→ بازگشت به دفاع عقلانی از دین

جلسهٔ ۶۴ · دفاع عقلانی از دین

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

احکام موضوعیت نداشتن تعطیلی روز جمعه در بحث نماز جمعه

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این بحث از تصحیحِ یک برداشت دربارهٔ نمازِ جمعه و نسبتِ آن با تعطیلیِ شنبه آغاز می‌شود، به شباهت و تفاوتِ شرایعِ آسمانی می‌رسد، و از آنجا به تصویرِ آفرینش و نقشِ ابلیس به‌مثابهٔ چارچوبِ فهمِ جوامعِ دینی حرکت می‌کند. مسیر نشان می‌دهد چرا آرمانِ صلحِ همگانی با تصورِ ادیانِ ابراهیمی از انسان ناسازگار است، چگونه پیشرفتِ رسانه و حقوقِ بین‌الملل اهرم می‌سازد بی‌آنکه شر را حذف کند، و چرا جامعهٔ دینی — از نوح تا مدینه — نه در انزوایِ روستایی که در اصطکاک با نظمِ مستقر و در پیوند با جغرافیایِ مقدس شکل می‌گیرد.

نمازِ جمعه جانشینِ شنبه است، نه تعطیلیِ هفته

برداشتی رایج نمازِ جمعه را با تعطیلیِ کاملِ یک روزِ هفته یکی می‌گیرد؛ حال آنکه منطقِ حکم چیزِ دیگری است. در متن آمده است «بیع را رها کنید و وقتی اذان گفته می‌شود به نماز جمعه بیایید» و بلافاصله «بعد می‌گوید سر کار خود برگردید». همین دو بند نشان می‌دهد که مردم پیش از اذان سرِ کار بوده‌اند و پس از نماز به کار بازمی‌گردند؛ پس «مطلقاً حکمی در مورد تعطیلی روز جمعه وجود ندارد». آنچه جایگزینِ مراسمِ شنبه شمرده می‌شود، بریدنِ کوتاه از دنیا در همان ساعاتی است که نمازِ جمعه برگزار می‌شود، نه بستنِ بازار برای تمامِ روز.

در شریعتِ یهود تعطیلیِ شنبه حکمِ سنگین و سراسری است؛ در اسلام همان حسِ جدایی از دنیا به شکلِ ساده‌تر آمده است: «جانشین حکم روز شنبه است» و معنایِ عملی‌اش این است که در روزِ جمعه مسلمان‌ها «باید کار و زندگی خود را ول کنند» — اما فقط در همان بازهٔ نماز. اگر کسی به هر دلیل در نمازِ جمعهٔ رسمی شرکت نکند، منطقی نیست که جمعه‌اش با هر روزِ دیگر یکی شود؛ یک تا دو ساعت جدایی، نمازِ طولانی‌تر در ظهر، یا هر برنامه‌ای که همان محتوا را نگه دارد، جایِ خالی را پر می‌کند. بحث این نیست که جمعه باید تعطیلِ رسمی شود یا شنبه حرام است چون یهودی‌ها تعطیل‌اند؛ بحث این است که حکمِ معطل‌مانده را با قاطی‌کردن با جدلِ تعطیلیِ هفته از معنا نیندازند.

همین نمونه راهی برای خواندنِ شرایعِ گذشته هم باز می‌کند. می‌توان از شریعتِ یهود الهام گرفت بی‌آنکه ظاهرِ هر حکم را عیناً تکرار کرد؛ و اگر ظاهرِ حکمی به دلیلی حفظ نمی‌شود، همچنان می‌توان کوشید محتوا را نگه داشت. شریعتِ اسلام عموماً تخفیف و ساده‌سازی نسبت به شریعتِ موسی دارد، اما بی‌ربط نیست: مشابهت‌ها هست و اختلاف‌هایِ قطعی نیز هست. درست همان اختلاف‌ها — مثلاً اینکه شراب در شریعتِ موسی حرام نبود و در اسلام هست — باید کنجکاوی برانگیزد: آیا حکمْ تاریخی بود، آیا سیال است، یا دلیلِ دیگری دارد؟

