→ بازگشت به فهرست ارجاعات

صفحهٔ ارجاع · اشخاص و شخصیت‌ها

استیون هاوکینگ

استیون هاوکینگ از ارجاع‌های اشخاص و شخصیت‌ها است که در این صفحه از راه ۱۷ بخش مرتبط و حدود ۱۰۵ دقیقه گفتار پیگیری می‌شود.

واحدها: دقیقه = زمان تقریبی گفتار؛ گفتار = بخش دارای پیوند مستقیم به جلسه؛ همهٔ اعداد با رقم Latin آمده‌اند.

معرفی

استیون هاوکینگ، فیزیکدان نظری و کیهان‌شناس بریتانیایی، یکی از برجسته‌ترین چهره‌های علمی دوران معاصر به شمار می‌رود. او در هشتم ژانویه ۱۹۴۲ در آکسفورد انگلستان متولد شد و در چهارده مارس ۲۰۱۸ در کمبریج چشم از جهان فرو بست. شهرت او نه تنها به دلیل دستاوردهای درخشانش در مرزهای دانش فیزیک، بلکه به سبب توانایی کمنظیرش در انتقال مفاهیم پیچیده علمی به زبان ساده برای عموم مردم بود. کتاب پرفروش او با عنوان «تاریخچه مختصر زمان» دریچه‌ای نو به سوی پرسش‌های بنیادین درباره کیهان گشود و نام او را به نمادی از نبوغ علمی در فرهنگ عامه تبدیل کرد.

محور اصلی پژوهش‌های هاوکینگ، کاوش در ماهیت فضا، زمان و گرانش بود. او با بهره‌گیری از نظریه نسبیت عام اینشتین و فیزیک کوانتومی، به نتایجی شگفت‌انگیز درباره سیاهچاله‌ها دست یافت. پیش از او، تصور غالب این بود که هیچ چیز، حتی نور، نمی‌تواند از گرانش سهمگین سیاهچاله بگریزد. اما هاوکینگ با درآمیختن اصول مکانیک کوانتومی با نسبیت عام نشان داد که سیاهچاله‌ها می‌توانند نوعی تابش از خود ساطع کنند که بعدها به «تابش هاوکینگ» معروف شد. این ایده انقلابی، پلی میان دو نظریه بزرگ فیزیک مدرن ایجاد کرد و نشان داد که سیاهچاله‌ها کاملاً سیاه نیستند و به مرور زمان تبخیر می‌شوند. این کشف، پیامدهای فلسفی عمیقی درباره ماهیت اطلاعات و سرنوشت نهایی کیهان در برداشت.

یکی از مهم‌ترین تلاش‌های هاوکینگ، توجیه پیدایش جهان بدون نیاز به یک نقطه آغازین تکینه بود. او به همراه راجر پنروز، با استفاده از ریاضیات پیچیده نشان داد که اگر نظریه نسبیت عام درست باشد، جهان باید از یک نقطه با چگالی بی‌نهایت، یعنی مه‌بانگ، آغاز شده باشد. با این حال، هاوکینگ بعدها مدل‌های کیهان‌شناسی کوانتومی را برای توضیح لحظه پیدایش جهان به کار گرفت. او در نظریه «شرط مرزی ندارد» خود پیشنهاد کرد که در مقیاس‌های بسیار کوچک و در نزدیکی مه‌بانگ، مفهوم زمان عادی فرو می‌ریزد و با یک بعد فضایی جایگزین می‌شود. در این تصویر، پرسش از «پیش از مه‌بانگ» مانند پرسش از «شمال قطب شمال» بی‌معنا می‌شود و جهان می‌تواند خودبه‌خود و بدون نیاز به یک علت بیرونی از هیچ پدید آمده باشد. این دیدگاه، بحث‌های گسترده‌ای را در میان فیزیکدانان و فیلسوفان درباره نقش یک خالق یا نیروی ماورایی در پیدایش کیهان برانگیخت.

