→ بازگشت به دفاع عقلانی از دین

جلسهٔ ۲۲ · دفاع عقلانی از دین

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

تفاوت زبان فنومنال با زبان علمی

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این نوشته از حاشیه‌ای‌بودنِ تعارضِ ظاهریِ آیاتِ طبیعت با علم آغاز می‌کند و زبانِ پدیداری را از زبانِ علمی جدا می‌سازد. سپس مدلی از چند منبعِ معرفت — متن، تجربه، علمِ حضوری، و شاخه‌هایِ تجربی — را طرح می‌کند و با الگویِ برنامه‌ی پژوهشی، هسته‌ی سخت را از کمربندِ ایمنی بازمی‌شناسد. از آنجا به تکامل می‌رسد: حسِ نخستینِ مواجهه، تنشِ علمِ حضوری با تقلیلِ عصب‌شناختی، تفکیکِ شجره‌ی حیات از مکانیسم‌های داروینی، و سرانجام تمثیلِ باران در برابرِ خلقت‌گراییِ خام و گزینه‌ی تکاملِ هدایت‌شده.

حاشیه‌ای‌بودنِ تعارضِ آیاتِ طبیعت با علم

بحثِ تعارضِ قرآن با علم اغلب چنان بزرگ می‌شود که گویی هسته‌ی ایمان بر آن می‌چرخد. در این خوانش درست برعکس است: «اصولا اشاره‌هایی که به طبیعت در قرآن هست بی‌نهایت حاشیه‌ای هستند». آنچه در متن درباره‌ی آسمان و زمین و خورشید آمده، نه رساله‌ی فیزیک است و نه ادعایِ جایگزینیِ آزمایشگاه. زاویه‌ی نگاهِ متن الهیاتی است؛ پرسشِ اصلی‌اش هدایت و مسئولیت و معاد است، نه استخراجِ فرمول از آیه.

از همین‌جا نتیجه می‌شود که حتی اگر در ظاهرِ برخی تعبیرها با زبانِ علمیِ امروز اصطکاکی دیده شود، وزنِ الهیاتیِ آن اصطکاک اندک است. توصیفِ علمی می‌کوشد سازوکار را مدل کند؛ توصیفِ قرآنی غالباً پدیدار را خطاب می‌کند و انسان را در برابرِ نشانه‌ها می‌نشاند. این تفاوتِ کارکرد است، نه انکارِ طبیعت و نه بی‌اعتنایی به علم.

با این‌همه، انکار نمی‌شود که برای بسیاری از مردم همین حاشیه‌ها اضطراب‌آور است. اضطرابِ عمومی، نه اهمیتِ درونیِ متن، باعث می‌شود بحث باز شود. تمرکز بر متنِ قرآن اجازه می‌دهد بگوید بسیاری از جدل‌هایِ علم و دین در لایه‌ی حاشیه‌اند و نباید جایِ پرسش‌های مرکزی را بگیرند. الهیاتِ سنگین‌تر در توحید و نبوت و معاد و مسئولیت است.

آیه‌ای زمین را مانند شتر راهوار قرار می‌دهد. «شتر راهوار یعنی شتری که آنقدر خوب راه می‌رود که وقتی روی آن می‌نشینید حرکت کردنش را احساس نمی‌کنید». «یعنی اگر یک نفر این تمثیل را جدی می‌گرفت همین را می‌فهمید دیگر». پس زمین حرکت می‌کند ولی حرکتش احساس نمی‌شود. تمثیل‌هایِ زبانی وقتی جدی گرفته شوند، نشان می‌دهند که خطابِ روزمره و خطابِ فنی دو کارِ جدا می‌کنند. وقتی این جدایی فهمیده نشود، هر آیه‌ی طبیعت به میدانِ جدل می‌رود و هر مدلِ علمی به تهدیدِ الهیاتی بدل می‌گردد. حاشیه‌شماری به‌معنایِ فرار از دقت نیست؛ به‌معنایِ گذاشتنِ وزن در جایِ درست است.

این حاشیه‌شماری همچنین از شتاب‌زدگیِ جدلِ عمومی می‌کاهد. در فضایِ عمومی، یک آیه درباره‌ی آسمان یا یک یافته‌ی زیستی به‌سرعت به پرچمِ پیروزی یا شکست بدل می‌شود. اگر بدانیم متن از آغاز برای جایگزینیِ فیزیک نوشته نشده، دیگر هر اختلافِ جزئی را بحرانِ ایمان نمی‌خوانیم. برعکس، اگر جایی فهمِ رایج از آیه با داده‌ای استوار ناسازگار باشد، راهِ درست بازبینیِ فهم است نه انکارِ داده و نه انکارِ کلِ متن. این میانه، هم به دین وفادارتر است هم به عقلِ تجربی.

