این مسیر از تأویلِ حوادثِ بزرگ — هممنطق با رؤیا و دانستنِ «تأویل احادیث» در داستانِ یوسف — به مدلِ دو جعبهایِ علم میرود: آزمایشِ اندازهپذیر در برابرِ مدل، سپس جعبهسیاهی که «فقط داریم محاسبه میکنیم». تمثیلِ آهنربا و کیسه نشان میدهد پیشفرضِ روش پدیدهها را برمیگزیند؛ ادعایِ نظریهٔ همهچیز و «قانون بقای جهل» همان ادعا را میشکند. از آنجا معجزه در «کیسههایی» مینشیند که روشِ تکرارپذیر بازشان نمیکند، و میانِ پاسخِ کلیِ آزاردهنده و روایتِ دینی تمایز گذاشته میشود. سرانجام ایرادهایِ منسوب به معجزه — نابودیِ شهرها، چرخهٔ آب، «کوههایی در آسمان» — نه بهعنوانِ خطایِ علمیِ اثباتشده که بهعنوانِ جدلِ تبلیغاتی و خوانشِ نادرست بررسی میشوند.
حوادث چون رؤیا و تأویلِ احادیث
حوادثِ بزرگِ جهان را میتوان صرفاً زنجیرهای از علتهایِ سیاسی و نظامی دید، و میتوان آنها را همزمان حاملِ معنایی رمزی دانست که منطقِ تأویلشان به منطقِ تأویلِ رؤیا نزدیک است. در این خوانش، آنچه در خواب میآید و آنچه در بیداریِ جمعی رخ میدهد از یک تبارند: هر دو رخدادِ روایتپذیرند و هر دو میتوانند تأویل داشته باشند. گفته میشود «وقایعی که اتفاق میافتد مثل رؤیاها تقریباً با همان منطق قابل تأویلاند». این جمله نه دعوت به خیالپردازیِ بیمهار است و نه انکارِ علتِ فیزیکی؛ دعوت به بازکردنِ لایهٔ معنا در کنارِ لایهٔ خبر است.
در داستانِ یوسف سخن از این نیست که فقط تأویلِ خواب آموخته شده باشد. «تأویل احادیث را می داند». «حوادث تأویل دارند». «احادیث فقط در رؤیا حادث نمیشوند». رخدادهایِ مهمِ جهان نیز لایهای سمبلیک دارند که کسی که با تأویلِ احادیث آشناست میتواند چیزی از آنها دریابد. حتی این ملاحظه مطرح شده که گاهی «محتوای سمبلیک رؤیاها ممکن است در واقعیت ظاهر شود»؛ یعنی مرزِ خواب و بیداری در سطحِ نماد سستتر از آن است که روایتِ صرفاً سیاسی بپذیرد. بدونِ این مرزِ باز، هر همنشینیِ زمانیِ دو فاجعه یا تصادف است یا توطئه، و هیچ جایِ میانی برایِ معنا نمیماند.
یونگ از «رؤیاهای بزرگ» سخن میگوید: رؤیایی که صبح با انرژیِ سنگین در ذهن میماند، واضح است، میل به بازگفتن دارد، و حسِ معنا میدهد. حوادثِ جمعیِ سنگین نیز همین فشار را دارند. وقتی در فاصلهٔ چند ساعت حمله به پایگاهی نظامی و سقوطِ هواپیمایِ مسافربری رخ میدهد، ذهن نه فقط به علتِ فنی که به همنشینیِ نمادینِ دو رخداد نیز کشیده میشود. دو جهانِ ممکن در برابرِ تصمیمگیران باز میشود — جهانی که هواپیما میافتد و جهانی که نمیافتد — و فاصلهٔ این دو جهان از هم زمین تا آسمان است. ژستِ سیاسی که همهچیز را عادی جلوه میدهد، خود مادهای برایِ تأویل است: نه خبرِ ساده، بلکه نشانهٔ ارادهای که میخواهد ماجرا را ببندد.
