→ بازگشت به جدایی علم از دین

جلسهٔ ۱ · جدایی علم از دین

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

جدایی و تعارض ذاتی و جدایی و تعارض عرضی

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این نوشته از تضادِ دو تصویر آغاز می‌کند: پرستاریِ برادرانِ فرانسیسکن در اپیدمیِ قرنِ پانزدهم، و کاریکاتوری معاصر که همهٔ ادیان را دست‌به‌دامنِ دانشمند نشان می‌دهد. پرسش این است که دانش چگونه جنبهٔ غیردینی یافته، حال آنکه رجوع به طبیب روزی توسل به غیرِ خدا حس نمی‌شد. نظریه‌های ذاتی و عرضی پیش از تاریخ پاسخ می‌دهند؛ این متن تاریخ را به جایشان می‌نشاند و نشان می‌دهد خیزشِ علمیِ اروپا از دینِ اروپایی برخاسته است، نه از گسستِ الحادی. بسترِ سخت‌افزاری را کلیسا با مدرسه و چاپ ساخت، نرم‌افزارِ پرکاری و تسلط بر طبیعت را پروتستانتیسم آورد، و ماجرای گالیله که نمادِ جنگِ دین و علم شده نه کشفِ علمی که رواجِ مردم‌پسندِ عقیده‌ای بی‌شاهد بود. از کوپرنیک تا گالیله جداییِ امروز دیده نمی‌شود.

توسل به دانش دیگر توسل به غیر خدا حس می‌شود

تابلویی از قرنِ پانزدهم شیوعِ آبله را در گوشه‌ای از اروپا نشان می‌دهد. کسانی که از مردم پرستاری می‌کنند «برادران فرانسیسکن هستند که شهرت داشتند در طول تاریخ اروپا به کمک به مردم»: در فقر می‌زیند، زندگی را ایثار می‌کنند، و کارِ پزشکی را خود یا به دستورِ بهترین پزشکانِ زمان انجام می‌دهند. متولیِ دین طبیب است، یا دست‌کم پزشکی را بخشی از وقفِ دینی می‌داند. کاریکاتوری از شش قرن بعد وارونهٔ همین صحنه است. اپیدمی آمده و از بودایی و چینی تا یهودی و مسیحی و مسلمان همه دست به دامنِ دانشمند و دانش شده‌اند. نکتهٔ شگفت این نیست که مردم درمان می‌خواهند؛ نکته این است که «علم انگار جنبۀ غیر الهی پیدا کرده است»، و توسل به دانش توسل به غیرِ خدا حس می‌شود.

اگر همان کاریکاتور را به شش قرن پیش ببرند، روحانیون دمِ درِ حکیمی می‌ایستند تا دستورالعمل بگیرند. حسِ همه این است که در طبیعتِ خداوند دارو و راهی هست و از کسی که می‌داند می‌پرسند. احساسِ جدایی از دینِ خدا و رفتن به جایی که فرمانی غیرِ دینی می‌دهد وجود ندارد. مسئله از تعارضِ علم و دین فراتر است. آنچه دانشمند می‌گوید، هرچه باشد، انگار ذاتاً غیردینی شده است؛ اگر ضدِ الهی نیست، غیرِ الهی است. بیگ‌بنگ اگر آغازِ جهان را نشان دهد، بسیاری حتی دیندار حس می‌کنند قلمروِ دین تصرف شده، حال آنکه دانستنِ آغازِ زمانیِ جهان روزی نشانهٔ خالق شمرده می‌شد. متناهی‌بودنِ جهان نیز همیشه به سودِ خالق خوانده می‌شد؛ امروز همان کشف با آب‌وتابِ پیروزیِ علم روایت می‌شود و این حس را می‌دهد که جایی برای دین نمی‌ماند.

سازوکار چنین است: اگر علتی طبیعی پیدا شود، علت طبیعی است؛ اگر پیدا نشود، خواهند گفت پیدا خواهند کرد؛ و اگر نظریه بگوید علتِ طبیعی یافت نخواهد شد، نتیجه می‌گیرند پدیده علت ندارد، نه آنکه علتی ماوراءطبیعی در کار باشد. دانش مکانیزمی یافته که ضدِ ماوراءطبیعت عمل می‌کند. در گذشته هر نظم در جهان عظمت و حکمتِ الهی بود؛ امروز هر پیچیدگی پیروزیِ علم است و علیه دین به کار می‌رود. کشفِ دی‌ان‌ای چند قرن پیش سجده می‌آورد؛ امروز مالِ علم می‌شود. علم هرچه به دست آورد از دین می‌گیرد. آیا توطئه‌ای در کار است؟ منطقی نیست. دمِ درِ حکیم رفتن حسِ غیردینی نمی‌داد و نباید رجوع به پزشک بدهد. واکسن پیروزیِ علم بر دین نیست، اما این احساس به وجود آمده و باید توجیه شود. توطئه‌ای در کار نیست؛ باید دید جدایی از کجا آمده است.

