این جلسه از یادآوریِ بازهٔ جدایی در قرن هجدهم آغاز میکند و با تمثیلِ توپِ سرگردان دوباره نشان میدهد که توصیفِ معادلهای جایِ تبیین را گرفته است. سپس لایههایِ توهمِ لاپلاسی — یقینِ استقرایی، یگانگیِ مدل، و آنتولوژیِ قانون — را میشکافد؛ فضایِ ذهنیِ قرنِ هجدهم را از جمهوریِ اهلِ فضل تا کشفِ آمریکا و افسانهٔ نیوتن میچیند؛ ادعاهایِ مکانیکِ سماوی را با واقعیتِ مدارها و جرمها میسنجد؛ و سرانجام کالاییشدنِ دانش، شکلگیریِ جامعهٔ علمی، و جایگزینیِ دانشمند بهجایِ روحانی را بهعنوان ریشههایِ اجتماعیِ همان توهم پیش میکشد.
از بازهٔ هجدهم تا مکث روی توهم
بحثِ تاریخیِ جداییِ علم از خداگرایی به جایی رسیده بود که تفاوتی آشکار میانِ پایانِ قرنِ هفدهم و آغازِ قرنِ نوزدهم دیده میشود: کتابهایِ طبیعت در نیمهٔ دومِ قرنِ هفدهم پر از نامِ خدا و ارجاعِ ماوراءطبیعیاند، و در ورود به قرنِ نوزدهم نامِ خدا از همین کتابها حذف شده است. این بازه — از ابتدایِ قرنِ هجدهم تا انتهایِ آن — نخستین جایی است که جدایی بهوضوح در اظهارنظر و رفتارِ دانشمندان دیده میشود. با این حال، پیدا کردنِ نقطهٔ وضوح بهمعنایِ انکارِ ریشهٔ قدیمیتر نیست. ممکن است آنچه در قرنِ هجدهم بروز کرده، آشکارشدنِ چیزی باشد که پیشتر ظریف بوده؛ حتی میتوان آن را تا یونانِ باستان دنبال کرد. روشِ تنگکردنِ بازه با ریشهیابی تعارض ندارد؛ بلکه زمینهٔ خوبی برایِ آغازِ همان ریشهیابی است.
نقطهٔ نمادینِ همین گذار، روایتِ ملاقاتِ «لاپلاس و ناپلئون سال ۱۸۰۲» است: تقدیمِ جلدِ سومِ مکانیکِ سماوی و پرسشِ ناپلئون از غیابِ نامِ خدا، و پاسخِ مشهور که «نیازی به فرض وجود خدا نداشتم». لحنِ این جمله همان لحنِ خداناباوریِ مبتنی بر علم در دورانِ بعد است: خداوند گپهایِ فهمنشده را پر میکرد؛ پایداریِ منظومه یا پیدایشِ حیات را به او نسبت میدادند؛ و با پیشرفتِ علم گپها پر میشود و فرضِ خدا زائد میگردد. واقعی یا خیالی بودنِ دیالوگ چندان مهم نیست؛ کافی است که دیدگاهِ بینیازی از فرضِ الهی در همان دوران — حتی پیش از انقلابِ فرانسه — ردیابیپذیر باشد.
دو راه برایِ ادامه باز بود: پیشرفتنِ خطی در تاریخِ علم تا قرنِ نوزدهم تا توهمات روشنتر شوند، یا مکث در قرنِ هجدهم و شکافتنِ خودِ توهم. مسیرِ دوم برگزیده میشود. پیش از هر تبیینِ اجتماعی یا روانشناختی باید روشن شود که سخنِ لاپلاس توهم است؛ چون توهم است، نباید برایش ریشهٔ منطقیِ محض جست، بلکه باید عواملِ بیرون از منطقِ درونیِ علم — جامعه، روان، نهاد — را دید. این مکث، ایستگاهی است که اگر از آن رد شویم و زود به داروین برسیم، وضوحِ توهم کمتر میشود؛ زیرا نادرستیِ مکانیکِ نیوتنی امروز بدیهی است، اما حسِ زیستشناسی تمام شده هنوز چنین بداهتی ندارد.