این روش وقتی زنده است که از تکرارِ طوطیوار فراتر رود و چیزی بر آن بیفزاید: تحلیلِ فرهنگیِ یک پدیده، نکتهای تازه در خوانشِ یک سوره، یا تأویلی از رخدادی جاری. مهم نیست آن تأویل خوب باشد یا بد؛ مهم آن است که منطقِ «حوادث تأویل دارند» درونی شده باشد. در غیرِ این صورت، هر رخدادی یا به خبرِ خشک تقلیل مییابد یا به شایعه. دفاعِ عقلانی از دین نیز در ادامه از همین نقطه نیرو میگیرد: اگر جهان فقط ماشینِ بیمعنا باشد، معجزه و نماد و رؤیا همگی نویزند؛ اگر جهان لایهدار باشد، همان لایهها باید در مدلِ فهم بمانند.
دو جعبهٔ علم: آزمایش، مدل، و جعبهسیاهِ محاسبه
فعالیتِ علمیِ تجربی را میتوان با مدلی بسیار ساده دید: جعبهای با ورودی و خروجی. آزمایش — خواه در آزمایشگاه خواه بهصورتِ مشاهده — ورودیهایی اندازهگیریشده دارد و خروجیهایی که دستگاه میخواند. مدارِ سادهای با پیل و مقاومت و آمپرمتر همین ساختار را نشان میدهد: ولتاژ و مقاومت را میدانیم یا اندازه میگیریم، جریان را میخوانیم، و میخواهیم رابطهای بیابیم که اینها را به هم ببندد. ورودی و خروجی هر دو از جنسِ اندازهگیریاند. جزئیاتِ دما و فشار و طولِ سیم نیز میتوانند به ورودی افزوده شوند اگر گمان رود مؤثرند. «علم تجربی» در این تصویر همان کوشش است برایِ بستنِ چنین جعبهای با عدد و تکرار.
علم، در هستهٔ فیزیکیاش، از گالیله تا امروز، میکوشد برایِ چنین جعبههایی مدلِ ریاضی بسازد: جعبهٔ دومی که همان ورودی را بگیرد و همان خروجی را پیشبینی کند. «ماشین لرنینگ و هوش مصنوعی» این تصویر را تندتر میکند. میتوان ماشینی را آموزش داد که ورودی را به خروجی بدل کند بیآنکه فرمولِ صریحی رویِ کاغذ نوشته شود. «بلک باکس دوم واقعاً بلک باکس است». دیگر مدلِ ریاضیِ شفاف در کار نیست؛ چیزی در جایی محاسبه میکند و توضیح نمیدهد. اگر تاریخِ علم را رقابتی میانِ محاسبه و توضیح بدانیم، در این مرحله توضیح به صفر نزدیک میشود. «فقط داریم محاسبه میکنیم». کسی دیگر نمیپرسد آن جعبه چگونه کار میکند؛ فقط میپرسد آیا عدد درست درمیآید.
همین مدلِ دو جعبهای پیشفرضهایِ انبوهی را آشکار میکند که معمولاً بدیهی انگاشته میشوند. پدیدههایِ طبیعی توضیحِ طبیعی دارند — «متودولوژیکال نچرالیسم» — یعنی در آزمایشگاه نباید گفت جن نتیجه را خراب کرد. اگر فرمول به دست نیامد، گفته میشود هنوز نرسیدهایم، نه اینکه توضیحِ طبیعی ممکن نیست. جهان قانونمند است، قوانین ریاضیاند، علتها فاعلیاند نه غایی، و قوانین همهجا یکساناند و «به جغرافیا ربط ندارند». حتی گونهٔ ریاضیاتی که پذیرفته میشود اغلب محاسباتی است. آزمایش نیز محدود است: باید دقیق و تکرارپذیر و عددپذیر باشد. هر چیزی که از این فیلتر رد نشود، اصلاً موضوعِ مطالعه نیست. از این محدودیتها نتیجه میشود که علم دربارهٔ همهٔ جهان حرف نمیزند؛ دربارهٔ زیرمجموعهای از پدیدهها حرف میزند که از سوراخِ روش رد شدهاند.