نظریه‌ها پیش‌فرض را به‌جای تاریخ می‌گذارند

دربارهٔ رابطهٔ علم و دین دست‌کم یک قرن فیلسوف و دانشمند و الهی‌دان بسیار نوشته‌اند. می‌توان نظریه‌ها را به دو دسته برد: آنان که جدایی و تعارض را ذاتی می‌دانند، از سوی دیندار یا علم‌گرا، و آنان که عرضی می‌شمرند. سنت‌گرایی از سنخِ رنه گنون علمِ مدرن را جلوهٔ ورودِ بشر به دورانِ ظلمت می‌داند، کالی‌یوگا، که چندین قرن است آغاز شده. هنر و دانش همه مبتذل شده، ارتباطِ شناختی با جهان ضعیف شده، و دوری از خدا نتیجهٔ همین سطحی‌شدن است. نورِ سنتِ الهی که هزاران سال تابیده بود به‌تدریج از میان رفته. از زبانِ این دیدگاه، جدایی آنجا شروع شد که کسی طلوع را دید و به‌جای رابطهٔ وجودی با خورشید پرسید زمین می‌چرخد یا خورشید، و سرعت را چگونه باید اندازه گرفت. یا آنجا که در کلیسا به‌جای کلام به لوستر چون آونگ نگریستند و به فکرِ ساعتِ پاندول‌دار و فروش افتادند. شناخت برای تسلط و پول رفت، درکِ عمیق از طبیعت نماند، و چنین دانشی به ظلمت می‌برد.

خوانشِ مارکسیستی دین را ایدئولوژیِ نظامِ فئودالی می‌داند. با ورود به سرمایه‌داری ایدئولوژیِ تازه لازم آمد، جهانِ کهنه هماهنگ نشد، و دانش و تفکرِ مدرن جانشینِ دینی شد که نظامِ اقتصادیِ پیشین را نگه می‌داشت. الحادِ جدید از سنخِ داوکینز می‌گوید دانش علتِ طبیعیِ پدیده‌ها را پر می‌کند، شکاف‌ها بسته می‌شوند، و نیاز به ماوراءطبیعت می‌ماند. بیمار دیگر دعا نمی‌کند؛ پزشک شفا می‌دهد. حوزه‌های مشترک محلِ تعارضِ ذاتی‌اند.

عرضی‌ها سوءتفاهمِ تاریخی می‌بینند: کلیسا اشتباه با گالیله جنگید، با داروین مخالفت کرد، و نظریه‌ها مقابلِ دین ایستادند. یا تخصصی‌شدن: حجمِ دانش چنان شد که فیزیک‌خوان الهیات نمی‌داند، هر آکادمی دکان می‌شود، و دکانِ الهیات با دکانِ فیزیک حتی بدونِ تعارضِ محتوا ستیزِ عرضی پیدا می‌کند. در قرنِ نوزدهم بر سرِ مرجعیتِ علمی، کلیسا یا دانشگاه، دعوا شد. توطئه نیز همیشه هست: وقتی دلیل پیدا نشود می‌گویند کسانی دین را به جانِ دانش انداخته‌اند.

هرکدام از این‌ها عقیده و احساسِ صاحبش را به نظریه بدل می‌کند. مارکسیست از جای خود می‌نگرد، ملحدِ علم‌گرا از جای خود، سنت‌گرا از جای خود. پرسشِ تاریخی اما این است که دانشِ طبیعت و دین کی و چگونه از هم جدا شدند. پزشکی روزی با دین هماهنگ بود و امروز دو رشتهٔ جدا و حتی متعارض می‌نماید. در چه لحظه‌ای، با چه روندی؟ مارکسیست باید نشان دهد جدایی هنگامِ عبور از فئودالیسم به سرمایه‌داری رخ داده؛ اگر کسی بگوید از ورودِ ریاضی به طبیعت‌شناسی، می‌توان نشان داد ریاضی در این قرن آمد و تا دو قرن بعد جدایی نبود. کالی‌یوگا کی شروع شد و جز دانش چه آثاری در تاریخ دارد؟ جدایی را در قرنِ شانزدهم دانستن یا در قرنِ نوزدهم نظریه‌های مختلف را پشتیبانی می‌کند. بررسیِ تاریخی پالایش می‌کند که کدام به واقعیت نزدیک‌تر است.

انقلاب علمی محصول دین اروپایی است

نخستین نامزدی که به ذهن می‌رسد انقلابِ علمی است، یا انقلابِ کوپرنیکی: از وحدتِ الهیات و فلسفه و دانش ناگهان یا به‌تدریج دو راه جدا شد. این نوشته همان نامزد را می‌آزماید: انقلاب چیست، آیا اصلاً بوده، و آیا عاملِ جدایی بوده است. بخشِ دومِ همان آزمون ماجرای گالیله است، چون اوجِ درگیریِ هیئتِ کوپرنیکی و بطلمیوسی و دخالتِ جدیِ کلیسا در نظریه‌ای علمی است. پهنه از کوپرنیک تا گالیله است. در این بازه حالتِ جداییِ امروز دیده نمی‌شود.

