیح یک فصل مهم الهیات مسیحی، مسیح‌شناسیه برای خاطر اینکه شناخت مسیح در واقع مرکز همه تفکرات الهیات و فلسفه مسیحی قرار دارد.

بعد هم اینکه بحث حالا می‌شود اسمش را گذاشت بحث تاریخی که آیا شخصیتی که ما به عنوان مسیح می‌شناسیم درست تشخیص بدهیم که مسیح هست یا نه؟ باید ویژگی‌هایی داشته باشه. و بعد هم اینکه تئوریمونو تکمیل بکنیم. حالا این موجود که ظاهر شد چطور باعث نجاته؟ چرا ایمان به مسیح می‌تواند انسان را نجات بده؟ اصلاً این نجات، نجات در مفهوم مسیحی‌ش یعنی چی؟ خب، اول اینکه.

ظهور خداوند در قالب انسان

احتمالاً همه‌تون شنیدید که اصلاً مسیح و ظهور مسیح در زمین به معنای ظهور خداوند اصلاً. خداوند در قالب انسان به زمین نازل شد. مسیح جدایی از خدا ندارد. خداست که در به اصطلاح جسم گرفت. در مثلاً در کتاب مقدس، انجیل می‌خوانید که کلمه جسم شد و در جسم گرفت و در میان ما ساکن شد.

این دورانی از حیات بشر تو کره زمین پیش آمد که حالا اگر نخوام واژه خداوند را به کار ببرم برای خاطر اینکه بعداً وقتی از تثلیث صحبت می‌کنیم، یک خورده تفکیکی بین مفهوم خدا و مسیح به هر حال قائل می‌شویم. از لوگوس یا از آن چیزی که اصطلاح مذهبی‌تره، روح خدا یا روح‌القدس صحبت کنیم.

مسیح چیزی نیست به غیر از تجسد لوگوس، تجسد روح‌القدس. از در الهیات مسیحی عموماً اعتقاد بر این است که تقریباً می‌شود گفت حالا به غیر از اینکه ما در دو تا به اصطلاح پارادایم دینی صحبت بکنیم یا پارادایم فلسفی، آن مفهومی که ما از روح‌القدس در مسیحیت می‌فهمیم منطبق یا خیلی خیلی نزدیک به مفهوم لوگوس در فلسفه‌ست.

حالا اسمش را عقل اول یا عقل کلاً بگذاریم. اولین مخلوق خداوند. شما در عرفان و فلسفه اسلامی هم می‌بینید که عقل اولین چیزی است که مثلاً خداوند خلق کرده در سلسله مراتب خلقت. اسمش را حق می‌خواهید بگذارید. آن چیزی که در واقع با باطل فرق دارد و فرق بین حق و باطل در واقع از اینجا می‌آید که اصلاً حقی وجود دارد.

من نمی‌خواهم روی این اسم‌گذاری‌ها خیلی بحث بکنم. روح‌القدس، روح خدا یا لوگوس، این‌ها همه در واقع به یک چیز دارند اشاره می‌کنند. ما ممکن است از واژه روح‌القدس استفاده بکنیم در متن‌های دینی خودمان. مسیحی‌ها دقیقاً از واژه روح‌القدس استفاده می‌کنند. در قرآن هم این واژه عیناً آمده. به همین ترجمه همان واژه‌ایه که مسیحی‌ها استفاده می‌کنند.

و این آن چیزی است که در واقع واقعه‌ای که در کره زمین اتفاق افتاده برای نجات بشر، این است که خداوند، روح خدا، روح‌القدس جسم گرفته و به هیئت انسان در کره زمین ظاهر شده. این حقیقت مسیحیه.

تردیدی در اینکه این اتفاق، یعنی به این اختلافی در مورد اینکه مسیح این است در بین الهی‌دانان مسیحی معمولاً وجود ندارد. اختلاف‌ها خیلی ریزتر از این حرف‌هاست. مثلاً اختلافی که ذات مسیح با ذات خدا یکیه یا نیست و این حرف‌ها، این‌ها یک بحث‌های مثلاً مسیح‌های مخلوق هست یا نیست. روح‌القدس مخلوق هست یا مخلوق نیست.

تثلیث و روح خدا

بحث‌های یک خورده جدا از اینکه این حقیقت ایمان مشترک همه مسیحی‌هاست که روح‌القدس، روح خدا یا در واقع خود خداوند چون این تثلیث وقتی که می‌گوییم جدایی بین این‌ها نیست به یک معنایی در هیئت بشر تو کره زمین ظاهر شده به قصد نجات بشر. این چیزی است که الزاماً هر مسیحی باید بهش ایمان داشته باشه.

من نمی‌خواهم الان وارد جزئیات آن مباحث مسیح‌شناسی بشوم ولی فکر می‌کنم مثلاً جلسه آینده بیشتر به این مباحث برسیم. من می‌خواهم یک خورده یک در مورد این بحث بکنم که چگونه ما می‌فهمیم که این شخصیتی که تحت عنوان مسیح بهش اعتقاد داریم، این همان مسیح موعود به آن معنایی بوده که در نجات بشر قرار بوده در واقع شرکت بکند.

ببینید اول مختصر پاسخ مسیحیت را بگم، به یک چیزهایی اشاره بکنم. ویژگی‌هایی که در واقع به نوعی الوهیت مسیح را نشان می‌دهند و اینکه مسیح انسان به معنای متعارفش نبوده و بعداً برویم سراغ اینکه از جدل استفاده بکنم.

به عنوان یک اسقف که از معارف اسلامی به اندازه کافی اطلاع دارم، سعی می‌کنم شما را در یک بن‌بستی قرار بدهم که در قرآن هم چنین چیزهایی را می‌شود نتیجه گرفت.

اگر می‌توانید مقاومت بکنید. خب، پاسخ مسیحی معمولاً این است که اولاً بنا به آن فلسفه‌ای که از پیش گفتیم و بعداً در بحث نجات مطرح می‌کنیم، این واقعه ضرورت دارد. اولاً و مدعی دیگر غیر از مسیح در تاریخ وجود ندارد. متوجه هستید؟

من یک من می‌دانم که یک ماجرایی هست، یهودی‌ها بهش معتقدن مسیح یا گناه جبلی وجود داره، راهی برای نجات بشر نیست غیر از اینکه خداوند وارد صحنه بشود. انسان به معنای واقعی کلمه، حالا من در مورد اینکه نجات چگونه صورت می‌گیرد هنوز صحبت نکردم. شما این را قبول بکنید فعلاً که در الهیات مسیحی ظهور مسیح برای نجات بشر ضروریه.

هیچ‌کسی مدعی مسیح بودن به آن معنایی که در مسیحیت هست نیست در تاریخ. به نظرم نمی‌آید که در آینده قرار باشه کسی بیاید یک چنین ادعایی بکند. پس این یک نشانه خیلی بارزیه که این تنها ادعا که چنین در واقع فلسفه و حکمتی را همراه خودش داره، باید ادعای درستی باشه.

