→ بازگشت به معجزه چیست؟

جلسهٔ ۲ · معجزه چیست؟

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

روش بررسی مفهوم آیه در قرآن، رسالت و تکوین، و تاریخ مراحلی انبیا

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این بحث مفهومِ «آیه» را در قرآن از پیش‌فرضِ متن و روشِ واژه‌محور می‌گشاید، جهان‌بینیِ توحیدی و سلسله‌مراتبِ خلقت را به دلالت‌گریِ همه‌جانبه پیوند می‌دهد، سپس هدایت و نزولِ آیات را در برابرِ سنت و غفلت می‌نشاند. با خوفِ نزول در مائده و ناقه، مراحلِ تاریخِ انبیا، و تمایزِ آیه از معجزه و میراکل به نسبیتِ معرفتی و اختفایِ الهی می‌رسد.

پیش‌فرض خوانش و سه واژه نزدیک

خوانشِ مفهومِ آیه در قرآن، پیش از هر تعریفِ فلسفی، به یک موضعِ متنی تکیه می‌کند: «پیش‌فرض این است که فرض می‌کنیم که متن قرآن تحریف‌نشده است». واژه‌ها عیناً همان‌اند که آمده‌اند، ترتیب و حضور و غیابِ هر لفظ حساب‌شده است، و اینکه جایی آیه آمده و جایی نیامده خود بخشی از معناست. این پیش‌فرض اجباریِ همگانی نیست؛ هر کس می‌تواند با پیش‌فرضِ دیگر — تاریخی، خوابگزارانه، یا انتقادی — همان میدان را بکاود و نتیجه را اعلام کند. آنچه اینجا دنبال می‌شود، برداشتی است که کتاب را الهی و واژه‌محور می‌داند و سپس ایده‌ای را از آن به فضایِ فلسفه می‌برد؛ در آن فضا دفاع نه با ادعایِ مطابقتِ لفظیِ صرف که با انسجام و سودمندیِ تعریف در برابرِ تعریف‌هایِ رقیب صورت می‌گیرد. پوپر همین را دربارۀ تئوریِ علمی می‌گوید: خاستگاهِ فرض — حتی خواب — در داوریِ نهایی مهم نیست؛ صورت‌بندی و دفاع مهم است.

سه واژۀ نزدیک باید از هم جدا بمانند تا مرزِ بحث روشن شود. میراکل در زبانِ لاتین از شگفتی می‌آید؛ «شگفتی مفهوم مرکزی میراکل است» و هر کارِ حیرت‌انگیز می‌تواند زیرِ این سقف بنشیند. معجزه در کلامِ اسلامی بیشتر بر عجزِ دیگران تکیه دارد: «کاری که دیگری از انجام‌دادن آن عاجز باشد». آیه واژه‌ای است که قرآن در مواردِ مشابه به کار می‌برد و میدانش از هر دو گسترده‌تر و ساخت‌یافته‌تر است. بحثِ این جلسه نه ترجمۀ صرفِ معجزه به زبانِ جدید که کاوشِ همان آیه در بافتِ قرآنی است؛ معجزه و میراکل فقط برای نشان‌دادنِ اینکه واژگانِ رایج چه بخش‌هایی از واقعیت را می‌بُرند و چه بخش‌هایی را پنهان می‌کنند وارد می‌شوند.

روش نزدیک به کارِ ایزوتسو و ایده‌های مکتبِ هومبولت است: واژه انتخاب می‌شود، هم‌نشین‌ها — نزولِ آیه، بیّنه، آیاتِ بیّنات — دیده می‌شوند، و جهان‌بینیِ نهفته در شبکهٔ واژگان بازسازی می‌گردد. اما «تعریف‌ها را از آسمان نمی‌آوریم». در فلسفه، برخلافِ برخی شاخه‌هایِ ریاضیِ کاملاً انتزاعی، مصداق‌هایِ مثبت و منفی از پیش در ذهن‌اند: شعبده‌بازی معمولاً نباید داخلِ مجموعه باشد و کارِ عیسی باید باشد. داستان‌هایِ قرآن، رخدادهایی که معجزه‌گونه‌اند و واژۀ آیه بر آن‌ها نشسته، و نیز جاهایی که واقعه‌ای شگفت آمده و آیه نیامده — و این غیاب گاه تعمدی می‌نماید — همگی برای پارتیشن‌کردنِ جهان لازم‌اند. تعریفِ بد جهان را بد می‌بُرد؛ بعداً گزاره‌ها میانِ مفاهیم گیر می‌کنند. از این رو هم‌نشینیِ واژگانی و مصداق‌هایِ روایی با هم پیش می‌روند.