مفهومِ انقلابِ علمی کهن نیست. حدودِ ۱۹۴۰ تاریخ‌دانی آن را ضرب کرد. پیش و پس از اصطلاح، کسانی چون پی‌یر دوهم مخالف‌اند که انقلابی رخ داده باشد. در تاریخِ دانش تزِ پیوستگی در برابرِ تزِ گسستگی است. خوانشی که اینجا اختیار می‌شود طرفدارِ گسستگی است و همزمان می‌گوید آن مقدار گسستگی که مشهور است وجود نداشته. دیدگاهِ مشهور از انتشارِ نظریهٔ کوپرنیک در ۱۵۴۳ آغاز می‌کند، تا اوایلِ قرنِ هجدهم که نیوتن آن را با نظریه‌ای جامع به ثمر رساند. چهره‌ها کوپرنیک، کپلر، گالیله، دکارت و نیوتن‌اند. داستان این است که دانشی نو آغاز شد: غایت‌انگاریِ ارسطویی کنار رفت، قانونِ ریاضی، مدل، و آزمایش آمد، و خیزشِ بزرگِ اروپا از اینجا شد. «اگر هر چه در مورد انقلاب علمی می‌دانید برعکس کنید، احتمالاً به واقعیت نزدیک‌تر می‌شوید.» دوهم اجزای مکانیک و مدل‌سازیِ گالیله را در قرن‌های پیش نشان می‌دهد. و دین در جبههٔ مخالف نبود؛ می‌توان گفت انقلاب نتیجهٔ دینِ اروپایی است.

دینِ اروپایی یعنی آن مجموعه که نخست کاتولیسیسم بود و سپس پروتستانتیسم از آن زاده شد، بی‌آنکه اینجا حکم شود کدام به مسیحیتِ واقعی نزدیک‌تر است. انقلاب همیشه تاریخ را به سودِ فاتح می‌نویسد و ماقبل را سیاه می‌کند؛ فرزندانش را نیز می‌خورد. الحادی در آن دوره در کار نیست، اما الحادِ بعدی می‌کوشد صاحبِ انقلاب شود. هیچ چهرهٔ برجسته‌ای در این خیزش نیست که دیندار نباشد؛ کوپرنیک و گالیله مؤمنانِ جدی‌اند و در دینداریِ نیوتن شک نیست. تاریخ‌سازی‌هایی که اعتقادشان را لوث می‌کنند خلافِ این واقعیت‌اند.

قضاوتِ تاریخی چند تله دارد که باید پیش از ورود نام برد. سوگیریِ گذشته‌نگر یعنی دیدنِ نتیجه و حکم‌کردن که چه کسی درست تصمیم گرفت. مصدق مجلس را منحل کرد و کودتا آمد؛ از این برنمی‌آید که اگر نمی‌کرد کودتا یا بدتر نمی‌آمد. دو تاس و شرط روی جفتِ شش: اگر شش آمد شرط‌بند عاقل نبوده؛ با اطلاعاتِ همان دم نامعقول بوده است. زمان‌پریشی یعنی فراموش‌کردن که پانصد سال پیش مردم اینترنت نداشتند و بدبخت هم نبودند. واژگانِ گمراه‌کننده «دوران روشنگری» را روشن و پیش از آن را تاریک می‌نامند؛ سنت‌گرا همان را آغازِ ظلمت می‌خواند. عصرِ خرد نامی است بر جهانی که زمین را تکه کرده، می‌جنگد، هوا را آلوده می‌کند و نمی‌داند به کجا می‌رود. تمایل به قهرمان‌سازی گالیله و نیوتن را فاعل می‌کند، حال آنکه زیرساختِ فرهنگی و اقتصادی و اقلیمی تعیین‌کننده‌تر است. اگر گالیله نمی‌آمد دیگری می‌آمد.

بستر سخت‌افزاری را کلیسا ساخت

خیزشِ چهار پنج قرنِ اخیر، پیوسته یا گسسته، رشدی نمایی در دانشِ طبیعت و کارِ آکادمیک است. سه رکن دارد. رکنِ نخست بسترِ سخت‌افزاری است: شمارِ بی‌سابقهٔ دانشگاه و مرکزِ علمی در اروپا. ترجمهٔ «دانشگاه» برای آن نهاد گمراه‌کننده است. «خوب است بگوییم مدرسۀ علمیه.» استادی کتاب را خط‌به‌خط می‌خواند، شاگردان جزوه می‌نویسند، و لباس به لباسِ روحانیت می‌ماند. حسِ دانشگاهِ امروز را نباید به قرنِ چهاردهم برد.