زندگی شخصی هاوکینگ با چالشی عظیم همراه بود. او در ۲۱ سالگی به بیماری اسکلروز جانبی آمیوتروفیک (ALS) مبتلا شد و پزشکان پیش‌بینی کردند که تنها چند سال زنده خواهد ماند. اما او با اراده‌ای خارق‌العاده به زندگی و کار خود ادامه داد و با وجود فلج تقریباً کامل، به کمک یک صندلی چرخدار پیشرفته و یک رایانه که گفتار او را تولید می‌کرد، به پژوهش و ارتباط با جهان پیرامون خود پرداخت. این مبارزه طولانی با بیماری، او را به نمادی از امید و پایداری در برابر محدودیت‌های جسمانی تبدیل کرد و نشان داد که ذهن انسان می‌تواند فراتر از قفس بدن به پرواز درآید و اسرار کیهان را بکاود.

توجیه پیدایش جهان و شان مرجعیت علمی

نقطهٔ عزیمت سخنران در مواجهه با استیون هاوکینگ، نه رد اعتبار علمی او، بلکه مرزبندی دقیق میان شأن علم و پرسش‌هایی است که اساساً در دایرهٔ صلاحیت علم نمی‌گنجند. او پیش از هر چیز بر ضرورت «توهم‌زدایی» از ساینس تأکید می‌کند و می‌گوید: «باید واقعا کمی در مورد شان ساینس باید توهم‌زدایی شود که ساینس چیست و چه انتظاری از آن می‌رود» (دفاع عقلانی از دین، جلسهٔ ۴ — توجیه پیدایش جهان و شان مرجعیت علمی) [۱]. این فراخوان، هاوکینگ را در موقعیتی قرار می‌دهد که دیگر نه به‌عنوان مرجع نهایی پاسخ‌های متافیزیکی، بلکه به‌مثابهٔ دانشمندی تحلیل می‌شود که مدل‌هایش، هرچند پیچیده، از یک پیش‌فرض بنیادین تغذیه می‌کنند: وجود چیزی و وجود قوانینی. او تصریح می‌کند که «علم که نمی‌تواند از عدمْ، توضیح خودش را شروع کند. در مدل علمی یک چیزی هست و یک قوانینی» (دفاع عقلانی از دین، جلسهٔ ۴ — توجیه پیدایش جهان و شان مرجعیت علمی) [۲]. بنابراین، هر روایت علمی از پیدایش جهان، از جمله بیگ‌بنگ، صرفاً توضیح می‌دهد که یک وضعیت اولیه تحت چه قوانینی بسط یافته است، نه آنکه چرا اصلاً چیزی به جای عدم وجود دارد.

در این چارچوب، ادعای منسوب به هاوکینگ مبنی بر اینکه قوانین فیزیک می‌توانند ماده و انرژی را از دل خود بیرون بکشند، نه به‌عنوان یک کشف علمی بی‌نظیر، بلکه به‌مثابهٔ یک گام منطقی رو به عقب ارزیابی می‌شود. سخنران با لحنی توأم با احتیاط نقل می‌کند که «اگر قوانین فیزیک وجود داشته باشند، ماده و انرژی و همه‌ی چیزی که ما می‌بینیم از دل قوانین در می‌آیند» (دفاع عقلانی از دین، جلسهٔ ۴ — توجیه پیدایش جهان و شان مرجعیت علمی) [۳]. نکتهٔ کلیدی در تحلیل مدرس این است که حتی در این سناریوی جسورانه، «حداقل چیزی باید وجود داشته باشد که چیزی از دلش دربیاید» [۳]. این «حداقل چیز» همان قوانین هستند که خودْ موجودیتی مفروض و تبیین‌نشده باقی می‌مانند. به این ترتیب، مرجعیت علمی هاوکینگ در پاسخ به پرسش غایی خلقت، نه با انکار، بلکه با جابه‌جایی مرز پرسش محدود می‌شود: علم به‌جای حل معمای وجود، صرفاً آن را یک گام به عقب می‌راند.