فایدۀ این جداسازیِ واژگانی آن است که بحث از جدلِ صرف دربارۀ وقوعِ معجزه به پرسش از کارکردِ آیه در جهان‌بینی منتقل می‌شود. تا این انتقال رخ ندهد، هر استدلالِ فلسفی یا کلامی بر زمینی می‌ایستد که خودِ متن آن را به آن شکل نکشیده است. سه واژۀ نزدیک هم‌پوشانی دارند؛ اما هستۀ آیه دلالت است نه صرفِ شگفتی و نه صرفِ عجزِ خصم.

جهان‌بینی توحیدی و دلالت همه‌جانبه

جهان‌بینیِ قرآنی توحیدیِ سخت‌گیر است: مبدأ و منتها خداست، ظاهر و باطن و اول و آخر اوست، و هیچ جنبشی بی‌ارادۀ او نیست؛ حتی افعالِ انسانی به نحوی در افقِ خلقِ الهی دیده می‌شوند بی‌آنکه اختیارِ انسان نفی شود. خلقت و ربوبیت هر دو از اوست، و پیامِ اصلیِ کتاب آن است که خالق و رب شناخته شود، اطاعت و شکر و پرستش به‌سویِ او رود، و جهان به‌مثابه تجلیِ صفاتِ او خوانده شود. از همین افق، «همه چیز در جهان بدون کم و کاست نشانۀ خداوند است»: نشانۀ خلقت، ربوبیت، توحید و صفات. اعتقادِ توحیدی، حتی پیش از آمارِ آیاتِ نشانه‌محور، همین نتیجه را می‌دهد؛ کاربردِ گستردۀ آیه در متن فقط آن را روشن‌تر می‌کشد. در نهایت نیز می‌توان گفت «همه چیز آیه است»، بی‌کم‌وکاست.

سلسله‌مراتبِ خلقت مکملِ توحید است. خداوند در رأسِ هرم است؛ مراتبی چون ملائکه در میان‌اند؛ و طبیعت و اجسام در کف. تعدادِ دقیقِ طبقات با صراحتِ عددی قفل نشده، اما پایین‌بودنِ جسم و نزدیک‌بودنِ برخی مراتب به خدا در متن واضح است. در این ساختار، آیه معمولاً از سطحِ پایین به امرِ پشت‌پرده و بالاتر دلالت می‌کند: تجلیِ صفت دیده می‌شود و خودِ صفت بی‌واسطه دیده نمی‌شود. حقایقِ دیگر نیز آیه دارند — نشانه‌هایِ قیامت و آخرت — و حتی امورِ زمینیِ محض زیرِ همین واژه می‌آیند. آیه مفهومی کلی است: چیزی که بر چیزِ دیگر دلالت می‌کند.

مصداقِ زمینیِ صرف این کلیت را ثابت می‌کند. نشانۀ مُلکِ طالوت آمدنِ تابوتِ عهد است: «إِنَّ ءَايَةَ مُلْكِهِۦٓ أَن يَأْتِيَكُمُ ٱلتَّابُوتُ» (سورهٔ البقرة، آیهٔ ۲۴۸: در حقيقت، نشانه پادشاهى او اين است كه آن صندوق [عهد] كه در آن آرامش خاطرى از جانب پروردگارتان، و بازمانده‌اى از آنچه خاندان موسى و خاندان هارون [در آن‌] بر جاى نهاده‌اند -در حالى كه فرشتگان آن را حمل مى‌كنند- به سوى شما خواهد آمد.). کلِ ماجرا زمینی است؛ پادشاهیِ انسانی و شیئیِ مقدسِ گم‌شده. زکریا پس از بشارتِ فرزند نشانه‌ای می‌خواهد تا بداند چه کند و کی، و وعده را از یاد نبرد. دلالت اینجا لزوماً استدلالیِ پیشینی نیست؛ اگر نگفته بودند که آورندۀ تابوت پادشاه است، از خودِ شیء برنمی‌آمد که مُلک ثابت شود. شمشیر در سنگِ افسانه‌ها همان منطق را دارد: قرارداد یا جعلِ معنایی در کار است، هرچند واژۀ جعل در قرآن پیچیده‌تر از قراردادِ روزمره است و نباید خام به‌کار رود. پس همۀ جهان می‌تواند آیه باشد، و در عینِ حال برخی آیات با تعیینِ الهی یا اعلامِ صریح مرزِ دلالت می‌گیرند.