نکتهٔ اخلاقیِ نهفته در نمازِ جمعه از خودِ حکم جدا نیست. بریدن از بیع و بازگشت به کار، تمرینی است برای آنکه عبادتْ زندگی را قطع کند بی‌آنکه زندگی را برای همیشه متوقف سازد. اگر این تمرین حذف شود و فقط بحثِ تعطیلیِ رسمیِ هفته بماند، هم حکم از معنا تهی می‌شود و هم جدل‌هایِ بی‌پایانِ تقویم جایِ فهمِ شریعت را می‌گیرد. به همین دلیل است که تأکید می‌شود نمی‌توان به نمازِ جمعه نرفت و در عینِ حال روزِ جمعه را از هر نشانه‌ای از جدایی از دنیا خالی گذاشت؛ محتوا باید جایی بماند حتی وقتی صورتِ رسمی دگرگون یا ناممکن شده است.

شباهتِ شرایع تأیید است، نه اقتباسِ سست

هرجا اسلام با کتاب‌ها و آیین‌هایِ منطقه شبیه است، بعضی‌ها فوراً می‌گویند اقتباس شده است. در خوانشی که قرآن را تصدیق‌کنندهٔ کتاب‌هایِ پیشین می‌داند، شباهت نه عجیب که انتظار است. انتظارِ خام این است که خداوند از روزِ اول «شریعت ثابت ابدی را به همه داده است» و فرم تا قیامت بی‌تغییر بماند؛ حال آنکه خودِ قرآن ثبت کرده که تعطیلیِ شنبه برایِ آنان جدی بود و اکنون نه شنبه و نه جمعه تعطیلیِ اجباری برایِ مسلمانان نیست. پس تفاوتِ احکام، اگر منشأ وحیانی باشد، باید توضیح داده شود نه انکار.

گرایشِ سنت‌گرایِ متعصب غالباً این است که هر اختلاف را به تحریف برگرداند: «در اصل بود بعداً تحریف کردند». این گرایش عقل را از دیدنِ تاریخِ تشریع محروم می‌کند. راهِ دیگر این است که بپذیرند خداوند اسلام را برایِ «کنسل» کردنِ ادیانِ دیگر نفرستاده و هم‌زیستیِ شرایع ممکن است؛ حتی می‌توان عمل‌گرایانه گفت چند شریعت کنارِ هم ترکیبِ بهتری از جوامع می‌سازد. توجیهِ عرفانیِ ظهورِ تدریجیِ اسماء نیز در افق هست، اما حتی بدونِ آن نیز شباهت‌ها و اختلاف‌هایِ میانِ شرایعِ آسمانی میدانِ فکر است نه میدانِ انکار.

توجه به این تفاوت‌ها فقط مسئلهٔ فقهی نیست. اگر تصور شود یک بستهٔ ثابتِ ابدی از همان روزِ اول نازل شده، هر تغییری تهدید به نظر می‌رسد. اگر تصور شود تشریع در تاریخ حرکت دارد، آنگاه هم تأییدِ کتاب‌هایِ پیشین معنا می‌یابد و هم تفاوتِ نمازِ جمعه و شنبه دیگر نقص نیست. همین جابه‌جاییِ پیش‌فرض است که بحثِ بعدی — جامعهٔ دینی در زمینِ پر از عداوت — را قابلِ فهم می‌کند.

در سطحی عمیق‌تر، شباهت و تفاوتِ شرایع به پرسشِ هم‌زیستی نیز گره می‌خورد. اگر چند شریعت بتوانند کنارِ هم بمانند، جامعهٔ دینیِ واحدْ تنها قالبِ ممکن نیست و ترکیبِ جوامعِ مبتنی بر شرایعِ گوناگون می‌تواند خود بخشی از طرح باشد. این افق نه جایگزینِ وفاداری به شریعتِ خود است و نه مجوزِ بی‌تفاوتی؛ بلکه مانع از آن می‌شود که هر شباهتْ دزدی خوانده شود و هر تفاوتْ خیانت. خوانندهٔ دفاعِ عقلانی باید بتواند هم‌زمان تصدیقِ کتبِ پیشین را جدی بگیرد و تاریخِ تغییرِ احکام را انکار نکند.