دو، پیشگویی‌هایی در کتاب مقدس وجود دارد که همین الان کتاب مقدس اینجا هست، کتاب مقدسه، این کتاب مقدس مسیحی‌هاست که از بخش عمده‌ای آن چیزی که ما بهش می‌گوییم عهد عتیق تشکیل شده، چیزی که در واقع کتاب مسیحی‌ها از دو بخش یهودی و مسیحی تشکیل شده. مسیحی‌ها کتاب یهودی‌ها را هم به عنوان کتاب مقدس می‌شناسن. به آن می‌گویند عهد عتیق، به کتاب.

عهد عتیق و عهد جدید

خودشان می‌گویند عهد جدید. عهد عتیق با داستان آدم شروع می‌شه، سفر پیدایش هست، سفر خروج هست و الی آخر. پنج فصل اولش را بهش می‌گویند تورات، بقیه‌اش دیگر تاریخ قوم یهوده ولی مقدسه. اتفاقاً پیشگویی‌هایی که در مورد ظهور مسیح هست بیشتر در بخش‌های بعدیه، در بخش کتاب‌های پیامبران.

مثلاً مخصوصاً در کتاب اشعیا یا دانیال. این‌ها پیشگویی‌هایی هست که یک چنین شخصیتی ظهور می‌کند. یکی دو تا نیست. یعنی کتاب مقدس در مورد اصلاً واژه مسیح به عبری اصلاً مشیا یا متیا، من فکر می‌کنم مشیا درست‌تر باشه، واژه مصطلح بین همه یهودی‌ها بوده و هنوز هم منتظر ظهور مشیا هستند.

اینکه کتاب مقدس دلالت دارد بر اینکه شخصیتی تحت عنوان مسیح ظهور می‌کند که مثلاً نجات‌دهنده قوم یهوده بیشتر ولی الان من یک آیاتی از کتاب مقدس می‌خوانم که یک خورده شک‌برانگیزه که مسئله نجات قوم یهود باشه. من دو تا آیه می‌خوانم برای‌تان از کتاب مقدس. یکی از اشعیاست. دومی هم فکر می‌کنم از اشعیا باشه، حالا یادم نیست.

اولی این است که در مورد مسیح، در مورد آن شخصیتی که می‌خواهد ظهور بکنه، می‌گوید این بنده من است که او را انتخاب کردم، فرزند محبوب من، روح عزیز من، من او را به روح خویش مخصص فرمودم. اینکه مسیح اصلاً واجد روح خداست. القدس در واقع فرزند دقیقا واژه فرزند اینجا به کار می‌برد که مسیحی ها از این واژه بسیار زیاد استفاده میکنند.

فرزند استفاده می‌کند که آیه تورات دیگر. اینکه واژه پسر انسان یا پسر خدا به معنای ممکن آمده باشه اینجا یک از یک شخصیت خاصی دارد صحبت می‌شود که خود خداوند می‌گوید روح خودم را بهش تخصیص دادم. من فرزند و چیز نگرفتم. قسمت اصلی ماجرا نگرفتم.

این روح عزیز من او را به روز خویش مختص فرمودم. این اعتقادی که مسیحی ها در مورد حضرت مسیح دارند. کسی که حامل روح الهی متحد با خداست و ظهورش در کره زمین مثل ظهور خداوند به صورت انسان در کره زمین. نه من که از آن کتاب یادداشت کردم. ولی این را مطمئنم این تو کتاب اشعیاست.

دومی را یادم نیست تو کدام کتابی نقل کردم. می‌گوید روح القدس جمله عبارت دوم آیه دوم می‌گوید روح القدس این از قول خود مسیح از آن شخصیتی که ظهور می‌کند می‌گوید روح القدس به من موهبت شد زیرا او مرا مسح فرمود. این واژه مسیح از اینجا می‌آید. مسیح به معنای کسی که روح القدس مسح کرده.

نشانه‌های ظهور در تورات

دیگر شما چهار تا انجیل اول را اگر بخوانید استشهادهای زیادی آنجا میبینید. اشاره به اینکه ظهور مسیح نشانه هایی که در تورات در واقع محقق شده بود را داشت. تولد در بیت اللحم اینکه از نسل داوود باشه و الی آخر. مخصوصاً انجیل متی که اولین انجیله چهار تا انجیل انجیل متی، مرقس، لوقا و انجیل یوحنا این‌ها چهار فصل اول عهد جدیدند.

مخصوصاً متی فراوان پر از اشاره های به کتاب مقدسه که هیچ کدومش به نظر من این صراحت این دو تا آیه را ندارد ولی بیشتر اشاره های تاریخی مثلاً اینکه در باز فکر میکنم کتاب اشعیا آمده که وقتی مسیح وارد در حالی که سوار بر یک الاغ هست وارد اورشلیم می‌شود و مورد استقبال مردم قرار می‌گیرد.

این واقعه تاریخی که مسیح این‌جوری وارد اورشلیم شد در همه انجیل ها معمولاً نقل می‌شود. متی مثلاً تاکید می‌کند که این از نشانه های تحقق آن پیشگویی های کتاب مقدسه. بنابراین اگر مثلاً فرض کنید ادیان ابراهیمی را قبول داریم باید قبول داشته باشیم که این شخصیتی که ظهور کرده همان شخصیتیه که در کتاب مقدس بوده به نشانه های خیلی زیاد.

از جمله اتفاق هایی که افتاد که نشانه های اینکه قبل از مسیح ما در بین مسلمان ها این اعتقاد را میبینیم که یحیی اصولاً ظهور کرد برای اینکه بشارت دهنده مسیح باشه. ما هم این را قبول داریم دیگر. در قرآن هم این‌جوری آمده که یحیی بشارت دهنده یعنی غیر از کتاب مقدس زمینه ظهور مسیح این‌جوری در واقع فراهم شد.

به غیر از اینکه این آیات نشان دهنده این است که رابطه خاصی بین مسیح و خداوند هست. به غیر از رابطه ای که سایر انسان ها دارند. مثلاً در کتاب مقدس اشاره هایی هست که از باکره ای متولد می‌شود. که تولد غیر عادی دارد.

در واقع برای خاطر اینکه همان روح روح خداست روح القدس که این‌جوری ظاهر شده در کره زمین شما کتاب مقدس را هم که بگذارید کنار اتفاق هایی در زمان حیات مسیح افتاده.

حضرت مسیح زندگانی کرده و کارهایی انجام داده که به نوعی نشان دهنده الوهیت. از جمله شما وقتی چهار تا انجیل را می‌خوانید مخصوصاً فکر میکنم انجیل مرقس کوتاه ترین انجیله و دیگر می‌شود گفت که سرشار از این موضوعه.