تمثیلِ توپ و لایههایِ توهمِ لاپلاسی
تمثیلِ توپی که ناگهان واردِ آپارتمان میشود و مسیری بسته و منظم میپیماید، همان تمثیلِ پیشین است با بسطِ تازه. کنجکاویِ نخستین دربارهٔ چیستی و منشأ و علتِ حرکت است؛ نه موتور دیده میشود و نه سازوکار. با مشاهده، نظمِ مسیر، سرعتهایِ مرحلهای و تکرارِ چرخه آشکار میشود. ایده این است که معادلاتِ مسیر نوشته شود؛ شاید در مسیرِ نوشتنِ معادله، فهمِ منشأ نیز به دست آید. پس از زحمت، معادلهٔ دیفرانسیلی مسیر را میدهد، سرعت را پیشبینی میکند و حرکت «مهار» میشود. افزودهٔ تازه این است که از انرژیِ همان توپ میتوان برایِ شستنِ ظرف، روشنکردنِ خانه و چرخاندنِ موتور بهره برد. ترس میرود، کاربرد میآید، و پرسشهایِ اولیه — از کجا آمده، چرا میچرخد، درونش چیست یا از زیر مغناطیس راه میبرد — کمرنگ میشوند.
توهمِ لاپلاسی دقیقاً همین جابهجایی است: پس از نوشتنِ معادلات، حسِ فهم جایگزینِ حسِ نادانی میشود؛ توصیفِ مسیر جایِ تبیین مینشیند. کارِ مکانیکِ سماویِ لاپلاس — مفصلتر از پرینسیپیا — حلِ مدارها با قوانینِ نیوتن و ریاضیاتِ پیشرفتهتر، و حتی اثباتِ پایداریِ منظومه بود؛ کاری که نیوتن به سرانجام نرسانده بود. اما نیوتن هنگامِ انتشارِ پرینسیپیا میدانست که «آیا تبیین انجام داده یا انجام نداده» پرسشِ باز است: «وجود نیروی جاذبه یک فرض ریاضی بود»، با عقلِ رایج جور درنمیآمد، و بحثهایِ او با لایبنیتس و هویگنس به تبیینِ طبیعی نرسید. نتیجهٔ خودِ نیوتن این بود که جاذبه چیزی ماوراءطبیعی است؛ اترِ غیرمادی و دستِ مستقیمِ خداوند در ارتباطِ اجرام. تبیین اگر باشد، الهیاتی است نه طبیعی.
توهم چند لایه دارد. لایهٔ نخست یقینِ بیپایه به قوانینِ ریاضی است که فقط چند تست را گذراندهاند. استقراءِ ناقص از «چند کلاغ سیاه» گزارهٔ کلی دربارهٔ همهٔ کلاغها نمیسازد؛ هزاران سال از یونان به بعد این را میدانستند. با این حال در انتهایِ قرنِ هجدهم حسِ نظریهٔ همهچیز — سه قانونِ مکانیک بهعلاوهٔ جاذبه — چنان جا افتاد که گویی بنیادهایِ طبیعت یافته شدهاند. لایهٔ دوم یگانگیِ راه نیست: از مفروضاتِ دیگر نیز میتوان به معادلهٔ دیفرانسیلِ مشابه رسید؛ نسبیتِ عام بعدها همین را نشان داد. پس حتی اگر مدار درست درآید، تعبیرِ نیرویِ جاذبه یگانه نیست. لایهٔ سوم فلسفیتر است: چیستیِ جاذبه بیپاسخ ماند، و مهمتر از آن آنتولوژیِ خودِ قانون و تبعیت از قانون است. مفهومِ قانون از زمینهٔ الهیات واردِ علمِ طبیعی شد، اما حتی امروز نیز حاکمیتِ قانون بر طبیعت بدونِ افقِ ماوراءطبیعی تبیینپذیر نیست. بخشی از توهم این است که با نوشتنِ فرمول، تحققِ فیزیکی، منشأ، و چراییِ قانون فراموش شود.