بدیهیاتِ غلط و مدلِ آفرینش

هر جغرافیا و هر دوره چیزهایی را بدیهی می‌کند که ممکن است «چیزهای کاملاً غلط به عنوان بدیهیات پذیرفته شده هستند». مشرکین در محیطی بزرگ می‌شدند که بت‌ها امور را اداره می‌کنند؛ اختلاف فقط بر سرِ این بود کدام بت قوی‌تر است. به‌هم‌زدنِ چنین پیش‌فرض‌هایی دشوار است. امروز نیز در شرایطی که حکومت و شرع و جامعه در هم تنیده و حساسیت‌برانگیز شده، خطر این است که «اوضاع اینگونه است فکر ما را تحت تأثیر قرار ندهد» — نه با انکارِ چالش، بلکه با جداکردنِ مدل‌سازی از واکنشِ عاطفی به وضعِ موجود.

مدل از داستانِ آفرینش آغاز می‌شود. انسان موجودِ بهشتی است که دورانِ موقتی را بیرون از بهشت می‌گذراند؛ همه، دیندار و بی‌دین، در پیِ شرایطِ لذت‌بخش‌اند. اگر کسی بگوید «من رنج را دوست دارم و از لذت بدم می‌آید»، یا نمی‌فهمد چه می‌گوید یا نیازمندِ درمان است. در زمین، انسان باید رشد کند؛ «میزان رشدی که می‌کند آینده او را در آخرت تعیین می‌کند». انبیاء عقاید، اخلاق، و شیوهٔ تعامل را می‌آورند تا زندگیِ پاک و رشد ممکن شود.

اما در همین داستان شخصیتی به نامِ ابلیس هست. آدم‌ها به زمین نمی‌آیند که فقط به خوبی و خوشی زندگی کنند؛ از همان آغاز، به تحریکِ گمراه‌کننده، برادرکشی رخ می‌دهد. مهم نیست ابلیس فیزیکی دانسته شود یا تمثیلِ غریزهٔ مرگ؛ مهم ذهنیتِ دینی است: موجودیتی گمراه‌کننده هست که نمی‌خواهد انسان به رشد و قرب برسد. عبارتِ قرآنی که می‌گوید برخی‌تان دشمنِ برخی دیگرید همین را می‌گوید. انسان آسیب‌پذیر است، «دشمن نسبتاً قدرت‌مندی پیدا کرده است»، و «پیش‌بینی فرشته‌ها درست است»: «خون‌ریزی و فساد و جنگ می‌شود». اولین واقعهٔ مهم در زمین قتلِ یکی از فرزندانِ آدم به‌دستِ دیگری است.

این چارچوب فقط برایِ مؤمنانِ معتقد به موجودِ ماورائی نیست. حتی خوانندهٔ بی‌اعتقاد نیز اگر بخواهد بفهمد دینداران جهان را چگونه می‌بینند باید این دشمنِ گمراه‌کننده را در مدل نگه دارد — خواه آن را به غریزه، خواه به ساختارِ روان، خواه به نیروهایِ اجتماعی ترجمه کند. بدونِ این مؤلفه، دعوتِ انبیاء به رشد و پاکی شبیهِ توصیه‌ای اختیاری در باغِ آرام می‌شود؛ با آن، همان دعوتْ برنامهٔ بقا در میدانِ عداوت است. رشدِ جنینی و کودکی تمثیلِ همین مسیرند: بدن رشد می‌کند، و روان نیز باید ادامه دهد تا «میزان رشدی که می‌کند آینده او را در آخرت تعیین می‌کند» معنا بیابد.