به جای بحث در مورد با یهودی ها در مورد نشانه هایی که در کتاب مقدس معجزات مسیح به فراوانی معجزه میکرده و هر کار غیر ممکنی که به نظر می‌رسد کار اختصاصی خداوند در جهان باشه را مسیح انجام می‌دهد.

معجزات مسیح و جدل قرآنی

مرده زنده میکرده. نه فقط مرده انسانی را که مرده زنده میکرده. من حالا اینجا جدل میکنم از قرآن می‌خواهم یک چیزی که در خود انجیل ها نیست ولی در قرآن هست که از گل به شکل پرنده چیزی میساخته در آن میدمیده و این تبدیل به پرنده میشده. باز وارد قسمت جدل خداوند. شما در قرآن می‌خوانید که وقتی که از ابراهیم می‌پرسه این پادشاه که خدای تو کیه؟

می‌خواهد هر چیزی را بگوید که خداوند مثلاً اختصاصی کیه که تو بنده‌اش هستی؟ کار اختصاصی خدا چیه؟ می‌گوید کسی که یحیی و یمیت. آن کسی که زنده می‌کند و می‌میرونه. درست است آن عقلش نمی‌رسید. می‌گویند که رفت یک نفرو از زندان دو نفرو آورد، گفت یکی را بکشن، یکی را آزاد کنند. گفت من هم یحیی و یمیت.

من هم این کار را می‌کنم. ولی به معنای واقعی کلمه اگر حیات‌بخشی را کار اختصاصی خدا کسی بدونه که ابراهیم در قرآن این‌جوری احتجاج می‌کنه، خب مسیح این کار را انجام می‌داد. نه اینکه مرده‌ای را مثلاً بیمار را شفا بده، مرده را زنده بکند. گل را تبدیل به پرنده می‌کند بنا به چیزی که در خود قرآن اومده، نه در انجیل‌ها.

بله. عمل اختصاصی خداوند از یک نفر سر می‌زند و این کار اتفاق می‌افتد که یک موجودی زنده می‌شود. حالا شما می‌توانید بگویید که این کار اختصاصی به اذن‌الله. مثلاً من می‌توانم با اعتقاد به چیزهای مسیحی خودم بگویم که اینجا مثلاً اذن پدر لازم است برای پسر برای اینکه این کار را بکند.

ولی شما جدل را قبول بکنید که وقتی من مثلاً جدل دارم می‌کنم، خیلی ببخشید. جدلی نیست که من همه عقاید تو را به طور موقت قبول بکنم. من قبول می‌کنم که تو می‌گی که ابراهیم این حرفو زد، من می‌گویم که مسیح آن کار را کرد. به اذن‌الله‌شو قبول نمی‌کنم. جدل این است دیگر. من از نشان بدهم که تو حرف‌های تو می‌شود یک چیزی نتیجه گرفت.

نه اینکه بخواهم که همه حرف‌های تو را قبول بکنم که دیگر چه چیزی دارم می‌گویم پس. پس شفا‌بخشی به مقدار متنابه به غیر از شفا‌بخشی که بعضی‌ها انجام می‌دهند. شفا‌بخشی به این معنا که مسیح هر بیماری رو، هر چیزی را شفا می‌داد.

مرده را زنده می‌کرد و گل را تبدیل به موجود زنده می‌کرد. بنابراین هر کاری به نظر می‌آید ازش برمی‌آد. هر چیزی در مقوله حیات باشه از مسیح سر زده و مسلمون‌ها هم این را قبول دارند. حتی مسلمون‌ها به چیزی اعتقاد دارند که مسیحی‌ها اعتقاد ندارند. این خیلی برای مسیحی‌ها جالب است که.

مسیح در قرآن

در قرآن آیه‌ای هست از یک چیز شگفت‌انگیزتر از این چیزهایی که در انجیل آمده.

اینکه خب از مسیح گل را تبدیل به پرنده کرد. من دفعه اول، سخنرانی اول بهتان اشاره کردم که یکی از انجیل‌هایی که در نهج‌الهمادی به دست اومده، این ماجرا را تو خودش دارد. طبعاً این فکر کنم انجیل کودکی جیمز باشه حالا مطمئن نیستم. یک یک جایی باید وایستم و یک تذکرهایی در مورد اسامی بدهم.

واقعاً الان گفتم جیمز ولی باید یک چیز دیگر بگویم. مثلاً این اسامی به زبان‌های مختلف وجود دارند و هیچ معلوم نیست که خلاصه ما مثلاً ما می‌گوییم متی. متی در واقع ماتیوسه یا مثلاً ماتیوه. اینکه به چه زبانی خلاصه این‌ها باید تلفظ بشن، یونانی، عبری، یک مقدارش که تو قرآن اومده، ما خب به همان عربی در واقع تلفظ می‌کنیم.

یک مشکلی بعداً پیش می‌آید. الان هنوز جیمز مثلاً نباید بگویم جیمز، باید مثلاً یک چیز دیگر بگویم. مشکل این مشکل بعداً پیش می‌آید که می‌خواهیم یک آدم آبای کلیسا را اسم ببریم. این‌ها خلاصه اسمشون چیه؟ مثلاً ژوستین. الان می‌گویند ژوستینوس. یعنی اینکه اسم رومی یونانی‌شون اصلاً معتبره یا این‌ها باید اسم‌های مثلاً آگوستینه یا آگوستینوسه؟

من مشکلی که هر دفعه دارم یک چیزهایی را می‌خوانم و آماده می‌کنم خودمو که بیام اینجا، دوست دارم همش چیزم دیگر در این کار به آنجا برسد که چه کار باید بکنم. برای اینکه به نظر می‌آید کتاب‌های جدیدی که چاپ شدن، همه تو ایران به این نتیجه ظاهراً درست رسیدن که باید اسم‌های یونانی تلفظ کرد.

و من اگر خودم را از الان هم هر روز بشینم یک ساعت تمرین بکنم، فکر نمی‌کنم بتوانم همین اسم‌های یونانی تلفظ بکنم. مثلاً بگویم ژوستینوس یا و جالب است این است بعضی از این اسامی همیشه تو کتاب‌ها از اولی که کتاب تو ایران چاپ شده، حتی خود مسیحی‌ها که کتاب چاپ می‌کردن، اسم‌ها را بعضی‌ها را یونانی می‌نوشتن.

مثلاً آتاناسیوس همیشه اسمش آتاناسیوس بود. ولی خیلی‌ها اسمشون تو این دو سه سال اخیر تغییر کرده که من خیلی میل دارم اسم‌ها را درست تلفظ بکنم ولی از الان می‌خواهم این زمینه را بدهم که چه در مورد جیمز، چه در مورد دیگران، حتماً این مشکل پیش می‌آید. یوحنا و یحیی‌ست. همان جان.

