این جلسه از بزرگنماییِ نقشِ داروینیسم در جداییِ علم و دین آغاز میکند و آن را در برابرِ روایتِ خداناباوریِ نو میگذارد؛ سپس الهیاتِ طبیعی و فشارِ برهان به سویِ حیات را بازمیخواند، دو موضوعِ کتابِ منشأِ انواع را از هم جدا میکند، مکانیسمِ انتخابِ طبیعی را در برابرِ لامارک میسنجد، و نشان میدهد پذیرشِ نظریه پیش از شواهدِ کافی، با سوپرپارادایمِ علمِ مکانیکی و حذفِ غایت گره خورده است. در پایان، همان چارچوبِ داروینی هم ظرفیتِ بازخوانیِ غایتشناسانه دارد، چون ساختارِ وراثت خود پیچیدگیای دارد که سادگیِ مکانیکیِ اولیه را برنمیتابد.
داروینیسم مرکزِ جدایی نیست
در نیمۀ دومِ قرنِ نوزدهم، سروصدایِ جدالِ الهیدانان و زیستشناسانِ طرفدارِ داروینیسم چنان بلند شد که انگار نقطۀ عطفِ جداییِ علم از دین همانجا رقم خورده است. این تصویر، دستکم در روایتهایِ متأخرِ خداناباوریِ نو، تکرار و تقویت میشود: داروینیسم محورِ کار است و تقریباً همۀ چهرههایِ شناختهشدۀ این جریان تأکیدِ سنگین بر آن دارند. فیلسوفانی که در سالهایِ اخیر با مرکزیتِ داروینیسم نوشتهاند، و زیستشناسانی که نظریۀ تکاملی پیشۀ اصلیشان بوده، هر دو این محور را تغذیه کردهاند. پرسشِ این خوانش اما این است که آیا آن مرکزیتِ ادعاشده با تاریخِ واقعیِ جدایی همخوان است، یا ظاهرِ پرهیاهویِ یک نزاع جایِ منشأ را گرفته است. تقابلِ گالیلهگونه در افکارِ عمومی بازسازی میشود، بیآنکه الزاماً همان منطقِ تاریخی تکرار شده باشد.
پاسخِ صریح این است که «جدایی علم و دین از قرن قبل به وضوح شروع شده» و آنچه در نیمۀ دومِ قرنِ نوزدهم دیده میشود بیشتر آشکارشدنِ تقابلی است که پیشتر آغاز شده بود، نه آغازِ مطلق. سروصدا زیاد است و بحثهایِ عمومی پررنگ، اما منشأِ سروصدا میتواند جایی دیگر باشد: سختافزارِ قدرت، اتوریتهٔ تازۀ ساینس، و چارچوبِ روشی که از قرنِ هجدهم تقدیس شده است. داروینیسم در این تصویر نه علتِ اول که میدانِ تشدید و نمایش است.
اصطلاحِ «وارونگی داروینی» نیز نباید با خودِ نظریۀ داروین یکی گرفته شود. همانطور که «توهم لاپلاسی» لزوماً شرحِ دقیقِ لاپلاس نیست، وارونگی هم نامی است برای تحولی که در شاخههایِ گوناگونِ علمِ قرنِ نوزدهم شکل گرفت: جایِ شواهد و پیشفرضها عوض میشود، و نظریه گاه بهخاطرِ هماهنگی با افقِ کلیِ علم پیش میرود نه بهخاطرِ انبوهِ مشاهدات. این وارونگی موضوعی فراتر از زیستشناسی است، هرچند داروینیسم نمونۀ شفافِ آن است. فهمِ این وارونگی برای ارزیابیِ ادعاهایِ امروز دربارۀ عقلانیبودنِ الحاد ضروری است، زیرا بسیاری از آن ادعاها فرض میگیرند که نظریه تنها بر انباشتِ مشاهده و آزمایش نشسته است.
