→ بازگشت به دفاع عقلانی از دین

جلسهٔ ۶۹ · دفاع عقلانی از دین

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

احکام ادامه مبحث احکام خانواده

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این جلسه از مناظرهٔ «شریعت و عقلانیت» میان دو چهرهٔ معاصر آغاز می‌کند و دو قطبِ انقباضِ شریعت و دفاعِ استاندارد از فقه را نقد می‌کند؛ سپس به پرسشِ مقاصدِ دین و امکانِ اصلاحِ پیش‌فرض‌ها با خواندنِ قرآن می‌رسد. از آنجا پارادایمِ فقه صورت‌گرا را در برابرِ «فقه معناگرا» می‌گذارد و ضرورتِ انسان‌شناسی و جهان‌شناسی پیش از احکام را نشان می‌دهد. سرانجام با احکامِ خانواده — دو جنس، حصارِ بیت، تمرکزِ عشق — به رابطهٔ فرزند و والدین می‌رسد: احسانِ مطلق، نهی از اطاعت در باطل، و جایگاهِ والد در روان به‌مثابه تظاهرِ جلال و جمال.

مناظرهٔ شریعت و عقلانیت به‌مثابه آینه

مناظره‌ای با عنوانِ «شریعت و عقلانیت» میان عبدالکریم سروش و ابوالقاسم علیدوست برگزار شده است. هدفِ طرحِ آن در اینجا نه داوریِ نهایی میانِ دو طرف و نه تکرارِ جزءبه‌جزءِ گفت‌وگوست؛ نزدیک‌کردنِ بحث به پرسش‌هایِ فلسفهٔ فقه است که پیش‌تر نیز مطرح بوده است. شنیدنِ دو دیدگاه که ممکن است با هیچ‌کدام به‌طور کامل هم‌خوان نباشد، می‌تواند پرسش‌های تازه بسازد و امکانِ مقایسه فراهم کند. موضوع چنان گسترده است که یک یا دو نشست برای هم‌زبانیِ طرفین و رسیدن به ریشهٔ اختلاف معمولاً کافی نیست.

در یک سویِ بحث، گرایشی به حداقل‌کردنِ دین و شریعت دیده می‌شود: آنچه از شریعت امروز قابلِ طرح است عمدتاً عبادات است، و حتی در عبادات نیز فقه بیشتر با صورت سروکار دارد. مثالِ آشنا این است که نماز با فکرِ پراکنده از نظرِ صورت ممکن است صحیح شمرده شود، در حالی که از نظرِ رشدِ معنوی بی‌روح است. روایاتِ شدیداللحن دربارهٔ نمازِ بی‌حضور نیز با تأکیدِ صرف بر صحتِ صوری نمی‌خواند. در سویِ دیگر، پرسشِ تندی مطرح می‌شود: پس کلِ ماجرایِ تشریع چه بود؟ اگر شریعت به حاشیهٔ عباداتِ فردی فروکاهد، فلسفهٔ ارسالِ انبیا و احکامِ اجتماعی و خانوادگی چه می‌شود؟

این کشمکش درست در جایی حساس است که بحثِ خانواده جاری است. آیا عرفِ مدرن در روابطِ زن و مرد و والدین و فرزندان رقیبِ جدی برای شرع است و باید بخشِ خانواده را نیز جمع کرد؟ در حوزهٔ اقتصادی می‌توان تا حدی پذیرفت که عرفِ زمانه — جز دستورهایِ اخلاقیِ کلی مانند نهی از ربا — رقیب‌های جدی داشته باشد و بسیاری از صورت‌هایِ رهن و اجاره و مضاربه بازتابِ عرفِ عصرِ نزول باشد که تأیید شده، نه آنکه ساختارِ اقتصادی را از بن عوض کرده باشد؛ اشاره به برده‌داری نیز از همین سنخ است. اما تعمیمِ همین انقباض به خانواده و اجتماع نیازمندِ توجیهِ جداست و به‌سادگی از بحثِ اقتصاد برنمی‌آید.