ولی در خود مثلاً متن انجیلی که الان ما در بحث داریم، وقتی از یحیی دارد مثلاً می‌گویند یحیی ولی انجیل انجیل یوحنا. یک مشکلی وجود دارد دیگر.

یحیی و یوحنا

بعد داشتند انجیل را به فارسی ترجمه می‌کردند می‌دونستند که ما این پیامبر را به اسم یحیی می‌شناسیم. بنابراین بهش نگفتند یوحنا. ولی بقیه جاها این اسم را که مثلاً انگلیسیش می‌شود جان یا یوهان حالا هرچه هست بهش می‌گویند یوحنا.

اسم‌ها یک مشکلاتی دارد به این که در چند برهه تاریخی به زبان فارسی ترجمه شدند و هر دوره یک چیز شده دیگر. حالا به هر حال من اگر اسم‌ها را اه سرسری گفتم اگر گفتم این همونه که قبلاً اسمش این بود زیاد ناراحت نشید.

من فکر می‌کنم فقط هم مشکل من نیست. این یک چیزی است که پیش آمده هی اسم‌ها عوض شده و اه آگوستینوس و آگوستین خودش به اساس کافی سخته که حالا آدم بگوید آگوستینوس. فکر نمی‌کنم. یک اصطلاحی هست تو ترجمه می‌گویند هر کسی را به آن اسمی باید ترجمه بکنید که مامانش بهش می‌گفته. من فکر نمی‌کنم مامانش بهش می‌گفت آگوستینوس.

من اصلاً یونانی نبودند این‌ها. این‌ها اصلاً مال آسیای صغیرند یا آگوستین مال کارتاژه. ولی چون ثبت شدند در تاریخ مثلاً رومی و یونانی ثبت شدند حالا اسم‌هاشون این‌جوری دراومده. علاوه بر شفا بخشی، مورد زنده کردن یک عمل الهی دیگه‌ای که مدام شما در کتاب‌ها در قرآن می‌بینید که حرف از این است که به پیامبر می‌گوییم بگو که من لا اعلم الغیب.

علم غیب اختصاص به خدا دارد. ولی مسیح علم غیب داشت. از سرگذشت انسان‌ها، از آینده انسان‌ها خبر می‌داد و در قرآن هم به این اشاره شده. که یکی از ویژگی‌های مسیح این بود که آگاهی می‌داد مردم را به ما تدخرون نمی‌دانم تو بیوتکم، آن چیزی که از چیزی که تو خونه‌شون داشتند برای‌شان حرف می‌زد.

در انجیل چندین بار حالا نه به آن مقداری که از شفا بخشی و حیات بخشی مسیح به عنوان معجزه یاد می‌شود از غیب‌گویی مسیح، اسرار پنهان مردم را می‌دونست و برملا می‌کرد یاد می‌شود. یک دیالوگی هست بین مسیح و یک زنی در سر یک چاه. یکی از معروف‌ترین غیب‌گویی‌های مسیح.

و نکته دیگه، نکته‌ای که الان من این را به عنوان یک نکته کلیدی روش بیشتر تأکید می‌کنم، اینکه اصلاً ظهور مسیح از نظر تاریخی به معنای واقعی کلمه می‌بینیم که تاریخ را عوض کرد.

من الان زیاد توضیح نمی‌دم ولی ظهور مسیح در کره زمین، بساط بت‌پرستی را تقریباً اگر نقطه عطفی برای یکتاپرستی در جهان وجود دارد به نظر می‌رسد ظهور مسیح. مثلاً امپراتوری روم یکتاپرست اصلاً یک چنین چیزی به این شکل سابقه نداشته.

موجود خارق‌العادهٔ موعود

نحوه پیشرفت مسیحیت در جهان ویژگی معجزه‌آسایی دارد که می‌تواند شاهدی بر این باشه که مسیح در واقع همان موجود خارق‌العاده‌ای که قرار بود در کره زمین ظهور بکند. من برای اینکه شما را بیشتر اذیت بکنم می‌رم از دانش اسلامی خودم استفاده می‌کنم.

امیدوارم به اندازه کافی اذیت بشوید. به اهداف شوم خودم برسم. شما در قرآن می‌خوانید که خداوند در مورد تولد مسیح در سوره مریم می‌خوانید که و ارسلنا الیها روحنا به سمت مریم روح خودمان را فرستادیم. و از این روح بود که مسیح باردار شد. مریم باردار شد و مسیح را به دنیا آورد.

یعنی در واقع این اینکه روح خدا بود که انگار عامل بارداری مسیح شد و تبدیل از مریم مثل یک مدیوم انگار استفاده کرد که تبدیل به مسیح شد. این چیزی است که شما در قرآن بهش می‌بینید که اشاره می‌شود و تقویت می‌شود با این فکت بسیار مهم و آزاردهنده که لقب حضرت مسیح در قرآن روح‌الله.

خود یعنی خداوند می‌تونست این آیه را این‌جوری بگوید و ارسلنا الیها روح‌الله به جای اینکه بگوید روحنا ضمیر به کار ببره. روح خدا به سمت مسیح آمد. به سمت مریم آمد. و آن موجودی که متولد شد اسمش روح‌الله‌ست. در قرآن بهش لقب روح‌الله داده می‌شود. شما تو قرآن می‌خوانید که المسیح عیسی بن مریم روح‌الله.

پس این روح‌الله دیگر این مسیح شما آن چیزی که متولد شده همان روح خداست. فقط جسد دارد. به شکل انسان دراومده توسط بارداری مسیح. هر معنی می‌خواهد. به معنای جان بکن، روح به هر حال یک معنی برای روح قائل می‌شوید دیگر. خداوند روح ببینید نکته فکت بعدی امیدوارم باز آزاردهنده باشه برای‌تان.

شما به لقب‌های پیامبران در قرآن، برای اینکه متوجه بشوید فرق مسیح و بقیه، به لقب‌های پیامبران در قرآن دقت بکنید. موسی کلیم‌الله است. اصلاً در قرآن نیامده ولی لقب کلیم‌الله. در قرآن اشاره به این هست که خب حضرت ابراهیم خلیل‌الله است. حضرت پیامبر ما رسول‌الله است. کلیم‌الله و خلیل‌الله و رسول‌الله کجا؟ کلیم‌الله یعنی کسی که خداوند باهاش حرف زده.

خلیل‌الله یعنی کسی که خداوند دوست به خودش گرفته. رسول‌الله یعنی کسی که خداوند این را فرستاده. روح‌الله یعنی روح خدا. اصلاً یک چیزی یدالله. تو بگو یدالله یا جدای یدالله یک مخلوقی نیست که خداوند در کنار خودش خلق کرده باشه. من اگر بگویم مثلاً جان من این‌جوری نیست که یعنی یک چیزی جدای از من.