زبان مستقل از طبیعت همان ساختار را تکرار می‌کند. سخنِ مادی — صوت یا نوشته — بر معنایِ پشت‌پرده دلالت دارد؛ جهان نیز مجموعه‌ای از نشانه‌هاست که بر نادیده‌ها اشاره می‌کنند. در عالمِ تشریع و تکوین هر دو، آیه مفهومِ کلیدی است. توجهِ معاصرِ فلسفه و زبان‌شناسی و روانکاوی به نشانه — از سوسور تا لکان و نشانه‌شناسی — نشان می‌دهد متونِ مقدس، و به‌ویژه قرآن، در اهمیت‌دادن به دلالت‌گری پیشتاز بوده‌اند. با این همه، دیدنِ نشانه تضمین نیست. کسی که زبان بلد نیست صوت می‌شنود و معنا نمی‌گیرد؛ انسان نیز طلوع و غروب و باران و کشتی را می‌بیند و هیچ حسِ دلالت به ربوبیت در او بیدار نمی‌شود. کشتی در قرآن نمادِ تکنولوژی و آیه است؛ همۀ تکنولوژی‌ها در همین منطق آیه می‌توانند بود، اما ادراکِ سلسله‌مراتبیِ بشر مانع است: برخی جز خدا نمی‌بینند و برخی جهان را چون خطِ زبانیِ ناشناخته فقط خط می‌بینند، بی‌آنکه بدانند زبانی در کار است.

هدایت، نزول آیات و مانع‌های شناخت

هدایت صفتی است که خداوند با آن کسانی را که نمی‌فهمند به‌سویِ فهم می‌کشد و برای حیاتِ بعد آماده می‌کند. از پیوندِ هدایت با جهان‌بینیِ سلسله‌مراتبی، پدیدۀ نزولِ آیات زاده می‌شود: انبیا فرستاده می‌شوند و همراهشان آیاتی نازل می‌گردد — گاه کتاب و کلامِ مکتوب، گاه تأکید بر آیاتِ تکوینی، گاه هر دو. دیدن بیشتر به تکوین می‌ماند و شنیدن به تشریع؛ اما سخنِ حق خود آیه است چون حقیقت را نمادین مجسم می‌کند، و واقعۀ تکوینی آیه است چون قدرت و توحید و اتصالِ پیامبر را نشان می‌دهد. رسالت از همین‌جا مفهوم می‌شود: نزول در هر دو وجه، برای رشدِ کسی که در مرتبۀ پایین‌تر گیر کرده است.

مانعِ نخست سنت است. «موانع رشد، اولاً آن سنت‌هایی است که ما در آن‌ها بزرگ می‌شویم». آموزشِ کودکی از مراجعِ قدرت می‌آید، نه لزوماً از حقیقت؛ امنیت در پناهِ والدین و قبیله و جامعه گزاره‌ها را پرانرژی می‌کند و تا آخرِ عمر نگه می‌دارد. زبانِ سنت خود حاملِ مفاهیمِ کج است. حتی آموزشِ علمیِ مدرن — قانون، انرژی، حرارتِ محاسباتی — می‌تواند پشتِ پدیده را خالی کند و همان خالی‌کردن را حقیقت بشمارد. ذهن دینامیک است؛ برخی تصورات ضعیف‌اند و برخی چنان پرقدرت که گلاویز شدن با آن‌ها ساده نیست. مانعِ دوم سلوکِ عملی است: سبکِ زندگی، اخلاق، و میزانِ خطا بر دستگاهِ شناختی اثر می‌گذارد. دین و عرفان بر این‌اند که عملِ درست شرطِ شناخت است؛ تزریقِ گزاره به‌تنهایی رشد نمی‌سازد.