توصیف، تکنولوژی، و فاصلهٔ ابتدا و انتهای قرن
کاری که نوشتنِ معادلات انجام میدهد همان چیزی است که تکنولوژی میخواهد: پیشبینیِ رفتارِ طبیعت در شرایطِ معلوم. متدولوژیِ برآمده از گالیله به دردِ توصیف و پیشبینی و تکنولوژی میخورد، نه تبیین. «توصیف است نه تبیین»؛ فشردهکردنِ مسیرِ توپ است، نه پاسخ به ازکجا و چرا. برایِ تصویرِ الهیاتی میتوان لایهای آبی بهعنوانِ طبیعت و لایهای سبز بهعنوانِ قوانین تصور کرد که از بالا — از خداوند و خلقت — بر پایین حکم میراند. توهمِ لاپلاسی مثلِ آن است که بالایِ لایهٔ قانون و حتی آنتولوژیِ خودِ قانون کنار گذاشته شود و فقط اتصالِ فرمول به سطحِ پدیدار نگه داشته شود.
فاصلهٔ ابتدایِ قرنِ هجدهم با انتهایِ آن در متون و بحثهایِ جانبی معنیدار است: در آغاز نیوتن و همعصرانش آگاهاند که تبیین نکردهاند؛ در پایان حس این است که سماوات بدونِ رجوع به ماوراءطبیعت حل شده است. میانِ این دو، اتفاقِ علمیِ بنیادینی جز دقیقتر شدنِ معادلات رخ نداده است. ممکن است پاسخِ لاپلاس متواضعانه خوانده شود — کتابم دربارهٔ محاسبهٔ مدار است و برایِ محاسبه خدا لازم نیست — اما امثالِ لاپلاس ادعایِ تبیین داشتند، نه فروتنیِ روششناختی. خاطرهٔ پلانک از معلمِ پیری که گفت مسئلهای برایِ رساله نمانده چون همهچیز حل شده، اوجِ همین حس را در آستانهٔ فیزیکِ مدرن نشان میدهد؛ همان پلانک که بعداً همان جوابهایِ تمام را زیرِ سؤال برد.
حسِ عمومیِ آموزشدیده نیز همین است: یافتنِ قانون یعنی کار تمام است و دیگر نباید پرسید قانون از کجا آمده و چیست. الهیدانانی که مفهومِ قانونِ طبیعت را پیش کشیدند چنین بینیازیای از ماوراءطبیعت نمیخواستند. پس منشأِ توهم را نمیتوان در منطقِ درونیِ استدلال جست؛ باید فضایِ ذهنی و اجتماعیای را دید که در آن چنین جابهجاییای طبیعی شد.
فضای قرن هجدهم: فضل، جغرافیا، آسمان
برایِ فهمِ آن فضا باید از اختراعِ چاپ آغاز کرد: افزایشِ کتاب، گسترشِ سواد، و پیدایشِ جماعتی فراملی از دانشوران که خود را جمهورِ اهلِ فضل میخواندند. نامهنگاریِ اروپایی و سپس آمریکایی، رد و بدلِ خبر و پرسش، و هویتِ مشترکِ اهلِ قلم پدیدهای بود که در این مقیاس در جایِ دیگری دیده نشده بود. کشفِ آمریکا ضربهٔ دوم بود: قارهای عظیمتر از اروپا که انگار درِ مخفیِ خانهای قدیمی را به آپارتمانی ناشناخته میگشود. جغرافیا عوض شد، ثروتِ نو آمد، و سنتِ بستهٔ اروپایی زیرِ سؤال رفت. پروتستانتیسم با امکانِ خواندنِ مستقیمِ کتابِ مقدس راهی موازی به معنویت گشود و انحصارِ اتصالِ پاپ را شکست؛ اینها با چاپ و کشفِ سرزمینِ نو در هم تنیدهاند.