در این قاب، ارزیابیِ تاریخی باید دو کار را همزمان انجام دهد: اهمیتِ واقعیِ کتابِ منشأِ انواع را انکار نکند، و از سویِ دیگر ادعاهایِ متأخر را که داروینیسم را یگانه کلیدِ عقلانیشدنِ الحاد میخوانند، نقد کند. بدونِ این دوگانگی، یا نظریه کوچک شمرده میشود یا تاریخِ جدایی به یک کتاب فروکاسته میگردد. تمرکزِ این سلسله بر جداییِ علم و دین است، نه بر آموزشِ زیستشناسیِ تخصصی؛ از اینرو میتوان مکانیسم را بدونِ فرو رفتن در همۀ جزئیاتِ آزمایشگاهی فهمید، درست همانطور که دربارۀ نیوتن میتوان سخن گفت بیآنکه حلِ معادلاتِ دیفرانسیل شرطِ ورود باشد. آنچه باید روشن شود نقشِ داروینیسم در قرنِ نوزدهم است: چقدر و چگونه در جدایی سهیم بوده، و آیا بهمعنایِ واقعی باعثِ جدایی هست یا نیست.
روایتِ الهیاتِ طبیعی و فشار به حیات
در روایتِ نقلشده از کتابِ ژنِ خودخواه، شامخوری با دوستی خداناباور به ادعایی تند میانجامد: پیش از داروین و انتشارِ منشأِ انواع در ۱۸۵۹، خداناباوری حقِ عقلانی نداشت؛ «فقط بعد از داروین است که خداناباوری توجیه عقلانی دارد». اگر این روایت جدی گرفته شود، داروینیسم نه یک نظریۀ زیستشناختی که شرطِ امکانِ الحادِ معقول است. همین اغراق، انگیزۀ استراتژیکِ مرکزیتبخشی به داروینیسم را آشکار میکند: هرچه نظریۀ تکامل ضروریتر خوانده شود، مخالفِ آن آسانتر به نادانی متهم میشود.
الهیاتِ طبیعی در این داستان، پناهگاهِ برهان پس از نیوتن است. وقتی حرکتِ افلاک با قوانینِ مکانیکی تبیینپذیر شد و انگشتِ خداوند دیگر برای چرخاندنِ ماه و خورشید ضروری بهنظر نرسید، فشارِ خداشناسی به سویِ حیات و موجوداتِ زنده منتقل شد. پیچیدگی، زیبایی و تطابقِ شگفتانگیزِ اندام با محیط، جایِ براهینِ صرفِ فلسفی را گرفت. حسنِ این مسیر آن بود که «نه فقط وجود یک خدای فلسفی بلکه وجود یک خداوند مهربان با صفات ویژهای که انسان را خلق کرده را نشان میداد»؛ خدایِ الهیاتِ طبیعی به خدایِ ادیان نزدیکتر مینمود تا خدایِ برهانِ دکارتی.
کتابهایِ نظم و انطباق در نیمۀ دومِ قرنِ هجدهم و نیمۀ اولِ قرنِ نوزدهم پرفروش بودند و سالها پس از آن نیز خواننده داشتند. مثالِ مرغِ مگسخوار، منقارِ خمیده، و طراحیِ چشم همگی یک ادعا را تکرار میکنند: مهندسیِ حیات بدونِ طراحِ هوشمند پذیرفتنی نیست. هیوم و کانت به براهینِ هستیشناسانه خدشه زده بودند و نیوتن بخشی از طبیعت را از محدوده خدا بیرون برده بود؛ آنچه مانده بود حیات بود، و داروینیسم دقیقاً در همین نقطه بهعنوانِ بدیلِ طراحی معرفی میشود. آنچه در الهیاتِ طبیعی برجسته شد «زیبایی، پیچیدگی و تطابق شگفتانگیز موجودات زنده با محیط اطرافشان است» و همین سه مفهوم میدانِ اصلیِ جدالِ بعدی را میسازند.
خوانشِ انتقادی اما یادآوری میکند که حتی اگر مکانیسمِ تکامل پذیرفته شود، خودِ تکامل میتواند طرحِ یک طراحِ هوشمند باشد. آنچه زهرِ الهیاتِ طبیعی را میگیرد نه صرفِ تبدیلِ گونهها به یکدیگر، که توصیفِ مکانیسمی بدونِ غایت است: موجودات «انگار به صورت اتوماتیک» ظاهر میشوند. این تمایز، کلیدِ فهمِ تعارضی است که بعدها با زبانِ کوهن صورتبندی میشود.