زبانِ پدیداری در برابرِ زبانِ علمی

بسیاری از جمله‌هایِ روزمره از دیدِ فیزیکِ سخت‌گیر نادرست‌اند و با این‌همه فهمیده می‌شوند. گفته می‌شود خورشید طلوع کرد؛ فاعلِ ظاهری خورشید است و جهتِ بالا معنادار فرض می‌شود، حال آنکه در مدلِ علمیِ رایج زمین می‌چرخد و بالا نسبی است. این جمله‌ها زبانِ پدیدارند: آنچه بر ناظر ظاهر می‌شود را گزارش می‌کنند، نه دستگاهِ مختصاتِ نهایی را.

قرآن نیز وقتی از خورشید و ماه و زمین سخن می‌گوید، غالباً در همین افقِ خطاب به انسانِ ناظر حرکت می‌کند. نسبت‌دادنِ فعل به ماه یا توصیفِ غروب در افقِ دید، از جنسِ همان زبان است که در زندگیِ روزمره به کار می‌رود. سخت‌گیریِ علمی که بخواهد هر عبارتِ پدیداری را خطا بشمارد، باید بخشِ بزرگی از گفتارِ بشری را نیز خطا بشمارد؛ و این نه ممکن است و نه مفید.

تمایزِ زبان‌ها به معنایِ دوگانه‌گویی یا فرار از صدق نیست. هر زبانی قواعد و هدفِ خود را دارد. زبانِ علمی برای پیش‌بینی و کنترل و مدل‌سازی است؛ زبانِ پدیداری برای جهت‌یابیِ زیسته و انتقالِ تجربه است. وقتی این دو با یک معیار سنجیده شوند، تعارضِ ساختگی ساخته می‌شود. وقتی جدا نگه داشته شوند، بسیاری از ناسازگاری‌های ظاهری به تفاوتِ بازیِ زبانی فرومی‌کاهند.

نمونه‌هایِ روزمره کمک می‌کنند: بالا و پایین، طلوع و غروب، گرم و سردِ محسوس، همه در زندگی کار می‌کنند بی‌آنکه جایگزینِ ترمودینامیک یا مکانیک شوند. متنِ دینی نیز خطاب به انسانِ زنده‌ی جهت‌مند است، نه به مختصات‌نگارِ مطلق. از این‌رو سنجشِ تحت‌اللفظیِ هر عبارت با آخرین مدلِ فیزیکی، خطایِ روش است نه دقتِ علمی. پس از این تفکیک، نوبتِ داوری میانِ خودِ منابعِ معرفت است.

خطرِ دیگر این است که زبانِ علمی خود را تنها زبانِ معتبر بپندارد و زبانِ پدیداری را خرافه بنامد. زندگیِ روزمره بدونِ زبانِ پدیداری ناممکن است؛ حتی دانشمند در آزمایشگاه با همان زبان جهت و حس و موقعیت را منتقل می‌کند. بنابراین تفکیکِ کارکردی، نه تحقیرِ یکی به نفعِ دیگری، مبنایِ داوریِ منصفانه است. هر جا متنِ دینی از نشانه‌هایِ محسوس سخن می‌گوید، باید پرسید مخاطب کیست و هدف چیست، نه اینکه فوراً دستگاهِ معادلات طلب کرد.

چند منبعِ معرفت و نقشه‌ی اطمینان

«معمولا هم اینطور است که آنهایی که مذهبی هستند می‌خواهند بگویند دین با علم تعارض ندارد و یک مدل‌هایی بسازند». این تمایلِ رایجِ دین‌داران به ساختنِ مدلِ سازگاری، وقتی مفید است که نقشه روشن باشد و وقتی زیان‌بار است که تعارضِ واقعی را لاپوشانی کند. مدلِ پیشنهادی این است که انسان از منابعِ گوناگون معرفت می‌گیرد و هر منبع دایره‌ای از پوشش و درجه‌ای از اطمینان دارد. از متنِ دینی یک دسته فهم به‌دست می‌آید؛ از رشته‌های علمی دسته‌ای دیگر.