انقباضِ حداکثریِ شریعت شگفت‌انگیز است اگر به این معنا باشد که فقه تقریباً به هیچ کار نمی‌آید و کتابِ عرفانی دربارهٔ عبادت واجب‌تر از احکامِ شرعیِ همان عبادت است. تأکید بر آنکه مسلمانان به‌جایِ فقه‌محوری به کلام و اخلاق بپردازند، در جای خود شنیدنی است و بارها گفته شده که عقاید و اخلاق باید بر احکام اولویت داشته باشند. روحِ دین در توحید و عدالت و رفتارِ اخلاقی است و ریشهٔ بسیاری از موضوعاتِ شریعت همان‌جاست. اولویت‌دادن اما با حذف‌کردن یکی نیست.

ایراد این است که از اولویتِ درست به حداقل‌سازیِ ناموجه پریده شود. مخالفت با اجرایِ تحت‌اللفظیِ هر حکمِ اقتصادیِ کهن یک چیز است؛ انکارِ اعتبارِ کلِ میدانِ خانواده و اجتماع چیز دیگر. حتی در میانِ فقها نیز کمتر کسی برده‌داری را همچنان برقرار می‌داند. پرسشِ درست این است که مقاصدِ شریعت چیست و شریعت ما را به کجا می‌برد. بدونِ فهمِ مقصد، بحثِ «شریعت و عقلانیت» در هوا می‌ماند. باید دانست قله کجاست، راه‌ها کدام‌اند، و آنگاه سنجید که این شریعت بهترین راه به آن قله هست یا نه.

از همین‌جا نزاعِ روشی برمی‌خیزد: مقاصد را از کجا می‌فهمیم؟ یک نظر این است که خودِ قرآن مقصدِ دین و شریعت را توضیح می‌دهد. نظرِ مخالف، با میراثِ «قبض و بسط»، می‌گوید پیش از پذیرشِ دین پیش‌فرض‌هایی داریم و خالی‌الذهن به قرآن نمی‌رویم؛ پس مقاصد را از پیش با خود می‌آوریم. این هشدار بخشی از حقیقت را دارد: انسان با جهان‌بینیِ پیشین می‌خواند. اما اگر پیش‌فرض‌ها تغییرناپذیر فرض شوند، خواندن بی‌فایده می‌شود. پیش‌فرض‌ها از کتاب‌ها و سخنان و القائاتِ کودکی آمده‌اند و می‌توانند عوض شوند؛ و یکی از نیرومندترین عواملِ تغییر، قرارگرفتن در معرضِ سخنِ محکم است — از جمله خودِ کتاب.

خودارجاعیِ قرآن و دیالکتیکِ پیش‌فرض

ادعایِ ثباتِ ازلیِ پیش‌فرض با واقعیتِ خواندن نمی‌خواند. کسی ممکن است با تصوری از فایدهٔ شریعت ایمان بیاورد و پس از خواندنِ داستانِ آفرینش و رابطهٔ انسان و خدا و آخرت، دیدگاهش صدوهشتاد درجه بچرخد. جهان‌شناسی که عوض شود، تصویرِ دین و شریعت و نبوت نیز عوض می‌شود. رابطه دیالکتیکی است: پیش‌فرض هست، اما ثابت نیست؛ خودآگاه یا ناخودآگاه می‌تواند در زمان متحول شود. انکارِ این فیدبک، خواندن را به تأییدِ مکررِ آنچه از پیش می‌دانستیم فرو می‌کاهد.

نکتهٔ تکمیلی خودارجاعیِ گستردهٔ قرآن است: کمتر کتابی این‌همه دربارهٔ چیستی و اوصافِ خود سخن می‌گوید. صدها اشاره به اینکه کتاب چیست و چه می‌کند و شریعت چه نقشی دارد، در متن آمده است. پس اینکه مقاصد را نتوان از خودِ کتاب آموخت، ادعایِ سنگینی است. در عمل نیز گاه دیده می‌شود که نه یک سویِ نواندیش و نه سویِ سنتی، به قرآن به‌اندازهٔ کافی نزدیک نمی‌شوند: یکی با نظریهٔ صامت‌بودنِ شریعت از متن فاصله می‌گیرد و دیگری در سیلابسِ فقهی قرآن را حاشیه می‌کند. هر دو، هرچند از دو قطب، متن را کم‌رنگ می‌کنند.