صلحِ آرمانی و واقعیتِ ادیانِ ابراهیمی

از این مبنا نتیجه می‌شود که رؤیایِ جهانِ بدونِ حکومت و بدونِ دشمنی — از جنسِ ترانهٔ «جان لنون» که همه خوب‌اند و مالکیتی نیست — با تصورِ ادیانِ ابراهیمی نمی‌خواند. «تصور ادیان ابراهیمی از جهان این است که انسان موجود آسیب‌پذیری است» که دشمنی دارد و «همه را به جان هم می‌اندازد». اکثریت در طولِ تاریخ گمراه‌اند؛ داستان‌هایِ قرآن اغلب پیامبری در شهری بزرگ با چند مؤمن و بقیهٔ مستحقِ نابودی‌اند. حتی درونِ جامعهٔ دینی نیز اکثریت ممکن است منحرف شوند.

واقعیتِ امروز این را نفی نمی‌کند. «یکی از بزرگترین جنایات تاریخ» در جریان است و تفاوتش با گذشته این است که دیده می‌شود: دادگاه، اعلامِ حقوقی، و همچنان تداوم. زور هنوز حرفِ اول را می‌زند؛ اما انکارِ هر پیشرفتی نیز افراط است. در حضورِ رسانه‌ها «موانع وجود دارد، افکار عمومی دنیا تحریک می‌شود». کمتر از صد سال پیش بسیاری از مردمِ آلمان از اردوگاه‌ها بی‌خبر بودند؛ امروز هر موبایل می‌تواند سند منتشر کند. حقوقِ بین‌الملل و سازمان‌ها اهرم‌اند — ضعیف، اما واقعی — و صلح‌دوستی یعنی استقبال از اهرم، نه نفیِ آن با این ادعا که هیچ چیز نسبت به هزار سالِ پیش عوض نشده است.

با این حال «نه می‌توانید ابلیس را از بین ببرید» و نه دخالت‌هایِ شیطانی را از جهان. «باید با این کنار بیاییم». زندگیِ پاک یعنی مهارِ همان دخالت در سطحِ فرد؛ جامعهٔ پاک نیز باید بداند از بیرون فشار هست. یوسف کاری به کسی نداشت و باز تحریکِ برادران بر او وارد شد. جامعهٔ ایدئال همسایه را به طمعِ زمین تحریک می‌کند. این تصویر با تبلیغِ دورانِ جدید که «انسان‌ها می‌توانند در صلح و صفای عمومی زندگی کنند» تفاوت دارد. پیشرفت ممکن است؛ حذفِ کاملِ عداوت نه.

نکتهٔ ظریف این است که اکثرِ جنگ‌افروزان خود را بدخواه نمی‌دانند. هر طرف حقی را که خیال می‌کند معقول است می‌گیرد؛ آلمانی‌ها نیز یهودیان را شیطان می‌پنداشتند و گمان می‌کردند با حذفِ آنان زمین آباد می‌شود. اوهامْ موتورِ فجایع‌اند و این از آغازِ خلقت تا قیامت تکرار می‌شود. پس ناامیدیِ مطلق — که می‌گوید هیچ پیشرفتی ممکن نیست و چهار هزار سال پیش و امروز یکی‌اند — به همان اندازه گمراه‌کننده است که خوش‌بینیِ گل‌وبلبلی. اگر قرار است جامعهٔ دینیِ مثبت در جهان شکل بگیرد، باید فضایِ واقعی را شناخت: اهرم‌هایِ نو را به کار گرفت و همزمان از خیالِ صلحِ پایدارِ ایدئال دست شست.

مکانیسمِ هوشمندِ گمراهی و جامعهٔ انبیاء

پرسشِ کلیدی این است که گمراهی را مکانیسمِ کور بدانیم یا هوشمند. اگر فقط فیزیکِ تصادفی باشد، دفاع یک‌جور است؛ اگر «مکانیسم گمراه کننده هوشمند وجود دارد» که می‌تواند بازی کند و حرکتِ بعدی را پیش‌بینی کند، دفاع جورِ دیگر. تمثیلِ عالمی که کتابِ «کیدهای شیطان» می‌نوشت و در خواب شنید که خودِ شیطان او را به نوشتن واداشته تا مردم خیال کنند کلک‌ها فقط همان‌هاست، همین هوشمندی را نشان می‌دهد. پس حتی در خوانشِ تمثیلی نباید هوشمندی و زنده‌بودنِ مکانیسم حذف شود.