«منابع معرفتی یکی دو تا نیستند». دین خودش لایه‌هایی دارد: فهم از متن، تجربه‌ی شهودی، سنتِ تفسیری. علم نیز یکپارچه نیست. مهم‌تر از همه، «چیزی که خیلی به آن توجه نمی‌شود علم حضوری ماست». انسان بدونِ آزمایشگاه و بدونِ آیه نیز چیزهایی را از درون می‌داند: درد، اراده، حضورِ خود. این معرفتِ حضوری نیز باید روی همان نقشه بیاید، نه آنکه از پیش حذف شود.

«علم حضوری، خارج از دین و علم، معرفت‌هایی به من می‌دهد». اگر این منبع را جدی بگیریم، مدلِ تعارض غنی‌تر می‌شود. گاه علمِ تجربی با دین نمی‌جنگد، بلکه با علمِ حضوری در تنش است؛ گاه دو شاخه‌ی علمی با هم ناسازگارند. اصرارِ این خوانش آن است که مسئله‌ی عام، تعارضِ میانِ منابعِ معرفتی است، نه فقط نزاعِ تاریخیِ علم در برابرِ دین.

اگر این‌ها را روی یک نقشه بنشانیم و مطمئن‌ترین‌ها را روشن و نامطمئن‌ها را تیره کنیم، نقاطِ همپوشانی و تعارض نمایان می‌شود. فقط آنجا که دو سفیدِ متضاد روی هم‌اند بحرانِ واقعی است. بسیاری از جدل‌هایِ پر سر و صدا روی خاکستری‌ها درگیرند. سکوتِ یک منبع در قلمروی خاص نیز تعارض نیست: قرآن فرمولِ فیزیک نمی‌دهد و فیزیک تکلیفِ نجاتِ اخروی را روشن نمی‌کند.

نقشه همچنین به اختلافِ درجه‌ی اطمینان درونِ یک منبع حساس است. همه‌ی فهم‌هایِ دینی یک‌اندازه محکم نیستند و همه‌ی ادعاهایِ علمی یک‌اندازه آزموده نیستند. رنگ‌آمیزیِ طیف، از سفیدِ یقین تا سیاهِ ندانستن، جلویِ این خطا را می‌گیرد که یک حدسِ علمی را با یک اصلِ ایمانی در یک ترازو بگذاریم. بدونِ این درجه‌بندی، جدل همیشه به بن‌بستِ یا این یا آن می‌رسد.

برنامه‌ی پژوهشی، هسته و کمربند

تاریخِ فهمِ علم نشان داد تصویرِ ساده‌ی مشاهده‌ی خام و سپس قانونِ قطعی ناکافی است. الگویِ قدیمی می‌گفت: «اگر تئوری جواب داد می‌ماند اگر نقض شد تئوری دیگری باید جای آن بنشیند». این تصویر هنوز در کتاب‌های درسی زنده است، اما نادیده می‌گیرد که علم در برنامه‌هایی با ساختارِ درونی پیش می‌رود و قضاوتِ اجتماعیِ دانشمندان بخشی از همان ساختار است.

«الان شما از کجا می‌فهمید این آزمایش انجام شد و نتیجه‌اش این بود». نتیجه از آزمایشگاهِ منفرد به تنهایی به‌دست مخاطب نمی‌رسد؛ از مسیرِ داوری، نشر، و جامعه‌ی علمی عبور می‌کند. سازوکارِ تولیدِ معرفتِ علمی از خودِ گزاره‌های علمی جدا نیست. نادیده‌گرفتنِ این لایه، اسطوره‌ی علمِ یکدست و بی‌طرف می‌سازد.

«لاکاتوش به آن کمربند ایمنی یا کمربند محافظ می‌گوید». کمربند، فرض‌هایِ کمکی و تنظیم‌هایِ مرزی است که ضربه‌ی شواهدِ ناسازگار را می‌گیرد. اگر هر بار با یک داده‌ی مزاحم کلِ برنامه دور ریخته شود، هیچ پژوهشی دوام نمی‌آورد. اگر هیچ‌گاه مرکز لمس نشود، برنامه جزمی می‌شود. هنرِ داوری علمی در تشخیصِ این است که خلاف‌آمد به کمربند برمی‌گردد یا به هسته.