اگر کتاب این‌همه دربارهٔ خود سخن می‌گوید، خواننده حق دارد مقاصد را از خودِ آن بپرسد نه فقط از حاشیهٔ مذاهب. پیش‌فرضِ اولیه ممکن است درِ ورود باشد؛ اما متن می‌تواند همان در را جابه‌جا کند. انکارِ این امکان، ایمان را به تکرارِ همان نقطهٔ شروع بدل می‌کند. پذیرشش، خواندن را جدی می‌گیرد: ممکن است پس از سورهٔ آفرینش و معاد، تصویرِ شریعت عوض شود و باید عوض شود. دیالکتیکِ پیش‌فرض و متن، نه تهدیدِ ایمان که شرطِ رشدِ آن است.

دفاعِ استاندارد از فقه و شکافِ کلام و اخلاق

در برابرِ نقدِ جداییِ فقه از اخلاق و کلام، پاسخِ رایج اغلب ارجاع به فصلی در کتابی کهن یا مدرسه‌ای است که اکنون کلام می‌گوید. وجودِ استثنا جریانِ اصلی را پاک نمی‌کند. پرسش این است که آیا فقیهِ معاصر احساس می‌کند برایِ فقاهت باید اخلاق و فلسفهٔ اخلاق و کلام بداند؛ آیا معراج‌السعاده را خوانده است؛ آیا در برنامهٔ پایه، کلام و تفسیر بر اصولِ فقه پیشی گرفته است. جملهٔ تلخِ منسوب به علامه طباطبایی این است که متأسفانه «مجتهد شود بدون اینکه قرآن خوانده باشد» — نه حتی مسلط به تفسیر، که گاه در حدِ نخواندن. تکمیلِ بعدی این است که حتی روایت نیز همیشه شرطِ عملیِ اجتهاد شمرده نمی‌شود و آنچه خوانده می‌شود شرح لومعه و جواهر و مکاسب است.

مقاومت در برابرِ این نقد عمیق است چون به پارادایم برمی‌گردد: فقه به‌مثابه کنکاش در متون، تخمینِ صحت، و استنتاج با اصولِ فقه. چه کسی گفته این تنها راهِ فهمِ شریعت است؟ برنامهٔ درسی را امامان ننوشته‌اند؛ عالمان با اخلاص فراهم کرده‌اند و همان را طبیعی انگاشته‌اند. اشاره به جزوه‌ای متروک در قرنِ هشتم مانندِ آن است که فیزیکدان در برابرِ ایراد به جریانِ اصلی به مقاله‌ای دورافتاده پناه ببرد. نقد متوجهِ جریانِ اصلی است. اصلاحِ واقعی این است که مقدمات عوض شود: کلام، فلسفه، تفسیر و اخلاق پیش از — یا هم‌سنگِ — عربی و اصول.

در دهه‌های اخیر با بودجه و آزمون‌وخطا مدارسی با گرایش‌های تازه پدید آمده‌اند و کتاب‌هایی مدرن‌تر تدریس می‌شود؛ فضایِ امکان بازتر شده است. با این همه، هم‌چنان ممکن است اخلاق جزئی از فقه قلمداد شود یا فصلِ مقدماتی جایِ تحولِ پارادایمی را بگیرد. تفاوتِ فلسفه و کلام نیز اینجا روشن می‌شود: فلسفه قیدِ دینی ندارد و حقیقت را می‌جوید؛ کلام حقایقِ ایمانی را با برهان عرضه می‌کند. مرز همیشه شفاف نیست، اما فلسفهٔ احکام — چراییِ تک‌تکِ حکم‌ها — عینِ کلامِ اصولِ دین نیست. کلام کلی‌تر است؛ فلسفهٔ احکامِ پراکنده هنوز تئوریِ جامع از جهان‌شناسی نمی‌سازد.