اگر کسی بگوید قوانینِ اصلیِ جهان معنویاند و در قالبِ کلام میگنجند — مثلاً اینکه حق بر باطل پیروز میشود — و نظمِ ریاضی فقط ظاهرِ آن معناست، بسیاری حتی خلافش را تصور نمیکنند. پیشفرضها چنان بدیهی شدهاند که انگار پیشفرض نیستند. اما دهها پیشفرض را میتوان فهرست کرد که فعالیتِ علمی بر آنها تکیه دارد. تا وقتی مدلها کار میکنند، کسی آنها را نمیبیند؛ وقتی آزمایشی با مدلها نمیخواند، باید پرسید کدام پیشفرض را کنار میگذارند و با چه قاعدهای. بدونِ آن قاعده، هر بنبست فقط با وعدهٔ «بعداً» پر میشود.
آهنربا، کیسه، و وعدهٔ بقیه
تمثیلی این وضعیت را تیز میکند. کسی ادعا میکند هرچه در کیسه است گلولهٔ آهنی است. «با استفاده از یک آهنربا» یکییکی بیرون میکشد و نشان میدهد: ببین، این هم آهن است. علم در طولِ تاریخ چیزی شبیه همین میکند: آنچه را میتوان دقیق اندازه گرفت برمیگزیند، فرمول مینویسد، و شمارِ پدیدههایِ بهدامافتاده زیاد میشود. آهنربا نمادِ متد و پیشفرض است. موفقیت در شکارِ یک پدیده نشان میدهد آن پدیده با پیشفرضها سازگار بوده؛ نشان نمیدهد همهٔ پدیدهها از همان جنساند. آنچه بیرون نمانده یا بیرون کشیده نشده، با وعده پوشانده میشود: «تا اینجا درست بوده، بقیهاش هم درست خواهد شد».
جوکِ شمردنِ اسکناس همین منطق را رسوا میکند: کسی تا هفتاد و هشت میشمرد و میگوید «تا اینجایش درست بوده، بقیهاش هم درست است». بقیه درست است یعنی چه، وقتی کلّ بسته شمرده نشده؟ علم، در بهترین حالت، میتواند بگوید درصدی از پدیدههایِ فیلترشده را با این روش شناخته و درصدی را نه. از این، نه درستیِ پیشفرضهایِ هستیشناختی ثابت میشود نه نادرستیشان. طبیعتگراییِ روششناختی اگر به طبیعتگراییِ وجودی بدل شود — یعنی از قاعدهٔ آزمایشگاهیِ آوردنِ فقط علتِ طبیعی، به انکارِ هر امرِ فراطبیعی — جهشِ فلسفی رخ داده، نه استنتاجِ آزمایشگاهی. متد اجازه نمیدهد جز آهنربا ابزارِ دیگری به کار رود؛ پس آنچه بیرون میآید همان است که به آهنربا میچسبد. این نه اتهام به علم که توصیفِ مرزِ آن است.
ادعاهایِ فلسفیِ موافق یا مخالفِ دین که از علم تغذیه میکنند، فقط وقتی نزدیک به موجه میشوند که بتوان گفت کیسه خالی شده یا در آستانهٔ خالی شدن است: دیگر چیزی نمانده که با پیشفرضها نخواند. اگر هزار کیسه بوده و از یکی نود و نه درصدش بیرون نیامده، از علم نمیتوان الحاد یا توحیدِ ضروری بیرون کشید. بسیاری از دانشمندانِ بزرگ حسِ نرسیدن داشتهاند؛ نیوتن در پایانِ عمر کارِ خود را به کودکِ کنارِ ساحل تشبیه میکند که چند گوشماهی برداشته. در برابر، تیپِ علمگرایِ الحادی اغلب حس میکند تقریباً همهچیز حل شده و نور بر همه جا تابیده. این حس، نه داده، موتورِ نتیجهگیریِ متافیزیکی است. «نکتهای که میخواهم بگویم این است که تمام ادعاهای فلسفی» از این جنس، بر همان حسِ خالیشدنِ کیسه سوارند، خواه به سودِ مذهب خواه به زیانش.