روح به معنای جان، به معنای هرچه می‌خوای بگی. یک چیزی خدا خیلی نمی‌تونی خیلی دور بشی. اگر یدالله هم خدا به یک نفر خطاب می‌کرد، یک معنای غیر.

کلیم‌الله و روح‌الله

از کلیم‌الله داشت. دقت می‌کنید؟ مثل اینکه جزئی از خدا باشه. تا چه برسد به اینکه روح‌الله. اصلاً وقتی من می‌گویم روح من، یعنی انگار همه چیز من، انگار خود من. وقتی خداوند در مورد خودش روح‌الله به کار می‌برد یا روح‌الله می‌گه، انگار یعنی خود خدا.

جدایی بین روح خدا و خداوند مثل اینکه من وقتی خداوند مسیح می‌گوید روح‌الله، خودش بهش می‌گوید روح‌الله و این نتیجه ثمره باروری مریم از روح خداست و خودش هم لقب روح‌الله داره، این فرق دارد با اینکه به یک نفر شما بگویید خلیل‌الله.

نیست؟ این فصل در قرآنه. خب. بگذریم از اینکه هم مسیحی‌ها هم در قرآن تأکید فوق‌العاده زیادی از لحظه خاص ظهور مسیح در کره زمین می‌شود. باروری باکره است. اصلاً یعنی این با آدم‌های دیگه، همینش فرق دارد. شما ببینید چگونه این انسان به وجود آمده. اگر انسانه ولی پدر ندارد. عامل باروری روح خداست.

خودش هم تبدیل شده به روح خدا فقط حالت مثلاً متجسد. پس شیوه خاص خلقت مسیح هم در قرآن کاملاً مسئله‌ایه که به هر حال سؤال‌برانگیزه. که چطور اگر یک انسان معمولی‌ایه مثل بقیه پیامبران، این چه تمهیداتیه که خداوند در واقع چیده برای اینکه این به طرز خاصی وارد جهان بشود. بله. حالا آن را من زیاد روش فعلاً نمی‌خواهم.

خیلی نمی‌خواهم شما را اذیت کنم. باز یک فکت از قرآن که اولاً یک بحثی هست که آیا مسیح رسالت جهانی دارد یا برای یهود؟ نه دیگر. اصلاً یهودی‌ها از پیش‌گویای کتاب مقدس هم آخرش به این نتیجه رسیدن خدا می‌خواهد یک یک پیامبری مثل داوود بفرسته، پادشاهی که ما را مثلاً از دست رومیان نجات بده.

تو قرآن تأکید روی این هست که آیه للعالمین. یعنی شما به عنوان مسلمان نمی‌توانید اعتقاد این داشته باشید که مسیح یک پیامبر لوکال بوده مثل پیامبران بنی‌اسرائیل که انگار برای قوم خودشان می‌اومدن. مسیح و مریم در قرآن شأنشون این است که آیه للعالمین. درسته؟ در قرآن در مورد یحیی و مسیح یک فکت عجیب وجود دارد.

نام این‌ها را خداوند گذاشته. یحیی را خداوند قبل از اینکه خلق بکند خبر می‌دهد که تو فرزندی به وجود می‌آید که نامش یحیی‌ست. و فرزندی به مریم بشارت داده می‌شود که تو فرزندی می‌آری که نامش عیسی‌ست. نه خدا که همین‌جوری مثلاً اسم حالا اسمشون را بگذاریم احمق. یعنی مثلاً جوری بهش بگوییم احمق. وقتی خداوند اسم می‌برد یعنی اینکه یک حقیقت مهمی در این نام هست دیگر.

لقب مسیح در اورشلیم

نمی‌شود گفت که همین‌جوری مثلاً بعضیا می‌گویند که عیسی نام خیلی متداولی بوده در اورشلیم. مثلاً در آن حوالی. این هم اسمش را گذاشتن. کسی که قرآن را قبول دارد نمی‌تواند این حرف را بزند. عیسی خداوند نام این موجود را عیسی گذاشت. لقب روح‌الله بهش داد. درسته؟

حالا عیسی یعنی چی؟ عیسی یعنی نجات‌دهنده. نجات‌دهنده کی؟ قوم بنی‌اسرائیل نه. پس عیسی بنا به اعتقاداتی که تو قرآن شما می‌بینید با نجات، همان‌طوری که مسیحی‌ها معتقدن مرتبط. عیسی نجات‌دهنده است. نکنید من مسیحی شدم. بروم خودم را چک کنم امشب ببینم شورت‌ام. نکنید.

معنی و مسیح باز مسیح اصطلاحی که از عبری آمده در قرآن وجود داشت در قرآن هم وجود دارد به معنای مسح شده همین الان دیدید که معناش چیست معنای واقعیش اونطوری که در کتاب اشعیا هست این که روح القدس در واقع مسیح را مسح کرده حالا یهودی ها فکر می‌کردند منتظر مسیح اند مسیح به معنای مسح شده به معنای آن سنتی که کسی را بعد از میخواست به

مقام پادشاهی برسد با روغن تدهین می‌کردند به اصطلاح مسیح را به آن معنا گرفته بودن و هنوز هم می‌گیرند در حالی که به نظر می‌آید که این یک مقام معنوی برای حضرت مسیح بوده و این خیلی مهم است که در کتاب مقدس پیشگویی هایی وجود دارد که یهودی ها قبول ندارند که آن مسیحی که در کتابشون آمده ظهور کرده نمی‌توانید قرآن را قبول داشته باشید و نپذیرید که مسیحی ها بهش معتقدن همونیه که در تورات آمده و اینکه واژه مسیح را قرآن استفاده.

می‌کند برایش دقت میکنید این مسیحی که مسیحی ها بهش مسیحی ها و یهودی ها اختلافشون سر این است که آیا. اصلا اینکه ظهور کرد همان

مسیح تورات بود یا نه یهودی ها قبول ندارند می‌گویند آن مسیح ما نمی‌توانیم شما نمی‌توانید قبول نداشته باشید اگر به قرآن اعتقاد دارید برای خاطر اینکه تو قرآن اسم حضرت عیسی مسیح درست است پس این همان موعودیه که قرار بود ظهور بکند و آن توصیفات در تورات و عهد عتیق راجع بهش وجود دارد و یک اشاره ای که اتفاقا در عرفان می‌دانید. حالا من این حرف هایی که دارم میزنم که.