فقه صورت‌گرا و فقه معناگرا

پارادایمِ موجود را می‌توان فقه صورت‌گرا نامید چون با صورتِ احکام سروکار دارد. در برابرش «فقه معناگرا» بیشتر به معنا، اثر، و چراییِ وضع وزن می‌دهد. معناگرا صورت‌گرا را مقدمه می‌خواهد: حدیث و استنتاج لازم است؛ اما منبعِ دیگری نیز می‌افزاید: تئوریِ انسان و جهان و مقصد. تفاوتش با فلسفهٔ احکام رایج این است که آنجا معمولاً هر حکم جداگانه توجیه می‌شود و ممکن است پاسخِ حجاب با پاسخِ زن‌ومرد ناسازگار باشد؛ اینجا تلاش برای نقشهٔ سراسری است که کلِ شریعت در آن بنشیند.

چنین تئوری‌ای می‌گوید انسان کیست، به کجا باید برسد، وضعیتِ موجود چیست، و شریعت کدام راه است. آنگاه می‌توان در زمانِ حاضر تشخیص داد کاری که قرن‌ها پیش در جهتِ مقصد بود امروز خلافِ مقصد شده — به‌ویژه در اقتصاد و اجتماع. ساختنِ این بنا به تلاشی در مقیاسِ خودِ فقه نیاز دارد: هزاران نفر در قرونِ متمادی صورت را پروردند؛ چند برابرِ آن برای معنا لازم است، هرچند سرعتِ ارتباطِ امروز می‌تواند زمان را کوتاه کند. خطرِ تعددِ مکاتب از اختلافِ انسان‌شناسی واقعی است؛ اما بهتر است اختلاف بر سرِ معنایِ معنادار باشد تا بر سرِ وثاقتِ راویِ ناشناس. ای کاش مرجع را چنین برگزینند: این فقیه جهان را چنین می‌بیند، نه آنکه فقط فلان قاعده را بیشتر به کار می‌برد.

صورت بدونِ معنا به فهرستِ اعمال می‌ماند؛ معنا بدونِ صورت به خیال. فقهِ صورت‌گرا مواد می‌دهد؛ فقهِ معناگرا جهت. تا هر دو نباشند، یا ظاهرگرایی می‌ماند یا باطن‌گراییِ بی‌مهار. نقشهٔ سراسریِ انسان و جهان همان چیزی است که اجازه می‌دهد حکمِ کهن را در زمانِ نو نه با هوس که با مقصد بخوانند. این کار جایگزینِ حدیث نیست؛ لایهٔ بالایِ آن است.

خانواده، دو جنس و حصارِ تمرکز

چرا انسان دو جنس است؟ دو نگاهِ رقیب قابلِ تصور است. یکی اصالتِ عشقِ زن و مرد: دو نیمه، رسیدن به هم، تمرینِ عشق که زمینهٔ عشق به حق می‌شود. دیگری اصالتِ پدرومادردار بودن: تولیدمثلِ دو جنسی برای آنکه کودک دو وجه — جلال و جمال — را از آغاز در جهان ببیند. آرزو این است که روزی مکاتبِ فقهی بر سرِ چنین پرسش‌هایی اختلاف کنند، نه فقط بر سرِ قاعدهٔ عسر و حرج. درکِ عمیق‌تر از خانواده با فهمِ همین «چرا» گره خورده است: انسان خلیفه است؛ دو جنس چه کمکی به آن می‌کند؟

در سطحِ احکام، حتی بدونِ فلسفهٔ کامل، الگویی واضح دیده می‌شود: بخشِ عمده‌ای از احکام روابطِ جنسی را به درونِ خانواده و اتاقِ آن محدود می‌کند — حجاب، حدود، ممنوعیت‌هایِ بیرون. حصارِ بیت در سورهٔ نور چنان است که یک زن و مرد در مرکزند و محارم در همان حصار با آنان درنمی‌آمیزند؛ ازدواج با محارم حصار را می‌شکند. اگر عشقِ زن و مرد مقدس و انرژی‌زا باشد، این احکام سوخت را متمرکز می‌کنند تا به کار آید، نه آنکه پراکنده بسوزد. بسیاری از احکامِ نگاه و پوشش و ممنوعیت حسِ تمرکز برای پرتاب می‌دهند.