آخرِ قرونِ وسطی حدودِ هشتاد دانشگاهِ بزرگ در اروپا بود. در ۱۳۰۴ فقط در جنوا پانزده مدرسه گزارش شده است. بولونیا از ۱۰۸۸، سپس پاریس، آکسفورد، مودنا، پادوا جایی که گالیله کار کرد، پیزا جایی که تحصیل کرد، سیه‌نا، و دانشگاه‌هایی در فرانسه و انگلستان و آلمان و اسپانیا. از حدودِ ۱۱۰۰ تأسیس آغاز شد و به‌طور نمایی رشد کرد تا به دبیرستان رسید؛ نخستین دبیرستان در اسکاتلند بود. پیش‌تر مدرسهٔ کلیسایی و دیری بودند و بزرگ‌تر که شدند نامِ یونیورسیته گرفتند. رسمیاً یا عملاً زیرِ نظارتِ کلیسا بودند: سیلابس، کتاب، بودجهٔ دولتی یا خصوصی. هفت هنرِ آزاد مقدمات بود: سه‌گانهٔ دستور، منطق و بلاغت — بلاغت به معنای سخن و اقناع، نه صنایعِ ادبی — و چهارگانهٔ حساب، هندسه، ستاره‌شناسی و موسیقی. منطق به‌تدریج درسِ اصلی شد. لاتین زبانِ مشترکِ بعدی را ساخت. الهیات و پزشکی و حقوق پس از این هفت‌گانه بودند. این طرح بستری برای خیزش ساخت که در مدارسِ علمیهٔ دیگر ریاضی و نجوم و موسیقی در مقدمات نیست.

رکنِ دومِ سخت‌افزار صنعتِ چاپ است، و بسیاری آن را اصلی‌ترین عامل می‌دانند. اختراع از نیاز می‌آید. در جامعه‌ای با دو درصد باسواد تیراژ بی‌معناست. از قرنِ دوازدهم بسترِ سواد چنان شد که در قرنِ پانزدهم نیاز حس شد. کاغذِ مقاوم در قرنِ دوازدهم در اسپانیا آمد، پس از وقفه در تجارتِ پاپیروس. گوتنبرگ در ۱۴۳۹ چاپ کرد و «تقریباً هر چه اوایل چاپ می‌کردند، دینی بود»؛ کتابِ مقدس بالای نود درصد. نیازِ اصلی شعر و داستان و درسِ مقدماتی نبود: آدمِ باسواد و حتی بی‌سواد می‌خواست نسخه‌ای از کتابِ مقدس در خانه داشته باشد. صنعت از نیازِ دینی زاده شد.

آمارِ سواد مخدوش است اما روند روشن است: پیش از هزارهٔ دوم حدودِ چهار تا شش درصد، حدودِ سالِ ۱۰۰۰ نزدیکِ ده درصد، در قرنِ سیزدهم پانزده تا بیست‌وپنج درصد. قانونی که خواندنِ لاتین را مایهٔ تخفیفِ مجازات می‌کرد نشان می‌دهد فشاری برای سواد بود. نامه‌نگاری و سپس مجلات، وابسته به چاپ، دیرتر آمدند اما نقش داشتند. اگر این دو را کنار بگذارند، تقریباً می‌توان گفت عاملِ اصلیِ بسترسازیِ سخت‌افزاری را کلیسای کاتولیک انجام داده است. متولیِ فرهنگی بودجه گرفت، آموزگار گذاشت، و هر که سواد آموخت از کشیش و راهب آموخت. توهمِ آنکه کلیسا با دانش می‌جنگید، با دیدنِ سیلابس، جاهلانه یا مغرضانه است. کلیسا منتشرکننده و بسترسازِ دانش در اروپا بود.

پروتستانتیسم نرم‌افزار پرکاری را آورد

سخت‌افزار به تنهایی جهش را به مطالعهٔ تجربیِ طبیعت نمی‌برد. بدونِ بسترِ نرم‌افزاری همان مدارس الهیات و متافیزیک و فلسفهٔ طبیعی و نجوم در برابرِ طالع‌بینی را رشد می‌دادند؛ کلیسا بخشِ علمی‌ترِ نجوم را ترجیح می‌داد و پادشاهان طالع را. چه چیز میل را به تجربه و تسلط بر طبیعت گرداند؟

مهم‌ترین عامل رفورمِ مذهبی است. پروتستانتیسم با ولایتِ کلیسا درافتاد: آدم واسطه نمی‌خواهد، خود از روی کتاب با خدا مرتبط می‌شود، بوروکراسیِ روحانی لازم نیست. تأکید بر کتابِ مقدس از تأکیدِ کلیسا بیشتر شد. شرطِ دینداری خواندن و برداشتِ شخصی شد. در کشورهای پروتستان زندگی برای بی‌سواد سخت شد؛ در فنلاند تا ۱۹۲۳ سواد شرطِ ازدواج بود. روندِ چندقرنهٔ سواد در برخی کشورها ظرفِ نزدیک به یک قرن به صد درصد رسید. سوئد نخستین کشورِ سوادِ همگانی است.