ابن عربی و بحث مسیح

حالا فکر نمیکنم مسیحی شده باشم در عرفان اسلامی برای مسیح یک شأن ویژه قائل هستند یعنی من حرف های عجیب و غریب از طرف خودم نمیزنم فکر میکنم مشابه این حرف ها جاهای دیگر هم زده شده من فقط دارم

سعی میکنم خیلی مسیحیانه تر حرف ها را بزنم اینکه مثلا ابن عربی حلاج مخصوصا حلاج ایشان شروع کننده این یا فکر میکنم حکیم ترمذی قبل از ابن عربی می‌گویند مثلا ابن عربی خیلی این بحث معروفه که مسیح را خاتم الاولیا می‌دانند مقامی برای مسیح قائله که یک چیزی به مسیح تمام شه اکثر جاها شما وقتی می‌دانید که عرفا مخصوصا ابن عربی به مسیح اشاره می‌کند و این اعتقادهای خاص ویژه عرفانی در مورد مسیح از جمله خاتم الاولیا بودن مسیح اشاره به یک آیه ای.

می‌کند که. اصلا من تا. حالا بهش تازه اشاره نکردم یعنی آن فکتی که از نظر ابن عربی قاطع ترین فکت در مورد این که مسیح از نظر

تکوینی موجود خاصی این هم اینکه در قرآن مسیح و آدم با همدیگر در یک آیه مقایسه شدن و ابن عربی اینکه خلقت مسیح مانند خلقت آدم در قرآن آن آیه ای که آمده را نشانه این می‌گیرد که یک جوری دایره خلقت که از آدم شروع شده بود با مسیح بسته شده این ارتباط هیچی.

حالا من وارد بحثی که ابن عربی می‌کند نمیشم اینکه مسیح و آدم در قرآن با همدیگر یک جوری مقایسه می‌شوند این به این اعتقاد مسیحی ها که مسیحی ها مسیح را دقیقا ربط می‌دهند به مسئله آدم و همان داستان آدم در قرآن مثل اینکه ادامه آن ماجرای بدی که اتفاق افتاد با مسیح دارد در واقع این بسته می‌شود

دیگر آن پرونده آن واقعه ای که اتفاق افتاد و حوادث تکوینی که همراهش بود با خلقت مسیح بسته می‌شود پس این ارتباط خاص بین مسیح و آدم که در قرآن بهش اشاره می‌شود و عرفا اتفاقا بیشتر از همه این چیزهایی که من گفتم روی این تاکید دارند برای مثلا اثبات خاتم الاولیا بودن یا هر مقامی برای مسیح این هم یک نکته.

خب فکر کنم حسابی تونستم اذیتشون بکنم از خیلی احساس رضایتش می‌گیرد پسر انسان منظور یعنی چه پسر انسان یعنی چه جسم مسیح یعنی نسل آدم ولی مسیح به آن معنایی که یک انسان انسانه چون انسان ذاتا گناه جبلی دارد خب نمیتونی بگی که از نسل آدم

موضوع ویژه استثنایی خداوندی که شکل انسان به خودش گرفته و یک ویژگی های این در مسیحیت در الهیات مسیحی بی نهایت مهم است که مسیح را معادل با خدا بدونن و بی نهایت مهم است که انسان بدونن وگرنه هیچی در نمیاد از در این ماجرا و اینکه این دو تا همزمان در هر راستا در مرسی دوتا سرغت وجود دارد. یعنی جمعه جسمانی دارد مثل انسان ها به منای.

انسانِ بی‌گناه و روایت معروف

انسانه ولی انسان به منای متعارف نیست چون فاقد و گناه جدیدید و برای اینکه آخرین ضربه را بهتان بدانم به روایت خیلی معروف اشاره میکنم که پیغمبر گفت که دو نفر فرست معصوم به منای گاه دو نفر هستند دو انسان هستند که هیچ گناه متعارف

نشدن ایسا مسیح و مادرش مریم خودش را اصنب و به یک معنایی این خیلی روایت مردی این روایت خیلی رنبن من را می‌توانم اصناد بیان سک میکنم در سه هاه اهل سنت این روایت حتی آمد.

یعنی کتاب های خیلی معتبر و در این روایت اگر از مریم هم نام برده می‌شود ولی مسیحی ها به یک معنایی معتقد هستند که باز بیجگی مرسومیت مسیح چیزی ورای مرسومیت اینجا باید برگرده باشید.

اینجا باید برگرده باشید. یک نکته دیگر در مورد مرد گناه اولیه من می‌خواهم بگویم مصری فاقد گناه اولیه محال خداوند دعایی را نقل بکند از کسی که... مثلا دعای ابراهیم را شما در قرآن میبینید که دعا می‌کند که خدایی برای این قومی که برای این نفل اسماعیتی من در دیابان رها کردن پیغمبری بکن.

منظورش این است که، خب الان فیرامد را استادیم. دعایی نیست که خدا یاد آگاهی بکند که یک نفرم یک دعایی کرد و ما اصلا هیچ توجه نکردیم و بعد هم تو قرآن بیاورد و نگه که من توجه نکردم.

این تمام دعاهایی که در قرآن آمدند قصد امد منامی که خدا بند شنیده و دعاها مستجاب شده. مگر اینکه مثلا ذکر شده باشه که مثلا فرضا دعا نیست داری فرعون توبه می‌کند خدا می‌گوید من منیترم برای اگر نمیگفت من نمیپذیرم اینشو متیپذیرفته شده دیگر می‌گوید من از این مثلا توبه کنم من منیترم که چی؟

اینقدر این حرفو ما در آن گلاسات قبلا زدیم بگذارید این اینجا همه یکی داشته باشه خوب به نظر می‌آید بخشیده نمیشن همشون هم در اقل خوب و در قرآن به طور کاملا حالا حد اقل تلویهی به این موضوع اشاره می‌شود که بخشیده نمی‌شود چرا یک چیزی می‌گویند این لاله برد؟

از پدرشون می‌خواهم که آن هم می‌گوید که من این کار را می‌کنم بنابراین از راست می‌گوید می‌کنم، کرده بیدی خودشونم از من یک کار را کرده خواهید مولد کم این را برد برد و از آن نام نکردید؟ مله و برد برد و از آن نام نکردید؟ خوب و این را در مورد همین مورد نکردید؟ قرآن را بازداده کنید؟

با این سوال بازداده یک که برای این توازن هست. منظور من دعای عمونی است.

زمان دعا و نقل خداوند

بگیریم به این چیزی که میخواهم بگویم. یعنی این که مستقبل پرانی که در این مورد زمان حاله ولی اگر ابراهیم دعایی کرده یشترخصیت مثل ابراهیم یا پیانبر دعایی کرده و خداوند دارد نقل می‌کند قطعا معنایش اینی که مستقبل مگردن معنی کردنش اصلا این ورز هم وجود دارد یعنی اینکه می‌روند از اینکه یک چیزهایی کلی از برنامه رفتنه او را بازمون که را بازمون بروند بروند که خودمان میجه که افقان علمانی و اجازه ما همین است یک چیزهایی آن ورز هم وجود دارد یعنی اگر ما یک ورز هایی کلی نیست دارد ببینیم خودمان را در این ورز هایی

نباشد و مسکسی بیشتر نمی‌دهد من می‌گویم که سعی بکنیم این استعداد را بکنم بعد اگر این برای‌تان قانون کننده نباشد من اشاره به این است که در قرآن ترکیب می‌شود وقتی که مادر مریم مریم را به دنیا میاره و می‌گوید مثلا این نظر سلجه مافی بستی محرارم وقتی به دنیا می‌آید می‌گوید اینی اویزها و واب نهان اینجا همین کار ذریه من الشیطان الرجیم.