با همین منطق، تعددِ زوجات دست‌کم برای کسی که تمرکز و قداستِ رابطه را جدی بگیرد حسِ منفی می‌آورد: چند کانونِ همزمان با ایدهٔ تمرکز نمی‌خواند. در قرآن نیز عدالت شرط است و ناتوانی از عدالت پررنگ؛ زمینهٔ آیاتِ مرتبط اغلب سرپرستیِ ایتام و اقتصاد است، نه تشویقِ عمومی. تبدیلِ آن به مستحبِ فرهنگی در برخی جوامع نشانهٔ کم‌فهمی از فلسفهٔ خانواده در شریعت است. تئوری‌ای که تعدد را خوب نشان دهد باید کلِ احکامِ خانواده و متن را یکجا حمل کند، نه تک‌آیه را جدا کند. و باز: اختلافِ روش‌شناختی و انسان‌شناختی بر اختلافِ رجالی ترجیح دارد.

احسان به والدین، نه اطاعت در باطل

در روابطِ عمودیِ خانواده، قرآن بارها پس از توحید به احسان به والدین فرمان می‌دهد؛ چنان‌که حکمِ دوم می‌نماید. هم‌زمان بارها می‌گوید از آنان اطاعت نکنید اگر به شرک یا باطل بخوانند. جمعِ این دو دشوار و مرکزی است: مهربان بودن و فرمان‌نبردن. احسان تبصره ندارد؛ مهم نیست والدین چه کرده‌اند. حتی والدینِ ستمگر نیز از دایرهٔ احسان بیرون نیستند — چنان‌که توحید تبصره ندارد. آیه می‌گوید به آنان «اف» مگویید و آنان را مرانید؛ روایت‌ها تا نگاهِ رنجاننده پیش می‌روند. ابراهیم با پدرِ بت‌تراش بی‌ادبی نمی‌کند، اما اطاعت هم نمی‌کند؛ می‌کوشد هدایت کند.

از نظرِ روان‌شناسیِ رشد، هرچه فرزند در نیکیِ فعال — شادکردن، هدیه، برنامهٔ محبت — بیشتر بکوشد، فضایِ تمردِ مشروع در عقیده بازتر می‌شود. کسی که هیچ کارِ مثبتی نمی‌کند و فقط در انتخابِ رشته یا مسیرِ زندگی می‌شورد، شورشش پررنگ و آشوب‌زا می‌شود. هدفِ دوگانه روشن است: نیکی کنید و اطاعتِ باطل نکنید. اطاعت‌نکردن مهم است چون توحید در خطر است؛ نیکی مهم است چون پیوند و جلالِ رابطه حفظ شود. یکی بدونِ دیگری یا به قهر می‌انجامد یا به شرکِ پنهان.

**والدِ درونی، جلال و جمال، و والدِ دوم**

پیش از تولد، جایِ پدر و مادر در روان هست؛ نوزاد ناخودآگاه کسی را برایِ آن جای خالی می‌جوید — چنان‌که برایِ آنیما شیءِ بیرونی می‌جوید. پدرومادردار بودن در روان حک شده است. حکمتش آشناییِ اولیه با دو جلوهٔ اسماء — جلال و جمال — است. مهم‌ترین رابطه با جهان از مجرای والدین می‌گذرد؛ آنان در آغاز جلوهٔ حق در جهان‌اند. از همین‌رو قطعِ خامِ رابطه برای بالغ‌شدن خطرناک است: برخی مهاجرت می‌کنند یا نمادین والد را دور می‌ریزند و والدِ تازه‌ای می‌جویند؛ حال آنکه تنظیمِ رابطه — مثبت‌ماندن بدونِ تبعیت — راه بلوغ است. مهارِ والدِ درونی با تنظیمِ رابطه با نخستین اشیاءِ والد — پدر و مادر — گره خورده است.