دو ابهام: منشأِ انواع و مکانیسم
پیش از ورود به جزئیات، دو ابهام باید رفع شود وگرنه بحثِ فلسفی رویِ موضوعِ اشتباه مینشیند. اول: کتابِ منشأِ انواع دربارۀ پیدایشِ گونههاست، نه دربارۀ پیدایشِ حیات. نظریۀ داروین دربارۀ «منشأ حیات» چیزِ قابلِ توجهی نیست؛ آنچه جلبِ توجه کرد توضیحِ شکلگیریِ پرنده و چرنده و انسان بدونِ ارجاع به آفرینندگیِ هوشمند در همان سطح است. زیستشناسی دو پرسش دارد: حیات از کجا آمده، و چگونه به شکلهایِ گوناگون درآمده. داروین عمدتاً دومی را هدف میگیرد.
دوم: در همان کتاب دو موضوعِ قابلِ تفکیک هست. یکی استدلال برای تکامل و درختِ حیات: جدِ مشترک، انشعابها، و شواهدی که گونههایِ امروز را نتیجۀ تاریخ میداند. دیگری «موضوع تکامل و مکانیسم تکامل» — چگونگیِ وقوعِ تغییر. میتوان درخت و تبدیل را پذیرفت و مکانیسمِ پیشنهادی را نپذیرفت. نتایجِ فلسفیِ خداباورانه و خداناباورانه عمدتاً به پذیرشِ مکانیسم گره میخورد، نه فقط به پذیرشِ نسبِ تاریخیِ گونهها.
تامس کوهن، با آنکه کم دربارۀ زیستشناسی نوشته، بر همین نقطه انگشت میگذارد: آنچه خداباوران را برآشفت لزوماً خویشاوندی با میمون نبود؛ «یک مکانیسم بدون هدف و غایتی بود که خودبهخود پیش میرفت». اگر داوکینز و همراهانش میگویند داروین نیاز به طراح را برداشت، باید دقیق گفت کدام بخش: خودِ تکامل میتواند طراحیشده باشد؛ آنچه برهانِ الهیاتِ طبیعی را خلعِ سلاح میکند توصیفِ اتوماتیک و بیغایت است.
در برابرِ دو افراط هم باید ایستاد: یکی بزرگکردنِ توطئهآمیزِ کتاب توسطِ مخالفانِ دین، و دیگری کوچککردنِ آن توسطِ برخی خداباوران. «کتاب داروین کتاب بسیار مهمی است» حتی اگر روزی همۀ گزارههایش مانندِ پرینسیپیا نقض شود؛ اهمیتِ تاریخیِ یک اثر با صدقِ نهاییاش یکی نیست. نیوتن را میتوان در مکانیکِ امروز تقریباً بیاثر دانست و همچنان پهلوانِ ساختنِ ابزار و نظریۀ منسجم شناخت. داروین نیز، با انسجامِ استدلال و گردآوریِ شواهدِ خودساخته، در همان ردیفِ پهلوانیِ علمی مینشیند — بیآنکه الزاماً آخرین کلام باشد.
دو پایه: تغییر و انتخابِ طبیعی
از این پس «داروینیسم» در این خوانش یعنی مکانیسمِ تکامل، نه صرفِ ادعایِ وقوعِ تکامل. مکانیسم بر دو پایۀ شهودی استوار است. اول، تولیدمثل همواره با دگرگونیهایِ کوچک همراه است: فرزندان کپیِ برابرِ اصلِ والدین نیستند و در جمعیت پراکندگیِ صفات پدید میآید. دوم، همان تفاوتها در تنازعِ بقا و موفقیتِ تولیدمثل امتیاز میسازند؛ ویژگیهایی که انطباق با محیط را بیشتر میکنند در نسلهایِ بعد تقویت میشوند. «انتخاب طبیعی» نامِ همین غربال است: طبیعت انگار انطباقیافتهها را نگه میدارد و ضعیفترها را کنار میگذارد.