قرینهٔ آسمانیِ کشفِ آمریکا، تلسکوپ در آغازِ قرنِ هفدهم است: درهایی به آسمان که شورِ مشابهی آفرید. در میانهٔ این گشودگیها، مبانیای که گاه دلبخواهی و دمدستی به نظر میرسیدند ناگهان با موفقیتِ نیوتن تثبیت شدند. منظومه «حل» شد، قوانینِ کپلر از جاذبه درآمد، رنگینکمان و جزر و مد تبیینِ محاسباتی یافت، فرورفتگیِ قطبین پیشبینی و سنجیده شد، و بعدها نپتون از رویِ اختلالِ اورانوس حدس زده و یافته شد. نیوتن در شبِ کریسمسِ سالی زاده شد که گالیله مرد؛ مجسمهٔ کالجِ ترینیتی او را در نبوغ پیشیگرفته از همهٔ انسانها خواند؛ وُردزوُرث از ذهنی نوشت که تا ابد در دریاهایِ شگفتِ تفکر تنها سیر میکند. برنولی مسئلهای را که کسی حل نکرده بود دید و گفت شیر را از اثرِ پنجه میشناسد. مقدمهٔ چاپِ دومِ پرینسیپیا از دروازهٔ گشوده به رازهایِ طبیعت سخن میگوید؛ لاپلاس میگوید هر مشکل در نظریهٔ نیوتن پیروزیِ تازهای برایِ آن میآورد.
در همان دوران دو گونه مخالفت بود. لایبنیتس و هویگنس جاذبه از راه دور را محال و خرافی میدیدند و با فلسفهٔ مکانیکیِ دکارتی سازگار نمیدانستند؛ هویگنس میپرسید چگونه میتوان برایِ اصلی بیپایه اینهمه محاسبه کرد. بارکلی از زاویهٔ دیگر میگفت علم ابزارِ محاسبه و پیشگویی است نه تبیین. هر دو منطقی بودند، اما در هیاهویِ گلهایِ پیاپیِ تیمِ نیوتنی شنیده نمیشدند. تمثیلِ مربیِ منتقد در برابرِ تیمی که ششتا ششتا گل میزند همین ناشنیدهماندن است: تا روزِ شکستن، حرفِ احتیاط به حاشیه میرود. دو قرن مردم با حسِ نظریهٔ همهچیز زیستند؛ حتی وقتی چیستیِ جاذبه روشن نبود، در هیاهویِ کشف فراموش شد که باید چیزی — طبیعی یا ماوراءطبیعی — نیرو را منتقل کند.
افسانهٔ نیوتن و مرزِ ادعا و دستاورد
افسانه از همان لحظهٔ سیب — اگر اصلاً رخ داده باشد — با توهم آمیخته است: فرضِ نیرو برایِ سقوط، سپس نسبتدادنِ آن به زمین. مسیرِ واقعی به شرطبندیِ «هوک، هالی و ورن» بر سرِ قانونِ عکسِ مجذور و مراجعه به نیوتن نزدیکتر است؛ او نشان داد با چنان نیرویی مدارها بیضی میشود و قوانینِ کپلر درمیآید. اما آیا مدارها واقعاً محاسبه شدند؟ برایِ محاسبه جرمِ سیارات لازم است و راهی غیردوری و سرراست در آن زمان نبود. نیوتن مفروضاتی گذاشت، در هر چاپ اعداد را عوض کرد و سرانجام به جرمهایِ نادرست رسید. کاری که کرد نزدیککردنِ شکلِ کلی به کپلر بود، نه بهدستآوردنِ جایِ دقیقِ سیارات. پایداریِ منظومه را هم خود ناتمام گذاشت و بعداً لاپلاس و دیگران دنبال کردند.