عمقِ همین نکته توضیح می‌دهد چرا موضوعِ والدین پس از توحید می‌آید: زمینهٔ اصلیِ شرک، اطاعت از قدرتی است که جایِ حق نشسته است. رشد از کودک و والد به بالغی که سکان را می‌گیرد، از مسیرِ رابطهٔ درست با والدین می‌گذرد، نه از انکارِ آنان. در دنیایِ مدرن، مدرسه و تعلیماتِ اجباری والدِ دومی می‌سازند که گاه ترسناک‌تر و زودتر جایِ سوپرایگو را می‌گیرد: جهان‌بینیِ علمی، نوابغ به‌جای پیامبران، و اجباری که پلیس پشتش است. این به‌معنایِ بی‌اهمیتیِ والدین نیست؛ ساختارِ روان در سال‌هایِ نخست شکل می‌گیرد مگر آنکه کودک از صفر جدا شود. با این همه، رقابتِ دو والد — خانگی و نهادی — میدانِ تازهٔ توحید و تربیت است: کدام جهان‌بینی جایِ حق را در درون پر می‌کند؟

از مناظره تا والدین، خط یکی است: بدونِ مقصد و انسان‌شناسی، شریعت یا منقبض می‌شود یا صورت‌زده می‌ماند؛ با مقصد، اختلاف‌ها معنا می‌یابند و خانواده نه عرفِ رقیب که میدانِ تمرکزِ عشق و تمرینِ جلال و جمال و آزمونِ احسانِ بدونِ شرک است. فقه معناگرا صورت را دور نمی‌ریزد؛ آن را در نقشه می‌نشاند. و نقشه از پرسش‌هایِ ساده شروع می‌شود: دین برای چیست، انسان کیست، چرا دو جنس، چرا والدین پس از توحید، و چگونه می‌توان نیکی کرد و در باطل اطاعت نکرد.

**کلام، فلسفه احکام و حدِ تخصصِ فقیه**

کلام مجموعهٔ بحث‌های عقلی دربارهٔ پرسش‌های دینی است و گاه از فلسفه جدایی‌ناپذیر می‌نماید. فیلسوف به‌ظاهر در بندِ اثباتِ گزارهٔ ایمانی نیست؛ متکلم در محدودهٔ دین برهان می‌آورد. با این همه متکلمِ آزاداندیش و فیلسوفِ مؤمن مرز را مخدوش می‌کنند. در کلام از نبوتِ عامه و خاصه و ضرورت یا عدمِ ضرورتِ شریعت نیز سخن می‌رود؛ اما «فلسفه احکام» به‌معنایِ چراییِ تک‌تکِ حکم‌ها عینِ کلامِ اصول نیست. از قرنِ دوم اختلاف‌های کلامی گاه داغ‌تر از فقه فرقه‌ساز شد: قدیم‌بودن یا نبودنِ کلامِ خدا، امکانِ ازلی‌بودنِ جهان، و مانندِ آن.

همین تمایز به حدِ تخصصِ فقیه برمی‌گردد. اگر دانشِ فقه فقط خواندنِ روایت و استنتاجِ حکم باشد، حقِ آموزشِ دین به مردم و حقِ اجرا و حکومت از آن لازم نمی‌آید. آموزشِ نماز اگر فقط دولا راست شدن و اذکار باشد آموزشِ غلط است؛ باید دانست با کودک و نوجوان و بزرگسال چگونه سخن گفت. فقیهی که در لاکِ «کار من نیست» می‌رود و هم‌زمان بانک و حکومت را نیز در حوزهٔ تشخیصِ خود می‌آورد، تناقضِ نقش را آشکار می‌کند. مناظره این تناقض را تازه نکرده؛ فقط آن را در برابرِ پرسشِ عقلانیت تیزتر کرده است.