مثالِ گردنِ زرافه منطق را روشن میکند. در روایتِ داروینی، گردندرازترها برگهایِ بالاتر را میخورند، بیشتر میمانند و بیشتر تولیدمثل میکنند؛ بهتدریج جمعیت به آن سو میغلتد، حتی اگر ویژگیِ نخست کاملاً تصادفی و خودبهخود در یک نسل پدید آمده باشد. در برابر، لامارک میگفت گوزن با تلاش گردن میکشد و «صفت اکتسابی به فرزندانش سرایت میکند». داروینیسمِ کلاسیک این سرایت را رد میکند: آنچه اکتساب شده به ارث نمیرسد؛ تغییراتِ بیمعنا و خودبهخود رخ میدهند و غربالِ محیطی کار میکند. تفاوتِ فلسفی بزرگ است: یکی بویی از طراحی در وراثت دارد، دیگری تطابق را نتیجۀ خطا و حذف میبیند.
کشفِ عمرِ بسیار درازِ زمین در ایامِ جوانیِ داروین به این مکانیسمِ کند شهامت داد. اگر زمین فقط چند هزار سال عمر داشت، انتخابِ طبیعیِ تدریجی بعید مینمود؛ با میلیونها — و امروز میلیاردها — سال، کندیِ تغییر دیگر مانعِ منطقی نیست. در هوایِ سرد، لامارک روباه را پشمالوترِ نسلبهنسل میکند؛ داروین میگوید کوتاهموها میمیرند و بلندموها میمانند تا روباهِ برفی پدید آید. «کلی از این طفلکها بودهاند که مردهاند» و آنچه میماند استتار و بقاست، نه مهربانیِ طراح در لحظۀ خلق. همین تصویر است که برای ذهنِ غایتشناس زهرآگین است.
با این حال، دو پایه بهخودیِ خود اثباتِ تاریخیِ فرگشتِ درشت نیستند. آنها مدلی میسازند که اگر پذیرفته شود مسیرِ تغییر را توضیح میدهد؛ اما تبدیلِ مدل به واقعیتِ گذشته نیازمندِ شواهدی است که، به ادعایِ این خوانش، در زمانِ داروین به اندازۀ کافی در دست نبود و حتی امروز نیز بهخاطرِ ماهیتِ تاریخیِ رویداد دشوار است. اگر تغییراتِ کوچک را خطاهایی در رونویسیِ مادهٔ وراثتی بدانیم، بسیاری از آنها زیانبارند و پیش از تولد حذف میشوند؛ آنچه میماند پس از غربالِ محیطی معنا پیدا میکند، نه بهعنوانِ طرحِ ازپیشنوشته در هر جهش. همین تصویرِ خطاـحذف است که با الهیاتِ طبیعیِ مبتنی بر مهربانیِ طراح در هر اندام ناسازگار مینماید، مگر آنکه غایت را در لایهای ژرفتر از تکتکِ جهشها بجویند.
بیشاهد بودن و وارونگیِ جستجویِ شاهد
پرسشِ کلیدی این است که چرا نظریه غلبه کرد. پاسخِ اولِ رایج — که داروین شواهدِ تجربیِ نیرومند آورد، مانندِ نیوتن — در این خوانش رد میشود: نظریه در زمانِ خود «شواهدی نداشت»، دستکم به معنایِ شواهدِ تجربیِ کافی برایِ مکانیسم. تا سالها پس از پذیرشِ نسبی نیز وضعیت بهتر از آن نبود که بحرانهایِ دورهای را در خودِ زیستشناسی متوقف کند. در حدودِ دویست سالِ حکومتِ نیوتن قیامِ جدیِ درونی کم بود؛ در زیستشناسیِ تکاملی تقریباً هر ده تا پانزده سال تجدیدنظرطلبی و نظریۀ رقیب سر برمیآورد. همین ناآرامیِ درونی، شاهدِ نقلی بر کمشاهد بودن است.
گولدِ دیرینهشناس نمونهای است: انتظارِ تغییرِ نرم و یکنواخت در فسیلها با مشاهدۀ الگویِ پلهای و انفجارهایِ ناگهانی ناسازگار شد و او نظریهای پیشنهاد کرد که دیگر بهسادگی داروینیسمِ کلاسیک خوانده نمیشد. زیستشناسیِ تکاملیـتکوینی نیز در برابرِ سنتزِ مدرن صف کشیده است. این رقابتها نشانۀ زندهبودنِ علماند، اما همزمان نشان میدهند تثبیتِ شیمیگونه یا فیزیکگونه رخ نداده است.