ولایتِ کلیسا از دانش نیز برداشته شد. سانسورِ پیش از چاپ مزاحمتی بود که رفت. کلیسا معادلهٔ علمی را خط نمی‌زد، اما سیطرهٔ فرهنگی‌اش برداشته شد و می‌تواند عاملِ تسریع بوده باشد. مهم‌تر نگرشی است که به‌ویژه در پیوریتن‌های انگلستان پررنگ بود: خدا آدم را نفرستاده که چندی بزید و به بهشتِ آسمان برود؛ انتظار این است که زمین بهشت شود، کار بسیار شود، طبیعت شناخته و مسخر گردد. طاعون را نباید تماشا کرد. پرکاری تقوا شد، شورِ زندگی و کار آمد، و خیزش در کشورهای پروتستان بیشتر به چشم آمد تا در آنان که کاتولیک ماندند. سخنِ ماکس وبر دربارهٔ هماهنگیِ پروتستانتیسم و روحِ سرمایه‌داری اینجا نظیر دارد: «پروتستانتیسم نرم‌افزار انقلاب علمی را هم با خودش آورد.» تأثیرِ پروتستانتیسم و پیوریتانیسم در انقلابِ علمی را تزِ مرتون می‌نامند.

کلیسا در همین لایهٔ نرم نیز سهمِ مثبت دارد. طرحِ درسِ عقل‌گرا زمینهٔ کارِ آکادمیک ساخت: سواد، منطق، بحث، ریاضی، نجوم. چیزی که کمتر کسی بابت آن از کلیسا تشکر می‌کند مبارزهٔ بی‌امان با خرافه و دانش‌های مشکوک و جادوگری است، همان که اکالتیسم خوانده می‌شد. چندین قرن اروپا شاهدِ این مبارزه بود. ارسطو را نه برای تثلیث و حلول، که چون پرورش‌یافته‌تر و عقل‌گراتر از افلاطون و نوافلاطونیان بود برگزیدند؛ آن‌ها با الهیات هماهنگ‌تر بودند، ارسطو با جنگ با خرافه. فرهنگِ یونان، به تعبیرِ نیچه، دیونوسوسی بود نه آپولونی؛ لایهٔ نازکی فلسفه بود و باقی اسطوره و خرافه. دینِ یونانی همان اسطوره بود که در اروپا پخش شد و کلیسا با آن جنگید. طالع‌بینی را در قرونِ اولیه رد کرد و بعد زیرِ فشارِ سلاطین راه داد بی‌آنکه خود ترویج کند؛ نجوم را در برابرش تقویت کرد.

بدونِ رکنِ گالیله‌ای تقریباً همهٔ خیزش تا قرنِ نوزدهم رسیدنی بود. دقتِ آکادمیک از جمعیت، مجله، نقد و نامه آمد، نه از ریاضیِ گالیله. پیشرفتِ تاریخ و جغرافیا و زمین‌شناسی و آناتومی و فیزیولوژی و پزشکی تا اواخرِ قرنِ نوزدهم ریاضیِ نیوتنی نمی‌خواهد. شیمی و بخش‌هایی از فیزیک چون نور مستقل‌اند. همه بیکنی‌اند نه گالیله‌ای، و از دلِ دینِ اروپایی آمده‌اند. پدرِ این لایه اگر کسی باشد فرانسیس بیکن است و ارغنونِ نو: دعوت از عقلِ بی‌تجربهٔ ارسطویی به استقرا و آزمایشِ طراحی‌شده. گالیله پدرِ خیزش نیست.

مغالطهٔ پس‌ازاین هرچه را بعد از گالیله و نیوتن آمده معلولِ آنان می‌گیرد. بالای نود درصدِ خیزش از جای دیگر آمده است. می‌توان پرسید چرا کلیسا چنین کرد و پروتستان‌ها به چنان عقایدی رسیدند، و به اقلیم و اقتصاد و سیاست رسید: پرآبی و شهرهای نزدیک، میراثِ روم، دریانوردی و کشفِ آمریکا و استعمار. مقاله‌ای در نیچر کشفِ آمریکا را به‌جای پروتستانتیسم رکنِ دوم گذاشته، چون روحیهٔ خوش‌بینی آورد و رفورم را زایید. تجارت و سرمایه و برده‌داری ثروت ساختند تا مدرسه ممکن شود. هر توضیح باید بگوید چرا در محیطِ اسلامی یا در چین رخ نداد. نظریهٔ کوپرنیک در کتابِ منجمانِ مسلمان هست و اجماع نزدیک است که کوپرنیک دیده؛ چرا آنجا انقلاب نشد؟ از این تاریخ برنمی‌آید که دانشِ مدرن با دین تعارض ندارد. فرزند ممکن است به بلوغ برسد و مقابلِ پدر و مادر بایستد. کلیسا دربارهٔ عمرِ زمین و طوفانِ نوح و آسمان عقایدی داشت؛ دانشِ بی‌ولایت بعضی را باطل کرد. کالوینیست‌ها کپلر را نیز تعقیب کردند. آنچه حل می‌شود این ادعاست که ریشهٔ انقلاب الحادی بوده؛ تعارضِ بعدی سرِ جایش می‌ماند و باید در خودِ ماجرای گالیله سنجیده شود.