**از صورت به معنا در میدانِ خانواده**

یادآوریِ پارادایم از آن روست که احکامِ خانواده بدونِ نقشه به فهرستِ پراکنده بدل می‌شوند. باید دانست چرا زن و مرد آفریده شده‌اند، چرا ازدواج قرارداد می‌خواهد، چرا تک‌همسری یا خلافش معنادار است. این‌ها در همهٔ کتبِ فقهیِ رایج سرآغاز نیستند؛ حال آنکه دفترچهٔ راهنما وقتی به کار می‌آید که مقصد معلوم باشد. اختلافِ فقها بر سرِ رجال و قواعدِ استنتاج اجتناب‌ناپذیر است و با فرضِ ایدئال نیز کامل رفع نمی‌شود؛ بسیاری عملاً به منابعِ دست‌دوم وابسته‌اند و رجوعِ مستقیم به سندْ استثناست. حتی دربارهٔ نبوغِ اصولیِ برخی بزرگان گفته‌اند رجال‌شان ضعیف بوده است. پس بنا را فقط بر سندْ استوار کردن، اختلاف را از بین نمی‌برد؛ فقط نوعِ اختلاف را کم‌معنا می‌کند.

معناگرایی نمی‌گوید صورت را دور بریزید؛ می‌گوید پس از فهمِ صورت بپرسید این حکم ما را به کدام قله نزدیک می‌کند. اگر امروز خلافِ مقصد شد، شجاعتِ بازنگری لازم است. حجمِ تلاش برای ساختنِ تئوریِ جامع می‌تواند با انفجارِ ارتباطات کوتاه‌تر از قرونِ گذشته شود؛ اما بدونِ هزاران نفرِ منسجم چیزی جز فلسفهٔ احکامِ موردی باقی می‌ماند. خطرِ تعددِ مکاتب از اختلافِ واقعی در انسان‌شناسی است: یکی کمالِ فرد را اصل می‌گیرد و دیگری ساختنِ اجتماعِ بزرگ را. این اختلاف اگر صریح باشد بهتر از اختلاف بر سرِ راویِ گمنام است.

در خانواده، حصار و تمرکز فقط توصیهٔ اخلاقی نیست؛ الگویِ فقهی است که روابط را محدود و انرژی را جمع می‌کند. اگر پنجاه سال پیش منحصرکردنِ رابطه به زن و شوهر مناقشهٔ کمتری برمی‌انگیخت، امروز همان حکم «خسته‌کننده» خوانده می‌شود و نیاز به تبیین دارد. تبیین از تئوریِ جنسیت و کمال می‌آید، نه از تکرارِ صورت. و تعددِ زوجات اگر با عدالتِ ناممکن در متن گره خورده، نمی‌تواند بدونِ تئوریِ رقیب به مستحبِ عام بدل شود. فهمِ ذره‌ای از فلسفهٔ خانواده همان حسِ منفیِ اولیه را بازمی‌گرداند مگر آنکه کسی کلِ نقشه را عوض کند و نشان دهد چرا چند کانون بهتر از یک کانونِ متمرکز است.

احسانِ بی‌تبصره به والدین در کنارِ نهی از اطاعتِ شرک‌آمیز، تمرینِ عملیِ توحید در نزدیک‌ترین رابطه است. کودک از والدین جلال و جمال می‌آموزد؛ بالغ باید همان رابطه را طوری تنظیم کند که والدِ درونی سکان را از حق نگیرد. مدرسه و نهادِ اجباریِ دانش ممکن است جهان‌بینیِ تازه‌ای را زودتر از خانه در روان بنشاند؛ آنگاه نزاع بر سرِ این نیست که والدین مهم نیستند، بلکه بر سرِ این است که کدام روایت از جهان — دینی یا صرفاً علمی‌حرفه‌ای — جایِ حق را در درون پر می‌کند. شریعتِ معناگرا درست در همین نقطه به کار می‌آید: هم صورتِ احسان و حدود را نگه می‌دارد، هم می‌پرسد این صورت امروز چه معنویتی می‌سازد و چه شرکی را دور می‌کند.

از این‌رو مسیرِ جلسه دایره‌ای بسته می‌شود: مناظره پرسشِ عقلانیت و شریعت را پیش می‌کشد؛ انقباض و دفاعِ صوری هر دو ناکافی از کار درمی‌آیند؛ مقاصد و دیالکتیکِ پیش‌فرض راه را به فقهِ معناگرا می‌گشاید؛ و خانواده میدانِ آزمون می‌شود — جایی که عشق و والد و احسان و نافرمانیِ مشروع در کنار هم معنایِ توحیدِ عملی را می‌سازند. بدونِ این میدان، عقلانیتِ دینی انتزاعی می‌ماند؛ با آن، عقلانیت در نزدیک‌ترین روابط امتحان می‌شود.