عطارد از همان شش سیارهٔ شناختهشده مداری داشت که با جاذبهٔ نیوتنی جور درنمیآمد؛ فرضِ سیارهٔ ولکان شکست خورد و تنها نسبیتِ عام در 1915 آن را گشود. نظریهٔ نور نیز غلط از آب درآمد. پس مهمترین ادعایِ نظمِ منظومه حل شد نه تنها کامل انجام نشده بود، بلکه با مثالِ نقضِ روشن روبهرو بود. از همینجا ویژگیِ پایدارِ علمِ جدید دیده میشود: از گالیله و نیوتن و لاپلاس تا امروز، ادعا بسیار بیش از دستاورد است. در زیستشناسی هزاران مسئله باز است و لحنِ تمامشدگی شنیده میشود؛ در فیزیک همیشه یک قدم تا نظریهٔ همهچیز اعلام میشود. شاید عاملِ اصلیِ توهمِ لاپلاسی همین غریزهٔ تمامانگاری است که توجیه میخواهد.
اغراق فقط خطایِ فردی نیست؛ از همان قرنِ هجدهم جزءِ جدانشدنیِ ارائهٔ عمومیِ علم بوده است. گالیله بیش از آنچه میدانست ادعا میکرد و برایش گرفتاری ساخت. فاصلهٔ میانِ دانستنِ واقعی و جلوهٔ عمومی از نیوتن به داروین و سپس به حوزههایی چون علومِ اعصاب بزرگتر شده است: فیزیک شاید به نوجوانی رسیده باشد، زیستشناسی هنوز در نوزادی است و خود را پخته مینمایاند، و جاهایی که ضعیفترند سروصدایِ بیشتری دارند.
کالاییشدن دانش و پیدایش جامعهٔ علمی
پندِ قرونِ میانه این بود که معرفت موهبتِ الهی است و نباید فروخته شود. جملهٔ منسوب به ساموئل جانسون در قرنِ هجدهم میگوید تعلیم و تعلم خود تجارت است. میانِ این دو، دانش کالایی شد: کتاب خرید و فروش شد، نمایشگاهِ فرانکفورد در زمانِ کپلر برپا بود، پیامآورِ ستارهایِ گالیله پرفروش شد، و قوانینِ کپیرایت و ثبتِ اختراع در کشورهایِ اروپا شکل گرفت. ششصد نسخهٔ سالم از چاپهایِ اول و دومِ کتابِ فنیِ کوپرنیک هنوز در کتابخانههاست؛ نشانهای از بازارِ زنده حتی برایِ متنِ تخصصی.
همراه با کالاشدن، جامعهٔ علمی بهمعنایِ حرفه شکل گرفت. «قبل از علم پزشکی حرفه بود، مهندسی حرفه بود ولی علم به این معنایی که ما امروز میشناسیم حرفه نبود»؛ معنایِ امروزینِ فیزیکدان و ریاضیدان هنوز جا نیفتاده بود. تخصص بیشتر شد و در پایانِ قرنِ هجدهم کسانی فیزیک میدانستند و فلسفه نمیدانستند. کالجِ پزشکانِ لندن در ۱۵۱۸ نمونهٔ سندیکایی بود که حقِ طبابت را منحصر میکرد؛ الگویِ مشابه بهتدریج به رشتههایِ دیگر رسید. انجمنها از آکادمیِ رم با حضورِ گالیله (حدودِ ۱۶۲۰) و شبکهٔ مرسن در پاریس تا آکادمیِ چینیتو (۱۶۵۷)، انجمنِ سلطنتیِ انگلستان (۱۶۶۰) با الگویِ بیکن و دوریِ صریح از متافیزیک، کرسیِ ریاضیاتِ کمبریج (۱۶۶۳)، آکادمیِ علومِ فرانسه (۱۶۶۶) و رصدخانهٔ پاریس (۱۶۶۷) زنجیرهٔ نهادی ساختند. آکادمیِ فرانسه با پولِ دولت پروژههایِ بزرگ کرد و رهبریِ علمِ اروپا را گرفت. نامهای از دولت به آکادمی میخواهد از کنجکاویهایِ بیمورد دست بکشند و به آنچه برایِ شاه مفید است بپردازند: حمایت بیطمع نبود و جهتدهی از همانجا آغاز شد.