مانعِ سوم کرختی و عادت است. «مسئلۀ تعطیل‌شدن قوای شناختی است». تولد و مرگ و شب و روز اگر هر روز تکرار شوند شگفتی‌شان می‌میرد؛ «واژه‌ای که در قرآن به کار می‌رود غفلت است». کسانی که بر آیات می‌گذرند و غافل‌اند به انعام ماننده شده‌اند: «أُو۟لَٰٓئِكَ كَٱلْأَنْعَٰمِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ ۚ أُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْغَٰفِلُونَ» (سورهٔ الأعراف، آیهٔ ۱۷۹: آنان همانند چهارپايان بلكه گمراه‌ترند. [آرى،] آنها همان غافل‌ماندگانند.). خور و خوابِ زیاد و چریدن در طبیعت همان خواب‌زدگی را می‌افزاید. انبیا درست در برابرِ این سه مانع می‌ایستند: قدرتی نامتناهی نشان می‌دهند، عادت را می‌شکنند، و «ویژگی نزول آیات این است که یک چیزی مخالف عادت اتفاق می‌افتد» تا شاید خفته بیدار شود و پس از بیداری باران و باد و کشتی را نیز ببیند که پیش‌تر نمی‌دید.

بدین ترتیب مجموعه‌ای هم‌بسته شکل می‌گیرد: آیه به‌مثابه دلالت، ارسال و انزالِ آیات در خدمتِ هدایت، و معجزه‌نماییِ پیامبر هم نشانۀ اتصال و هم شوکِ ضدِ غفلت. بدونِ این نقشه، معجزه فقط رویدادِ عجیب می‌ماند؛ با آن، رویداد قطعه‌ای از پروژۀ رشدِ شناختی است.

سلسله‌مراتب آیه و بیداری تدریجی

همه چیز آیه است، اما همه به یک اندازه به نزول نیاز ندارند. کسی که به رشدِ کامل رسیده جهان را سراپا آیه می‌بیند و به نزولِ خاص محتاج نیست؛ کسی که در خوابِ عمیق است شاید جز با شتر از کوه یا زنده‌شدنِ مرده تکان نخورد. میانِ این دو، طیف است. آیه‌ای می‌گوید نشان خواهیم داد آیات را در آفاق و در انفس: «سَنُرِيهِمْ ءَايَٰتِنَا فِى ٱلْءَافَاقِ وَفِىٓ أَنفُسِهِمْ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ ٱلْحَقُّ ۗ أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُۥ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ شَهِيدٌ» (سورهٔ فصلت، آیهٔ ۵۳: به زودى نشانه‌هاى خود را در افقها[ى گوناگون‌] و در دلهايشان بديشان خواهيم نمود، تا برايشان روشن گردد كه او خود حق است. آيا كافى نيست كه پروردگارت خود شاهد هر چيزى است؟). اینجا سخن از نزولِ رسولانه نیست؛ سخن از نشان‌دادن است. حرکتِ حج، صحنۀ طلوع، اجابتِ دعا، یا ماهِ روزه می‌توانند آیه بنمایانند بی‌آنکه ملائکه کارِ خارق‌العاده‌ای برای کافر کرده باشند. زکریا و ابراهیم نیز در مراتبِ بالا درخواستِ آیه می‌کنند؛ پس نزول یا ارائهٔ نشانه در هر درجه ممکن است، نه فقط برای خواب‌ترین‌ها.

کارکردِ آیۀ رسولانه دو لبه دارد. پیامبر حقایق می‌گوید — توحید، آخرت، اخلاق — و شنیده نمی‌شود؛ سپس کاری عظیم می‌کند که به سخنانش انرژی می‌دهد و آلترناتیوی در برابرِ سنتِ غلط می‌سازد. عادت می‌شکند و کلام جدی گرفته می‌شود؛ عده‌ای ایمان می‌آورند، سبکِ زندگی عوض می‌کنند و رشد می‌آغازد. همین انرژی اما خطر می‌آفریند. وقتی حقیقتِ متعالی تجسد می‌یابد و بیّنه رو می‌شود، ایمان یا تکذیب سرنوشت را تند عوض می‌کند. پیش از دیدنِ آیه شاید در امنِ نسبیِ بی‌مسئولیتی بود؛ پس از دیدن، زندگی دیگر فرق می‌کند و «نمی‌توانم ایمان نیاورم» به معنایِ آن است که راهِ بی‌تفاوتی بسته شده است.

مرزِ نزولِ آیه با صرفِ رخدادِ شگفت از اینجا تیز می‌شود. نزول مخاطب دارد: ذهنی خراب یا خفته که باید هدایت شود. روز و شب مخاطبِ خاص نمی‌خواهند؛ حتی اگر انسانی نباشد بر جای‌اند. نزول برای کسی و با نظر به ویژگی‌هایِ ادراکیِ اوست. از این رو سلسله‌مراتبِ آیه هم هستی‌شناختی است — مراتبِ خلقت — و هم معرفت‌شناختی — مراتبِ فهمِ بشر — و هر دو برای فهمِ معجزه به معنایِ قرآنی لازمند.