«گلد بیشتر از ده تا کتاب درباره‌ی تکامل نوشته که مردم بخوانند». اختلافِ گلد و جریان‌های رقیب در زیست‌شناسی نشان می‌دهد حتی درونِ یک میدان، ورود از فسیل یا از ژنتیک می‌تواند آهنگِ روایت را عوض کند بی‌آنکه هر دو منکرِ تاریخِ پیچیده‌ی حیات باشند. «مثل کسانی که هنوز باورشان نمی‌شود زمین گرد است». برنامه‌ای که دیگر پیش نمی‌رود ممکن است در حاشیه زنده بماند؛ تشخیصِ مرگ یا زندگیِ برنامه بخشی از عقلانیتِ علمی است.

همین الگو را می‌توان برای دین نیز به‌صورتِ تمثیلی به کار برد: باورها و فهم‌هایی نقشِ مرکز دارند و لایه‌هایی نقشِ محافظ. تا مدل‌هایِ معرفتیِ طرفین فهمیده نشود، رفعِ عملیِ تعارض دشوار است؛ چون معلوم نیست دقیقاً چه چیز با چه چیز برخورد کرده است. گاه برخورد میانِ کمربندهاست و به‌اشتباه هسته‌ها درگیرِ جنگِ اعلام‌شده می‌شوند.

فایده‌ی عملیِ این الگو در گفتگویِ دین و علم آن است که طرفین مجبور می‌شوند بگویند دقیقاً کدام لایه تهدید شده است. اگر کمربندِ دین با کمربندِ علم برخورد کرده، راه‌حل بازتفسیر یا تکمیلِ فرضِ کمکی است. اگر دو هسته واقعاً ناسازگارند، آنگاه بحران حقیقی است و باید آشکار نامیده شود. پنهان‌کردنِ بحرانِ هسته‌ای به اندازه‌ی بزرگ‌نماییِ بحرانِ کمربندی زیان‌بار است.

مواجهه‌ی نخست، سنت، و جهتِ حس

نحوه‌ی ورود به یک نظریه اغلب بیش از جزئیاتِ بعدی مسیرِ پذیرش را می‌سازد. در تجربه‌ای که روایت می‌شود، کتابی با دو بخشِ زیست‌شناسی و آیات، از زاویه‌ی آیات قانع‌کننده‌تر آمد و نتیجه این شد که «نظریه‌ی تکامل برای من مثل چیزی بود که از قرآن نتیجه می‌شود». این گزارشِ حسِ آغازین است نه برهانِ نهایی؛ اما نشان می‌دهد لحظه‌ی ورود فیلترِ بعدیِ شواهد می‌شود.

کسانی که با ادبیاتِ ضددینیِ تکامل‌گرا وارد می‌شوند، ممکن است تا ابد هسته‌ی شجره‌ایِ حیات را با الحاد یکی ببینند. این یکی‌انگاری نه منطقاً ضروری است و نه از داده‌هایِ زیستی اجباراً برمی‌آید؛ غالباً محصولِ بسته‌بندیِ فرهنگی است. بازکردنِ این بسته، پیش‌شرطِ گفتگویِ جدی است.

از سوی دیگر، ساختارِ معرفتیِ اسلام با تصویرِ آباءِ تثبیت‌کننده که در برخی سنت‌های دیگر پررنگ است یکی نیست. «من فکر می‌کنم اصلا در اسلام آبائی وجود ندارد». اگر مرکزِ عقایدِ اسلامی بر قرآن و خواندنِ مستقیمِ آن استوار باشد، الگویِ اقتدار و کمربندِ ایمنیِ دینی نیز با الگویِ مسیحی یکی نخواهد بود. این تفاوت، برای فهمِ اینکه تعارضِ عملی کجا رخ می‌دهد، حیاتی است.

«در درون خودمان ممکن است با هر چیزی بین علم و دین و… سازگاری ایجاد کنیم ولی از نظر عملی این‌گونه نیست». سازگاریِ درونیِ فردی ممکن است آسان‌تر از سازگاریِ اجتماعی باشد. در سطحِ جامعه، فهم‌های تثبیت‌شده و هویت‌ها و نهادها اجازه‌ی هر بازتفسیری را نمی‌دهند. از این‌رو مدلِ نظریِ رفعِ تعارض باید از خوش‌بینیِ فردی فراتر برود و واقعیتِ کمربندهایِ اجتماعی را ببیند.

تربیتِ فکری از همین‌جا آغاز می‌شود: می‌توان حسِ نخستین را جدی گرفت بی‌آنکه آن را قانونِ ابدی کرد. نقدِ بعدیِ استدلال‌هایِ آیه‌ای یا زیستی، پرونده را از نو می‌گشاید، اما لازم نیست مسیر را یکسره به دشمنیِ ضروریِ دین و تکامل برگرداند. کسانی که فقط در بافتِ خصومت با دین تکامل را آموخته‌اند، برای بازآموزی به تفکیکِ لایه نیاز دارند؛ و کسانی که فقط در بافتِ تأییدِ مذهبی آموخته‌اند، به همان اندازه به آزمونِ داده‌ها.