قرنِ هجدهم را قرنِ فرهنگستانها خواندهاند؛ صدها آکادمی تأسیس شد و در انگلستان آماری از صدها نهاد در بازهای مشخص هست. کنارِ آن، عمومیسازی آمد: کتابِ درسی، ورود به آموزشِ عمومی، و کتابهایی چون «علم نیوتنی برای خانمها» که بارها چاپ شد. علم بدونِ جامعهٔ علمی و آکادمی هویتِ امروزین نمییافت؛ تحولاتِ اجتماعیِ حولِ کارِ علمی دستکم به اندازهٔ نبوغِ فردی اهمیت دارند.
گشودگیِ جغرافیایی با «مسئلۀ کشف آمریکاست» فقط استعاره نیست؛ حسِ جهانِ ناگهان بزرگشده است که سنتِ بسته را میلرزاند. همان حس در آسمان با تلسکوپ و در انجمن با نامه و خبر تکرار میشود. وقتی افق اینگونه باز میشود، معادلهٔ موفق بیش از اندازه حقِ تمامیت میطلبد و توهم از شکافِ میانِ پیشبینی و تبیین تغذیه میکند.
دانشمند بهمثابه روحانی و خلأ کلیسا
ویژگیِ عجیبِ جامعهٔ علمی و اغراق دربارهٔ نیوتن از پیدایشِ طبقهای نو میآید که نان و هویت و مشروعیتش را از علم میگیرد — چیزی در تاریخ شبیه روحانیتِ ادیان. روحانیت انحصار میسازد، تصویرِ اتصال به حقیقت میسازد، تالارِ مشاهیر و افسانه میسازد؛ دانشوران نیز مدرک، اعتبار، حفاظت در برابرِ بیرونی، و تالارِ مشاهیر ساختند. رانهای درونی برایِ موفقنمایی هست، اما چیزی بزرگتر نیز آنان را میکشید: خلائی که از تضعیفِ کلیسا و سنتِ دینی در اروپا پدید آمد. مردم جایگزینی میخواستند که به حقیقت وصل باشد؛ دولتها بیش از مردم.
از قرنِ هجدهم و بارزتر در نوزدهم، دولتهایِ سکولار مشروعیت را از آسمان نمیگرفتند و باید از زمین میگرفتند. اعتمادِ عمومی به دولت با حلقهٔ متخصصان گره خورد: اقتصاددان، جامعهشناس، پزشک. در بحرانها — از جمله نمونههایِ معاصرِ بهداشتِ عمومی — ارجاع به «دانشمندان گفتند» همان کارکردی را دارد که پیشتر ارجاع به امرِ الهی داشت. رقابتی میانِ هنر و علم در اروپا با پیروزیِ علم در قرنِ نوزدهم تمام شد و دانشگاه جایِ کلیسا را در ذهنیت گرفت. وستفال در تاریخِ پیدایشِ علمِ جدید مینویسد گزافه نیست که تاریخِ غرب را از آن پس در گسترشِ دائمیِ نقشِ علم خلاصه کرد: فرهنگی که بر محورِ مسیحیتِ سازمانیافته بود به فرهنگی بر محورِ علم دگرگون شد. «مرجعیت و شیوۀ وصلشدن آدمها به حقیقت» با واسطهٔ دانشِ جدید بازتعریف میشود. دانشمند باید خود را نورِ تابیده بر جهان بنمایاند؛ هم به نفعِ خود است، هم جامعه و دولت این جلوه را میخواهند. «تعریفکردن از دانش، بزرگداشت دانش» بخشی از همان استقرار است.