اگر فقط یک کیسه باشد و واقعاً خالی شود، میتوان گفت هرچه بود از جنسِ همان پیشفرضها بوده است. اما تا آن خالیشدنِ اثباتشده رخ نداده، شعبدهباز هنوز ته کیسه را نشان نداده است. شعبدهباز مدام گلولهٔ آهنی بیرون میکشد و تماشاگر را قانع میکند که جز آهن چیزی نبوده؛ در حالی که ممکن است نیمی از کیسه هنوز دستنخورده باشد و نیمی از آنچه دستخورده به آهنربا نچسبد. وعدهٔ آینده جایِ برهان را نمیگیرد. دفاعِ عقلانی از دین در این نقطه نیازی به انکارِ فرمول ندارد؛ کافی است بپرسد از کجا معلوم که هستی همان کیسهٔ فیلترشده است.
نظریهٔ همهچیز و قانونِ بقایِ جهل
ادعایِ رسیدن به «theory of everything» نمونهٔ فشردهٔ همان حس است. در مصاحبهای عمومی، ادعایی از این دست مطرح شد که به نظریهٔ همهچیز رسیدهایم؛ واکنشِ خودِ فیزیکدانان نفی بود. حتی دربارهٔ نظریهٔ ام گفته شد که به معنایِ فیزیکی نظریه نیست، مجموعهای از قطعات است. جنبهٔ احساسی را میتوان فهمید: کسی که عمری دنبالِ وحدتِ نهایی بوده، در پایان دوست دارد بگوید همان را یافته. اما منطقاً برایِ پاسخ به پرسشهایِ فلسفیِ بزرگ — آغاز و فرجامِ جهان، امکانِ معجزه، ضرورتِ طبیعتگرایی — باید در موضعی بود که واقعاً همهچیز را پوشش دهد. اگر نود و نه درصدِ راه مانده، قضاوتِ هستیشناختی از جنسِ علم نیست؛ از جنسِ امید یا ایدئولوژی است. یا باید گفت تمام شده، یا باید از نتیجهٔ فلسفیِ قطعی دست کشید؛ وسطِ راه را نمیتوان با برچسبِ علم فروخت.
«قانون بقای جهل» همین را از زاویهٔ توضیح میگوید. صاعقه را به تخلیهٔ الکتریکی میانِ ابر و زمین برمیگردانند؛ در آزمایشگاه جرقه میسازند و همان را به آسمان نسبت میدهند. تا اینجا ربط و فرمول و فناوری هست. اما بپرسند تخلیه چیست و الکترون چیست، به جایی میرسند که ماهیت معلوم نیست: موج است یا ذره، یا چیزی مبهم که فقط با قواعدِ محاسباتی رام شده. «الکترون بار دارد، جرم دارد، فرمول دارد». «از آن نترسید ولی نمیدانیم که چیست». نامگذاری آرامش میدهد بیآنکه فهمِ بنیادین آمده باشد. توضیحها گاه به نقطهای میرسند که از نقطهٔ شروع مبهمترند. این انکارِ فایدهٔ علم نیست: پیشبینی، پیوندِ پدیدهها، و فناوری واقعیاند. اما در سطحِ بنیاد، حسِ همهچیزروشنشدن نادرست است. توضیحِ واقعی یعنی رسیدن به جایی که بدانیم با چه سروکار داریم؛ محاسبهٔ موفق جایگزینِ آن نیست.
یکی از ادعاهایِ رایج این است که جهان با قوانینِ همگنِ همهجاییِ همهزمانی اداره میشود؛ «قوانین هم ریاضی هستند؛ تخطی هم بر نمیدارد»؛ پس جایی برایِ معجزه نیست. این ادعا فقط وقتی از جنسِ علم است که دامنهٔ آزمایش همان دامنهٔ هستی باشد. اگر جعبهٔ اول را چنان محدود کرده باشیم که فقط تکرارپذیر و اندازهپذیر وارد شود، استثناهایِ تاریخی و معنوی از در وارد نمیشوند و بعداً بهعنوانِ محال بیرون انداخته میشوند. آن محالبودن، محصولِ فیلتر است نه محصولِ برهان. تا نظریهٔ همهچیز واقعاً در دست نباشد، نمیتوان با اطمینانِ علمی گفت هیچ تخطیای ممکن نیست؛ میتوان فقط گفت در محدودهٔ آزمایشهایِ مجاز تخطی ندیدهایم.