علمِ حضوری در برابرِ تقلیلِ عصب‌شناختی

اگر علمِ حضوری جدی گرفته شود، تنشِ تازه‌ای رخ می‌نماید: یافته‌هایِ عصب‌پژوهی که می‌کوشند اراده و خودآگاهی را یکسره به فرایندِ مغزی فروبکاهند. پرسش این است: «حالا چون یک نوروساینتیست یک آزمایشی انجام داد آن را کنار بگذارم یا نه». آیا یک آزمایش کافی است تا معرفتِ بی‌واسطه‌ی اختیار را دور بریزیم؟ مدلِ هسته و کمربند اینجا نیز کار می‌کند.

می‌توان پذیرفت که مغز شرطِ تحققِ بسیاری از حالاتِ ذهنی است، بی‌آنکه نتیجه گرفت که فاعلِ آگاه چیزی جز شلیکِ یاخته‌های عصبی نیست. بخش‌هایِ مدلِ جزئی به کمربند می‌روند؛ ادعایِ متافیزیکیِ حذفِ کاملِ فاعل اگر به‌عنوانِ علم عرضه شود، از مرزِ روش فراتر رفته است. انکارِ علمِ حضوری به نامِ علم‌گرایی، خود نوعی جزم است.

رابطه‌ی انسان و خدا نیز در این افق لزوماً وابسته به داستانِ زیستیِ پیدایش نیست. «اصلا تافته‌ی جدا بافته‌ای نیستیم». پرستش و مسئولیت می‌تواند در افقی مطرح شود که در آن انسان تافته‌ی جدا بافته از کلِ مخلوقات نیست، بی‌آنکه تاریخِ بدن‌ها بی‌اهمیت شود. خلطِ الهیاتِ رابطه با جزئیاتِ مکانیسمِ پیدایش، منشأِ بسیاری از ترس‌هایِ بی‌جا است.

مسئله‌ی ذهن‌های دیگر نیز همین‌جا است: هیچ‌کس به علمِ حضوریِ دیگری مستقیم دسترسی ندارد، و زندگیِ اجتماعی با این‌همه بر فرضِ وجودِ ذهن‌های دیگر بنا شده است. عقلانیتِ چندمنبعی این لایه را حذف نمی‌کند؛ مهار و تفسیرش می‌کند. تفکیکِ تاریخِ گونه‌ها از معرفتِ فاعل، شرطِ گفتگویِ غیرجدلی است.

در عمل، بسیاری از تنش‌ها وقتی فروکش می‌کنند که ادعاهایِ عصب‌پژوهی در حدِ همبستگی و مدلِ جزئی بمانند و به متافیزیکِ حذفِ فاعل فرا نروند. دین نیز اگر بخواهد هر یافته‌ی آزمایشگاهی را تهدیدِ توحید بخواند، خود را درگیرِ کمربندهایی می‌کند که لازم نیست. حفظِ اختیار و مسئولیت به‌عنوانِ هسته‌ی اخلاقی، با پذیرشِ وابستگیِ ذهنی به بدن ناسازگار نیست؛ ناسازگاری وقتی است که یکی از دو طرف کلِ میدان را مطالبه کند.

هسته‌ی تکامل در برابرِ مکانیسم‌های داروینی

پرسشِ تعیین‌کننده این است که در برنامه‌ی تکامل چه چیز هسته‌ای است و چه چیز مکانیسم. هسته، به‌بیانِ این بحث، آن است که «حیات کل موجودات روی زمین از یک یا چند موجود ابتدایی شروع شده» و سپس با تغییر و گونه‌زایی به تنوعِ کنونی رسیده است. شجره‌نامه‌ی حیات و پیوستگیِ تاریخیِ گونه‌ها در این مرکز می‌نشیند.

«لامارک پیشرو بود و یک نظریه‌ای ارائه داد که این گونه‌ها چگونه به هم تبدیل می‌شوند». روایت‌هایِ مکانیسم می‌کوشند چگونگی را بگویند: گردنِ دراز، عادت، وراثت، انتخاب. «این چیزی است که به آن داروینیسم می‌گوییم». داروینیسم در این تفکیک، نامِ بسته‌ای از مکانیسم‌ها و تأکیدهاست، نه لزوماً تمامِ هسته‌ی شجره‌ای. می‌توان در مکانیسم‌ها چون‌وچرا کرد بی‌آنکه کلِ ایده‌ی تاریخِ مشترک را دور ریخت.