دادگاه گالیله محاکمه فریب بود نه کشف

ماجرای گالیله پربسامدترین صحنهٔ تاریخِ دانش است: صدها کتاب و نقاشی، فیلم، نمایش، انیمیشن، کتابِ کودک. نودونه درصد، جز آثارِ آکادمیکِ دهه‌های اخیر، داستان را طورِ دیگر می‌گویند. تاریخ‌دانان می‌گویند دقیقاً می‌دانند چه رخ داد و هنوز توافق ندارند چرا. در ۱۶۳۳ گالیله هفتادساله را تفتیشِ عقاید احضار کرد، واداشت نظریهٔ کوپرنیک را انکار کند، و تا پایانِ عمر در حصرِ خانگی ماند؛ پزشک به‌سختی راه داشت و دفن در مکانِ مقدس ممنوع شد تا حدودِ صد سال بعد نبشِ قبر کردند. کتابِ توقیف‌شده نزدیک به یک قرن بعد، پس از نیوتن، آزاد شد. ژان پل دوم قرن‌ها بعد عذر خواست و بعضی به تمسخر نگریستند. نمادِ مقابلهٔ دین با دانش از اینجا ساخته شد.

روایتِ مشهور این است که دانشِ غیرارسطویی می‌ساخت، هیئتِ بطلمیوسی با کتابِ مقدس می‌خواند و کوپرنیکی نمی‌خواند، و به اتهامِ ارتداد محاکمه شد. در حکمِ ممنوعیتِ ۱۶۱۶ آمده نظریه از نظرِ فلسفی احمقانه و بی‌معناست و رسماً ارتداد، چون با کتابِ مقدس سازگار نیست. از نظرِ آکادمیک این روایت مطلقاً درست نیست. جرم نه دانشِ نو است، نه مخالفت با ارسطو، نه حتی ضدیتِ ساده با کتابِ مقدس.

چرا در ۱۶۳۳ خواستند آسان است. گالیله به پاپ، باربرینیِ دوست و حامیِ پیشین، گفت کتاب دیالوگ است و قصدِ دفاع ندارد. پاپ خواست نظرِ مخالفش در کتاب بیاید. گالیله شخصیتی به نامِ سیمپلیسیو ساخت، به معنای ساده‌لوح، که از بطلمیوس دفاع می‌کند و حرفِ پاپ از زبانِ او شنیده می‌شود و مدام دستِ پایین را دارد. پایان را چنان چید که انگار ساده‌لوح برنده است. پس از اعلامیه «گالیله نمی‌تواند جوابشان را بدهد» و رقیب آزاد حرف می‌زند. کتاب مجوز گرفت و همه دیدند کلک در کار است. جمله‌های پاپ کپی شد و پاسخ گرفت. اتهام فریبِ پاپ و دستگاه بود و پنهان‌کردنِ عقیده. ارتداد لزوماً عقیدهٔ دینیِ غلط نیست؛ مخالفت با پاپ و کلیسا ارتداد است. تعهدِ کتبیِ ۱۶۱۶ به بلارمینو که در دادگاه نمایان شد دردسر افزود. نظیری سیاسی در پیامِ تسلیتی که عبارتی از آن در بازنشر حذف شد همان منطقِ تمسخرِ آشکار را نشان می‌دهد.

پرسشِ سخت اعلامیهٔ ۱۶۱۶ است: چرا هفتاد و چند سال پس از ۱۵۴۳ نظریه ممنوع شد؟ تئوریِ کهنه می‌گوید کلیسا بالاخره با دانش درگیر می‌شد. تئوریِ متن می‌گوید حساسیت بر کتابِ مقدس بود. تئوریِ منسوخ می‌گوید ضدیت با ارسطو بود. تئوریِ الهیاتی مرکزیتِ زمین را برای حلولِ مسیح مهم می‌داند. توجیهی می‌گوید جنگِ مذاهب و کشفِ آمریکا روح را متلاطم کرده بود و کلیسا موقتاً خواست حرف زده نشود. توطئه نیز شواهد دارد: اتحادیه‌ای از آموزگارانِ نجوم که با پیروزیِ کوپرنیک درس‌شان تعطیل می‌شد، و تمسخرهای گالیله آنان را دشمن کرد. ضعفِ توطئه این است که کلیسای آن دوره بازیچهٔ چهار معلم نمی‌شد.