با این حال، مفسر در جای دیگری از گفتارها، همان ایدهٔ هاوکینگ را نه در تقابل، بلکه در هماهنگی با یک تصور عمیق توحیدی بازخوانی می‌کند. او استدلال می‌کند که «این تصور که یک قوانین اولیه‌ای وجود دارند که همه چیز حتی ماده و انرژی از آن به وجود می‌آیند با تصور توحیدی سازگارتر است تا اینکه راس هرم به طور مداوم در پایین دخالت کند» (دفاع عقلانی از دین، جلسهٔ ۲۴ — مزیت‌های نظریه تکامل نسبت به خلقت‌گرایی) [۶]. در این خوانش، مدل هاوکینگ که در آن «جاذبه (gravity) ماده را خلق کرده است» [۷]، به‌جای حذف خدا، تصویری از یک خالق را ترسیم می‌کند که از طریق وضع قوانین بنیادین و خودبسنده عمل می‌کند. این تصویر با الگوی هرمی توحید که در آن امر الهی در رأس قرار دارد و از طریق سلسله‌مراتبی از اسباب و قوانین به پایین جریان می‌یابد، انطباق بیشتری دارد تا مداخلهٔ مستقیم و مکرر. بدین سان، هاوکینگ ناخواسته مادهٔ خامی برای تبیینی فراهم می‌کند که مفسر آن را از دل فیزیک مدرن برای تقویت شهود دینی پیرامون فاعلیت غیرمستقیم الهی به کار می‌گیرد.

این انعطاف در به‌کارگیری ایدهٔ هاوکینگ، سویهٔ دیگری از پروژهٔ فکری مفسر را آشکار می‌کند: او میان اعتبار روش‌شناختی علم و دعاوی جهان‌بینی‌ای دانشمندان تمایزی قاطع قائل است. در حالی که مدل‌های علمی می‌توانند با روایت‌های دینی هم‌افقی پیدا کنند، خطر اصلی در جایی پدیدار می‌شود که دانشمند، آگاهانه یا ناآگاهانه، از جایگاه روشی خود فراتر رفته و آن را به یک مرجعیت مطلق برای رد یا اثبات امور متافیزیکی بدل کند. مدرس با طعنه‌ای آشکار، این توهم مرجعیت تام را به باد انتقاد می‌گیرد: «آقای هاوکینگ هم که واضح است که در مرکز علم جهان است. همه در مرکز علم جهان هستند. من احساس نمی‌کنم در مرکز علم جهان قرار دارم. شوخی کردم برای همین ایتئیست نیستم» (دفاع عقلانی از دین، جلسهٔ ۳۹ — تفاوت غیر علمی بودن با ضد علمی) [۴]. این شوخی تلخ، هستهٔ یک استدلال جدی را حمل می‌کند: احساس قرار گرفتن در مرکز معرفت، یعنی همان جایی که سخنران آن را به ریچارد داوکینز و هاوکینگ نسبت می‌دهد، می‌تواند به الحادی بیانجامد که محصول غرور معرفتی است، نه ضرورت علمی.

گفتارها

تیتر بخشسریجلسهتیتر جلسهزمان
توجیه پیدایش جهان و شان مرجعیت علمیدفاع عقلانی از دین۴اعتقاد به شواهد موجود و رویکرد انسان در مورد اعتقادات~۱۲ دقیقه
علم چیست؟دفاع عقلانی از دین۲۱بررسی مسئله تعارض علم و دین دقیقه
نظر راجر پنروز درباره Fine tuningدفاع عقلانی از دین۷مثال مهم گوی های فلزی دقیقه
مسئلهٔ معجزه (۷) / مسئلهٔ معجزه (۸)دفاع عقلانی از دین۳۷نحوه آپلود فایل‌های سخنرانی در کانال‌های مختلف دقیقه
اهمیت به صورت‌ها در علوم و تفکر مدرن و اهمیت ندادن به حقیقت درونی و معنادفاع عقلانی از دین۲۵آیا نظریه‌ تکامل با هدفمندی جهان تعارض دارد؟ دقیقه
تفاوت غیر علمی بودن با ضد علمیدفاع عقلانی از دین۳۹ایراد علمی به فرشته و جن دقیقه
مزیت‌های نظریه تکامل نسبت به خلقت‌گراییدفاع عقلانی از دین۲۴مؤلفه‌های ترجیح بخش تکامل‌گرایی بر خلقت‌گرایی دقیقه