وارونگی در روشِ استدلال هم دیده میشود. در فیزیکِ نیوتنی هزاران شاهد هست و بحث بر سرِ مثالِ نقض است؛ در داروینیسمِ مکانیسمی «دنبال یک شاهد میگردند» تا بگویند آزمایشی در سالی معین نظریه را تأیید کرد. ارکانِ وارونگی همینجاست: بهجایِ انبوهِ تأیید و نادرِ نقض، کمیاببودنِ شاهد و برجستهکردنِ همان کمیاب. شاهدِ نقلیِ دیگر این است که وقتی از زیستشناسی شواهدِ داروینیسم خواسته میشود، «بلافاصله یک سری شواهد تکامل را به شما نشان میدهند» — فسیل و درخت — در حالی که سؤال، مکانیسم است نه صرفِ وقوعِ تغییرِ تاریخی.
پوپر داروینیسم را بهخاطرِ ابطالناپذیری فلسفی خواند و پاسخها اغلب توهینآمیز و متکی بر «پیشرفتهای ده سال اخیر» بود. همان الگو در نقد و دفاعهایِ بعدی تکرار میشود: هیچکس طرف را به منشأِ انواعِ ۱۸۵۹ ارجاع نمیدهد که قانع شود؛ همواره میگویند از پیشرفتهایِ تازۀ قرنِ بیستویکم بیخبری. اگر این راست باشد، مشروعیتِ الحادِ مبتنی بر روایتِ داوکینز مدام به جلو پرتاب میشود و هیچگاه بر شواهدِ انباشتۀ پایدار نمینشیند. حتی شمارشِ واژههایِ تردید در خودِ کتاب نشان میدهد تلاش بیشتر برای اثباتِ امکان است: «ممکن است چنین اتفاقی افتاده باشد، نه اثبات اینکه آن اتفاق افتاده است».
مشاهدۀ مستقیمِ درشتفرگشت نیز ناممکن است: پیدایشِ گونهها رویدادِ تاریخیِ یکباره است و مکانیسمِ ژنتیکیِ گذشتگان از میان رفته. آزمایشهایِ جهش در موجوداتِ ریز ممکن است نتایجِ جالب بدهند، اما پلزدن از آنها به اثباتِ قویِ تاریخِ کلان ساده نیست. پس اگر شواهدِ قاطع نبود، چه چیز نظریه را به جریانِ اصلی بدل کرد؟ پاسخ را باید در منطقِ پذیرشِ پارادایمی جست، نه فقط در جدولِ آزمایشها.
سوپرپارادایم، فکت و جایگاهِ انسان
پاسخ از کتابِ ساختارِ انقلابهایِ علمی میآید: پارادایمها لزوماً با مکانیسمی شفاف از شواهدِ کافی زاده نمیشوند؛ گاه مانندِ رقابتِ احزاب غالب میگردند. نظریۀ داروین با سوپرپارادایمی که پس از نیوتن شکل گرفت هماهنگ بود: طبیعت ماشین است، علتِ فاعلی و قوانینِ اتوماتیک بس است، و غایت در توضیحِ علمی جایی ندارد. از اواخرِ قرنِ هجدهم آرزویِ یافتنِ مکانیسمی ناتورالیستی و بیغایت برایِ حیات بارها تکرار شده بود. داروین بهترین توصیفِ مکانیکیِ موجود را عرضه کرد؛ از اینرو «با سوپرپارادایم کل ساینس هماهنگ است» حتی وقتی شواهدِ تجربی اندک باشد.
پارادایم فقط روش و پیشفرض نیست؛ تعیین میکند چه چیز فکت است و چه مسئله اصلی. پیش از داروین، «سؤال اصلی زیستشناسی قبل از داروین این است که حیات چیست و چگونه پیدا شده است»؛ پس از او، پیدایشِ گونهها مرکز شد و حیات به حاشیه رفت. غریزهها و رفتارهایِ پیچیدۀ لانهسازی هنوز تبیینِ رضایتبخش ندارند و غالباً مسئلهٔ اصلی شمرده نمیشوند. وزندهی به فکتها خودآگاه یا ناخودآگاه است و نظریه را در برابرِ آنچه نمیتواند بگوید محافظت میکند.