خوف نزول: مائده و ناقه

نزولِ مائده برای حواریون نمادِ فشردۀ همۀ آیات است. از عیسی خواستند پروردگارش مائده از آسمان بفرستد: «إِذْ قَالَ ٱلْحَوَارِيُّونَ يَٰعِيسَى ٱبْنَ مَرْيَمَ هَلْ يَسْتَطِيعُ رَبُّكَ أَن يُنَزِّلَ عَلَيْنَا مَآئِدَةًۭ مِّنَ ٱلسَّمَآءِ ۖ قَالَ ٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ» (سورهٔ المائـدة، آیهٔ ۱۱۲: و [ياد كن‌] هنگامى را كه حواريّون گفتند: «اى عيسى پسر مريم، آيا پروردگارت مى‌تواند از آسمان، خوانى براى ما فرود آورد؟» [عيسى‌] گفت: «اگر ايمان داريد از خدا پروا داريد.»). خوردن پایین‌ترین مرتبۀ حس است؛ حتی کر و کور شکم را درمی‌یابد. طولِ نزول از رزاقیت تا شکمِ خورنده، در این خوانش، از طولانی‌ترین نزول‌هاست: خواستند بخورند تا شک نکنند. پاسخِ الهی پس از نزول تهدید است: اگر پس از این کافر شوند عذابی می‌بینند که احدی ندیده. «نزول آیات خوف‌انگیز است»؛ «نزول آیات همراه با تهدید است» در عینِ آنکه می‌تواند هدایت کند. بی‌بیّنه هلاکتِ همان‌گونه واجب نیست؛ با بیّنه مسئولیت یک‌سره می‌شود.

هلاکتِ شناختی چنین تصویر می‌شود. ذهن پر از گزاره‌هایِ باطلِ سنتی است؛ پیامبر سخن می‌گوید و جدی گرفته نمی‌شود؛ سپس شتر از کوه یا زنده شدنِ مرده رخ می‌دهد و صحنه تکان‌دهنده همهٔ حواشیِ کلام را انرژی می‌بخشد. ذهن دوپاره می‌شود: سنتِ پرانرژیِ کودکی در یک سو، و حقیقتِ تازۀ متصل به واقعه در سوی دیگر. «ما نمی‌توانیم با یک ذهن دو پاره زندگی کنیم». اصلاحِ تدریجی با مطالعه و تجربه برای بیدارها ممکن است؛ برای قومِ خفته، شوکِ آیه جنگِ درونی می‌سازد. اکثریت به‌سویِ عادت برمی‌گردند چون کندن از سنت امنیتِ جانی و مالی را می‌لرزاند. تحریفِ حافظه آغاز می‌شود: شاید شتر پنهان شده بود، شاید صدا چیزِ دیگری بود. دور کردنِ پارۀ جدید «کشتن فطرت است»؛ فطرت همان استعدادِ تسلیم به حقیقتِ دیده‌شده است و انکارِ آن انسان‌بودن را می‌فرساید.

داستانِ ناقه همین را به زبانِ روایت می‌گوید. شترِ خدا آیتِ زنده‌ای است که هر روز پیشِ چشم می‌چرد و تقسیمِ آب را تحمیل می‌کند — دو پاره که هر دو باید سیراب شوند. شتر هر روز می‌گوید سنت غلط است و صالح راست می‌گوید؛ از این رو آزاردهنده است. یا باید سراپا تغییر کرد یا آیت را از میان برداشت. پی‌کردنِ شتر کشتنِ همان پارۀ بیدارشدۀ ذهن است؛ قصدِ جانِ پیامبر امتدادِ همان کشتنِ رسولِ درونی است. قرآن بر عواقبِ مشاهدۀ آیۀ آزاردهنده تمرکز می‌کند نه بر جزئیاتِ ظهورِ شتر. آیۀ اسراء صریح است: «وَمَا مَنَعَنَآ أَن نُّرْسِلَ بِٱلْءَايَٰتِ إِلَّآ أَن كَذَّبَ بِهَا ٱلْأَوَّلُونَ ۚ وَءَاتَيْنَا ثَمُودَ ٱلنَّاقَةَ مُبْصِرَةًۭ فَظَلَمُوا۟ بِهَا ۚ وَمَا نُرْسِلُ بِٱلْءَايَٰتِ إِلَّا تَخْوِيفًۭا» (سورهٔ الإسراء، آیهٔ ۵۹: و [چيزى‌] ما را از فرستادن معجزات باز نداشت جز اينكه پيشينيان، آنها را به دروغ گرفتند، و به ثمود ماده‌شتر داديم كه [پديده‌اى‌] روشنگر بود، و[لى‌] به آن ستم كردند، و ما معجزه‌ها را جز براى بيم‌دادن [مردم‌] نمى‌فرستيم.). ارسالِ آیات جز به‌عنوانِ تخویف نیست؛ تکذیبِ اولین‌ها مانعِ ارسالِ بی‌محابا شده است. هلاکتِ بیرونیِ قوم بازتابِ هلاکتِ درونی است: وقتی حق دانسته رد شود، آدم از شمارِ انسانِ حق‌جو خارج شده است.