مادر مریم، مریم و ذریه‌اش را در پناه خداوند درخواست می‌کند که این‌ها از شیطان دور باشند. ذکر از نظر من واضح است. ذکر این در قرآن یعنی حداقل از این نظر مریم و ذریه‌اش از کید شیطان دور بودند. بنابراین اگر مریم با گناه جبلی متولد شده باشه، مشکلی پیش نمی‌آید.

برای اینکه بعد از تولدش مادرش این را گفته. ولی ذریه‌اش نباید اگر این دعا مستجاب شده باشه، ذریه‌اش نباید اصلاً توسط شیطان کید و آزارشون صورت گرفته باشه و مسیح هم اینطوریه.

پس تنها ذریه مریم هم هست. مریم ذریه دیگه‌ای ندارد. وگرنه به هر حال ذکر این دعا در قرآن به معنای این است که مسیح حتی از گناه جبلی به یک معنایی معاف یعنی اصلاً شیطان نزدیکش نشده.

من این حالا به هر حال به عنوان این عرف و این‌ها استدلال که کردم من مجدد تأکید می‌کنم که حالا همه حرف‌هایی که می‌زنم ممکن است درست نباشد ولی دارم سعی می‌کنم که با قدرتمندانه‌ترین شکل ممکن ادعاهای مسیحی را به شما تحمیل بکنم که حداقل یک مقدار احساس بهتان دست بده که حرف‌های پرتی نیست.

من قبلاً این شرط را گذاشتم، الان هم تأکید می‌کنم هر کسی گفتم الان جلسه دوم، حالا می‌گویم جلسه سوم. تا اینجاش اومدید باید تا آخرش گوش بدهید وگرنه من هیچ مسئولیتی قبول نمی‌کنم. اگر فردا بروید نمی‌دانم غسل تعمید بگیرید و این حرف‌ها من بله. من فکر کنم وقت تمام شده دیگر. حالا بگذارید من.

از ماهیت شر تا نجات

متأسفانه من تا حالا فقط در مورد این صحبت کردم که ایده‌های الهیات مسیحی در مورد اینکه اصلاً ماجرای شر چیه، داستان خلقت آدم چیست و اینکه مسیح باید حتماً ظهور بکند. یعنی خداوند باید به صورت انسان ظهور بکند. بله. در سوره آل عمران این و این نیستم مریم و این و اعیذ و اعیذها بک و ذریتها من الشیطان الرجیم.

خداوند مریم را و ذریه‌اش را در پناه خدا قرار داد و از نظر من قطعاً این معنایش این است که این دعا پذیرفته شده. و این معنایش این است که اگر گناه گناه بوسیدن نتیجه نزدیک شدن شیطانه، مسیح شیطان اصلاً بهش نزدیک نشده.

خب شما سوال، من بگذارید چیزهایی که این جلسه گفتم خلاصه این بود که آن ایده مسیحی در مورد اینکه شر اصلاً ماجراش چیست و نجات چه می‌تواند باشه را گفتم و اینکه اصلاً مسیح باید ظهور بکند و استدلال‌هایی که مسیحی‌ها و به صورت جدل با استفاده از قرآن می‌شود در واقع ثابت کرد که این شخصیت تاریخی که ما به عنوان مسیح می‌شناسیم، مخصوصاً مسلمان‌ها لااقل خیلی باهاشون بحث کردن راحت.

چاره‌ای ندارید بروید این را قبول بکنید. این همان مسیح توراته، همان انسانیه که فاقد هر نوع معصومیت کامل دارد. حتی در روایات اسلامی هم این ذکر شده و در عرفان اسلامی هم این جزو معارفیه که حالا نه همه ولی بعضی‌ها با تأکید زیاد مخصوصاً فکر می‌کنم حلاج بانی این اعتقاد به شدت خیلی زیاد یعنی اعتقاد به یک جور در واقع ویژگی‌های خاص در مسیح و ابن عربی این اعتقادش به خاتم‌الاولیا بودن مسیح یکی از بحث‌برانگیزترین چیزهایی که تو عرفان هست و اکثریت یک جوری تابع ابن عربی هستند.

اینکه معنای خاتم‌الاولیا چیست حالا شاید بعداً در موردش بحث بکنیم. به هر حال در قرآن اشاره‌هایی هست که از حد اشاره دیگر فراتر می‌رود.

مسیح یک شأن ویژه‌ای دارد. القابی که برایش استفاده می‌شود از نحوه تولدش و الی آخر. حالا در عین حال در مورد مسیح در قرآن من جدل کردم دیگر. بله اینکه عبد خدا بوده، اینکه رسول خداوند هست، این‌ها هم آمده.

ولی من می‌خواهم بگویم بخشی از اعتقادات مسیحی را که ما باید مثلاً به آدمی که به قرآن معتقد نیست به زحمت اثبات بکنیم در مورد کسانی که به قرآن معتقدن مشکلی نداریم. نمی‌توانید بگویید این مسیح همان مسیح یهودی‌ها نیست. درست؟ حالا من چیزهایی که باید در ادامه بگویم این است که آن ایده نجات را تکمیل بکنم.

ایمان به مسیح به‌عنوان نجات

اینکه چطور در واقع ظهور مسیح و ایمان به مسیح از نظر مسیحیت می‌تواند عامل نجات باشه.

این نجات یک خورده فرق دارد با آن چیزی که احتمالاً تو ذهن شما هست. که آدم انسان‌ها را مثلاً نجات بده. برای خاطر اینکه خود این یک واقعه تسلیمیه. به دلیل اینکه آن گناه جبلی در واقع آثار تسلیمی داشته، خود ورود مسیح در واقع به عرصه زمین این جریان مثل یک نقطه اصلی در تاریخ خلقت انسانه و نجات فقط این نیست که آدم‌ها مثلاً ایمان پیدا بکنند.

الان یک بحثی هست بعضی از آدم‌ها که از نظر کلیسای ما کافر حساب میشن، آدم‌هایی مثل Bultmann یا مثلاً کلیش از این الهی‌دان‌های معروف مدرن یک جوری معتقدن که حتی اعتقاد به اسطوره بودن مسیح برای این مشکلی تو نجات به وجود نمیاره.