معجزه بیرونِ کیسهها؛ پاسخِ آزاردهنده و پاسخِ محتوایی
از دیدِ فلسفی میتوان گفت «معجزات در کیسههایی هستند که تو بررسی نمیکنی»: تکرارپذیر نیستند، استثنایند، و در شرایطِ آزمایشگاه بازسازی نمیشوند. شکافتنِ رود در حضورِ موسی و آن جمعیت، اگر رخ داده باشد، آزمایشِ مجاز به معنایِ تکرارِ فردا با هر عصا و هر جمع نیست. رخدادِ تاریخیِ گرهخورده به قوانینِ معنویِ مافوقِ نظمِ همیشگی است. «عصای موسی» در این تصویر ابزارِ نمایشِ تکرارپذیرِ آزمایشگاهی نیست. این ادعا با علم تزاحمِ منطقی ندارد، همانقدر که خودِ فراطبیعتگرایی با طبیعتگراییِ روششناختی تزاحمِ ضروری ندارد — مگر آنکه علم اعلام کند هیچ کیسهٔ دیگری نمانده و همه را خالی کرده است. تا آن اعلام موجه نشده، انکارِ معجزه با برچسبِ علم، فلسفه است نه آزمایش.
همین پاسخ اما میتواند آزاردهنده باشد. «جواب آزاردهنده» آن است که کلی و سلبی است: محدودیتهایِ روشِ تو کافی است تا من چیزهایی بیرون بگذارم؛ سؤال از حوزهٔ اختیاراتت خارج است. «آزاردهندهاش» آن است که با این، میتوان دهانِ مخالف را بست بیآنکه قانع شود یا حسِ فهم بگیرد. و چون همین ساختار را دربارهٔ خیلی چیزهایِ دیگر هم میتوان گفت، به صورتِ سپرِ همهکاره درمیآید. پاسخِ غیرآزاردهنده آن است که در بافتِ دینی توضیح داده شود معجزه چگونه معنا میشود، چه ربطی به نبوت دارد، و چرا این رخداد در این روایت جای دارد — نه فقط آنکه صلاحیتِ پرسش نداری. دفاعِ عقلانی اگر بخواهد بیش از جدل باشد، باید از سپر به روایت برسد؛ وگرنه فقط منطقهٔ ممنوعه اعلام کرده است.
در میانهٔ این دو، ایرادِ خطایِ علمی به معجزات — نابودیِ شهرها با بلایِ آسمانی، شکافتنِ دریا، تسخیرِ باد — اغلب نه برهانِ عدمِ امکان که ناسازگاری با تصویرِ قوانینِ لایتغیر است. برایِ آنکه چیزی خطایِ علمی باشد باید عدمِ امکانش نشان داده شود، نه عجیب بودنش و نه صرفِ اینکه هنوز به توجیه نرسیدهایم. «من می خواهم بگویم که اینها ساینتیفیک ارور نیست». حتی اثباتِ نقضِ قانون نیز دشوار است. توجیههایِ خیالی — از سیارهٔ گذرنده تا فناوریِ موجوداتِ فضایی در عصا، یا تعمیمِ ادعایِ خمکردنِ قاشق با ذهن — جدی بهعنوانِ نظریه پیشنهاد نمیشوند؛ نشان میدهند که عجیب بهتنهایی برچسبِ خطا نمیسازد. برخی دینداران نیز معجزه را نه بیعلت که به ویژگیهایِ روانیِ استثناییِ پیامبر میبندند. در هر صورت، بارِ اثباتِ استحاله بر دوشِ کسی است که خطا اعلام میکند.
عنوانِ جدلیِ «super natural destruction of cities» همان خانواده را جمع میکند: شهرهایی که با بلایِ آسمانی نابود شدهاند، خطایِ علمی خوانده میشوند چون با تصویرِ جهانِ بستهقانون نمیخوانند. اما خواندنِ ناسازگاری با یک تصویر بهجایِ ابطالِ تجربی، همان خلطِ روش و متافیزیک است که تمثیلِ آهنربا افشا کرد. تا کیسه خالی نشده، نمیتوان گفت معجزه محال است؛ فقط میتوان گفت در کیسهٔ آزمایشِ تکرارپذیر جا نشده است. این تمایز، هستهٔ دفاعِ عقلانی در این بخش است.