تاریخ مراحل انبیا و رژیم‌های متفاوتِ آیه

«تاریخ انبیاء مراحلی دارد» و «مانند یک پروژه است»، نه ردیفی از آمدن‌هایِ بی‌شکل. دورانِ امتِ واحده: هنوز رسولی نیست، آیه‌ای به آن معنا نازل نمی‌شود، مسئولیت اندک است؛ کسانی که آیت ندیده‌اند در همان افق می‌مانند. سپس نوح و اقوامی که آیت می‌بینند، تکذیب می‌کنند و هلاک می‌شوند — شاید «الْأَوَّلُونَ» همین لایه باشد. با ابراهیم فازِ تازه آغاز می‌شود: امامت، ذریه، و نزولِ کتاب که تا موسی تکمیل می‌شود. قومِ موسی جامعۀ دینی و جایگاهی در زمین می‌یابد؛ «قوم موسی روزانه آیات و معجزه می‌بینند» — منّ و سلوی، آب از سنگ، طور — و با وجودِ تخلف به‌سبکِ اقوامِ نخست یکجا محو نمی‌شوند. عیسی اوجِ تجلی در انسان و خلیفه‌اللّهیِ تکوینی خوانده می‌شود؛ سپس پیامبرِ خاتم و ختمِ نبوت. در هر مرحله نزولِ آیات ویژگیِ خود را دارد و غفلت از تاریخی‌بودنِ ارسال، فلسفۀ معجزه را منحرف می‌کند.

همین آیهٔ اسراء که تکذیبِ اولین‌ها را مانعِ ارسال می‌داند، برای خواندنِ تفاوتِ رژیم‌ها به کار می‌آید. مباحثِ رایجِ معجزه در شرق و غرب کمتر از کتبِ مقدس تغذیه شده‌اند و کمتر به این دینامیکِ تاریخی تن داده‌اند. پرانتزِ آفاق و انفس یادآوری می‌کند که نشان‌دادنِ آیات همیشه جاری است؛ اما نزولِ همراه با انبیا سرِ خاصی از طیف است که مراحل دارد. معجزه در کلام اغلب فقط اثباتِ رسالت است؛ آیه در قرآن یک سرش همان معجزاتِ نبوی است، یک سرش همه‌چیز، و میانِ دو سر رخدادهایِ شخصی و جمعیِ هدایت‌گر. میراکلِ غربی گاهی همین میانه‌ها را هم پوشش می‌دهد — شگفتی‌هایِ زندگیِ فردی — و از این حیث از معجزۀ کلامی گشادتر و از آیۀ قرآنی کم‌ساخت‌یافته‌تر است.

واژگان بافت می‌سازند. «بَلْ هُوَ ءَايَٰتٌۢ بَيِّنَٰتٌۭ فِى صُدُورِ ٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْعِلْمَ ۚ وَمَا يَجْحَدُ بِـَٔايَٰتِنَآ إِلَّا ٱلظَّٰلِمُونَ» (سورهٔ العنكبوت، آیهٔ ۴۹: بلكه [قرآن‌] آياتى روشن در سينه‌هاى كسانى است كه علم [الهى‌] يافته‌اند، و جز ستمگران منكر آيات ما نمى‌شوند.) نشان می‌دهد آیات فقط از آسمانِ پیامبر نمی‌آیند؛ در سینه‌هایِ اهلِ علم نیز هستند. اگر معجزه نامِ یکی از زیرمجموعه‌هایِ نزولِ بیّنه در اطرافِ نبی باشد، «کلمۀ معجزه ارتباط این پدیده را با اصل خودش قطع می‌کند» و همۀ وزن را روی عجزِ دیگران می‌گذارد — و همان عجز نیز خدشه‌پذیر است. میراکل هر شگفتی را می‌بلعد. کنکاشِ آیه مفهومی نشان می‌دهد که نه این است و نه آن: دلالت، سلسله‌مراتبِ شناخت، پیوندِ کلام و تکوین، و شمولِ شب و روز و کتاب و فعلِ پیامبر در یک شبکه.