پارادایم جدید

در تحلیل مدرس، مفهوم «پارادایم جدید» نه یک چارچوب نظری صرف، بلکه ساختاری ناخودآگاه و فراگیر است که ذهن دانشمند را پیش از هر پرسش بنیادینی شکل می‌دهد. او برای روشن‌کردن این ایده، دانشمند را با طلبهٔ علوم دینی مقایسه می‌کند و می‌گوید: «میزان صداقت دانشمندان مثل طلاب علوم دینی است، مگر طلاب علوم دینی فکر می‌کنند دارند دادوستدی می‌کنند که دین را تحریف کنند؟ به هیچ وجه» (جدایی علم از دین، جلسه ۱۲ — فلسفه و علم در دوران مدرن) [۱۵]. این قیاس نشان می‌دهد که مسئله، نیرنگ آگاهانه نیست، بلکه غوطه‌خوردن در پیش‌فرض‌هایی است که به قدری بدیهی می‌نمایند که اساساً دیده نمی‌شوند. دانشمند درست مانند طلبه‌ای که هرگز در مبانی فقه تردید نمی‌کند، در بستر مفروضات پارادایم خود عمل می‌کند و این عمل صادقانه، هم‌زمان مانع از آن می‌شود که پرسش‌های عمیق‌تر دربارهٔ بنیان‌های کارش را جدی بگیرد.

این درگیری ناخودآگاه با پارادایم، مسیر حرفه‌ای دانشمند را نیز تعیین می‌کند. مدرس با اشاره به فضای آموزش فیزیک توضیح می‌دهد که تردید در مبانی، نه یک فضیلت، که مانعی برای پیشرفت تلقی می‌شود: «دانشجوی فیزیک خیلی بخواهد به مبانی فکر کند هیچ وقت به جایی نمی‌رسد. ” Shut Up And Calculate” شعار کلاس درس فیزیک است» (جدایی علم از دین، جلسه ۱۲ — فلسفه و علم در دوران مدرن) [۱۶]. این شعارِ صریح، مرز میان فیزیکدان موفق و دانشجوی سرگردان را ترسیم می‌کند: توانایی محاسبه در درون سیستم، معیار شایستگی است، نه جسارت به چالش کشیدن خود سیستم. در نتیجه، آکادمی به شکلی نامحسوس افراد را به سمتی سوق می‌دهد که در همان پارادایم موجود مؤثر باشند، بی‌آنکه هرگز آن را برایشان تعریف کند. این فرایند چنان طبیعی‌شده است که پرسش‌های بنیادین، نه از سر بدخواهی، که از سر یک بی‌اعتنایی ساختاری کنار گذاشته می‌شوند.

پیامد این ساختار، شکافی عمیق میان تصویر علمی جهان و باور عمومی به آن است. او تأکید می‌کند که بسیاری از مبانی علم کلاسیک، مانند اتمیسم و تصویر لاپلاسی از جهان، در خود علم نقض شده‌اند، اما این فروپاشی به آگاهی عمومی راه نیافته است. او می‌گوید: «کردند – نقض شده است، اتمیسم نقض شده است، تصویری که در جهان به وجود آمده است اصلاً دیگر آن تصویر جهان لاپلاسی نیست، اما علم‌گراها همچنان به آن مبانی اصلی به‌عنوان واقعیت معتقدند. من» (جدایی علم از دین، جلسه ۱۲ — فلسفه و علم در دوران مدرن) [۱۸]. این پافشاری بر مبانی فروپاشیده، نشانهٔ قدرت اتوریتهٔ علم است؛ قدرتی که به ادعای مفسر از هر دینی در طول تاریخ فراتر رفته است. مردم نه به خاطر فهم محتوای علم، که به صرف انتساب یک ادعا به «دانشمندان»، آن را حقیقت می‌پندارند، و این همان نقطهٔ عجیبی در تاریخ بشر است که یک نهاد معرفتی می‌تواند هر حرفی بزند و بی‌چون‌وچرا پذیرفته شود.