انبیاء آمده‌اند تا «راهکار زندگی طیبی» و رشد و قرب را بیاموزند. بسیاری گوش نمی‌دهند؛ ولی تعهدِ آغازینِ خلقت ارسالِ هدایت است. عقل از درون و وحی از بیرون یکدیگر را تشدید می‌کنند؛ زبان و کتاب پیراسته می‌شوند تا گمراهی کمتر شود. این جریان در تاریخِ بشر بوده است. جامعهٔ دینی از همین‌جا معنا می‌یابد: نه به‌عنوانِ آرمانِ جدا از شر، بلکه به‌عنوانِ سامان‌دادنِ زندگی در حضورِ دشمنی که فرد و جماعت را هدف می‌گیرد.

اگر آدم‌ها را در کپسول از هم جدا کنند، «اگر آدم‌ها را از هم جدا کنید قتل از بین می‌رود» — اما زندگیِ انسانی با انزوایِ مطلق یکی نیست. انسان از پدر و مادر و جمع شکل می‌گیرد؛ پس مسئله این نیست که جمع را حذف کنیم، بلکه این است که جمع را چگونه در برابرِ گمراهیِ هوشمند و در مسیرِ رشد سامان دهیم. همین جاست که بحث از فرد به تاریخِ جوامعِ توحیدی می‌لغزد.

ترکیبِ وسوسهٔ درونی و فشارِ بیرونی مهم است. گاه اول از درون وسوسه می‌شود و سپس دیگران از بیرون نزدیک می‌شوند؛ گاه برعکس. اگر مکانیسم معلوم باشد می‌توان دفاع چید؛ اگر گمراهی فقط تصادفِ فیزیکی دانسته شود، پیش‌بینی و بازیِ متقابل از مدل بیرون می‌ماند. انبیاء از همین رو نه فقط عقیده که شیوهٔ زندگی و تعامل را می‌آموزند: تا عقل و وحی یکدیگر را تقویت کنند و زبانِ مشترکِ کتابْ پیرایهٔ گمراهی باشد. جامعهٔ دینی در این معنا امتدادِ همان هدایت است، نه جایگزینِ آن با زورِ صرف.

از شرعِ نوح تا مدینهٔ درگیر

آیهٔ شوری که دینِ تشریع‌شده برایِ شما را همان می‌داند که به نوح سفارش شد، نشان می‌دهد حداقل از نوح شرع بوده است: احکامی ساده و بیشتر اخلاقی، سپس ده فرمان، سپس جزئیاتِ موسوی در تورات. تشکیلِ جامعه نتیجهٔ کارِ انبیاء است. در مقیاسِ چند خانواده هنوز حکومت معنا ندارد؛ با بزرگ‌شدن، رئیسِ قبیله، قضاوت، و اداره پیدا می‌شود. پس جامعهٔ دینی امری حاشیه‌ای و مدرن نیست؛ امتدادِ تاریخِ توحیدی است.

وقتی جماعتِ توحیدی در دلِ جامعهٔ شرک‌زده شکل می‌گیرد، مانندِ جسمِ خارجی دفع می‌شود. نظمِ مستقر — حتی اگر فاسد — سیستمِ دفاعی دارد. دعوتِ جدید را خطر می‌بیند، می‌راند، و پس از راندن نیز آرام نمی‌گیرد چون احساسِ تهدید ادامه دارد. نمونهٔ روشن در سیره: جنگ‌ها «جنگ احزاب و احد و بدر همه اطراف مدینه اتفاق افتاده است» و اطرافِ مکه نیست؛ مهاجمان می‌آمدند. یک بار فتحِ مکه رخ داد، اما الگویِ غالب دفاع در برابرِ هجوم به مدینه است. «تشکیل دادن جامعه‌ای که مقررات دینی در آن برقرار باشد» کارِ آسانی نیست؛ حتی اگر مانندِ ابراهیم جایی دور خانواده بسازند، رشدِ جامعه دیر یا زود با اطراف اصطکاک می‌آفریند.