ضدِ ارسطو بودن توضیح نمی‌دهد. بیکن رسماً ارغنونِ نو نوشت. ده‌ها ردِ ارسطو در قرونِ وسطی بی‌عکس‌العمل ماند. مکتبِ پادوا ارشمیدسی است. مشاهدهٔ ماه و سخنرانی دربارهٔ ابرنواخترِ ۱۶۰۴ ارسطو را رد کرد و کسی به آن بهانه محاکمه نکرد. کوپرنیک ضدِ بطلمیوس است نه ضدِ ارسطو، و خودِ بطلمیوس زمین را دقیقاً مرکز نمی‌گذارد و فلک‌های تودرتو دایرهٔ محبوبِ ارسطو را خراب کرده بودند. گالیله جاهای دیگر ضدِ ارسطو سخن گفت و ایراد نگرفتند. مشکل با نظریهٔ کوپرنیک است.

سازگاری با کتابِ مقدس نیز آن‌قدر که گفته‌اند بن‌بست نبود. بلارمینو پیش از ۱۶۱۶ نوشت اگر نظریه ثابت شود آن عبارات را باید زبانِ عامیانه دانست، چنان‌که می‌گویند خورشید طلوع کرد. پس از نیوتن کلیسا مسئله را حل کرد. کلیسا متولیِ تفسیر است و پاپ می‌تواند ظاهر را بشکند؛ پروتستان‌ها که اصل را کتاب می‌گذارند مشکلِ بیشتری دارند. در ۱۶۱۲ کاردینال کارلو کونتی به استفتای گالیله نوشت تغییرناپذیریِ آسمان و ازلیتِ جهان در ارسطو صراحتاً خلافِ کتاب است، و دربارهٔ کوپرنیک گفت می‌توان زبانِ مردم دانست اما باید احتیاط کرد. ارسطو خلافِ کتاب بود و کسی کلِ آن را از میان نبرد. راه‌حلِ الهیاتی برای خورشیدمرکزی هم بود: کپلر خورشید را نمادِ عقل و لوگوس و مسیحِ نورِ جهان گرفت. مانعِ الهیاتیِ ناگزیر در کار نبود.

ممنوعیت ۱۶۱۶ مبارزه با رواج عقیده‌ای بی‌شاهد بود

سوگیریِ گذشته‌نگر اینجا شدید است: گالیله دستِ بالا داشت و کلیسا در برابرِ علم ایستاد. تا زمانِ گالیله نظریهٔ کوپرنیک شاهدِ قابلِ توجهی نداشت و بسیاری شواهد علیه آن بود. تلسکوپ جا نیفتاده بود و چون با بعضی مشاهداتِ چشمی نمی‌خواند عده‌ای به آن شک داشتند. نظریهٔ گالیله دربارهٔ جزرومد غلط بود و گمان می‌کرد اثباتِ حرکتِ زمین است. قمرهای مشتری ثابت نمی‌کرد زمین می‌گردد. فازهای زهره تنها دلیلِ جالب بود و با نظریهٔ میانیِ براهه نیز می‌خواند: زمین ثابت، سیارات گردِ خورشید، و کلِ نظام گردِ زمین. گالیله براهه را کنار می‌گذاشت و دو قطبیِ کوپرنیک‌بطلمیوس می‌ساخت. اگر زمین می‌جنبید باید انحرافی در جای ستارگان دیده می‌شد؛ دیده نمی‌شد و توجیه این بود که ستارگان بسیار دورند. کسی آن فاصله را نمی‌پذیرفت. محاسباتِ بطلمیوس دقیق‌تر درمی‌آمد چون کوپرنیک هنوز در تکوین بود. فلک‌های تودرتوی کوپرنیک از بطلمیوس هم بیشتر شد تا کپلر بیضی گذاشت، و خودِ بیضی در جهانی که دایره مقدس بود مشکوک می‌نمود.

اصل این است که حرکتِ زمین با سرعتِ بسیار، بی‌آنکه حس شود، با شهودِ آن عصر جادو می‌مانست. مکانیکی که نامحسوس‌بودن را توجیه کند در قرنِ نوزدهم آمد. عبارتِ احمقانه و بی‌معنا از نظرِ فلسفی از همین‌جا بود. شاهدِ اصلی ثباتِ زمین و حس‌نشدنِ حرکت بود. کلیسا با اطمینان به غلط‌بودن خواست نظریه مسکوت بماند تا رد شود. پس از قرن‌ها مبارزه با اکالتیسم، عقیده‌ای ظاهراً علمی می‌گفت زمینِ بزرگ می‌جنبد و می‌چرخد و هیچ چیز حس نمی‌شود. کتابِ مقدس در اعلامیه جنبهٔ ثانوی دارد. بلارمینو نوشت اگر یک در هزار درست باشد باید کتاب را توجیه کرد؛ چون شرط روی آمدنِ شش از صد تاس.