نردبانِ طبیعت از ارسطو تا آستانۀ دورانِ جدید، جمادی و گیاه و جانور و انسان را طبقهبندی میکرد و «انسان حیوان ناطق است» را فکت میگرفت: زبان، تعقل، خط و فرهنگ فاصلهای چنان بزرگ میساخت که زمین عملاً در اختیارِ انسان بهنظر میرسید. زیستشناسیِ متأثر از پارادایمِ تکاملی این فکت را تضعیف یا انکار کرد، نه لزوماً چون تفاوت از میان رفت، که چون تغییراتِ تدریجی با شکافِ کیفیِ عظیم بهسختی سازگار میشد. شباهتِ دست و دهان با شامپانزه برجسته شد و تفاوتِ قاطعِ تاریخی کموزن. کارِ پارادایم همین است: حکومت بر اینکه چه باید توجیه شود و چه را میتوان نادیده گرفت.
وارونگیِ داروینی در مقیاسِ رشتهها این است که بهجایِ تثبیتِ نظریه از راه استقرایِ بیکنیِ شواهد، از اعتبارِ ساینس و سوپرپارادایم بهعنوانِ شاهد استفاده میشود. نظریه با شواهدِ اندک و خواستِ هماهنگی با علم جا میافتد و اعتبارش را هنوز از همانجا میگیرد، نه فقط از آزمایشهایِ بیست سالِ اخیر. وقتی پیشفرض مهمتر از شاهد شود، جستجویِ تأیید جایِ جستجویِ نقض را میگیرد. حتی تصادفیخواندنِ جهشها گاه به افتخارِ تبیینی بدل میشود: نداشتنِ علتِ غایی، نشانۀ علمیبودن قلمداد میگردد.
نتیجۀ منطقی برایِ جداییِ علم و دین صریح است: «داروینیسم جدایی علم از دین را به وجود نیاورده» بهخاطرِ آنکه غیرغایتشناسانه است؛ بلکه مولودِ اتوریتهٔ علمیای است که پیشتر غایت را از توضیح بیرون گذاشته بود. اگر نظریه تثبیت شد چون غیرغایتشناسانه بود، نمیتوان از خودِ نظریه عدمِ وجودِ غایت را نتیجه گرفت. «نظریه نباید غایتشناسانه باشد فرضی بود که داروینیسم از آن در آمد»؛ دورِ استدلال را باید دید تا از آن بهعنوانِ کشفِ تجربیِ بیغایتیِ جهان سوءاستفاده نشود.
غایتِ پنهان در وراثت و تنظیمِ آغاز
آیا حتی در بیانِ رایجِ داروینیسم غایت کاملاً غایب است؟ این خوانش مدعی است که هرچه جزئیاتِ وراثت روشنتر میشود، بویِ طراحی و غایت بیشتر به مشام میرسد — نه لزوماً بهعنوانِ دخالتِ معجزهآسا در هر نسل، که بهعنوانِ ساختارِ امکانپذیرندۀ تکامل. دو سناریو راه را باز میکنند. اول، لامارکیسمِ نو: جهشها یکسره بیربط به زندگیِ فرد نباشند و تلاش یا محیط بتواند به جهشها جهت دهد. ژنتیکِ مدرن مطلقاً چنین اثرهایی را از پیش محال نکرده و خودِ داروین نیز در نظریههایِ وراثتیاش همیشه مخالفِ تأثیرِ محیط نبود. اگر وراثت جهتدار باشد، انتخابِ طبیعی رویِ مادهای ازپیشسوگیریشده کار میکند و تصویرِ خطایِ محض کمرنگ میشود.