در دورانِ جدید رسانه، حقوقِ بین‌الملل، و سازوکارهایِ ارتباط میانِ جوامع اهرم‌هایی‌اند که پیش‌تر نبود. بحثِ جامعه به‌سرعت به مرزِ حکومت نزدیک می‌شود، بی‌آنکه لزوماً با آن یکی شود. الگو فقط توحیدی در میانِ مشرکان نیست؛ قرن‌هاست همسایگان نیز ادیانِ ابراهیمی‌اند و منازعه گاه میانِ جوامعِ دین‌دار با ادعاهایِ متقابل است. این پیچیدگی را نباید با الگویِ ساده‌شدهٔ صدر اسلام یکی گرفت، ولی آن الگو همچنان برایِ فهمِ فشارِ بیرونی بر جماعتِ نوآموز مفید است.

تاریخِ انبیاء نشان می‌دهد جامعهٔ دینی همیشه در خلأِ سیاسی متولد نشده است. شرع از نوح تا موسی جزئیات یافته و با بزرگ‌شدنِ جماعتْ قضاوت و ریاست ناگزیر شده است. در مدینه، دفاع در برابرِ هجومِ احزاب و احد و بدر نشان می‌دهد که موجودیتِ دینیِ سازمان‌یافته برایِ نظمِ اطراف تهدید به‌شمار می‌رود حتی وقتی هدفِ اولیه کشورگشایی نباشد. فهمِ این اصطکاک برایِ هر طرحی که امروز از جامعهٔ دینی سخن می‌گوید ضروری است: نه برایِ توجیهِ هر خشونتی، بلکه برایِ پرهیز از ساده‌لوحیِ کسانی که خیال می‌کنند جماعتی با مقرراتِ الهی می‌تواند بی‌اصطکاک در گوشه‌ای رشد کند و کسی کاری به کارش نداشته باشد.

قبله، جغرافیایِ مقدس، و چالشِ دفاع

جامعهٔ دینیِ اسلامی یا یهودی قرار نیست فقط روستایِ آرمانی باشد. حکمی چون حج می‌خواهد «عمل عبادی بین‌المللی را در کره زمین انجام بدهید»؛ «جغرافیای مقدس وجود دارد» که دعوت به استقرار و عبادت در نقطه‌ای معین است. آن نقطه قابلِ حمل نیست: خانه را خراب کنید، مکعب یا شش‌ضلعی فرقی نمی‌کند؛ «آن مکان یک مکان مقدس است» که باید رفت، حج گزارد، و از آن دفاع کرد. در هر دو شریعتِ مهمِ ابراهیمی چنین فضایی هست.

چالشِ دورانِ جدید این است که ایدهٔ جنگ برایِ به‌دست‌آوردن یا نگه‌داشتنِ جغرافیایِ مقدس نکوهش می‌شود. اگر گروهی غیراسلامی مسجدالحرام را می‌گرفت و مسلمانان به هر قیمت می‌کوشیدند بازپس گیرند، حساسیت برمی‌انگیخت؛ یک ناظرِ بیرونی ممکن است از اینکه ایدئولوژی‌ای بگوید «اینجا برایِ من است» ناراحت شود. در عینِ حال، اگر «آدم بدی بیاید آنجا را بگیرد و نگذارد مسلمان‌ها عبادت خود را انجام بدهند» — چنان‌که معبدِ یهود متروک مانده — مسئله فقط تملکِ خاک نیست، سدِّ راهِ عبادت است. «مسجدالحرام راهش باید باز باشد جزء بدیهات شریعت است» و در قرآن اذنِ جنگ در این افق آمده است.