نسبیت معرفتی، مصداق‌ها و اختفای الهی

رزقِ مریم مثالِ مرز است. زکریا هر بار که بر او درمی‌آید روزی نزد او می‌بیند: «فَتَقَبَّلَهَا رَبُّهَا بِقَبُولٍ حَسَنٍۢ وَأَنۢبَتَهَا نَبَاتًا حَسَنًۭا وَكَفَّلَهَا زَكَرِيَّا ۖ كُلَّمَا دَخَلَ عَلَيْهَا زَكَرِيَّا ٱلْمِحْرَابَ وَجَدَ عِندَهَا رِزْقًۭا ۖ قَالَ يَٰمَرْيَمُ أَنَّىٰ لَكِ هَٰذَا ۖ قَالَتْ هُوَ مِنْ عِندِ ٱللَّهِ ۖ إِنَّ ٱللَّهَ يَرْزُقُ مَن يَشَآءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ» (سورهٔ آل عمران، آیهٔ ۳۷: پس پروردگارش وى [=مريم‌] را با حُسنِ قبول پذيرا شد و او را نيكو بار آورد، و زكريا را سرپرست وى قرار داد. زكريا هر بار كه در محراب بر او وارد مى‌شد، نزد او [نوعى‌] خوراكى مى‌يافت. [مى‌]گفت: «اى مريم، اين از كجا براى تو [آمده است؟ او در پاسخ مى‌]گفت: «اين از جانب خداست، كه خدا به هر كس بخواهد، بى شمار روزى مى‌دهد.»). می‌پرسد از کجا و پاسخ می‌شنود: «فَتَقَبَّلَهَا رَبُّهَا بِقَبُولٍ حَسَنٍۢ وَأَنۢبَتَهَا نَبَاتًا حَسَنًۭا وَكَفَّلَهَا زَكَرِيَّا ۖ كُلَّمَا دَخَلَ عَلَيْهَا زَكَرِيَّا ٱلْمِحْرَابَ وَجَدَ عِندَهَا رِزْقًۭا ۖ قَالَ يَٰمَرْيَمُ أَنَّىٰ لَكِ هَٰذَا ۖ قَالَتْ هُوَ مِنْ عِندِ ٱللَّهِ ۖ إِنَّ ٱللَّهَ يَرْزُقُ مَن يَشَآءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ» (سورهٔ آل عمران، آیهٔ ۳۷: پس پروردگارش وى [=مريم‌] را با حُسنِ قبول پذيرا شد و او را نيكو بار آورد، و زكريا را سرپرست وى قرار داد. زكريا هر بار كه در محراب بر او وارد مى‌شد، نزد او [نوعى‌] خوراكى مى‌يافت. [مى‌]گفت: «اى مريم، اين از كجا براى تو [آمده است؟ او در پاسخ مى‌]گفت: «اين از جانب خداست، كه خدا به هر كس بخواهد، بى شمار روزى مى‌دهد.»). آیا این نزولِ آیه به سیاقِ مائده است؟ متن واژۀ آیه را اینجا برای آن پدیده به کار نمی‌برد. مریم در مرتبه‌ای است که سبد از آسمان و میوه از درخت برایش فرقِ معرفتیِ عادت‌شکن ندارد؛ تغذیهٔ پاک برای حملِ مسیح است، نه شوکِ ایمان برای کافر. ابراهیم نیز می‌گوید کسی که طعام و شراب می‌دهد خداست: «وَٱلَّذِى هُوَ يُطْعِمُنِى وَيَسْقِينِ» (سورهٔ الشعراء، آیهٔ ۷۹: و آن كس كه او به من خوراك مى‌دهد و سيرابم مى‌گرداند،). چشمِ باز رزق را مستقیم از دستِ خدا می‌بیند؛ آنجا «آیه‌ای نازل نشده است» به معنایِ نزولِ بیدارگر برای مخاطبِ خفته، هرچند از نظرِ میراکلِ شگفت شاید سبدِ آسمانی معجزه‌نما باشد.