برای عینی‌سازی این اتوریته، مفسر به سراغ ماجرای اصل عدم قطعیت و نظریهٔ متغیرهای پنهان می‌رود. او توضیح می‌دهد که اینشتین برای حفظ علیت، ایدهٔ متغیرهای پنهان را مطرح کرد تا ماهیت احتمالاتی کوانتوم را نه ذاتی، که ناشی از ناآگاهی انسان بداند. اما سپس به نقطهٔ عطف اشاره می‌کند: «اگر اشتباه نکنم، یک فیزیکدان معروف به اسم بل یک قضیه‌ای را ثابت کرد که نشان می‌داد اصلاً همچنین چیزی ممکن نیست. یعنی نظریه متغیرهای پنهان به طور کامل» (جدایی علم از دین، جلسه ۱۲ — فلسفه و علم در دوران مدرن) [۱۹]. رد شدن این نظریه، دانشمندان را در برابر یک انتخاب بنیادین قرار داد: یا مکانیک کوانتوم را کنار بگذارند، یا پیش‌فرض علیت را. آنچه رخ داد، از نگاه سخنران، نه یک انتخاب آگاهانه، که یک واکنش محافظه‌کارانه درون‌پارادایمی بود.

گفتارها

تیتر بخشسریجلسهتیتر جلسهزمان
پارادایم جدیدجدایی علم از دین۱۲فلسفه و علم در دوران مدرن~۱۱ دقیقه
فلسفه و علم در دوران مدرنجدایی علم از دین۱۲فلسفه و علم در دوران مدرن دقیقه
هوش مصنوعیجدایی علم از دین۱۲فلسفه و علم در دوران مدرن دقیقه

ناخوداگاه در نگاه یونگی

گفتارها

تیتر بخشسریجلسهتیتر جلسهزمان
ناخودآگاه در نگاه یونگیروانکاوی و فرهنگ۲۰ دقیقه
پایگاه روشی فیزیکالیستی علم معاصرروانکاوی و فرهنگ۶دین، علم و نقدهای اصلی به فروید دقیقه
ابهام در کیفیت و اصل فروکاست و وجود مبانی هم‌ارزروانکاوی و فرهنگ۷فروید، فلسفه علم و مسئله علمی بودن روان‌کاوی دقیقه

تفاوت زمانه‌ی علمی فروید با عصر حاضر

هاوکینگ در بحث تفاوت زمانه علمی فروید با عصر حاضر به تغییر افق علم جدید مربوط می‌شود. سخنران نشان می‌دهد فروید در جهانی می‌اندیشید که علم تصویر دیگری از طبیعت و انسان داشت؛ امروز کیهان‌شناسی، فیزیک و زیست‌شناسی مرزهای تازه‌ای ساخته‌اند.

هاوکینگ در این زمینه نماد علم معاصر و اعتماد عمومی به توضیح کیهان‌شناختی است. حضور او نشان می‌دهد بحث دین، علم و انسان‌شناسی امروز در فضایی متفاوت از قرن فروید انجام می‌شود.

گفتارها

تیتر بخشسریجلسهتیتر جلسهزمان
تفاوت زمانه‌ی علمی فروید با عصر حاضرپیوند معتبر در منبع یافت نشد؛ این ردیف برای بازبینی پرچم شد.درسگفتارهای روانکاوی و فرهنگ۶دین، علم و نقدهای اصلی به فروید دقیقه
متودولوژیک بودن فرض فیزیکالیسمپیوند معتبر در منبع یافت نشد؛ این ردیف برای بازبینی پرچم شد.درسگفتارهای روانکاوی و فرهنگ۷فروید، فلسفه علم و مسئله علمی بودن روان‌کاوی دقیقه