دوم، تنظیمِ دقیق در نقطۀ آغاز: اگر رشتۀ اولیۀ وراثت چنان باشد که نرخِ خطا نه صفر باشد و نه ویرانگر، آنگاه تکاملِ پایدار ممکن میشود. در آن صورت غایت را میتوان در شرایطِ اولیه دید، نه لزوماً در میانۀ مسیرِ مکانیکی — مانندِ تیری که طبقِ قوانینِ حرکت میرود اما کشش و زاویۀ کمان از پیش برایِ هدف تنظیم شده است. متوسلشدن به جهانهایِ ممکن برای خنثیکردنِ این نظم، از نظرِ این خوانش، حرفی همیشگی است نه دستاوردِ خاصِ علمِ جدید: همیشه میشد گفت جهانهایِ بینظمِ بسیار وجود دارند و این یکی اتفاقی منظم است. وقتی چنین پاسخی با فرمول آراسته شود، اتوریتهٔ علم جایِ برهان را میگیرد.
حتی بدونِ رسیدن به تنظیمِ دقیقِ آغازین، وضعیتِ موجودِ ساختارِ وراثت خود حجت است. تصورِ اولیۀ داروین از ذراتِ آمیزشیِ ساده با آنچه امروز از طولِ رشتهها، رونویسی، بازترکیب، ترمیمِ جهش، نرخِ جهشِ موضعی و شبکههایِ ژنی میدانیم فاصلهٔ عظیم دارد. دستگاهی که تولیدمثلِ شبیه به خود را با تغییرپذیریِ تنظیمشده ممکن میکند «از هر کارخانهای که فکر کنید دیزاینشدهتر است». «این ساختار بینهایت پیچیدۀ وراثت خودش دیزاین نمیخواهد» — پرسشی است که سادگیِ مکانیکیِ اولیۀ روایت را به چالش میکشد. هنوز سازمانیابیِ جنینی و بسیاری از لایههایِ تنظیم روشن نیست؛ هر ماه سازوکارِ تازهای گزارش میشود و ادعا میشود که حتی یک درصدِ کار فهمیده نشده است.
افزون بر این، کافیبودنِ سه میلیارد سال برایِ برآمدنِ این پیچیدگی با جهشِ کاملاً بیجهت، موضوعی است که زیستشناسان کمتر اما گاه به آن میپردازند و مقالاتی خلافِ خوشبینیِ رایج نوشتهاند. جمعبندیِ فلسفی این است که وضعیتِ موجودِ زیستشناسی نمیتواند غایتشناس بودن یا نبودن را قاطعانه فیصله دهد؛ چه رسد به نظریهای که تثبیتش بیش از هر چیز مدیونِ هماهنگی با افقِ علمیِ قرنِ هجدهمی بوده است. داروینیسم میدانِ مهمی برای فهمِ جداییِ علم و دین است، اما نه چون یگانه علت، که چون آیینهای از وارونگیِ شواهد و پیشفرض، از جابهجاییِ فکتها، و از امکانِ بازخوانیِ غایت حتی در دلِ مکانیسمی که بیغایت تبلیغ شده است.
اگر داروینیسم را حاصلِ تسلطِ علم بدانیم — علمی که اتوریته یافته و همگان میخواهند در چارچوبش سخن بگویند — آنگاه جدالِ دین و نظریه را باید یک لایه عقبتر دید: در لحظهای که توضیحِ ناتورالیستیِ بیغایت بهعنوانِ شرطِ علمیبودن تثبیت شد. از آن لحظه به بعد، بهترین مدلِ مکانیکیِ حیات برندۀ مشروعیت است، خواه شاهدش هموزنِ مکانیکِ سماوی باشد خواه نباشد. این حکم نه انکارِ ارزشِ پژوهشیِ زیستشناسیِ تکاملی است و نه دعوت به آفرینشگراییِ خام؛ حکمِ روششناختی است دربارۀ اینکه از نظریه چه نتیجۀ الهیاتی میتوان و نمیتوان گرفت. تا وقتی پیشفرضِ بیغایتی در پذیرشِ نظریه نشسته باشد، استنتاجِ بیغایتیِ جهان از همان نظریه مصادره به مطلوب است. و تا وقتی ساختارِ وراثت با این درجه از پیچیدگیِ هدفمندنما در برابرِ چشم است، روایتِ سادگیِ ماشینِ اولیه دیگر تمامِ داستان نیست.
→ متنِ کاملِ این جلسه