اینجا باریک‌راهی به خشونت باز می‌شود که تاریخِ مسلمانان گاه آن را به اتوبان بدل کرده است. تفکیکِ لازم این است: مجوزِ خشونت به‌خاطرِ سدِّ راهِ عبادت در مکانِ مقدس، با کشورگشایی و تهاجم به مشرکانی که زندگیِ خود را می‌کنند یکی نیست. سورهٔ توبه نیز اگر دقیق خوانده شود دعوتِ مطلق به نابودی نیست؛ دعوتِ اسلام به صلح است به‌جز مواردِ موجه. الگویِ حدیبیه — که یک سال سدِّ سبیل شد و صلح امضا گشت — با ویزا و شرطِ اداریِ امروز فرق دارد؛ بستنِ کاملِ راهِ حج یک مسئله است و تنظیمِ ورود مسئله‌ای دیگر.

چالشِ فکریِ دورانِ جدید دو لبه دارد. از یک سو ایدئولوژی‌ای که بگوید این نقطه «اینجا برایِ من است» و هرگاه زور رسید لشکر بکشد، حتی اگر کمونیست‌ها مسکو را شهرِ مقدسِ خود بخوانند، در فضایِ عمومی نکوهیده می‌شود. از سویِ دیگر، انکارِ کاملِ پیوندِ عبادت با مکان، حج و قبله را به امری خصوصی و بی‌جغرافیا بدل می‌کند که با خودِ شریعت نمی‌خواند. دفاعِ عقلانی باید این دو لبه را هم‌زمان ببیند: نه هر تملک‌طلبی را مقدس کند، نه هر دفاع از راهِ عبادت را با کشورگشایی یکی بگیرد. بدونِ این تفکیک، بحث یا به رمانتیسمِ صلحِ بی‌قید می‌غلتد یا به توجیهِ خشونتِ بی‌مرز.

انزوایِ اقصی‌المدینه یا حضورِ پرهزینه

پیش از ادیانِ ابراهیمیِ بزرگ، تصویرِ مکرر این است که مردی از «اقصی المدینه» می‌آید: موحدِ رشدیافته نمی‌تواند در شهرِ مشرک بماند و به حاشیه می‌رود — زندگی‌ای شبیهِ انزوایِ گروه‌هایِ جداازجامعه. چرا از این الگو عبور شد؟ «موحدین می‌توانستند آدم‌های بیآزاری باشند» در دوردست؛ امروز جهان قانون‌مندتر می‌نماید و امکانِ زندگیِ بی‌آزار بیشتر شده است. با این حال عبور به جوامعِ دینیِ بزرگ، خطرِ جنگ — حتی جنگِ تهاجمی در روایتِ بنی‌اسرائیل — را نیز آورد. در اسلام تلطیف شده، اما فتحِ مکه نشان می‌دهد هدفِ بازپس‌گیریِ کانونِ عبادت جدی بوده است، حتی اگر مقاومتِ عملی ضعیف بوده باشد.

«صرفاً چون حکومت عربستان آنجا حکومت اسلامی است باعث نمی‌شود این مسئله پاک شود». اگر کسی به‌خاطرِ سربازی یا سیاست نتواند از مرز بگذرد و به مسجدالحرام برسد، شکلِ مدرنِ سدِّ راه رخ می‌نماید — هرچند با منعِ کاملِ تاریخی یکی نیست. چالشِ فکریِ جلسه همین‌جاست: چرا شریعت‌هایِ ابراهیمی مکانِ مقدس دارند تا حدی که مجوزِ دفاعِ مسلحانه می‌دهد؟ آیا ضروری است؟ پاسخِ نهایی به جلسهٔ بعد واگذار می‌شود، اما صورت‌بندی روشن است: انزوایِ بی‌هزینه در اقصی‌المدینه با اعلامِ موجودیتِ عبادیِ جهانی و دفاع از قبله جایگزین شده است؛ و هر جایگزین هزینه‌ای دارد که باید با چشمانِ باز دیده شود، نه با شعارِ صلحِ مطلق و نه با اتوبانِ خشونت.

→ متنِ کاملِ این جلسه