تحلیل کلان یکپارچه

در مواجهه با استیون هاوکینگ، مدرس نه به دنبال رد اعتبار علمی او، که در پی مرزبندی میان شأن علم و پرسش‌هایی است که از دایرهٔ صلاحیت آن بیرون می‌مانند. او پیش از هر چیز خواهان «توهم‌زدایی» از ساینس است و می‌گوید: «باید واقعا کمی در مورد شان ساینس باید توهم‌زدایی شود که ساینس چیست و چه انتظاری از آن می‌رود» (دفاع عقلانی از دین، جلسهٔ ۴ — توجیه پیدایش جهان و شان مرجعیت علمی) [۱]. این فراخوان، هاوکینگ را در موقعیتی تازه قرار می‌دهد: نه مرجع نهایی پاسخ‌های متافیزیکی، که دانشمندی که مدل‌هایش، هرچند پیچیده، از یک پیش‌فرض بنیادین تغذیه می‌کنند. او تصریح می‌کند که «علم که نمی‌تواند از عدمْ، توضیح خودش را شروع کند. در مدل علمی یک چیزی هست و یک قوانینی» [۲]. بنابراین، هر روایت علمی از پیدایش جهان، از جمله بیگ‌بنگ، صرفاً توضیح می‌دهد که یک وضعیت اولیه تحت چه قوانینی بسط یافته است، نه آنکه چرا اصلاً چیزی به جای عدم وجود دارد.

در همین چارچوب، ادعای منسوب به هاوکینگ مبنی بر اینکه قوانین فیزیک می‌توانند ماده و انرژی را از دل خود بیرون بکشند، نه به‌عنوان یک کشف بی‌نظیر، که به‌مثابهٔ یک گام منطقی رو به عقب ارزیابی می‌شود. سخنران با لحنی توأم با احتیاط نقل می‌کند که «اگر قوانین فیزیک وجود داشته باشند، ماده و انرژی و همه‌ی چیزی که ما می‌بینیم از دل قوانین در می‌آیند» [۳]. نکتهٔ کلیدی در تحلیل او این است که حتی در این سناریوی جسورانه، «حداقل چیزی باید وجود داشته باشد که چیزی از دلش دربیاید» [۳]. این «حداقل چیز» همان قوانین هستند که خودْ موجودیتی مفروض و تبیین‌نشده باقی می‌مانند. به این ترتیب، مرجعیت علمی هاوکینگ در پاسخ به پرسش غایی خلقت، نه با انکار، بلکه با جابه‌جایی مرز پرسش محدود می‌شود: علم به‌جای حل معمای وجود، صرفاً آن را یک گام به عقب می‌راند.

با این حال، مفسر در جای دیگری از گفتارها، همان ایدهٔ هاوکینگ را نه در تقابل، بلکه در هماهنگی با یک تصور عمیق توحیدی بازخوانی می‌کند. او استدلال می‌کند که «این تصور که یک قوانین اولیه‌ای وجود دارند که همه چیز حتی ماده و انرژی از آن به وجود می‌آیند با تصور توحیدی سازگارتر است تا اینکه راس هرم به طور مداوم در پایین دخالت کند» (دفاع عقلانی از دین، جلسهٔ ۲۴ — مزیت‌های نظریه تکامل نسبت به خلقت‌گرایی) [۶]. در این خوانش، مدل هاوکینگ که در آن «جاذبه (gravity) ماده را خلق کرده است» [۷]، به‌جای حذف خدا، تصویری از یک خالق را ترسیم می‌کند که از طریق وضع قوانین بنیادین و خودبسنده عمل می‌کند. این تصویر با الگوی هرمی توحید که در آن امر الهی در رأس قرار دارد و از طریق سلسله‌مراتبی از اسباب و قوانین به پایین جریان می‌یابد، انطباق بیشتری دارد تا مداخلهٔ مستقیم و مکرر. بدین سان، هاوکینگ ناخواسته مادهٔ خامی برای تبیینی فراهم می‌کند که مفسر آن را از دل فیزیک مدرن برای تقویت شهود دینی پیرامون فاعلیت غیرمستقیم الهی به کار می‌گیرد.