اروپا برخلافِ تصویرِ رایج فقط سرزمینِ آزادی نبود؛ سنتِ تبعیتِ مطلق از نهادِ قدرت — از امپراتوریِ روم تا کلیسایِ جبار — انضباطِ اجتماعیِ بالایی ساخت که در شرقِ اسلامی به آن شدت نهادینه نبود. برایِ نگهداشتِ آن انضباط پس از تضعیفِ کلیسا چیزی باید جایگزین میشد؛ علم علاوه بر تکنولوژی، همان انضباط را نیز تغذیه کرد. از روزِ نخستِ هویتِ عالمِ تجربی، گزافهگویی هست. «معرکهگیری علمی» از تلسکوپ و آزمایشِ میدانِ شهری تا مستندهایِ تلویزیونی ادامه یافته است: تاریخِ علم اغلب با حذفِ ضعف و بزرگنماییِ موفقیت روایت میشود.
توهمِ لاپلاسی از اینجا میآید که دانشمند، چون از علم نان میخورد، ناخودآگاه با دانش یکی میشود و صیانتِ ذات به بزرگداشتِ دانش بدل میگردد. روحانی واقعاً خود را نمایندهٔ خدا میپندارد؛ دانشمند نیز واقعاً خود را در یکقدمیِ حقیقت میبیند. تعارضِ علم با دین و فلسفه تا حدی از این روست که علم در اروپا جانشینِ دین شد: دانشگاه جایِ کلیسا، دانشمند جایِ پیامبرِ ستایششده. علمِ جدید والدِ روانکاوانهٔ تازهٔ اروپا و از آنجا جهان شد. سازوکارهایِ نگهداشتِ والد آموزش است و زبان؛ آموزش از کودکی توهمِ تمامیت را میکارد، و دستکاریِ زبان در ناخودآگاه اثر میگذارد تا نگاهِ آگاهانه به علم به نتیجهٔ مطلوبِ استقرارِ والد نرسد.
«شغلهای دانشگاهی برای آنها هست» و انجمنها نان و اعتبار میدهند؛ پس اغراق فقط خطایِ منطقی نیست، اقتصادِ نمادین هم هست. «درمورد تاریخ علم همیشه دروغ دارند میگویند» — ضعفها حذف میشود و سیب و نبوغِ تنها برجسته. حتی سخن از اینکه «او کریسمسزاده است» همان هاله را غلیظتر میکند. در برابرِ این، باید هم «زبان ریاضی، حروفها و سمبلهایش» را جدی گرفت و هم محدودیتِ ابزار را: «پنکیک داریم» و همان را به کار میبریم، نه آنکه هرچه ممکن است. کشفِ «سیارۀ اورانوس» و سپس نپتون نشان میدهد حتی پس از حسِ تمامیت، پرونده باز میماند.
مسیرِ بعد، پیگرفتنِ همین تغییرِ زبانی در قرنِ نوزدهم است — اما پایگاهِ فهمِ توهم همان قرنِ هجدهم میماند، جایی که نادرستیِ بعدیِ نظریه آشکار است و همچنان حسِ آموزشیِ «آسمان حل شد» یا اینکه «کل جهان حل شد» زنده است. اگر «توهم لاپلاسی چیست و چرا توهم است» روشن نشود، جداییِ علم و دین یا به شعارِ الحادی فروکاسته میشود یا به انکارِ تحول. روشنشدنش اجازه میدهد ببینیم معادله چگونه از تبیین جدا شد، نهاد چگونه مرجعیت ساخت، و دانشمند چگونه در خلأِ کلیسا نشسته است — بیآنکه الزاماً هر ادعایِ علمی را باطل کنیم.
→ متنِ کاملِ این جلسه