کسانی از مؤمنان در برابرِ انسان کوتاه می‌آیند و می‌گویند تکامل برای حیوان بماند. این موضع باید با آیاتِ خلافت و وجودِ پیشینیان روی زمین روبه‌رو شود. برعکس، بسته‌بندیِ الحادی نیز هسته را با فلسفه‌ی ضددینی قاطی می‌کند. جداکردنِ لایه‌ها هم به کارِ مؤمن می‌آید هم به کارِ زیست‌شناس.

واقعیتِ موردِ ادعایِ بسیاری از زیست‌شناسان این است که چنین شجره‌ای رخ داده است؛ نظریه‌هایِ مکانیسم می‌کوشند چگونگی را بگویند. نقدِ منصفانه‌ی یک مکانیسم، انکارِ هر تاریخِ مشترکی نیست. این تفکیک کلیدِ ورود به بحثِ خلقت‌گرایی و هدایت است.

این تفکیک برای مؤمن و زیست‌شناس هر دو سود دارد. مؤمن می‌فهمد مخالفتش با تصادفِ متافیزیکی یا با لحنِ ضددینی، لزوماً انکارِ شجره‌ی حیات نیست. زیست‌شناس می‌فهمد مقاومتِ دینی همیشه انکارِ فسیل و ژنتیک نیست؛ گاهی مقاومت در برابرِ فلسفه‌ای است که بر دوشِ داده سوار شده است. گفتگو وقتی ممکن می‌شود که طرفین لایه‌ی موردِ نزاع را نام ببرند.

خلقت‌گرایی، باران و تکاملِ هدایت‌شده

«خلقت‌گرا یعنی کسی که معتقد است موجودات جداگانه خلق شده‌اند و تبار مشترکی برای موجودات زنده وجود ندارد». این تعریف مرز را روشن می‌کند: انکارِ تبارِ مشترک، نه صرفِ نقدِ یک مکانیسم. در برابرش، تصویرِ خام از خلق می‌تواند به آب‌پاشیِ مستقیم برسد. «خلقت‌گرا روحیه‌اش اینطور است که وقتی این آیه را می‌شنود تصور می‌کند خدا با آب‌پاش آن بالا دارد آب می‌پاشد». اما هیچ‌کس امروز چرخه‌ی تبخیر و ابر و باران را انکار نمی‌کند تا جایِ آن را به آب‌پاشِ غیبی بدهد.

«خودم یک جواب‌هایی دارم که چرا هیچ آب‌پاش‌گرایی در دنیا نداریم». اگر توصیفِ مکانیسمِ باران با آیه‌ی نزولِ آب نمی‌جنگد، چرا توصیفِ مکانیسمِ پیدایشِ گونه‌ها باید لزوماً با آیه‌ی خلق بجنگد؟ پرسش، هماهنگیِ روش است نه انکارِ خلق. خلق می‌تواند از راهِ سازوکار باشد؛ چنان‌که روزی‌رساندن از راهِ بارانِ طبیعی است.

عده‌ای «مکانیسم اشکال دارد و نتوانند آن را قبول کنند» و به‌جایِ ردِ کلِ تاریخِ حیات، به تکاملِ هدایت‌شده متمایل می‌شوند: مسیر به‌سویِ انسان یا آگاهی را تهی از هدایت نمی‌دانند. این موضع اگر مراقب باشد هسته و کمربند را قاطی نکند، می‌تواند شجره را جدی بگیرد و از تصادفِ محض به‌عنوانِ تنها روایتِ متافیزیکی فاصله بگیرد. خطرش معجزه‌کردنِ هر جهش و خالی‌کردنِ علم از درون است.

تمثیلِ باران نشان می‌دهد مخالفتِ واقعی اغلب نه با مکانیسم، که با تصویری از خداست که فقط با دخالتِ نمایشی معنا می‌یابد. اگر خداوند بتواند از راهِ قانون و احتمال و سامانه روزی برساند، می‌تواند از راهِ تاریخِ طبیعی نیز بیافریند. نفیِ این امکان، بیشتر محدودیتِ تصور است تا محدودیتِ متن.

→ متنِ کاملِ این جلسه