این انعطاف در به‌کارگیری ایدهٔ هاوکینگ، سویهٔ دیگری از پروژهٔ فکری مفسر را آشکار می‌کند: او میان اعتبار روش‌شناختی علم و دعاوی جهان‌بینی‌ای دانشمندان تمایزی قاطع قائل است. در حالی که مدل‌های علمی می‌توانند با روایت‌های دینی هم‌افقی پیدا کنند، خطر اصلی در جایی پدیدار می‌شود که دانشمند، آگاهانه یا ناآگاهانه، از جایگاه روشی خود فراتر رفته و آن را به یک مرجعیت مطلق برای رد یا اثبات امور متافیزیکی بدل کند. مدرس با طعنه‌ای آشکار، این توهم مرجعیت تام را به باد انتقاد می‌گیرد: «آقای هاوکینگ هم که واضح است که در مرکز علم جهان است. همه در مرکز علم جهان هستند. من احساس نمی‌کنم در مرکز علم جهان قرار دارم. شوخی کردم برای همین ایتئیست نیستم» (دفاع عقلانی از دین، جلسهٔ ۳۹ — تفاوت غیر علمی بودن با ضد علمی) [۴]. این شوخی تلخ، هستهٔ یک استدلال جدی را حمل می‌کند: احساس قرار گرفتن در مرکز معرفت، یعنی همان جایی که سخنران آن را به ریچارد داوکینز و هاوکینگ نسبت می‌دهد، می‌تواند به الحادی بیانجامد که محصول غرور معرفتی است، نه ضرورت علمی.

اما نقد سخنران به هاوکینگ، تنها به مرزهای علم محدود نمی‌شود؛ او مفهوم «پارادایم» را نیز به میان می‌کشد تا نشان دهد که ذهن دانشمند، پیش از هر پرسش بنیادینی، در ساختاری ناخودآگاه و فراگیر شکل می‌گیرد. او برای روشن‌کردن این ایده، دانشمند را با طلبهٔ علوم دینی مقایسه می‌کند و می‌گوید: «میزان صداقت دانشمندان مثل طلاب علوم دینی است، مگر طلاب علوم دینی فکر می‌کنند دارند دادوستدی می‌کنند که دین را تحریف کنند؟ به هیچ وجه» (جدایی علم از دین، جلسه ۱۲ — فلسفه و علم در دوران مدرن) [۱۵]. این قیاس نشان می‌دهد که مسئله، نیرنگ آگاهانه نیست، بلکه غوطه‌خوردن در پیش‌فرض‌هایی است که به قدری بدیهی می‌نمایند که اساساً دیده نمی‌شوند. دانشمند درست مانند طلبه‌ای که هرگز در مبانی فقه تردید نمی‌کند، در بستر مفروضات پارادایم خود عمل می‌کند و این عمل صادقانه، هم‌زمان مانع از آن می‌شود که پرسش‌های عمیق‌تر دربارهٔ بنیان‌های کارش را جدی بگیرد.

این درگیری ناخودآگاه با پارادایم، مسیر حرفه‌ای دانشمند را نیز تعیین می‌کند. مدرس با اشاره به فضای آموزش فیزیک توضیح می‌دهد که تردید در مبانی، نه یک فضیلت، که مانعی برای پیشرفت تلقی می‌شود: «دانشجوی فیزیک خیلی بخواهد به مبانی فکر کند هیچ وقت به جایی نمی‌رسد. ” Shut Up And Calculate” شعار کلاس درس فیزیک است» [۱۶]. این شعارِ صریح، مرز میان فیزیکدان موفق و دانشجوی سرگردان را ترسیم می‌کند: توانایی محاسبه در درون سیستم، معیار شایستگی است، نه جسارت به چالش کشیدن خود سیستم. در نتیجه، آکادمی به شکلی نامحسوس افراد را به سمتی سوق می‌دهد که در همان پارادایم موجود مؤثر باشند، بی‌آنکه هرگز آن را برایشان تعریف کند. این فرایند چنان طبیعی‌شده است که پرسش‌های بنیادین، نه از سر بدخواهی، که از سر یک بی‌اعتنایی ساختاری کنار گذاشته می‌شوند.