کنجکاویهایِ بشر و کیسههایی که کنار ماندهاند
علم و فناوری دستاوردهایِ واقعی دارند؛ اما روایتِ رسمیشان اغلب چنین است که همان پرسشهایی را پاسخ دادهاند که بشر از ازل میخواسته. اگر آرزوها و پرسشهایِ کهن را از متون و افسانهها فهرست کنند — زندگیِ درست، حقیقتِ انسان، معنایِ خواب، عشق، خانواده، عمرِ جاویدان، پرواز به معنایِ پرندهوار — بخشِ بزرگی بیرون از کیسهٔ آزمایشِ فیزیکی میماند. «علم، جهان بیجان غیر انسانی را بررسی میکند». کنجکاویِ بشر بیشتر حولِ خود، احساس، و آیندهاش بوده است. «نود و نه درصد در آن کیسههایی بودهاند» که جزءِ علمِ رایج حساب نمیشوند. رفتن به ماه دستاورد است؛ اما این که از آغازِ خودشناسی بشر فقط ماه را میخواسته، تبلیغ است نه تاریخ. «عرفا نمیخواستند به کرهٔ ماه بروند». «برایش شعر درست میکنیم، تبلیغات برایش درست میکنیم» تا بشر بپذیرد آنچه به دست آمده همان بوده که از اول میخواسته.
بیماری نمونهای است که نمیتوان گفت هیچ پاسخی نیامده، اما پاسخها اغلب کمتر از آنچه ادعا میشود علمِ محضاند. طاعون و بیماریهایِ همهگیر هنوز در بن دشوارند؛ سرطان علت و درمانِ کامل ندارد. بخشِ بزرگی از کاهشِ بلایایِ واگیر به بهداشتِ «آب بهداشتی» و قرنطینه و شبکهٔ ارتباطی برمیگردد، نه لزوماً به فهمِ کاملِ ویروس. واکسیناسیون و قرنطینه ابزارهایِ مؤثرند، اما قرنطینه از قدیم بوده و واکسن همیشه به معنایِ شناختِ ژرفِ عامل نیست. وقتی ویروسِ تازهای میآید، آنچه شیوع را میخواباند اغلب کنترلِ پرواز و خبر و مرز است. اینها پیشرفتاند؛ اما با شعارِ حلِ همهچیز یکی نیستند. باید فهرستِ مشکلات و آرزوها را گذاشت کنارِ فهرستِ دستاوردها و درصد گرفت — نه آنکه هرچه به دست آمده همان چیزی معرفی شود که از اول وعده داده شده بود.
پروژههایِ سیاسی هم همین بازی را میکنند: وعدهٔ الف میدهند و در سالگرد، ب و ج را بهعنوانِ موفقیت گزارش میکنند — موبایل و دستگاهِ خودپرداز بهجایِ آنچه روزِ نخست شعار بوده است. علم نیز اگر از این بازی مصون نباشد، مشروعیتِ فلسفیاش متورم میشود. تمثیلِ بهشت و باغ و آب را نیز میتوان از همین زاویه دید. زبانِ تصویر در متنِ دینی با زبانِ نقشه یکی نیست. حتی اگر کسی در اقلیمی پرباران زندگی کند، دیدنِ خود در بیابانِ بیآب در خواب همچنان بارِ منفی دارد؛ گویی زبانی طبیعی و تا حدی جهانی در روان، سمبل میسازد که با تجربهٔ روزمره بهسادگی عوض نمیشود. این ملاحظه برایِ رفعِ یک ایرادِ جدلی ساخته نشده؛ از نگاهی میآید که متن و رؤیا و حادثه را لایهدار میخواند. کسی که همهٔ جهان را فقط با آهنربایِ اندازهگیری میکاود، این لایه را نمیبیند و بعد غیبتش را خطا مینامد.