یعنی چون این یک بحث‌های احمقانه‌ای هست که من در انتهای این جلسه بگویم. همیشه آدم‌هایی که یک یک عده مخصوصاً در مقابل ادیان بعضیا حالت اذیت کردن دارند. یک عده یک بحثی را راه انداختن مثلاً از آکادمی علوم شوروی در زمان مارکسیست، بعد خیلی از آدما، ببخشید من مارکسیست‌ها را از این جریان بگذارم کنار چون خیلی زودتر شروع شد.

از نیمه دوم حداقل قرن نوزدهم یک جریان‌های تحقیقات تاریخی راه افتاد، کار به جایی رسید که حتی وجود مسیح رو، شخصیتی به اسم عیسی ابن مریم را منکر شدن. اصلاً دلایل تاریخی ما نداریم که آدمی اصلاً این‌جوری وجود داشته در تاریخ. خب این دیگر بیشترین چیزی بود که مسیحی‌ها را اصلاً بگویند اصلاً مسیح وجود ندارد.

این مثل تقریباً برای مسیحی‌ها مثل این است که بگی خدا وجود ندارد دیگر. همونقدر آزاردهنده‌ست. چون این شواهد تاریخی قوی مثلاً وجود نداره، به نظر می‌آید در کتاب، به غیر از در کتاب‌های مسیحی، اشاره به وقایعی که مثلاً یک شخصی در یک روستایی ظهور کرده و به محض ورودش به اورشلیم اعدامش کرده.

مسیحی‌ها می‌گویند که این اتفاق افتاده. خب این کجای تاریخ ثبت میشه؟ کی میاد؟ یک بار در یک کتاب تاریخی یک شخصی که اگر هم اسمش را ببرم، نمی‌دانم با یونانی بگویم یا به چه زبانی، حالا اصلاً اسمش یادم رفته. همه جور اسمش، حالا Josephus یا اسم معروف‌ترش Josephus بله.

به هر حال یک شخصیت، یک تاریخ‌دان یهودیه، شهرت خیلی زیادی دارد به عنوان تاریخ‌دان برای اینکه معتبرترین تاریخ‌نگار قیام یهودیاست که منجر به تخریب کامل اورشلیم شد در سال ۷۰ میلادی. در آن دوره زندگی می‌کند و به نظر می‌آید جزو سکت‌های تاریخی که از سران این قیام یهودیاست خودش. بعداً.

منابع تاریخی دوران

تاریخ این ماجرا را نوشته و اطلاعات خیلی خیلی در واقع مهمی که ما از آن دوران داریم از کتاب این شخصه. این آدم در کتاب خودش به مسیح اشاره کرده به عنوان یک شخصیتی که ادعای مثلاً مسیحی، مسیح بودن کرده و اعدام خیلی مختصر کتابش اشاره کرده.

و خب یک چنین اشاره‌هایی یا در یک نامه‌ای نمی‌دانم رسمی که باقی مانده که یکی از کارگزار‌های حکومت روم به امپراتور نوشته، اشاره‌ای به ماجرای مسیح شده.

خب این‌ها به نظر می‌آید از نظر تاریخی جا دارد بگویید اصلاً کلاً شایعه‌ست. کل این ماجرا را یک عده مثلاً یهودی ناامید به هرچه موندن مثلاً مسیح ظهور نکرد ساختن برای خودشان. داستان‌سازی. به هر حال این دوره تاریخی دوره خیلی روشنی نیست برای اینکه آن زمان زمانیه که ما خیلی اطلاعات داریم در مورد اینکه در روم چه اتفاقایی می‌افتاد.

۱۰۰ نفر تاریخ نوشتن اونجا، آدم‌هایی بودن، کاتب بودن، نامه‌نگاری‌هایی که بین فرمانرواها با مثلاً امپراتور هست، کلی باقی مانده. ولی اینکه در روستایی در نزدیکی اورشلیم یک نفر ظهور بکنه، یک عده به اعتقاد مسیحی‌ها سه سال از ظهور مسیح، ابراز به اصطلاح رسالت مسیح تا مصلوب شدنش سه سال طول نکشیده بیشتر.

خب یک شخصیتی در یک روستایی یک کارهایی کرده، حالا معجزه می‌دانیم نبوده، مردم آن محل هم بهش ایمان آوردن یا نیاوردن. چه تاریخ‌دانی بیاید در مورد این مفصلاً بنویسه؟ کیا نوشتن؟ خود مسیحی‌ها.

خب این هم که نمی‌شود که شما بگویید که یک شخصی، خب می‌گویند خودشان ساختن. این حرف‌های آزاردهنده یک عده را در واقع به اینجا رسوند که ما الهیات را می‌توانیم بدون اینکه اصلاً اعتقاد به این واقعه تاریخی داشته باشیم، بنا کنیم.

کافیه که شما برای نجات به این ماجرا معتقد باشید. مثل اینکه به این حقیقت مسیح به عنوان یک اسطوره اعتقاد پیدا بکنید. شخصیت را من جلسه آینده می‌گویم. یک بخشی از نجات این است که شما انگار مسیح رو، آن چیزی که ما بهش می‌گوییم مسیح را لمس بکنید.

این باعث نجات شما می‌شود. این‌جور اعتقادات کفرآمیزه. این اعتقاد درست مسیحی این است که باید ایمان داشته باشید به اینکه مسیح به عنوان یک شخصیت تاریخی ظهور کرد. برای اینکه اصلاً نجات منحصر به اینکه شما ذهنی‌تون یک اتفاقی می‌افتد ندارد.

تمام در طول تاریخ ایمان مسیحی این بوده و هنوزم مصوبات کلیسا همینو تایید می‌کنند که ظهور مسیح یک واقعه تکوینیه، یک نجاتی معنای مشخص خیلی عمیقی دارد و با اینکه من فقط تو ذهنی‌ت خودم یک اسطوره‌ای را ایمان بهش پیدا بکنم اصلاً سازگار نیست. بنابراین این‌جور آدم‌ها و این‌جور اعتقادات کفرآمیز حساب می‌شوند.

پرسش و پاسخ

یک نفر سوال داشت شما بعد طرف شد. بفرمایید. شما فرمودید اگر یک مسیحی از ادای یک پرستش‌گر کند یا پرستش‌گر را ضربه زدن، نه.

اگر واقعاً مسیحی باشه، ولی اگر مسلمان باشه و ادای مثلاً این چیزها را درمیاره، دارد ممکن است اهداف شیطانی، من فکر کنم از در مورد این حرف زدم که یک احساس شیطنت‌آمیزی بهم دست داد.

این معنایش این نیست که من، من مطمئناً اهداف شیطانی ندارم اصلاً. تمام دعاهایی که، حداقل، من و بقیه، بدونید و باور داشته باشید. اصلاً اگر قبول نکنی، این یک نکته برای یاد دادن این باشه که چگونه دعا کنیم.