در نهایت باید به خاطر سپرد که نه حداقل‌سازیِ شریعت راهِ عبور از بحرانِ عقلانیت است و نه تقدیسِ صورتِ بی‌معنا. راه میانه ساختنِ زبانی است که هم سند را بفهمد هم مقصد را؛ هم احسانِ بی‌قید به والدین را نگه دارد هم اطاعتِ شرک‌آمیز را بشکند؛ و هم خانواده را حصارِ تمرکز بداند هم از تبدیلِ هر عرفِ مدرن به حجتِ نهایی بپرهیزد. چنین زبانی یک‌شبه ساخته نمی‌شود، اما بدونِ آغازِ آن مناظره‌ها در سطحِ جدل می‌مانند و فقه در سطحِ صورت.

در ادامۀ مسیر: «که کار مثبتی نمی‌کند فقط در مواردی با والدینش اختلاف»؛ «یکی از اختلافات بین والدین و فرزندان در دوران مدرن»؛ «استعداد است و می‌تواند پزشک شود با او قهر می‌کند»؛ «فکر این نباشید که پدر و مادر خود را شاد»؛ «تا بتوانید اطاعت نکنید چون خیلی مهم است اطاعت نکنید.»؛ «خالی پدر و مادر در روان انسان است، وقتی بچه‌ای».

در آغاز «دیدگاهی هم داشته باشید این راه‌ها چه هستند و». سپس «کنید که بشود فقه را فهمید. می‌خواهید شرح لومعه». از همین‌رو «هم بحث‌های آزاد هست. معمولاً می‌گویند هدف فیلسوف این». در میانۀ مسیر «انسان قرار است به کجا برسد و جهان چگونه». باید افزود «ای کاش روزی مکاتب فقهی اختلافشان از این چیزها». در لایۀ بعد «بنیادی باید عوض شود. اگر بحث تئوریک باشد شاید». همچنین «که کار مثبتی نمی‌کند فقط در مواردی با والدینش». در فرجام «نیست) دیگران روی من تأثیر می‌گذارند و عقاید دیگران». و سرانجام «ساینس را یاد می‌گیریم، از همان بچگی ریاضی و». نکته پایانی «فردی بگوید باید به معلم احترام بگذارید ولی حرف».

چنان‌که آمده «مسلمان‌ها بهتر است به جای فقه و تأکید روی شریعت به دنبال بحث‏‌های کلامی و بحث‌های اخلاقی باشند». در همین راستا «درصد تلاش علما متأسفانه برای جذب فقه شده است هر حرفی یک جایی پیدا می‌شود». باید دانست «می‌گیرند برای اینکه بودجه خود را بگیرند باید مواردی را رعایت کنند». اختلافِ فقها جداست: از رجال و احتمالِ حدیث و قواعدِ استنتاج؛ «دارد بعضی از قواعد را بعضی‌ها قبول ندارند یا نسبت به آن تردید دارند و زیاد استفاده نمی‌کنند». در تحلیل «اینگونه نگاه می‌کند و تئوری‌های آن بر این اساس است که شریعت برای فلان منظور آمده است». همچنین «کرد، بحث جدایی است و احتمالاً پیدا نمی‌شود که این حس را بدهدکه هرچقدر بیشتر باشد، بهتر است». در فرجام «آیات می‌گوید «فَلَا تَقُلْ لَهُمَا أُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا»(اسراء». و سرانجام از ادامهٔ خطبه «می‌فهمید آدم مستقلی است، درک عمیقی از توحید دارد اینگونه نیست که با حرف پدر خود موحد شده باشد». نکته این است که «دیگری می‌شود، مثلاً به مدرسه یا فضای عمومی دانشی که وجود دارد و فضای اقتصادی که مستقل است». در پایان «فردی بگوید باید به معلم احترام بگذارید ولی حرف او را گوش نکنید».

→ متنِ کاملِ این جلسه