رؤیا نمونهای روشن از کیسهٔ کنارگذاشته است. مردم همیشه دوست داشتهاند بفهمند خواب چه معنایی دارد و به آینده ربط دارد یا نه. سالها تمسخر شد تا سرانجام دانشی پیرامونش شکل گرفت؛ و هنوز بسیاری آن را علمِ تمامعیار نمیشمارند. پرسش از احساس و آینده و هویت نیز در همین کیسههاست. وقتی علم ذراتِ بنیادی را میکاود و اعلام میکند مهمترین کار را کرده، باید پرسید آیا آن پرسشها اصلاً در برنامه بودهاند یا پس از موفقیت، اهمیتِ پسینی ساخته شده است. بدونِ این پرسش، تبلیغِ موفقیت جایِ پاسخ به کنجکاویِ واقعی مینشیند.
ایرادِ معجزه، چرخهٔ آب، و جدلِ تبلیغات
فهرستِ ایرادهایِ منسوب به علم هرچه پیشتر میرود گاه سستتر میشود: از بحثهایِ جدی دربارهٔ آسمانها و نگاه به جهان، تا اعتراض به اینکه اسب برایِ سواری آفریده شده چون زمانی دراز رام نبوده و بار نمیبرده. چنین مواردی بیشتر نشان میدهند آستانهٔ خطا چقدر پایین آمده است. در میدانِ معجزه، دو حرکتِ تبلیغاتی یکدیگر را خنثی میکنند. یکی معجزهٔ علمی از متن میتراشد — مثلاً چرخهٔ آب را پیش از کشفِ بشر در قرآن میبیند، با اندکی دستکاریِ ترجمه. دیگری همان را پس میزند: گفته میشود «به پدیدهٔ تبخیر در water cycle اشارهای نشده» و پس چرخه کامل نیست. اما ذکر نشدنِ یک پدیده خطایِ علمی نیست. غیبتِ یک بند در کتابِ هدایت، ابطالِ فیزیک یا ابطالِ وحی نیست؛ اغلب پاتک به معجزهتراشی است.
جنینشناسیِ قرآنی نیز همین چرخه را دیده: تبلیغِ معجزه، سپس بارانِ ایراد، سپس ذهنهایِ کمتحلیل که در میانه میایستند — نه معجزه، نه غلط. وقتی در حالتِ دفاعیاید، هرچه خوب دفاع کنید طرف میگوید بالاخره چیزِ جالبی بود؛ وقتی بگویید معجزه پر از غلط است، اثرِ معجزه خنثی میشود. دفاعِ عقلانی باید هم معجزهتراشیِ سست را نقد کند هم برچسبِ خطایِ علمی بر غیبت یا بر مجاز را. «ساینتیفیک ارور نیست» در اینجا نه به معنایِ اثباتِ معجزه که به معنایِ نارساییِ برچسب است. برایِ خطا باید عدمِ امکان نشان داد؛ عجیب بودن و ناقص بودنِ فهرستِ پدیدهها کافی نیست.
نابودیِ شهرها و شکافتنِ دریا اگر فقط با فرضِ قوانینِ بسته خوانده شوند، ناسازگار به نظر میرسند. اما ناسازگاری با یک تصویر از قانون، برهانِ خطا در متن نیست مگر آن تصویر خود بیرقیب و کامل باشد — که بحثِ کیسه و نظریهٔ همهچیز همان را سست کرد. کسانی که پیامبران را فرستادگانِ تمدنِ فضایی میدانند، معجزه را به فناوری فرو میکاهند؛ این نیز نشان میدهد تخیلِ جایگزین کم نیست و هیچکدام بهتنهایی متن را ابطال نمیکند. آنچه لازم است تمایز است: میانِ ادعایِ عدمِ امکان، ادعایِ هنوزتوضیحنداده، و ادعایِ خارج از روش. فقط اولی، اگر ثابت شود، خطایِ علمی است؛ دومی و سومی بارِ متافیزیکی دارند. جدلِ اینترنتی معمولاً هر سه را در یک کیسه میریزد و برچسبِ واحد میزند.