نسبیت و حیثِ معرفتی از اینجا ضروری می‌شود. «صرفاً اگر تعریفی از معجزه ارائه بدهم که فقط یک پدیده‌ای در طبیعت است، این اصلاً با منطق قرآن جور درنمی‌آید». عصای موسی برای مصرِ پر از سحره است؛ مار شدن و بلعیدنِ ریسمان‌ها آنجا «معجزه‌بودن را درک می‌کنند». همان عصا برای قومی دیگر همان وزن را ندارد. ابراهیم در آتش اگر دیگران نبینند و او بی‌آسیب بگذرد، برای مردم نزولِ آیه نیست؛ برای خودِ او نیز فرقِ عادت‌شکنِ بزرگ نیست چون می‌داند خدا می‌تواند بسوزاند یا نه. پرندگانِ قطعه‌قطعه‌شده بر کوه‌ها اگر بی‌ناظرِ عام باشد، آزمایشِ خصوصی است نه نزولِ جمعی. نزول وقتی است که مُدرِکِ سطحِ پایین ببیند و تکان بخورد.

زکریا نشانۀ متعارف می‌خواهد تا ابهامِ چگونگیِ فرزند بشکند: «قَالَ رَبِّ ٱجْعَل لِّىٓ ءَايَةًۭ ۚ قَالَ ءَايَتُكَ أَلَّا تُكَلِّمَ ٱلنَّاسَ ثَلَٰثَ لَيَالٍۢ سَوِيًّۭا» (سورهٔ مريم، آیهٔ ۱۰: گفت: پروردگارا، نشانه‌اى براى من قرار ده. فرمود: نشانه تو اين است كه سه شبانه روز با اينكه سالمى با مردم سخن نمى‌گويى.). این نشانه تقویمی و عملی است نه لزوماً خرقِ عادتِ تماشایی. ابراهیم می‌پرسد: «رَبِّ أَرِنِى كَيْفَ تُحْىِ ٱلْمَوْتَىٰ» (سورهٔ البقرة، آیهٔ ۲۶۰: پروردگارا، به من نشان ده؛ چگونه مردگان را زنده مى‌كنى؟) — کیفیت را می‌پرسد، مانندِ کنجکاویِ علمی در سازوکار، نه اصلِ ایمان را؛ و «لِّيَطْمَئِنَّ قَلْبِي» در همین بافتِ خاص است نه نفیِ حصریِ «أَلَا بِذِكْرِ ٱللَّهِ تَطْمَئِنُّ ٱلْقُلُوبُ» (سورهٔ الرعد، آیهٔ ۲۸: آگاه باش كه با ياد خدا دلها آرامش مى‌يابد.). اطمینانِ عمومیِ مؤمن با آرامشِ ذهن دربارۀ کیفیتِ احیا یکی نیست. شر نیز از دایرۀ آیه بیرون نیست: «هر شری که در عالم هست نتیجۀ صفات خداوند است» و «احاله‌کردن همه چیز به خداوند اساس توحید است». واسطه‌هایی چون ابلیس و ملائکه اگر نباشند «اگر همه چیز مستقیم بود، اختفایی بوجود نمی‌آمد»؛ «اختفای الهی جزء ضروریات زندگی ماست» چون انسان موجودِ در حالِ رشد است و از نفهمی به فهم می‌رود.

جمعِ فلسفیِ بحث این است که آیه به تجلی نزدیک است: خدا در تکوین و تشریع ظاهر می‌شود و بازیابیِ نشانه‌ها دیدنِ اسما و صفات است. انسانِ در پرده با نزول از پرده بیرون می‌آید. «نزول آیات همان ظهور خداوند بر انسان‌ها» به صورتِ جمعی یا فردی است؛ تلاش برای پاره کردنِ پردۀ ادراک، در عصرِ انبیا و پس از آن. از این رو معجزه و آیه با مسئلۀ «اختفای الهی است» گره‌می‌خورند، و تاریخِ مراحلِ رسالت دینامیکِ شدتِ ظهور را نشان می‌دهد: دوره‌ای ظاهرتر، و پس از نزولِ قرآن درجه‌ای از اختفا که پیش‌تر نبوده — نه چون خدا عوض شده، بلکه چون رژیمِ آیه و حجت عوض شده است. فلسفۀ دینی که تاریخ را تخت می‌بیند این لایه را از دست می‌دهد؛ خوانشِ آیه‌محور آن را در مرکز می‌گذارد.

→ متنِ کاملِ این جلسه