کلیسا به دانشمندانِ زمان نامه نوشت و کمیته یک‌صدا گفت احمقانه و بی‌معنا. اگر امروز انرژی‌درمانی بخواهد به دانشگاه راه یابد و ده پزشک معتبر آن را مسخره کنند و وزیر ممنوع کند، و بعد معلوم شود حق بوده، اتهام به وزیر چه اندازه رواست؟ کلیسا حرفِ دانشِ روز را گوش کرد.

پاسخِ نهایی رواجِ مردم‌پسند است. گالیله تلسکوپ را به شاگرد و پاپ و کاردینال نشان داد، به توانگران هدیه کرد، به دوشس کریستینا نامه نوشت. مسئله زن‌بودنِ گیرندهٔ نامه نیست؛ مسئله مبلغِ پرشوری است که معروف شده و چیزی می‌گوید که کلیسا مطمئن است غلط است. سواد بالا رفته، بسیاری نجوم می‌فهمند، و عقیده‌ای با ظاهرِ کتاب نمی‌خواند. «مسئله پاپیولارشدن این ماجراست.» مواردِ دیگرِ ناسازگار با ارسطو یا کتاب عکس‌العملِ تند ندیدند چون کسی توجه نمی‌کرد. برای نخستین بار مردم دربارهٔ چیزی حرف می‌زدند که متولیِ فرهنگی آن را شبیه اکالتیسم می‌دانست. گالیله دیالوگ را به ایتالیایی نوشت نه به لاتین. سخنرانیِ ابرنواختر را هزاران نفر شنیدند. پیام‌آورِ ستارگان پرفروش شد. در نامه به تفتیش آمده که گالیله‌ای‌ها به دردسر انداخته‌اند: کسانی میانِ کشیش و مردم که حرفِ او را می‌شنیدند. پس از آن نامه اعلامیهٔ ۱۶۱۶ آمد. ۱۵۴۳ به عنوانِ نجوم حساسیت نساخت؛ وقتی مردم علاقه‌مند شدند حساسیت آمد.

گالیله خود را چرا به دردسر انداخت؟ نابغه بود و به‌شدت مذهبی. با تلسکوپ چیزهایی دید که دیگران ندیده بودند و حس کرد درهای آسمان برای نخستین بار به روی او باز شده. در مقدمهٔ پیام‌آورِ ستارگان خدا را شکر کرد که قرن‌ها ندیده را به او نشان داده. در نامهٔ خصوصی به دوست نوشت احساسِ وظیفه می‌کند «کلیسا را از باتلاق جهالت نجات دهم.» خدا چیزی نشان داده که پاپ نمی‌بیند. عنوانِ کتاب حسِ پیام‌آوری دارد. می‌توانست دیالوگ را پس از مرگ منتشر کند، چنان‌که کوپرنیک کرد. این ریا برای قبولاندن به مردم نیست؛ نامه خصوصی است. نوابغ گاه چیزی را می‌فهمند و نمی‌توانند در بحثِ همان دم برنده شوند.

انیشتین در تکاملِ فیزیک نوشت نظریهٔ عمومی می‌خواهد هیچ چارچوبی، شتاب‌دار یا نه، تمایز ندهد؛ پس دعوای بطلمیوس و کوپرنیک از نظرِ فیزیکی می‌تواند بی‌جا باشد: می‌توان چارچوب را روی زمین گذاشت یا روی خورشید. آن دعوا به این معنا موجه نبود. این موردِ معروف مقابله با دانش نیست. از نظرِ خودشان مبارزه با اکالتیسم بود، همان کارِ همیشگی. در داروینیسم کلیسا به این شکل اعلامیه نداد و برخی وابستگان، به‌ویژه پروتستان، حامی بودند. این واقعه یگانه است. برهانِ مشهورِ ارسطو برهانِ برج است، در چیستیِ علمِ چالمرز: سنگی از برج اگر زمین بجنبد نباید پای برج بیفتد. با مکانیکِ آن دوران درست بود. فلسفهٔ مدرسی عقل‌گراترین دانشِ زمان بود، با روایتِ آکویناسی از ارسطو. کلیسا از عقل نمی‌ترسید؛ از آدمِ نامعقول می‌ترسید. ارسطو را انتخاب کرد چون مطمئن بود منطق به همان الهیات می‌رسد. داستانِ جنگِ همیشگیِ کلیسا با دانش تزِ دریپروایت است، از دو کتابِ اواخرِ قرنِ نوزدهم. کهن‌ترین کتابی که گالیله را در کنارِ برونو شهیدِ راهِ علم کرد «شهدای راه علم» است، پس از انقلابِ فرانسه. برونو امروز شهیدِ راهِ علم شمرده نمی‌شود. این تاریخ‌نگاری متأخر است، نه ذاتِ چهارصدسالهٔ دانشِ جدید.

→ متنِ کاملِ این جلسه