کوههایی در آسمان و سکوتِ سنت بهمثابهٔ شاهد
آیهای در سورهٔ نور دربارهٔ بارشِ تگرگ، در جدلهایِ معاصر هم مستندِ معجزهتراشان شده هم دستاویزِ ایراد. عنوانِ بخش «کوههایی در آسمان» همان جدل را نام میبرد. عبارتِ عربی که در آن از آسمان و جبال و تگرگ سخن میرود — «أَلَمْ تَرَ أَنَّ ٱللَّهَ يُزْجِى سَحَابًۭا ثُمَّ يُؤَلِّفُ بَيْنَهُۥ ثُمَّ يَجْعَلُهُۥ رُكَامًۭا فَتَرَى ٱلْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلَٰلِهِۦ وَيُنَزِّلُ مِنَ ٱلسَّمَآءِ مِن جِبَالٍۢ فِيهَا مِنۢ بَرَدٍۢ فَيُصِيبُ بِهِۦ مَن يَشَآءُ وَيَصْرِفُهُۥ عَن مَّن يَشَآءُ ۖ يَكَادُ سَنَا بَرْقِهِۦ يَذْهَبُ بِٱلْأَبْصَٰرِ» (سورهٔ النور، آیهٔ ۴۳: آيا ندانستهاى كه خدا[ست كه] ابر را به آرامى مىراند، سپس ميان [اجزاء] آن پيوند مىدهد، آنگاه آن را متراكم مىسازد، پس دانههاى باران را مىبينى كه از خلال آن بيرون مىآيد، و [خداست كه] از آسمان از كوههايى [از ابر يخزده ]كه در آنجاست تگرگى فرو مىريزد؛ و هر كه را بخواهد بدان گزند مىرساند، و آن را از هر كه بخواهد باز مىدارد. نزديك است روشنىِ برقش چشمها را بِبَرَد.) — تحتاللفظ چنان خوانده میشود که گویی کوههایی در آسماناند و از آنها تگرگ میبارد. در تبلیغ، عنوانهایی از جنسِ کوههایِ تگرگ در آسمان ساخته میشود. اما هیچ خوانندهٔ عادی — عرب یا غیرعرب — با ترجمهٔ رایج گمان نمیکند باران از کوهی فیزیکی در فلک میآید. ایرادِ کوه در آسمان اغلب خنثیسازیِ همان تبلیغ است، نه کشفِ حماقتِ متن.
ملاکی تاریخی این را تقویت میکند. ذهنِ دورانِ نزول و سدههایِ نزدیک به آن، به هر خیالانگیزیِ کوچک داستان میبست: کشتیِ نوح در تفاسیر، و آنجا که خداوند پیامبر را یک شب از مکه به بیتالمقدس برد، «ژانر بوجود آمد، معراجنامه» — با آسمانها و دیدهها و جلدها. جهنمشناسی نیز از چند اشاره، نامِ مارها و دروازهها ساخت. اگر عبارت را کوهِ واقعی در آسمان فهمیده بودند، نخِ داستانسرایی به مفسران میرسید: کجاست، از چیست، پیامبر در معراج از آن گذشته یا نه. «هیچ کس این را نفهمیده که هیچ داستانی در موردش نیست». سکوتِ سنتِ داستانی نشانه است که آن معنا به ذهنِ مخاطبِ نخستین نرسیده. نبودِ اغراقِ پیوسته در متونِ بعدی، شاهدِ فهمِ متعارف است. حتی در قصههایِ دیگرِ فرهنگها، قصر بر ابر هست و کوهِ شناور در آسمان بهعنوانِ فهمِ آن آیه رایج نیست.
آنچه امروز خطایِ علمی خوانده میشود، دیروز مادهٔ محبوبِ افسانه میبود اگر فهمیده میشد؛ چون نفهمیدند، افسانه نساختند. این ملاک با صاعقه و حوادثِ طبیعیِ معنیدار نیز همخانواده است: آیا رخدادِ طبیعی میتواند در روایتِ دینی حاملِ معنا باشد، بیآنکه فیزیکِ صاعقه ابطال شود؟ بحثِ پیشین دربارهٔ تأویلِ حوادث و مرزِ روش همانجا باز میگردد. علم میتواند سازوکارِ جرقه را بگوید؛ دربارهٔ اینکه آن جرقه در تاریخِ قومی معنا داشته یا نه، صلاحیتِ انکار با برچسبِ آزمایش ندارد. دفاعِ عقلانی در این نقطه دوباره دو لبه است: نه متن را کتابِ هواشناسی کند، نه آزمایشگاه را الهیاتِ سلبی.
→ متنِ کاملِ این جلسه